شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵
امسال جایزه نوبل ادبیات به اَن کارسن شاعر، جستارنویس و مترجم کانادایی، تعلق گرفت. آکادمی سوئد از آثاری تقدیر کرد که مرز شعر، نثر، ترجمه و پژوهش ادبی را جابهجا میکنند و سنت ادبی یونان باستان را به شکلی خلاقانه با ادبیات معاصر پیوند میزنند.
گشتی زدم ببینم به شیوهی همیشگی میتوانم شعر کوتاهی برای یافتن و احیاناً ترجمه بیابم. چندتایی یافتم ولی نتوانستند مرا مجاب کنند. آنچه آکادمی نوبل در توصیف او گفته قابل انطباق بر بسیاری از نویسندگان دیگر است؛ پس چرا او؟ اگر نوبل جایزهای عادی بود طبعاً میشد گذاشت به حساب سلیقه ولی نوبل به عنوان جایزهای -نه تنها فراملّی بلکه- جهانی تلقی میشود و این نوع انتخاب جای سؤال دارد. در رشتههایی مانند پزشکی و فیزیک و کلاً علوم تجربی بهخاطر عینیبودن معیارهای داوری تکلیف مشخّص است ولی به ادبیات که میرسیم، نقش سلیقه درانتخابهای نوبل خیلی به چشم میآید. در ادبیات اختلاف سلیقه حذفشدنی نیست؛ مسئله این است که آیا نهاد داوری میتواند دلایل انتخاب خود را بهگونهای عرضه کند که از سلیقهی شخصی فراتر برود و در برابر نقد عمومی پاسخگو باشد یا نه.
انتقادهای قدیمتر به نوبل یکی شامل محدودبودن داوری آثار به یک گروه و سلیقهی محدود، اختصاص اغلب برندگان به فرهنگ ادبی غرب، به ویژهی ادبیات انگلیسی زبان و سنّت یونانی است. تعداد کمتر برندگان زن نیز به تدریج درحال جبران است که فعلاً وارد چونوچرایی آن نمیشوم.
در نقد مطبوعاتی آمریکایی هم این پرسش مطرح شده که آیا نوبل بهتدریج به جایزهای برای گروه نسبتاً محدودی از نویسندگان ادبیات نخبهگرا تبدیل نشده است؟ واکنشهای منتقدان سوئدی این بوده که انتخاب کارسن هرچند از نظر ادبی قابل دفاع است، چندان غافلگیرکننده نیست. برخی منتقدان سوئدی گفتهاند که چرا جایزهای جهانی باید بار دیگر به نویسندهای از این حوزه بدهد؛ درحالیکه ادبیات زبانها و سنتهای دیگر هنوز سهم کمتری از این اعتبار دارند.
نویسندگان غربی به سادگی مفاهیم اسطورهای یونانی را به عنوان میراث جهانی دستمایه میکنند (پاشنه آشیل، ایکاروس، پاندورا، اسب تروا...) ولی اگر نویسندهای از شخصیتها و روایتهای شاهنامه، مهابهاراتا، اساطیر ژاپنی، «فنگشن ینی» (حماسهی کهن چینی) یا داستانهای آفرینش آفریقایی استفاده کند، احتمال بیشتری دارد که اثرش با برچسبهایی مانند «فرهنگ بومی»، «ادبیات منطقهای» یا «بازخوانی یک سنت خاص» معرفی شود. یادداشت گذشته را به یاد بیاورید؛ بین سخنان سطحی یک سیاستمدار و انتخابی فرهنگی حتماً فاصلهای زیاد وجود دارد ولی گاه یک قصور کوچک در عرصهی فرهنگ بسیار زیانبارتر از تقصیر اهل سیاست است و بیشتر به چشم بیاید چون نابرابری فرهنگی صرفاً به توزیع اعتبار میان نویسندگان مربوط نیست؛ این نابرابری بهتدریج تعیین میکند کدام تمدّنها نمایندهی میراث مشترک بشریت تلقی شوند و کدام تمدّنها در جایگاه حاشیهای تاریخ باقی بمانند. سیاستمداران میتوانند بعدها همین سلسلهمراتب نمادین را به تقابلهای سیاسی ترجمه کنند.
صادقانه میگویم که -نویسندگان ایرانی و نویسندگان بزرگ درگذشته به کنار- از نادیدهگرفتن آدونیس، کن شوئه، جویس کرول اوتس، توماس پینچن، مارگارت اتوود و دان دلیلو در چندسال اخیر سر درنمیآورم. اگر نوبل -به درستی- در پی جبران نابرابری تاریخی سهم زنان است، چرا -علاوه بر برخی از افرادی که نام بردم و آلیس واکر و الکسیس رایت که به جهان انگلیسیزبان تعلّق دارند- النا پونیاتوفسکا، لیودمیلا اولیتسکایا، آرونداتی روی و چیما ماندا نگوزی آدیچی نباید دیده شوند؟
فراموش نکنیم که نام و سابقهی یک جایزه به تنهایی تضمین اعتبار آن نیست. اگر به تدریج یک جایزه به نویسندگان غالباً متوسّط تعلّق بگیرد و تعداد بیشتری از نویسندگان بزرگ بیرون دایره بمانند، ممکن است جایزهنگرفتن از آن بر جایزه گرفتن ارجحیّت داشته باشد. فتأمّل.
مرتبط: ایران و نوبل ادبیات

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
لطفاً نظرتان همراه با انتخاب یک نام و رعایت اخلاق باشد.