چکّه‌ای از« صدای پای آب»


                            
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ.
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه‌ی عشق.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی« ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
هرکجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
روشنی را بچشیم
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و نترسیم از مرگ
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه‌ی انگور می‌آید به دهان
مرگ در حنجره‌ی سرخ- گلو می‌خواند.
مرگ مسؤول قشنگی پر شاپرک است.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفشها را بکند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.
کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ.
کار ما شاید این است
که در« افسون» گل سرخ شناور باشیم.

حکایت آن مؤذّن زشت‌آواز


     
از بخت بد دیشب گذرم به کانال یک افتاد و یکی از کارشناسان متعدّد سیمایی را مشغول افاضه دیدم. اواخر برنامه بود و ایشان داشت درباره‌ی نبود نقد در سنّت ما توضیح می‌داد که به جای شناخت علمی و قیاسی و استقرایی چرا ما به تمثیل رو می‌آوریم. گفت مثلاً همین مولوی با اوّلین حکایتش می‌دانید چقدر بدآموزی دارد؟ می‌گوید یک شاهی داشته می‌رفته بعد کنیزکی را دیده و... . داستان را به شکل نصفه نیمه و اشتباه توضیح داد. در ادامه اشتباه‌های مولوی را یک به یک فاش کرد. اوّل اینکه چه معنی دارد به یک انسان به عنوان برده نگاه شود؟ ثانیاً مگر انسان قابل خرید و فروش است که پول داد و کنیزک را خرید؟ تازه چرا باید او نظر ناپاک به او داشته باشد که عاشقش شود؟ شاه پس از خرید کنیزک به او«تجاوز» کرده است و متأسّفانه مولوی می‌آید و این کار زشت را در داستانش می‌آورد! و... . درپایان هم مرتکب قتل می‌شود و شربتی به معشوقش- که او مدام می‌گفت:« همسر» آن کنیزک!- می‌دهد و او را می‌کشد که توجیه‌کننده‌ی آدمکشی است.


یاد حکایت دیگری از مولوی افتادم که مؤذّن بدصدایی در شهری که غیرمسلمان هم در آن بود اصرار بر عرضه‌ی نعره‌ی بدآهنگ خود به دیگران داشت و به نگرانی‌ها درباره‌ی وقوع اختلاف بین دو گروه از مردم وقعی نمی‌نهاد. روزی مردی با هدیّتی به پیش اوآمد تا از کارش تقدیر و تشکّر کند که من دختری داشتم که وصف ایمان مؤمنان را شنیده بود و دل در گرو آن داشت و نصیحت ما به گوشش نمی‌رفت، از زمانی که عربده‌ی گوش‌خراش تو را شنیده و فهمیده که شعار مؤمنان این است، دیگر از آن حبّ ایمان در دلش نشانی نمانده است و تو با اذانت کاری کردی که من به هزار جهد نتوانستم.


نام برنامه« عصر ایمان» است و این جناب دکتر ِمتخصّص پیدا کردن انحرافات در سنّت و ادب فارسی قرار است باز هم جهت تنویر افکار مردم تشریف بیاورند، اگر کسی را مانند دختر حکایت مولوی سراغ دارید، بگویید این برنامه را تماشا کند.

پاسخ خرّمشاهی به سروش



بهاء‌الدّین خرّمشاهی مقاله‌ای نوشته در دو قسمت(1 و 2) که پاسخی باشد بر گفته‌های اخیر عبدالکریم سروش. آن چنان که خود گفته، از تعابیری که به کار برده پشیمان است و عذر تقصیر می‌خواهد و شاید بتوان این دو مقاله با لحن احترام‌آمیز را جبران مافات- یعنی آن سخنان تکفیرگونه- بدانیم. من خود شاید اوّلین کسی بودم که به نوشته‌ی سروش – در حدّ یادداشت ساده‌ی وبلاگی- واکنش نشان دادم و جماعت تازه پس از سخنان مجید مجیدی و رسانه‌ای شدن آن بود که به صرافت مقاله‌نویسی افتادند و این خود نیز از طنز روزگار است. قصد پرداختن کامل به نوشته‌ی خرّمشاهی را ندارم خاصّه آنکه آن قدر که لازم بوده در نقد سروش نوشته‌ام( ۱ و۲ و ۳) و از مجموع آنچه نوشته‌ام، نظرم درباره‌ی جزئیّات نقد خرّمشاهی معلوم می‌شود ولی به اختصار چند نکته را می‌نویسم.
1. پیش‌تر گفتم که بهترین راه نقد یک متن را بررسی انسجام محتوایی و یافتن تناقض‌هایش می‌دانم. کسی پنداشت که من به دنبال عیب‌جویی‌ام ولی منظور من دیگر بود. از آنجا که قرآن یکی از دلایل اعجاز قرآن را بی‌اختلاف بودن آن می‌داند و هرآنچه از سوی خداست را دارای اختلاف می‌داند( نساء-۸۲)، می‌توان این را دریافت که هر متن بشری به تناسب دوری یا نزدیکی به قرآن- یا حقیقت- دارای اختلاف می‌شود؛ پس آنچه گفتم عیب‌جویی نیست بلکه نوعی روش یا متد است. خرّمشاهی گاهی به اثبات و گاهی به نفی پرداخته است.
2. ایشان می‌گوید که سروش به قرآن و گفتار پیامبر رجوع نکرده که به نظرم بتوان برای آن از زبان سروش جوابی یافت که این هر دو خود موضوع بحث‌اند و شاید از دید وی دلیل بر چگونگی خود نمی‌توانند باشند- به خلاف نظر مرحوم طباطبایی که قرآن را آشکارگر و مفسّر هر چیز می‌دانست حتّی خودش- ولی امامان شیعه که دیگر نه خود خدایند و نه رسول او و می‌توان ادّعا کرد که از«بیرون» به موضوع نگاه می‌کنند و این ایراد به سروش و شبستری و سایر کسانی که نام روشنفکر دینی بر آنان می‌نهند این است که اصولاً احادیث گرانقدر امامان شیعه در سخنان آنان بازتابی ندارد تا بدان حد که اگر کسی بدون پیشینه‌ی ذهنی، متنی از آنان بخواند و فکر کند که از اهل سنّت‌اند، جا دارد. کتاب نقدی بر قرائت رسمی از دین بیش از پانصد صفحه است ولی چرا یک روحانی شیعی جعفری حتّی یک بار نام جعفر صادق را نیاورده است؟ طبعاً منظور من استفاده‌ی کلامی نیست ولی میراث گرانقدر آنان را به عنوان حرفهایی حکمت‌آمیز نیز نمی‌توان بررسید؟
3. محکم و متشابه یا عوام و خواص یا غیب و شهادت، مفاهیمی نسبی یا تشکیکی هستند. کسی مثل من بیش از جلو پایش را نمی‌تواند ببیند و کسی مثل علی(ع) می‌گوید اگر پرده برداشته شود ، ذرّه‌ای به یقین من اضافه نخواهد شد، یعنی هرآنچه برای شما ناپیداست برای من پیداست. این یعنی غیب ما شهادت علی مرتضاست. آیات محکم و متشابه هم همین است، برای پیامبر و امامان تمام آیات محکم بودند و برای دیگران به نسبت دانششان آیات متشابه کم یا زیاد می‌شود. جزو عوام یا خواص بودن هم همین است و کسی که نسبت به فروتر از خود جزو خواص است در قیاس با فراتر از خود عامی است. این را گفتم تا هم اشاره‌ای به نفی قطعیّت خرمشاهی کرده باشم که ما در قرآن فلان مقدار محکم و فلان مقدار متشابه داریم و هم ایمایی به سروش که گفته من به ایمان عوام اعتقاد ندارم که خیلی مطمئن نباشد خود از خواص است.
4. نویسنده دو سه جا در مقاله آورده که من مقاله‌ای در موافقت با سروش ندیدم. آگاهاندن ایشان از نقد گنجی برای کسانی که به ایشان دسترسی دارند لازم است از سه جهت. اوّل اینکه نوشتاری در موافقت با سروش بخوانند و دوّم اینکه بخش دوّم مقاله‌ی گنجی به بحث تکفیر و سخنان خرّمشاهی برمی‌گردد که لازم است خودش به آن جوابی بدهد چون مستقیماً راجع به اوست و سوّم- و مهم‌تر- اینکه گنجی بسیاری از عقاید سابق خرّمشاهی را به عنوان دلیل صحّت و درستی سخنان سروش آورده است، از جمله بحث وجود جن در قرآن. در نقدی که بر سخنان گنجی داشتم بی‌مجامله بر خرّمشاهی به خاطر سخنان سستش خرده گرفتم و گفتم که بد نیست اسم خود را در صدر لیست قرآن‌ستیزان- به قول خودش- بیاورد( ۱ و ۲ و ۳). خرّمشاهی از سخنان گنجی و نقد آنان نیز اگر باخبر شود بد نیست.
5. گرچه هنوز که هنوز است من آن استواری لازم را در دفاع از اعجاز قرآن در خرّمشاهی نمی‌بینم( مانند بحث انشقاق قمر یا تشبّث به علوم بلاغی برای توجیه –یا فروکاستن- معانی قرآن یا دارای غثّ و سمین دانستن قرآن و آیه‌ی تبّت یدا) ولی گفتن شجاعانه‌ی اینکه برخلاف سروش و همفکرانش که فرهنگ زمانه را در قرآن فاعل یا فعّال می‌دانند، می‌گوید که من آنرا قابل و خداوند را« مطلقاً فعّال» می‌دانم،‌ قابل تحسین است . آنچه من از این عبارت می‌فهمم، تصحیح عقاید پیشین – که گنجی از آن استفاده کرد- است. امیدوارم با مطالعه مقاله‌ی گنجی و اینکه خرّمشاهی نشان داده است که جرأت و شجاعت ویرایش خود را دارد، آن سخنان را که منجر به خدشه وارد کردن به قرآن می‌شد، تصحیح کند.
6. سبحانی با این توجیه از ادامه‌ی گفت‌وگو با سروش سرباز زد که ممکن است ایشان باز هم به امثال مکارم شیرازی توهین کند. من این استدلال را قبول ندارم چون گناه دیگری ربطی به او ندارد و تازه اگر قرار به اختیار بین توهین به علما و دفاع نظری از قرآن یا دفاع نکردن از قرآن و توهین نکردن باشد، من اوّلی را ترجیح می‌دهم که شأن قرآن از شأن علما بسیار بسیار افزون‌تر است. سروش در دو نامه‌ای که به سبحانی نوشت لغزشهایی فلسفی و کلامی داشت که اگر آن دو نامه نبود، این معایب نیز آشکار نمی‌شد. امیدوارم این پاسخ سروش مقدّمه‌ی‌ گفت‌وگویی ادامه‌دار بین خرّمشاهی و سروش شود تا هم جامعه‌ی علمی ما از آن بهره‌ی کافی ببرد و هم نشان دهیم که توان گفت‌وگوی علمی مستمرّ بی‌قهر و عتاب را داریم .

سکوت را رعایت کنیم

                            
1. رزمنده‌ای قدیمی به پیرمردی شهیدداده مراجعه می‌کند و می گوید که فرزندش را بیست سال پیش در جبهه کشته است. او را مجبور می‌کند که پیش باقی کسانی که در آن شب خاص با آنان بوده‌اند مراجعه کنند تا به این کار شهادت دهند تا یا او قصاص شود یا از عذاب وجدان خلاص. پیش چند نفر می‌روند که بعضی از آنان تسلیم اقتضاهای زمان شده‌اند و هرکدام این ادّعا را نفی می‌کنند و این حرفها را ناشی از حال بد و مداوای ناقص او می‌دانند. پیش نفر آخر- یعنی فرمانده- که می‌روند گذشته برای او تداعی می‌شود و به یاد می آورد که مجبور شده در یک عملیّات شبانه در هور، سر دوستش را که تیر خورده و ناخواسته سروصدا می‌کند به خاطر جان بقیّه‌ی افراد گروه، در آب فرو کند و ...


همانطور که می‌بینید، تمام داستان فیلم را در چند خط تعریف کردم ولی حتّی ربع فیلم نامه‌ی عیّار تنها را نتوانستم در چند خط تعریف کنم یا یک فیلم متوسّط هالیوودی را اگر در نظر بگیرید، به هیچ‌وجه نمی‌شود در چند سطر تعریف کرد و این یعنی مصالح فیلم پاداش سکوت برای فیلم‌شدن کم بوده است و فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان هم نتوانسته‌اند داستان احمد دهقان را پرملاط کنند.


2. دو موقعیّتی که می‌توانست فیلم را چه از لحاظ بصری و چه درون مایه‌ای تقویت کند، یکی رفت و آمد بین گذشته و حال است که بسیار اندک و ناچیز است و می‌توانست خیلی بیش از این باشد و دیگری بیماری اکبر است که باعث دیدن رؤیاهای عجیب و توهّم می‌شود، این درآمیختگی واقعیّت و توهّم امروز از عناصر ثابت فیلم‌های جهان است ولی در این فیلم غایب است.


3. تقابل‌ها موتور محرّکه‌ی یک فیلم است ولی در این فیلم به حکایت مکرّر تضاد برج‌ها و دفترهای نه چندان فاخر و سادگی دو مسافر فیلم، تغییر بعضی از رزمندگان، تبدیل مجلّه‌ی خاکریز به جوانه و مانند آن تقلیل می‌یابد. بعضی تقابل‌ها بی‌منطق است مثل برخورد اوّل خواهر با برادرش وقتی می‌خواهد به خانه‌ی پدری برود. پرخاش او به برادر که انگار چشم طمع به مال پدر دارد از خواهری که می‌داند برادرش رزمنده‌ایست که تغییر چندانی نکرده کاملاً غیر منطقی است. همین خواهر دو دقیقه بعد برای مظلومیّت و غریبی برادرش زار می‌زند!


4. فیلم یک هسته یا نقطه‌ی کانونی دارد- اعتراف به قتل- و سفری مکاشفه‌آمیز؛ هیچ‌کدام از این دو کمکی به فیلم نمی‌کند. بخش اوّل بسیار مهم است ولی پرستویی پرسونایی بسیار مثبت دارد و بیننده اصلاً گمان نمی‌برد که واقعاً او ممکن است تقصیرکار باشد و منتظر پایان و گره‌گشایی نمی‌ماند، همین نقش را اگر کسی با ته‌مایه‌های منفی و گریم متفاوت بازی می‌کرد، قضیّه فرق می‌کرد؛ کسی که بیننده احتمال اندکی بدهد واقعاً او« قاتل» باشد؛ کسی مثل کیانیان. از دید من حبیب رضایی در انتخاب بازیگر اشتباه کرده است.


برای متأثّرشدن از مرگ یحیی کمی سابقه لازم بود، چند صحنه‌ی بگوبخند یا چیزی که آنرا به هنگام شهادتش به یاد بیاوریم، اگر فیلمساز پا پیش می‌گذاشت و سابقه‌ی اختلافی بین این دو ترسیم می‌کرد تا بیننده گمان ببرد که اکبر از مرگ یحیی سودی می‌برد فیلم رنگ دیگری می‌گرفت. فرض کنید دو دوست بوده‌اند که دختری را می‌خواسته‌اند و او با دست رد زدن به سینه‌ی یکی، دوّمی را برگزیده باشد، حالا یکی به شهادت رسیده و او پس از مدّتی با خواستگار اوّل- که حالا هم‌رزم همسرش به حساب می‌آید- ازدواج می‌کند. مرگ یحیی با هر محاسبه‌ای به نفع عاشق ناکام پیشین است و حتّی در صورت آگاهی از ناچار بودن او، باز نمی‌توان از فکر اینکه ممکن است وی به هنگام خفه کردن دوستش قلباً راضی به این کار بوده باشد، بیرون آمد.


سفر درون فیلم هم هیچ اطّلاعی به بیننده و آن دو نمی‌دهد چون آنها چیزی نمی‌گویند و دست‌آخر خودش همه چیز را به یاد می‌آورد. معلوم نیست چرا اکبر از اوّل به یاد نمی‌آورد تا ملّت راعلّاف خودش نکند. تمام اینها را قرار است به گردن حال بد و حافظه‌ی پریشانش گذاشت که نمی‌شود.


۵. داستانهای دهقان و امیرخانی و بسیاری از فیلمسازان متعهّد از« نقّالی» رنج می برند. بسیار توضیح می‌دهند و خواننده و بیننده را شیرفهم می‌کنند و این به رابطه‌ی هنرمند و مخاطب لطمه می‌زند. فرم، بخش مهمّی از هنر- و حتّی دانش- است. خیلی مهم است که بدانی حرفت را چطور بزنی تا بگیر؛ نیّت خالص و داشتن حرفی برای گفتن کافی نیست. خانم منشی چندبار می‌گوید« سلامٌ علیکم» تا قشنگ برایمان جا بیفتد و اکبر هم به هنگام مراجعه به هر مکان، به جای معرّفی عادی و متعارف، سخن از هم‌رزم سابق و جبهه و ... می‌گوید و از این دست تکرارهای معنی‌دار در فیلم کم نیست. کنایه تأثیرگذارتر از تصریح است و ایما گزنده‌تر از رک‌گویی. پرحرفی، فیلم و داستان را نابود می‌کند، خیلی اوقات باید سکوت را رعایت کرد.

يادآوري



إبن أبی العوجاء از دهریان و منکران توحید بود که آزادانه در جامعه‌ی اسلامی می‌چرخید و عقاید خود را به بحث می‌گذاشت. او چندین بار با امام صادق مناظره کرد و هر بار پس از اینکه مغلوب می‌شد، دوباره به جای اوّل برمی‌گشت و از راه دیگری تلاش می‌کرد؛ با این وجود کسی مزاحم او نمی‌شد و او را از بحث و استدلال منع نمی‌کرد.


یک بار مفضّل بن عمر از یاران امام که در مسجد پیامبر و نزدیک مرقد ایشان نشسته بود، او را دید که پس از اشاره‌ی کوتاهی به پیامبر، درباره‌ی جهان سخن می‌گفت و اینکه از ابتدا بوده و بی‌نیاز به صانع و مدبّر همیشه خواهد بود. مفضّل از کوره در می‌رود و می‌گوید که:« ای دشمن خدا کافر شده‌ای و خدایی که در بهترین صورت تو را آفرید و مرحله به مرحله پرورشت داد، انکار می‌کنی؟ اگر در ساختار وجود خودت بیندیشی، دلایل ربوبیّت و آثار صنع او را درخواهی یافت.»


إبن أبی العوجاء جواب می‌دهد:« اگر اهل اهل بحث هستی، وارد بحث بشو؛ اگر توانستی حرفت را ثابت کنی از تو پیروی می‌کنیم و اگر اهل بحث نیستی، چیزی نگو. اگر هم از اصحاب جعفر بن محمّد صادق هستی که او اینطور مثل تو با ما بحث نمی‌کند. او بسیار بیشتر از تو حرفهای ما را شنیده ولی هیچ گاه در جواب ما بی‌ادبی و بدزبانی نکرده است، او آن خردورز بردبار استوار است که هیچ‌گاه برافروخته و خشمگین نمی‌شود بلکه از ما دلیل می‌خواهد و به تمام حرفهای ما گوش می‌دهد تا جایی که هرچه داریم می‌گوییم و گمان می‌بریم که جوابی در ردّ ما ندارد، پس آنگاه شروع به سخن می‌کند و با استدلالی روشن و کوتاه، راه انکار را بر ما می‌بندد به گونه‌ای که چاره‌ای جز پذیرفتن دلیلش نداریم؛ اگر از یاران او هستی، همان طور که او با ما برخورد می‌کند با ما روبه‌رو شو»


( بحارالانوار، ج3، صص 57 و 58، مقدّمه‌ی توحید مفضّل)





این را نوشتم تا هم به خود یادآوری کنم که قرار است چه شیوه‌ای را سرمشق خود قرار دهم و هم تذکّری مجدّد باشد برای باز کردن بحث گفت‌وگوی امامان با مخالفان خود از بی‌دینان تا پیروان ادیان و مذاهب مختلف که انصافاً گنجینه‌ی بی‌همتایی از آزادی بیان، خردآوری، اخلاق و آداب گفت‌وگوست.

رهبران، رهبر به دنیا می‌آیند


                           
 دانش، تحلیل و الگودهی، نقشه‌ی راهی بود که دوّم خرداد را به جامعه‌ی جوان و دانشجویان در سال76 پیشنهاد کرد تا به عنوان مهمترین گروه اجتماعی اصلاح‌جو با تأثیرگذاری بر اطرافیان و خانواده، آن تغییر شبه انقلابی را باعث شوند. با ته کشیدن آن مختصر تحلیل و انفعال نوآمدگان و رنگ باختن باقیمانده‌ی آن در مقابل چهره‌ی کریه قدرت که خود را با ترور علنی و پاپوش‌دوزی در هیئت قوّه‌ی قضائیّه تا کثیف‌ترین مسائل پشت پرده نشان داد، دوّم خرداد سقوط کرد. سقوط آن هزار و یک دلیل داشت که بررسی آن را به فرصت یک‌ساله‌ی آینده تا انتخابات ریاست جمهوری واگذار می‌کنم. امروز تنها یک موضوع خیلی ساده را در مورد « خاتمی» باز می‌کنم.


1. رهبری اکتسابی نیست. در جمع‌های کودکانه همیشه کسی بدون توافق قبلی پیش می‌افتد و دیگران ناخودآگاه تابع او می‌شوند، نمی‌توان برای این پیش‌افتادن فرمول تعیین کرد، دانش بیشتر، اندام ورزیده‌تر، والدین ذی نفوذ یا موقعیّت اجتماعی بالاتر یا هر عامل دیگری بی‌تأثیر نیست امّا چیزی ورای این عوامل هست که دیگران را مجاب می‌کند به حرف یکی گردن نهند و از او اطاعت کنند. در سایر جمع‌ها نیز همیشه محور و مدار کسی است که قدرت باوراندن خود را به دیگران دارد، می‌توان برای او مشخّصاتی برشمرد ولی همیشه موارد نقضی هم یافت می‌شود.


خاتمی هیچ گاه چنین نبود و امروز ندای اینکه خاتمی باید رهبر باشد نه رئیس، بسیار مضحک است، به خنده‌داری ِاینکه بخواهند گاو نری را بدوشند. خاتمی در هر دو دوره نتوانست کابینه‌ای نزدیک به آنچه می‌خواست بر سر کار بیاورد، حتّی در زمینه‌هایی که حسّاسیّت روی آن نبود. گذاشتن نوربخش و مظاهری کنار هم برای مدیریّت اقتصاد از طنزهای روزگار بود. خاتمی پس از ترور حجّریان« ترسید» و این را از کلامش در آن هنگام می‌شد فهمید. خاتمی مردّد بود و بسیاری از اوقات چیزی گفت و خلاف آن عمل کرد و به عکس. خاتمی مانند بسیاری- روحانی، رفسنجانی، کرّوبی و ..- برای نامزد شدن از بالاترین مقام مشورت- یا اجازه- گرفت ولی یک رهبر هیچ وقت از کسی اجازه نمی‌گیرد.


2. احمدی نژاد برای نامزد شدن از کسی اجازه نگرفت، هرجا لازم دید رهبر انقلاب را دور زد یا غیر مستقیم مخالفت کرد. اینگونه بود که ترکیب شورای عالی امنیّت ملّی را به نفع خود تغییر داد. خاتمی بسیار با احتیاط از آمریکا یا گفت و گوی با آن کشور یاد می‌کرد ولی احمدی نژاد ابایی از طرح مسئله‌ی باز کردن دفتر حفظ منافع آمریکا در ایران نیز ندارد. تصمیم‌های خلق‌السّاعه و تغییر پیاپی وزیران، نشانگر بی‌پروا بودن او در استفاده از قدرت خود است. از او نقل قول‌هایی درباره‌ی بی‌اعتنایی به رهبر نقل شده و عملاً هم نظرات اخیر مشاور رهبری، ولایتی را- که بسیار بعید است بی‌هماهنگی با رهبر در روزنامه‌های خارج از کشور بازتاب یافته باشد- نظرات شخصی او و بی‌تأثیر بر دولت دانست.


پیشتر در مورد یکی از ترفندهای دولت آمریکا برای ادامه‌ی چیرگی خود بر جهان نوشته بودم و آن هم همیشه« دست پیش داشتن» بود. اگر برای هر عملی سال‌ها تحقیق و تحلیل لازم باشد، حریفان گوی سبقت را می‌برند، پس می‌توان مثلاً با محاسبه‌ای نصفه و نیمه عراق را گرفت، بعد فکر کرد که با آن چه می‌توان کرد. همین اشتباه‌ها بود که عراق را دو دستی به همان شیعیانی داد که سالها پیش در دوران بوش پدر، اجازه‌ی قتل عام آن‌ها به صدّام داده شد؛ ولی باز این حرکت ِجلوتر، حریفان را همیشه منفعل نگه می‌دارد. احمدی‌نژاد در این سه ساله همیشه طرح یا شعار یا آس برنده‌ای برای روکردن داشته است که تا دیگران بیایند و به خود بجنبند و آن را تحلیل و بررسی کنند، نوبت بازی دیگری می‌شود. رفتار احمدی‌نژاد از دوران نامزدی با دیگران تفاوت می‌کرد، دیگر نامزدهای اصولگرا در پی کسب موافقت جمع و هماهنگ کردن خود با شورایی بودند که تشکیل شده بود ولی او به همه‌ی اینها بی‌اعتنا بود و راه خود را رفت که تک‌روی او باعث دلخوری بسیاری از ریش‌سفیدان نیز شده بود. احمدی‌نژاد هرچه هست – بدون دانش لازم یا چهره‌ی مناسب یا برنامه‌ی جدید یا ...- توانایی اقناع اطرافیان خود را دارد که از پیروی کنند و این را به مردم نیز منتقل کنند.


3. شاید تنها کسی که بتوان برای رهبری جریان منتقد از او انتظاری- در آینده- داشت سیّد حسن خمینی است که با سخنان اخیر خود نشان داد خیلی هم اهل مصالحه نیست و خواب او که پدربزرگ خود را دید که به او می‌گفت که دارند من را ازخانه‌ی خود بیرون می‌کنند، همین اواخر نقل محافل بود. سیّد حسن در علم‌اندوزی راه خوبی را در پیش گرفته است، او بدون رسیدن به اجتهاد و آرای مستقل مذهبی نخواهد توانست نقشی در سیاست ایفا کند. امّا هنوز متزلزل است و در جواب مجری تلویزیون که پرسید چرا مسؤولیّتی به عهده نمی‌گیرید، منّ و منّ‌ی کرد و گفت من طلبه‌ام و از اینی که هستم راضی هستم. در سنّی فقط کمی بیشتر از او، رهبر فعلی بر ادامه‌ی جنگ پافشاری کرد و باعث شد که جنگ شش سال بیشتر ادامه پیدا کند و تازه پیش از پذیرفتن قطعنامه، یکی از مخالفان آن و طرفدار ادامه‌ی جنگ بود و افشای این نکات بود که سیّد احمد را به پایان راه نزدیک کرد. کسی مثل بهشتی در نقل قولی از آقای خامنه‌ای به عنوان ذخیره‌ای برای ریاست و رهبری نظام در آینده نام برده بود، آن هم زمانی که حدّاکثر پست او امام جمعه‌ی تهران بود و از شاگردان خاص رهبر فقید نیز به شمار نمی‌رفت، این یک معنا بیشتر ندارد و آن هم این است که او هرچه بود، خصوصیّات یک رهبر را داشت. در یکی از اوّلین جلسات پس از رسیدن به رهبری در همان یکی دو روز اوّل- ظاهراً در جمع اعضای مجلس خبرگان- که این اواخر برای اوّلین بار از سیما پخش می‌شد، می‌گفت که من این مقام را نمی‌خواستم ولی حالا که گرفتم با قدرت آن را اعمال می‌کنم« خذها بقوّه»! این طرز سخن گفتن یک رهبر است؛ بماند که او از سالها پیش انتظار چنین روزی را داشت، از زمانی که شیخ مجتبی قزوینی در جمع شاگردان بی هیچ مقدّمه‌ای رو به او کرد و گفت: تو روزی رئیس ایران خواهی شد.


سرمقاله‌ی شلوغ و پرارجاع شهروند امروز مرا به خنده انداخت که پس از این همه سال، نویسنده‌اش ندانسته و پی نبرده و- از همه بدتر- نمی‌خواهد باور کند که خاتمی هرچه هست، رهبر نیست و نمی‌تواند باشد، از او انتظار بیش از حدّ وی نداشته باشیم. آنچه نوشتم سرآغاز و مقدّمه‌ای می‌تواند باشد بر بحث انتخابات ریاست جمهوری سال آینده.

تأمّل مرغابیانه


 
گفتگو با چند نفر در این وبگاه بر سر مسائلی که در آن اختلاف‌نظر داشتیم، من را به این نتیجه رساند که می‌توان طرز تفکّر را چیزی شبیه اثر انگشت دانست که همانطور که با آن به دنیا می‌آییم، با همان از این جهان تشریف می‌بریم. این است که این اواخر، کسانی که به هر دلیل و در هر زمینه‌ای تغییر عقیده داده‌اند یا می‌دهند، برایم شگفتی‌انگیز و متفاوت جلوه می‌کنند. الباقی هم مصداق این لطیفه‌ی داریوش کاردان که چند سال پیش از رادیو شنیدم:


در یک مسابقه‌ی تلویزیونی و در یکی از بخش‌های آن، صدایی شنیده می‌شود که شرکت‌کننده باید آنرا تشخیص دهد تا امتیاز بگیرد. برای یکی از شرکت‌کنندگان، صدایی پخش می‌شود: تق...تق...تق... . او می‌گوید صدای مرغابی است. مجری می‌گوید نه درست دقّت کنید: تق... تق... تق... . با اطمینان بیشتر می‌گوید: همان صدای مرغابی است. مجری می‌گوید خوب گوش کنید؛ چیزی به چیز دیگر ضربه می‌زند، شرکت‌کننده می‌گوید: یک مرغابی دارد نوکش را به هم می‌زند، مجری می‌گوید: نه، با یک چیز بزرگ، روی یک چیز کوچک می‌زنند. شرکت‌کننده می‌گوید: یک مرغابی را گرفته‌اند و دارند با سنگی چیزی به نوکش می‌زنند، مجری می‌گوید: آخرین راهنمایی؛ خوب گوش کنید. با آشناترین شیئی که می‌توانید تصوّر کنید، دارند به میخ می‌کوبند. شرکت‌کننده می‌گوید: یک مرغابی یک میخ گیر آورده و دارد به آن نوک می‌زند. مجری می‌گوید: شما از این قسمت امتیاز نمی‌آورید چون دارند با چکّش، میخی را به دیوار می‌کوبند.


شرکت کننده ابتدا سکوت می‌کند و بعد اجازه می‌گیرد و می‌گوید که: ببخشید صرفاً برای رفع کنجکاوی می‌پرسم چون بی‌خود که میخ را به دیوار نمی‌کوبند؛ به آن میخ به وسیله‌ی نخ یا چیزی مانند آن، یک مرغابی آویزان نشده است؟

خانه‌ای برای نویسنده


چه کسانی قرار است کار اصلاح خط را انجام دهند؟ اصحاب فرهنگستان که بیشتر متعلّق به جامعه‌ی دانشگاهی ما هستند- از دید من- امتحان خود را خوب پس ندادند. اینان عالمان و وارثان آنچه از گذشته به ما رسیده است، هستند ولی توانایی قانون‌گذاری و ابتکار نداشته‌اند، مکمّل اینها نیمه‌ی اصلی جامعه‌ی فرهنگی ما یعنی نویسندگان حرفه‌ای دانش‌های مختلف، شاعران، داستان‌نویسان و نمایشنامه‌نویسان است که لزوماً تحصیلات دانشگاهی ندارند ولی بهترین معرّف آنان، کارنامه‌ی آنهاست.
تجربه‌ی « کانون نویسندگان» در گذشته هرچه بوده امروز به درد فعّالیّت مدنی و شرکت در اموری مانند اصلاح خط نمی‌خورد، انجمن قلم هم گرته‌برداری ناقص و بی‌اثری از کانون بود که به بن‌بست رسیدن هر دو نگاه را نشان می‌دهد. از طرفی تجربه‌ی خانه‌ی سینما را می‌بینیم به عنوان صنفی که می‌تواند – علیرغم تمام چشم و هم‌چشمی‌ها و اختلاف‌نظرهای ایرانی جماعت- نقشی میانجی بین سینماگر و دولتیان را ایفا کند و نه تنها با پادرمیانی خود بسیاری از تنش‌ها را از بین ببرد یا کم کند، بلکه حتّی بسیاری از وظایفی که قبلاً انحصاراً از آن ِمسؤولان وزارت ارشاد بود، به عهده بگیرد.
تشکیل« خانه‌ی نویسنده» یا چیزی مانند این از مهم‌ترین و ضروری‌ترین احتیاج‌های جامعه‌ی فرهنگی ماست، جایی که بی‌توجّه به آمدن و رفتن فلان مسؤول به فکر گره‌گشایی از معضلات نویسندگان باشد. تلاش برای بسامان کردن دادگاه مطبوعات و تشکیل هیئت منصفه‌ی دادگاه‌ها، پادرمیانی برای برگرداندن بعضی نشریّات بسته شده و جلوگیری از وقایع مشابه، نقش فعّال داشتن در مواردی که یک نویسنده به خاطر مطلبش- نقد یا این اواخر داستان- بازخواست می‌شود و حتّی تعدیل ممیّزی و هم‌فکری برای نوشتن قانون‌های لازم، رسیدگی به مسائیل شغلی، بیمه و مواردی مانند آن می‌تواند داشته باشد. وقتی سینماگران و بخش خصوصی شورای اکران را در دست می‌گیرند، چرا نویسندگان نتوانند بخشی از فرایند بررسی کتاب را- تا رسیدن به جایی که سانسور به کمترین حد برسد- به عهده بگیرند؟
خیلی بد و ناگوار است که امروز وضعی داشته باشیم که به میان‌آوردن بحث تشکیل صنفی فراگیر برای جامعه‌ی فرهنگی ما، اینقدر خوش‌خیالانه به نظر برسد. هرکاری در آغاز دشواری‌هایی دارد. چند روز پیش بابک احمدی از حزبی شدن کانون نویسندگان می‌گفت و بسیاری نیز مانند او چنین می‌اندیشند، چه اشکالی دارد گروهی که دغدغه‌ی فرهنگ این مرز و بوم دارند- بی‌اعتنا به اینکه چه کسی بر صندلی حکومت نشسته است- پا پیش بگذارند و بدون تقسیم‌بندی افراد بر اساس نوع تفکّر، هسته‌ی آغازین صنفی فراگیر را پایه‌گذاری کنند؟ تشکیل گروهی از نخبگان که به زبان فارسی نه به عنوان مادّه‌ی درسی بلکه کار و بار و دلمشغولی و زندگی خود می‌نگرند و پیشنهاد هم‌فکری با فرهنگستانیان برای رسیدن به توافقی جمعی برای نوشتن دستور خطّی واحد، به اقتراح گذاشتن آن و استفاده از تمام نظرات، تنها راه رسیدن به اجماع در این باره است. شاید بتوان پس از گذراندن این مراحل با جرأت از اجباری کردن آن دستور خط فرضی گفت و البتّه راه برای اصلاح و بهبود، همیشه باز خواهد بود. این تنها یکی از کارهایی است که نمایندگان صنف نویسندگان می‌توانند انجام دهند؛ نشستن بر مرده‌ریگ دیگران و تفاخر به شناخته‌شدن توسّط اصحاب« پن» یا پوشاندن لباس ایدئولوژی بر قلم و گرفتن درجه‌های مضحک از ارشاد، ارزانی دیگران؛ جامعه‌ی نویسندگان ما باید بتواند از لاک خود بیرون بیاید و با هم بودن و بر سر یک میز نشستن را تجربه کند، نه برای شقّ‌القمر کردن، همین که دو کتاب یا مجلّه بیشتر منتشر شود یا امنیّت شغلی اهل قلم به رسمیّت شناخته شود، کاری است کارستان. فکرش را بکنید، به جایی برسیم که آدم بتواند جلو فرم‌های ریز و درشتی که جلوش می‌گذارند- بی‌آنکه با نگاه پرسشگر یا متعجّبی رو به رو شود- جلو« شغل» بنویسد: نویسنده.

خط فارسی اصلاح‌پذیر است



1. اگر گفته‌ی نجفی را درست بگیریم که تا چند وقت پیش اختلاف نگارش‌ها در حدّ چسباندن یا نچسباندن « تر» به کلمات بود، باید اعتراف کرد که خط از زمانی احتیاج به اصلاح پیدا کرد که گروهی در پی اصلاح آن برآمدند.


2. اگر در زبان آزادی بیشتری برای اختلاف سلیقه هست ولی در خط چنین چیزی نیست و تفاوت نگرش‌ها می‌تواند هرج و مرجی را حاکم کند که عدّه‌ای را به این فکر بیندازد که عیب از خط است و باید عوض شود. به نظرم مهم‌ترین چیزی که می‌تواند الآن مورد وفاق قرار گیرد این است که همه به این نتیجه برسند که« خطّ واحد- با هر شکل و شمایل- از خط‌های متفاوت بهتر است.» بدیهی است که چنین خطّی با سلیقه‌ی هر یک از ادیبان یا نویسندگان ممکن است تفاوت‌هایی داشته باشد ولی بهتر است که همه بنا را بر این بگذارند که اگر با توافق جمعی به این دستور خط دست یافتیم، از اعمال سلیقه‌ی شخصی بپرهیزیم. فراموش نکنیم که خط چند دهه‌ی پیش شاید از دید برخی به نظم و قاعده‌ی امروز نبود ولی دست کم با یکسان بودن شیوه‌ی نگارش آن، راحت تر به کار می‌رفت.


3. نمی‌توان قضاوت کرد که چنین اتّفاقی- ظهور سلیقه‌های متفاوت- خوب بود یانه، ولی من بنا به خوش‌بینی خودم می‌گویم که می‌توان از هر اتّفاقی یک موهبت ساخت. چنانکه می‌دانیم زبان فارسی از زبان‌های ترکیبی است برعکس عربی که تصریفی یا انشقاقی است. خود زبان فارسی از زبان‌های هند و اروپایی است ولی خطّش مشابه خطّ عربی که از زبان‌های تصریفی به شمار می‌رود، است. این دوگانگی، مهمترین دلیل قرار گرفتن بر سر دوراهی چگونه نوشتن است. در زبان عربی قالب‌هایی از پیش تعیین شده و بسیار نیرومند و کارآمد هست که ریشه‌ی افعال یا اسامی را در آنها می‌ریزند و کلمه‌ی جدید می‌سازند، گاه در این قالب‌زدن‌ها بین حروف اصلی فعل و اسم( فا و عین و لام) جدایی می‌افتد ولی بقاعده بودن و عادت مردم آن دیار آنرا طبیعی جلوه می‌دهد و نیازی به هم‌نشینی دو کلمه با هم نیست که بحث چسباندن یا نچسباندن مطرح شود. اگر هم لازم باشد دو کلمه هم‌نشین شوند مضاف و مضاف‌الیه می شوند یا حتّی در صورتهای خاص ادغام می‌شوند که استثناست و مشکلی ایجاد نمی کند، اینگونه است که هم «عبد ربّه» داریم هم «زینب» هم « زمکانی».


فارسی ولی اینگونه نیست که در ایمای زبان فارسی...، گفتم که می‌تواند از هر دو گونه امکان( هم اشتقاق و هم ترکیب) استفاده کند ولی سرشت این زبان بیشتر ترکیبی است پس بدیهی است که میل عمومی جامعه به جدانویسی، روز به روز بیشتر شود، هرچند من تأثیر زبان انگلیسی را در این میان کم نمی‌بینم.


۴.آنچه مهم است این است که یک قانون بر زبان حاکم نیست و در بسیاری از اوقات قوانین با هم اختلاف پیدا می‌کنند که باید با احتیاط با آن برخورد کرد. مثلاً جدانویسی را اگر یک قانون بدانیم و تطابق ملفوظ و مکتوب را قانون دیگر، « کتاب‌ام» گرچه کتاب را به شکل اصلی خود- با جدانویسی- حفظ می‌کند ولی الف ناملفوظی را به خط فارسی اضافه می‌کند، سؤال اینجاست که کدام قانون اینجا بر آن دیگری مقدّم است؟ نباید ساده‌انگارانه پنداشت که با یک‌دست کردن طرز نگارش می‌توان به راحتی مشکلات خط را حل کرد، همیشه در انقلاب‌های اجتماعی نیز میل عمومی به حاکم‌کردن یک سلیقه است و تازه پس از گذشتن سالهاست که مشکل‌ها درمی‌افتد. داروها نیز اگر جایی را التیام می‌بخشند معمولاً برای جای دیگری مضرّند و این حاذق بودن طبیب است که باعث می‌شود با محاسبه‌ای دقیق با کمترین زیان، بیشترین سود را به بیمار برساند؛ نسخه پیچیدن برای خط نیز همین‌گونه است.


مثال دیگری می‌زنم، عدّه‌ای این روزها تنوین را با نون می‌نویسند تا عنصری غیرفارسی را از«خط فارسی» بزدایند. این خوب است ولی نوشتن ِن ، اضافه کردن یک عنصر قیدساز غریبه به « زبان فارسی» است. هم عاملی غیرخودی و ناسازگار با زبان به زبان اضافه می‌شود، هم از فردا باید منتظر کلماتی مثل« خواهشن» و« ناچارن» باشیم. تنوین در زبان عربی، هم خود معانی متفاوتی دارد و هم به کلمه نقش‌هایی می‌بخشد که از اساس با زبان فارسی ناهم‌خوان است. اینگونه از چاله در می‌آییم و به چاه می‌افتیم؛ تنوینی که با حفظ ظاهر غریبه‌اش، می توانست آرام آرام از نوشتار فارسی حذف شود – مثل کاری که بابک احمدی کرده است- حالا به درون خانه می‌آید و دیگر بیرون کردنش کاری بسیار دشوار خواهد بود.


۵. با توجّه به مطالبی که بالا گفتم، می توان اجزای ترکیبی یا انشقاقی زبان را از هم جدا کرد و هر کدام را با توجّه به نوع آن، جدا یا پیوسته نوشت و بسیاری از استثناها را هم آگاهانه حذف کرد. بحث بر سر چگونه نوشتن کلمات ترکیبی مانند دانش‌جو/ دانشجو را خاتمه داد و از طرفی هم ضمایر ملکی و مفعولی را مشابه ضمایر متّصل به فعل، به بخش دوّم معناسازی زبان فارسی متعلّق دانست و سرهم نوشته شود. با کار روی این دو الگو و نوع نگارش متناسب با هرکدام- به نظر من- می‌توان دستوری خلاصه و آسان و کم‌استثنا برای خط فارسی نوشت.


پیشنهاد خودم را برای انجام اصلاح خط و رسیدن به اجماع، فردا می‌نویسم.

نگاهی به دستور خط فرهنگستان


از آنجا که نقد تفصیلی این کتاب* مستلزم زمان است و مطلب را بیش از حد طولانی می‌کند، به اجمال، مقدّمه و قوانین ابتدایی آن را به همراه چند مثال برمی‌رسم.
مقدّمه
1. گفتن اینکه این جزوه برای متخصّصان نیست و برای تحصیل‌کردگان آماده شده است، نشان می‌دهد که آنان تحصیل‌کردگان این مرزوبوم را دست‌کم گرفته‌اند و نگذاشتن قاعده و نیاوردن علّت‌ها به هر بهانه‌ای این جزوه را ضعیف و استثناهایش را بی‌دلیل جلوه داده و از اتقان و اعتبار آن کم کرده است.
2. شیوه‌ی فرهنگستان در میانه‌روی – نه پیوسته‌نویسی و نه جدانویسی – بسیار نادرست است. آن دو گرایش از آنجا که به اصلی معتقدند که بنا به تشخیص آنها استثنا می‌پذیرد می‌توانند ادّعا کنند که نگرشی بر اساس قانون و قابل پیروی و آسان دارند. در قوانین، همیشه اصلی به عنوان اصل پایه فرض می‌شود و اگر استثنایی بود، برای آن ذکر می‌شود. فرهنگستان با اتّخاذ این روش عملاً به هرج و مرج در خط دامن زده است و اگر جانب یکی از دو طرف را می‌گرفت الآن چنین بلبشویی- به قول نجفی- را شاهد نبودیم.
3. بند سوّم از مقدّمه نقصی برای این جزوه است که به نظرم نیاز به توضیح ندارد.
4. منظور از «شعر فارسی»، شعر کهن فارسی و نظم امروز است. مایه‌ی تأسّف است که هنوز اصحاب فرهنگستان، شعر نو را به رسمیّت نمی‌شناسند و گرنه چنین نمی‌نوشتند. شعر نوین فارسی مانند شعر منظوم تنگنای قافیه و وزن ندارد تا کلمات را تغییر دهد و اگر این کار را بکند، دلیل دیگری دارد، حتّی شعر جدید منظوم هم از ناقص آوردن کلمات خودداری می‌کند.
5. درست است که خوشنویسان به تشخیص خود در تابلوها کارهایی می کند ولی نباید این را از نظر دور داشت که وجوه زیبایی‌شناختی خط از شیوه‌ی نگارش آن نباید جدا باشد. تطبیق خطوط خوشنویسی با دستور خط و یافتن فونت‌های جدید برای نگارش فارسی- که ما در این زمینه بسیار فقیریم- باید از دغدغه‌های فارسی‌دوستان باشد.
6. نیاوردن علّت‌ها در این کتاب به دلیل قانون‌بودن آن پذیرفته نیست. با وجود اختلاف‌نظرهای زیاد در خط، با نیاوردن علّت، مخالفان را در کار خود مصمّم‌ترمی کند و قانون خواندن ِ« دستور خط» هم تا کنون که شوخی بوده است چون کوچکترین ضمانت اجرایی نداشته است.
قواعد کلّی
1.« حفظ چهره‌ی خط» همان است که من پیشتر از آن با نام ِنگه‌داشت سنّت‌ها نام بردم و گفتم به همین دلیل است که غربیان به خط خود دست نمی‌زنند و استثناهای ریز و درشت آن را برطرف نمی‌کنند. به این موضوع در آینده بیشتر خواهم پرداخت ولی جا دارد که بپرسم حفظ چهره‌ی کدام خط؟ به گفته‌ی نجفی تا چند دهه‌ی پیش این همه اختلاف سلیقه در نگارش نبود و اگر آن موقع سخن از حفظ چهره‌ی خط می‌شد جا داشت؛ امروز که – درست یا نادرست- سلیقه‌های مختلف وارد کار شده‌اند، ما« چهره‌های خط» داریم نه چهره‌ای واحد و فرهنگستان مشخّص نمی‌کند منظورش کدام چهره است و در عمل نیز می‌بینیم که یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ.
2. حفظ استقلال خط و تابع خط عربی نبودن بسیار خوب است ولی نکاتی را باید یادآوری کرد:
الف. این نکته در نمونه‌های متعدّدی که در متن می‌آید رعایت نمی‌شود و مثلاً آوردن املای « داود»، «رحمن» یا برخی کلمات عربی - در فارسی- درست دانسته می‌شود.
ب. گفتن لزوم رعایت رسم الخط قرآنی نیاز به تذکّر نداشت و با وجود این تذکّر در متن، لزومی به آوردن نگارش هر واژه یا عبارت قرآنی در متن و ذیل هر قاعده نبود. درست مانند جایی که در متن فارسی گاه آوردن عباراتی انگلیسی نیاز است و کسی هم تذکّر نمی‌دهد که مثلاً تلفّظ آن را به فارسی ننویسید، عبارات عربی یا هر زبان دیگری- از جمله نقل قول‌های قرآنی- باید با همان خط آورده شوند. مثال‌های عربی و قرآنی بیش از اندازه در متن، فهرست استثناها را بی‌جهت طولانی کرده است.
ج. پس از رواج قرآن به کتابت عثمان طه، نقل قولی از آقای خامنه‌ای شنیده شد که قرآن‌ها را یک‌دست کنید که بعد معلوم شد این نقل قول درست نبوده و گویا ترفندی تجاری بوده است. الآن مدّتی است که صاحب‌نظران از دشوار بودن شیوه‌ی نگارش قرآن عثمان طه و لزوم بازگشت به رسم الخطّی فارسی‌تر و آشناتر برای فارسی‌زبانان می‌گویند، این موضوع در این جزوه لحاظ نشده است.
3. کوشش می‌شود که مکتوب با ملفوظ تطابق داشته باشد ولی در متن مثال‌های زیادی را می‌توان یافت که اینگونه نیست؛ مثل آمدن یای نکره پس از کلمانت مختوم به ی مانند « کشتی‌ای» و « داود» و «صلوة» با صورت ملفوظ آن تفاوت دارد.
4. فراگیر بودن قاعده. در متن به ندرت به چنین امری بر می‌خوریم و گاهی درست خلاف این را می‌بینیم. برای نوشتن قاعده ابتدا آنرا می‌نویسند و سپس استثناها را توضیح می‌دهند ولی شیوه‌ی نگارش این قواعد در متن بسیار پرتفصیل و دشواری‌آفرین است. برای مثال در صفحه‌ی 21 مدام گفته می‌شود که فلان کلمه باید جدا نوشته شود به جز در این موارد. باید یک بار با آوردن نام آن کلمات، لزوم جدانویسی آنان بیان می‌شد و سپس اسثناهای هر کلمه در تعقیب می‌آمد. در ادامه و در صفحه‌ی 22 ابتدا استثناهایی که« به» را سرهم می‌نویسند، می‌آورد و سپس قاعده‌ی لزوم جدانوشتن آنرا بیان می‌کند، یعنی درست برعکس آنچه باید انجام شود. نُه خط توضیح درباره‌ی« به» می‌توانست حداکثر چهار خط باشد و کل صفحه‌ی بیست و یک هم به چند خط محدود می‌شد. این شیوه‌ی نادرست درهم آوردن استثناها و قواعد در کل متن حاکم است. در موارد دیگر هم ذوق عمومی به سوی یکسان‌سازی می رود بر خلاف فرهنگستانی‌ها و مثلاً بیشتر نویسندگان بدون توجّه به حرکت ما قبل، تئاتر را تآتر می‌نویسند مانند لآلی یا قرآن.
5 و 6. سهولت خواندن و نوشتن تابعی از تمام قوانین پنج گانه‌ی دیگر است و نکته‌ی جداگانه‌ای نیست و با روشن نبودن آن قوانین، انتظار آسان بودن خواندن، نوشتن و آموزش این خط، انتظار عبثی است. برای نمونه بسیاری از لغات – حدااقل- دو جور نوشته می‌شوند، به رسمیّت شناختن آن دو جور، مشکلات خط را بیشتر می‌کند و انتخاب یکی از دو نوع نگارش و ترویج آن می‌تواند آموزش خط را ساده‌تر کند ولی هم در املاهای پایان کتاب و هم در انتخاب نکردن جدانویسی یا پیوسته‌نویسی و هم هرجایی که گفته شده، هردو جور نوشتن فلان کلمه درست است، این قاعده نادیده گرفته شده است. چرا باید ی پس از کلمه‌ای مثل پرتو بیاید؟( در ازل پرتو حسنت...) یا هم کتاب‌ها درست باشد و هم کتابها؟ جدانویسی جمع با ها، در صورت اینکه بخواهیم مفرد آن جمع معلوم باشد، یعنی چه و اگر کسی خواست تمام مفردها را معلوم کند، اصل قاعده زیر پا گذاشته نخواهد شد؟
7. درباره‌ی فاصله‌گذاری بالاتر توضیح دادم که فرهنگستان بی‌قانونی و آوردن استقرایی کلمات را بر اختیار یکی از دو شیوه ترجیح داده که از دید من نادرست است. پیرامون یافتن راهی برای نگارش را بعد توضیح خواهم داد.
یک نکته در پایان می‌ماند و آن هم اشاره به املای درست بعضی کلمات است که بی‌ضابطگی کاملاً در آن آشکار است. چرا باید تهران را با ت نوشت ولی توس را دو جور یا حتماً طوسی را با ط نوشت؟ آیا این اواخر جایی قوم لوط را لوت یا کویر لوت را لوط نوشته‌اند؟ املای« قدغن» یا « باجناق» امروز کاملاً جاافتاده و چرا نوع نگارش دیگری اختیار می‌شود؟ چرا نباید « هلیم» را درست شمرد تا با حلیم که صفتی عربی است اشتباه نشود؟ و باز تکرار می‌کنم که درست خواندن دو نوع نگارش یک کلمه، تنها به دشواری‌های زبان اضافه می‌کند.
یکی از دوستان دیروز می‌گفت که از زمانی که خواسته دقّت کند چطور بنویسد، نوشتن خودش را هم فراموش کرده است، با خواندن این آشوب‌نامه که نام دستور خط فارسی را بر خود دارد و بر هیچ قاعده و ضابطه‌ی روشنی استوار نیست به من یکی که درست همین حال دست داد. دیروز گفتم وقت آن شده که تکلیف خودم را با خودم روشن کنم که برخی لغات را چطور باید نوشت؛ با خواندن این کتاب، امروز حرفم را پس می‌گیرم تا آثار مطالعه‌ی آن از بین برود و دوباره بتوانم به سلیقه و درک خودم تکیه کنم. اگر کسی یکی از دلایل آشفتگی کتابتی خط فارسی را این دستور خط بداند، اغراق نکرده است چون نشان می‌دهد که- بعضی از- ادبای قوم، خود نیز درک درستی از قاعده‌گذاری برای نوشتن خط یک زبان ندارند.  

*
۱. دستور خط فرهنگستان چاپ ۸۲ با حجم کم ( دریافت)
۲. دستور خط فرهنگستان ویرایش جدید با حجم بیشتر ( دریافت)

پروانک یا پروانگک؟


در آزمون و خطای نوشته‌های این دوساله، گذشته از ورزآمدن اندیشگی نظرها، کار روی نثر ایماها و انتخاب شیوه‌های بیانی موجز و رسا و تجربه‌ی نحوه‌ی برخورد با مخاطبان- خصوصاً آنان که نوشته‌ای را نپسندیده‌اند- و مسائلی از این دست، رسم‌الخط نیز طبعاً یکی از دغدغه‌های من بوده است که با رخ دادن چند اختلاف نظر درباره‌ی نوشتن واژه‌ها و خصوصاً جریانی که پس از مصاحبه‌های اخیر دکتر باطنی با بی بی سی راه افتاد، کمی برایم جدّی‌تر شد. پیش از این نیز به این فکر افتاده بودم خصوصاً وقتی دیدم که کسی مثل شهریار مندنی‌پور هم با رسم الخطّ جدیدی که در آنها تنوین را با نون می‌نویسد( حتمن، واقعن و...) به میدان آمده و شرط انتشار مطلبش را اعمال این نوع نگارش غلط کرده است، خیلی نگران شده بودم.
واقعیّت این است که اختلاف سلیقه‌هایی با دستور خط فرهنگستان داشتم و دارم و آنها را اعمال کرده‌ام و از طرفی در این دو ساله هم مدام به یک شیوه ننوشته‌ام و می‌توان لغاتی را یافت که به دو صورت نوشته شده‌اند و هربار، املایی که به نظرم درست‌تر آمده را نوشته‌ام تا وقتش برسد و تکلیف خودم با خودم روشن شود و فکر می‌کنم حالا وقتش رسیده است. سخنان اخیر نجفی که از صاحب‌نظران زبان فارسی است درباره‌ی شیوه‌ی نگارش و آنچه او بلبشو خوانده است مرا به این صرافت انداخت که چیزهایی در این باره بنویسم تا لااقل موضوع برای خودم شفّاف‌تر شود. ایراد او به شیوه‌ی نوشتن کلمه‌ای مثل« کتاب‌ام» به جای « کتابم»، در قیاس با« رفتم» و« رفته‌ام» که در دوّمی همزه تلفّظ می‌شود و در اوّلی خیر و باقی توضیحات او درباره‌ی نادرست بودن نوشتن بعضی واژه‌ها مثل کتاب‌مان به جای کتابمان هم جالب است.  
در یکی از دوره‌های جشنواره‌ی کودک در اصفهان، در بروشور جشنواره برای رساندن معنای پروانه‌ی کوچک از پروانک استفاده کرده بودند که با اعتراض خسرو دهقان مواجه شد که پروانگک درست است نه پروانک. درست می‌گفت ولی پروانک هم معنا را می‌رساند و هم ساده‌تر و خوشگل‌تر به نظر می‌رسید و برای همین هم مختصر جدال قلمی بین یکی دو نفر درباره ی شیوه‌ی نگارش آن شکل گرفت و بعد فراموش شد. نجفی گفته که زندگی را از این رو زندگی می‌نویسند که زنده در اصل زندگ بوده است ولی باقی کلمات مختوم به ه چطور؟ مرده هم مردگ بوده یا بنده هم بندگ بوده یا خواجه هم خواجگ بوده و ...الخ؟ از آنجا که تلفّظ این لغات بدون وجود حرفی صامت بین دو مصوّت، دشوار بوده گاف این وسط میانجی شده که هم در لغات مصغّر قریب‌المخرج با کاف است و هم در حاصل مصدرهایی مانند بندگی و زندگی و خواجگی مانند آن، بین کسره و ی آخر کلمه، ادای واژه را تسهیل می‌کند. آوردن ه آخر کلمه هم برای رساندن لزوم ادای کسره است- چون بیشتر لغات در فارسی به ساکن ختم می‌شوند- و میان کلمه‌ی بندگی و زندگی این لزوم وجود ندارد مثل باقی کلماتی که یکی از حروف میانی آنها کسره دارد و به ه احتیاج ندارند.
رسم‌الخطّ  من درآوردی جوانان در اینترنت و اجتهادهای شخصی و مختلف بسیاری از فرهیختگان رو به رشد است؛ به گفته‌ی انوری حتّی آموزش و پرورش هم دستور خط فرهنگستان را قبول ندارد و انگار وقت آن رسیده که جامعه‌ی ادبی و فرهنگی ما فکری برای این مشکل کند. نوشتن با شیوه‌های نگارش متمایز از دید من بدل به نوعی تشخّص‌جویی شده و گرچه سخن از اجبار گفتن در امور فرهنگی سخت و دشوار است ولی همین روند اگر ادامه پیدا کند، در آینده‌ی نزدیک با معضلی جدّی مواجه خواهیم بود. من خود نیز سلیقه‌ای گاه متفاوت با فرهنگستان دارم ولی از آنجا که رسم‌الخط ِدارای برخی اشکال‌ها ولی یک‌دست را بر رسم‌الخط‌های متعدّد ترجیح می‌دهم، حاضرم با کمال میل از سلیقه‌ی خود چشم‌پوشی کنم به شرط اینکه اجماعی در این میان حاصل شود.
این‌ها را محض مقدّمه نوشتم تا در دو سه روز آینده ببینم بعد از سه بحث زبان ، خط و رابطه‌ی خط و زبان ، آیا می‌توان راهی برای یکسان‌سازی شیوه‌ی نگارش یافت و آیا واقعاً شیوه‌ی نگارش ما آنطور که نجفی می‌گوید «اصلاح ناپذیر» است؟ 

هامون به پیری نمی‌رسد که!


                                 
اصلاً جای دریغ نیست به هنگام مرگ اگر درست و کامل زندگی کنی؛ حالا دوسال کمتر یا بیشتر، آخرش؟ از او چه یادم مانده است؟ بدون اینکه نامش را بدانم در فیلم شکار حضورش را به خاطر سپردم. تک‌گویی پانزده دقیقه‌ای در نقش مدرّس، همه را شگفتی‌زده کرد، در پیداری به کارگردانی هوشنگ توکّلی که حتّی امروز هم به نظر پیشرو می‌آید؛ در دکوری تآتری و مدرّسی که به عمد اصلاً شبیه مدرّس نبود تا هادی اسلامی بیاید و او را دوباره به ما نشان دهد.هامون یک تکّه از وجود همه‌ی ایرانیان با روح چهل پاره‌شان بود که سعی می‌کرد از این چهل تکّه، لحافی برای سرمای شب کپک‌زده‌ی یلدایی خود بدوزد و نمی‌شد که نمی‌شد. اصلاً تکرار هزارباره‌ی خودش را قبول ندارم، در مرادبیگ اصلاً نشانی از هامون نیست، مگر اینکه بخواهیم به زور نگاه خود را بر واقعیّت تحمیل کنیم؛ آن خشونت بی‌پروای بدوی که به دست خاله لیلای مهربان و مقتدر رام می‌شود. صحنه‌ی چوب‌بازی را یادم هست که چطور مانند یک چوب‌باز مادرزاد با آن بازی می‌کرد و بازیگری یعنی همین یکی شدن با نقش. یکی شدن با نقش، بخش احساسی قضیّه است و بخش آگاهانه‌اش در او خود را کمتر نشان داد و همه را به اشتباه انداخت تا زمانی که حکم را دیدیم. در فیلم کیمیایی ِاین روزها بازی کنی و دلقک نشوی خیلی هنر است و او برعکس دیگر بازیگران فیلم- آگاهانه- دلقک نشد. اسد فیلم پری اصلاً شبیه هامون نبود؛ آرامش عمیق چهره و نگاهش تناسبی با آن شور و سرگشتگی نداشت، اسد یعنی هامونی که پیر شده است؟ نه بابا... هامون به پیری نمی‌رسد که!

مكتب در فرايند تكامل -3

                                       
آنچه از این کتاب، ربط مستقیم به روزگار ما پیدا می‌کرد بحثی بود که دیروز مطرح شد و باقی کتاب شامل دو بخش دیگر به علاوه‌ی ضمائم است. بخش سوّم، به بحران رهبری و نقش راویان حدیث می‌پردازد و بخش چهارم به مناظرات کلامی و نقش متکلّمان.
بخش سوّم گزارشی متوسّط از سیر جانشینی امامان به جای یکدیگر و مظلومیّت آنان در مقابل حکّام جور و شیعیان متمرّد و کسانی است که خود سودای امامت در سر داشتند. متوسّط را از آن جهت گفتم که فصلی نه خیلی کوتاه و مختصر و نه بلند است و البتّه اشاره‌ای به کیفیّت آن نیز بود.
رویکرد مدرّسی تلاش برای ارائه‌ی ماوقع بدون جانب‌داری است که بسیار خوب است ولی واکنش جمعی به کتاب او جز این بوده است. برای مثال همین بخش سوّم را عدّه‌ای با این دید خوانده‌اند که:« ما فکر می‌کردیم تاریخ شیعه آشکار و روشن است ولی حالا می‌بینیم که اصلاً معلوم نیست که واقعاً ترتیب سلسله‌ی دوازده امام به این شکل باشد و شک و شبهه‌ی زیادی در تاریخ در این باره موجود است.» در مقدّمه هم گفتم که خود این کتاب را کسی به من داد که می‌پنداشت این کتاب وجود امام زمان را زیر سؤال برده و خیلی هم آدم کم‌سوادی نبود. سوء‌برداشت خوانندگان به عهده‌ی مؤّلف نیست ولی وقتی چنین تفسیرهای نادرستی- خلاف نظر نویسنده- انجام می‌شود، بد نیست تجدید نظری در نظم‌دهی به مطالب و شیوه‌ی نگارش آن- با حفظ تمامی جهت گیری‌ها- انجام شود.
کلام ایشان بعضی جاها این مطلب را به ذهن متبادر می‌کند که از واقعیّت تاریخی بتوان حقیقت را استخراج کرد مثلاً از تشکیک مردم در جانشینی فلان امام، روشن نبودن اصل مطلب دریافت می‌شود. خوب با این نوع استدلال، کلّ تشیّع را می‌توان با جریان سقیفه زیر سؤال برد و همین امروز هم می‌گویند که اگر امامت علی آنقدر آشکار بود که شما می‌گویید چرا آن همه مردم- جز چند نفر- به کس دیگری راضی شدند و مگر می‌شود امر به آن مهمّی را پیامبر بگوید و مردم تخلّف کنند؟
مدرّسی با محروم کردن خود از بسیاری از احادیث- با این توجیه که کار غالیان یا جاعلان است- خود را از منبع بزرگی از معرفت محروم کرده است و اثری از بازبینی و سنجش احادیث در مراجعه به قرآن- یا عقل، اگر سودای تاریخ مذهب‌نگاری دارد- در کار او نیست. کتابی که نام« مکتب در فرایند تکامل» بر خود دارد، باید بسیار مجهّزتر و پرتوان‌تر از این به میدان می‌آمد، ‌آن هم با فرصتی بیست ساله برای بازبینی و تکمیل بحث‌ها. در پایان بخش سه، مقداری از این اشتباهات برداشتی را می‌توان با استفاده از کلام مولّف تصحیح کرد ولی هم خیلی مختصر است( مثل اشاره به زراره و کلام او به هنگام مرگ) و هم حدیث معروفی از پیامبر که به دوازده جانشین پس از خود اشاره می‌کند، در جای نادرستی و در پایان این بخش مطرح می‌شود. مگر نظم مطالب به ترتیب تاریخ نیست؟  چرا این حدیث که تمام شبهه‌ها در جانشینی امامان را زایل می‌کند در اوایل بحث آورده نشد؟ البتّه در آن صورت نمی‌شد بحث را به شکل داستانی و هیجان‌انگیز فعلی روایت کرد. نمی خواهم نسبتی ناشایست به مؤلّف بدهم ولی ایشان شایعات و اختلافات بین فرق شیعه را با شاخ و برگ بسیار بیشتری از تلاش شیعه‌ی اصیل و یاران ائمّه نشان داده است. اکثر اخبار نادرست- از فرزند خوانده بودن امام جواد برای امام رضا تا وجود احادیث مبنی بر اینکه امام هادی کس دیگری را برای امامت در نظر گرفته بود- بدون شرح و جرح آورده می‌شود ولی روایات مبنی بر تصریح به نام دوازده امام مدام با شکّ و تردید و گمان جعل جاعلان ذکر می‌شود؛ از کتاب سلیم بن قیس تا دیگر مصادر. اگر قرار بر قضاوت راجع به صحّت و سقم اخبار است- که صحیح نیز همین است-، باید درباره‌ی تمام خبرها اعمال شود و اگر غرض ارائه‌ی بدون سنجش آنهاست، ‌هیچ‌کدام نباید سنجیده شوند. 
ایشان در پاورقی صفحه‌ی 196 باز تأکید می‌کند که این کتاب، کتاب تاریخ مذهب است و نه علم کلام و منظور من هم نشان دادن مساوی تمام قراین است نه استدلال کلامی. گزارش گرایش شیعه به یک امام، تنها با پیوستن « سواد اعظم» شیعه به او و بسیار خلاصه برگزار می‌شود حال آنکه دلیل تاریخی می‌خواهد که با آن همه شک و شبهه، چطور سواد اعظم آنان به او می‌گرویدند.
در بخش چهارم هم گزارشی بسیار کوتاه از آغاز و شکل گیری علم کلام در شیعه است که اصلاً کافی نیست و به اجمال برگزار شده است. نویسنده در به کارگیری عنصر عقل در تفسیر روایت و راویان خیلی کوشا نیست و گزارش او گزارشی خام و بی‌تفسیر است. یکی دو جا به مسئله‌ی عقل اشاره می‌کند و اینکه امامان به متکلّمان سپرده بودند که از عقل فقط به عنوان جدل استفاده کنند و عقل نباید اساس عقیده قرار گیرد و دین قلمرو وحی است نه عقل( ص۲۱۲). این حکم با این شدّت را روایات اوّل اصول کافی در باره‌ی مقام عقل با تردید جدّی مواجه می‌کند.
واقعیّت این است که ما « یک عقل» نداریم تا با دین مطابق باشد یا نباشد و تعداد عقول به اندازه‌ی تعداد آدمیان است. کسی مثل ابن سینا با آن مقام علمی و نبوغ می‌گوید که من هرچه تلاش کردم نتوانستم معاد را عقلاً اثبات کنم ولی به گفته‌ی پیامبر ایمان دارم؛ امّا ملّاصدرا معاد را با اصول حکمت متعالیه اثبات می‌کند. حالا معاد عقلاً اثبات‌پذیر است یا نه؟ تحذیر ائمّه به فروکاستن دین در محدوده‌ی عقل، یکی ندیدن دین با عقل محدود خود بود ولی این به این معنا نیست که امری غامض، عقلاً برای نسل‌های آینده غیرقابل دسترسی باشد، چه رسد به خود امامان که حکیم بودند و رئیس عقلا. همین فروکاستن دین در قالب‌های ذهنی چیزی است که خود مدرّسی به آن گرفتار است و مقام ائمّه را آن چنانکه می‌تواند بفهمد تفسیر می‌کند،‌ نه آنچنان که هست.
این کتاب می‌توانست منتشر شود و اتّفاقی هم نیفتد ولی دو گروه آنرا بر سر زبانها انداختند، یکی کسانی که به نام دفاع از سنّت، قرائتی عادی و معمولی از عقاید را نمی‌پذیرفتند و دوّم، گروهی که این کتاب را وسیله‌ای برای عادی نشان‌دادن امامان دیدند، از کسانی که اصولاً تعلّق خاطری به دیانت نداشتند- و در سخنان اخیر سروش هم از اینکه کتاب وحی، کتاب شعر شده، بسیار شادمان بودند- تا افرادی که با حاکمان فعلی بر سر مهر نیستند و هرچه بتواند عقایدشان را زیر سؤال ببرد، تبلیغ می‌کنند، این گونه بود که این کتاب بی‌جهت سیاسی شد و از نقد علمی محروم ماند که جفای در حق کتاب و مولّف او بود. مکتب در فرایند تکامل کتابی عادی است که برجستگی آن تنها در رجوع دقیق- ولی ناقص- به منابع دست اوّل است امّا توان تحلیل داده‌های تاریخی و حدیثی را ندارد. بسیاری از مراحل تاریخی یاد شده در کتاب را می‌توان در کتب تاریخی که پیش از این نوشته شده است، یافت ولی رسانه‌ای شدن این کتاب، عوام اهل علم را به این باور رساند که گویی حدیثی ناشنوده را یافته است و رفت آنچه رفت.

مكتب در فرايند تكامل -2

                            
1.از آنجا که مدرّسی در این بخش به مسأله‌ی توحید نزدیک می‌شود، بد نیست ابتدا مثالی که ربطی مستقیم به امامان ندارد بیاورم تا به باقی مطالب برسیم. در قرآن به سه گونه قبض روح انسان اشاره شده است، یکی توسّط خداوند( زمر -۴۲)، دیگری توسّط عزرائیل( سجده-۱۱) و سدیگر توسّط ملایک( انعام-۶۱). چگونه این تناقض ظاهری را بفهمیم؟ راه ساده و منطقی این است که ارواح توسّط ملک موکّل قبض می‌شوند که از آنجا که از نیروهای ویژه‌ و تحت اختیار ملک الموت هستند، می‌توان این عمل را به عزرائیل نسبت داد و از آنجا که قدرت و اجازه‌ی انجام این کار را خداوند به او داده، تمام مرگ‌ها را می توان به خداوند نسبت داد. این نسبت‌دادن متضمّن کوچکترین غلوّ یا بزرگ‌نمایی در حق این ملایک و عزرائیل نیست، چون آنان اختیاری از خود ندارند و هرچه هست به فرمان اوست.


2. سیّد حسین مدرّسی سیر اندیشه‌ی شیعی و درگیری غالیان و مقصّران و معتدلان را ادامه می‌دهد تا در پایان( صفحه‌ی ۱۰۶) به کسانی می‌رسد که قائل به ولایت تکوینی هستند و تحت تأثیر آرای ابن عربی و سیّد حیدر آملی، امروز چنین می‌اندیشند. دایره‌ی کسانی که ایشان اشاره می‌کند، شامل پیروان حکمت متعالیه و امثال طباطبایی و شاگردان اوست. ولایت تکوینی هرچه هست، از سنخ مثالی است که بالا آوردم و کوچکترین نسبت استقلال به امامان- مانند آنچه شیخیّه معتقدند- شرک و مردود است. او می‌گوید که من- یعنی مدرّسی- و بیشتر عوام و دانشمندان معتدل هستیم و نیابت امامان در خلق و رزق و تشریع شریعت را نمی‌پذیریم. اگر ایشان می‌اندیشد که پیروان نظریّه‌ی ولایت تکوینی، نیابت امامان از خداوند در این امور- به معنای اثبات کم‌ترین استقلال از الله- را معتقدند، قطعاً این امر اشتباه است و نیابت به معنای استقلال نیست. خلافتی که در قرآن هم به آن تصریح شده همین است که خود او نیز پذیرفته است. نیابت در تشریع شریعت هم بیشتر مرا یاد سخنان اخیر سروش می‌اندازد که نزول آیات و صدور احکام را تابع احوال پیامبر می‌داند که همین غالیان- از دید مدرّسی-، به شدّت در مقابل او ایستادند و پیامبر را فاقد هرگونه استقلال در برابر خداوند دانستند، پس اگر کسی هرگونه استقلال در برابر خداوند را از پیامبر- چه رسد به امام- نفی کند، چه جای نسبت دادن غلو به آنان؟


3. مدرّسی گرچه گفته که این کتاب، کتاب عقاید نیست ولی پریروز  نشان دادم که نمی‌توان اینگونه بیرون گود نشست و خود نیز جابه‌جا بر سلیقه‌ی خویش تأکید می‌کند. او در انتهای صفحه‌ی 87 می‌گوید که:« امامان را پاک‌ترین افراد بشر و نزدیک‌ترین آنها به پروردگار می دانم، آنان منشأ برکات هستند و وجود آنها واسطه‌ی بسیاری از فیوضات حق است، امّا این به آن معنا نیست که در کارهای خداوند مانند خلق و رزق و حیات و ممات، تصرّفی داشته باشند»


خوب اینجا می‌توان با ایشان وارد گفت و گو شد و پرسید:« منشأ برکات و واسطه‌ی بسیاری فیوضات» دقیقاً یعنی چه؟


من این عبارت را به سه قسمت جداگانه تقسیم می‌کنم، تا موشکافی به بهترین وجه انجام شود.


الف. « منشأ برکات» از آنجا که سرچشمه و اصل برکات – یا برخی برکات- را به امامان نسبت می‌دهد از دید من که احتمالاً یکی از غالیان از دید ایشان باشم، قطعاً مستلزم شرک است. منشأ و سرچشمه‌ی همه‌ی برکات خداوند است و هیچ کس عِدل و کفو او نیست ، نه پیامبر و نه امام.


ب.« واسطه‌ی... فیوضات» واسطه از دید ایشان یعنی چه؟ واسطه اگر همان خلافت الهی است که قرآن می گوید و اگر مستلزم هیچ استقلالی از خداوند نیست که همان چیزی است که مثلاً درباره‌ی عزرائیل مثال زدم و خود ایشان هم آنرا درباره‌ی امامان روا می‌دارد. توجّه کنید که همین عقیده‌ی ایشان را وهّابیّت نمی‌پذیرد و مثلاً نظریّه‌ی شفاعت را رد می‌کند. غافل از اینکه شفاعت، پادرمیانی برای بخشیدن گناهکاران نیست، بلکه آنانی که در زندگی دنیوی، از سیره‌ی پیامبر و امامان پیروی کرده‌اند، می‌توانند به« واسطه»ی همان عمل، از شفاعت بهره‌مند شوند، نه ظالمان و منحرفان. مهم این است که نشان دهم خود ایشان، این واسطه بودن را می‌پذیرد.


ج. در« بسیاری فیوضات»، بسیاری یعنی چقدر؟ در بند بالا به کیفیّت این واسطه‌گری پرداختم و اینکه نیابت یا خلافت یا وساطت یا ولایت، یک مفهوم بیشتر نیستند و در مورد برگزیدگان خدا اعم از فرشتگان یا انسانهایی مانند پیامبران و امامان می‌تواند انجام شود و منافاتی با قدرت خداوند ندارد؛ امّا حالا از کمّیّت ِآن می‌پرسم که دامنه‌ی این نیابت تا کجاست؟ اگر پذیرفتیم که این وساطت، لطمه‌ای به قدرت لایزال الهی نمی‌زند، چه فرقی می‌کند که آن را در یک مورد یا« بسیاری» موارد یا همه‌ی موارد بدانیم. وقتی وساطت، دارای مفهوم استقلال نیست و واسطه« لاشیء» است، پس دامنه‌ی کم یا زیاد این واسطه‌گری فرقی نمی کند و غلو در حق آن واسطه نخواهد بود.


می بینید که مبانی غیر منقّح به تشویش اندیشگی انجامیده و ایشان چیزی را نفی می‌کند که خود به زبان دیگر پذیرفته است و تازه در بند « الف» نشان دادم که ناخواسته تعبیری را به کار برده که شرک‌آمیز است.


4. خوب حالا با خیال راحت‌تر می توان به مطالب ایشان پرداخت. مطالب ایشان در بخش دوّم از صفحه‌ی 55 تا 107 به مواجهه‌ی کسانی که اختلاف‌نظر درباره‌ی نحوه‌ی امامت امامان داشتند برمی‌گردد. بدیهی است که از سخنان مفوّضه- کسانی که معتقد بودند خداوند کار جهان را به امامان تفویض کرده است- بوی استقلال امامان می‌آید که قطعاً مردود است، چه رسد به غلاتی که آنان را خدا می‌دانستند. چنین دیدگاهی توسّط امامان نیز طرد شده است و در مقابل آنان، مقصّره هستند که امامان را تنها« علمای ابرار» می‌دانند. این عقیده گرچه مستلزم کم‌شمردن نقش امامان است ولی لااقل توحید را سالم باقی می‌گذارد برخلاف مفوّضه که توحید را خدشه‌دار می کردند. عقاید آنان مخلوطی از درست و نادرست بود، مثلاً عقیده‌ی صحیح اطّلاع بر غیب- باز تآکید می‌کنم به اذن خدا- که درست است به امامان نسبت داده می‌شود و تاریخ هم آنرا نشان می‌دهد ولی در کنار آن، آزادی آنان در حرام کردن حلال یا حلال کردن حرام را نیز قرار می‌دهند که اصلاً پذیرفتنی نیست. امام اوّل شیعیان در مقابل خلیفه‌ی دوّم که برخی از سنن نبی را باطل اعلام کرد ایستاد و نپذیرفت. اگر تفاوت نظری هم درباره‌ی حکمی باشد، به دلیل تفاوت موضوع یا ملاک حکم است که مجتهدان هم آنرا انجام می دهند و نامش حلال کردن حرام نیست.


5. راه میانه‌ای که آقای مدرّسی می‌گوید راه خوبی است به شرط اینکه دقیق توصیف شود. غالیان، قائلان به استقلال ائمّه هستند و مقصّران کسانی‌اند که نقشی فراتر از عالمان درستکار، برای آنان قائل نیستند. میانه‌روها کسانی هستند که آنان را بندگان و خلفای خداوند می‌دانند که در کارهایی که خداوند به آنان اذن داده است، به فرمان او و بدون کوچکترین استقلال عمل می‌کنند. پیروان حکمت متعالیه و شاگردان طباطبایی، از این دسته‌اند و آوردن نام آنها کنار مفوّضه، بی‌انصافی بزرگی است. باز به لزوم پرداختن دقیق به علوم استدلالی تأکید می‌کنم و گرنه نتیجه‌ی آن همان خواهد شد که در بند 3 مشاهده کردید، تناقض‌گویی و- متأسّفانه- گفتن کلام ِموهم شرک و غلو، یعنی همان چیزی که ایشان از آن اجتناب می‌ورزد. 

درنگ


کی شعر تر انگیزد خاطـر که حـزین باشـد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
Real Time Web Analytics