شنبه ۳۱ امرداد ۱۴۰۵
حکایت شریعتی و شاندل که معروف حضور هست؟ شریعتی در جوانی سرواژهای از نام خود میسازد به نام «شمع» و با آن شعر میگوید بعدها در فرانسه و در نشریّات جبهه ملّی با همین نام مطلب مینویسد. شمع یا فرانسویاش شاندل میشود یکی از مرجعهای او در برخی آثار متأخّرش. بعد از مرگ او در دستنوشتههایش این موضوع آشکار میشود و خلاصه رازی نبوده که بخواهد برملا شود و اسباب مچگیری. سوسن شریعتی اینجا مفصّلتر نوشته است.
چندسال پیش آشکار شد که محمود خاتمی، استاد تمام وقت فلسفهی دانشگاه تهران، دست به سرقتهای علمی متعدّدی در مقالهها، کتب و پایاننامهی خودش زده است که بالافاصله به فراموش سپرده شد چون خاتمی قبل و بعد از این جریان اصلاً اهل مصاحبه نبود و بعدها نیز به جایی پاسخگو نشد. ظاهراً دانشگاه تهران هم شرمنده از این جریان میخواست و توانست که موضوع را مشمول مرور زمان کند و موفّق هم شد. سیّدجواد طباطبایی در کتاب «ملاحظات دربارهی دانشگاه» مفصّل به این واقعه پرداخته است.
تفاوت مورد شریعتی و خاتمی این بود که خاتمی این کار را در آثار علمی خود به شکل گسترده و برای کسب مدرک و تثبیت جایگاه دانشگاهی خود انجام داده بود، برعکس شریعتی. یکی از موارد بانمک شیطنتهای خاتمی نوشتن کتابی دربارهی خودش به قلم بانویی به نام سوفیا تیلور بود که وجود خارجی نداشت. شاندل خود آرمانی شریعتی بود ولی سوفیا شاگردی است که زانوی تلمّذ پیش استاد زمین زده و دربارهاش کتاب نوشته است. خبرش هم اینطور منتشر شد.
سوفیا تیلور یک همزاد ایرانی هم دارد به نام سیروس پرویزی. پرویز مثل سوفیا دربارهی یکی از روشنفکران و استادان ایرانی مطلب نوشته است که کسی جز سیّدجواد طباطبایی نیست. پس از زیر سؤال رفتن هویّت او در «اندیشه پویا» یکی از دستاندرکاران مجلّه «قلمیاران» در صفحه اینستاگرام حسن محدّثی مدّعی شد که پرویزی را میشناسد و رویارویی مگس و عرصهی سیمرغ را یادآوری کرد. با گذشت یکسال هنوز سایهی سیمرغ بر سر مگس نیفتاده و چارهای نداریم که فعلاً بنا را بر این بگذاریم که سیروس همان سیّدجواد است که مقالات زیادی را در مدح خود و ذمّ مخالفان سیّدجواد (مثلاً روشنفکری دینی) چاپ کرده است.
سیروس در مدحنامهای که دربارهی سیّدجواد نوشته میگوید که طباطبایی در آثارش به پشتوانهی جریانهای فکری و نویسندگانی بحث خود را پیش میبرد که اشارهای به نام آنها نمیکند یا به ندرت میکند و علّتش این است که او در آن منابع اجتهاد میکند و مقلّد نیست. میدانید که این توجیه را هر کسی میتواند به کار ببرد و چندان با روحیهی علمی سازگار نیست. یا شاید هم برخی از آن نویسندگان خود از هدفهای نقد او بودهاند؟ کسانی مثل آرامش دوستدار، شریعتی و رضا داوری؟ محقًقان به وامگیری او از لئو اشتراوس، راینهارت کوزلک، فردریش فون هایک و حتّی روشنفکران عرب مانند محمّد عابد الجابری اشاره کردهاند که جایشان در منابع آثار او خالی است.
سیروس در مطلع چندین تعلیقه که بر مقالهی «زوال سیاسی در ایران» (مهرزاد بروجردی و علیرضا شمالی) نوشته است آورده که «من حدود ده سال پیش گفته بودم که طباطبایی آمده است و در دهۀ هشتاد خورشیدی یکهتاز میدان بحثهای نظری ایران خواهد شد. در این نخستین سالهای دهۀ نود، طباطبایی کانون بحثهای نظری ایران را به داخل ایران انتقال داده، جایگاه خود را به عنوان یگانه سردار (!) میدان این بحثها استوار کرده و در ایران کنونی هیچ بحث نظری نیست که بتوان بدون ارجاعی به او پیش برد» (واقعاً!؟). این چندسطر خلاصهی مطالب او در ستایشهایی اغراقآمیز از «یگانه سردار» است.
پرویزی به خودش زحمت نمیدهد نثرش را کمی تغییر دهد یا لااقل آنقدر «کذا!» ننویسد (کذا را که یادتان هست؟). سیروس مانند سیّدجواد مدام میگوید که همه نمیفهمند و فقط طباطبایی میفهمد. او در پایان تعلیقهی هفتم با اشاره به یکی از آثار طباطبایی آن را «شاهکاری در فارسینویسی جدید و اوجی در تحلیل اندیشۀ سیاسی در ایران» میخواند. تصدیق میفرمایید که اصلاً جالب نیست که شخصی در وصف خود چنین بگوید. اگر استاد خودش با فروتنی و نام اصلی -نه با نام مستعار- به آن مقاله جواب میداد امکان نداشت دربارهی خود چنین بگوید.
توصیفهایی مانند این بهتر بود در حدیث دیگران میآمد: «به نقل از دوستی، طباطبایی در همۀ مباحثی که وارد شده سطح بحث را چنان بالا برده است که به سختی میتوان با او برابری کرد. طباطبایی در همۀ نوشتههای خود و در هر ویراست از کتابهای خود سطح و معیار را خود تعیین کرده و خود نیز بحث را به آن سطح ارتقاء داده است.» جای تأمّل دارد که از همفکران طباطبایی آنها که وجههی دانشگاهی دارند حاضر نبودند دربارهی او تا این حد بزرگنمایی کنند و آنهایی که بحث مرید و مرادبازی را به سطح «خدایگان و بنده» رساندند، ژورنالیستهایی بودند که «درس درستی» نخواندهاند؛ پس طباطبایی مجبور میشود خودش آستین بالا بزند و ...الخ.





