یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵
هرچند وقت یکبار یک مضمون یا دستمایه در فیلم و سریالسازی مد میشود مثل آشپزی و قهرمانی که سرآشپز است و به حد ابتذال میرسد. حالا اقتباسهای فراوان از کلاسیکهای ادبی به راه افتاده که برعکس موارد مشابه اوّل اصلاً تکراری نیست و به یاد نویسندگان امروز میآورد که یک داستان را باید چگونه روایت کرد. اینکه این روایت تا چه حد به رمان اصلی وفادار بوده یا نه و این تغییرات توانسته آن را امروزی کند یا به ساختار اثر لطمه زده البتّه بحث دیگری است. سه داستان زیر داستان شخصیّتهاییاند که در پی تغییر چیزی پیرامون خودند ولی بیشترشان درمییابند بیش از آن به ویرایش خود نیاز دارند؛ شاید معنایی نهفته در ژرفنای زندگی.
جزیره گنج: راه مقصد است
داستان «جزیرهی گنج» داستان بلوغ و پختگی جیم هاوکینز است. گنجی که همه به دنبال آناند و جیم که پسری ساده در شهری ساحلی است با پای گذاشتن در این راه به گنج اصلی یعنی شناخت خود و جهان و انسانهای ریزودرشت پیرامونش میرسد.
یکی از تغییرات سریال پررنگشدن حضور مادر است که به نظر منتقدان نقش جیم را کمرنگ کرده که خوب همانطور که در ادامهی سریال میبینیم این مشکل مرتفع میشود. حافظهی جیم از دید برخی ممکن است انتخابهای او به عنوان پسری معمولی را زیر سؤال ببرد که این اشکال نیز نابجاست چون انتخابهای اخلاقی ربطی به داشتن توان ذهنی استثنایی ندارند. درضمن، این حافظه نیاز به نقشه را از بین میبرد و به نقش جیم در داستان میافزاید. اضافهشدن مأمور بریتانیایی یکی از اضافات سریال است که باید منتظر شد و دید که چه تأثیری در ادامه میگذارد.
آنچه ممکن بود به عنوان ژستی روشنفکرانه یا مد روز تلقّی شود سیاهشدن لانگجان سیلور است. چیزی که ما را یاد هیاهوهای «اودیسه» میاندازد ولی بازی پرقدرت دیوید اویهلوو همه را دربارهی تغییر نژاد این شخصیّت قانع کرده است. اویهلوو از بازیگرانی است که تا کنون قدرش آن چنان که باید و شاید دانسته نشده است. بارزترین کار او در فیلم «سلما» در نقش مارتین لوترکینگ است ولی من نقش کلیفتون هندرسون در فیلم «نینا» (زندگینامهی نینا سیمون) را بهترین کارش میدانم؛ از آن بازیهای به اصطلاح زیرپوستی و طبیعی. نگاه، صدا، لهجهی حسابشده و دیگر مشخصات افزوده به نقش باعث میشود که یک لایهی تفاوت نژادی هم به سریال اضافه شود. پس تغییر به خودی خود نه تنها به اثر اقتباسی لطمه نمیزند بلکه میتواند چیزی هم به آن بیفزاید. هنوز برای داوری دربارهی کل سریال زود است.
شرق بهشت: غرب جهنّم
در بررسی سریال طبعاً مسئولیّت اصلی با زویی کازان (نویسنده سریال) است. او داستانی را برای تصویربرداری بازنوشته که پدربزرگش چند دهه پیش به فیلمی بهیادماندنی تبدیل کرد. الیا کازان در فیلمش روی رابطهی کیلب و آرون -فرزندان ادام- تمرکز کرده و بار سبکتری برداشته بود. آنجا نیازی نبود که شخصیّت کیت کاملاً شکافته شود. در این سریال هم مانند دو نمونهی دیگر نقش شخصیّت زن پررنگ میشود و ما اعمال -به تعبیر رمان: هیولاوارش- را می بینیم. دادن نقش اصلی به زن خیلی خوب است ولی باید برای یافتن ریشهی اعمال عجیبش توضیح قانعکنندهای نیز پیدا شود. در رمان اشتاینبک، ماجرای کتی در دهسالگی روایت میشود؛ او دو پسر را وامیدارد به او حمله کنند تا بتواند آنان را متهم کند. زویی کازان این بخش را با تأکید بر آسیب جنسی و روانی پیشین کتی بازخوانی کرده و تغییر داده است. اینجا امّا به اتفاقی که برای کیت در پنجسالگی افتاده (آزار جنسی) خیلی دیر و به شکلی نامحسوس فقط اشاره میشود و اکثر بینندگان اصلاً متوجهش نمیشوند. این گذشته به علاوهی تنبیه پدر پس از خودکشی معلّم باعث اوّلین کار خلاف دختر و بهآتشکشیدن خانه میشود.
پرداختن به موضوع جبر و اختیار کمی تکراری است ولی باز ارزش بررسی دارد. اگر قرار است کسی آنچنان بدذات تصویر شود که گویی راهی یا چارهای جز آنچه انجام داد نداشته باشد و این مسأله به الگویی برای نگاه به بدکاران تبدیل شود، پیامدهایی بس سنگین به دنبال خواهد داشت. نگاه جزایی مبتنی بر اصلاح بدکاران یا مجازات صرف و نوع برخورد افراد یک جامعه با آنان و مسائلی از این دست فرع نوع نگاه به خود آنان است.
حضور خانوادهی همیلتون که نوع متفاوت و مثبتی از زنانگی، روابط خانوادگی و الگوی زندگی است میتوانست این نگاه تیره را کمی تعدیل کند ولی با کمرنگشدن آن توازن داستان به هم خورده و جریان اصلی داستان به سوی تیرگی میرود و آن «تیمشل» پایانی کمابیش در سطح گفتار باقی میماند و امید چندانی برنمیانگیزد. هون لی بازی بسیار پرقدرتی ارائه کرده و شایستهی حضور در کارهای مهمتری است. جای تأمّل است که بحث اقلیّتها و رفتار جامعه با آنان با گذشت زمان هنوز تازگی خود را حفظ کرده است.
داستان دو شهر: نویسنده یا ویراستار
کار بیبیسی (اینجا در تولید مشترک با امجیام پلاس) در سریالسازی معمولاً حرف ندارد و در توازن بین جذابیت و پیام معیار به شمار میآید ولی خوب، میدانید همیشه استثنایی وجود دارد. اینجا هم مثل نمونهی قبل محور سریال از سیدنی به لوسی تغییر کرده و زن نقش اصلی را دارد؛ تا اینجا نه تنها مشکلی نیست بلکه وجه مثبت سریال است. عشق یکطرفهی سیدنی به لوسی و عشق بین شارل و لوسی به یک مثلث عشقی مد روز تبدیل شده که گرچه از آن اصالت دیکنزی خارج میشود ولی برای هرچه جذّابترکردن سریال قابل درک و قبول است. از میان بازیگران بازی روکسان دوران بهحق تحسین شده، میرن مک خوب است ولی بازیگری که در مرکز یک مثلث عشقی بین دو مرد جذّاب قرار میگیرد به جاذبهی تصویری، کشش عاطفی و باورپذیری بیشتری نیاز دارد. کیت هرینگتون نیز با انتخابهایی که برای نقشهایش در سینما داشته نتوانسته از قالب «بازی تاجوتخت» خارج شود و از ستارگی به بازیگری برسد. البتّه هنوز جوان است و وقت دارد.
حذف حضور سیدنی در زندگی لوسی و شارل که اینجا گویا برای کوتاهشدن سریال اعمال شده و چند تغییر دیگر را نیز میتوان به حساب اقتضای تفاوت رسانهی تلویزیون با شکل نوشتاری داستان گذاشت. رابطهی سیدنی با خانوادهی لوسی و رابطهی عاطفی با دختر کوچکشان میتوانست بُعدی به شخصیّت سیدنی بدهد که کنش پایانی او را بهتر توضیح دهد. مشکل امّا پایانبندی سریال است که شارل پیشنهاد سیدنی را میپذیرد. حتّی کسانی که رمان را نخوانده باشند، از این امر حیرت میکنند چون اصلا با شخصیّتپردازی کسی که در اعتراض به اعمال ناشایست خاندان خود از آن همه ثروت و نام خانوادگی چشم پوشیده همخوان نیست. عجیب اینکه همهی اطرافیانش -از جمله لوسی نیز- این موضوع را درمییابند و حتّی سؤال هم نمیکنند. اگر این کار به پیشبرد یا جذابترشدن سریال کمک میکرد حرفی نبود ولی پایانبندی اشتباه به سریال صدمهای زده که قابل جبران نیست.
دو سریال اخیر دو نمونه برای درسگیری از این قاعدهاند که در ساختار و منطق داستانهای کلاسیک نباید بیمحابا دست برد. نویسندهی امروز اگر بخواهد میتواند داستان مستقلّی با شخصیّتها و حوادثی که خود میآفریند بنویسد. حالا که دست به اقتباس از اثر نویسندهای دیگر میزند، بهتر است نقش ویراستاری خلاق را بازی کند، نه نویسندهای که گمان میکند میتواند منطق شخصیتها و روابط داستان را از نو بنویسد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
لطفاً نظرتان همراه با انتخاب یک نام و رعایت اخلاق باشد.