کلیدواژه‌ی سقوط

                                                                                                  ‌دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰

                           

در سخنان خادمان نظام گاه نکاتی کلیدی یافت می‌شود که قفل بسیاری از ابهامها را می‌گشاید. مثلاً ابتدای گیرافتادن اعضای بمب‌گذار در نشست مجاهدین که هنوز جزئیات دقیق نام، مشخصات و چگونگی برنامه‌‌ریزی آنان منتشر نشده بود و رسانه‌های نظام طبق معمول در حال انکار بودند و اتفاق مشابهی هم در دانمارک افتاده بود، کمال خرّازی در گفتگویی با فرانس ۲۴ از باندهایی درون قدرت گفت که خواهان بهبود رابطه با اروپا نیستند و ممکن است سر خود کارهایی کنند. معنا و مفهوم آن سخنان به قدر کافی واضح بود.


حالا هم دبیر شورای‌عالی امنیت ملّی اوکراین سخنی مشابه و البتّه ترسناکتر از شمخانی نقل کرده که آنها (یعنی جناح سیاسی او) نقشی در سقوط هواپیما نداشتند ولی ایران کشوری است که گروههای مختلفی در آن نفوذ دارند.


متاسفانه جمله‌ی اخیر کُدی است که مستقیماً به عمدی‌بودن زدن هواپیما اشاره و آن را تقویت می‌کند. تا کنون ادّعای عمدی‌بودن سقوط هواپیما را به حساب خشم بازماندگان می‌گذاشتم و تلاش برای پنهان‌کاری را جزئی از بی‌برنامگی و تشتّت حاکم بر سپاه و نظام می‌دیدم ولی گفته‌ی شمخانی -آن هم به یک مسئول خارجی- از هرجهت شبیه اعتراف خرّازی است با این تفاوت که آنجا بحث قصد ترور بود و اینجا فاجعه واقعاً رخ داده است؛ آنجا پای گروههای مخالف سیاسی وسط بود و اینجا مردم بیگناه.

  

زمانی گفتم که همیشه نظام از بین گزینه‌های موجود گزینه‌ی بدتر را انتخاب می‌کند ولی حالا گویا باید به بدترین گزینه‌ی قابل تصوّر که الزاماً از ابتدا بین احتمالات عقلایی نیست نیز اندیشید. شاید این هم پیشرفتی به شمار آید.

قمار ۶۰ درصدی

                                                                                                  ‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

                           

آینده‌‌ی ایران بسته به چگونگی پیش‌رفت پرونده‌ی هسته‌ای دو گونه خواهد بود:


۱. پذیرش کامل شرایط آژانس انرژی اتمی و جامعه‌ی بین‌المللی برای استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای و استفاده از مزایای آن. مشکلات دیگر مانند سیاستهای منطقه‌ای و تحریمهای مرتبط به آن در سطحی پایین‌تر باقی خواهند ماند.


۲. حرکت به سوی تولید سلاح اتمی (که وزیر اطلاعات توجیه آن را به رغم فتوای رهبر چندی پیش بیان کرد) و تحریم کامل، محرومیت از هر گونه صادرات و فشار بی‌سابقه‌ی اقتصادی که کشور را به طرف ویرانی یا جنگ یا تغییر حاکمیّت ناشی از شورش مردم خواهد برد.


به نظر شما کدام سناریو مطلوب اسرائیل است؟ حتماً سناریوی دوّم. مسئله‌ی اسرائیل فقط سلاح اتمی نیست؛ ایران قدرتمند با داشتن برنامه‌ی نابودی اسرائیل،  بدون سلاح هسته‌ای، با سلاحهای متعارف و حمایت از فلسطینیان و حزب‌الله و حضور در سوریه هم خطری برای موجودیّت اسرائیل است. پس بهترین راه برای آن رژیم سوق‌دادن نظام حاکم بر ایران به سوی انتحار است، یعنی تولید سلاح هسته‌ای.


اسرائیل در سالهای گذشته گام‌به‌گام به این هدف نزدیک‌تر شده است و با غنی‌سازی شصت‌درصدی به یک قدمی غنی‌سازی نوددرصدی رسیده است. درست است که عدول از برخی تعهّدات برجامی برای داشتن قدرت چانه‌زنی در مسیر رفع تحریمهای ترامپ قابل توجیه بود ولی رسیدن به غنی‌سازی شصت‌درصدی به قماری خطرناک بیشتر می‌ماند. روحانی گفته که همین امروز می‌توانیم اورانیوم را تا نود درصد هم غنی کنیم و لابد می‌داند که این حرفها جز افزودن سوءظن، زیر سوال‌بردن داشتن نیّت صلح‌آمیز از تملّک فناوری هسته‌ای و تایید اتهامهای اسرائیل هیچ فایده‌ای ندارد. 

  

از دید من در آینده‌ی نزدیک اسرائیل سعی می‌کند که یا با حمله‌ی مجدّد به تاسیسات هسته‌ای یا ترور امثال فریدون عباسی ایران را به داخل پرتگاه هل بدهد تا سیاست تندروانه‌تری اتّخاد کند که زدن تیر خلاص به شقیقه‌ی نظام خواهد بود. مگر اینکه با توجّه به روی کارآمدن بایدن، دست از سیاست لزوم برداشته‌شدن یک‌باره‌ی همه‌ی تحریمها بردارند و قدم‌به‌قدم با برداشتن تدریجی تحریمها به تعهّدات برجامی بازگردند. راه سوّمی وجود ندارد.

طنز تکراری نطنز

                                                                                                 ‌یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰

                           

دو سه نکته درباره‌ی انفجار تکراری نطنز:

 

داستان نطنز از سال ۲۰۰۲ آغاز شد که سازمان مجاهدین وجود چنین مرکزی را اعلام کرد که البتّه این سازمان اصلاً و ابداً در چنین حدّی نیست و کار سرویسهای اطلاعاتی غربی بود که آنان را وسیله قرار داده بودند. سال ۲۰۰۷ اوّلین انفجار در بخش برق نطنز اتّفاق افتاد و دهها سانتریفیوژ را از بین برد؛ یعنی ۱۴ سال پیش!  سال ۲۰۱۰ ویروس استاکس‌نت که به‌دست امریکا و اسرائیل ساخته شده بود، بیش از هزار سانتریفیوژ را منفجر کرد. سال ۲۰۲۰ حمله به محل ساخت سانتریفیوژها مدّتها روند روند برنامه‌ی اتمی را به تأخیر انداخت. حالا و در سال ۲۰۲۱ انفجار مجدّدی که اندازه‌ی آن مشخّص نیست بار دیگر باعث انفجار سانتریفیوژها شده است. ایران در چهارده‌سال گذشته شاهد حملاتی تکراری بوده یعنی نه محلّ رخنه و نفوذ اطلاعاتی را کشف کرده و نه فناوری جلوگیری از ویروس‌ها و احتمالاً دیگر راههای ضربه‌زنی به خود را دارا شده است.

 

نکته‌ی جالب اینجاست که همیشه واکنش ایران به اینگونه وقایع توأم با دستپاچگی و بی‌برنامگی است. با اینکه سالهاست که از تقابل بین آنها و رقبای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای می‌گذرد، ‌معلوم است که اصلاً خودشان را برای حادثه‌ی بعد آماده نکرده‌اند. کمالوندی پس از کشته‌شدن فخری‌زاده ابتدا گفت که هیچ‌یک از دانشمندان هسته‌ای آسیب ندیده‌اند تا بعد که خبر منتشر شد. حالا هم اوّل گفت که حادثه بوده و اخبار رسانه‌های خارجی (ابتدا اسرائیل سپس امریکا) فضاسازی رسانه‌ای است. بعد گفتند فقط تأسیسات برق صدمه دیده و حالا از نابودی سانتریفیوژهای نوع اوّل می‌گویند. به گمانم آسیب‌دیدگی ناشی از سقوط از ارتفاع هفت‌متری کمالوندی به هنگام بازدید از تأسیسات تخریب‌شده، بهترین استعاره برای دست‌پاچگی بلکه دست‌وپاچلفتگی نظام است.

 

ایران از لحاظ فنّی امکان ساخت بمب را دارد ولی اوّلاً زمان‌بر است و ثانیاً دیگر لوازم آن به جز غنی‌سازی ۹۰درصدی یعنی آزمایش اتمی و ساخت موشک با امکان حمل کلاهک و دیگر مسائل با پنهان‌کاری ممکن نیست و اسرائیل و امریکا امکان تخریب آن را دارند. اسرائیل اخیراً خبر آزمایش موشکی با امکان حمل کلاهک هسته‌ای را به شورای امنیّت داد که نشان می‌دهد همانطور که از نوزده‌سال پیش خبر ساخت نطنز را علنی کردند -و پیش از آن هم می‌دانستند- ‌دیگر فعّالیّتهای ایران را نیز زیر نظر دارند. طبیعی است که فرض کنیم رژیمی که تا داخل سرّی‌ترین مرکز رقیب سرک می‌کشد، اخبار دقیق پیشرفت موشکی ایران را هم دارد. موسادی که می‌تواند نطنز را بارها منفجر کند، شاید بتواند فلان شهر موشکی سپاه را هم بدون حمله‌ی نظامی و با حمله‌ی سایبری روی هوا بفرستد. امریکایی که پرتاب موشک‌ ماهواره‌بر را مختل می‌کند به طریق اولی می‌تواند در شلیک هر موشک دیگری اختلال ایجاد کند.

 

این حمله‌ی اسرائیل اوّلین حمله از این دست در دوران بایدن است و به‌نوعی امتحان او هم به شمار می‌رود. گذشته از اتّحاد استراتژیک امریکا و اسرائیل که مشروط به روی کارآمدن احزاب متفاوت نیست، بایدن در همراهی با اسرائیل گرچه مانند ترامپ نیست ولی تا اینجا نشان داده که موضعی نرم‌تر از اوباما دارد؛ شاید حمله به ایران در مقطع کنونی را تأیید نکند ولی وقتی در برابر عمل انجام شده قرار بگیرد، واکنش تندی نشان نخواهد داد. نکته‌ی مهم همراهی دو کشور چین و روسیه در مخالفت با ایران دارای سلاح اتمی است. این دو کشور به‌خاطر همکاری‌های تسلیحاتی با ایران اطّلاعات زیادی از درون نظام دارند و هیچ تضمینی نیست که روز مبادا آن را با دیگران به اشتراک نگذارند. فراموش نکنیم که این دو کشور در دوران اوباما در برابر تلاشهای امریکا برای تحریم بی‌سابقه‌ی ایران، ‌چه در آژانس و چه در شورای امنیّت هیچ مانعی ایجاد نکردند.

 

اساس بازی اتمی بر نوعی توهّم قدرت منطقه‌ای بودن به علاوه‌ی تخیّلات آخرالزّمانی است که با دشمن‌تراشی و دشمن‌هراسی، بیشتر مصرف داخلی دارد. البتّه با شکست‌های پیاپی، هشتگ «انتقام بگیرید» حتّی بین طرفداران نظام هم دیگر مشتری ندارد. ایران پس از محاسبات ابتدایی دید که تأیید خبر به نفعش است؛‌ اوّلاً به‌خاطر زیرنظر بودن تأسیسات نطنز امکان پرده‌پوشی و دروغگویی نیست (به خلاف انفجار خجیر) ثانیاً قرارگرفتن در مقام قربانی شاید بتواند در مذاکرات وین با گرفتن امتیاز و رفع تحریمها نظام را یاری کند. درهرحال سروکار ما چه در این موضوع و چه موضوعها دیگر با شبه‌تفکّری است که شعار بر شعورش غلبه کرده است. همان شبه‌تفکّری که ورود واکسن از امریکا و انگلیس را ممنوع می‌کند، در بدترین لحظات بحران اتمی از غنی سازی ۶۰درصدی سخن می‌گوید و ناخواسته کلید انفجار دیگری را فشار می‌دهد.

زندگی، مسئولیّت، مرگ

                                                                                               ‌دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰                        

 

دو گروه عمده‌ی مخالف و موافق نظام در ایران وجود دارند که با نظرداشت طیف‌های گوناگون آنها، در وقایع اجتماعی و سیاسی ایران موضع‌گیری‌هایی کمابیش پیش‌بینی‌پذیر دارند و استدلالهایی تکراری را بیان می‌کنند. در ماجرای خودکشی مرحوم آزاده نامداری هم با اختلاف‌هایی دو نظر مختلف وجود داشت:

 

یک. هجوم بی‌پروای کاربران فضای مجازی به نوع پوشش وی خارج از کشور در محیطی خلوت و دور از چشم دیگران و اصرار بر بزرگنمایی آن، کار و زندگی او را تحت تأثیر قرار داد و در نهایت به خودکشی او انجامید.

 

دو. نظام حاکم با استفاده‌ی ابزاری از امثال نامداری آنها را در جهت ایدئولوژی خود به کار می‌گیرد ولی به محض آشکارشدن سویه‌ی واقعی این بازیچه‌ها، نه تنها از آنها حمایت نمی‌کند که آنها را تنها می‌گذارد و این رهاشدگی و تک‌افتادگی می‌تواند به یأس، فروپاشی روانی و انتحار بینجامد.

 

کدام درست یا درست‌تر است؟

 

ابتدا بگویم که چه‌بسا عوامل دیگری در این عمل نقش داشته باشند ولی فرض را بر این می‌گذاریم که خودکشی او پس‌لرزه‌ی آن فیلم و عکس‌ها در سوییس بود. در این‌که هر دو عامل بالا مؤثّر بودند شکّی نیست ولی یک نکته اینجا شایان توجّه است و آن هم اینکه نقش خود فرد را یا نادیده می‌گیرند یا در درجه‌ی چندم اهمیّت قرار می‌دهند. من پیشتر به بهانه‌های زیادی به این مسئله پرداخته بودم مثل بررسی نوشته‌ی محمّد مالجو در دفاع از نظر فاطمه صادقی درباره‌ی پدرش و اینکه او قربانی ساختار و جوّ سیاسی اجتماعی آن موقع بود (فرد و ساختار). همان موقع هم نوشتم که نقش و فاعلیّت فرد را نباید زیر سؤال برد و اینجا تکرار نمی‌کنم.

 

حالا و پیرامون رخداد اخیر هم باید گفت که در سالهای اخیر و آسان‌شدن عکس یا فیلم‌برداری و انتشار آن در وب،‌ از بسیاری از هنرپیشه‌ها و افراد مشهور فیلمهایی به بیرون درز کرد که چه‌بسا دارای محتوایی ویرانگرتر بود ولی به هر حال آنان دوام آوردند؛ به راهشان ادامه دادند یا اگر حاشیه‌نشین شدند،‌ کارشان به خودکشی نیز نکشید. گاهی حتّی رویدادی ناگوار باعث اصلاح مسیر شخص یا قویترشدن او می‌شود.

 

از سوی دیگر نظام ایدئولوژیک ریاکارساز برای همه وجود دارد ولی همه در دام آن گرفتار نمی‌شوند. جواد یحیوی چندسال پیش در مصاحبه‌ای گفت: بار اوّلی که نامداری برنامه‌ای را در شبکه‌ی تهران اجرا کرد با هم برخورد کردیم. از من پرسید چطور بود،‌ کارم را دیدی؟ من گفتم، ‌بله ولی تو که چادری نیستی،‌ چرا چادر سرت می‌کنی؟ او گفت معلوم است که چادری نیستم؟ گفتم آره، چرا خودت را روی آنتن با چادر معرّفی می‌کنی؟ گفت فکر کردم اینطور بهتر است.

 

اینطور برای چه کسی بهتر است؟ برای نظامی آوازه‌گر؟ بله البتّه ولی دختر جوان راه پیشرفت خودش را در همراهی و تغییر ظاهر خود دید، کمی بعد از چند نسل چادری خانواده‌اش گفت تا کار به دیگر ماجراهای پرسروصدای زندگی‌اش کشید. اوست که انتخاب کرد نقش بازی کند و حتّی پس از فروافتادن پرده به بازی ادامه داد تا کار به جایی رسید که نه به بازیگری بلکه به بازی زندگی‌اش پایان داد.

 

اگر این نوشته اندک فایده‌ای داشته باشد، نه مدح یا ذم نوع خاصّی از پوشش، عقیده یا شیوه‌ی زندگی بلکه ذمّ ریاکاری و هشدار به کسانی است که الآن در همان مسیر گام برمی‌دارند. اگر کسی قدم اوّل را اشتباه برداشت متأسّفانه باید تا انتها ادامه دهد و این یعنی سقوط دائمی. اگر بخت یارش باشد، تفاوت ظاهر وباطن، پنهان می‌ماند وگرنه یک عمر تلاش به باد می‌رود و خانواده و نزدیکان آسیب می‌بینند. هر قدر ساختار رسمی یا غیررسمی اجتماعی او را به چیزی تشویق کنند یا باز دارند، در هرحال خود فرد مسئول تک‌تک انتخابهای زندگی‌اش است، ‌حتّی انتخاب مرگ.

سین هفتم - سوگ سیاوش

                                                                                                 جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

                                  

پیچیده در «سپیده» «گلبانگِ» «مرغ خوشخوان»

«پیغام اهل دل» رفت تا «آستان جانان»

خشکیده «چشمه‌ی نوش»، افسرده «ساز خاموش»

بشنو صدای «چاووش» از عرش «جان جانان»

«خلوت‌گزیده»‌ای که، «بی او به سر نمی‌شد»

چون «دود عود» گم شد، ‌در خطّه‌ی «خراسان»

«سرو چمان» سعدی، «‌آرام جان» حافظ

«فریاد» «هم‌نوا»یی، با شاعر «زمستان»

خنیاگر «شب وصل»، «آهنگ» «یاد ایّام»

آن همصدای داوود، ‌صوت هزار«دستان»

«رندان مست» لولند،‌ دژخیمنان ملولند

در آسمان چه برپاست؟ «غوغای عشق‌بازان»

خصم «زبان آتش»، ‌ققنوس‌وش سیاوش

باری گذشت از آتش، ‌از باد و «آه، باران»

«هستی» چونان «معمّا»ست، رازی که «عشق داند»

«چهره به چهره» با مرگ، هنگامه‌ی دلیران

آن «ساز قصّه‌گو» کو،‌ «پیوند مهر» می‌بست

«رنگ تعالی» جان، با طعم و «بوی باران»

«بیدادِ» «جان عشّاق»، «راز»نهان«مجنون»

ماند «سرود مهر»ش، چون کهکشان، چون ایران

سین ششم - سروش و فهم دین

                                                                                        ‌چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۰

 

مغالطه‌ی تغییر موضع (Shifting ground) جایی رخ می‌دهد که شخصی در برابر یک مسئله‌ی واحد دو موضع متفاوت اتّخاذ کند. در حالت اوّل آن که معمولاً به عنوان یکی از مغالطه‌های مقام دفاع در کتب منطق مغالطات ذکر می‌شود، جایی است که شخص گفته‌ی اوّل را توجیه می‌کند که آن گفته تحت شرایط خاصّی گفته شد و حالا شرایط فرق می‌کند.

 

مثال آشنای این مغالطه توجیه حمله‌کنندگان به سفارت امریکاست که به جای اعتراف به اشتباه می‌گویند که برای بررسی آن واقعه باید شرایط آن زمان را مدّ نظر داشت یا اینکه دو روز اوّل آن قابل دفاع بود امّا ادامه‌یافتن آن خیر. سفارتها و دیگر مکانهای  دیپلماتیک مانند خاک کشور دیگرند و نمی‌توان به زور وارد آن شد. طبعاً ما درباره‌ی قرون وسطی یا صدر اسلام سخن نمی‌گوییم تا مثلاً مشکل «زمان‌پریشی» پیش بیاید، سال ۵۸ همین مناسبات و قوانین بین‌المللی فعلی بر جهان حاکم بود و نادرستی حمله به سفارت یک کشور استثنابردار نیست.

 

حالت دوّم و حادتر جایی است که شخص اصلاً زحمت توجیه گفتار یا کردار اوّل را به خود نمی‌دهد و خیلی راحت موضع دیگری اتّخاذ می‌کند که مصداق سیاست یک بام و دو هوا، داشتن استاندارد دوگانه و تناقض‌گویی خواهد بود.

 

مثلاً جواد ظریف در زمان حمله‌ی ناو امریکا به ایرباس ایران آن را جنایت خواند ولی حالا اصابت موشک سپاه به هواپیمای اوکراین را فقط یک اشتباه دانست. رهبرنظام حاکم بر ایران نیز عین سخنان ظریف را آن زمان در خطبه‌های نمازجمعه و بعدها در سخنرانی پس از سقوط هواپیما بیان کرد.

 

البتّه سیّدعلی خامنه‌ای این هنر را دارد که در یک گفتار درباره‌ی یک موضوع دو موضع متفاوت بگیرد. مثلاً ایشان مخالفت خود را با حمله به سفارتهای کشورهای دیگر بارها بیان کرده است ولی همزمان اشغال سفارت امریکا را درست می‌داند بی‌آنکه زحمت بیان دلیل این استثنا را به خود بدهد.

 

همانطور که می‌بینید این مغالطه را سیاست‌مداران به سادگی به‌کار می‌برند ولی گاه میان عالمان به ویژه متکلّمان نیز یافت می‌شود. اهل کلام برعکس اهل فلسفه بیش از آنکه از مقدّمات شروع کنند و به نتیجه برسند، ‌ابتدا نتیجه‌ای را که به نظرشان درست می‌آید در نظر می‌گیرند سپس به دنبال یافتن دلایل عقلی و نقلی می‌افتند. طبیعی است که وقتی معیار و ملاک فرع ِاستدلال باشد نه اصل،‌ ممکن است جایی متکلّم تناقض‌گویی کند. برای نمونه به این بخش از نوشتار اخیر عبدالکریم سروش دقّت کنید:

 

ایشان درباره‌ی حدیثی «امرت ان اقاتل النّاس حتّی یقولوا لا اله الّا الله» می‌گوید: « این حدیث در وجدان جمعی مسلمانان متبوع و مطبوع افتاد و کسی در سند و دلالتش تردید نکرد و حالا تحت فشار اندیشه‌های لیبرال و حقوق بشری ناگهان مشکوک و مطرود افتاده است».

 

تا جایی که به بحث ما مربوط می‌شود، ایشان در دوره‌های مختلف فکری خود به عنوان معرفت‌شناس، روشنفکر یا متکلّم ایفای نقش کرده است، در مقام معرفت‌شناس ناظر تحول فهم دینی،‌ معرّف مکانیسم این فرایند و تغییر قرائت‌های مختلف آن بوده بی‌آنکه وارد بحث درستی یا نادرستی آنها شود. در مقام متکلّم نیز وارد بحث شده و یک رأی را بر دیگر آرا ترجیح داده است (مثلاً کثرت‌گرایی دینی بر انحصارگرایی).

 

جمله‌ای که از ایشان نقل کردم به وضوح نکوهش‌گونه است و لحن نوشته در پی اثبات گونه‌ای اعتبار -دست‌کم نزد کثیری از مسلمانان- برای آن حدیث است. این حرف را کسی می‌زند که یا به نوعی خلوص برای دین اعتقاد داشته باشد و تغییر و تحوّل فهم از دین (اینجا: یک حدیث) را بر اساس ورود اندیشه‌های نوین جایز نمی‌شمارد یا خیر، به دادوستد دین و دیگر اندیشه‌های نوین باور دارد ولی اندیشه‌های لیبرال و حقوق بشری را منابع مطمئنّی برای این دادوستد نمی‌داند مثل چپ‌گرایان سکولار یا انقلابی که «لیبرال» را نوعی ناسزا تلقّی می‌کنند و حقوق بشر را تلاش قدرتهای غربی برای پوشاندن لباس فرهنگ خود به همه‌ی عالم.

 

درباره‌ی بخش اوّل که ایشان به عنوان معرفت‌شناس پایه و اساس هویّت علمی خود را در این سه دهه از «قبض و بسط» و نشان‌دادن ترابط و تأثیر و تأثّر علوم اسلامی با دیگر دانش‌ها گرفته است. به عنوان روشنفکر هم از مبلّغان لیبرالیسم بوده و یکی از ارکان دین‌شناسی ایشان نیز پرداختن بیشتر به حقوق (از جمله حقوق بشر) به جای تکالیف بوده است. پس مشکل کجاست؟ چگونه می‌توان هم از ترابط علوم و پرداختن به تکالیف گفت و هم حاصل این تأثیرپذیری و حق‌محوری (یعنی مشکوک و مطرودشدن برخی احادیث) را تضعیف کرد؟ جالب اینجاست که ایشان در ادامه‌ی نوشتار خطاب به فقیهان، هم پیشنهاد می‌کند که علوم نوین بیاموزند و هم پرداختن به حقوق به جای تکالیف را توصیه می‌کند! دو موضع مختلف درباره‌ی یک مسئه در یک مقاله.

 

اگر عالمان دین توصیه‌ی ایشان را گوش کنند و علوم نوین بیاموزند و حق‌محور باشند، ‌سپس معانی برخی آیات و سند و دلالت بعضی احادیث در نظرشان دگرگون شود،‌ چه کنند؟ اگر دیدگاه تازه را در دین‌شناسی خود اعمال کنند که تلقّی قدرت‌محور از دین و قرآن به حاشیه می‌رود و اصل بحث «دین و قدرت» بی‌وجه می‌شود و اگر قرار باشد آموزه‌های نوین در دین‌شناسی قدیم اثر نکند و برخی عقاید گذشته مشکوک و مطرود نیفتند،‌ نه تنها توصیه‌ی پایان مقاله نادیده گرفته می‌شود بلکه کلّ پروژه‌ی فکری عبدالکریم سروش در سه دهه‌ی اخیر بی‌فایده خواهد بود.

 

این جواب که پرداختن به حدیث فوق -و در مقیاس گسترده‌تر، ‌بحث دین و قدرت- برای نشان‌دادن تلقّی اکثریّت مسلمانان از رابطه‌ی دین و قدرت است نیز راهگشا نیست. هر توصیفی لاجرم به توصیه‌ای می‌انجامد. فرض کنید شخصی تمام آیات، احادیث و گفتار عالمانی را که بر انحصارگرایی دینی دلالت کنند از کتب شیعه و سنّی جمع‌آوری کند و به ایشان نشان دهد و بگوید که تلقّی اکثریّت قاطع مسلمانان از صدر اسلام تا کنون این است که تنها اسلام دین نجات است؛‌ جواب فرضی ایشان چه خواهد بود؟ احتمالاً خواهند گفت که درستی و نادرستی یک عقیده نه به کثرت پیروان آن است و نه به نزدیکی بیشتر به زمان پیامبر؛ چه‌بسا عقاید اشتباه که سکّه‌ی رایج اکثریّت مسلمین یا مطابق اعتقادات مسلمانان صدر اسلام بوده است. اگر عبدالکریم سروش این را هم باور نداشته باشد که «روشنفکری دینی» پروژه‌ای بی‌حاصل است چون هم در اقلیّت است و هم چهارده قرن از صدر اسلام دور افتاده است.

 

در همین راستا و پیشتر هم تغییر موضع‌هایی را در نوشته‌های ایشان دیده بودیم. مثلاً زمانی ایشان نقل قولی همدلانه از ابن عربی می‌آورد که عذاب از ریشه‌ی عذب و به معنای دلنشین و گواراست، عمل انسان عرضی و فطرت الهی در او جوهری است و بر اساس تناسب کیفر اخروی و عمل دنیوی امکان خلف وعید برای خداوند وجود دارد. حالا که ایشان عذاب را نه عذب بلکه شکنجه می‌بیند، گویا بر اساس تفطّنی نوپدید است که پیشتر نبود و دلیل آن مشخّص نیست چون آیات و روایات دال بر شکنجه همان زمان هم در دسترس بود. درباره‌ی قبول احادیث نیز ایشان بسیار سخت‌گیر بود و اساس را رد آن می‌دانست مگر خلافش ثابت شود ولی حالا احادیثی را که خود اذعان می‌کند ممکن است دروغ باشد نقل می‌کند. گویا اگر نقل احادیث به درد تقویت بحث فعلی بخورد آن سختگیری ابتدایی چندان جایی ندارد.

 

چنان که می‌بینید این یادداشت کوتاه نوشته‌ای الهیّاتی نیست و مثلاً نمی‌خواهد درستی یک نظر (ناقدان حدیث) را بر نظر دیگر (مدافعان صحّت آن) اثبات کند بلکه برای نشان‌دادن سرشت کلامی بحث دکتر سروش -که در دیگر افرادی که عنوان نواندیش‌دینی دارند نیز کمابیش صدق می‌کند- نوشته شده است. منطق مغالطات مانند بسیاری از انواع دیگر منطق با صورت بحث سروکار دارد نه محتوای آن. عنوان «استاندارد دوگانه» برای اینگونه ضدّونقیض‌گویی چندان رسا نیست؛‌ کسی که بر اساس نیاز، دو معیار مختلف را به کار می‌برد در واقع به هیچ معیاری پایبند نیست و نتیجه‌گرای محض است. در مثالهای بند بالا، دو موضع متفاوت به فاصله‌ی چندسال و چند ماه بیان شده بود ولی بین دو موضع متفاوت در بحث فعلی (یعنی نقد تأثیر اندیشه‌های لیبرالی و حقوق بشری بر فهم دین و دعوت به آموختن علوم نوین و پرداختن به حقوق) چند سطر بیشتر فاصله نیست که نهایت امر استدلال‌ورزی روشنفکر دینی را به خوبی نشان می‌دهد.

سین پنجم - سال مانع‌زایی

                                                                                                   ‌دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰

               

از این «زا» تا «زدا» یک دال فرق است

جهانی اندر این یک دال غرق است

زبان «مانع‌زدایی» گفت لیکن

تقیّه و خدعه اندر خدمت من

برون و اندرون ما یکی نیست

ریا مشروع در نظم ولایی است

***

حجاب اختیاری هست ممنوع

ولنگاری وب دربست ممنوع

اگر تحریمْ غربی بود خوب است

بدهکاری به چین عین وجوب است

خیانت‌نامه یعنی ترکمان‌چین

کرونا در ازای نفت و تمکین

از استعمار چین تا خرس روسی

شرف دارد به آن نانسی پلوسی

گریبان می‌درم بهر فلسطین

نمی‌بینم مسلمان‌سوزی چین

هزاران کولبر یا کودک کار

فدای کفش حزب‌الله و بشّار

اگر کرده است رنگ و روی ما قیر

نطنز و پارچین و دشت نخجیر

چو فخری‌زاده عین آبکش شد

اتم‌بازی دچار صد تنش شد

ولی ما «مستعان» داریم و اشرار

سپاه و حوثی و حشدی و انصار

«پرستو»ها ابابیل عذابند

رموز دلبری را فوت آبند

به ما روح و تن خود را سپردند

دل از اعدای شهوت‌باره بردند

***

خود پیغمبر از من خواست تا من

بسازم خانه‌ای را ضدّ دژمن

مرید ِمحضْ بیش و منتقد کم

برای عقل مانع می‌تراشم

«امین» مانع بساز و فیلتر کن

دهان و چشم و گوش مردم از بن

 

ضیاءالدین حسینی

سین چهارم - سرزمین خانه‌به‌دوشان

                                                                                                        ‌شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰

  

تا چندسال پیش نمی‌شد تصوّر کرد که فیلمی بدون داستان آن‌چنانی،‌ تعلیق آشنای هالیوودی و ساختار مبتنی بر گره‌افکنی و گره‌گشایی و باقی قضایا به فهرست نهایی اسکار راه پیدا کند ولی گذشت زمان و تغییر اعضای آکادمی اسکار، سال به سال جنس فیلمهای برگزیده را هم عوض می‌کند.

 

«خانه فقط یک واژه است یا چیزی که آن را درونت همه‌جا حمل می‌کنی؟» این جمله بخشی است از ترانه‌ی «خانه یک علامت سؤال است» از استیون پاتریک موریسی که جایی در فیلم به آن اشاره می‌شود و به نوعی جانمایه‌ی فیلم است. شخصیّت اصلی فیلم در پاسخ به شخصی در جمع خانوادگی که او را بی‌خانمان می‌خواند،‌ می‌گوید من بی‌خانمان (homeless) نیستم، فقط مسکن (house) ندارم. فیلم Nomadland اقتباسی است از کتاب جسیکا برودر به همین نام که عنوان فرعی آن این است: «جان‌به‌دربردن در امریکای قرن ۲۱». گویی این شیوه‌ی زیست توصیف یا توصیه‌ای است به حفظ فردیّت خود در آشوب‌بازار سرمایه‌داری افسارگسسته. بی‌جهت نیست که فیلم با اشاره به تعطیلی کارخانه‌ی گچ ۸۸ ساله آغاز می‌شود و نه فقط بحران عاطفی فرن پس از مرگ همسرش. در ادامه نیز خیلی ملایم به زندگی برده‌وار کارگران روزمزد زیر سایه‌ی برند باشکوه آمازون اشاره می‌شود. بد نیست جز ظاهر پرزرق و برق این نام و خبرهای زندگی شخصی جف بیزوس این بخش از ماجرا هم جلو چشم مردم بیاید.

 

اگر فردیّت در آغاز دوران مدرن در رمانهایی مانند رابینسون کروزو تجلّی کرد و تک‌افتادگی انسان قرن بیستم در داستانهای ایتالو کالوینو مانند بارون درخت‌نشین،‌ حالا این تک‌افتادگی نه امری اجباری و عارضی بلکه واکنشی آگاهانه و اختیاری از افرادی است که می‌توانند جور دیگری زندگی کنند ولی نمی‌خواهند. البتّه بعضی از آنها واقعاً از سر فقر چاره‌ای جز این ندارند ولی بیشترشان نمی‌خواهند مثل اسب بارکشی از آنان کار کشیده شود و بعد در مراتع رها شوند و اگر قرار است چنین شود،‌ خودشان زودتر خود را رها کنند. فیلم مطلقاً وارد موضوع قضاوت افراد و افکار نمی‌شود، یکی از شخصیّتهای درون فیلم جایی از انصرافش از خودکشی می‌‌گوید ولی کمی بعد دوست نویافته‌ی فرن که می‌داند چندصباحی بیشتر زنده نیست برای خودکشی به آلاسکا می‌رود. خودکشی پسر باب ولز (مؤسّس گروه عشایر مدرن در ایالت آریزونا) هم علّت اصلی زدن او به دل صحراست و تأسیس گروهی که افراد دلزده از زندگی ماشینی را درون طبیعت گرد هم آورد.

 

فیلم جزئّیاتی دارد که جز با مشاهده به دست نمی‌‌آید و البتّه باب میل کسانی است که فیلمهای ساکت و مستقل‌تر هالیوودی را می‌پسندند. تصنّع هالیوود در فیلمهایی که بخواهند خود را متفاوت نشان دهند هم زیاد به چشم می‌آید؛ متفاوت‌نمایی یا تفاوت تجمّلی. امّا این فیلم از کارگردانی دقیق و ریزبین است که زن‌بودنش را با شخصیّت اصلی فیلمش به رخ نمی‌کشد. فیلمهایی که درست یا غلط معروف به فمینیستی شده‌اند معمولاً نوعی تقابل بین زن و مرد را نشان می‌دهند که در این فیلم عکس آن را شاهدیم. گرچه امریکا خود کشور مهاجران است ولی مهاجربودن کلویی ژائو چینی‌تبار نیز به بهترین نحو به درک فضای افراد جاکن‌شده‌ی درون فیلم کمک کرده است. دشواری بازی فرانسیس مک‌دورمند در هم‌سان‌شدن با بازی نابازیگران فیلم است که بیشترشان خانه بدوشان واقعی‌اند. بعید است او اسکار امسال را از دست بدهد. کارگردان خوش‌آتیه‌ی فیلم هم در بخش کارگردانی و فیلمنامه‌ی اقباسی بخت خوبی دارد؛ ‌با معجزه‌ی پارسال «انگل» امسال هر چیزی ممکن است.

 

فیلم در پایان اوجی فلسفی می‌گیرد. جایی که باب ولز می‌گوید در این سبک زندگی خداحافظی و نقطه‌ی پایانی در کار نیست چون همه به هم می‌گویند:‌ «در ادامه‌ی راه می‌بینمت» پس من ممکن است روزی پسرم را در ادامه‌ی راه ببینم و تو هم همسر درگذشته‌ات را. این امید گزینشی خیلی از آن نور سبز اسکله‌ی پایان داستان «گتسبی بزرگ» فراتر است. آن نور سبز مختصر امیدی بود ولی اینجا واقعاً قرار نیست که درگذشتگان دوباره ملاقات شوند. فرن جایی می‌گوید که دیگر نمی‌خواهم با خاطراتم زندگی کنم و حالا در ادامه‌ی راه چشم‌انتظار بوست. فقدان دیگر پایان مسیر نیست چون حسرت گذشته جایش را به چشم‌دوختن به آینده داده است تا به زندگی در زمان حال معنا دهد.

سین سوم - سرترین‌های ۹۹

                                                                                      ‌        چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰

                 

سرترین چهره‌ی سال: محمود امجد

سرترین پیام: همچنان ایستاده‌ایم (موسوی و رهنورد به محمّد توسّلی)

سرترین جمله‌ی قصار: کلانتری: امام فرزند ناخلف امریکا بود

سرترین شکست سکوت: فرزندان حمید حاجی‌زاده و روایت قتل پدر و برادر

سرترین فایل صوتی: ‌مکالمات پلیس در آبان ۹۸،‌ علّت نبستن آسمان کشور در شب سقوط هواپیما،‌ بگومگوی سپاهیان و محسن رضایی در زمان جنگ

سرترین ترور: مرد شماره دو القاعده در تهران و محسن فخری‌زاده

سرترین افشای حقیقت: هادی طحان نظیف، عضو شورای نگهبان: انتخابات امریکا غیردموکراتیک است

سرترین ویرایش: تغییر داستان نادر ابراهیمی و «قصه‌های مجید» در کتابهای درسی

سرترین مقاله‌ی خارجی:‌ آیدین آغداشلو؛‌ هاروی واینستین ایرانی

سرترین محاکمه:‌ اسدالله اسدی در بلژیک

سرترین اعتراف: تفاوت نظر مردم با حکومت در رویارویی ورزشی با اسرائیل (فرشید طهماسبی)، ‌اجازه‌ی فروش یک‌قطره نفت را هم به ما نمی‌دهند (نوبخت)، دو میلیون تومان شیرینی است نه رشوه (سیّدکاظم موسوی، نماینده مجلس)

سرترین یادآوری: یادآوری‌های مکرّر پمپئو به ظریف پیرامون سکوت ایران درباره ی رفتار چین با مسلمانان.

سرترین راه برخورد با زندانیان: فرستادن آنها به تیمارستان

سرترین مرگ: ‌خودکشی پدر امیرحسین مرادی و کودک کاری که گفت: «وقتی برای آرزوکردن ندارم»

سرترین سؤالها:  دو سوال یاشار سلطانی از پناهیان

سرترین موسیقی: ترانه‌های مهدی یراحی برای دختر آبی و بهرام بیضایی،‌ نوازندگی کیهان کلهر با ساز الوند صادقی

سرترین ساخت ماکت: تبدیل نفتکش چینی به ماکت ناو هواپیمابر (و غرق‌شدن آن)

سرترین نگاره: کولبر نکشید

سرترین حسن عاقبت: رئیس هواپیمایی کشوری (منکر شلیک به هواپیما)، از جعل مدرک تا اختلاس

سرترین فرار: داماد نعمت‌زاده از کشور

سرترین تصویربرداری: جازدن تصویر گوگل ارث از پایگاه امریکا به جای ماهواره (وبکم) سپاه

سرترین حکم زندان:‌۴۱ سال زندان برای معترضان سقوط هواپیما، ۱۷ سال زندان برای آتش‌زنندگان بنر سلیمانی، سه‌سال حبس برای تحریم جشنواره فجر و ۵سال حبس برای عموی پویا بختیاری

سرترین نمایشنامه‌: عطاءالله مهاجرانی در چهار پرده

سرترین اعلام انفجار: منبع گاز به جای انفجار پایگاه موشکی خجیر

سرترین گزارش سازمان ملل: تأیید منشأ ایرانی موشکهای حوثی و حملات شیمیایی اسد در سوریه

سرترین نظارت استصوابی: بعضی نمایندگان مجلس فعلی با پرداخت پول تأیید صلاحیت شدند (محمود صادقی)

سرترین طنز:‌ نامه انتقادی موسوسی خوئینی به خامنه‌ای و نامه‌ی ۳۷ صفحه‌ای خاتمی

سرترین حذف: حذف مصاحبه با دریادار سیّاری

سرترین شکایت: ‌شکایت از محمّد ثلاث، دوسال بعد از اعدامش

سرترین جمله‌ی علمی: میرباقری: ‌کرونا ویروس سکولار است

سرترین تشکّر: نامه‌ی کارگران به روحانی: ‌به لطف شما فقیرتر شدیم

سرترین دیدار: آیت‌آلله سیستانی و پاپ

سرترین درخواست: درخواست سیستانی برای آزادی توهین‌کننده به خود

سرترین آمار:‌ پخش اعتراف اجباری ۳۵۵ نفر از صداوسیما در ده سال، ۸درصد از خانواده‌های ایرانی گوشت قرمز مصرف نکردند.

سرترین زیرخاکی: فیلم مصاحبه با شجریان پس از ۳۷ سال

سرترین توقیف: روزنامه‌ی جهان صنعت برای انتشار آمار واقعی کرونا

سرترین جعل سند: سند کوه دماوند و جنگل شمال برای اوقاف و امامزاده

سرترین خرج پول: ۱۹هزار میلیارد تومان برای شبکه ملّی اطلاعات

سرترین شرکت سهامی نظام: هواپیمایی ماهان

سرترین داستان تخیّلی: انجمن فیزیک ایران درباره‌ی ویروس‌یاب سپاه

سرترین فتوا: لزوم رعایت حجاب در انیمیشن

سرترین دستاورد فقهی: جلوگیری از بارداری فحشای باطنی است (علم‌الهدی)

سرترین لغزش کلامی: گرچه حرمت تولید سلاح اتمی فتوای رهبری است ولی اگر گربه را گوشه‌ای گیر بیندازند رفتارش فرق می‌کند (سیّدمحمود علوی).

سرترین آدم‌ربایی: روح الله زم،‌ جمشید شارمهد، ‌حبیب اسیود

سرترین پرستو: رفیقه‌ی اطلاعاتی حبیب اسیود و دو پرستوی قاضی منصوری

سرترین تحلیل اقتصادی: خامنه‌ای: گرانی توجیه ندارد.

سرترین اقتباس: فیلم ۱۹۱۷ بر اساس «دیده‌بان» ( به روایت افخمی)

سرترین دفاع: اگر دروغ گفتم رهبر انقلاب گفتند ظریف صادق است؛ ‌اگر راست گفتم،‌ گفتند شجاع است.

سرترین سقوط: گذرنامه‌ی ایران به انتهای فهرست گذرنامه‌های جهان

سرترین همکاری: همکاری نظام با قاچاقچی مواد مخدر برای ترور منصوری و ربایش اسیود

سرترین دوستان نظام: عراق و افغانستان و عدم مخالفت با تحریم ایران در سازمان ملل

سرترین تهدید حقّ حیات: خامنه‌ای: ورود واکسن‌های امریکایی و انگلیسی به کشور ممنوع است

سرترین شلیک: به کولبران و سوخت‌برای

سرترین پرسش: دفتر رهبرنظام:‌ کدام آبان؟ 

 

پیشین: سرترین‌های ۹۸

سین دوم - سفرکردگان ۹۹

                                                                                            ‌دوشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۰ 

                   

محمّدرضا شجریان، گلنوش خالقی، نجف دریابندری، محمدعلی کشاورز، نوید افکاری،‌ کامبوزیا پرتوی،‌ جمشید پژویان، فرزانه تأییدی، غلامعباس توسّلی، چنگیز جلیلوند،‌‌ محمد ملکی، مسعود مهرابی،‌ عبّاس جوانمرد، ایرج دبیرسیاقی، کیومرث درمبخش، خسرو سینایی، داوود فیرحی، بدرالزمان قریب، ایرج کابلی، یوسف صانعی، اکبر عالمی، سیروس گرجستانی، بهمن مفید، علی انصاریان، مهرداد میناوند، روح‌الله زم، نصرت‌الله وحدت... 


پیشین: سفرکردگان پارسال

سین یکم - سال‌مبارکی

                                                                                                   ‌  شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۹        

یا مقلّب القلوب و الابصار، یا مدبّر اللیل و النهار،‌ یا محوّل الحول و الاحوال،‌‌ حوّل حالنا الی احسن الحال

 

در آستانه‌ی آغاز آخرین سال از قرن چهاردهم شمسی ایستاده‌ایم. قرنی پرفرازونشیب برای ایران و جهان که در نیمه‌ی اوّل‌آن دو جنگ جهانگیر رخ داد و در نیمه‌ی دوّم نیز رقابت تسلیحاتی، ‌گرمایش زمین، آلودگی هوا و بیشترشدن شکاف فقیر و غنی حرف اوّل را می‌زد. نیمه‌ی اوّل آن در ایران نظام قدیم شاهنشاهی آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و شکل نیمه‌مدرن آن نظام تیر خلاص را به نظام موروثی زد و ایران پا به دوره‌ی جمهوری نهاد البتّه از نوع مذهبی آن. اوضاع هم‌زمان بدتر و بهتر شده است.  رنج گسترده‌تر و رنج‌کشان بیشترشده‌اند واین موضوع احساس نیاز به تغییر را بیشتر کرده است و این یعنی روزنه‌ای به روشنایی. رهایی از رنج چگونه است؟ راههای که تا کنون ازمودیم به مقصدی نرسید؛ راه تازه‌ کجاست،‌ اصلاً راه تازه‌ای هست؟

 

 گونه‌ای امید هست که از دیگران به ما می‌رسد و دیگر آنکه باید از درون خود بجوییم؛ ‌شاید با این پرسش که اگر امیدوار نباشیم چه کنیم و مگر راه دیگری برای ادامه‌ی زیست وجود دارد؟ بر انسان حرجی نیست که دلگرمی خود را از دیگران بجوید ولی اگر کمکی از جایی نرسید چطور؟ یا دیگران خودشان از ما به کمک محتاج‌تر بودند؟

 

آغاز قرن جدید برای ایران رنسانسی بود نه تنها در سیاست و اجتماع بلکه در فرهنگ و هنرهای گوناگون؛ به شکلی که بسیاری از اوّلین محصولات هنری و دانشی درست در آغاز قرن -با یکی دوسال پس و پیش- خلق شدند. نه اینکه تغییر قرن به خودی خود چنین کند بلکه این تازه‌شدن به انسان ایرانی انگیزه‌ای داد که برای رسیدن به سرزمین‌های فتح‌نشده عزمش را جرم کند. به عبارت واضح‌تر آن امید از درون بارور شد و در عالم خارج نتیجه داد.

 

خیلی امیدوارم که آغاز قرن جدید نیز به ما چنین امید و انگیزه‌ای دهد که جز راههای که تا کنون آزموده‌ایم پا در مسیرهای متفاوتی بگذاریم؛‌ امید را از درون خود بجوییم و به دیگران بی‌هیچ چشمداشتی پیشکش کنیم. ایدون باد.

 

نوروز را به همه‌ی همراهان موافق،‌ منتقد و مخالف ایمایان،‌ چه کسانی که فعّالانه در بحثها مشارکت کردند و چه خوانندگان خاموش، شادباش می‌گویم و برای همه آرزوی سالی همراه با دلاسودگی، دلاوری و دلدادگی دارم.

آزار جنسی و چند قیاس

                                                                                                ‌چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۹

                           

پخش مستندی از شبکه‌ی HBO پیرامون اتّهام قدیمی میا فارو به وودی آلن درباره‌ی آزار جنسی دخترش مصادف شد با مصاحبه‌ی «تجربه» با آیدین آغداشلو. از آنجا که موضوع اتّهام آغداشلو را با افرادی همچون وودی آلن و فروغ فرّخزاد مقایسه کرده‌‌اند بد نیست دو نکته را اینجا بگویم:

 

اوّل اینکه این مقایسه، قیاس مع‌الفارق یا «مغالطه‌ی تمثیل» است. یعنی با استفاده از تشابه بین دو چیز یا موضوع بخواهیم حکم یکی را به دیگری سرایت دهیم ولی وجه شبه در آنها یکی نباشد. مثلاً بگوییم همانطور که در بین میوه‌های یک درخت آفت‌زده، میوه‌ی سالمی پیدا نمی‌شود،‌ بین افراد خانواده‌ی فاسد هم فرد صالحی پیدا نخواهد شد. وجه شبه یعنی میوه و انسان اینجا این فرق را دارند که میوه از خود اختیاری ندارد ولی انسان اختیار دارد و می‌تواند خلاف جریان جوّ حاکم بر خانواده که هیچ جامعه‌اش هم شنا کند و ببالد. از این دست تمثیل‌های اشتباه در شبکه‌های مجازی به وفور یافت می‌شود.

 

مورد وودی آلن با آغداشلو این تفاوت را دارد که میا فارو سالها پیش او را به دادگاه کشاند و تحقیقات کارشناسان از دخترشان آنان را به این نتیجه رساند که او به احتمال قوی تحت تأثیر تلقین دیگران (یعنی مادرش) این حرفها را می‌زند و وودی آلن تبرئه شد. حال آنکه هنوز هیچ دادگاهی برای آغداشلو برگزار نشده است؛‌ او نه صددرصد مجرم و نه صددرصد بیگناه است و فقط بر اساس اصل برائت نمی‌توان او را مجرم دانست. دوّمین فرق آنان این است که شاکی وودی آلن فقط یکی بود ولی شکایات از آغداشلو زیاد است و این موضوع کفّه‌ی بدگمانی به او را سنگین‌تر می‌کند. فرق است بین کسی که یک شاکی دارد، با کسی که ده‌ها شاکی دارد. وارد بحث انگیزه‌ی احتمالی فارو به‌خاطر ازدواج آلن با دخترخوانده‌اش و ادّعای رابطه با فرانک سیناترا و اینکه پسرشان احتمالاً فرزند اوست نمی‌شوم. وقتی دادگاه برگزار می‌شود و حکم برائت صادر می‌شود، دیگر شخص متّهم نیست هرچند رسانه‌ها جور دیگری عمل کنند.

 

فروغ نیز به‌خاطر رابطه با یکی از دوستان خانوادگی همسرش، طلاق داده شد و بعدها به شاعران زیادی همچون نادرپور و مشیری نزدیک شد تا به ابراهیم گلستان رسید. رابطه‌ی شخص متعهّد با فرد دیگر یا فرد مجرّد با کسی که خود متعهّد به کسی است،‌ چه در فرهنگی سنّتی و چه در دنیای مدرن نادرست است امّا نام این کار لغزش اخلاقی است نه آزار جنسی. فروغ کسی را مجبور به انجام کاری نکرد و مسأله خانوادگی بود. بحث تفاوت‌نهادن بین شخصیّت اخلاقی یک هنرمند و آثارش هم از اساس نادرست است چون کسی منکر ارزش آثار هنری آغداشلو نشده است؛ حرف منتقدان این است که با حمایت از یک متّهم، اصل عمل او لاپوشانی بلکه عادی‌سازی نشود.

 

نکته‌ی دوّم این است که خوب حالا آیا باید فرد متّهم دربست محکوم یا بایکوت شود؟ وظیفه‌ی رسانه چیست؟ اینجا رسانه سه کار می‌تواند انجام دهد:

 

یک. گزارشی تحقیقی از شاکیان فراهم کند و مصاحبه‌ای چالشی با متّهم انجام دهد، ‌مهم نیست که جواب او چه می‌تواند باشد،‌ مهم سؤال‌های پرسشگر است. ممکن است کسی بگوید چرا چالشی؟ مگر وظیفه‌ی رسانه بی‌طرفی نیست؟ رسانه در برابر حقیقت بی‌طرف است نه افراد. جز آنچه بالاتر درباره‌ی تعدّد شاکیان گفتم، برخی از آنها هنگام عمل ادّعایی زیر سن قانونی بودند که توجیه «نبود تحمیل جنسی» یا رضایت طرف مقابل که آغداشلو در دفاعیّه‌اش آورده درباره‌ی آنان صدق نمی‌کند.

دو. بی‌طرفانه فقط دیدگاه دوطرف را منعکس کند.

سه. تنها حرفهای متّهم را منعکس کند و در صورت حادّتر از او حمایت هم بکند.

 

اگر «تجربه» کار اوّل را می‌کرد که عالی بود، کار دوّم هم خوب و حرفه‌ای به شمار می‌رفت ولی متأسّفانه کار سوّم را کرده یعنی هم فقط حرفهای آغداشلو را آورده و هم هومن مرتضوی تا توانسته از او دفاع کرده است. قیاس آغداشلو با فروغ که بالا آوردم،‌ نوشته‌ی اوست.

 

پ.ن: سردبیر جدید «تجربه» دفاعیّه‌ای نوشته که به‌خوبی سطح درک ایشان از مسأله را نشان می‌دهد. او علاوه بر وودی آلن، محمّدعلی نجفی و دونالد ترامپ را هم مثال زده که نه حوزه‌ی کار آنان به این موضوع ربط دارد، نه اتّهامشان. در عین حال مسأله فقط چاپ عکس و مصاحبه نیست، اگر رسانه‌ای جوری درباره‌ی آنان عمل کند که جرم و کار غیرقانونی آنها (قتل میترا استاد و قاسم سلیمانی) را توجیه کند یا بی‌اهمیّت نشان دهد، اشتباه است.

شعرهایی برای خیانت و ترور

                                                                                                  ‌جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹

                            

نمی‌توان دست کشید روی چیزی که نیست/ قدم می‌زنی قدم می‌زنی/ پلیس‌ها مشکوک‌اند/ وقتی به تو دستبند می‌زنند/ حقیقی‌اند و سایه نیستند/ حتّی ستاره‌های روی شانه‌هایشان حقیقی است/ ولی تو لیز می‌خوری/ و از توی دستبند رد می‌شود

    

یکی از مهیب‌ترین پرسشهایی که هرکس در طول زندگی با آن روبه‌رو می‌شود این است که اگر آنچه فکر می‌کنم واقعی است، ‌واقعی نباشد چه؟ اگر آنچه می‌پندارم درست یا حقیقی است، ‌نادرست یا توهّمی از حقیقت باشد چطور؟ متأسّفانه چه بپسندیم و چه نپسندیم،‌ این امکان همیشه و در هر زمینه‌ای وجود دارد. همین پرسش بود که چرخشی اساسی در زندگی فکری دکارت و غزالی به‌وجود آورد که به تغییراتی در جامعه‌ی فکری آن زمان انجامید. یکی از دلایلی که بخش احساسی خیلی از ما از فیلم «بهترین پیشنهاد» تورناتوره خوشش نیامد همین بود. فیلم درباره‌ی این بود که نه تنها زیباترین تابلوهای نقاشی می‌توانند بدل یا کپی باشند، حتّی «عشق» هم می‌تواند جعلی باشد؛ درست مثل صدای آن روبات ‌سخنگویی که در پایان فیلم کامل می‌شود. به شعر زیر دقّت کنید:

 

اگه این‌جا دنیا نمی‌اومدم/ اگه اون قدیم قدیما بود/ یه دزد دریایی می‌شدم/ می‌رفتم کارائیب/ جانی دپ می‌شدم/ ولی افتادم اینجا توی دستای ویکتور هوگو/ ژان والژان شدم/ هی همش فرار می‌کنم از این زندان به اون زندان/ از این جزیره به اون جزیره/ قیافه عوض می‌کنم/ شبیه رئیس جمهورا شدم! نشدم؟

 

ژان والژان تغییر قیافه داد ولی خودش هم عوض شد برعکس جانی دپ که فقط ادای دزد دریایی را درمی‌آورد. شاعری که می‌گوید «قیافه عوض می‌کنم» مثل کدامیک از آن دو نفر است؟ هرچه هست یا به تغییر قیافه علاقه دارد یا ناچار است. همین شاعر جای دیگر می‌گوید:

 

هی هر شب باید بمیریم و شهید شویم/ برویم مثل یک تئاتر بچسبیم به جوخه و سوراخ شویم و بیفتیم زمین/ یکی بیاید بزند توی مغزمان خلاص را/ هی همش خسته شدیم اینقدر که مردیم ما/ نقش دیگری بدهید آقای کارگردان/ خر که نیستیم/ سی سال نمی‌شود توی یک نقش بازی کنیم/ صحنه را عوض کنید آقای تهیه‌کننده

 

شاعر سه شعر بالا با نامهای «خیابان»، «فرار» و «صحنه را عوض کنید» مهرداد عارفانی است؛ یکی از متّهمان بمب‌گذاری در پاریس. عضو باسابقه‌ی مجاهدین که در ایران به استخدام نیروهای امنیّتی درآمد و با مأموریّت خبرچینی،‌ جاسوسی و احتمالاً کارهای دیگر در ازای دریافت پول و امکان زندگی در اروپا به فرانسه رفت. سایت «هشتاد» را اداره می‌کرد و نقدهای زیادی بر اشعارش نوشته می‌شد. شعر او آمیزه‌ای از سیاست، مهاجرت، جنسیّت و دیدگاه انتقادی به دین است. جالب اینجاست که بخش امنیّتی حکومت مذهبی حاکم بر ایران شاعری را به استخدام خود درمی‌آورد که مجموعه شعری به نام «مرگ بر خدا» دارد. تغییر قیافه و نقش بازی کردن از مفاهیم تکرار شونده‌ی اشعار اوست. نوعی حدیث نفس کاملاً واقعی که پشت اشعار دروغین پنهان شده‌اند. شاعر با اینکه مدام عوض می‌شود ولی چیزی هست که دست از سرش برنمی‌دارد، در شعر «سایه» می‌گوید:

 

خیلی وقته افتاده دنبالم/ خاک بر سر مث قیر/ شبیه منه – گاهی دراز و گاهی کوتاه/ همه‌جا تعقیبم می‌کنه/ توی مترو که می‌رم خودشو می‌ندازه/ روی دیوارای سیاه و خاکستری/ دخترای مراکشی و پسرای لبنانی/ مو بلوندا و مسلمونا/ هندوها کمونیستا همشون/ سایه‌هاشون توی هم می‌شه و/ تند و تند،‌ ایستگاه به ایستگاه/ همه‌چیز عوض می‌شه/ غیر از این لعنتی

 

کسی که عامل جمهوری اسلامی است، پس از حمایت شاهین نجفی از علی عبدالرضایی از او انتقاد می‌کند و عبدالرضایی را عامل جمهوری اسلامی می‌‌خواند. کسی که در استخدام نظامی است که خاوران را آفرید، ‌خود به دنبال ایجاد خاوران دیگری در قلب اروپاست ولی خود در سوگ خاوران چنین می‌سراید:

 

رفتیم ددر/ قایم موشک کردیم/ یه چیز قرمز اومد رفت و گرم شد لباسم توی برفا/ کلاغا اومدن هی نوک زدن به دستمون/ تکون نخوردیم/ خیلی بودیم/ زیاد بودیم/ این روزا می‌گن سه هزار/ ولی دروغ می‌گن/ بزار بشمرم/ یک دو سه سی‌هزار و صد و سی و سه/ همین حدودا/ خیلی وقته زیر این خاکه جا خوردیم و یه روز می‌گیم/ سوک سوک/ ما بردیم/ ما بریدم/ کی باخته؟ این گرگه کلّه‌گنده

 

گاهی هم میان این همه جعل، ‌بارقه‌ای از حقیقت ناخواسته خودش را نشان می‌دهد:

 

مانده‌ام بدون خدا/  اینقدر می‌میرم این شب‌ها که دیگر روز نمی‌شود/ مگر کورید؟!/ دارم تقاص می‌دهم/ عرب‌ها بیرونم کرده‌اند و کافرم/ در اروپا خدا را شکر/ تروریست شدم و توریست نشدم

ولایت‌پیشگان فریبکار و منتقدان ولایتمدار

                                                                                                   ‌پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹                      

 

با یادآوری یادداشت گذشته که درباره‌ی موضوع متفاوتی بود، بد نیست همان خط را اینجا پیرامون مسأله‌ی دیگری پی بگیرم. اهمیّت جایگاه حقوقی یک پست و شخصی که در آن قرار می‌گیرد به تناسب حد و اندازه‌ی آن شخص،‌ عملکردش و مقدار رجوع دیگران به او تفاوت می‌کند. چه بسا جایگاهی که با قرارگرفتن شخصی بزرگتر یا کوچکتر،‌ مهم‌تر یا بی‌اهمیّت‌تر شده باشد. چه بسا ردایی که به تن یک شخص اندازه بوده ولی ‌به تن دیگری زار بزند. به یاد بیاوریم نقدهای بازرگان و مکارم شیرازی بر اصل ولایت فقیه که هر دو با عباراتی متفاوت گفتند که آنچه در قانون اساسی آمده -از دید آنان- فقط مناسب آیت‌الله خمینی است و فرد پس از او با این پست مشکل‌ها خواهد داشت که دیدیم همان شد.

 

از طرف دیگر هر قدر رجوع خارج از عرف و بیش از حدود معیّن قانون اساسی (با در پرانتز گذاشتن قید «مطلقه») می‌توانست و می‌تواند این جایگاه را اثرگذارتر کند، بازی خارج از محدوده‌ی این جایگاه و استفاده از دیگر ظرفیّتهای قانونی می‌توانست و می‌تواند آن را مهار و محدود کند. ولیّ فقیه گرچه می‌تواند خود راساً در امور دخالت کند ولی درخواست دیگران به او بسط ید بیشتری می‌دهد. با در نظر گرفتن این چند سطر از دید شمای خواننده،‌ کدام گروهها از این امکان بیشترین بهره را برده‌اند و کدام کمترین را؟ نمی‌توان به ضرس قاطع جواب داد ولی روی هم رفته، ‌مدّعیان پیروی از «ولایت» در دورزدن آن و به کرسی نشاندن خواست خود به مراتب از منتقدان وضع جاری مملکت جلوتر بوده‌اند.

 

برخی ائمّه‌ی جمعه مانند علم‌الهدی بارها و بارها نظراتی تندتر از خامنه‌ای را ابراز کرده‌اند که کارکردی جز تعیین تکلیف برای «ولی»شان ندارد چون کمتر پیش می‌‌آید که او با آنان مخالفت صریح کند،‌ مجلسیان نوآمده و پیاده‌نظام رسانه‌ای آنها بارها پس از شنیدن سخنان رهبرنظام آن را جوری تفسیر -و در واقع تحریف- می‌کنند که به سود آنان باشد (‌آخرین‌بارش هم تلاش برای از بین بردن تحریمها). زیردستان نظامی و سپاهیان هم در این میان جای خود دارند. تلاش برای تقویت بعد نظامی فناوری هسته‌ای به جایی انجامید که خامنه‌ای علیه ساخت و تولید آن فتوا بدهد. طبعاً فتوا را خطاب به مقلّدان می‌دهند نه دولتهای رقیب و این روند ادامه‌دار است تا جایی که بعضی سران تندرو مثل مصباح یزدی وقتی در برابر پرسش از برخی موضع‌گیری‌های تندتر از رهبر قرار می‌گرفتند می‌گفتند: «ایشان یک وظیفه دارند و ما وظیفه‌ی دیگر».

 

ناطق نوری به همراه خاتمی از خرداد ۷۶ تا سالها ریاست غیررسمی دو جریان سیاسی اصولگرا و اصلاح‌طلب را بر عهده داشتند که حدّاقلّی از عقلانیّت در دادوستد آنها وجود داشت تا زمانی که توفان احمدی‌نژاد آمد که سیاست‌ورزی را در ایران -حتّی با معیارهای جمهوری اسلامی- به لبه‌ی پرتگاه برد. پس از حاکمیّت تندروان بر سپهر سیاسی، ناطق دو راه داشت، یکی اینکه تلاش کند اصولگرایی را احیا کند و نوآمدگان را سرجایشان بنشاند و دیگر اینکه مدام گله و شکایت به رهبر ببرد تا دست از حمایت بی‌حد از او بردارد. تعلّل از قدم نهادن در راه اوّل و بی‌حاصل بودن روش دوّم کار را به غوغای سال ۸۸ رساند که پس از حملات احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ناطق نوری و عدم حمایت رهبر از وی به قهر او انجامید. انفعال ناطق و دیگر عقلای اصولگرا معنایی جز این نداشت که آنان خود را فقط با عنایت رهبر تعریف می‌کرند که در صورت فقدان آن، گوشه‌گیری تنها راه باقیمانده باشد. اگر آنان همچون هاشمی رفسنجانی عملگرایی پیشه می‌کردند، کار به جایی نمی‌رسید که حتّی پس از سقوط احمدی‌نژاد تندورانی که در دوران او روی کار امدند، با کناره‌گیری مصلحتی از وی باز در مجلس حضور پیدا کنند.

 

هشت‌سال ریاست‌جمهوری روحانی بهترین زمان برای تجدید قوای اصلاح‌طلبان بود ولی از «تَکرار» و پیروزی فهرست سی‌نفره به شکست رسیدند. خاتمی در این سالها، ‌درست زمانی که حضورش بیش از پیش احساس می‌شد، بیشتر سکوت کرد و اگر به دنبال راه نجاتی بود، آن را از بیت رهبر جست. همه‌ی اینها را به بهانه‌ی نامه‌ی اخیر خاتمی -باز هم در آستانه‌ی انتخاباتی دیگر- نوشتم که پیش از این بارها درباره‌اش نوشته‌ام. هربار مستقیم به خود او می‌پرداختم،‌ این‌بار پیرامون دیگران نوشتم. درباره‌ی کسی که شکوهمندترین امید بیست‌میلیونی را به نامه‌ی ۳۷ صفحه‌ای رساند واقعاً چیز جدیدی باقی نمانده که گفته شود.

   

پ.ن: با تجربه‌ی جنبش سبز و اعتراضات اجتماعی و ‌سیاسی سه‌سال اخیر این ایما یا نباید نوشته می‌شد یا باید لحن دیگری به خود می‌گرفت؛‌ من آگاهانه آنها را وارد بحث نکردم.

کشتی و راههای نرفته

                                                                                                                      ‌شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹

             

مثلی عربی هست که «شرف المکان بالمکین» یعنی فرد است که به جایگاه معنی می‌دهد نه برعکس. اگر بزرگی را پایین‌مجلس بنشانند، ‌آنجا صدر مجلس خواهد بود و کهتران با نشستن بر صدر، مهتر نمی‌شوند. در جامعه‌ی ما خیلی وقت است که این قاعده برعکس شده و جایگاه (بخوان: پست و مقام یا لقب دانشگاهی و حوزوی و جزآن) اصل شده و صلاحیّت آدمی فرع. یک منبری سیاسی جای مرجع دینی را می‌گیرد و نویسنده‌ای ژورنالیستی جا پای متفکّران می‌گذارد و ویترین‌های رنگارنگ برای جذب مشتری کافی به نظر می‌رسند.

 

اختلاف‌نظر در بین مطبوعاتیان ایران و جهان سابقه‌ی زیادی دارد و همواره اوضاع به نفع کسانی است که پرمایه‌تر باشند و وزنه‌ی فرهنگی سنگین‌تری داشته باشند، نه کسانی که پستی مهمتر یا مال و مکنت بیشتری در اختیار داشته باشند. نمونه‌ی وطنی این موضوع هجرت علی دهباشی پس از بروز اختلاف‌نظر از نشریّه‌ی «کلک» و تأسیس «بخارا» بود. آن نشریّه نزول کرد و «بخارا»یی که می‌شناسیم متولّد شد. همین روند پس از اختلاف‌ با همسر سابقش و ترک «سمرقند» هم رخ داد.

 

حالا گویا سوءتفاهمی مشابه بین دو یار از سه‌تفنگدار مجلّه‌ی «فیلم» و وارث نفر سوّم رخ داده است. این اختلاف ریشه در اختلاف بل قهر ده‌ساله‌ی سردبیر و مدیرمسئول درگذشته دارد که به موقع چاره نشد تا حالا تبدیل به معضل شود. ناگفته از همکاری در عین قهر ده‌ساله آشکار است که این سه ضلع بدون هم نمی‌توانستند کار کنند و البتّه سهم مهرابی در این تداوم بیشتر بود. حالا سه راه در پیش است،‌ یک اینکه آن‌چنان که صاحب‌امتیاز فعلی در اوّلین بیانیّه‌اش گفته به همکاری با جوانترها روی بیاورد که نزول کیفی مجلّه حتمی خواهد بود، ‌دوم اینکه از برخی باتجربه‌هایی که در گذشته با «فیلم» همکاری کردند، ‌بهره بحوید که محتمل است -به فرض همکاری آنان- مشکلاتی که با افراد فعلی دارد با آنان نیز داشته باشد و سدیگر اینکه دلسوزان و مصلحان ریش‌سفیدی کنند و -طبق بیانیّه‌ی دوّم صاحب‌امتیاز- کار را با تفاهم جلو ببرند؛ یعنی هم وارث جوان بداند که جایگاه بر اساس صلاحیّت به دست می‌آید نه وراثت و قدر این دو سفیدکرده را بداند و از راهنمایی‌های آنان بهره بجوید تا خود صاحب تجربه شود و از طرف دیگر این دو هم رعایت حال فرزند دوست و همراه سابق را هم به خاطر خود او و هم پاسداشت تجربه‌ی گرانقدر پاگرفتن و تداوم چهار دهه‌ای -مجلّه که نه بل- نهادی فرهنگی را بکنند. دشوار است ولی ممکن.

 

عکس: تحریریّه‌ی ‌فیلم، سال ۱۳۶۴؛‌ منبع:‌ مجلّه‌ی «‌۲۴»

شلیک به رنجبران

                                                                                                     ‌پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹

                         

یکی از اصول قانون اساسی نانوشته‌ی نظام این است: ‌«همیشه به جای کلاه، سر بیاورید». معامله‌ی صفر و صدی با مسائل جایی برای فکرکردن به روشهای عقلایی نمی‌گذارد. مثال واضحش وضع سنگین‌ترین مجازات برای قاچاق مواد مخدر بود که البتّه نتیجه‌ی عکس داشت و پس از سالها اعدام بی‌حاصل تغییر کرد. از طرف دیگر در حالی‌که حجم بزرگی از قاچاق از مبادی رسمی کشور انجام می‌شود –و در دوران تحریم بدون این‌کار اقتصاد کشور به طور کامل از هم می‌پاشید- حکومت دیواری کوتاه‌تر از کولبران کرد برای برخورد شدید پیدا نکرده است. به‌رگباربستن کولبران و حیوانات آنها هر از چندگاهی تیتر رسانه‌ها می‌شود ولی به رغم اعتراض‌ها همچنان ادامه می‌یابد. هم قاچاق لوازم خانگی با مواد مخدّر تفاوت دارد، هم کولبر ساده با قاچاقچی مسلّح. وقتی جرمی که مجازاتش حدّاکثر ضبط مال است به قیمت جان فرد خاطی تمام می‌شود یعنی اندک درایتی در مسئولان وجود ندارد.

 

 

شلیک به سوخت‌بران بلوچ هم مشابه آن روشی است که در کردستان سالهاست دنبال می‌شود. ریشه‌ی کولبری و سوخت‌بری فقر حاکم بر این مناطق است که تا حل نشود، افراد برای چندرغاز حاضرند جانشان را به خطر بیندازند و تهدید مأموران مسلّح راهی برای مهار شکمهای گرسنه نیست. بی‌حاصل است که از نظامی چشمداشت سرمایه‌گذاری در این استانها داشته باشیم که با بی‌درایتی و پنهان‌کاری، موضوع استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی اتمی را به بن‌بستی کشاند که کل کشور را گروگان خود گرفته و مقدار زیادی از آب باریکه‌ی درآمد را هم صرف تسلیح نیروهای نیابتی می‌کند. وقتی روز‌به‌روز به قشر حاشیه‌نشین در شهرهای بزرگ افزوده می‌شود و تورّم بالا خانواده‌های بیشتری را به زیر خط فقر می‌کشاند،‌ دیگر جایی برای فکرکردن به نقاط مرزی و محروم کشور نمی‌ماند.

 

این در صورتی است که فقط به این موضوع از دید قاچاق نگاه کنیم ولی پیگیری دائم این -روش که نه بلکه این- سیاست نشان می‌دهد که مسأله یک بی‌درایتی ساده نیست. کردستان از ابتدای انقلاب با مشکلات زیادی مواجه بوده که پرداختن به آن خارج از حوصله‌ی این یادداشت است. خبر دستگیری فعّالان کرد به بهانه‌های مختلف، از اخبار دائمی رسانه‌های منتقد است. اینطور به نظر می‌رسد که شلیک به کولبران بیشتر یک سیاست زهرچشم‌گرفتن دائمی از یک اقلیّت قومی باشد تا برخورد با نقل و انتقال غیرقانونی از مرز. اینجا دیگر مسأله فرق می‌کند یعنی موضوع اقتصادی نیست بلکه سیاسی است.

 

پس از ناآرامی‌های مزمن بلوچستان به ویژه بعد از تخریب ساخت‌وساز یک مسجد در ایرانشهر،‌ مخالفت با مجازات اعدام از سوی مولوی عبدالحمید و همراهی با آیت‌الله امجد و ارائه‌ی پیشنهاد تأیید صلاحیّت یک نامزد اهل سنّت برای انتخابات ریاست‌جمهوری آینده، ‌به نظر می‌‌آید این سیاست -که احتمالاً از دید حضرات در کردستان جواب داده- در بلوچستان هم آزمایش شود که به غائله‌ی اخیر انجامید. تفاوتهای دو اقلیّت قومی و مذهبی آن چیزی بود که احتمالاً فکرش را نمی‌کردند. شلیک‌درمانی راه‌حل نظامی است که همیشه گره را با دندان زور باز می‌کند نه با دست خِرد. نیازی به دوراندیشی فراوانی ندارد دریافتن این نکته که ادامه‌ی برخوردهایی که مردم را به جایی می‌رساند که به خیابان بریزند، در درازمدّت به کجا منتهی می‌شود.  

Real Time Web Analytics