پس از افشای طرح مجمع تشخیص مصلحت نظام برای انتخابات و نگرانی شدید کیهان و طرفداران دولت مستقر(اینجا مثلاً) که یادآور نقش فراموششدهی این مجمع در مجادلات سیاسی و امکاناتی بود که هنوز میتوان برای تأثیرگذاری در آیندهی حرکت اصلاحی روی آن سرمایهگذاری کرد، انتشار گزارش کمیسیون تحقیق مجلس خبرگان به هفتمین اجلاس خبرگان آن هم پس از بیست و یک سال پنهانکاری، تلنگر دیگر رئیس این مجلس به فضای سیاسی ایران بود.
چندی پیش برخی از نمایندگان ولی فقیه در نهادها هماهنگ با هم، امکان نصب و عزل او را از طرف مردم یا خبرگان نفی کردند. البتّه دیگر روحانیان معتقد به نظریّهی ولایت فقیه نیز همین را میگویند ولی امکان تداوم نیافتن شرایط رهبری را هم ذکر میکنند. برای نمونه ذوالنّور چنین گفت:«اعضای مجلس خبرگان نیز ولی فقیه را نصب نمیکنند بلکه ایشان را کشف میکنند واینگونه نیست که آنها هر زمان که بخواهند میتوانند ولی فقیه را عزل نمایند.»
نه برنامهی مجمع تشخیص برای انتخابات از دید من روند کنونی استصواب را اصلاح میکند و نه خبرگان فعلی توان خردهگیری از رهبری دارند ولی میتوان پرسید که انتشار یک گزارش آن هم پس از بیست و یک سال سکوت- گرچه پر از مدح و ثنای رهبر فعلی باشد- به چه منظوریست؟
گمان من این است که این کار با درایت هاشمی رفسنجانی انجام شده است تا - پس از جنجال خاموش طرح مسئلهی شورای رهبری- رهبر را از جایگاه فردی ناپاسخگو و نظارتناپذیر اندکی پایینتر بیاورد و تداوم نظارت دائم بر وی و نقش خود را در شطرنج سیاست ایران به یاد همگان آورد. بیدلیل نیست که قاسم روانبخش حالا دیگر بیپروا پیرامون حذف هاشمی رفسنجانی در شش ماه آینده از عرصهی سیاست کشور سخن میگوید.
اسفندماه است و اواخر سال که معمولاً وقت حسابرسی و چرتکهانداختن کارنامهی سال گذشته به شمار میآید. حالا که اوضاع کمی آرام شده بهتر میتوان نگاه و تآمّل کرد که در یک سال گذشته چه روی داده است. شاید بد نباشد از این گفتگوی عبّاس عبدی شروع کنیم که گرچه واکنشهای زیادی در پی داشت ولی کمتر به تحلیل و نقد انجامید. دیگر مطالب هم کم کم و به مناسبت طرح میشود تا ببینیم کجا هستیم، چه کردهایم، چه کار باید بکنیم یا اصلاً چکار میتوان کرد.
از آنجا که نقد از درون، مهمترین عامل استحکام یک گفتمان است، بهتر است اگر قرار به مرور و سنجش باشد، از همینجا آغاز کنیم:
۱- در هیچ جای دنیا مطالبات افزایش نمییابد بلکه شیوههای پیگیری آن تغییر میکند.
به کار گیری تئوریهایی که برای توصیف شرایط سیاسی- اجتماعی جامعههای دیگر ساخته شدهاند برای همهی کشورها و فواید و نواقص آن، بحث مفصّلیست که گذاشتهام در فهرست مطالبی که باید بنویسم امّا برای طولانینشدن آن به گفتن این نکته بسنده میکنم که راه دور نرویم، یکی از «همه جای دنیا» همین ایران خودمان است. دعوای آیتالله خمینی با شاه از کاپیتولاسیون آغاز شد و نصیحت وی و اینکه «نمیخواهم به سرنوشت پدرت دچار شوی» تا به جایی رسید که ایشان گفت «شاه باید برود». آیا آنجا مطالبات افزایش نیافت؟ ایا با شیوهی برخورد رژیم وقت، راه دیگری هم بود؟ و آیا این شیوه به نتیجه نرسید؟ اگر مطالبات ایرانیان انتخابات آزاد باشد و حکومت به هیچ قیمت راضی به آن نشود، دو راه هست: یکی سکوت و رضایت و انفعال و دیگری... . تمام بحثها، تأمّلها و سکوت فعلی برای یافتن همین راه دوّم است که نه رضایت به استیلای قدرت مطلق باشد و نه مخالف خردورزی.
مثال طلبکار هم اشتباه است. اگر شما از کسی طلبکار باشی، ابتدا طلب خود را میخواهی، بعد کسی را واسطه میکنی، بعد تهدید به شکایت میکنی، بعد شکایت و دست آخر میتوانی او را به زندان بیندازی. اینها همه راههایی است که به تدریج، تند و تندتر میشود ولی کسی راضی به کشتن کسی دیگر نیست امروز هم کسی نمیخواهد حاکمان را از بین ببرد، همه دنبال انتخابات آزاد به عنوان تنها راه برای اعمال ارادهی ملّت هستند وقتی با راههای عادی نشد، طبیعی است که اعتراضات تندتر شود و هدف نیز همان است که در بیانیّهی هفدهم موسوی آمد و کسی با نابودکردن اشخاص حقیقی کاری ندارد و اگر هم تک و توک شعارهایی باشد، نمایندهی خواست سران یا حتّی بدنهی جنبش سبز نیست.
۲- انقلاب رسانهای باعث شده که کسانی خارج از کشور برای ایران نسخههای غیرواقعی بپیچند.
اوّلاً که مرکز جنبش سبز ایران داخل کشور است و وزن فعّالان سیاسی خارج در قیاس با رهبران سبز داخل کشور چشمگیر نیست، ثانیاً با رجوع به تاریخ انقلاب پنجاه و هفت میبینیم که آن زمان هم کانون انقلاب برای سالها خارج از ایران بود و اتّفاقاً انقلاب رسانهای باعث شده که ایرانیان خارج از کشور به نسبت آن زمان دسترسی کاملتر و بهتری به اخبار و وقایع ایران داشته باشند. ثالثاً تحلیل اگر درست باشد، درست است چه گویندهی آن خارج از ایران باشد و چه داخل و اگر غلط باشد نیز همچنین. تنها نقد یک نظر، تحلیل و راهکار میتواند ارزش آنرا معلوم کند نه جا و مکان گویندهی آن.
۳- با آمدن بیحساب در خیابانها مخالفم.
تجمعات و راهپیماییهای مسالمتآمیز یکی از راههای مشروع ِنشاندادن اعتراض در جهان است و در قانون اساسی ایران هم آمده است. تجمّعات آغازین به دلیل خودانگیخته و داغبودن واکنشها به نتایج انتخابات، مهارناپذیر بود ولی بعدها به مناسبتهای رسمی محدود شد. بیانیّههای موسوی و کروبی و تشکّلهای سیاسی منتقد نیز همیشه دعوت به پرهیز از خشونت کرده است نه اینکه یکی بزند و یکی فرار کند، یکی دستگیر شود و سوّمی کار دیگری کند. من نمیگویم که بهتر از این نمیشد اعتراضها را سروسامان داد ولی تا زمانی که امکان اعتراض معقول بود( مثل روز قدس) چنین کاری انجام شد و نمیتوان اتّهام بیحساب بودن به این گونه اعتراضها زد.
۴- کمشدن جمعیّت معترضان خیابانی به دلیل بالابردن مطالبات است.
این ادّعایی بیدلیل است سیر حضور مردم از «آزادی» هفتهی آخر خرداد به «محدودشدن» روز قدس و «ممنوعشدن» بیستودو بهمن رسید و طبیعی بود که با پادگانی شدن فضا، هزینهی یک راهپیمایی ساده نیز بالا رود و امکان حضور مردم عادی کم شود ولی تشییع جنازهی آیتالله منتظری نشان داد که هنوز هم اگر فضا فراهم باشد، انبوه جمعیّت خودنمایی میکنند و اتّفاقاً در همان تشییع جنازه، خلاف میل خانوادهی منتظری و بسیاری دیگر، همین مردم عادی شعارهای تندی دادند. هر گونه تحلیلی باید با ارجاع حتّیالامکان دقیق به واقع باشد و گرنه حاصل استدلال سردرگمی و سترونی خواهد بود.
۵- نداشتن رهبر برای جنبش سبز امتیاز نیست.
تا حدّی بله و تا حدّی خیر. این جنبش هیچ وقت«کاملاً» بیرهبر نبوده است و تا حدّ زیادی از موسوی و دو روحانی دیگر تأثیر میپذیرفته است امّا موسوی آگاهانه برای اینکه یک حرکت اعتراضی به حرکت براندازی تبدیل نشود، از قراردادن خود در جایگاه رهبر رسمی پرهیز کرده است. اگر این مسئله تا کنون توجیه داشت، از این پس ندارد امّا نیاز به کار فکری فراوان و همیاری همگان دارد زیرا جنبش سبز از مرحلهی تغییر عملکردها به مرحلهای دیگر (شاید تغییر حاکمان، اگر نگوییم تغییر ساختار سیاسی) وارد میشود و این گام بسیار بزرگی است که اوّلین شرطش پذیرفتن این محوریّت و رهبری از طرف دیگر فعّالان سبز است.
۶- توصیهای برای جنبش سبز ندارم چون اینها راه خودشان را میروند.
تحلیلگر کار خودش را میکند و اصلاً کار فکری به خودی خود نوعی امیددهی است تا کار به بنبست و خشونت کور نینجامد. همین که من میگویم این داشتههای ماست، این خواستهها و این هم راهکارها، یعنی میخواهم مطالبات گوناگون را به مسیرهایی مشخّص و خردورزانه بیندازم و از هرج و مرج جلوگیری کنم. گفتن «توصیهای ندارم» برای یک تحلیلگر اصلاً پذیرفتنی نیست چون یا به انفعال میانجامد یا به برخورد بیمنطق و کور معترضان و حاکمیّت.
هیچ کس گوشش را برای شنیدن حرف نو نبسته است امّا ایشان هم با توجّه به انسداد سیاسی حاضر یعنی انتصابی شدن انتخابات و خارج شدن کسانی که تا دیروز جزو نظام به حساب میآمدند و حالا نه (یعنی کنارگذاشتن بدنهی اصلی اصلاحطلبان از نظام به گفتهی اخیر رهبر) چه کاری میتوان برای ایران کرد؟ این سؤال فقط برای عبّاس عبدی نیست، برای همه است.
در پایان بگویم که من با شیوهی استدلال عبدی در سلسله نوشتههایش معمولاً راحت نیستم و مثلاً نمیتوانم بپذیرم که یک نفر در یک متن هم بگوید «جنبشی وجود ندارد» و هم راه به راه از «جنبش سبز» بگوید، چه در این متن و چه در متنهای دیگر. یا اینکه جایی بگوید من میدانستم که در ۲۲بهمن مسئله را جمع میکنند و بعد دو خط بعد بگوید شک دارم که جمع کرده باشند یا از آن عجیبتر در پایان گفتگویش به عنوان راهکار بگوید:«جنبش سبز باید توپ را به زمین حکومت بیندازد» ولی یک ماه پیش خودش گفته باشد که موسوی توپ را در زمین حریف انداخت! اینها بینظمی- بلکه شلختگی- در طرح مسائل است که زیبندهی یک تحلیلگر نیست و نقد سخنان او را هم دچار مشکل میکند.
فعلاً برای شروع همین کافیست تا با توجّه به مشارکت دوستان، دیگر موضوعات را به تدریج مطرح کنم.
به من بگو
در این منزل بینشان
تا کی به اسم آینه از خشت خام
سخن خواهی گفت؟
دیریست دیوار کج از مسیر ثریّا
به ویرانی ویلالمکذّبین رسیده است.
به من بگو،
از این کاروان بیواژه چه میبری؟
جز غارت خیالی،
که خبر از غفلت بیفردای تو میدهد.
تو چه میدانی از اندوه مادران و،
از این شب پرملال.
به خدا آتش زیر خاکستر است
این خرمن بیخار و
این کبریت کهنهسال.
۱- مو، امیر ملک چن با پو لو چنین گفت: کنون که سالخورده شدهای آیا در خاندانت خبرهای میشناسی که به جای تو در پی اسب فرستم؟ پو لو چنین پاسخ داد که فرزندان من اسب اصیل را که از صورت و ظاهرش بازمیشناسند، توانند شناخت امّا شناختن اسب ناب را که نه ردّی از پی گذارد نه گردی، نه کار هر کسیست. امّا دوستی دارم چیو فنگکائو نام که دورهگردیست بیمقام، ذغال و سبزیجات میفروشد و در این فن همسنگ و همعیار من است»
امیر مو چنین نمود و کائو را در پی اسبی ناب فرستاد. چون سه ماه گذشت، کائو بازگشت و امیر را بشارت داد که مادیانی سمند یافته است امّا مهتر امیر به وی خبر داد که اسب، نریانی شبقگون است. امیر مکدّر شد و پو لو را فراخواند و حکایت را بازگفت که «دوست نابخرد تو نه اسب شناسد، نه رنگ او و نه جنسش» پس پو لو آهی از سر شوق برآورد و گفت به راستی او به چنین مقام رسیده که میفرمایید؟ پس او اکنون برابر با ده هزار چون منست. او به مقام نگاه باطنی رسیده، چنانکه به آن نادیدنی رسید، دیدینها در نظرش خوار آمد. او چیزهایی بیند که خواهد نه آنچه نخواهد، در چیزهایی همی نگرد که باید، پس آنچه نشاید به دیدنش نیرزد. کائو اکنون داوری چیزهایی سزد بسی بلندتر.»
سیمور گلس با تعریف کردن این حکایت برای فرنی ده ماهه نشان داد که خود او نیز آن مایه دارد که بتوان وی را پی اسب فرستاد؛ مؤلّف فرستاد و البتّه آن را که خبر شد خبری باز نیامد.
۲- بندگی خدا و شناخت حقیقت را چنانکه روایات دینی گویند سه گونه است، یکی «بردگان» که مقهور حقیقتند، دو دیگر دادوستد «سوداگران» با حقیقت تا چیزی بدهی و چیزی بگیری و سدیگر روش «آزادگان» که چنان با حقیقیت در آمیختهاند که کردار و گفتارشان عین حق است. چیو فنگکائو گویی از آنان است که حقیقت در نگاه اوست نه در آنچه میبیند.
۳- این البتّه حال مقرّبان است امّا دیگران را نشاید که یکجانبه با حقیقت رفتار کنند. واقعیّت این است که انسان دوران مدرن بیشتر بازرگان و سوداگر است و در برابر انسان تکلیفگرای گذشته از حقّ خود میگوید حتّی در برابر خداوند. شاید در لحظهای بخواهد که پای به مرحلهی سوْم بگذاردامّا نخواهد توانست چرا که آن هنوز مایه توشوتوان ندارد. پس اگر بخواهد هرچه را بخواهد فراموش کند، نمیتواند. به عکس مادرش که میخواهد به یاد بیاورد امّا نمیتواند! میخواهد که دل دیگران را که بندی در پای خود میداند ببرد امّا نمیتواند. او با استدلالی آشنا وجه اثیری خود را برای خواهانش به لکّاته بدل میکند:« زنان همه مثل همند، عرق میکنند، مریض میشوند و دندانشان خراب میشود» یعنی دیگر من آن بانویی نیست که از سوراخ دیوار میدیدی خم شدهام وبه پیرمردی کریه، گل تعارف میکنم بلکه در دسترس توام و لابد تمام شدهام که نمیشود و یک تشک خاطرهی آخرین همخوابی، یک بلور آبی، یک کاغذ کپی از نتهایی که فراموش یا گم نمیشوند، یک گردنبند صلیب، یک آهنگ نوازندهای دورهگرد و بالاخره یک جنین یادگار در رحم محبوبهی همسر از دسترفته پیوندهای حقیقت با اویند که یعنی: نمیگذاریم تکروی کنی.
۴- فیلم آبی اگر با تصادف آغاز میشود در حقیقت چند دقیقه بعد پایان مییابد، جایی که ژولی میخواهید خودکشی کند ولی«نمیتواند». این قسمت کوتاه خلاصهی کلّ فیلم است ولی این اجمال ِناخودآگاه، نیاز به تفصیلی دارد که خودش آگاه شود«نمیتوانم» یعنی چه. رنگ آبی اوّلین رنگ پرچم فرانسه است که کیشلوفسکی به آن میپردازد و قرار است که پیرامون شعار «آزادی» از شعارهای سهگانهی انقلاب فرانسه باشد. آزادی معانی زیادی دارد که اینجا لااقل به دوتای آن پرداخته شده است، آزادی منفی (آزادی از) و آزادی مثبت (آزادی در). آزادی منفی رهایی از قید است. اگر پیوند ظاهری خود را با هرچه اسباب اشتغال خاطرت را فراهم کرده قطع کنی، احساس آزادی میکنی مثل زنی که از مردی که دوست ندارد طلاق بگیرد. امّا آزادی مثبت آگاهی و انتخاب فردی و عمل طبق مقتضیات عقل و سلیقهی خود است. ژولی پس از تصادف به یک نتیجهی کوچک فلسفی میرسد که هرچه نپاید، تعلّق را نیز نشاید. تلاش میکند همهی اتّصالها را قطع کند تلویزیون نبیند، داراییها را واگذار و خانهی خاطرههایش را ترک کند حتّی موسیقی و آخرین کار همسر را به زباله میاندازد تا به آرامش برسد. امّا نه او و نه اکثر مردم بدون همین تعلّقهای کوچک «نمیتوانند» زندگی کنند. وقتی او به مرد میگوید که من هم مانند همهی زنها هستم، یکی باید همین را به خودش بگوید که پس به نشاط احتیاج داری، به مرد و لذّت و مهر احتیاج داری، به خلّاقیّت و هنر احتیاج داری، چرا؟ چون یکی مانند دیگرانی و زندگی چیزی جز همین تعلّقات نیست. آنانکه دعوت به رهایی از تعلْقات میکنند، نیز تعلّق دیگری را جایگزین آن میکنند و انسان جز«اُنس» به آنچه میپسندد و میخواهد نیست و انکار این تعّلق، انکار هویّت خودش است. آزادی ژولی به کنارگذاشتن موسیقی، مرد و «دیگری» نیست، آزادی او در انتخاب و پرداختن با شور و علاقه به آنهاست. فیلم شرح همین نکتهی نه چندان کوچک برای ژولیست از طرف خدا، تقدیر یا زندگی. حتّی میتوان ادّعا کرد که آغاز و پایان فیلم در یک صحنه است: برخورد اتوموبیل با درختی عظیم (فرضاً به جای یک دیوار، اتوموبیل یا شیئی بیجان) که چونان نمادی از خود زندگی، سایهاش بر سر مرگ میافتد و آنرا در بر میگیرد.
۵- کسی موسای کلیم را دید که به طور میرود، به او گفت، آنچه از دیانتت باید بشنوم شنیدهام و اگر قرار بود قانع شوم تا به حال شده بودم. به پروردگارت بگو فلانی گفت که نمیخواهم یک کلام! ما با تو کاری نداریم، تو هم قید ما را بزن. موسی با خدا چنین گفت و جواب شنید که برای آن نیافریدمتان که به خود وانهمتان. به آن مرد بگو اگر از من روی بتابید هم از شما دست نمیکشم.
اگر بشود همهی مطالبات جنبش سبز را در یک عبارت خلاصه کرد، آن عبارت «انتخابات آزاد» است چون هر تغییری از جزئی (تغییر فلان مسؤول) تا کلّی (تغییر قانون اساسی) باید از راه یک انتخابات آزاد باشد. این خبر (تلاش برای بردن فرایند انتخابات زیر نظر مجمع تشخیص مصلحت نظام) چه تأیید شود، چه نشود، چه به نتیجهای برسد (که به نظر من رهبر به هیچ عنوان نخواهد گذاشت) چه نرسد، نشان از دغدغهی هاشمی و منتقدان وضع فعلی از یک طرف و هراس حاکمیّت از نقطهی اصلی ضعف خود (انتخابات فرمایشی) دارد. جدال اوّل و آخر منتقدان و طرفداران نظام همینجاست و ایران فردا نیز اوّلین و آخرین خصیصهاش انتخابات آزاد است. این خبر کیهان تحریر دقیق محلّ نزاع است. مراقب باشیم که هدف اصلی فدای دعواهای موقّت نشود.
ن۲- فکر و اعتراض
فکر در فرایند هر عمل- از جمله اعتراض- مهمترین مرحلهی آن عمل است. گاه سکوت ارزشی بسیار بیش از هزار فریاد دارد. یکبار در زمان تحصیل دوران راهنمایی، برای نشاندادن مخالفت با یکی از تصمیمهای مدیر مدرسه، سه چهار نفر ساعتشان را به دست راست بستند، بعد شدند ده نفر، بعد بیشتر دانشآموزان چنین کردند. اولیای مدرسه که ابتدا با خنده و تمسخر با این مسئله برخورد کرده بودند، آخرش کار را به بازرسی، سخنرانی سر صف و تهدید به احضار والدین کشاندند. پیشنهاد عصر چهارشنبهسوری یا هر روز دیگر فقط اشاره به زمان آن بود و گرنه آتشبازی و خسارت زدن- خصوصاً که احتمال همراهی افراد با ظاهر مبدّل در میان سبزها و آتش زدن چند جا وجود دارد-ایدهی خوبی نیست. امّا...
چند روز دالایی لاما از پیروان خود خواست که سال نو قمری را جشن نگیرند و آیتالله خمینی هم پیش از انقلاب با برگزاری جشن نیمهشعبان مخالفت کرد، چرا نتوان چهارشنبه سوری را با سکوت یا عملی منفی که «نکردن» باشد برگزار کرد؟ به این ترتیب هم امنیّت کسی به خطر نمیافتد، هم مقصود حاصل خواهد شد. تجمّع کنار زندان اوین و مانند آن نیز بسیار خوب است. در اعتراض، نفس ایده اهمیّت بیشتری از اجرای آن دارد. حاکمیّت میخواهد وانمود کند که جریان اعتراضی خوابید، همین که خلافش ثابت شود کافیست.
در ضمن، چه دربارهی این روز و چه روزهای دیگر نیز از بیستودوبهمن درس بگیریم و محوریّت سرآمدان معترضان سبز را فراموش نکنیم. یک ایدهی متوسّط اگر با وحدت انجام شود بهتر است از چند ایدهی قوی که با تشتّت و چنددستگی همراه باشد. لزوم همفکری در نظر و وحدت در عمل، درس بزرگ روز پیروزی انقلاب بود. اگر این درس را یکبار برای همیشه به ذهن بسپاریم، آن ناکامی موقّت، نتیجهی بسیار مهمّی برای ما در پی خواهد داشت.
ن۳- دخالت بیگانه ممنوع
بامداد خواسته که افراد در مخالفت با تحریم ایران بنویسند، من نه تنها با هر گونه تحریمی مخالفم که با کمکگرفتن از دیگران هم موافق نیستم. ارزش یک مصداق واقعی از دلیلآوری نظری به گمانم بیشتر است. بیشترین و دقیقترین تحریمها در سالیان خیر مربوط به کرهی شمالی بوده است و دیدیم که تنها مردم کره را فقیرتر و ناتوانتر کرد و بر برنامههای نظامی و اتمی آن کشور و زندگی مرفّهانهی رهبر و حاکمان آن کشور اثری نگذاشت؛ پس دربارهی ایران حتماً بیتأثیر خواهد بود. در یکی از نکات سبز هم که دربارهی برداشتن موانع از جلو مجاری اطّلاعاتی چیزی نوشتم روی سخنم خطاب به ایرانیان خارج بود نه دولتها یا سازمانهای بینالمللی. از دید من ایرانیان داخل و خارج آن قدر توانایی و امکان مالی و فکری دارند که تغییر سبز در ایران وامدار هیچ کشور و سازمانی نشود تا فردا با افتخار از نقش خود در ساختن ایران نو بگویند.
گرچه جای بحث در این باره بسیار باز است و اصلاً پرداختن مفصّل آن در یک وبلاگ کاری نشدنیست ولی محض خالی نبودن عریضه، سه نکته را اشارهوار میگویم
فقه و زمان و مکان
تفقّه با لحاظ دو عنصر زمان و مکان میراث آیتالله خمینی بود که با چند فتوای تاریخی درباره موسیقی و شطرنج که ظاهراً خلاف تمام متون روایی دینی بود، همراه شد و البتّه مخالفتهای بسیاری برانگیخت. اصل ثابت فقهای سنّتی در مورد فقه شیعه نامتغیّر بودن احکام دینی است که در بررسی روایات و ترجیح دادن آنها گرفته تا فهم قرآن و مانند آن به کار میرود. تفقّه در این حالت به بازخوانی متون گذشته، تقدّس یافتن فقه پیشینیان و انحصار نوآوریها در مسائل مستحدثه میانجامد. در یازده جلد کتابی که به صورت مجموعه مقاله در کنگرهی بررسی نقش زمان و مکان در اجتهاد چاپ شد، شاید حدود دو یا سه مقاله جرأت کرده بودند که به احکام شرعی به عنوان احکامی تغییرپذیر بنگرند و آنها را واکاوی کنند و دیگران اصلاً به آن نزدیک نشدند.
زمان و مکانی که در تفقّه آقای خمینی باید در فرایند فقه لحاظ شود و فقه پویایی که قرار است از دید رهبر فقید با فقه مرسوم حوزوی تفاوت داشته باشد و مرحوم مطهّری شایسته میدانست که فقیه شجاعی در آن راه گام بردارد جز با لحاظ تاریخ به دست نمیآید. آگاهان میدانند که اگر تغییرپذیر بودن روشمند احکام شرعی از شطرنج و موسیقی فراتر رود بعید است، حکمی از احکام را بدون تغییر بگذارد و کسی مانند صانعی تنها به اندکی از آن بسیار اشاره کرده که متّهم به بدعتگذاری شده است. اصلاً بحث بر سر فتاوای صانعی نیست که ممکن است روشمند و صحیح باشند یا خیر؛ بحث بر سر این است که کسانی که خود را پیرو آیتالله خمینی میدانند و به برکت یکی از نوآوریهای فقهی او یعنی ولایت فقیه (باز بدون ارزشداوری دربارهی آن) الآن بر مناصب نشستهاند،هر حرفی را که بیسابقه باشد، بدعت میدانند و گویندهی آنرا به پندار خود از ردای مرجعیّت خلع میکنند.
برای نمونه، اینکه دو روایتی را که معنایی مخالف هم داشته باشند و به هیچ روی نتوان آنها را با هم جمع کرد به تساقط بینجامد، (یعنی به هیچ کدام عمل نشود) حاصل این پیش فرض است که حکم شرع یکی بیش نیست و حالا که نمیتوان مرجّحی پیدا کرد هر دو را وامینهیم ولی اگر پذیرفتیم که امام علی میتواند در یک شرایط اجتماعی یک حکم دهد و امام صادق در شرایط متفاوت حکم دیگر، نه تنها تساقط جایز نیست، بلکه بررسی آن عاملی که باعث تفاوت در حکم شده و به دست آوردن عنصر ثابت و متغیّر آن- یعنی تجزیه و تحلیل خود روایت- جای بررسی اخباریوار اسناد آن را میگیرد. تاریخ و بررسی زمانی و مکانی جزئی از همین فقهی است که از دیدگاه جعفریان قرار است نظام اسامی را بسازد و بدون آن تاریخ، اصلاً فقهی هم در کار نخواهد بود.
تاریخ و علوم
امروز دیگر گفتن از اینکه هیچ پدیدهی بشری بدون لحاظ تمام شرایط تاریخی و اجتماعی دخیل در آن تصوّرپذیر نیست، امری پذیرفتهشده است. در بند گذشته زمان ومکان دو شرط در کنار دانش فقه بود ولی باید گامی به پیش نهاد و از تاریخی بودن تمام پدیدههای بشری مانند علوم سخن گفت. تاریخ در این حالت دانشی در کنار دیگر دانشها نیست بلکه بستری است که انسان، تمدّن و فرهنگ در آن شکل میگیرد و بدون لحاظ آن، هر دانش فرضی نیز امری مصنوعی خواهد بود و تلاش برای فهم آن به بازی با مفاهیم انتزاعی خواهد انجامید.
انسانی که از مقام شناسای برین به پدیدهای که روابط اجتماعی، اقتصادی، ضمیر ناخودآگاه و بسیاری عوامل دیگر در ساختن و شناختن هویّت آن نقش بسزایی دارند رسید، نه میتوان برای او - در مقام ثبوت- احکام همیشگی جعل کرد و نه خود او- در مقام اثبات- میتواند حتّی از حقایق ثابت، برداشت قطعی داشته باشد. اینجاست که تاریخی دیدن فقه و دیگر علوم، یک ضرورت برای هر گونه دانشوری خواهد بود. بحث در این باره را به دلیل اهمیّت فراوان و تأثیر عمیقی که بر فقه و دیگر علوم میتواند بگذارد در صورت یافتن مجال به بعد واگذار میکنم. علاقمندان علوم اسلامی با رجوع به «نظریّه انتقادی» و بحث و جدلهای پیرامون آن میتوانند مطالعه دراین باره را آغاز کنند.
چرا فقه بر تاریخ ترجیح داده شد؟
۱- یکی از دلایل آن عقلانیّت به کار رفته در فقه است. فقه ابتدا مواد خامی چون روایات و آیات است و با کار فکری روی آن به دانش فقه بدل میشود. عقلی که جزو منابع فقهی انگاشته شده است،-اگر نخواهیم فعلاً دربارهی این معنی بحث کنیم که عقل به عنوان منبع یعنی چه و فقه موجود چقدر با آن نسبت دارد- چیزی جز آنچه در فرایند استدلال فقهی به کار رفته نیست. دلیل مخالف عقل خواندن اخباریان هم این است که با استناد به روایات و کنارگذاشتن تفقّه، عقل را از فرایند فقهی حذف میکنند. همین عقل که روایات ِ-ظاهراً- متشتّت را به مجموعهی منسجمی از آرا بدل میکند میتواند روایات تاریخی متناقض را تبدیل به دانش تاریخ کند و در این هنگام حجّت و اتّکاپذیر بودن آن جای بحث نخواهد داشت. تاریخ را البتّه در مغرب زمین دیرزمانیست که جدّی گرفتهاند ولی دور بودن حوزههای ما از بررسی روشهای جدید و ابداع نکردن روشهای جایگزین باعث شده که اکنون سخن از رجوع به فقه بر زبان برانیم. البتّه میتوان به من اشکال کرد که در کلام و فلسفه که این عقلانیّت به کار رفته است، چرا نباید در نظام اسلامی آقای جعفریان جایی داشته باشد که در بند بعد میگویم.
۲- فقه دانشی است که بدون آگاهی از دستاوردهای فلسفهی جدید نیز که روابط قدرت را با دیگر پدیدههای بشری برمیرسد میتوان آنرا دانش اقتدار نامید. فقه از بایدها و نبایدها میگوید و این باید و نبایدگویی هم در انحصار فقیهان است. آنکه سخن از تاریخ وعقاید میگوید میتواند حرف خود را درست یا نادرست برداشت خود بداند و حریف را- هر کسی باشد- به مبارزه بطلبد ولی فقه جایی برای بحث و کلنجار رفتن با فقیه نیست؛ آنجا مکان «تقلید» است. به همین دلیل بود که من از سخنان رفسنجانی و پیشنهاد کتب جدید فقهی استقبال نکردم. صاحب سیبستان در نظری ذیل ایمای فقه عقلایی مخالفت من را حاصل وضع موجود که فقها حاکمیّت سیاسی را در دست گرفتهاند دانست؛ بیآنکه بخواهم لطمهی قدرت سیاسی را به دانش دینی -بلکه به فرهنگ دینی- انکار کنم ولی نظر من به فقه به عنوان یک دانش بود نه ابزار حکومت و در پاسخ ایشان هم همین را نوشتم و برای نمونه به تفاوت سخنان سیّدحسین نصر دربارهی محیطزیست و کتاب محیط زیست در فقه فرضی اشاره کردم.
در دنیایی که گسترهی عجیب علوم و دادوستد آنان، فرهنگ را میسازد ما از اسلامی کردن علوم سخن میگوییم که ریشه در نگاه ابزاری به دانش (ر.ک به از نهضت نرمافزاری تا جنگ نرم) دارد. اگر عالمان امّالقرای ادّعایی نتوانند یک تاریخ منسجم صدر اسلام داشته باشند که برای قول و فعل آنان حجّت باشد، چگونه میتوانند از اسلامی کردن دیگر علوم انسانی سخن برانند؟ اینجاست که در مییابیم اسلامی کردن علوم، تعارفی بیش نیست و اسلامی کردن یعنی در خدمت «ما» بودن؛ اگر دانشگران علوم انسانی با تزریق پول و امکانات و محقّقهای حقوقبگیر و کارمندمسلک به آنچه ما میگوییم با نوشتن شبهمقاله و شبهتألیفها کمک و آنرا تأیید کردند که آن محصول اسلامی است و گرنه خیر.
اگر قرار به بازیچه کردن علم باشد که فقه را نیز میتوان به بازی گرفت و مخالفان را با آن نواخت و اگر قرار به استفادهی دقیق از خرد بشری باشد که نه تنها فقه بلکه هر دانش دیگری میتواند و میباید برای ساختن یک فرهنگ و تمدّن و نظام به کار رود.
نوشتهی «نظام اسلامی با فقه میماند نه با تاریخ» از آنجا خواندنیست که نویسندهاش، رسول جعفریان، از معدود کسانیست که سالهاست تاریخ به ویژه تاریخ اسلام را به عنوان رشتهی اصلی تحقیقی خود برگزیده و دارای تألیفاتی نیز در این زمینه است. حالا اینکه چرا وی به این نتیجه رسیده که تاریخ نمیتواند نظامی اسلامی بسازد ولی فقه میتواند جای بررسی دارد. مقالهاش را بخش بخش میکنم و هر بخش را جداگانه مرور میکنم.
در دهههای اخیر رویکرد تازه امّا نادرستی به تاریخ به وجود آمد این کاملاً درست است ولی برای کنار گذاشتن تاریخ دلیل نمیشود. این استدلال مانند حمله به دین به دلیل برخی تندرویها به نام دین است. در حقیقت این جمله مقدّمهایست که به این نتیجه میرسد که حالا که استفادهی نادرستی از تاریخ شده پس تاریخ اتّکاپذیر نیست ولی جعفریان لابد رویکرد درستی به تاریخ نیز میشناسد، آیا آن هم نمیتواند مرجعی برای استنباط فکری باشد؟
چرا در حوزهی علمیّه به تاریخ اسلام بیتوجّهی میشد؟ در بند اوّل این قسمت وی از مهجور بودن تاریخ در حوزهها میگوید، گویی آنرا تأیید میکند و این امر از سوی یک مورّخ بسیار عجیب است. اینکه چون فقها چنین نکردهاند پس درست نیست، از آن حرفهاست؛ اگر اینطور بود که فقهای نواندیش نباید فتوای جدید بدهند چون قبلیها ندادهاند و از این دست مثالها زیاد است. ایشان نوشته که فلسفه و تصوّف در درجهی دوّم مطرح بوده است، این مطرح بودن احتمالاً از آن نوعی است که شهریهی شاگردان سیّد قاضی را در نجف به دلیل کسب درس عرفان قطع و آنها را مجبور به مهاجرت میکنند و در قم نیز درس فلسفهی سیّد طباطبایی را تعطیل میکنند. اگر آن تحریمها به جا بود، رواج نداشتن تاریخ اسلام هم به جاست.
در بند دوّم این نوشته، ایشان میگوید که از تاریخ معیار فقهی در نمیآوریم( یک) بلکه از آن استفادهی اخلاقی و اعتقادی میکنیم (دو). دربارهی( یک)- و بند بعد- عرض میکنم که این امر نیز مانند بند بالاست که اگر چنین چیزی تا کنون نشده دلیل ندارد که پس از این نشود و در مورد( دو) هم ایشان به خوب جایی اشاره کرده است. مگر دین تنها مناسک و علم مربوط به جایآوردن آن( فقه) است؟ اخلاق و کلام و علوم عقلی و عرفان در نظام اسلامی پیشنهادی ایشان کجا هستند؟ و تاریخ سیصدسالهی اسلام در تغذیهی این علوم چه جایگاهی دارد؟
تاریخ به جای فقه نشسته است برعکس آنچه جعفریان میگوید تاریخ به جای فقه ننشسته بلکه تفسیر به رأی از متون دینی جای تفسیر درست نشسته است، حالا این تفسیر میخواهد تاریخی باشد، میخواهد فقهی باشد، میخواهد کلامی باشد، میخواهد هر چیز دیگر. وقتی برای کسانی که جز اعتراض به نتایج انتخابات کاری نکردند عنوان محارب به کار میرود- که در کتب فقهی پیرامون آن بحث شده- این دیگر ربطی به تاریخ ندارد. اگر به قول نویسنده به معترضان ابن ملجم میگویند، تطبیق نادرستی بر اساس تاریخ میکنند ولی این دلیل نمیشود که نتوان رجوع درست به تاریخ داشت.
ایشان کنایهای هم به شریعتی میزند که ابوذرش سوسیالیست است. همین ابوذر سوسیالیست و معترض، الگوی بسیاری از انقلابیان در دههی پنجاه بود ولی حالا برداشتها از تاریخ اسلام فقط به «اطاعت، انقیاد و پیروی محض» دعوت میکنند. رهبر در گفتاری، مخالفان خود را به مخالفان علی(ع) تشبیه کرده است و در کمال فروتنی هم خودش را جای امیرمؤمنان گذاشته است، جعفریان بر چه اساس این تشبیه را ناروا میداند؟ هر چه در پاسخ بگوید «ملاک»ی است که بر اساس آن میتوان ارجاع درست به تاریخ هم داشت.
چرا قرآن توجّه به مطالعهی تاریخ داده است؟ ایشان به طرز عجیبی در این بند، تاریخ انبیا را جایگزین تاریخ اسلام میکند و از پیرویپذیر نبودن آن، اتّکاپذیر نبودن این را نتیجه میگیرد! گرچه این متن در اصل یک گفتگو بوده است ولی به هرحال از زبان یک دانشور بیرون آمده است و این لغزشها اصلاً پذیرفتنی نیست. بحث ما درباره تاریخ اسلام بود و تاریخ انبیا دخلی به این ندارد.( گرچه مجال بحث در این باره هم باز است)
تاریخ اسلام سابقهی مسأله را نشان میدهد امّا علیه کسی حکم نمیکند این البتّه ادّعای آقای جعفریان است. ایشان میپرسد که اگر دو نفر یکدیگر را به شمر و یزید تشبیه کردند، در چه محکمهای میتوان بین آنها قضاوت کرد؟ اگر منظور قضاوت قطعی باشد که دربارهی احکام فقهی هم همینطور است. دست بالا آنکه قدرت را در دست دارد، آنچه صلاح میداند، اجرا میکند و آنکه ندارد، نه. مثلاً دربارهی همین اتّهام محاربه، فقهای هر دو طرف، طرف مقابل را محارب خواندند؛ یکی مردم معترض را و دیگری نیروی انتظامی را. همانطور که برای داوری پیرامون سخنان آنان ملاک هست، برای این هم هست.
قوام تمدّن اسلامی در گذشته به فقه و حقوق بوده است این نیز ادّعای بدون سندی است. در دورهی آغازین و پویای شکلگیری تمدّن اسلامی نه تنها فقه بلکه تمام علوم اسلامی- حتّی علوم طبیعی و غیر دینی- در اوج شکوفایی بودند و اتّفاقاً زمانی این تمدّن افول کرد که جزمگرایی در عقلگرایی را بست و تفقّه شد همین فقه مصطلح. فقه همیشه کمابیش وجود داشته است ولی علوم دیگر، خاصّه علوم عقلی در تاریخ اسلام گاه با تضییقات عجیبی روبهرو بودهاند. بهتر است بررسی کنیم ببینیم که در کدام زمانها تمدّن شکوفاتر بوده است، آن زمان که علوم غیر فقهی و دیگر علوم- در همان حدّ محدود- رایج بوده یا زمانی که با مخالفت جزماندیشان تعطیل شده است. در همین دورهی صفویّه که ایشان مثال میزند نیز کسانی مانند میرفندرسکی، میرداماد و ملّاصدرا بودند و سهم داشتند.
این متن در مخالفت با فقه نیست، بلکه در موافقت با تجزیه و تحلیل تاریخ و استفاده از دیگر منابع معرفتی برای ساختن یک نظام فکری است. من امروز فقط به شیوهای گذرا این مقاله را مرور کردم تا در نوشتهی بعد دو سه نکتهی مهم را در همین باره بگویم.
الف. سبزهای معترض یکبار بیست و پنج خرداد خیابانها را از آن خود کردند، چند ماه رسانههای حکومتی وانمود کردند که آنان کم شدهاند ولی در تشییع جنازهی آقای منتظری باز نشان دادند که هستند و طرفداران حاکم آن روز را دوشنبهی سیاه نامیدند. اگر این تشییع در تهران بود، بیشتر خودنمایی میکردند. برای رسم یک خط دو نقطه کافیست. خط سبز هست و جهتش رو به جلوست.
ب. رخداد ۲۵ خرداد در شرایط فعلی تکرارپذیر نبود، همینقدر که میشد ادّعای تداوم اعتراض کرد، به خودی خود کافی بود که شد. چند شهر بزرگ به جز تهران هم طیق شواهد ناآرامی داشتند. دستگیریها از امری عجیب به عادی بدل شده است و خیابانهای پر از نیروهای نظامی و انتظامی، ابداً نشانهی عادی بودن اوضاع نیست و قطعاً خود میدانند که در صورت دادن مجوّز برای یک راهپیمایی مانند اعتراض به رخدادهای عاشورا یا آتشزدن تصویر بنیانگذار انقلاب چه میدیدند؛ همین بس است.
ج. کمآوردن یک جناح در استدلال، کوتاهکردن پای مخالفان از مناظرههای پاستوریزه، رویآوردن به اعترافگیری تلویزیونی، به جای منطق خیابانها را نشانهی برد و باخت دانستن، ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا، سانسور همهجانبهی خبری، مبارزه با رسانههای آزاد خارج و تحدید رسانههای ناهمسوی داخل و ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان و بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت میکند.
ن۲- درسهایی که سبزها از این روز گرفتند.
یک. به نظر من اینکه همهی مردم یکی هستیم و اینگونه حرفها تعارف است، گروهی هستند که به برداشت حاکمان از قانون اساسی و منش و روش آنان معترضند، اینها بهتر است- بدون نفی دیگران- حساب خود را جدا کنند، گوشهای بایستند و بگویند ما این مقداریم و حرفمان هم این است، در آینده روزهایی خاص مانند عصر چهارشنبه سوری یا تجمّع درمکانی خاص مانند یک زندان یا بازداشتگاه میتواند امتحان شود یا اگر قرار به حضور در روزهای مشترک بود، میدان یا خیابانی به جز مناطقی که از سوی حکومت تعیین شده، باید مدّ نظر قرار گیرد.
دو. رهبرنداشتن جنبش سبز پیشکش، سرآمدان سبز کی قرار است یکی شوند؟ تا کی قرار است، در یک راهپیمایی ساده، خاتمی یکجا برود، کروبی یکجا و موسوی یکجا؟ چرا اینها با هم جایی نمیروند؟ چرا نامشان پای بیانیّههای مشترک نمیآید؟
سه. بیانیّهها و مطالبات سران سبز برای همه روشن است، انتخابات، مطبوعات و تجمّعات آزاد و آزادی زندانیان و تمام خواستههایی که کلمهی آزادی به نحوی در آن لحاظ شده است، حاکمیّت هم نه یک بار صد بار به هزار زبان گفته که نع! همین است که هست. اگر قبلاً یواشکی و گاه با شرمندگی استصواب مینمودیم، حالا میدانیم که شما فریبخورده و معاند هستید و شما را حذف میکنیم. خوب حالا چه؟ بیانیّهها و مصاحبههای آتی آنها نشان خواهد داد که تا چه حد دارای روشنبینی نظری هستند و میتوانند آنرا به مرحلهی عمل بیاورند.
ن۳- اطلاعرسانی
آنچه بالا نوشتم دربارهی سبزها بود ولی دیگران( ناسبزها) چطور؟ راههای اطلاعرسانی روز به روز دشوارتر میشود؛ شبکههای ماهوارهای فارسی با پارازیت مختل شدهاند و اینترنت هم با انواع فیلترها روبه روست، هر کس در هرجا هست باید بتواند امکان برداشتن مزاحمتها را فراهم کند. رادیوها زمانی آسانترین راه دریافت اطلاعات بود ولی الآن شنیدن آنها تقریباً ناممکن شده است، تمام شبکههای ایران از ماهوارههای دیگران پخش میشود؛ ایران نمیتواند شبکههای دیگر کشورها را از کار بیندازد و در حالیکه خود محتاج ماهوارههای آنهاست، عاقبت کار خود را نبیند. برداشتن موانع خبرگیری ایرانیان داخل کشور باید یکی از اهداف دیگر ایرانیان باشد.
ن۴- چریکهای دانا
دیگر گروههای سیاسی کجا هستند؟ زندهیاد احمد بورقانی به هنگام ترک منصب خود در مجلس تودیع گفت که چنین مسؤولیّتهایی در حکم کار چریکیست که دائمی نیست و باید روزی واگذار شود. مهاجرانی در مخالفت با او سخن گفت و البتّه بعدها عاقبت آن مخالفت را خودش دید. دراین چند روزه دیدیم که نوشتند تاجیک چریک نیست و استاد دانشگاه است و غیره؛ به گمانم از امروز به بعد کسانی که ترجیح میدهند استاد یا هر عنوان دیگری داشته باشند، بهتر است بروند به استادی خود بپردازند چون با نمونههایی مانند نبوی و میردامادی و تاجزاده، عذری برای کسی باقی نیست که سخن از ناگزیری بر زبان براند، یا زنگی زنگ یا رومی روم. احزاب کارگزاران، مجمع روحانیون، جبهه مشارکت و دیگران از این پس سهمی در ساختار سیاسی ایران نخواهند داشت، این آقایان یا باید بتوانند شاهد به تاراج رفتن و ملک شخصی شدن انقلاب باشند، یا اینکه از خود حرکتی نشان دهند. زندان و تهدید و ارعاب برای همه هست، نمیشود که جوانان را در خیابانها به مسلخ فرستاد و خود عافیتطلبانه سکوت کرد. این روزها یک وبلاگنویس ساده هم از عاقبت نوشتن خود در امان نیست.امثال نوریزاد مگر نمیدانستند که با ادامهی نقد و نصیحت، چه به روزشان میآید؟ در ایران فردا دربارهی «خواصّ»ی که سکوت کردهاند همان گفته خواهد شد که امروز دربارهی مصباحها و لاریجانیها و دیگران میگویند.
از لحاظ نظری جنبش سبز حرف جدیدی برای گفتن ندارد مگر اینکه به سراغ نقد صریح رهبر برود و جایگزینش را برای افکار عمومی آماده کند، شعارنویسیها آغاز و عکسها پخش شود. من پیشتر گفتهام که این تنها راه عقلانی است و یکبار هم درباره رهبر اوّل جمهوری اسلامی امتحان شده است. اتّحاد و تمرکز رهبری، همفکری در نظر و وحدت در عمل، راه رسیدن به ایرانی آزاد و آباد را کوتاهتر و آسانتر میکند.
در آستانهی ۲۲ بهمن هستیم، به عنوان یک عیّار سبز، لازم میدانم در ده مورد زیر از رهبری نظام سپاسگذاری کنم:
۱- به خاطر پر کردن زندانها از فعّال سیاسی، روزنامهنگار، بستگان غیرسیاسی فعّالان سیاسی، ترانهسرا، نویسنده، شاعر، روشنفکر لیبرال و چپگرا، طلبه و... . بسیارخوب بود که پیشنهاد آقای موسوی اردبیلی را رد کردید، اگر به گفتهی ایشان نبویها، میردامادیها و دیگران را آزاد میکردید، نیمی از فشار رسانههای سبز از بین میرفت. ببینید حجّاریان تا زمانی که در زندان بود مدام دربارهاش مینوشتند ولی حالا گویی وجود ندارد پس عملکرد شما از هر جهت به نفع جنبش سبز است.
۲- «صحنه را دیدم و بسیار پسندیدم». احتمالاً این بخشی از گفتهی شما پس از دیدن اعترافات محمّدرضا تاجیک در برابر خادم رسانهای شما مرتضی حیدری بود. نمایش اعترافات اگر زمانی با هزار تمهید در تکبرنامههای بدون نام و افشاگرانه بود، حالا در اوّلین برنامهی غیرزندهی گفتگوی ویژه خبری به عنوان استاد محترم دانشگاه و نه کسی که مستقیماً از زندان به برنامه آورده میشود، انجام میگیرد. طبعاً دیدن صدای لرزان و رخوتناک تاجیک که به خاطر فشارهای دوران زندان، تلخی کاری که ناگزیر از انجام آن است و احتمالاً مصرف داروست به همان اندازهی حرفهای شریعتی، حجّاریان، ابطحی و عطریانفر، مشمئزکننده است و تأثیر عکس دارد. اگر از آن اعترافات کسی فریب خورد از اینها هم میخورد، پیشنهاد میکنم در آستانهی بیست و دو بهمن چند نفر دیگر از از زندانیان را مجبور به اعتراف کنید (اگر با ابراز ندامت و پشیمانی و طلب عفو از شما باشد بهتر است)، این کار معترضان را مصمّمتر و قاطعتر میکند.
۳- از اعدامهای گذشته و آیندهتان یکجا تشکّر میکنم. به گمانم هر کسی اندک دوراندیشی داشته باشد، میداند که اینگونه اعدامها حتّی اگر کسی که اعدام میشود قاتل مادرزاد یا بزرگترین قاچاقچی مواد مخدّر هم باشد، این روزها جور دیگری تعبیر میشود چه رسد به اینکه دو جوان باشند که یکی از آنها زیر سنّ قانونی دستگیرشده باشد و هیچ انجمن یا گروهی حاضر نباشد عضویّت آنها را تأیید کند. باورتان نمیشود که این اعدامها حتّی غیرسیاسیترین افراد یا همان قشر خاکستری و مردّد را هم به نفع جنبش سبز، سیاسی و معترض کرده است.
۴- از به کار گیری مدام دو احمد دوست داشتنی یعنی جنّتی و خاتمی در جایگاه خطبههای نماز جمعه متشکّرم. اینها با سخنانشان میتوانند هر آرامشی را به بحران تبدیل کنند، این روزها شجونی و نمایندگان شما در نهادها هم با قوّت به آنها اضافه شدهاند، با آرامش، جنبش سبز ضعیف میشود ولی این دوستان میتوانند بر تنور اعتراضات بدمند و الحق که از پس آن خوب برآمدهاند.
۵- اینکه مرتضوی به خاطر کهریزک متّهم است ولی سر از یک مقام دولتی درمیآورد بسیار خوب است، اگر واقعاً به خاطر آن فجایع کسی تنبیه میشد، ممکن بود به وجود اندک عدالتی در دستگاه قضایی پی برد، حالا راحتتر میشود از نبود عدالت و وجود منطق خودی-غیرخودی در نظام سخن گفت.
۶- هاشمی رفسنجانی محور تعادلی است که با آمدن به سوی یک طرف میتواند آنرا سنگینتر کند. او یکبار در دوران اصلاحت، با نادانی چند نفر کمی از اصلاحطلبان دور شد و نتیجهاش را همه دیدند، دوستداران شما و برخی دیگر مانند محمّد یزدی در حال طرد او از نظام هستند؛ به گمانم کار بسیار نیکویی است. من پیشتر هم گفتم که سه عامل سرنوشت جنبش سبز را معلوم میکنند: یکی اجرای نادرست یارانهها و تورّم لجام گسیخته، دوّم مناقشهی هستهای و سوّم هاشمی رفسنجانی. اوّلی فعلاً به حال تعلیق درآمده و دوّمی هم گرچه شما آمادهی باجدادن هستید ولی طرفهای دیگر به کمتر از تسلیم علنی راضی نیستند و تهدید همچنان باقی است ولی مورد سوّم را خوب دارید عمل کنید. اگر تهدید به دادگاهی کردن فرزندانش را زودتر عملی کنید، بیشتر مایهی امتنان خواهد بود.
۷- بخش رسانهای شما بیهمتاست. پخش گزینشی سخنان رهبر فقید در مخالفت با مجاهدین خلق که به کشتار مردم بیدفاع روی آورده بودند و ربطدادن آن به مردم معترض به انتخابات نهایت ناشیگریست ولی ضرغامی همچنان بر آن اصرار میورزد و چه بهتر که چنین میکند. پیشتر نقل قولی آوردم از غلامعلی رجایی که شریعتمداری یکتنه، آش سازشی را که خاتمی و مراجع داشتند برای موسوی میپختند- و چه بسا موفّق میشدند- بر زمین ریخت؛ میدانید که چقدر بابت این کار برادر حسین شادمان شدم؟ دوستان شما در صداوسیما تمام تاریخ انقلاب را رها کردهاند و به جای پرداختن به بهمن پنجاه و هفت، به اردیبشهت و خرداد شصت پرداختهاند که تا جایی که یادم میآید در سالهای گذشته بیسابقه بوده است. صداوسیما با سکوت دربارهی اعتراضات اخیر و پخش برنامههای عادی خیلی راحت میتوانست کشور را آرام نشان دهد ولی وقتی همهی برنامههای سیما از «فتنه» میگویند؛ فتنهی بینوا اگر وجود هم نمیداشت، به وجود میآمد.
۸- به گمان من هنوز هم نام خمینی میتواند معجزه کند، حالااگر سیّد روحالله نبود، سیّد حسن. حملهی طرفداران شما به او میتواند او را از یک معترض خاموش به یک معترض فعّال تبدیل کند، از اینکه جلو آنها را نمیگیرید ممنونم.
۹- تک تک سخنان شما به نفع جنبش سبز است، به دو نمونه از آن اشاره میکنم، اوّل: شما وقتی به دوستدارانتان میگویید که هرکس شفّافسازی نکند، به دشمن کمک کرده است، ناخودآگاه اکثر مراجع تقلید را کمککار دشمن معرّفی میکنید واین خیلی خوب است. دوّم: وقتی شما خود و مخالفان خود را به دو گروه مسلمانی که نماز میخوانند در جنگ جمل و مانند آن تشبیه میکنید، بار بزرگی را از روی فعّالان سبز برمیدارید چون تا پیش از این همه از نامسلمان بودن آنها – با توجّه به وقایع عاشورا- میگفتند ولی حالا معلوم شد که دو گروه متدیّن هستند، میماند اینکه کدامیک در جبههی حق و کدامیک در جبههی باطل هستند که خوب اینجا اندک اختلاف نظری هست. ادبیات شما از سر اقتدار و آمرانه است و این امر جوانانی را که از اینگونه سخن گفتن یک حاکم خوششان نمیآید خشمگین میکند. یکی از موتورهای نظری جنبش سبز، نقد و اعتراض به سخنان تند شماست، به این رویّهی خود ادامه دهید.
۱۰- من پیشتر« ده توصیه» به شما کرده بودم، سپاسگذارم که نه تنها آنها را نادیده گرفتید، بلکه آسهای جدیدی رو کردید. بدون ابتکارهای شما یا با عمل به آن ده توصیه، جنبش سبز خاموش یا ضعیف شده بود. من شهادت میدهم که اگر معیار سبزبودن را میزان اثرگذاری بدانیم، شما فعّالترین و تأثیرگذارترین فرد در به راه انداختن و تداوم جنبش سبز هستید.
هر فصل، شاعران خود را دارد؛ بلوغ، زنانگی، شکست، عرفان، مبارزه و... . فصل دگرگونی و تغییر اجتماعی هم شاعران خود را دارد و زندهیاد جعفر کوشآبادی یکی از آنهاست که در گذشته به مناسبت، دو شعر« در پیادهرو کنار دانشگاه» و « چرا به کوچه نیایم؟» را از ایشان گذاشتم. آخرین اشعار او که در ایراندخت چاپ شد گرچه به صراحت دو شعر بالا نیست امّا هم سویهی اجتماعی را از دست نداده و هم دارای نمادپردازی و ابهامیست که آنها را شعرتر میکند.
۱
گل،
راز خواندن را
از پرنده پنهان میکرد
پرنده یک نفس آواز خواند و خواند
که در سرخی فلق
دهان غنچه به پاسخ گشوده شد
۲
مرگ از پس شبی دراز
در خلوتی که برگزیدهام اکنون
از صافی سکوت گذر کرده است و آمده است.
شانه به شانهی من ایستاده است.
امّا به رغم او دنیای من
سرشار روشنایی آب است و آینه است.
۳
ماندابها
غوکان هرزهدرا
تکثیر میکنند
آوازهخوان کجاست؟
علی مطهّری در نامهای به موسوی او را متّهم به «لغزش سيلسي» کرده و تمام اتّفاقات چند ماه اخیر را به جای اینکه به نیروهای بسیج، نظامی، انتظامی، شورای نگهبان و قوّه قضائیّه و مسؤول آنها در قانون اساسی یعنی رهبر منتسب کند به رئیسجمهور منتسب کرده است! از این بالاتر او عقیده دارد که رهبر در صورت فراغت با احمدینژاد که به او از هاشمی هم نزدیکتر است( ر.ک خطبهی ۲۹ خرداد) برخورد خواهد کرد. چرا او متوجّه بدیهیّات آشکاری که نادیده گرفته نیست؟
پاسخ:
مقدّمهی اوّل: در معارف اسلامی بر پاک بودن لقمه و درآمد مؤمن بسیار تأکید شده است. لقمهی شبههناک فکر را زایل میکند به گونهای که انسان واضحات را نیز برعکس میبیند و به طرف نتیجهگیریهای نادرست کشانده میشود.
مقدّمهی دوّم: علی مطهّری با چاپ یادداشت «افراط در ردّ صلاحیّتها» در روزنامهی اعتماد ملّی ۱۶ بهمن ۸۶ از ردّ صلاحیّتهای گستردهی شورای نگهبان انتقاد کرد ولی خود او در همان انتخابات به مجلس راه یافت یعنی انتخاباتی که عدّهای از رقیبانش به اعتراف خودش حذف شده بودند. طبعاً اصلاً نمیتوان تضمین کرد که اگر آن محذوفان در انتخابات بودند، مطهّری یا هرکس دیگر الآن «قطعاً» در مجلس میبود چون ممکن بود که در رقابت با آنان رأی نیاورد؛ پس مطهّری در یک رقابت نابرابر به ناحق واجد جایگاه نمایندگی مجلس شده و از درآمد این جایگاه به ناحق اشغالشده استفاده میکند.
چند روز پیش بازدیدکنندهای با نام «فرید» به ایمایان آمد و گفت که گفتگویی با مهدی جامی داشته که خیلی نتایج امیدوارکنندهای در پی نداشته است و میخواهد با من به دلیل داشتن مبانی مشترک فکری بیشتر وارد گفتگو شود. در پاسخ گفتم که در تبادل نظرهای اینچنینی، نفس همسخنی دستاورد بزرگی است و نباید به دنبال نتایجی مانند اقناع سریع مخاطب بود. نشانی خواست، من هم نامهای نوشتم و اعلام آمادگی کردم ولی خبری نشد. چند نامهی دو طرف به هم را در سیبستان لابد دیدهاید، نمیدانم چرا بحثها این روزها به سرعت سیاسی میشود، در حالیکه آغاز نامهنویسی پیرامون نظرات هاشمی رفسنجانی دربارهی فقه بود، ناگهان سر از انتخابات و ولایت مطلقه و جنگ جمل درآورد! البتّه پاسخ جامی به دوّمین نامهی سیّد در این امر بیتأثیر نبود. اگر خود فرید (یا سیّدمجتبی به روایت جامی) با من وارد گفتگو میشد طبعاً مفصّلتر به موضوع میپرداختم ولی حالا بحث دربارهی فقه و رفسنجانی را باز میگذارم تا اگر دوست طلبهی ما خواست به آن بپردازیم پس فقط به بخش سیاسی آن- که میشود سه نامهی پایانی با محوریّت نامهی آخر که سخنان خود را در آن خلاصه کرده- نگاهی میافکنم. جامی بیشتر نظر خود را در رویارویی با او توضیح داده است ولی من میکوشم به روش همیشگی خود یعنی نگاه به مفروضات بحث طرف مقابل، عیارسنجی آنان با معیارهای مشترک و چگونگی استدلال با آن مفروضات بپردازم. ابتدا سخن یا مضمون سخنی از او را میآورم سپس نظر خودم را:
۱- «رفتار سیاسی ائمه(ع) معیار اصلی شناسایی حلال و حرام افعال سیاسی همهی ماست.»
درست این است:« رفتار سیاسی ائمّه معیار اصلی شناسایی حرام و حلال افعال سیاسی معتقدان به آنهاست» شاید این یادآوری، ریزبینی زائدی به شمار آید ولی اگر باور کنیم که بسیاری الآن در ایران یا اهل سنّت هستند یا اعتقادی به امامان شیعه ندارند، کمی از این عمومیّت در حکمدادن کوتاه بیاییم. من البتّه به درسآموزی از حیات امامان اعتقاد دارم و به سخنانی مانند «آن اعمال متعلّق به هزاروچهارصد سال پیش بود» انتقاد دارم. آن اعمال، تشخیص صحیح امامانی معصوم در ظرف زمان مختلف با امروز بود، با شناخت ثابت و متغیّر و به دست آوردن قانون یا فرمول عملی آنان و گذاشتن متغیّر زمان حاضر، میتوان از آن اعمال برای امروز بهره برد. این نکته را هم در پایان میگویم که ایشان میگوید ائمّه ولی فقط به یکی دو مورد از زندگی سیاسی امام علی اشاره میکند ولی تفسیر گفتار و کردار این بزرگان جز با بررسی کامل سیصدسال ابتدای تاریخ اسلام به دست نمیآید.
۲- «امیرالمومنین پس از تصدی حکومت در مقابله با پیمان شکنانی که امنیت جامعه راتهدید میکردند با خشونت رفتار کردند.»
خشونت مجاز از ابزار مشروع هر حکومتی برای ادامهی بقا و ثبات است، پلیس و نیروهای نظامی هر کشور برای دفع متجاوزان یا اخلالگران به خشونت متوسّل میشوند. ظاهراً هدف از طرح این بند، مقایسه با وضعیّت کنونیست. در جواب باید گفت که خوارج دو گونه برخورد با امام علی داشتند، یکی برخورد فکری و نظری تا حدّ تکفیر و ناسزاگویی در مسجد و در حضور امام و دوّم سلاح برداشتن. در مورد اوّل ایشان گفت که شما آزادید و سهم شما از بیتالمال هم محفوظ است تا زمانی که شمشیر برنداشتهاید. زمانی هم که به جنگ آمدند ایشان مجبور به دفاع شد، ابتدا آنان را نصیحت کرد که قسمت بزرگی از آنان از صفوف جنگ خارج شدند و سپس با باقیماندگان جنگید. سیره و روش حاکمان ایران آیا با منش و روش علی میخواند؟ اینکه کدام طرف بر حقّند را کنار میگذاریم، الآن کسی میتواند از رهبر انتقاد کند؟ آیا روزنامهای را به دلیل چاپ نامهی سرگشاده و مؤدبانهی مرحوم یدالله سحابی به رهبر نبستند؟ آیا کمترین انتقاد به ایشان جزایش زندان نیست؟ اگر خشونت در برخورد با منتقد نظری تبعیّت از سیرهی علی است که آنرا به ما نشان دهید؛ اگر نیست، خروج از عدالت و رفتار علوی است و برای ولی فقیه خودخوانده مشروعیّتی باقی نمیماند.
۳- «خشونت در برابر اکثریت و ریزش پایگاه اجتماعی دلیل عدم حقانیت فعل حاکم اسلامی نیست»
در عجبم از اینکه دوست طلبهی ما بیشتر بودن سپاه مخالفان علی را به معنای اکثریّت مخالفان علی گرفته است! امام علی خلیفهی مناطق بسیار گستردهای از شرق ایران تا قسمتهای وسیعی از آفریقا بود، سپاهیان مخالف که نمایندگان تمام مناطق سرزمینهای اسلامی نبودند تا ثابت شود اکثریّت مردم آن زمان با علی مخالف بودند. بیشتر بودن یکی از دو طرف در میدان جنگ چیزیست و بیشتر بودن پایگاه اجتماعی یکی از دو طرف چیز دیگر. در مورد روایات تاریخی هم باید با احتیاط برخورد کرد، ایشان با قطعیّت از بیشتر بودن سپاه جمل و صفیّن نوشتهاند ولی روایات تاریخی سپاه جمل را از سه هزار نفر تا سی هزار نفر میگوید که سیهزار آن خیلی موثّق نیست و سپاه امام را از شانزده هزار نفر تا بیست هزار نفر. صفّین هم جنگ معاویه با علی بود که حاکم یکی از استانهای زمان عثمان بود که حاضر نشد به فرمان علی گردن نهد و ابداً سپاهیان او نمایندهی اکثریّت مسلمانان نبودند.(برای دیدن روایات تاریخی از آمار سپاهیان امام در جنگهای سه گانه به اینجا و و منابعی که معرّفی کرده است، مراجعه کنید)
تمام اینها به کنار، مقایسهی محاربان و باغیان زمان امام معصوم با معترضان به انتخابات در ایران بسیار نابجاست. در ایران تا کنون هم سران سبز با خود رهبر کاری ندارند و در پی اجرای صحیح قانون اساسی و روشنشدن حقایق هستند ولی پاسخ آنان سرکوب، برخورد فیزیکی، زندان و تهمت بوده است.
۴- «طلحه و زبیر در پی خونخواهی عثمان بودند ولی امام در پاسخ آنان فقط جنگید»
آنان ابتدا لشکر راه انداختند و بصره را تصرّف کردند و آدم کشتند نه اینکه اوّل خونخواهی کنند و پس از ناامیدی دست به سلاح ببرند. امام بارها برای آنان پیک فرستاد ولی آنان به پیکها جواب رد دادند و آخرین نفر آنان را که برای داور قرار دادن قرآن رفته بود کشتند و طلحه به امام علی که خود برای گفتگو رفته بود، چنین جواب داد که ما از تو دو امر را میخواهیم، یکی اینکه قاتلان عثمان را به ما بدهی و دوّم اینکه کنار بروی تا شورای مسلمین خلیفه را انتخاب کند و اگر هر دو را نخواهی ما شمشیر میکشیم! میبینید که مسأله به آن سادگی که سیّد میگوید نیست. امام علی بعدها گفت که طلحه برای این به خونخواهی عثمان برخاست که خون عثمان را از خودش نخواهند چون خود او یکی ازمتّهمان قتل عثمان بود( نهجالبلاغه، خ ۱۷۴). برای مطالعهی بیشتر رجوع به کتب تاریخی الزامی است ولی برای آگاهی اجمالی میتوان به اینجا و اینجا مراجعه کرد.
۵- «اگرشما مرجعیت مطلق رفتار معصومین را در تمامی عرصهها اعم از عبادی و سیاسیبپذیرید به این سادگی نمیتوانید درباره عدالت و فاسق بودن رهبر ایران حکم کنید»
من بر عکس سیّد طلبه معتقدم که به سادگی میتوان:
الف. امام علی اعمالش طابق النعل بالنعل با شریعت موافق بود ولی گاهی هم به مصلحت عمل میکرد. مطلحت ایشان تنها شامل برخی امور عبادی یا اجتماعی میشد ولی «عدالت» را هیچوقت زیر پا نمیگذاشت، به بیان دیگر برای ادامهی حکومت و بالانگرفتن نارضایتی مبارزه با نماز تراویح را خیلی لازم نمیدانست ولی ظلم را هرگز نمیپذیرفت و حتّی به قیمت از دست دادن حکومت راضی به زیر پا گذاشتن عدالت نبود.( برای مطالعهی بیشتر حتماً به اینجا مراجعه کنید)
ب. آقای خامنهای بارها و بارها شاهد عدم احقاق حق مظلومان و اولیای دم بود و سکوت کرد، از مواردی که بالا گفتم بگیرید( حبس و زندانی کردن مخالفان نظری خلاف سیرهی امام علی) تا پیگیری نکردن جریان قتل زهرا کاظمی و از آن واضحتر قتلهای زنجیرهای که به شهادت بسیاری به فتوادهندگان خاصّی از نزدیکان ایشان میرسید ولی ایشان با گفتن اینکه« نمیخواهم پای روحانیّت به موضوع باز شود» جلو آنرا گرفت. حتّی اگر این نقل قول را نپذیریم ولی واضح است که خون آن مقتولان به علاوهی سیّداحمد خمینی که به تصریح نیازی خطاب به سیّدحسن خمینی به قتل رسید، عملاً پایمال شد و کسانی که متّهم به صدور فرمان قتل یا مباشرت در انجام آن بودند، بدون پیگیری ماندند که سهل است، به مقام و منصب رسیدند و یا در کمال آسودگی روزگار گذراندند.
ج. نتیجهگیری از بند الف و ب بسیار آسان است.
۶-« نظرامام خمینی چیز دیگری بود. نامه ایشان به آقای خامنهای گویای ابعاد اینولایت مطلقه است و هیچ ربطی هم به استبداد ندارد. ایشان ولایت فقیه رامافوق تمامی احکام اولیه اسلام میدانستند»
نقد نظر آیتالله خمینی باشد برای بعد (زمانی که به داوری دربارهی نوشتههای جوادی آملی و حائری یزدی بنشینم) ولی امام خمینی که جزو معصومین نیست؛ هست؟ پس به صرف امام خمینی بودن قول ایشان حجّت نیست. ایشان یکی از فقیهان دوران غیبت هستند که نظرات شاذّی در مورد ولایت فقیه به نسبت دیگران دارند.
از سوی دیگر یک حقیقت محض مانند پیامبر بودن محمّد بن عبدالله (ص) در هنگام نوشتن پیمان با مشرکین مکّه به دلیل اعتراض آنان از پیماننامه حذف شد، اگر ولایت مطلقه را وحی منزل هم بدانیم، در قانون اساسی فعلی و در اصل ۱۱۰ قید خورده و مقیّد شده است. یک کلمهی «مطلقه» نمیتواند باعث شود که این اصل- بلکه تمام اصول قانون اساسی- را تزیینی بدانیم. یک طرف پیمان مردم هستند که هیچیک این برداشت را از قانون اساسی ندارند که ولی فقیه به اتّکای همین یک کلمه میتواند هر کار خواست بکند تا ولایت مطلقه متفاوت با استبداد باشد. لااقل عدالت که میتواند این اطلاق عجیب و غریب را قید بزند.
۷-« دراصطلاح فقهی این معنا در برابر ولایت مقیّده مطرح میشود. برخی ولایت فقیهرا تنها در امور خاصی که از آن به حسبه تعبیر میشود معتبر میدانند.»
ایشان ولایت مطلقه را در برابر مقیّده دانستهاند...الخ. تفاوت ولایت فقیه آیتالله خمینی با دیگر فقها مثل آیتالله خویی از زمین تا آسمان است، ولایت فقیهی که جز بر صغار و مجانین نیست کجا و ولایتی که جزو اصول دین شمرده میشود و شامل تمام مکلّفان بالغ و عاقل حتّی آنان که به این نظریّه باور ندارند یا مقلّد حاکم وقت نیستند یا دیگر مسلمانان غیر شیعه میشود کجا؟ بیست سال است که به آقای خامنهای «ولیّ امر مسلمین جهان» گفته میشود و ایشان سکوت کرده است. ایشان چه ولایتی بر مردم مصر و مراکش و اندونزی دارد؟ طبق کدام برداشت فقهی؟ خلط بین ولایت تکوینی امامان معصوم و ولایت فقهی امری عادی نیست که با آمدن یک لفظ کوچک«مطلقه» بگوییم در بازنویسی فلان شد و صورت مسأله عوض شد.
۸- «یکی دانستن ولی فقیه با امام معصوم» تا اینجا بحث بر سر قانون و حکم فقهی بود ولی تشخیص مصداق و موضوع به عهدهی مکلّف است هم صلاحیّت کسی که به ولایت فقیه میرسد( الف) و هم احکام و اعمال ولی فقیه(ب).
الف. (صلاحیّت ولی فقیه) چنین کسی باید واجد شایستگیهای علمی و رفتاری باشد و طبق قانون اساسی مجلس خبرگان منتخب مردم بر کار وی نظارت کنند تا مبادا این شایستگی را از دست بدهد، دربارهی شایستگی علمی ایشان به این مقاله از محسن کدیور مراجعه کنید و دربارهی نظارت مجلس خبرگان هم دو نکته شایان گفتن است:
اوّل: به سخنان اخیر نمایندگان ایشان که عزل وی را ناممکن دانستهاند و با سکوت ایشان مواجه شدهاند، مراجعه کنید. این یعنی ایشان به نقض قانون اساسی (اصول مربوط به عزل ولی فقیه) راضی هستند و همین یکی از دلایل خروج از عدالت ایشان به دلیل پیمانشکنی است مگر اینکه بگوییم همان یک لفظ «مطلقه» که یک گوشهی قانون اساسی آمده میتواند تمام اصلهای دیگر را بلااثر کند!
دوّم: نظارت استصوابی ایشان دامن خبرگان را هم گرفته است. اینان نمایندگان اصلی مردم نیستند و در حقیقیت رهبر با دو واسطه دوام خودش را ابدی کرده است. حکم ولی فقیهی طبق قانون اساسی نافذ است که برگزیده و مؤیّد از سوی نمایندگان ملّت باشد نه نمایندگان دستچینشده به وسیلهی منتخبان خود در شوران نگهبان. چه کسی میگوید اگر روحانیان آزادانه در مجلس خبرگان انتخاب شوند، او باز رهبر خواهد بود؟
ب.(اعمال ولی فقیه) من پیشتر یکی نبودن امام و فقیه را در ایمای « تشیّع بنیاسرائیلی» باز کردهام. هر شیعهای«موظّف» است به محض دیدن امری که خلاف دستور خدا و رسولش باشد با فقیه مرجع خود مخالفت کند و تشخیص این امر با خود مکلّف است و تقلیدبردار نیست. در دوران ما مغالطههای زیادی صورت گرفته که یکی از آن همین یکی دانستن غیرمعصوم با معصوم است. اگر شیعهای و یقین به عصمت و امامت کسی آوردی باید در برابر او خاضع باشی ولی غیرمعصوم هر آن، در معرض نقد و سنجش و داوری شیعیان است و این تصریح امام عسکری است نه گفتهی من.
سالها پیش از آیتالله سیستانی استفتایی دربارهی تبعیّت از ولی فقیه شد که ایشان گفت که چنین کسی واجب الاتّباع است مگر آنکه حکمی خلاف دستورات خدا و رسولش بدهد. ابتدای این فتوا اشاره به اوایل سخنان امام عسکری داشت و انتهایش به پایان حدیث آنجا که به تفاوت شیعیان و قوم یهود اشاره میکرد؛ کیهان این فتوا را با حذف بخش پایانی آن چاپ و منتشر کرد غافل از اینکه حسین شریعتمداری فتوای سیستانی را دوپاره نکرد بلکه سخنان امام معصوم را دوپاره کرد. چنین کاری که عملاً توسّط تمام جانفدایان رهبر در دو دههی اخیر به عنوان یک پروژه دنبال شده است (یعنی برداشتن فرق بین معصوم و غیرمعصوم) حتماً نتایج تکوینی در پی خواهد داشت که این چند ماه اخیر- از دید من- طلیعهی چنین نتایجی است.