ايمان يا بي‌ايماني -1


           
ابتکار جالب روزنامه‌ی لا کوره‌را دلا سرا در ایجاد گفت‌وگو بین یک خداباور و یک خداناباور نتیجه‌ای بیش از آنچه از ابتدا پیش بینی می‌شد داد. اینکه هردو بحث را پذیرفتند یک طرف، روال جالب بحث که فارغ از ناسزا و تکفیر دونفر پیش رفت و پافشاری آنها بر اصول مشترک ِهم، خاطره‌ای به‌یادماندنی را رقم زد. معروف بودن هردو مزید بر علّت شد که بحث- که به شکل نامه‌نگاری بود- در طول زمان برگزاری، باعث واکنش خوانندگان و دیگر شخصیّت‌های دینی و لائیک به این جریان شود و بلافاصله کتاب ِهشت نامه‌ی ردوبدل شده به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شد.
یک طرف اومبرتو اکو(1932) داستان نویس و خالق رمان راز گل سرخ و استاد نشانه‌شناسی است. او تا بیست‌ودو سالگی مؤمنی کاتولیک بود که پس از آن از ایمان خود دست کشید گرچه تاکنون با نوعی حسرت از آن یاد می‌کند و البتّه این آگاهی از معلومات دینی به وضوح در آثارش و همین نامه‌ها مشخّص است. او پایان‌نامه‌اش را هم درباره‌ی زیبایی‌شناسی از دید توماس آکویناس بزرگترین فیلسوف دوران مدرسی نوشت که هم‌اکنون افکارش،‌ اندیشه‌ی رسمی کلیسای کاتولیک است. آن چنان که می‌بینید این سابقه به او اجازه می‌دهد که به گفت‌وگویی سالم با یک مؤمن وارد شود و گرنه لائیکی که مسلّط بر آثار دینی نیست از چه می‌تواند بپرسد یا بر چه موضع وفاقی می‌تواند تکیه کند؟
نفر دوّم کاردینال کارلو ماریا مارتینی(۱۹۲۷) است. او که در سال۱۹۷۹ توسّط ژان پل دوّم فقید به کاردینالی ارتقا یافته بود، پس از درگذشت پاپ از گزینه‌های احتمالی پاپ شدن به شمار می‌رفت. نوع نگرش او به مسأله‌ی ایمان و اینکه او انسانها را به مؤمن یا بی‌ایمان تقسم نمی‌کند بسیار جالب است. او عقیده دارد که همه این دو وجه را در خود دارند؛ مؤمنان در وجود خود جنبه‌هایی از بی‌اعتقادی( با شدّت و ضعف متفاوت) و لاادریان هم در وجود خود طیفهایی از ایمان را نهفته دارند و چه طرز فکر بدیعی! در همین نامه‌نگاریها می‌بینیم که این اندیشه درباره‌ی اکو که بی‌ایمان است تا چه حد درست است. کاردینال مارتینی، هرساله گردهم‌آیی بسیار معروفی در میلان دارد که به نام سخنرانی برای غیرمذهبی‌ها معروف است و به مرحله‌ی عمل درآوردن مفهوم کلیسای باز است. برای این مراسم بلیط فروشی می‌شود و همیشه هم جا کم می‌آید. هر سال موضوعی برای بحث انتخاب می‌شود و بحث‌های پرشوری با نظارت ایشان درمی‌گیرد.
                                                        
پرسش اوّل را اکو محتاطانه با پوزش از اینکه نام او را بدون لقب ذکر می‌کند، آغازمی‌کند و ابتدا گزیده‌ی از عقاید مسیحیان درباره‌ی روزبازپسین ( آخرالزّمان، قیامت،‌ Apocalypse) را می‌آورد. آنچه برای ما شیعیان و یهودیان و دیگر ادیان انتظارمند بسیار آشناست؛ به آیاتی از کتاب مقدّس اشاره می‌کند که وعده‌ی آخرالزّمان را هزار سال پس از عیسای مسیح داده‌است و اینکه با محقّق نشدن آن، آبای کلیسا آیات مزبور را چنین تأویل کردند که روزهای خداوند با روزهای انسانی تفاوت دارد . اکو تسلّط خود را در مباحث الهیّاتی به رخ می‌کشد و خود پاسخ خود را می‌دهد که همان توجیهات کلیساست. ولی در یک چرخش غیر منتظره سؤالی را مطرح می‌کند. غیرمنتظره از دو جهت: هم اینکه دیگر از موضع یک لائیک بحث نمی‌کند بلکه از موضع انسان‌دوستی که از انسان‌دوست دیگر برای معضلات بشری مشورت می‌خواهد حرف می‌زند وهم اینکه اذعان می‌کند که حتی یک لاادری هم به اینکه تاریخ مسیر معیّنی داشته باشد احتیاج دارد تا معنایی برای زندگی خود بیابد. او با لازم دانستن جهت‌دار بودن تاریخ می‌پرسد: آیا می‌توان تصوّری از آینده- حتّی بدون حضور خدا- داشت که امیددهنده باشد تا هم مذهبی‌ها و هم غیرمذهبی‌ها بتوانند در آن شریک باشند و خطا و صواب گذشته‌ی خود را تحلیل کنند؟ چون در غیر این صورت از بطالتی مهیب سردرمی‌آوریم که همانا از سر ِرخوت خود را به روزمرّگی بی‌هدف و غوغای رسانه‌ها سپردن است.
مارتینی در جواب می‌پذیرد که برداشت نمادین از آخرالزّمان جای معنای صریح آیات را گرفته و می‌گوید که آینده‌ی تاریخ سه مشخّصه دارد، یکی اینکه معنادار است دوّم اینکه امری ریاضی و صرفاً برای محاسبه نیست بلکه روزنه‌ای به رهایی است و سوّم اینکه در پناه آن نمی‌توان اعمال امروز را توجیه کرد. سپس با اعجاب از کسانی که زندگی خود را وقف تلاش در راه آرمانهایشان کردند بی آنکه ایمانی داشته باشند یاد می‌کند ولی تصوّر پایان در آینده را برای امید الزامی نمی‌یابد. در حقیقت مارتینی جزئی از تاریخ را که زمان حال باشد برای اینکه معیار قضاوت انسان درباره‌ی اعمالش باشد کافی می‌داند.
در این گفت‌گو اکو به تعبیری دست دوستی دراز می‌کند چون از خدا و معجزه و عیسا و امورغیرقابل‌‌ ِباور دین مسیحیّت نمی‌پرسد و اصلاً به عنوان مؤمن از کاردینال سؤالی نمی‌کند بلکه گویی بحث بین دو فیلسوف است و کاردینال هم از بی‌دینانی که در راه آرمانهایشان مبارزه کردند به نیکی یاد می‌کند و در کمال تعجّب در حالیکه اکو به عنوان فردی غیرمذهبی امتیازی به او می‌دهد و می‌گوید که حتّی من هم دوست دارم تصوّری از پایان داشته باشم و قاعدتاً کاردینال باید بسیار خوشحال شود، ولی مارتینی این تصوّر را- که آموزه‌ای دینی است- نه تنها لازم نمی‌داند، بلکه درپرده به مضرّات و پی‌آمدهای آن نزد عوام اشاره می‌کند و می‌گوید که بهتر است تکلیف خود را با خوبی و بدی همینجا مشخص کنیم، قیامتی باشد یا نباشد.
آنچنان که می‌بینید گفت‌وگوی دو طرف به شطرنجی پیچیده شبیه است که هرکدام با احتیاط مهره‌های خود را حرکت می‌دهند، گاهی آگاهانه امتیاز می‌دهند و گاهی از بردی سریع و آسان اجتناب می‌کنند. چون جریان جدّی است؛ فرض کنید کاردینال مغلوب اکو شود، چه پیامدی خواهد داشت؟ یا به عکس. البته این وضع همینطور نخواهد ماند و اکو در نامه‌ی بعد به سراغ برخی عقاید مسیحیان می‌رود که فردا به آن خواهم پرداخت.

فتوا علیه سانسور


           
۱. اوّلین مصاحبه با یک بررس ( سانسورچی) وزارت ارشاد داغ دل ما را تازه کرد. آنچنان که پیشتر - برخی را با استناد به گفته‌ها و شنیده‌ها و برخی را به حدس- نوشتم:
الف. نام و تصویرش را پنهان می‌کند. چرا؟ من اگر بررس باشم و طبق قانون عمل کنم چرا باید ترس از شناخته‌شدن داشته باشم؟ اگر ایرادی هم باشد از قانون است نه من. او این مسأله را با تمثیلی ساده حل می‌کند که مصحّح ورقه‌ها را هم نمی‌شناسند. اوّل اینکه او خود را مانند معلّمی که بالای سرشاگردانش است می‌بیند، حالا شاگردان چه کسانی هستند؟ نویسندگان و اندیشمندان برجسته‌ی کشور! دوّم اینکه مصحّح هم اینطور نیست که معلوم نباشد و معمولاً خود معلّم است مگر امتحانات گسترده. سوّم اینکه با « مثلاً» نمی‌توان کار خود را توجیه کرد، اگر به مثال باشد من می‌گویم مثل یک قاضی که شناخته شده است. گرچه خودش در مثال متفاوت دیگری خودش را شبیه ارزیاب مالیاتی که به شما مراجعه می‌کند، می‌داند!
ب. قدرت تمکین می‌خواهد، پس هرنام و سابقه‌ای داشته باشی کافی است بگویی: در خدمتم؛ همه چیز حل است. زندانیانی که به اوین می‌رفتند می‌گفتند که عمده تلاش بازجویان این بود که بگویی شکر خوردم. به سابقه‌اش نگاه کنید هم در نظام پهلوی بررس بوده هم در جمهوری اسلامی. نیازی به گفتن نیست که بررس کتاب مانند کارمند یا معلّمی ساده نیست که بتواند در نظامهای متفاوت کار کند. او با این کار سرسپردگی خود را به آن نظام اعلام می‌کند. کسی که زمانی از منویّات اعلیحضرت همایونی حراست می‌کرده چگونه پاسدار ارزشهای نظامی اسلامی شده است؟
پ. ادعای تبعیّت از قانون دارد. بازهم مثال می‌زند آن هم چه مثالی: شورای نگهبان. به نظرم خوب مثالی است. شورای نگهبان به عنوان بزرگترین نمونه‌ی تفسیر به رأی ِقانون، قانون ساده‌ی انتخابات را تبدیل به هزارتوی پیچ‌درپیچی کرده و خود را از یک شورا به نهادی تأثیرگذار در سرنوشت کشور بدل کرده‌است. بررسان کتاب هم، نام ِبخشنامه‌های دلبخواهی مقامات بالا را قانون گذاشته‌اند و با هنرمندی خود می‌گویند و خود می‌خندند.
ت. تنها توجیه می‌کند، با تناقض‌گویی و اگر لازم باشی دروغ. می‌گوید درحوزه‌های فوق تخصّصی تنها کتابهای دینی و تاریخی و سیاسی را بررسی می‌کنیم، پس کتابهای ادبی و حوزه‌ی اندیشه که بیشترین صدمه را ازین بابت خورده‌اند چه؟ کتابی مربوط  به اوضاع ژئوفیزیک پلیت‌های اطراف کوه دماوند در دو ساعت مجوّز می‌گیرد. دو ساعت!؟ در دوساعت یک خوره‌ی کتاب- اگر قرار به مرور باشد- تمام کتاب را به راحتی ورق می‌زند. اگر این سهل‌‌ترین نوع مجوّز دادن است، پس سختهایش چطور است؟
                           
۲. سانسور انواع زیادی دارد که تنها یک گونه‌اش آنچه نوشتم بود. سانسور علمی انتشارات و مراکز پژوهشی از دیگر انواع آن است. در جریان پروژه‌ای در باب یکی از موضوعات کلامی بودم که پژوهشگری با یکی از آرای مرحوم مطّهری با کمال احتیاط و ادب مخالفت کرد و دلایل خود را مفصّل هم آورد. استاد راهنما که گرچه روحانی بود ولی دکترای فلسفه داشت و زبان می‌دانست و مدّتی هم خارج از کشور اقامت داشت و خلاصه به عنوان استادی آزاداندیش شناخته می‌شد، قشقرقی راه انداخت که بیا و ببین. می‌گفت مطهّری ایدئولوگ نظام است و هیچ انتقادی به او -اگر هم درست باشد- به صلاح نیست. آخر سر هم به او گفتند پژوهش خودمان است و پولش را داده‌ایم دوست داریم گوشه‌ی قفسه بگذاریم و چاپ نکنیم، به کسی چه؟ خودسانسوری بدترین نوع سانسور است. سانسورچی به ناخودآگاه نویسنده وارد می‌شود و به او می‌گوید که می‌توانی جور دیگری بنویسی و نویسنده هم بمانی، پس از طرح و شکافتن بسیاری مسائل بی‌آنکه بداند خودداری می‌کند.
۳. پیشتر پیشنهادهایی درباره‌ی این مشکل داده بودم. امروز با اینترنت دیگر مرزی نمی‌توان برای افکار گذاشت ولی می‌دانی و می‌دانم که کتاب چیز دیگری است. این حجم دوست‌داشتنی معصوم که تکّه‌ای از وجوت را در آن به یادگار می‌گذاری را نمی‌توان با انبوهی صفرویک که با یک کلیک محو می‌شوند، تاخت زد. باز هم می‌گویم که تأسیس چند انتشارات در اطراف ایران( افغانستان، عراق،‌آسیای میانه و دوبی) برای نشر کتابهای ارزشمندی که گرفتار سانسور می‌شوند لازم است- با نامهایی که اعتراض به سانسور را برساند- خودشان اگر بازار داشته باشند - که دارند- راهشان را به داخل ایران مثل فیلمهای قاچاق پیدا می‌کنند. اگر هم  شک و شبهه‌ای در حرمت و حلیّت آن باشد مقام عیّاری همین‌جا فتوا به حلیّت بلکه وجوب کفایی این عمل می‌دهد. الیوم تخلّف از این فتوا بأیّ نحو ٍکانَ در حکم محاربه با کلّ مقدّسات است.

مرغ سحر


اگر اقبال عام و خاص را ملاک قضاوت بگیریم، شجریان هم‌اکنون خواننده‌ی ملّی ایران است و تنها تصنیفی که همیشه از او برای اجرا درخواست می‌شود، مرغ سحر است به طوریکه امتناع او از اجرای آن علیرغم خواست مردم در یکی از اجراهای گذشته باعث واکنش‌های تندی شد که شجریان آن شجریان گذشته نیست و ... پس مرغ سحر بی‌تردید یکی از ماندگارترین تصانیف موسیقی ایران است. مانند هر اثر یا شخص معروفی در مورد این اثر هم ابهامهای زیادی وجود دارد. از شیوه‌ی سرودن و انگیزه‌ی آن توسط ملک‌الشّعرای بهار تا اوّلین اجرای آن که آیا قمرالملوک وزیری بوده- که گویا اشتباه است- یا ملوک ضرّابی - که شایع‌تر است- یا خانم ایران‌الدّوله. آهنگساز مرغ سحر مرتضی‌خان نی داوود در دستگاه ماهور است و خوانندگان زیادی آن را اجرا کرده‌اند. ترکیبی از اجرای برخی از خوانندگان آن یعنی: ملوک ضرّابی، گلریز، شجریان، هنگامه اخوان، فرهاد مهراد و شکیلا را اینجا گوش کنید.

پس‌زمینه‌های اقبال عامّه


           
امروز تحلیل است بیشتر به جز اواخر آن که به مطالب از قلم افتاده‌ی دیروز خواهم پرداخت. تحلیل است پس بسیار قابل مناقشه و با اطمینان از اینکه حالا این وبلاگ خوانندگانی جدّی‌تر یافته است، گاه گداری رویه‌ها را می‌کوشم- به زعم خود- بیشتر کنار بزنم. دیروز گفتم که از استقبال بیشتر مردم تعجّب کردم ولی انتظار بیشتری از خواص داشتم که برآورده نشد. به نظر من دستکم سه عامل در این ترجیح دخیل‌اند.
۱. نو و کهنه. مهمترین دلیل پشتیبانی نظری من از این مجموعه و مجموعه‌های او یک فرشته بود و یکی دو مجموعه‌ی پارسال که به شکلی ابتدایی در پی راه‌یابی به بطن مفاهیمی نو هستند،‌ بدعت آنها بود. بدیع و نو بودن صفت هر آفرینشی است، گل در جهان زیاد است ولی هر گلی نو که در جهان روید شاید که به عشقش هزاردستان شد. دوسه‌بار تا به حال این نقل قول خانم ایندیرا گاندی را که خیلی دوست دارم تکرار کرده‌ام: برای رسیدن به جاهایی که ندیده‌ایم باید راههایی را پیمود که تا کنون نرفته‌ایم. چاره‌ای نیست ، فرهنگی جدید که ادّعا دارد حرفهایی برای طرح دارد آمده و برای اثبات ادّعای خود باید با نهایت احتیاط دست به آزمون و خطا بزند. هر افتی، خیزی هم خواهد داشت. من جبهه‌گیری مقابل امثال این داستانها را با ترس ما از هرگونه نوجویی بی‌ربط نمی‌دانم. جامعه‌ای که دانشگاهی لَخت و ساکن دارد و پیران در خشت خام آن می‌بینند که جوانان در آینه و معنای علم در آن بسیاردانی است و خاطره و خاطره‌بازی و نوستالژی متاعی پرطرفدار است، باید هم از نو بهراسد. این جامعه‌ی نخبه‌کش هر نخبه‌ای را نکشت بلکه آن نخبگانی را هدف گرفت که جهان ساکن و راکدی که به آن معتاد بود را می‌خواستند زیرورو کنند. در پاسخ تلاش برای تغییر خود در جامعه چند بار به کنایه شعر: بیا تا گل برافشانیم و... را شنیده باشم خوب است؟ به نظرم هر نوجویی نیز ازین پس خود را باید آماده‌ی آماج مخالفت‌ها کند.    
۲ملموس و مثالی( یا مادّی و مجرّد، حاضر و غایب) پس از نوشتن بوف کور و جایگاهی که در ادب و اندیشه‌ی معاصر یافت، اینکه مهمترین دغدغه‌ی فکر ایرانی دغدغه‌ی ملموس و مثالی است، قبول عام یافت. تمدّن امروز که از فردا و آخرت و بهشت و دوزخ بریده، با مایه‌هایی از اخلاق برخی مکتب‌های لذّت‌خواه یونانی و مکاتب شرقی و البته جهانبینی انسان‌محور نوین، ناکجاآباد خود را همین‌جا و در قارّه‌ی نو بنا کرده است. امروز جایگزین فردا، حال به جای آینده. اما اگر رویکرد به دنیایی دیگر جایگاهی عقلانی داشته باشد، طرح نادرست آن هم به ناکامی در دسترسی به امروز ما انجامیده و هم از فردا مانده‌ایم؛ خسرالدّنیا و الآخره. خواه نام این توجّه به ناموجود، آخرت‌جویی باشد خواه انتظار موعود، نتیجه‌ای جز بی‌عملی نداشته‌است. در این دو سریال یکی با امری زمینی سروکار دارد و قابل فهم و دیگری با موجودی مثالی. یکی به دنبال ایمانی موجود است که به خطر می‌افتد و در پایان هم گویا به سلامت از خطر می‌رهد و دیگری به جست‌وجوی رستگاری نامعلومی است که هرآن توسط شیطانی که هیچگاه از کوشش بازنمی‌ایستد تهدید می‌شود. سریال اوّل تمام شد ولی دوّمی تازه آغاز شده و پژوهان که امتحانی سخت را از سرگذرانده هر آن باید در انتظار شیطانی جدید باشد، ‌با سیمایی نو و ترفندی ابتکاری،‌ کوچک، بزرگ، زن، مرد ، تا دم مرگ. جهان بینی ِدنیای نو آرام آرام به کشور ما وارد می‌شود و بی آنکه ریشه در اینجا داشته باشد در جان و روح مردم ما پیوند می‌خورد. فهم رسیدن یا نرسیدن به هستی بسیار سهل‌الوصول‌تر است تا رستگاری. ایمان فتوحی حیّ‌ و حاضر است که او برای از دست رفتنش نگران است. ولی کدام ایمان؟ عمل به تکالیف؟ او همچنان تا پایان سریال با جزمیّت از درستی کار خود حرف می‌زند: کجا کم گذاشتم؟ من که لقمه‌ی حلال سر سفره آوردم... فتوحی و خالق سریال داستان ایمان و ضلال را بسیار ساده دیده‌اند. مجید محمّدی کتابی دارد که نامش چکیده‌ی این بند است: سر بر آستان قدسی، ‌دل در گرو عرفی.
۳. عشق و عقل. کشور گل و بلبل، کشور شاعران‌است و معدودی فیلسوف که یکی از دربدری جان باخت و دیگری را علناً کشتند و سوّمی را هم به قریه‌ای بدآب و هوا تبعید کردند. فیلسوفانش هماره آماج تهمت بوده‌اند و متّصف به نجاست. آنچنان که اگر فرزند یکی از کوزه‌ای آب بخورد آنرا آب می‌کشند. در عوض اسطوره‌هایی دارد از شاعران بی‌نام و بانام که قدر دیدند و در صدر نشستند. از این دو مجموعه‌ی تلویزیونی یکی حکایت دل است و تقدیر و هردو ظاهراً بدون منطق عقلی؛ دوّمی حکایت عقل است. پیربابا به درستی پژوهان را به استفاده از عقل و فطرت- دانسته‌های بدیهی خود- دعوت می‌کند. پژوهان تا آنجا که واله وشیدای الیاس است رو به پرتگاه می‌رود و از آنجا که شروع به پرسش می‌کند و می‌گوید نمی‌توانم قبول کنم، ‌به سوی نور و امید. بشر در زندگی خود یک مستمسک بیشتر ندارد: عقل. اگر درست رفت که فبها و اگر اشتباه کرد، معذور است، چون تلاش کرده و نتوانسته. اشکال از جایی شروع می‌شود که ما به عقل پشت می‌کنیم و چیزی را بر اساسی غیرعقلی- ارث، طبیعت، عرف، لذّت،‌...- می‌پذیریم. تفکّر عقلی یا فلسفی یا هرچه نامش نهید میان ما بیگانه است و حتی به تعبیر تندتر می‌گویم که ما از عقل می‌گریزیم. چون از نظرش در مورد درستی یا نادرستی آنچه کرده‌ایم بیم داریم. فرار از مدرسه نام کتابی است در وصف غزّالی و فرار از فلسفه نام کتابی است از خرّمشاهی در وصف خود. متأسّفانه این فرهنگ فرار از تعقّل عجیب بین ما طرفدار دارد و فیلمسازان و داستان پردازان آینده هم خیالشان تخت، اگر به دنبال اقبال عام هستند می‌توانند به دنبال عشقهایی ازین دست باشند که هم نان دارد و هم نام.
تکمیل: دیروز یکی دو نکته از نقدم بر نوشته‌ی دانش ناتمام ماند. اول اینکه ایشان در وصف شیطان و برخی موجودات مثالی نوشته که اگر بخواهند می‌توانند قالب جسمانی نیز بیابند که قطعاً اشتباه بلکه تشویش اذهان است! موجودات مثالی متعلّق به عالمی دیگرند و امکان رؤیت آنها طبق قواعد منحصر به کسانی است که به نحوی مجاز یا غیرمجاز به آن عالم وارد شوند. مجاز مثل عارفان که در سیر تکامل خود از جهان جسمی فراتر می‌روند و غیرمجاز مانند کسانی که به دنبال شیوه‌های نادرست احضار و تماس با آنها هستند که به شدت نهی شده است. متأسّفانه این نگرش دوّم در مناطق کم‌فرهنگ زیاد دیده می‌شود مانند مناطق جنوب شرق ایران که حکایات مراسم ِزار آن به مدد پژوهش‌های مردم‌شناختی و نوشته‌های ساعدی و فیلمهای تقوایی معروف شده است. نکته‌ی آخر اینکه ایشان در نقد اغما‌‌ء می‌گوید که در فلان سکانس که دکتر پژوهان مشغول صحبت بود در نماهای مختلف حتّی یک لیوان چای در دست یک پرستار با ریزبینی تصویر شده است، این همه دقّت برای چیست؟ به ایشان می‌گویم که فکر کنید که برعکس بود و در یک نما پرستاری را لیوان به دست می‌دیدیم و در نمای دیگر همان زمان او را مشغول کار دیگری، ایراد نمی‌گرفتید که این اشتباهات ناپذیرفتنی است؟ منتقدان مگر نمی‌گویند که سینما یعنی جزئیّات؟ به این نکته تنها از این بابت اشاره کردم که چگونه خوش‌آمد یا بدآمد ما از یک مسأله در قضاوت ما درباره‌ی کوچکترین جزئیّاتش هم تأثیر می‌گذارد. نکات بیشتری هم بود ولی همین دوتا بس است تا هم شرمنده‌ی آقای دانش نشویم و هم پرونده‌ی این بحث را همین‌جا ببندیم.

اغماء یا میوه‌ی ممنوعه


            
این را می‌دانم که اکثر مردم- عامّ و خاص- از سریال میوه‌ی ممنوعه استقبال بسیار بیشتری کردند تا اغماء. نوشته‌ی مهرزاد دانش در آخرین شماره‌ی مجلّه‌ی فیلم انگیزه‌ای شد که چیزی بنویسم تا هم پرونده‌ی این بحث را که در گذشته به این دو مجموعه اشاره‌هایی داشته‌ام ببندم و هم بیندیشم که چرا نظرم با دیگران اینقدر متفاوت است. ابتدا نگاهی می‌کنیم به نوشته‌ی مهرزاد دانش.
اگر بخواهم نوشته‌ی ایشان درباره‌ی میوه‌ی ممنوعه را خلاصه کنم- بی‌اغراق- چنین چیزی می‌شود: من از این سریال خوشم آمده و برایم جذّاب و متقاعد کننده بوده است پس اینکه سریال دارای انبوهی از اشکالات جزئی- واز همه بدتر- پایانی شعاری و خراب است، اهمّیت چندانی ندارد! ابتدا چندتا از این اشکالات را برمی‌شمرد مثل پنهان ماندن جای شایگان از دید پلیس درحالیکه دیگران به آن پی بردند، نوع مواجهه‌ی هستی و زن فتوحی و... سپس می‌گوید که مهم نیست چون ترسیم سرگشتگی فتوحی چنان جذّاب است که آن حواشی به چشمِ- من ِنویسنده- نمی‌آیند، حالا اگر به چشم ما بیایند، چه کنیم؟ دانش مهم‌ترین وجه سریال را تناظر آن با داستاهای شاه لیر و شیخ صنعان می‌داند که محاسبه‌ای ساده و روی کاغذ است، یعنی بی هیچ توش و توان ِآفرینشی هر نویسنده‌ی متوسّطی می‌تواند داستانی فرنگی یا عرفانی را آداپته کند، این آن چیزی نیست که من از خلاقیّت می‌فهمم. از دید او هر شخصیّتی یک ویژگی دارد؛ مثل تسبیح یونس و آب خوردن جلال و... خوب این کم‌ترین انتظاری است که از یک کارگردان باسابقه‌ی تآتر و سینما و تلویزیون باید داشت؛ اگر همین مقدار هم از خالق تله‌موش و شب دهم و مدارصفر درجه نمی‌دیدیم که خیلی زشت می‌شد. حالا اگر دیگر مجموعه‌ها از این دقّت‌ها ندارند آنها بد هستند نه این فوق‌العاده. درباره‌ی فتوحی با بازی نصیریان هم با لحنی اغراق آمیز نوشته جناب دانش. به خاطر حرمت نصیریان چیزی نمی‌گویم و شما را به نوشته‌ی بهزاد عشقی درباره‌ی بازی او که با ایجاز و ادب بیان شده ارجاع می‌دهم. پایان شیخ صنعان اگر نبود این داستان معنایی داشت؟ فرض کنید او در گوشه‌ی خوکدانی ِدختر ترسا می‌مرد، یا دختر ترسا و خود شیخ بازنمی‌گشتند در این صورت چه داستانی، چه عرفانی؟ در این سریال پایان بسیار بد و شعاری است. البته من هم گفته‌های نصیریان درباره‌ی سانسور آن را خوانده‌ام ولی آنچه سانسور شده چند صحنه‌ی رقص‌مانند از نصیریان و نظربازی او با هستی است نه اینکه سریال پایان دیگری داشته و عوض شده باشد. به هرحال از کارگردانی مانند فتحی آن‌چنان که اینجا در اواسط پخش سریال نوشتم بیش ازین انتظار می‌رفت.
مهرزاد دانش نوشته‌اش را در مورد اغماء با تصویری اشتباه از شیطان شروع می‌کند. آن‌چنانکه جاهای دیگر گفته‌ام هنر با واقعیّت تفاوت دارد و در سینما تصویر کردن موجودات غیر مادّی یا همین شیطان از مهر هفتم برگمان یا وکیل مدافع شیطان تا فیلمهای فرمان‌آرا سابقه دارد و منطق هنر منطق واقعیّت نیست. چه کسی بر فرمان آرا خرده گرفت که چرا کیانیان با یک فرشته تصادف کرد یا چرا عزرائیل زنی است که به در خانه‌ی نویسنده‌ای می‌آید تا از او کمی شکر برای قهوه‌اش بگیرد؟ حالا باز هم این ایراد را می‌بینیم که چرا شیطان مجسّم شده، این را هر کسی می‌تواند بگوید به‌جز یک منتقد فیلم‌دیده. ایشان می‌نویسد طبق معارف اسلامی شیطان موجودی مجرّد است( مثل فرشتگان و اجنّه) صرف نظر از اشتباه رایج که جن را اجنّه جمع می‌بندند در حالیکه اجنّه جمع جنین است نه جن، عرض شود که همچنان که پیشتر نوشتم شیطن در عربی به معنای بعد یا دور شداست و هیچ مصداق معیّنی ندارد. آنکه سجده نکرد و از درگاه خداوندی رانده شد ابلیس است که یکی از بی‌شمار مصادیق شیطان است. برای کسانی که اهل جست‌وجو هستند می‌گویم که می‌دانیم و می‌دانید که امثال ابلیس را به بهشت راه نمی‌دهند در حالیکه آدم در بهشت فریب خورد. با مراجعه به قرآن می‌بینیم که هیچ جا در قصّه‌ی اغوای آدم، واژه‌ی ابلیس نیامده بلکه از واژه‌ی شیطان( نفسانیّت خود آدم) استفاده شده است. ایشان می‌گوید که شیطان- که ما آنرا مرادف ابلیس یا یکی از پیروان او می‌گیریم- موجودی مجرّد است پس چرا نمی‌تواند دوجا باشد؟ در جواب عرض می‌شود که غیرمجرّد بودن به معنای این نیست که یکی در آن واحد دو جا باشد بلکه از آنجا که محدود به جسمیّت نیست می‌تواند فاصله‌ها را بدون صرف زمان طی کند. ایشان می‌گوید که قرار دادن قرآن در مقابل شیطان یادآور صلیب و شیطان در فرهنگ مسیحیّت است. اولاً که خوبی و بدی، شیطان و رحمان در همه‌ی ادیان یکی است، ثانیاً آنچه در فیلمهای غربی می‌بینیم این است که خود ِصلیب خاصیت شیطان‌زدایی دارد در حالیکه شیطان این سریال حرفه‌ای‌تر ازین حرفهاست و نماز هم می‌خواند. اگر منظور آخرین صحنه‌ی مواجهه‌ی دکتر پژوهان با شیطان است که دکتر تنها آنرا به دست گرفته و آیه‌ای را تلاوت می‌کند که: هرگاه از جانب شیطان وسوسه‌ای به تو رسید به خدا پناه ببر. آنچه شیطان را از او دور کرد نپذیرفتن پیشنهاد او دربار‌ی عمل نکردن پیربابا بود به علاوه‌ی ذکر خداوند نه کاغذهایی مجلّد به نام قرآن. ایشان می‌گوید که تأثیر شیطان بر انسان وسوسه است در حالیکه شیطان ِسریال تأثیر مادّی هم می‌گذارد و با حضور کنار همسر دکتر پژوهان باعث مرگ او می‌شود. این یک قلم را هر چه به حافظه فشار آوردم به یاد نیاوردم به نظرم ایشان اشتباه کرده باشد و بدبینی ایشان سریال را واجد معایبی کرده که فاقد آن است.
این سریال بیشتر از همه مرا یاد سه داستان انداخت . یکی حکایت برصیصای عابد که سقوط او از توجّه نامشروع او به یک دختر شروع شد و تا سجده‌ی او به شیطان پیش رفت. تمکین پژوهان از شیطان در قبال دریافت ِنیروهایی خاص مرا یاد دکتر فاستوس انداخت و بیش از همه به یاد حکایت یکی از علما در دهه‌های پیش انداخت. او که در بستر مرگ قرار داشت کسی را می‌بیند که به دیدارش می‌آید ولی مژده‌ی ادامه‌ی حیات و اینکه فردی برگزیده است، به او می‌دهد ولی در قبالش از او کارهایی عجیب می‌خواهد مثل اذان در نیمه شب. دهان معترضان را هم با افشای برخی اسرار مگوی آنها می‌بندد و پیش مردم شخصی صاحب کرامات شمرده می‌شود. تا جاییکه یک بار از او خواسته می‌شود که شخصی را از بلندی به پایین پرتاب کند ولی امتناع می‌کند و پس از چند تخلّف دیگر، آن فرد به او می‌گوید که از تو ناامید شده‌ام به سراغ علی محمّد شیرازی خواهم رفت. پس از مدتی دعوی بابیّت علی محمد باب آغاز می‌شود( حکایتی که گفتم پایین صفحه‌ای است که لینک داده‌ام). این سریال مشاوری مذهبی داشت به نام آقای جوادگلی که او را نمی‌شناسم ولی از روی دادن هر اتّفاق منافی با معارف اسلامی- به جز یکی دانستن ابلیس و شیطان- به خوبی جلوگیری کرده است. صحنه‌ای در سریال هست که به یادم خواهد‌ماند و آنهم اقتدای پژوهان در نماز به شیطان بود که انصافاً تکان‌دهنده است. بدی اگر بد باشد و بد بنماید ترسی ندارد، آنگاه مدهوش کننده‌است- مدهوش به معنای دهشت‌زده است نه بیهوش به خلاف جناب دانش که در همین متن آنرا به اشتباه به کار می‌برد- که لباس تقوا و پرهیز بپوشد. نگاهی کنیم این روزها به دعوی سید حسنی‌ها و واسطه‌های امام زمان که هرکدام بدبختی است اسیر ِشیطان خود که بسیاری را به سوی گمراهی می‌کشاند.
می‌خواستم درباره‌ی اینکه چرا نظر من درباره‌ی این دو سریال متفاوت با بقیّه است و چه پیش‌زمینه‌های فرهنگی باعث می‌شود مردم از میوه‌ی ممنوعه خوششان بیاید و از اغماء نه، بنویسم که متن طولانی شد و آنهم حکایتی مفصّل است پس می‌گذارم برای فردا. امروز تنها از جناب دانش انتقاد کردیم. مهرزاد دانش اگر تنها کس نباشد یکی از معدود کسانی است که در برهوت مجلّه‌ی فیلم درباره‌ی آثاری که با آیین مردم این سرزمین سروکار دارند می‌نویسد. امیدوارم با مطالعه و توشه‌بردار‌ی بیشتری به کار خود ادمه دهد گرچه وجود یک مجلّه‌ی سینمایی با گرایشی به فرهنگ این مرزوبوم میان خیل مجلات بی‌هویّت ِحیف کاغذ، احساس می‌شود.  
Real Time Web Analytics