چرخ عصّاری قدرت

                                                                                                                شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲

ما که سّنمان قد نمی‌دهد ولی پدربزرگهای ما از راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکّرشکن شیرین‌گفتار و عیّاران غیرطرّار نقل می‌کنند که در دهه‌ی طلایی شصت کتابهای مصوّر خوبی برای کودکان و نوجوانان به طبع می‌رسید که در برهوت فقر فکری ناشی از انقلاب فرهنگی غنیمت بود. یکی از آنها را که بالا مشاهده می‌کنید نامه‌ای خیالی است به شاهزاده رضا پلوی که نه، رضا شاه دوّم به قلم سیّداحمد سکّاکی.

  

کتاب داستان مزرعه‌ی حیوانات را به شکلی دیگر بازنویسی می‌کند. رضا پهلوی در یک جهان موازی یا تاریخ مجازی در ایران به سلطنت می‌رسد و قول می‌دهد که من با بقیّه‌ی شاهان فرق دارم و خودکامه نیستم و بنا بر مشورت با مردم و نخبگان دارم و ایرانی متفاوت خواهم ساخت. پس از مدّت کوتاهی اشکالهایی پیش می‌‌آید و به تدریج تحت تأثیر اطرافیان  تصمیمهایی متفاوت با آنچه ابتدا قول داده بود می‌گیرد و اعتراضها به ایران جدید بالا می‌گیرد و به انقلابی دیگر می‌انجامد و روزی نو و روزی از نو.

  

با سخنان مسیح علی‌نژاد درباره‌ی رفتار رضا پهلوی در آن جمع کذایی یاد این کتاب افتادم که چه زود از عدم رغبت به قدرت و جمهوری را بهترین روش حکومت دانستن به اینجا رسیدیم. فراموش نکنیم که ایزدنشان معظّم (رض) نیز از گریستن به حال ملّتی که رهبری چون او داشته باشد به وضع فعلی رسید. زمان به سرعت نور می‌گذرد و آنچه ثابت به نظر می‌رسد چرخ عصّاری اهل قدرت در ایران است و مردمی که دراین میان شیره‌شان کشیده می‌شود.

اوّلین استاد امریکایی

 تا اسکار ۲۰۲۴ -۲                                                                                   چهارشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۲

تا حدود ده سال پیش گذشته از برخی استثناها، فقط فیلمی مثل (Fifty Shades of Grey) می‌توانست فروشی بالاتر از حدّ معمول داشته باشد بی‌آنکه جزو فیلمهای ابرقهرمانی باشد. آن را هم بیشتر به خاطر تصاویر اروتیکش ارزیابی می‌کردند. اگر ده پانزده سال پیش فیلمی همچون (Maestro) ساخته می‌شد و ۴۵ میلیون می‌فروخت جای خوشحالی داشت ولی ۴۵۰؟ حتماً شوخی بامزّه‌ای بود.

 

در واقع امسال سال شکست فیلمهای ابرقهرمانی زیادی بود که گرچه در ظاهر فروش بالایی داشتند ولی با حساب هزینه‌ی ساخت و تبلیغات جز ضرر نبودند؛ این واقعیّت را که کنار فروش بالای باربی و اپنهایمر و استاد بگذاریم، به نتایج دیگری می‌رسیم. درباره‌ی آن زیاد نوشته‌اند ولی به نظرم مهمترین دلیلش بالا رفتن کیفیّت سریالهای تلویزیونی است. تماشاگر امروز داستانهای قوی و جذّاب زیادی می‌بیند و دیگر با مقداری جلوه‌های ویژه و چند بازیگر معروف و یک خط داستانی تکراری به سالنها کشیده نمی‌شود. دلایل این نوع فروش زیادند ولی مهمترینش به نظرم همین باشد.

  

فیلم استاد نه درباره‌ی خطّ زندگی لئونارد برنستاین است و نه به طور مشخّص درباره‌ی زندگی زناشویی یا حتّی حرفه‌ای او؛ ملغمه‌ای از تمام اینهاست. اینکه چرا بردلی کوپر برای ایفای نقش انتخاب شد با توجّه به شباهتش به استاد فقید جای تعجّب ندارد ولی اینکه چرا به عنوان کارگردان برگزیده شد را باید از تهیّه‌کنندگان این فیلم پرسید. البتّه با کمال تعجّب کارگردانی کوپر از بازیگری او خیلی بهتر است. فیلم به وضوح سعی می‌کند که مشخّصات فیلمهای به‌اصطلاح هنری را داشته باشد. طولانی‌بودن بسیاری از نماها، شیوه‌ی روایت و وصل شدن سکانسها به هم، کمتر در فیلمهای هالیوودی دیده می‌شود. با احترام به کارگردان فیلم به گمانم اسپیلبرگ و اسکورسیزی نقشی بسیار بیشتر از تهیّه‌کنندگی در این فیلم داشته‌اند.

 

بازیگری کوپر امّا چنگی به دل نمی‌زند. او نقشش را منفعل و شرمسار بازی می‌کند؛ شاید شرمسار از گرایش جنسی و رابطه‌هایش در برابر همسرش. آنچه ما البتّه از برنستاین دیده‌ایم قاطعیّت و قدرت اراده است که -بدون قضاوت زندگی خصوصی او- کوپر لااقل می‌توانست در میان جمع او را اینگونه نمایش دهد. برنستاین صدایی بم و از ته گلو داشت ولی صدای بردلی کوپر همان صدای زیر همیشگی مثل فیلمش با لیدی گاگاست. او می‌توانست دست‌کم روی صدایش کار کند. با تمام اینها برای شخص او این فیلم حتماً دستاورد بزرگی است و تماشای خود فیلم هم برای علاقمندان موسیقی کلاسیک جالب خواهد بود. از رهبری ارکستر و پیانوزدنش هم ایراد گرفته‌اند (مثلاً این دو موزیسین بانمک کره‌ای) ولی او بازیگر است نه موسیقیدان و آن صحنه‌ها را توانسته در بیاورد. با توجّه به اینکه کوپر در نگارش فیلمنامه هم نقش داشته، اشکال در نفس شخصیّت‌پردازی اوست.

 

اینها در صورتی است که خیلی به سازندگان فیلم سخت نگیریم و گرنه با توجّه به اینکه با موسیقی کلاسیک سروکار داریم یعنی -از دید نگارنده- عالی‌ترین شکل ظهور یک رشته‌ از هنر در حیات انسانی، باید با فیلم جور دیگری برخورد کنیم. لئونارد برنستاین نه فقط در امریکا بلکه در سرتاسر جهان به واسطه‌ی نقشش در آوردن موسیقی کلاسیک به میان فرهنگ عامّه بسیار سرشناس و خوشنام است. فیلم سلسله درسهای او که در اینترنت موجود است و ترجمه‌ی آن در ایران (کتاب «تجزیه و تحلیل موسیقی برای جوانان») بسیاری را با موسیقی کلاسیک آشنا کرده است. روایت او از شکل‌گیری موسیقی سمفونیک امریکایی بسیار جذّاب است: روزگاری بود که موسیقی کلاسیک امریکا در انحصار مهاجران اروپایی بود که با خود گرایشهای ملّی خویش را به امریکا می‌آوردند. حتّی سمفونی «دنیای نو» دورژاک -که قرار بود با الهام از موسیقی بومی امریکا نمونه‌ای از موسیقی امریکایی باشد- ردپای موسیقی اسلاو را در خود دارد. تأثیر موسیقی جاز بر شکل‌گیری سمفونی امریکا و سفر دور و دراز موسیقی افریقا و ریتمهای لنگ آن سرزمین توسَط برده‌ها به مزارع پنبه سپس موسیقی جاز و در نهایت موسیقی کلاسیک، استعاره‌ای یکّه و بسیار پرمعنا از شکل‌گیری ِنه تنها موسیقی امریکا بلکه فرهنگ امریکاست. 

 

پیشین: اپنهایمر؛‌ یک مغالطه‌ی اتمی

اقلیّت خوب

                                                                                                                  جمعه ۲۷ بهمن ۱۴۰۲


خاتمی: اصلاح‌طلب واقعی با انتخابات، با حاکمیّت و به‌خصوص با مردم قهر نخواهد کرد. برعکس دلش می‌خواهد در کنار مردم، با مردم و به نفع مردم عمل کند. این قدرت حاکم است که با اصلاح‌طلبی قهر کرده است.

  

- درباره‌ی همین یک عبارت خاتمی می‌توان حرفها زد، به ویژه درباره‌ی رابطه‌ی اصلاح‌طلبان با «حاکمیّت» و با «انتخابات» ولی اینها را فعلاً کنار می‌گذارم و به رابطه‌ی آنها با مردم می‌پردازم.

 

می‌دانیم که واژه‌ی «مردم» واژه‌ای است که خیلی راحت به کار می‌رود و می‌توان از آن به سادگی سوءاستفاده کرد. باز هم می‌دانیم که در کنار مردم بودن الزاماً به معنی پیروی بی‌چون‌وچرا از آنان نیست چرا که مردم (اینجا: ‌اکثریّت جامعه) می‌توانند خطا کنند و سیاستمدار واقعی تابع اکثریّت خطاکار نمی‌شود زیرا گرچه در میدان عمل رأی اکثریّت ملاک است ولی از لحاظ نظری درست و غلط‌بودن ربطی به بیشتر یا کمتربودن پیروان یک نظر ندارد. 

 

 پرسش اینجاست که اگر اکثریّت «مردم» به این نتیجه برسند که کاری کنند یا نکنند، ‌اصلاح‌طلبان تا کجا حاضرند که با آنان و در کنار آنان باشند؛ مثلاً اگر اکثریّت جامعه -به هر دلیلی- انتخابات را در شرایط فعلی امری بیهوده بلکه مهر تأییدی بر ناراستی‌های حاکمیّت دیدند، بین کنار مردم بودن و انتخابات (یعنی دو خط قرمز خاتمی) کدام را انتخاب خواهند کرد؟ این پرسشها را می‌توان جور دیگری هم پرسید و گفت که در وقایع چند سال گذشته (۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱) آنان چقدر کنار مردم معترض بودند؟ طبعاً منظورم همراهی و هم‌نظربودن با مردم نیست ولی بین دو قطب اعتراض مردم و سرکوب حاکمیّت نمی‌توان فقط گفت که من با هر دو قهر نیستم. 

 

ناگفته نماند که «مردم» نباید فقط عامّه‌ی مردم یا «عوام» در نظر گرفته شوند؛ قشر عظیمی از صاحب‌نظران داخل و خارج که الزاماً برانداز هم نیستند، به بن‌بست رسیدن سیاست در ایران با حاکمان فعلی را گوشزد کرده‌اند و موضع‌گیری شفّافی درباره‌ی وقایع داخلی داشته‌اند و ماجراجویی‌های خارجی ایران از یمن و سوریه و فلسطین تا اوکراین و دیگر مناطق را نقد کرده‌اند که بیانیّه‌نویسان «اقلیّت خوب» از سیاست‌بازان حرفه‌ای گرفته تا چند استاد متوسَط دانشگاه در برابر آنان وزنی ندارند. 

 

برعکس گفته‌ی خاتمی قدرت حاکم با اصلاح‌طلبان قهر نکرده بلکه آنان را طرد کرده است. نخبه‌ها و متوسطّان را حذف و گروه بی‌خاصیّت و ناشناسی را شرف حضور در انتخابات داده تا «اقلیّت خوب» باشند. گرچه اقلیّت خوب در بیانیّه‌ی اصلاح‌طلبان گروه کوچکی است که قرار است از دید معیارهای جهان سیاست و برای مردم «خوب» باشند ولی در عمل آنان تلاش می‌کنند که برای حاکم یک «اقلیّت خوب» باشند. در ضمن با توجّه به اینکه حاکمیّت قدرت را به طور کامل در دست دارد و نه تنها با اصلاح‌طلبان بل به گفته‌ی خاتمی با نفس «اصلاح‌طلبی» قهر کرده است، چگونه باز هم می‌توان دم از اصلاح‌طلبی زد؟ این پرسش استفهامی است نه الزاماً انکاری؛‌ اگر کسی می‌تواند، جواب بدهد.

 

یادآوری و تکرار تاریخ: دستاورد اصلاح‌طلبان از رضایت‌دادن به یک «اقلیّت قوی» در برابر ردًصلاحیّتهای گسترده در سال ۸۶ چقدر بود؟

شاید جواب در تحلیل رسیدن از «اقلیّت قوی» به «اقلیّت خوب» نهفته باشد.

ایماگویه‌های نلسون ماندلا

                                                                                                              سه‌شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲

هیچ موضوعی سیاه و سفید نیست.

 

وقتی آب به جوش آمد، احمقانه است که آتش را خاموش کنیم.

  

خشم مانند نوشیدن زهری است که فکر می‌کنی دشمنت را از پا در خواهد آورد.

 

دلاور کسی نیست که نمی‌ترسد بلکه کسی است که بر آن غلبه می‌کند.

 

آزادی رهایی شخص از قیدوبند نیست، احترام و پاسداشت آزادی دیگران است. 

  

برای درک اینکه چقدر و چگونه تغییر کرده‌اید، هیچ چیز مفیدتر از بازگشت به مکانی که بدون تغییر مانده نیست.

   

مرا بر اساس موفقیتهایم داوری نکنید، بر اساس شکست‌هایی که بر آنها فائق شدم قضاوت کنید.

 

من قدیس نیستم مگر اینکه تعریف شما از قدیس این باشد: گنهکاری که به تلاش -برای بهترشدن- ادامه می‌دهد.

 

اگر با کسی با زبانی که می‌فهمد سخن بگویی سخنت به ذهنش وارد می‌شود ولی اگر با زبان خودش با او حرف بزنی سخنت به قلبش خواهد نشست.

 

هیچ ملّتی را نمی‌شناسید مگر اینکه درون زندانهایش بوده باشید. یک ملّت بر اساس رفتار با پایین‌ترین شهروندان فرودستش شناخته می‌شود نه بالانشین و مرفّه.

 

برنده آن رؤیاپردازی است که دست از تلاش برنمی‌دارد.

 

یکی از چیزهایی که هنگام مذاکره دریافتم این بود که تا تغییر نکردم نتوانستم کسی را تغییر دهم.

 

کسی که از تو بدش می‌آید از تو بدتر است، کسی که از تو بهتر باشد اصلاً اهمیّتی به تو نمی‌دهد.

 

اگر می‌خواهی ببینی دوستت به تو وفادار است یا نه، از او بخواه به دوست دیگری دروغ بگوید.


لحظات دشواری بود که امید من به انسانیّت به سختی در معرض امتحان قرار گرفت ولی اجازه ندادم که به مرز ناامیدی برسم چون سرانجامی جز شکست و مرگ در انتظارم نبود.

 

برای موفقیّت مهم نیست از کجا شروع کنی، مهم بلندای هدفی است که نشانه‌گذاری کرده‌ای.

  

قبل از اینکه موفق شویم، همیشه به نظر غیرممکن می‌آید.

 

پیشین: ایماگویه‌های کارل گوستاو یونگ

ترانه و درد مشترک

                                                                                                                 دوشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۲


در ایران که مهد شعر است، هر هنری آگاه یا نیاگاه متأثّر از شعر است چه رسد به موسیقی. شجریان در اواخر زندگیش که با موسیقی پاپ مهربان‌تر شده بود می‌گفت که معیار اصلی در این موسیقی کلام است و کلام خوب می‌تواند موسیقی خوب هم بیافریند. البتّه هر قاعده‌ای استثنا هم دارد. زنده‌یاد مشکاتیان می‌گفت که حتّی هنگام نوشتن یک موسیقی بی‌کلام به مصرعی از حافظ و سعدی یا یک رباعی از خیّام می‌اندیشم. 

  

ترانه‌های مطرح دنیا معمولاً از الگوهای خاصّی پیروی می‌کنند؛‌ مثلاً یک داستان خیالی را بازگو می‌کنند که می‌تواند خاطره یا حتّی خواب باشد. گاهی ارجاع ترانه به یک واقعه‌ی اجتماعی یا سیاسی است. گاهی ترانه نوعی حسب حال شخص خواننده است که در این گونه موارد باید به اندازه‌ی کافی برای شنوندگانش آشنا باشد تا مثلاً وقتی درباره‌ی رابطه‌ی گسسته‌اش با یکی از شرکای زندگیش می‌خواند، آنان درکی از پیش‌زمینه‌ی ماجرا داشته باشند. گاهی این ارجاعها به قدری آشکار است که نیازی به تعریف‌کردن داستانی نیست. ترانه‌ی «برای...» ارجاعهایی به اوضاع اجتماعی ایران فعلی بود و صرف تصوّر آن اشاره‌ها مساوی تصدیق وضع کنونی ما بود یعنی نیازی به آوردن فعل و فاعل اصلاً نبود؛ برای همین در میان انبوه ترانه‌هایی که در بحبوحه‌ی خیزش ژینا ساخته شد، بیش از همه دیده و شنیده شد.

 

ترانه‌ی «آشغال» شروین حاجی‌پور امّا در قیاس با «برای» خیلی لاغر است و به زحمت از حدّ شکوه و شکایت فراتر می‌رود. شروین حتّی اگر می‌خواست از روی دست خود بنویسد (بدون تکرار الگوی «برای») در یک‌سال گذشته انبوهی از رخدادها بودند که می‌توانستند مادّه‌ی خام ترانه‌اش شوند. آن ترانه حدیث نفس نبود و درد مشترک را فریاد می‌کرد ولی این ترانه نمی‌تواند شمول بیابد. جایزه‌ی گرمی حاجی‌پور سرمایه‌ی خوبی برای او و جوانان ناراضی شد. با کمی تأمّل و به‌کارگیری سلیقه‌ی بهتر، او باز هم می‌تواند صدای پسران و دختران ایران باشد.

 

پ.ن: ترانه‌ی «بهت قول می‌دم» همچنان می‌تازد و به‌ویژه در آسیای میانه به یک پدیده بدل شده و دویست میلیون را رد کرده است. خواننده‌های مطرح این خطّه هنوز آن را بازخوانی می‌کنند مثل این خانم. این خواننده‌ی اسرائیلی هم تازگی آن را خوانده است. زبان هنر با زبان اهل سیاست فرق دارد. 

 

پ.ن ۲: راستی آخرش کسی پرسید از موسی: کو تقی؟

 

توجّه: وبلاگ‌خوانان قدیمی در جریان باشند که دوست گرامی محمّد معینی نوشته‌های وبلاگش را کتاب کرده و «درخت‌ها رفته بودند» را در دسترس علاقمندان گذاشته است. از ما که گذشت، هوای نویسندگان کهنه‌کار وبلاگستان را داشته باشید.

اعدام اقتدار

                                                                                                                سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۲

  

اگر قرار باشد وضعیّت جامعه را از لحاظ تنش و التهاب اجتماعی به چهار وضعیّت سفید،‌ زرد،‌ نارنجی و قرمز تقسیم کنیم، درست نمی‌دانم از ابتدای انقلاب ۵۷ تا به حال چند روز سفید داشته‌ایم؟ اگر داشته باشیم. در دیگر وقتها در بهترین وضعیّت زرد و در بیشتر مواقع بین نارنجی و قرمز در رفت‌وآمد بوده است؛ به گونه‌ای که تنش به ویژگی مقوّم نظام بدل شده تا حدّی که اگر نباشد،‌ آن را می‌آفرینند.

 

اقتدار،‌ اعمال قدرت نیست بلکه جلوگیری از هرج‌ومرج با نمایش آن است. اقتدار ایجاد امنیّت در سیستان و بلوچستان است نه حمله به خانواده‌ی مخالفان حکومت و ایجاد تنش بی‌سابقه با یکی از نزدیکترین همسایگان و شریک بازی اتمی نظام. اقتدار حمله با بیست موشک برای کشتن یک نفر (آن هم غیرنظامی) نیست، حمله با فقط یک پهپاد است مثل کاری که دشمن ایران در سوریه با سرداران سپاه می‌کند. اقتدار حمله به داعش خراسان در مقرّ آن است یعنی افغانستان؛ نه اینکه از ترس توحّش طالبان به داعش «خراسان» در سوریه حمله شود. پرهیز از رویارویی با طالبان یعنی جبونی و بزدلی. به کسانی که به خاکشان حمله می‌کنیم دیگر نمی‌توانیم گفت که «حب الحسین یجمعنا». به گمانم جمهوری اسلامی در مرزهایش با همه مشکل دارد جز ترکمنستان که آن هم قاعدتاً باید در دستور کار باشد.

   

صدور حکم اعدام برای مخالفان سیاسی بازی امنیّتی است نه روند قضایی تا مثلاً درباره‌ی وضعیّت دوقطبی محمّد قبادلو یا اعتراف تحت شکنجه‌اش حرف بزنیم. منطق اعدام قبادلو با موشک‌پرانی‌های اخیر تفاوت چندانی ندارد: اقتدار معکوس یا اعمال کور قدرت. اکثریّت جامعه از بهبود امور ناامیدند ولی حتّی آنان هم فرق صدور حکم اعدام با تخفیف حکم به‌خاطر وضعیّت روانی متّهم را متوجّه می‌شوند. چندی پیش حکم قصاص برای یکی از ساچمه‌زنان صادر شد که در برابر انبوه چشمهای کورشده و اندامهای فلج‌شده چیزی نیست ولی به گمانم اوّلاً تا اجرای آن خیلی مانده و ثانیاً شاید مقدّمه‌ی اجرای حکم قبادلو بوده باشد و البتّه آن‌چنان که گفتم تظاهری است به وجود عدالت وقتی بی‌شمار افراد معترض از این سلاح‌ها با شلیک هدفمند و از نزدیک آسیب دیده‌اند. اینکه از اساس به‌کارگیری چنین سلاحی در درگیری‌های شهری در جهان امروز پذیرفته نیست و متّهم اصلی این عمل خود نظام است نه فلان فرد که حالا بحث شلیک از دور یا نزدیک پیش بیاید هم به کنار.

 

اعدام قبادلو، اعدام اعتراض نیست بلکه شعله‌ورکردن آتش زیر خاکستر اعتراض است وقتی اوضاع لااقل کمی آرام‌تر به نظر می‌رسد. عجب اینکه در آستانه‌ی انتخابات چنین می‌کنند و انتظار مشارکت هم دارند. شاید هم برعکس، همانطور که ایازی اخیراً گفت با زبان بی‌زبانی می‌گویند اصلاً نیازی به مشارکت کسی جز مدافعان بی‌قیدوشرط نظام نیست؛ آمار هم که خیلی وقت است بازیچه‌ی دست ماست. اعدامی که به کاهش درصد معتقدان به نظام و از بین رفتن پایگاه اجتماعی آن بینجامد اعدام اقتدار است.

خبربازی

                                                                                                               چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲

   

  

گلریز قهرمان نماینده‌ی ایرانی‌تبار مجلس نیوزلند پس از متّهم‌شدن به دزدی استعفا داد. خبرگزاری‌های گوناگون داخلی و خارجی این خبر را به شکلهای متفاوت بازتاب دادند. مثلاً:

 

تسنیم: پس از یادآوری حمایت او از اعتراضات ایران: ماجرای جالب گلریز قهرمان؛ اول دزد هستید بعد اپوزیسیون یا بالعکس؟


فارس: «قهرمان» زن زندگی آزادی، دزد از آب درآمد.

 

رادیوفردا: گلریز قهرمان از نمایندگی پارلمان کناره‌گیری کرد. او پیشتر گفته بود که درگیری اسرائیل و حماس در غزه را «پاکسازی قومی» می‌داند و از رهبران جهان خواسته بود که در برابر اقدامات نظامی اسرائیل که او آن را «جنایت علیه بشریت» توصیف کرده است، بایستند.

  

بی‌بی‌سی هم خیلی خفیف‌تر یا «حرفه‌ای‌»تر از میان فعالیت‌های پیشین قهرمان حمایت او از فلسطین را پررنگ‌ کرده است.

  

دو سایت داخلی از میان تمام کارهای او حمایتش از معترضان را برجسته کردند و جوری تیتر زدند که گویی باید قاتی دزدجماعت باشی تا از مخالفان حکومت دفاع کنی. دو سایت آخر در انتخاب عنوان و پرداخت محتوا تا این حد بی‌پروا نیستند ولی فراموش کردند که او همراه خیزش ژینا بود و سفیر ایران در نیوزلند را به چالش کشید. آنها (به ویژه رادیوفردا) جوری این دو خبر را کنار هم آوردند که گویی این دو به هم ربط دارند.

 

لغزش اخلاقی خانم قهرمان ربطی به موضع‌گیری سیاسی او ندارد و هر چهار سایت بالا و دیگر کسانی که احتمالاً چنین کرده‌اند فقط دارند خبرپردازی یا حتّی خبربازی می‌کنند. داشتن موضع سیاسی برای خبرگزاری‌ها و خبرنگارها نه تنها مجاز بلکه واجب است ولی زورچپان‌کردن دیدگاه خود با این بازی‌های نازل غلط است. دیدن چنین اشتباههایی از دو سایت داخلی که رسوا و بی‌آبرویند عجیب نیست امّا سایتهای مثلاً حرفه‌ای‌تر طرفدار جهان آزاد باید بیشتر مراقب باشند. همه‌ی خوانندگان آنها از قبیل پرسه‌زنان شبکه‌های اجتماعی نیستند.

 

از سال ۸۸ تا کنون همچنان در حسرت یک رسانه‌ی «ملّی» هستیم.

هویّت سیّال انسانی

جمله‌های سینمایی -۷۲                                                                                     دوشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۲

Past Lives 2023 

اگه این زندگی هم یک زندگی گذشته برای زندگی بعدی ما باشه و ما در آینده چیز دیگه‌ای برای هم باشیم،‌ الآن واقعاً کی هستیم؟


Napoleon 2023

سفیر فرانسه به من گفت که شما فرانسویا برای پول می‌جنگید و ما برای شرافت. من بهش گفتم: هرکس برای چیزی که نداره می‌جنگه.

  

Air 2023

هاوارد وایت، معاون بخش بسکتبال نایکی: سیاها کفش نمیخوان. اصلا نمیتونی یه سیاه پیدا کنی که چهل کیلومتر بدوه. سیاها اصلاً نمیدون؛ اگه بدون پلیس می‌گیرتشون چون فکر می‌کنه لابد چیزی دزدیدن.

  

Cat Person 2023

مردان می‌ترسند که زنان به آنان بخندند.

زنان می‌ترسند که مردان آنها را بکشند.

(مارگارت اتوود)

  

Mon Crime 2023

پولین: یه عده از زنها به دنیا می‌آن که عشق و عاشقی کنن و بقیه‌شون هم فقط شنونده‌ی داستانای اونان. من جزو اون بقیه‌م.

 

Maestro 2023

اثر هنری به پرسش‌ها پاسخ نمی‌دهد بلکه آنها را برمی‌انگیزد و معنای اصلی آن در کشاکش بین پاسخهای متعارض نهفته است.

(لئونارد برنستاین)

 

مرتبط: مرزهای تغییر انسانی

پیشین: بی‌طرف؛‌ همیار ستمکار

اپنهایمر؛ یک مغالطه اتمی

 تا اسکار ۲۰۲۴ -۱                                                                                        سه‌شنبه ۱۹ دی ۱۴۰۲

پس از فیلم نوآورانه‌ی (Memento) دیگر فیلمهای نولان مبتنی بر محاسبه‌اند و فیلم آخر یکی از دقیق‌ترین فیلمهایش است. من اینجا با خود فیلم فعلاً کاری ندارم فقط در پایان مختصر اشاره‌ای می‌کنم. نقطه‌ی عطف فیلم صحنه‌ای است که سیاستمداران امریکایی تصمیم می‌گیرند که به ژاپن حمله‌ی اتمی کنند. با حذف شخصیّتها چکیده‌ی این جلسه را بخوانید.


- توفان آتش (بمباران هواپیماهای امریکا) در توکیو باعث مرگ صدهزار نفر غیر نظامی شده. وقتی چنین کاری می‌کنیم و کسی اعتراض نمی‌کنه نگران امریکا می‌شم.

- حمله به پرل هاربر و سه سال درگیری شدید در اقیانوس آرام باعث میشه افکار عمومی دستت رو باز بگذارن.

- در حد یک حمله‌ی اتمی؟

- حمله‌ی اتمی به اندازه‌ی حملات عادی به توکیو تلفات نخواهد داشت.

- در یک شهر عادی بیست تا سی هزار نفر ولی تأثیر روانی یک حمله‌ی کوچک با چنین تلفاتی رو در نظر بگیرید اون هم با یک ستون آتش سه هزار متری و تابش مرگبار نوترونی تا یک و نیم کیلومتری. نمایش قدرتی الهی.

- چنین حمله‌ی قاطعی جنگ جهانی دوم رو تموم می‌کنه و سربازای ما به خونه برمی‌گردن.

- یک هدف نظامی بزرگ رو در نظر بگیرید با کارگران اطرافش.

- حمله می‌تونه با اطلاع قبلی باشه تا تلفات غیرنظامی به حداقل برسه.

- اون وقت اونا از قبل آماده‌ن و دنبال ما می‌آن. من قراره تو او هواپیما باشم.

- اگر اعلام کنیم و منفجر نشه دیگه محاله ژاپنی‌ها تسلیم بشن.

- واقعا راهی (دیگه) نیست که قدرت بمب رو به ژاپنی‌ها نشون بدیم تا تسلیم بشن؟

- ما می‌خوایم به واضح‌ترین شکل ممکن اون رو نشونشون بدیم. دو بار. یکی برای اینکه قدرت سلاح رو نشونشون بدیم. دوم برای اینکه بگیم می‌تونیم ادامه بدیم تا تسلیم بشن.


درباره‌ی سطور فوق هفتاد من کاغذ می‌توان نوشت ولی من تنها به سه چرخش استدلالی مغالطه‌آمیز مهم آن اشاره می‌کنم:


یک. حمله‌ی اتمی دست‌بالا مانند حملات با بمب‌های عادی به «غیرنظامیان» توکیوست. نتیجه: خیلی هم فاجعه نیست. این استدلال یعنی عذر بدتر از گناه. قبلاً مساله این بود که انداختن بمب اتمی روی غیرنظامیان مشکلی دارد یا نه و حالا می‌بینیم که این امر به امری روتین و عادی بدل شده، ‌قبلاً با بمب عادی آدم می‌کشتیم حالا با بمب اتمی. بله، هیتلر هم با لندن چنین کرد ولی فرق شما با نازی‌ها دقیقاً کجاست؟ توجیه اشتباه با یک اشتباه دیگر.

 

دو. حمله «با اطلاع قبلی» به یک هدف نظامی دو اشکال دارد یکی اینکه ممکن است موفق نشود و دیگر اینکه هواپیما تعقیب می‌شود. خوب حمله «بدون اطلاع قبلی» به یک هدف نظامی چطور؟ در سطور فوق با کارگذاری «اطلاع قبلی» در استدلال،‌ امکان استفاده از بمب اتمی برای پایان جنگ با هدف‌گیری نظامی بدون اطلاع قبلی کاملاً ماستمالی می‌شود؛ چیزی شبیه به گول‌زدن بچّه‌ها. به سادگی با حمله به یک کارخانه‌ی اسلحه‌سازی با بمب اتمی می‌شد توان این سلاح را به ژاپن نشان داد و آن فاجعه را به وجود نیاورد.

 

سه. تصمیم به استفاده‌ی دوباره از سلاح از همان ابتدا گرفته شد چون لازم بود که تداوم استفاده از آن به ژاپنی‌ها نشان داده شود. در این تصمیم مدهش نیمچه جایی برای بلوف‌زدن خطاب به امپراتور ژاپن (مثلاً بمب بعدی روی توکیو خواهد بود) هم پیش‌بینی نشده که جدّاً جای تعجّب دارد.

 

درباره‌ی تقابل امریکا و ژاپن در جنگ جهانی دوّم می‌توان ساعتها حرف زد؛ از ابهامهایی که درباره‌ی اطلاع‌داشتن یا نداشتن امریکا از حمله به پرل هاربر هست تا پایان جنگ. فضای عمومی حاکم بر بخش عمده‌ای از فضای رسانه‌ای امریکا درباره‌ی حمله‌ی اتمی چنین چیزی است که «عملی بسیار بسیار بد ولی اجتناب‌‌ناپذیر بود» متأسفانه نولان در این فیلم نمی‌تواند از این چارچوب (یعنی انتخاب بین بد و بدتر) فراتر رود. این انتخاب در هراس از کار روی بمب هیدروژنی در برابر بمب اتمی هم در فیلم تکرار می‌شود و نمایش «قدرت الهی» انفجار نه فقط در گفتار فیلم بلکه در پرداخت تصویری آن نیز به چشم می‌خورد. در فیلم مستندی که اسپیلبرگ درباره‌ی چند کارگردان امریکایی و جنگ جهانی تهیه کرده نیز همین دیدگاه ارائه می‌شود و شنیدن صدای مریل استریپ روی این فیلم،‌ تلخی آن را چندبرابر می‌کند. 

  

ژاپن با تسلیم آلمان دیر یا زود بدون حمله‌ی اتمی هم مجبور به تسلیم می‌شد و شکست آلمان هم کار امریکا نبود بلکه کار زمستان روسیه بود که پیش از آن ناپلئون را نیز شکست داده بود. برای درک بهتر کاری که نولان جهت نمایش زندگی اسباب‌بازی سیاستمداران امریکا (اپنهایمر) و آزمایش اسباب‌بازی اپنهایمر (بمب اتمی) کرده فقط یک سؤال از خود بپرسیم: در فیلم هیچ اثری از ژاپن و ژاپنی‌ها نیست؛ چرا؟


پ.ن: شوخ‌طبعی امریکایی: به کیوتو حمله نمی‌کنیم چون محل ماه عسل من و همسرم بوده.

پ.ن۲: رابرت داونی جونیور هنگام دریافت جایزه‌ی گلدن گلوب گفت که فیلم درباره‌ی «ابهام‌های اخلاقی» پیرامون سلاح اتمی است. ابهام‌های اخلاقی.

نظام صورتی

                                                                                                                     جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲

فیلم «عمّامه‌ی صورتی» شمقدری‌ها از نظر محتوا حرف تازه‌ای ندارد ولی نگاه آسیب‌شناسانه به آن نکاتی را آشکار می‌کند. فیلم سه ارجاع معنادار به خارج از چارچوب فیلم دارد. اوّلی یادکردی از بنی‌صدر است به عنوان یک غیرروحانی که با ناکارآمدی باعث شد که روحانیان بناچار در مناصب اجرایی قرار بگیرند؛‌ بنی‌صدر و نه احمدی‌نژاد مثلاً. دوّمی اشاره به سخنان حسن روحانی درباره‌ی حجاب است. روحانی تلویحاً «نفوذی» خوانده می‌شود چون اولویّتها را تغییر داد ولی حرفی از دستور آیت‌الله خمینی درباره‌ی حجاب یا سخنان خامنه‌ای هنگام خیزش ژینا پیرامون حجاب به میان نمی‌آید. فیلم نمی‌گوید که از کجای سخنان روحانی برداشت می‌شود که اولویّت او بحث حجاب بوده است. نفر سوّم هم علم‌الهدی است که حمله به او در نوع خود جالب توجّه است. تخطئه‌ی نماینده‌ی ولیّ فقیه بدون نظرداشت خطای ولیّ فقیه که لغزش نماینده‌اش را به او گوشزد ‌نمی‌کند.

   

فیلم ناخواسته ادامه‌ی نرم خیزش ژینا را به تصویر می‌کشد آنجا که زنان و دختران واهمه‌ای از قرارگرفتن در برابر دوربین حامیان نظام ندارند،‌ در صورتی که چهره‌ی مأمور نیروی انتظامی محو می‌شود. آنان هر جمله‌ی روحانی فیلم را -که ظاهراً هنری جز شنارفتن روی انگشت شصتش ندارد- با دو جمله جواب می‌دهند، منبع درآمد طلّاب را به چالش می‌کشند و می‌گویند که سبک زندگی خود را با حرف امثال او تغییر نخواهند داد. گفتن اینکه «نه خودش را می‌خواهیم و نه پسرش را» ‌ظاهراً بر برخی ارزشی‌ها گران آمده و می‌گویند که فیلم علیه مقاصد سازندگانش کار می‌کند و درست می‌گویند. حسین صفری البتّه آدم بامزّه‌ای است که سابقه‌ی بازی در سریال پایتخت را دارد و با ظاهری نه‌چندان متعارف به کنسرت هم می‌رود. همین که حاضر شده با مکشّفه‌ها همنشین شود و حرفهایشان را بشنود غنیمت است ولی می‌دانید که با این نمایش‌ها کار درنمی‌‌آید.

 

انفجار کرمان بحث امنیّت را باز داغ کرده است و منتقدان می‌گویند نظامی که اولویّتش بشود مسأله‌ی حجاب،‌ بدیهی است که از دیگر عرصه‌ها غافل بماند. در فیلم نقطه‌ی عطفی معنادار هست که پلیس به یکی از عوامل فیلم با دلخوری آشکاری می‌گوید که افسر دایره‌ی سرقت است ولی او را فرستاده‌اند دنبال دخترها. چند نفر لباس شخصی و پلیس برای تعقیب یک زن و توقیف ماشینش خلاصه یا استعاره‌ای بی‌نظیر از وضعیّت امروز نظام ایران است. نظامی که اسیر صورت شده و محتوا را فراموش کرده است.

همه‌ی جهانیان مسئولند

لحظه‌های سینمایی -۸                                                                                            شنبه ۹ دی ۱۴۰۲

وکیل مدافع سران نازی به قاضی دادگاه:


فقط موکّلان من یا مردم آلمان مقصّر بودند؟ مردم جهان از اهداف هیتلر از خلال سخنرانی‌هایش و کتاب «نبرد من» آگاه نبودند؟ تکلیف اتحاد جماهیر شوروی چه می‌شود که سال ۱۹۳۹ با امضای قرارداد با هیتلر به او قدرت راه‌اندازی جنگ داد؟ واتیکان چطور که با امضای موافقتنامه‌ی مذهبی با او در سال ۱۹۳۳ اوّلین دستاورد هیتلر را به او هدیه داد؟ وینستون چرچیل را چه می‌گویید که در سال ۱۹۳۸ در روزنامه‌ی تایمز نوشت که باید از خدا تشکّر کنیم که مردی با قدرت تفکّر آدولف هیتلر را فرستاده است؟ مسئولیّت کارخانه‌داران امریکایی که با بازسازی تسلیحات نظامی هیتلر به او کمک کردند و سودش را بردند کجاست؟ نه عالی‌جناب، آلمان به تنهایی مقصّر نیست؛ همه‌ی جهان مسئول رفتار هیتلر به عنوان یک آلمانی است. 

  

یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات تاریخ سینما دفاع پرشور وکیل مدافع سران نازی از آنان در فیلم «دادگاه نورنبرگ» است. آنقدر کارش را خوب انجام می‌دهد که در پایان قاضی -البتّه به شکل خصوصی- از او تقدیر می‌کند که به عنوان وکیل کارش را دقیق انجام داده است. فیلم که به یکی از پرآوازه‌ترین دادگاههای تاریخ معاصر می‌پردازد زوایای زیادی دارد و قصد من از این ایما فقط محتوای مهیب سخنان این وکیل جوان است. متأسّفانه این حرف را فقط درباره‌ی آلمان نازی نمی‌توان زد بلکه تقریباً همه‌ی ناراستی‌های تاریخ با اغماض، دست‌کم گرفتن،‌ اشتباه یا حتّی حمایت مقطعی کسانی انجام شد که به زعم خود در طرف درست تاریخ بودند. مهم تنها این نیست که در طرف درست تاریخ باشیم بلکه نقد و رد طرف نادرست بی‌هیچ گونه مسامحه و تنازل نیز الزامی است.

 

پیشین: منم همینطور

سوسوهای ستارگان شب یلدا

                                                                                                                       جمعه ۱ دی ۱۴۰۲

      


با گذشت زمان و آشکارشدن برهنگی پادشاه، جمع بیشتری از دلبستگان نظام به جمع منتقدان آن می‌پیوندند. کسانی که استدلالهایی درون‌دینی دارند و با همان معیارهای نظام حاکم با آن سخن می‌گویند و تجربه نیز نشان داده که واکنش به آنها شدیدتر از افراد دیگر است. یکی از این افراد محمّدتقی اکبرنژاد روحانی مدافع ولایت بود که اخیراً به جمع منتقدان پیوسته و سخنان او در نقد دو رهبر نظام باعث واکنش شدید طرفداران ولایت شد (مثلاً اینجا). او در ویدئویی که منتشر کرده می‌گوید که از تبعات سخنانش آگاه است و با قبول پیامدهای آن چنین حرفهایی را می‌زند.

 

نقد اکبرنژاد فقط به عملکردها نیست و اساس تشکیل حکومت ادّعایی جمهوری اسلامی را در عصر مدرن زیر سؤال می‌برد و از شخص آیت‌الله خمینی و نوع برخورد با سران رژیم سابق آغاز می‌کند تا دعوت مردم کشورهای همسایه به قیام علیه حکومتها به ویژه دعوت مردم و ارتش عراق به انقلاب و نقشی که این سخنان در تشویق صدّام به آغاز جنگ داشت. طبعاً چون مدّت زیادی از انتشار سخنان او نمی‌گذرد، به تمام جوانب و زوایای اجتماعی و سیاسی چهل‌وپنج سال گذشته نپرداخته ولی همین مقدار هم از زبان یکی از مدافعان دوآتشه‌ی حکومت ولایی نوعی ساختارشکنی به شمار می‌‌آید.

 

البتّه رگه‌هایی از تفکّر پیشین در ایشان همچنان قوی است؛ از جمله وقتی درباره‌ی خیزش «ژینا» می‌گوید که ادّعای معترضان دروغ بود و مهسا حالش بد شد و فوت کرد و معترضان با یکی از احکام مسلّم شرع مخالفت کردند. نگارنده انتظار ندارد که اکبرنژاد یا هر منتقد دیگری الزاماً در جزئیّات با وی همعقیده باشد ولی کمی انصاف در بررسی آنچه رخ داد،‌ از جمله جمع‌آوری تمام دوربین‌های مداربسته‌ی مشرف به محل برخورد گشت ارشاد با مهسا امینی و فیلم تقطیع شده‌ی پخش‌شده حدّاکثر باید کسی مثل او را به این نتیجه برساند که اصل موضوع مبهم است نه اینکه معترضان «دروغ» گفتند. در ضمن فرق بین اعتراض به حجاب و اعتراض به اجبار حجاب از زمین تا آسمان است. ایشان در نقدهایش مدام می‌گوید که کجا در سیره‌ی پیامبر یا امیرالمؤمنین چنین چیزی داشتیم؟ این پرسش را در مورد اخیر هم باید بکند.

  

درسهای خارج فقه ایشان نیز در حال انتشار است. خیلی عجیب است که از باب طهارت آغاز کرده است که همه به آن پرداخته‌اند. کسی که نقد اجتماعی دارد بهتر است که محلّ تحقیق را یکی از موضوعات مورد ابتلای جامعه قرار دهد تا درس طلبگی نیز در راستای نقد اجتماعی باشد. اکبرنژاد حوزه و سکوت آن را در برابر ناراستی‌های حکومت ولایی نیز نقد کرده؛‌ امید است که امثال ایشان با نقد حکومت باعث شوند که عدّه‌ی بیشتری از مردم حساب دین و حوزه‌ی دینی را از حکومت فعلی جدا کنند و هر دو را به یک چوب نرانند.

ایماگویه‌های کارل گوستاو یونگ

                                                                                                              سه‌شنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲


افسردگی مانند زنی در جامه‌ی سیاه است؛ اگر سر و کله‌اش پیدا شد او را از خود نران. با او مثل یک مهمان رفتار کن. او را به درون دعوت کن. به او یک صندلی تعارف کن و اجازه بده حرفهایش را بزند.

  

 من آنچه برایم رخ داده نیستم،‌ آن کسی‌ام‌ که تصمیم گرفته‌ام بشوم.

  

 کفشی که اندازه‌ی یک نفر است، پای شخص دیگر را می‌زند. یک راه و روش واحد برای زندگی وجود ندارد.

  

آونگ ذهن همیشه بین بامعنی و بی‌معنی تاب می‌خورد، نه بین درست و غلط.

  

هرجا عشق حاکم است، جایی برای خواست قدرت نیست و هرجا قدرت حکم می‌راند، عشق غایب است.

  

ترسناکترین امر این است که کسی را بی‌قیدوشرط بپذیری.

  

در برابر هر چیزی مقاومت کنی، آن چیز اصرار بیشتری می‌کند.

  

ما قادر به تغییر هیچ چیز نیستیم، مگر اینکه ابتدا آن را بپذیریم.

  

جهان از تو می‌پرسد: «که هستی؟» و اگر ندانی،‌ خودش به تو خواهد گفت.

  

در هر آشوبی کیهانی نهفته و در هر بی‌نظمی، ‌نظمی پنهان مستتر است.

  

پرسیدن سوال درست نیمی از حل مسئله است.

  

اجتماعی‌ترین، سیاسی‌ترین و معنوی‌ترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم این است که اجازه ندهیم سایه‌های درون ما روی دیگران منعکس شود.  

  

پیشین: ایماگویه‌های کی‌یرکگارد

شاهزادگی و شاهزدگی

حاشیه بر اخبار - ۹۵                                                                                       جمعه ۲۴ آذر ۱۴۰۲

  

جرم دیپلمات سوئدی زندانی در ایران افساد فی الارض و رابطه با اسرائیل اعلام شد.

- طبعاً کسی باور نمی‌کند و هدف مبادله با حمید نوری است. نظر من را بخواهید متأسّفانه دولتهای غربی تا کنون تسلیم این بازی شده‌اند و در آینده بعید می‌دانم اوضاع فرق کند.

  

ارتش اسرائیل سه گروگان را به اشتباه کشت.

- «به اشتباه» یعنی دیگر کشتگان به درستی کشته شدند، حتّی غیرنظامیان؟ یا آنان فقط «تلفات ناگزیر»ند و بس؟

  

رشد جمعیّت ایران در سال گذشته زیر یک درصد بود.

- مقایسه‌ی این آمار با خواست ایزدنشان و رؤیای ایران صدوپنجاه میلیونی او نشان‌دهندی تفاوت واقعیّت و آرزوپنداری نظام در دیگر زمینه‌ها نیز هست.

    

بیماران ام.اس برای دریافت داروی رایگان به دیگر کشورها پناهنده می‌شوند.

- خب این یعنی پیشرفت؛ یعنی به فهرست طولانی دلایل پناهندگی از ایران باید دریافت داروی رایگان را هم اضافه کرد.

  

«شب مهتاب» شام نوبل و خشم سلطنت‌طلبان از قرارگرفتن در حاشیه.

- سرسپردگی بد است. فحش بد است. قهقرا بدا ست. هر گونه «زدگی» است. شاهزادگی اشکالی ندارد ولی شاهزدگی بد است.

  

پیشین: یا روسری یا مرگ

بی‌طرف؛ همیار ستمکار

جمله‌های سینمایی -۷۱                                                                                         شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۲

Killers of the Flower Moon 2023

ارنست: کینگ بیل می‌خواد کار یکی رو تموم کنی.

جان رمزی: نه، من از اینجور کارا نمی‌کنم.

ارنست: طرف سرخپوسته.

جان: خب، حالا قضیّه فرق کرد.


Extrapolation 2023 

خاخام زاکر: بی‌طرفی همیشه به ظالم کمک می‌کنه نه قربانی.


The Family 2013

گنگستر اوّل خانه‌ی فرد مورد نظر را منفجر کرده ولی سگشان هنوز زنده است. به گنگستر دوّم می‌گوید: با سگشون چه کار کنیم؟

دوّمی: مگر یادت رفت رئیس چی گفت؟ هیچ شاهدی نباید باقی بمونه.

 

One, Two, Three 1961

مک‌نامارا توانسته جوان کمونیست را قانع کند که نقش یک اشراف‌زاده‌ی آلمانی را بازی کند.

مک‌نامارا: تا اینجا بابت لباس و دیگر مخارجت حدود ده هزار دلار بدهکار شدی.

لودویک: چی؟ من سه ساعته که کاپیتالیست شدم و ده هزار دلار بدهی بالا آوردم؟

مک‌نامارا: کاپیتالیسم یعنی همین: همه به همدیگه بدهکارن!


Oppenheimer 2023

فرانک اوپنهایمر: من آدم بد و خودخواهی‌ام.

- آدمای بد و خودخواه نمی‌دونن که بد و خودخواهن.

 

پیشین: سوگنامه‌ی خوابگردها

خراشهای بیگانه بر روایتهای ولایی

                                                                                                                     یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲


برخی اسناد تازه منتشرشده روایتهای دیگری را از آنچه در اوایل انقلاب رخ داده بازگو می‌کنند. تا کنون به جز طرفداران نظام که به روایت رسمی اعتقاد دارند، منتقدان نظام بر این باور بودند که اعدام قطب‌زاده و خلع شریعتمداری از مرجعیّت نوعی تسویه‌حساب داخلی نظام بود ولی حالا روایت قابل اعتنای دیگری هم هست که نقش کا.گ.ب را در این میان با سندسازی جهت حذف قطب‌زاده و دیگران نشان می‌دهد. البتّه رقابتهای درون نظام بر سر قدرت و تلاش برای حذف یکدیگر هم در این میان بی‌تأثیر نبوده است. ضمن اینکه اختلاف شریعتمداری و خمینی از پیش از انقلاب و تأسیس دارالحکمه تا برخی اختلاف‌نظرهای دیگر دست طرفداران او را برای آن برخورد بی‌سابقه که بعدها راه را برای برخوردهای دیگر با امثال منتظری باز کرد نیز در این میان اثرگذار بود. پس از انقلاب و فروپاشی سیستم اطلاعاتی رژیم سابق، ایران به بهشت جاسوسان تبدیل شد و امروزه هر از چندگاهی با انتشار اسناد جدید درمی‌یابیم که نقش سرویسهای اطلاعاتی بیگانه در روند شکل‌گیری نظام فعلی، از خود انقلاب گرفته تا حوادث بعد از آن چقدر نقش داشته است.

 

یکی دو تا خاطره نقل کنم. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برای مدّت کوتاهی توریستها و سرمایه‌گذاران کشورهای آسیای میانه به ایران سرازیر شدند ولی با دخالتهای ایران و تلاش برای صدور اسلام‌‌گرایی انقلابی، ‌آن روند تقریباً فروکش کرد. در همان زمان یکی از آشنایان در یکی از آژانسهای مسافرتی مشغول به کار بود که بعدها داستان‌های جالبی تعریف می‌کرد که یکی دوتایش به یادم مانده است. می‌گفت که در یکی از سفرها مسافری داشتم که فارسی را سلیس و با لهجه‌ی اصفهانی حرف می‌زد. وقتی دلیلش را جویا شدم ابتدا چیزی نمی‌گفت ولی بعد که رفیق شدیم گفت که از پیش از انقلاب با یادگیری زبان فارسی از طرف سیستم اطلاعاتی شوروی در ایران بود و به عنوان کارگر کارخانه‌ی ذوب‌آهن اصفهان کار می‌کرد. اینکه وظیفه‌اش چه بود را نگفت ولی با فروپاشی شوروی به او گفتند که به او دیگر نیازی نیست و به کشور خودش برگشت. همان شخص درباره‌ی یکی از همکاران خودش می‌گفت که در ایلام تحت پوشش یک کفاش ساده انجام وظیفه می‌کرد. من از ذوب‌آهن بازنشسته شدم ولی کفاشی بازنشستگی ندارد پس خبر مرگ خودش را منتشر کرد و بعد با تغییر قیافه به عنوان برادر متوفّی (که خودش باشد) به ایلام رفت و برای خودش مراسم ترحیم گرفت!

 

ساده‌لوحی است که بپنداریم این روسیه با آن شوروی نسبتی ندارد به ویژه اینکه رئیس جمهورش خود جاسوس سابق کا.گ.ب بوده است. البتّه سرویسهای غربی هم در رقابت تنگاتنگی با روسها بودند و یک نمونه از آن را در لینک بالا می‌بینید که از خود جاسوسان شوروی نیرو می‌گرفتند. عوضعلی کردان را یادمان هست که مدّت کوتاهی پس از اینکه درباره ی نقش پنهان بریتانیا در وزارت نفت ایران سخن گفت، به شکلی کاملاً «طبیعی» بیمار شد و درگذشت؛ ‌درست مثل وزیر نفت دیگر «شهید» رستم قاسمی. ماجراهای اتمی ایران و حوادث مرتبط به آن هم که نیازی به یادآوری ندارند. حکایت روایتهای رسمی نظام ولایی از تاریخچه‌ی انقلاب مثل ماشینهای سرقتی است که ناشیانه رنگ‌آمیزی می‌شوند ولی به مرور زمان و با خراشهایی که روی رنگ جدید می‌افتد، رنگ اصلی نمایان می‌شود.

Real Time Web Analytics