به آسمان نگاه نکن

                                                                                         سه‌شنبه ۲۸ دی ۱۴۰۰                        

پس از فیلم «انگل» بازی با ژانرها و تغییر لحن فیلم طرفدار زیادی پیدا کرد. فیلمی که امسال پدیده شد،‌ یعنی «به بالا/آسمان نگاه نکن» نمونه‌ی موفّقی از این تلفیق گونه‌های سینمایی است که مسیر «انگل» را برعکس می‌رود یعنی اگر فیلم کره‌ای از کمدی آغاز می‌کند و به تراژدی می‌رسد، این فیلم از واقع‌گرایی صرف آغاز می‌کند و با چندبار تغییر لحن به مضحکه‌ی محض می‌رسد. در ده دقیقه‌ی آغازین که «دانشمندان» به خطر برخورد قطعی یک سیّارک با زمین پی می‌برند،‌ متعجّب بودم که چرا دی‌کاپریو در فیلمی با تمی تکراری بازی کرده است تا وقتی هنگام انتظار در کاخ سفید برای ملاقات با رئیس‌جمهور و دادن خبر برخورد مرگبار قریب‌الوقوع، ژنرال همراهشان پول آب و تنقّلاتی که برایشان گرفته بود (و رایگان بود) با آنها حساب کرد! خوب می‌شد حدس زد که تغییر مسیر آغاز شده است.

 

گرچه سازندگان فیلم شهاب‌سنگ را استعاره‌ای از تخریب زیست‌بوم دانسته‌اند ولی پیشنهاد می‌کنم خطر «شهاب‌سنگ» را بردارید و به جایش «کرونا» بگذارید؛ فیلم آینه‌ی تمام‌قدّی از وضعیّت جاری در سپهر عمومی امریکا و به تبع آن جهان است. مهمتربودن به‌‌هم‌خوردن رابطه‌ی دو خواننده‌ی جوان‌ از خطر نابودی زمین (آریانا گرانده تقریباً خودش را بازی می‌کند)، مجریان خوشحال و شنگول تلویزیون که از همه‌چیز جوک می‌سازند، نقش عجیب بازخوردهای شبکه‌های اجتماعی در بالا و پایین‌رفتن موقعیّت افراد و برخورد سیاسی سیاستمداران با همه‌چیز. خانم رئیس‌جمهور دو برخورد مختلف با این خبر دارد، ‌ابتدا فکر می‌کند که ممکن است برای کمپینش بد باشد، پس با بی‌تفاوتی با آن روبه‌رو می‌شود و بعد که می‌بیند می‌تواند از آن برای قهرمان‌سازی از خود بهره ببرد، کاسه‌ی داغتر از آش می‌شود و به میان معرکه می‌پرد.

 

نظرسنجی‌های فیلم کمابیش کپی نظرسنجی‌های کرونایند. گروهی از مردم خطر را جدّی می‌گیرند، گروهی فکر می‌کنند خبری جعلی برای سرکیسه‌کردن آنان است و گروهی دیگر نظر دیگری دارند. ما در ایران متحجّران وطنی و دکتر علفی‌های اسلامی را دست می‌انداختیم ولی هنوز که هنوز است عدّه‌ای آنجا علیه واکسیناسیون مطلب می‌نویسند و حتّی مرگ برخی از همفکرانشان بر اثر کرونا را به پای مافیای مخالفانشان می‌گذارند. متأسّفانه استعداد بشر برای زیستن در توهّم غیرقابل تصوّر است. ایشرول گویا ترکیبی از ایلان ماسک، جف بیزوس و رؤیاهای تسخیر فضای آنهاست که چاشنی تمسخر او کمی زیاد به نظر می‌‌آید و حضور تیموتی شالامی نیز در فیلم منطق خاصّی جز به سینماکشاندن قشر جوان ندارد. فیلم را به عنوان اثر جدّی سینمایی نباید تلقّی کرد و خودش نیز همین را نمی‌خواهد و چه‌بسا برای نگاه به ابتذال حاکم بر رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی جدیّتی در همین سطح هم کافی باشد.

 

آخرین صحنه‌ی فیلم که پس از تیتراژ پخش می‌شود، ‌خلاصه‌ی فیلم است. رئیس‌جمهور به فضا رفته و فراموش کرده که پسر عزیزدردانه‌اش را با خود ببرد. پسر از زیر آوار بیرون می‌‌آید و از خودش فیلم می‌گیرد و می‌گوید: «سلام بچّه‌ها من آخرین بازمانده در کره‌‌ی زمین هستم، حالم خوبه، ‌لایک و سابسکرایب یادتون نره!»

گرفتاران ایزدنشان

 حاشیه بر اخبار -۷۷                                                                               جمعه ۲۴ دی ۱۴۰۰                        

خامنه‌ای پیش از رئیسی: مذاکره نمی‌کنیم و جنگ هم نخواهد شد.

خامنه‌ای پس از رئیسی: مذاکره با دشمن به معنای تسلیم نیست.

- اگر مطمئن بودید جنگ نمی‌شود، از ترس جنگ هواپیمای خودی را نمی‌زدید؛‌ نه اینکه از ترس تلفات ده‌میلیونی هواپیمایی را که از تهران دور می‌شد به جای موشک کروزی که به شهر نزدیک می‌شود بزنید و آن افتضاح را به بار بیاورید. در ضمن مذاکره همان زمان هم به معنای تسلیم نبود ولی مرغ رهبر امّت اسلام یک‌پا دارد و در کلامش نشانی از استدلال نیست. در فاصله‌ی بین این دو گفته تورّم افسار گسیخت و بیشتر مردم زیر خطّ فقر رفتند.

 

در واقع مذاکره با دشمن (امریکا) یکی از مهمترین اختلاف‌نظرهای هاشمی رفسنجانی و خامنه‌ای بود. هاشمی به او گفته بود که بعدها در پیشگاه خدا جوابی برای خسارت ناشی از این عدم مذاکره نداریم و خامنه‌ای جواب داده بود:‌ جواب خدا با من! اگر واقعاً بحث بر سر عدم اطمینان به دولت یا دولتهای قبل بود، می‌شد ولایتی یا کمال خرّازی برای مذاکره بروند تا خیال رهبر امّت اسلام راحت باشد. جای شرمندگی است که یک ملّت در این مقطع از تاریخ اجازه دهند که یک‌نفر با یک چرخش زبان برای سرنوشت آنها تصمیم بگیرد.

 

هاشمی رفسنجانی: ما گرفتار چیزی غیر از آقا هستیم که آنها خیلی خطرناکتر از آن هستند که آدم خیال می‌کند.

- خدا رحمتش کند که با تغییر مسیر آخر عمرش تا حدودی عاقبت به خیر شد. هم راست می‌گوید،‌ هم نه. هم درست است که ما گرفتار «آقا» شده‌ایم (لغزش زبانی فرویدی) و هم نباید حساب او را از نیمه‌ی پنهان نظام جدا کرد. این‌دو لازم و ملزوم هم‌اند. فرد خودکامه و ساختار توتالیتر همدیگر را کامل می‌کنند و هیچکدام بدون هم معنا ندارند.

 

حاجی‌زاده: قاسم سلیمانی به روحانی گفت که «می‌خواهی مسیر احمدی‌نژاد را بروی؟».

- هر روز که می‌گذرد، حسنه‌ای بر حسنات حاج‌ مش‌قاسم اضافه می‌شود. روحانی با ادّعای شبیه‌ترین فرد به هاشمی آمد، ‌در مقطعی ادای خاتمی را درآورد و در مقطعی احمدی‌نژاد؛‌ در مبارزات انتخابی ۹۶ به بنی‌صدر و موسوی هم نزدیک شد ولی در آخر هیچ‌چیز نشد.

 

زائری: به ما متلک و آب دهان می‌اندازند و ماشین سوارمان نمی‌کنند.

- خرده‌حساب فرهنگ عامّه با معمّمان که از پیش از انقلاب بوده ولی پس از انقلاب با گره‌خوردن سیاست و مذهب و خسارات ناشی از آن بیشتر شد. در مقطع اصلاحات و جنبش سبز، درس‌خوانده‌های حوزه‌ی علمیّه این بخت را داشتند که حساب خود را از حاکمیّت جدا کنند ولی بیشتر آنان -به جز اندک‌شماری- یکی دو گام برداشتند ولی محافظه‌کارانه بازگشتند. حالا دیگر برای افراد عامی سخت است که آخوند بد-آخوند خوب بکنند و حکم یک گروه را به دیگران تسرّی ندهند.

 

پیشنهاد عبدالرضا داوری به حدّادعادل: برای رهبر صفت ایزدنشان را به‌کار ببیرد.

- «ایزدنشان» در کلام ایشان به چه معناست؟

الف. کسی که نشانی از ایزد دارد.

ب. کسی که ایزد نشانی از او دارد.

ج. کسی که حتّی ایزد را هم می‌تواند سر جایش بنشاند.

د. به من عاجز بیچاره درمانده‌ی ازهمه‌جا رانده‌ کمک کنید.

 

مرعشی:‌ اشتباه اصلاح‌طلبان در دوری از رهبری بود.

- خداراشکر که دوران نشوز به پایان رسیده؛ برای نزدیکی که می‌روید تک‌تک بروید تا به ایزدنشان فشار زیادی نیاید.

 

پ.ن: عکس تزئینی است. به کسانی که به چهارجوابی پاسخ درست بدهند، جایزه داده می‌شود. 

پیشین: نرگس و لجین

از سقوط تا اسقاط

                                                                                                    چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰ 

  

ظریفی می‌گفت که اگر هر معضل را به یک مسأله‌ی چهارجوابی تبدیل کنیم، ‌نظام مقدّس همیشه بدترین گزینه را برمی‌گزیند. به گمانم خیلی وقت است که نظام پایش را در نوآوری جلوتر از این گذاشته و راه‌حلّی را انتخاب می‌کند که حتّی به فکر بدبین‌ترین طرّاح سؤال هم نمی‌رسد؛ نمونه‌اش فاجعه‌ی هواپیما که از سانحه‌ای ساده به سقوط همراه با ابهام تا اسقاط از روی دستپاچگی یک اپراتور تا ایجاد سپر انسانی و ادّعای اسقاط عمدی آن تبدیل شد. دوسال پیش کمتر کسی فکر می‌کرد که مصاحبه‌ای مانند گفتگوی دکتر اسدی لاری و همسرش را در ایران بخوانیم. خارج از ایران گفتن چنین حرفهایی با توجّه به آزادی بیشتر و موضع افراد نسبت به اصل نظام قابل درک است امّا اسدی لاری جزو مدافعان نظام بود و در سال ۸۸ از کسانی بود که برخورد با معترضان سبز را به بهانه‌ی حفظ نظام توجیه می‌کرد ولی حالا نظام چهره‌ی واقعی خود را به او هم نشان داده است.

 

ناقص‌بودن تحقیق و دادرسی، مصون‌ماندن متّهمان اصلی از جمله حاجی‌زاده، اعتراض خانواده‌های حاضر در دادگاه (که خطیبان نظام خیلی اصرار دارند که مدافع نظام هستند)،‌ وجود فشار از بالا روی دادگاه،‌ از بین‌بردن عمده‌ی وسائل مسافران به ویژه وسائل الکترونیکی و پاک‌کردن باقی‌مانده‌ی آنان، پاک‌کردن صحنه‌ی سقوط و... تمام اینها به خودی خود می‌تواند در یک دادگاه بین‌المللی رسیدگی شود چون روایت دست اوّلی از ناقص بلکه جهت‌دار بودن روند دادرسی در ایران است.

 

نقل قول سلامی -که سپاه آن را تحریف‌شده خواند- شاه‌بیت سخنان این دو نفر است که می‌گوید اگر هواپیما نمی‌افتاد جان ده میلیون نفر به خطر می‌افتاد. امریکا غیرنظامیان را نمی‌زند،‌ در جنگ عراق هم هدف نظامیان بودند. اگر دیدگاه مصاحبه‌شوندگان را بپذیریم، نظام بین از بین‌رفتن جنگ‌افزارهای ناکارآمد و مستعمل نظامی خود در جنگی نابرابر با امریکا و پوچ‌شدن شعارهایش یا زدن یک هواپیمای غیرنظامی دوّمی را انتخاب کرد. البتّه همان اوّلی هم حاصل نابخردی در حمله به پایگاه امریکا و بعد حمله‌ی شبه‌نظامیان دست‌نشانده به سفارت امریکا بود و گرنه کار به حمله به عین‌السد نمی‌کشید؛‌ حمله‌ای که در واقع شبه‌حمله بود چون از پیش به آنان اطّلاع داده بودند.

 

مصاحبه‌ی «انصاف‌نیوز» با آنها کمی مفصّل‌تر از روزنامه‌ی «شرق» است ولی همانجا هم ذکر شده که بخشهایی از مصاحبه به دلیل اینکه امکان درستی‌سنجی آن نبوده،‌ حذف شده است. با توجّه به آنچه از مصاحبه منتشرشده نمی‌دانم دیگر چه چیزی ممکن است به خاطر دقیق‌نبودن حذف شده باشد جز اینکه تصریح تام و تمام به آگاهانه‌زدن هواپیما باشد. رهبرنظام هنگام دادن دستور فرونشاندن اعتراضات آبان گفته بود که «هر کاری لازم است» بکنید و تشخیص را به عهده‌ی مخاطبان نظامی و امنیّتی نهاده بود. این چراغ سفید برای حفظ نظام و نگذاشتن قید‌ی برای آن از خیلی پیش از آن آغاز شده بود و گفته‌ی رهبر در واقع مهر تأییدی بر اعمال پیشین نیز بود. نشان به آن نشان که همه‌ی عاملان وقایع پیشین الآن یا هنوز منصب دارند یا به هر حال در امانند. خانواده‌ی قربانیان درست می‌گویند که چند مأمور رده‌پایین نباید متّهمان اصلی باشند؛ درست آن است که باید تا بالاترین مقام برای یافتن علّت فاجعه پیش رفت.

  

مرتبط: کلیدواژه‌ی سقوط، دروغهای ۲۴ کیلومتری

رقص با پابند

                                                                                                      یکشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰ 

زندگی‌ام چون خواب پروانه کوتاه بود

پرپر می‌زدم و هلهله می‌کردم

و آزادی مرا به نام کوچکم صدا می‌کرد

از زیر چشم‌بند شبیه هم بودند

مزدوران موظّف و پایه‌ی دار

پاهای من امّا

آزاد و رها

با مرگ می‌رقصیدند

 

پس از قتل ستّار بهشتی نوشتم که «ما مستحقّ‌ این تحقیریم». خشمگین بودم از خود و دیگران. حالا آن خشم درونی شده و ظهور و بروزش باید به گونه‌ای دیگر باشد. وقتی «آفتاب آمد دلیل آفتاب» دیگر منطق و استدلال کاربرد چندانی ندارد. کسانی که بخواهند می‌بینند و کسانی که خود را به ندیدن زده‌اند،‌ هیچگاه نخواهند دید.

 

حتّی در «طرحی برای هر قتل احتمالی در زندان» هنوز صدایی از جایی برمی‌خاست؛ هنوز تک‌نماینده‌ای بود که لافزنانه بگوید ماجرا را پیگیری می‌کند، هنوز نظام خجالت می‌کشید اصل مسأله را مستقیماً تأیید کند و مدّتی وارد بازی نفی و انکار می‌شد؛ هنوز برخی مدافعان نظام با اظهار برائت، ریاکارانه حساب اصل نظام را از این کارها جدا می‌کردند؛ هنوز برای برخی مسئولان به‌جهت قصور و کوتاهی پرونده تشکیل می‌شد و... حالا دیگر باید خیال همه راحت باشد چون پس از ۹۶ و ۹۸ و اسقاط هواپیما و قتل‌عام کرونا پوست نظام کلفت شده و چیزی را حاشا نمی‌کند.

 

شعر بالا را بکتاش آبتین پس از مرگ نوید افکاری سرود. او پاهای نوید را آزاد و رها و رقصان تصویر می‌کند ولی پاهای خودش با پابند به تخت بسته شده بود که مبادا کرونا کم‌کاری کند و زندانی رمق کافی برای فرار داشته باشد. در نظام مقدّس فعالیّت در کانون نویسندگان، درآوردن ویژه‌نامه و حضور در مراسم بزرگداشت قربانیان قتلهای زنجیره‌ای و احمد شاملو می‌تواند به مرگ بینجامد؛‌ امّا خیلی مهم است فراموش نکنیم که رهبر امّت اسلام گفته: «هرکس با سوءاستفاده از آزادی فکر، آزادی بیان و آزادی انتخاب موجود در کشور ادّعا کند به دلیل داشتن یا بیان عقیده‌ای مخالف حکومت تحت فشار قرار گرفته است، ‌دروغ می‌گوید».

سامسارا و ماتریکس

                                                                                                    سه‌شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰           

وقتی در آستانه‌ی قرن بیست‌ویکم دو سه‌گانه‌ی «ماتریکس» و «ارباب حلقه‌ها» ساخته شد، همه به تجدید حیات سینما و آغازی پرشور برای دوره‌ای جدید امیدوار شدند که زیادی خوش‌بینانه بود. پس از ماتریکس انبوه فیلم و سریال‌های علمی-تخیّلی با مضمونی مشابه ساخته شد که هیچ‌کدام حتّی به آن نزدیک هم نشدند. پس از ارباب حلقه‌ها هم جهانهای خیالی زیادی با پس‌زمینه‌ی مناسبات قرون وسطایی به علاوه‌ی جادوگری تولید شدند که شاید به جز «بازی تاج‌وتخت» بقیّه چنگی به دل نزدند. حتّی خود واچفسکی‌ها و پیتر جکسن هم در تکرار دوباره‌ی موفّقیّت خود ناکام ماندند.

 

نیازی به گفتن نیست وقتی لیلی واچفکسی که مغز متفکّر واچفسکی‌ها در ساخت سه‌گانه‌ی ابتدایی بود از ساخت قسمت چهارم کنار بکشد، باید در انتظار چه چیزی باشیم. سه‌گانه‌ی اوّل دارای مفاهیمی جهانشمول و کلّی بود و اینجا کار به نجات دو نفر محدود می‌شود با تصاویر و صحنه‌های تکراری. چون تازه چند روز است که فیلم عرضه شده، برای لو نرفتن داستان چیزی نمی‌گویم ولی نمی‌شود از حیف‌شدن آن همه ایده ابراز تأثّر نکرد. وقار و شکوه یک اثر هنری در دست سازندگانش است که چه عناصری را برای نمایش آن برگزینند. شمایل دو بازیگر نقش پیشگو و معمار ماتریکس را در نظر بیاورید؛ اگر قرار بود که شوخی‌های کلامی و کلمات رکیک فرهنگ امریکایی چاشنی نقش آنها شود،‌ چه چیز ازشان باقی می‌ماند؟

 

در عین حال در برخی محافل علاقمند به مسائل ماورایی بحث چرخه‌ی تکراری که از ادیان هندی به غرب رسیده باز هم داغ شده و اینکه اصل سامسارا امری مثبت یا منفی است؛ ساختاری برای تکامل است یا جایی برای اعمال نفوذ و بهره‌کشی نیروهای شر. همین قدر که اثری هنری بتواند افراد را کنجکاو کند که کمی از بحثهای رایج روز دور شوند، احیاناً منابعی را مطالعه کنند و احتمال بدهند که زیر ظاهر روزمرّگی ممکن است واقعیّت بزرگتری نهفته باشد باز جای امیدواری است. 

 

حاشیه:‌ حالا محض تفریح یک نکته را لو بدهم. در فیلم شهر افراد گریخته از ماتریکس یعنی زایان نابود شده و شهر دیگری با نامی جدید جایش را گرفته است. شاید یادتان باشد که تئوریسین‌های هنری نظام چقدر روی اینکه زایان همان صهیون است مانور می‌دادند. یکی از آنها می‌گفت سایتم را هک کرده‌اند (احتمالاً صهیونیست‌ها) و این بخش از مطلب مرا حذف کرده‌اند! حالا با نابودی زایان، باید بگوییم که سازندگان ماتریکس دیگر در خدمت صهیونیسم نیستند یا شاید حقّه‌ی جدیدشان است یا چی؟

سردار و سارا

                                                                                                     یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰ 

  

(دوسال و نیم پیش)

 

گلشیفته به سردار دلها: سردار قبل از خداحافظی اینجا یکی هست که می‌خواد با شما حرف بزنه،‌ اگه اشکالی نداره...

 

همراهان سردار جامه پاره می‌کنند که نه،‌ دیگه بسه ولی سردار فراتر از مرزهاست،‌ او هم ملّی است هم امّتی، پس می‌گوید: مشکلی نیست.

 

مخاطب تازه سلام می‌کند و می‌گوید: سلام سردار من سارا شاهی هست، ‌هنرپیشه ایرانی‌الاصل امریکایی،‌ خواستم بگم که دوستتون دارم چون شما تنها ایرانی هستید که من به او افتخار می‌کنم. (یکی از پشت گوشی می‌گوید: حرفای منو تکرار نکن)

 

سردار دلها: سلام ساراجان. همینکه می‌گی ایرانی‌الاصل یعنی ریشه‌ات رو فراموش نکردی و این ارزش داره. شما دختر مایی و ما شما رو از خودمون می‌دونیم.

 

سارا: خواستم فقط بپرسم به من سریالی پیشنهاد شده که همه‌ی زوایای دختر شما رو نشون می‌ده... عیب نداره؟

 

سردار: نه،‌ چه عیبی؟ ما درون را بنگریم و حال را،‌ نی برون را بنگریم و قال را.

 

سارا:‌ اتّفاقاً خیلی توش حال هست.

 

سردار:‌ دیگه چه بهتر.

 

سارا:‌ اینجا سام و الکسیس هم هستن. سلام می‌رسونن.

 

سردار:‌ سام که نفوذی خود ماست. وقتی سام رو به دیار عموسام بفرستی و خواننده‌شون رو تور کنی ارزش داره. به سام بگو یه روز میاد که من نیستم و خاک قبر منو برای تبرّک برمی‌دارن ولی این دختر سرپرستی امورش رو از پدرش خواهد گرفت.

 

سارا:‌ سردار بریتنی اشک تو چشاش جمع شده و زبونش بند اومده. سام می‌گه می‌تونید یه نقش براش تو یه سریال جور کنید؟

 

سردار: با شمقدری حرف می‌زنم، اون تو اسکار آشنا داره، برای فرهادی هم لابی کرد. آشناهاش برای سام هم می‌تونن واسطه بشن.

 

سارا: سردار الکسیس میگه که بازی توی یه موزیک‌ویدیوی ایرانی بهش پیشنهاد شده ولی تا شما بله رو نگید،‌ این کارو نمی‌کنه (و ماجرای سمیّه و ساسی را توضیح می‌دهد)

 

سردار: نه اتّفاقاً وقتی روسری سرش می‌کنه یعنی ما تونستیم انقلاب رو از چاکرای ششم تا چاکرای دوّم بیننده‌های الکسیس صادر کنیم و این یعنی میلیونها دست در دنیا به یاری انقلاب میان.

 

سارا به الکسیس می‌گوید و او به انگلیسی تشکّر می‌کند.

 

سردار: دیگه باید برم، رفقا شام کتلت درست کردن،‌ می‌گن زود بیا سرد میشه. به الکسیس بگو به میا و دیلین و مدیسون سلام برسونه؛ زیر عبای ولایت برای همه‌ جا هست.

ورزش حرفه‌ای،‌ فرهنگ حرفه‌ای

                                                                                                      پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰ 

  

وقتی ژاوی هرناندس به بارسلونا آمد، فرامین دوازده‌گانه‌ای برای بازیکنان تعیین کرد که شاید به نظر زیاده‌روی در برقراری نظم و انضباط تیمی بود ولی همین نکته‌های به‌ظاهر کوچک است که یک تیم را موفّق یا ناموفّق می‌کند. دستورهایی مانند این را از گواردیولا هم نقل می‌کنند و اینکه حتّی در دوران حضور در بارسلونا شخصاً بر روابط شخصی بازیکنان (به ویژه جوانترها) نظارت می‌کرد و در سفرها نیز با واسطه‌هایی آنان را زیر نظر داشت. خود باشگاه هم برای خود سلسله مراتب دیگری در نظارت همه‌جانبه‌ی استطلاعی و استصوابی (!) داشت. وقتی رونالدینیو در اوج از بارسلونا جدا شد،‌ همه تعجّب کردند که چطور باشگاه چنین اجازه‌ای داده است. بعدها معلوم شد که اسطوره‌ی برزیلی شب‌نشینی و پارتی‌های آن ‌چنانی داشته و سران باشگاه می‌ترسیدند که بر نابغه‌ی نوپایشان یعنی لیونل مسی اثر بگذارد؛ پس برای درامان‌ماندن او خیلی مؤدّبانه عذر یکی از بهترین بازیکنان تاریخ فوتبال را خواستند. نظارتها بلکه دخالتهای آلکس فرگوسن هم که دیگر از همه معروفتر است که اگر نبود -فقط برای نمونه- رایان گیگز احتمالاً به سرنوشت جرج بست دچار می‌شد. بعدها هم که از نظارت او دور شد،‌ دیدیم که چه کرد.

 

چند روزی است فایل صوتی یکی از بازیکنان تیم ملّی که گویا زیدش را می‌خواسته به اردوی تیم ملّی بیاورد پخش شده است. این حرفهای عجیب سه جنبه دارد، یکی جنبه‌ی شخصی و اخلاقی که به خودش مربوط است، دوّم حرفه‌ای‌گری و انضباط جنسی که به مربّی مربوط است و سدیگر نظم تیمی که به فدراسیون ربط دارد. چنین کاری در آزادترین کشور دنیا هم با واکنش تند فدراسیون روبه‌رو می‌شود. برای وجه دوّم یک مثال بزنم. علی دایی در مصاحبه‌ای می‌گفت که در زمان حضور در بایرن مونیخ هر روز از انگشت بازیکنان قبل از ورود به تمرین نمونه‌گیری خون می‌شد. خون مثل آینه تمام رفتار آنان را توضیح می‌داد؛ از مصرف الکل تا ناپرهیزی جنسی تا بیدارخوابی و مانند آن. در آن زمان به نظرم خیلی دیکتاتورمآبانه آمد ولی تازه حالا متوجّه می‌شوم که اگر این باشگاه سالهاست که جزو چهار تیم برتر اروپاست، به خاطر رعایت چه مسائلی است.

 

گفته‌ی ناصرالدّین‌شاه در توصیف جمال بی‌مثال خود را که به ضرب‌المثل تبدیل شد که به یاد دارید: «همه‌چیزمان به همه‌چیزمان می‌آید». این حرف نه تنها درباره‌ی ما بلکه هر جا و هر آنهای دیگری صادق است. به عبارت دیگر جایی که فرهنگ حرفه‌ای دارد، اقتصادش هم همینجور است، نظام آموزشی و بهداشت و ورزشش و هر حیطه‌ی دیگر نیز. تمام این عرصه‌ها با هم در ارتباطند و انسجام و نظم یکی بر دیگران اثر می‌گذارد و سستی و کاهلی یک جزء در دیگر اجزا بازتاب می‌‌یابد. اقبال لاهوری سالها پیش در اشعارش برای شرقیان مدّعی معنویّت که غرب را در خواب غفلت می‌پنداشتند گفت که اقتدار غرب نه در ظاهر پر زرق و برقی است که می‌بینید و ملاک قضاوت ناقص خود قرار می‌دهید بلکه در علم و فن است. تازه او به رغم هوش سرشارش باز تا کنه ماجرا پیش نرفته بود. فکر نمی‌کردم روزی برسد که از فردید نقل قول کنم ولی اگر یک جمله‌ی تاحدّی درست در میان گفته‌هایش باشد این حرف است که صدر تاریخ ما ذیل تاریخ غرب است؛ همیشه در حال دست و پنجه نرم‌کردن با مسائلی هستیم که دیگران خیلی وقت است آن را حل کرده‌اند.

 

پ.ن: از برخی از عالمان حوزوی که به خیال خود برای ارشاد دانشگاهیان غرب و آگاه‌کردن آنان از داشته‌های کلامی و الهیّاتی به آنجا رفتند شنیده‌ام که چطور در مواجهه با مراکز علمی آنجا مبهوت شده‌اند و تازه آنجا فهمیدند که خیلی از حرفهایی را که به عنوان تحفه به فرنگ برده‌اند،‌ سالها پیش آنجا گفته و نقد شده است. یکی از متألّهان دانشگاهی که به اجبار مهاجرت کرده نیز در ابتدا برای تدریس دعوت شد. در نیمه‌های ترم به ایشان خبر دادند که حرفهای شما تکرار دست دوّم سخنان فیلسوفان دین اینجاست که خیلی وقت است کهنه شده؛‌ جنس تازه چی داری؟ قرار بر مطالعه و بازآمدن با دست پر شد. پس از مدّتی دیگر برای تدریس دعوت نشد و جز در محفل طرفداران به سخنرانی نپرداخت. 

نرگس و لجین

حاشیه بر اخبار -۷۶                                                                            سه‌شنبه ۷ دی ۱۴۰۰ 

 

اتّهام جاسوسی برای عربستان به سیاهه‌ی اتّهامات نرگس محمّدی اضافه شد؛

دلیل: مطرح‌شدن نامش کنار لجین الهذلول فعّال عربستانی برای دریافت جایزه‌ی نوبل صلح در پارلمان نروژ.

- بی‌ربطی گودرز و شقایق را فراموش کنید؛ برای ربط‌دادن امور کاملاً بی‌ربط به هم می‌توان از این به بعد از عبارت «نرگس و لجین» استفاده کرد.

 

سخنگوی سپاه: برخی از مردم فیلمهای دوره‌ی پهلوی را باور می‌کنند.

- چه چیز باعث شده این اتّفاق بیفتد؟ لمس و دیدن واقعیّات تلخ زندگی روزمرّه‌ و زندگی در نظام. اگر فشار اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بر مردم نبود، دست به مقایسه نمی‌زدند.

 

پس از یازده‌سال از ثبت شکایت شجریان از صداوسیما،‌ دادگاه صداوسیما را تبرئه و به پرداخت خسارت محکوم کرد.

استدلال: از آنجا که معاونان صداوسیما (حسن خجسته و  محمّد صوفی) دستور پخش آثار شجریان را نداده‌اند و باید جلو پخش آن را می‌گرفتند و نگرفتند، در واقع ترک فعل کرده‌اند و ترک فعل جرم نیست.

- ضعف استدلال را یک کودک دبستانی هم متوجّه می‌شود. مگر کسانی خارج از صداوسیما دستور پخش آن را دادند که این دو معاون باید جلوگیری می‌کردند و نکردند؟ هم انجام فعل و هم ترک آن مربوط به یک سازمان بوده و شکایت شجریان هم از همین سازمان است. گذشته از سیاسی‌بودن حکم و پرت‌بودن قضات دادگاه،‌ نوشتن قانون بر اساس فقهی ابتدایی هم به‌خوبی در این حکم کذایی آشکار است.

 

اتّهام کیهانی مهدوی‌کیا: پوشیدن پیراهنی که پرچم اسرائیل کنار دیگر کشورهای جهان نقش بسته بود.

- اگر این اتّهام باشد، حضور ایران در همه‌ی مجامع جهانی مثل سازمان ملل که اسرائیل هم عضو آن است، باید جرم باشد.

    

زنی که عمّامه از سر دو معمّم برداشت،‌ بازداشت شد.

- آقا خبرهایی است زیر پوست جامعه،‌ فراتر از چندشنبه‌ی سفید و مانند آن. حالا هی نظام خودش را به کوچه‌ی علی چپ بزند.


پیشین: روح‌الله زم‌های آینده

قهرمان یا ضدّقهرمان -۳

                                                                                                           شنبه ۴ دی ۱۴۰۰ 

فرهادی و مخاطبانش

 

استقبال از فیلم «قهرمان» به طرز ملموسی کم بوده که به نظرم سه دلیل مهم دارد. از آنجا که دلیل سوّم با خط اصلی این سلسله یادداشت ارتباط مستقیم دارد، به ترتیب عکس اهمیّت آنها را برمی‌شمارم:

 

یک. فرهادی از اوّلین فیلمش با هوشمندی از بازیگران مطرح و شناخته تا ستاره‌ها استفاده کرده و از آنان به درستی در جهت بهتر دیده‌شدن فیلمش بهره برده است؛ از فرامرز قریبیان تا شهاب حسینی و ترانه علیدوستی. این مسئله حتّی در فیلمهای خارج از کشورش نیز قابل مشاهده است. فرهادی نشان داده که می‌تواند از بازیگران متوسّط یا غیرحرفه‌ای هم بازی مناسبی بگیرد ولی بازی خوب به اضافه‌ی چهره‌های مطرح اثر دوچندان دارد برای نمونه موفقیّت «چهارشنبه سوری» بدون حمید فرّخ‌نژاد و هدیه تهرانی اصلاً قابل تصوّر نیست. فرهادی در فیلم «قهرمان» درست یا غلط به این نتیجه رسیده که دو بازیگر اصلی خود را از چهره‌های تازه یا بدون سابقه انتخاب کند. هر انتخابی یک هزینه دارد و یکی از هزینه‌ها کمتر دیده‌شدن فیلم است. فیلمها ستارگان را می‌سازند و ستارگان فیلمها را.

 

دو. موضوع بسیار مهم دیگر نکته‌ی کانونی فیلم است که پیش‌برنده‌ی اصلی داستان و سرمایه‌ی ابتدایی ساخت آن است. در فیلم «قهرمان» جانمایه‌ی فیلم، کیف گم‌شده، رسیدن یا نرسیدن به دست صاحب اصلی و اثر آن بر رهایی رحیم از زندان است. این را مقایسه کنید با مسأله‌ی قصاص، ‌خیانت به همسر، غرق‌شدن و مرگ، ‌طلاق، تهمت دزدی و سقط جنین یا تعرّض جنسی در فیلمهای پیش که ‌اصلاً مسأله‌ی مهمّی به شمار نمی‌‌آید. در نهایت هم فاجعه‌ای رخ نمی‌دهد و رحیم به خانه‌ی اوّل برمی‌گردد در حالی که در فیلمهای قبل، انتهای فیلم مرحله‌ای از اساس متفاوت با ابتدای فیلم به نظر می‌رسید چون جبران وقایع رخ‌داده غیرممکن بود. به این بیفزایید رخداد پایانی فیلم که پول جمع‌شده برای رهایی از زندان صرف نجات یک محکوم به اعدام می‌شود. هر بیننده‌ای ناخواسته به جای اینکه طرف رحیم را بگیرد، از صرف پول برای رهایی یک انسان از طناب دار حمایت خواهد کرد و این یعنی باز هم کم‌تر شدن اهمیّت سرنوشت رحیم. وقتی موضوع اصلی و کانون تنش فیلم کم‌اهمیّت شود، خواسته یا ناخواسته واکنش کم‌تری برمی‌انگیزد.

 

سه. مهمترین دلیل از مجموعه دلایل این است که فرهادی از مخاطبان اصلی خود یعنی طبقه متوسّط فرهنگی دور شده است. با کنار گذاشتن فیلمهای خارج از کشور، او در تمام فیلمهای موفّق و پرفروش خود یعنی از «چهارشنبه سوری» تا «فروشنده» به این طبقه پرداخته است که مخاطبان اصلی اویند و با دیدن خود روی پرده به تبلیغ دهان به دهان آن روی می‌آورند و باعث پرفروش‌شدن و دیده‌شدن فیلم می‌شوند. اندکی آشنایی با سینمای ایران هم برای دانستن اهمیّت همذات‌پنداری تماشاگران با جهان فیلم و مسائل آن کافی است. دو فیلم اوّل او از این قاعده جدایند و گذشته از اینکه آن موقع هنوز فرهادی بدل به یک پدیده در سینمای ایران نشده بود، ‌این موضوع هم در کم‌تر دیده‌شدن آنها دخیل‌اند. اینکه چرا فرهادی چنین تصمیم گرفته به خودش مربوط است، اقتضای داستان یا هر عامل دیگری ولی پیامد آن کم‌شدن تماشاگران فیلمش بوده که به نظر من می‌توانست جور دیگری باشد. طبقه‌ی متوسّط موتور اصلی هر حرکت اصیل و پایدار اجتماعی و سیاسی در ایران است؛ حتّی نوع و شکل اعتراض این طبقه با لایه‌های دیگر اجتماع فرق دارد و تفاوت اعتراضات ۸۸ با اعتراضات ۹۶ و ۹۸ و نوع واکنش حاکمیّت به آنها تا حدّ زیادی این موضوع را نشان می‌دهد. بازکردن این نکته نیازمند یادداشت مفصّل دیگری است ولی اجمالاً و برای مثال قهرمان داستان «جدایی» یعنی نادر، ‌اصول اخلاقی او، رابطه‌اش با پدر، فرزندش و همسرش را مقایسه کنید با رحیم که به هنگام ناراحتی اوّلین واکنشش دست‌به‌یقه‌شدن با دیگران است. فرهادی تصمیم گرفته یک نقّاش ساختمان (یعنی کسی مثل «حجّت» فیلم «جدایی») را نشان بدهد و نه -مثلاً- یک هنرمند نقاش و خطاط. نوع دغدغه،‌ رفتار و مناسبات این دو نفر فرق می‌کند. شاید بگویید که نفر دوّم لزوماً مانند نفر اوّل رفتار نمی‌کند؛ ‌درست ولی شاید می‌شد با کم کردن نقش منفعل رحیم، تغییر طبقه‌ و شخصیّت او را باورپذیر کرد.

 

با برشمردن نکات فوق مشخّص می‌شود که هیاهوی مجازی کم‌ترین تأثیر را در استقبال کم‌تر از حدّ انتظار از فیلم داشته است. با بازگذشت فرهادی به طبقه‌ی متوسّط فرهنگی، استفاده‌ی بهتر از چهره‌ها و افزودن ملاط به نقطه‌ی کانونی داستان،‌ فیلمهای او باز هم با استقبال سابق روبه‌رو خواهند شد.

 

قهرمان کیست؟

 

دو معنا برای قهرمان «قهرمان» هست. یکی معنایی که ابتدا به ذهن متبادر می‌شود و آن هم کسی است که افکار عمومی او را به عنوان قهرمان می‌شناسند. این قهرمانی همانگونه که دادنی است،‌ پس‌گرفتنی هم هست. رسانه، شایعات و اخیراً فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی می‌توانند یک نفر را قهرمان یا ضدّقهرمان کنند. ملاک در این گونه قهرمانی نظر دیگران است که ممکن است با نظر خود فرد یکی نباشد. اینگونه قهرمانی‌جویی فرد را بدل به ویترینی می‌کند که تمام هم و غمّش این است که چگونه به نظر بیاید و از جایی به بعد دیگر شخص خودش نیست بلکه تابعی از نظر اکثریّت است؛‌ مثالهای این گونه افراد در عرصه‌های مختلف ورزشی،‌ علمی،‌ اجتماعی و سیاسی فراوان است.

 

رحیم سلطانی تا انتها به دنبال خواست اطرافیان در حال نقش بازی کردن است، ‌حتّی تا پایان فیلم که در پی حفظ -به قول خودش- آبروست. این «آبرو» چیز جز همان برداشت دیگران از او و کارش نیست امّا در پایان به تنگ می‌آید و دست از بازیگری می‌کشد. درست است که این عصیان رنگ‌وبوی احساسی دارد و جلب ترحّم با لکنت زبان فرزندش باعث آن شده است ولی مهم این است که برای بار اوّل دست از انفعال می‌کشد و به اراده‌ی خود بازی را به هم می‌زند. اینجاست که او به قهرمان شخصی خود (به اضافه‌ی فرخنده و فرزندش) تبدیل می‌شود؛ این قهرمانی نه دادنی است و نه پس‌گرفتنی.

  

پ.ن: یک نکته در در ادامه‌ی یادداشت اوّل: فرهادی اینجا از فیلمهای اثرگذار بر خود یاد می‌کند و «راشومون» کوروساوا را با تعدّد روایت‌هایش الهامبخش خود می‌خواند. کوروساوا یک فیلم به این شکل داشت و اگر همه‌ی فیلمهایش را اینگونه می‌ساخت حتماً با واکنش منفی تماشاگران روبه‌رو می‌شد.

قهرمان یا ضدّقهرمان -۲

  ‌                                                                                                    چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰

قضاوت و نسبی‌گرایی اخلاقی

 

در ادامه‌ی مضمون اصلی یادداشت پیش یعنی تعلیق واقعیّت (اینکه واقعاً چه رخ داده است) به تعلیق تفسیر واقعیّت (اینکه چه چیزی درست یا نادرست است) می‌رسیم. در فیلم همه‌ی افراد از «قهرمان» فیلم گرفته تا زنی که کیف را تحویل می‌گیرد تا فرخنده تا اقوام فرخنده تا برادر زن سابق او و مسئولان زندان و باقی افراد در کردار و گفتار و استدلال خود تا حدّی حق دارند و تا حدّی خیر، پس نمی‌توان کسی را به سادگی محکوم که هیچ بلکه قضاوت کرد پس تماشاگران جهان فیلم -به عنوان استعاره‌ای از جهان واقعی- به ناظرانی صرف تبدیل می‌شوند و توان خوب و بد کردن را از دست می‌دهند.

 

در یک تقسیم‌بندی خیلی ساده می‌توان انواع قضاوت‌کردن را به قضاوت خود افراد یا اعمال آنها تقسیم کرد. دیدگاهی که در کشور ما -چه از لحاظ اجتماعی و چه از لحاظ نظامی سیاسی که بر این اجتماع حاکم است- رایج است توصیف یک فرد  (و نه عمل او) به صفتی خاص و معمولاً ثابت است. این دیدگاه اشتباه است چون اعمال و صفات ناشی از آن با انتخاب مجدّد افراد تغییر می‌کند. حتّی جرم نیز عملی موقّتی و مجرم صفتی عارضی است و برای همین نباید حکمی قطعی بپذیرد. هر شخصی را باید به عنوان مجموعه‌ای از انتخابهای قابل تغییر دید نه حامل برچسبی همیشگی. این از نیمه‌ی اوّل حکایت.

 

نیم دیگر بحث قضاوت به فردی یا اجتماعی بودن اعمال اختصاص دارد. هر قدر قضاوت افراد در حیطه‌ی شخصی ناپسند است، قضاوت اعمالی که بر دیگران تأثیر می‌گذارند، سودبخشند یا ضرر و زیان می‌رسانند- برای زیست اجتماعی ضروری است. افکار، ‌عقاید، ‌دیدگاهها، سبک زندگی، پوشش و جز آن در حیطه‌ی فردی است که باز هم متأسّفانه نظام حاکم و بخشهای عمده‌ای از اجتماع در همه‌ی آنها دخالت می‌کنند و دامنه‌ی دخالت تا بستر افراد و اجبار به زادوولد نیز پیش می‌رود. شاید این دیدگاه افراطی فرهادی را بر آن داشته باشد تا اصل قضاوت را زیر سؤال ببرد که به نوعی نسبی‌گرایی اخلاقی می‌انجامد که تبعات مهلکی دارد.

 

برای تقریب به ذهن مردی را تصوّر کنید که بر یک کشور حکومت می‌کند و بنا به مقامی که دارد با طیف خاصّی از افراد احاطه شده لست. یک بیماری همه‌گیر به آن کشور می‌آید و اطرافیان او که همه طرفدار تئوری توطئه و برخی مروّج ترور بیولوژیک دشمنان و دیگران طرفدار مسائل مشابهند آن قدر به او اطّلاعات غلط می‌دهند که واردات واکسن را از برخی کشورهای خارجی منع می‌کند و بر تولید داخلی تأکید می‌کند. این حرف که آخرین حلقه از زنجیره‌ی اطّلاعات غلط است به اوّلین حلقه از قتل دهها هزار انسان تبدیل می‌شود. آیا می‌توان مسئولیّت او را با توجّه به مقامی که دارد، ‌احاطه‌شدن با اخبار جهت‌دار و نگاه امنیّتی کم‌رنگ کرد؟ یا جوانی را در نظر بیاورید که از کودکی با حضور در هیئات و حسینیّه‌ها و راهنمایی والدین به شنیدن سخنان خطبا و فجایع کربلا نشسته و به او قبولانده شده که این نظام وارث حرکت حسین بن علی است و گروهی از دشمنان فعلی که در صف ابن‌زیادها و شمرها هستند در پی براندازی آنند. وقتی دشمن به کوچه و خیابان لشکرکشی می‌کند چه چاره‌ای جز شلیک به تعدادی اندک برای فرونشاندن موج باغیان و محاربان باقی می‌ماند؟ آیا خیابانها در هنگام اعتراضات همان تنگه‌ی احد نیست؟ این‌ها افسانه‌سرایی نیست،‌ واقعیّات جامعه‌ی ماست و می‌توان درباره‌ی دو موضوع فوق و حتّی اسقاط هواپیمای اوکراینی فیلمی به سبک فرهادی ساخت که همه کمابیش تا حدّی مقصّر باشند و نتوان به صراحت برای افعال آنها خوب و بد کرد. آیا این چیزی است که فرهادی می‌خواهد؟ قطعاً خیر و گرنه در نامه‌ی اعتراضی خود بر این مسائل انگشت نمی‌نهاد.

 

قضاوت گفته یا گوینده

 

بخش اوّل بحث قضاوت را از جهتی دیگر بسط می‌دهم و بار دیگر به یکی از موضوعهای اصلی این وبلاگ برمی‌گردم که موضوع قضاوت گفته است یا گوینده؟ این موضوع که حضور پررنگی در فیلمهای فرهادی دارد به حواشی فیلم نیز کشیده شد. امیر جدیدی در یکی از محصولات منتسب به وزارت اطلاعات نقش مأمور اطّلاعاتی را بازی می‌کند که مأمور دستگیری عبدالمالک ریگی است، تروریستی که مطالبات قومی را پوششی برای فعّالیّتهای مسلّحانه‌ی خود قرار داد و دست به آدم‌ربایی، قتل و بمب‌گذاری زد. اصل فیلم که احتمالاً متعلّق به نهادی وابسته به ساختار قدرت است باید نقد و داوری شود یا محتوای آن؟ کسی که با پرسش از فرهادی در کن جرقّه‌ی حواشی فیلم را زد، مدّتی و در اوج جنبش سبز مسئولیّتی در نشریّه‌ای مخالف اکثریّت معترض داشت. وقتی به او این مسأله را یادآور شدند گفت که در آن زمان هیچ مطلبی خلاف عقایدش ننوشت؛ یعنی بنا را بر گفته‌های من بگذارید و نه حضور در نشریّه‌ای وابسته به نهادی نزدیک به ساختار قدرت. گوینده چرا همین ملاک را چرا درباره‌ی بازیگر فیلم به کار نگرفت؟ ‌اگر مشکلی هست باید در نقد محتوای فیلم باشد که در هیچ جای دنیا تلاش برای دستگیری یک قاتل وابسته به حکومتهای مخالف منطقه نکوهش نمی‌شود. حساب مأمور اطلاعاتی که برای منتقدان داخلی پرونده‌سازی می‌کند با کسی که با تروریست مسلّحی می‌جنگد نیز فرق می‌کند. یک بام و دو هوا نمی‌شود. مخاطب این نوشته طبعاً کسانی‌اند که تفاوت بین این دو عمل را متوجّه می‌شوند و گرنه اشخاصی که صرف مأمور حکومت‌بودن را -گذشته از نوع عملی که انجام می‌دهد- ‌برای محکوم‌کردن او کافی می‌دانند، کار از کارشان گذشته است و به نظرم به زحمت بتوان آنها را از جهان سیاه و سفیدشان جدا کرد.

 

یک‌بار در اتلاف وقت کوتاه‌مدّت خود در تویتر از یک مأمور راهنمایی و رانندگی که برخوردی مناسب و مؤدّبانه با افراد داشت تقدیر کردم، بلافاصله یکی از خروس جنگی‌های محلّه‌ی تویتر تویت بنده را کوت کرد و گفته که مراقب باشیم افرادی را که لیاقتش را ندارند بی‌جهت بالا نبریم! طبعاً تویت رسول‌اف و مقایسه‌ی کسی که مثلاً در فیلم موسّسه‌ی اوج بازی کرد با طرّاح کوره‌های آدم‌سوزی نوع بدخیم همین طرز فکر صفر و یکی است که حتّی شرح مغالطه‌ی «قیاس مع‌الفارق» هم نمی‌تواند از پس وخامت حال استدلال پشت آن برآید. فرهادی برای پرهیز از این قضاوتهای شتابزده و سطحی آن قدر بر تعلیق قضاوت پافشاری می‌کند که آن سوی بام می‌افتد و به انفعال محض می‌رسد.

 

شبکه‌های اجتماعی به عنوان سلاح

 

با پیشرفت فنّاوری شبکه‌های اجتماعی به صدای بی‌صدایان بدل شده است. این امر مانند هر مسئله‌ی دیگری دو وجه خوب و بد دارد، یکی امکان شنیدن صداهایی است که پیش از این ممکن نبود شنیده شوند و دیگری امکان جعل یا تفسیر نادرست اخبار و انعکاس یک‌سویه‌ی آنان است که مثلاً در انتخابات گذشته‌ی ریاست جمهوری امریکا به معضلی تبدیل شده بود. در این شبکه‌ها خبری از مطالب تحلیلی از قلم‌های امتحان‌پس‌داده نیست. در فیس‌بوک غربال‌شدن نویسندگان از بین رفت و هر کس برای خود صفحه‌ای داشت، در تویتر مطالب مفصّل به اظهارنظرهای مجمل رسید و در اینستاگرام و تلگرام به عکس یا یک فیلم کوتاه. هر موضوعی را می‌شد و می‌شود برگزید و بخشی از آن را بازتاب داد تا معنایی ناقص و گاه مخالف با اصل مطلب را برساند.

 

در فیلم «قهرمان» شبکه‌های اجتماعی با دست‌به‌دست کردن گزارش تلویزیون در قهرمان‌سازی نقش داشتند. همین شبکه‌ها با پرداختن به نقش احتمالی مسئولان زندان در بزرگنمایی عمل رحیم سلطانی برای لاپوشانی خودکشی یکی از زندانیان باعث ایجاد سوءظنّی شدند که مانع استخدام او شد. در ادامه دختر برادرزن سابق رحیم از انتشار فیلم دعوا در مغازه به عنوان «سلاح» استفاده می‌کند و ضرب‌الاجل می‌گذارد. سریالهای روز امریکا مثل «برنامه‌ی صبحگاهی» هم نشان می‌دهند که بازخورد یک گزارش در این شبکه‌ها حتّی از سوی نامهای مستعار تا چه حد به دغدغه‌ی افراد و شبکه‌ها تبدیل شده است.

 

زمان را نمی‌توان و نباید به گذشته برگرداند؛ تمرکز روی نکات مثبت این شبکه‌ها و نقد نکات منفی کاری لازم است بی‌آنکه از بازخورد تند و خشن آنها ترسید. فیلمی که یکی از مضمونهای اصلی آن نقش یک‌سویه‌ی شبکه‌های اجتماعی بود خود به بازیگر اصلی آنها تبدیل شد و خودش را تفسیر کرد. حال در این میان دو پرسش باقی می‌ماند: اوّل اینکه آیا این شبکه‌ها در استقبال کمتر از حدّ انتظار تماشاگران از «قهرمان» نقش داشتند؟ و اینکه در برابر این موج منفی و گاه مخرّب چه باید کرد و به عبارتی صریحتر «قهرمان» کیست»؟ به این دو پرسش در بخش آخر این نقدواره می‌پردازم.

قهرمان یا ضدّقهرمان -۱

                                                                                                   یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰ 

دروغ‌های نه‌چندان کوچک

        

سریال «دروغ‌های نه‌چندان کوچک» درباره‌ی دروغ‌هایی است که به نظر کم‌اهمّیت می‌آیند ولی می‌توانند به فاجعه ختم شوند. این فیلم فرهادی درباره‌ی دروغ‌های خیلی‌ریزتر است یا حتّی سخنانی که ممکن است که به قول خود فیلم دروغ نباشند ولی راست نیز به حساب نیایند. این موضوع از فیلم «چهارشنبه سوری» به یکی از مضمون‌های اصلی فیلمهای فرهادی تبدیل شده است و هر بار در پوشش تعریف‌کردن یک داستان به مسئله‌ی دروغهایی که جنبه‌ی فردی یا اجتماعی دارد پرداخته می‌شود. هر بار این دروغ‌ها ریزتر و بی‌اهمیّت‌تر می‌شوند تا جایی که به پنهان‌کاری -که عرفاً دروغ به حساب نمی‌‌آیند- ختم می‌شوند. این ویژگی در فیلمهای نه‌چندان‌موفّق فرهادی مثل دو فیلمی که در خارج از کشور ساخت به اعتراض منتقدانش می‌انجامد که فرهادی مدام در حال تکرار خودش است و چون به‌اصطلاح سوراخ دعا را پیدا کرده، ‌حاضر نیست که دست از روایت یک موضوع به اشکال مختلف دست بردارد. البتّه هرگاه فیلم موفّق‌تر بوده، ‌این اعتراض هم به حاشیه رفته است.

 

خطّ موازی دیگر شیوه‌ی داستان‌گویی فرهادی تلاش برای ارائه‌ی نسخه‌های متعدّدی از واقعیّت است که گاه حالت اجباری و دستوری پیدا می‌کند یعنی گویی فیلمساز به زور می‌خواهد بگوید که ممکن نیست با قاطعیّت پیرامون یک مسئله به نتیجه‌ی واحدی رسید مثل صحنه‌ی غرق‌شدن «الی» که با اینکه منطق فیلم حکم می‌کند که در آن زمان در ساحل حضور داشته ولی فیلم به مدد ابهام تحمیلی و بازجویی از کودکان عکس این را القا می‌کند. این موضوع آشکارا در فیلم «همه می‌دانند» نیز با ارائه‌ی روایات متعدّد از زبان بازیگران به چشم می‌خورد. اینجا نیز با اینکه -طبق اطّلاعاتی که فیلم به ما می‌دهد- به احتمال قریب به یقین زنی که کیف را تحویل می‌گیرد، همان شخصی است که آن را گم کرده و گرنه امکان ندارد که یک غریبه بتواند محتویات داخل کیف را با آن دقّت توصیف کند، درضمن کسی هم پس از آن زن مدّعی کیف نشد ولی فیلم می‌خواهد ما را در شک و دودلی نگه دارد.

 

فیلم چه در داستان‌گویی و چه -به تبع آن- در کارگردانی بار سبکتری را نسبت به فیلمهای گذشته برمی‌دارد. فیلمهای فرهادی معمولاً یک لحظه‌ی تنش دارند که می‌تواند فیلم را بالا ببرد یا زمین بزند مثل غرق‌شدن الی، تصادف در «جدایی»، و صحنه‌ی تعرّض در «فروشنده». تنها جایی که «غیاب» به نفع فیلم کار می‌کند فیلم «چهارشنبه سوری» است و آنجا برعکس موارد بالا ملاقات مرد و زن همسایه زائد است و آن فندک کذایی برای لودادن رابطه کافی است. غرق‌شدن الی در اجرا و زمان‌بندی درست از کار در نیامده و تصادف در «جدایی» پس از فیلمبرداری و در تدوین حذف شده که گرچه برای بار اوّل بیننده را غافلگیر میکند ولی به منطق فیلم لطمه می‌زند و حذف صحنه‌ی تعرّض در «فروشنده» هم که فاجعه است. چون به خاطر ضعف فیلم «فروشنده» چیزی هم درباره‌ی آن ننوشتم، بگذارید نیمچه اشاره‌ای به آن بکنم.

 

زمان یک فیلم سینمایی با زمان واقعی فرق دارد ولی بی‌تناسب با آن هم نیست. از زمان بازگذاشتن در تا ورود شوهر رعنا چندثانیه بیشتر نمی‌گذرد که یک کارگردان معمولی می‌توانست یک تعلیق درجه‌یک از آن دربیاورد ولی فرهادی صحنه را تبدیل به یک نمایشنامه‌ی رادیویی کرده که همسایه‌ها برای مرد تعریف می‌کنند. حتّی در نمایشنامه‌ی رادیویی هم باید صدای جیغ و داد و خبرشدن همسایه‌ها وجود داشت. فرهادی صحنه‌های دشوار را به جای حل‌کردن حذف می‌کند و انتظار دارد که این حذف و غیاب جواب دهد که نمی‌دهد. گذشته از اینکه انتخاب بازیگر شخص متجاوز درست نیست. گرچه می‌گویند بعضی‌ها عقلشان به چشمشان است ولی در سینما مجبوریم به چشممان اعتماد کنیم. ناپرهیزی آن پیرمرد بینوای درمانده حدّاکثر در حدّ تفریحات خارج از خانه بود و با دیدن وسایل تازه یا زنی که با قبلی فرق دارد باید فلنگ را می‌بست. بیمار قلبی زهواردرفته‌ای که ما دیدیم در درگیری با زن جوان یا باید مغلوب می‌شد یا همانجا و پس از دیدن خون از ترس و هیجان سکته می‌کرد نه اینکه آن همه پلّه را با سرعت پایین بیاید و فرار کند. نقش را باید کسی مثل بابک کریمی بازی می‌کرد. «فروشنده» ضعیفترین فیلم ایرانی فرهادی است ولی «گاو» و «مرگ فروشنده» و «ترامپ» و کمی محاسبه باعث شد فیلم گلیمش را از آب بیرون بکشد امّا حالا فرق می‌کند و شاید بازتاب جهانی درخواست بیرون‌کشیدن فیلم از اسکار برای آنجا خوب باشد ولی کمکی به خود فیلم نمی‌کند.

 

«قهرمان» یک خطّ داستانی ساده و سرراست دارد، ‌بدون لحظات دشوار مانند موارد بالا. نویسندگان به قدرت تخیّل خود خیلی می‌نازند ولی واقعیّت (حتّی برداشت سطحی و ناکامل انسان از واقعیّت) بسیار قدرتمندتر از تخیّل است. این فیلم انسجام و استحکام خطّ روایی خود را مدیون حکایتی واقعی است که بر اساس آن ساخته شده است. اطّلاعات فیلم خرد خرد و به‌تدریج پخش می‌شود و زیر و بم آن کنترل‌شده است. می‌توان متّه به خشخاش گذاشت و گفت که چرا رحیم با داشت برادرزن مغازه‌دار که می‌تواند برایش پول از بانک با کارمزد پایین وام بگیرد باید پول نزول بگیرد یا چرا برادرزنش که می‌داند او قربانی خیانت رفیقش شده، باید تا این حد از او متنفّر باشد و مگر زندان رفتن رحیم برای او پول می‌شود یا چرا در صحنه‌ی پایانی (بدون مقدّمه‌چینی) برای نجات آبرویش به قول خودش،‌ نمی‌گذارد فیلم سخنان پسرش پخش شود و مانند آن ولی با تمام اینها انسجام اصل داستان نکات ابهام را پوشش می‌دهد.

 

یکی از منتقدان فرنگی اشکال گرفته بود که چرا رحیم پیش پلیس نمی‌رود. او با دانستن اینکه نیمچه تخلّفی کرده از طرفی با اینکه می‌خواهد زن موردنظر پیدا شود ولی نباید خودش هم لو برود پس عدم مراجعه به پلیس منطقی است. در ضمن این پرهیز، اطمینان‌نداشتن به نماینده‌ی قدرت را نیز می‌رساند، ‌برعکس فیلم «فروشنده» که صرفاً به‌خاطر درخواست زن نزد پلیس نرفتند و کار را بی‌جهت مشکل کردند. در «فروشنده» با زمان‌بندی غیرمنطقی دوهفته پس از حادثه به فکر شناسایی صاحب ماشین افتادند ولی اینجا زمان کنش و واکنش‌ها درست از کار درآمده و فیلم در مسیر دایره‌وار خود از زندان تا زندان (یادآور فیلم «کندو») با کمی دست‌انداز به مقصد می‌رسد و فیلمساز بار سبکی را که -به نسبت فیلمهای گذشته‌اش- برداشته بر زمین می‌گذارد. این بازگشت به نقطه‌ی آغازین را در ابتدای فیلم با بالا رفتن از دیواره و پایین آمدن از آن پیش‌بینی کرده بود.

 

محتوای فیلم، ‌حواشی آن و بازتابهای جامعه شایان تأمّل بیشتری است که برای پرهیز از طولانی‌شدن یادداشت آن را در سه قسمت ارائه می‌کنم.

روح‌الله زم‌های آینده

حاشیه بر اخبار -۷۵                                                                     دوشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۰

    

 

سپاه نه کشته در درگیری با نیروهای امریکایی داده است.

- احتمالاً پس از دستور ترامپ درباره‌ی شلیک به قایقهای تندرو در صورت نزدیک‌شدن به ناوهای امریکا. سردار سپاه گفته که به جایش نه سیلی زدند که آن سیلی‌ها هم مانند نمایش فرود بر یک کشتی غیرنظامی بوده است! خود امریکایی‌ها چیزی نگفتند؛ برادران سپاه که عقل درست و حسابی ندارند خودشان بند را آب دادند.

 

«سیلی» امریکا: صادره‌ی محموله‌ی ارسالی ایران برای حوثی‌ها.

- حضور «مستشاری» یعنی همین دیگر. حضور در سوریه هم زمانی فقط مستشاری بود. ولایت علاقه‌ی عجیبی به مشورت‌دادن دارد،؛ ابتدا مشورت می‌دهد، بعد سلاح می‌فرستد و در نهایت یک زمین سوخته به جا می‌گذارد، مثل سوریه.

 

ادّعای ارتش درباره‌ی آزمایش موشکی در آسمان نطنز.

- آزمایش نیروهای خودی با سر جنگی یا آزمایش اسرائیل؟ هم ممکن است که خود ایران آمادگی دفاعی نیروهایش را امتحان کند و هم کشور رقیب این کار را انجام دهد. با توجّه به اینکه «آزمایش» نزدیک مناطق مسکونی بوده، به نظر گزینه‌ی دوّم به واقع نزدیک‌تر است.

 

غضنفرآبادی: شاید امکان شناسایی ضاربان گوهر عشقی وجود نداشته باشد.

- شاید چرا؟ اصلاً وجود ندارد. واقعاً چطور می‌شود ضاربان یک پیرزن بی‌دفاع را که در روز روشن به او حمله کردند شناسایی کرد؟ اژه‌ای گفته است که در قوّه‌ی قضائیّه تحوّلی ایجاد نکردیم. اگر آنجا تحوّلی صورت نپذیرفته، ‌کمیسیون قضایی مجلس حتماً متحوّل شده است. خواهرزاده‌ی موسوی را که روز روشن با تیر زدند،‌ کسی گفت که ممکن است امکان شناسایی ضاربان نباشد؟ خیر، موضوع کاملاً مسکوت ماند. گفتن همین یک جمله خودش تحوّل بزرگی است.

 

سیّدکاظم موسوی: کسانی که دنبال آلات موسیقی‌اند از ایران بروند.

- به نظرم باید تکلیف خودشان را با این دعوتهای آشکار و پنهان بیرون‌کردن دگراندیشان و مخالفت با مهاجرت روشن کنند. با یک دست پیش می‌کشند و با دست دیگر پس می‌زنند. از یک‌طرف ایران ۱۵۰میلیونی مطلوب است و از طرف دیگر حضور مخالفان در ایران مشکل‌ساز است. فکر کنم با فرزندآوری چندبرابری طرفداران ولایت مشکل حل می‌شود. پس پاسپورت مخالفان را بدهیم دستشان و خودمان هم در بسترها آستین‌ها را بالا بزنیم. یک مشکل دیگر می‌ماند که فرزندان طرفداران ولایت الزاماً ولایت‌زده نخواهند بود. با روح‌الله زم‌های آینده چه خواهند کرد؟

 

پیشین: نبرد تفنگ بادی و ژ۳

انتقام از جنگ

جمله‌های سینمایی -۵۸                                                                        چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰

       

Untouchables The

تا جنگ تموم نشده،‌ مبارزه رو ادامه بده...

 

Yellowstone S1 E9

کارگر روزمزدی صدقه‌ی جیمی هاتن را رد می‌کند و به او می‌گوید:

می‌دونی کراوات چیه؟ افسارته که اربابت بریده‌تش چون می‌دونه قرار نیست جایی بری.

 

رشته‌ی خیال

آلما: تخته‌نرد بازی مسخره‌ایه.

وودکاک: آره،‌ چون داری می‌بازی. اگه در حال بردن بودی نظرت حتماً فرق می‌کرد.

 

فاحشه‌ها

امیلی لیسی: دوست ندارم در یادها بمونم. فقط می‌خوام زندگی کنم، بعدش فراموش بشم.

 

Yellowstone S2 E5

دن جنکینز: وقتی اسلحه دستم می‌گیرم احساس می‌کنم خدام.

محافظ شخصی: قبل از شلیک خدایی، بعد از شلیک... شیطان.

 

چرخ زمان فصل یک قسمت ۴

زن کولی: چه انتقامی برای جنگ بهتر از صلح و برای قهر بهتر از آشتی؟

   

پیشین: آن سوی ترس

توّابان درگاه ولایت

                                                                                                     جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰

  

مشهور است که می‌گویند انقلاب فرزندانش را می‌خورد؛ امّا ولایت فقیه می‌تواند پدرانش را هم ببلعد. معروف‌ترین آنها حسینعلی منتظری بود که وقتی مُهر ضدّیت با ولایت فقیه خورد گفت که ما خودمان آن را علم کردیم و حالا متّهم به مخالفت با آن شده‌ایم. البتّه مرز نه‌چندان باریکی بین ولیّ فقیه و ولایت فقیه هست ولی مدافعان آن وانمود می‌کنند چنین نیست تا انتقادها به طرف اصل مسئله برود و دستشان برای برخورد با افراد باز باشد و گرنه اگر مخالفت فقط با فرد باشد کارشان سخت می‌شود. ولایت فقیه حتّی به جوادی آملی هم رحم نکرد و عمّامه‌اش را در نمازجمعه انداخت تا به یکی از مدافعان عقل‌گرایی بفهماند که ولایت مطلقه یعنی تعطیل عقل و تبعیّت محض،‌ نه اینکه در امری از امور حقّ تفکّر و رسیدن به نتیجه‌ی متفاوتی را داشته باشی.

 

آذری قمی از مدافعان سرسخت ولایت فقیه بود و درباره‌ی دامنه‌ی اختیارات ولایت یک فقیه عباراتی را به کار برده بود که از تکرار آن شرم دارم ولی می‌دانیم که چه به سرش آمد و چگونه محصور بلکه مقبور شد. این روزها بحث درباره‌ی نامه‌های عذرخواهی او بالا گرفته است. چند مطلبی را که مرور کردم، بیشتر با مستنداتی به جعل نامه اشاره کرده بودند. این امکان منتفی نیست ولی به نظرم نامه‌ها به دستخط او و حاصل اجبارند نه جعل؛‌ هم اجبار درونی و هم اجبار بیرونی. از طرفی بیماری و کهولت او حتّی پیش از حصر کامل، رسیدگی به او را با مواضعی که داشت سخت کرده بود و قابل درک است که بخواهد گشایشی حاصل شود. از سوی دیگر همه از فشار سربازان گمنام امامین زمان برای اعتراف‌گیری،‌ توّاب‌سازی و ندامت‌نامه‌نویسی آگاهیم. وقتی مرجع درجه‌یکی مانند شریعتمداری مجبور به عذرخواهی شود حساب دیگران روشن است. اکثر افرادی که با بهانه‌های امنیّتی به زندان می‌افتند تحت فشار به همه‌چیز اعتراف می‌کنند.

 

گفته‌ی مرحوم بازرگان را همه به یاد داریم که پیش از اتمام دوره‌ی نمایندگی خود در سال ۱۳۶۳ گفت: «تا دو روز دیگر مصونیّت پارلمانی من به پایان می‌رسد و مانند بقیّه قابل تعقیب و بازداشت و «تأدیب» هستم. اگر در روزهای بعد بنده را بازداشت کردند و اعلام کردند که برای روشن‌نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و دیدید که آن شخص حرفهایی غیر از سخنان دیروز و امروز می‌زند و مثل طوطی مطالبی را تکرار می‌کند،‌ بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.» وقتی صدا و تصویر آدمی که حیّ و حاضر خلاف نظرات سابق و لاحق خودش مطلبی را می‌گوید به گفته و شهادت خودش اعتباری نداشته باشد،‌ تکلیف یک دستخط که کاملاً خلاف مواضع گذشته و آینده‌ی آن فرد باشد کاملاً روشن است گیرم به دست خود او نوشته شده باشد.

اوّلین اعتراف هسته‌ای

                                                                                                        یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰

  

 

فریدون عبّاسی گفته که محسن فخری‌زاده به‌رغم فتوای حرمت تولید سلاح هسته‌ای رهبرنظام، سیستمی را برای این کار طرّاحی و اداره می‌کرد. این اوّلین اعتراف یک چهره‌ی شاخص نظام به تلاش ایران برای تولید سلاح هسته‌ای است. تا پیش از این، مقدار اطّلاعاتی که از طرف سیستم اطّلاعاتی امریکا به رسانه‌ها درز کرده بود، محدود به تلاش نیمه‌کاره‌ی ایران برای این کار تا حدود سال ۲۰۰۵ بود. اسنادی که از شورآباد به سرقت رفت، قرار بود‌ بایگانی آن مقدار محدود و پایان‌یافته از تلاش برای تولید سلاح هسته‌ای به شمار رود امّا حالا عبّاسی چیز دیگری می‌گوید. تاریخ صدور فتوای رهبر به آذرماه ۱۳۸۹ برمی‌گردد یعنی یازده‌سال پیش؛ تعبیر فعّالیّت فخری‌زاده «علی‌رغم» فتوای رهبر زمانی معنا پیدا می‌کند که کار او تا آن زمان، پس از آن فتوا و به احتمال قریب به یقین تا زمان مرگ او نیز ادامه یافته باشد چون دلیلی برای خاتمه‌دادن به آن وجود نداشت. وقتی سیستمی طرّاحی شود،‌ این ساختار قائم به شخص نخواهد بود و با ترور فخری‌زاده نیز ادامه پیدا می‌کند.

    

خوشبختانه حسّاسیّت من که از سالها پیش و با رشته‌یادداشت‌های «ایران هسته‌ای» آغاز شد بجا بود و متأسّفانه آن حدس درباره‌ی اینکه اختلاف نظام با غرب چیزی بسیار بیش از داشتن حقّ غنی‌سازی هسته‌ای است درست از کار آمد. اوّلین نوشته از آن یادداشتها حالا خیلی خام به نظر می‌آید ولی آن نوشته صرفاً بر اساس اطّلاعات بسیار اندک موجود بود و هنوز خبری از سیل اسناد و مدارک به سرقت‌رفته، لورفته یا منتشر بر اساس منابع آگاه اطّلاعاتی غربی نبود. همان زمان هم گفتم که نیمه‌ی پنهان نظام کاری با فتوای رهبر ندارد و خواهد گفت که «ایشان یک وظیفه دارند و ما وظیفه‌ای دیگر». حالا هم عبّاسی به طور ضمنی بمب اتم را برای محور مقاومت لازم تلقّی کرده است.

 

حالا و در آغاز آذرماه ۱۴۰۰، زمان لازم برای تولید سلاح هسته‌ای را یک‌ماه و فاصله‌ی زمانی تا سوارکردن کلاهک هسته‌ای بر موشک را دوسال تخمین زده‌اند امّا شاید این تمام ماجرا نباشد. این اطّلاعات بر اساس مقدار اورانیوم غنی‌شده‌ی رسمی است نه آن مقداری که از نظرها پنهان است. درضمن فخری‌زاده از سالها پیش تلاش برای سوارکردن بمب بر موشک را در پارک خجیر آغاز کرده بود و این مکان در اصل یک مرکز هسته‌ای است نه صرفاً کارخانه‌ی موشک‌سازی. اینها و بسی بیش از این را سازمان‌های غربی می‌دانند و آن مقداری که نمی‌دانستند را هم آن دو دانشمندی که همزمان با ترور فخری‌زاده از کشور گریختند در اختیارشان قرار داده‌اند. آنچه در رسانه‌ها می‌بینیم تنها یک بازی و بده‌بستان اطّلاعاتی و تبلیغاتی بین دو طرف است و به نظر می‌رسد کار تا حدّ زیادی خاتمه یافته باشد. اگر توافقی هم شکل بگیرد مثل گذشته عمدتاً بر اساس گفتگوهای پشت‌پرده است نه ویترین وین.

 

بین رئیس پیشین سازمان انرژی اتمی و فخری‌زاده اختلافاتی وجود داشت که اطّلاعات نشت‌کرده به وب و برخی قراین داخلی آن را تأیید می‌کرد. عبّاسی وقتی هیاهوی طرفداران نظام در «دانشمند هسته‌ای» خواندن فخری‌زاده را پس از ترورش دید در مصاحبه‌ای گفت که «او شاگرد من بود» و راست می‌گفت. فخری‌زاده تکنیسینی بلندپرواز بود نه دانشمند؛ امّا این مصاحبه در آستانه‌ی مذاکرات وین چیزی بیش از یک اظهارنظر یا گاف شخصی است. همان ساختاری که به فخری‌زاده اجازه داد به رغم نظر رهبر به دنبال ساخت بمب اتم باشد، حالا دارد این پیام خطرناک را می‌فرستد که دو وجه دارد: بهترین حالتش آخرین اخطار برای حذف تحریمها و بازگشت به برجام و بدترین آن مقدّمه‌چینی برای اوّلین آزمایش هسته‌ای و اعلام ساخت دوّمین بمب اتمی اسلامی است.

تسلسل ولایی

                                                                                                       دو‌شنبه ۱ آذر ۱۴۰۰

  

 

بقای نظام به عنوان ساختاری که ذاتاً بحران‌زاست جز بر اساس توالی بحرانهای پیاپی نیست. از آنجا که حکومت اقلیّت بر اکثریّت بالقوّه میدان جدال بین دیگر سلایق سیاسی با اقلیّت حاکم است، بحران‌آفرینی بخشی از درونه‌ی چنین نظامی خواهد بود. تنشهای ابتدای انقلاب، حذف گروههای مخالف، پایین‌کشیدن رئیس‌جمهور،‌ جنگ، دوگانه‌ی اصلاح‌طلب و اصولگرا و درگیری‌های فکری ناشی از آن تا خرده‌بحرانهایی مانند قتلهای زنجیره‌ای و جز آن تا پرونده‌ی هسته‌ای و تحریم فراگیر. اگر بحرانی هم در کار نبود یا بحرانها به اندازه‌ای نبود که اجازه‌ی تسلّط شبه‌تفکّر پادگانی را بر کشور بدهد، مثلاً با قتل بختیار می‌شد بحران‌آفرینی کرد و این روند را تداوم بخشید.

 

در داخل کشور و در تقابل با اعتراضات نیز تز «از این ستون به آن ستون فرج است» همیشه به کار گرفته شده است. بلاگری دستگیر و کشته می‌شود ولی به جای مقصّر، مادر و خواهر معترض آن شخص باید منتظر دستگیری باشند. هواپیمایی سقوط می‌کند ولی معترضان به روند دادرسی و تجمّع کنندگان دستگیر می‌شوند و اگر وکیل پیگری داشته باشند، ‌او نیز باید منتظر عواقب آن باشد. در جدیدترین این سلسله مصایب نوید افکاری با اعترافات اجباری و بدون اینکه وکلای تسخیری حکومتی هم از روند کار راضی باشند اعدام می‌شود؛ شاهین ناصری بر شکنجه‌ی نوید افکاری شهادت می‌دهد و سربه‌نیست می‌شود. فرهاد سلمان‌پور درباره‌ی مرگ شاهین ناصری افشاگری می‌کند و برای او پرونده‌ای تشکیل می‌شود. اگر فرداروزی شنیدید که کسی چیزی درباره‌ی سلمان‌پور گفت و نظام او را هم در لیست برخورد گذاشت نباید تعجّب کنید و این روند ادامه دارد. «تسلسل» اگر در منطق محال است، ‌در نظامی غیرمنطقی اصلاً محال نیست.

 

این تسلسل یک‌جا از کار می‌افتد و آن هم جایی است که نظام از سر ناچاری تقصیری را بپذیرد،‌ اینجا باید قصور یا تقصیر به فردی پایین‌دستی محدود بماند و بالاتر نرود مبادا که دامن علّت‌العلل را بگیرد. در شب سقوط هواپیما که به‌خاطر حمله‌ی موشکی شرایط جنگی بود طبعاً فرد مسئول فرمانده کل قواست ولی ده افسر رده پایین محاکمه می‌شوند و نه بیشتر. محمّدعلی زم وقتی به مقصّران اعدام فرزندش اشاره می‌کند، به آوردن نام روحانی، شمخانی،‌ وزارت اطلاعات و شورایعالی امنیّت ملّی بسنده می‌کند ولی به یاد داریم که هنگام دستگیری او چه دعوایی بود که کار سپاه بود یا دیگران. بولتن ائمّه‌ی جمعه‌ای که دستگیری یک فعّال سیاسی و مجازی تلگرامی را مایه‌ی رجزخوانی کردند، نوشته‌ی روحانی نیست و اعدام در قوّه‌ی قضائیّه خارج از دولت است. گرچه سر نخها همه به یک نفر می‌رسد،‌ چه قوّه‌ی قضائیّه و چه مجریه. پس حتّی تسلسل نظام هم دلبخواهی است، ‌اگر درباره‌ی خودی‌ها باشد، باید به آخرین معلول‌ها محدود بماند و اگر درباره‌ی غیرخودی‌ها باشد،‌ تا بی‌نهایت امکان گسترش دارد و این از عجایب حکومت ولایی است. 

Real Time Web Analytics