مردی در خم نگریست و صورت خود در آن بدید، مادر را بخواند و گفت: دزدی در آن نهان است، مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری فاحشهای نیز همراه اوست.
اوضاع بد اقتصاد ایران و رؤیای دهمین کشور برتر جهان مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست کهبادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شستهتشهّد میکرد و میگفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضرانگفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفتهنیامد، چگونه تقاضای بهشت که به انـدازهی آسمانها و زمین است ازتومستجاب گردد؟
امید ایران به دوستان روس ابوحارث را پرسیدند مرد هشتادساله را بچّه آید؟ گفت: آری اگرش بیست ساله جوانی همسایه بود.
محبوبیّت احمدینژاد زشترویی در آینه به چهرهی خود مینگریست و میگفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.
مرتضوی؛ دیروز دادستان و امروز؟ زنی زشترو، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت، روزی از شوهر شکایت به قاضی برد، قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت. شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهرهی ظالمان.
نظر مشایی دربارهی خدا از وردکی پرسیدند که امیرالمؤمنین شناسی، گفت آری شناسم، گفتند چندم خلیفه است؟ گفت خلیفه ندانم ولی هموست که حسین وی را در دشت کربلا شهید کرد.
شهادت کردان مردی حجّاج را گفت که دوش در خواب چنان دیدم که اندر بهشتی. حجّاج گفت: اگر خوابت راست باشد، بیداد در آن جهان بیش از این جهان باشد.
همین چند روز پیش بود که با خود فکر میکردم اگر جوادی آملی در اعتراض به روند جاری کشور- که دورهی روی کارآمدن جاهلان (به هر دو معنا) و کنار گذاشتن عالمان است-، از امامت جمعه کنار بکشد جا دارد. دیروز دیدم خبرش آمد. اینطور وقتها مردم میگویند کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم ولی من از خدا نخواستم و فقط به ذهنم رسید و تازه اگر هم خواسته بودم، دلیلی نداشت آنرا با چیز دیگری جایگزین کنم.
کتابی میخواندم این اواخر از جوادی آملی که به تشریح نقش عقل در معرفت دینی پرداخته و در فصلی مدّعیات اهل تفکیک را بررسیده است. وی آن چنان از تفاوت دین و معرفت دینی و مقدّس بودن اوّلی و نامقدّس، تغییرپذیر و بشری بودن دوّمی نوشته که اگر نمیدانستی فکر میکردی داری سطرهایی از قبض و بسط سروش را میخوانی. اینها البتّه مطالب عجیب و غریبی نیست ولی گفتنش دو دههی پیش جنجال زیادی برانگیخت و حالا جوادی نشان داده که توانسته از حرفهای نو تأثیر بپذیرد و این موضوع او را در تقابل با مصباح که از اوج دقّت به روضهخوانیهای حیرتآور نزول کرده قرار میدهد. اگر زمانی دکتر سروش میگفت که مصباح یزدی به نسبت دیگر شاگردان علّامه طباطبایی بیان منسجمتری دارد، حالا بیگمان باید جایش را به جوادی آملی بدهد.
تنها بحث علم و تحقیق و تدقیق نیست، از آن مهمتر اخلاق است که اوّلی جز با دوّمی به دست نمیآید. کسانی که نوشتههای مهدی حائری یزدی در نقد مقالهی ولایت فقیه او را خوانده باشند، میبینند که وی با عتاب و تندی با شاگردش صحبت کرده است ولی جواب جوادی آرام است گرچه با صراحت از عقیدهاش به ولایت فقیه- که البتّه با آنچه مصباح میگوید فرق زیادی دارد- میگوید و آیه و حدیث میآورد.( دوباره که به آن مکاتبه نگاه میکردم دیدم حائری جز تکرار حرفهای گذشته چیزی نمیگوید ولی آیات و روایات درآمیختن دیانت و سیاست ِجوادی هم بیش از آنکه به نفعش باشد، به ضررش است که بماند). گرچه بیان او خطاب به استادش جدّی است ولی حاضران از تعظیم و تکریم وی نسبت به استاد خود میگویند و اینکه چگونه همان چند سطر ارسالی حائری را بوسیده و بر چشمش گذاشته و جز به نیکی از استاد یاد نکرده است.
کنار کشیدن جوادی آملی مانند رضا استادی نیست که هم غیبتش ممکن است موقّت باشد، هم جایگاه علمی و سیاسی او با جوادی مقایسهپذیر نیست و از طرفی نمیتوان اتّهامهایی که دشمنان هاشمی رفسنجانی حوالهی او میکنند، به او نسبت داد. خالیشدن فهرست ائمّهی جمعه از کسانی مانند سیّدجلالالدّین طاهری اصفهانی، محمّدحسین زرندی، اکبر هاشمی رفسنجانی و عبدالله جوادی آملی اشاراتی بس تلخ برای حاکم بزرگ است ولی چون قضا آید، دانش به خواب رود و فهم و رای نماند. گویا قرار است چیزی برود و نوآمدهای جایگزین شود و گرنه چرا نباید این همه نشانههای آشکار فروپاشی به چشم بیاید؟
گویند رضا سوادکوهی که بعدها رضا ماکسیم، سپس میرپنج، بعد سردارسپه و بعدتر شاه شد، در خلوت تبعید القاب دوران سلطنت را با خود تکرار میکرد و خویشتن را استهزا مینمود، قریب به این عبارات: اعلیحضرت، قدر قدرت، قوی شوکت، خورشید رایت، آی زکی ...آی زکی.
دستهبندی: سرگرمی زبان: آدمیزاد برچسبها: عمود خیمه، مکشوف، حضرت، عظمی، فرزانه، قائد، ولایت، محور وحدت، نظام، عظیم الشّأن، رهبری، مطلقه، واجب الإطاعه، انقلاب، ولیّ امر، مقام، منصوب، فصل الخطاب، مسلمین، منصور بالرّعب، معظّم، حاکم شرع، نائب بر حقّ...
همانطور که پیش از این گفتهام اعتراضات خیابانی و مانند آن، سقف محدودی دارد و آنچه راه را به سوی فردایی آزادتر باز میکند، پیشنهاد شیوهی نوین حکومتداری و راهکار تغییر است که به نظر من حتّی گفتمان نقد نظریّهی حاکم نیز به جایی رسیده که کسانی که اندک انصافی داشته باشند، متوجّه میشوند تئوری کشف نمایندهی مطلقالعنان خدا از لحاظ نظری دیگر توان ایستادن روی پای خود را ندارد و گرنه به جای دفاع از درستی یا نادرستی اعمال خود در پی گره زدن حاکم به خدا و حفظ «نظام» را بالاتر از هر واجبی دانستن نمیبودند. این پیشنهاد تغییر که طیف وسیعی دارد، کسانی را که با حفظ قوانین و حتّی افراد موجود خواهان بهبود عملکردها هستند در بر میگیرد تا کسانی که تغییر قانون اساسی آن هم به شکل کلّی را مدّ نظر دارند.
اگر انتقاد بعضی مراجع و انقلابیان را سر اوّل این طیف بدانیم ، طرفداران جدایی کامل دین از ساختار سیاسی مانند گروهی از حقوقدانان به نام حقوقدانان جنبش سبز مردم ایران سوی دیگر این طیف هستند که خود را کسانی با دو تا چهار دهه سابقه قضایی و عمدتاً بازنشسته معرّفی کردهاند. این نشان میدهد که- خلاف نیروی اصلی سبزها که بسیار جوان است- با گروهی باسابقه و مجرّب سروکار داریم، آنان گرچه از مراجع در مقدّمهی قانون اساسی پیشنهادی خود با احترام یاد کردهاند ولی حاصل کارشان یک پیشنویس قانون اساسی کاملاً بیطرف نسبت به عقاید مذهبی از کار در آمده است. برای نگاهی اجمالی به آن، بخشهایی که بیشترین توجّه را جلب میکند، میآورم:
اصلهای حذف شده: هر گونه اشاره به آیات قرآن مانند اصل شورا ( اصل هفتم) یا امر به معروف و نهی از منکر( اصل هشتم) قداست خانواده( اصل دهم) امّت واحده اسلامی( اصل یازدهم) مدارا با غیرمسلمانان( اصل چهاردهم) لزوم ارجاع مصوّبات مجلس به شورای نگهبان( اصل نود و چهارم) حذف تمام اصول مرتبط به رهبر و مجلس خبرگان و حذف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی( اصل صدو پنجاهم) و...
اضافه کردن برخی اصلها: تساوی حقوق زنان با مردان( اصل یازدهم)، آزادی داشتن یا نداشتن نشانههای مذهبی مانند حجاب( اصل پانزدهم) به رسمیّت شناختن اعتصاب به عنوان یکی از راههای احقاق حق( اصل بیست و یکم) و ...
تغییرات: جرم سیاسی وجود ندارد( اصل شانزدهم) دخالت نظامیان در امور اقتصادی و سیاسی ممنوع است(اصل صد و هجدهم)جایگزینی دادگاه قانون اساسی با شورای نگهبان( اصل هشتاد و ششم) توسیع اختیارات رئیسجمهور(اصل صد و یازدهم) تغییر شیوهی برگزیدن رئیس قوّهی قضائیّه( صد و سی وششم) و...
برای دریافتن نکات دقیق تفاوت جدولی در پایان فایل پیدیاف موجود است و میتوان اصلها را یک به یک تطبیق کرد. نسخهی حاضر نسخهی اوّل است و قرار است که نیمهی دوّم آذرماه نسخهی دوّم با استفاده از نظراتی که در این مدّت به دست آوردهاند ارائه شود. میکوشم صرفاً با نگاهی از بیرون و فارغ از اعتقاد داشتن یا نداشتن به دین، قانون اساسی پیشنهادی را بررسم:
یک. برای شروع میتوان پرسید که هرگونه تغییری آیا میتواند صرفا بر اساس ایدهآلها و بدون درنظر گرفتن شرایط موجود باشد یا خیر؟ این سؤال تا حدّ زیادی میتوان جهت آینده را تبیین کند. من از آنجا که این حقوقدانان محترم خود را سبز نامیدهاند و با اذعان با اینکه امروز حرکت مردمی فراتر از اعتراض به نتایج انتخابات است، میگویم آیا فراموش کردهاند که دو تن از سه شخص اوّل این اعتراض جمعی روحانی هستند و سوّمی و مهمترین آنان خود را مقیّد به اسلام و انقلاب و رهبر فقید میداند؟ سؤال را طور دیگری مطرح میکنم، این آقایان گرچه میتوانند معتقد باشند که تقیّد تمام مردم – یا حتّی اکثریّت قاطع- به مذهب امری ساخته و پرداختهی رسانههای حکومتی است ولی چندین میلیون نفری که در انتخابات مجلس خبرگان شرکت کردهاند، حذف کامل این مجلس بلکه تمام آنچه به دین و مذهب مربوط میشود را چگونه برخواهند تابید؟ نباید فرموش کرد که «ممکن بودن» یکی از مؤلّفههای ترجیح یک راهکار بر راهکار دیگر است و از دید من جرّاحی قانون اساسی با این وسعت، به رد یا واکنش منفی تودهی بزرگی از مردم منجر خواهد شد.
دو. برای ساختن ایران فردا- صرف نظر از سلطنتطلبی- اجمالاً پنج راهکار موجود است:
الف. حفظ قانون اساسی فعلی و بالاترین مقامهای سیاسی با تغییر عملکرد. ب. حفظ قانون اساسی فعلی با تغییر بالاترین مقامهای سیاسی. ج. تغییر قانون اساسی و مشروط و مقیّد کردن رهبر. د. تغییر قانون اساسی و جمهوری بدون ولایت فقیه ولی با قید اسلامیّت که با نظارت چند اسلامشناس نواندیش بر مصوّبات مجلس به دست میآید. هـ. تغییر قانون اساسی و بنا کردن یک جمهوری بدون التزام به رعایت مذهب در قوانین.
من شخصاً راه حلهای اوّل و آخر را ناممکن میدانم. اوّلی به دلیل اینکه تمام تلاش خاتمی در دوران اصلاحات همین بود و با شکست کامل مواجه شد و پنجم به دلیل دور بودن از شرایط عینی جامعه. بارها نوشتهام که وقتی راهی برای آشتی دادن نگاهی نو و عادلانه (به معنای دقیق عدل) از دین با قوانین هست، چرا باید به دست خود به دنبال خشمگین کردن افراد مقیّد به مذهب باشیم. در انتخابات اخیر چند نفر به احمدینژاد رأی دادند؟ و چند نفر از دیگر انتخاب کنندگان به دیگر نامزدها بر اساس گرایشهای مذهبی آنان؟ شمار مقلّدان مراجع تقلید چند نفر است و آیا این جمعیّت میلیونی را میتوان نادیده گرفت؟ آیا نمیدانیم که با این کار باید پس از چند سال منتظر شکلگیری یک انقلاب اسلامی دیگر باشیم؟
سه. برای مثال به اصلهای مرتبط با شورا یا امر به معروف یا خانواده دقّت کنیم که تأیید دینی از آنان حذف شده است در حالیکه این مواد مؤیّد و نافع بودند و منافاتی با آن اصلها ندارند. با وزیرشدن زنان، امکان راه یابی زنان به مدارج بالاتر نیز بازشده است و حتّی موردی مانند حجاب را بدون فتوای جدید یا ناواجب یا مستحب دانستن آن صرفا بر اساس واجب فردی بودن آن- مانند نماز- میتوان آزاد دانست. راه برای اصلاح قوانین باز است و همین الآن نیز فقهایی هستند که از اساس طرز نگرشی متفاوت با شورای نگهبان دارند؛ چرا وقتی میتوان راهی را برگزید که که هم اکثریّت مردم موافق آن باشند و هم چیزی از ایدهآلهای خود عدول نکرد، به دنبال راهحلّی تندروانه باشیم که طرفداران زیادی ندارد؟ شیرین عبادی براساس همین طرز روش است که از تطابق اسلام با حقوق بشر میگوید و مانند برخی حقوقدانان نیست که یا با اسلام عناد داشته باشد یا آنرا در پرانتز قرار دهد و همین شیوه از دید من نتیجهبخش خواهد بود.
چهار. در رأی نیاوردن چنین قانونی- به فرض امکان رأیگیری- شک ندارم امّا ارزش کار این افراد را ارج میگذارم و توجّه به آن را لازم میبینم؛ طرح چنین دیدگاههایی را- حتّی بدون توجّه به واقعیّتهای جامعه- مفید میدانم چون باعث برخورد آرا و روشنشدن مرزها میشوند. اگر به جواب حقوقدانان سبز به کامنتها و بیانیهشان نگاه کنید میبینید که از «بیرون کردن غاصبان کشور» میگویند و این همان چشم اسفندیار آنهاست. هم در نظام گذشته و هم در نظام فعلی از حذف یا نادیدهگرفتن عدّهای سخن رانده شد و نتیجه را دیدیم. قرار نیست بخشی از جامعه از تعیین سرنوشت خود یا حضور در سپهر عمومی و ساختار سیاسی منع شود. برای پیبردن به نامفید بودن چنین قانونی و شناسایی مسیر کافیست دست از بیرون کردن افراد برداریم و باور کنیم که ناچاریم همه از عقیده و قومیّت و گرایش فکری کنار هم زندگی کنیم. آن موقع است که راه آینده واضحتر خواهد شد و گرنه در باز هم بر همین پاشنه خواهد چرخید.
پنج. من پیشتر از راهکار عملی خود برای تغییر نوشته بودم و آن را مقدّمهی اصلاح قانون اساسی دانسته بودم؛ حالا که به همّت برخی از حقوقدانان سبز، یک قانون اساسی پیشنهاد شده است، دو گروه سوّم و چهارم ( مشروطهخواهان به سبک حجّاریان و جمهوریخواهان مسلمان) هم بهتر است که دو قانون اساسی مدّ نظر خود را ارائه دهند تا طرفداران این سه قانون به بحث بنشینند. میرحسین موسوی نیز اخیراً گفت که قانون اساسی وحی الهی نیست و این یعنی همه دارند به این نتیجه میرسند که تغییر این قانون دارد به مرحلهی الزام میرسد. حتّی برای پیشنهاد شخصی برای راهکار عملی من، خیلی بهتر است که حمایت نخبگان از او منوط به پذیرفتن طرحی کلّی از یگ قانون اساسی شود تا حمایت آنان، حمایت از اندیشه و فکر باشد نه یک فرد خاص. پیشنهاد قانون اساسی جدید نیز به جمعی از همهی تخصّصها احتیاج دارد نه تنها حقوقدانان و گرنه حاصل، تکبعدی و بدون نظرداشت فضای فرهنگی- اجتماعی ایران امروز خواهد شد.
پ. ن: این قانون اساسی نیز بر اساس همین راهکار پنجم و با تفاوتهایی نوشته شده است و ملاحظهی آن نیز مفید به نظر میرسد. در این قانون اساسی موارد حذف شده با رنگ خاکستری و افزودهها با رنگ قرمز مشخّص شدهاند.
منتخبی از داستان فیلم Z و مقایسه با شرایط روز ایران:
جنبشی فراگیر کشور را فرا گرفته است. ( اصلاحطلبی، جنبش سبز)
در ابتدای فیلم تمایل برای اصلاحات با آفات گیاهی مقایسه میشود.( نامگذاری اعتراضات اخیر به فتنه، علف هرز و مانند آن)
از دید آنان جامعه دو بخش سالم و ناسالم دارد. ( نظریّهی خودیها و غیر خودیها)
ظهور ایسمها و مکاتب فکری اثر تکوینی بر جهان دارد و باعث ایجاد لکّههای خوشیدی میشود. (تفسیر نادرست برخی روحانیان از ارتباط اعمال بشر با رخدادهای طبیعی)
خدا و سلطنت دو رکن مهم کشور هستند. ( درآمیختگی مذهب و حکومت در ایران)
نمایندهی مردم برای آنان میخواهد سخنرانی کند امّا مجال نمییابد. (منتخبان مردم و کارشکنی حکومت در دادن اجازهی تجمّع)
دولت بیطرف است ولی چون دموکراسی هست جلو «معترضان» را نمیگیرد. (کارکرد یکسان لباسشخصیها در نظامهای تکصدایی)
مردم بر خلاف نظر حکومت در میدان جمع میشوند. ( میدان آزادی، ۲۵ خرداد و راهپیماییهای پس از آن)
شخصی از لباس شخصها با باتوم به سر دکتر میزند که بعدها تصادف یا برخورد با سطح خیابان تلقّی میشود. (ضربه به بسیاری از افراد از زهرا کاظمی تا زهرا بنییعقوب تا روحالامینی که درجا یا پس از عفونت منجر به فوت میشود، توجیهات قتلها هم یکسان است)
ضارب تمایلات همجنسگرایانه دارد. (تجاوز به برخی افراد که از زیرزمین وزارت کشور و دانشجویان ربوده شده آغاز شد و تداوم یافت)
در درمان دکتر تعلّل میشود تا بمیرد. (هنوز تمام اخبار دربارهی مرگ روحالامینی، محمّد کامرانی، رامین آقازاده تهرانی، امیر جوادیفر و دخالت در روند درمان دیگر آسیبدیدگان برملا نشده است، این اعتراف هم خواندنی است)
لباسشخصیها متعلّق به یک گروه مخفی مذهبی مدافع سلطنت هستند. (از ترور حجاریان به بعد، وجود چنین«دخمه»هایی مسلّم است و بعدها نیز ادامه یافت که با «فتوا» کار میکنند)
بازپرسی برای تحقیق میآید ولی جلو تحقیقات او به هر وسیلهای گرفته میشود. (این یک قلم اینجا موجود نیست چون قوّهی قضائیّه و افرادی مانند مرتضوی- برعکس فیلم- خود جزو ذینفعها هستند و جلو آشکارشدن حقیقت را میگیرند)
روزنامهنگار جوانی با عکسها و افشاگریهای خود میتواند به افشای حقیقت کمک کند. (فعّالیّت روزنامههای پس از دوّم خرداد و رسانهی تحسینبرانگیز مردمی متّکی به موبایل و اینترنت در جنبش سبز)
آرزوی نظامیان کشوری بدون حزب، بدون چپ و راست و یکدست است. ( رهبر پیشتر بارها از عدم اعتقاد خود به حزب و دستهبندی سیاسی سخن گفته بود)
تحقیقات او به نتیجه میرسد ولی بسیاری از شهود تصادفاً میمیرند یا خودکشی میکنند. (از خودکشی امامی تا پوراندرجانی)
احکام خفیفی برای متّهمان حکومتی درنظر گرفته میشود. (از حملهکنندگان به کوی دانشگاه پس از بستن سلام به بعد، اصولاً کسی از طرفداران حاکمیّت محکوم نشد یا محکومیّت او بسیار جزئی بود)
خشم عمومی به پیروزی در انتخابات میانجامد.( پیروزیهای انتخاباتی از خاتمی تا موسوی)
سرهنگان علناً کودتا میکنند. (اینجا البتّه کودتای علنی نیست ولی فضا روز به روز به طرف نظامی شدن میرود)
در اوّلین اقدام چیزهایی ممنوع میشود مانند مینی ژوپ و هرچه که از نظر آنان وسوسهبرانگیز است. (از طرح امنیّت اجتماعی تا تمایل برای جداسازی جنسیّتی در دانشگاهها)
بسیاری از نویسندگان یا علوم مانند ریاضی محض و جامعهشناسی ممنوع میشود. (از سانسور بیسابقهی کتابها تا مخالفت با علوم انسانی غربی)
ممنوعیّت حرف Z که در یونانی به معنای«او زنده است» میباشد.( به کارگیری نمادها در نبود آزادی بیان و ممنوعیّت به کارگیری آنها، اینجا رنگ سبز مثلاً)
اینها کمی از بسیار شباهتهای فیلم Z اثر مشهور کنستانتین کوستاگاوراس فیلمساز یونانی دربارهی کودتای سرهنگان در یونان و قتل گریگوریس لمراکیس، سیاستمدار اصلاحطلب یونانی با اوضاع امروز ایران بود. دو نکته پیش از توصیه به تماشای آن- اگر ندیدهاید- لازم است، یکی اینکه میگویند یکدست صدا ندارد یا در جامعهی بیتفاوت نمیتواند کاری فردی کرد گرچه تا حدّی درست است ولی همهی واقعیّت نیست، تلاش فردی یک خبرنگار یا یک شاهد صادق یا بازجویی که روحش را به قدرت نمیفروشد میتواند باعث رسواشدن پلیدیها شود تا حدّی که عریان و بیماسک دموکراسی، به صحنه بیایند. دوّم اینکه این شباهتها نشان میدهد که انسان، انسان است واین چیزی است که سه دهه در ایران انکار میشود. انقلاب ما با انقلاب دیگران فرق دارد، حاکمان ما با دیگر حاکمان فرق دارند، روابط قدرت اینجا با دیگر جاها فرق دارد، علوم ما با علوم وارداتی فرق دارد. گرچه نمیتوان منکر تفاوت فرهنگها و آیینها شد، امّا این انکار یکسره نیز توهّمی بیش نیست و در این فیلم میبنیم که قدرت برای تداوم چیرگی خود چه روشهای آشنا و همانندی را به کار میگیرد؛ از یونان غربی مسیحی تا ایران شرقی مسلمان
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود وقتـی دروغ داور هر مـاجـرا شود وقتی هوا، هوای تنفّس، هوای زیست سرپوش مرگ، بر سر صدها صدا شود وقتی در انتظـار یکی پارهاستـخوان هنگامـهای ز جنبش دُمهـا به پا شود وقتی به بوی سفرهی همسایه، مغز و عقل بیاختیـار معـده شود، اشتهـا شود وقتی که سوسمار صفت پیش ِ آفتاب یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود وقتی که دامن شرف و نطفه گیرِ شرم رجّـالهخیـز گـردد و پتیـارهزا شود بگـذار در بزرگـی ِ این منجـلاب یـأس دنیـای من به کـوچـکی انـزوا شود
اگر طرفدار رهبر و دوام حاکمیّت او بودم به او چه توصیههایی میکردم؟
۱. زندانها را خالی کنید، زندانیان تا در زندانند خطرناکند، نه بیرون زندان. احتمال وقوع دگرگونی در یک نظام با زیادبودن تعداد زندانیان سیاسی نسبت مستقیم دارد. همیشه در انقلابها اوّلین اتّفاق پس از فروپاشی یک رژیم، بازشدن در زندانها بوده است. معترضانی که آزادانه حرف خود را بزنند، به نحو عجیبی به استحکام یک ساختار سیاسی کمک میکنند. یکی از نقطههای روشن خطبهی بیست و نه خرداد این بود که گفتید مناظرهها از این جهت جنجالی شد که انتقادها سالها جمع شده بود و اگر آرام آرام طرح شده بود چنین نمیشد. خوب الآن هم که دارد همانطور میشود. جلوش را بگیرید.
۲. خود را از مساوی انگاشتن با تمام اجزای نظام آزاد کنید؛ بلکه نشان دهید که- مانند صداوسیما- یکی از منتقدان آنها هستید. اینطور آنچه مردم- درست یا نادرست- ظلم آنان میپندارند، به شما سرایت نخواهد کرد. اگر گاهی گفتهاید نیروی انتظامی تخلّفاتی هم داشته بعد بلافاصله از نقش آنان در مهار فتنه قدردانی کردهاید. بینش عوام و خواص را کنار بگذارید. تعداد عوام از خواص خیلی بیشتر است و اگر علیه آنان بشورند، خواص بختی برای دفاع از شما نخواهند داشت. اگر- مثل الآن- رعبی از خواص در دل عوام باقی نماند، نصرتی هم در کار نخواهد بود.
۳. احمدینژاد به تنهایی برای نابودی نظام ولایی کفایت میکند. دست از حمایت او بردارید و دست مجلس را باز بگذارید که با توجّه به اختلافنظرهای شدیدی که بین دولت و مجلس وجود دارد، به کارش برسد. یک اصولگرای توانا مانند قالیباف جایگزین بسیار مناسبی برای اوست.
۴. شما سابقهی ادبی و موسیقایی و هنری هم دارید؛ اینها را نشان دهید. گاهی البتّه شاعران یا سینماگران پیش شما میآیند و چیزی میگویند ولی کافی نیست؛ بیشتر به راهدادن آنان به بارگاه خود میماند. بگذارید طرفدارانتان بدانند که اشعار سایه و اخوان را حفظ هستید. شما از فیلم آدم برفی خوشتان آمده یا سنتوری را بیاشکال دیدهاید؛ اینها را بلند بگویید تا فرق شما و کسانی که این فیلمها را توقیف کردند، معلوم شود.
۵. برای کهریزک و دیگر تخلّفات عدّهای را تنبیه کنید. پیش از این نیز سعید امامی جهت بریدن زنجیرهی اطّلاعاتی ِقتلهای روشنفکران تنبیه شده بود؛ با تنبیه رادان و مرتضوی، افرادی دیگر را جایگزین کنید که کمتر اشتباه فاحش کنند. در صورت اشتباه، آنان را هم تنبیه کنید؛ مهم این است که شما از آسیب نقدها مصون بمانید.
۶. ادبیات خود را عوض کنید. بفرما با بتمرگ فرق دارد. ما از آن جهت در دنیا در انزواییم که هر وقت از دولتی بدمان آمد به آن گفتیم «خبیث» یا «فاسد» یا مانند آن؛ بعدها دیگر نمیتوان این کلمات را از خاطرهی آنان زدود. یکبار به وارن کریستوفر گفتید:« بد ترکیب»! به هنگام خشم سخنرانی نکنید و بدانید تأثیر کلام آرام خیلی از کلام تند بیشتر است.
۷. جلو طرفداران خود را که از شما ولی امر مسلمین جهان ساختهاند و شما را غیر قابل انتقاد کردهاند، بگیرید. میوهی ممنوع حتّی اگر مضر باشد، باز هم مرغوب مینماید. خطّ قرمز، همه را به شکستن خود دعوت میکند. در یک کلام روش دوران ریاستجمهوری خود را پیش بگیرید مثلاً سفر خارج بروید. چرا رهبر ایران نباید از جایش تکان بخورد؟ در کنفرانس خبری شرکت کنید. چرا رهبر ایران نباید با خبرگزاریها و روزنامهها صحبت کند؟ همه میدانند که برای بستهنشدن روزنامهشان هم که شده نمیتوانند سؤالهایی خاص را از شما بپرسند. شما عادت به پاسخگویی را از دست دادهاید. دیدن انفعال شما در برابر سخنان وحیدنیا اصلاً جالب نبود.
۸. ویترین خود را خوب بچینید. بیشتر افراد نمایندهی شما در نهادها بددهن و هتّاک هستند، آنها را با کسانی که همان حرفها را با واژهها و استدلال بهتری میزنند، عوض کنید. خطبای نمازجمعه اکثراً جز دمیدن بر آتش اختلافات کاری نمیکنند. هاشمی شاهرودی و ناطق نوری جایگزینان بهتری برای خاتمی و جنّتی هستند.
۹. گوشهای خود را تیز کنید. مردم در صورتی به شما اطمینان میکنند که فکر کنند از آنها بیشتر میدانید. بیاطّلاع بودن کامل شما از اوضاع که شایعه است ولی گفتارتان نشان میدهد که خیلی هم از ریز مسائل باخبر نیستید. چند بار اگر در سخنانتان به اطّلاعاتی اشاره کنید که پیشتر کسی نشنیده باشد، تصوّر همه از شما عوض خواهد شد. دادن اطّلاعات غلط از طرف شما فاجعه است؛ بسیجیانی که در آشوبهای پس از انتخابات شهید شدند، چه کسانی هستند؟ اگر جا بیفتد که عدّهای با کانالیزه کردن اطّلاعات، فکر و قضاوت شما را تعیین میکنند، یعنی شما بازیچهی آنان شدهاید و این موضوع فاتحهی رهبری را میخواند.
۱۰. نشان دهید که از نارضایتی عدهای از مردم ناراحتید و با آنان همدردی کنید. اشکالی نداشت که به مجلس ختم روحالامینی یا همشهری و همسایهتان غنیان میرفتید یا کارهایی از این دست انجام میدادید. مثلاً کسانی را برای پیگیری دلیل درگذشت پزشک کهریزک مأمور کنید. به قول خاتمی هنوز هم دیر نشده است. (واقعاً؟!)
مملکت ما باید همه چیزش به همه چیزش بیاید. دخالت در حریم خصوصی افراد و سرایتدادن تخلّفهای احتمالی یا نامرتبط به حیطهی حرفهای یک سالی است در فوتبال شدّت یافته است و متأسّفانه باعث بازی کردن با حیثیّت افراد، از بین بردن قبح برخی اعمال و ظلم به بعضی افراد شده است. برنامهی نود دیشب یکی از مواردی بود که آشکارا برخی متولیّان از تفسیر به رأیهای عجیب قانون و صدور احکام من درآوردی برای کسانی که خارج از حوزهی ورزش کاری کردهاند که آنان نمیپسندند، دفاع کردند. یکی از عیبهای این روش این است که مانند دیگر جنجالهای دولت نهم و پس از نهم، گاهی از دروازه رد نمیشوند ولی از سوراخ سوزن چرا. برای مثال در حالی علیپور از انجام تست اعتیاد برای مربیّان خوشنام فوتبال ایران دفاع میکند که غوغای دوپینگ بازیکنان فوتبال را تهدید میکند امّا فدراسیون منفعل و پنهانکار است و مسؤولان نادو خود در پی به دست گرفتن اوضاع هستند.
کسانی که حرفهای مجتبی شریفی را شنیدند که به یک از چراغ قرمز رد شدن حساسیّت نشان میدهد شاید تعجّب کنند که قصور یا تقصیر او پارسال در سقوط تیمها به دستهی پایین نقش داشته باشد. حکایت از این قرار است که خداداد عزیزی پس از درگیریی که با عکّاس روزنامه خبر داشت به یک سال محرومیّت از اخذ هرگونه تیمداری و گرفتن سمت در تیمها محکوم شد. این محکومیّت آنچنان که میبینیند عام است و شامل هرگونه مربیگری، سرپرستی، مدیر فنّیشدن یا هر عنوان دیگر میشود؛ امّا وقتی فصل هنوز به پایان نرسیده بود، او به طور غیررسمی سرمربی استقلال اهواز شد و در حالیکه آنان را تمرین میداد حتّی در ورزشگاه نیز حضور مییافت و از جایگاه، تیم را با تلفن همراه هدایت میکرد ولی شریفی از خود واکنشی نشان نداد. این کار عزیزی درست مانند زمانی بود که مربّیانی مانند کریمی یا مایلیکهن سرمربّی تیمهایشان بودند ولی به دلیل برخی محرومیّتهای موقّت روی نیمکت نمینشستند، آیا آنان در آن هنگام در فوتبال سمتی نداشتند؟ آیا سرمربّی غیررسمیشدن، تیمداری یا گرفتن سمت نیست؟ استقلال اهواز با حضور عزیزی جان دوباره پیدا کرد. نتایج خوبی گرفت و پرسپولیس را با چند گل در هم شکست و یک رده خود را بالا کشید و پیام خراسان را به دستهی پایین فرستاد؛ در حالیکه هم عزیزی وهم استقلال اهواز باید به دلیل تخلّف و نقض رأی کمیتهی انضباطی تنبیه میشدند امّا آقای شریفی آنقدر مشغول برخی مسائل انضباطی که به او ربطی نداشت بود که این تخلّف آشکار را ندید یا خود را به ندیدن زد.
این مسأله به عنوان یک موضوع مهم میتواند به طور جداگانه در برنامه نود بررسی شود که به نظر من کوتاهی رئیس کمیته انضباطی حتماً محرز خواهد شد. چه بسا تیم پیام با شکایت میتوانست- یا بتواند- حکایت بالا آمدن تیم صنعت نفت آبادان به لیگ برتر را تکرار کند. این کار شریفی ضرر مالی هنگفتی به تیم پیام زد و آنان را از حضور در لیگ برتر محروم کرد. بد نیست اگر به وسیلهای این موضوع به اطّلاع فردوسیپور برسد تا محک دانش و تجربه در میان بیاید و معلوم شود که ادّعاهای برخی افراد چقدر با واقعیّت تطابق دارد
دو نکتهی زیر میتواند در به قدرت رسیدن جنبش سبز مؤثّر باشد، البتّه اگر حاکمان فعلی نصیحت ناصحان را نشنوند و مغرورانه و نادانسته در رفتن عجول باشند.
ن۱. یارانهها
حذف یارانههای غیرمستقیم هم در دولت هاشمی رفسنجانی مطرح شد، هم در دولت خاتمی ولی آن همه کارشناس نتوانستند دیگران را قانع کنند و برنامهای مثل تعدیل اقتصادی هم نیمهکاره ماند که با توجّه به ساختار نادقیق تصمیمگیری در ایران که مجلس تصمیمات دولت را ویرایش میکند، دولتیان تقصیر را به گردن مجلس انداختند که نگذاشتند ما لوایح را آن چنان که میخواهیم تصویب کنیم و مجلسیان گفتند که اگر همین مختصر دخالت ما نبود که کشور به باد فنا میرفت.
پس طرح اصل قضیّه تا کنون سابقه داشته است. میتوان در آن چونوچرا کرد که آیا درست است یا نه ولی فرض میگیریم که کاری صددرصد لازم باشد ولی آیا احمدینژاد کسی است که بتواند چنین برنامهی عظیمی را به سامان برساند؟ او که یک آمار تورّم معمولی را اشتباه میداد و اطّلاعات علمیش در حدّ این است که نداند نمیتوان انرژی اتمی را در خانه تولید کرد و تنها چیزی که احتمالاً به گوشش خورده پدیدهای به نام مونوریل است که پایاننامهی دکترایش بوده است و حالا به همین دلیل ول کن ماجرا نیست و میخواهد علیرغم توصیه کارشناسان آنرا عملی کند، حالا آیا او تفاوتی کرده است؟ شاید بگویید این برنامه کار او نیست و کار تیم اقتصادی دولت است و تازه تو از سهمیّهبندی بنزین استقبال کرده بودی، حالا چه شده است؟ خوب آن مورد خیلی کوچک و جزئی بود و من اصل ماجرا را پذیرفتم نه کیفیّت اجرای آنرا و تازه میشد از هرجایی که لازم است تعطیلش کرد ولی این یکی خیلی مهم است و جمع و جور کردنش بسیار دشوار به نظر است.
محمود احمدی نژاد در توصیف تأثیر این امر بر کشور گفته است که« در عرض پنج سال ما را جزو ده قدرت اقتصادی دنیا میکند». این جملهی تاریخی از دید من رتبهی اوّل را در پرتوپلاگویی طول دوران ظهور احمدینژاد به خود اختصاص میدهد که اوج سادهانگاری او را نمایان میکند و ما را از عاقبت این کار بیمناک میکند. برای فهمیدن اینکه این حرف چه معنایی دارد اینجا را بخوانید.
سامانمند کردن یارانهها ممکن است خوب باشد ولی احمدی نژاد کسی نیست که بتواند آنرا اجرا کند. او با نگاه مهندسی به اقتصاد (از مهندسان عذر میخواهم)، به فکر معجزهکردن است ولی این بار قیمتهای زیاد نفت نیز به کمکش نخواهد آمد. اجرای این کار و شکست آن میتواند به افزایش تصاعدی نارضایتی منجر شود. شاید کسی بگوید بگذارید انجام دهند تا رفتنشان تسریع شود ولی من میگویم افراد آسیبپذیری را در نظر بگیرید که نه با دکترش کاری دارند، نه با شیخش؛ میخواهند زندگی کنند و در این میان قربانی میشوند. ماجراجوییهای احمدی نژاد به ضرر نظام ولایی است ولی کیست که بشنود. وقتی یکی از مسؤولان سازمان برنامه و بودجهی خاتمی همین موضوع را مطرح کرد، الیاس نادران با بیادبی هرچه خواست در گفتوگوی ویژهی خبری به او گفت و حتّی به او توصیه کرد که به دانشکدهی اقتصاد بیاید تا اصول اقتصاد را به او درس دهد! ولی حالا جنّتی از تریبون نماز جمعه از فواید هدفمند کردن یارانهها میگوید؛ گویی از هرچه احمدینژاد بگوید، باید دفاع کرد. منتظر میمانیم و میبینیم که چه خواهد شد.
ن۲. پروندهی اتمی
احمدی نژاد و تیم مذاکراتیش داشتند به آنچه من «جشن تسلیم هستهای» خواندم نزدیک میشدند که نهیب رهبر همه چیز را به هم ریخت. حالا ما ماندهایم و توافقی که نمیخواهیم به آن عمل کنیم و طرفهای مذاکرهای که میگویند به جز آن رضایت نمیدهند. حتّی روسها میگویند که ایران باید به توافقاتش عمل کند و گرنه آنها هم میتوانند مقابله به مثل کنند. این هم یک جنبهی دیگر از ماجراجوییهای احمدی نژادی. در عین حال تمام کردن این بحران به نفع همه است، با تسلیم یا بی تسلیم و گرنه اوضاع به طرف نظامیشدن میرود. بیجهت نیست که فیروزآبادی از کم لطفی دوستان روس در نفرستادن موشکهای رهگیر اس سیصد میگوید.
محسن مخمباف در مصاحبه با دخترش گفت که حمله به ایران فضا را پادگانی میکند و باعث میشود نظام، پول مردم را موشک کند و دموکراسیخواهی در ایران به خطر میافتد. من با او موافق نیستم. حمله اگر از طرف یک کشور خاص مثل اسرائیل باشد ممکن است ایران را به واکنش وادار کند ولی آنچه رخ خواهد داد، این نخواهد بود. حملهی احتمالی- از نظر من و بیهیچ تردیدی- از سوی چند کشور بزرگ به طور خاص امریکا و انگلیس، پیمان ناتو و برخی کشورهای منطقه خواهد بود. حمله، بسیار محدود خواهد بود- در حد منهدم کردن یکی یا دوپایگاه اتمی- ولی به همراه دعوت به تسلیم در پرونده اتمی و تهدید بمباران بیشتر پایگاههای اقتصادی. ایران اگر با چند کشور روبهرو شود و احتمال حملات بیشتر هم در میان باشد، راهی جز تسلیم نخواهد داشت و این موضوع، ابهّت کاغذین حاکمان ایران را در منطقه و- از آن مهمتر- نزد مردم خود فروخواهد ریخت و رفتن آنان را تسریع میکند. در اخبار جسته و گریخته داشتیم که کشورهای عربی در پی مسلّح کردن خود هستند و حتّی یک بار خبر توافق مخفی حمله به ایران را هم شنیدیم از این دست اخبار که ابتدا شایعه است ولی بعد محقّق میشود نیز به گوش میرسد. موشکهای روسی هم به درد نخواهد خورد چون فوقش در مراکز اتمی مستقر شود ولی حمله میتواند به یک کارخانهی معمولی یا پالایشگاه باشد، زیرا هدف به تسلیم کشاندن ایران است نه نابود کردن محلّی خاص.
ایران ادای نترسیدن از آمریکا را در میآورد ولی فقط خواص میدانند که هربار تهدید جدّی شده چه ولولهای در حاکمیّت راه افتاده است. ما حالا می دانیم که خاتمی در دوران دوّم ریاست جمهوری چند بار استعفا داده ولی هر بار با خبر حملهی آمریکا در صورت رفتن او، استعفای خود را پس گرفته بود. در مناظرهی محسن رضایی با احمدی نژاد متوجّه حالت رضایی وقتی در پایان مناظره از حملهی آمریکا حرف میزد شدید یا نه؟ وقتی احمدینژاد به او گفت که تو از حملهی امریکا حرف زدی ولی ما حملهای ندیدیم، رضایی پرده از ترس و نگرانی حاکمیّت برداشت و گفت که خبر حملهی قطعی و قریبالوقوع را با هماهنگی رهبری و مشاورانش برای منفعل کردن آمریکا گفته و توانسته است که با جنگ تبلیغاتی جلو حملهی برنامهریزیشده را بگیرد. حملهی محدود به دو سه پایگاه از طرف ناتو و چند کشور همسایه، حکومت ولایی را به پایان خود میرساند چون زدن چند شهر منطقه یا ناو امریکایی، نفعی برای ایران ندارد امّا عمل مقابله به مثل امریکا که حتی از خاک خود میتواند ایران را هدف بگیرد، جز خرابی و ویرانی به بار نخواهد آورد و ایران نیز برای حاکمان آمریکا با عراق تفاوتی ندارد.
از آنجا که به رسیدن به هدف با هر وسیله معتقد نیستم امیدوارم رهبر در مورد اوّل جلو احمدینژاد را بگیرد ولی در مورد دوّم بگذارد احمدینژاد با عطش خود برای برقراری رابطه با آمریکا کار را فیصله دهد و نگذارد که برق اتمی بساط حاکمیّت را برچیند گرچه به نظر میرسد که در هر دو مسئله، کار به عکس خواهد شد.
با توجّه به واکنشهایی که به نامهی قبادی به کیارستمی دیدیم میتوان ادّعا کرد توانایی گوشکردن به یک سخن و دریافتن آن بسیار مهمتر از تحلیل و بررسی یا موافقت و مخالفت با آن است. اگر قرار باشد هر کس یک قسمت از یک کلام را که نسبت به آن سابقهی ذهنی یا موضع دارد انتخاب کند و آنرا بدون توجّه به دیگر بخشهای آن بررسد، همسخنیها بیشتر همهمه خواهد بود تا گفت و شنود.
باید توجّه داشت که قبادی شروعکننده نبوده بلکه او در جواب به سخنان رودرروی کیارستمی خطاب به او و مصاحبهای دیگر چنین گفته است. کیارستمی دو نکته را که پیش از این هم به نحوی از او شنیده بودیم به او بازگفته است، یکی دروغگوبودن سینمای داستانی و دیگری تمایل وی به نوعی آوانگاردیسم که فقط به نخبگان نظر دارد و از اقبال عامّه میهراسد. نکتهی سوّمی که میتوان طرح کرد، اعتراض قبادی به کیارستمی دربارهی دوری او از وقایع اجتماعی این روزهاست. به هر سه اجمالاً نگاهی میکنم:
۱. کیارستمی نه تنها از دروغگوبودن سینمای داستانی گفته که گاهی – شبیه برخی مسؤولان فعلی- از به پایان رسیدن سینمای هالیوودی هم سخن رانده است! متأسّفانه از نوشتههای بسیار پیرامون سینمای عبّاس کیارستمی کمتر به تحلیل دقیق سینمای او برخوردهایم و بیشتر نظرات بین دو قطب مخالفت محض یا موافقت محض در نوسان بوده است. بهرام بیضایی در یکی از معدود مصاحبههای چند سال پیش خود که به مدد وساطت سیامک پورزند در محفلی خصوصی به دست آمد و در گزارش فیلم آن زمان چاپ شد، بدون نامآوردن، سینمای مستندنمای کیارستمی را دروغگو خواند. او گفت که فقط واقعیّت است که واقعیّت است و هر تصویربرداری از آن محصول یک انتخاب انسانی و لاجرم از زاویهی دید او خواهد بود. پس تنها راه این است که واقعی نبودن سینما را بپذیریم و بکوشیم با پذیرفتن قواعد آن به واقعیّت داستانی یا سینمایی نزدیک شویم و اگر کسی ادّعا کند که آنچه به عنوان تصویر متحرّک نشان میدهد، خود واقعیّت یا نزدیک به واقعیّت است، دروغگوست. این چند جمله، سادهترین، کوتاهترین و مؤثّرترین نقد بر سینمای واقگرای شبهمستند کیارستمی است که گویا در اثر اخیرش از آن کمی دور شده است. این بخش را میتوان ادامه داد ولی من قصدم تنها اشاره بود ولی این را هم بگویم که بسیاری از فیلمهای محبوب کیارستمی ( مانند زیرزمین کوستوریتسا) در زمرهی همین سینمای داستانگو قرار میگیرند.
۲. کیارستمی به او گفته که وقتی تماشاگران بایستند و برایت کف بزنند زمان مرگت فرا رسیده است. به یاد داریم که خوشحالی کیارستمی- که هرگز مصاحبه نمیکرد- پس از اقبال نصفه و نیمهی تماشاگران به فیلم طعم گیلاس در ایران به حدّی بود که- طبق ادّعای هوشنگ اسدی- خودش با گزارش فیلم تماس گرفت و برای مصاحبه اعلام آمادگی کرد و گفتوگوی دیگری را هم با نشریّه فیلم انجام داد. او با خوشحالی از اکران موفّق فیلم در اصفهان و جوانانی که او را با پرسشهای خود در برگرفته بودند و رها نمیکردند میگفت. خوب ظاهراً آن حرفها با این حرفها مختصر تناقضی دارد. میتوان فهرستی از فیلمهای ارزشمند را برشمرد که ابتدا پرتماشاگر یا کمتماشاگر بودهاند و همینطور فیمهای بیارزشی که با استقبال مواجه شدند یا نشدند؛ پس استقبال مردم به تنهایی معیار نیست و واکنش عامّه- بلکه خواص یعنی منتقدان- به خودی خودی نمیتواند داوری نهایی دربارهی فیلم باشد. گذشت زمان و داوری نسلها شاید محک بهتری باشد و البتّه نظر شخصی هرکس هم که اصلاً ربطی به این حرفها ندارد.
۳. یکی از چالش برانگیزترین بحثها در هنر، تعهّد و عدم تعهّد است و اینکه آیا هنرمند وظیفهی اجتماعی نیز دارد یا نه؟ اینجا نمیخواهم سر بحث را باز کنم فقط همینقدر میگویم که خود کیارستمی مدّتهاست که در کانون این حرفهاست. زمانی حاتمیکیا میگفت که وقتی کیارستمی در اوج جنگ، در خلوت دهکدههای شمال کشور«خانهی دوست کجاست؟» را میسازد، در حقیقت دارد نظر خودش را بیان میکند. قضیه، شکل اوّل... شکل دوّم را میتوان فیلمی به شدّت سیاسی دید یا حتّی دیگر ساختههای کیارستمی را با این تفاوت که او خواسته یا ناخواسته به طرزی غیرمعمول واکنش خود را به جامعه نشان میدهد. در اوّلین دورهای که زندهیاد سیفالله داد برگزاری جشنواره فجر را به عهده داشت، توانست متناسب با صفت بینالمللی آن، بعضی سینماگران مشهور را به ایران بیاورد. کنستانتین کوستاگاوراس یکی از سینماگران بنام اجتماعی- سیاسی از آن جمله بود. به ابتکار گزارش فیلم گفتوگوی جالبی بین او و مسعود کیمیایی انجام شد که آنرا اگر یافتم، خلاصه میکنم و میگذارم. کیارستمی در آن گفتوگو به شدّت به آنچه «سینمای خاموش» میخواند حمله کرد و از کیارستمی نام برد و گفت که بارزترین مصداق چنین سینمای منفعل و خنثایی است. منفعل و خنثی، صفاتی منفی هستند ولی خاموش نه، شاید بتوان گفت که کیارستمی با سکوت و نگفتن، گاهی حرفهایی را میگوید که از زبانآوری برنمیآید. پس باید انواع سلیقهها را بپذیریم و ارج بگذاریم و بیندیشم اگر همه مثل هم فکر میکردند، سینما، هنر، دانش و دنیا چقدر کسلکننده میشد.
آنچه در این نامه و حواشی آن خوب نبود، اصرار کیارستمی به باوراندن دیدگاه خود به شاگرد قدیمی خود بود و امیدوارم که قبادی نیز نخواهد که چنین کند. تعهّد به جنبهی انسانی هنرمند مربوط میشود و اختیار اوست که حرف اوّل و آخر را میزند و کسی حقّ تعیینتکلیف پیش از خلق اثر ندارد گرچه هم حقّ داوری برای ناظران پس از خلق اثر محفوظ است و هم باید دانست همراهی نکردن با موج مردمی چیزی است و حرکت خلاف آن چیز دیگر. این روزها هم حرف کیارستمی و طعنهی او به قبادی تیتر برخی روزنامهها و خبرگزاریهای آوازهگر شد و هم خبر رونمایی از تمبر کیمیایی را خواندیم، آن هم در دولتی که بسیاری میپندارند مشروعیّت ندارد ولی کیمیایی ممانعت نکرد؛ همان کیمیایی که به سینمای کیارستمی میگفت: سینمای خاموش. سپهری را هم زمانی شاملو تخطئه میکرد که چطور کنار نهری که در آن کسی را سرمیبرند مینشست و میگفت:«آب را گل نکنیم» ولی امروز شعر او مانده است. از طرف دیگر از آنجا که این انقلاب به ثمر رسید ما حالا به کسانی که به صراحت با آن همراهی نکردند به چشم اغماض مینگریم ولی اگر همراهی برخی هنرمندان و دانشوران در شکوفاشدن یا نشدن جنبش سبز مؤثّر باشد، باز هم دربارهی آنان با همین تسامح قضاوت خواهیم کرد؟ این ( یعنی درستی یا نادرستی موضعگیری اجتماعی هنرمند) چیزی است که – درست مانند آثار هنری- تنها با گذشت زمان معلوم خواهد شد.
اصل یکصد و یازدهم قانون اساسی: هرگاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود، یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود برکنار خواهد شد. تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور در اصل یکصد و هشتم میباشد. در صورت فوت یا کنارهگیری یا عزل رهبر، خبرگان موظفند، در اسرع وقت نسبت به تعیین و معرفی رهبر جدید اقدام نماید....الخ
تا کنون استدلالهای عجیب و غریب مبتنی بر اصل کشف( نه نصب یا انتخاب) یا مشروعیّت از بالا و مقبولیّت از پایین یا تشبیه ولی فقیه به امامان شیعه( بدون در نظر گرفتن نبود عصمت در ولی فقیه) را شنیده بودیم که نوعی تفسیر- بلکه تحریف- قانون اساسی به شمار میرفت ولی تا کنون به یاد ندارم که به صراحت خلاف بندی از قانون اساسی از طرف طرفداران ولایت چیزی شنیده باشیم. حتّی تذکّر رهبر فقید به همین آقای خامنهای دربارهی دامنهی اختیارات ولیّ فقیه بود نه اینکه کسی نتواند او را برکنار کند حتّی در صورت از دست دادن عدالت یا شایستگی خود. مجتبی ذوالنّور برای اوّلین بار با ردّ اصل یکصدویازدهم قانون اساسی این را که خبرگان بتوانند رهبر را بر کنار کنند نفی کرد.
بدیهی است با ترکیب فعلی- و آیندهی- مجلس خبرگان چنین اتّفاقی نخواهد افتاد ولی سکوت کسانی که خود را اصولگرا میخوانند دربارهی چنین گفتار ناقض قانونی بخششپذیر نخواهد بود. او از منصوبان رهبر است و برای مبلّغان نهاد نمایندگی رهبری سخنرانی میکرد؛ اگر در قبال چنین سخنانی سکوت شود، به معنای این است که مقام بالاتر وی نیز آنرا تأیید میکند و اینچنین است که از امروز به بعد ما با چیزی به جز آنچه در قانون اساسی آمده مواجهیم که من فعلاً به« ولایت مادامالعمر فقیه» بسنده میکنم ولی به گمانم هویداست که این مادامالعمری و غیرقابل عزل بودن به چه معنایی است.
گفتههای رحیمی درباره کمک دولت به حوزه، واکنش روحانیان را به دنبال داشت. آنان با بیان اینکه کمک دولت در حدّ تعمیر چند مدرسه و بیمهی طّلاب بوده است، بر آنچه استقلال حوزه از دولت است، پا فشردند. نوشتههای دیگری را نیز این ور و آن ور دیدم که چیزی شبیه به این میگفتند ولی آیا امروز حوزهی علمیّه در ایران میتواند ادّعا کند از حکومت مستقل است؟ به نظر من لااقل به سه دلیل خیر:
۱. مرحوم مطهّری یکی از تفاوتهای روحانیّت شیعه و سنّت را در منبع درآمد متفاوت آنان میدانست. از دید او این تفاوت باعث یک ضعف و یک مزیّت برای هر کدام از آنان شده است. روحانیّت اهل سنّت به حکومت وابسته است، پس استقلال خود را در برابر آن از دست داده و تشیّع از این جهت مستقل و بهتر است ولی روحانیّت شیعه به حقوق شرعی که از مردم میگیرد وابسته است پس به ناچار مقداری عوامزده است و نمیتواند خلاف انتظار عرف کاری کند یا نظری بدهد و یکی دو مثال هم در این باره میآورد ولی اهل سنّت چون وابستگی اقتصادی به مردم ندارد میتواند بیتوجّه به انتظار عامّه نظر بدهد. این دیدگاه شبیه اندیشهایست که زیربنا را اقتصاد میداند که فقط تا حدّی درست است. در اینکه یکی از مهمترین عوامل تأثیرگذار بر تصمیمگیریها منابع درآمد یک فرد یا نهاد است، شکی نیست ولی نه مهمترین آن. پس از انقلاب و برخورد رهبر اوّل انقلاب با مخالفان خود مانند قمی و شریعتمداری و رهبر دوّم با منتظری، حکومت نشان داده که از به کارگیری زور علیه بخش منتقد حوزه باکی ندارد، پس امکان حرکت خلاف میل حاکمان به طور کامل بسته شده و استقلال حوزه در نقد بالاترین مقام حکومت از دست رفته است بیآنکه حوزویان حقوق بگیر حاکمیّت باشند.
۲. امتیازهایی که به حوزه داده میشود لازم نیست حتماً مالی و به طور مستقیم باشد و میتوان امتیازهای دیگری را برشمرد: الف. بسیاری از مناصب حکومتی خاص حوزویان است (رهبر، رئیس و بدنهی قوه قضائیه، فقهای شورای نگهبان، وزیر اطلاعات، مجلس خبرگان و بیشتر افراد مجمع تشخیص مصلحت). انحصار ورود به عالیترین سطوح قدرت و حاکمیّت برای روحانیان اگر امتیاز نیست، پس چیست؟ ب. تشکیل دادگاههای ویژه روحانیّت، بررسی به جرایم حوزویان را جایی متفاوت با دادگاههای عادی کرده است. ویژهبودن این صنف از رسیدگی قضایی به پروندههای مرتبط با آنان معلوم میشود. اگر حوزویان امتیازی نداشتند، باید در دادگاههای عادی مانند دیگر مردم محاکمه میشدند. ج. از چندسال پیش، حوزویان میتوانند وارد دانشگاه شوند بیآنکه هیچ سابقهی تحصیلی در دانشگاه داشته باشند. با خواندن سطح معیّنی از دروس و انتخاب یک موضوع به عنوان پایاننامه و دفاع از آن در حوزه، الآن بسیاری دانشجوی دکتری هستند بیآنکه پیش از کنکور دکتری حتّی یک واحد پاس کرده باشند. تأسیس دانشگاههای کمابیش خاص حوزویان، ایجاد رشتههای عجیب و غریب که فقط به بعضیها دکترای سهلالوصول میدهند و امتیاز در گزینش برای آنان تنها بخشی از برنامهی حکومت برای تولید دکتران معمّم برای تدریس در دانشگاه و حضور در رسانههاست. گذشته از برخی امتیازهای بالا - که مانند شقّ سوّم خواه ناخواه منفعت مادّی را هم در پی دارد-، نگاه حاکمیّت به لباس روحانیّت به عنوان یک امتیاز هم شایان توجّه است. مجازات به معنای سلب امتیاز است، مثل زندان که آزادی را از محکوم میگیرد، پس لباس روحانیّت هم از دید آنان یک امتیاز است که از کسانی که خلاف میل حکومت رفتار کنند سلب میشود. بدیهی است که با وجود چنین مجازاتی طلّاب ملبّس باید مراقب باشند کاری نکنند که این مجازات بر آنان اعمال شود و تمام موارد فوق (چه اثباتی و چه سلبی) مجالی برای عرض اندام منتقدان نخواهد گذاشت.
۳. به این گفتهی آیتالله مقتدایی دقّت کنید:« در این رابطه نه چیزی شنیده و نه دیدهایم، دولت کمکهایی برای تجهیز و تعمیر مدارس داشته یا بیمه و امثال آن که به همه شهروندان تعلق میگیرد. حوزه مستقل است و روی پای خود ایستاده و فقط توسط مقام معظّم رهبری و مراجع معظم تقلید اداره میشود.» ایران، آمریکا یا ایتالیا یا فرانسه نیست که بالاترین مقام سیاسی در آن رئیس قوّهی مجریه باشد، بلکه بالاترین مقام رهبر کشور است که همو به گفتهی مقتدایی بر حوزهها نظارت مستقیم دارد. وقتی رهبر سیاسی کشور حوزهی علوم دینی را هم اداره میکند، یعنی بحث استقلال و عدم استقلال حوزه از اساس بیهوده است چون حکومت سه دهه است که با نهاد دیانت درآمیخته و آنرا تابع خود کرده است و ادارهکنندهی هردو هم یک نفر است و در قضایای اخیر هم حوزه عملاً نشان داد که توان نقد حاکمیّت را ندارد. اینجاست که ادّعای استقلال حوزه از حکومت، افتخارکردن به آن و نقل قول از فلان و بهمان بیشتر به لطیفهای میماند که بعید میدانم کسی را بخنداند.
پ.ن: یک مقدار برای واژهها و معانی آنها نگرانم، امروز جلیلی میگفت که با نمایندهی آمریکا «دیدار» کردهام نه مذاکره و گفتوگو؛ مقتدایی هم میگوید که حوزه مستقل است چون رهبر آنرا اداره میکند! چه میتوان گفت؟