چهارشنبه

گفتگو با منتظرى -۳

                                                                                                    چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰
        
پرسش دهم - یکى از انتقاداتى که گاهى مطرح مى‏‌شود این است که حضرتعالى در جریان حرکت هشت‌ساله‏ اصلاحات، مواضعى پرشتاب‏تر و تندتر اتخاذ مى‏‌کردید و همین امر بهانه به دست مخالفان مى‏‌داد و موجب مى‏‌گشت آنان‏ با انسجام بخشیدن به خود با حرکت اصلاحات به طور جدّى ‌تر مقابله کنند. جریان سخنرانى سیزده رجب حضرتعالى نمونه‏ بارز این انتقاد است.
      

انتقاد فوق معمولاً از سوى کسانى است که‏ مى‏‌خواهند به ‏نحوى در یک نهاد حکومتى سمتى داشته و هر از گاهى یک انتقاد و اعتراضى به غیر از محدوده خط قرمزها داشته باشند؛ غافل از این‏که منشأ اکثر مفاسدى که به‏ خاطر رفع آنها اصلاحات مطرح شد همان خط قرمزهاست، وگرنه‏ انتقاد از غیر آنها تأثیر چندانى به‏ همراه ندارد؛ و در این حالت رفتن به سمت خط قرمزها مستلزم یک تضاد است، زیرا در ساختارى که ولایت مطلقه فقیه را در بازنگرى قانون‏ اساسى به اصطلاح قانونى کرده‌اند طبیعى است که نمى‏‌توان با ماندن‏ در داخل آن ساختار و چارچوب - حتى در سمت بالاى اجرایى همچون ریاست جمهورى- به خط قرمزها نزدیک شد. ماندن در چنین ساختارى بدون قبول مشروعیت ولایت مطلقه میسور نیست و با قبول مشروعیت آن، امکان جواز انتقاد و نزدیک‌شدن به حریم ولایت مطلقه وجود ندارد. تجربه ثابت کرده است هیچ حکومت استبدادى و دیکتاتورى کوچک‏ترین انتقاد از مراکز اصلى قدرت خود را تحمل نمى‏‌کند و برخورد مى‏‌کند. در چنین وضعیتى آیا سکوت فعّال معنایى دارد؟ آیا جز این که مصلحان منتقد به راه‏ خود ادامه دهند و محرومیت‏‌هاى احتمالى را تحمل کنند راهى وجود دارد؟ طبیعى است مصلحان نمى‏‌توانند با قرارگرفتن زیر لواى چنین حاکمیتى به راه اصلاحات تداوم بخشند.
متأسفانه اصلاح‏‌طلبان داخل حاکمیّت نیز از سر مصلحت‌اندیشی یا ترس به شکل دیگرى با استبداد همفکرى و مماشات کردند. آقاى خاتمى -رئیس جمهوروقت - بعد از آورده‏‌شدن صدها شبه‏ نظامى به خیابان‏ها و حتى تعطیلى مدارس در چند استان توسط وزارت آموزش و پرورشِ زیر نظر ایشان، و کشاندن دانش‏‌آموزان به تظاهرات و شعار علیه من، به طور رسمى به سؤال یکى از خبرنگاران‏ خارجى به این مضمون پاسخ گفت که معناى دموکراسى همین است که وقتى کسى مخالفت مي‌كند، مخالفت با او هم آزاد باشد؛ و در ایران یک کسى مخالفت کرده و مردم هم جواب او را داده‏‌اند! آیا ایشان نمى‌‏دانست این‌ها که به خیابان‏ها آورده ‏شدند مردم عادى نبودند، بلکه اکثراً از پایگاه‏هاى بسیج و پادگان‏هاى سپاه بودند؛ و دانش‌‏آموزان هم نوعاً از خود اختیارى نداشتند و آنان را به زور آوردند؟ آیا مخالفت با مخالف به معناى زدن و شکستن و زندان و حصر است؟ واقعاً ایشان از دموکراسى چنین تصویرى در ذهن خود داشته‌اند؟! مرحوم آقاى خلخالى مى‏ گفت آقاى خامنه‌‏اى در پاسخ به اعتراض وى نسبت به ادامه حصر، به او گفته » :بودتا من زنده‌‏ام این حصر پا برجا خواهد بود.» و اگر مشیّت خداوند نبود و حاکمیّت از کسالت من و برخى فشارهاى داخلى و خارجى واهمه نداشت، هیچ‏گاه رفع حصر تحقق نمى‏‌یافت.
آقاى خاتمى -علیرغم برخى دستاوردها- فرصت‏ هاى زیادى را سوزاند و مردم را مأیوس کرد، و حتى آقاى دکترمعین نیز چون شعارهایش بیشتر شعارهاى آقاى خاتمى را تداعى مى‏ کرد، مردم به او امید و رغبت چندانى پیدا نکردند .البتّه عذر آقاى خاتمى تا حدودى قابل قبول بود که با این قانون ‏اساسى و ولایت‏ مطلقه نمى‏‌توانست کار چندانى انجام ‏دهد، ولى چرا از همین اختیارات قانونى و اندک خود نیز به خوبى بهره‌بردارى نکرد؟ چرا بعضى کارهاى مراکز قدرت ‏را توجیه مى‏‌کرد و حتى گاه به تمجید و تملّق آنان مى‏‌پرداخت؟ او که مردم را داشت چرا مشکلات خود را با مردم در میان‏ نمى‌گذاشت؟ آن‏گونه که مرحوم دکتر مصدّق و امثال او در سایر کشورها از اهرم قدرت مردم در برابر تحمیل‏‌ها استفاده‏ کرده و مى‏‌کنند. و چنانچه از طرف مقامات بالا مورد نهى و توبیخ قرار مى‏‌گرفت، با انتقال آن به مردم و با پشتوانه آنان ‏مقاومت مى‏‌کرد و حتى اگر در نهایت استعفا مى‏‌داد براى همیشه به عنوان یک چهره آبرومند و تأثیرگذار باقى مى‏‌ماند وحرکت اصلاحات نیز با پشتوانه مردمى - بیش از آنچه امروز در آن قرار داریم - ادامه مى‌‏یافت؛ هرچند ممکن بود اصلاح‏‌طلبان بیشترى - و یا حتى شخص آقاى خاتمى - به اوین برده شوند و یا محرومیت‏‌هایى را متحمل گردند .
                     
پرسش یازدهم - حضرتعالى همواره نسبت به حفظ شأن و منزلت مرجعیت شیعه و جلوگیرى از تنزّل آن تأکید داشته‏‌اید؛ و در همین ارتباط در موارد متعدّدى از جمله در سخنرانى سیزده رجب نسبت به طرح مرجعیت مقام رهبرىِ‏ کنونى، به این دلیل که ایشان در این منزلت علمى قرار ندارند، اعتراض کردید. انتقادى که مطرح مى‏‌شود این است که - همان‏گونه که استحضار دارید -  به‏ جز مقام رهبرى، افراد دیگرى نیز که ظاهراً در مرتبه مرجعیت نبوده‏‌اند رساله نوشتند ودر این زمینه فعالیت کردند؛ چرا اعتراض شما متوجه آنان نگردید؟
همچنین عده‌اى این‏گونه اعتقاد دارند که شما خود نیز در عمل، شرط اعلمیّت را در مرجعیت درنظر نگرفتید و ملاحظات سیاسى را در آن لحاظ کردید؛ آن زمان که با وجود مراجعى همچون آیت‏‌الله خویى - که به نظر این منتقدان‏ اعلم بوده‏‌اند-  امام خمینى را به عنوان مرجع به مردم معرفى فرمودید. 

در مورد قسمت اوّل سؤال، گفتنى است که اولاً: از کسانى که خود را براى مرجعیت مطرح کرده‌‏اند کسى را نمى‏‌شناسم که آقاى خامنه‏‌اى در رتبه علمى او باشند؛ و این مطلب بر اهل فضل پوشیده نیست .ثانیاً: به نظر من شروع یا تشدید ادعاى مرجعیت برخى از افراد، بعد از مطرح‌شدن مرجعیت آقاى خامنه‏‌اى بود؛ وبسیارى از آنان با خود فکر مى‏‌کردند مگر مرتبه علمى و فقهى ما از ایشان کمتر است؟ پس وقتى ایشان را در حدّ مرجعیت مطرح مى‏‌کنند ما که از نظر علمى بالاتر از ایشان هستیم اشکالى ندارد که ادعاى مرجعیت کنیم! ثالثاً: ادعاى مرجعیت از سوى آقاى خامنه‌‏اى که قدرت حاکمیّت را در دست دارند با افراد دیگر تفاوت اساسى دارد. اشکال اصلى به ایشان - به‏ جز عدم  صلاحیت علمى در حدّ مرجعیت- آن است که چرا در این راستا از ابزارهاى حکومتى‏ مثل وزارت اطلاعات بهره‏‌گیرى مى‌شود و با استفاده از دستگاه‏هاى تبلیغاتىِ زیر نظر ایشان و تهدید و تطمیع جمعى ازعلما به این امر اقدام شده و بدعتى ناپسند در مرجعیت شیعه بنا شده است، و حتى مرجعیت را به داخل و خارج از ایران ‏تقسیم کردند؛ درحالى که مرجعیت شرایط خاص خود را دارد و ایرانى و خارجى بودن مقلّدان مراجع در آن تأثیرگذار نیست.همچنین ایشان با استفاده از قدرت خود، در حوزه‏‌هاى علمیه مستقیماً دخالت کردند، به‏ گونه‌اى که براى خود نقشى انحصارى قائل شدند.
من بارها گفته‌ام که در زمان مرحوم امام با این که ایشان از اساطین حوزه علمیه و مرجع تقلید بسیاری از مردم ایران به ‏شمارمى‏‌آمدند و مقام علمى ایشان مورد تأیید همگان بود و علاوه بر این، رهبرى با قدرت و داراى نفوذ استثنایى بودند، امّا هیچ‏گاه کارى نکردند که حوزه علمیه استقلال خود را از دست بدهد و زیر نظر حکومت قرار گیرد. این در حالى است که اکنون آقاى خامنه‏‌اى براى مراجع و علما در اداره‏ حوزه علمیه نقش چندانى قائل نیست و عملاً مرتبطین با ایشان هستند که حوزه و سیاست‏‌هاى آن را تنظیم کرده و از ایشان خط مى‏‌گیرند. حتى تشکیلاتى براى حوزه علمیه قم به نام معاونت آمار درست کرده‏‌اند که تحت تأثیر دفتر رهبرى و دادسراى ویژه روحانیت قرار دارد و هر کارى که بخواهد انجام مى‏‌دهد و براى بسیارى از فضلاى حوزه که از نظر فکرى و سیاسى با آنان اختلاف دارند ایجاد مشکل مى‏‌کند. اکنون حوزه علمیه پلیسى‏‌تر از هر مرکز علمى دیگر شده‏ و به صورت پادگانى درآمده است که حفاظت اطلاعات همه‏ کاره مى‏‌باشد، منتها اسم آن معاونت آمار بوده و به عنوان‏ ابزارى براى تأمین خواسته‏‌ها و اهداف حاکمیّت قرار گرفته است.
و اما پاسخ قسمت دوّم سؤال شما این است که پس از درگذشت مرحوم آیت‏‌الله بروجردى، من و مرحوم آیت‏‌الله‏ مطهرى و برخى دیگر واقعاً  آیت‏‌الله خمینى را اعلم مى‏‌دانستیم. من از مراتب علمى مراجع معاصر ایشان مطلع بودم؛ زیرا یا درس و آثار علمى آنان را دیده بودم و یا از نزدیک با آنان مذاکره علمى داشتم. و از طرفى دقت نظر آیت‏‌الله خمینى‏ را نیز در بحث‏‌ها و درس‏‌هایى که با ایشان - به اتفاق مرحوم آیت‏‌الله مطهرى و دیگران- داشتیم، مشاهده کرده بودم. مى‏ توان گفت ویژگى‏‌هاى سیاسى آیت‏‌الله خمینى امتیازاتى افزون بر ویژگى‏‌هاى علمى ایشان بود و براى معرفى ایشان به‏ مرجعیّت حجت بر من تمام بود .
       
پرسش دوازدهم - در مورد کتاب خاطرات حضرتعالى، عده‏‌اى این اشکال را مطرح مى‏‌کنند که چرا از خود و اطرافیان‏ خود کمتر انتقاد کرده‏‌اید و در این زمینه به‏ اصطلاح بیشتر به نیمه پر لیوان نظاره فرموده‏‌اید؟ همچنین اشکال مى‏‌شود به‏ این‏که حضرتعالى در برخى موارد به شنیده‏‌ها اکتفا کرده‏اید، در حالى که شنیده‏‌ها از استحکام کمترى برخوردار بوده ومى‏‌تواند برآمده از شایعات  بى‏ اساس باشند.
          
و در مورد استناد من به شنیده‏‌ها باید توجه داشت که اولاً: من فقط خاطرات خود را بازگو مى‏‌کنم و در خاطرات معمولاً به بیان دیده‏‌ها یا شنیده‏‌ها اکتفا مى‌‏شود و چنانچه‏ سند یا مدرکى هم در اختیار باشد به آن ضمیمه مى‏‌گردد. من نیز از این روال طبیعى تبعیّت کردم و به حدّ میسور اسناد و مدارک تاریخى ارائه داده‏‌ام که هنوز به آنها پاسخى داده نشده است. من در همه لحظات زندگیم دوربین و یا ضبطى‏ به‏ همراه نداشتم که بخواهم فیلم آنها را ضمیمه خاطراتم نمایم؛ چنان که براى دیگران نیز چنین امکانى وجود ندارد، البته‏ برخى از جلسات مسؤولان با من ضبط شده است. و به بیان دیگر اگر اسناد و مدارکى هم از قبل بود، چون منزل ما در آن زمان‏ها بارها مورد تعرّض قرار گرفت، بسیارى‏ از وسایل و مدارک ما به غارت رفت، ثانیاً: شنیده‏‌هاى من هیچ‏گاه از قبیل شایعات رایج در جامعه نبوده است  و اگر جوّ خفقان و تهدید و تطمیع وجود نداشت و بیم آن نمى‏‌رفت که افراد را تحت فشار قرار دهند و صاحبان این گفته‏‌ها رضایت داشتند، نام آنان را صریحاً ذکر مى‏‌کردم تا حقیقت روشن‏تر شود .
                   
پرسش سیزدهم - یکى از مواردى که حضرتعالى همواره نسبت به آن تأکید مي‌فرمایید، مشاوره در امور و استفاده‏ از آراء و نظریات دیگران است؛ اما برخى از دوستان شما اعتقاد دارند که این شیوه در سیره عملى حضرتعالى کمتر به‏ چشم مى‌‏خورد، به گونه‏‌اى که موضع‏گیرى‏‌هاى شما را - حتى براى نزدیکانتان - غیر قابل پیش‏‌بینى کرده است. تا چه میزان‏ این  قضاوت را صحیح مى‏‌دانید؟
           
گاهی کسى که با او مشورت مى‌کنم برخلاف نظر و تشخیص‏ من نظر مى‌‏دهد و استدلال او هم به حدّى قوى و محکم نیست که مرا قانع سازد. در این گونه موارد که انسان صلاح و فساد چیزى را به طور قطع و یقین احراز کرده است و مشاور انسان نیز نتوانسته است یقین انسان را خراب کند، شرعاً و عقلاً باید به تشخیص خود عمل کند؛ زیرا اوست که باید نزد خداوند پاسخگو باشد. گاهي هم آن قدر مسأله برایم واضح است و خود را مکلّف مى‌‏دانم که اساساً نیازى به مشورت نمى‏‌بینم و آن کار را انجام مى‏‌دهم (  سخنرانى سیزده رجب یکى از نمونه‏‌هاى‏ آن است). همین مسأله در بسیارى از مواقع مورد اعتراض دوستان واقع مى‏‌شود. این شیوه من بوده است که هنگام یقین به‏ وظیفه در یک موضوع، کمتر به روش‏هاى دیپلماسى و یا نظرات دیگران اهمیت مى‏‌دادم؛ اگر این روش اشتباه باشد، انتقاد به آن وارد است و آن را مى‏‌پذیرم. 
            
پرسش چهاردهم - ممکن است انتقادات دیگرى هم قابل ذکر باشد، ولى فعلاً به فراخور این مجال برخى از آنها مطرح شد. به عنوان آخرین نقد و پرسش در این مرحله از بحث، چنانچه اکنون مبارزات و فعالیت‏هاى سیاسى خود را در قریب به نیم‏ قرن گذشته ارزیابى کنید، چه مواردى را به‏ عنوان اشتباهات اساسى خود بیان مى‏فرمایید؟
            
همان‏‌گونه که قبلاً بیان کردم ما انسان‏ ها - به ‏جز آنهایى که به خواست خداوند از خطا مصون مانده‏‌اند- عملاً ملازم با خطا و اشتباه هستیم، و به طور حتم در عملکرد و فعالیت‏هاى سیاسى خودمان اشتباهات فراوانى داشته‏‌ایم. من‏ اکنون پس از گذشت سال‏ها و کسب تجارب بیشتر، مهمترین اشتباهات خود را در موارد زیر خلاصه مى‏‌کنم:۱- اشکال مهمى که هم به من و هم به مرحوم امام و هم به سایر آقایان اهل مبارزه متوجه است این است که‏ همگى در فکر سقوط رژیم شاه بودیم، بدون این که به مسائل و معضلات بعد از آن فکر و مطالعه جدى کرده باشیم و این‏که از تجربیات سایر کشورهایى که با انقلاب رژیم فاسدى را ساقط کرده و نظام مورد قبول خود را به جاى آن قرار داده‌‏اند مطلع باشیم. روزى در قم من به امام گفتم: «حضرتعالى مى‏‌فرمایید: رژیم ساقط شود؛ آیا براى بعد از آن فکر کرده‌‏اید؟» به‏ شوخى فرمودند: « شخصى دعاى تحویل سال را مى‏‌خواند و مى‏‌گفت: « حوّل حالنا»؛ گفتند: چرا « إلى أحسن الحال» را نمى‏‌گویى؟ گفت :«به هر حالى متحول بشود بهتر از حال فعلي است.»
۲- ایراد دیگر، تعجیل در تدوین و تصویب قانون‏ اساسى است. ما نباید بدون کسب تجربه در حکومت و بدون ‏برخورد با مشکلات در تدوین آن عجله مى‏‌کردیم. در آن مقطع، هم دولت موقت و هم مرحوم امام نظرشان بر این بود که‏ هرچه زودتر کشور و انقلاب داراى شکل قانونى شود و قانون‏ اساسى به تصویب برسد؛ در حالى که نه آنان و نه خبرگان‏ قانون‏ اساسى هیچ تجربه‏‌اى از اداره کشور و حکومت کردن نداشتیم. اکنون فکر مى‌‏کنم اگر ما مدّت بیشترى کشور را با همان شوراى انقلاب اداره مى‏‌کردیم -البته با توسعه دادن و گسترش کمّى و کیفى شورا و آوردن افراد صالح و قوى‏ بیشترى در آن- و مشکلات و ابهاماتى را که در ابتدا قابل پیش‌‏بینى نبود در عمل تجربه مى‏‌کردیم، به ‏یقین در تصویب ‏قانون‏ اساسى بصیرت و آگاهى بیشترى به خرج مى‏‌دادیم و نواقصى که بعداً بهانه بازنگرى و درج ولایت مطلقه فقیه درآن شد، کمتر به وجود مى‏ آمد
۳- نقد دیگرى که بسا بیش از همه متوجه من گردد این است که در تدوین قانون‏ اساسى، بیشتر اختیارات را براى مقام ‏رهبرى قرار دادیم و تقریباً قدرت را در وى متمرکز کردیم، بدون این که براى پاسخگویى و نظارت واقعى و مردمى بر عملکرد رهبر تمهیدى جدّى ‌تر بیندیشیم. و اساساً از این نکته غافل بودیم که در دنیاى امروز و با توجه به تخصّصى شدن‏ امور، ارجاع مسائل پیچیده اجتماعى، سیاسى، نظامى، فرهنگى، اقتصادى و روابط بین‌‏الملل به یک فرد که فقط تخصّص ‏فقهى دارد، موجب بروز مشکلات گردیده و بدون وجه شرعى و عقلى است.  آنچه از فقیه به عنوان فقیه انتظار مى‌‏رود،استنباط احکام شرعى و نظارت بر اسلامى بودن قوانین است. در جامعه‌اى که مردم آن خواستار پیاده‌شدن احکام اسلامى‏ هستند، حدود این نظارتِ داراى ضمانت اجرا باید توسط قانون مشخص گردد و نباید موجب دخالت در حیطه‏‌ها وحوزه‏‌هاى دیگر شود.
۴- ایراد دیگرى که ممکن است به من وارد باشد عدم قبول مسؤولیت بازنگرى در قانون‏ اساسى است. مرحوم حاج احمد آقا به من اصرار کرد با توجه به این که ریاست مجلس خبرگان قانون‏ اساسى با من بوده به امام‏ نامه‌اى بنویسم و نواقص فوق را متذکر شوم و از ایشان بخواهم که اجازه دهند هیأتى متکفل اصلاح قانون ‏اساسى و بازنگرى آن شود. او مى‏‌گفت: « سپس امام طى نامه‏‌اى نظر شما را قبول کرده، مسؤولیت آن را برعهده شما مى‏‌گذارند وشما هر کس را که مى‏‌خواهید براى این هیأت تعیین مى‏‌کنید.»  من در آن شرایط فکر مى‏‌کردم نواقص فوق‏‌الذکر بهانه‌اى‏ است براى هدف دیگرى، و آن قانونى‌کردن مجمع تشخیص مصلحت نظام است (غافل از آن که گویا هدف آنان بالاتر از این‏ بوده است، و در فکر حذف قید مرجعیت از شرایط رهبرى و درج ولایت مطلقه فقیه در قانون‏ اساسى نیز بوده‏‌اند)؛ و از طرفى دست‌زدن به قانون‏ اساسى را در آن شرایط حساس - که بعد از قبول قطعنامه بود - صلاح نمى‌دانستم. بر این اساس‏ با این که مرحوم حاج احمدآقا اصرار داشت من قبول نکردم؛ بلکه نامه‏‌اى هم به امام نوشتم و در آن توضیح دادم که در حال حاضر تغییر قانون‏ اساسى به مصلحت نیست. با برخى دیگر از افراد مثل آقاى امینى هم صحبت کردم و از او خواستم با آقاى مشکینى نیز صحبت کند که مبادا در این مسأله دخالت و همکارى کنند و ظاهراً او با آقاى مشکینى هم ‏صحبت کرده بود. اما پس از چندى این برنامه به نام شخص امام تحقّق پیدا کرد و چند نفر متصدّى این کار شدند و آقایان‏ مشکینى و امینى هم آن را قبول کردند و همراه و هماهنگ شدند. من امروز فکر مى‏‌کنم اگر آن مسؤولیت را مى‏‌پذیرفتم شاید قانون ‏اساسى به این وضعى که درآمد - و عنوان ‏ولایت ‏مطلقه در آن درج شد و تعارض آن بیشتر و اصول مردمى آن کمرنگ‏‌تر شد- در نمى‏‌آمد و مسیر جریان کشور درشکل کنونى قرار نمى‌‏گرفت؛ بلکه اشکالات قبلى آن هم تا حدودى رفع مى‌شد.
۵- نقیصه دیگرى که وجود داشت این بود که پس از پیروزى انقلاب به‏ تدریج تمام ارکان حکومت و قدرت در دست‏ افراد خاصى قرار گرفت و دیگر براى سایر جریان‏هایى که در انقلاب اسلامى سهیم بودند و تعهد آنان نسبت به اسلام ومصالح کشور محرز بود - و یا حتى کسانى که در انقلاب سهیم نبودند ولى براى کشورشان متعهد و دلسوز بودند- مجالى‏ نمانده بود. البته من به‏ زودى متوجه این نقیصه شدم و در سال‏هاى قائم‏ مقامى بارها این خطر را متذکر شدم و در ملاقات‏هایى که با صاحبان جراید داشتم از آنان مى‏‌خواستم تا فقط زبان حاکمیّت نباشند و نظرات و مطالب گروه‏ها وصاحبان افکار و اندیشه‏ هاى دیگر را هم در روزنامه‏‌ها درج کنند. در آن زمان حجةالاسلام‏ آقاى سیدمحمد خاتمى نماینده امام و سرپرست مؤسسه کیهان بود و او پیشنهاد مرا به ‏خوبى در روزنامه کیهان عمل کرد و صفحه‏‌اى را گویا تحت‏ عنوان«گذر اندیشه‌‏ها» به درج نظرات سایر جناح‏‌هایى اختصاص داد که در قدرت و حاکمیّت ‏قرار نداشتند، ولى دیرى نپایید که این صفحه با مخالفت‏‌هایى روبرو شد و متوقف گردید. پس از آن در یکى از روزهایى‏ که آقاى خاتمى به دفتر من آمده بود، آقاى سیدهادى هاشمى از او علت تعطیلى این صفحه را جویا مى‌‏شود، و آقاى‏ خاتمى به مزاح مى‏‌گوید» :آخر ما ارباب داریم«!  اگر تا امام در قید حیات‏ بودند تعدّد احزاب رسمى و مردمى نهادینه مى‏‌شد، امروز کشور تحت حاکمیّت یک جناح انحصارطلب قرار نمى‏‌گرفت
-۶ اشتباه دیگر من تأیید تسخیر سفارت آمریکاست. من در آن فضا این عمل را تأیید کردم؛ در حالى که امروز بر این‏ باورم این کار بدون این که فایده چندانى براى کشور داشته باشد، ضررهاى فراوانى به‏ بار آورد و ملت آمریکا و دیگر ملّت‏ها را نسبت به جمهورى اسلامى حساس و بدبین ساخت؛ و چه‏ بسا در شروع جنگ توسط صدام نیز به عنوان انتقام‏ و عکس‏‌العمل نقش مؤثرى داشت. ما حتّى بعد از این عمل در آزادى گروگان‏ها نیز فرصت‏‌هاى خوبى را از دست دادیم، از جمله مرحوم یاسرعرفات‏ قصد میانجیگرى در این زمینه را داشت و قول‏هایى هم به مردم آمریکا داده بود، ولى وساطت او از سوى ایران پذیرفته‏ نشد. در حالى که اگر میانجیگرى او پذیرفته مى‌شد مى‏‌توانست پیروزى و امتیاز بزرگى براى فلسطینى‏‌ها - به‏ ویژه درافکار عمومى جهان و بالاخص ملت آمریکا- به‏ شمار آید.
۷- جوّ داغ و ملتهب ابتداى انقلاب موجب شده بود که برخى تندروى‌ها و طرح‏‌هاى نپخته و نسنجیده و به‏ اصطلاح‏ انقلابى انجام پذیرد و یا صحبت‏‌هاى تندى بر زبان جارى شود، که من هم کم و بیش در پاره‏‌اى از این موارد تحت تأثیر قرار گرفتم. برخى از جوّسازى‏‌ها و شانتاژهاى سیاسى در مراحلى بحرانى از سال‏هاى دهه شصت نیز در این زمینه ‏تأثیرگذار بوده است. به نمونه‌‏هایى در این‏ باره - که به شخص اینجانب مرتبط است- اشاره مى‏‌کنم:
الف- از اشتباهاتى که در اوایل پیروزى انقلاب صورت پذیرفت، تأسیس نهادها یا دستگاه‏هاى موازى و بعضاً برخلاف قانون بود. یکى از این نهادها، شوراى عالى انقلاب فرهنگى است که مصوبات آن، گاه ورود به‏ عرصه قانونگذارى بوده است که از وظایف قوه مقننه مى‏ باشد.
ب- بسیارى از کارشناسان دلسوز ومتعهد -که هم داراى سابقه درخشان در انقلاب بودند و هم نسبت به بسیارى از روحانیون در مسائل سیاسى آگاه‏تر بودند - در اوایل انقلاب توصیه‏‌هایى کردند که اگر عمل مى‏‌شد وضعیتى بهتر از امروز داشتیم؛ امّا نه‏ تنها به آن توصیه‏‌ها عمل نشد، بلکه آنان مورد تعرض و اهانت واقع شدند و علیه آنها شعار داده شد. من که در آن زمان کم و بیش در جریان نظرات این دوستان قرار مى‏‌گرفتم، به‏ تدریج مورد سوءظنّ عدّه‏‌اى واقع شدم و نزد مرحوم امام جوّسازى کردند که بیت فلانى محل رفت‌وآمد لیبرال‏‌هاست و او از آنها خط مى‏‌گیرد. در واکنش به این‏ جوّسازى‏‌ها من موضعى انفعالى به خود گرفتم و حتى در شرایط بحرانى فروردین ۶۸ و تحت فشار شدید روانى و سیاسى، در نامه خود به امام از آنان تبرّى جستم. اکنون فکر مى‏‌کنم از همان ابتدا اشتباه کرده و شایسته بود به‏ جاى این قبیل‏ مواضع انفعالى، در مقابل انحصارطلبى برخى از مسؤولان با صراحت مى‏‌ایستادم و از نظرات کارشناسان دلسوز و متعهد با منطق و استدلال دفاع مى‏‌کردم.
ج -در روایتى از امام معصوم‏ علیه السلام نقل شده است که فرمودند:« إنّ علیّاًعلیه‌السلام لَم یَکُن ینسب أحداً مِن أهلِ حَربِه إلى‏ الشّرکِ وَ لا إلى النّفاق و لکنّه کانَ یقول: هم إخواننا بَغَو عَلَینا.» ( وسائل‏ال شیعة، کتاب الجهاد، باب ۲۶ از ابواب « جهاد العدوّ و ما یناسبه»، حدیث۱۰»(حضرت على هیچ یک از کسانى را که با او مى‏‌جنگیدند منتسب به شرک و نفاق نمى‏‌کرد؛ بلکه‏ مى‏‌فرمود: آنان برادران ما هستند که بر ما طغیان کرده‏‌اند.) به هر حال مجاهدین خلق به ‏غلط مسیرى را انتخاب کرده و بیشتر هوادارانشان به آن معتقد بودند؛ ما با روش اسلامى توانایى داشتیم خیلى از آنها را جذب کنیم. اما با شعار مرگ‌خواهى و منافق خطاب کردن، آنان را جرى‏‌تر کردیم و امکان بازگشت را از بسیارى از آنها گرفتیم. من خودم بیش از همه مورد هدف و قربانى اعمال و روش‏هاى سازمان مجاهدین خلق بوده‏‌ام؛ اما به ‏نظر مى‌‏رسد روش ما هم روش صحیحى نبوده است.
د -پس از حملاتى که در سال ۱۳۶۸ به بیت من شد و مهاجمان در شعارها از من با عنوان « ضدّ ولایت فقیه!!»  یاد کردند، در سخنانى که در جلسه درس بعد از حمله کردم ضمن یادآورى این که اصولاً من پایه‏‌گذار ولایت فقیه بوده‌‏ام وحدود چهار جلد کتاب  در رابطه با اثبات و تحکیم مبانى فقهى دولت‏ اسلامى نوشته‌ام، و ذکر این نکته که مرحوم آیت‏‌الله بروجردى اصل حکومت اسلامى را از ضروریات اسلام مي‌دانستند، چنین تعبیر کردم که هر کس مخالف ولایت فقیه باشد من چشم او را درمى‏‌آورم...؛ من اکنون که روزگار ولایت فقیه به وضعیت تأسف‏‌بار کنونى رسیده است خودم را مورد سرزنش قرار مى‏‌دهم و مى‏‌گویم: چنین تعبیرى در هیچ شرایطى صحیح نیست؛ و آن تعبیر من درحقیقت یک موضع‏ انفعالى و در واکنش به شعار «ضدّ ولایت فقیه» نسبت به من بود. 
هـ - در ماه‏‌هاى آخر جنگ که همه امیدها به یأس تبدیل شده بود و جبهه‏‌هاى جنگ، سرد و رزمندگان بدون انگیزه شده‏ بودند، و از طرفى هواپیماى مسافربرى ایران در خلیج فارس مورد حمله نظامى آمریکا قرار گرفت و نزدیک به سیصد انسان بى‏‌گناه کشته شدند، این فکر در پاره‏‌اى از محافل سیاسى مطرح شد که چرا به جاى جنگ با عراق که معلولى بیش‏ نیست منافع آمریکا که علت و منشأ اصلى است مورد حمله هسته‏‌هاى مقاومت قرار نمى‏‌گیرد، و من هم چنین نظرى‏ داشتم و در نامه‏‌اى به مرحوم امام هم آن را نوشتم
۸- ایراد دیگر، ضعیف بودن رابطه اینجانب با مرحوم امام است. فاصله ملاقات‏‌هاى من با ایشان زیاد بود و گاهى به چندین ماه مى‏‌رسید؛ من اکنون فکر مى‏‌کنم یکى از عوامل اصلى و مهمى که بعضى افراد توانستند ذهنیت امام را نسبت به صحبت‏‌هاى‏ انتقادى من خراب کنند و علیرغم استقبال عموم مردم از این سخنان، ایشان را حساس نمایند، همین فاصله ملاقات‏‌هاى‏ من با ایشان بود؛ و این فاصله راه را براى فتنه‌‌گران هموار کرد. رابطه و سابقه آشنایى من با امام به گونه‌‏اى بود که اگر ارتباط من با ایشان بیشتر مى‏‌بود چه بسا مى‏‌توانست توطئه آنان را خنثى کند.
۹- نقد دیگر این است که در مقابل اصرار برخى از دوستان مبنى بر تصویب ماده واحده مربوط به قائم‏ مقامى من‏ توسط مجلس خبرگان کوتاه آمدم و کارى نکردم که این ماده واحده به تصویب نرسد. البته من وقتى از چنین طرحى‏ مطلع شدم توسط آیت‏‌الله طاهرى اصفهانى و مرحوم آیت‏‌الله حاج شیخ عباس ایزدى نظر مخالف خود را به خبرگان‏ اعلام کردم و نامه‏‌اى نیز در این رابطه به آیت‏‌الله مشکینى نوشتم؛ ولى امروز متوجه مى‏ شوم که مى‏ بایست جدّى‏تر اقدام‏ مى‌کردم و حتى از طریق رسانه‌ها مخالفت خود را با این اقدام اعلام و جلوى آن را مى‏ گرفتم
۱۰- اشتباه دیگر من غفلت از چهره دوگانه برخى از افراد و اعتماد به آنان بود. همان‏گونه که گفتم عده‏‌اى که بعداً معلوم شد نقش مهمى در فتنه‏ ‌گرى و اختلاف بین من و امام داشته‏‌اند و مسبّب بسیارى از برخوردهاى تند و عارى از منطق و شرع بوده‏‌اند در حضور من چهره‏‌اى مصلح و خیرخواه از خود نشان مى‏‌دادند و بسا برخى از آنان اعتماد مرا کسب کردند و من به آنان مأموریتى را واگذار، یا براى مسؤلیتى تأیید کرده‏‌ام. همچنین اعتماد بیش از حدّ من به برخى‏ افراد به خاطر اعتماد به سوابق خوب آنها موجب گردید که آنان را براى مسؤولیت‏‌هایى -که ظاهراً بیش از ظرفیت آنان‏ بوده است - به امام معرفى کنم و امام هم بنا بر معرفى و پیشنهاد من، آنان را به آن مسؤولیت‏‌ها بگمارند؛ و بسا همین امر زمینه‏‌اى براى واگذارى پست‏‌هایى مهمتر به آنان در سال‏هاى بعد شده باشد. من در این موضوع به همین اجمال اکتفا مى‏‌کنم و از شرح آن صرف‏نظر مى‏‌کنم.
از خداى متعال سعه صدر براى حاکمان و توفیق تعلّم و عمل به وظایف الهى و انسانى را براى همگان مسألت دارم. 
والسلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته

 متن كامل: انتقاد از خود (عبرت و وصيّت)
       
در همين زمينه:
سر نيروهاي خودسر 
نكته‌اي پيرامون حصر منتظري 
منتظري و مجازات اعدام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Real Time Web Analytics