چت العلماء

سدحسن: سلام علیکم، مجدّداً عرض تبریک عید.
بیات: و علیکم السّلام، اسعدالله ایّامکم، سبّحکم‌الله بالخیر.
سدحسن: داشتیم حاج‌آقا؟! بگذارید لااقل سلام و علیک تمام شود، بعد...
بیات: سین و صاد در صفحه‌کلید کنار هم هستند، گاهی «اشتباهی» دستمان روی آن یکی می‌رود
سدحسن: چاخان به خودی خود خوب نیست، از حضرات مراجع بدتر
بیات: اوّلاً مزاح است و مقدّمات حکمت به دلیل نبود قصد جدّی متکلّم کامل نیست، ثانیاً روز پنجشنبه عید بود و در حدیث است که تا سه روز پس از غدیر، قلم از نوشتن گناهان رفع می‌شود، فلذا بنا بر احوط اشکالی ندارد!
سدحسن: تکبیر...خب برای جبران عقب‌ماندگی مثل اینکه زود دست به کار شده‌اید، چند چند بودیم؟ سیزده- دوازده به نفع ما بود انگار... خُب چه خبر جدیداً از دنیای مجازی؟
بیات: دنبال یک جای جدید برای خبرگیری هستیم، بالاترین که پایینترین شده، در گودر کسی که خوب آیتم شر کند سراغ نداری؟ وحیدآنلاین هم مثل سابق نیست..می‌شناسی که؟
سدحسن: بله.. همان که گردنش درد می‌کند.. او که وحیدآفلاین شده. مثل اینکه از دنیا عقب‌مانده، اخبار کهنه‌ی دوسه روز پیش را همخوان می‌کند. آیتمهایش «بیات» شده.
بیات: بازی با القاب؟ شما هم که مثل ما از آن حدیث استفاده می‌کنید آقای سیّدحسن «مصطفوی»؟
سدحسن: احسنت احسنت..امروز حاج‌آقا روی فرمند، باید مواظب خودم باشم. حالا برای تغییر فضا به این لطیفه عنایت کنید که در پایان درس خارج به ذهنم خطور کرد: « به یک دانش‌آموز بسیجی می‌گویند درباره خواص سیر و پیاز جمله بساز می‌گوید: خواص بی‌بصیرت در فتنه ۸۸ به طور پیاپی از قطار انقلاب پیاده شدند.»
بیات: عالی... سر درس این چیزها به ذهنتان می‌رسد که شاگردهایتان «تروجان» از کار درمی‌آیند. الآن اسمس می‌کنم برای شیخ یوسف، وقت «قهوه تلخ» دیدنش است. راست است که می‌گویند مدیری صداوسیما را دور زده؟
سدحسن: نه بابا...حاج‌آقا چه اصطلاحهایی بلدند! درباره‌ی قهوه‌ تلخ هم ابتدا توافق کرده بودند ولی تهیّه‌کننده‌ها بازار آب و نان‌دار کلوپ‌ها را که دیدند، دبّه کردند تا پول بیشتری دربیاورند. البتّه تک و توک نکته دارد تویش. یک‌جایی مستشار با اشاره به آن باتومی که توی سرش می‌زنند می‌گوید یه جسم سختی به سرم اصابت می‌کند که آدم یاد ماجرای زهرا کاظمی می‌افتد. یک جایی هم شاه به مستشار می‌گوید حکایت خانمها را رها کن «خودت» چطوری؟ که اشاره به آن چیزی دارد که شما فقها به خاطرش سنگسار می‌کنید، این اواخر هم یک جایی می‌گفت اتّهام فلانی ثابت است، اسنادش هم موجوده، خلاصه بی‌نکته نیست، آب و رنگ خانمها هم از حدّ عادی بیشتر است، احتمالاً برای پخش با اصلاحاتی مواجه می‌شد.
بیات: حالا ما شدیم «شما فقها»؟ شما خودت که الآن داری می‌روی جزو آیات. مگر قرار نبود که جلو تدریس شما را بگیرند؟
سدحسن: آنها عددی نیستند داداچ...! می‌دهیم ریختشان را عوض کنند. اصلاً ترکیبشان را می‌دهیم به شما شیش‌تایی‌ها عوض کنید که فتوشاپتان خوب است..هاهاها...
بیات: هاهاها؟ .. من همین الآن چت را تمام می‌کنم. هزار بار گفتم خطوط قرمز را رعایت کن. من روی تیمم تعصّب دارم. آن عکس آفساید را هم استقلال جوان از سایتهای دیگر گرفته بود...خداحافظ شما.
سدحسن: عذر تقصیر... بابا شما چرا اینقدر جوشی هستی؟ برای قلبتان خوب نیست. یادم نبود، داشتم عقب می‌افتادم گفتم با یک متلک جبران کنم.
بیات: سیّدجان خلّاقیّت داشته باش، یک راست می‌روی سراغ جایی که ما حسّاسیّت داریم. بار آخر هم سر رجزخوانی شما بعد از برد قبلیتان یک مدّت چت نکردیم.
سدحسن: بسیار خوب، الآن اخوی‌ها از مشهد می‌رسند، می‌خواستند برگردند بلیت هواپیما نبود، با قطار آمدند. جای شما خالی یک کرکری برای هم می‌خواندند که نگو. این یکی می‌گفت وقت نماز من خودم را از پنجره پرت می‌کنم پایین، آن یکی می‌گفت من. سیّدعلی یواشکی گفت این دلش خوش است، خواب‌آور می‌ریزم در چایش بعد که خوابید، من خودم را پرت می‌کنم پایین! بروم ببینم یک وقت شوخی شوخی بلایی سر خودشان نیاورده باشند!
بیات: بلایی هم آورده باشند، ببرید پیش «آقا». ایشان فقط کورها را شفا نمی‌دهد، گمانم دست و پا شکسته‌ها را هم درمان می‌کند.
سدحسن: بله بله حتماً.. آقا سیزده- سیزده مساوی. شما که خوب امتیاز گرفتی، ما هم یک اخطار فنّی و امتیاز منفی به خودمان بابت آن شوخی فوتبالی می‌دهیم. ایشالّا دفعه بعد جبران می‌کنیم. تیک‌کیر، گودبایکم‌الله.
بیات: سی یوبالخیر. هپی‌نیویرز!

اخلاق؛ دغدغه‌ای برای همیشه

           
اخلاق، دلمشغولی همیشگی همه‌ی اهل نظر است. دعوت ملکوت بهانه‌ی خوبیست برای پرداختن به آن.
۱- چیستی اخلاق
غایت تلاش روشنفکران، اندیشمندان ومصلحان ساختن جامعه‌ایست که افراد در آن با کرامت نفس بزیند، استعدادها و بالقوّگیهای خود را آشکار کنند و از مواهب حیات بهره‌مند گردند؛ و این شروطی دارد که یکی از آنها و مهمترینشان رعایت اخلاق است. من پیشتر اخلاق و منطق را شرط بحث با دیگران می‌گذاشتم ولی دیدم که برداشتها از منطق متفاوت است و اکثر گفتگوها را عقیم می‌گذارد. مدّتهاست که «اخلاق» را تنها شرط‌ برای بحث و هم‌فکری و هم‌زیستی می‌دانم. خوشبختانه تعریف «آنچه را برای خود می‌پسندی برای دیگری بپسند و به عکس» تعریفی است که هم فلسفه‌ی محض و هم اهل دیانت آنرا قبول دارند و اختلافهای مصداقی نیز با تلاش دو گروه برای نزدیکی به هم قابل رفع یا کم‌شدن است.
۲- اخلاق هدف است
هدف بودن اخلاق به این معناست که اگر کسی آنرا زیر پا گذاشت، دیگر مقصدی در کار نخواهد بود یا اگر باشد، هدفی انسانی و صحیح نخواهد بود. از اینروست که اهل زور و قدرت به راحتی اخلاق را زیر پا می‌گذارند، چون هدف حفظ آن است نه چیز دیگر.
۳- وظیفه همان نتیجه است
اگر اخلاق هدف شد، پس ما به محض رعایت آن در مقصد هستیم، به عبارت دیگر دلیلی برای ناامیدی و ناکامی نیست زیرا اکثر قریب به اتّفاق دلهره‌ها و نگرانیهای بشر، به خاطر دوربودن وی از مقصود و هدف خود است امّا وقتی اخلاق ورزید، درست همانجاییست که باید باشد؛ پس کسی که تلاش می‌کند اخلاق را رعایت کند، آرام و مطمئن و شادکام است به عکس کسی که بی‌اخلاقی را وسیله‌ی رسیدن به چیزی کرده است. می‌خواهم تعبیری را به کار ببرم متفاوت با بعضی اهل دیانت: آنان می‌گویند ما مأمور به وظیفه‌ایم نه نتیجه، من می‌افزایم این درست ولی در بحث چگونگی همزیستی انسانها، وظیفه همان نتیجه است. نتیجه، چیزی جز اخلاق نیست که ما بگوییم مأمور به آن هستیم یا نیستیم.
۳- شوریدن بر بی‌اخلاقی
بحثی این اواخر در گرفت که «آیا در جامعه‌ی آزاد، توهین آزاد است یا نه؟». من ابتدا یک مقدّمه بیاورم:
در مصون بودن نمایندگان مجلس از تعقیب قضایی- به دلیل اتّهامهایی که وارد می‌کنند و گاه نمی‌توانند ثابت کنند- می‌گویند که ما بین دو شر مخیّریم: یکی اینکه نماینده اتّهامهایی وارد کند که جوّ جامعه را بی‌دلیل متشنّج کند، حقوق دیگران را زیر پا بگذارد و با آبروی آنان بازی کند و شر بزرگتری که با زیر فشار گذاشتن وی، قدرت حاکمه مصون از نقد بماند و دیکتاتوری تمام عیاری حاکم شود. شرّ اول کمابیش محدود است ولی شرّ دوّم، خشک و تر را با هم می‌سوزاند. پس دفاع از آزادی نماینده، دفاع از اتّهام‌زنی و توهین نیست، بلکه در قیاس با «بدتر» ما «بد» را انتخاب می‌کنیم. این در جاییست که گوینده معتقد است در حال انجام وظایف خود است و دیگران ممکن است نظر دیگری داشته باشند، به عبارت دیگر در توهین و اتّهام یا نقد و افشاگری درست وی اختلاف نظر باشد و او بتواند اندک مدرکی برای حرف خود بیاورد گیرم کسی را قانع نکند؛ نه اینکه هم خودش هم دیگران بدانند و بگویند که وی به عمد دروغ می‌گوید و تخریب می‌کند و کسی هم با او کاری نداشته باشد یا اینکه ادّعا جوری باشد که نتوان برای آن حتّی احتمال صدق هم داد مانند کمک هفده میلیاردی به جریان فتنه!
فضای عمومی جامعه یا یک فضای مجازی هم همین است، محدود کردن آزادی بیان به بهانه‌ی توهین می‌تواند مانع نقد شود ولی این جاییست که بین نقد یا توهین بودن یک سخن اختلاف نظر باشد ولی اگر گوینده خود مثلاً بگوید به فلان دلیل من حقّ خودم می‌دانم که توهین کنم یا نوشته‌ی او به گونه‌ای باشد که هیچ کس آنرا جز توهین نبیند، ایستادن در برابر چنین نوشته‌ها و گفته‌هایی واجب است چون با از دست رفتن اخلاق معلوم نیست «جامعه‌ی آزاد» به چه دردی خواهد خورد.
۴- گفته ملاک است نه گوینده
شعار فوق هرجا معنایی می‌یابد و اینجا دستکم دو معنا دارد:
الف. موسوی در آخرین بیانیّه‌اش عبارات زیادی دارد که شرح می‌خواهند، یکی «ایران برای همه‌ی ایرانیان» است. توجّه داشته باشیم که کسانی که بی‌اخلاقی می‌کنند، به هرحال جزئی از همین جامعه هستند. هر گروهی باید بداند که ما ایرانیان یعنی سکولار، سبز، مذهبی سنّتی، مذهبی سیاسی و ... «باید» زیر یک سقف زندگی کنیم. یادآوری این نکته پیش از هر گفتن و نوشتن به گمان من الزامیست و باعث می‌شود هم جور دیگری فکر کنیم و هم جور دیگری فکر خود را بیان کنیم.
به بیان دیگر، نمی‌توان فرد بی‌اخلاق یا توهین‌گر را ازجامعه‌ی حقیقی یا مجازی بیرون کرد پس با تفکیک گفته‌اش از خودش به او کمک کنیم که پی به نادرستی کار خود ببرد و بازگردد. شاید این توصیه کمی لوس و بی‌توجّه به فضای جامعه (چه مجازی و چه حقیقی) به نظر بیاید امّا من خود به هرحال چند سالیت در فضای وبلاگستان و بسیار بیش از آن در جامعه، با کسانی که به نظر می‌رسد جز ناسزا ممکن نیست چیزی از ظرف وجود آنان بیرون تراود مواجه بوده‌ام ولی در عین حال چاره‌ای جز این نمی‌بینم. یک‌بار در پاسخ به کسی که در پشت سر من انواع صفات را به من نسبت داد، نوشتم که وقتی با چنین کسانی رو‌به‌رو می‌شوم، به این می‌اندیشم که چه کاری از من برای این انبانه‌های پر از نفرت و کینه برمی‌آید. کسی نظر گذاشت که اگر نخواهیم شما به فکر ما باشید، چه کسی را باید ببینیم؟ من می‌گویم که چاره‌ای جز اندیشیدن به سرنوشت فرزندان ناخلف فرهنگ ایرانی نیست؛ بی‌اخلاق فقط به خود ضرر نمی‌زند- که همین انگیزه هم برای کمک به وی کافیست- بلکه او این ویروس را می‌پراکند و همانندانی چونان خود می‌سازد.
ب. توصیه به اخلاق و نکوهش بی‌اخلاق نباید فدای مواضع فکری و سیاسی شود. ما باید آماده باشیم هم بی‌اخلاقی هم‌فکران خود را تقبیح کنیم و هم اخلاق و انصاف یک نوشته یا گفته از مخالفان خود را تحسین. در ماجرای زشت توهین به یکی از بازیگران «پایان‌نامه»، کسانی آنرا به یک دعوای سیاسی فروکاستند و با لغاتی زشت به منتقدان آن فیلم -چه کسانی که توهین کرده بودند و چه حتّی کسانیکه از آنان انتقاد کرده بودند- حمله‌ور شدند و همه را به یک چوب راندند. آنان در بهره‌مندی از رذیلت بی‌اخلاقی با گروه اوّل شریک و سهیم هستند. همینجا اضافه کنم که هستند در هر دو گروه عمده‌ی سیاسی-اجتماعی فعلی که این شهامت را دارند که از گروه خود انتقاد کنند ولی نمی‌بینم کسی اخلاق‌ورزی شخصی از جناح مقابل را تحسین کند یا من کمتر دیده‌ام. برای مثال در مناظره‌های برنامه‌ی «دیروز، امروز، فردا» همه شجونی، شریعتمداری و قاسمی را تقبیح کردند ولی کمتر کسی از سبزها زبان به تحسین آرامش، لحن و ادب زاکانی گشود.
۵- کیفیّت مهمتر است از کمّیّت
خطیب جمعه‌ی سابق قم درباره‌ی رویدادهای اخیر کشور گفت که لااقل یک جا را پاک بگذاریم، مانند مؤمنان که یک جای خانه را برای نماز کنار می‌گذارند. مرحوم علّامه طباطبایی در پاسخ یکی از شاگردانش که گفت این همه بند و بساط دستگاه خلقت برای ساختن چنین انسانهایی؟ وقتی « قلیل من عبادی
الشّکور»، چرا باید این همه زحمت خرج آن شود، ایشان خیلی مختصر جواب داد: « ولو یک نفر».
راه‌انداختن جنبش حمایت از رعایت اخلاق بسیار خوب است ولی مهمتر، نمایش آن در گفته‌ها و نوشته‌های خود است. اگر فقط در وبلاگستان یک سایت یا وبلاگ، در مطبوعات یک نشریّه و بین سیاسیان یک نفر نمونه‌ی اخلاق باشد برای نمایش اینکه می‌توان جور دیگری زیست کافیست؛ حالا اگر بیشتر شد، چه بهتر. از این نکته اینگونه بر می‌آید که ابتدا و انتها، مبدأ و مقصد پاسخ به سؤالی که نویسنده‌ی ملکوت طرح کرده است، برای هر کس در درجه‌ی نخست «خودش» است.

واکنش به عنوان نشانه

  
واکنشهای ما، تا حدود زیادی نشانگر طرز فکر و شیوه‌ی عمل ما هستند. مثلاً تأثّر در برابر شنیدن خبر مرگ یک آشنا کمابیش طبیعی است ولی بی‌تفاوتی نشانگر آن است که علاقه‌ای به آن فرد نداشته‌ایم. دادن خبر آشکار شدن یک رویداد که فاعل آن معلوم نیست به یک فرد اگر باعث برافروختگی و انفعال وی شود، ما را به این فکر می‌اندازد که نکند خودش هم در آن دست داشته است.
چندی پیش بحثی در گرفت درباره‌ی تقلّب در انتخابات؛ دوستانی به درستی اشاره کردند که حوادث یک سال و نیم اخیر به تنهایی برای زیر سؤال بردن حاکمیّت کفایت می‌کند، واکنشها در برابر اعتراضات به ادّعای تقلب بسی بیش از خود تقلّب چهره‌ی واقعی بعضی افراد را آشکار کرد. مثلاً به خبر ناموثّق ترانه موسوی دقّت کنید. عقلای سبز آنرا جدّی نگرفتند ولی وقتی مصاحبه‌ای زورکی آن هم زیر نظر حسین طائب ترتیب داده شد به علاوه‌ی ادّعای خنده‌دار اینکه فقط دو نفر با این نام در ایران هستند- یعنی چیزی که با یک جستجوی ساده بطلانش آشکار می‌شد- همه از خود پرسیدند که دلیل این واکنش عصبی، نادرست و شتابزده به آن خبر چیست؟ اگر آن را به حال خود وامی‌گذاشتند از آنجا که –فعلاً- دلیلی بر آن ادّعا نبود آرام آرام فراموش می‌شد. ولی حالا همه از هم پرسیدند، اگر کاسه‌ای زیر نیم کاسه نیست، این همه تلاش برای لاپوشانی چرا؟ بعدها هم وقتی ادّعا شد که منبع خبر معلوم نیست و نام خبرنگاری که این خبر را فاش کرد،  آشکار شد، بلافاصله ایمیلش هک و معلوم شد که حسّاسیّت مقامات اطّلاعاتی هنوز به قوّت خود باقیست. ضمن اینکه این واکنش نشان می‌دهد که دلیلی ندارد فقط برای ترانه موسوی باشد، بلکه درباره‌ی همه بود و نامهایی که به عنوان مقتول یا شکنجه‌دیده می‌شناسیم، فقط بخشی از فهرستی است که آنان موفّق به مخفی نگاه داشتن آن نشده‌اند و بسیاری هنوز گمنام باقی مانده‌اند.
انگیزه‌ی نوشتن این یادداشت کوتاه خبر جلوگیری از برگزاری مراسم ختم فروهرها بود. این خبر تکراریست ولی جای یک سؤال همیشگی را باقی می‌گذارد. مگر نه اینکه برادر سعید بلافاصله از دید برادر حسین بیگانه انگاشته و سفرهایش به اسرائیل به یاد همه آورده شد؟ مگر نه اینکه رهبر نظام گفت آنها گرچه مخالف ما بودند ولی آدمهای آرام و منصفی بودند و داشتند زندگی خودشان را می‌کردند؟ معنای سخن همدلانه‌ی رهبر این است که قتل آنها را محکوم می‌کند و از آن ناراضیست. تلاش بیهوده‌ی بازماندگان برای شناخت قاتلان آنان به کنار، قاعدتاً حاکمیّت ایران با اجازه دادن به برگزاری مراسم می‌توانست بی‌طرفی بلکه جانبداری خویش از مقتولان را نشان دهد. بنا به ادّعای حاکمیّت فروهرها و دیگر مقتولان قتلهای زنجیره‌ای مانند کسانی که در خاوران دفن شده‌اند، حاصل کار خود نظام نیستند؛ چرا با این وجود هر سال جلو برگزاری مراسم آنان گرفته می‌شود؟

گفتگو و گفت‌وگو


                 
خوابگرد در این یادداشت پس از اینکه ابتدا «بحثی معنوی» درباره‌ی واژه‌ی گفت‌وگو آورده است، «گفتگو» و «جستجو» را نادرست دیده و به درست‌نویسی توصیه کرده است. ابتدا «بحث معنوی» مرا درباره‌ی این دو واژه ملاحظه کنید:
جستجو: دیدگاهی بین جست و جو فاصله می‌اندازد که گویی یافتن و جستن (به معنای پیداکردن) هدف است، حال آنکه جستن ( به معنای کنجکاوی و دنبال گشتن) خود هدف است، اگر یافتی که هیچ و اگر نه همین تلاش و حرکت خود دستاوردیست است.
گفتگو: تا زمانی که من، من باشم و تو، تو، یکی آن طرف و یکی این طرف، چه گونه می‌توان انتظار درک و فهم متقابل داشت؟ هنر این است که بتوانیم از دریچه‌ی چشم هم جهان را بنگریم و آنگاه بگوییم: با تو مخالفم ولی تو را درک می‌کنم. در گفت‌وگو «واو» حایلی است که مانع هر گونه رسیدن است، در گفتگو به هم می‌آمیزیم، یکی می‌شویم و هم را می‌فهمیم!
می‌بینید که نوشتن نکته‌هایی از این دست کار سختی نیست ولی نه نوشته‌ی خوابگرد و نه نوشته‌ی من دلیل درست یا غلط بودن «گفت‌وگو» یا «گفتگو» نیست و البتّه او هم چنین منظوری ندارد.
گفتگو مخفّف گفت‌وگوست که بر قلم پیشینیان جاری شده است، نه شکل نادرست آن. این دو واژه در فرهنگهای معتبر فارسی مثل دهخدا، معین و سخن به همین شکل آمده‌اند. خوابگرد بد نیست توضیح دهد که چرا مخفّف یک واژه را غلط می‌داند، نه کسانی که آنرا اینگونه می‌نویسند.
با یادآوری اینکه این مطلب ربطی به کلماتی که به اشتباه سرهم نوشته می‌شوند ندارد، سه نکته‌ی نه چندان بی‌ربط به این موضوع به نظرم می‌رسد:
۱- چندی پیش دکتر باطنی درباره امکان یا لزوم تغییر خط فارسی سخنانی گفت و من در دو ایما آن را بررسیدم (اینجا و  اینجا). لبّ کلام من این بود که ابتدا نگاهی به کشورهای انگلیسی زبان بیندازیم و ببینیم که چرا آنان رسم الخطّشان را که بسیار پراستثناتر از ماست، تغییر نمی‌دهند. مهمترین دلیل، اوّلین اصل در نوشتن دستور خط است که در ابتدای دستور خطّ فرهنگستان فارسی آمده است و آن هم اینکه نگه‌داشت میراث پیشینیان یک اصل است و تنها با دلیل و مدرک کافی و با اجماع اهل فنّ می‌توان سنّتی را که سالها دست به دست گشته و به دست ما رسیده تغییر داد و اهمیّت آن تا به حدّی است که متخصّصان زبان آن دیار ترجیح می‌دهند انبوه استثناها و مشکلات آن خط باقی باشد ولی فرهنگها و کتابها با روشی کم‌اشکالتر بازنویسی نشود. برای آنان کاری ندارد که بگویند برای صدای ک از این به بعد فقط k را استعمال کنید و زین پس فقط  sh صدای ش می‌دهد و نمونه‌هایی مانند آن.
۲- یکی از ویژگیهای زبان فارسی آمیختن حروف با هم و ساختن هیئتی جدید است ، این آمیزش گاه در کلمات ِبسیط است و گاه در کلمات مرکّب، همانطور که سرهم‌نویسی واژه‌ی بسیط می‌سازد، واژه‌ی مرکّب هم می‌سازد. در مثل مناقشه نیست همانگونه که واژه ساختن از حروف به ترکیب شیمیایی شبیه است و نه ترکیب فیزیکی، بسیاری از کلمات مرکّب هم چیزی بسیار بیشتر از دو یا چند واژه‌ای هستند که کنار هم چیده شده‌اند و این ترکب جدید، مفید معنایی جدید هم هست. من هم پیشتر نیمه‌گرایشی به جدانویسی داشتم ولی پس از بحثی که پیرامون مطالب دکتر باطنی راه افتاد، به لزوم وفاداری بیشتر به طرز نگارش پیشینیان نزدیک شدم و دیدم نمی‌توان به این سادگی در دستور خط دست برد؛ برای مثال، تغییر شکل نگارش تنوین که در این ایما درباره‌اش نوشته‌ام و مثالهای از این دست فراوان است.
۳- رسم ِزدن و خراب‌کردن و از نو ساختن مختصّ ماست و گرنه همانجا که ما دانش زبانشناسی مان را از آنان می‌آموزیم گاهی یک ساختمان چند صدساله را جابجا می‌کنند تا به خاطر اقتضای زمان تخریب نشود ولی ما می‌زنیم و می‌کوبیم و منهدم می‌کنیم. سخن گفتن در باره‌ی گفتگو یا گفت‌وگو فرع سخن گفتن درباره سرهم‌نویسی یا جدانویسی و آن هم فرع سخن گفتن از چگونه دست بردن در رسم‌الخطّ پیشینیان است. خوشبختانه اینجا چون غربیان از ما سنّتگراترند نمی‌توان این را سنّت‌پرستی خاص شرقیان، ایرانی‌بازی و مانند آن نامید.  

اصطلاحات جدید سیاسی- اجتماعی

    
در راستای تعبیر یکی از نمایندگان از گشت ارشاد به گشت حقوق شهروندی:
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی: وزارت گشت و بازرسی شهروندی
مقام عظمای ولایت: شبان مهربان رعایا
مراجع تقلید با رهبر: مُراجعین به رهبر
مراجع تقلید بر رهبر: مرجوعی‌های رهبر
حدود اختیارات ولی فقیه: مگه تو چیی کی هستی هرجا میرم تو هستی
ریاست قوّه قضائیّه: گوشه‌ی درویشی ( صادق لاریجانی در جدال قلمی با سروش گفت که زین پس ترک مخاصمه خواهم کرد و به گوشه‌ی درویشی خود باز خواهم گشت)
اعتراف غیرشرعی اجباری: اقرار مشروع آزادانه (توبه، بازگشت به آغوش نظام)
وفور مواد مخدّر در زندانها: درمان قطعی معتادان ( ر.ک به: دیالوگ نظامی فیلم قاچاق درباره اوردُز)
سانسور صداوسیما: زمانی برای درویشی چشمها
استعمال عمودی باتوم: واکسینه کردن میکروبها (توضیح با لهجه ارمنی: در این راوش جادید میکروبها کشته نامی‌شوند بالکه شافا می‌یابند)
فیلترینگ وبلاگها: قرنطینه‌ی بیماریهای واگیر
قرار کفالت: دیدار به قیامت
بعضی قتل‌ها: بعضی خودکشی‌ها (دکتر سامی، سعید امامی، پوراندرجانی و ...)
برخی روحانیان: برخی روحانی‌نماها
ممنوعیّت دخالت نظامیان در اقتصاد و سیاست، در زمان رهبر اوّل: وجوب دخالت خواص رهبر دوّم در همه‌چیز
فرار مغزها: چرخش مغزها (مغزهای افغانستان به ایران می‌آیند و مغزهای ایران به اروپا و امریکا می‌روند)
بازداشت بسیار، آزادی کم: سیاست جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی

سر بزنگاه


           
بعضی اوقات برای انسان بزنگاه است، یعنی موقع حسّاس و سرنوشت‌ساز. کنشها در این زمان تأثیر چند برابر می‌یابند، اگر بد باشند، نتایج خیلی بد به بار می‌آورند و اگر خوب باشند، پیامدهای خیلی خوب خواهند داشت. بی‌طرف بودن همیشه مناسب نیست و گاهی باعث تأسّف است ولی این تأسّف در قیاس با تصوّر زمانی است که می‌شد کاری خوب و بجا انجام دهیم است نه بیشتر؛ توصیه‌ی یکی از معلّمان اخلاق را به یاد می‌آورم که می‌گفت فقط به یقین خود عمل کنید و در شبهات توقّف؛ جایی که نمی‌دانید خوب است یا بد کاری نکنید.
این بزنگاههای خیلی مواقع شخصی است مثلاً کنکور برای یک دانش‌آموز ربطی به فرد میانسال ندارد و گاهی جمعی بیشتر را در برمی‌گیرد و گاهی اجتماعی بزرگ را. سیزده آبان هرسال به این فکر می‌کنم که کسانی که به هرحال آن زمان در اشغال سفارت دستی داشتند و بعدها اصلاح‌طلب شدند، چه وقت می‌توانند از زیر بهمن پرسشهای جوانان فرار کنند؟ آنان که که یک کلام گفتند اشتباه کردیم که هیچ، امّا آنان که شجاعت اقرار به اشتباه ندارند، چه؟ هرسال همان آش است و همان کاسه.
الآن ما در یک بزنگاه بزرگ به سر می‌بریم، از خرداد پارسال تا امسال رفوزه زیاد داشته‌ایم، کسانی که مقهور جذبه‌ی قدرت شدند: نویسنده، خواننده، بازیگر و... . اینان آنچنان از طرف مردم طرد شدند که طرفداران نظام فریاد واخشونتا و واعدم تساهلایشان به هوا رفت. اینکه اگر سبزها مرده‌اند پس چه کسانی این قدرت را دارند که آنان را از فشار وارد بر خود عاصی و شاکی کنند یک طرف، اینکه به آنان باید فرصت بازگشت داد هم به جای خود؛ باید فکری برای جلوگیری از اشتباه دیگران کرد.
خبر رسیده که فیلمی درباره‌ی ندا آقاسلطان می‌خواهند بسازند. میزان دقیق بودن خبر به کنار، پیشاپیش می‌توان حدس زد که فیلمی به تهیّه‌کنندگی روح‌الله شمقدری دارای چه محتوایی است. داریوش ارجمند در پی‌دار چهل سرباز به کارگردانی محمّد نوری‌زاد نقش رستم را بازی می‌کرد و می‌گفت که افتخار می‌کند که پس از بازی در نقش رستم عرب (مالک اشتر) حالا رستم پارسی را بازی می‌کند. از او بپرسیم که کارگردانش الآن کجاست؟ از او بخواهیم که هم به خود و هم به خاطره‌ی ما از تصویر مالک اشتر رحم کند.

پیوند مخالفان قدیم و جدید فلسفه

     
  
پارسال درباره‌ی کتاب مهدی نصیری و سیر جدید فعّالیّتهای او ایمایی نوشتم به نام« مخالفت جدید با فلسفه» (بخش اوّل، بخش دوّم). «جدید» از آن رو که این رویکرد در پی سخنان اخیر رهبر درباره‌ی علوم انسانی آغاز شد و نه تنها علوم انسانی غربی نوین که فلسفه‌ی اسلامی را هم در برگرفت.
خُب، حالا به نظر می‌رسد که – از آن رو که نه تنها ناریان و نوریان، بلکه تمام انواع و اقسام، همانندان خود را جاذبند- نقد فلسفه (از هر نوعش: غربی، اسلامی به اضافه‌ی عرفان و تصوّف)، مخالفان جدید و قدیم فلسفه را به هم رسانده است. پیشتر مکتب تفکیک را بیشتر در خراسان می‌شد یافت و البتّه برخی خراسانیان مرکزنشین امّا حالا با مجلّه‌ی «سمات» به پایتخت نیز آمده و از دید من در آینده‌ی نزدیک جوانان زیادی را هم جذب خواهد کرد. نفی مطلق «دیگری» و به دنبال خلوص محض (خودی، اسلامی، شیعی، ...) بودن همیشه وسوسه‌برانگیز است؛ به این موضوع، توصیه‌ی شخص حاکم و همراهی و حمایت قدرت را نیز بیفزایید.
در «اوّل دفتر» نصیری از توطئه‌ی بنی‌امیّه و بنی‌عبّاس برای برساختن مدرسه‌ی جدیدی در برابر اهل بیت با راه انداختن نهضت ترجمه گفته و فلسفه و تصوّف را میوه‌ی این نهضت خوانده است. وی نام برخی شاگردان امامان و علمای شیعه را که با فلسفه مخالف بودند می‌آورد و در پایان، فلسفه، مدرنیته و عرفان را زایل کننده خلوص فرهنگ دینی می‌پندارد و خواهان نقد و ردّ آنان می‌شود.
مقاله‌ای از مصباح یزدی در نقد معاد ملّاصدرا، ردّ وجود مجرّدات از حسن میلانی و بررسی اسلامیّت حکمت متعالیه از دید میرزای اصفهانی از دیگر مطالب این شماره‌اند. گفتگوی نصیری با محسن غرویان رئوس اشکالات طرفداران جدید مکتب تفکیک را به نمایش می‌گذارد (بدون شرح یا توضیح): آیا فلسفه اسلامی را مرادف عقلانیّت می‌دانید؟ چرا بسیاری از علمای شیعه بین فلسفه و اهل بیت تعارض می‌بینند؟ آیا خبر دارید مطهّری می‌گوید توحید ملّاصدرا توحید قرآن نیست؟ (غرویان می‌گوید: امام که قبول دارد) و پاسخ می‌شنود اتّفاقاً امام هم در چهل حدیث سه اشکال به ملّاصدرا می‌گیرد. آیا اگر دینی برای فهم مبانی خودش به افکار دیگر ملل مشرک و کافر محتاج باشد، کامل است؟ کدام نوع فلسفه، عقلانیّت است و  چرا این همه فلسفه داریم؟ چرا مدّعیان عقلانیّت نتوانسته‌اند به یک فلسفه‌ی واحد برسند؟ قدیم بودن عالم در فلسفه چرا مخالف قرآن است؟ و در پایان ... «مدارس جدید و دانشگاهها در ایران برای مبارزه با فرهنگ دینی تأسیس شد.»
جستاری در مکتب ابن عربی، ( جعفر مرتضی عاملی) ایرادهایی از سر دلسوزی و البتّه خدشه‌پذیر به ابن عربیست و از همه جالبتر نوشته‌ایست از مرتضی رضوی به نام «بازخوانی مأموریّت و نقش هانری کربن در ایران» که روایتی نیمه‌ پلیسی از حضور و ورود کربن در ایران ارائه می‌دهد که نثر و لحن مقاله به تنهایی برای سنجش آن کافیست. وی در جایی از این نوشته می‌نویسد که علّامه طباطبایی به ماهیّت کربن پی برد و او را از خود راند! (مقایسه کنید با این روایت دینانی از پایان رابطه‌ی آندو) نقد کتابی از سیّدحسن ابطحی (که معلوم نیست این وسط چکاره است)، گفتگویی با کچویان و زرشناس درباره‌ی مدرنیته و مبانی نظری علوم انسانی مطالب پایانی این جلد اوّل مجلّه هستند. همین خطّ سیر در جلد دوّم هم هست که مهمترینش گفتگو با سیّدجعفر سیّدان مهمترین مدافع مکتب تفکیک در حال حاضر، نقد فلسفه‌ی اسلامی، دموکراسی، ابن عربی و مطالبی مانند آن است. نصیری مقاله‌ای هم درباره‌ی «اطلبوا العلم ولو بالصیّن» نوشته است. ( تمام مقالات در سایت موجود است)
واقعیّت این است که برای نقد این دیدگاه در مجال کوتاه وبگاه، همان مطلب پارسالی کفایت می‌کند. توجّه به گفته به جای گوینده و اسلام و دین را وسیعتر از اختلاف طباطبایی و مجلسی دیدن بخش اعظم اشکالات این دیدگاه را جواب می‌دهد. التزام به اندک لوازم استدلال معلوم می‌کند که این دیدگاه چقدر مایه دارد؛ آوردن نوشته‌ی مصباح برای نقد ملّاصدرا به هوای نقد فلاسفه و نشستن نصیری کنار زرشناس با آن پیشینه‌ی فکری هم کاری عجیب است، همچنین نقد بهشت و جهنّم حکمت متعالیه با چهل حدیث اهل فلسفه‌ای مثل آیت‌الله خمینی و در طلب «یک فلسفه‌ی واحد» بودن و ...البتّه رسیدن به لوازم سخنان جدید رهبر یعنی مدارس جدید و دانشگاه را مرکز مبارزه با دین دیدن. نصیری حمایت همیشگی رهبر از خود را دلیل حقّانیّت راه خود بیان می‌کند و من نیز بین این دو ربطی آشکار می‌بینم. غرض ارائه‌ی گزارشی کوتاه از اتّحاد فکر جدید جوانان انقلابی با روحانیان سنّتی در برابر مثلْث عرفان، فلسفه و مدرنیته بود تا بعد سر فرصت برخی ریشه‌های آن را واکاوی کنم. 
پ. ن: از این حمله به فلسفه بدتر، دفاع بی‌چون و چرا از آن است. وقتی کتاب دکتر یحیی یثربی را با عنوان «تاریخ تحلیلی- انتقادی فلسفه اسلامی» دیدم و مقدّمه‌اش را خواندم، از اینکه مظلومانه نوشته بود که انتشار کتاب را متوقّف بر چاپ مطالبی در نقد محتوای کتاب کرده‌اند، دلم به درد آمد. مگر حکمت متعالیه جزو ضروریات دین است که از زیر سؤال رفتن آن می‌ترسید؟ تمام افرادی که در نوشتن نقدهای انتهای این کتاب -که محدوده‌ی شخصی مؤلّف است- شرکت کردند، در این توهین سهیم هستند. ظاهراً انتشار نقد اصالت وجود وی در مجلّه‌ی «نامه‌ی مفید» هم مشروط به چاپ نقد دینانی همراه با آن شده است. من با اکثر اشکالات یثربی موافق نیستم ولی وجود نقد عالمانه‌ی یثربی را( بر خلاف ردّ شبه‌نقد تفکیکی) بسیار لازم و واجب می‌دانم . متأسّفانه مشکل امروز فلسفه‌ی ما چیزیست که یک بار درباره‌ی گنجی نوشتم:« نقل‌گرایی عقلانی‌نما» یعنی فلان گفت و بهمان گفت. از چپ گرفته تا راست، از تحلیلی تا قارّه‌ای و اسلامی؛ یکی نیست بگوید خودت چه می‌گویی!

پیش از اتّفاق، پس از اتّفاق

پایان شاهنشاهی اوّل 
«... خب، من واقعاً متأسّفم که ایرانیان ساسانی یک قرنی طناب از دوش عربها می‌گذراندند و همان‌قدر متأسّفم که چندین قرن عربها با ما همین کردند و بیش از همه متأسّفم که هموطنان محافظه‌کار هم با ما همین کار را می‌کنند. نمی‌شود گفت من از اینکه قرنها غارت شده‌ایم - چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام-  خوشحالم... گرایش واقعی من یافتن پاسخ پرسشهایی است که با ظهور روشنفکری عصر جدید در ایران پیدا شد: ما که هستیم؟ چطور به این روز افتادیم؟ چه راه خلاصی داریم؟...»
(از جهالت متنفّرم، گفتگو با بهرام بیضایی، نوشابه امیری، گزارش فیلم، شماره ۱۲۵، ص ۱۸)
پایان شاهنشاهی دوّم
«... وقتی اوّلین‌بار دریچه‌ی دنیا از طریق فیلم و مطبوعات و کتاب به رویمان گشوده شد متوجّه اختلاف صوری این حوزه با غرب شدیم و این مسئله در ما نوعی حالت مفعولیّت تاریخی و فرهنگی ایجاد کرد... در دو حالت، حقارت فرهنگی و تاریخی در یک ملّت ظهور می‌کند. یکی زمانی است که یک ملّت، مجذوب بی‌چون و چرای فرهنگی برتر می‌شود و حالت دیگر واکنش منفی و دفعی و به اصطلاح نفی مطلق یک فرهنگ برتر است. این مسئله از یک سطح بزرگ جهانی یا ملّی شروع می‌شود و تا یک فرد منفرد صدق می‌کند...»
(پشت صحنه‌ی آبی، گفتگو با اکبر رادی، مهدی مظفّری ساوجی، انتشارات مروارید، ص ۱۸۳)

فلسفه‌ی اسلامی و روشنفکری دینی


            
۱- مخالفت با هیاهو درباره‌ی علوم انسانی غربی طبعاً به معنای تأیید وام‌گیری محض از دیگران و نداشتن خلّاقیّت بومی نیست. دشمنی و نفی آمرانه از بالا مردود است نه دعوت به آفرینش و سهیم‌شدن در تولید دانش با دیگران. اگر بخواهیم برای دانشی که در این سرزمین بالید مصداقی بجوییم، بی‌گمان فلسفه‌ی اسلامی نمونه‌ی مناسبی است. فارابی، ابن سینا، سهروردی، ملاصدرا و دیگران بی‌آنکه از به کارگیری دانش یونانیان – یا هر قوم دیگری- به بهانه‌ی اینکه غیرخودی و بیگانه هستند عار داشته باشند، از آنان آموختند و خود بر آن افزودند. فلسفه‌ی اسلامی در زمان خود کامیاب بود و الآن نیز گرچه- علیرغم تلاشهای امثال مهدی حائری و محمّدحسین طباطبایی- از زمان عقب مانده ولی می‌تواند زمینه و بستر فلسفه‌هایی جدید باشد.
سارتر با برداشتی از آموزه‌های هایدگر، پایه‌ی اگزیستانسیالیسم خود را ریخت که هایدگر خود با آن موافق نبود ولی اگر آن «برداشت اشتباه» نبود آیا فلسفه‌ی سارتری هم در کار بود؟ منظور این است که فلسفه‌ی اسلامی بیش از اندازه «مدرسی» باقی مانده است و طرفدارانش آن را به میدان ِجامعه، هنر، سیاست و دانشهای گوناگون نمی‌آورند مبادا که خاکی بر دامنش بنشیند و این یکی از بسیار خرده‌هایی است که بر فلسفه‌ورزان مسلمان می‌توان گرفت. فلسفه‌ی اسلامی به معنای آنچه اسلام گفته یا آنچه درست است، نیست؛ منظور فلسفه‌ای است که به معتقدات دینی هم پرداخته است و گرنه قسمت اعظم آن را بدون توجّه به دین و دینداری می‌توان خواند و بررسید. حتّی کسانی که دل در گرو دین ندارند نیز می‌توانند از نحوه‌ی استدلال‌ورزی فیلسوفان ایرانی مسلمان بهره‌ها ببرند.
۲- در اشاره‌ای به «راز و ناز علوم انسانی» نوشته‌ی دکتر سروش پیرامون غائله‌ی علوم انسانی غربی نوشتم که در پی نقد کلّ آن نیستم، الآن نیز همان را می‌گویم ولی جا دارد به گوشه‌ای از آن اشاره کنم. ایشان اصطلاح «فلسفه‌ی اسلامی» را برساخته‌ی مستشرقان غربی خواند. از دید او فلسفه‌ی یونانی غیردینی بود و پس از ورود به سرزمینهای اسلامی غیر دینی ماند. بد نیست اینجا نکته‌ای را بازگو کنم.
اصطلاح «روشنفکری دینی» همواره جدلهای زیادی برانگیخته است، از روشنفکران سکولار تا کسانی که روشنفکری را با دین در تضاد می‌بینند. دکتر داوری وقتی «روشنفکری دینی، ‌مثلّث هشت‌ضلعی» را نوشت در پی همین بود که روشنفکری از دنیایی دیگر آمده و با دین نمی‌خواند (گرچه داوری در همین نوشته «می‌شود» و «نمی‌شود» را به هم آمیخته است) و سروش در «شیر و شکر» جواب داد که می‌شود و نمونه‌اش همین که هست و می‌بینید و نمی‌توان تعریفی ذات‌باورانه از علوم ارائه داد...الخ. به جای «روشنفکری دینی» در کلام سروش «فلسفه‌ی اسلامی» بگذارید و به عنوان جواب به خود ایشان بخوانید. همانطور که دکتر سروش، روشنفکری و اصول سکولار علوم انسانی را در جهت نقد معرفت دینی و ارائه‌ی برداشتی عقلانی از دین به خدمت گرفت و نامش را «روشنفکری دینی» گذاشت و از آن دفاع کرد، فیلسوفان مسلمان هم فلسفه‌ی یونانی را به خدمت گرفتند و حاصلش شد فلسفه‌ی اسلامی؛ همانطور که نمی‌توان با رویکردی ذات‌باورانه «روشنفکری» را ذاتاً غیردینی خواند، همینطور نمی‌توان «فلسفه‌ی یونان» را ذاتاً غیردینی پنداشت. یا باید هر دو اصطلاح را پذیرفت یا باید هر دو را رد کرد؛ آن چنان که من هر دو را می‌پذیرم بی‌آنکه قضاوت یکسانی درباره‌ی دستاوردهای آن دو داشته باشم؛ امّا عبدالکریم سروش، روشنفکری دینی را می‌پذیرد و- در نوشته‌ی اخیرش- فلسفه‌ی اسلامی را نه و منتقدانش فلسفه‌ی اسلامی را می‌پذیرند و روشنفکری دینی را خیر! اصلاً چرا راه دور برویم؟ نظر عبدالکریم سروش را درباره‌ی فلسفه‌ی اسلامی در همین مقاله‌ی «شیر و شکر» بخوانید، و با نظر متفاوتش در «راز و ناز...» مقایسه کنید:
«... درباره‌ی «فلسفه اسلامی» هم چنین چون و چرایی می‌رفت و می‌رود اما به کجا رسید و کدام فیلسوف مسلمانی را از تولید «فلسفه اسلامی» بازداشت؟ اینکه «فلسفه ذاتاً یونانی است» اگر معنای محصّل داشته باشد (که ندارد) هیچگاه آن را از اسلامی شدن یا مسیحی شدن بازنداشته است و معنایش این است که «ذات»ها در عالم خارج، از آمیزش با یکدیگر فرار نمی‌کنند حتی اگر ذات‌گرایان، آنها را اعداء و اضداد یکدیگر بشمارند و در عرصه تنگ خیال خود جایی برای اجتماع آنها نیابند...»
۳- همانطور که دکتر سروش گفته است، ردّ پیشاپیش علم دینی کار درستی نیست و هر که هرچه در چنته دارد باید رو کند و به سنجش همگان بگذارد. آنکه به دنبال علوم انسانی اسلامی هم هست، باید در این بازی شرکت کند نه اینکه دانشی را که نمی‌پسندد آمرانه ممنوع کند.
پ.ن۱: روحانی جوانی در شبکه‌ی چهار از دیدار رهبر با نخبگان طلّاب می‌گفت. رهبر در میان پرسشی پیرامون مفیدنبودن علوم انسانی غربی به میان صحبت گوینده می‌پرد که نه! مفیدنبودن نه! بگویید مضّر، این درست است.
می‌گویند اتّفاق بد را پیش پیش نگویید که رخ می‌دهد! صرفاً جهت آماده‌سازی دوستان عرض می‌کنم که اگر فردا شنیدید که به ترجمه و تآلیف کتابهایی درباره‌ی علوم انسانی غربی (وشاید پس از آن، هنر غربی و...) مجوّز ندادند، تعجّب نکنید. وقتی چیزی مضر بود نباید عرضه شود چون جوان اگر در دانشگاه نخواند ، می‌رود خودش می‌خرد و می‌خواند.
پ.ن۲: رفته بودم برای اندازه کردن یک کت و شلوار. استاد خیّاط میان دوختن و بریدن و اتو کردن گفت: از خودت بگو... چه خوانده‌ای؟ ما هم که ساده... جواب دادیم. مدّتی سکوت کرد، فکر کردم متوجّه نشده، ادامه‌ی بحث را بی‌خیال شده. بعد دیدم زیرچشمی ما را می‌پاید آخرش گفت: ببین فکر نکن به هیچ دردی نمی‌خوری! گفتم چطور؟ گفت یعنی خودت را دست کم نگیر! گفتم باشد ولی چرا؟ گفت: آها... خیلی وقت پیش یک چیز بوده به اسم سفسفه. این سفسفه چیزهای بد و نادرست به مردم یاد می‌داده، بعد فلسفه آمده زده داغانش کرده و چیزهای به دردبخور به مردم یاد داده، خلاصه اینکه شما قدر خودت را بدان!
عرضم این است که اینهایی که فکر می‌کنند شهر دانش مانند خم رنگرزی است و می‌توان هفتاد درصد(!) محتوای دوازده رشته از علوم انسانی را در زمان کوتاهی بازنگری کرد، از این استاد خیّاط که لابد پای منبری، جایی، چیزی درباره‌ی سفسطه و فلسفه شنیده، کمتر حالیشان می‌شود.
Real Time Web Analytics