مرگ ِ« معصوم دوّم»


                         
1. قصّ در عربی به معنای دنبال کردن است. در قرآن جایی که مادر موسای نبی او را در آب رها می‌کند و یوکابد خواهرش او را در خشکی تعقیب می‌کند تا ببیند به دست که می‌افتد، از این فعل استفاده شده است. نه اینکه بخواهم ماهیّت داستان را بر اساس ریشه‌یابی نام آن پیدا کنم ولی شاید اشاره به ریشه‌های پیشامدرن اشکال داستان در شناخت آن بی‌تأثیر نباشد.
2. یافتن یک معنای کانونی یا هسته‌ی سخت که از تفسیر می‌گریزد یکی از راههای ساخت یک نمایش یا فیلم یا نوشتن یک داستان باشد. ولی اگر آن هسته تفسیر پذیرفت، روایت مثل گنجی خواهد بود که شاه‌کلیدش پیداشده یا چون معمّایی که حل شده است. گلشیری متخصّص پیدا کردن هسته‌های سخت بود ولی این هسته‌ها گاه معنایی رو و آشکار دارند و به همین دلیل وجود آنها به جای اینکه داستان را معناگریز کند، معناپذیر می‌کند.
3. روی ندادن یک اتّفاق، لزوماً به معنای نداشتن روایت نیست. در داستان« با پسرم روی راه» نوشته‌ی ابراهیم گلستان هیچ اتفاقی نمی‌افتد ولی روایت وجود دارد. نمی‌توان این داستان را به راحتی در دوسه جمله خلاصه کرد و اگر هم خلاصه کنی، شنونده به نظرش مهمل یا بی‌معنی خواهد آمد تا اینکه خودش تک‌تک واژه‌های گلستان را بخواند و ارزش آنرا دریابد و البتّه او هم جز توصیه به دیگران راهی ندارد، چون عملاً چیزی برای تعریف نخواهد داشت.
4. دیدن هنر از پنجره‌ی ایدئولوژی بد است. این هم شامل مذهبی‌هایی می‌شود که با غیرمذهبی یافتن داستان« معصوم دوّم »از آن بدشان می‌آید و یا به عکس غیر مذهبی‌هایی که ضعف‌های آنرا نادیده می‌گیرند. نگاهی که ارزشهای داستانی یک داستان را به دلیل جانب گیری غیرمذهبی آن انکار کنند همانقدر ناپذیرفتنی است که کسانی لغزشهای فاحش گلشیری را در ساختاربندی آن نادیده بگیرند.
5. در این داستان روایتی نیست؛ همه‌ی داستان این است که ساکنان ده پایین به خاطر چشم وهم‌چشمی با ساکنان ده بالا، سیّدی را می‌کشند تا از او امام‌زاده بسازند. از آنجا که با تعریف همین یک جمله، تمام داستان لو می رود- به عکس داستان گلستان- او عامدانه تعریف کردن آنرا به آخر داستان موکول می‌کند تا خواننده را با خود تا پایان بکشد. با پایان اوّلین خوانش، داستان رغبتی به بازخوانی ایجاد نمی‌کند چون گره اصلی بازشده و چیزی برای پنهان کردن دیگر وجود ندارد.
6. داستان الگویی رئالیستی دارد ولی از قواعد آن پیروی نمی‌کند. برای امامزاده داشتن نیازی به برپاکردن حمّام خون نبود و می‌توانستند به دروغ، قبری تازه یافت شده- یا اصلاً جایی خالی- را امامزاده معرفی کنند یا مرده‌ای را سیّد معرّفی کنند یا منتظر شوند که سیّد مسن موجود- یا سیّد دیگری-، بمیرد. همه‌ی امامزاده‌ها که کشته نشده‌اند، بسیاری هم مرده‌اند و تازه باید درنظر داشت که امامزاده‌های درست یا نادرست ِفعلی کسانی هستند که بی‌واسطه یا حداکثر با یکی دو واسطه به امامی معصوم می‌رسند و گرنه با فوت هر سیّدی می‌شد امامزاده‌ای برپا کرد. این را اهل ده بالا و سایر دهات نیز می‌دانند و از آنجا که قرار است دکّانی مقابل دکّان آنها علم شود، قانع‌کردن آنها هم شرط است و اگر آنها امامزاده‌ی فعلی را امامزاده ندانند، این همه زحمت برای چیست؟
7. یاد حاتمی کیا افتادم و فیلم آخرش که ایده‌ی مجروح شدن فرزند رزمنده‌ای، با رفتن روی مینی که پدرش کاشته، چقدر او را ذوق زده کرد و فیلمش را خالی و کم‌محتوا. اینجا هم گلشیری داستان را از قبل در ذهنش نوشته و فقط آنرا روی کاغذ می آورد در حالیکه داستانهای بزرگ حین نوشتن کشف می‌شوند مثل آن پیکرتراشی که مجسّمه‌ها را از درون سنگها آزاد می‌کرد نه بنّایی که نقشه‌ی از پیش‌ساخته‌ای را بسازد. بسیاری از داستانهای گلشیری- که به همین دلیل کوتاهند- با یافتن و توضیح معنا دست دوّم می‌شوند؛ چون از ابتدا قصّه‌ای وجود نداشته‌ یا بهتر بگویم قصّه، مرده به دنیا آمده است.
8.  ایده‌ی اصلی این داستان- از دید من- به گونه‌ای آشکار از روی داستان« انجیل به روایت مرقس» بورخس گرفته شده است. در آن داستان، اهل جاهل یک محل، کسی را تحت تأثیر داستان مسیح مصلوب به صلیب می‌کشند و در این داستان نیز شهادت امام حسین را به گونه‌ای بازسازی می‌کنند. گلشیری ارزش داستان« باغ بلور» مخملباف را به این دلیل انکار می‌کرد که از روی داستان‌های دیگری- مانند خوشه‌های خشم- الگوبرداری شده ولی خودش اینجا متأسّفانه کاری فراتر از الگوبرداری می‌کند. دانستن این نکته باعث می‌شود که برخلاف محمّد بهارلو من این داستان را یکی از ضعیف‌ترین و کم‌ارزش‌ترین داستانهای گلشیری بدانم.

شاه‌بیت عاشقانه‌ی وارث آدم


                   
                                                  تَرکتُ الخلقَ طُرّاً فی هَواکَ
                                                  وَ أیتَمْـتُ العَـیالَ لِـکَی أراکَ
                                                  وَ لَو قَطّعتَنی فی الحُبَّ إربـاً
                                                  لَمـا مـالَ الفُـؤادُ لِما سِـواکَ
از نوجوانی سر در نمی‌آوردم چرا مردم در این روزها گریه می‌کنند. نه اینکه ندانم، می‌دانستم ولی از گریه‌ی آنان بر سلاله‌ی طهارت خداوندی متحیّر بودم. آنچه من می‌دیدم قصّه‌ای غریب از دلدادگی بود و سماع شوریدگی و این با آنچه با ناله و زنجموره برگزار می‌شد، منافات داشت. تا اینکه نقل قولی خواندم از مرحوم سیّد هاشم حدّاد که می‌گفت: نمی‌دانم این مردم چرا گریه می‌کنند. کربلا میدان عشق‌باختن است و این صحنه‌ی شورانگیز مهربازی ناله نمی‌خواهد. این را که شنیدم کمی اطمینان یافتم که بیراه نمی‌اندیشیدم.


بله؛ درست گفته‌اند که باطن سوگواره‌ی کربلا، حماسه است ولی اگر بگویند که حماسه هم باطنی دارد که عاشقانه است، پربیراه نگفته‌اند. شنیده‌ایم که شب عاشورا، یاران حسین شاد بودند و بیشتر از همه حبیب‌ ابن مظاهر می‌گفت و می‌خندید که: من که می‌دانم فردا چه معامله‌ای می‌کنم و چه خواهم بُرد، چرا اندوهگین و دلمرده باشم؟ من نیز می‌اندیشم اگر چون حبیب، راه به لایه‌ی زیرین آن حادثه ببریم، بُرده‌ایم. گریه که شعار شیعه بوده و همیشه هست، قصّه‌ی حماسه و پیروزی خون بر شمشیر هم دشوارتر است امّا لااقل برای ایرانی جماعت، در سه دهه‌ی اخیر چیز غریبی نیست؛ می‌ماند دقّت در بعضی ایماها و اشاره‌ها. اینکه زینب در پایان روز که بر بالای جسد بدون سر برادر می‌رسد، ‌دستش را زیر پیکر مطهّر می‌برد و آنرا بلند می‌کند و می‌گوید خدایا این قربانی را از ما بپذیر، یعنی چه؟ وقتی در مجلس یزید به او که می‌گوید: دیدی خدا با شما چکار کرد؟ می‌گوید: چیزی جز زیبایی ندیدم، یعنی چه؟ اینها شرح دادنی نیست، رفتنی و رسیدنی است. یزید با تکیه بر جبری مسلکی که آن زمان تبلیغ می‌شد، فاعل جریان کربلا را خدا دانست. زینب با این قسمت از حرفش مشکل نداشت و آنچه او بیان کرد تفاوت نگاه به این واقعه بود. زینب جبری نبود ولی فعّال مایشائی جز خدا هم نمی‌شناخت. یُحیی و یُمیت،‌ یُعزّ مَن یَشاءُ و یُذلّ،‌ ما رَمیتَ إذ رَمیتَ، لاهوَ إلّا هوَ،‌ توحید محض.این را داشته باشید تا به ترجمه‌ی شعر برسیم.


حسین علی صاحب دعای عرفه است که یکی از عاشقانه‌ترین دعاهای روایت شده از امامان است با لحنی متفاوت و جانگداز. سیّد ابن طاووس، عربی بلیغ بوده ولی به انتهای آن فقراتی را افزوده که به محض آنکه به آن می‌رسیم، گویی دعا در سراشیب می‌افتد و تفاوت لحن قسمت اوّل با بخش پایانی کاملاً آشکار است. آنجا می‌گوید که عَمیتْ عینٌ لاتراک« کور است چشمی که تو را نمی‌بیند»( که به غلط کورباد ترجمه می‌شود) و چشم بینا همان چشمی است که زینب با آن داستان زیبای سر و جان‌باختن برادر را می‌بیند . شک ندارم که ما زمانی می‌توانیم ادّعا کنیم که پیام کربلا را شنیده‌ایم که اندکی از آن زیبایی را ببینیم.

ابیاتی که در بالا آورده‌ام، اشعاری عاشقانه هستند که انسان باور نمی‌کند که از زبان امامی معصوم بیان شده باشند. اینها شاید بی‌پرواترین ابیات عاشقانه‌ای باشند که از زبان یکی از پیشوایان دین خطاب به محبوب بیان شده است. هیچ پیشوای دینی مانند حسین، این‌چنین فجیع با مرگ روبه رو نشد و این دو بیت هم آخرین رجز، آخرین عاشقانه، آخرین پیام اوست. جرأت می‌کنم و می‌گویم که تمام کربلا در این دو بیت خلاصه شده است. هرکسی بخواهد زمزمه کند یا به آن بیندیشد، هرقدر بیشتر، به حسین، به خدای حسین نزدیک‌تر. در خوانش مصرع سوّم به نکته‌ای که بالاتر گفتم، دقّت کنیم:« همه‌ی خلایق را به سودای تو رها کردم، خانواده‌ام را یتیم کردم به تمنّای دیدن تو؛ و اگر در راه عشقت مرا قطعه ‌قطعه کنی، دلم به غیر تو، اندک التفاتی نخواهد کرد.»

هدايت‌نامه -3


قبر صادق هدایت در پرلاشز                        
یا حق
         مالک دوزخ پیغام آورد که آخرین عیّار از قبیله‌ی منقرض ایماگران به مرده‌ی این حقیر هم رحم نکرده و گویا یکی دو نامه از زبان ما سرقدم رفته است.
باری، جای شما خالی اینجا نه آتشی هست و نه مار غاشیه‌ای. گفتند از آنجا که قرار است عذاب بشوی و برای تو بدترین عذاب، زندگی میان رجّاله‌های تهران ِآن زمان است، برایت تهرانی می‌سازیم حوالی سالهای بیست و چهار و بیست و پنج که تاریخش جلو هم نمی‌رود و تو تا ابد محکومی که عصرها به کافه فردوس بروی و شبها به ماسکوت و مست کنی و غرق دود و دم وmerde ، کابوس ببینی. روزنه‌ای هم در دیوار اتاقم گذاشته‌اند که اوّل بار که نگاه کردم، فکر کردم بهشت است امّا نمی‌دانستم ملائکه‌ی عذاب بی‌پیر، درست جایی را انتخاب کرده‌اند که پیرمردی نکره- ظاهراً از همان موجودات زاهد و عابد باشد- گلی به زنی هندوشکل تعارف می‌کند. مثلاً از راه بدجنسی بوف کور را برایم ساخته‌اند تا ببینم و چشمم کور شود؛ چشمشان روشن! انگار عذاب هرکس از جنس خلق و خوی اوست. نگو ما در زندگی هم در جهنّم بودیم و نمی‌دانستیم. حور و غلمان ما هم مهدعلیا و آقامحمّدخان هستند، این هم از عدل خدا!
هرکس را از دیدنش عقّم می نشیند درجا برایم حاضر می‌کنند. خانلرخانی که نوشته بودی در آن دونامه، Miss Univers را می‌آورند تا از جلوش رد شود و از غیظ و حرمان به خودش بپیچد تا بهشتیان که برای تفرّج می‌آیند حظ کنند. آن جوانک اعرابی( فردید) که سیادت اواخر عمرش برای بهشت رفتنش افاقه نکرد، می‌آید و برای خدای موجود که او را به عذاب مبتلا کرده، خطّ و نشان می‌کشد که با خدای نمی‌دانم دیروز یا پس پریروز گاب‌بندی کرده و نوبت او که برسد، پدر این یکی خدا را درمی‌آورد و از این اباطیل... من مفرّی ندارم از دستش، تهدید و اخم و تخم هم افاقه نمی‌کند به قول معروف: کسی که از خدای جون‌داده نترسد، از بنده‌ی کون‌داده نمی‌ترسد. نمی‌دانم در آن خراب‌شده که ملّت شیعه همه‌ی عالم را تکفیر می‌کردند، پس چرا اینجا از جماعت خاج ‌پرست کسی را نمی‌بینم؟ شاید هم چون از آنها بدم نمی‌آید برایم حاضر نمی‌کنند!
افواهاً از دربان جهنّم شنیدم که شیاطین انس برایت دوسیه‌سازی می‌کنند تا محض خدمت به میهن گندیده‌ی شش‌هزارساله روزی دخلت را بیاورند. از من می‌شنوی چند کیسه پنبه حاضر کن برای روز مبادا. تو که کسی نیستی که برای دو روز دنیا، پیش این و آن به چسناله بیفتی و آنقدر هم احمق نیستی که به صرافت جاودانه کردن خود بیفتی به واسطه‌ی اضافه کردن چند نفر سرخر به کاروان بدبختهای بشری. اینکه چرا برای خودت دردسر ساخته‌ای با سینه زدن و صرف انرژی روزانه در این صفحات جدیدی که جوانکان مثلاً critiques می‌نویسند تا موجبات ترقّیات حیرت‌آور بشری را فراهم کنند، خدا عالم است. اگر عرضه‌اش را داشتی می‌گفتم که شاید یکی دو فقره Beau sexe به تور بیندازی که شکرخدا می‌دانم بدتر از منی.
اخوان اوایل می‌گفت اگر می‌دانستم که جهنّم یعنی آتش منقل زودتر می‌آمدم ولی او را هم محکوم کرده‌اند که به اتّفاق  شاملو- که شده جزو خدمه‌ی خانه‌ی حنظله‌ی بادغیسی- از صبح تا شب اشعار انترسانی را که این اواخر در ایران سروده می‌شود و در جشنواره‌ی شعر فجر جایزه می‌برد، تا روزی صد بیت از بر کنند و گرنه صد بیت از حمیدی و محتشم هم به آن‌ها اضافه می‌شود.
به سمع مبارکم رسید که در ولایت شما مسلمان‌بازی به طرز عجیبی تقویت می‌شود و گندستان جریان عادی خود را طی می‌کند، تا وقتی طالع در برج ریغ است، اوضاع به همین منوال خواهد بود. بی‌خبر از مملکت مزخرف باستانی نیستم؛ شنیدم کاروان اصلاح راه انداختید ولی عروس تعریفی گوزو از کار درآمد! به گمانم آب و هوای این ملک اینجور اقتضا می‌کند. بعید نیست برای عذاب مضاعف دوباره مرا به ایران امروز بفرستند. اگر آمدم جویای احوالت خواهم شد. با این حال cafard، گویا به اندازه‌ی کافی صله‌ی ارحام شد.
                                                                                                           یا هو
                                                                                                                   صادق هدایت

ما چه رؤیایی در سر داشتیم؟


               
سه گرایش عمده‌ی فلسفه در اروپا با اینکه گاه همدیگر را نفی می‌کنند یا همدیگر را جدّی نمی‌گیرند ولی هر یک، نشان‌ده گوشه‌ای از توانایی اندیشگی انسان در رویارویی با جهان هستند. چه فلسفه‌ی مهیب، کلّی‌نگر و سیستم‌ساز آلمانی و چه فلسفه‌ی جزیره‌ای منطق‌گرا و روشن‌نویس و چه فلسفه‌ی بازیگوش و بانشاط فرانسوی و آمیختگی‌اش با سیاست و هنرها. متأسّفانه این گرایش‌ها – چه بسا مانند بسیاری پدیده‌ها- به ایران که آمدند، کاریکاتور شدند و پیروانشان مشغول دعواهایی شدند که اگر به گوش فیلسوفان همان دیار برسد، شاید به خنده بیفتند.


به هر روی، میشل فوکوی فرانسوی که دغدغه‌ی بررسی سرگذشت اندیشه‌ها داشت، سال 1978به روزنامه کوریه‌ره دلّاسرا پیشنهاد کرد که گروهی روشنفکر- خبرنگار تشکیل دهد تا به حوادثی که با پیدایش و مرگ اندیشه‌ها پیوند دارد، بپردازند. خود او پس از آتش گرفتن سینما رکس آبادان که غرب را به ایران متوجّه کرد، دو بار به ایران آمد، هربار یک هفته و گزارشهایی را نوشت که به صورت کتابچه‌ای با ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی توسّط نشر هرمس منتشر شده است.


نظر به ایران توسّط نگاهی غربی، چیز بی‌سابقه‌ای نیست ولی اینکه نگرنده فیلسوفی طراز اوّل در سطح جهان بوده که نه برای ارتباط با محافل آکادمیک و نه سخنرانی و کارهایی ازاین دست به اینجا آمد، بلکه چون خبرنگاری پی‌جو و کنجکاو حوادث ایران را تعقیب کرده، شایان توجه است. توجّه به گزارش او هم در معنای عام آن برای هرکس که به بازخوانی تاریخ علاقه‌مند است و هم خصوصاً برای کسانی که در ایران، تصوّری روشن از روزهای انقلاب ندارند مفید است؛ چه جوانانی که تنها گزارش رسمی را شنیده‌ و پذیرفته‌اند و چه تغییرخواهانی که گاه به نظر می‌رسد نگاهی حسرت‌بار به گذشته می‌کنند و تمنّای بازگشت به چیزی مانند آن روزگار دارند.


کتاب هشت مقاله دارد که نام مقاله‌ی سوّم برای کتاب انتخاب شده است:« ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟» قصدم از نوشتن این پست تنها معرّفی کتاب برای کسانی بود که احیاناً نخوانده‌اند و نمی‌خواهم خلاصه‌ای از آن را بیان کنم. فقط همین قدر بگویم که برای هردو گروهی که بالاتر اشاره کردم، چیزهای غیرمنتظره‌ی زیادی در کتاب وجود دارد. هم برای غیرمذهبی‌ها، تصویری که فوکو- به عنوان یک بی‌دین- از مذهب، پویایی و حرف‌داشتن آن برای دوران معاصر، ارائه می‌دهد و مخالفتش با هموطنانش که فکر می‌کردند جنبشی واپس‌گرا در کشوری که رو به مدرن شدن است، دارد رخ می‌دهد،‌ می‌تواند جالب باشد و هم برای مذهبی‌ها تعریفی که از افکار عمومی آن زمان ارائه می‌کند و اینکه آن زمان کسی فکر نمی‌کرد که حکومت یا جمهوری اسلامی که شعار آن روز اکثر مردم بود به معنای حکومت روحانیان و رهبری آنها باشد.


دکتر رضا داوری گفته است که فوکو معنای انقلاب ایران را درنیافت؛ اگر تعریف ایشان از انقلاب و معنای آن را هم بپذیریم- که معلوم هم نیست درست باشد- می‌توان به جرأت گفت که او بسیار بیش از حدّ انتظار، به عنوان روشنفکری غربی که پای به سرزمینی با فرهنگ و آیین متفاوت گذاشت، به حقیقت نزدیک شد و گزارشی به جا گذاشت که یکی از اسناد بی‌طرفانه درباره‌ی انقلابی است که توسّط روشنفکران ایرانی هنوز آنچنان که باید، مورد بررسی و مطالعه قرار نگرفته است.

هدایت‌نامه-2

-->
 یاحق
        الآن دو کاغذ مفصّل رسید. موضوع دو خوابی که دیده بودید، به شدّت موجب انبساط خاطر را فراهم ساخت. مخصوصاً حمله‌ی چاقوکش و دفاع با آفتابه! این میهن بی‌پیر آنجا هم دست از سر آدم برنمی‌دارد... نوشته بودید که پارچه فرستاده‌اید، نمی‌دانم به عنوان خمس بود یا زکوة؟ به هرحال اندام رعنایم که عجالتاً کمردرد گرفته، تمام قد با زبان بی‌زبانی تشکّر می‌کند... مضحک اینجاست که تمام کسانی که اخیراً شرح حال این جانب راسرقدم رفته‌اند، همه مرا شیک‌پوش معرّفی می‌کنند در حالیکه نوکر خانه‌مان حاضر نیست لباس مرا بپوشد... تقاضا کردند که بروم تصدیق نمی‌دانم کدام خراب شده را ببرم به وزارت فرهنگ تا این رتبه شامل حالم شود... گفتم در مملکتی که دزد و مارگیر و آخوند شپشوی آن سالی چندین رأس دکتر به جامعه تحویل می‌دهد و grade اونیورسیتر] درجه‌ی دانشگاهی[ در آن معنی ندارد، افتخار می‌کنم که هیچ مدرکی ندارم. مورد خشم مقامات مربوطه شدم و رتبه‌ام را باطل کردند... یکی دو هفته پیش که سری به خانه‌ی محمّد]مقدّم[ زدم، بهروز آنجا بود و به من سخت حمله کرد که چرا« میهن» را بد تلفّظ کرده‌ام و خشتکش را سرمان کشید. از قرار معلوم قهرورچسونده- به یک ورش!... راستی این قضیّه را شنیده بودم که چهارده نفر ایرانی می‌خواسته‌اند تبعه‌ی حبشه بشوند، آیا ممکن است منهم درخواستی بنویسم و در شمار پانزدهمین خائن به میهن قرار بگیرم؟ آیا مخارج سفر را هم می‌دهند؟ امّا درآنجا هم باز احتیاج به اشخاص کاربُر و پاچه‌ورمالیده دارند. من شاعر درباری امپراتور حبشه هم نمی‌توانم بشوم... جای شما خالی جسته جسته ما هم داریم موسیقی مذهبی پیدا می‌کنیم. متأسّفانه چند روز پیش در اتوبوش گیر کرده بودم. تکّه‌ای اذان را شنیدم که آخوند بدصدایی آیات قرآن را به آهنگ ابوعطا می‌خواند، باز هم به ترقّّیات روزافزون ما شک بیاورید!... در خانه‌ی چوبک پای رادیو صدای نخراشیده‌ی هویدا را از پاریس شنیدم که درّ مزخرفات می‌سُفت. از قول من به او نصیحت کنید که قبل از صحبت یکدانه حبّ Valda ] آن زمان برای رفع التهاب گلو مصرف می‌کردند[ بمکد خواص بسیار دارد... کاغذی از خانلری رسید که از قرار معلوم ره صد ساله رفته و دراین مدّت کم تمام Boites ]کاباره‌های[ پاریس را زیرش زده. اگر از اینجورreportages ]گزارشهای خبری[ بفرستید می‌توانیم با آن تجارت کنیم یا سر آخر کتابی به نام« با من به جنده‌خانه‌های پاریس بیایید» چاپ کنیم که البتّه succes  ]موفّقیّت[ وحشتناکی در مملکت شش‌هزار ساله خواهد داشت... به« توپ مرواری» تغییراتی داده‌ام، اگر فرصت شد نمونه‌ی جدیدش را پاکنویس می‌کنم و می‌فرستم... اوضاع خیلی کثیفتر و بدتر از سابق می‌گذرد. روزها را یکی بعد از دیگری قتل عام می‌کنیم در انتظار ترکیدن و امید روز بهتری نیست... راجع به بیژن جلالی]خواهرزاده‌ی هدایت[ نوشته بودید که خل شده، نفهمیدم شوخی بود یا جدّی؟ اگر راست راستی ناخوش است بدهید امتحانش کنند و اگر لازم شد لوزتین و عندماغش را عمل کنند و گرنه چندتا شعر پرت و پلا گفتن که دلیل نمی‌شود... از قرار معلوم فرانسوی‌ها به شدّت مشغول لیسیدن کون اسلام هستند. اعلان کتابی دیدم که برای تبلیغات چاپ کرده و هانری ماسه هم در آن مقاله‌ای راجع به ایران سرقدم رفته بود. خدا به خیر بگذراند!... اتّفاق دیگری که افتاده دعوتی است که ژولیو کوری از این حقیر برای شرکت در کنگره‌ی روشنفکران طرفدار صلح کرده است. طبیعی است که هیچگونه وسیله برای مسافرت  نداشتم. اگر از عزیز دردانه‌ها دعوت شده بود، دولت همه جور وسایل را در اختیار آنها می‌گذاشت، امّا من حتّی جرأت تقاضای پاسورت را هم ندارم... کاغذی هم از فردید داشتم. مژده‌ی زناشوئیش را به من داده بود... به هر حال از طرف من به لپ یا لمبر خانم فردید یک وشگان آبدار بگیرید. معلوم می‌شود آخرش غواسق جسمانی بر ربوبیّت روحانی غلبه می‌کند... یک عدّه احمق رجّاله از بوی نفت مست شده‌اند و به امید سهام جدید خوش‌رقصی می‌کنند. در جاهای دیگر دنیا از اینگونه پیش‌آمدها می‌شود تفریح کرد. متأسّفانه در اینجا حقیقت تلخ زنگی است. باید قاشق گه را مزّه مزّه کرد و به به گفت... جای شما خالی اخیراً تهران محل rendez – vous ]میعاد[ شیوخ موشخوار و جیره‌خواران عرب شده، ما دیگر با ملل راقیه لاس می‌زنیم و طرف شده‌ایم و عن قریب بلوکی با پاکستان و چند شیخ دست نشانده و حتّی شیخ بحرین تشکیل خواهیم داد که چشم و چراغ عالم خواهد شد و دنیا انگشت به کون خواهد ماند... روزها را یکی پس از دیگری در انتظار ترکیدن می‌گذرانم. اغلب دراز می‌کشم و به نقش و نگاری که دوغاب گچ روی دیوار انداخته نگاه می‌کنم، پیش خودم صحنه‌های خیالی با آن می سازم... اصولاً با مسافرت اگرچه به توسّط ملکه‌ی نقّاله هم بشود موافقم ولیکن می‌خواستم بدانم از چه راه و به چه نحوی است. شاید بتوانم کلاه شرعی سرش بگذارم مثلاً اگر به بهانه‌ی ناخوشی یا اینجور چیزهاست، باید زمینه را قبلاً حاضر کنم... یکی دیگر از آثار جاودانی حقیر را بدون اجازه چاپ کرده‌اند( البتّه با اغلاط و افتادگی و سانسور اخلاقی و اسلامی) نمی‌دانم چرا با دیگران این شوخیها را نمی‌کنند؟... بالاخره تصدیق کمیسیون پزشکی را گرفتم. تشخیص داده بودند که Psychose ] روان‌پریشی[ دارم و اجازه‌ی دو ماه مرخّصی داده‌اند که بروم فرانسه و مشغول معالجه شوم و لیکن مطلب عمده مخارج و به قول آن قصّه که به ناپلئون نسبت می‌دهند، باروت است. اگر بتوانم کلاهی سر قسمت اخیر بگذارم دیگر کارها روبه‌راه است... گمان می‌کنم تا یک هفته‌ی دیگر بتوانم حرکت بکنم. حالا اشکالات بعدی از چه قرار خواهد بود، این هم مطلب دیگری است.


                                                                                                    یا حق

                                                                                                             صادق  هدایت 

داستان دستان

                              
می‌توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زندگی پیوندم داده است.

مارگوت بیکل
با ترجمه‌ی احمد شاملو و محمّد زرّین‌بال

زن به عنوان انسان


                                     آخرین شماره مجله زنان
۱.پیش از این نشان داده‌ام که به هر راه‌حلّی برای برون‌رفت از وضع موجود معتقد نیستم و راه‌حلّ درست را ترجیح می‌دهم و معمولاً از آنجا که تعداد راههای صحیح لزوماً یکی نیست، می‌توان به آنکه از بقیّه امکان تحقّق بیشتری دارد، اندیشید. این را اوّل گفتم تا از سوءتفاهم‌های سابق جلوگیری کنم گرچه بعید می‌دانم موفّق شوم. راه نادرست- ولی به ظاهر سودمند- مسکّن موقّتی است که چه بسا زیان‌آور هم باشد. یک بیماری اگر با یک مسکّن آرام شود، فرد بیمار را دیرتر به فکر علاج دائم می‌اندازد و این یعنی اینکه گاهی« بودن» درد بسیار بهتر از نبودن آن است.


2. مجلّه‌ی زنان توقیف شد که چیز عجیبی نبود و عجیب‌تر آن بود که شانزده سال تحمّل شد. دنبال بهانه بودند و زمان حال را مناسب تشخیص دادند؛ نه ضابطه‌ای و نه قانونی، پس نقدپذیر هم نیست.


3. تعمیم از صفات اندیشه‌های ناپخته است که چه در جوامع سنّتی و چه جوامع مدرن- که تنها اندکی از آنها پیشرفته‌ترند- وجود دارد. رقابت و کرکری شهرهای همسایه و انتساب صفتی خاص به ساکنان یک شهر و قائل شدن صفات عام برای مردان و زنان یا هر دسته و گروهی از این دسته‌اند. جملاتی مانند«همه‌ی مردها... هستند» را میان زنان و « همه‌ی زنها... هستند» را میان مردان زیاد شنیده‌ایم. دیدن یک صفت در چند نفر از آشنایان و فامیل و تعمیم آن به همه‌ی افراد آن جنس از نشانه‌های این گونه شبه‌تفّکراست و پادزهر آن دیدن انسانها به عنوان افراد یک نوع که خصوصیّات فیزیکی- هرچند در روحیّه‌ی آن‌ها تأثیرگذار باشد- مانند سیاه یا سفید، زشت یا زیبا، زن یا مرد بودن و تقسیم‌بندی‌هایی از این دست، نباید در ارزش‌گذاری آنها استفاده شود. چنان که می‌بینید خود این دسته‌بندی‌ها، زیان‌آور و نادرست‌اند و تنها با نفی آن است که می توان امید رسیدن به جامعه‌ای عدالت‌محور وانسانی داشت. سیاه اگر در مقابل سفید جبهه‌گیری کند که شما سفیدها همه... هستید و ما سیاهان دارای خصوصیّاتی هستیم که شما ندارید یا مطالبی از این دست- گرچه اینها را برای رسیدن به برابری گفته باشد- راه را اشتباه رفته است و این را مهم‌ترین نقطه ضعف تئوریک هرآنچه فمینیسم نامیده می‌شود و هرکسی که راه احقاق حقّ زنان را برجسته‌کردن و تأکید بر جنسیّت آنان ببیند، می‌دانم؛ چه مثل برخی از افراطیان آنها ایده‌آلش« جامعه‌ی بدون مرد» باشد و چه نوع معتدلی که این شعار را راهی برای دفاع از حقوق نابرابر زنان بداند.


4. چه چیز باعث می‌شود که مجلّه‌ای با عنوان« زنان» داشته باشیم؟ دو حالت بیشتر ندارد یا پرداختن به مسائلی عام از زنان است مثل زنان هنرمند و دانشور و فعّال در عرصه‌هایی که مردان هم هستند و یا بررسی بعضی مسائل روحی و جسمی خاص زنان و یا موضوعات حقوقی و نابرابری جنسی که مختصّ زنان است و - ظاهراً- مشکل مردان نیست. درباره‌ی دسته‌ی اوّل هیچ دلیلی برای جداسازی مردان و زنان نداریم و هردو گروه باید با هم و کنار هم خوانده و فهمیده شوند. ممکن است عدّه‌ای بگویند که موضوع‌های دسته‌ی دوّم نیازی به جایی جداگانه دارند و خوانندگانی احتمالاً از همان جنس که این را هم نمی‌پذیرم. یکی از مشکلات جامعه‌ی ما عدم آگاهی جنسی از طرف مقابل است که چه پیش از ازدواج و چه خصوصاً پس از آن، باعث ایجاد تقابل‌، سوءتفاهم‌ و عدم درک متقابل می‌شود. گاه پدری نمی‌تواند پس از سالها زندگی مشترک با یک زن به زیر و بم روحی دخترش در دوران بلوغ واقف باشد و با یک پرخاش یا منع بی‌جا تأثیری در او می‌گذارد که هیچگاه فراموشش نمی‌شود. مسائل مختص به یک جنس برای آگاهی جنس دیگر الزامی است. پس دلیلی ندارد که به مکانی جداگانه برای طرح مسائل جنسی زنان - یا مردان- احتیاج داشته باشیم.


5. این مجلّه از مجلّاتی بود که پس از خواندن رغبتی به خرید مجدّد در من برنمی‌انگیخت و متأسّفانه یا خوشبختانه رنگ و لعاب مدرن آن نمی‌توانست روح خاله‌زنکی پشت آن را از دید من پنهان کند. « ما زنان» و« شما مردان» گاه کم و گاه زیاد در آن دیده می‌شد. همه اینگونه نبودند و از میان زنان بسیاری این نوع نگاه را برنمی‌تابیدند. گلاب آدینه در گفت‌وگویی از زن به عنوان انسان گفت و تمایزی بین دو جنس قائل نشد و نیکی کریمی هم بر همین مفهوم پای فشرد و گفت که زنان باید با شرکت در فعّالیّت‌های اجتماعی بی‌اتّکا به جنسیّتشان، خود را ثابت کنند و این تنها راه از بین بردن نابرابری جنسی است، گرچه مشکل است ولی نتیجه می‌دهد. مثالش هم یادم هست گفت که مثلاً ایران درّودی بی‌آنکه نان زن بودنش را بخورد یا برعکس به خاطر این موضوع نادیده گرفته شود، مطرح است و تابلوهایش را روی دست می‌برند و او می‌تواند نمونه‌ی یک «انسان» موفّق باشد.


6. شهلا شرکت در مصاحبه با شهروند امروز گفته که به فکر یک شبکه‌ی مستقل برای زنان هستم. صدالبتّه چنین شبکه‌ای به شکل قانونی – یا حتّی غیرقانونی- آرزوی محالی بیش نیست امّا نشان می‌دهد که ایشان راهی را که در پیش گرفته، می‌خواهد ادامه دهد. من منعی در این کار نمی‌بینم و اگر کسانی بخواهند در مقابل امثال ایشان راه بهتری را ارائه دهند، از میان خود زنان باید باشند. زنانی که پشت جنسیّت خود پنهان نشوند. زنانی که بی‌اتّکا به تعابیری مانند نثر زنانه، داستان امروز ما را بنویسند آنچنان که دانشور در زمان خود نوشت. زنانی که فروغ امروز ما باشند. فروغی که به آستانه‌ی فصل سرد رسیده بود نه آنچنان که بعضی دختران شاعر ما تلاش می‌کنند باشند: فروغ ِ« گنه کردم گناهی پر ز لذِت» که او اگر سالها آنگونه شعر می‌گفت، در خاطر کسی نمی‌ماند.


7. از دید کسانی که خود را روشنفکران این دیار می‌دانند، نگاه رسمی ما مبتنی بر تفکیک جنسیّتی است. بسیار خوب؛ من می‌پرسم از میان مجلّات سینمایی و ادبی و روزنامه‌های اصلاح‌طلب یا دگراندیش، چند سردبیر و مدیرمسؤول زن می‌شناسید؟ آنجا که واپس‌گرایان آنها را مجبور به استفاده از مردان نکردند؟ حقیقت این است که ما سروته یک کرباسیم و بی‌جهت با سردادن چند شعار حساب خود را از دیگران جدا می‌کنیم. با همه‌ی گروهها خصوصاً هر دو گروه سنّت‌گرا و تجدّدگرا هستم. حرف در این زمینه بسیار است ولی جوامعی که از پوشش گرفته تا رفتار خود تفکیکهای فاحشی را بین زن و مرد می‌گذارند، نمی‌توانند الگو و سرمشق دهنده‌ی ما باشند. گمان می‌کنم مقصد ما با آنان متفاوت است و مقصد متفاوت، راه متفاوت می‌طلبد.

هدايت‌نامه


              
کتاب هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورایی، مجموعه‌ی نامه‌های صادق هدایت به اوست که توسّط نشر علم در سال82 منتشر شد. این کتاب مانند هرکتاب مشابه از آنجا که نویسنده را برهنه و بی‌حفاظ نشان می‌دهد، بهتر از هر توضیح و تفسیری صاحب قلم را به خواننده می‌شناساند. اگر کتاب را نخوانده‌اید، بخوانید که بسیار خواندنی است، خصوصاً با مقدّمه و توضیحات مفصّلی که در آغاز و پایان کتاب برای تک‌تک جزئیّات مبهم آن از نام افراد و مکانها تا اشاره‌هایی که در نظر اوّل معنای خاصّی ندارند، آورده شده است. باید به خاطر طبع نفیس این کتاب به نشر علم و توضیحات کتاب به ناصر پاکدامن دست مریزاد گفت. به انتخاب خودم تکّه‌هایی از نیمی از نامه‌ها یعنی درست تا نامه‌ی چهل و یکم را به هم وصل کردم و نامه‌ی جدیدی از زبان هدایت نوشتم. قسمتهای گزیده شده با سه نقطه از هم جدا شده‌اند.

   یا حق 
          اوّل تا یادم نرفته تبریک سال نو را بگویم.امیدوارم سالیان دراز در عیش و عشرت زیر سایه‌ی انبیا و اولیا و شهیدان دشت کربلا مقضیّ المرام باشید، همین...از اوضاع تهران خواسته باشید، به عادت معمول می گذرد؛همان کافه فردوس بی‌پیر، همان قیافه‌ها، همان شوخی‌ها و آخر شب هم در La Mascotte می‌گذرد... هنوز چند دقیقه مانده تا موقع کافه برسد. مثل آدمی که بخواهد روی میز اتاق دکتر متخصّص امراض مقاربتی بنشیند بالاخره نشستم؛ یعنی پشت میز و قلمم را به کاغذ آشنا کردم... کتاب خواندن هم مثل همه چیز دیگر در این ملک، لوس وبی‌معنی شده و فقط دقیقه‌ها را سرانگشت می‌شماریم تا چند گیلاس بالا بزنیم و با کابوس شب در آغوش بشویم...آدم هی چین و چروک جسمی و معنوی می‌خورد و هی توی لجن پایین‌تر می‌رود...چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد که شاید در روزنامه‌های تهران خوانده باشید و آن هم کشتن کسروی در قلب وزارت دادگستری بود. پیداست که گروه زیادی در این کار دست به یکی بوده‌اند( شهرت داشت که انجمن مسلمین پنجاه هزار تومان برای این کار تخصیص داده بوده) به طور خلاصه جریان از این قرار است که... و نشان می‌دهد که در مملکت شاهنشاهی هیچ‌کس از جان خودش در امان نیست؛ حتّی در مخ بنگاه دادگستری!... از جریان آذربایجان پرسیده بودید، گمان می‌کنم دو عامل دارد یکی سیاست بین‌الملل و دیگری سیاست داخلی که به ایران مربوط می شود...عجالتاً گرما شروع شده و اتاق جدیدم که میان صحراست به مثابه‌ی دالان جهنّم است به طوری که مگس و پشه جرأت ورود به آن را ندارند و غش می‌کنند. باید با گلاب و کاهگل آنها را به هوش بیاورم... قبل از رفتن کتاب معروف Ulysse را به من داد، شکّی نیست که این کتاب یکی از شاهکارهای انگشت‌نمای ادبیات است و راههای بسیاری را به نویسندگان پس از خودش نشان داده و هنوز هم خیلی‌ها از رویش گرده برمی‌دارند امّا خواندنش کار آسانی نیست و فهمش کار مشکلتری است. من که نمی‌توانم چنین ادّعایی داشته باشم ولی که مطلبی که آشکار است، نویسنده‌ی وحشتناک نکره‌ای دارد...اتباع ایران در پاریس مورد بازرسی قرار گرفته‌اند، در اینکه پای ملّت شش هزارساله‌ی ما هر کجا باز شود به گه می زند، حرفی نیست امّا چطور دولت فرانسه جرأت کرده که به اتباع دولت پرافتخار فاتحی مثل ما توهین بکند؟... هرچه ملّت شیعه گندش را بالا بیاورد بهتر است.اقلاً بگذارید ما را آنطور که هستیم بشناسند. در مملکتی که آدم مثل یهودی سرگردان زندگی می‌کند، به چه چیزش ممکن است علاقه‌مند باشد؟... از اوضاع اینجا خواسته باشید اوضاع روز به روز گندتر و گه‌تر می‌شود. نقشه‌ی اساسی برای دیکتاتوری کردن اینجا در جریان است. برای اتّحاد اسلام بسیار سنگ به سینه زده می‌شود. گویا آقای بدیع‌الزّمان پیشنهاد کرده که فقه حنفی و شافعی را رسماً در دانشگاه معقول و منقول درس بدهند. لاشه‌ی شاه قدیم را هم با سلام و صلوات وارد خواهند کرد. رویهم رفته اوضاع در نهایت حسن نیّت جریان دارد... مکتب فاتالیسم]تقدیرگرایی[ که اخیراً به آن سرسپرده‌اید، از همه‌ی سیستمهای دیگر عاقلانه‌تر به نظر می‌آید. اقلّاً به آدم این تسلیت را می‌دهد که آنچه پیش بیاید از قدرت و دوندگی بشر خارج است: در کف خرس نر کونپاره‌ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟... قصد دارم یک چیز وقیح مسخره درست کنم که اخ و تف باشد به روی همه]اشاره به توپ مرواری[ شاید نتوانم چاپ کنم. اهمیّتی ندارد و لیکن این آخرین حربه‌ی من است تا اقلاً توی دلشان نگویند فلانی خوب خر بود... کی آمد و کدام رفت نمی‌دانم و هیچ نمی‌خواهم بدانم. نه تنها خودم را تبعه‌ی مملکت پرافتخار گل و بول نمی‌دانم بلکه یکجور احساس محکومیّت می‌کنم. فقط از خودم می‌پرسم که چقدر بی‌شرم و مادرقحبه بوده‌ام که در این دستگاه مادرقحبه‌ها توانسته‌ام تابه حال لاشه‌ی خودم را بکشم... جایی که منجلاب گه است، دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکّه‌ی آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد. باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد. چیز اصلاح‌شدنی نمی‌بینم... شرح ملاقات با فردید را نوشته بودید. خانلری می‌گفت که با هیدگر ملاقات کرده و هویدا نوشته بود که هیچ فرقی نکرده. او هم موجودی است بدبخت با وسواسهای مخصوص به خودش که روی هم رفته نسبت به موجودات میهنی دیگر استحقاقش بیشتر است. مطلبی که واضح است هیچ کدام از آقایان چه فرنگ بروند و چه نروند هیچ غلطی نخواهند کرد، فقط برای شکم و زیرشکم خودشان است... زبان فارسی نه یک گرامر حسابی دارد، نه یک لغت اقلّاً مانند المنجد، نه کتاب کلاسیکی و نه یک یک کرسی در دانشگاه. با رمل و اسطرلاب هم نمی‌توان آنرا یاد گرفت. فقط عدّه ای بی‌خود و بی‌جهت اظهار فضل می‌کنند و سر تلفّظ لغات توی سر هم می‌زنند... یکی دو هفته است نمی‌دانم با اشاره‌ی مقامات صلاحیّت دار ویا ابتکار شخصی است که آقای صبحی با تمام وقاحت جبلّی و دریدگی بی سابقه‌ای مشغول تبلیغات علیه حقیر شده است. پهلوی هرکس می نشیند از خیانت به آزادیخواهی و بی‌سوادی و مخصوصاً انحطاط اخلاقی من درفشانی می‌کند و به طور خلاصه دشمن نمره یک میهنش را پیدا کرده و حتّی قدمی فراتر گذاشته و برای من پیش آخوندها مایه گرفته... از همان اوّل می‌دانستم که آخوند و دربار و هژیر و قوام و هر قرّمساق که بیاید یا برود همه دست به یکی هستند. آقای هژیر نامه‌ای نوشته و دست آن مرتیکه‌ی آخوند کاشی ]سیّد ابوالقاسم کاشانی[ را از پشت بسته است. برای استعمال مشروبات حد می‌زنند( در شهرهای زیارتی) هر کس که روزه بخورد هم جریمه و حبس است. این هم از ترقّیات روزافزون ما. گمان می‌کنم بالاخره مجبور بشویم یک کفیه عقال هم ببندیم و یک عبا هم بپوشیم و دنبال سوسمار و موش صحرایی بدویم. اینهم جواب جوانهای تحصیلکرده‌ی تربیت شده‌ی سیاستمدار که می‌گفتند دیگر به قهقهرا نمی‌شود برگشت و در حال ترانزیسیون هستیم و ایرانی باهوش است. هیچ چیز مضحک‌تر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سرخورده توی کونش رفته... تا اینجا دیگر معلوماتم خشکید.          
                                                                                                  یا حق      
                                                                                                             صادق هدایت  

معجزه‌ی گفت‌وگو




« نشنیدن» از ابتدا حربه‌ی کفّار در مقابل پیامبر تازه مبعوث شده بود که می‌خواستند از دیگرانی که برای زیارت بتها به کعبه می‌روند، پنبه در گوش بگذارند تا سخنان محمّد را نشنوند و وای به روزی که کسی هوس می‌کرد سخنان این- به قول آنان- جادوگر را بشنود.


چند هزار نفر از خوارج نهروان با شنیدن سخنان علی همان ابتدا از جنگ منصرف شدند و سخنان حسین بن علی هم که مشهور است ولی در کسی از آن قوم طاغی نگرفت جز آنچنان که برخی تواریخ می‌گویند چند نفری که به تیر همان لشکر کشته شدند.


حکایت مناظرات دیگر امامان هم که معروف است و من ندیدم که کسی از این طایفه که خود را بر حق می‌دانند از گفت‌وگو با خصم خود ابا کنند. یکی از معروفترین دستورالعمل‌های اخلاقی( یا عرفانی) توصیه‌های امام صادق به پیرمردی نودواندی ساله است. او که به قول معروف یک پایش لب گوربود و در درس دیگر افراد مدّعی فقاهت( از منکران جایگاه اهل بیت) حضور می‌یافت، تازه در این سن به این صرافت افتاده بود که ببیند جعفر صادق چه می‌گوید. هرکس دیگر بود می‌گفت برو پیش همان‌ها که تا حال بوده‌ای، امّا با یکی دوبار ردّ درخواست او که اشتیاقش را بیشتر کرد، او را به حضور پذیرفت و حدیث«عنوان بصری» امروز، توشه‌ی راه سالکان است.


گفت‌وگوی شهروند امروز با فاطمه رجبی، گفت‌وگویی ژورنالیستی است. برای جذب مخاطب است و بسیار هم موفّق. کسی  که برای گفت‌وگو رفته، او را به چالش می‌کشد ولی از آنجا که این خانم مدام از خدا و پیغمبر می‌گوید نمی‌تواند در جوابش از همان منابع چیزی بگوید. در عین حال گفت‌وگویی مفید است و این چیزی است که چبهه‌ی مخالف کمتر به آن دست می‌زند و کمتر دست به سوی آنکه« دیگری» می‌پندارد دراز می‌کند. برای همین است که حضور شمس لنگرودی در برنامه‌ای تلویزیونی اینقدر جلوه می‌کند یا گفت‌وگوی مهدی نصیری در کیهان سابق با احسان نراقی در یادها می‌ماند.


« می‌خواهند صدایم را خفه کنند»، این تیتر گفت‌وگو با فاطمه رجبی است که مدام در سخنانش تکرار می‌شود. او با توسّل به برخی سخنان تند امام علی و امام حسین خطاب به محاربان و امثال معاویه و لشکر ابن زیاد، چنین روشی را برای مواجهه با هم‌مذهبان خود مباح می‌شمارد. متأسّفانه نیّت‌خوانی می‌کند و گاه تا مرز توهّم‌زدگی پیش می‌رود و ادّعا می‌کند که خاتمی دستور تعقیب او را داده بود، که انگار معنای تحت تعقیب بودن را درست نمی‌داند و تناقض‌های زیادی هم در سخنان او هست مثل اینکه انتقاد از احمدی‌نژاد را تخریب نظام می‌داند چون رئیس جمهور فعلی است ولی همان زمان که خاتمی رئیس جمهور بود به او بدترین حرفها را می‌زد. حرفهای سست او را به زحمت می‌توان نقد کرد، امّا همین گونه مصاحبه‌ها و توضیح خواستن‌هاست که فرد مورد نظر را وادار می‌کند که به حرفهای احساسی خود، قالبی شبه منطقی دهد. آنچه مهم است این است که به چنین فردی قواعد گفت‌وگوی دوجانبه را آموزش داد و آنهم با مبانی خود او که گفتم در این مصاحبه غایب است. نفس پاسخگویی به مخالف، آنقدر برایش سخت بوده که کلیدی‌ترین جمله‌اش را که مناسب ایمای امروز است، در اواسط مصاحبه‌اش می‌گوید:«از خداوند می‌خواهم افراد خانواده‌ام]اشاره به برادرش[ را که مسبّب شدند من با اصلاح‌طلبان مصاحبه کنم، هرطور صلاح می‌داند مجازات کند.»


مردی به امام سجّاد ناسزای مادر داد و او با خونسردی جوابش داد:« اگر اینطور است که می‌گویی، ‌خدا مادرم را ببخشد و اگر اینطور نیست، ‌خدا تورا ببخشد.» کسانی که به دنبال کرامت و معجزه هستند این جمله و امثال آن را ببینند که از هر چشم‌بندی و امر خارق عادتی شگفتی‌آورتر است. با اصطلاحات امروز ما این جواب ایشان که فرد مورد نظر را به زانو در آورد و مجبور به عذرخواهی کرد،‌ تبدیل‌کردن یک تک‌گویی ناسزاآمیز یک‌طرفه، به گفت‌وگو بود. اوّل اینکه روبرنگرداند تا برود؛ ایستاد و گوش داد؛ سپس انگار با مطلبی علمی یا سخنی منطقی روبه‌روست، آنرا به دو شقّ صدق و کذب تقسیم کرد و نظرش را جداگانه درباره‌ی آندو گفت. از بدیهای سخنان هتّاکانه‌ی رجبی زیاد شنیده‌ایم ولی از خاتمی یا اطرافیان او برخوردی را که امام سجّاد با آن فرد انجام داد، دیده‌ایم؟





پ. ن: دوستانی که کتاب« رسالة الولایه»ی مرحوم طباطبایی را برای مطالعه می‌خواستند، می‌توانند آنرا اینجا یا اینجا بیابند.

درس خارج تهمت




از آنجا که پیشتر به ضرورت اجتهاد در منابع اشاره کرده بودم، با آوردن یک نمونه از اجتهاد مطلوب، ذهن دوستان را روشن و مجتهدان جوان را تشویق می‌کنم تا از این پس اینگونه عمل کنند. در صورت استقبال رفقا اینگونه دروس ادامه خواهد یافت،‌ گرچه در صورت عدم استقبال نیز ما به تکلیف خود عمل خواهیم کرد.


منابع اجتهاد: ( باب تهمت)


الف: تهمت در لغت: به معنای نسبت دادن چیزی ناروا به کسی ؛ دروغ گفتن؛ افترا بستن.


ب: تهمت در قرآن: وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِینًا؛ آنان که مردان و زنان با ایمان را به غیر آنچه انجام داده‌اند، آزار دهند، گناه و تهمت بزرگى را مرتکب شده‌اند. 


ج: تهمت در حدیث؛ امام صادق: البُهتانُ عَلَى البَرِّىِ أثقَلُ مِنْ جِبالٍ راسِِیات؛ تهمت زدن به بى‌گناه، از کوه‌هاى عظیم نیز سنگین‌تر است. 


نمونه‌ی یک اجتهاد پویا:


اگر مصلحت اهمّی که مقدّم بر مفسده‌ی تهمت باشد، پیش آید، آن تهمت جایز بلکه در بعضی موارد واجب می ‏شود؛ مثلاً اگر کسی مضر برای اسلام است و مردم را از دین منحرف می ‏کند و چاره‏ای جز تهمت برای اسکات او نباشد، تهمت به اندازه‏ای که او را ساکت کند، جایز بلکه واجب است؛ ولی تشخیص این گونه موارد بسیار مشکل و کید شیطان درون و برون بسیار قوی است؛ لذا باید با کمال احتیاط و مشورت با اشخاص آگاه و عالم بدون غرض، اقدام نماید.


***


رساله توضیح المسایل آیة‌الله‌العظمی مظاهری- فصل اخلاق- بخش تهمت


تبعیّت از این اجتهاد:


الف: تبعیّت زبانی: اصلاح طلبان مثل دستمال پشت بچه هستند.( استاد مرتضی آقا تهرانی)


ب: تبعیّت عملی: گفتند، بگو: بهزاد نبوی نقشه کشیده بود. زهرا کاظمی را دعوت کرده بود تهران، به او گفته بود برو جلوی زندان اوین عکس بگیر، بعد تو را بگیرند، بعد برو آنجا و اعتصاب غذا کن. که بعد ما از این موضوع در مجلس استفاده کنیم و دادستان تهران را برکنار کنیم. بعد من گفتم این را بنویسم در فرم؟ گفت آره، تو به عنوان کسی که با بهزاد نبوی ارتباط داشتی باید بنویسی. باور می‌کنند. گفتم باشد. شروع کردم این داستان را وارد کردم. یکی دو بار این داستان رفت پیش مرتضوی و اصلاح شد. آنقدر به قول معروف این دروغ، غلظت‌اش بالا رفت که خودشان پشیمان شدند.( روزبه میرابراهیمی)

نام دیگر سینما، پارادیزوست



1. حکایت اوّلین‌ها، اوّلین مدرسه، اوّلین معلّم، اوّلین عشق، اوّلین دوست یا هر اوّلین ِدیگر، حلاوتی دارد که هرگز از خاطر نمی‌رود؛ همینطور است اوّلین برخورد با یک پدیده مانند سینما. سینما به خودی خود دلفریب و جذّاب است حتّی برای اکنونیان، حال باید تصوّر کنیم اوّلین کسانی را که با آن روبه‌رو شدند، چه حالی داشتند. در همین ایران خودمان هنوز که هنوز است، تأثیر قلم دوایی و هم‌نسلان او از آن سینما رفتنهای دوران کودکی است و فیلم جمع کردن و خود را به جای قهرمان آن گذاشتن و بعدها عاشق زنان فیلمها شدن، با نامهایی که معمولاً غلط تلفّظ می‌کردند. شاید ما نتوانیم امروز آن شیفتگی و دلدادگی را تجربه کنیم ولی لااقل می‌توانیم روایتی دلنشین از آن را ببینیم: سینما پارادیزو.


 


2. یکی از عناصری که یک نوشته مانند یک زندگینامه یا رمان را جذّاب می‌کند، مرور زندگی یک فرد از ابتدا تا انتها یا نیمه‌ی پایانی عمر است. نمایش این ویژگی که نیاز به تربیت ذهنی دقیق دارد و نیازمند نوعی نگاه انسان‌محور به جای حادثه‌محور است، در ادبیات سابقه‌ای طولانی دارد و در بسیاری از فیلمهای فرنگی هم به کار گرفته شده است. پس از دیدن این فیلمها یا رمانها انگار خود، تجربه‌ی جداگانه‌ای را زیسته‌ایم. چنین نگاهی به گذشته عمق می‌بخشد و حسّی نوستالژیک به آن می‌دهد. در سینمای ایران کمتر به دنبال چنین طرحهایی رفته‌ایم ولی همین اندک هم تأثیر خودش را دارد. نیمه‌ی بزرگسالی« درخت گلابی» را نمی‌پسندم ولی وجود همان باعث شده که کودکی‌های محمود و میم، بسیار زیباتر و باورپذیرتر باشد.


3. پیشتر به بهانه‌ی نگاهی به« دلبرکان غمگین من» یا فیلم مالنا از دوگانه‌ی خواستن- توانستن یا واقعیّت و رؤیا نوشته بودم. صادق هدایت برای یافتن نیمه‌ی اثیری زن لکّاته‌ی خود، از روزن به بیرون« می‌نگرد» و برای دیدن نیمه‌ی دیگر خود با« سایه»‌اش حرف می‌زند. در این فیلم هم توتو از محبوب خود تنها تصویرش را دارد و می‌کوشد که با لمس تصویر مجازیش، او را حس کند و البتّه تورناتوره اینجا کمی مهربانتر از مالناست و هم در جوانی اندک مجالی به او می‌دهد و هم در پایان که به آن می‌رسیم.


   


4. حکایت مفرّح خطّ قرمزها اینجا نیز از خطوط اصلی داستان است. فیلم بدون کشیش بانمک ولایت و خشم و غضب و زنگوله تکان دادنش به هنگام بازبینی فیلمها، واقعاً چیزی کم داشت. توتوی کوچک چه کنجکاو بود برای دیدن نگاتیو فیلمهای سانسور شده و چه آوار مهیبی است، دیدن آن تکّه فیلمهای حذف شده در کودکی، بر سر توتویی که حالا کارگردان شده است!


5. نمی‌توان از فیلم گفت و یادی از ذوق غریب موریکونه نکرد. آنچه جای یادآوری دارد، از بین رفتن آن شمّ مبتنی بر ملودیهای زیبا و جایگزینی انواع دیگر موسیقی است. امروز انگار دیگر موسیقی‌ای که به قول حضرات بتوان آنرا برای خود با سوت زد، جایی ندارد و چه حیف! نکته‌ی دیگر این است که موریکونه آن تم افسانه‌ای را تنها در چند صحنه از فیلم به کار می‌گیرد و این به‌کارگیری مقتصدانه، تأثیر آنرا به هنگام شنیدن دوچندان می‌کند امّا موسیقیدان اینجایی- مثلاً انتظامی در کارهایش مثل از کرخه تا راین- بارها و بارها، بجا و بیجا تم اصلی را به گوش بیننده می‌رساند و اثر موسیقی را از بین می‌برد. این البتّه وظیفه‌ی کارگردان است که جلو او را بگیرد ولی کارگردانان ما از طرفی بیش از حد احساساتی هستند و از طرف دیگر موسیقی نمی‌دانند.


   


6. تصادف، بی‌علّتی نیست. ندانستن علّت است. تصادف به خودی خود بد نیست بلکه یکی از واقعیّات زندگی ماست ولی منتقدان ما که به تکرار طوطی‌وار خود عادت کرده‌اند، آنرا باعث ضعف فیلم می‌دانند و بیضایی جایی گفته بود که بسیاری اوقات یک آشنایی یا عشق یا همکاری یا فیلم- مثل شهروند کین- با تصادف شروع می‌شود و چه اشکالی دارد؟ آنچه عیب است استفاده‌ی ناواردان برای پیش برد یا اتمام فیلمنامه‌ی خود است و گرنه استفاده‌ی درست از آن بسیار هم می‌تواند مؤثّر باشد و به فیلم- به جهت غیر قابل پیش‌بینی بودن آن- طراوت و تازگی ببخشد. به یاد بیاوریم بعضی از تصادف‌های فیلم را مثل دیررسیدن فیلم به سینما به دلیل آن اتّفاق کذایی یا مهمتر از همه جدایی دو دلداده‌ی فیلم که می‌توانست شکل دیگری داشته باشد و فقط به خاطر یک تصادف یا سوء تفاهم و دخالت آلفردو به آن صورت دردآور درآمد.


           


7. فیلم چیز به یادماندنی کم ندارد. بازیگر دوران کودکی توتو که کودک شیرین و تودل برویی است و اصولاً ترکیب بازیگران فیلم که تورناتوره با دقّت انتخاب کرده است، بی‌نقص و هماهنگ است. او آن همه بازیگران ایتالیایی را کنار گذاشته و تهیّه‌کننده و بازیگری فرانسوی را برای بزرگسالی توتو انتخاب کرده- که اصلاً شبیه جوانی او نیست- ولی حتّی به قیمت دوبله‌ی صدایش از او چشم نپوشیده، شاید آن حرمان و بی‌عشقی و گذشته‌ی فناشده را در چهره‌ی ژاک پرن بهتر می‌توانسته بیابد.


صحنه‌های جالب فیلم هم بیشتر از آن است که بتوان در این مختصر شرح و توضیح داد، تقلّب رساندن توتو به آلفردو، واکنش مردم به اتّفاقات فیلمها، اظهار علاقه‌ی اشتباهی توتو به مادر النا، خلوت دو دلداده در مکان اعتراف کلیسا و نمای به یادندنی پایانی، بازبینی تکّه فیلمهای سانسورشده‌ی دوران کودکی در دوران بزرگسالی و بسیاری نماهای دیگر. یکی از این سکانس‌ها را می‌توان از صحنه‌های به یادماندنی تاریخ سینما و شناسنامه‌ی این فیلم دانست و آن هم جایی است که آلفردو آپارات را روی دیوار همسایه تنظیم می‌کند؛ ابداعی جالب که آن عاقبت تلخ را یافت. گویی آلفردو به دلیل تمنّایی غیرممکن( یعنی آوردن رؤیا به متن زندگی) تنبیه شد و چشمانش را از دست داد. خواستن میوه‌ی ممنوع انگار در این جهان هم مجازات دارد.


     


8. فریب زیبای فیلم که باعث شد آن را با خود سینما معادل بگیرم این است که وانمود می‌کند در زندگی می‌توان به همه جا رسید، حتّی آرزویی محال یا گذشته‌ای از دست رفته را بازجست. در واقعیّت تا چه حد می‌شود دختری نوجوان را که در گذشته بر او عاشق بوده‌ای، در میانسالی بجویی در حالیکه ازدواج کرده و فرزند دارد امّا باز بتوانی به او دست یابی و در جواب او که می‌گوید:« آن شب یک رؤیا بود و رابطه‌ای بین ما نمی‌تواند شکل بگیرد» بگویی که« من اینطور فکر نمی‌کنم». این قسمت از فیلم، داستان را شبیه قصّه‌ی پریان می‌کند ولی ما با خوش باوری آنرا می‌پذیریم چون به سینما آمده‌ایم که آنچه در زندگی نتوانسته‌ایم بیابیم، ببینیم. آمده‌ایم جهان‌های ممکن- نه موجود- را زندگی کنیم؛ به جای تمام کودکانی که شادمانه به جهان نگریستند، به جای آپاراتچی تنهایی که تقدیر تنها سرمایه‌ی عشق و کارش را از او گرفت، به جای بیوه‌زنی که کودکانش را با وعده‌ی بازگشت پدری که هرگز نخواهد آمد، بزرگ کرد، به جای تمام عاشقان هستی باخته‌ای که هزار نامه‌ی بی‌جواب نوشتند و هنوز می‌نویسند و شبها و هفته‌ها و سالها پشت پنجره‌ی خانه‌ی یار ایستادند و هنوز می‌ایستند.
Real Time Web Analytics