نظام سلطه و جنبشهای مردمی

       
۱- جنبشهای اخیر مردم منطقه حق‌طلبانه، آزادیخواهانه و ضدّ ظلم و سلطه است پس امریکا و اسرائیل آنرا نمی‌پسندند ولی چاره‌ای جز کنارآمدن با آن ندارند.
۲- واکنش اوّلیّه‌ی کشورهای دیکتاتور منطقه به انقلاب ایران در سال ۵۷ مشابه انقلاب تونس بود، پذیرش با ترس و انفعال (از ترس سرایت) امّا به نظر می‌رسد با گسترش آن به مصر، در اتّخاذ یک واکنش مناسب دچار سردرگمی شده‌اند.
۳- دموکراسی در ایران الگویی بالفعل و خطری بالقوّه برای کشورهای منطقه است ولی یک حکومت سلطانی و تک‌صدایی، نه.
۴- برداشتن صدام نیز اشتباه بوش بود که الآن عربها به آن معترفند چون هم نظامی مردمی‌تر (با اکثریّت شیعیان) به نسبت گذشته روی کارآمد و هم یک دشمن پرادّعا ولی کم‌خطر برای اسرائیل نابود شد و هم اکثریّت مردم عراق، ضدّ سلطه‌ بر کشور خود و دیگر کشورها هستند. سوریه نیز  بنا به مصالح خود ضدّ اسرائیل است.( در زمان حیات حافظ اسد از جواد لاریجانی شنیدم که می‌گفت موضع اسد برای رضای خدا علیه اسرائیل نیست و اگر بترسد یا سفره‌ی آنطرف چربتر باشد لحظه‌ای در وانهادن ما و فلسطین و لبنان درنگ نمی‌کند)
۵- سنگ بزرگ نشانه‌ی نزدن است. یک راه‌حل رادیکال ولی نامحتمل برای بحران فلسطین بخت بسیار کمتری برای کامیابی دارد – و برای اسرائیل مطلوبتر است- تا یک راه‌حل میانه‌روانه ولی محتمل. حکومتی که خواهان نابودی اسرائیل باشد، برای اسرائیل بسیار بهتر است از کسانی که دو کشور کنار هم را بخواهند یا کار مردم فلسطین را به خود آنان واگذارند. (دوّمی را سازمان ملل تصدیق می‌کند ولی اوّلی را نه)
۶- ( در ادامه‌ی نکته‌ی پنجم) چرا واکنشها به سخن خاتمی درباره‌ی انتخابات آزاد، بیشتر از واکنش به سخنان موسوی و کرّوبی بود؟ انتخابات آزاد راهی محتمل (هرچند بسیار اندک) و ممکن و قانونیست امّا خواهان تغییر همه چیز شدن، نه. یک راه‌حل محتمل ولی معتدل برای دیکتاتوری- داخلی یا خارجی- بسیار تهدید‌کننده‌تر است از یک راه حل قطعی، رادیکال ولی نامحتمل. پیشنهاد خاتمی برای دو کشور اسرائیلی و فلسطینی کنار هم و پیشنهاد موسوی در واگذاری امر فلسطین به مردم آن کشور، برای امریکا و اسرائیل بسیار خطرناکتر است از «اسرائیل باید نابود شود».
۷- حکومت سبزها را متّهم کرد که از حمایت غرب برخوردارند ولی چیزی جز اخبار بی بی سی و دیگر رسانه‌ها به علاوه مشتی ادّعای واهی (کمک هفده میلیارد دلاری و ..) نشان نداد. بی بی سی در دوران انقلاب هم اخبار انقلاب را منعکس می‌کرد. اگر سبزها باید به وسیله‌ی برخی پیروان خود شناخته شوند، در دوران انقلاب هم طیف وسیعی از عقاید انقلاب کردند ولی رهبری اصلی در نهایت به آن جهت داد.
۸- خاتمی به این دلیل در دوران ریاست جمهوری خود از سوی غربیان پذیرفته نشد که لبخند می‌زد و خواهان گفتگو بود بلکه قدرت مردم و رأی اکثریت قاطع آنان بود که او را در عرصه‌ی بین‌المللی تثبیت می‌کرد. حرفی که از زبان مردم زده شود (خواهان نیروی صلح‌آمیز اتمی بودن یا مشکل فلسطین یا ...) بسیار قویتر و اثرگذارتر است از یک عده افراد محدود در کاست قدرت. 
۹- امریکا و اسرائیل به سه دلیل طرفدار حکومت مردمسالاری در ایران نیستند، یکی اینکه جرقه‌ای برای سرنگونی دیگر حکومتهای سازشکار منطقه است ( در گذشته ملّی کردن نفت همین کار را کرد و امروز هم موسوی به درستی اعتراضات اخیر را پیامد اعتراضات ایران می‌داند نه آنگونه که برخی فکر می‌کنند، برعکس باشد) و دوّم اینکه راه حلی بهتر و خطرناکتر- از دید آنان- برای مشکل اسرائیل دارد (چون مبتنی بر قطعنامه‌های سازمان ملل است) و سوم اینکه فرصت داشتن یک «دشمن» را- برای توجیه اعمال خود- از آنان می‌گیرد. 
۱۰- پس ما در ایران با سه الگوی حکومتی مواجه هستیم:
یک. رژیم شاهنشاهی (دوستدار اسرائیل، پایگاه امریکا در منطقه و ...) که دارای اوّلین درجه‌ی اولویّت برای امریکا بود.
دو. حکومت ولایی مطلقه ( دشمنی با امریکا، نابودی اسرائیل، انکار یهودسوزی و...) دارای دوّمین درجه اولویّت در قیاس با الگوی آخر.
سه. حکومت مردمسالاری (عدالت و آزادی برای خود و دیگران، اذعان به نقش محوری سازمان ملل، بهره‌مندی یکسان و بی‌تبعیض ملّتها از امکانات و فرصتها) نامطلوب برای نظام سلطه و حکومتهای دست‌نشانده و دیکتاتور.

جوایز سلطان

           
از سابقه‌ی بحثهای نظری حجّاریان و تشبیه حکومت ایران به نظام سلطانی باخبریم، استفتا از آیت‌الله سیستانی درباره‌ی یارانه‌ها و جواب ایشان چیزی بیش از یک شباهت لفظی با آن موضوع بود. نکاتی که در این جواب به چشم می‌خورد:
یک. یادآوری این نکته که او مانند اکثریّت فقهای شیعه میانه‌ای با تئوری ولایت فقیه از نوع حکومتی آن ندارد. او یارانه‌ها را هدیه‌ی نظام، ولی فقیه، امام زمان یا مانند آن نخواند.
دو. از دید وی حکومت موجود ایران مردمسالاری نیز نیست ( دینی یا غیردینی) تا یارانه‌ها سهم مردم از منابع عمومی باشد که به آنان داده می‌شود.
سه. حکومت ایران حکومتی است که اموال عمومی به سلطان یا شخص حاکم تعلّق دارد و از این جهت فرقی با رژیم سابق ایران ندارد. این سخن تفاوتی با تحیل کدیور که ادّعا کرد حکومت شاهنشاهی در ایران خودش را به شکل ولایت مطلقه فقیه بازتولید کرده – و به خاطر آن به زندان رفت- ندارد. امّا موضوع به اینجا ختم نمی‌شود.
چهار. بحث « جوایز سلطان» در فقه در جایی بحث می‌شود که جائر بودن سلطان کمابیش مفروض گرفته شده است و گرنه سؤال وجهی نداشت. پرسش این است که اگر سلطانی- که مانند دیگر سلاطین به اموال رعیّت دست‌درازی می‌کند- به ما مالی به عنوان هدیه یا معامله داد، با آن چه کنیم؟ جواب معمولاً این است که اگر می‌دانید سلطان آن مال را از چه کسی –به زور و ناحق- گرفته است که باید آن را به صاحبش برگردانید و گرنه اگر منشأ مال را نمی‌دانید، می‌توانید از آن استفاده کنید. برای نمونه این مطلب
را از سایت آقای خویی بخوانید که گرچه عربیست ولی می‌توان آنرا فهمید.
آقا سیستانی می‌توانست خیلی راحت جواب دهد که یارانه‌ها جزو درآمد سال است و در صورت اضافه آمدن بر مخارج سالانه باید خمسش پرداخت شود یا مثلاً از آن تعبیر به «هدیه‌ی حکومت» یا چیزی مانند آن کند ولی آوردن تعبیری که در فقه سابقه‌اش به حکومتهای ظلم و جور می‌رسد، جای تأمّل دارد.

درون نظام در آینه‌ی برون نظام

             
درون نظام:
آقای کامرانی‌فر که همان روز به اوین آمدیم در داخل اوین حالشان بد شد و بعد فهمیدیم که فوت کرده است. همانطور که قبل هم توضیح دادم این سه نفر به صورت فجیع مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفتند که اگر مدت بازداشت بیشتر می‌شد، تعداد نفراتی که فوت می‌کردند بیشتر هم می‌شد. ( روایت شاهدان عینی کهریزک) آن‌ها در این مرحله دستان مرا با دستبند آهنی به صندلی بستند و با کابل و سیم مفتول به جانم افتادند. به گونه­‌ای که تا ماه­‌ها آثار کابل و ضربات سیم مفتول بر بازو‌ها و پا‌هایم به جای مانده و مورد تایید هم بندانم نیز هست. بازجو‌ها برای اجبار به اعتراف به کار نکرده، یعنی آتش زدن خودروهای پلیس، به ضرب و شتم با کابل و سیم قناعت نکرده و با بازکردن پاهای من در حالی که دستانم بسته بود، بیضه‌های مرا به شدت فشار می‌­داده و به آن‌ها ضربه می‌­زدند به گونه­ای که فریاد من از درد و ضعف به هوا می‌­رفت و جواب التماس و استغاثه‌­های من تنها فحش­های ناموسی بود.(غلامحسین عرشی) ماموران وزارت اطلاعات در روزهای بازداشت، هم مرا کتک زده‌اند و هم به ناموس و خانواده‌ام فحش داده‌اند. این رفتار هیولاگون ماموران وزارت اطلاعات، در مورد آقایان سید مصطفی تاجزاده، عبدالله مومنی، حمزه کرمی، محمدرضا رجبی، و بسیاری دیگر نیز صورت پذیرفته‌است. هم کتک زده‌اند، هم فحش‌های ناموسی داده‌اند، و هم کله‌ی بعضی را در کاسه‌ی مستراح فرو برده‌اند.(محمّد نوری‌زاد) بازجویان علاوه بر تنبیه‌های بدنی فحش‌های رکیک و توهین‌های ناموسی و جنسی به من و حتّی خانواده‌ی خودشان و خدا و پیغمبر (العیاذ بالله) و رهبر و غیره پشت سر هم می‌دادند... مرا در کمد تنگ با حیوانات موذی یا سیاه‌چال و وان حمّام با دست‌بند و پابند و کیسه‌های خفه‌کننده (دقیقاً مانند گوانتانامو و ابوغریب) می‌انداختند و مرا از پا آویزان می‌کردند و با طناب و شلّاق می‌زدند (قسمت کوچکی از گفته‌های وزیری، اصغری و ملکپور) بخشی از شکنجه‌های اعمال‌شده به علّت خودداری از اعتراف به ارتباط با مجاهدین خلق : ادرار کردن بر سر وصورت و مخصوصا باز نگه داشتن دهان توسّط یکی از بازجویان، پرتاب کردن از ارتفاع ۲ تا ۳ متری به سمت پایین  به نحوی موجب آسیب دیدن تاندون‌های پا شد. وارد کردن ضربات متوالی باتوم به گردن که موجب آسیب دیدن مهرهای گردن شد.(آرش صادقی، فعّال دانشجویی که مادرش را به دلیل سکته‌ی قلبی ناشی از شیوه‌ی یورش مأموران به خانه‌اش از دست داد)  یکی از اموری که بازجویان می‌خواستند اعتراف بگیرند، اقرار به روابط نامشروع با یکی از بستگان طراز اول رهبران جنبش سبز و دو نفر از بستگان طراز اول یکی از مقامات عالیه بی‌بصیرت بوده است. او بارها امتناع می‌کند، تا اینکه در بار بیستمی که سر او را در توالت فرنگی پر از نجاست فرو می‌کنند و با احساس خفگی به اعتراف به خواست بازجویان تن می‌دهد و آنچه را می‌خواستند می‌نویسد و امضا می‌کند. از دیگر موارد اعتراف تحت شکنجه‌ی وی اختلاس و فساد مالی مهدی هاشمی بوده است. او در نامه‌اش به رهبر می‌نویسد:« هرگاه فریاد "یا زهرا" سر می دادم، به آن حضرت جسارت می کردند! وقتی می‌گفتم: "یا الله"، می‌گفتند: خدایت امروز ماییم که هرکاری بخواهیم با تو می‌کنیم!» (حمزه کرمی)  مرتباً می‌خواستند به روابط و مسائل اخلاقی ناکرده خود نیز اعتراف کنم و وقتی می‌گفتم این سخنان درست نیست و من نمی‌توانم علیه خود به دروغ اعتراف کنم با فحش‌های رکیک و ضرب و شتم و این پاسخ آنها روبرو می‌شدم که "فاحشه‌ای را در دادگاه می‌آوریم تا علیه تو اعتراف کند و بگوید که رابطه نامشروع با تو داشته است"... با فحاشی و الفاظ زشت و زننده از شخصیت‌هایی همچون سید حسن خمینی (به عنوان لپ گلی، بچه مزلّف، و از نظر اخلاقی مساله‌دار و...)، هاشمی رفسنجانی (فاسد و...)، میرحسین موسوی (دجال و...)، مهدی کروبی (فاسد مالی و اخلاقی و...)، سید محمد خاتمی (فاسد اخلاقی و با نام بردن از برخی زنان مسلمان و متدین مدعی رابطه ایشان با آن زنان بودند)، موسوی خوئینی‌ها (مفسد و...) یاد می کردند. در حالی که حتی برخی از این افراد را در طول زندگی خود ندیده بودم،... البته وقتی می پرسیدم که چگونه می توان برای اعتراف گرفتن دست به چنین رفتارهایی زد، پاسخی چنین می‌شنیدم که "به گفته‌ی بنیانگذار انقلاب، حفظ نظام اوجب واجبات است". (عبدالله مؤمنی)
برون نظام:
شما مى‏بینید یک مرد یا یک زن، با ظاهر آراسته و با شکل کاملاً مطلوب، که اگر کسى این مرد را در خیابان یا این زن را در یک فروشگاه ببیند، هیچ‏گونه احساس بدبیني‌‏اى نسبت به روش اخلاقى آنها ندارد؛ اما همین مرد و همین زن در زندان ابوغریب بغداد به یک گرگ درنده تبدیل مى‏شوند. زیر این ظاهر انسانىِ تمیز، مرتب، ادکلن‌زده و و کراوات و پاپیون بسته، یک سگ وحشى خوابیده است.(گفته‌های رهبر در دیدار با طلاب و اساتید مدرسه‌‏ى علمیه‌‏ى آیةاللَّه مجتهدى) جوان عرب یک نخوتى دارد، یک غرورى دارد؛ این را مى‏آیند جلوى زنش دستبند می‌زنند، او را دمر می‌خوابانند، با چکمه بر پشت او می‌گذارند و می‌کوبند؛ او را شرمنده می‌کنند. اینجور اینها نسبت به حقوق بشر بیگانه‏‌اند. اینها آن‏وقت می‌گویند حقوق بشر! و حالا از جمله جمهورى اسلامى را، و هر دولت مخالف خودشان را در سطح دنیا متهم می‌کنند به اینکه شما نقض حقوق بشر کردید! خب، این مسخره نیست؟ حالا همین کار مسخره را که یک دشمنى از بیرون می‌کند، گاهى در داخل هم آدم مى‏بیند متأسفانه همان را تکرار می‌کنند و بازتاب می‌دهند؛ همان حرف را اینها هم می‌زنند(سخنان رهبر نظام در دیدار با دانشجویان یزد) ماجراى زندان «ابو غریب» داغ ننگى بر پیشانى امریکاییها شد؛ و این داغ به این آسانیها پاک نخواهد شد. آن وقت رؤساى امریکایى - رئیس‌‏جمهور و باند حاکم بر امریکا - مي‌‏گویند ما خبر نداشتیم؛ عذرخواهيشان این است! مى‏گویند ما اطلاع نداشتیم؛ ما درِ شکنجه‌‏گاه‏هاى صدام را بسته‏‌ایم. مگر فرق مي‌‏کند که چه کسى مردم را شکنجه کند؛ صدام یا شما؟! شکنجه، شکنجه است. شما درِ شکنجه‌‏گاه‏هاى صدام را نبستید؛ شما جاى صدام را گرفته‏‌اید. این که مي‌گویند ما خبر نداشتیم، اولاً دروغ مي‌گویند؛ چون صلیب سرخ صریحاً اعلام کرد که از مدّتها قبل مسؤولان رده‏‌ى بالاى ارتش و مسؤولان امریکا را در جریان این کار قرار داده است. معلوم مي‌شود که از مدتها قبل این کار اتفاق افتاده و حالا آشکار شده است؛ بنابراین باید خبر به اینها رسیده باشد و اگر نرسیده، این موضوع، خودش جرم دیگرى است. وانگهى، مگر صدام خودش به سلولها مى‏آمد و شکنجه مي‌کرد؟ صدام هم مأمورینش مي‌کردند، شما هم مأمورینتان دارند مي‌کنند (سخنان رهبر پس از درس خارج فقه) امروز ماجراى زندان ابوغریب، زندان گوانتاناموى امریکا، رفتار با ملتها به ‏وسیله‌‏ى مسلّحین و چکمه‌‏پوشان امریکایى و انگلیسى، داستان همیشگى ملتهاست. ممکن است ملتها الان تظاهرى نکنند، اما این وقایع در دلشان تأثیرات عمیقى دارد و یک روز خودش را نشان خواهد داد. (سخنرانی رهبر در دیدار با مردم استان قم به‏ مناسبت سالروز قیام ۱۹ دی)

دوران خمینی‌زدایی


         
بی‌آنکه در پی قضاوت درباره‌ی گفتار و کردار دو رهبر ایران باشم، برآنم که بگویم با گذشت زمان، تفاوت دیدگاههای آندو بیش از بیش به چشم می‌آید. سیّدعلی خمینی که این روزها خبرساز شده است، دو سال پیش در یزد در یک سخنرانی گفت:« اگر جمهوری اسلامی منهای امام می خواهید، مطرح کنید ولی بایستی آن را به رفراندوم بگذارید».  منظور او چه کسانی است؟ بعید می‌دانم کسی مانند احمدی‌نژاد و طرفدارانش در این حد باشد که بخواهد مثلاً آیت‌الله خمینی را نادیده بگیرد یا نادیده‌گرفتن آنها را کسی به شمار آورد.
زاویه پیداکردن سیّدحسن خمینی با طرفداران ولایت از سخنان وی درباره‌ی دخالت نظامیان در سیاست شروع شد و به ۱۴ خرداد تا امروز کشید. او گفت:« یکی از بزرگترین معیارهایی که می‌توان گفت، جامعه از راه امام خارج شده است یا نه، «حضور نظامیان در عرصه سیاست» است. کسانی که مدعی هستند که به امام(ره) وفادارند، باید نسبت به دستور صریح امام(ره) با تمام وجود حساسیت نشان دهند... اگر اینگونه نباشد یا دروغ می‌گویند و یا دچار تناقض هستند» لازمه‌ی حرف او این بود که وقتی آیت‌الله خمینی به صراحت از منع نظامیان در دخالت در سیاست گفته است، چرا رهبری که لقب و منصبش را به خاطر جایگاه او -به عنوان مهمترین میراتش- دارد، باید نه تنها این کار را مجاز بشمارد بلکه خود از تشویق‌کنندگان آنان باشد و در یک سخنرانی محفلی آنانرا «خواص» بنامد؟ جوابش شاید در یک گفتگوی نقل شده از یحیی رحیم صفوی در زمان ریاستش بر سپاه باشد که در اعتراض به مشی سپاهیان- از جمله دخالت در سیاست- و تعارض آن با شیوه‌ی رهبر درگذشته گفت که «الآن رهبر کس دیگریست» ( نقل به مضمون).
بزرگ‌شدن بحث دخالت نظامیان در سیاست باعث شد که دیگر نکات مصاحبه‌ی سیّدحسن با شهروند (مانند نبودن حلقه‌ی مشاوران برای رهبر، از دست رفتن وحدت کلمه، ظهور نفسانیّت و... ) نادیده گرفته شود که حالا و با گذشت زمان، بازخوانی آن ضروری به نظر می‌رسد. آخرین نکته‌ای که خمینی جوان در مصاحبه‌ی فوق به آن اشاره می‌کند، رواج خرافات است. متأسّفانه ریشه‌ی برخی جنجالهای شبه‌خرافی این اواخر (مانند بحث زلزله) به برخی نزدیکان و بستگان رهبر فعلی می‌رسد. روایت امام جمعه موقّت تهران از ارتباط رهبر نظام با امام زمان از دیگر تفاوتهای اکنون با دوران رهبر انقلاب است که به شدّت نسبت به اینگونه سخنان حسّاسیّت نشان می‌داد و کسی را یارای مطرح کردن چنین ارتباطها و ادّعاهایی در نزد وی نبود ولی ظاهراً امروز حکایت فرق می‌کند. اهمّیّت سخنان صدیقی بیش از آنکه در محتوای آن باشد، در زمان و مکان بیان آن است که در حضور رهبر این حرفها را می‌زند ولی با واکنش وی روبه‌رو نمی‌شود.
استادان آیت‌الله خمینی – میرزا جواد ملکی تبریزی و میرزا محمّدعلی شاه‌آبادی- هر دو در حوزه به دلیل گرایش به عرفان به صوفیگری متّهم بودند و خودش و مرحوم طباطبایی به دلیل اشتغال به فلسفه بارها آزار دیدند. به نظر می‌آید وضع درباره‌ی این دو زمینه هم برعکس شده است. گفتار معروفی هست از مرحوم طباطبایی که مشروطه اگر یک حسن داشت، این بود که بساط صوفی‌کشی و درویش‌ستیزی برچیده شد ولی حالا در حالیکه بعضی بزرگان دراویش از حاکم شرع زمان آیت‌الله خمینی امان‌نامه داشتند، در غیاب وی با آنان آن شد که همه می‌دانیم.
در زمینه‌ی فلسفه هم رونق روز افزون مکتب تفکیک پس از خمودی و سکون دروان رهبر انقلاب هر روز بیش از دیروز به چشم می‌آید. در کتاب یکی از شاگردان تفکیکی سیّدجعفر سیّدان –شاید برای اوّلین بار پس از انقلاب- سخنان توهین‌آمیزی نسبت به رهبر انقلاب مشاهده می‌کنیم. وی که به نظر می‌رسد به زحمت جلو قلم خود را گرفته است، با کنایه از وی به عنوان «عارف معاصر» یا «عارف فانی فی الله» یاد می‌کند و در پاورقی‌ها با نام «روح‌الله خمینی» اسمش را می‌آورد و پس از نقل قولی از نامه‌ی وی به گورباچف در پاورقی می‌گوید،«احتمالاً ورود این کتاب نفیس به شوروی بود که شرایط فروپاشی شوروی را فراهم کرد!» لحن کتاب به گونه‌ایست که طعنه و توهین جای نقد نشسته و آماج ناسزاهاست که به سوی طرفداران حکمت متعالیه و عرفان نظری سرازیر می‌شود. این گونه نوشته‌ها ارزش نقد ندارند و من هم به تمام لوازم اعتقاد به آزادی بیان پایبندم ولی عرض من این است که چنین کتابهایی تا کنون مجال نشر نداشت، چرا حالا؟  
اگر فکر می‌کنید که این سخنان محمّدعلی رامین در برتر دانستن سیّدعلی خامنه‌ای بر آیت‌الله خمینی، در یک گفتگوی خصوصی بیان شده و سخن کسی است که گفته‌هایش اعتبار چندانی ندارد و نمی‌تواند به عنوان یک نشانه بر آغاز دوره‌ای جدید ( دوره‌ی نفی یا نادیده گرفتن خمینی) تلقّی شود، به این نقل قول از مصباح یزدی توجّه کنید که می‌گوید:«بعد از معصومین رهبری به جامعیّت آقا نیامده است» به غلوّ نابجا و بی‌منطق وی در برتر دانستن رهبر نظام بر «تمام بزرگان و رهبران شیعه» که بسیاری از فرزندان، نوادگان و شاگردان ائمّه نیز میان آنها دیده می‌شود کاری ندارم، حضور یک نفر خاص در میان کسانی که -از دید مصباح- رهبر فعلی بر آنان برتری دارد، دارای معنای ویژه‌ای است: آیت‌الله خمینی.

ایران و جایگاه ضعیف بین‌المللی


            
ایران مانع ورود تانکرهای سوخت ترانزیتی از عراق به افغانستان شده است و همین باعث واکنش شدید مردم، تاجران، روشنفکران و دولتمردان افغانستانی شده است. دلیل تصمیم ایران، جلوگیری از رسیدن آن به دست نیروهای خارجی است؛ آیا این دلیل واقعی کار ایران ست؟
۱- نیروهای خارجی هم با تصویب- گیرم نمایشی- سازمان ملل وارد این کشور شدند ( به خلاف عراق) و ایران نیز در ابتدا به آنان روی خوش نشان داد. در ضمن، چندین سال از حضور نیروهای خارجی در افغانستان می‌گذرد، چطور شده که ایران حالا به فکر ممانعت از رسیدن سوخت به آنها افتاده است؟ همین موضوع، توجیه ایران را زیر سؤال می‌برد.
۲- مشابهت کامل این رویداد با قطع گاز ترکمنستان به ایران شاید راهگشا باشد. ترکمنستان در بدترین شرایط جوّی چندسال پیش در حالیکه شمال ایران نامساعدترین وضعیّت سرما و بارش برف را (در بعضی مناطق برای اوّلین بار پس از سی سال) تجربه می‌کرد، چنین کاری را انجام داد تا بهای گاز صادراتی خود را به ایران افزایش دهد و ایران بناچار پذیرفت. آیا اقدام ایران، گرته‌برداری از کار ترکمنستان است؟ ایران به دنبال چه دستاوردیست؟
۳- دوستان افغانستانی معتقدند که رسیدن سوخت به نیروهای بیگانه بهانه است؛ آنان حدسهایی می‌زنند که باورپذیرترینشان را برای شما نقل می‌کنم:
تمام ماجرا شاید در یک جمله خلاصه شود:« افغانستان به دنبال زدن دو سد روی هیرمند و هریرود است». اوّلین آنها، دوّمین سد روی هیرمند در سیصد کیلومتری مرز ایران است که مانع می‌شود اندک آبی که الآن - و پس از زدن سدّ اوّل- به مرز ایران و دریاچه‌ی هامون می‌رسد، قطع شود و دوّمین سد هم میزان آب دریافتی سد دوستی مشترک بین ایران و ترکمنستان را به حدّاقل می‌رساند. سدّ اوّل سیستان و بلوچستان ایران را کاملاً خشک خواهد کرد و سدّ دوّم تأمین آب در شمال و مرکز خراسان را با کمبود شدید روبه‌رو خواهد کرد. این را که جنگهای آینده‌ی جهان بر سر آب خواهد بود، بسیار شنیده‌ایم، ایران تنها کاری که از دستش برآمده این است که با این حربه می‌خواهد افغانستان را از این کار منصرف کند که البتّه بعید است؛ شاید بتواند آنرا به تعویق بیندازد ولی نمی‌تواند مانع آن شود. درباره‌ی سد روی هیرمند توافقنامه‌ای بین دو کشور بوده است که باید امتیازات متقابلی به هم می‌دادند که افغانستان معتقد است ایران به آن عمل نکرده پس آنان نیز الزامی به رعایت آن ندارند.
ایران در سی سال اخیر با دشمن‌تراشی بی‌دلیل و عدم رعایت عقلانیّت در مدارا با قدرتهای اصلی جهانی به کشوری منزوی و فاقد قدرت چانه‌زنی و تأثیرگذاری بدل شده است. مانع‌تراشی یا کنار گذاشتن ایران از پروژه‌های بزرگ بین‌المللی منطقه‌ مانند خط لوله صادرات گاز به پاکستان و هند، خط لوله انتقال نفت آذربایجان و خط لوله انتقال گاز ترکمنستان به اروپا، استفاده از نیروی صلح‌آمیز هسته‌ای، سهم اندک ایران از تقسیم دریاچه‌ی مازندران (کاسپی، معروف به خزر)، تحریم شرکتهای بزرگ نفتی برای استخراج منابع پهناور جنوب (واستفاده‌ی کشورهای عربی از این مسأله)، هدف تبلیغات بد رسانه‌ای واقع شدن و محرومیّت از استفاده از صنعت توریسم،  تنها گوشه‌‌ای از این خسارتهاست. اینگونه است که ترکمنستان با رفتاری مشابه یک قدرت برتر (مانند رفتار روسیه با اوکراین) گازش را قطع می‌کند و ما ناچار به تمکین هستیم یا در برابر افغانستان، جز راه انداختن این نمایش کاری از دستمان برنمی‌آید.

دروغ با مجوّز شرعی

هفته‌نامه‌ی پنجره روی جلد شماره‌ی گذشته‌اش عکسی از سیّدعلی خمینی را آورد و درباره‌ی حضور وی در مراسم نه دی وی مطالبی نوشت آن هم پس از تکذیب سایت جماران ( او مجدّدا ًاینجا آنرا نفی کرده است). احتیاج بخش رسانه‌ای حاکمیّت به تأیید یک فرد با نام خمینی به کنار، آن همه گوشه و کنایه به بیت رهبر انقلاب و اینکه فرزند روح‌الله، نصرالله است یا وراثت در اسلام جایی ندارد و غیره که یک‌باره دود شد و به هوا رفت نیز به کنار، این روش پیشتر فقط در کیهان دیده می‌شد- یعنی ساختن دروغ و دامن زدن به آن- امّا متأسّفانه امروزه این دروغهای آگاهانه همه‌جا را فرا گرفته و انذار میرحسین در شب را روز خواندن و روز را شب پنداشتن به وقوع پیوسته است. مشرق یک مصاحبه را منتشر می‌کند و پنجره آنرا تیتر می‌کند آن هم در صورتی که تکذیب شده است. حضور یا عدم حضور سیّدعلی یا هرکس دیگری به خودشان مربوط است، دروغگویی و اصرار بر آن است که به همه‌ی ما مربوط است.
این روزها درباره‌ی مقایسه‌ی سخنان نادران و توکّلی با احمدی نژاد هم مطالبی دیدم که افراد بنا به انصاف و وجدان خود به آن واکنش نشان دادند، خود مبحث اتّهام که واضح است باید در محکمه و با ارائه‌ی اسناد و مدارک باشد، از سوی هرکس و درباره‌ی هرکس، خواه نادران و توکّلی باشند و خواه احمدی‌نژاد، امّا اینجا سه نکته هست که سوّمینش به ایمای امروز مربوط است. اوّل اینکه نادران و توکّلی نماینده‌اند و نماینده کارش بررسی اوضاع دولت است و آن برنامه هم قرار بود درباره‌ی همین موضوع مفاسد اقتصادی باشد، امّا فساد هاشمی و ناطق نوری ربطی به نامزدهای انتخاباتی نداشت و احمدی‌نژاد می‌باید در صورت رسیدن به فساد آنان، آن را از طریق قانونی و دادگاه پی‌گیری کند و زدن آن حرفهای سربسته نفیاً یا اثباتاً ربطی به کروبی و موسوی و رضایی نداشت و فقط به قصد افشاگری و عوام‌فریبی ارائه شد این یک. دوّم اینکه شکایت نمایندگان به دادگاه هم ارائه شده و بنا به گفته‌ی توکّلی سه قاضی هم علیه آن رأی داده‌اند ولی آن نمایشها در حدّ حرف باقی ماند و سوّم این است که در گفتگوها به این اشاره می‌شود که در آن مناظره‌ها دو طرف به هم اتّهام زدند. اینجا دو گام دیگر هست تا به سرچشمه‌ی دستورالعمل خلافگویی برسیم.
یک: آن خروش موسوی علیه احمدی نژاد پس از آن بود که وی در یکی از مناظره ها رقمی را برای تورّم نقطه‌ای اردیبشهت ارائه کرد که اطّلاعیّه بانک مرکزی خلاف آن را می‌گفت (اینجا)، اشتباه از هر کس سر می‌زند- گرچه از رئیس دولت ارائه‌ی نادرست نرخ تورّم، زشت و بدتر است- امّا اصرار وی بر اینکه درست می‌گوید، هم پرده از کم‌سوادی او برمی‌داشت و هم اصرار وی بر دروغگویی را آشکار می‌کرد. نادرست بودن تورّم نقطه‌ای پانزده درصدی اردیبشهت مطلبی نبود که نیاز به محکمه داشته باشد و با ارجاع به سایت بانک مرکزی واضح می‌شد.
دوّم این بود که رهبر در آن خطبه‌ی تاریخی گفت که هر دو طرف به هم اتّهام زدند، اتّهام احمدی‌نژاد به افرادی خارج از جلسات مناظره بود ولی اتّهام دروغگویی به خود او، ثانیاً حرف موسوی با مدرک ثابت می‌شد (تصویر) ولی حرف احمدی‌نژاد نیاز به ارجاع به دادگاه داشت ثالثاً بی‌طرفی رهبری، نمایشی بیش نبود او در خطبه‌های نماز جمعه هر دو طرف را مقصّر دانست ولی در خلوت (پایان صفحه) گفت که دلش از اتّهام‌زدن به احمدی‌نژاد به درد آمده است ( نه از هر دو طرف!) این ظاهر و باطن متفاوت خود خلافی دیگر است که ما را به سرچشمه‌ی دروغ دستوری می‌رساند.( حکایت تفاوت ظاهر و باطن وی مانند ویژگیهای دیگرش نیاز به بررسی جداگانه دارد)

دستورالعمل دروغ دستوری از دید من این گفتار است که رهبر نظام پس از قتلهای زنجیره‌ای در نماز جمعه بیان کرد. اینجا «باور فرد» محور است و واقعیّت تابع. قاعدتاً این اشتباه فاحش در ملأ عام نباید از وی سرمی‌زد ولی بحرانی بودن شرایط انسانها را به اشتباه وامی‌دارد. او اینجا می‌گوید که به وزارت اطّلاعات گفته است که تحقیقات را طوری پیش برد که معلوم شود دست دشمن در کار بوده است حال آنکه وی باید منتظرشود که آنها کار حرفه‌ای خود را بکنند که آیا جدال جناحی بوده یا اشتباه محاسباتی یا عدّه‌ای که با قتل عام روشنفکران می‌خواستند فضای کشور را پاک کنند یا نفوذ بیگانه یا بسیار احتمالات دیگر. این حصول نتیجه جز با یک کار دقیق اطّلاعاتی به دست نمی‌آید. رهبر به جای اینکه منتظر کار آنان باشد می‌گوید به آنان گفتم باید «به نتیجه‌ای که من می‌گویم برسید» و این همان دستورالعمل پوشاندن حقیت و دروغ دستوریست.

تهمت و دروغ دستوری فتوایی، دو منشأ دارد، یکی همان حدیث معروف «فباهتوهم» است که افراد زیادی درباره‌ی آن بارها نوشته‌اند (از جمله مرحوم مطهّری) امّا از دید من دروغهای دستوری امروز بیشتر ریشه در حدیثی دارد که جواز دروغگویی در سه جا می‌دهد، تدبیر در جنگ و اصلاح بین مردم و وعده به همسر. دشمن در این حدیث معلوم است که میدان جنگ است (برای بررسی دروغگویی به همسر هم خواندن این نوشتار مفید است) امّا با توجّه به دشمن‌هراسی رهبر نظام که در آن گفتار تاریخی هم مشهود است و جواز دروغ گفتن برای ضربه زدن به دشمنی که نه در میدان جنگ بلکه در جنگ نرم و تهاجم یا شبیخون فرهنگی و در یک کلام «همه‌جا» حضور دارد، به طریق اولی می‌توان برای حذف بازی‌خوردگان دشمنان در داخل کشور نیز دروغ گفت آن هم با مجوّز شرعی و اینگونه است که افراط در «دشمن‌هراسی» و «جواز شرعی دروغگویی» به هم مربوط می‌شوند.
پ.ن: بین دروغ و اشتباه تفاوتی هست که اوّلی آگاهانه و دوّمی ناآگاهانه است. در دو سال اخیر طبیعی است که رسانه‌های سبز به دلیل نداشتن کمترین امکانات بلکه تهدید دائم حکومت برخی اوقات دچار اشتباه شوند که رسانه‌های نظام آنرا در بوق و کرنا کردند ولی تفاوت جایی آشکار می‌شود که بیشتر آنان هرجا اشتباهی دیدند تلاش کردند به آن اذعان کنند و خبر درست را منتشر کنند امّا اینجا حکایت دیگر است. مصاحبه‌های دروغین نه فقط با سیّدعلی خمینی بلکه با پدر میثم عبادی و بسیاری دیگر حاصل یک اشتباه نیست، یک برنامه‌ریزی آگاهانه است که هیچگاه تکذیب نمی‌شود و سکوت در قبال آن، عیار بصیرت این رسانه‌ها را آشکار می‌کند. (این خبر را هم لابد دیده‌اید، خلاصه شده عین ماجرای ملّانصرالدین و نهضت قطعاً ادامه خواهد داشت)
مرتبط:  دروغ دستوری

تحسین اجتهاد، تقبیح نوآوری؛

پارادُکس تلقّی اکثر فقیهان از فقه 
             
۱- مهدی خزعلی چندی پیش در سایتش یک نظرسنجی برگزار کرد که آیا خوانندگانش تقلید فقهی می‌کنند و اگر بله از چه کسی؟ در آن نظرسنجی آیت‌الله صانعی بیشترین رأی را آورد. نه کاری به میزان درستی آن نظرسنجی و قیاس آن با جامعه‌ی ایران دارم نه با اعتقاد یا چگونگی انتخاب مرجع رأی دهندگان، آنچه در این نوشتار منظور است آنجاست که خزعلی رأی مقلّدان صانعی را به شمار نمی‌آورد و با لحنی حق به جانب می‌نویسد:«آیت‌الله صانعی هم از چارچوبهای سنتی خارج شده و فتواهایی دارد که هیچ یک از مراجع نمی‌پذیرند» ایشان به عنوان کسی که متخصّص در علوم اسلامی شمرده نمی‌شود و صدالبتّه به عنوان فرزندان یکی از روحانیان حکومتی جمهوری اسلامی، «خلاف عرف و مشهور فقها بودن» را دلیلی بر عدم صلاحیّت صانعی برای مرجعیّت می‌داند و به همین سادگی او و رأی‌دهندگان به او را کنار می‌گذارد. اوّلاً معلوم نیست ایشان چگونه در زمینه‌ای خارج از تخصّص خود اظهارنظر می‌کند، ثانیاً این نظرسنجی به معنای انتخاب بهترین یا بادانش‌ترین مرجع دینی نبود بلکه انتخاب پرطرفدارترین مرجع بود یعنی معنای دقیق و جامعتر مرجعیّت به عنوان کسی که محلّ رجوع یک قشر از جامعه است ( مانند روشنفکر، هنرمند یا...) که در این مورد خاص، شامل تقلید فقهی مصطلح دینی می‌شود پس در آن نظرسنجی صانعی دارای بیشترین مقلّد است ولو مقلّدانش خلاف ضابطه یا بدون تحقیق یا طبق دیدگاههای سیاسی یا ... به او روی آورده باشند.(اینکه به کسی که - درست یا نادرست- رو به یک عالم دینی آورده باشد بگوییم تو در اصل جزو گروه اوّل هستی و تشخیص تو اعتبار ندارد، مسئولیّتی به دوش نویسنده می‌گذارد که بعید می‌دانم از پس آن برآید) ثالثاً این اشکال پرده از برخی مسائل ریشه‌ای تر هم برمی‌دارد که نشان می‌دهد آنچه در بالاست، صورتی نیز در زیر دارد.
۲- چندی پیش نیز جامعه مدرّسین حوزه قم ( یا گروهی به نام آنان) در اظهارنظری صانعی را فاقد صلاحیّت برای مرجعیّت دانست. گذشته از سیاسی بودن این بیانیّه و اینکه اگر او از طرفداران رهبر نظام بود و همان سخنانی که در ابتدای رهبری وی گفت، اکنون نیز می‌گفت- از دید من- به هیچ عنوان چنین بیانیّه‌ای صادر نمی‌شد بلکه چه بسا از آزادبودن اجتهاد در تشیّع به عنوان وجه تمایز آن با فقه اهل سنّت، نکته‌ها از زبان همین افراد می‌شنیدیم. غرض توجّه به دلیل انتشار این بیانیّه است یعنی همین فتواهای خلاف مشهور ایشان.
۳- آیت‌الله خمینی و مرحوم مطهّری بارها از ناکافی بودن اجتهاد مصطلح در حوزه‌ها نالیدند و خود آیت‌الله خمینی در برخی مسائل معروف مانند موسیقی و شطرنج نظراتی دارد که اگر جایگاه مردمی و اقتدار سیاسی وی نبود با او همان می‌کردند که با صانعی می‌کنند. آقای خمینی در این زمینه هم مانند تمام سخنان دیگرش حرفهای دیگری دارد که جا را برای برداشت متفاوت باز می‌کند مانند تاکید بر فقه جواهری (جواهر الکلام یکی از مهمترین کتابهای فقه امامیّه است) پس برای نقش زمان و مکان در اجتهاد همایشها برگزار می‌شود و مقاله‌ها نوشته می‌شود ولی در اجتهادها هیچ تغییری به وجود نمی‌آید. خیلی بی‌معنی است که بگوییم آیت‌الله خمینی به دنبال فقه کاراتری بود ولی آن فقه کاراتر نباید به فتواهای جدید منجر شود چون خلاف مشهور است و باعث از صلاحیّت افتادن خواهد شد! این سخن یادآور سخن کسانیست که می‌گفتند در اسلام آزادی اندیشه هست ولی آزادی عقیده نیست؛ یعنی به هرچه می‌خواهی بیندیش و درستی یا نادرستی هر اصلی از اصول عقاید را بررسی کن ولی نباید به نتیجه‌ای متفاوت با آنچه مرسوم و رایج است برسی!
۴- آیت‌الله سیستانی گفته است:« متأسفانه در این اواخر دیده شده است که برخی از نوشته‌ها و مکتوبات با استفاده از برخی مبانی غیرصحیح به دنبال‌ حل مسائل فقهی هستند و از اصول مسلم و روایات مسلمه عدول می‌شود» بعید می‌دانم مخاطب ایشان کسانی مانند روشنفکران دینی یا روحانیان عادی باشند، به احتمال قریب به یقین کسانی مانند صانعی را هدف گرفته است که البتّه در اصل مسأله تفاوتی ایجاد نمیشود. ایشان هم توجّه نکردن به روایات مسلّم و اصول مسّلم را که منجر به صدور فتواهای خلاف مشهور، شده دلیل این توصیه خود می‌دانند.
همان سوآل قدیمی را از ایشان می‌توان پرسید که روایات یا اصول مسلّم برای چه کسی؟ اگر همان اصول برای شخص دیگری مسلّم نبود یا چیزی برای او مسلّم بود که برای شما نبود، تکلیف چیست؟ ابوالقاسم خزعلی و مصباح یزدی تعدّد قرائتهای دینی را از بدترین شعارهای شیطانی شمرده‌اند که البتّه حرفهایشان بیشتر راجع به اصول عقاید و کلام است امّا این سخنان نه چندان تازه، دامنه‌ی محدودسازی علمی را به فقه هم می‌کشد، فقهی که شهرت ( روایی، عملی و فتوایی) در آن اهمیّت بسزایی دارد. من در پی سوزاندن خشک و تر با هم نیستم ولی بر خلاف نظرات ژورنالیستی و مکتب‌سازی برای قم و نجف و مشهد و...، بین روحانیان شیعه در مخالفت با هر امر بدیع ( بدعت!) مشابهت تام و تمامی وجود دارد. مخالفت با عرفان و فلسفه و هر نظر شاذ فقهی سابقه‌ای بسیار گسترده در تمام حوزه‌های شیعه دارد که شرحش در این مجمل نمی‌گنجد. شنیدن این سخنان از آیت‌الله سیستانی یادآور مجدّد این موضوع است که فقاهت شیعه بر صیانت از آرای پیشینیان و نوآوری را در مسائل مستحدثه پنداشتن، محدود شده است. ( دیگر سخنان ایشان مانند جبهه گرفتن در برابر سخنانی که از دید ایشان علیه روحانیّت و مرجعیّت است و توصیه به تقریرنویسی (همان جزوه‌نویسی خودمان) را در جلسات درس، بهتر است- چنان که افتد و دانی- درون پرانتز بگذاریم)
تازه این در صورتیست که صانعی بر اساس همین فقه معروف به جواهری نظرش را می‌گوید و نه نوآوری اصولی بدیعی دارد و نه مکتب فقهی تازه‌ای آورده است. با برخی طلّاب فاضل حرف می‌زدم و از معطّل گذاشتن عنصر «عقل» به عنوان یکی از منابع ، تأکید بر روایات (بیشتر به معنای بررسی روات حدیث) و عدم ارائه‌ی آنها به «قرآن» شکوه می‌کردم؛ توگویی نه قرآن در سازوکار فقاهت ما وجود دارد نه به عقل به معنای یکی از منابع رجوع می‌شود. گفتند آرای صانعی چنین و چنان است گفتم مثلاً اینکه در ربای عرفی، گیرنده‌ی سود از لحاظ مالی قویتر است، آیا دلیل تفاوت آن با نظام بانکی نیست که گیرنده نه تنها از دهنده‌ی سود ضعیف‌تر است بلکه با احتساب تورّم علیرغم دریافت سود سالانه ضعیفتر هم می‌شود؟ گفتند که اگر اینطور است باید در تمام احکام تجدیدنظر کرد و من هم گفتم اگر حق است چرا نه؟ یکی در آمد که البتّه آقای مکارم شیرازی در بررسی مسائل مستحدثه گفته‌اند که شاید ملاک حرمت ربا قویترشدن قوی و ضعیفتر شدن ضعیف باشد و این را به عنوان یک «احتمال» مطرح کرده‌اند.  اینجاست که می‌فهمیم مطهّری وقتی می‌گوید به فقیه شجاع احتیاج داریم یعنی چه.
سخن بسیار است امّا در گذشته کسانی مانند عبدالکریم سروش با مرحوم منتظری وارد مکاتبه شدند و کاستیهای فقه رایج را با وی طرح کردند، الآن باید چنین برنامه‌ای با امثال صانعی ادامه یابد. متأسّفانه امروز همه چیز رنگ سیاست به خود گرفته است و حتّی ممکن است برخی از همین مطلب چنین برداشتی کنند امّا نمی‌توان به انتظار اوضاع جامعه نشست؛ شاید یکی از مقدّمات تغییر، همین به رسمیّت شناختن احتیاج به برداشتهای متفاوت- حتّی خلاف میل و نظر ما- باشد. اگر مجالی بود در این باره بیشتر خواهم نوشت.

سالگرد ایماگری

یازدهم دی ماه امسال، چهارسال از ایماگری عیّار گذشت؛ دوسال که قرار بود مشق و آزمون و سربازی باشد و دو سال هم اوضاع و احوال ویژه‌ی اجتماعی می‌طلبید. دستاوردها نیز در زمینه‌های گوناگون اندک یا زیاد بوده است؛ بخشی مطابق انتظار و بخشی هم خلاف آن. جای هیچ گله و شکایتی هم نیست. بیش از این در فضای مجازی کاری ندارم؛ این را به عنوان یادآوری به خود می‌گویم که حرفی که باید زده می‌شد، زده شده و تجربه‌ای که باید، اندوخته. از این پس اضافه بر آنچه امتحان یا وظیفه می‌دانستم هستم.
تنهایی، تقدیر بشر است و چه خوشبخت است کسی که هرچه زودتر و یک بار برای همیشه این را بداند و بپذیرد؛ همراهی همراهان را پاس بدارد ولی جدّی نگیرد و در مجال تنگ بین آغاز و انجام، اگر قرار به ورود به فضای اجتماع است و یادگار درخوری نیز دارد، در مناسبترین زمان به بهترین و موجزترین شکل بر دیوار تاریخ بنویسد و بگذرد و راه را برای نوآمدگان بازبگذارد.
ایمایان و ایماگر را خود ساختم- با الهام از اشارات بوعلی- تا کم و گزیده بگویم ولی کمتر از یک‌سال است که «ایماگر»
به عنوان برابرنهاده‌ای برای بازیگر نمایش پانتومیم به وب فارسی راه یافته است. اینطور، بعدها وقتی اثری از عیّار در وب نبود، ایماخوانان با دیدن یک نمایش ایمایی یا متنی که پیرامون آن باشد، ذکر خیری هم از او می‌کنند. 

دوپهلونویسی؛ اصلی اساسی در قانون اساسی

               
صراحت تکلیف همه‌ چیز را روشن می‌کند. با گفتار صریح یا موافقیم یا مخالف؛ امّا دو پهلو بودن یک متن، فاتحه‌ی هر توافقی بر سر معنای آن را می‌خواند چون هرکس از ظنّ خود یارش می‌شود. برای مثال یک متن دوپهلو را کسی که قدرت در دست اوست می‌تواند- به سود خود- یک‌جور تفسیر کند و کسی که قدرت ندارد یک‌جور. «جمهوری اسلامی» هم‌اکنون یک عبارت دوپهلوست چون جمهور در حکومت فعلی و قانون اساسی حاکم تابع یک‌نفر هستند و رأی آنان به یک نفر الزاماً باید از سوی او تنفیذ شود پس حکومت اسلامی نام مناسبتری برای آن است ولی چرا باید نامی برگزید که برای کسانی که فریاد زده‌اند «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» دافعه داشته باشد؟ پس می‌توان یک جور نوشت و جور دیگر خواند.
وقتی دعوا بر سر حقّ زنان برای رئیس‌جمهورشدن بالا گرفت، آنرا در قانون اساسی «رجال» نوشتند تا هم واژه‌ی «مرد» نیاید وهم دو تفسیر متفاوت ممکن باشد ولی تنها یکی از آن دو تفسیر محقّق شود. نمونه‌ی دیگر نظارت شورای نگهبان بر انتخابات است که با تفسیری غریب، «استصوابی» شد و تا غربال‌کردن نامزدها و ردکردن وزرا و نمایندگان سابق با اندک تمایلی به انتقاد و مخالف‌خوانی پیش رفت و عملاً به دست‌چین کردن نامزدان از سوی شورای نگهبان انجامید و از این دست مثالها زیاد است که شورای نگهبان با حقّ تفسیر قانون اساسی می‌تواند با قانون اساسی هرکاری کند و کسی هم جلودارش نیست.
در ادامه‌ی بحث یارانه‌ها که حقّ مردم است یا هدیه‌ی نظام، «مجمع دیوانگان» این یادداشت را نوشته و آورده که در پیش‌نویس قانون اساسی این منابع طبیعی، اموال عمومی خوانده شده بود ولی در قانون اساسی فعلی «در اختیار حکومت اسلامی» دانسته شده است و نتیجه گرفته که در قانون اساسی منابع طبیعی اموال حاکمان اسلامیست؛ امّا « در اختیار» هم از آن عبارات دوپهلوست، هم به معنای در تملّک داشتن یک چیز است هم به معنای اجازه‌ی استفاده و تصرّف داشتن. اتوموبیل یک اداره «در اختیار» راننده‌ی آن اداره هست ولی «متعلّق» به او نیست، بنابراین حقّ استفاده‌ی شخصی ندارد. حتّی در پیش‌نویس قانون اساسی هم منابع طبیعی، «در اختیار حاکمیّت» است که حاکمان (یا همان نمایندگان مردم) از سوی آنان، برای آن تصمیم بگیرند. قانونگذاران با دوپهلونویسی ابتدا تصریح به تعلّق داشتن این اموال را به مردم- در پیش‌نویس قانون اساسی- حذف کردند و عبارت دوپهلویی به جایش گذاشتند تا امروز رهبر آنرا«هدیه‌ی نظام» بداند. دوپهلوگویی نه تنها اصلی اساسی در قانون اساسی بلکه در فرهنگ، سیاست و فرهنگ سیاسی امروز ماست.

مراجع تقلید و سیاست روز -۳

۵- تمایل افراد به استقلال هرچه بیشتر از نهاد مرجعیّت، نشانه‌ی خوبیست یا نه؟ برای بررسی این پرسش، نگاهی به فیلم «به همین سادگی» آخرین ساخته‌ی رضا میرکریمی می‌اندازم.
طاهره زن خانه‌داریست که به نظر می‌رسد فردیّت خویش را زیر فشار بار مادر بودن، فشار تفاوت نسلها بین خود و فرزندانش، ایفای نقش همسایه، مشاور، دوست، همجنس یا همسر بودن دارد از دست می‌دهد و کلاسهای نقّاشی و شعر و بدنسازی، تلاشهای ناکامی برای بازیابی آن هستند. بیشتر آنچه در مورد فیلم خواندیم بر همین محور دور می‌زند ولی نقطه‌ی کانونی فیلم شاید جای دیگری باشد. او برای تصمیمی (احتمالاً ترک خانه) به جایی زنگ می‌زند و استخاره می‌خواهد، پس از یکی دو بار وصل شدن شماره، به او می‌گویند که حاج‌آقا فقط در فلان ساعت جواب استخاره می‌دهند و در پاسخ به اصرار وی ارتباط را قطع می‌کنند و این موضوع یک بار دیگر هم اتّفاق می‌افتد و عاقبت استخاره‌ای گرفته نمی‌شود. در پایان فیلم بهجت خانم وی را به طبقه‌ی بالا می‌برد و برای مسأله‌ای قرآن را به دستش می‌دهد و از وی می‌خواهد استخاره کند چون از او بهتر را سراغ نداشته است. طاهره ناباورانه قرآن را می‌گیرد و باز می‌کند و «به همین سادگی» راز بی‌قراری خود را درمی‌یابد. او برای شنیدن صدای خدا به دو سه واسطه رو کرده بود که فقط در ساعت مشخّصی جواب می‌دهند در حالیکه مقصود وی جایی در همین نزدیکی بود و او نمی‌دید تا اینکه بهجت خانم واسطه‌ای برای نشان دادن بی‌واسطگی رابطه‌ی او و خدا شد. طاهره در جواب وی که می‌پرسد (در قرآن) چی نوشته؟ می‌گوید: چیزای خوب. استخاره را بیشتر از ریشه‌ی اختیار یعنی انتخاب بین خوب و بد می‌دانند حال آنکه استخاره یعنی طلب خیر واین هیچ بدی در پی ندارد. استخاره در صورت اوّل یک‌جور نگاه ابزاری به کلام خداست؛ برای آن به سراغ قرآن نرفته‌ای تا با او حرف بزنی، به سراغ خدا رفته‌ای تا انتخاب کنی و اگر این دوراهی نبود، تو نیز نمی‌رفتی. امّا استخاره در حالت دوّم یعنی همان با توکّل زانوی اشتر بستن، عقل و انتخاب به جای خود، از خدا طلب خیرکردن ( برای اتّخاذ تصمیم یا برای یاری جهت اجرای تصمیمی که پیشتر گرفته‌شده) به جای خود. در این حالت عقل و دین دو خطّ موازی و یاریگر هم هستند نه جایگزین هم، به خلاف حالت اوّل. طاهره هم واسطه‌ها ( تلفن، منشی، حاج‌آقا) را حذف می‌کند و هم نگاه ابزاری به قرآن را کنار می‌گذارد. پس بی‌آنکه برای خود استخاره کند (چون دیگر نیازی ندارد) به خانه برمی‌گردد و حالا همه‌چیز عوض شده است. حلقه‌ی مفقوده‌ زندگی او، درک امکان بی‌واسطگی رابطه‌اش با خدا بود که حالا فردیّت گمشده‌اش را هم می‌تواند با آن به دست بیاورد و در کنارش نقشهای خانوادگی و اجتماعیش را نیز ایفا کند و در اوّلین تغییر پس از این کشف نیمه‌شبانه به ندای همسرش «جانم» می‌گوید و فیلم به سرانجام می‌رسد.
این فیلم به نوعی هم مکمّل «زیر نور ماه» است هم مکمّل «خیلی دور، خیلی نزدیک». در فیلم اوّل طلبه می‌فهمد وقتی لیاقت پوشیدن لباس روحانیّت را دارد که دریابد آن دختر خیابانی به حال خود رهاشده، در حقیقت«خواهرش» است. آنجا دعوت روحانیّت به نزدیک شدن به مردم بود و اینجا دعوت مردم به استقلال هرچه بیشتر از حاج‌آقاهایی که شاید نقشی بیش از آنچه باید و شاید به عهده گرفته‌اند. در فیلم سوّم امّا این تغییر غایب است یعنی وقتی معلوم می‌شود کسی که به کمک نیاز دارد پدر است نه پسر، کیفیّت زندگی اصل است نه کمّیّت آن، اختلاف نظرگاه است که انسان را مؤمن و گبر و یهود می‌کند و چه بسا جوانی که در آستانه‌ی پایان زندگی خود است، باید دست یاری به سوی پدری دراز کند که عمری را بدون جستجوی معنی گذرانده است ولی فیلم ادامه نمی‌یابد تا ببینیم آقای دکتر در دیدگاهی که در گفتگوی با خانم دکتر جوان ارائه می‌کند تغییر می‌دهد یا نه که البتّه درست است چون ممکن بود فیلم بسیار شعاری شود. طاهره امّا اینجا در یکی دو دقیقه‌ی پایان فیلم شروع به پوست‌اندازی فکری می‌کند.
در یکی از روزنامه‌های دوره‌ی خاتمی، نوشته‌ای کوتاه به گمانم به قلم نظام‌الدین قهْاری خواندم که یکی از موانع رشد فکری جامعه‌ی شیعی مفهوم «تقلید» است. ابتدا نپسندیدم ولی بعد با تأمّل بیشتر دیدم که ارائه‌ی نادرست این موضوع چقدر می‌تواند مضر باشد. وقتی بدون تأکید بر آزادی انتخاب و نظارت مکلّف، او به طرف تقلید رانده شود، آیا جایی برای نظر شخصی او باقی می‌ماند؟ آیا یکی از دلایل اجتهادی نبودن اصول عقاید در میان ما همین نیست؟ وقتی کسی مرجع شد، خیلی سخت است که دختر یا پسر نوجوان را واداشت که در عقایدی که آن مرجع، مظهر آن است چون و چرا کند. نوری‌زاد هم این اوخر چیزهایی گفت قریب به این معنا که چه خوب است مردم بتوانند در درک احکام دین روی پای خود بایستند و البتّه این اصلاً بد نیست و تقلید هم در صورتیست که فرد نتواند خود به تخصّص در رشته‌ای خاص برسد.
به بیان دیگر فقها در طول تاریخ به دلیل پایین بودن سطح سواد مردم، باری بیش از آنچه فقه بر دوش آنان گذاشته است، بر دوش گرفتند تا جایی که ارائه‌ی شبه‌تقلیدی معارف به مردم و تصمیم‌گیری برای امور اجتماعی و سیاسی را نیز شامل شد و حالا شاید بهتر باشد که این بار را سبک‌تر کنند. جامعه‌ی ما بیش از آنکه به کسیکه بخواهد از زیر باری شانه خالی کند شبیه باشد به کسی شبیه است که تا به حال نیاز به کمک بیشتری برای روی پای خود ایستادن داشت ولی اکنون می‌خواهد مستقل‌تر شود و این نه تنها بد نیست که خیلی هم خوبست. پس ارائه‌ی درست و تعریف شده‌ی مسئله‌ی رجوع به متخصّص به علاوه‌ی بازگذاشتن امکان تحقیق و بررسی دائم احکام و تصمیم‌های نهاد روحانیّت و تشویق استقلال مردم در امور عبادی و عقیدتی، راهکاری برای نگه داشتن شعله‌ی تدیّن در آینده خواهد بود. روحانیّتی که در امور اجتماعی مرشد بود حالا نقش مشاور را بازی می‌کند.
۶-  این نکته را خیلی کوتاه می‌گویم و بحث را تمام می‌کنم. وضع امروز با دیروز ( زمان شاه) یکی نیست. دیروز هر جرمی که واقع می‌شد برای دفاع از وطن یا شاهنشاه یا چیزی مانند آن عنوان می‌شود ولی حالا به نام اسلام است. روحانیّت در طول تاریخ محافظه‌کار بوده و بی‌گدار به آب نمی‌زده است و کسانی مانند آیت‌الله خمینی واقعاً نادر بوده‌اند امّا سکوت در برابر اتّفاقات فعلی خصوصاً نابسامانیهای قوّه‌ی قضا، جای هیچ دفاعی را در برابر دادگاه تاریخ برای مراجع نخواهد گذاشت چون امروز هرچه بشود به پای آنان نوشته خواهد شد و کسی که خاموشی گزیند با سکوت خود به ادامه‌ی وضع موجود یاری کرده است.
Real Time Web Analytics