از سامیزدات تا مجلس موسّسان

                                                                                                                       شنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۱

   

   

پیشنهاد سالها پیش فعّالان مجازی به واقعیّت این روزهای ما تبدیل شده است. بحث عدم لزوم پایبندی به قوانین نشر در ایران و سانسور جاری را خیلی وقت پیش من با حسین سناپور داشتم و حالا می‌بینیم که نویسندگان و مترجمان زیاد و بنامی اعلام کرده‌اند که دیگر لزومی نمی‌بینند به قوانین قرون وسطایی ایران پایبند باشند؛ کمی تا قسمتی دیر ولی به هر حال از هیچ بهتر است. البتّه خیلی پیش از اینها انتشار کاغذی و مجازی برخی آثار در خارج آغاز شده بود ولی این اتّحاد برای ایستادن در برابر اعمال قدرت علیه خلاقیّت سابقه نداشته و امری مبارک است. تا همین پارسال هم ترجمه‌ی رمانی که به ایران پس از انقلاب بپردازد در خارج همراه با نام مستعار مترجم بود و خود نویسنده هم بری از خودسانسوری نبود. عارضه‌ی اخیر با بیانیّه و اعلامیّه حل نمی‌شود. سالها قلم‌زدن با ترس از ممیّزی حکومتی و اجتماعی نوعی از سانسور را در نویسندگان ما درونی کرده که رهایی از آن سالهای سال زمان می‌برد. محافظه‌کاری و ترس از اندیشیدن و اندیشیده را نوشتن ملکه‌ی ذهن بسیاری شده و این درد مزمن چیزی نیست که درمانی فوری داشته باشد.

 

پس از ۸۸ هم من با نوشتن یادداشتی با کسانی که به فکر نوشتن قانون اساسی تازه برای ایران افتاده بودند همراهی کردم. البتّه کسی منتظر قانون‌نوشتن چند نویسنده‌ی وب نبود ولی فکرکردن به آینده‌ای دیگر مهمترین دستاورد این نوع فعّالیّتها بود. یک‌بار در تویتر یک نظرسنجی گذاشتم بین چند نوع ساختار حکومتی که شامل سیستم فعلی هم می‌شد. یکی از خادمان بی‌جیره و مواجب نظام به کنایه گفت که انگار منوی رستوران است! نه، منوی رستوران نبود ولی تلاش برای رهایی از چرخ عصّاری تکرار با تخیّل شکلی دیگر از زیست سیاسی بود،‌ گیرم به جایی نرسد. منتقد مذکور گویا حتّی توان خیالپردازی هم نداشت.


پیشنهاد علیرضا بهشتی برای تشکیل مجلس مؤسّسان و تغییر قانون اساسی نیز در جایی که حکومتش کمترین تغییر در رفتار را نمی‌پسندد شاید به نظر بیهوده بیاید ولی این پیشنهاد از چند جنبه مهم است. طرح این امر در داخل کشور مهمترین وجه آن است که زمین تا آسمان با کسانی که در فضای آزاد خارج هرچه می‌خواهند می‌گویند فرق دارد. توان اثرگذاری ساکنان خارج بر اعتراضات داخل دست‌بالا در همین حد است که می‌بینیم؛ با پیوستن منتقدان داخلی است که امر جدّی خواهد شد و اگر عقلای داخل و خارج به  نوعی اتّحاد و هماهنگی برسند، ‌آن وقت است که باید ساعت شنی تغییر را برعکس کرد. طرح این پیشنهاد در خارج از فضای مجازی و گوینده‌ی آن یعنی فرزند اوّلین مسئول قوّه‌ی قضا هم بر اهمیّت این پیشنهاد می‌افزاید.

 

خیلی مهم است که فعّالان داخل از مرحله‌ی دادوستد با حاکمیّتی که خود را نماینده‌ی خدا روی زمین می‌داند به درانداختن طرح‌های جدید روی بیاورند. حکومت فعلی حتّی توان اندک انعطاف در پرونده‌ی هسته‌ای و امضای برجامی که به نفع خودش هم هست ندارد، بعد بپذیرد که حکومت مطلقه را با دیگران شریک شود؟ بهشتی در پایان سخنانش گفته که حاکمیّت باید ببیند که می‌خواهد ایران بماند یا نه؛‌ همین حرف را باید به منتقدان داخلی هم گفت که آیا به ماندن ایران علاقمندید یا نه؟ اگر هستید بدانید که راهش همکاری و همفکری با کسانی است که اولویّتشان پایداری و سرافرازی ایران و ایرانیان است نه امور وهمی و آرزوهای آخرالزّمانی.

  

پ.ن: نهضت آزادی هم خواستار تغییر قانون اساسی شده است. چه خوب که این موضوع به مطالبه‌ای همگانی تبدیل شود.

ولایت از راه بی‌آبرویی

                                                                                                                   چهارشنبه ۹ آذر ۱۴۰۱

           

هک بولتن سرّی فارس اطّلاعات کم‌سابقه‌ای از اندرونی نظام در اختیار ما گذاشت. من بیشتر بر سخنان رهبرنظام تمرکز می‌کنم که خودش بارها شایعات پیرامون تفاوت ظاهر و باطن خود را تکذیب کرده است ولی اینجا می‌بینیم که هم خودش و هم اطرافیانش در خفا چیزی می‌گویند و در ملأ عام چیزی دیگر. سردار نجات اخیراً افراد حاضر در اعتراضات را ۵۰هزار نفر اعلام کرد ولی در این بولتن آمار حاضران در خیابانها ۶۰۰هزار نفر برآورد می‌شود که تفاوت چشمگیری را نشان می‌دهد. خامنه‌ای گفته که اعتراضات به این زودی تمام نمی‌شود و این هم با گفته‌های چندباره‌ی سابق او و حامیانش که «اغتشاشات جمع شد» متفاوت است.

 

رهبرنظام حتّی به توییت‌نزدن حامیانش معترض است و معلوم است که شبکه‌های مجازی را شخصاً رصد می‌کند ولی از خودش نمی‌پرسد که چرا چنین شده است. او یک‌بار با حمایت مطلق از احمدی‌نژاد در برابر اصولگرایان سنّتی و بعد با حذف باقیمانده‌ی آنها برای به ریاست‌رساندن رئیسی، حمایت بخش عظیمی از اصولگرایان را از دست داد؛ ‌خودکرده را تدبیر نیست. عقب‌افتادن نظام در جنگ رسانه‌ای نیز امری متعلّق به امروز و دیروز نیست و اگر بتوان برای آن مقصّری یافت باز خود خامنه‌ای است چون مؤثّرترین رسانه‌ی نظام صداوسیماست که او رئیسش را منصوب می‌کند. حالا اگر این سازمان عظیم ولی کم‌بهره نتواند خوراک تبلیغاتی مناسب برای طرفداران نظام فراهم کند،‌ تقصیر کیست؟ طبق همین بولتن فقط ۱۴درصد مردم به این بنگاه خبرپراکنی اعتماد دارند که شکستی تمام‌عیار است.

 

خامنه‌ای و خامنه‌ای‌زدگان به‌درستی معتقدند که مردم دست‌داشتن خارجی‌ها در اعتراضات را باور نکرده‌اند یعنی یک شکست دیگر برای ادّعای دخالت خارجیان که در سخنرانی‌های هماهنگ و طوطی‌وار بلندگوهای نظام بیان شد. حالا قرار است کاری کنند که مردم باور کنند؛ چطور؟ احتمالاً باز هم اعتراف‌گیری از خارجی‌های فراوانی که دستگیر شده‌اند و خُب بعید است که با سابقه‌ی دروغگویی‌های پیشین، سناریوهای قبلی باز هم نتیجه بدهد. برای بی‌اعتمادی مردم به بقای نظام و آغاز زمزمه‌ی شروع انقلاب هم خواندن شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های خارج کافی است و نیازی به شنود روسها نیست.

 

عجیب‌ترین بخش این بولتن درباره‌ی سیستان و بلوچستان است. او مسئولان را درباره‌ی کشتار زاهدان به کم‌کاری متّهم کرده است. کم‌کاری بابت چه؟ کم کشته‌اند یا کم برخورد کرده‌اند؟ دستگیری و محاکمه‌ی علنی مسئول متجاوز به کنار، تشکیل جلسه با مولوی‌ها و گزارش برخورد با متخلّف دادن کاری داشت تا کار به قتل عام و تشنّج منطقه نکشد؟ خامنه‌ای گفته که مولوی عبدالحمید بازداشت نشود بلکه «بی‌آبرو» شود! چطور؟ با خبرسازی‌های جعلی و اتّهام‌زنی و مانند آن؟ اگر به فرض چنین کنند همان ۱۴درصدی که به صداوسیما اعتماد دارند آن را باور می‌کنند نه اهل سنّتی که به او اعتقاد دارند. در این بولتن از خامنه‌ای هیچ فرمانی که بوی آشتی و دلجویی از مخالفان و آسیب‌دیدگان دهد به چشم نمی‌خورد. هرچه هست شکایت از کم‌کاری، دستور هشدار و اخطار و برخورد است. دریغ از یک‌جو خردورزی و عاقبت‌اندیشی. کسی که به جای مفاهمه با منتقد خود بخواهد او را بی‌آبرو کند و به جای نصیحت هشدار می‌دهد، زبانی جز زبان زور بلد نیست و نباید انتظار داشته باشد که جز با همین زبان با او حرف زده شود.

احترام گمشده

                                                                                                                     شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱    

  

چهار عنصر کمیاب معرفت، ‌قدرت، ‌ثروت و منزلت یک حلقه‌ی رابط دارند و آن هم احترام است. کسب احترام مهمترین خواسته‌ی بشر است به گونه‌ای که در جوامعی که این عناصر به گونه‌ای نابرابر هم تقسیم شده باشند ولی حاکمان -ولو به شکل صوری- در گفتار خود با احترام با مردم روبه‌رو شوند، این نابرابری کمتر موجب فروپاشی سیاسی می‌شود تا کشورهایی که حاکمان نگاهی از موضع بالا و تکبّرآمیز به ملّت داشته باشند. در این گونه جوامع چه‌بسا میزان بسیار کمتر نابرابری نیز می‌تواند به جنجالی غیرقابل مهار تبدیل شود. صحبتهای اخیر رهبرنظام در کوچک‌شماری منتقدان و معترضان بی‌گمان بنزینی بر آتش است و نشانگر اینکه قرار نیست در شیوه‌ی برخورد حاکمیّت با مخالفان کمترین تغییری حاصل شود. احترام نه تنها در روابط سیاسی بلکه در روابط شخصی، ‌کاری و دیگر جنبه‌های اجتماعی نیز امری حیاتی و سرنوشت‌ساز است.

   

صحبتهای یورگن کلینزمان در شبکه‌ی بی‌بی‌سی برای من خیلی جای تعجّب داشت چون با تنها چیزی که کاری نداشت فوتبال و کارشناسی آن بود و شبیه به یکی از شبه‌تحلیلگران دون پایه‌ی سیاسی وطنی حرف می‌زد. او موقعیّتهای پرشمار ایران و خطراتی که روی دروازه‌ی ولز ایجاد کرد را گویی مسئله‌ای کم‌اهمیّت می‌دید که به جای آن روی رفتار بازیکنان درون و بیرون زمین تمرکز کرد. از دید او داور چون از امریکای جنوبی بود و آنجا هم طرفداران و بازیکنان چنین رفتاری دارند،‌ خیلی کاری به کار ایرانیان نداشت و مجری برنامه هم بلافاصله پرسید که اگر داور اروپایی بود روند کار تغییر می‌کرد؟ و جوابی که می‌خواست دریافت کرد. برنامه از قبل صحنه‌های برخورد بازیکنان ایران با ولز را آماده کرده بود که روی صحبتهای کلینزمان نشان دهد. هم‌ایشان کمی بعد افزود که حالا می‌توانید درک کنید که چرا کی‌روش در کلمبیا و مصر موفّق نبود ولی در ایران موفّق می‌شود و یادش می‌رود که -گذشته از شباهتهای فرهنگ ایران و مصر- کلمبیا یکی از کشورهای آمریکای لاتین است و با معیار او کی‌روش باید آنجا هم موفّق می‌شد. از دید او بازیکنان ایران گویی در خانه بازی می‌کنند چون ایران و قطر در خاورمیانه‌اند و آب‌وهوایی شبیه به هم دارند. اطّلاع کارشناس فوتبال از جغرافیا در همین حد است.

 

کارگردان برنامه بارها موقعیّتهای نصفه و نیمه‌ی ولز را نشان داد ولی لازم ندید که گل آفساید ایران و دوباری که ایران توپ را به تیر دروازه زد نشان دهد یا چیزی درباره‌ی آن بگوید. شور و هیجان کشورهای امریکای لاتین یا بخش لاتین اروپا مثل اسپانیا و پرتغال (ایتالیا از قلم نیفتد) را تعبیر به پرخاشگری کردن از زبان یک آلمانی خیلی عجیب نیست. فوتبال خونسرد و بی‌احساس آلمانها نقطه‌ی قوّت -و گاهی پاشنه‌ی آشیل- آنهاست امّا آنچه بسیار عجیب بود این بود که کلینزمان هنگام اشاره به باخت ولز می‌گفت «متأسّفانه» ولز بازی را باخت. اگر یک ولزی یا حتّی بریتانیایی چنین بگوید جای شگفتی ندارد امّا چرا باید برای تو جای تأسّف داشته باشد که ایران ولز را ببرد؟ هرچه دو کارشناس دیگر روی برتری و استحقاق ایران تأکید کردند کلینزمان چیز دیگری گفت در حالی که باید قاعدتاً امر برعکس می‌بود. کارشناس آلمانی فراموش کرده بود که به عنوان یک عضو فیفا باید نگاهی برابر و احترام‌آمیز به تیمهای مختلف داشته باشد. کی‌روش هم که می‌دانید اینجور مواقع کم نمی‌‌آورد و جواب درخوری به او داد. 


امیر حاج‌رضایی خیلی وقت پیش گفت که فوتبال در کنار مذهب یکی از عناصر استحکام‌بخش جامعه‌ی ایران است و پربیراه نمی‌گفت. من خیلی پیش از این قضایا و این اعتراضات گفته بودم که تیمهای نظامی یا وابسته به ارگانهای قدرتمند اقتصادی به جای تشکیل یا رفتن به قم و همدان باید در زاهدان و سنندج تأسیس شوند تا مایه‌ی تقویت پیوندها بین اقوام ایرانی شوند. رفت‌وآمد تیمهای بزرگ و کوچک به بخشهای مهجور کشور، هم باعث رونق اقتصادی می‌‌شود و هم آنها را جلو چشم می‌آورد تا دیده شوند و احساس شهروند درجه‌دو بودن نداشته باشند ولی کو گوش شنوا؟ احترام‌گزاری و دیگری را لایق آنچه خود داریم پنداشتن، نقطه‌ی آغاز هر گونه اصلاح ساختاری در جامعه‌ی ماست.

شنا در احتمالات

جمله‌های سینمایی- ۶۴                                                                                     چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱

         

1883

السا داتن: کاش می‌شد بعضی لحظات رو متوقّف کرد و تا ابد توش زندگی کرد؛ در احتمالات شنا کرد در حالی که لجن واقعیّت توی ساحل گیر کرده...


Serpent Queen

مادام دوپارتیه: صدای ناقوس غمگینم می‌کنه چون یا برای مرگه یا برای ازدواج. در هر دو حالت یک روح از دست می‌ره.


Downton Abby 2

مری کراولی: ازدواج مثل یک داستان کوتاه نیست. شبیه یه رمانه با کلّی پیچ و خم.

  

Traingle of Sadness

کشتی تفریحی دچار توفان و تلاطم شده و حال مسافران خراب است. در این میان کاپیتان مست امریکایی و یکی از مسافران جملات قصار دیگران را برای هم می‌خوانند. دست آخر کاپیتان می‌گوید: «دست نگه دار بگذار از دفتر یادداشتهای خودم برایت بخوانم... حکومت من مارتین لوترکینگ، مالکوم ایکس و کندی رو کشت. دولتهای دموکراتیک شیلی، نزوئلا، آرژانتین، پرو،‌ نیکاراگوئه، ‌السالوادور، ‌پاناما و بولیوی رو ساقط کرد و به کمک بریتانیا خاورمیانه رو مرزبندی کردیم و دیکتاتورهای دست‌نشانده خودمون رو روی کار آوردیم و جنگ به پرمنفعت‌ترین کسب‌وکار ما تبدیل شد...»

  

yellowstone

جان داتن: آخر روز برای فکر و تأمّل نیست، شب برای آسودگی و فراموشیه... صبح که میشه دوباره همه‌ی فکر و خیالا برمی‌گردن.


نکته: تصویر بالا آشنا نیست؟ مونیکا عروس سرخپوست جان داتن در حال رفتن به بیمارستان برای وضع حمل تصادف کرده و فرزندش را از دست داده است. او در سوگ فرزندش موی بافته‌اش را می‌برد. فاصله‌ی آنجا با اینجا بیش از آن است که به حساب دادوستد فرهنگی بگذاریم. گذشته از یکی بودن فطری انسانها، شاید یافتن شباهت بین فرهنگهایی که هنوز پیوندشان را با طبیعت از دست نداده‌اند آسانتر باشد.

  

پیشین: نوری خیره به تاریکی

غمگین‌ترین جام

                                                                                                               یکشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۱

  

بی‌حس‌وحال‌ترین جام جهانی تاریخ آغاز شده است. اوّلین‌بار است که افتتاحیّه را ندیدم، احتمالاً مثل خیلی‌های دیگر. حمیدرضا صدر خدابیامرز درباره‌ی فوتبال می‌گفت: «فوتبال برای خوره‌های آن از عشق بالاتر است؛ چه بسا عاشقانی که در ادامه‌ی راه زندگی مسیرشان از هم جدا شد ولی خوره‌ی فوتبال وقتی به تیمی علاقمند می‌شود تا آخر عمرش با آن است.» همسرش به تازگی از بیماری مهلکی نجات یافته بود و صدر گفت که این را با تمام احترام به ایشان می‌گوید. بیشتر جوانان او را با نوشته‌های فوتبالی‌ به یاد می‌آورند ولی سینمادوستان می‌دانند که او یک پالین کیل ایرانی بود؛ ‌نگاهی از بالا و گاه همراه با تحقیر به تمام کارگردانان داخلی و خارجی، از بیضایی و مهرجویی گرفته تا کوبریک و پولانسکی. از شما چه پنهان وقتی آن اوایل نوشته‌های فوتبالی شخصی به نام حمیدرضا صدر را دیدم فکر کردم تشابه اسمی است. امکان ندارد آن منتقد ستیهنده‌ی سینما این فوتبال‌نویس شیفته‌ی توپ گرد باشد. نقل قول بالا حرف او درباره‌ی تیمهای باشگاهی بود؛ کنجکاوم بدانم که اگر هنوز در میان ما بود آیا همین حرف را درباره‌ی تیم ملّی هم می‌زد یا نه.

 

بدنام‌ترین جام جهانی تاریخ آغاز شده است؛ بدنامی حاصل از رشوه‌دهی و خرید رأی هنگام انتخاب کشور میزبان تا عجله‌ی آمیخته به تکبّر نفتی برای ساختن ورزشگاههای فراوان که به مرگ کارگران غیربومی بسیار انجامید. غیربومی‌ها فقط وقتی عضو تیمهای ملّی ورزشی قطر می‌شوند و برای این تیم جام و مدال می‌آورند عزیزند. تیم ملّی قطر شش ماه در اردو بود تا خود را برای این جام آماده کند و در همان بازی اوّل رؤیای صعود را از دست داد. برگزاری فوتبال در جزیره‌ای غیرفوتبالی که تماشاگرانش آنقدر فرهنگ ندارند که وقتی تیمشان فقط یک گل خورده، میان دو نیمه ورزشگاه را ترک نکنند. نمی‌دانم پیش خودشان چه فکر کرده بودند. همه چیز را نمی‌توان خرید.

  

سیاسی‌ترین جام جهانی تاریخ برای ما آغاز شده است. در اهمیّت فوتبال همین بس که هیچ کس انتظاری را که از فوتبالیست‌ها دارد از ورزشکاران دیگر رشته‌ها ندارد. هیچ‌کس به دیگران نگفت که نروید یا مسابقه ندهید؛ برعکس، حرکتهای اعتراضی برخی از آنان -‌مثل فوتبال ساحلی- تقدیر و تشویق هم شد. جلو برگزاری مسابقه‌ی هیچ رشته‌ی دیگر را در یک کشور دیگر با برگزاری کمپین و مانند آن نگرفتند. فوتبالیستها دو راه دارند یا فقط به فوتبال بپردازند،‌ یا آن را به محملی برای نمایش جهانی همدردی با اعتراضات بدل کنند؛‌ در هر دو صورت نمی‌دانم چه قدر تمرکز،‌ اعصاب و روحیّه برای بازی و نتیجه‌گیری باقی می‌ماند. در جام جهانی ۱۹۷۸ نیز کمی پیش از انقلاب تیم به آرژانتین رفت ولی چنین جوّ سنگینی علیه آن تیم نبود. فضای مجازی وجود نداشت، تفکیک مسائل از هم راحت‌تر ممکن بود و از همه مهمتر: خیابانها اینطور به خون آغشته نشده بود.

  

غمگین‌ترین جام جهانی تاریخ آغاز شده است.

بزنگاه روحانیَت

                                                                                                             چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱

 یک . سیستانی و شهرستانی


سیّدجواد شهرستانی داماد و نماینده‌ی آیت‌الله سیستانی طیّ سخنانی معترضان را اراذل و اوباش نامید. به رغم اجتناب سیستانی از دخالت در امور سیاسی ایران،‌ نماینده‌ی او پیش از این هم دو سه فقره به‌اصطلاح اکت کمرنگ سیاسی داشت که واکنشی از جانب نجف دریافت نکرد و می‌شد آن را به حساب اظهارنظر غیرمستقیم نجف هم گذاشت. این بار امّا پس از یک روز دفتر آیت‌الله سیستانی اعلام کرد که در امور سیاسی در ایران نماینده‌ای ندارد. تبعات این سخن برای شهرستانی طبعاً خیلی سنگین است. گفته‌ی او موردی بود ولی این اعلام کلاً او را از هر گونه نمایندگی به جز مسائل مذهبی کنار گذاشت. درست است که سیستانی در امور سیاسی نفیاً یا اثباتاً دخالت نمی‌کند ولی گفته‌های شهرستانی گویا ناشی از روسری‌سوزان و عمّامه‌پرانی و مواردی از این دست بود و این مسئله اعلام بی‌طرفی نجف را معنادارتر می‌کند. سخنان شهرستانی عجیب بود ولی واکنش دفتر سیستانی از آن هم عجیب‌تر چون نفی مخالفت با معترضان نظام فعلی از عدم حمایت از رهبری روحانی ایران فراتر می‌رود و خواه‌ناخواه معنایی دیگر به خود می‌گیرد.


دفتر شهرستانی در بیانیّه‌ای سخنان او را تقطیع‌شده و گزینشی خواند که رویّه‌ای آشنا در کمرنگ‌کردن واکنش به سخنان مقامات از سوی روابط عمومی‌هاست. این حرف ولی زمانی درست بود که بلافاصله پس از انتشار سخنان شهرستانی -که با استقبال سایتهای نظام روبه‌رو شد- این بیانیّه صادر می‌شد، نه دو روز پس از اعلامیّه‌ی نجف (که همان سایتها آن را نادیده گرفتند). حالا دیگر آب رفته به جوی باز نخواهد گشت.


دو. سخنان مقتدی صدر


مقتدی صدر شیخ تخس و سرکش عراقی از گسترش جنبش معترضان ایران به عراق ابراز نگرانی کرد. اشاره‌ی او به بال‌درآوردن روسری‌ها و عمّامه‌ها و استقبال جوانان به‌ستوه‌آمده‌ی عراقی از آن در واکنش به دخالت روحانیانی چون او در سیاست بود. مقتدی صدر بین رؤیاهای خود و واقعیّت جاری منطقه گیر کرده؛ گاهی به هوس امارت و حکومت در سیاست نقش بازی می‌کند ولی خودرأیی او در تقابل با ولایت تخیّلی تهران قرار می‌گیرد و تصادم ناشی از آن او را به گوشه‌ای می‌فرستد. دوباره پس از مدّتی فیلش یاد هندوستان می‌کند و به میدان می‌آید و این فرایند تا کنون چندین‌بار تکرار شده است. این بار ششمی بود که او با سیاست وداع می‌کرد! پس از فراخوان درخواست حمایت دفتر رهبر به مراجع که با سکوت اکثر مراجع ایران همراه و لبّیک‌گویی شهرستانی نیز با نهیب نجف روبه‌رو شد، این گفته‌های مقتدی به این معناست که او بی‌میل نیست که باز هم به بازی برگردد و با رعایت قواعد تهران جایی در سیاست عراق داشته باشد و گرنه کسی که برای همیشه با سیاست خداحافظی کرده نیازی نمی‌بیند که رضایت تهران را به دست بیاورد.


سه. فتوای بیات زنجانی


آقای اسدالله بیات زنجانی در فتوایی دفاع از خود در برابر افراد لباس‌شخصی را واجب دانست. در همین حد هم حمایت از معترضان -بلکه رهگذران و بی‌طرفانی که هدف حمله‌ی این وحوش قرار می‌گیرند- جای تقدیر دارد ولی چند سؤال: اوّل اینکه بدون این فتوا معترض غیرمسلّحی که مورد حمله‌ی افراد مسلّح بدون یونیفرم قرار می‌گیرد نمی‌توانست از خود دفاع مشروع کند؟ یعنی شقّ دوّمی (عدم جواز دفاع از خود در برابر لباس‌شخصی) هم وجود دارد؟

 

سؤال دوّم این است که فتوا باید راجع به معترض مظلوم باشد یا لباس‌شخصی ظالم؟ یعنی فتوای عالم دینی باید قلّاده به گردن سگهای هار بیندازد یا به شخصی که در معرض توحَش آنان است جواز پرهیز از خطر بدهد؟

 

سؤال سوّم هم این می‌تواند باشد که گیریم شخص مسلّح مهاجم، یونیفرم نیز داشته باشد؛ ‌در صورت مسئله چه تفاوتی حاصل می‌شود؟ مثلاً اگر مأمور مسلّحی به معترض غیرمسلّحی حمله کند، ‌معترض نمی‌تواند از خود دفاع کند؟

 

پ.ن: گویا سیّدحسین موسوی تبریزی در تماس با مولوی عبدالحمید او را زنهار داده و ترسانده که این‌ها رحم ندارند و چنین و چنان می‌کنند پس کمی فیتیله را پایین بکش و مخالفت‌ها را ملایم‌تر کن. چون این خبر بر اساس شنیده‌ها بود و رسانه‌ها این تماس را تعبیر به دلجویی کردند،  ما هم این حجم از اصلاح‌طلبی را نشنیده می‌گیریم.

پ.ن۲: ‌سیّدمحمّد خاتمی هم چیزهایی گفته که خّب... دوری و دوستی.

ترول‌ها و ترورها

                                                                                                               یکشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۱

  

درست پس از نوشتن ایمای پیش درباره‌ی روادانستن نقد یک فرد یا نهاد و نه انگ‌زدن و برچسب‌زدن و پرونده‌سازی و ترور نرم،‌ خود شبکه‌ی ایران اینترنشنال درباره‌ی مجری بی‌سی‌سی چنین کرد تا آشکار شود که هیچ‌کس از آلوده‌شدن به پلشتی‌ها در امان نیست. رقابت شبکه‌های متفاوت قاعدتاً باید بتواند به پرمحتواشدن مجموع کار رسانه‌ای کمک کند ولی رقابت با جرزنی فرق دارد. این دو شبکه در گذشته هم خبرهایی را مستقیم یا غیرمستقیم درباره‌ی هم کار کرده بودند.

 

اوّل اینکه انتشار فایل خصوصی افراد کاری غیراخلاقی است مگر اینکه از حاضران در ساختار قدرت باشند و خود با دیگران چنین کنند. من و شما هم در گفتگوهای شفاهی خود بدون احتیاط و ویرایش زمانی که دست به قلم می‌بریم حرف می‌زنیم. گفتن اینکه دیگران این فایل را منتشر کردند پس امری علنی است و ما هم به آن می‌پردازیم، عذر بدتر از گناه و تکثیر اشتباه است.

 

دیگر اینکه فرض را بر این بگذاریم که موضع سیاسی کسی با ما تفاوت داشته باشد و خشونت‌های موردی معترضان را بزرگتر از آنچه هست ببیند و سبعیّت نظامی که تا کنون چندصد نفر را کشته و خود موجب چنان واکنشی شده را کمرنگ بینگارد؛ وظیفه‌ی شما محاکمه‌ی چنین دیدگاهی است؟ مگر گوینده وزیر و وکیل یا فعّال سیاسی است؟ یک مجری و برنامه‌ساز رسانه چه نقشی در سپهر سیاسی ایران دارد که لازم باشد به او پرداخته شود؟

 

چکیده‌ی کلّ ایده‌ی نوشتار قبل نپرداختن به منابع مالی به عنوان اساس استدلال بود و حالا گوینده‌ی این شبکه از مالیات‌دهندگان انگلیسی می‌گوید که برای بی‌بی‌سی خرج می‌شود. پول مالیات‌دهندگان برای مواضع رسمی بی‌بی‌سی و گردانندگانش خرج می‌شود نه برای صحبتهای خصوصی یک مادر و دختر تا لازم باشد که با آن هماهنگ باشند. بعد هم اگر بحث پول و منبع مالی پیش بیاید که کار شما خرابتر است. آن را که خانه نئین است بازی نه این است.

  

جنبشی که بر اساس اعتراض به حجاب اجباری -و نه خود حجاب- بود را چطور می‌توان به سخره گرفت و منحرف کرد؟ با ترور شخصیّت مجری بی‌بی‌سی در حالی که گفتار انتقادی گوینده‌ از او روی تصویرش با چادرنماز می‌آید. واقعاً دست مریزاد. من میان گردانندگان ایران اینترنشنال فقط از دیدن یک نفر تعجّب می‌کردم و آن هم مرتضی کاظمیان ِپرورش‌یافته در مکتب اعتدال و خردگرایی ملّی مذهبی بود. این تعجّب هم به مرور زمان از بین رفت. شاید بد نباشد -بر قیاس لقمان حکیم- از ایران اینترنشنال هم مانند صداوسیما بیاموزیم یعنی در برابر آمنه ساداتی که سفید مطلق می‌بیند و دفاع مطلق می‌کند، ‌سیما نشسته باشد که سیاه مطلق می‌بیند و ردّ مطلق می‌کند. این هم یک‌جور درس‌آموزی است.

 

توصیه‌ی دوستانه‌ی من به نویسندگان سایتهای منتقد جمهوری اسلامی این است که خیلی روی الهام‌گیری از مطالب دوسطری و عجولانه‌ی شبکه‌های اجتماعی حساب باز نکنند. این موج هیجانی یک روز به سود آنها و روز دیگر علیه آنهاست. لشکر ترول و ترور بی‌نام و نشان و مسئولیّت، خواسته یا ناخواسته شما را دنبال خود می‌کشد و شریک جرم می‌کند. و آخرین نکته اینکه این جهان کوه است و فعل ما ندا؛ من با اطمینان و یقین می‌گویم که این شتر در خانه‌ی شما نیز می‌خوابد و فیلم و صدا و نامه‌های خصوصی شما نیز در اختیار دیگران قرار می‌گیرد. آن موقع گله و شکایتی در کار نباشد.

فاندیابی و ترور نرم

                                                                                                              چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۱


بحث بر سر تروریستی‌بودن سپاه در اروپا داغ بود که وزیر اطّلاعات آب پاکی روی دست همه ریخت که شما نه فقط با یک سازمان نظامی متّهم به تروریسم مواجهید بلکه با رژیمی روبه‌رویید که از تهدید و ارعاب و ترور ابایی ندارد. منتقدان تروریست‌دانستن سپاه می‌گفتند که سابقه نداشته نیروی نظامی رسمی یک کشور را سازمانی تروریستی قلمداد کنند، حالا باید برای سخنان وزیر اطّلاعات دولتی دنبال توجیه بگردند که علناً ساکنان یک کشور دیگر را به ترور تهدید می‌کند. 

  

صورت مسئله بسیار ساده است؛ نظام جنگ رسانه‌ای را به رقبای خود باخته و حالا به جای تقویت شبکه‌های فراوان داخلی و خارجی خود، طرف مقابل را به قتل تهدید می‌کند و تیم آدمکشی می‌فرستد. اگر مورد مسیح علی‌نژاد را عدّه‌ای به حساب غضنفرهای خودسر اطّلاعاتی گذاشتند،‌ حالا دیگر کار به خود بدنه‌ی امنیّتی نظام برمی‌گردد که با برکناری طائب یک‌دست شده و هماهنگ زیر نظر رهبر عمل می‌کند و از علنی‌کردن قصد خود ترسی ندارد. بریتانیا مانند اکثر کشورهای غربی برخورد با تیم ترور را در حدّ خبر منبع آگاه یک روزنامه کنترل کرد تا نظامی که از درون با مشکل بقا روبه‌روست بهانه‌ای برای فرافکنی و راه انداختن نزاع خارجی نداشته باشد. 

 

این موضوع یک وجه مهم دیگر نیز دارد و آن هم سایبری‌های نظام و جاهلانی‌اند که به ساز آنها می‌رقصند. نقد یا قضاوت سخنان یا عملکرد یک شخص یا گروه جایز بلکه واجب است ولی فقط از راه تحلیل خود آن عمل یا گفته و نه یافتن منبع مالی یا دیگر ویژگی‌های شخصیّتی، یعنی نقد گفته و نه گوینده. بخش اوّل خوب،‌ لازم و باعث رشد و شکوفایی است و بخش دوّم بحث را به بیراهه می‌برد و دشمنی و ترور شخصیّت را رواج می‌دهد. برای این روش من اصطلاح «ترور نرم» را پیشنهاد می‌کنم که معادل کمرنگ‌تر ترور فیزیکی در جهان خارج است.


شبکه‌ی ایران اینترنشنال پس از ایراد انتقادهای فراوان به بی‌بی‌سی تأسیس شد. بی‌بی‌سی فارسی تابع روالی بود که گاه احتیاط بیش از حد در انتشار اخبار در برابر رژیمی که دروغ‌گویی و افترازنی به وجه مشخّص او تبدیل شده،‌ باعث می‌شد دفاع از حق و حقیقت ناقص انجام شود یا به تأخیر بیفتد. از طرف دیگر شبکه‌ی «من و تو» با بهشت‌سازی از رژیم گذشته و به‌کارگیری عناصر بسیار ضعیف و مبتدی، فضای رسانه‌ای منتقد را به طرف نوعی ابتذال و سطحی‌نگری سخیف سوق می‌داد. ایران اینترنشنال کار رسانه‌ای را با نقد صریحتر و بی‌پرواتر همراه کرد و البتّه اشتباهاتی هم داشت و دارد مثل هر رسانه‌ی دیگر. نقد این شبکه دو راه دارد یا نقد برنامه‌های آن یا طرح بحث «پول سعودی» و ترور نرم. نقد گفته بر اساس منبع مالی گوینده سنّت دیرین بخشی از چپ ایرانی است (نک. به «دگماتیزم نقابدار» ع.سروش) که در دوره‌ی جمهوری اسلامی از طرف این رژیم علیه دشمنانش به کار رفت و حالا عدّه‌ای دانسته یا نادانسته در دام آن افتاده‌اند.

 

در دوره‌ی اخیر عبارت «پول هلندی» را کسی برای نقد رادیو زمانه و سردبیر سابق آن مهدی جامی به کار برد و حالا هم این تفکّر تکثیرشده دم از پول سعودی، پول امریکایی، پول انگلیسی و مانند آن می‌زند. عباراتی مانند فاند، فاندگرفتن و فاندبگیر سکّه‌ی رایج کسانی شده که انگ‌زدن و اتّهام را جای نقد محتوای یک رسانه گذاشته‌اند. شک نکنید که سایبری‌های نظام در دمیدن بر آتش این «سندروم فاند» از همه شایق‌تر و کوشاترند. درستی و نادرستی یک گفته با تحلیل آن روشن می شود نه با کارآگاه‌بازی و یافتن منبع مالی گوینده؛ ‌خواه یک شبکه‌ی فارسی‌زبان خارج باشد یا بنیاد برومند یا مسیح علی‌نژاد یا هرکس دیگر. نه منبع مالی فرضاً -از دید منتقد- ناسالم گفته‌ی درست او را نادرست می‌کند و نه منبع مالی سالم گفته‌ی نادرست را اعتبار می‌بخشد. این دوراهی یک دوراهی تعیین‌کننده است که تک‌تک افراد باید تکلیف خودشان را با آن روشن کنند که کدام طرفی‌اند.

   

به تناسب این بحث یکی دو نکته‌ی مرتبط دیگر را هم بگویم. حامد اسماعیلیون مثل هر کس دیگر نیاز به نقد دارد ولی رهاکردن مشکل اصلی یعنی نظام حاکم و چسبیدن به اختلاف‌نظرهای داخلی فقط به نفع خودکامگی است. وقتی لباس‌شخصی‌ها از موبایل یکی از اعضای خانواد‌های قربانیان سقوط هواپیما برای اختلاف‌افکنی بهره می‌برند، باید روشن شده باشد که موضوع از چه قرار است. نازنین بنیادی نیز فقط بازیگر نیست بلکه فعّال حقوق بشر و سخنگوی عفو بین‌الملل بوده است. گذشته از اینکه کسی مانند زلنسکی هم بازیگر بود ولی دیدیم چه کرد و می‌کند، اگر شخصی آشنا برای جهان خارج صدای معترضان را در سازمان ملل منعکس کند و از معضلات بی‌پایان داخل ایران بگوید،‌ منتقد فرضی دو راه دارد: یا حرفهای او را نقد کند که خوب و درست است یا او را صرفاً به بازیگری یا چهره‌‌اش تقلیل دهد و از همه بدتر سخنان سخیف رسانه‌های نظام درباره‌ی او را تکرار کند. طرح بحث فاند، پول سعودی و دیگر پولها وقتی با حمله به امثال اسماعیلیون و بنیادی همراه می‌شود، دیگر تفاوت‌نهادن بین جاهل و نفوذی خیلی دشوار خواهد بود.

کابوس رفراندم

                                                                                                                     شنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۱

  

جلودار این روزهای اعتراضات ایران مولوی عبدالحمید اسماعیل‌زهی است؛ روحانی ۷۵ ساله‌ی اهل سنّت که تا چندی پیش برای استقبال از بازگشت طالبان هدف انتقادهای زیادی قرار گرفت. تمام حرفهای سی چهل روز اخیر او یک‌طرف، پیشنهاد برگزاری رفراندم یک‌طرف که همچون آبی بود که به خوابگه مورچگان ولایی ریخته شد. ترس از اکثریّت وجه مشترک همه‌ی دلدادگان نظام است که خود می‌دانند اقلیّتی بیش نیستند و از ۸۸ (یا به روایتی ۸۴) به بعد به مدد رأی‌سازی غالب شدند و در سال ۱۴۰۰ هم که انتخابات رسماً تعطیل شد. 

 

برگزاری رفراندم برای فهمیدن خواست مردم و نه فقط انتخاب این یا آن شخص به معنای پایان مسالمت‌‌آمیز نظام ولایی است که واضح است تن به آن نخواهد داد. وی همزمان از اصلاح‌طلبان، ‌احمدی‌نژاد و رئیسی نیز انتقاد کرد و گفت که آنها کاره‌ای نیستند و حتّی انتخاب وزیر از جای دیگر است. به رغم اینکه همه از این موضوع مطّلع بودند ولی این هم تأکید دیگری است بر اینکه چرا این روزها فقط رهبرنظام آماج شعارهاست نه شخصی دیگر، چون برخلاف ادّعای خودش و اطرافیانش نفر اوّل و آخر تصمیم‌گیری‌های کلان نظام اوست و لاغیر. 

 

نکته‌ی دیگر تأکید مولوی بر نظارت بین‌المللی است که مؤیّد نبود سازوکار مناسب انتخاباتی در ایران است. اگر همه‌چیز به خود نظام واگذار شود، ادّعا خواهد شد که در یک انتخابات با مشارکت ۹۰ درصد مردم،‌۹۰ درصد رأی‌دهندگان بر قانون اساسی فعلی و سیاستهای داخلی و منطقه‌ای نظام مهر تأیید زدند. دروغگویی عادت دیرین نظام است.

 

موضوعی که نباید از قلم بیفتد، ‌سکوت دیگر فعّالان سیاسی -مثلاً- منتقد است. عبدالحمید خود می‌داند که نظام هرگز تن به همه‌پرسی آن هم با ناظران بین‌المللی نخواهد داد ولی لااقل بانگی برمی‌آورد که بعدها نگویند از اهل سنّت در یک روز صدنفر کشتند و بزرگانشان از ترس صدایشان هم بلند نشد. بهزاد نبوی اخیراً گفته بود که ما برانداز نیستیم و دینامیت زیر نظام نمی‌گذاریم. کسی نخواست دینامیت زیر نظام بگذارید، به حرفهای قبل خود عمل کنید. او زمانی گفته بود که اگر جوانان به خیابان بیایند من صف اوّل جلو آنها خواهم بود. حالا اگر فعّالان سیاسی داخل جرأت درافتادن با نظام را ندارند و نمی‌خواهند برانداز قلمداد شوند لااقل از پیشنهاد عبدالحمید طرفداری کنند تا روسیاه تاریخ نشوند. 

می‌ترسد

                                                                                                            پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۱

      

از ولوله‌ی زلف زنان می‌ترسم

از معترض ِرقص‌کنان می‌ترسم

از هرچه ئه‌وین و ژن و همزادانش

ئازادی و ژینا و ژیان می‌ترسم

در کیش بُتان مرجع و قانونم من

از تیشه‌ی قانون‌شکنان می‌ترسم

از تخته‌سیاه و گچ و دانش‌آموز

از عالم و علم و نخبگان می‌ترسم

در ظاهر امید و اقتدارم امّا

از سایه‌ی خود،‌ از این و آن می‌ترسم

در باطن خود حیله‌گر و پنهان‌کار

از قال و مقال و پْرپکان می‌ترسم

از شعر و شعار و هنر و دیوار و

فریاد فلانم به فلان می‌ترسم

از ترکمن و عرب، لر و ترک بگیر

تا کرد و بلوچ سیستان می‌ترسم

سی سال ستم بر کس و ناکس کردم

از آه و فغان بی‌کسان می‌ترسم

تاریخ به سود من و امثالم نیست

از عاقبت خیره‌سران می‌ترسم 

***

دستار به جای تاج بر تخت نشست

از جنبش عمّامه‌پران می‌ترسم

نظام؛ شاه یا صدَام؟

                                                                                                               چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱

 

در سالهای آغاز دانشجویی از برخی استادان جامعه‌شناسی شنیدم که «شاه نکشت و رفت، ‌صدّام کشت و ماند». هضم این گفته کمی سنگین بود چون با تبلیغات آن موقع جور در نمی‌آمد. از صدّام کمابیش اطّلاعاتی داشتم که کافی نبود ولی به هر حال می‌دانستم که صدّام کشت و ماند یعنی چه ولی شاه؟ در واقع انقلاب ایران با توجّه به کشته‌هایش یکی از کم‌تلفات‌ترین انقلابهای جهان بود. حدود ۴۵۰۰ نفر در پانزده سال، در قیاس با دیگر انقلابهای پیش از آن شوخی به نظر می‌رسید. دو کشتار بزرگ شاه یکی پانزده خرداد ۴۲ بود و دیگری میدان ژاله‌ی تهران در سال ۵۷. جز این‌ها شاه به ویژه در آستانه‌ی انقلاب از ایجاد فضای رعب و وحشت با کشتار گسترده پرهیز کرد و دنبال بقا به هر قیمتی نبود. زیباکلام این موضوع را در کتاب «شاه کشتار نکرد» بیشتر و کاملتر توضیح داده است. (کتاب صوتی)

  

به نظر می‌رسد که نظام ولایی آرام‌آرام دارد از شیوه‌ی شاه به شیوه‌ی صدّام عدول می‌کند. ضرب‌وجرح آشکار معترضان در کوچه‌ها با توجّه به امکان تصویربرداری ابداً تصادفی نیست و آگاهانه به نظر می‌رسد. همینطور تهدید با بلندگو درباره‌ی «کشتن ناموس خود» در یک مجتمع مسکونی چیزی بیش از عصبانیّت لحظه‌ای یک مأمور است. وقتی عریان‌تر‌شدن خشونت در یکی دو روز اخیر را کنار خرناس‌های فلّه‌ای گلّه‌های ولایی بگذارید که «اگر فقط قتل بود و تجاوز نبود،‌ شجاعتر بودیم»،‌ معلوم می‌شود که آن زدنها و این فرستادنها همه از یک اتاق فرمان سرچشمه می‌گیرد. طبعاً هنوز کار به کشتار گسترده نرسیده ولی این تهدیدها مقدّمه‌ی آن است؛ ‌به ویژه اینکه دستور فرمانده سپاه پس از نمایش شاهچراغ (که قرار بود پایان ماجرا باشد) نادیده گرفته شد و اعتراضها ادامه یافت.

 

مسأله‌ی فرافکنی‌های داخلی و خارجی همچنان باقی است. نظام پس از خرداد ۷۶ برای کشیدن ترمز اصلاحات نمایش دادگاههای کرباسچی و شهرداران را راه انداخت و بعدتر قتلهای زنجیره‌ای ولی هیچ‌کدام آن‌قدر موفّق نبود که ترور حجّاریان. پس از ترور حجّاریان خاتمی به وضوح ترسید و لحنش تغییر کرد. حتّی -در سطحی بسیار پایین‌تر- اعتراضات ۹۶ که با گردهم‌آیی مدافعان نظام آغاز شد و بعد مهارش از دست در رفت، روحانی را محافظه‌کارتر کرد. در مقیاس خارجی نیز دو خبر منتشر شده که اوکراین و عربستان به ترتیب نگران ارسال پهپاد و موشک برای روسیه و حمله‌ی مجدّد به تأسیسات نفتی‌اند. هیچ‌کدام از دو کشور سیستم اطّلاعاتی همپای امریکا ندارند که بخواهند به این کشور خبر بدهند. به احتمال قریب به یقین امریکا آنان را مطّلع کرده تا با علنی‌کردن این اخبار هزینه‌ی هر اقدامی را برای ایران بالا ببرند.

 

مشکل حضرات اینجاست که روشهای بالا همه قبلاً امتحان شده و دست نظام رو شده است و دیگر با این کارها نمی‌شود کسی را فریب داد. در واقع دو راه پیش روی نظام است،‌ یا مثل صدّام یک زمین سوخته را پس از خود به جای بگذارد یا مثل شاه قدرت را ترک کند. کارنامه‌ی رهبرنظام در سوریه کاملاً مشخّص است و در سال ۸۸ نیز در نمازجمعه گفت که سر جایش می‌ماند تا شهید شود. تنها امید به رده‌های پایین‌تر است که اعضای همین جامعه‌اند و امکان ریزش آنها وجود دارد. فعلاً از دید من روح زمانه رویدادها را به گونه‌ای پیش برده که امکان وقوع که نه حتّی تصوّر آن حدود دو ماه پیش هر تحلیلگری را به انکار وامی‌داشت. برجام و گفتگوهای حقوق بشری کاملاً فراموش شده و هر حمله‌ی خارجی هم کار را برای نظام خراب‌تر می‌کند. حالا «منتقدان یواش نظام» جواب بدهند، بقای نظام به جنگ می‌انجامد یا فنای نظام؟

فرافکنی‌های نظام در برابر اعتراضات

                                                                                                                  دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱


 

نظام جمهوری اسلامی سابقه‌ای طولانی در فرافکنی یک موضوع با توسّل به یک موضوع دیگر دارد. در چهل‌سال گذشته این امر تا حدودی جواب داده ولی با گسترش دسترسی به ماهواره‌ها،‌ اینترنت و به‌ویژه شبکه‌های اجتماعی این کار روز به روز دشوارتر شده است. در اعتراضات اخیر چندبار به شیوه‌های مختلف ترفندهای قدیم را تکرار کردند که به نتیجه نرسیده‌اند امّا بی‌گمان ادامه خواهد یافت.

 

اوّلین فرافکنی حمله به اقلیم کردستان بود در حالیکه گروههای کرد اخیراً کاری نکرده بودند تا واکنش‌برانگیز باشد. کردبودن مهسا امینی و شایعه‌ی مضحک ارتباط با بستگان آن‌ور مرز نیز به اتّخاذ این تصمیم یاری رساند تا به عموم معترضان پیامی داده شود که در صورت نیاز شمشیرها را برای ساکنان درون مرز نیز از نیام بیرون خواهیم کشید.

 

بار دوّم قتل عام زاهدان بود. سیستان و بلوچستان برای خروش علیه ظلم دلیل دیگری داشت. نمازگزاران جمعه ارتباط چندانی با جنبشی که با اعتراض به اجبار حجاب آغاز شد و به نفی غالب ارزشها و رویکردهای نظام حاکم انجامید نداشت. بلوچستان متأسّفانه هنوز از چنبره‌ی قومیّت‌گرایی بیرون نیامده و اگر تجاوز به دختر بلوچ در استان دیگری و به کسی با قومیّت دیگری بود، چنین واکنشی را در زاهدان شاهد نبودیم. پس گوشمالی به بلوچها می‌توانست درس عبرتی برای سایرین هم باشد. این رویکرد در بلوچستان سالهای سال است که دنبال می‌شود. پس از تخریب مسجد فیض مشهد در شهرهای بلوچستان حالتی شبیه به حکومت نظامی بود و حضور گسترده‌ی نظامیان کمترین اعتراضی را در نطفه خفه می‌کرد. دوستانی که در آن زمان دوره‌ی سربازی خود را در شهرهای جنوب خراسان می‌گذراندند،‌ می‌گفتند که مولوی‌های اهل سنّت را از ریششان گرفته و کشان‌کشان پای دیوار بردند تا بین نوشتن اعلامیه و اعلام حمایت از حکومت یا اعدام یکی را انتخاب کنند. در سایر مواقع نیز اعدام‌ پیاپی زندانیان برای دادن اخطار به مردم به کار می‌رفت و می‌رود. حالا هم وضع همان است و در جمعه‌ی گذشته به رغم تعویض مسئولان نظامی آن استان باز تک تیراندازها -در مقیاسی کوچکتر- کارشان را کردند تا بگویند در بر همان پاشنه می‌چرخد.

  

بار سوّم طرّاحی سناریوی اوین بود. ایجاد اغتشاش مصنوعی و احیاناً فرار زندانیان که منجر به شلیک به آنها و کشتنشان شود می‌توانست پیامی مناسب به معترضان باشد. وقتی نیروهای نظامی از دو روز پیش به آنجا بروند و مانور اقتدار بدهند یعنی طرحی حکومتی در کار است. هدف زندانیانی بودند که به دلایلی غیرسیاسی در حبس به سر می‌بردند و کس و کاری نداشتند تا قتل آنها را تبدیل به خوراک رسانه‌ای مناسب کند ولی گویا آنان نیز در برابر آتش‌سوزی و ضرب و شتم زندانبانان، آن واکنشی را که طرّاحان ماجرا در نظر داشتند نشان ندادند تا کشتن آنها را توجیه کند. اطّلاع‌رسانی شهروندان و به تبع آنها رسانه‌های خارج از این موضوع و جبهه‌گیری کشورهای دیگر این سناریو را نیز سوزاند.

 

بار چهارم حمله به شاهچراغ بود. پس از شکها و تردیدهایی که در رابطه با پشت‌پرده‌ی این واقعه پیش آمد و نوشتند و نوشتیم که ممکن است کسانی از داخل به داعش پیام داده باشند که برای حمایت از آنها چنان خواهند کرد، فیلم و تصویر مهاجم در حال بیعت منتشر شد. تصویر بیعت‌کننده هیچ شباهتی به تصویری که دوربین مداربسته از مهاجم شاهچراغ نشان داد نداشت. در فیلم نیز لحن هیچ‌کدام از دو نفر عربی نبود و طرّاحی پرچم پشت سرشان با پرچم داعش تفاوت داشت. در حالیکه شاهدان عینی از دیدن فردی با چهره‌ی پوشیده به هنگام حمله خبر داده بودند امّا دوربین مداربسته چهره‌ی بدون ماسک آن فرد را نشان می‌داد و در پایان نیز هیچ تصویری از مهاجم مضروب پیش یا پس از مرگ منتشر نشد تا امکان درستی‌سنجی ادّعای حکومت فراهم باشد. تمام تلاشها برای اثبات داعشی‌بودن مهاجم نه تنها به جایی نرسید که فرضیّه‌ی مخالف را تقویت کرد.

 

به اینها مانور آذربایجان و تهدید الحاق نخجوان به ایران را هم بیفزایید تا متوجّه شوید که نظام چطور احساس می‌کند که گوشه‌ی رینگ افتاده و دارد به هر دری می‌زند تا خلاصی یابد آن هم در حالیکه آغاز ماجراست. زمانی فقط با پاره‌کردن عکس آیت‌الله خمینی در استودیوی صداوسیما و تدوین آن با اعتراض‌ها در سال ۸۸ می‌شد ادّعای «توهین سبزها به امام» را طرّاحی کرد و برای آن راهپیمایی حکومتی راه انداخت،‌ حالا که کار به آتش‌زدن و تخریب عکس و مجسّمه‌ی رهبران نظام و نظامیان وابسته رسیده یعنی کار از حد گذشته و روشهای قدیم جواب نمی‌دهد. ادامه‌یافتن این سیاست‌‌های کودکانه کاملاً محتمل است؛‌ آگاهی کامل معترضان و آمادگی پیشینی برای هر گونه فرافکنی می‌تواند جلو اثرگذاری آنها را بگیرد یا به کمترین حدّ ممکن برساند.

  

پ.ن: اعدام‌درمانی نظام با صدور حکم اعدام محمّد قبادلو آغاز شده است و احتمالاً با صدور چند حکم دیگر ادامه خواهد یافت. دادگاههای نمایشی بدون حضور خانواد‌ها و وکلای متّهمان برگزار می‌شوند که میزان اعتبار احکام صادره را به بهترین وجه نشان می‌دهند. این زهرچشم‌‌گرفتن‌ها نه تنها باعث ترساندن معترضان نمی‌شود که برعکس مانند قتل نوید افکاری آتش خیزش را تندتر خواهد کرد.

چهار چراغ بر ابهامهای «شاهچراغ»

                                                                                                                   جمعه ۶ آبان ۱۴۰۱

  

   

درباره‌ی شک و شبهه‌ها پیرامون حادثه‌ی شاهچراغ به اندازه‌ی کافی گفته و شنیده‌ایم. اینجا روی بخشی از یک به اصطلاح بیانیّه‌ی منتسب به داعش تمرکز می‌کنم که مثل چراغ راهنمایی (تو بخوان: ‌دم خروس) ما را به ماهیّت قضیّه نزدیک‌تر می‌کند. خواهم گرفت که چرا این متن نمی‌تواند متعلّق به داعش باشد و با وجود این چرا حاوی اشاراتی به اصل ماجراست.

 

رسانه‌های نزدیک به بخش تاریک نظام به تبعیّت از تسنیم،‌ بخشی از بیانیّه‌ی منتسب به داعش را منتشر کردند. اصل تصویر متن عربی را حذف کرده‌اند (؟) ولی ترجمه‌اش این است:

 

«سربازان خلافت همزمان با گذشت چهل روز از قتل «مهسا امینی» برای انتقام‌گیری از خون مظلومانی که به خونخواهی مهسا امینی برخاستند و به دست حکومت روافض (شیعیان) کشته شدند، به توفیق خدا ضمن عملیّاتی از روافض انتقام گرفتند و حمایت از قیام علیه حکومت روافض را ادامه خواهند داد.» 


یک. عدد چهل و گرفتن اربعین در سنّت شیعی فقط مختص حسین بن علی (ع) است. برای هیچ کدام از معصومان،‌ از پیامبر و دخترش گرفته تا دیگر امامان نه در زمان خود آنها و نه بعد از آن اربعین گرفته نشد. برای همین برخی اهل معرفت پیروان خود را از گرفتن اربعین برای درگذشتگان خود منع می‌کردند. در عین حال این مراسم به مرور به عنوان یک رسم ایرانی درآمده و حتّی اهل سنّت معتدل در ایران در اثر درآمیختگی فرهنگی برای مردگان خود اربعین می‌گیرند؛ امّا داعشیان که اسلام شیعی را قبول ندارند، ‌با سنّتهای خاص شیعی و از جمله چهلم‌گرفتن هم میانه‌ای ندارند پس امکان ندارد که به مناسبت اربعین کسی عملیّاتی انجام دهند. یک داعشی اگر هم می‌خواست چنین کند یا دو روز زودتر یا دو روز دیرتر این‌کار را می‌کرد تا کارش ربطی به یک سنّت شیعی پیدا نکند.

 

دو. مهسا امینی گرچه از اهل سنّت بود ولی کمترین نزدیکی با تفکّر داعشی نداشت. پوشش و شیوه‌ی زندگی او (به شهادت فیلمهای پخش‌شده) در تقابل آشکار با خشک‌مذهبان داعشی بود. همین الآن نسخه‌ی کمرنگ‌تر دواعش یعنی طالبان در افغانستان دخترانی مانند مهسا امینی را به خاطر پوشش خود تحقیر می‌کنند، ‌دشنام می‌دهند و شلّاق می‌زنند. یک داعشی هیچ انگیزه‌ای برای حمایت از شخصی مانند مهسا امینی یا انتقام‌گیری به خاطر او ندارد.

 

سه. یک پرسش: چهار هفته قبل نمازگزاران نمازجمعه‌ی زاهدان که در اعتراض به تجاوز به دختری بلوچ راهپیمایی می‌کردند قتل عام شدند. فراموش نکنیم که مولوی عبدالحمید هنگام روی کار آمدن طالبان از این گروه حمایت کرد. اگر یک داعشی قرار باشد انتقام بگیرد،‌ انتقام قتل دهها نمازگزار را می‌گیرد یا دختری مخالف ایدئولوژی آنان؟ (در این بیانیّه فقط به انتقام از خون مظلومانی که به خونخواهی مهسا برخاستند اشاره شده و حتّی نامی از آنها نمی‌آورد!) 

 

چهار. معترضان به قتل مهسا امینی،‌ نه تنها معترض به حجاب اجباری بلکه معترض به تمام جلوه‌های نادرست اجبار فرهنگی، ‌اجتماعی و سیاسی در ایرانند. بخش کمی از معترضان اهل سنّت و بیشترشان جزو بخش شیعه‌نشین ایرانند. از دید یک داعشی این اعتراض،‌ قیام یک گروه غرب‌گرا علیه حکومت شیعیان است یعنی جنگ باطل با باطل و اصلاً امکان ندارد که در این میان طرف یک گروه را بگیرد.

 

نکته‌ی ناشیانه‌ی چهارم به ما نشان می‌دهد که این نوشته قطعاً و بی‌هیچ تردید دست‌پخت سربازان گمنام است. از آنجا که بیانیّه‌های داعش در وب منتشر نمی‌شوند امکان راستی‌آزمایی آن برای من وجود ندارد امّا اگر هم فرض را بر این بگذاریم که این بیانیّه ربطی به آنان نداشته باشد (که ندارد) ولی سه نکته‌ی اوّل تا سوّم درباره‌ی اصل ماجرا به قوّت خود باقی است یعنی برای مهاجمان عدد چهل و مهسا امینی معنای خاصّی داشته و این اهمیّت از مقتل جمعه‌ی خونین زاهدان نیز بیشتر بوده است و گرنه درست در چنین روزی دست به این کار نمی‌زدند.

   

به احتمال قریب به یقین سربازان گمنام به قصد الصاق اعتراضات به خشونت تکفیری،‌ بدون نام‌آوردن از انگیزه‌های خود (چهلم مهسا) پیشتر به صورت ناشناس به داعشیان خبر داده‌اند که طرفدار آنانند و می‌خواهند به طرفداری آنان در یکی از معابد مشرکانه‌ی شیعی عملیّات انجام دهند. به عبارت واضح‌تر از داعش استفاده‌ی ابزاری کرده‌اند تا مقاصد خود را جلو ببرند و دستاویز مناسبی برای برخورد خشن‌تر با اعتراضات داشته باشند. داعشیان هم که با افول قدرت خود از هر گونه انتساب یک عملیّات در جای‌جای جهان به خود ابا ندارند از این امر استقبال کرده‌اند. بیانیّه رهبرنظام و دیگران نشان می‌دهد که قرار است برخورد شدیدتری با این خیزش صورت بگیرد، آن هم در حالیکه در متن اوّلیّه‌ی داعش حتّی اشاره‌ای به حوادث اخیر ایران نشده بود. همانطور که می‌بینید چیدن تکّه‌های پازل بالا کنار هم به اضافه‌ی جعلیّاتی مانند خبر تسنیم، به ما چیزی بیش از بی‌اعتمادی مزمن به سخنان نظام را نشان می‌دهد.

راهپیایی ملَی اربعین

 حاشیه بر اخبار -۸۶                                                                                    چهارشنبه ۴ آبان ۱۴۰۱

       

نیروهای امنیّتی راه عبور و مرور ماشین‌ها را در مسیر آرامستان سقّز بستند.

- و همین به پیاده‌روی مردم انجامید که یک راهپیمایی ملّی اربعین را رقم بزنند.

  

سردار سپاه، پس از مانور آذربایجان: نخجوان خواهان الحاق به ایران است.

- پس از فرافکنی حمله به کردستان،‌ این دوّمین جایی است که سرداران نظام می‌خواهند حواس‌ها را از داخل به خارج پرت کنند. اتّفاقاً مورد اخیر یک وجه ملّی‌گرایانه هم دارد و احتمال اینکه بعضی را قلقلک بدهد وجود دارد. اگر نظام گوشه‌ی رینگ بیفتد امکان اینکه هر کاری ازش سر بزند هست،‌ از جمله یک درگیری خارجی.


مقام روسی: تشدید تحریم‌های ایران خبر خوبی برای کرملین است.

- ما که می‌دانستیم، ‌خوب شد خودتان گفتید. این هم نتیجه‌ی سیاست نگاه به شرق.


کشف بقایای جسد امین برزگر (دوست نوید افکاری) در کوههای شیراز.

- خبری مثل این می‌توانست یک کشور را به هم بریزد. در حاشیه‌قرارگرفتن این خبر با خبرهای روز معترضان نیز از موارد تحقیق اهمیّت خبرها برای افکار عمومی می‌تواند باشد. بر قیاس آن مثل معروف می‌توان گفت: «خبر زنده را عشق است». البتّه که کسی از مدافعان نظام ککش هم نگزید چون آنچه اهمیّت دارد، فحش دادن معترضان است.


ناسزاگویی در شعارهای اعتراضات ۱۴۰۱.

- فحش و ناسزا تا دلتان بخواهد در انقلاب ۵۷ بود. از خود شاه گرفته ( شاه زنازاده است،‌ خمینی آزاده است) تا دیگران. انقلابیان فرح و اشرف را فاحشه می‌خواندند؛ اشرف که همکار ساکنان «شهر نو» بود و فرح نیز همخواب جیمی کارتر. (اینها فقط بخشی از شعارهای سال ۵۷ است). شعارهای امروز حتماً رکیک‌تر است ولی آنچه آن شعارها را در نهایت برنده‌ی مسابقه‌ی ناسزاگویی می‌کند این است که آنها متعلّق به یک انقلاب مثلاً اسلامی بودند که رهبرش یک مرجع تقلید بود. این وجه تمایز، سردادن آن شعارها را زشت‌تر و ناپسندتر می‌کند. این را برای کسانی نوشتم که بحث حق و باطل را پیش کشیده‌اند و فکر می‌کنند که چندتا شعار می‌تواند به نفعشان کار کند. (خشونت و الفاظ رکیک بسیجیان فعلی در سرکوب معترضان که به فراخوان نظامیان سن‌بالا به خیابان‌ها انجامید هم به کنار)

 

آنچه سردادن شعارهای ناسزاگویانه را که عموماً رنگ‌وبوی جنسیّتی دارند برای معترضان فعلی غیر قابل دفاع می‌کند محتوای زن‌ستیزانه‌ی آنان است. مثلاً «سبزی‌پلو با ماهی...»،‌ «نه اینوری نه اونوری...»، «توپ تانک فشفشه،‌ خامنه‌ای...» یا تحقیر خصوص زنان منتسب به نظامیان است یا زنان به طور عموم، یا شعارهایی است مردسالارانه که فقط افراد مذکّر می‌توانند سر دهند. نمی‌توان هم شعار «زن زندگی آزادی» سرداد و هم شعارهای زن‌ستیزانه. خواندن این نوشته به رغم کوتاهی در این باره بد نیست. (عجب از کسانی که برای توجیه فحاشی به متون دینی متوسّل می‌شوند که قطعاً کاری اشتباه است)

 

سپاه و ربودن پیکر رضا حقیقت‌نژاد و تلاش برای دفن او جایی دور از شیراز.

- نظام در شرارت خود اندک ظرافتی هم ندارد. جسددزدی نیکا شاکرمی برای این بود که در خیابان به قتل رسید و از ترس راه افتادن مراسم و جمع‌شدن معترضان بر سر مدفنش چنین کردند. حقیقت‌نژاد بر اثر بیماری خارج از ایران درگذشت و چنین امکانی درباره‌ی او نیست. وقتی اقتدار نباشد،‌ قدرت‌نمایی تنها کاری است که از دست مهره‌های حقیر نظام برمی‌آید.


پ.ن: یک‌بار حقیقت‌نژاد تویتی نوشته بود درباره‌ی فتوای اتمی رهبر که به نظرم نادرست آمد؛‌ ذیل تویت به او گفتم‌. با اینکه به‌اصطلاح فیواستار شده بود، ‌آن را حذف کرد و برایم پیام گذاشت که «از کلیدواژه‌های درستی برای جستجو استفاده نکردم». بعد از آن چند بار عمومی و خصوصی گپ زدیم. تفاوت فکر و موضع ما مشخّص بود ولی کسی بود که می‌شد با او حرف زد. بار آخر وقتی بود که از تویتر کناره گرفته بود. به او گفتم که آن تعداد دنبال‌کننده برای او سرمایه‌ای است که باید قدرش را بداند و برایشان بنویسد. از واکنشش می‌شد فهمید که چقدر تنهاست. درگذشت او به یادمان آورد که مرگ سن و سال نمی‌شناسد و تا چه حد به ما نزدیک است؛ نقطه‌ی پایانی بر آقای نقطه‌ویرگول.   

    

پیشین: زن، زندگی، آزادی

ایماگویه‌های هانا آرنت

                                                                                                                    دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱

          

هیچ فکر خطرناکی وجود ندارد، ‌فکر کردن خودش خطرناک است.


انتخاب بین بد و بدتر یک دروغ بزرگ و روش همیشگی حکومتهای فاشیست و توتالیتر برای سرکوب بیشتر است. وقتی بد را انتخاب کنید، فرصت کافی برای بدترشدن را به آنها هدیه داده‌اید.

 

هیچ انسانی حق ندارد که فرمانبردار باشد.


شکل‌گیری حکومتهای خودکامه بدون وجود روشنفکران حقیر و کوته‌بین ممکن نیست این روشنفکران در عمل به رژیمی خدمت می‌کنند که مدّعی مبارزه با آنند.

 

در نظام‌های دیکتاتوری تا ۱۵ دقیقه قبل از فروپاشی، همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد.

  

دروغ همیشه پذیرفتنی‌تر از واقعیّت است و با عقل بیشتر جور درمی‌آید چون دروغگو پیشاپیش می‌داند که مخاطبان آرزومند یا منتظر شنیدن چه چیزند؛ حال آنکه واقعیّت این خصلت اضطراب‌آور را دارد که ما را با چیزی غیرمنتظره روبه‌رو می‌کند که آماده‌اش نبوده‌ایم.

 

ایده‌آل‌ترین مردم برای حکومتهای خودکامه مردمی‌اند که دیگر برایشان بین واقعیّت و داستان یا درست و غلط تمایزی وجود نداشته باشد.

 

خشونت همیشه از ناتوانی ناشی می‌شود. این رفتار تنها امید کسانی است که از قدرت برخوردار نیستند.


ارتکاب خشونت مثل همه‌ی کارها جهان را تغییر می‌دهد امّا محتمل‌ترین نتیجه‌ی آن ایجاد جهانی خشن‌تر است.


بین بی‌فکر بودن و شرّ وابستگی عجیبی وجود دارد.


مسائل سیاسی بسیار جدّی‌تر از آنند که به سیاستمدارها واگذار شوند.

 

این توصیه‌ای است که من بر اساس آن زندگی کرده‌ام: برای بدترین‌ها آماده شو، ‌انتظار بهترین‌ها را داشته باش و آنچه را که برایت رخ می‌دهد بپذیر.

Real Time Web Analytics