یکشنبه

در شب ِسرد ِزمستانی

          
در شب ِسرد ِزمستانی
کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی سوزد.
و به مانند چراغ من
نه می‌افروزد چراغی هیچ
نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسایه‌ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می پیچید با کاج،
در میان کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده‌ی باریک.
و هنوز قصّه بر یاد است
وین سخن آویزه‌ی لب:
« که می‌افروزد؟ که می سوزد؟
چه کسی این قصّه را در دل می‌اندوزد؟»
در شب سرد زمستانی
کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی سوزد.

نیما- 1329

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Real Time Web Analytics