بهرام،‌غریبه‌ی بزرگ


   
بارها از درنیامیختن اثر با صاحب اثر سخن رانده‌ام ولی این بار موضوع ِنوشته، اثر نیست و مستقیم با خود اثرساز سروکار داریم، آنهم نه با زوایای پنهان زندگی‌اش که با مشخّصه‌هایی که خود آگاهانه و آزادانه در مصاحبه‌های ریزو درشتش بیان کرده است؛ تو گویی از ما می‌خواهد که او را در پرتو این سخنان بهتر بشناسیم و ما نیز امروز اندکی چنین می‌کنیم.


۱. چرا رنگ چشمان من روشن است؟ کودکی که فردا نابغه‌ای خواهد شد از رنگ چشمانش راضی نیست، چرا؟ چون رنگ روشن مال «خارجی»هاست و او دوست دارد مثل اغلب ایرانیان چشم تیره‌ای داشته باشد. عشق به ایران- شاید در صورت افراطی آن- از کودکی در نهاد کودک ما شکل گرفته است، درست نمی‌دانم از کجا. شاید از جلسات و آموزه‌های استاد ذکایی بیضایی چیزی درون او ریخته شد که بعد با سواکردن آنچه او نمی‌پسندید، از سوغات فرنگیان گرفته تا هدیه‌ی اعراب (اسلام یا حتّی مذهب) چیزی که خالص برایش ماند، ایران بود. نوعی اصالت که در شکل دست نخورده‌اش امروز دیگر وجود نداشت و او خود باید آنرا می‌یافت یا می‌ساخت، کاری همانند هدایت. کودک آرام نگرفت تا فهمید که این رنگ چشم، از ویژگی‌های قوم کاس (از اقوام قدیمی آریایی) است که او از نسل آنان بود و نام دریای خزر (کاسپین) و شهرهایی مانند کاشان و قزوین از آنان گرفته شده است. بهرام کوچک خوشحال شد که یک ایرانی خالص است.


گفت و گو با باد شاید وقتی دیگر باشو غریبه کوچک  چریکه تارا


۲. من غریبه‌ام، من مبارزه می‌کنم. نوجوان ِحالا بزرگ شده ، به ادبیات می‌پردازد که جادوی آنرا از اوّلین بار خواندن تفسیر سورآبادی حس کرد. در ادامه‌ی بی‌اعتنایی به هرآنچه پیرامون اوست، کلاسهای دبیرستان را با مردودی‌های پیاپی پشت سر می‌گذارد. در مدرسه از سوی معلّمان به دلیل تنبلی تحقیر می‌شود و از بچه‌های گردن‌کلفت محلّه و مدرسه کتک می‌خورد. روزی انتقام این کتک‌ها را خواهد گرفت. خود را وصله‌ی ناجوری می‌یابد یک جور مخالف‌خوان، یک غریبه که به هیچ یک از قوانین و آداب جامعه‌ی پیرامونش مؤمن نیست. این را بعدها از رگبار تا غریبه و مه و باشو و سایر آثارش می‌بینیم؛ یک جور حدیث نفس.


۳. نمایش ایرانی. وی که به قول خود مبارزه را انتخاب کرده بود، از گونه‌های ادبیات ابتدا – مانند اکثر نوجوانان- شعر را انتخاب می‌کند ولی آنرا ظریفتر از آن می‌یابد که به درد جدال بخورد پس به سوی ادبیات داستانی می‌رود. هنوز تصمیم نگرفته که می‌خواهد داستان بنویسد یا چیز دیگر. فیلم البتّه زیاد دیده و به تقلید از قهرمانهایش کلّی در کوچه‌ها شمشیربازی کرده است. این می‌تواند زمینه‌ی خوبی باشد برای جرقّه. جرقّه زمانی می‌خورد که به تماشای تعزیه می‌نشیند، تعزیه‌ی حر؛ و جرقّه زده می‌شود. نوعی از نمایش را کشف می‌کند که همه چیز دارد. هم او را در مسیر دلخواه می‌اندازد (تآتر و نمایشنامه‌نویسی) هم مقوله‌ای اینجایی است (نه فرنگی مثل آثار ترجمه شده‌ی تآتر) هم به درد مبارزه می‌خورد و بهترین ظرف برای انتقال اندیشه است، تازه به کمک آن می‌توان به سینما هم رفت.


  تسلیمی در باشو، معروفترین عکس سینمای ایران  مرگ یزدگرد


۴. من خشمگینم. بی‌اعتنایی و خشم کشنده‌ی او به همراه شخصیّت فردی و هنریش شکل گرفته‌اند. لحنی را در آثار و گفت و گوها برمی‌گزیند که از بیست سالگی سالگی تا الآن که دارد به هفتاد می‌رسد تغییر نکرده است. در مقدّمه‌ی کتاب نمایش در ایران این گونه می نویسد: «این کتاب که فراهم کردن آن، سالهای ۳۹ تا ۴۴ مرا تلف کرده است، شامل شرح نمایش ایران است.» چرا جوانی به سنّ او از پرداختن به کار مورد علاقه‌اش، تعبیر به تلف شدن عمر می‌کند؟ و چکار باید می‌کرد که عمرش تلف نشود؟ هیچ به دنبال جواب نگردید او خشمگین است، از همه کس و همه چیز و الآن موقع تصفیه حساب است و خشم او از دوروبر، از فرهنگ پیرامون و خودباختگی مردمانش اینطور خود را نشان می‌دهد.


۵. خیلی هم معلوم نیست که... . این اوّلین واکنش گفتاری او به هرآن‌چیزی است که دیگران قبول کرده‌اند. دیگران هم به تلافی این گستاخی او را بایکوت می‌کنند و نادیده می‌گیرند. در آخرین روزهای حیات گلشیری، یک شماره از کارنامه که به مناسبت بزرگداشت بیضایی با پرونده و مطالبی بسیار فقیر منتشر شد، این مطلب را تأیید می‌کند. در آن شماره گفت‌وگویی شکل گرفت که یکی دو نفر از عکس‌برگردانهای بی‌هویّت هم شرکت داشتند. بحث از چند صدایی در داستان و روایت شد و اینکه در آثار او چنین چیزی نیست و دانای کل چنین است و چنان که او گفت: خیلی هم معلوم نیست که بتوان داستانی اینچنین (چندصدایی) نوشت. اندکی سکوت... و بحث به طرف دیگری رفت. به گمان من مخالفت با یکی از نظریّه‌های وارداتی که به منزله‌ی وحی منزل‌اند، باعث شد چندنفری در آن مجلس به آهستگی پوزخندی بزنند و با زدن چشمکی به «دیگران» بخواهند که طفلک پیرمرد را اذیّت نکنند و بحث را جور دیگر ادامه دهند. آخر آدم با چندصدایی در روایت هم مخالفت می‌کند؟!


  مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و ...   مسافران


۶. من مستقّلم. این استقلال را از اعتمادبه نفس ِشگفت او در کارها باید دید. در تآتر می‌نویسد و طرّاحی صحنه و لباس می‌کند و کارگردانی؛ و در سینما هم عملاً همه‌ی کارها با اوست. در سنّت فیلمبرداری مغرب زمین اینطور نیست که مدیر فیلمبرداری خود هرصحنه‌ای را فیلم‌بردارد بلکه این کار به عهده‌ی دستیاران اوست و او بر کیفیّت تصاویر و درستی زوایا نظارت می‌کند. این همان کاری است که خود بیضایی انجام می‌دهد و مدیران فیلمبرداری او در حقیقت دستیاران او هستند. برای همین است که اصغر رفیعی جم در آثار بیضایی می‌درخشد ولی در کارهای دیگرش آن فروغ را ندارد. نگارش و تدوین هم که با اوست به علاوه‌ی اعمال نظر در طرّاحی هنری و موسیقی. تئوری موسیقی نمی‌داند ولی می‌داند چطور از سازنده‌ی موسیقی کار بگشد. تم اصلی سگ‌کشی را مکاشفه‌وار به ذهنش که آمد، نیم شبی بود. بیدار شد و آنرا زمزمه کرد و آن زمزمه را ضبط کرد و برای ساختنش از خواهرزاده‌اش و یکی از مدرّسان موسیقی کمک گرفت. آندو پس از آن فیلم، هیچ موسیقی فیلمی نساختند. مستقل بودن تنها در حرفه نیست، در شخصیّت هم هست. پیشتر انگار از رویارویی سعید امامی با کیمیایی و بیضایی نوشته باشم؛ چیزی که نگفته‌ام، رویارویی او با سیّد محمّد بهشتی است. بهشتی که یکی از بنیادگزاران سینمای نوین ایران- موسوم به گلخانه‌ای – است، در خاطرات شخصی خود نقل می‌کند که جماعت فیلمساز ِقبل از انقلاب در گفت‌وگوهای خصوصی برای ادامه‌ی فعّالیّت پس از انقلاب با او که ملاقات می‌کردند بی‌استثنا به التماس می‌افتادند. تعبیر خود او اینگونه است:«همه می‌شکستند». یعنی آن همه پز و تبختر روشنفکری که محصول جامعه‌ای اسنوبیسم زده است، جای خود را به خاکساری و التماس می‌داد که: برای کمک به انقلاب و فرهنگ و بینش جدید از هر کمکی فروگزار نخواهیم کرد، فقط کافیست که فرصت کار به ما بدهید، بی‌گمان لیاقت خود را ثابت خواهیم کرد. امّا در این میان یک استثنا بود که هرگز نشکست و آن هم بهرام بیضایی بود.

حماسه‌خوانی یا نوحه‌سرایی؟




                                              لیس والله سوانا خلف بعد النبی
                                              فرض الله علی طاعتنا کل العباد
                                                من له جـدّ کجـدّی فی الوری 
                                                أو کشیخی فانا ابن العلمیـن
                                                و أبـی شمـسٌ و امّـی  قـمـرٌ
                                                فـانا الکوکبُ و ابن القمرین ِ
عنوان مطلب را برای این نگذاشتم که بگویم یکی از این دو را باید برگزید، صرفاً یادآوری این بود که اکنون آنچه غالب است نوحه و گریه است( که جای خودش را دارد) ولی آنچه در تاریخ‌های معتبر می‌بینیم بیشتر حماسه است. یعنی رجزخوانی امام حسین و یارانش در کربلا و سخن‌رانی‌های زینب و سجّاد بوی خشم و خروش و اعتراض داشت، نه تأسّف و زاری. زینبی که در پایان روزی که شبش برای اوّلین بار نماز شب را از فرط خستگی نشسته خواند، دست به زیر جسد حسینش می برد و می‌گوید: خدایا این قربانی را از ما بپذیر، چگونه زنی است؟ از من می‌پرسید، این گفتار شگفت جز از زبان معصومی صادر نمی‌شود که آنچنان بر روح و احساسش تسلّط دارد که سفّاکی ِدشمنان با خاندان رسول را عشق‌بازی با خدا می‌بیند و لاغیر؛ و همو بود که در جواب آن جوانک میمون‌باز گفت که در کربلا به جز زیبایی ندیدم.


ابیاتی که در صدر مطلب آوردم نیز نظم ِسخنان سالار شهیدان در روز عاشوراست که بسیار معروف است و سالهاست که در تعزیه‌های عربی با لحنی حماسی خوانده می شود و در آن حسین بن علی به اصل و نسب خود در مقابل عدو افتخار می‌کند و فرزند پیامبر بودن و بزرگ‌زادگی خود را به رخ حرامزادگان روبه‌رویش می‌کشد. امسال این ابیات برای اوّلین بار به فضای فرهنگی جامعه‌ی فارسی زبان راه یافت.


               نزار القطری          باسم کربلایی


سه سال پیش از این، کلیپ و نوحه‌ی« لیش تأخّر عبّاس» ( چرا عبّاس برنگشت؟) از زبان اهل حرم کاروان کربلا با صدای باسم کربلایی، نوحه‌خوان عراقی ایرانی‌الاصل با پخش از صداوسیما حسابی گل کرده بود و امسال رجزخوانی عربی- فارسی ِحسین از زبان« نزار القطری» گوی سبقت از مدّاحان ایرانی که همچنان یا اشعار دون شأن امام را می‌خواندند یا از آهنگ‌های نامناسب آن‌ورآبی استفاده می‌کردند و یا به اسم به پا کردن شور، عریان می‌شدند و اصوات نامفهومی را بیشتر برای تخلیه‌ی هیجان جوانان- بدون کمترین معرفت‌دهی- سرمی‌دادند، ربود.


نزار القطری آنچنان که از نامش پیداست اهل قطر است. در عراق درس دینی خوانده و در تلویزیون کویت پس از آوردن شواهد و مدارک بر شفای کودکی که دکترها از معالجه‌اش ناامیدشده بودند و با توسّل به امّ‌البنین در مدینه شفا گرفته بود، از آنجا اخراج شد. او پس از آن خود نیز متحوّل شد و به شعرسرایی و نوحه‌خوانی رو آورد و با صدای خوبش بلافاصله مطرح شد. البتّه فعّالیّت‌های تلویزیونی خود را برای کودکان در تلویزیون عراق و شبکه‌ی المنار ادامه داد و سایتی هم به همین منظور دارد. نوحه‌خوانی و فعّالیّت برای کودکان ِاو بیشتر یادآور امیرحسین مدرّس است که او نیز آلبوم« ماه نی»‌اش کاری ارزنده در عرصه‌ی موسیقی عاشورایی بود. امسال نیز با به بازار آمدن چند آلبوم، عرصه‌ی موسیقی مذهبی سال موفّقی را طی کرد.« ذوالجناح» کاری دیگر از عماد توحیدی،« ‌خروش بحر» با صدای علیرضا افتخاری،‌ « سر به نی» کاری از شهرام صالحی،‌ « ذبح نور» با اشعار و آهنگهای سیّد عبدالرّضا موسوی و« مرثیه‌ی آفتاب» کار ارزنده‌ی سیّد آرش شهریاری، تنبورنواز جوان و چیره‌دست کردستانی از آلبوم‌های قابل تأمّل امسال‌اند. با انتشار آلبوم‌های مذهبی‌های ِاهل موسیقی( همان تلفیق فن و بینش که مدام از آن سخن می‌گویم) می‌توان امیدوار بود که راهی نو در ارائه‌ی هنرمندانه‌ی حماسه‌ی عاشورا گشوده شده است.





پ. ن: آنچه بالاتر نوشتم بر اساس مطبوعات ایران بود ولی با آمدن او به ایران معلوم شد که وی ایرانی‌الاصل است و والدینش از لارستان فارس هستند. نام او را ابتدا نظرعلی گذاشتند که با اشتباه مسؤولان قطری، نزار ثبت شد. از کودکی نیز بر اساس علاقه‌ی خود نوحه‌خوانی می‌کرده است و نام کودکی که با خواندن یکی از نوحه‌های او از مرگ رهید سجّاد است که با رجوع به منابع اینترنتی این روزها به آسانی یافت می‌شود. او استاد نادیده‌ی خود را صادق آهنگران و نوحه‌ها و سرودهای حماسی او می‌داند. وی در نظر دارد به در آینده به دیگر زبانها نیز نوحه‌های خود را ارائه کند.

وضعیّت جفنگ


        


جفنگ، ناسزا نیست بلکه یکی از معادلهایی است که مانند « پوچ» برای واژه‌ی«ابسورد» آورده می‌شود. شکستهای سیاسی، اجتماعی یا دوران پس از انهدام‌های بزرگ مثل جنگ و کلّاً هرچه که باعث ایجاد روحیّه‌ی ناامیدی و بی‌تفاوتی شود را می‌توان از علل قرار گرفتن در وضعیّت جفنگ دانست. در این هنگام واژه‌ها معنای خود را از دست می‌دهند و آرمانها بی‌معنی می‌شوند و جنبش‌های هرهری‌مسلکانه پا می‌گیرند. در ایران ِپس از شکست سی و دو تا ده سال ما نظیر چنین چیزی را در عرصه‌ی اجتماع شاهد بودیم یا در اروپای پس از جنگ جهانی دوّم مکتب‌های هنری اینچنینی و در آمریکای دهه‌ی هفتاد، جنبش‌های اجتماعی از این دست را دیدیم. در صدر اسلام هم حکومت یزید در چنین دورانی بود که تنها پنجاه سال پس از درگذشت پیامبر کسی نام امیرالمؤمنین را حمل کند که به فسق و فجور مشهور باشد. اتّفاقی که در کوفه و بیعت مسلم رخ داد و گردش صدوهشتاد درجه‌ای از نامه‌نویسی به حسین(ع) تا مقاتله با او نمونه‌ای از این موقعیّت بی‌معنایی ِانسانی است.


پس از خرداد 76 که باعث ایجاد موج فزون‌خواهی‌های اجتماعی و سیاسی شد و نتوانست آنرا برآورد و به خصوص با ترور حجّاریان که خشونت اعلام کرد که در صورت لزوم به شقیقه‌ی اصلاحات شلیک خواهد کرد و متعاقب آن بستن روزنامه‌ها و ردّصلاحیّت‌های گسترده‌ی مجلس که پایان عملی این دوران بود، آن چنان جوّی از بی‌تفاوتی را در جامعه به وجود آورد که به بی‌اعتنایی مطلق شهروندان به نمایندگان اصلاح‌خواه در انتخابات ریاست جمهوری و پیروزی غریب احمدی‌نژاد انجامید. او با کارهایش در این دوسال و نیمه، آخرین نمونه از وضعیّت جفنگ معاصر ماست.


ده دقیقه از مصاحبه‌ای تلویزیونی را دیدم که بیشترش را نتوانستم تحمّل کنم. در مناظره‌ای تلویزیونی بین یکی از افراد تیم اقتصادی دولت و منتقدی که نمی‌شناختم، منتقد که با گذشتن از فیلترهای رنگ و وارنگ صداوسیما باید کبریت بی‌خطری می‌بود، در حالیکه به زحمت بر اعصاب خود مسلّط بود آماری را در زمینه‌ی نزول رشد اقتصادی کشور ارائه می‌کرد که از پنج درصد در دو سال گذشته به سه در صد رسیده‌ایم و پس از آن صفر- یا منفی- خواهد شد. دلیل این امر را کاهش فاحش رشد سرمایه‌گذاری- با ارائه‌ی آماری مشابه- در کشور می‌دید و آنرا هم معلول دخالت بیش از حدّ دولت در امور اقتصادی و تصدّی امور دانست. وی با ارائه‌ی آمار رشد دو رقمی ترکیه- علیرغم واردات نفت صد دلاری- و رشد نه درصدی عربستان از کشورهای همسایه‌ی ما با قطع و یقین گفت که ایران به آنچه در برنامه‌ی بلند مدّت برای خود پیش‌بینی کرده نخواهد رسید. مخاطب او با برآشفتگی این مسائل را پیش پاافتاده دانست و از امیرکبیر گفت که الگوی پادشاه وقت ژاپن یوجیموری( یا چیزی شبیه این) قرار گرفت و از ملّی کردن نفت که سرمشق ملّی کردن کانال سوئز شد و اینکه حالا هم ما انرژی اتمی داریم که همین ترکیه که شما- خطاب به او- اینقدر نامش را می‌آورید آرزویش را دارد.


از جفنگ بودن نوع استدلال( بخوان مغالطه) کاملاً پیداست که وی توانایی جواب دادن به شخص روبه‌روی خود را نداشت. لاغر شدن غیرطبیعی بودجه- که آنرا به بازگشت به دوران قاجار تعبیر کردند- و پایین نیاوردن میزان یارانه‌ها صرفاً به صلاحدید رئیس جمهور از نمونه‌های دیگر اینگونه تصمیم‌گیری‌ها هستند. پیامدهای انحلال سازمان برنامه و بودجه و بسیاری از تصمیم‌های خلق‌السّاعه و دلبخواهی دولت را شاید تا بیست سال آینده نتوان جبران کرد. کوچک‌ترین نمونه‌ی این خودسری‌ها عدم تغییر ساعت کشور بود که سالی سیصد میلیون دلار به بیت‌المال لطمه زد و مخالفت پرویز فتّاح هم با آن ثمری نداشت تا اینکه مجلس دخالت کرد. دزدی لزوماً این نیست که دست در جیب کسی ببری؛ خزانه‌ی کشور به مردم تعلّق دارد و هزینه‌هایی که به خاطر تصمیم‌های ساده‌انگارانه‌ی دولتیان از جیب مردم می‌رود، آنان را در پیشگاه تاریخ و وجدان عمومی جامعه و- البتّه اگر دین داشته باشند- خدا مسؤول خواهد کرد.


یکی از همراهان خاتمی تعریف می‌کرد که در یکی از سفرهای استانی، مردم شهری از او محلّی جهت کارآفرینی و آموزشهای صنعتی برای جوانان خود می‌خواستند. در میان سخنرانی رو به من کرد که آیا برنامه‌ی سال آینده و ارقام بودجه به من اجازه می‌دهد چنین قولی به آنها بدهم یا نه؟ مقایسه کنید با بذل و بخشش‌های نفتی رئیس فعلی که با توهّم اینکه اینها حقّ مردم است با سیل هدایا و قول امکانات- به نام رئیس جمهور- به دهات و شهرستانها می‌رود تا دل خلق‌الله را به دست آورد. سیاسیوّن اصلاح‌طلب که فعلاً مشغول جنگ و دعوا و افشاگری می‌باشند، پیداکردن راه برون‌رفت از وضعیّت بی‌معنای فعلی، کار اوّل و اصلی تئوری‌پردازان سیاسی ایران است.

عار ِعاریتی



... و سخت عجب است کار گروهی از فرزندان آدم که یکدیگر را بر خیره می‌کشند و می‌خورند، از بهر حطام عاریت را و آن گاه خود می‌گذارند و می‌روند تنها به زیرزمین، با وبال بسیار. و در این چه فایده است یا کدام خردمند این اختیار کند؟ و لیکن چه کنند که چنان نروند؟- که با قضا مغالبت نرود.

دبیر بیهقی

مضحکه‌ی پری‌دخت


                   
در هالیوود گاهی اوقات در هجو فیلمهای کالت یا مهم و دوران‌ساز، فیلمهای رده ب می‌سازند. مثلاً سری فیلمهای جیمزباند یا جنگهای ستاره‌ای و مانند آن. به نظرم برخی پیدارهای مناسبتی را بتوان در هجو دین یا سینمای دینی دانست. پیدار( پی دار، ادامه دار، دنباله دار) معادل زیبایی برای سریال یا مجموعه است که اوّل بار در کلام بیضایی دیدم و انگار خودش آنرا ساخته است که بسیار زیبا و خوش‌آهنگ و رساست.


پیشتر نظرم را درباره‌ی پیدارهای مناسبتی مذهبی گفتم که سازنده باید دوبعد ِدینداری و تکنیک سینما را با هم داشته باشد و گرنه با گذاشتن مشاور مذهبی یا مشاور کارگردان کار درست نمی‌شود. صِرف دینداری بدون تفکّر و سلطه بر ابزار سینما می‌شود چهل سرباز و تکنیک سینما بدون تلقّی عمیق از دین می‌شود پری‌دخت.


باز هم پیشتر به خطر جنسیّتی شدن فیلمها و پیدارهای ایرانی هشدار داده بودم. این موضوع واکنشی افراطی به زمانی است که دهانها را می‌بوییدند تا مبادا گفته باشی دوستت دارم و حالا هر مسأله‌ای را به عشقی سطحی و آبکی وصل می‌کنند. تازه فهمیده‌اند عشق مجازی مقدّمه‌ی عشق حقیقی است و اگر از گوینده بخواهی همین عبارت طوطی‌وار گفته‌اش را اندکی تفسیر کند با نگاهی سفیه اندر عاقل به تو می‌نگرد که معلوم است دیگر! شهادت امام علی به جای اینکه حاصل نوعی فکر- یا ضدّ فکر- نمایانده شود، تبدیل شد به کابین همبستری با قطام و پشت پرده‌ی قتل و جنایت- و حتّی برپایی تعزیه‌ی سالار شهیدان- در آثار حسن فتحی، زنی مکّار و سیّاس خوابیده بود. امّا اگر میرباقری و فتحی بر سینما مسلّطند و دین باور و خوش ذوق که گلیم خود را هرجوری هست از آب بیرون می کشند، سامان مقدّم همین هم نیست.


درست نمی‌دانم که مقدّم با فیلمهایی سطحی و سیاسی‌نما مانند پارتی و کمدی نازلی مانند مکس، چرا باید برای چنین کاری انتخاب شود. پری‌دخت نام کسی است که قرار است محور پیدار باشد امّا زنی است که فقط دعواها سر اوست. این را مقایسه کنید با رعنای میرباقری با بازیگری گلچهره سجّادیه. لیلا حاتمی یکی از بدتری بازیهای دوران بازیگری‌اش را با بازی منفعل خود به نمایش می‌گذارد. در تمام پیدار چه جایی که همراه پدر است و در امن و امان، چه در عروسی و خوشحالی، چه در عزا و سوگواری و چه شگفتی رویارویی با شوهر از مرگ برگشته‌اش چهره‌ای مات و منفعل دارد. انگار برای یکی از عکسهای مریم زندی فیگور گرفته است با دهانی نیمه‌باز. چرا نام منفعل‌ترین و بی‌خاصیّت ترین فرد این پیدار برای آن انتخاب شده است؟ من با کسانی که با رویکردی فمینیستی، اوّل از هرچیز سراغ شخصیّت زن یک فیلم یا داستان می‌روند و انتظار دارند که یک خروس جنگی را ببینند میانه‌ای ندارم ولی این همه انفعال چندش‌آور را هم نمی‌توانم تحمّل کنم. او در گزینش همسر بیشتر تابع پدر است و عشق یا انتخابی از او نمی‌بینیم. وقتی تهمت بی‌معنای قتل پدر را توسّط همسرش که اصولاً با او مشکلی نداشت می‌شنود واکنشی ندارد، همین طور است عدم آگاهی او از قتل یا تبعید همسر که غیرقابل باور است. بدتر از همه برای اینکه سرپناهی داشته باشد چونان فاحشه‌ای تن و جان خود را در اختیار نادری که می‌داند پدرش و پهلوان نظر خوشی به او نداشته‌اند، می‌گذارد. کس و کار دیگری نداشت؟ خانه‌ی پدری چه شد؟ ارثی، میراثی،‌ چیزی. پهلوانان گود زورخانه و دوستان پهلوان اکبر و پدر کجا رفتند که او مجبور به خود‌فروشی شود؟ پس از آشکار شدن امر مانند فیلمهای دهه‌ی شصت ایران چمدان خود را می‌بندد و می‌رود؛ به کجا؟ همان جایی که در خیابانهایش زنجیر می‌زنند؟ و ما با دیدن این صحنه‌ها باید مملوّ از احساسی مذهبی و ماورایی و معنوی شویم؟


برخی از اشکالهای فاحش فیلمنامه را در بالا آوردم. به آن بیفزایید بی سروتهی واقعه‌ی گوهرشاد و اینکه با تیر خوردن نصرت قرار است ما همه‌ی آن را در ذهن تصوّر کنیم. اگر محدودیّت مالی یا مکانی برای نمایش امری داریم، اصلاً چه اصراری به اظهار آن است به این صورت ابتر؟ پری‌دخت به فرض نادر را نمی شناخت- که قابل باور نیست- با میگساری و تفاوت فاحش اخلاقی او با زندگی پدرش و نصرت چگونه سالها سر کرد؟ ساختار کلیپ گونه‌ی این روایت با حرکت آهسته و موسیقی نمی‌تواند ضعف‌های داستانی آنرا رفو کند و تنها مایه‌ی بلندتر شدن پیداری می شود که تهیّه کننده‌اش قرار است دقیقه‌ای دستمزد دریافت کند.


پدر پری‌دخت بارها نصرت را خان و خان‌زاده می‌نامد و همینطور دیگران. از آنجا که اینان قطب مثبت ماجرا هستند، دیدگاه سازندگان را هم می‌رسانند ولی خان و خان‌زاده بودن جرم نیست. معیار قضاوت درباره‌ی افراد اعمال و گفتار آنهاست نه اصل و نسبشان. قتل پهلوان اکبر بسیار عجیب و باسمه‌ای است، او به چه دلیل کشته شد؟ به دلیل نمازخواندن در گود زورخانه؟ به دلیل پوشیدن پیراهن سیاه؟ به دلیل فقدان زن و فرزند در آن واقعه؟ یا به راه انداختن عزاداری؟ سؤال بازجویان از این مقدار فراتر نمی‌رود و نحوه‌ی قتلش هم مبهم و نارساست. باید بپذیریم که آن زمان هرکسی را که می‌خواستند به همین سادگی می‌کشتند؟


آخوند پیدار هم با بازی پورشیرازی برای خودش تحفه‌ای است. مانند همه‌ی معمّمان تصاویر تلویزیونی آرام است و شکیبا و عارف مسلک و البتّه مخالف سیاسی حکومت که باید باور کنیم برای آنها بسیار خطرناک هم هست. او به طرزی معجزه‌آسا از همه چیز باخبر است. می‌داند که نادر پهلوان اکبر و پدر همسر نامشروعش را کشته است، از کجا؟ کشتن پدر همسر را که از زبان مأمور به فلاکت و بیماری- و احتمالاً اعتیاد- افتاده می‌شنویم. سیّد، این موضوع و قتل پهلوان را از کجا فهمیده است؟ مسأله‌ی دیگر این است که این روحانی و ناظران مذهبی سیما با تمام ادّعایشان به احکام شرعی نیز تسلّط ندارند. او در گفت‌وگویی با نصرت که فهمیده کس دیگری زنش را قر زده است، او را دعوت به خویشتنداری می‌کند که: پس در تبعید پیش امام غریب چه یاد گرفتی؟ او را به عدم دخالت در زندگی آنان فرا می‌خواند. حکم شرعی زنی که یقین کرده همسرش مرده و زن مرد دیگری شده، ولی شوهر اوّل برمی‌گردد، رجوع  به همسر اوّل است؛ چون عقد دوّم از همان ابتدا درست نبوده و عقد اوّل هنوز پابرجاست. آخوند پیدار با توصیه‌ی نصرت به آرامش او را دعوت به این می‌کند که اجازه دهد همسرش به مباشرت با دیگری- که حالا دیگر حالت زنای محصنه یافته- ادامه دهد و این عجب نصیحتی است. او برای جلوگیری از امری خلاف شرع قدمی پیش نمی‌گذارد و اگر قهر زن نبود و مرد به فکر خودکشی – ساده ترین راه برای سرهم آوردن داستان- نمی‌افتاد، زندگی نامشروع آنها ادامه می‌یافت. با پایان خنده‌دار پیدار، احتمالاً همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و تنها خاطره‌ای تلخ به جا می‌ماند و ما هم به نقش معنویّت در زندگی بشر می‌بریم و به راه راست هدایت می‌شویم. منتظر نقد جانداری بر این پیدار نباشید چون منتقدان اسقاطی سینمای ایران از جنم سازندگان همین پیدارند و ما به قول حاتمی همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. خدا را صدهزار مرتبه شکر.

فال حافظ


                         فال حافظ اثر ایمان ملکی 
خسته از ابتذال دنیای مجازی، به حضور فعّال خود در وبلاگهایی که روزانه نظر می‌گذاشتم پایان دادم و از دو سه سایتی که کاربر آن بودم نیز کناره گرفتم. مانده همین ایمایان که چند وقتی است به نظرم می‌رسد ایماخواه ِایماپذیر ِایمابازی آنچنان که می‌اندیشیدم نیافته است. گفتم از حافظ سؤالی کنم که تو چه می‌گویی؟ فکر کن می‌خواهی برای عیّار کامنت بگذاری، این غزل آمد. بیتی که در گیومه است، اوّل صفحه بود.





             منم که دیده به دیدار دوست کردم باز         چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز


             نیازمنـد بلا گـو رخ از غبـار مشـوی          که کیمیای مراد اسـت خاک کوی نیـاز


             زمشکلات طریقـت عنان متاب ای دل         که مـرد راه نیندیشـد از نشیـب و فراز


             طهارت ارنه به خون جگرکند عاشق         بقول مفتی عشقـش درست نیست نماز


          « درین مقام مجـازی به جز پیـاله مگیر        درین سراچه‌ی بازیچه غیرِعشق مباز»


             به نیم بوسـه دعـایی بخـر ز اهل دلی         که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز


             فکند زمزمه‌ی‌عشق درحجاز وعراق         نـوای بانـگ غزلـهای حافـظ از شیـراز

خبررسانی آزاد نمایشی



دیروز نرسیده به یک بعداز ظهر و اخبار نیمروزی شبکه خبر، شاهد نمایش دیگری از صداوسیمای پیر و فرتوت و اسقاطی ( معروف به رسانه‌ی ملّی ) بودم. ساعت یک نشده ارتباط مستقیمی برقرار کردند با بروکسل و سخنرانی جلیلی نماینده‌ی ایران در مذاکرات مسائل اتمی با سازمانهای بین المللی. جلسه آنچنان حسّاسیّتی نداشت و پارلمان اروپا اصولاً طرف مذاکره نبود و ایرانیان تنها برای نشان دادن اینکه اهل هرگونه مذاکره هستند و با هرکس حاضرند مذاکره کنند به آنجا رفته بودند؛ کاری که در زمان خاتمی چه بسا نشانه‌ی ضعف و انفعال ایران تلقّی و در روزنامه‌های رسمی خاصّه کیهان که مدام دم از خروج از ان. پی. تی می زد، تقبیح می‌شد ولی الآن انگار اشکالی ندارد.


جلیلی سخنانش را تمام کرد و بعد خانمی متنی را به آلمانی خواند که گویا ترجمه‌ی سخنان جلیلی بود. سپس قرار شد هرکدام از نمایندگان به مدّت یک دقیقه سؤال بپرسند و سؤالها به انگلیسی ترجمه شود و از انگلیسی به فارسی. دو سؤال درباره‌ی تضمین ایران به عدم خروج از ان. پی. تی پس از دست‌یابی به تکنولوژی غنی‌سازی و دیگری تصویب قانون در مجلس ایران در همین مورد بود که یکی از دو اخبارگوی انگلیسی این شبکه که معمولاً وظیفه‌ی ترجمه‌ی همزمان را بر عهده می‌گیرد آنرا ترجمه کرد. نوبت به نماینده‌ای رسید که به فرانسه صحبت می‌کرد که ابتدا یکی دوبار با اشاره به جلیلی از واژه‌ی دموکراسی استفاده کرد و درادامه هم از برخی واژه‌ها می شد حدس زد که سخنان بوداری می‌گوید. جلیلی مانند بیشتر دیپلماتهای ایران در انتهای سخنان خود از اینکه در ایران دموکراسی و مردمسالاری وجود دارد دم زده بود و این نماینده به همان اشاره می‌کرد. کنجکاو شدم که برگردان انگلیسی آنرا چطور به فارسی ترجمه خواهد کرد.


اوّلین جمله را ترجمه کرد که:« آقای جلیلی من می‌خواهم مطالبی را صریح و بی‌پرده‌ با شما در میان بگذارم...» ولی در ادامه در حالیکه مترجم سخنان او را به انگلیسی برمی‌گرداند که:« چطور می‌توان به کشور شما اطمینان کرد در حالی که صادرکننده‌ی تروریسم در منطقه است؟...» مترجم شبکه‌ی خبر در حالیکه دستپاچه شده بود و معلوم بود، دارد با افرادی در کنارش صحبت می‌کند سکوت کرد. مترجم انگلیسی ادامه داد که: « در کشور شما یک نظام پلیسی مذهبی حاکم است که به حقوق اقلیّت‌ها احترام نمی‌گذارد. در کشور شما زنان مورد ستم قرار می‌گیرند و هم‌جنس‌گرایان اعدام می‌شوند...» در ادامه هم سکوت مترجم به فارسی ادامه یافت و دیگران به زبانهای دیگر مانند ایتالیایی سخن گفتند و او به دلیل عدم تسلّط بر این زبانها تنها سکوت کرده بود. چند نکته به نظرم می‌آید:


1. قطع برنامه‌ها و پخش زنده‌ی این جلسه کاری غیر حرفه‌ای بود آنهم به بهای پخش نکردن مهمترین بخش خبری شبکه‌ی خبر. در این اجلاس که ربطی به روال رسمی پرونده‌ی ایران نداشت، قرار نبود حرف خاصّی زده شود و این کار فقط ژستی به تقلید از شبکه‌های مهم دنیا در ارائه‌ی زنده‌ی اخبار بود که به سرنوشتی که گفتم دچار شد.


2. اگر دقّت کنیم ایران قاعدتاً به جز آژانس بین المللی انرژی اتمی با هیچ جای دیگری نباید وارد مذاکره شود، چه امثال سولانا و چه پارلمان اروپا. منطقاً اتحادیه‌ی اروپا نباید با خارج از مرزهای این کشور کاری داشته باشد مگر اینکه سروری و حقّ آن فرهنگ و آن قارّه را برای دخالت در هرکجای جهان به رسمیّت شناخته باشیم. این را نوشتم تا بگویم که این گونه مذاکرات خیلی با عزّت و حکمت و مصلحتی که قرار است شعار ما در رابطه با دیگر کشورها باشد سازگار نیست. ببینید چگونه به دست خود این اختیار را به فردی دادیم که مانند بازجویی نماینده‌ی کشورمان را زیر سؤال بکشد.


3. در قیاس با رسانه‌های جهان، کارکنان رسانه‌ی ملّی ما بسیار ترسو، کند و بی خلّاقیّت هستند. همین مترجم در صورت داشتن اندکی هوش و ذکاوت می‌توانست زهر کلام گوینده را بگیرد و آنرا به شکلی بی‌خطر ترجمه کند و یکی دو کلمه‌اش - مانند اشاره به هم‌جنس‌گرایی- را هم بیندازد و قال قضیّه را بکند. کاستی‌ها هم به حساب همزمان بودن و نداشتن وقت کافی گذاشته می‌شد. آرش فرزین همین کار را چند سال پیش با رندی در ترجمه‌ی سخنان مربِی آلمانی پرسپولیس درباره‌ی پروین کرد که اگر تیزهوشی برنامه‌ی نود نبود شاید کسی متوجّه نمی‌شد.


4. ریشه‌ی اصلی این ندانم‌کاری‌ها در این است که هنوز ما نتوانسته‌ایم وضعیّت خود را در رابطه با فرهنگ مدرن مشخّص کنیم. ما کشوری مذهبی داریم با عقاید خاص و جهان نو با فرهنگ و عقایدی دیگراست؛ ادّعای مذهبی و مدرن بودن کرده‌ایم ولی در تلفیق ایندو مانده‌ایم. واقعیّت این است که نتوانسته‌ایم به جوانان کشورمان بیاموزیم که چگونه می‌توان هردو جنبه را با هم داشت چون مسأله برای خود ما هم روشن و مشخّص نیست، پس سربزنگاه دچار اینگونه خطاها می‌شویم. سؤال از نحوه‌ی رفتار با همجنس گرایان و وضعیّت زنان و اقلیت‌ها اگر در ذهن آقای مترجم جواب قانع‌کننده‌ای داشت، ترسی هم از ترجمه‌ی آن نداشت؛ چون نزد خود پاسخی برای آن ندارد ترجیح می‌دهد سؤال را ترجمه نکند.


چندی پیش احمدی نژاد از مصاحبه‌ی مکرّر رئیسان جمهور ایران با رسانه‌های آمریکایی گفت و اینکه رئیس جمهور آمریکا تا به حال جرأت چنین کاری را با نمونه‌های ایرانی آنها نیافته است. نمی‌دانم تلویزیون ایران تاکنون چنین درخواستی داده است یا نه ولی پیش خود به دنبال فرد مناسبی برای این کار می‌گشتم. فردی که نه تنها مسّلط به زبان باشد بلکه علاوه بر سؤالهایی که در دست دارد بتواند در صورت لزوم خود نیز وارد چالش با بوش- مثلاً- شود. چنین چیزی مستلزم آن است که فرد یاد شده آزادی و اختیار کافی داشته باشد که متأسّفانه علیرغم وجود افرادی مانند مرتضی حیدری- که از میزان زبان‌دانی‌اش بی‌اطّلاعم- صداوسیما جایی برای پرورش اینگونه افراد نیست. اینطور افراد گاه با تک‌مضرابهایی که می‌زنند و مخالف‌خوانی‌هایشان برای رسانه‌ی منفعلی مانند سیما خطری به حساب می‌آیند حتّی اگر انتقادی بسیار سطحی مانند آنچه فرزاد حسنی گفت باشد. پس تعجّبی ندارد که در ترجمه‌ی حرفی بارها شنیده شده از یکی از نمایندگان پارلمان اروپا اینطور دست‌و‌پای خود را گم کنیم و جلو هزاران‌هزار بیننده‌ای که لااقل برخی از آنها در سطحی ابتدایی با زبان انگلیسی آشنایی دارند، آبروریزی به بار آوریم.

اجتهاد یا اعتراض؟


مقایسه‌ی دو نوشتار


« دوستدار شما»ی عزیز در بخش نظرات یادداشت دیروز مطلبی را نوشتند که احساس کردم شرح و بسط بیشتری می‌خواهد. با تکرار اعلان استقبال ایمایان از هرگونه نقد با هرگونه لحن و تشکّر از کسانی که هرگاه مطلبی به ذهنشان می‌رسد بی تفاوت رد نمی‌شوند، چند نکته را به تفکیک می‌نویسم.


1. بله من هم موافقم که وارد بحث سیستم حکومتی مناسب شدن کم‌حاصل است امّا به اشاره این را بگویم که من در این بحث و هر بحث دیگری دو سویه‌ی انتزاعی- فکری و خارجی- عملی را در نظر می‌گیرم و سعی می‌کنم بین آنها پلی بزنم. پس در بحث از سیستم حکومتی یا نظام اقتصادی یک طرف انسان، اختیار، انتخابگری و حقّ مالکیّت اوست و یک طرف فایده‌ی عملی این نظریّه‌ها. اگر بحثی در مرحله‌ی نظر عالی بود ولی مدام نتایج بدی به بار آورد، نمی‌توان به آن تکیه کرد و به عکس به موفّقیّت عملی و محدود یک ایده که از لحاظ نظری قابل دفاع نیست نمی‌توان غرّه شد. در مطالب این وبگاه بیشتر از بحثهای نظری و انتزاعی به سویه‌ی عملی و ملموس آن نظر داشته‌ام که اقتضای مکان و مقام و مخاطب است. گرچه طبق آنچه گفتم- به فرض محال- روزی به این تنیجه برسم که روش ریش سفیدی کارآمدتر است و نظامی برپا می‌کند با گرسنه و بیکار کمتر و عدل و داد و امکانات بیشتر، مرعوب مدرن‌بازی و مد روزبودن نخواهم بود و از آن دفاع خواهم کرد، فعلاً می‌توان بنا را بر آن گذاشت که به قول شما من طرفدار چنین نظام دموکراتیکی هستم.


2. چنانکه در یادداشت دیروز می‌بینید من اصلاً به قضاوت درباره‌ی نظام حزبی نپرداختم بلکه باز فایده‌ای عملی را مدّنظر داشتم. من گفتم که باید سیستمی طرّاحی کرد که هرکسی مسؤول پیامد اعمال خودش باشد و در نظام فعلی هرکس می‌تواند کاستی‌ها را به گردن دیگری بیاندازد و این اصلاً درست نیست. آنچه هم در مقاله‌ی روز تاسوعا نظام اقتصادی اسلام گفتم منظورم اقتصاد خرد بود نه کلان.


3. در مورد آنچه من در مقاله‌ی« مسلمانان...» نوشتم نیز خلاصه‌ی آن بخش این بود که ما به عنوان متدیّن با عقل، لزوم دینداری را می‌فهمیم( فعلاً با بی دینان کاری ندارم خودمان را عرض می کنم) و طبق همین عقل هم باید به این دین اعتماد کنیم و ایمان بیاوریم. از جانب دیگر از آنجا که این دین از خدای حکیم مطلق سرچشمه گرفته پس مطابق عقل است. این عقل، عقل کاملی است که در نفس الأمر و واقع هست و نه عقل من و شما. به همین دلیل هم بود که در بحث با دوستی وقتی از «عقل» نام برد من از او پرسیدم کدام عقل؟ پس اگر چیزی به عقل« ما» درست نیامد باید سعی کنیم حکمت آنرا بفهمیم و به عقل مطلق نزدیکتر شویم، نه آنکه دین را به قواره‌ی عقل ناکامل خود درآوریم که در آن صورت دین خدا نیست و دین دست ساز من و شماست.


4. نه، من معتقد به کپی‌برداری از تمام افعال آن زمان نیستم و بحث اصلی من از اینجا شروع می‌شود: ما در دین لااقل سه ساحت داریم. یکی قرآن و حدیث و سیره‌ی پیامبر و امامان، دوّم اجتهاد عالمان دین بر اساس ساحت اوّل و سوّم فهم من و شما از آنها. من و شما در اعتقادات که باید به خود متّکی باشیم پس می‌ماند فقه. عدّه‌ای به نام اخباریان می‌خواستند ساحت دوّم را حذف کنند و گفتند که: ما چه کاره‌ایم که بخواهیم حکم خدا را بفهمیم؟ ما کجا و دانستن فلسفه‌ی احکام کجا؟ اینان علم اصول فقه- و برخی از آنها منطق- را نمی‌پذیرفتند و اخبار و احادیث را جلو رو می‌گذاشتند و به آن عمل می‌کردند. از دید اینان حکم همان حکم هزاروچهار صد سال پیش بود. امّا اصولیان و عقل‌گرایان با مبارزات بسیاری توانستند لزوم اجتهاد را به کرسی بنشانند. آنها گفتند که در هر عملی ما چند حدیث متناقض داریم از کجا بفهمیم کدام درست است؟ بسیاری از اعمال اقتضای آن زمان بوده و الآن لازم نیست آن طور باشد و... 


5. با در نظر داشتن مطلب بند پیش، آشکار می‌شود که مخالفت من با چون و چرا در احکام، خطاب به غیر مجتهدان بود نه عالمان دین. ببین دوست من یک وقت شما رفته‌ای مقدّمات علم فقه را پشت سرگذاشته‌ای و حالا مانند آقای خمینی می‌گویی که حرمت شطرنج به این دلیل بوده که آن زمان تنها- یا بیشتر- برای قمار استفاده می‌شده و با از بین رفتن آن صورت و ورزش شدن آن، دیگر حرام نیست. یا موسیقی به این دلیل حرام بوده که با آن اشعار نامناسب خوانده می‌شده و اعمال منافی عفّت انجام می‌گرفته ولی حالا که می توان با آن معنویّات را تبلیغ کرد، چرا حلال نباشد؟ آقای صانعی هم – صرف نظر از میزان قدرت علمی او- حکم به یکی بودن دیه‌ی زن و مرد و حرام بودن ازدواج دوّم مرد بدون اجازه‌ی زن و بلوغ دختر پس از نه سالگی و همراه با علایم بلوغ داده است. اینها برداشت عالمان دین است و همین جا بگویم که عالم دین شدن هم در انحصار کسی نیست و هر که خواست می‌تواند برود و یاد بگیرد. اجتهاد هم نیاز به اجازه ندارد و در صورت خواندن مقدار مطلب مورد نیاز اگر کسی توانست حکم را استنباط کند می‌تواند حکم صادر کند( نمونه‌ای از آزادی در روش آموزش). آنچه من نهی کردم مخاطبان این وبگاه بود که مجتهد نیستند ولی بنا به تبلیغات مد روز شاید به این هوس بیفتند که با احکام مخالفت کنند. خانم مهرانگیزکار صورتی از آنچه لازم است به نظر ایشان در سیستم قضایی ایران تغییر کند، نوشته بود و اضافه کرده بود که یا خودتان با همین سازوکارهای مذهبی درستش کنید یا بفرمایید کنار و کار را به دیگران واگذارید. تغییر احکام با نظر مجتهد است نه فشار و چانه‌زنی و پسندروز بودن. من با این گونه حرفها مخالفم. پس فرق است بین اجتهاد مجتهدان در احکام- به هر نتیجه‌ای رسید، برسد- و اظهارنظر نابجای غیرمتخصّصان.


۶. برای مثال روش حکومتی ایران صرفاً بر اساس اجتهاد سیّد روح الله خمینی است که دامنه‌ی ولایت فقیه را از سرپرستی صغار و مجانین تا ولایت بر همه‌ی مردم تعمیم داد که آن هم بر اساس حدیث است. حدیثی هست که فقها را وارث امامان می‌داند در چیزهایی از جمله:« حکم». اجتهاد ایشان این است که حکم یعنی حکومت. مجتهد دیگری شاید حکم را به معنای داوری و قضاوت- نه حکومت- بداند و او هم اجتهاد خودش را دارد. مردم ایران فعلاً این فرد و اجتهادش را پسندیده‌اند و عقیده‌ی مخالف او هم محترم است و مخالفت او هم از سر دلیل و بنا بر روایات دینی است و از زمین تا آسمان فرق دارد با مخالفت کسی که چون نظر ایشان را مخالف دموکراسی غربی می‌داند، آنرا رد می‌کند. آنچه مثال زدم دو نوع مخالف- یکی بجا و روشمند و دیگری نابجا و غیرروشمند- با مهمترین نظریّه‌ی فقهی ِمورد انتقاد امروز ایران بود؛ باقی احکام را می‌توان قیاس از آنچه گفتم گرفت.

امیدوارم توانسته باشم عقیده‌ی خود را که به اختصار: لازم دیدن ِبازفهمی متون دینی توسّط عالمان دین- که طبقه‌ای انحصاری نیست- و مخالفت با چون و چرا در این احکام از جانب کسانی که تخصّصی  در این باره ندارند را بیان کنم. اگر نکته‌ای به نظر دوستان می‌رسد بگویند تا استفاده کنیم.

ساختار شترمرغی حکومت در ایران



دعوای اخیر بین دولت و مجلس گویای یکی از مشکلات یا مزیّت‌های ساختار حکومتی ایران است که در آن نه مجلس و نه دولت حرف آخر را در برنامه‌ریزی نمی‌زنند. برای مثال بودجه از طرف دولت پیشنهاد می‌شود ولی مجلس در آن انواع دخل و تصرّف را می‌کند به گونه‌ای که حاصل نه دلخواه مجلس است و نه دولت. برای همین نوشتم مشکل و مزیّت. مشکل از آن جهت که دولت خود را فاقد قدرت لازم برای تحقّق وعده‌ها و برنامه‌هایش- اگر چنین چیزهایی وجود خارجی داشته باشند- می‌بیند و مزیّت از این جهت که هم مجلس و هم دولت در صورت بروز ایرادی در مرحله‌ی عمل می‌توانند تقصیر را به گردن دیگری بیاندازند.


در جریان برنامه‌ی تعدیل اقتصادی دوره‌ی هاشمی رفسنجانی درست همین مسأله رخ داد و آن برنامه با دخالت مجلس تغییر مسیر داد و وقتی کشور با بحران مواجه شد تیم اقتصادی رفسنجانی می‌گفتند اگر مجلس می‌گذاشت ما اقتصاد کشور را نوسازی می‌کردیم و مجلسیان می‌گفتند که تازه ما کم دخالت کردیم و گرنه به خاطر ندانم کاری دولتیان، کشور از دست رفته بود و ای کاش از ابتدا با قاطعیّت بیشتری عمل می‌کردیم.


نگاهی به موارد فوق نشان می‌دهد که چقدر از اولویّت‌های کشور در جریان برنامه‌ی اصلاح‌طلبی نادیده گرفته شد و کجاها را می‌توان ریشه‌ی مشکلات گذشته و آینده دانست. دخالت مجلس در تغییر ساعت کشور البتّه خوب بود ولی فکر کنید که دامنه‌ی این دخالت‌ها تا کجا می‌تواند پیش رود. مثلاً در یک دولت اصلاح‌طلب فرضی، مجلس با عدم تعیین بودجه برای برنامه‌ها می‌تواند آنرا ناکام کند یا در جهت خواسته‌های خود هدایت کند. در این صورت برنامه دادن نامزدهای ریاست جمهوری به هنگام انتخابات کاملاً بی‌معناست چون آنها قرار است مجری اوامر مجلس باشند و از خود اختیار و استقلالی ندارند. چندی پیش بین قوّه‌ی قضائیّه و مجلس هم درباره‌ی لوایح قضایی اختلاف نظر پیش آمده بود و این نشانگر آن است که « اصل تفکیک قوا» با این شکل ِقانون اساسی معنا ندارد.


در یک حالت ایده‌آل اگر احزاب سازمان یافته وجود داشتند که مثلاً مجلس و دولت را همزمان در اختیار می‌گرفتند این مشکل« کمتر» رخ می‌نمود ولی در نبود احزاب شناسنامه‌دار این راه حل هم کارآمد نیست. در این هنگام تنها چیزی که باقی می‌ماند قوّه‌ی چانه‌زنی و وجود افراد ذی‌نفوذ در جناح‌هاست که بتوانند کارها را بر اساس توافق‌های سنّتی و پشت پرده پیش ببرند و این یعنی نوعی ساختار سنّتی مبتنی بر ریش سفیدی و حلّ و عقد که لباس دموکراسی پوشیده است. به آنچه گفتم دخالت آشکار شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت- و در صورت لزوم رهبری- در نحوه‌ی قانون گذاری و اجرای آنرا هم بیفزایید تا بیش از پیش در تعیین نوع ساختار حکومتی در ایران هاج و واج بمانید. دولتهای خارجی- در بعد سیاست خارجی- سالهاست که در مواجهه با ایران حیران‌اند و نمی‌دانند که فرضاً در صورت دیدن نشانه‌ی تغییر- یا عکس آن- دقیقاً با چه کسی طرف هستند.

خرد غريزي


   
چرا نسل اوّل فیلمسازی ایران تکرار نشدند؟ چرا اکنون شاعر برجسته‌ای نداریم؟ چرا آخرین داستا‌ن‌نویس بزرگ ما دولت‌آبادی- صرف نظر از دانشور و یکی دو کار او- است و چرا حالا در نمایشنامه‌نویسی تنها بیضایی را داریم؟


محمّد چرمشیر در روز درگذشت اکبر رادی در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح در حضور حمید امجد و محمّد رحمانیان از همان حرفهای قابل پیش بینی زد:« من عصبانیم چون مردی درگذشت که فرصت نیافت آنچه داشت به دیگران منتقل کند. من و شما- اشاره به دو نفر دیگر- تجربه‌هایی را تکرار کردیم که با وجود معلّمی چون او می‌توانست تکرار نشود و...» خلاصه‌ی حرف این‌که اگر او مجال تدریس در دانشگاه یا هر جای دیگر را داشت- و نه آنچنان که احتمالاً به خاطر لقمه‌ای نان در دبیرستانی به صورت حق‌التدریسی درس می‌داد- ما جلوتر بودیم. خوب، صرف‌نظر از اینکه او و دیگران می‌توانستند به خانه‌اش بروند و استفاده کنند، سؤالی را که من نمی‌توانستم آن موقع از چرمشیر کنم الآن می‌پرسم: معلّم رادی و ساعدی و بیضایی چه کسانی بودند که آنان را به اینجا رساندند؟


هیچ کس و همه‌کس. این جواب پرسش بالاست. آنان و تمام کسانی که اوّل بحث به آنان اشاره کردم خودآموخته بودند. جوانان امروز به شدّت به درس، به معلّم، به تئوری وابسته شده‌اند. تئوری‌زدگی ادبیات- یعنی شعر و داستان- ما را با بحران مواجه کرده است. هنوز به محدوده‌ی سینما- به دلیل اقتضاهای مالی‌اش- راه نیافته و چه خوب. حرفها نقل قول است و چه به هنگام تحلیلی هنری و چه به هنگام بحثی روشنفکرانه یا دانشی، سیل نامها و اصطلاحهاست که جاری می‌شود و کمتر نشانی از درک مستقیم موضوع توسّط گوینده می‌بینیم. ارجاعها ارزش یک مقاله را مشخّص می‌کنند و نه آنچه گفته می‌شود.


منظور من از خرد غریزی همان چیزی است که در کودکان هست و پس از زبان باز کردن والدین را از فرط پرسش به ستوه می‌آورد. سؤالهای متفاوت و نوع نگاه خاص آنها انسان را با جهانی دیگر روبه رو می‌کند و البتّه والدین با سعی و کوشش این شعله را در نهاد او خاموش می‌کنند چون جهل و نادانی آنها را مدام به رخشان می‌کشد. به استدلالهای گلشیری یا بیضایی یا شاملو دقّت کنید؛ به هیچ جا تکیه نمی‌کنند و نوعی درک خودیافته را به نمایش می‌گذارند. ظاهراً آن تجلّی خرد غریزی در آنان کمتر خاموش شده است. تقوایی یا بیضایی یا شاملو بارها گفته‌اند که دو جور فیلم یا شعر داریم: خوب و بد. این یعنی برچسب‌هایی مثل مدرن یا پسامدرن یا فرم‌گرا یا هرسبک و عنوان دیگر تعیین کننده‌ی ارزش نیست و چه تقسیم بندی بدوی ِپیشرفته‌ای!


این خرد غریزی منقرض شده را این اواخر در مصاحبه‌ی مهدی یزدانی خرّم با ابراهیم گلستان دیدم که صریح و گستاخ و روشن، پیش داوری‌های خواننده را به چالش می‌کشد و فرق بین آدم مقلّد و خودساخته را نشان می‌دهد. نوشتن درباره‌ی گلستان به وقتش، عجالتاً این چند جمله را مختصروار از مقدّمه‌ی مصاحبه می‌آورم که مشتی نمونه‌ی خروار است:« وقتی می‌نویسی باید آزاد باشی باید آگاه باشی. باید آگاه ِآزاد باشی در سازندگی نه مقیّد به سبک. پیش از نوشتن باید سبک همان خود تو باشد. وقت نوشتن وقت کشف است؛ چه در حالت جمله و چه حتّی در چیزی که می‌خواهی بگویی. در قصّه‌ای که، در حقیقتی که، در فکری که می‌خواهی بگویی... ولی باید ببینی چیزی برای گفتن داری که به گفتن بیارزد یا نه. برای چیزی در چنته داشتن هم باید ببینی، بخوانی، بشنوی، رشد کنی، ذهنت غنی شود تا حسّت غنی شود تا حسّت قبراق شود. اگر ذهنت غنی نشود چیزی نخواهد زایید. حرفهایت مال خودت نخواهد بود؛ حرفهایت تقلیدی خواهد بود. یا مستقیم و ارادی یا از سر پخمگی.»

اقتدار فرهنگی – نقد




نقد در فضای فرهنگی یا نقد مثبت است که سویه‌های مخفی و نهفته‌ی یک کنش، اندیشه یا اثر هنری را وامی‌کاود که در این صورت مانند گلبولهای سفید حافظ بدن از فرهنگ خودی در مقابل تهاجم فرهنگی غیر که تو را به رنگ خود می‌خواهد جلوگیری می‌کند؛ چون با دادن اعتماد به نفس به توی ساکن مرزهای این تمدّن که برای خود پیشینه‌ی قابل اتّکایی داری تو را از رنگ گرفتن و خودباختگی حفظ می‌کند.


نقد می‌تواند منفی یا حتّی به زعم برخی مخرّب باشد، که در این صورت بازهم نقش واکسن یا میکروبهای ضعیف شده‌ای را بازی می‌کند که بدن را به واکنش- و دیگران را به نوشتن جواب یا نقد ِنقد- وامی‌دارد. نقد مثبتی که از سر اندیشه نباشد هم از آنجا که« ممکن است» آغاز چالش و اخلاف‌نظر باشد مفید است.  در این وبگاه بسیار شده که به نقد منتقدان ایراد گرفته‌ام و نمونه‌اش هم چند پست پایین‌تر مربوط به علی حاتمی است امّا همین گفتارهای نادرست- به زعم من- اگر نبود، من نیز به نوشتن آن سطور ترغیب نمی‌شدم.


نقد برای نقد، مانند گفت‌وگو برای گفت‌وگو – نه هیچ هدف غایی دیگر- سودبخش و ایمنی‌آفرین است. خطر جایی است که کسی بخواهد جلو نقد را بگیرد حتّی اگر خود منتقد باشد. شهرام جعفری نژاد از منتقدان مشهور سینمایی است که جمله‌ی قصاری دارد به این مضمون: نقد، جواب یا اعتراض ندارد. یعنی من که نقد سینمایی می‌نویسم توی کارگردان نباید برداری در اعتراض به من نوشته‌ای بنویسی همین است که هست بشنو، خواستی قبول کن خواستی نکن. ایشان به هنگام صدور این جمله‌ی قصار نمی‌دانسته که نوشته‌ی اعتراض‌آمیز- یا حتّی بی ادبانه‌ی- آن کارگردان خود نقدی است در حدّ بضاعت و فهم و ادب او و اگر بگویی جواب نده یعنی من حق دارم تو را نقد کنم امّا تو این حق را نداری و اینجاست که منتقد در مقام محتسب ظاهر می‌شود و خود جلو نقد را می‌گیرد. البتّه پس از فضای باز خرداد76 این گونه فرمایشات هم کمتر شنیده شد.


نقد البتّه دو شرط اساسی دارد یکی آزادی بیان و دیگری امکان گفت‌و‌گو. با نبود یا نقصان هرکدام نقد هم کمتر امکان‌پذیر می‌شود. شاید بسیاری آزادی بیان را مهمترین مشکل رشد اندیشه در ایران می‌دانند ولی من دوّمی را مهمتر می‌بینم. با برداشته‌شدن محدودیّهای رسانه‌ای و ظهور دنیای وسیع اینترنت عملاً هیچ فکری محبوس نمی‌ماند و هرکس در هر کجا می‌تواند نوشته، عکس یا فیلم و صدای خود را برای تمام جهان منتشر کند. برخی از نقدهای این وبگاه بر نوشته‌هایی بود که جز در فضای وب یافت نمی‌شوند. آنچه نقطه‌ضعف ماست و متأسّفانه خود را درآن‌باره به کوچه‌ی علی چپ می‌زنیم ناتوانی ما از گفت‌و‌گو با هم است. روشنفکر دینی با غیر دینی یا سر یک میز نمی‌نشیند یا میزگرد فرضی، دو یا چند« مونولوگ» خواهد بود. روشنفکر دینی با عالم دینی همین مشکل را دارد. هر دو طرف از گفت‌وگو می‌گریزند. چندی پیش جمهوری خواهان خارج از کشور می‌خواستند ائتلافی درست کنند که کارشان به وضع خنده‌داری به بن‌بست خورد. کار روی عدم امکان گفت‌وگو در این مرزوبوم می‌تواند یک پروژه‌ی فکری بسیار مهم و آینده‌ساز باشد.


برای مثال روشنفکری دینی ایران که مدّتی است رو به افول می‌رود از نبود نقد از درون رنج می برد. نقد دیگران- از متکلّمان سنّت گرا تا روشنفکران سکولار- به کنار، منظورم انتقاد گروههای مختلف این تفکّر از خود است. تنها کدیور یکی دو بار به این کار پرداخت، یکی در گفت و گوی مهمّش با سروش درباره‌ی پلورالیزم دینی و دیگر در گفت‌وگو با شبستری درباره‌ی امکانات فقه موجود. گفت‌و‌گو با سروش بیشتر امکان چالش و درگیری داشت- که شاید دوباره آنرا به زودی همینجا بازخوانی کنم- امّا گفت‌وگو با شبستری به دلیل اینکه شبستری اصولاً فقه موجود را از اساس ناقص می‌داند و قبول ندارد به جایی نرسید. شاید یکی از عوامل عدم امکان گفت‌و‌گو همین باشد که دو طرف لااقل باید بر سر برخی چیزها توافق داشته باشند و حتّی الامکان آنرا پیش از بحث بین خود روشن کنند. در دو سه نوشته‌ی یوسفی اشکوری هم انتقادهایی ضمنی بر رویکردهای سروش و شبستری که از سازوکارهای غربی برای فهم دستگاه فکری اسلام استفاده می کنند، دیده‌ام ولی او نیز نقدی جدّی بر گفتارهای ایندو ننوشته است. تقریباً یقین دارم که هم کدیور و هم اشکوری دو مصاحبه‌ی اخیر سروش و شبستری درباره‌ی قرآن را نمی‌پسندند ولی اینکه چرا چیزی نمی گویند را باید از خودشان پرسید. امیدوارم دلایل شبه سیاسی و اینکه این کار ممکن است نوعی خود‌زنی باشد، نداشته باشد. این بحث را می‌خواستم پیشتر با نگاهی به نامه‌ی اسماعیل خوئی به سروش باز کنم که نشد ولی آنرا به بهانه‌های دیگر ادامه خواهم داد.

شام غريبان


          ظهر عاشورا اثر استاد فرشچیان
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصّه پردازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

مسلمانان مسلمانی ز سر گیریم



امروز روز انتخاب است، روزی است که گردنه‌ی مسیر حرکت کاروان خلقت است از آدم ابوالبشر همه عاشورا عاشورا می‌کردند تا به این روز برسند. تقابل خیر و شر در صورت ساده و کوچک آن از درگیری هابیل و قابیل شروع شد امّا به صورت نمادین، تمثیلی – اگر خیلی دوست داری اسطوره‌ای- امروز تمامی شر در مقابل تمامی خیر قرار می‌گیرد تا جایی که آخرین امام که همه‌ی امامان به احترام نام او از جا برمی‌خاستند فخرش و فلسفه‌ی قیامش این باشد که خوانخواه حسین است .


در گفتارهای شیخ عرفای موجود جناب بهجت بارها به این گونه گفتار برخورده بودم: آن قبلی‌ها را که یکی پس از دیگری کشتیم، امام زمان بیاید هم لابد به قربانش می رویم! از خود می پرسیدم او چرا روبه ما- و در اصل رو به طلّاب فاضل حوزه- این‌ها را می‌گوید نه عوام که تازه آنها نیز شیعه هستند؟ مدّتها گذشت تا آنچه را او سالهاست می‌بیند کمی درک کنم. عرصه‌ی خلقت امروز و دیروز ندارد، گذشته و آینده ندارد. هر کس را بخواهی با اویی و با هر که بد باشی بی او. بسیار نقل شده که یکی از اولیای الهی دیده که در برخوردی کسی از دیگری بدش آمده است. می‌گوید دیدم در عالم معنا گویی کیلومترها از هم دور شدند در حالیکه به چشم عادی کنار هم نشسته بودند. یکی دیگر از اولیای خدای ساکن قم به کسی که به محضرش آمد می‌گوید برایت نگران بودم دیشب. می‌پرسد چرا؟ می گوید دیشب نشسته بودم که دیدم از گلدسته و بارگاه حضرت علی مدام داری دور می‌شوی، چه کار کردی و کجا بودی؟ آن فرد سری به شرمندگی پایین می‌اندازد که بله در محضر شخصی بودم که ولایت را آنچنان که باید قبول ندارد. یعنی علیرغم شیعه بودن به مقام واقعی آنان معترف نیست و آنان را افرادی عادی با اعمال خوب می‌داند. کو تا ما به این برسیم که باطن جهان چیست و ما داریم با خود چه می‌کنیم؟ به چه کسانی عشق می‌ورزیم و از که بدمان می‌آید. اینها افعال جسمانی نیستند امّا آخر و عاقبت ما را تعیین می کنند. ما نیز مانند آن فردیم که به محضر آن بزرگ رفت با این تفاوت که کسی نیست که به ما،« ما» را بنمایاند. پس هشدار که با این متاع عمر دو روزه چه می‌کنیم. تولّا و تبرّا تمام دین است و مگر در حدیث نیست که«آیا دین چیزی جز حبّ و بغض است؟» کسانی که بنایی را پی می‌افکنند که در آن ناروایی به آل علی گفته شود فردا مسؤولند گرچه امروز پز آزادی بیان بدهند. به اشاره گفتم و همین کفایت است.


یکی از استادان حکمت اسلامی که سالها به محضر یکی از بزرگان فقه و عرفان شیعی رسیده بود و کسب فیض کرده بود، نقل می‌کرد که رفتم و گفتم می‌خواهم شاگردیت را بکنم. او ابیاتی- به گمانم- از ابن فارض مصری را آورد که در آن از زحمات و بلایای طریق عشق گفته بود. گفت فکرنکن قصّه‌ی گل و بلبل است ها... به محض اینکه بله را بگویی سیل بلاست که بر سرت فرو می‌آید که ایندو ملازم هم‌اند. اگر بخواهی آدم شوی سیل مصیبت و فقدان عزیزان و شیاطین انس رهایت نمی‌کنند از تهمت و بدنامی و حسد و هرآنچه فکر کنی در انتظار توست؛ هستی یا نه؟ در بسیاری طریقتهای هنری و علمی نیز دیده‌ایم که« عزم» اوّلین و مهمترین پلّه است. اگر آن را خوب برداشتی بقیّه سهل می‌شود. ولی ما کاری را شروع می‌کنیم تا ببینیم بعد چه می‌شود، کمی آری کمی نه. اینطور است که همه‌ی کارهای ما نیم‌پز و ناتمام از کار در می‌آید.


صحنه‌ی عاشورا صحنه‌ای برای انتخاب من و تو وهر کس دیگراست. جنسش هم جور است از کودک و نوجوان و جوان و مرد و زن و پیر تا سرخورده و پشیمان و رفیق نیمه راه و تائب. انتخاب با ماست که از کدام گروه باشیم. آنچه میراث آل الله است در دست ماست. میراثی گرانقدر از کتابی وحیانی و گفتارهای معصومان و دانش عالمان دین؛ اینکه چه کنیم به ما بستگی دارد. تمکین کنیم یا دینی نو اختراع کنیم. مگر حسین را به فتوا نکشتند و علی را بر اساس کتاب خدا تکفیر نکردند؟


البتّه کارزار امروز با شمشیر و نیزه نیست؛ برای من و تو با قلم و کاغذ و رایانه است. به سؤالهایی مانند تفاوت میراث زن و مرد می‌توان با زبان دانش- و بسیار زبانهای دیگر- جواب داد امّا مسأله چیز دیگر است. می‌توان جواب داد که اگر به دو فرزندت که به دو شهر دور و نزدیک خواستند بروند به دو مقدار متفاوت پول دادی این به آن معنا نیست که یکی را ارزش بیشتری می‌نهی. می‌توان جواب داد که مگر پول کمتر یا بیشتر ارزش انسان را مشخّص می‌کند که در این صورت توانگران نزد خدا یا وجدان عمومی جامعه ارزشمندتر بودند. می‌توان جواب داد که دینی که می‌گوید:« کسی برتری ندارد بر دیگری الّا به تقوی» با این« الّا» هر صفت دیگری استثنا شده است؛ نه فقط سیاه و سفید بودن یا رومی و حبشی و قریشی و فارسی بودن که تذکیر و تأنیث هم. می‌توان گفت که در نظام اقتصادی اسلام خرج خانواده بر عهده‌ی مرد است تمام و کمال؛ و زن علاوه بر نفقه و مخارج روزانه و هرآنچه از امکانات رفاهی در خانه‌ی پدر داشته- ولو بسیار با ولخرجی زندگی می کرده‌اند- برای تمامی کارهایش از آشپزی و خانه‌داری تا بچه شیردادن می‌تواند از مرد مزد بگیرد بی هیچ منّتی؛ و الزامی به خرج کردن پشیزی برای خود ندارد. اگر اموال اینگونه تقسیم شود عملاً برد با زن است چون مرد هرآنچه دارد باید برای خود و همسرش خرج کند- نصف و نصف- امّا زن پس اندازش- یعنی نصفه‌ی خودش- دست نخورده می‌ماند و اگر جای اعتراض بود این مردان بودند که باید اعتراض می‌کردند که این چه شیوه‌ی تقسیم ارث است که ما هر چه داریم خرج کنیم و او پس‌انداز کند و این ماییم که مغبون شده‌ایم.


به تمامی شیوه‌های فوق می‌توان جواب داد امّا گفتم که بحث سر چیز دیگری است که آیا ما انتخابمان را کرده‌ایم یا نه و به آل الله « بله» گفته‌ایم یا نه؟ اگر بپذیریم که جهان بسیار گسترده‌تر از عالم مادّی است و عمر بشر بی‌نهایت و منبعی خارج از دسترس ما برای ادامه‌ی آن راه بی‌نهایت به ما کمک کرده و رسولانی فرستاده تا آن قسمت از راه را که ما نمی‌توانیم ببینیم برایمان ترسیم کنند، در حقیقت با« عقل» خود به آنها اطمینان می‌کنیم و پس از اطمینان شرط عقل « تمکین» است. پس چه سهم زن نصف مرد باشد و چه دو برابر مرد و چه هر تقسیم بندی دیگری ما به آن اطمینان می‌کنیم و البتّه از آنجا که یقین داریم شارع حکیم است، در پی کشف حکمت آن نیز بر می‌آییم و دلایلی از آن دست که در بالا نوشتم می‌یابیم ولی تمکین اساس است و معنای دقیق« اسلام» هم همین تسلیم آگاهانه است و گرنه اسلام نبود، سرکشی بود. اگر اسلام نباشد در هاویه‌ی چون و چراهای اعتراض‌آمیز می‌افتیم. در پاسخ دوستی نوشتم که تمامی بنای اسلام بر عقل است به گونه‌ای که وقتی شخصی در میانه‌ی یکی از جنگهای امیرمؤمنان از او پرسید این خدایی که می‌گوییم واحد است یعنی چه و علی همانجا جنگ را رها کرد و گفت بیا برایت توضیح دهم. دیگران اعتراض کردند که آخر چه جای این کارها وسط کارزار؟ و او گفت ما برای همین خدا داریم می‌جنگیم اگر ندانیم چگونه خدایی است پس جنگ برای چه؟ و نکته‌هایی گفت که امروز امثال ملّا صدراها از همان چند جمله مطالب عمیقی استخراج کرده‌اند. در همین مذهب شخصی به امام صادق می گوید اگر اناری را به دو نیم کنی و بگویی نیمی از آن حلال و نیمی حرام است از تو می‌پذیرم و ایشان این گفته‌ی او را می‌پسندد و تشویق می‌کند. هر دو با هم برای جوان شیعه الزامی است گرچه آن اعتماد دوّمی هم با عقل به دست آمده است.


کارزار دیروز اگر شمشیر بود و سربریدن، امروز تهمت تحجّر و خشک‌اندیشی و هزارسخن از این دست است. نوشته‌ی یکی از طرفداران غیرمشهور پلورالیسم دینی را می‌خواندم که در ابتدای کار نوشته بود این عقیده، انسان را از تفرعن به تواضع می آورد. امروز حقّ ِگفتن اینکه من برحقّم را نداری چون متّهم به تفرعن و غرور می شوی و شگفتا حکایتا که تقریر می‌کنند. امروز اگر از اندیشه‌ی قدسی دفاع کنی بیرون از مرزها جایی نخواهی داشت، کسی برایت کف نمی‌زند و القاب مصلح و مارتین لوتر نمی‌بخشد. تویی و تنهایی خود، تویی و غربت خودخواسته میان هیاهوی بی‌اعتنای تجدّد شهروندان.


در این معرکه کجای کاریم؟ من خودم را بگویم که از یاران حسین که به آنها گفت شما با من از عالم ذر بودید که انگار نیستم، از کسانی که روبه‌رویش ایستادند هم الهی که نباشم و مباد که ناخواسته به سودای دنیا- تو بخوان شهرت و تیتر مجلّات و جایزه و پول و بورس تحقیقی و ...- از آنانی باشم که از نیمه‌راه بازگشتند. اگر هیچ نباشم« حُر» که می‌توانم باشم که چون دید خود حسین را به این مخمصه انداخته، با پای برهنه و دستان به هم بسته و چکمه‌های به گردن افکنده به خدمت امام رسید که: سیّدی العفو. مهم این است که « بله» را بگوییم، آنچه از عمر گذشت، گذشت؛ امروز عاشورایی است تا مگر مسلمانی ز سر گیریم که شاید فردایی بیاید و ما نباشیم.   
Real Time Web Analytics