جهنّم پرتجمّل

اسکار ۲۰۲۶ -۴                                                                                             دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴

فیلم «Ballad of a Small Player» از معدود فیلمهای امسال است که می‌توان به طور مستقل درباره‌اش نوشت. فیلمی که تا نزدیکی‌های پایان دستش را رو نمی‌کند و بیننده می‌پندارد که به تماشای یکی از بی‌شمار فیلمها پیرامون معتادان به قمار نشسته است. از شما چه پنهان من هم تعجّب کرده بودم که ادوارد برگر که دو فیلم قبلش آثاری قوی بودند، چرا این بار قصّه‌ای تکراری را روایت می‌کند. چرخش پایانی فیلم امّا نه تنها آن را نجات می‌دهد بلکه به تماشاگر می‌گوید که مشغول دیدن رویه‌ی سطحی فیلمی چندلایه بوده و متوجّه نبوده است.

  

یک دزد فراری (کالین فارل) که خودش را لرد بویل معرّفی می‌کند در ماکائو (یکی از مراکز قمار جهان) مشغول بازی و باختهای پی‌درپی است. حضور کارآگاه زن (تیلدا سوینتون) و تهدید به بازگرداندن او -ضمن دادن اطلاعات درباره‌ی گذشته‌ی او- یکی از پی‌رنگهای انحرافی فیلم است، ‌درست مثل بدهی او به قمارخانه و مهلت ظهر سه‌شنبه برای پرداخت بدهی یا برخوردی که که با یکی از بدهکارانش دارد (الکس جنینگز).

 

فیلم چند مقدّمه‌چینی نامحسوس برای لایه‌های روایی زیرین خود دارد: 

یک. «گوای‌لو» لقبی است که در ماکائو به خارجی‌های سفیدپوست می‌دهند به معنی «مرد شبح‌وار» چون از دیگران قابل تشخیص است.

دو. شخصیّت «گرندما» پیرزن قماربازی که به نحو مشکوکی همیشه برنده است و نُه می‌‌آورد. دائو-مینگ با لحنی نیمه‌شوخی می‌گوید که شایع است که همیشه یک «روح» را همراه او دیده‌اند.

سه. توصیه‌ی دیگر گوای‌لو فیلم به او که «برد او را سریع‌تر از باخت خواهد کشت».

چهار. تقارن شب‌گذرانی قهرمان فیلم با دائو-مینگ و جشن ژونگ‌یوان «ارواح حریص» و سنن مربوط به آن در ماکائو که گفته می‌شود مرز بین این جهان و جهان بعد بسیار باریک می‌شود.

پنج. نکته‌ی کانونی فیلم یعنی ناراکا یا جهنّم بودایی «ارواح حریص» و لطیفه‌ای که داستان حول آن می‌چرخد: قماربازی پس از مرگ همچنان به قمارکردن ادامه‌ می‌دهد ولی این بار برخلاف زندگی دنیوی خود همیشه برنده است. وقتی با خوشحالی می‌پرسد که اگر بهشت این است پس جهنم کجاست؟ به او می‌گویند همین الآن داخل آنی.

شش. وقتی کازینوهای ماکائو بردهای او را می‌بینند عذر او را می‌خواهند و یکی از دلایلشان این است که می‌گویند انگار شبحی پیرامون او وجود دارد.

 

لرد بویل که پس از بیهوشی به لاما آیلند و نزد دائومینگ می‌رود، با برداشتن/دزدیدن پولهای او به ماکائو برمی‌گردد و بردهای پشت سرهم می‌‌آورد و نه تنها بدهی‌هایش را صاف می‌کند که کلّی پول هم به جیب می‌زند. وقتی دنبال دائو-مینگ به قمارخانه می‌رود گرندما به او می‌گوید که او چندشب پیش خودکشی کرده است (به‌خاطر کاری که با خانواده‌اش کرد). اینجاست که قهرمان فیلم می‌فهمد بیهوشی او در واقع مرگ او بوده و پس از آن به جهنّم ارواح حریص وارد شده است و درست به همین دلیل است که بردهای پیاپی می‌آورد. گرندمای همیشه برنده که روحی همراه خود دارد نیز از ابتدا مرده بوده است.

  

حال‌وهوای آسیایی فیلم بعید است که آدم را یاد «اوگتسو مونوگاتاری» و «کوایدان» نیندازد. امّا آنجا مرزی بین جهان زندگان و مردگان بود ولی در این فیلم زندگان و مردگان در هم می‌لولند. به عبارت دیگر جهنّم جایی جدای از این جهان نیست و هرکس به خصیصه‌ای منفی -مثلاً در این فیلم: حرص- مبتلا شود هم‌اکنون وارد جهنّم شده گرچه ممکن است خودش خبر نداشته باشد. (آنانکه اموال یتیمان را به ستم می‌خورند -الآن نه بعدها- در حقیقت آتش دوزخ را فرومی‌بلعند، نساء -۱۰)

 

حرص به معنای اشتهای سیری‌ناپذیر را می‌توان به دیگر جنبه‌های زندگی مادی بشری نیز تسرّی داد نه فقط قمار؛ ثروت بیشتر،‌ سرزمین بیشتر، قدرت بیشتر و هر بیشترخواهی دیگری انسان را به موجود سیری‌ناپذیری تبدیل می‌کند که در رنج دائم است چون هیچ چیز ارضایش نمی‌کند. مثل قماربازان اینجا و ناراکا که برد یا باخت برایشان مهم نیست، فقط دنبال یک دست بازی بیشترند.

 

فیلم می‌توانست ریتم ملایمتری داشته باشد و پیچش پایانی فیلم نیز بیش از حد سریع و فشرده است چون به نظر می‌رسد خیلی‌ها آن را درست نفهمیده‌اند. اسم فیلم هم زیادی بلند و توضیح‌دهنده است. «لاما آیلند» مثلاً بهتر بود؛‌ موجز و مختصر. با اینکه بیشتر اعتبار فیلم به داستانش است که از روی رمان لارنس آزبرن نوشته شده، در عین حال یکی از بهترینهای امسال است.

 

پیشین: تناسخ فاشیسم

معاش علیه معاد

                                                                                                                    جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴

حدیث نبوی «من لا معاش له لا معاد له» یک ترجمه‌ی عامیانه دارد که «شکم گرسنه دین و ایمان ندارد». آدم گرسنه نه تنها دین و ایمان که هیچ قانون زمینی خوب یا بدی را نیز به رسمیّت نمی‌شناسد. کسانی که امروز جامعه را دعوت به ایستادگی و صبر اقتصادی (تا کی؟) می‌کنند،‌ فراموش کرده‌اند که انقلاب ۵۷ بیش از آنکه با بشارتهای آخرتی آغاز شود، با وعده‌های دنیوی همراه بود. فرض بر این بود که عدّه‌ای مرفّه دارند بخش عظیمی از ثروت جامعه را می‌خورند و اکثریّت مردم دستشان از منابع طبیعی این سرزمین کوتاه مانده است. قرار بود که «قسط» برقرار شود و همه با هم برابر شوند؛ اینطور نباشد که بعضی برابرتر باشند ولی رسیدیم به اینجا که می‌بینید. در زمان پهلوی نوع نگاه از بالا به معترضان بسا بیش از احساس درماندگی فرودستان در برافروختن آتش انقلاب نقش داشت. حالا هم مسئولیّت‌ناپذیری و گاه لودگی مسئولان در برابر انتقادها بنزینی بر آتش خشم مردم گرسنه است. 

   

حکایت اعتراضات اخیر از یکی از ترفندهای نخ‌نمای بانک مرکزی برای بالابردن نرخ ارز و تعدیل ارزش ریال و دلار آغاز شد. معمول این است که ابتدا دلار خیلی گران می‌شود، سپس کمی ارزانتر می‌شود و دولت مدّعی مهار نرخ ارز می‌شود ولی عملاً ارزش پول ملّی به نسبت پیش از جهش دلار نازل‌تر باقی می‌ماند. حالا هم دلار تا ۱۴۴ هزار تومان رفت و برگشت؛ در آینده شاید به زیر ۱۳۰ هم برسد ولی تفاوت معنی‌داری با مثلاً دوماه پیش خواهد داشت. بازاریان به تنگ آمده به میدان آمدند و باقی ماجرا.


اگر در ابتدای انقلاب از مردم می‌پرسیدند که مهمترین  هدف انقلاب چیست، محال بود کسی «نابودی اسرائیل» را بیان کند؛‌ نهایتاً مبارزه با اسرائیل یا کمک به فلسطینی‌ها و مانند آن. حالا همین هدف که در زمان رهبر دوّم خیلی عمده و برجسته شد به بهترین بهانه برای تحریم ایران بدل شده است. حساسیّت به غنی‌سازی -و نیروهای نیابتی و قدرت موشکها- نیز فرع تلاش برای نابودی اسرائیل است. اگر ایران -گیرم در خفا- بپذیرد که به راه‌حل دوکشوری پایبند است و به جز روشهای دیپلماتیک از راه دیگری در جهت تحقّق آرمان فلسطین بهره نمی‌برد، بخش اعظم مشکلات حل است. ایران بارها حتّی پس از سرکشیدن «جام زهر» مصلحت‌اندیشی کرده است. ایران با عربستان سعودی از در مصالحه در آمد در حالیکه تا حمله‌ی نظامی به میادین نفتی آنها پیش رفته بود. طالبان را که دورترین فرقه از تشیّع است و سابقه‌ی کشتن دیپلماتهای ایران را دارد در عمل پذیرفت تا امریکا در شرق ایران پایگاه نداشته باشد. حالا اگر نظام سر یک دوراهی قرار بگیرد که یا چسبیدن به ایده‌ی نابودی اسرائیل، فروپاشی اقتصادی و بالارفتن احتمال سرنگونی یا پذیرفتن راه‌حل دوکشوری، شکوفایی اقتصادی و بقای حکومت کدام را انتخاب خواهد کرد؟

 

اهداف آخرالزمانی نظام را نیز در نظر بگیریم، تبلیغ تشیّع از راه کار فرهنگی است نه تشکیل‌دادن میلیشیا و فرستادن سلاح. مشکل اینجاست که دوروبر رهبرنظام مشتی چاپلوس حلقه زده‌اند که حکم مشاور را برایش دارند. در یک سده‌ی اخیر نبود منتقد دلسوز مشکل همیشه‌ی حاکمان ایران بوده است. فعالان سیاسی داخلی وفادار به نظام و افرادی مانند ظریف و روحانی اگر جرأت همراه با عقلانیّت دارند، باید با مشاوره و مصاحبه ایده‌ی نابودی اسرائیل را از سر حاکم بزرگ بیرون کنند نه اینکه مدام تکرار کنند «اگر می‌گذاشتند چنین و چنان می‌کردیم». به فرض که اعتراضات اخیر مهار شود، تورّم لجام‌گسیخته در طولانی‌مدّت کاری خواهد کرد که پایه‌های موریانه‌زده‌ی نظام یا از داخل مثل سوریه (پیش‌بینی شش‌سال پیش من) یا با دخالت نامشروع خارجی (ونزوئلا) فرو بریزد.

  


پ.ن: هوش مصنوعی که در این روزها خیلی پرکار است و شعارها و تصاویر را دستکاری می‌کند، بلد است کار خوب هم انجام دهد مثل اینپسرها عقب نمانند.

ایستادیم،‌ دیدیم،‌ ساکت ماندیم

جمله‌های سینمایی- ۸۷                                                                                       دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴

مرگ یزدگرد

آسیابان: ما هرچه داریم از پادشاه است.

زن آسیابان: چه می‌گویی مرد؟ ما که چیزی نداریم.

آسیابان: آن هم از پادشاه است.

 

رگبار

حکمتی: (به همکار) کلافه‌ام! برای چی کلافه‌ام؟ امروز هم مثل دیروز همه متلک می‌گفتند. بله، یه طعنه‌ای در کار بود.

همکار: ها، آدم از طعنه دستپاچه نمیشه، مگه واقعاً یه چیزی باشه.

 

سگ‌کشی

سنگستانی: من خیلی وقته که یه گریه‌ی درست و حسابی ندیدم.

گلرخ: حالا هم نمی‌بینی... من گریه‌هامو قبلاً کردم. حالا فقط فریاد برام مونده.

 

مسافران

حكمت: اين تنها شركتی است كه همه‌ی ما در آن سهم مساوی داريم. نه زبان خوش، نه حق و حساب. هر اميد سودی در اين شركت مثل سفته‌ای است بی‌محل. در معامله‌ی مرگ، ما هميشه زيان‌كاريم.

 

کلاغ

اصالت: گمشده‌ها اکثراً پیدا میشن.

آسیه: من که تا حالا نشنیدم خودشون پیدا بشن؛ لابد باید دنبالشون گشت.

 

باشو غریبه‌ی کوچک

باشو: ایران سرزمین ماست. ما از یک آب و خاک هستیم. ما فرزندان ایران هستیم.

 

وقتی همه خوابیم

شایان شب‌رخ: خوشحال نیستید که هم‌بازیتون هستم؟

پرند پایا: مجبورم خوشحال باشم؟

شایان: روزی افتخار می‌کنید.

پرند: افتخار نمی‌کنم که وایستادم و دیدم و ساکت موندم. 

 

پیشین: خرد،‌ مرهم آسیب

۸۷ سال غربت

                                                                                                                        شنبه ۶ دی ۱۴۰۴

«غریبگی» از مضمون‌های آشنای فیلمهای بیضایی است که در نام دوتایشان به تصریح و در داستانهای دیگر کمابیش و به شکل پنهان وجود دارد. شخصی به جهان یا فضایی پرتاب می‌شود که با آن بیگانه است و چیزی از آن نمی‌داند و آنان نیز از او. نزدیکترین مثالش خود انسان که در هیئت کودکی با لوح سپید ذهن به این جهان گام می‌گذارد و با دنیایی از پیش‌فرضها، خوب و بدها، دوست و دشمن‌ها، درست و نادرستها و فرهنگهایی روبه‌رو می‌شود که انتخاب خودش نبوده و حالا باید به تشویق خانواده و جامعه آن را بپذیرد. 

 

نمونه‌ی بارزتر هر کسی است که به عنوان روشنفکری خودآگاه یا کسی که چون‌وچراکردن در تمام باورهای رایج را سرمشق خود قرار داده با این جهان روبه‌رو می‌شود و به‌ناچار احساس غریبگی می‌کند چون دیگران مانند او نیستند و به اجبار یا اختیار گزاره‌هایی مشخّص را به عنوان لازمه‌ی داشتن فلان ملیّت،‌ قومیّت،‌ آیین و فرهنگ پذیرفته‌اند و عجیب‌تر آنکه به کسی که همچون آنان نیست، به چشم یک وصله‌ی ناجور، یک استثنا یا غریبه نگاه می‌کنند.

  

چنین کسی به جرم آنکه رهرو مسیری است که دیگران نساخته‌اند همیشه تک می‌افتد و انگشت‌نمای -نه تنها عوام بلکه بدتر از آن- خواص می‌شود. فهرست شاعران،‌ فیلسوفان و هنرمندانی که به این جرم نتوانستند تمام آنچه دارند را در دوره‌ی محدود زندگی خود به جامعه‌ی خود بیفزایند، چندان هم کم نیست.

 

چنین عیّار تنهایی با شمشیر خرد اجدادی خود باید به جنگ همه‌چیز و همه‌کس برود؛ مردمی که توانایی پرسش را از دست داده‌اند، تهیّه‌کننده‌ای که فیلمهای او را سودده و در خور سرمایه‌گذاری نمی‌بیند، بازیگری که صراحتش را درباره‌ی بلدنبودن زبان فارسی نمی‌پسندد، روشنفکر چپی که سخنانش را در شبهای شعر گوته و انتقادش از برخورد روشنفکران چپ با شاهنامه به خاطر دارد، روشنفکر راستی که او را گذشته‌گرا و دمده می‌داند، مذهبی‌نمایی که نگاه او به آیین‌ها را درست نمی‌داند و پیشینه‌ی خانوادگی‌اش را پیش می‌کشد، سکولاری که پرداختنش به حسین و علی (ع) را نمی‌پسندد، مسئول سانسوری که نوشته،‌ نمایش و فیلمش را کاری از یک متّهم بالقوّه می‌داند و... چنین کسی حتّی در وطن خویش نیز غریب است چه رسد به آن سوی دنیا. 

 

بیضایی در عوض خواند و آموخت و به هزار زبان آنچه داشت با همه قسمت کرد و بر فرهنگ مرگ‌گرای سوگوار شورید و روز رفتنش خلاصه‌ای شد از زندگی او چرا که مصادف روز آمدنش شد تا امسال و هرسال روز ۵ دی مجبور باشیم به جای تسلیت، به هم تبریک بگوییم ولادتش را.

 

نمی از یمی: بهرام؛ غریبه‌ی بزرگ، التماس نمی‌کنم، دو گونه اظهارنظر درباره‌ی بیضایی، در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته، جدال با جهل، سگ‌کشی، تعزیه‌ی «مسافران»، نوبل ادبیات

بازخوانی ترانه‌ی مهسا

                                                                                                                 چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴

   

نوشته‌های مناسبتی در سالگرد خیزش مهسا نتوانست ولی مستند «ترانه» دوباره مرا به آن روزها برد؛ روزهایی که ناباورانه پوست‌انداختن سریع جامعه را دم‌به‌دم و آن‌به‌آن می‌دیدیم. هنوز در فکر راز مرگ آن دختر مظلومم که چه داشت که آن‌طور ایران و جهان را به هم ریخت. پیش و پس از او نیز کسانی به ستم کشته شدند ولی مرگشان چنین بازتابی نداشت. یکی از مجریان اینترنتی را دیدم که این اواخر می‌گفت که اگر حکومت با هلیکوپتر روی خانه‌ی مهسا گل می‌ریخت آنطور نمی‌شد. همین؟ نه عزیزدل -با هزار قید و شاید و احتیاط- شاید اگر مجرم شناسایی می‌شد و نظام تقصیر را می‌پذیرفت،‌ اندک امیدی بود که اعتراضات دامنه‌دار نشود ولی لاپوشانی و تهدید و جمع‌کردن دوربین‌های مداربسته و دروغ‌گویی و پخش فیلم تقطیع‌شده و هزار کار دیگر، جرم یک نفر را به کل ساختار تسرّی داد. با این وضع اگر به اندازه‌ی دماوند هم گل روی مزار و خانه‌ی آنها می‌ریختند تفاوتی نمی‌کرد.  مگر برای مسافران پرواز اوکراین مراسم ترحیم نگرفتند؟ این کار جز این که خشم ملّت را شعله‌ورتر کند سودی داشت؟ با نمایش و تظاهر کار جلو نمی‌رود.

  

اگر چهارسال پیش فیلمی از این روزهای خیابانهای کشور را به کسی نشان می‌دادند،‌ حتماً آن را خواب و خیال و آرزواندیشی می‌پنداشت. به فرض که اوضاع همین‌طور بماند؛ این را به حساب چه بگذاریم؟ نشانه‌ای از افول نظام یا قابلیّت انطباق و سازگاری؟ نظام مهمترین خاکریز ظاهری خود را از دست داده یا با دادن یک امتیاز بقای خود را تا آینده‌ای نه‌چندان‌دور تضمین کرده؟ به گمانم بشود به نفع هر دو دیدگاه دلایلی آورد.

  

آنچه دستاوردهای خیزش مهسا را کم‌رنگ کرد حماقت حماس در انجام آن جنایت بود که کارشان دامن ایران را گرفت و مثل همیشه دشمن ظاهری به داد نظام دشمن‌پرور رسید و اعتراضات داخلی به محاق رفت. مردم دل خوشی از نظام نداشتند ولی آنقدر شعور داشتند که -برعکس برخی خودفروخته- هنگامه‌ی جنگ با خبیث‌ترین و جنایتکارترین رژیم عالم، وقت تسویه‌حساب با حاکمیّت نیست. ادامه‌ی وضع نه جنگ و نه صلح -برخلاف سخنان خامنه‌ای- درست مانند جنگ هشت‌ساله بهانه‌ای خوب برای برخورد با منتقدان داخلی و انتساب آنان به دشمن خارجی است؛‌ مثل کاری که با نرگس محمّدی کردند. سرمایه‌گذاری نظام روی دو گروه پر سروصدای خارج‌نشین برای انتقال محور مخالفت از داخل به خارج نیز در هنگامه‌ی جنگ جواب داد و همچنان غیرمستقیم در خدمت حکومت ولایی است.

 

یکی از آموزگاران معنوی جهان را که از دو دهه‌ی پیش دنبال می‌کردم کمی پس از هنگامه‌ی مهسا چیزی گفت که باعث شگفتی من شد. او که هیچ‌گاه با سیاست کاری نداشت روزی به مناسبت بحث به بالارفتن سطح آگاهی مردم جهان اشاره کرد و نمونه آورد که «مثلاً اوکراین را ببینید، گرچه دنیا عملاً نتوانسته کار بزرگی کند ولی همدلی بی‌سابقه‌ای با مردم کشور ستمدیده ایجاد شده است یا در ایران دختری کشته شد و واکنشی مردمی به وجود آمد که پیش از آن سابقه نداشت». آن قطره‌ای که در برکه‌ی ایران افتاد تا آن سوی اقیانوسهای جهان گسترش یافت. بعدها همدلی بی‌سابقه با حوادث فلسطین را نیز می‌توان در همین راستا تصوّر کرد.

 

این بالارفتن سطح آگاهی را برخی اهل معرفت پیش از این مژده داده بودند. خیلی حرف است که در سنّتی‌ترین بخش حوزه کسی بگوید که «با ظاهر فرد و انجام‌ندادن فرایض کاری ندارم، عقل افراد است که رو به تزاید است و امید یک دگرگونی بزرگ را به ما می‌دهد». خدا رحمت کند سیّدمحمدمحسن را که آن زمان یا حتّی الآن در دل حوزه کسی جرأت نمی‌کرد و نمی‌کند با این صراحت حرف بزند. امیدوار باشیم که بالارفتن سطح شعور و آگاهی ساکنان سیّاره ادامه یابد و ایران و جهان را به ساحل آرامش و صلح برساند.

تناسخ فاشیسم

اسکار ۲۰۲۶ -۳                                                                                         شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴

Sentimental Value 

کمی نگران بودم که نکند فیلم اولاً تهدیدی برای فیلم پناهی باشد و دیگر اینکه بار دیگر سیاست بر هنر ارجحیّت داده شود. اگر معیار فقط سینما باشد به نظرم فیلم بی‌خطری است؛ با کلیشه به جنگ کلیشه رفته و البتّه که خوش‌ساخت است ولی بر اساس محاسبه. تم تکراری فیلم در فیلم، اختلاف ازلی و ابدی -و مد روز- والدین و فرزندان، کمی هنرپیشه امریکایی، کمی هنرپیشه‌ی سرشناس در هالیوود و بازگشته به وطن، نماهای برگمانی (بالا) و باقی قضایا. فیلم نامزدی‌های متعدّدی دارد و  تا همینجا موفق بوده ولی بی‌جهت از بردن جایزه‌ی کن ناکام نشده است.


Blue Moon

از موارد اختلاف اسکار و گلدن گلوب. لینکلیتر فیلمسازی به شدّت امریکایی است و همین برای او محدودیّت ایجاد می‌کند. آنچه او را به جهان شناساند، فیلمهایی بود که پا از این چارچوب بیرون نهاد و به اروپا رفت. حالا هم اگر از دلمشغولی‌های شخصی‌اش فاصله بگیرد، شاید دوباره بتواند موفقیّت آن فیلمها را تکرار کند.

 

Bugonia

درباره‌ی یورگوس لانتیموس باید گفت که «خدا شانس بدهد». پس از فیلمهای درخشان یونانی به هالیوود آمد که ایده‌های خلاف عرفش را اجرا کند و با استقبال هم مواجه شد و حالا به سراغ بازسازی یک فیلم کمدی (مضحک) کره‌ای رفته است. کاش می‌شد حرف منتقدان در نقد تئوری توطئه و مسائلی از این دست را باور کرد. کیارستمی می‌گفت که از واقعیّت نباید خیلی دور شد و حداقل باید نخ بادبادک را در دست نگه داشت. در بوگونیا نخ از دست لانتیموس در رفته و معلوم نیست به کدام ناکجاآباد می‌رسد. البتّه صرف زیرپاگذاشتن قواعد ژانر و شکستن هنجارهای سینمایی برای بسیاری راضی کننده است. جورج کلونی در «جی کلی» در جواب منتقدی که می‌گوید او همیشه نقش خودش را بازی می‌کند، جواب می‌دهد: «می‌دانی خودت را بازی کردن چقدر سخت است؟». این کار برای هر کس سخت باشد، برای اما استون خیلی ساده است. 


Nuremberg

حداقل یک فیلم پیدا شد که ما را از صرف وقت برای تماشایش ناامید نکند. موضوع جنگ جهانی دوم و پیامدهایش گرچه بسیار تکراری است ولی فیلم اطلاعات جالبی از فرماندهان به ویژه گورینگ به ما می‌دهد و به مدد روانپزشک فیلم نقبی می‌زند به درونه‌ی جنایتکارانی که تا دم مرگ از هیتلر و ایده‌ی بازسازی آلمان شکست‌خورده حمایت می‌کردند و صرف داشتن یک هدف عالی را توجیهی قانع‌کننده برای انجام اعمالشان می‌دیدند. آنچه فیلم را از حد یک فیلم تاریخی فراتر می‌برد و کاملاً به زمان ما می‌‌آورد گفتار پایانی دکتر کلی است که می‌گوید فکر نکنید آن جنایتکاران فاشیست تکرارناپذیر بودند بلکه در هر زمان یا مکانی در لباسی دیگر با شعارهایی متفاوت ظاهر خواهند شد. در زمان ما و ترامپیسم فجیع همراه با نژادپرستی آشکار، ضدیّت با مهاجران، تلاش برای الحاق دیگر سرزمین‌ها و تعیین تکلیف برای حاکمیّت دیگر کشورها اخطار داگلاس کلی خیلی آشنا به نظر می‌‌آید.

   

 

پیشین: نامزدهای نامزدی

استقلال، مقدّم بر آزادی و دادگری

حاشیه بر اخبار -۱۱۵                                                                                     سه‌شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴

  

نظر آیت‌الله سیستانی درباره‌ی امام‌جماعت حقوق‌بگیر

نظر روحانیّت سنّتی -گذشته از سیاسی‌نویسان که با یک غوره یا مویز سرد و گرمشان می‌شود- برای آگاهان به حوزه کاملاً آشناست. سیستانی حتّی به روحانیان عراقی که تمایل به تدریس در جایی غیر از حوزه (دانشگاه یا حتّی مؤسّسات نیمه‌دولتی) دارند، توصیه می‌کند که ابتدا از ساختار حوزه خارج شوند،‌ سپس به هرجا که می‌خواهند بروند. 

در ایران پیش از انقلاب و مثلاً زمان آیت‌الله بروجردی هم وضع بر همین منوال بود. بسیاری از حوزویان پس از اشتغال در دانشگاه با قطع شهریه و مزایای مختصر حوزه مواجه شدند که شامل مرتضی مطهّری هم می‌شد. خود مطهّری ضمن مقایسه‌ی ساختار حوزه‌ی شیعه بر «الأزهر» دو عامل را به عنوان مهمترین عوامل برتری حوزه می‌دانست: یکی استقلال از سیاست و دیگری خوداتکایی مالی حوزه. هر دو عامل پس از انقلاب و به تدریج تا حدّ زیادی کم‌رنگ شدند یا شاید از بین رفتند.


استعفای معاون وزیر بهداشت پس از انتشار ادعای درخواست زیرمیزی

در واقع استعفا نبود بلکه «اجبار به استعفا» بود. پیشتر نوشته بودم که این زیرمیزی‌ها بیش از آنکه به‌خاطر نیاز مالی باشد برای حفظ پرستیژ، خودبرتربینی و رقابت بین پزشکان است. بالابردن دستوری نرخ ویزیت در زمان قاضی‌زاده که برای از بین بردن زیرمیزی بود،‌ آن را از بین نبرد فقط فشار را بر مردم -که حالا تقریباً همه فرودست شده‌اند- افزایش داد.

  

بیانیه جبهه ملّی ملّی ایران درباره‌ی مراسم ختم مرحوم علی‌کردی

به نظرم امر روشن است و نیازی به «تحلیل» نیست. در این میان کارکرد خاص سلطنت‌طلبی (در کنار مجاهدین) برای نظام ولایی آشکار شد و بی‌مایگی رسانه‌هایی که به سادگی مغلوب عملیات فریب نظام شدند. شاید حالا دیگر آشکار شده باشد که باید با همه هم‌بازی شد جز «بازی‌به‌هم‌زن» یعنی مثلاً اگر علی‌کردی عضو جبهه‌ ملّی است، خود این جبهه باید برگزاری مراسمش را به عهده بگیرد تا دیگران سوءاستفاده نکنند؛ حتّی فعّالان باسابقه‌ی سیاسی هم در صورت نداشتن تدبیر به سادگی در دام می‌افتند.


ژیژک و نقد ووک و می تو

این را به عنوان تکمله‌ای بر «مربّع خلاقیّت فرهنگی در ایران» بگویم که فقط محتوای یک ایده مثل تبلیغ رواداری و تساهل در برابر اندیشه‌های مخالف کافی نیست بلکه شیوه‌ی بیان آن نیز مهم است. دموکراسی را با پتک نمی‌توان بر سر کسی کوبید. ناسزاگویی در عرصه‌ی سیاست و تمایل به حذف و ساکت‌کردن دیگری در عرصه‌ی فرهنگ چیزی بیش از اختلاف سلیقه در بیان عقاید است؛ خود یک خرده ایدئولوژی است.


رئیس جمهوری فرانسه در چین: نظم بین‌الملل با خطر فروپاشی مواجه است

- عبارت صحیح‌تر «نظم بین‌الملل غرب‌محور» است. امریکا و هم‌پیمانانش طیّ سالها همیشه شرایط را به نفع خود تحلیل و در جهت منافع آن اقدام می‌کردند، با سوءاستفاده از ابزارهای «قانونی» سازمان ملل. حالا کشورهای خارج از دایره‌ی آنان این سلطه را به چالش کشیده‌اند.

  

تحریم چند کشور پس از شرکت اسرائیل در یورویژن

می‌بینید که اوضاع گرچه مطلوب نیست ولی مثل سابق هم نیست. اسرائیل، به ویژه بخش جنگ‌طلب و نتانیاهوزده‌ی آن، معیاری برای شناخت افراد،‌ کشورها و افکار است. وقتی برنده‌ی جایزه‌ی «صلح»‌ نوبل با رئیس دولتی که محکوم دادگاه بین‌المللی است با همدلی سخن می‌گوید، به‌سادگی می‌توان عیار صلح‌طلبی او را سنجید. البتّه که بخش منتقد هم در اسرائیل هست مثل بخش بزرگی از سینمای آن که فاصله‌ی خودش را با دولت جنگ‌طلبش نشان می‌دهد. در گرگ‌ومیش فضای امروز سیاست و فرهنگ جهان بدون داشتن موضع مشخّص به سادگی می‌توان در دام جبهه‌ی تاریکی افتاد.


درگیری مجدد ایران و اسرائیل

در ادامه‌ی بند بالا، یکی از این موضع‌های مشخّص، نفی هرگونه دخالت خارجی برای تعیین سرنوشت ایران و هر کشور دیگری است. رسانه‌های نیابتی غرب و شبکه‌ی اسرائیل به فارسی درست مانند پیش از جنگ دوازده‌روزه پروژه‌ی جنگ‌طلبی خود را آغاز کرده‌اند. یک نکته را آشکار بگویم که حفظ اتّحاد به معنای ایستادن کنار ستایشگران قتل‌عام‌ فلسطینیان و تجاوزگران به خاک ایران نیست، هرچند در ظاهر خواستار آزادی و دموکراسی برای ایران باشند. کسی که مهمان دائم شبکه‌ی اسرائیل به فارسی است، نواندیش نیست چه رسد به «نواندیش دینی». کسی که بدون دلیل نظام حاکم بر ایران را به دست‌داشتن در کشتار یهودیان استرالیا متّهم می‌کند، از داشتن حدّاقل عقل سلیم نیز بی‌بهره است چه رسد به شمّ سیاسی؛ و در پایان... آزموده را آزمودن خطاست: در جنگ دوازده‌روزه نقاب خیلی‌ها برافتاد، حالا دیگر برای جبران خیلی دیر است. 


سخنرانی مریم رجوی در پارلمان اروپا

در ادامه‌ی «کارنامه‌ی مردود اروپا» اضافه کنم که این دست اعمال اروپائیان برای نگارنده مأیوس‌کننده بود. واقعاً انتظار داشتم که فارغ از سیاستی که صرفاً ذیل منفعت تعریف می‌شود،‌ درصدی از ادّعاهای کرکننده‌ی حقوق‌بشری آنها درست از کار درمی‌آمد. هرچند غمی نیست؛ به گمانم ایرانی‌جماعت زودتر باید به این نتیجه می‌رسید که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. از میان شعارهای یک قرن اخیر «استقلال» اوّلین و ضروری‌ترین است،‌ سپس آزادی، دادگری و دیگر اهداف قرار می‌گیرد.


پیشین: قحطی امید و دانش و باران

خرد، مرهم آسیب

جمله‌های سینمایی -۸۶                                                                                     پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴

Frankenstein - 2025

ببخش. فراموش کن. معیار واقعی خرد این است که بدانی به تو آسیب رسیده و چه کسی به تو آسیب رسانده، بعد انتخاب کنی که بگذاری همه‌ی اینها محو شود.

 

Jay Kelly - 2025

جی کلی (جرج کلونی) برگزیده‌هایی از فیلمهایی که بازی کرده را تماشا می‌کند که به نوعی مرور زندگی او نیز هست. در پایان می‌گوید:

- میشه یه برداشت دیگه بگیریم؟ یکی دیگه می‌خوام.

 

Palestine 36 - 2025

مادربزرگ به عفراء:

می‌دونی وطنت کجاست؟ جایی که نیاکان تو اونجا دفن شدن.


One Battle After Another - 2025

می‌دونی آزادی چیه؟ نبود ترس.

 

Nuremberg - 2025

دکتر داگلاس کلی (روانپزشک جنایتکاران جنگی آلمان در دادگاه نورنبرگ):

اونا آدمای منحصربه‌فردی نبودن، ‌مثل اونا در هر کشوری وجود داره. تو همین امریکا آدمای تشنه‌ی قدرتی هستن که حاضرن از روی جسد نیمی از امریکایی‌ها رد بشن تا نصف دیگه رو کنترل کنن. اونا نفرت رو شعله‌ور می‌کنن،‌ کاری که هیتلر و گورینگ کردن. اگه فکر می‌کنید که دفعه‌ی بعد اونا رو تشخیص می‌دیم چون یونیفرمای ترسناک می‌پوشن... عقلتون رو از دست دادین.

 

پیشین: خطر خاطرخواهی

مربّع خلاقیّت فرهنگی در ایران

تأمّلات بابلی -۳                                                                                                  جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴

 

از آنجا که ماهیّت سه اعتراض ذیل کمابیش از یک جنس است، یک‌جا به آنها می‌پردازم:  

  

اعتراض به فیلم «زن و بچّه» به‌خاطر رعایت حجاب و حضورش در کن

اعتراض به نوری بیلگه‌جیلان برای حضور در جشنواره فجر

اعتراض‌ها به شروین حاجی‌پور برای انتشار آلبوم در داخل کشور

  

می‌توان یک مربّع را برای انتشار آثار فرهنگی و هنری در ایران تصوّر کرد:

 

یک. کسانی که با رعایت چارچوبهای نظام با اخذ مجوّز آثارشان منتشر می‌کنند که خود دارای طیف‌های زیادی‌اند که از مدافع محض تا منتقد جزئی را در برمی‌گیرند. 

دو. کسانی که داخل کشورند ولی منتقد یا حتّی مخالف نظام مستقرند ولی با دورزدن ممیّزی آثار خود را عرضه می‌کنند. 

سه. کسانی که داخل کشورند ولی اثر خود را به شکل زیرزمینی یا خارج از کشور منتشر می‌کنند.

چهار. کسانی که به خارج رفته‌اند و همانجا فعالیّت می‌کنند که به نسبت گروه پیش خط قرمزهای بیشتر را رد می‌کنند.

 

 کمابیش دو موضع در قبال این تصویربندی می‌توان داشت؛ یکی اینکه کسی خود را متعلّق به یکی از این گروهها بداند یا مدافع آن باشد و دیگران را نقد یا حتّی تخطئه کند، دوم اینکه با قبول حقّ انتخاب افراد بین یکی از این چهار سلیقه،‌ نقد خود را فقط متوجّه محتوای یک اثر تولیدشده کند و نه شکل و شیوه و مکان انتشار آن.

  

سالها پیش بسیاری از مخالفان دوآتشه‌ی نظام حتّی فیلمسازی عبّاس کیارستمی را به نفع نظام می‌دانستند که گویا تعداد این دسته افراد افزایش زیادی یافته است. این اشکال که اخذ مجوّز و کار در چارچوبهای رسمی الزاماً به معنای تأیید نظام است را می‌توان به اکثر فیلمسازان و آهنگسازان و نویسندگان برجسته‌ی ایران تسرّی داد. کسانی که اگر چنین نمی‌کردند، گنجینه‌ی غنی ادب و هنر چهاردهه‌ی گذشته -دستکم به این شکل- وجود نداشت و عرصه‌ی خلاقیّت هنری ایران چیزی مثل افغانستان بود. تازه این بایکوت هنری باید به انتظار فرارسیدن کدام آینده می‌نشست؟ یک اثر موسیقی را می‌توان در اینترنت منتشر کرد ولی تکلیف تآتر چه می‌شود؟ فعالان کنونی به انتظار کدام تغییر دست از کار بکشند؟ ده سال، ‌بیست سال،‌ سی سال یا چندسال دیگر؟

 

ضمن اینکه موضع فکری و سیاسی افراد متفاوت است وهمه نیز قرار نیست برانداز یا مخالف سیاسی باشند، وضع کسانی که با رؤیای انتشار بدون محدودیّت به خارج رفتند خیلی مطلوب نیست؛ چه از لحاظ کمیّت آثار و چه از لحاظ کیفیّت. به گمانم از هوشمندی جعفر پناهی است که می‌خواهد به کشور بازگردد چون عاقبت دیگر مهاجران را می‌بیند.

  

ایران ملک هیچ نظام سیاسی نیست؛ ‌نه نظام سیاسی پیشین، نه نظام فعلی و نه هر نظام احتمالی در آینده. اگر شهروند ایرانی در ایرانی که متعلّق به اوست فعالیّت کند، طبیعی‌ترین کار ممکن را انجام داده است و صرف گرفتن «مجوّز» به معنای وامداربودن به یک نظام نیست. آن دهنده‌ی مجوّز جای اشتباهی نشسته است و برای کاری که احتیاجی به مجوّز ندارد، اجازه صادر می‌کند.

  

کسی که از بالا به مرّبع فوق نگاه کند درمی‌یابد که فارغ از دسته‌بندی‌های سخیف فضای مجازی هر کدام از عناصر تشکیل‌دهنده‌ی مرّبع بالا می‌توانند برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش کنند. حتّی در میان گروه اوّل کسانی هستند که حضورشان در همین راستا می‌تواند باشد. برای نمونه فرسنگ‌ها فاصله است بین جواد شمقدری و رضا میرکریمی. ضمن اینکه بین دولتی که به حاجی‌پور مجوّز می‌دهد با نهادی امنیّتی که برای او ایجاد محدودیّت می‌کند فرق است. اگر دولت رئیسی روی کار بود شروین هیچگاه مجوّز نمی‌گرفت. بین نهادی که به پارتی خصوصی هنرمندان حمله می‌کند و وزارتی که جشنواره‌ی فجر را برگزار می‌کند هم تفاوت هست. به جز کسانی که تمایل به ساده‌سازی افراطی مسائل دارند، به سادگی نمی‌‌توان همه را فقط «نظام» دانست. می‌پذیرم که معنای «نظام» پس از خیزش سال ۱۴۰۱ فرق کرد ولی این را هم اضافه می‌کنم که معنای مخالفت با نظام نیز پس از خرداد ۱۴۰۴ و حمایت بخشی از مخالفان از متجاوزان فرق کرد. همان‌قدر که ایستادن در کنار یک نظام ناعادلانه درست نیست، حفظ فاصله از خائنان به این آب و خاک نیز امروز یک ضرورت است. هیاهوی این جماعت بیش از اینکه کسی را نگران کند، باید موجب مسرّت او شود.

     

سالها پیش ضمن مباحثه‌ای که با یکی از نویسندگان خوب کشورمان داشتم، نقطه‌ی اختلاف اینجا بود که ایشان نه تنها منتقد بلکه مخالف انتشار غیرقانونی و زیرزمینی آثار ادبی بود و حرف من این بود که ما حق نداریم برای کسی تعیین تکلیف کنیم که اینجور باش یا آنجور. هر کدام از نویسندگان دارای مجوّز یا کسانی که خود را نیازمند به گرفتن مجوّز نمی‌بینند می‌توانند راهی به رهایی بگشایند. حالا وضع برعکس شده و باید برای کسانی که تنها شکل کار آزادیبخش را فعالیّت خارج از چارچوب نظام می‌دانند توضیح داد که انتشار قانونی آثار در داخل را به صرف شیوه‌ی انتشارشان قضاوت نکنند و فقط به محتوای آن بپردازند. به رسمیّت شناختن دیگری تمرینی است که همه‌ی ما به آن نیاز داریم.

  


پ.ن: به گمانم وقتش شده که در کنار نسخه‌ی کاریکاتوری و ایرانیزه‌شده‌ی هیدگر، پوپر و هگل نام هانا آرنت را هم بگذاریم؛ با این تفاوت که آن سه‌نفر متولّی نیمه‌رسمی دارند ولی این آخری لقلقه‌ی زبان لویاتان مجازی است. شاید آخرین تصوّری که آرنت می‌توانست از افکارش داشته باشد این بود که دستاویز توجیه دیکتاتوری فردی حاکمان ایرانی سیّاره‌های تک‌نفره‌ شود.

 

پیشین: به سیاست‌کشیدن

تبعیض طبقاتی «آکادمیک»

                                                                                                               سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۴

 

سنجش افکار و اعمال افراد بر اساس طبقه‌ی آنان در ایران سابقه‌ی زیادی دارد؛ پیش از انقلاب بخشی از سطحی‌ترین طیفهای تفکّر چپ، بورژوا یا مرفّه‌بودن را برای ریشه‌یابی تفکّر گوینده و احیاناً ابطال آن کافی می‌دیدند. از دید آنان وابستگی و تغذیه از جریان ثروت فرد را تابع و محافظ آن می‌کرد و اگر اندیشه‌ای هم می‌داشت برای حفاظت از آن جریان بود پس تکلیف فرآورده‌های فکری او نیز روشن است. این دیدگاه به جای نقد سخن به صاحب‌سخن می‌پرداختند و علّت (فرضی) را به جای دلیل می‌گذاشتند.

 

پس از انقلاب نیز کوخ‌نشینی و مستضعف‌بودن فضیلت شد و مرفّه‌بودن رذیلت. انقلابیان که دانسته یا نادانسته تحت تأثیر تفکّر چپ بودند یا دل به متفکّران مسلمانی سپرده بودند که از شاخه‌هایی از سوسیالیسم اثر پذیرفته بودند و آن را با عدالت‌جویی به سبک ابوذر تلفیق کرده بودند، کمابیش همان حرفها را به شیوه‌ای دیگر بیان کردند.

 

کسانی که از اشتباهات خود درس نمی‌گیرند، آنها را تکرار می‌کنند پس ما دوباره چرخیدیم و به وضع پنجاه سال قبل خود رسیدیم امّا به شکل معکوس؛ طبقه‌ی متوسّط به بالا بودن شد فضیلت و معیار به دست گرفتن مناصب کلیدی اجتماع. ترکیبی از روانشناسی عامیانه، ذوق‌زدگی غربی (نقل قول از استاد دانشگاه امریکا) و ضعف اطلاعات تاریخی برای رتبه‌بندی لیاقت افراد جهت دریافت پستهای مدیریّتی.


تمام گروههای فوق یک نکته را بدیهی می‌گیرند که گویی انسان لوحی است که اجتماع و خانواده هرچه بخواهند می‌توانند بر آن بنویسند و اختیار و انتخاب شخص نقشی در ساخت شخصیّت او ندارد. مثلاً -در مورد اخیر- اگر فردی از طبقه‌ی ضعیف بوده باشد حتماً در پی جبران محرومیّت گذشته است و نمونه‌های چشم‌ودل سیر نداریم یا اگر کسی از طبقه متوسّط باشد، لاجرم احساس محرومیّت (مثلاً در قیاس با کسانی از طبقه‌ی مرفّه جامعه) نمی‌کند. به اینها می‌توان نقد دوراهی جعلی «رفع محرومیّت» و «شوکت ایران» را هم اضافه کرد که چرا باید فکر کرد که اینها با هم تنافی دارند؟ به فرض که بر سر این دوراهی فرضی باشیم در شرایطی که بخش اعظم جامعه زیر خطّ فقر رفته‌اند، تقدّم با کدام است؟

 

مقداری عقل سلیم برای نقد موارد ارجاع سریع‌القلم کافی است. بدترین مدیر ارشد پس از انقلاب چه کسی است؟ فرض کنیم محمود احمدی‌نژاد. آیا او از طبقه‌ی زیر متوسّط بود، بله ولی در کنار آن با بهره‌گیری از رانت همسویی فکری با نظام با داشتن حداقل معلومات دکترا گرفت و به سرعت پله‌های ترقّی را در سیاست ایران پیمود. حالا آیا طبقه‌ی زندگی خانوادگی او علّت ظهور پدیده‌ای شد که ساختار مدیریتی کشور را با زلزله مواجه کرد یا ناعدالتی ایدئولوژیکی که اجازه داد فردی کم‌سواد تا چنین منصبی بالا بیاید؟ زاکانی چون از طبقه متوسّط نیست مدیر خوبی نیست یا چون با سهمیّه به دانشگاه رفته، رشته‌اش را خلاف قانون عوض کرده و در کاری نامربوط به رشته‌ی تحصیلی‌اش مشغول به کار شده است؟


استاد امریکایی سریع‌القلم درست گفته که اقتصاد و سیاست فقط دیتا نیست ولی به آن باید دیگر رشته‌های علوم انسانی بلکه تجربی را هم اضافه می‌کرد. مقداری عقل سلیم برای پرداختن به هر رشته‌ای کافی است و گرنه ممکن است دیدی رباتیک به انسان و جهان داشته باشیم؛ صفر و یکی یا سیاه و سفید. فرض کنیم دو نفر پیش از رسیدن به پست وزیر اقتصاد یا امور خارجه قبلاً مدیریّت در منصبی پایین‌تر را تجربه کرده باشند و برآیند کارنامه‌ی الف از ب بهتر باشد. حالا اگر الف در کودکی متعلّق به طبقه‌ی زیر متوسّط و ب متعلّق به طبقه‌ی متوسّط باشد، با چه توجیهی ب را بر الف مقدّم کنیم؟ کمی عقل سلیم برای یافتن جواب کافی است. متأسّفانه سریع‌القلم حرفش را در قالب توصیه هم نمی‌زند بلکه از موضع قدرت می‌گوید نباید گذاشت چنین افرادی به آن مناصب برسند.

  

آنچه در مواردی از این دست به حدّ تکرار بلکه ابتذال رسیده یکی توضیح گوینده است که من «این» نگفتم بلکه «آن» گفتم ولی «این» با «آن» تفاوتی ندارد. مثل نبودن واژه‌ی فقیر در حالیکه مضمون آن در کلام وی هست و دیگر موارد. دوم امضاجمع‌کنندگان و بیانیّه‌دهندگان است که نقد یک گفته را به یادآوری جایگاه گوینده و روانکاوی ناقدان (مغرضانه، تخریب و...) تقلیل می‌دهند. اینان با اینکه مدّعی‌اند حرف سریع‌القلم تحریف شده ولی همان حرف را در انتها تکرار می‌کنند (مثال ایران و حکمرانی طبقه‌ی فقیر). تکرار واژه‌های «علمی» و «آکادمیک» نمی‌تواند یک حرف را علمی و آکادمیک کند.این بیانیه به علاوه نوشته‌های مشابه نشان می‌دهد که مشکل ریشه‌دارتر از سخنان یک نفر است.

  

 

برخورد نزدیک از نوع اوّل: از معرفت تا عمل

خطر خاطرخواهی

جمله‌های سینمایی -۸۵                                                                                            شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴

The Lowdown 2025

دیل واشبرگ، خریدار کتاب، به کتابفروش (ایتن هاوک):

فقط یک پی‌رنگ برای همه‌ی داستان‌ها وجود داره: چیزها او‌ن‌جور که به نظر میاد نیستند.

  

Presumed Innocent 2024

ریموند به راستی که متهم به قتل است:

توی این چهل سال من آدمای زیادی با احساس شرم یا گناه دیدم. شرم موضوعیه که به خود آدم برمی‌گرده و کاری که با خودش کرده ولی گناه احساسیه که آدم درباره‌ی کاری که با دیگری کرده داره. من شک ندارم که تو احساس شرم می‌کنی.

 

۱۳۸۶ دل‌شکسته

خسرو شکیبایی به شهاب حسینی:

قدیما بهش میگفتن یقه آخوندی، الان بهش میگن یقه دیپلمات. حالا شما بگو: آخوندامون دیپلمات شدن یا دیپلماتامون آخوند؟

 

Landman 2024

تامی نوریس،‌ مدیر شرکت نفتی،  به رئیس باند مواد مخدر (اندی گارسیا):

- ببین، شما حداکثر چندتا قاضی و رئیس پلیس با خودتون دارین ولی ما تا دلت بخواد سناتور و رئیس‌جمهور سابق تو جیبمونه. اگه واقع‌بین باشی با ما درنمی‌افتی.

- ما رو دست کم گرفتی. ما هم سناتور و رئیس‌جمهور سابق با خودمون داریم. در ضمن، نفت یه روزی تموم میشه ولی کاسبی ما تمومی نداره. 

 

Robin Hood 2025

ویل: بهتره راب رو فراموش کنی. به خاطر خودتم که شده... 

ماریان: مشکل عشق همینه... دیگه کاری رو به خاطر خودت نمی‌کنی.

  


پیشین: خرد نادیده‌گرفتن

ایماگویه‌های کنفوسیوس

                                                                                                                 چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴

آغاز خرد نامیدن چیزها به نام درستشان است.

   

هرگز به کسی که نمی‌تواند برقصد شمشیر ندهید.

 

انسان عادی از چیزهای غیرعادی شگفت‌زده می‌شود و انسان خردمند از چیزهای عادی.

  

نی سبزی که در باد خم می‌شود، از بلوط تنومندی که در طوفان می‌شکند قوی‌تر است.

  

یک مشکل را حل کن و صد مشکل را از خود دور نگه دار.

  

شیری من را تا بالای درخت تعقیب کرد و من از منظره‌ی بالای درخت بسیار لذت بردم.

  

قبل از اینکه سفر انتقام را آغاز کنی، دو قبر بکن. 

  

خنده‌دارترین آدم‌ها، غمگین‌ترین‌ها هستند. 

  

کسی که کوه را جابجا می‌کند، با برداشتن سنگ‌های کوچک شروع می‌کند.

  

سخت‌ترین کار پیدا کردن گربه‌ی سیاه در اتاق تاریک است، خصوصاً اگر گربه‌ای آنجا نباشد.

  

آنچه انسان برتر می‌جوید در درون خود اوست؛ آنچه انسان حقیر می‌جوید در دیگران است.

  

وقتی مشخص شد که نمی‌توان به اهداف رسید، اهداف را تغییر ندهید؛ راههای رسیدن به آنها را تغییر دهید.

  

اگر باهوش‌ترین فرد اتاق‌اید، در اتاق اشتباهی حضور دارید.

  

کسی که می‌گوید می‌تواند و کسی که می‌گوید نمی‌تواند... هر دو درست می‌گویند.

    

ما دو زندگی داریم، و دومی زمانی آغاز می‌شود که متوجه می‌شویم فقط یک زندگی داریم.

  

زندگی تو همان چیزی است که افکارت آن را می‌سازند.

  

راه خروج از در است. چرا هیچ‌کس از این راه استفاده نمی‌کند؟

 

  

پیشین: ایماگویه‌های ایوان کلیما

شلوارت را پایین نکش

لحظه‌های سینمایی -۱۲                                                                                   پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴

یکی از داستانهای فیلم «To Rome With Love» حکایت مشهورشدن یک کارمند عادی به نام لئوپولدو پیزانلوست. او که یک روز از خانه بیرون می‌آید و می‌بیند که بی‌خود و بی‌جهت مشهور شده، به تدریج طیّ مدّتی مزایا و معایب مشهورشدن را تجربه می‌کند. پس از اینکه شهرت از او رو برمی‌گرداند و سراغ کس دیگری می‌رود،‌ ابتدا خوشحال است که به زندگی عادی خود برگشته ولی پس از مدّتی دلش برای آن همه توجّه تنگ می‌شود. یک بار که خیلی از این ناشناس‌بودن دوباره به تنگ ‌آمده، وسط خیابان به همه یادآوری می‌کند که چه کسی است،‌ صبحانه چه خورده و چطور صورتش را اصلاح کرده است. دست آخر برای نشان دهد چه نوع شورتی پوشیده وسط خیابان شلوارش را جلو چشمان متعجّب همسرش پایین می‌کشد. لحظه‌ی بی‌نظیری است که بازی عالی روبرتو بنینی جلوه‌اش را چندبرابر کرده است.

 

سیزده‌سال پیش که وودی آلن این داستان را درباره‌ی «شهرت به‌خاطر شهرت» تعریف کرد هنوز اوضاع فضای مجازی به این شکل نبود و وجه اقتصادی و رابطه با اسپانسرها و دیگر حواشی، «اینفلونسر»ها را تا این حد وارد فرهنگ عمومی نکرده بود. پیش از آن برای شهرت باید حداقل یک کار یا فن بلد بودی. در فیلم هم پیش از شهرت لئوپولدو،‌ در خیابان جمعی دور هم آمده‌اند که بعد معلوم می‌شود طرفداران جانی دپ‌اند. آن گفته‌ی اندی وارهول درباره‌ی ۱۵ دقیقه شهرت را فراموش کنید؛ اگر زرنگ باشید می‌توانید برای مدّت خیلی بیشتری مشهور شوید. برای مثال در شبکه‌های اجتماعی با کمی ممارست و فالوآنفالو حساب‌شده، خرید فالور یا حتّی دروغ‌گویی، فتوشاپ و اخیراً استفاده از هوش مصنوعی درباره‌ی ظاهر و زندگی خود می‌توان به راحتی مشهور شد.

 

اگر برای افراد بدون هنر خاص،‌ مشهورشدن زحمت بیشتری دارد،‌ برای افراد کمی تا قسمتی معروف این کار ساده‌تر است. مثلاً ازدواج پرسروصدای کوتاه‌مدّت یک خواننده با بازیگر که معلوم می‌شود فقط معامله‌ای پرسود برای دو طرف با هدایت یک تهیّه‌کننده‌ی سینما بوده است یا انتشار خواسته یا «ناخواسته‌»ی فیلم مراسم عروسی یک زوج بازیگر هم بخشی از مخارج آنان را پوشش می‌دهد و هم تبلیغی است برای دست‌اندرکاران برگزاری مراسم ازدواج، به اینها می‌توان حضور بازیگران با بادیگاردهای دومتری در مکانهایی که نیازی به آنها نیست،‌ شکایتهای حساب‌شده از افراد مشهور برای اخاذی یا شهرت بیشتر و حتّی نمایش نوع پوشش، لباس،‌ زیورآلات، ساعت، خانه و سبک زندگی را برشمرد. فرض کنیم که «اینا پز نیست،‌ سبک زندگیمه» درست باشد ولی چرا باید آن را در چشم و چار جامعه‌ای که بیشترشان زیر خط فقر رفته‌اند فرو کنی؟ همه‌ی جنبه‌های زندگی برای نمایش است؟ نوآوری بعدی‌تان چیست؟

 

به گمانم وقتی حتّی سایتهای به‌اصطلاح موجّه خبری هم برای گدایی کلیک همیشه چند خبر را به ساعت چندمیلیاردی فلانی و برند لباس بهمانی اختصاص می‌دهند دیگر کار از آسیب‌شناسی و درمان گذشته است. حتّی پدیده‌ی سیگارکشیدن دختران نوجوان در ملأ عام که چندی پیش مورد بحث قرار گرفت تلاشی برای دیده‌شدن به هر قیمتی بود. عنوان مطلب بیشتر استعاری است و گرنه فاتحه‌ی شلوارها هم به زودی خوانده خواهد شد.

 

پیشین: شلیک می‌کنم، پس هستم

تانگو با گودو

                                                                                                                 یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۴

 

فیلم «تانگو شیطان» اقتباسی است از رمانی به همین نام از لاسلو کراسنوهورکایی برنده‌ی مجار جایزه‌ی نوبل امسال. بلا تار که رمان را پیش از انتشارش خوانده بود، فیلمنامه را با شرکت نویسنده‌ی رمان نوشته پس او هم شریک جرم است ولی متهم اصلی را باید خود بلا تار در نظر گرفت. برای مثال به گله‌ی گاوها در رمان فقط اشاره شده ولی اینجا پیش‌درآمد فیلم هفت‌ساعت‌ونیمه، نمای هفت‌دقیقه‌ونیمه‌ی گاوهاست. به قول قدما «براعت استهلال»؛ چون «گاوبودن» گاوها، نبود فردانیّت، حرکت گله‌وار و تلاش برای استمتاع از هم که در ابتدای فیلم می‌بینیم، بعد بین موجودات انسان‌نما هم تکرار می‌شود (ماده گاو هم زن اشمیت است)، با این تفاوت که به نظر نمی‌‌آید هیچ‌کدام از گاوها ادّعای منجی‌بودن داشته باشند.

   

تانگو شش ضربی رو به جلو و سپس رو به عقب در رمان با شمارش از یک تا شش و سپس به طرز معکوس از شش تا یک، روی هم دوازده فصل می‌سازد که در شش فصل ابتدایی، هر فصل یک پاراگراف بسیار بلند با جملاتی طولانی است. نماهای بسیار بلند چند دقیقه‌ای در فیلمی با فقط ۱۵۰ نما جایگزین آن پاراگرافهای بلند شده‌اند. کراسناهورکایی را با بکت و کافکا مقایسه کرده‌اند که به گمانم کمی اغراق‌‌آمیز است امّا این رمان را می‌توان طرحی دیگر از «در انتظار گودو» دانست با این تفاوت که گودو نمی‌‌آید ولی ایریمیاش می‌‌آید بدون اینکه کسی منتظرش باشد. اشاره‌های فیلم به موعود مسیحیت آشکار است از گمان بر مرده بودن او، ظاهر و شکل وقیافه‌اش و تعبیری معجزه‌وار از او که «می‌تواند پهن گاو را به قلعه تبدیل کند». نام وی نیز تغییریافته‌ی «ارمیا» از انبیای بنی‌اسرائیل در زبان مجاری است. ایریمیاش پولهای آنان را با وعده‌ی سر خرمن از آنان می‌گیرد و با خرید مواد منفجره گزارش آنان را به مقامات می‌دهد تا احتمالاً آنان را به عنوان مظنون‌های اصلی معرفی کند و با یک تیر چند نشان بزند. 


دکتر فیلم یکی از راویان داستان است که بیهودگی خود را با «دیدزدن» ساکنان و نوشتن گزارش فعالیّتهای آنان پرمی‌کند؛ موضوع اصلی بسیاری از شاهکارهای سینما (پنجره‌ی عقبی مثلاً) و اصلاً خود سینما که تماشاگرانش را در موضع پاییدن اعمال شخصیّتهایش قرار می‌دهد و تماشاگران را به این گناه جمعی دعوت می‌کند. دکتر در پایان فیلم شروع می‌کند به نوشتن داستانی که فیلمش را پیشتر دیده‌ایم.

 

فیلم یک صحنه‌ی بدنام دارد و آن هم شکنجه و قتل گربه‌ی فیلم است که بلا تار مدّعی است که گربه سالم است و جسد گربه هم در نماهای بعد واقعی نیست ولی تا چه حد به کسی که برای درآمدن صحنه‌ی رقص جمعی در کافه بازیگرانش را واقعاً مست کرد می‌توان مطمئن بود؟ صحنه‌ی فریب اشتیکه به وسیله‌ی برادرش که پولهایش را برای سبزکردن درخت پول دفن می‌کند (با الهام از پینوکیو) خلاصه‌ی داستان فیلم است یعنی کاری که ایریمیاش با اهالی دهکده انجام می‌دهد.

 

رمان مانند بسیاری از آثار ادبی برجسته‌ی تاریخ آینده‌نگر است و چهارسال پیش از فروپاشی بلوک شرق در سال ۱۹۸۵ منتشر می‌شود. گرچه آینده‌ای امیدوارکننده ترسیم نمی‌شود ولی رها، پوچ و خالی‌بودن وضع فعلی نمایش داده می‌شود. اهالی فریب‌ خورده‌اند ولی حرکتی هرچند گلّه‌وار از آنان سر می‌زند که از نشستن و انتظارکشیدن منتظران گودو بهتر است. دروغین‌بودن آن «منجی» که از بیرون می‌‌آید نکته‌ای مهم است و البتّه فوتاکی -که رمان و فیلم با او آغاز می‌شود- در نهایت راهش را از دیگران جدا می‌کند. فوتاکی در ابتدای فیلم با شنیدن ناقوسی از خواب برمی‌خیزد که واقعاً وجود ندارد چون کلیسای دهکده در جنگ تخریب شده؛ این نوای شبه‌روحانی اوّلین تلنگر به او، داستان و ماست. 

 

گرچه داستان و فیلم متعلّق به اروپای شرقی است ولی به گمانم نکته‌هایی را برای هر جایی که درگیر چرخه‌ی تکرار باشند به همراه دارد. وقتی هر حرکتی به صورت مداری در می‌آید و ما به نقطه‌ی آغاز می‌رساند، تکلیف چیست؟ اگر تخریب همراه با ساختن نباشد، باز هم قابل دفاع است؟ کسی خارج از مرزهای فرهنگی ما می‌تواند به ما کمک کند؟ و در نهایت... مرز فرد و جمع کجاست؟

قحطی امید و دانش و باران

حاشیه بر اخبار -۱۱۴                                                                                    سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴

پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک

میرا نایر کارگردان هندی‌تبار امریکایی که فیلمش (سلام بمبئی) در کن جایزه برده و نامزد اسکار شده بود برای اهل سینما آشناست. بهترین اثر او امّا پسرش است که زلزله‌ای در امریکا به وجود آورده که بعدها تأثیرش بیشتر آشکار خواهد شد. با آمدن ترامپ حزب جمهوریخواه به دو بخش سنّتی و تندرو تقسیم شد یا بهتر بگویم بخش تندرو آن نماینده‌ای در بالاترین رده‌ی قدرت پیدا کرد. حزب فرتوت دموکرات امّا هیچگاه اجازه نداده که افرادی مانند سندرز از حدّی خاص فراتر بروند. از چند سال پیش دموکراتهای جوانی مانند الهان عمر، رشیده طلیب و الکساندریا اوکاسیو-کورتس نوید ادامه‌ی راه برنی پیر را می‌دادند که عضویّت دوتای آخر در سازمان سوسیالیستهای امریکا پیش‌درآمد پیروزی عضو دیگر این سازمان با شعارهایی بسیار رادیکال بود. برعکس پیروزی ترامپ که عمدتاً متّکی به کاریزمای شخص دونالد ترامپ است و پس از او بعید است جانشینانش بتوانند این شکل از سیاست‌ورزی را ادامه دهند، سازمان سوسیالیستها آرام‌آرام در حال رشد و عضوگیری است. این موضوع نویدی خوب برای پشت‌سرگذاشتن دموکراتهای سنّتی و محافظه‌کار است. 

  

دستگیری جامعه‌شناسان و اعلام «ایران آکادمیا» به عنوان مجری براندازی نرم

شیوه‌ی حکومتداری در نظام جمهوری اسلامی برخلاف آموزه‌های متعارف در علوم انسانی است. اگر کسی بخواهد دانش روز را بدون روتوش تدریس یا منتشر کند -با تعریف خاص نظام ولایی- در حال براندازی نرم خواهد بود. حال یا مشکل از علوم انسانی «غربی» است که پس از جنبش سبز هم مقصّر اصلی هوایی‌شدن جوانان اعلام شد یا مشکل نظامی است که برخلاف مسیر توسعه‌ی جهانی در حال شناکردن است و سعی می‌کند به ناکجاآبادی برسد که مقصدش می‌پندارد.

  

بحران بی‌آبی در ایران

خشکسالی به کنار، فقط حکومت را مقصّردانستن نیز پاک‌کردن بخش مهمّی از مسأله و آن هم نقش تک‌تک مردم در این امر است. کافی است بدانیم که تعداد چاههای غیرمجاز در ایران به اندازه‌ی چاههای مجاز است و این یعنی فاجعه. بگیروببند دولتها هم حریف برداشت غیرمجاز از آبهای زیرزمینی نشد. در حوزه‌ی دریاچه‌ی ارومیه آن‌قدر با مصرف آب‌های شیرین از آب‌رسانی به دریاچه جلوگیری شد که حالا توفان نمک همان روستاهایی را تهدید و خالی از سکنه می‌کند که پیشتر راضی نمی‌شدند برای نجات دریاچه از سهم آبی خود بگذرند. مشت نمونه‌ی خروار مشکلات در ایران. حکومت آینه‌ای از خود من و شماست نه چیزی مجزّا از ما. 

 

خودکشی‌های سریالی (پژوهشگر،‌ پزشک، کارگر و..) در ایران

هر دلیل شخصی پشت اینها باشد،‌ ناامیدی اجتماعی و یأس از داشتن آینده‌ی بهتر زمینه و مهمترین عامل است. به یاد دارم که به رغم محرمانه‌بودن آمار خودکشی در ایران، پس از خرداد ۷۶ اعلام شد که آمار خودکشی کاهش محسوسی یافته است. اتّفاقی در جامعه افتاده بود که جوانان فکر می‌کردند کار قرار است جور دیگری پیش برود ولی قاتلان امید از فردای دوم خرداد برای کشتن آن آینده دست‌به‌کار شدند.

 

دورخیز صداوسیما برای تأسیس شبکه‌ای به زبان عبری

نوش‌دارویی که معلوم نیست به سهراب برسد یا نه؛ آن هم در حالی‌که طرف مقابل علاوه بر رسانه‌های رسمی خود شبکه‌ی نیابتی هم دارد. پرسش مهم این است که با چه رهیافت و دیدگاهی صداوسیمایی که در ارتباط با مردم داخل ایران درمانده و به شدّت جناحی شده است می‌خواهد صدایش را به مخالفان سیاسی خود برساند.

  

پیشین: مردم، زندگی، آینده

نامزدهای نامزدی

اسکار ۲۰۲۶ -۲                                                                                              جمعه ۱۶ آبان ۱۴۰۴

A House of Dynamite

با دیدن «خانه‌ای از دینامیت» کاترین بیگلو فکر کردم شاید گزینه‌ی خوبی برای تمشک زرّین امسال باشد ولی در فهرستهای احتمالی بهترین فیلم آمده است! به نظرم جا دارد وزارت دفاع (جنگ؟) امریکا از این فیلم شکایت کند چون نیروهای امریکایی را در بدترین وضع ممکن حین یک حمله‌ی اتمی احتمالی نشان می‌دهد. همه دستپاچه‌اند؛‌ کسی کارش را درست انجام نمی‌دهد؛ زمان و مکان شلیک موشک بنا به دلایلی شناسایی نشده‌اند؛ دو موشک رهگیر نمی‌توانند موشک مهاجم را خنثی کنند و دیگر موشکهای رهگیر نیز با استدلال نیاز به آنها برای موشکهای بعدی شلیک نمی‌شوند (!)؛ زنان اشک به چشم آورده‌اند و مردان یا حالشان بد شده و استفراغ می‌کنند یا به مامان‌شان زنگ می‌زنند تا به او بگویند «دوستت دارم» یا... فکر می‌کنم تا همینجا کافی باشد. باید دستورالعملی در هالیوود گذاشته شود که لااقل در فیلمهای جدّی، بازیگران در لحظات حسّاس از حرف‌زدن درباره‌ی آخرین نتایج بیسبال و بسکتبال منع شوند. واقعاً به مرز چندش‌آوری رسیده است و اصلاً هم به معنای «کول» بودن نیست.


 فیلم سه روایت مجزّا دارد که هیچکدام چیزی به یکدیگر اضافه نمی‌کنند فقط نقطه‌ثقل روایت عوض می‌شود. کشور مهاجم گرچه به تصریح معرّفی نمی‌شود ولی گویا کره‌شمالی است ولی نه پس‌زمینه‌ی چنین حمله‌ای مشخّص است و نه تنش یا بحرانی که به کشور مهاجم چنین انگیزه‌ای بدهد. خانم بیگلو کارگردانی پیشرو در گشودن پای زنان به منصب‌های عمدتاً مردانه در هالیوود مانند کارگردانی است و تلاش کرده که با ساختن فیلمهای جنگی بدون تأکید بر محوریّت زنان -به جز سی دقیقه نیمه‌شب- کلیشه‌های جنسیّتی را بشکند ولی کارگردانی او هیچگاه نتوانسته از حدّ یک صنعت‌گر فراتر رود و به پشتوانه‌ی یک اندیشه‌ی حداقلّی حتّی به مرزهای مؤلف‌بودن برسد.

  

Weapons

توجّه به فیلمهای ترسناک یا مرتبط با ماوراءالطبیعه امسال خیلی به چشم می‌خورد. فیلم داستان ساده‌ای درباره‌ی جادو و جنبل با عناصر آشنا و مشترک با فرهنگ ما را روایت می‌کند. به گمانم حضور بازیگران نامی و نوع ابهام داستانی،‌ گره‌افکنی و گره‌گشایی فیلم باعث شود که آن را در قعر فهرستهای احتمالی فیلمهای برگزیده‌ی سال قرار دهند.

 

فیلمی با همین مضمون به نام «Nocebo» سه سال پیش ساخته شد که از بازی ایوا گرین هم سود می‌برد. آنجا زن فیلیپینی جادوگر انگیزه‌ای هم برای کارهایش داشت. زن صاحبخانه که طراح مد است، دارای یک کارگاه تولید پوشاک در آسیای شرقی برای استفاده از نیروی کار ارزان بود که نوع مدیریّت او باعث شد زن مستخدم، دخترش را در آتش‌سوزی کارگاه از دست بدهد و برای جبران سراغ کارفرمایش برود. آن پیش‌زمینه فیلم را غنی می‌کرد ولی اینجا فقط با یک داستان جالب ولی سطحی سروکار داریم. بازی ایمی مادیگان نقطه قوّت فیلم است که سیرتاً و صورتاً شبیه همسرش (اد هریس) شده است.

 

Materialists

سلین سانگ کارگردان کره‌ای‌تبار امریکایی دوسال پیش فیلم «زندگی‌های گذشته» را در اسکار داشت و حالا با فیلمی دیگر برگشته است. اصل ایده‌ی فیلم بسیار قوی است یعنی آیا افراد -و پدید‌ها- را باید بر اساس ویژگی‌های ظاهری آنان شناخت یا بخش پنهان آنها مهم‌تر است. اساس فیلم همان پرسش اگزیستانسیالیستی مشهور است که وجود یا ماهیّت؟ 

 

فیلم این پرسش را در قالبی عامه‌پسند عرضه می‌کند که مثلاً مرد یا زن ایده‌آل را بر اساس قد و ظاهر و شغل و علایق و... می‌توان رتبه‌بندی کرد یا اینکه عشق و علاقه بر اساس محاسبه شکل نمی‌گیرد؛ چه‌بسا کسی به قول فرنگی‌ها تمام گزینه‌های ما را تیک (هفتک؟) بزند ولی به هم نخوریم یا برعکس کسی بسیاری از ویژگی‌های مورد انتظار ما را نداشته باشد ولی او را بپسندیم. تا اینجا خوب است ولی فیلم در پایان به شعاردهی می‌افتد و شخصیّتها بدون علّت تغییر رفتار می‌دهند. مثلاً لوسی (داکوتا جانسن) به دوست‌پسر سابقش جان (کریس اوانز) برمی‌گردد که فقیرتر از سابق است و قبلاً برای همان نداری‌اش از او جدا شد؛ حالا که طعم پول و مقام را چشیده چرا باید بخواهد به گذشته برگردد؟ فیلمنامه برای ساده‌سازی یک پرسش مهم قابل توجّه است ولی ای کاش پایان‌بندی مناسبتری داشت.

 

پ.ن: فیلم جعفر پناهی نه تنها در صدر فیلمهای احتمالی بخش بین‌الملل آمده بلکه در بخش فیلمنامه و کارگردانی هم بدون بخت نیست ولی دو سه رقیب گردن‌کلفت از برزیل، کره‌جنوبی و نروژ دارد که درست مانند فیلم «تصادف ساده» در بخشهای اصلی اسکار مدّعی‌اند و همین کار را برای پناهی سخت می‌کند. فیلمهای مرتبط با فلسطین هنوز اکران نشده‌اند و عراق هم امسال با فیلم «The President's Cake» سری توی سرها درآورده است.

  

 پیشین: اسکار ۲۰۲۶ و فلسطین

Real Time Web Analytics