سه‌شنبه

فرزندان ِروح‌الله


          
فرزند ارشدش مصطفی به تعریف اطرافیان، خمینی ِدیگری بود که اگر می ماند پدر را پشت سر می‌گذاشت. کمتر از او نوشته‌اند ولی آنچنان که از برخی استادانش خوانده‌ایم اهل جست و جو بود و استادان و افراد گمنام را- اگر شده- گوشه‌ی خانه شان پیدا می‌کرد و راه می‌جست. زود به اجتهاد رسید؛ وقتی خمینی ِپدر در نجف بود، مجتهدان نجف خیلی به وزانت علمی او اطمینان نداشتند تا اینکه مصطفی در بحث‌های اجتهادی آنان شرکت کرد. با درخشیدن او در عرصه‌ی استدلال، منزلت پدر مستحکم شد که اگر این فرزند است پس باید پدرش هم چیزی باشد. دوره‌ی درس اصول و تفسیر ِنیمه تمامی که از او به جا مانده توانایی او را نشان می دهد. خوابی دیده بود سیّدروح الله که امام علی در جایی گور مانند، لحد را از روی سینه‌اش بر می‌دارد. خودش این طور تعبیر کرده بود که در عراق خواهد مرد ولی هم برای دانستن تعبیر و هم برای محک زدن عارفی که بعدها در ایران درگذشت، مصطفی را پیشش فرستاد که بگو پدرم خواب دیده، تعبیرش چیست؟ او خواب و تعبیر پدر را که اشتباه بود به مصطفی گفت و اضافه کرد که پدرت به ایران می رود و حکومت تشکیل می دهد؛ مصطفی پرسید من هم آنجا هستم؟ جواب شنید که نه، عمر تو به حکومت پدرت نمی رسد. در مورد مرگ او ابهام بسیار است ولی بوده‌اند کسانی- قبل و بعد از انقلاب- که ادّعای دیدن لیستی از افرادی که ساواک در صدد قتل آنان بوده، کرده‌اند و نام دو نفر در این میان در صدر بوده: مصطفی خمینی و علی شریعتی. هردو به یک نحو جان سپردند بدون علایمی خاص و پیشینه‌ی بیماری، تقریباً در یک سن.


پسرش حسین خمینی را از عکس‌هایی که در حسینیّه‌ی ارشاد با شریعتی‌ها و روشنفکران ِآن زمان گرفته می شناسیم که بعد هم خیلی زودتر از امثال منتظری مخالف خوانی خود با پدربزرگ را آغاز کرد که به انزوای او انجامید. همین اواخر از لاک خود بیرون آمد و به عراق رفت ولی با ملاقات‌هایی که با آمریکائیان و رضا پهلوی داشت و حرفهای نسنجیده‌ای که بوی دفاع از حمله ی آمریکا به ایران می داد، آن تصویری که از سالهای انقلاب در اذهان ایجاد کرده بود را مخدوش کرد.


احمد در اوایل انقلاب جوانی بیش نبود که فرصت پیدا نکرد مانند برادرش درس بخواند. بسیاری او را یکی از چهار فرد قدرتمند ایران – به همراه ِری شهری و رفسنجانی و طبسی- می دانستند و بسیاری از کارها را به او- نه پدرش- منسوب می کردند. اواخر حیات پدر گویا فکر کرده بود که رهبری به او می‌رسد و با نوشتن رنجنامه به منتظری پا در عرصه‌ی عمومی سیاست ایران گذاشت که پدر با شناختی که از او داشت به او نهیب زد که این فکر را از سر بیرون کند و پس از او پستی را قبول نکند. پس از دوران پدرش به اوضاع کشور انتقاد داشت و اواخر عمرش در مجالس خصوصی به صراحت آنرا به زبان می آورد که همین باعث مرگ زودرسش شد. سالها پیش در سفری به لبنان آینده گویی به او گفته بود که در پنجاه سالگی خواهد مرد و در سال پنجاهم قمری با مسموم کردن ِقرصهای قلبش توسّط کسانی که بعدها قتلهای زنجیره‌ای را به راه انداختند، کشته شد. با مادّه ای که به سکته‌ی قلبی، یک هفته کما و مرگ می‌انجامد، بدون هیچ نشانه‌ای. حکایت آن چهارمجتهد که فتوا به قتلش دادند را شما هم شنیده‌اید که یکی از احتمالاتی است که روزی باید درباره‌ی آن تحقیق شود. عرفات را هم گویا موساد به همین شکل کشت با همین علایم و نحوه‌ی مرگ.


حسن فرزند ارشد احمد است که حالا سی و پنج سال دارد؛ خوش قد و بالا و خوش سیما و به وقت خودش نترس. در نوجوانی- با توجّه به آشنایی او با زبان عربی- بارها از خط مقّدم گذشته و سر از پشت سر عراقیها در می آورد که منجر به نصیحت پدربزرگش به او شد که او را نهی می کرد. درسش را خوانده و امروز سطح عالی حوزه را درس می دهد. او و تمامی اعضای بیت رهبر فقید به اصلا‌ح‌طلبان نزدیکند ولی حکایت حسن دیگر است. در زمانی که به عمد با ندادن پست های مذهبی- مانند امامت جمعه- به خاتمی غیرمستقیم این طور القا می شد که آخوندی حوزوی نیست از او برای شبهای احیای مدفن پدربزرگش دعوت می کرد و همین اواخر که ساختمان بنیاد باران که منسوب به خاتمی است را از او گرفتند یکی از ساختمانهای در اختیار خود را به آنها داد. آنچه جهت گیری ِفکری او را کاملاً آشکار می‌کند موضعی است که در جریان حکم اعدام آغاجری گرفت. در اوج حملات علیه او، وقتی آغاجری در زندان بود، به دیدار خانواده‌اش رفت. این کار او آشکارا نارضایتی سران محافظه کار را به دنبال داشت. این کار به این معنا بود که حسن اگر لازم باشد به میدان می آید. در انتخابات اخیر خبرگان به او اصرار زیادی شد که نامزد شود ولی نپذیرفت. اصلاح طلبان به اینکه روزی به یاریشان بیاید امیدوارند و او هم البتّّه باید از سرنوشت پدر درس بگیرد و مراقب خود باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Real Time Web Analytics