بررسی جواب بنی‌صدر




پس از نگاهی که با چند نوشته‌ی پیاپی به نوع نگرش آقای بنی صدر به ریشه‌های مشکلات تئوریک جامعه‌ی ما داشتم، ایشان جوابی بر بخش سوّم نقد من ارسال کردند که دوستان می‌توانند آنرا اینجا مطالعه کنند. ضمن سپاسگذاری از صرف وقت ایشان و توجّهی که به مطالب من داشتند، تلاش می‌کنم خیلی واضح و روشن، نوشته‌ی ایشان را از دید خود بررسی کنم و بحث را به گونه‌ای پیش ببرم که جلو هرگونه عدم تفاهم گرفته شود.


بند اوّل:


1-1. هم ایشان و هم آقای رضایی از «منطق صوری» منطق ارسطویی را مراد می‌کنند؛ از آنجا که قرار شد که اصطلاحات را درست استعمال کنیم عرض می‌کنم که «منطق صوری» اعمّ از منطق ارسطویی است و شامل منطق جدید هم می‌شود. منطق ارسطویی را امروز با نام «traditional logic» تدریس می‌کنند و منطق جدید را با با نام منطق کلاسیکال (به معنای جاافتاده و استاندارد) می‌شناسند. هر دو منطق صوری هستند پس از این پس به جای منطق صوری بگوییم منطق قدیم یا ارسطویی.


2-1. از آنچه نوشتم معلوم می‌شود که هر ایرادی به «صوری‌بودن» وارد است به منطق جدید هم وارد است. اصل امتناع تناقض منحصر به منطق قدیم نیست و اساس علم منطق است چه قدیم و چه جدید. منتقدان صوری بودن ِمنطق باید به منطق جدید هم بپردازند و آنرا نقد کنند.


3-1. وقتی آوردن دقیق اصطلاحات در موارد آشکاری چون «نام یک علم» صورت نمی‌گیرد، چه انتظاری می‌توان از به‌کاربری دقیق آن اصطلاحات در جزئیّات آن علم داشت؟ در عین حال من به برخی موارد لغزش در بند اوّل اشاره می‌کنم. به نظر می‌آید ارائه‌ی مسلسل‌وار عبارات فعل‌پذیر و فعّال در ادامه‌ی همان روند سابق است، بی آنکه به مثال توجّه شود. پیشتر گفتم که «مثال» در علوم نظری مانند آزمایش در علوم تجربی است و ضامن دقّت و علمی بودن بحث؛ با هزار بار فعّال یا فعل‌پذیر گفتن چیزی حاصل نمی‌شود و من هم می‌توانم صد صفحه از این موارد را در مدح منطق قدیم بگویم. مرد آن است که موارد عینی را انتخاب و نقش منطق قدیم را در اشتباه فهمیدن آن نشان دهد. من از آقای رضایی خواهش کرده‌ام که در ادامه‌ی مکاتبه، هر بار تنها یک نمونه را انتخاب کنند و پیرامون آن توضیح دهند. هر چه مثال دقیق‌تر و کوچک‌تر و روشن‌تر باشد، امکان رسیدن به تفاهم بیشتر خواهد بود.


4-1. از آنچه آقای بنی‌صدر در ادامه‌ی بند دوّم می‌گوید اینگونه بر می‌آید که ایشان با قالب‌سازی منطق صوری -مثلاً اشکال استنتاج- موافق نیستند و آنرا نمونه‌ی صوری کردن منطق می‌دانند و نتیجه‌ی آنرا حاکمیّت و تحمیل ذهن بر عین. خوب از اشاره به منطق جدید فعلاً صرف نظر می‌کنم ولی ای کاش ایشان می‌دانستند که سخن ایشان چه پیامدهایی دارد. علم ریاضی به عنوان برترین نمونه‌ی علم بشری، سراسر صوری است. علوم هرچه انتزاعی‌تر باشند، دقیق‌تر و کاراترند. دو به اضافه‌ی دو، مجرّد است و صوری، چون نمی‌گوید دو سیب به اضافه‌ی دو سیب. هندسه سراسر صوری است و مثلاً ما در طبیعت اصلاً خطّ راست نداریم. اینها قواعدی انتزاعی هستند که ما با آن جهان را می‌فهمیم نه اینکه فهم خود را بر جهان تحمیل کنیم. فرمول‌های علوم تجربی همه صوری هستند و بی‌جهت نیست که وایتهد می‌گوید که ارسطو با صوری کردن اجزای منطق خود، در حقیقت «علم» را تأسیس کرد. نظرات آقای بنی‌صدر با تخطئه‌ی صوری بودن منطق به عنوان یک علم، تمنّای برگشت به بدویّت پیشاارسطویی دارد و بنای تمام علوم را به هم می‌ریزد، اینجاست که می‌گویم کمی دقّت در به‌کاربردن اصطلاحات، کار را به این ادّعاهای عجیب نمی‌رساند.


2. ربط ثنوِیّت با منطق قدیم همچنان بر من پوشیده است. ایشان با لحنی می‌گوید: «منطق صوری بر اصل ثنویت، برای آن ساخته شده است که عقل، بیشتر از صورت را نبیند و همان را واقعیت آن سان که هست بخواند» که انگار توطئه‌ای در کار بوده است! اگر منظور از ثنویّت، دوگانگی ذهن و عین است، در فلسفه‌ی جدید و قدیم هم هست و خود ایشان وقتی از واقعیّت و عقل فعّال سخن می‌گوید به گمانم به« دو چیز» اشاره دارد.


3. آزاد کردن عقل و رسیدن به منظور نظر گوینده (در اینجا قرآن) آرزوی همه است ولی چگونه؟ به نظرم بیشتر سخنان ایشان لحن خطابی و ادّعایی دارد و نمی‌تواند آنرا در عمل (کار روی نمونه‌ها) اثبات کند.


بی‌آنکه دعای پیامبر به بحث ما ارتباط داشته باشد، نکاتی را راجع به آن می‌گویم. وقتی ایشان می‌گوید که خداوندا اشیا را آنچنان که هستند به من بنما، یعنی حتّی بزرگی مثل ایشان دو شأن در فهم قائل است، یکی وضعیّت فعلی -که آرزوی فرارفتن از آن را دارند- و دیگری وضعیّت مطلوب- یا واقعیّت، که آرزوی رسیدن به آن را دارند- تا این دوگانگی نباشد، انگیزه‌ای به حرکت از اوّلی به دوّمی نخواهد بود. اگر دوّمی را حاق واقع -یا خدا- بدانیم- باید دانست که انسان خداوار می‌شود ولی خدا نمی‌شود و این رابطه‌ی دوگانه‌ی عبد و حق همیشه برقرار است. اینها را صرفاً به مناسبت آوردن حدیث گفتم و گرنه ربطی مستقیم به آسیب‌شناسی منطق قدیم ندارد.


بند دوّم:


ایشان مدّعی است که اندیشه از روش جدا نیست ولی به این پرسش جواب نمی‌دهد که چرا با همین روش کسانی به آن نتایج نرسیدند؟ اصلاً صوری‌بودن یعنی همین که شما هر مادّه‌ای را بتوانی در آن بریزی؛ پس به یکی از مهمترین پرسش‌های من هم –مانند جناب رضایی- جواب نداده‌اند. منطق صوری اگر راهنمای اصل ولایت فقیه باشد همه -یا لااقل اغلب- فقها در طول تاریخ به ولایت مورد نظر آقای خمینی می‌رسیدند. همین که نرسیده‌اند یعنی ربط واضحی بین این نظریّه و منطق قدیم نیست و گرنه هر فقیهی با به کار بردن این منطق، ناخواسته به پیامد آن یعنی این نظریّه دچار می‌شد. دعوت به دیدن اینکه آیا نظرات آنان متناقض هست یا نه هم انحراف در بحث است. به نظرم هر ناظر بی‌طرفی از این طفره رفتن از جواب‌گویی به قضاوت صحیح خواهد رسید.


بند سوّم:


آنچه که من درباره‌ی انقلاب و خشونت‌بار بودن یا نبودن آن گفتم راجع به دو قضیّه و نشان دادن این بود که منطقاً استنتاج آقای بنی‌صدر درست نیست چون از توجّه به شروط وحدت دو قضیّه در تناقض غافل شده‌اند. اصلاح‌طلبان فقط در مورد ایران سخن می‌گفتند و وقتی از انقلاب و اصلاح می‌گفتند، نظرشان به ایران بود نه جای دیگر و نسخه برای تمام عالم نمی پیچیدند. پس گفتن اینکه از «انقلاب مخملین» غافل شدند بی‌وجه است چون قصد آنان بازی با عبارات نبود و به فکر واقعیّات بودند. کاری که آقای بنی‌صدر شعارش را می‌دهد ولی خود عملاً در دام آن می‌افتد. اگر بخواهم با ادبیّات و منطق ایشان سخن بگویم می‌توانم بگویم که: انقلاب مخملی «انقلاب» در معنای فنّی آن نیست و هیج ساختاری با اعمال خشونت به هم نمی‌ریزد بلکه با انگیزشی توده‌گرایانه، با حفظ همان ساختار قدرت، افرادی خارج از حیطه‌ی قدرت دیکتاتوری‌های دموکراسی‌نما سرکار می‌آیند. ایشان از آنجا که منطق صوری را راهنمای خود کرده است [!] گفتار اصلاح‌طلبان در ردّ انقلاب- مانند آنچه در بهمن پنجاه و هفت ایران اتّفاق افتاد- را با ردّ انقلاب مخملی به صرف یکسان‌بودن صورت لفظ، یکسان می‌گیرد و می‌پندارد که چون آنان با انقلاب و تغییر ساختاری موافق نبوده‌اند پس با انقلاب مخملین هم موافق نبوده‌اند. می‌بینید چقدر راحت می‌توان با واژه‌ها بازی کرد؟


علّت وجودی اصلاح‌طلبان هم تغییر ساختار نبود، بلکه فعّال کردن ظرفیّت‌های پنهان قانون اساسی مانند انتخابات شوراها (که موفّق شدند) و اصلاح تحریف‌های اجرایی قانون اساسی مانند نحوه‌ی نظارت استصوابی شورای نگهبان بود (که موفّق نشدند). تغییر قانون اساسی هم می‌تواند جزئی باشد مانند محدود کردن اختیارات ولی فقیه (که تغییر ساختار نخواهد بود) و می‌تواند اساسی باشد مثل حذف ولایت فقیه (که تغییری ساختاری خواهد بود). بله، ‌اصلاح در هر ساختار در جهت افزایش کارایی آن است ولی ابتدا کارایی را معنا کنید. اصلاح‌طلبان کارایی را تقسیم قدرت و بازگرداندن آن به مردم معنا می‌کردند و اقتدارگرایان،‌ افزایش کارایی نظام و بالا بردن سطح معیشت و رفاه تا مردم بهانه‌ای برای اعتراض به ساختار قدرت نداشته‌ باشند. برای همین هم پس از اینکه مدّتی با اصلاح‌طلبی مبارزه کردند، برگشتند و گفتند که اصلاً خود ما طرفدار اصلاحات هستیم و معنا را تحریف کردند. همین کار را با جامعه‌ی مدنی نیز انجام دادند. این توضیحات نیز ربطی مستقیم به بحث نداشت و صرفاً در جواب به آقای بنی‌صدر آورده شد. 
بند چهارم:
معنای کلمه‌ی توحید نفی هر خدایی جز الله است. ایشان می‌گوید نیاز به ارجاع ندارد و در دبستان تا دانشگاه تدریس می‌شود و من می‌گویم نیاز به ارجاع دارد و من از دبستان تا دانشگاه به چنین ترجمه‌ای برنخورده‌ام. در «لا اله» لا را لای نفی جنس می‌نامند و اله مفرد نیست. یعنی خدا یکی است و دو تا یا سه تا یا چهار تا یا بیشتر نیست. این عبارت نفی کثرت است نه نفی ثنویّت. از آنجا که نویسنده از آوردن منبع معتبر ترجمه‌ی «خدا یکی است و دو تا نیست» سر باز زده من هم باقی ایرادها بر برداشت سنّتی از این عبارت را وارد نمی‌دانم، چون اصلش ثابت نشده است.
درباره‌ی جیب و خمار هم به جلد پانزدهم تفسیر المیزان مراجعه شود که طباطبایی خمار را روسری معنا کرده‌اند و روایتی نسبتآً طولانی آورده‌اند از امام باقر که مردی در زمان پیامبر به دنبال زنی که روسری خود را پشت گوش برده بود راه افتاد و اتّفاقی افتاد که خبرش به پیامبر رسید و آیات پیش از این آیه‌ی سوره‌ی نور نازل شد به دنبال آن نیز روایاتی آورده است که موضع نگاه به زن و حرمت و حلیّت آنرا بیان می‌کند. این قسمت ربطی به بحث اصلی نداشت و فقط خواستم نشان دهم که چگونه «آزاد کردن عقل» به آزاد شدن از رجوع به منابع و تکیه بر برداشت شخصی -و گاه خام- می‌انجامد وگرنه درباره‌ی حجاب و حدود آن حرف بسیار است.
باز هم دعوت می‌کنم به بازخوانی منطق قدیم و جدید و توجّه به مشخّصات و تفاوتهای آن دو. شاید بهترین کتاب که مجادله‌ی معتقدان به این دو منطق را نشان دهد، کتاب «از ارسطو تا گودل» دکتر ضیاء موحّد باشد که چون در زمینه‌ی فرهنگی ما نوشته شده، سودمندتر هم هست. با مطالعه‌ی این کتاب شاید دوستان متوجّه شوند که صوری بودن منطق (چه قدیم و چه جدید)، امتیاز بارز این دانش است و باید بحث دقیق علمی را از شعار سیاسی با دقّت تفکیک کرد.

کیهان فرهنگی یا فرهنگ کیهانی؟


 
                                               
این داستان، داستانی ناشنیده نیست و سابقه‌اش به پیش از انقلاب برمی‌گردد فقط سؤالی که هست این است که کی و چگونه قرار است از تجربه‌های ناکام گذشته درس بگیریم؟


از کیهان فرهنگی مدّتهاست که ناامید شده بودم و کمتر آنرا می‌خواندم تا این اواخر که شماره‌ی دی و بهمن پارسال را به توصیه‌ی دوستی دیدم. محمّدعلی معلّی مدیر مسؤول کیهان فرهنگی است و یکی از فارغ‌التّحصیلان مدرسه‌ی حقّانی که نمی‌دانم چه سرّی است این همه روحانی علاقه‌مند به حوزه‌های اطّلاعاتی و امنیّتی پرورش داده است. در گفت و گویی که قرار است شفّاف‌سازی پیرامون مسائل مدیریّتی کیهان فرهنگی در گذشته باشد، کار عملاً به تخطئه و منافق دیدن روشنفکری دینی و حلقه‌ی کیان کشیده شده است. از تصاویر و ارجاع‌ها معلوم است که نشریّه‌ی شهروند امروز، هدف اصلی است. این هفته‌نامه که از زمان انتشار به یکی از تأثیرگذارترین نشریّات ایران تبدیل شده، عرصه را بر آقایان چنان تنگ کرده که به حمله‌ی مستقیم رو آورده‌اند.


معلّی با اشاره به یکی از جملات مراد ثقفی که به بعضی از آن گروه می‌گوید: شما این نام را برای حفاظت از خود گذاشته‌اید و از دیگران سلب حفاظت می‌کنید، به راحتی نتیجه می‌گیرد که پس اینها منافق هستند و از پسوند« دینی» برای پوشش خود استفاده می‌کنند. معنای گفتار ثقفی آشکار است که بیشتر ناظر به روشنفکر غیردینی دانستن دیگران است که ممکن است برای آنان مشکل ایجاد کند و اینکه با این نام، شاید نظرات جدید این حلقه در جامعه‌ی دینی و سنّتی بهتر پذیرفته شود. بحث اصلاً درباره‌ی جامعه‌ی فرهنگی است، نه موضوعی سیاسی آن چنان که ذهن عادت‌زده‌ی معلّی می‌فهمد. تازه آقای ثقفی این را از آنان پرسیده نه اینکه جواب بشنود و خودش هم که به یاد ندارم از روشنفکران دینی شمرده شود. امروز مهمترین مدافع این اصطلاح عبدالکریم سروش است، کجا او به چنین موردی اشاره کرده است؟ باز هم فراموش نکنیم که روشنفکران دینی به خاطر همین پسوند سالهاست که مورد اتّهام و آزار قرار می‌گیرند چون به محدوده‌ای که عالمان سنّتی آنرا ملک طلق خود می‌پندارند وارد شده‌اند،‌ حال آنکه روشنفکران سکولار به مراتب با آزادی بیشتری به فعّالیّت علمی خویش پرداخته‌اند. به عنوان یک روحانی ایشان باید بیش از دیگران از عاقبت ِزدن اتّهام نفاق و ریا به افراد بترسد و واهمه داشته باشد.


در گفت و گو- که به نظر می‌آید سؤالها کاملاً با هماهنگی جواب‌دهنده تنظیم شده‌اند- پرسیده می‌شود که چرا حجّاریان و گنجی با نام مستعار سروش را نقد می‌کردند؟ و جواب داده می‌شود که می‌خواستند وانمود کنند که نشریّه‌شان چندصدایی است و تنها تریبون سروش نیست. خوب آن چنان که می‌بینید این هم در ادامه‌ی همان نیّت‌خوانی‌های آشناست. به جای اینکه به محتوا و مفهوم نقد آن دو نفر اشاره شود، به اینکه چه کسانی هستند و چه قصدی دارند، پرداخته شده است. معلّی فراموش می‌کند که سروش در آن زمان، ده‌ها ناقد داشت و نیازی نبود که بخواهند وانمود کنند او منتقد دارد. در مجموعه‌ی کیانی که من در اختیار دارم پس از هر مقاله‌ی او، در شماره‌ی بعد یک یا چند نقد از اشخاص با نام حقیقی به چاپ رسیده است که میان آنها حوزوی هم دیده می‌شود؛ از این نحو استدلال ایشان تعجّب می‌کنم.


     


از نحوه‌ی نام بردن از سروش با نام شناسنامه‌ای- که لابد افشاگری یا تحقیر بزرگی است!- و اشاره‌ی خنده‌دار به چگونگی شهادت شاهچراغی، بی هیچ اشاره می‌گذرم، معلّی می‌گوید:« هواپیمایشان از داخل ایران توسط عوامل مزدور بیگانه لو رفت و در آسمان مورد هدف دشمن قرارگرفت و روح بلندشان به ملکوت اعلی پرکشید. حالا کدام مرکز نفاق از ایران این پرواز را به دستگاه اطلاعاتی عراق گزارش داده بود، چیزی است که وزارت اطلاعات باید کشف کند.» لابد همان مرکز نفاقی که پسوند دینی را به انتهای نام خود می چسباند! جداً مضحک است.


معلّی در ادامه می‌گوید که این گروه می‌خواستند سروش را به عنوان نماینده‌ی روشنفکران دانشگاهی در مقابل حوزویان قرار دهند، پس از روحانیان برجسته برای جوابگویی دعوت کردند و آنها هم با هوشیاری نپذیرفتند. چندی پیش بود که از روش و منش مطهّری نوشتم و اینکه به انجام وظیفه، نگاه می‌کرد و نه موقعیّت و مقام خود و اینجا دیگر تکرار نمی‌کنم. فقط می‌پرسم که آیا مراجع عزیز از امامان بزرگوار که با روی گشاده انواع دعوت به مناظره را می‌پذیرفتند، بالاترند؟ چرا ائمّه‌ی شیعه به هیچ دعوت به مناظره‌ای پاسخ رد ندادند و منافی شأن و اعتبار خود ندانستند که با یک دهری، ملحد یا معتقد به دینی دیگر بحث کنند؟


متأسّفانه معلّی تا جایی پیش می‌رود که امضای گروهی را که خواستار تعلیق غنی سازی شده‌اند به موضوع ربط می‌دهد و می‌گوید که این اطّلاعیّه نیاز فوری دولت بوش بود!


ناتوانی از ورود در بحث و جدل کلامی و دفاع از معتقدات خود، حضرات را به جایی رسانده که علناً با امنیّتی کردن بحث‌های علمی و سیاسی جلوه‌دادن تلاش افرادی که در جهت انتشار عقاید- درست یا نادرست- خود می‌کوشند، بخواهند صدای آنان را خاموش کنند. حلقه‌ی خودی‌ها روز به روز تنگ‌تر می‌شود و نیاز هست که کسان بیشتری از قطار آقایان پیاده شوند. عرصه‌ی سیاست که تقریباً یکدست شده است و اکنون نوبت عرصه‌ی فرهنگ است. دولت جدید در این سه سال تمام تلاشش را برای خفه‌کردن صدای مخالف انجام داده است و این مصاحبه‌ی بی‌محابا، گامی در راستای همان هدف به نظر می‌رسد.

حدود مالکیّت امام




1. دکتر مهدی حائری یزدی در کتاب« حکمت و حکومت»، اساس تحلیل خود را بر ریشه‌یابی مفهوم حکومت می‌گذارد. ایشان با دانشی که از فلسفه‌ی تحلیلی آموخته و کمک فقه شیعی، مفهوم حکومت را به مالکیّت برمی‌گرداند. بدین ترتیب که مردم مالک اشیا، خانه و حوزه‌ی خصوصی خود هستند، امّا معابر، خیابان و شهر و فضای بین خانه‌های شخصی( یعنی سایر نقاط یک کشور) ظاهراً به کسی تعلّق ندارد و از طرفی جمعیّت این کشور( فرض کنید یک خانه‌ی وسیع به بزرگی یک کشور) تنها ساکنان آن هستند؛ پس ساکنان یک کشور« مالکان ِمُشاع» آن سرزمین‌اند. از آنجا که نمی‌توان این ملک مشاع را با تدبیر یک یا چند نفر اداره کرد- چون متعلّق به همه است- پس مردم با سازوکاری مانند انتخابات، کسانی را برمی‌گزینند که آن کشور را اداره کنند و منتخبان، طبقه‌ی حاکم را می‌سازند که در حقیقت«وکیلان مردم» هستند نه حاکم بر آنها. تحلیل، تحلیل جالبی است که اینجا به طور مشخّص نمی‌خواهم به آن بپردازم. تنها می‌خواهم بگویم که بیشتر ِدلایل نقد نظریّه‌ی ولایت فقیه بر این تأکید دارند که فقیهان با امامان شیعه تفاوت دارند و فی‌المثل حکومت برای آنان واجب نیست. امّا من اینجا با پرداختن به روایت دیگری می‌خواهم بگویم که آیا اگر تحلیل حائری را بپذیریم، آیا امامان شیعه، مالکان ملک اسلام هستند تا حاکمان آن هم باشند، بدون خواست و یا بیعت مردم؟ طبیعی است که اگر اینگونه نباشد، چنین وراثتی به طریق اولی برای فقیهان نیز ثابت نخواهد بود.


2. در ادامه‌ی روایاتی که پیرامون امامان بزرگوار شیعه آوردم، این روایت نیز از کتاب کافی جالب است. هشام ابن حکم از شاگردان خاصّ امام صادق و از متکلّمان برجسته‌ی شیعه بود که از دید من – صرف نظر از برخی دروغ‌ها که به او نسبت می‌دهند- منتقل کننده‌ی نظرات استاد خود امام صادق به شمار می‌رود. یک بار بین دو نفر از شیعیان، درباره‌ی حدود مالکیّت امام معصوم اختلاف نظر پیش آمد. ابن ابی عمیر می‌گفت« تمام دنیا» ملک امام است و امام از خود ِمردم به اموال آنان اولی است ولی ابومالک خضرمی می‌گفت که چنین نیست و اموال مردم از آن خودشان است، مگر آنچه که خداوند حکم کرده است، مانند خمس. هر دو از آنجا که هشام را می‌شناختند او را به حکمیّت طلبیدند ولی خلاف انتظار ابن ‌ابی ‌عمیر، او نظر ابومالک را تأیید کرد. ابن ابی عمیر پس از آن جریان از هشام آزرده شد و از او کناره گرفت زیرا می‌پنداشت که نزدیک ترین شاگرد امام صادق آن چنان که باید به مقام امام آگاه نیست!


3. همچنان که می‌بینید نظر ابن ابی عمیر دارای گونه‌ای غلو درباره‌ی دامنه‌ی اختیارات امام است. آقای حائری به درستی گفته و نوشته که آقای خمینی بین « ولایت عرفانی» و « ولایت فقهی» خلط کرده است. ولایت عرفانی همان ولایت تکوینی است که امام را خلیفه‌ی خدا بر روی زمین می‌داند و نظم و ترتیب امور را به دست او، ولی ولایت فقهی، از سنخ ولایت تشریعی است و آن، ولایت امام و حاکم شرع بر آن چیزی است که مالک، صلاحیّت مالکیّت ندارد مثل اموال اطفال و مجانین نه همه‌ی اموال مردم. نگریستن و تحلیل این گونه روایات که از خلال آن می‌توان به جهان بینی امامان شیعه دست پیداکرد از اولویّات کار تحقیقی محقّقان ماست که متأسّفانه به دلیل نگاه سیاسی مراکز پژوهشی و نبود آزادی بیان، متروک مانده است.

سپیده‌دم خلقت


                                    Adam & Eve in the Garden of Eden - York Minster Great East Window
حالا که هم بحث از گالیله و تفاوت‌های اسلام و مسیحیّت شد و هم نوستالژی، بد نیست اشاره‌ای به آغاز خلقت و سابقه‌ی انسان در این دو دین و تفاوتی که نوع نگرش مذاهب می‌تواند در جهان‌بینی و - لاجرم- ایدئولوژی بشر بگذارد کنم.


در مسیحیّت، داستان گناه آدم و حوّا و هبوط انسان به وسیله‌ی آن و حکایت‌هایی درباره‌ی درختی که درخت دانایی نامیدند و ماری که ابتدا حوّا را فریب می‌دهد و او نیز آدم را ترغیب به خوردن از آن درخت می‌کند، وجود دارد( سفر پیدایش باب۲ و۳). در این نوع نگرش هر انسانی با گناه به دنیا می‌آید چون گناه اوّلیّه‌ی آدم و حوّا به فرزندان آنان نیز تسرّی پیدا می‌کند- گرچه دیدگاه عدم تسّری نیز وجود دارد- و غسل تعمید پاک شدن انسان از گناه و خداگونه شدن اوست همچنان که ابتدا بود. این سقوط، باعث گرفتاری بشر و از دست دادن قدرت خودداری او در برابر گناه شد.


بدیهی است که دیدگاه فوق دارای پیامدهایی است. در نگرش فوق این زن است که مرد رابه گناه تشویق می‌کند و لاجرم مرد بی‌تقصیر یا دارای تقصیر کمتری خواهد بود. این نظر مستلزم نگاهی بدبینانه و کوچک‌انگارانه نسبت به زن خواهد بود که نه تنها نتوانست در مقابل وسوسه مقاومت کند و جفت خویش را نیز آلوده کرد و اگر لغزش او نبود لابد اکنون همه در بهشت متولّد می‌شدند و جز راحتی و آسایش برای آدمیان نبود؛ چه کسی ما را در این دیر خراب‌آباد گرفتار کرد؟ زن! بسیاری از ضرب‌المثل‌های توهین‌آمیز و داستان‌های رایج، ریشه در چنین نگاهی به زن دارد.


درخت دانایی، درختی است که میوه‌اش به انسان، قدرت تشخیص خوبی از بدی می‌دهد و تقابل آن با سکونت در بهشت، معنایی جز تقابل « علم» و «ایمان» ندارد. این نوع نگرش از قرون میانه به بعد دامن زده شد و بهانه‌ای شد تا بشر بر سر دوراهی دیندار یا خردورز بودن یکی را انتخاب کند. یا نفهم و متدیّن باش یا فهمیده و بی‌دین. مرتضی مطهّری در آثار خود به این نکات به خوبی پرداخته است.


نگریستن به انسان به عنوان گناه‌کار بالفطره، منافی کرامت ذاتی انسان است و پیامدهایی مانند تلاش‌های طاقت‌فرسا برای پاک‌کردن خود به صورت رهبانیّت یا به زور دیگران را به راه دین آوردن و یا برخورد شدید با متخلّفان دارد. خشونتهای مسیحیان قرون میانه بدون تصوّری انسانی ذاتاً گناه‌کار دشوار است. سراسر رنج دیدن حیات و احساس عذاب وجدان ذاتی را در آثار فیلسوفانی مانند کیرکگارد و هگل می‌بینیم درحالیکه نیچه به شدّت چنین دیدگاهی را تمسخر می‌کند. کسانی که نظرات نیچه را در مورد دین و اخلاق و مانند آن می‌خوانند باید متوجّه باشند که او چه دینی را دست می‌اندازد و رد می‌کند.


در اسلام امّا داستان متفاوت است. اوّلاً که در گفت و گوی کسانی مانند علّامه طباطبایی با کُربن از او می‌شنویم که عمل آدم و حوّا را نباید گناهی مانند گناه سایر آدمیان به شمار آورد. فریب خوردن آن‌دو در قرآن با صیغه‌ی تثنیه بیان شده، یعنی هردو فریب خوردند و اینطور نیست که حوّا سبب گمراهی آدم شده باشد. اگر در این میان گناه یا ترک اولایی هم باشد، به نسل باقی آدمیان تسرّی پیدا نمی‌کند و آدمیان با گناه به دنیا نمی‌آیند. مولانا در مثنوی با تمثیل زیبای پادشاهی که به نقّاشی گفت هرچه می‌خواهی بکش ولی میمون نکش، این داستان را از دید خود تحلیل کرده است.


امّا آنچه باعث نوشته شدن این ایما شد این بود که یادآوری کنم، قرآن سابقه‌ی انسان را از خلقت آدم و حوّا هم فراتر می‌برد. حتّی اگر بپذیریم که در این داستان گناهی صورت گرفته( با تفاوتهایی که بین نظر اسلام و مسیحیّت هست) باز این اوّلین فعل و کنش انسانی نیست. انسانها پیش از خلقت در عالمی که قرآن عالم ذر یا الست می‌نامد « همگی» با خدای خود عهد بسته و به خداوندی او اذعان کرده‌اند(اعراف۴-۱۷۲). همین عهد ذاتی و فطری است که باعث توبیخ در صورت انجام گناه می‌شود. به عبارت دیگر بی‌آنکه متعرّض شرح و توضیح آن عالم شگفت شوم، اگر نحوه‌ی میلاد انسان را سه‌گونه بدانیم: بدون سابقه، با سابقه‌ی بد و با سابقه‌ی خوب، نگرش قرآن، تأکید بر خوب و خداجوبودن ِذاتی انسان است، متفاوت با مسیحیّت یا کسانی که انسان را صرفاً صفحه‌ای سپید و نانوشته می‌دانند، مانند بسیاری از مادّی‌گرایان. این نوع نگرش به انسان، هنوز آن تأثیری را که باید، بر دیدگاههای اجتماعی و فقهی و کلامی ما نگذاشته است.

نوستالژی و موسیقی کلاسیک


                          
1. اگر قرار باشد فقط یک مصداق را برای نوستالژی ذکر کنیم، آن چه خواهد بود؟ نوستالژی را غم غربت معنا کرده‌اند ولی نارساست. نوستالژی را با مصداق باید شناخت بعد باید به دنبال تعریف آن گشت. نوستالژی آنجاست که شما پس از سالها به مکانی بروید که قسمتی از خودتان را در آن، جا گذاشته‌اید. فرض کنید به دبستانی که درس می‌خوانده‌اید یا شهری که در آن به دنیا آمده‌اید، حالا برای بغضی بی‌دلیل که می‌کوشد خودش را با تری چشمتان ترجمه کند واژه‌ای بیابید. این همان نوستالژی است:«روبه‌روشدن با خود».


2. زمانی این نوستالژی بی‌منطق‌تر و هیجان‌انگیزتر می‌شود که با چیزی یا کسی روبه روشوید که پیش از آن با آن برخورد نداشته‌اید و سؤال این خواهد بود پس کی و کجا و در کدام قارّه‌ی ناشناخته‌ی اقلیم وجود هم را دیده بودید. بسیاری از عشق‌ها از همین جا شروع می شوند؛ جایی که کسی را بسیار آشنا می‌یابی بی‌آنکه او را به خاطر بیاوری.


3. موسیقی کلاسیک برای خیلی‌ها آن اصواتی است که در برخورد اوّل به نظر می‌آیند پیشتر شنیده شده‌اند ولی کی و کجا؟ این اصوات سحرانگیز و موزون با تفاوت حس و حال و نوع تنظیم و مؤلّفانشان که از قرون میانه اوج گرفت و با رسیدن به دوره‌ی نو شاهوار فرود آمد و گنجینه‌ای بی‌همتا از تلألو روح بشری را به یاد گار نهاد،‌ کی و کجا با روح ما عهد بسته‌اند؟


4. این روزها زمزمه‌ی اجرای کارمینا بورانای کارل اُرف به وسیله‌ی گروه نوری در ایران است. سالها پیش برنامه‌ای از تلویزیون پخش می‌شد به نام « انسان و اسلحه» و مانند بسیاری از برنامه‌های آن دوران سنگین و باوقار. برنامه برای کودکی مثل من مناسب نبود ولی در تاریکی و به هنگام خواب دیگر اعضای خانواده می‌نشستم و می‌دیدم نه به خاطر حرفهای مجری بلکه به خاطر دو چیز: یکی فیلم اسپارتاکوس که به تدریج در فواصل برنامه پخش می‌شد و دیگر، موسیقی سحرانگیزی که بعد فهمیدم پرولوگ ِfortuna از همین کارمینای کارل اُرف است.


از این روزهای تلویزیون ِآلوده به اصوات الکترونیکی به تنگ آمده‌ام. یاد باد آن سالها که موسیقی‌های ارزشمند جهان را لابه‌لای برنامه‌های مستند و علمی می‌شنیدیم و شاهکارهایی مانند «برای الیزه»ی بتهوون را بر روی انیمیشن« سارا کرو» و « پرواز زنبور عسل»  کورساکوف را بر روی کارتون« هاچ زنبور عسل».


5. دستمایه‌ی اوّلیّه‌ی این اثر باشکوه، آوازها و سرودهایی است که از قرن سیزدهم میلادی به جا مانده است. این سرودها به زبان لاتین و صورت قدیم‌تر زبان آلمانی در بسیاری از نواحی اتریش و آلمان پراکنده بود و حاوی مضامینی عاطفی، مذهبی و حماسی است که بر محور شعار آن زمان که ترویج گونه‌ای ابن‌الوقتی و لذّت بردن از زمان حال بوده است، می‌باشد. این سرودها ملودیهایی هم همراه خود داشتند ولی اُرف تصمیم گرفت که این معانی را با آهنگ‌های خود همراه کند. اوّلین اجرای او در سال 1937 در فرانکفورت بود که با استقبال حزب نازی همراه شد و شهرتی ناگهان را برای او به همراه آورد. زمان گذشت و سیاست رنگ باخت و آنچه باقی ماند گنجی از گنجینه‌ی هنر بشری است. این ویدیو یکی از اجراهای درآمد « سرودهای بورانا» ست.

شهادت یا حیات؟



1. جابر بن عبدالله انصارى که یکى از صحابه‌ی پیامبر بود، در آخر عمر طولانی خود به ضعف پیرى مبتلا شده بود،امام باقر به عیادت او رفت و از حال او پرسید. جابر گفت: در حالتى‌ام که پیرى را از جوانى و بیمارى را از تندرستى و مرگ را از زندگانى دوست‌تر دارم.


امام باقر جواب داد که: ولی من با خدا چنانم که اگر مرا پیر دارد، پیرى را دوست‌تر دارم و اگر جوان دارد، جوانى را و اگر بیمار دارد، بیمارى را و اگر تندرستی دهد، تندرستى را و اگر مرگ دهد، مرگ را و اگر زندگانى دهد، زندگانى را دوست‌تر مى‌دارم.


2. این روزها به مناسبت سالروز فتح خرّمشهر شاهد مصاحبه با رزمندگان جنگ هستیم. آنها بی‌استثنا می‌گویند که در حسرت شهادت می‌سوزند. مانده‌اند چون لیاقت نداشته‌اند و ترجیح می‌دادند بروند و به دوستانشان ملحق شوند. آنان نمی‌دانند و کسی نیز به آنان نگفته که این کارشان اعتراض به همان کسی است که دوستانشان را برده و آنان را نگاه داشته است. مرگ یا شهادت اگر در راه خدا و با رضایتش نباشد هیچ ارزشی ندارد و این خواست اوست که مرگ را شیرین می‌کند، برای کسی که در راهی که یقین دارد درست است گام برمی‌دارد، همانقدر که مرگ در راه خدا ارزشمند است، حیات نیز هست و هر دو به یک دلیل: خواست خدا. به این نکته در قرآن با عبارت«احدی الحسنیین» اشاره شده است.


3. این تنها مورد غلو یا درک نادرست از دین نیست و بسیاری از این مسائل هست که البتّه از روی صداقت است ولی نیاز به اصلاح دارد. از این گونه موارد اختلاف نظر در صدر اسلام و بین یاران ائمّه زیاد پیش می‌آمده است که با رجوع به تاریخ و بازخوانی آن می‌توان برای امروز درسی آموخت.

به پیشواز گالیله‌


                    
۱. بیشتر مردم کلمه‌ی « دگم» را به معنای عقیده‌ی بی‌چون و چرا یا انسانی که حاضر به تغییر افکار خود نیست به کار می‌برند بی‌آنکه بدانند در اصل از چه ریشه‌ایست. « دگما» اصول دین یا فتواهای اعتقادی کلیسای کاتولیک است. یعنی مانند مسلمانان که در فروع دین( یعنی فقه) به متخصّص مراجعه می‌کنند و نام رأی متخصّص یا فقیه، فتوا نام دارد، در مسیحیّت کاتولیک کسی حقّ اندیشیدن در عقاید را ندارد و باید تقلید کنند. عقاید در اسلام نه تنها تقلیدی نیست بلکه تقلید در آن حرام است و همین به تنهایی تفاوت اسلام- یا هر دین حقیقی- با مسیحیّت تحریف شده را نشان می‌دهد. شاید کسی بپندارد که این دگم‌ها مربوط به قرون وسطی هستند ولی همین اواخر کلیسا اعلان کرد که عقیده به موجودات ماورای زمینی از این پس اشکالی ندارد! با این کاریکاتوری که از دین در مغرب زمین به جا مانده متعجّبم که چگونه یک انسان آزاده می‌تواند مسیحی کاتولیک باقی بماند.


2. تقابل دگم‌ها با دستاوردهای نوین بشری از داستان‌های مهیّج ولی تلخ تاریخ است که بدترین نمونه‌ی آن انگیزاسیون ارباب کلیسا به وسیله‌ی شکنجه، قتل و سوزاندن افراد بوده است. معروف‌ترین آن محاکمه‌ها بر سر عقاید، از آن گالیله‌ئو گالیله‌ئی یا همان گالیله‌ی معروف است. مانند کاشفان میکروب‌ها یا بیماری‌ها می‌توان هرگونه ایستادگی عقیده‌ای نادرست ولی به ناحق تقدّس‌یافته در برابر حقیقت را، بیماری گالیله و نشانه‌های آنرا سندروم گالیله نامید.


3. ایراد جایی است که فکر، عمل یا فردی بشری، رنگ تقدّس می‌گیرد و محدودی می‌خواهد کوس بی‌نهایتی بزند. دیروز دست روی یکی از تقدّس‌های حاکمیّت ایران یعنی دفاع مقدّس نهادم ولی تعداد این قدسی‌نماها بسی بیش از این است. اگر پیش از انقلاب و کشف تصویر افراد در ماه را ندیده بگیریم، قدسی کردن انقلاب درست از طلیعه‌ی آن آغاز شد، جایی که یازده روز پایانی حکومت پهلوی یعنی از دوازده تا بیست و دو بهمن، ده روز خوانده شد تا معادل والفجر و لیال عشر باشد و آن دهه نام دهه‌ی فجر بگیرد. گویی یکی از تفاسیر آن آیه، تحقّق این ده روز سرنوشت‌ساز است و برای همین انقلاب ایران سرشتی الهی می‌یابد. در انفجار منجر به کشته‌شدن آقای بهشتی و همراهان او که حدود هشتاد نفر بودند، به دروغ هفتاد و دو نفر گفته شد تا باز این بار امام حسین و هفتاد و دو نفر یارانش، تداعی شوند که تازه آمار گروه امام حسین هم خیلی دقیق نیست. رفسنجانی در گفت و گویی از اطّلاع خود از تعداد کشته شده‌ها خبر داد و گفت که به ما گفتند که اینطور بهتر است! حالا بماند که سرنوشت پرونده‌ی بسیاری از آن انفجارها مانند دفتر نخست‌وزیری و همین انفجار در پرده‌ای از ابهام است و در دوران اصلاحات برخی از مختومه‌شدن غیرعادی پرونده‌ی آنها نوشتند که میان هیاهوی آن روزها به گوش کسی نرسید.


4. گاهی یک روایت یا تاریخ جعلی حالت تقدّس می‌گیرد و ایراد وارد کردن به آن اصطلاحاً« خطّ قرمز» می‌شود. خطّ قرمزها هم به مرور زمان رنگ می‌بازند که این قاعده‌ی بازی است. آن تندوریها در مورد مرحوم بازرگان جایش را به احترام به او داد. اوّلین رئیس جمهوری که خائن و جاسوس نامیده شد، حالا صرفاً بی‌کفایت نامیده می‌شود. انقلاب دوّم و اشغال سفارت آمریکا زیر سؤال می‌رود و هرکس تلاش می‌کند که مسؤولیّت خود را در آن انکار کند. محاکمه‌ی آقای شریعتمداری و امثال قطب‌زاده، بعدها از طرف آقای منتظری« پرونده‌سازی اطّلاعاتی‌ها» لقب می‌گیرد، بسیاری از مسائل هست که هنوز به اطّلاع کسی نرسیده و سرپوشیده مانده است و هنوز این روایت‌سازی جعلی با قدرت ادامه دارد که نمونه‌ی اخیرش، انفجار شیراز بود.


حمید سمندریان، نمایش گالیله را آماده کرده بود که جلوش را گرفتند. ظاهراً این نمایش به تقابل حقیقت و جعل در قرون وسطی و دین مسیحیّت برمی‌گردد و ربطی به ما ندارد، پس چرا آقایان از اجرای آن به وحشت افتادند؟ به گمانم امروز ما بیش از هر زمان، خارج از صحنه‌ی نمایش به گالیله‌های شجاعی نیاز داریم که بی‌ترس از تمشیت حاکمان، پرده از روایات و اسطوره‌های بشرساز جعلی بردارند و حقیقت را در چارسوق جامعه‌ی ایران جار بزنند.

حقیقت و تاریخ


نگاهی دیگر به داستان پایان جنگ
                        مسجد جامع خرّمشهر
1. بهرام بیضایی می‌گفت که یافتن تاریخ حقیقی ایران یکی از دلایل کار هنری اوست. تاریخ را از دید او اهل قدرت و در وصف خود نوشته‌اند و صدای ناله و نفرین مردمان بسیاری در دل آن گم شده است و به گوش نمی‌رسد و او می‌کوشد که آنها بیابد و به ما برساند. نمایشنامه‌هایی مانند مرگ یزدگرد و دیگر کارهایش نمونه‌هایی از این تلاش اویند.


2. در نوجوانی فکر می‌کردم که این اختلاف روایت‌ها سهوی است و متعلّق به بسیار پیش از این و در دوران نو و به دلیل مدارک موجود، کمتر به این مشکل برمی‌خوریم. اوّلین باری که شک به تاریخ معاصر برایم جدّی شد نوشته‌ی محمّد ترکمان در- به گمانم- راه نو بود که روایتی متفاوت ازقیام و کشتار دانشجویان در زمان شاه ارائه می‌کرد. روایت رسمی، اعتراض شریعت رضوی و دو نفر دیگر را به آمریکا و سفر رئیس جمهورش معطوف می‌کرد و ترکمان تیر انتقادهای آنان را متوجّه انگلیس می‌دانست و این روایت امریکایی را ساخته و پرداخته‌ی حزب توده برای نفرت‌تراشی از آمریکا می‌خواند. الآن که چنین حزبی نیست و انگلیس هم برای حاکمان ایران نسخه‌ی دیگر امریکاست، پس چرا اصرار بر تداوم این روایت؟


3. بار دیگری که واقعاً شوکی بود برای همه، نه تنها من، انتشار آمار عمادالدّین باقی از تعداد کشته‌های انقلاب ایران بود که به تقریب حدود دوهزار و پانصد نفر می‌شود؛ آن هم به استناد آمار بنیاد شهید. اصلاً قابل باور نبود که آن همه فیلم و سریال و حکایت قتل و آدم‌کشی به این تعداد نفر محدود شود، در طول پانزده سال. از خرداد سال 42 با آمار تقریبی 400 نفر کشته تا بیست و دو بهمن57.


4. وقتی هاشمی رفسنجانی اوّلین آمار کشته‌های جنگ را از تریبون نمازجمعه اعلام می‌کرد به یاد دارم، آماری در حدود113هزار نفر را بیان می‌کرد و خود با ناباوری افزود که: به ما که این جور گفته‌اند! بعد تعداد آمار بالا رفت و اکنون به راحتی می‌توان باز بر اساس آمار بنیاد شهید، صرف نظر از کسانی که هنوز به عنوان مفقودالاثر شناخته می‌شوند، آن آمار را حدّاقل یک میلیون نفر دانست.


5. هر بار که به سوّم خرداد می‌رسیم، این پرسش که آیا جنگ پس از فتح خرّمشهر امکان پایان‌پذیرفتن نداشت، بار دیگر بر سر زبانها می‌افتد. و هربار روایت متفاوتی از زبان دست‌اندرکاران آن می‌شنویم. دوئل مطبوعاتی محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی که به انتشار نامه‌ی رهبر فقید انقلاب خطاب به سران نظام از طرف رفسنجانی انجامید، نشان داد که قضیّه واقعاَ آن جورها که سالها در رسانه‌ها گفته می‌شد نبوده است. سؤال پیرامون جنگ از همان زمان قطعنامه آغاز شد و اینکه حتّی موافقان نظام می‌پرسیدند حالا که قرار به پذیرفتن آن بود، بهتر نبود پس از تصرّف فاو این کار را می کردیم؟ و جوابها قانع کننده نبود. اینکه آن موقع در موضع ضعف بودیم و حالا در موضع اقتدار، کاملاً خلاف واقعیّت به نظر می‌آمد و کسی را مجاب نمی‌کرد. الآن هم پاسخهای موجود که بیشتر بر این مدار می‌گردد که عراق به دنبال آتش بس بود و نه صلح و این مهلت آتش بس، او را قوی می‌کرد، خیلی قابل قبول نیست. زیرا:


اوّلاً که دیدگاههای کاملاً متفاوتی از پیشنهاد صلح پیش و پس از بازپس گیری خرّمشهر وجود دارد به همراه پیشنهاد غرامت قابل توجّه.


ثانیاً، هر پیشنهاد صلحی در ابتدا همراه با آتش بس است. پذیرفتن قطعنامه، هم ایران و عراق را سالها در وضعیّت نه جنگ و نه صلح نگه داشت و تبادل اسیران مدّتها پس از آن بود و مسأله‌ی غرامت و تعیین دقیق خطوط مرزی و بسیاری مسائل دیگر هنوز حل‌نشده باقی مانده است پس اینکه منظور عراق از صلح، آتش‌بس بود، بهانه‌ای منطقی نیست.


ثالثاً عراق ابتدا می‌پنداشت که چند روزه ایران را می‌گیرد و پس از ناکامی فهمید که باید بر سر مرزهای آن موقع- حالا کمی جلوتر یا عقب‌تر- بماند و بجنگد، نه پیروز می‌شود و نه شکست می‌خورد، پس بدیهی بود که به فکر پایان جنگ و ادامه دادن جاه طلبی‌های خود از راهی دیگر- مثلاً حمله به کویت در آن زمان- بیفتد.


رابعاً، عراق با یک ارتش تمام مجهّز و در اوج آمادگی نتوانست ایران که نه، خوزستان را از آن خود کند و به فرض که مهلتی برای استراحت می‌خواست، دست بالا می‌توانست به همان وضعیّت سابق پیش از شروع جنگ برگردد- که نتوانست کاری کند- ولی ایران در ابتدای انقلاب وضعیّت وخیمی داشت و از صفر شروع به بازسازی نیروهای نظامی خود کرده بود و این مهلت فرضی موقّت خیلی به نفع او بود تا به گونه‌ای خود را نوسازی کند که فکر هجوم مجدّد را از صدّام بگیرد.


برعکس ایراد اوّل، سه نکته‌ی اخیر- یعنی ثانیاً و ثالثاً و رابعاًً- نیاز به مدرک آوردن ندارد و با تحلیل عقلی مستقل می‌توان به راحتی، گزارش رسمی حاکمان از دلیل طولانی شدن جنگ پس از فتح خرّمشهر را زیر سؤال برد.


خیلی وقت پیش توجیه یکی از معلّمان دینی خود را برای یک روحانی جوان و دوآتشه‌ی انقلابی بازگو می‌کردم که: راه قدس از کربلا می‌گذرد یعنی تنها با کرب و بلا و تحمّل مصیبت می‌توان به قدس و معنویّت رسید! که با لحنی سرزنشگر گفت که دست از این تعبیرها بردارید تا آبروی ما را نبرده‌اید، خواستند کاری بکنند و نتوانستند، دیگر این حرفها را ندارد. این نشان می‌دهد که از همان زمان هاله‌ی فرابشری پیرامون افراد، شروع به از بین رفتن کرده بود و امروز و فرداست که پرسشهایی از این دست که من نوشتم، گریبان کسانی را که مسؤول ادامه‌ی جنگی بودند که یک میلیون کشته و هزاران هزار اسیر و مفقود و زخمی را به این کشور تحمیل کرد و خانواده‌های نواحی مرزنشین را از هم فروپاشاند و زیربناهای اقتصادی این کشور را نابود کرد و هزار میلیارد دلار خسارت مادّی و بسیار بیش از این خسارت معنوی به این کشور زد، خواهد گرفت.

جمعه


                                        فروغ فرّخزاد
جمعه‌ی ساکت
جمعه‌ی متروک
جمعه‌ی چون کوچه‌های کهنه غم‌ا‌نگیز
جمعه‌ی اندیشه‌های تنبل بیمار
جمعه‌ی خمیازه‌های موذی کشدار
جمعه‌ی بی‌انتظار
جمعه‌ی تسلیم
خانه‌ی خالی
خانه‌ی دلگیر
خانه‌ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه‌ی تنهایی و تفأّل و تردید
خانه‌ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه‌های ساکت متروک
در دل این خانه‌های خالی دلگیر
 آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت...

استغنا



گـر نـبـود دلـبـر هـمـخـوابه پیـش
دست توان کرد درآغوش خویش


سعدی

نگاهی به شیوه‌ی آموزش حوزوی


                             
حرف درباره‌ی حوزه‌ی علمیّه دینی سنّتی بسیار است ولی برای فتح باب هم که شده اشاره‌هایی به آن می‌کنم.


1. در دانشگاه با خود دانشجو کسی کار ندارد و جنبه‌ای از او که طالب علم است مورد توجّه قرار می‌گیرد. طبیعی است که منظور من دانشگاهی با قواعد پذیرفته‌ی جهانی است نه آن دخالت‌های ایدئولوژیکی که درست یا نادرست در حریم دانشجویان در ایران صورت می‌گیرد. امّا در حوزه با خود فرد بیشتر کار دارند. یکی از توصیه‌های معروف به تازه‌واردان این است که یک درس کم است و دو درس زیاد. یعنی یک درس روزانه( عمدهً ادبیات یعنی ابتدا صرف و بعد نحو) برای تو کم است ولی دو درس هم زیاد است. ولی ما که یک درس و نیم نداریم، پس منظور جبران‌کردن جای خالی با جلسات اخلاق و خودسازی است. از آنجا که در قدیم طلبه‌ها با سواد مکتبی و قرآنی به حوزه می‌رفتند، سن افراد بسیار کم بود و بیشتر نیاز به پدر داشتند تا معلّمی سخت‌گیر. این وضع تا همین اواخر که بچّه‌ها پس از دوره‌ی ابتدایی یا راهنمایی به حوزه می‌رفتند هم حاکم بود و چه بسا بعضی جاها هنوز باشد. مدیر حوزه که معمولاً فردی مسن بود با سابقه‌ی تدریس زیاد، اوّلین درس یعنی صرف را خود به عهده می‌گرفت تا درسش زمزمه‌ی محبّتی باشد برای نوجوانی که از خانه و کاشانه دوراند یا اگر هم در همان شهر ساکن‌اند بیشتر وقتشان را باید در مدرسه بگذرانند. برنامه‌های سحرخیزی و نمازشب و دعا چون جمعی صورت می‌گرفت، حالت ریا یا خودنمایی نداشت و اوّلین کلاس روزانه با درس اخلاق و آموزش احکام آغاز می‌شد. مقصود اینکه تک‌تک اعمال و رفتار شخص زیر نگاه مسؤولان بود و در مقابل هم آنها محرم اسرار طلبه بودند و مورد مشورتش قرار می‌گرفتند. تا پایان مقدّمات و مقداری از سطح متوسّط یعنی فراگرفتن صرف، نحو، معانی و بیان، منطق، اصول فقه مقدّماتی و فقه تا انتهای لمعتین، طلبه آزادی کمتری دارد و بعد از آن که مصادف با ملبّس‌شدن وی به لباس روحانیّت نیز هست، دامنه‌ی انتخابهایش بیشتر می‌شود.


2. آنچه بیشتر به ما مربوط می شود از این پس است. شیوه‌ی انتخاب استادان و نحوه‌ی تدریس و حتّی متن درسی کاملاً آزاد است. استادی به تشخیص خود یا درخواست شاگردان، فلان کتاب را می‌آغازد در حالیکه گزینه‌های متعدّدی برای آن متن خاص هست. طلبه‌ها درس هر کس را که مناسب‌تر ببینند دنبال می‌کنند و طبیعی است که استادانی که نتوانند آن کارایی را داشته باشند خود به خود با کم‌رونق شدن درسشان از دور خارج می‌شوند و به عکس استادی که طلبه‌ی بیشتری دارد نامی به هم می‌زند و امکان اینکه بعد کتاب و درس بالاتری را آغاز کند، بیشتر خواهد داشت. برای آغاز یک درس هم استاد نیاز به اجازه از کسی نداشت و از آنجا که تدریس در قبال پول نبود‌ و هم استاد و هم شاگرد در دریافت شهریّه و سایر درآمدها به هم وابسته نبودند،‌ هیچ اجباری نیز در مورد هر دو طرف وجود نداشت. یک استاد می‌توانست دو درس در روز آموزش دهد و دیگری هشت درس و این موضوع، مزیّت مالی برای او نداشت. یک‌بار طلبه‌ای عادی پیش آیت‌الله شاه‌آبادی مدرّس معروف فقه و فلسفه و عرفان و تأثیرگذارترین استاد سیّد روح‌الله موسوی خمینی می‌آید و از او می‌خواهد حاشیه‌ی ملّاعبدالله که کتابی منطقی است را به او درس بدهد. ایشان ظاهراً درس‌های فراوانی می‌گفتند و وقت اضافه نداشتند ولی به زحمت میان اوقات فراغت ساعتی را می‌یابند و به او می‌گویند بیا. شاگردان ایشان به زمین و زمان می‌زنند که طلبه را منصرف کنند که این درس را کس دیگری هم می‌تواند به تو بدهد و به جز ایشان و آقای حائری مؤسّس حوزه‌ی قم، هر کس را که بگویی برایت می‌آوریم ولی طلبه‌ی لجباز نمی‌پذیرد. از طرفی پیش استاد می‌روند که این همه فشار کاری برای شما خوب نیست و چرا شما باید درسی به این پایینی را به یک نفر بدهید؟ که او خیلی آرام می‌گوید: کسی از من چیزی خواسته و من در حدّ توانم او را اجابت می‌کنم. این نوع رفتار البتّه این روزها کیمیاست.


3. قبلاً که امتحان سراسری خاصّی نبود و طلبه‌ها فقط با تشخیص خود و تأیید استاد به درس بالاتر می‌رفتند و امضای استاد پشت جلد کتاب و تأیید او، از هر نمره و درجه‌ای بالاتر بود. حالا هم این امتحانها برای افرادی است که متقاضی دریافت شهریّه یا استفاده از معافیّت سربازی باشند و گرنه کسی که بخواهد آزاد درس بخواند یا نیاز مالی نداشته باشد و به سربازی رفته باشد، باز از هر قید و بندی رهاست. این البتّه از جهاتی خوب و از جهاتی بد است. آزادی تا به این حد را شاید برخی بی‌نظمی بدانند و از طرف دیگر سلسله‌مراتبی شدن شبه‌دانشگاهی را بعضی منافی با شیوه آموزش آزادانه‌ی سنّتی بدانند.


4. شیوه‌ی آموزش در حوزه مبتنی بر مطالعه پیش‌مقدّماتی و درس رفتن و مباحثه است. فارغ از اینکه اکنون کسی به این روش عمل می‌کند یا نه، این روش شاگرد را به دلیل سابقه‌ی ذهنی که پیدا می‌کرد، در اشکال کردن در درس استاد وارد می‌کرد و مباحثه نیز از آنجا که مولّد اختلاف نظر است از همان مراحل ابتدایی، طلبه را برای دادن رأی شخصی و مستقل بودن و زبان‌آوری و آمادگی برای اجتهاد آماده می‌کند. در حین درس هم اشکال کردن به درس استاد، نیاز به اجازه ندارد و استاد موظّف است که کلام خود را در هرجا که باشد قطع کند و جواب اشکال را بگوید. تفاوت استادان دانشگاه و حوزه برای کسانی که سر کلاس هردو بوده‌اند، بسیار واضح است. استادان دانشگاه، بلند شدن صدای دانشجو را بدون اجازه بی‌ادبی می‌دانند و استادان حوزه نه. استاد حوزوی موظّف است تا رفع اشکال با طلبه‌ی عادی بحث و او را قانع کند ولی استاد دانشگاهی می‌تواند سؤالها را به آخر کلاس موکول کند که خوب، وقت خیلی باز نخواهد بود. نقل است که به هنگام اوایل نهضت و در اتوموبیلی آقای خمینی برای جمعی از شاگردان خود در موردی صحبت می‌کردند که یکی کلام ایشان را قطع کرد، او بلافاصله واکنش نشان داد که من موعظه می‌کنم نه تدریس و در میان درس می‌توانی به میان کلام من بپری نه موعظه، پس خوب گوش کن. برای رشته‌هایی که نیاز به بحث و جدل دارند این روش نعمت است.


5. پا گذاشتن به مراحل بالاتر هم همچنان که گفتم، به تشخیص خود فرد است. بالاترین درجه‌ی یک فقیه، اجتهاد است که علیرغم آنچه مردم فکر می‌کنند منوط به دریافت اجازه‌ی اجتهاد از طرف مدرّس است، اینطور نیست و هر کس اگر به این یقین برسد که توانایی استنباط احکام شرعی را از متون دینی دارد، بر او نه تنها مجاز بلکه« واجب» است که دست از تقلید بردارد. از پای درس آقای خویی بسیاری به اجتهاد رسیدند ولی آنچنان که مشهور است ایشان به افراد کمی- از دو تا ده دوازده نفر، آمار مختلف است- اجازه‌ی اجتهاد دادند که معروفترین آنها مرحوم فلسفی از مدرّسان قهْار حوزه‌ی مشهد و آقای سیستانی مرجع معروف حال حاضر هستند. تمایز این شیوه با روش دانشگاهی که مدرک حرف اوّل و آخر را می‌زند کاملاً آشکار است.


مقایسه‌ی روشهای این دو نظام و اینکه آیا دانش جدید، به شکل بهتری نمی‌شد به کشور ما وارد شود را به مجال دیگری موکول می‌کنم.

کیارستمی روایت‌گر


         
1. هنوز مثل اینکه جنجال بر سر کتابهای کیارستمی و انتخاب او از شعرهای سعدی و حافظ نخوابیده است. کسی از دید خود جزئیّاتی از کلیّت شعر آنها را پسندیده و جلو دید دیگران گذاشته است. نه این چاپ‌ها روایاتی مانند تصحیح‌های ریزودرشت از حافظ است و نه قرار است که کسی سعدی را از این پس تنها از دید کیارستمی ببیند. کاری که که همچنان که پیشتر نوشتم نه آن چنان تحفه‌ایست که باید بر سر نهاد و نه فاجعه‌ایست، تجربه‌ایست میان باقی تجربه‌ها و کیارستمی را با فیلمهایش می‌شناسیم نه با کتاب منتخب شعر درآوردنش.


2. نقدها لحنی تند و عجیب داشت. اتّهام کتاب‌سازی برای چیست؟ این کتاب که چیزی به او اضافه نمی‌کند و نیاز مالی هم ندارد و اگر قرار به این اتّهام باشد، بسیاری دیگر هستند که به این توصیف سزاوارترند. برخی که نام نمی‌آورم صرفاً تمسخر کردند و آشوری در حالی که از او انتقاد می‌کند، می‌گوید او می‌توانست فلان بیت را « به این شکل» بیاورد و این یعنی نفس کار ایرادی ندارد و در چگونگی‌اش بحث است. مهدی یزدانی خرّم هم در شهروند امروز نوشته که او روایت کلاسیک را به‌هم زده و نتوانسته چیزی جایگزین کند. به نظرم کار او را زیادی جدّی گرفته‌اند و خودش در این امر بی‌تقصیر نیست. نام کتاب اوّل مانند کتاب دوّم می‌باید نام متواضعانه‌تری می‌بود که مفهوم نگاه گزینشی به حافظ را برساند و آن نقل قول از آرتور رمبو هم در اوّل کتاب که: « باید مطلقاً مدرن بود» مزید بر علّت شده است.


3. گلمکانی در وبلاگش منتقدان او را حسود نامیده که من نمی‌پسندم این نیّت‌خوانی را و حقّ ما فقط نقد گفته است نه گوینده و به خودش هم نوشتم که نپذیرفت و گفت که حسادت در جامعه‌ی ما بسیار رایج است و آن نوشته را از سر وظیفه ننوشته و به خاطر برآوردن نیازی درونی بوده است. اگر توهین به دیگران بد است فرقی نمی‌کند که نوشته‌ی ما از سر وظیفه باشد یا نیاز درونی و در هر حال بد است. به هرحال مشابه این بحث را بسیار داشته‌ام و اینجا به همین اکتفا می‌کنم.


4. کیارستمی به درستی در مصاحبه با شهروند گفته که در موسیقی ما سالهاست که گزینش از ابیات صورت می‌گیرد و حرف او درست است. حتّی با کمی گسترش دامنه‌ی دید، خوشنویسی ما هم صرف نظر از وجوه زیبایی‌شناختی، برجسته‌کردن بیت یا ابیاتی از یک غزل بوده است. از اینها گذشته ضرب‌المثل‌هایی که به صورت تک بیت از حافظ و مولوی و دیگران وارد فرهنگ عامّه شده نباید فراموش کرد. اشعار شاعران سبک هندی را هم من دیده‌ام که به صورت تک بیت گزینش و چاپ شد ولی چنین هیاهویی به راه نیانداخت. اتّفاقاً کیارستمی اگر بخواهد به کارش ادامه دهد یکی از پیشنهادها شاعران همین سبک است؛ حالا نه خیلی مغلق‌گو مثل بیدل، ولی صائب و کلیم از این تک‌بیت‌های درخشان بسیار دارند.


5. پیشتر از اظهار نظر نصرت رحمانی درباره‌ی سخنرانی شاملو پیرامون فردوسی نوشتم. او رندانه بدون اشاره به درستی یا نادرستی نظر فردوسی، این کار او را نوعی زیرکی دانسته بود که مدام خود را در ویترین فرهنگ جامعه قرار دهد و به قول او یک ژورنالیست تمام عیار باشد؛ اگر با شعر شد که شد اگر نشد با مجلّه درآوردن یا ترجمه کردن و اگر نشد، با یک سخنرانی مجدّداً در مرکز توجّه قرار دهد. من هم کار کیارستمی را صرف نظر از نقد کارش، نوعی حرفه‌ای‌گری و خبرسازی می‌دانم که البتّه هیچ اشکالی ندارد.

تصویر ناقص پیشوایان دین




پس از تعویض مدیریّت شبکه‌ی سه، تغییر رویکرد این شبکه که به شبکه‌ی جوان و ورزش معروف بود کاملاً به چشم می‌آید، به گونه‌ای که امروز اگر در کنار آن دو لقب که تا حدودی حفظ شده‌اند، آنرا شبکه‌ی مدّاحی نیز بنامیم، بیراه نگفته‌ایم. عجب که این مقدار تأکید بر نشان دادن منابر و مدّاحان و مراسم – عمدهً- سوگواری، در شبکه‌های قدیمی و جا افتاده‌ی یک و دو دیده نمی‌شود.


این که بسیاری در روستاها و شهرهای کوچک دسترسی به مجالس مناسب سوگواری نداشته باشند و سیما طبق نظامی که حاکم است بخواهد این مراسم را به خانه‌ی آنان ببرد تا حدّی قابل درک است ولی این می‌تواند به عهده‌ی شبکه‌های استانی نهاده شود یا شبکه‌ای مانند قرآن نه جوان‌پسندترین شبکه‌ی کشور.


همه‌ی اینها به کنار، جایی که به گفته‌ی بنیادگزار جمهوری اسلامی قرار بود دانشگاه باشد، اکنون به تکیه تبدیل شده است. دانشگاه جایی برای بالا بردن معرفت است که در آن دانشجویان هم هویّت و فردیّت دارند، می‌توانند سؤال یا حتّی اعتراض کنند. گفت‌وگوهای سیما هم منحصر به دعوت از چند روحانی خاص و تکرار احادیث معروف است. هم از اینکه بسیاری از وجوه بزرگان دین هرگز در رسانه ی ملّی مطرح نمی‌شود، جای سؤال دارد و هم روزآمد نبودن تفسیرها.


برای مثال طرح صریح سخنانی مانند سخنان علی درباره‌ی آن زن یهودی که خلخال از پایش بیرون کشیدند، چگونه با تجاوز و قتل افراد در زندانها قابل جمع است؟ بسیاری از سخنان پیشوایان دین ناخودآگاه معادل امروزی آنها را در ذهن متبادر می‌کند و این چنین است که بسیاری سخنان اصلاً مجال بروز نمی‌یابند. پیشتر از سخن امام علی درباره‌ی عدم سنگسار مردی در نواحی مرزی یا حکایت پیامبر و یارانش درباره‌ی روا نبودن تجسّس در احوال شخصی افراد نوشتم؛ اینها ناخودآگاه به محض طرح، با وضع امروز ما مقایسه می‌شود.


در زمان رهبر فقید انقلاب، زنی در مصاحبه‌ای « اوشین» را الگوی زن امروز ما دانست و دختر پیامبر را مربوط به هزار و چهارصد سال پیش. با آن زن و مسؤول پخش آن مصاحبه، برخورد شدیدی شد ولی کسی از خود پرسید که چرا آن زن چنین گفت و چه کسانی مقصّر در معرّفی آن بزرگواران هستند؟ با پخش چنین برنامه‌هایی از صداوسیمای امروز نیز بسیاری، آنان را الگوی امروز نمی‌دانند و تنها بهانه‌هایی برای گریه و زاری می‌پندارند ولی سخنانشان پخش نمی‌شود.
Real Time Web Analytics