این سوی دیوار، آن سوی دیوار


                        
1. آمیختن جنبه‌ی فردی دین یا بسیاری از قضایای اخلاقی با جنبه‌ی اجتماعی آنها یکی از لغزشگاههای اندیشگی است. برای مثال ریا بد است ولی چه کسی می‌تواند به ضرس قاطع دیگری را- هرچند احتمال فراوان بدهد- متّهم به آن کند؟ نهی از ریا در درجه‌ی اوّل و آخر برای این است که هر فرد خود را مهار کند نه اینکه ذرّه‌بین به دست بگیرد که چه کسی ریاکار است و چه کسی نیست. حالا یک نگاهی به خود و اطرافیان خود بیندازیم که تا چه حد از اینگونه احکامی که مستلزم اطّلاع بر درونه‌ی افراد است برای دیگران صادر می‌کنیم.
2. مفاهیمی مانند « تفسیر به رأی» یا همان « مرید» که ملکیان می‌گفت نیز از همین دست است. نمی‌توان به راحتی دیگری را متّهم به آن کرد و ملاک بحث علمی فقط باید انسجام منطقی خود کلام باشد ولی این دلیل نمی‌شود که شخص از ویرایش خود غافل شود. امروز شاید اینکه عدّه‌ای معتقد باشند که مائو یکی از مصداق‌های متّقینی است که در خطبه‌ی متّقین نهج‌البلاغه آمده، عجیب به نظر برسد ولی روزی برای بسیاری- که چه بسا اصلاً هم عناد و لجبازی نداشتند- امری بدیهی بود. در مقابل سؤال‌کنندگانی که می‌گفتند مائو چاق بود و متّقین- به قول علی- اجساد نحیف داشتند هم می‌گفتند که او بیمار بوده و گرنه جسم نحیفی می‌داشت!
3. یکی از روحانیانی که ردا و دستار از تن درآورد مصاحبه‌ای کرده و گفته که:« برایم سخت بود. رفت و آمد در این لباس دشوار بود و درآوردم. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم چه بسا مصداق لباس شهرت هم باشد و حکمش از نظر من کراهیّت است.» خوب صرف‌نظر از تعریف نادرست لباس شهرت ( که به معنای خودنمایی است نه صرف تمایز) می‌توان از ایشان پرسید که چرا حکم مکروهیّت را پس از خلع لباس کشف کردند و پیش از آن چه بسا مستحب یا واجب کفایی بود؟
4. پیشتر از ملاقات دو چهره‌ی برجسته‌ی کلام سنّتی و روشنفکری دینی در ترکیه نوشته بودم. صاحب قبض و بسط- به گمانم- در مقدّمه‌ی چاپ سوّم قبض و بسط نوشت که لاریجانی فهمیده اشتباه کرده ولی نمی‌خواهد بپذیرد. لاریجانی به او گفت:« به فرض که من اشتباه‌کار باشم ولی تو این لجاج و یکدندگی را از درون من چطور توانستی دریابی؟»  و مخاطبش- طبق نقل قول شیخ صادق- پس از اندکی تفکّر اعتراف به اشتباه کرد؛ نمی‌دانم آن جملات در چاپ‌های بعد از کتاب حذف شد یا نه.
5. معروف است که یکی از فقها که می‌خواست درباره‌ی آب چاه حکم دهد و چاهی در خانه داشتند، ابتدا حکم به پر کردن چاه داد که مبادا تمایل وی به آن، موجب شود که حکم شرع را طبق میل خود بدهد. اگر ایشان بدون آن کار حکم می‌داد هیچ ملاکی برای مناقشه با ایشان به جز معیارهای علمی نبود ولی خودش تشخیص داد که کار از محکم‌کاری عیب که نمی‌کند هیچ، راست و درست هم می‌شود.
6. حرف دراین باره بسیار است ولی از آنجا که چند روز پیش از نادرست بودن نیّت‌خوانی دیگران نوشتم، گفتم این را هم بیفزایم که از بازبینی و اصلاح خود غافل نشویم و از این سوی دیوار نیفتیم. اگر تفسیر به رأی به معنای تفسیر بر اساس رأی شخصی بود که دیگر هر تفسیری تفسیر به رأی بود و دلیلی نداشت که در آموزه‌های دینی از آن نهی شود. تفسیر به رأی جایی است که رأی را بر متن تحمیل کنیم و این را تنها خود می‌توانیم دریابیم و خدای خود. اگر گاهی هم به خود بپردازیم، به بسیاری از نزاع‌ها و جدل‌های فکری نیازی نخواهد بود. 

فوکویاما و هانتینگتون؛ دو روی یک سکّه


                    
درباره‌ی هانتینگتون بسیار نوشتند و من نیز به بهانه‌‌ی مقایسه‌ی او با پیشنهاد گفت‌وگوی تمدّنهای خاتمی چیزکی نوشتم ولی چیزهای زیادی ناگفته ماند که مهم‌ترین آنها، رابطه‌ی فوکویاما و هانتینگتون و دو اثر معروفشان با هم است. فوکویاما شاگرد هانتینگتون در هاروارد بود و حدود بیست سال هم از وی جوانتر. چیزی که همیشه نادیده گرفته می‌شود این است که نظریّه‌ی برخورد تمدّنها که ابتدا در مقاله‌ای در سال 1993 و بعد به صورت کتاب در سال 1996 ارائه شد، جواب استاد به کتاب شاگردش« پایان تاریخ و آخرین انسان» بود که در سال 1992 منتشر شده بود.



فوکویاما در این کتاب به نحوی بسیار خوش‌بینانه پیش‌بینی کرده بود که با فروپاشی کمونیسم، لیبرالیسم به پیروزی رسیده و دیر یا زود جهان را تسخیر خواهد کرد و انواع حکومت‌های استبدادی نیز آرام آرام از بین خواهند رفت، پس جنگ‌های بزرگ جهانی و منطقه‌ای نیز رو به کاهش خواهد رفت زیرا بین حکومت‌ها دموکراتیک جنگی در نمی‌گیرد. این کتاب در ایران بسیار بد خوانده شد. از طرفی مذهبیان و طرفداران رفع فتنه در جهان، این که کسی پیروزی مکتبی غربی را جشن بگیرد نمی‌پسندیدند و از طرفی چپ‌گرایان نیز با دیدگاهی متفاوت پیروزی لیبرالیسم را رد کردند و اصلاً مجالی برای فهم و تحلیل آن باقی نماند.



فوکویاما در این کتاب چند چیز را بدیهی فرض کرده است که هر کدام نیاز به به تحلیل جدّی دارد: الف: آیا فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی به معنای پایان حکومت‌های کمونیستی است؟ ب: چرا باید فرض کنیم که چنین حکومت‌هایی بازنخواهند گشت؟ ج. آیا تجربه‌ی اتحاد جماهیر شوروی به معنای این است که هر حکومت چپی همیشه مستبد است یا خیر می‌توان مانند کسی چون ژیژک منتظر پیروزی کمونیسم بود ولی همزمان با استبداد  نیز مخالف بود؟ د: چرا امکان طرح مدل جدیدی از حکومت در آینده نادیده گرفته شود؟ هـ. فقط یک نوع از حکومت‌های استبدادی- طبق نظر فوکویاما- از بین رفته است ولی چرا باید این را به معنای پایان « همه‌ی» حکومت‌های استبدادی بگیریم؟ ز. اگر پای منفعت در میان باشد، چرا دو حکومت دموکراتیک باهم نجنگند؟ ح. چرا و به چه دلیل پیروزی حکومت‌های لیبرال به معنای رسیدن به صلح و آزادی باشند؟ این قسم آخر چون مستلزم چون و چرا در برتری بی‌چون و چرای جهان مدرن در برابر جهان گذشته و سنّت است می‌تواند مناقشه‌برانگیز باشد خاصّه برای آنانکه آنچنان این را مفروض گرفته‌اند که حتّی به مدرنیزاسیون یا مدرن کردن دستوری معتقد و در پی آنند. به هرحال به یاد ندارم که نقد یا مطلب دندانگیری درباره‌ی کتاب فوکویاما خوانده باشم. یا ردّی بی‌تحلیل بود یا ارجاعی منفعلانه( ما و مدرنیّت، داریوش آشوری، بخشی از سخنان رامین جهانبگلو، ص292)



هانتیگتون که این ایده را بسیار ساده‌انگارانه می‌یافت دست به کار شد و ابتدا در یک مقاله جواب شاگردش را داد و سپس در یک کتاب. او در این کتاب معیار رویارویی را برخلاف گذشته سیستم اقتصادی یا سیاسی ندانست بلکه جهان آینده را جهان تقابل فرهنگ‌ها نام نهاد. وی با تقسیم جهان به چند تمدّن بزرگ(غرب، اسلام، چین، ژاپن، هندو، اسلاو، ارتدوکس، آمریکاى لاتین وآفریقا)، جنگ آینده را بین اینها دانست. باز هم در ایران- مانند مورد فوکویاما- تقابل اسلام و مسیحیّت از کتاب وی برجسته شد ولی او از تقابل‌ها می‌گوید نه تقابل دو دین یا تمدّن. روایت او از آینده با حمله‌ی فرضی چین به ویتنام شروع می‌شود و پس از آن هند به پاکستان. به قدرت رسیدن حکومت‌های تندرو در کشورهای اسلامی و ایجاد جوّ ضدّ غربی به حمله منتهی می‌شود و البتّه پس از آن با آینده‌گویی فالبینانه و رمّال‌گونه ادامه‌ی جنگ را تا بوسنی و صربستان و حمله‌ی الجزایر به بندر مارسی پی می‌گیرد. کلّ این نظریّه بر تقابل غرب با دیگر مناطق جهان بنا شده است و ادوارد سعید فقید هم درباره‌ی آن همین را گفت که از دید هانتینگتون، غرب باید حتماً با جایی تقابل داشته باشد، خواه شوروی، خواه چین یا اسلام.



بر خلاف نقد مشهوری که بر او وارد کرده‌اند که نظریّه‌اش بیش از حد کلّی است- که هست- من آنرا به دلیل مفروض گرفتن پیش‌فرض‌های بسیار زیاد که همگی خدشه‌پذیرند، ضعیف و ناتوان می‌دانم گرچه به نظر رسد برخی رویدادها در جهان آنرا تأیید می‌کنند. این پیش‌فرض‌ها در موارد زیادی با آنچه فوکویاما بدیهی گرفته یکسان است هرچند به نتایج مختلف منتهی می‌شوند. تقابلی که ادوارد سعید می‌گفت در هر دو نظریّه هست، ندیدن امکان هم‌زیستی تمدّنها، و مثبت و ایده‌آل دیدن تمدّن غرب و به ویژه آمریکا و ندیدن نقش مداخله‌جویانه‌ی این کشور در  جهان از آن جمله‌اند. هانتینگتون در گفت‌وگو با اشپیگل دیدگاه فوکویاما را خوش‌بینانه می‌داند، از تفسیر تغییرگری که پیش از این گفتم پا را فراتر می‌گذارد و پا به قلمرو توصیه می‌گذارد و از بین بردن سیستم‌های تسلیحاتی آمریکا را برای خلع سلاح نشدن در مقابل دشمنان جنگ آینده، اشتباه می‌داند. با نگاهی به انتقادهای ساده‌ی روزنامه‌نگار اشپیگل می‌بینیم که وی پاسخی ندارد و با جمله‌هایی توجیه‌کننده – علیرغم تمام موارد تناقض، مانند جنگ‌های درون تمدّنی یا دلیل جدادیدن آمریکای لاتین از غرب، تفاوت ایران و مالزی و تقابل ایران با طالبان و مانند آن- بر درست بودن نظر خود اصرار می‌ورزد. فوکویاما و هانتیگتون نه تنها فیلسوف نیستند بلکه متفکّر سیاسی نیز لقبی گل و گشاد برای آنهاست. آنها کارگزارانی در خدمت نظام سیاسی آمریکا هستند که با مفروض گرفتن برتری بی‌چون و چرای این فرهنگ، جهان و اتّفاقات آنرا معنی می‌کنند؛ گاهی از بی‌رقیب بودن خود به شعف می‌آیند و مژده‌ی پایان تاریخ می‌دهند و گاهی با دیدن رقبای جدید اعلام خطر می‌کنند و به شیوه‌ی فیلم‌های علمی- تخیّلی، همه‌ی جهان را در آستانه‌ی حمله به دستاوردهای خود می‌دانند. 



پ. ن-1: تلاش هدفمند نظریّه‌پردازان مدرنیزاسیون و هم‌سویی با سیاست آمریکا در نوشته‌ی فوکویاما  درباره‌ی هانتینگتون
پ. ن-2: پیشنهاد مطالعه: خطوط گسل در نظریّه‌ی برخورد تمدّنها

چه فاصله است بر این خاک؟


                         
من از بهار،
من از بهار نمی‌آیم
و تو
سکوت صبحدمت را چه کس شکسته که بیدی درون دست تو می‌لرزد؟
و من به یاد که افتاده‌ام
که از بهار
             نمی‌آیم؟
شراع هفت گل سرخ در سپیده‌ طلوع کرد
و قلب مرد بناگاه باغ ِباغ‌های جهان شد
تو بر بساط زمستان
غریو را نشنیدی! 
چه فاصله است مسافت
میان لحظه‌ی میلاد و
               دیده بستن و
                           مردن؟
چه فاصله است بر این خاک؟ 
به جست‌‌وجوی طراوت
همیشه تشنه بمان تو
               که صرفه برد شهیدی
                        که در سپیده طلوع کرد
                        در سپیده وضو ساخت
                        در سپیده مناجات کرد؛
که با طراوت خونش
و با غریو دهانش...
و از بساط زمستان
به شکل کشتی گل رفت
         در سپیده
                   فرو
                       رفت 
به جز غبار
که پنجه می‌کشد اینک
بر این غبار که بر تخته‌بند عمر نشسته است؟
تو ای دهان تسلّی
که پنجه می‌کشد اینک
بر این غبار که بسیار؟...
از ارتفاع طراوت
چه کس دوباره سحرگاه
به خون و خاک درافتاد؟
که از غریو دهانش
من از بهار نمی‌آیم
و تو دعای دهانت دعای پائیزی است؟ 
غریو را تو شنیدی؟ 
تو ای دهان تسلّی
چه خلوت است صدایت!

منصور اوجی

توارد


                        
توارد یعنی یک موضوع، ساخت کلامی و موسیقایی یا اندیشه به ذهن دستکم دو نفر برسد به گونه‌ای که یکی از دیگری خبر نداشته باشند. تفاوت توارد با اقتباس، تأثیرپذیری یا سرقت هنری و علمی واقعاً خیلی کم است و بستگی به ادّعای دو نفر دارد که تقریباً اثبات‌ناشدنی است مگر اینکه با قرینه‌ای خلافش ثابت شود. امروز به دلیل وجود وسایل ارتباط جمعی، امکان وقوع آن در دانش که خیلی کم است و در گذشته نیز تکلیف کمابیش روشن است و آنکه زودتر به کشفی رسیده، افتخارش از آن اوست گرچه خیلی هم معیار دقیقی حاکم نیست. برای مثال بسیاری در گذشته و در سرزمین ما به کرویّت زمین و گردش آن به دور خورشید باور داشتند حتّی آثار مکتوبی نیز در دست هست ولی چه کسی می‌تواند این افتخار را از گالیله بگیرد، به ویژه که آن تجربه‌ی تراژیک درگیری با کلیسا را هم داشته باشد؟ در پهنه‌ی هنر، کار از این هم دشوارتر است خصوصاً که همزمانی هم در کار باشد.


انگیزه‌ی نوشتن این مطلب فیلم سرگذشت عجیب بنجامین باتن بود که داستانی بسیار شبیه آنچه بود که- به گمانم- بهزاد خداویسی بازیگر سالها پیش در گفت‌وگو با مجلّه‌ای سینمایی تعریف کرده بود. او گفته بود:« آرزو دارم فیلمی بسازم از سیر معکوس زندگی مردی از پیری و زمانی که- برای او- رو به عقب می‌رود تا به میانسالی، جوانی، نوجوانی، کودکی و نوزادی می‌رسد» همین خلاصه، تقریباً داستان اصلی فیلمی است که نام بردم و نامزد رشته‌های مختلفی هم در اسکار امسال شده است.


برای خود من هم چند موردی پیش آمده است که البتّه امکان تغییردادن موضوع یا بردن آن از یک قالب به قالب‌ دیگر- مثلاً نمایشنامه به رمان – هست؛ بازی با زمان، مکان، روایت و شخصیّتها هم دست آدم را باز می‌گذارد ولی تا فقط حدّی. چند سال پیش، تازه شروع به نوشتن ایده‌های خود کرده بودم که به مسئله‌ی بازیگری ِتمام مردانه در نمایش سنّتی ایران رسیدم. در قدیم زنها اجازه‌ی بازی نداشتند و پسران ِبه اصطلاح «‌زن‌پوش» نقش آنان را بازی می‌کردند. فکر شیطنت یک دختر که خود را ابتدا در لباس مردانه به عنوان بازیگر مرد جا بزند و بعد به دلیل ظرافت و کوچکی اندام، نقش زن‌پوش را به او بسپرند، خیلی جذّاب بود. طرح جالبی بود که فاصله‌ی بین زن- بازیگر مرد و بازیگر مرد قلّابی- زن‌پوش ، مجال بسیار خوبی برای داستان‌پردازی بود؛ بازی در بازی یا مجاز در مجازی که به واقعیّت می‌رسد. جایی یادداشت کردم تا سر فرصت روی آن فکر کنم. یکی دو سال بعد فیلم شکسپیر عاشق آمد و ما هم نشستیم به نگاه کردن. اواسط ماجرا دختری که محبوبه‌ی شکسپیر فیلم است به عنوان بازیگر مرد در تآتر آن روز انگلستان که زنان حقّ بازی نداشتند وارد ماجرا شد و رضایت ناشی از دیدن فیلم تبدیل به نگرانی شد که آقا ایده‌ی ما را خراب نکنید دیگر؛ ولی بی‌رحم‌ها به این بسنده نکردند و دخترک را به عنوان مردی که به جای زن بازی می‌کند نیز جا زدند که آه از نهاد من برآمد. خلاصه تر و تازگی فکر بکر ما پرید. این که قبل از آن زمان کسی چنین کرده بود یا نه را نمی‌دانم ولی پس از آن به نظرم شبیه همین طرح در تآتر ایران کار شد. 


پ. ن: محمّد قائد مقاله‌ی خوبی در همین زمینه در کتاب« خاطرات و فراموشی» دارد که خواندن آن مقاله و دیگر مقاله‌های کتاب را به کسانی که نخوانده‌اند توصیه می‌کنم. 

آفرین به همه

            
1. نود با پیروزی کسانی که طرفدار نقد نود بودند تمام شد که مبارک است.
2. ترسوها گفتند:« کی بود کی بود؟ من نبودم» کسی حاضر نشد بگوید من مسابقه‌ی پیامک را تعطیل کردم. انتظار این موج مخالفت را نداشتند و همین دلیل اهمیّت هم‌صداشدن است که هر کس را فراری می‌دهد. این را می‌توان در دیگر عرصه‌ها نیز آزمود.
3. فقط اعوان و انصار فدراسیون بر گفته‌ی خود پافشاری کردند. شریفی گفت که حاضر است با فردوسی‌پور در «شبکه‌ای دیگر» مناظره کند. عادل اصلاً به این موضوع نپرداخت، موضوعات واضح مثل حقّ نقد هر کس، امر مبهمی نیست تا نیاز به مناظره داشته باشد. نقد می‌شوید و موظّف به جوابگویی هم هستید. اینطور خیلی بهتر از کاری است که می‌خواست در برنامه‌ی گذشته کند، با نپرداختن به مسئله‌ی تحریم فدراسیون، به آنها بی‌اعتنایی کرد که بسیار بجا بود.
4. بیشترین رقم پیامک‌ها حدود یک و نیم میلیون بود، آنهم در برنامه‌ی کرکری طرفداران سرخ و آبی که همه برای روکم‌کنی شرکت کرده بودند ولی حالا رقم شرکت کنندگان از دو میلیون و صدهزار گذشت و نود و هفت درصد،« نود» را تأیید کردند. آفرین به همه.
5. عادل دیشب قرص و محکم با هر که خواست صحبت کرد و مانند سابق هرکسی را سین جیم می‌کرد و بعد هم می‌گفت:« من که قانع نشدم»! دوربین نود باز هم کاستی‌ها و زشتی‌های فوتبال را نشان داد. او حتّی گذاشت که کامرانی‌فر هرچه می‌خواهد به کریمی بگوید و او را «حاجی فیروز» بخواند. خلاصه دستش باز بود و تک‌تک کسانی که از او پشتیبانی کردند، در ایجاد این فضای باز شریکند.
6. زمزمه‌ی خوبی دارد می‌چرخد که سیاست، اقتصاد و هنر و ... هم« نود» خود را می‌خواهند. سینما، برنامه‌ی « سینما صدا» را در رادیو دارد که فرزاد حسنی اجرا می‌کند و خوب گرفته است. دور نیست او به سیما برگردد. عنادی و مرتضی حیدری در آخرین گفت‌وگویی که با احمدی‌نژاد داشتند« به زور» از او قول می‌گرفتند که رابطه با آمریکا را درست می‌کند! مدیری هم برمی‌گردد و هرکس که کارش را بلد است و هیاهو راه نمی‌اندازد، دارد حدود آزادی را توسعه می‌دهد حتّی داریوش فرضیایی و برنامه‌ی رو به رشدش و امیرمحمّد کوچولو. نیم وجبی دیروز چادر سرش کرده بود و مادربزرگ شده بود. می‌گفت:« مادر، من خودم پونزده تا بچّه بزرگ کردم»... مُردم از خنده. درباره‌ی برنامه‌های صداوسیما در دهه‌ی فجر و بازخوانی تاریخ انقلاب، حرفهایی هست که پارسال گفتم و امسال هم بعداً می‌گویم.
7. فردوسی‌پور در قسمتی از برنامه گفت که نظرسنجی برنامه، فقط درباره‌ی فوتبال است و این برنامه اجازه‌ی سوءاستفاده‌ی سایت‌ها و خبرگزاری‌های بیگانه را نمی‌دهد که خیلی بیراه نبود ولی کمی دلخور شدم چون همین سایت‌ها و وبلاگ‌ها بودند که دو هفته‌ی اخیر در تنور «نود» دمیدند؛ امّا فردوسی‌پوری که دو ساعت یک‌ریز از حفظ حرف می‌زند، این دو جمله را از روی کاغذی که از لای دفترچه‌اش درآورد –مانند کودکی که انشایش را می‌خواند- از رو خواند؛ یعنی این نوشته را به من داده‌اند که بخوانم و الزاماً حرف خودم نیست. خوب پس دست آخر، آفرین به عادل!   

توقّف مهم است نه توقیف


                            
1. هفتان دیروز و در تمام شرکتهایی که من از خدماتشان بهره می‌بردم فیلتر شد. زود فهمیدم قضیّه جدّی است چون مدّتهاست که ایمایان در بعضی از آنها برای خود من فیلتر است و در برخی نه.


2. توقیف خیلی مهم نیست چون سایت‌های پرطرفدارتر از هفتان توقیف شدند ولی به راه خود ادامه دادند. کاربر ایرانی انواع مسیرهای دور زدن فیلترینگ را بلد است. مدیر سایت بهتر است به جای این در و آن در زدن، به فکر ارائه‌ی آدرس جدید سایت با https باشد که کاربران ناواردتر هم بتوانند از آن استفاده کنند.


3. خواستم به این بهانه نگاهی به لینک‌های دو سه روز گذشته بیندازم و ببینم که آیا آنها اشتباه کرده‌اند یا لینک و خبر خاصّی باعث این کار شده که دیدم هفتان تنها نیست، نشانی جدید زمانه و بعضی سایت‌های داخلی و بسیاری سایت‌های مهم خارجی مانند فیس‌بوک و فرندفید هم فیلتر شده‌اند، پس کار دیروز و پریروز نیست و سلیقه‌ی حاکم بر هفتان فیلتر شده نه آن لینک و این لینک تا بررسی شود.


4. توقیف مهم نیست- گرچه امیدوارم رایزنی‌های مدیر نتیجه دهد و سایت از فیلتر درآید- ولی توقّف مهم است. هفتان از سه سال پیش تا کنون تغییر جدّی نکرده و این اصلاً خوب نیست. می‌توان به آه و ناله بسنده کرد و- به شکلی کاملاً ناواقعی- از بی‌همتابودن هفتان گفت و با نوستالژی‌نویسان حرفه‌ای هم‌آوا شد یا کاستی‌های هفتان را یادآوری کرد و نه تنها گامی رو به عقب برنداشت که فیلترینگ را بهانه‌ای برای خودشناسی و خودویرایی کرد؛ من راه دوّم را برمی‌گزینم. شاید این پیشنهادها راهی به دهی ببرد:
الف. لینکهای انتخاب‌شده پس از یارگیری جدید بیشتر شده‌اند ولی متنوّع‌تر نشده‌اند. بسیاری از مطالب خواندنی از نظر دور می‌ماند و بعضی لینکهای نامفید- یا حتّی زرد- به آن راه پیدا می‌کنند. بعضی از لینکها عنوان و شرح مناسبی ندارند مثل این لینک که عنوانش به جای اینکه عنوان مطلب باشد، سلیقه‌ی لینک‌گذار است. این لینک‌ هم بیش از اینکه ادبی باشد، سیاسی است گرچه نام براهنی در آن به چشم می‌خورد. اعتبار یک لینک به محتوای آن است نه نام سایت یا نویسندگانی که گذشته‌ی خود را فراموش کرده‌اند و امروز هنری جز تمسخر این و آن ندارند. این لینک هم ظاهراً درباره‌ی یکی از نوشته‌های ایمایان است ولی به اشتباه سر از جای دیگری درمی‌آورد و بیش از نصف روز است که در هفتان بدون ویرایش مانده است. اینگونه اشتباه‌ها برای بار اوّل نیست که در هفتان رخ می‌دهد. هفتان نیازمند اعضا، نظارت و هدایت قوی‌تری است.
ب. هفتان انحصاراً درباره‌ی فرهنگ و ادب و هنر است ولی حالا که فیلتر شده، بدون افراط و تفریط می‌تواند محدوده‌ی لینک‌های خود را به زمینه‌های دیگر نیز بگستراند. چگونگی و مقدار و شیوه‌ی ارائه‌ی آن با مشورت هفتان‌دوستان، گزینه‌ای است که می‌توان به آن به طور جدّی اندیشید. چنین کاری باید همراه با سر و شکل و طرّاحی مناسبتر سایت باشد. 
ج. نبودن امکان نظردهی در این سایت، ‌ضعف بسیار بزرگی است که حتماً باید رفع شود تا کاربران غیرعضو هم بتوانند نظر دهند یا احتمالاً لینک یا مطلبی در همان راستا را به دیگران معرّفی کنند. با حفظ امکان ویرایش برای لینک‌گذار می‌توان از گذاشتن نظرات نامناسب جلوگیری کرد. هفتان می‌تواند جایی برای« گفت‌وگو» هم باشد.
د. کاربران غیرعضو هم باید بتوانند از راهی آسان‌تر از نامه نوشتن، لینک معرّفی کنند. گذاشتن جایی شبیه به نظردهی در سایت که فرد بتواند، لینک و مشخّصات خود را معرّفی کند لازم است. خواه محتوای آن لینک انتخاب او باشد خواه نوشته‌ی او، مطالب متنوّع‌تری به ناظران سایت معرّفی خواهد شد تا در صورت تأیید وارد صفحه‌ی اصلی شود. به جز انگیزه‌ی یاری و اطلاع‌رسانی، در صورت درج نام معرّفی‌کننده‌ی لینک و پیوندخوردنش به صفحه‌ی وبلاگش می‌تواند انگیزه‌ی خوبی برای کاربرانی باشد که هم مطلب جدیدی را معرّفی کنند و هم باواسطه، خود را و وبلاگ خود را. این انگیزه برای نظردهندگان هم می‌تواند لحاظ شود.
هـ.هفتان حتّی از امکانات موجود خود نیز استفاده نمی‌کند. یک نظرسنجی در برنامه‌ی نود به پروژه‌ای ملّی تبدیل می‌شود و نظرسنجی‌های اینترنتی بسیار موفّق- برای مثال انتخاب بهترین وبلاگ- نیز داشته‌ایم ولی نظرسنجی هفتان در خواب ناز به سر می‌برد. گذاشتن نظرسنجی‌های هفتگی درباره‌ی موضوع‌های روز، به همراه امکان نظردهی کاربران عضو و غیرعضو می‌تواند رونقی به سایت بدهد. 
و. خلاصه‌ی آنچه بالا نوشتم را شاید بتواند «نبود فردیّت» در هفتان دید. اسامی خاکستری و شبح‌مانندی لینک معرّفی می‌کنند و ناشناسانی هم می‌بینند و می‌روند دنبال کارشان. سلیقه‌ها، موافقان و مخالفان جایی در هفتان ندارند. نظردادن، نظرسنجی، لینک‌فرستادن، امکان فرستادن لینک ِجواب به یک لینک خاص و دیگر پیشنهادهایی که در صورت استقبال از آن در آینده ارائه خواهد شد هفتان را سایتی تأثیرگذار و جهت‌ده می‌کند با کاربرانی که فردیّت مشخّص دارند. همین فردیّت، راز جذّابیّت دیگر سایت‌های جمع‌آوری لینک ایرانی مانند بالاترین و دنباله است.


مرحوم حسین درخشان معتقد بود که سایت به تاریخ‌پیوسته‌ی صبحانه، نمونه‌ی سوسیال دموکراسی است و بالاترین نمونه‌ی لیبرال دموکراسی؛ خیلی بیراه نمی‌گفت. بالاترین و دنباله- گذشته از اهمال مدیرانشان- مغلوب اقلیْتی اکثریّت‌نما شدند؛ اوّلی کارش از اصلاح گذشته و دوّمی هم از ابتدا مرده به دنیا آمده بود. تا زمانی که سایتی ایرانی داشته باشیم با الگوی سایت « دیگ»- یا دیگر سایت‌های جمع‌آوری لینک، حتّی مانند فرندفید- که اعضایی دست‌چین‌شده و نخبه داشته باشد که دو اصل رعایت اخلاق و منطق را با دانش حوزه‌ی تخصٌصی خود همراه کرده باشند- یا در کنار آن-، هفتان می‌تواند مؤثّر باشد ولی با شرط و شروطی. چهار تا لینک ِبا تأخیر، به روزنامه‌ها و دوتا به بی‌بی‌سی و زمانه و چند وبلاگ، سایت و خبرگزاری معدود، برای کاربر امروز خیلی جذّاب نیست. پیشنهادهای بالا می‌تواند تکانی به هفتان راکدمانده بدهد و گرنه همانطور که گفتم توقیف مهم نیست، توقّف مهم است.  

امير شهيد


                            
چند روز از سالروز شهادت بزرگمردی می‌گذرد که مایه‌ی فخر و مباهات ایران و ایرانیان است. محمّدتقی خان امیرکبیر، شاگرد آشپزی که به مقام صدارت رسید و از آن بالاتر به مقام شهادت به دو معنا: یکی شهادت به معنای کشته‌شدن در راه حقیقت و دیگری به معنای شاهد و گواه بودن بر هر عملی که در عرصه‌ی اجتماع و سیاست انجام پذیرد. کنش هر دولتمرد یا فعّال اجتماعی را می‌توان به سنگ محک امیرکبیر زد تا عیار آن مشخّص شود که او اکنون – فراتر از سیاستمردبودن- الگو و سرمشق اصلاح و اصلاح‌طلبی در ایران است.  برای تأخیر در یادکرد ایشان در این وبگاه متأسّفم و این را صرفاً به عنوان مقدّمه‌ای می‌نویسم تا بعدها در حدّ امکان از او و راه او بیشتر بنویسم.


اعمال امیر را نمی‌توان در یک کتاب و دو کتاب شرح و توضیح داد چه رسد به یک مقاله یا ایما، به خصوص که بسیاری از تاریخ‌نویسان پس از او، با تأثیر از مخالفان منش و سیره‌ی حکومتی او نه تنها از او به درستی یادنکردند که دروغ هم به نام او نوشتند که از حکایتی که نقل خواهم کرد معلوم خواهد شد اینان از چه جنم آدمهایی بوده‌اند. گوشه‌ای از کارهای امیرشهید از این قرار است: مبارزه با رشوه‌خواری شایع، تلاش برای گسترش درمان عمومی و آبله‌کوبی، ممنوع‌کردن شرب مسکرات، منع هدیه فرستادن برای وی و دیگر صاحب‌منصبان، الزام متولیّان شهرها- و سپس ولایات- به فرستادن گزارش هفتگی اعمال و مخارج، قطع حقوق کسانی که بی‌دلیل از دربار مواجب می‌گرفتند، تأسیس کارخانه‌های اجناسی که مردم به آن نیاز داشتند، اصرار بر مصرف‌کردن جنس ایرانی و توصیه به مصرف‌نکردن از اجناس خارجی، شکستن آیین «بست نشستن» در امام‌زاده‌ها و بیوت علما و سفارتخانه‌ها برای جلوگیری از فرار ظالمان از عاقبت کارهای خود، تشویق مالی و معنوی اهل دانش و دیانت، حذف القاب دیوانی، تأسیس روزنامه‌ی وقایع اتّفاقیّه، تأسیس بیمارستان دولتی، تأسیس دارالفنون، تنظیم فهرست کامل افراد معلول و فلج برای رسیدگی به آنها و کاهش تکدّی‌گری، تقسیم آب تهران، ساخت اسلحه‌خانه، ایجاد چاپارخانه‌ی جدید( پُست)، مدارا با اقلیّتهای دینی و جلوگیری از اجبار آنها به تغییر مذهب و پول‌دادن برای ساخت ِمدارس آنها( مثلاً برای ارامنه در جلفای اصفهان)، کوتاه‌کردن دست اتباع خارجی و کم‌کردن نقش سفارتخانه‌ها در دخالت مدام در سیاست ایران و ... . به نظر من اگر اعمال امیر را فقط همینها بدانیم- که بیشتر از اینهاست- با آن جوّ فاسد و امکانات محدود آن زمان و مدّت کمی که وی در اختیار داشت، اصلاحات او را باید« معجزه» نامید و بس. خوشبختانه کارها و داستان‌هایی که از ایشان نقل می‌شود بسیار بیش از آن است که حتّی بتوان به آن ایما کرد ولی به عنوان فتح باب، این داستان را از کتاب« داستان‌هایی از زندگانی امیرکبیر» تألیف و تدوین آقای محمود حکیمی نقل می‌کنم که گردآوری به نسبت خوبی است از کتاب‌های تاریخ و آنچه در مورد ایشان نوشته شده است.


پیش از امیر، بعضی شاعران به نام شاعر درباری شناخته‌ می‌شدند که کارشان توجیه اعمال و صفات صاحب‌منصبان با ابزار شعر بود که علاوه بر مواجب دائمی که می‌گرفتند، به مناسبت سرودن هر شعرواره‌ی جدید، کیسه‌ی زری هم گیرشان می‌آمد ولی امیر پس از آمدن به آنان وقت ملاقات نداد و حقوق بیشتر آنان را قطع کرد و فقط به شهاب اصفهانی سپرده بود که مصیبت حضرت سیّدالشَهدا را به نظم درآورد. قاآنی، شاعر چاپلوس و بی‌هنر، یکی از کسانی بود که پیش از وی برای شاه و صدراعظم شعرها سروده و پاداش‌ها گرفته بود. برای مثال برای میرزا آقاسی، وزیر بی‌درایت محمّدشاه به هنگامی که سرماخورده بود چنین سرود:« ... دلا ز مدح محمّد به مدح خواجه گرای/ که خواجه پس از او بر دو کون سالار است- پناه دولت اسلام حاجی آقاسی/ که همچو فلک خامه‌اش گهربار است- زکام خواجه گواهی دهد بدین گویی/ که این نسیم ز خلق رسول مختار است»! خلاصه او روزی تصمیم می‌گیرد که امیر را با شعر بفریبد و به اصطلاح به راه بیاورد چون کمتر کسی هست که از شنیدن مدح خود خوشش نیاید و این مدح‌خواهی متأسّفانه هنوز درد بی‌درمان هنر، دانش و سیاست در ایران است از عصر پهلوی تا زمان ما. با اصرار وقت ملاقاتی از امیر می‌گیرد و به هنگام دیدار به او می‌گوید که می‌داند امیر از شعرا خوشش نمی‌آید و نقش تاریخی شاعران را در سیاست و دربار ایران به وی یادآوری می‌کند. امیر جواب می‌دهد که تا زمانی که فقر و بی‌عدالتی در ایران هست وقتی برای اختصاص دادن به شاعرانی که معلوم نیست با این چند بیت، چه چیز را عوض می‌کنند ندارد؛ او هم بهتر است به جای حاشیه‌رفتن کار خود را بگوید. قاآنی بی‌اجازه از امیر به خواندن شعری که برای او سروده بود پرداخت که با این مطلع آغاز می‌شد:« نسیم خُلد می‌وزد مگر ز جویبارها/ که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها» تا رسید به این بیت:« به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی/  که مؤمنان متّقی کنند افتخارها» امیر ناگهان خشمگینانه فریاد زد که به چه کسی پیش از من می‌گویی ظالمی شقی؟ آیا این همان میرزا آقاسی نیست که حتّی برای زکام وی شعر سروده بودی؟ قاآنی از ترس هیبت امیر توان سخن گفتن نداشت. امیر دستور می‌دهد علاوه بر اینکه مستمرّی او را برای همیشه قطع کنند، چوب و فلک هم بیاورند تا - بی‌توجّه به جایگاه قاآنی - همین جا او را به شدّت تنبیه کنند. اعتضادالسّلطنه (علیقلی اعتضادالسّلطنه، فرزند دانشور فتحعلی‌شاه) واسطه شد. امیر به خاطر او، چوب را بخشید ولی حقوقش را قطع کرد. امیر پرسید که قاآنی جز شاعری آیا هنر دیگری هم دارد؟ گفتند که بله، فرانسه می‌داند. کتابی در زمینه‌ی فلاحت( کشاورزی) به او می‌دهد و مقرّر می‌کند که هر هفته مقداری از آن را ترجمه کند و بیاورد و پنج تومان بگیرد. همین حکایت کوتاه می‌تواند گوشه‌ای از اخلاق و رفتار آن مرد را نشان دهد که الحق مادر دهر، فرزندی چون او کم زاده است.

گلشیری و ترجمه‌ی قرآن خرّمشاهی

                             
1.« عصبانی‌شده‌اند استاد خرّمشاهی. متأسّفم من. و برای حمله‌ورشدن به من با فوجی از بزرگان همراه شده‌اند و از همه‌ی مخاطبان و خریداران لشکری فراهم آورده‌اند. سیاهه‌ی آثار خود را همچون تیر و خشت و زوبین به رخ کشیده‌اند و از سوی دیگر خطّ بطلان کشیده‌اند بر یکی دو کارکی که در عرصه‌ی داستان منتسب به من هست، از خرّمشاهی آدمی که همنفسی با حافظ داشته است و به حرفی از پوپر استناد می‌کند ، این مایه‌ عصبیّت، این قوم و قبیله‌بازی، بعید بود.»( هوشنگ گلشیری، باغ در باغ، جلد2،  ص642)
2.علی‌محمّد حق‌شناس بود به گمانم که می‌گفت به گلشیری گفتم:« نانت نبود، آبت نبود با این همه مصیبتی که داری نقد بر ترجمه‌ی قرآن نوشتنت چه بود؟» و گلشیری جواب داد که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم مسلمانیم و از طرف دیگر هر اتّفاقی که در پهنه‌ی زبان و ادبیات فارسی بیفتد به من و تو مربوط است از داستان تا ترجمه‌ی قرآن.
3. گذشته از احساس مسؤولیّت گلشیری که منتظر تأیید یا دعوت کسی نمی‌ماند و خودش آستین بالا می‌زد- که الآن چقدر کم شده است- نقد نوشتن، دست دوستی به سوی دیگران- اینجا مذهبی‌ها- دراز کردن نیز بود، گرچه نقدش بیشتر خرده‌گیرانه باشد. جواب خرّمشاهی بسیار عجیب بود که رفته بود سراغ اینکه فلانی چه نوشته و چه کرده و از همه بدترطرح این مسئله که بعضی نمی‌توانند از رو قرآن بخوانند و حالا...؛ بسیار عجیب بود. به هرحال تجربه‌ی خوبی بود و نبود. بود ، چون نشان داد که امکانش هست و نبود چون نشان داد که هنوز خیلی مانده تا بتوانیم با هم بی‌قضاوت درباره‌ی شخصیّت و گذشته و عقیده‌، همسخن شویم. گلشیری نه تنها پا پس نکشید که باز هم خرّمشاهی را نصیحت کرد به اینکه به تخصّص خود بپردازد و کتابسازی نکند که این آخری را همچنان ادامه می‌دهد. چند مقاله از این کتاب و چندتا از دیگری به علاوه‌ی چند مقاله‌ی تازه‌نوشته، می‌شود کتاب جدید. مقاله هم که چه عرض کنم، هر دو سه صفحه نوشته را مقاله می‌نامد ایشان. چندی پیش «مقاله‌»ای دیدم در یکی از کتابهای ایشان در معرّفی کتابی در مورد فردید به قلم محمّدمنصور هاشمی که خواستم به آن بهانه، کتاب را هم معرّفی کنم که دیدم مقاله‌ی مذکور، چند خاطره از فردید و نقل قولی از شایگان بیش نیست و...همین. به ایشان می‌توان خواندن کتاب جدید ضیاء موحّد درباره‌ی مقاله‌نویسی را توصیه کرد تا مدام نگوید چند صد یا چند هزار مقاله دارم که نقل قول و یکی دو خاطره‌ی دو سه صفحه‌ای را مقاله نمی‌نامند.
4. می‌خواستم نوشته‌ها درباره‌ی ترجمه‌ی قرآن را ادامه بدهم که چند مطلب دیگر واسطه شد و فرصت از دست رفت تا کی دوباره به آن بپردازم. با خواندن نثر گلشیری به بهانه‌ی نقدش بر ترجمه‌ی قرآن، دریافتم که چقدر از خواندن متون جاندار غافل شده‌ام و وب‌خوانی‌ها تا چه حد می‌تواند حسّاسیّت‌های زبانی آدم را کم کند، از رسم‌الخط‌های ابداعی و- برای من- آزاردهنده و نوشته‌های محاوره‌ای تا نثرهای عصاقورت داده و دستوری که بازیگوشی ِخلّاقیّت را از یاد آدم می‌برند. نقداً این بخش از مقاله‌ی گلشیری را- با اندکی تلخیص- بخوانید که هم یادآور یکی از شعارهای ایمایان است و هم بی‌ارتباط به نوشته‌ی دیروز نیست، از صفحه‌ی657همان کتاب:
5. طرح مباحثی راجع به« انگیزه‌های نقدنویسی» کاری است عبث که یا باید پاسخ‌دهنده دستی در عوالم غیب داشته باشد، یا دسترسی به پرونده‌های محرمانه. به فرض هم که کسی بتواند خباثت کسی را در گذشته‌ی دور یا نزدیک با اسناد و مدارک ثابت کند، مگر نه اینکه آدمی ذات ثابت ندارد و تنها با پذیرش جبر می‌توان گفت که چون روزی چنان کرده، امروز نیز چنان خواهد کرد؟ سخن آخر اینکه هرکس می‌تواند منتقدش را نه به ازای حرفش در متن نقد که به بهانه‌ی فلان عملش ساکت کند. می‌بینید که به ضرورت محدودیّتهای آدمی یک متن را باید بر اساس همان متن نقد کرد و بس؛ و این از ابتدائیّات نقد امروز است.

ملکیان و نقد روشنفکران دینی


                            
سخنان ملکیان را به شکل گزینشی اینجا خواندم. به اینگونه خلاصه‌ها اطمینانی نیست خصوصاً که پیشتر هم گفتم عنوان مطلب عیناً در سخنان او نیست ولی به هرحال چند نکته‌ای را پیرامون آن می‌نویسم. چیزی که گفتن آن ابتدای مطلب لازم به نظر می‌رسد این است که این نوشته نه در پی دفاع از روشنفکری دینی است و نه انتقاد از آن، بلکه صرفاً حاشیه‌ای بر سخنان ملکیان است.


1. ایشان گفته که من را جزو روشنفکران دینی ندانید. شاید بهتر بود می‌گفت، من را« دیگر» یا« از این به بعد» جزو روشنفکران دینی ندانید چون از زمانی که به یاد دارم او را جزو روشنفکران دینی برمی‌شمردند و او مخالفتی نداشت. وقتی مطلب او کنار مطالب سروش، کدیور و مجتهد شبستری- برای مثال در کتاب« سنّت و سکولاریسم»- چاپ می‌شد لابد می‌دانست که اهل فکر، این چهار نفر را کمابیش در یک دسته می‌گنجانند. سروش دبّاغ در ابتدای این کتاب یکی از فعّالیّتهای« مؤسّسه‌ی معرفت و پژوهش» را «بررسی منظومه‌ی معرفتی روشنفکران معاصر کشور در قالب کلاس درس و سخنرانی» عنوان می‌کند و آوردن چهار بخش از این چهار نفر، چیزی جز اینکه اینان این تسمیه و نقشی که برای آنان تعریف‌شده را پذیرفته‌اند به ذهن متبادر نمی‌کند.
به نظر می‌رسد ملکیان دوره‌ای را به تفکّر و تأمّل گذرانده و پس از آن کمی لحن سخنانش با گذشته تفاوت کرده است. سازگار ندیدن تعبّد و تجدّد را در همین راستا می‌توان ارزیابی کرد که البتّه من آن زمان هنوز نمی‌دانستم که این سازگار نبودن به چه معناست ولی گویا اکنون ایشان از در نقد مدرنیته در آمده است و حرفهایی می‌زند که رنگ و بوی سخنان سیّدحسین نصر را دارد.


2. ملکیان روشنفکری دینی را اینگونه تعریف می‌کند:« روشنفکر دینی به کسانی اطلاق می‌شود که مفاهیم و نظریات و آموزه‌های دنیای مدرن را از دل کتاب و سنت متون دینی استخراج می‌کند. به زبان صریح‌تر روشنفکران دینی ریشه هر چیز خوب را که در مدرنیته می‌بینند، در مجموعه متون مقدس پیدا می‌کنند و به جامعه نشان می‌دهند  و آن را جزو اصل و ذات دین معرفی می‌کنند و هر چیزی را که در متون مقدس با چیزهای خوب مدرنیته ناسازگار می‌بینند جزء عرضیات و فرعیات دین معرفی می‌کنند و می‌گویند که این اصول جهانشمول و فراتر از زمان و مکان نیستند و جزو امور مقطعی و موضعی هستند. روشنفکران دینی ما به واقع، مدرنیته را اصل گرفته‌اند و برای هر چیز مقبولی که در آن یافت می‌شود مابه‌ازایی در قران و سنت هم پیدا کرده‌اند»
پیرامون این بخش سخنان او، سه نکته به نظرم می‌رسد:
الف. بین « مدرنیته را اصل گرفتن» و «انتخاب چیزهای خوب مدرنیته» تفاوت هست. اوّلی به این معناست که مدرنیته را دربست پذیرفته‌اند و دین را بر اساس آن تعریف می‌کنند ولی وقتی پای انتخاب « چیزهای خوب» در میان آمد، یعنی معیار و ملاک خوب و بدی هست که آنان را قادر می‌کند که فلان جزء از مدرنیته را بپذیرند و بهمان جزء را نپذیرند و برای هرکدام لابد دلیلی هم دارند، اینجا دیگر نمی‌توان آن روشنفکر دینی را تابع مدرنیته دانست.
ب. این اظهار نظر مستلزم نوعی نیّت‌خوانی هم هست. فرض کنید من بسیاری از عناصر مدرنیته را با دین سازگار بیابم و از دل سنّت استخراج کنم؛ شما چگونه می‌توانی بفهمی که من دو طرف را « درست، عقلانی و سازگار» نیافته‌ام بلکه یکی را اصل گرفته‌ام و دیگری را فرع و تابع آن؟ اگر خود روشنفکر چنین چیزی را به زبان بیاورد که هیچ و گرنه چه دلیلی برای اثبات آن هست؟
ج. تعریف روشنفکری دینی بستگی به دو جزء مدرنیته و دین دارد. مثلاً اینجا ملکیان آنرا خوب و بد می‌خواند، دبّاغ در همان مقدّمه بین اجزای اجتناب‌پذیر و اجتناب‌ناپذیر مدرنیته و اجزای قابل تخلّف و لایتخلّف دین تفاوت می‌کند. عبدالکریم سروش در مقالات دین و دنیای جدید این اجزا را به گونه‌ای دیگر تعریف می‌کند که هر کدام معنایی دارند و الزاماً یکسان نیستند. نقد و بررسی روشنفکری دینی از تفاوت نهادن بین همین دو جزء اگر به صورت دقیق شروع شود، جا دارد.


3. ملکیان اضافه می‌کند که:« به نظر من روشنفکران دینی ما آنچه را که از مدرنیته می‌پسندند از دل قرآن و روایات استخراج می‌کنند. به نظر من این کار تصنعی و متکلفانه و با زیر پا گذاشتن اصول تفسیر صورت می‌گیرد.»
روش پرداختن ملکیان به موضوع بسیار کلّی است. یعنی به جای اینکه بگوید این نظر یا نوشته از سروش یا کدیور مطابق اصول تفسیر نیست و متکلّفانه است، روش‌شناسی آنان را ابتدا آنگونه که می‌بیند، تعریف و سپس نقد می‌کند.از دید من نمی‌توان بدون بررسی موردی حکمی چنین داد. سروش نیز تا زمانی که درباره‌ی کلیّت معرفت دینی نظر می‌داد، در قلعه‌ی سلطان آسوده نشسته بود ولی از زمانی که چونان بازیگری پای به میدان گذاشت، فروریختن کنگره‌های قلعه آغاز شد؛ از دلایل لرزان صراط‌های مستقیم تا ارجاع‌های اشتباه به حکما و ملّاصدرا در وحی و زنبور. شبستری نیز تا زمانی که کلیّت سنّت را نقد می‌کرد و آنرا نمی‌پذیرفت، معلوم نبود که چه در چنته دارد، تا زمانی که مقاله‌هایش در مدرسه و زمانه در آمد که« قرآن چه هست» و معلوم شد که آن رویکرد هرمنوتیکی ممکن است سر از کجا در بیاورد. ملکیان هم به جای کلّی‌گویی بهتر و مناسب‌تراست که نمونه‌های این برداشت متکلّفانه را نشان دهد.


4. او راه مطلوب روشنفکران دینی  را در سه مرحله تعریف می‌کند:«[الف]: بدون ذره‌ای التفات به مدرنیته، یک متدولوژی ارائه دهند که بر اساس آن قادر باشیم تا آیات و روایات جهان‌شمول و محلّی را از هم جدا کنیم. در این متدولوژی نباید به آنچه در مدرنیته خوب و بد تلقی می‌شود، توجه داشت. این متدولوژی باید مستقل باشد تا ورای آن دریابیم که آیات و روایات ما کدامیک جزو اصول جهانشمول اسلام است و کدامیک به زمان و مکان اختصاص دارد.[ب]: چیزهایی را که در مدرنیته قابل دفاع است(ضروریات) از چیزهای غیرقابل دفاع(غیر ضرویات) با یک متدولوژی که قابل ارجاع به متون دینی و مذهبی نباشد، جدا کرد[ج]: باید دید آیا هر چیزی که در مدرنیته مطلوب است، در مدرنیته هم جزء امور جهانشمول است و صرفا چیزهایی که در متون مقدس جزو موارد مقطعی تشخیص داده شد، با وجوه نامطلوب مدرنیته ناسازگاری دارد یا خیر؟»( در متن خبرگزاری فارس در جمله‌ی آخر،« وجود مطلوب مدرنیته» تایپ شده که آنچه را که فکر می‌کردم درست‌تر است جایگزین کردم)
درباره‌ی بند چهارم سخنان او تذکار چهار نکته لازم است:
الف. ما در خلأ زندگی نمی‌کنیم و روشنفکر معاصر به هرحال در معرض آموزه‌های دنیای جدید قرار دارد، حالا اگر او امری را که در مدرنیته مقبول است، صحیح یافت، چه کار باید بکند تا از اتّهام پیروی از مدرنیته در امان باشد؟ به یاد داشته باشیم که عین این اتّهام را محافل مخالف فلسفه به فیلسوفان مسلمان می‌زدند که با دانش«یونانی» میخواهند وحی الهی را دریابند. اگر چیزی درست و خردپسند بود ولی یونانی یا مدرن بود، نباید به سوی آن رفت؟ اگر به فرض در آینده، فلسفه‌ی توانایی در این سرزمین سر برآورد که بتواند اساس فهم بهتر کتاب تکوین و کتاب تشریع باشد نیز بی‌التفات به دستاوردهای بشری نخواهد بود.
 ب. روشنفکران دینی ما نیز در خلأ زندگی نمی‌کنند و در خود سنّت راه‌هایی- ولو ابتدایی- برای تشخیص ناسخ از منسوخ و محکم از متشابه و دائم از موقّت وجود دارد ولی دیده نشده که روشنفکران دینی ما به نقد این روش‌ها بپردازند. راهی  که عالمان دین در پیش گرفته‌اند تشخیص موقّت‌ها با معیاری است که دائم‌ها در اختیار می‌گذارند، همانگونه که متشابهات را با استفاده از محکمات تفسیر می‌کنند. به عبارت دیگر از دید قرآن و پیشوایان دین، عقل با رجوع به دین، معیار این تمایز را در اختیار ما می‌گذارد نه جایی خارج از دین. اگر روشنفکران دینی- از دید ملکیان- در پی مدرنیته هستند او نیز در پی چیزی- به قول او جهانشمول ولی- خارج از دین است که ملاک سنجش دین باشد پس نهایتاً راهی که او پیشنهاد می‌کند، تفاوتی با راه آنان ندارد. طبیعی است که این را پس از پذیرفتن دین می‌گویم و گرنه پیش از آن مرجعی برای قبول یا رد آن جز عقل نیست ولی پس از پذیرفتن یک منبع معرفتی نمی‌توان آنرا درپرانتز گذاشت،خصوصاً اینکه خود دین مدام بر این تأکید کند که خودش می‌تواند خودش را تبیین کند.
ج. همین حرف را به نوعی درباره‌ی مدرنیته هم می‌توان گفت که روشنفکران ما در خلأ نیستند و دستاوردهای بشری را صرفاً با مقایسه با هم می‌توانند بپذیرند یا رد کنند. انواع روش حکومت تنها در قیاس با هم سنجیده و بررسیده می‌شوند و این ارجاع به یک روش جهانشمول برای من بسیار عجیب است و عقل و بداهت محضی که تفکیکیان مدّعی جایگزینی آن با فلسفه هستند را برایم تداعی می‌کند. لااقل برای من درنظر گرفتن جایی خارج از معارف بشری و رفتن به آنجا و کشف یک متدولوژی جهانشمول ناممکن است و کسی مثل نصر هم که این ایراد را به روشنفکران دینی می‌گیرد از منظر دفاع از سنّت چنین می‌گوید گرچه او هم سودای خرد جاودان دارد که البتّه می‌توان آن قلّه‌ی رفیع را بالقوّه هدف تمام خردورزان دانست امّا کسی نمی‌تواند مدّعی رسیدن به چنین فهم کامل و بی‌خدشه‌ای شود.
د. بخش سوّم گفته‌های ملکیان نیز- گذشته از این که مقدّماتش خدشه‌پذیر بود- برای من مبهم و ناپذیرفتنی است. چگونه یک متدولوژی واحد می‌تواند به جایی برسد که دو عنصر مطلوب از یکی از زمینه‌های بررسی خود (مدرنیته) را با یک مورد جهانشمول از یکی دیگر از زمینه‌های بررسی خود ( دین) ناسازگار بیابد؟ به فرض که چنین اتّفاقی افتاد، اگر آن جزء از دین، تابع مدرنیته شود که همان ایرادی که او بر روشنفکران دینی می‌گیرد وارد است و اگر آن جزء مدرنیته تابع دین شود که اصلاً چه نیازی از ابتدا به تجزیه و تحلیل مدرنیته- یعنی بخش «ب» سخنان او- بود؟ روشنفکر دینی – که در این فرض همان عالم دینی است- دین را می‌سنجد و چونان آیت‌الله خمینی، بر اساس زمان و مکان اجتهاد می‌کند، هرچه از دین دائمی بود را می‌پذیرد و هرچه موقّت بود را اصلاح می‌کند و اصلاً نیازی به تجزیه و تحلیل مدرنیته نیست چون در نتیجه‌ی بررسی‌های روشنفکر یا عالم دینی اصلاً دخلی نخواهد داشت.


ملکیان تا کنون برخلاف شبستری و سروش مجموعه‌ی منسجمی از افکار خود را ارائه نکرده است و گفته‌های او گرچه محدوده‌ی وسیعی را شامل میشوند ولی بیشتر پراکنده و نامرتبط با هم هستند به همین دلیل است که کمتر به او در این وبگاه پرداخته‌ام. به نظر من او هنوز در حال آزمون و خطاست و چارچوب افکار خود را پیدا نکرده است و باید منتظر ادامه‌ی جست‌وجوهایش ماند. محسن کدیور به جز سروش تنها کسی است که از این جمع چهارنفره، اصطلاح روشنفکری دینی را می‌پذیرد و از آن دفاع می‌کند. او به مسئله‌ی ثابت و متغیّر در دین و تعریف روشنفکری دینی و برداشت‌های متفاوت از دین، در کتاب تازه‌ی خود «حق‌النّاس؛ اسلام و حقوق بشر» پرداخته است که امیدوارم بتوانم سر فرصت نگاهی به آن بیندازم. 
پ.ن: تصوير روزنامه: يك و دو

بی‌بی‌سی، گلزار، نود، رفسنجانی و غیره


                                  
1. بالاخره پس از گذشت یکی دو روز و درآمدن روزنامه‌ها، پشت‌پرده‌ی آخرین برنامه‌ی نود تا حدودی معلوم شد. برنامه‌ای پر و پیمان آماده بوده است، از مصاحبه با هفتاد نفر از بزرگان فوتبال و بخشی مختصّ اشتباهات فدراسیون که به فوتبال ایران لطمه زده تا یک مسابقه‌ی پیامک جنجالی تا مردم، مقصّر را از میان سازمان تربیت بدنی و برنامه‌ی نود تعیین کنند و تمام اینها با اطّلاع و رضایت ضرغامی بوده است. پیش از برنامه مسؤول حراست صداوسیما و پورمحمّدی می‌آیند و خواستار حذف تمام آیتم‌های بودار از جمله نظرسنجی می‌شوند که فردوسی‌پور نمی‌پذیرد و می‌گوید برنامه را اجرا نمی‌کنم و کار به تماس با مزدک میرزایی و دعوت از او می‌کشد. فردوسی‌پور را به هر قیمتی راضی می‌کنند ولی ضرغامی که از جای دیگری برنامه را می‌بیند و متوجّه تغییر می‌شود، تماس می‌گیرد و می‌خواهد که برنامه از حالت انفعال خارج شود. بعضی حرفهای فردوسی‌پور درباره‌ی سازمان تربیت‌بدنی و وعده‌ی یک برنامه‌ی مفصّل در آینده و تماس با حاج‌رضایی هم پس از تماس ضرغامی بوده است. آخوندی در تمام مدّت برنامه به تماس‌های تلفنی جواب نمی‌دهد و فردوسی‌پور پس از برنامه از عوامل برنامه خداحافظی می‌کند و می‌گوید که برای فوتبال ما، دیگر برنامه‌های خنثای صداوسیما کافی هستند.


2. تلویزیون بی‌بی‌سی یک ساعت قبل از برنامه ظاهراً مسابقه‌ی پیامک را تقابل مردم در برابر دولت خوانده بود که همین باعث دخالت نهادهای مسؤول در کار برنامه‌ی نود و بستن شماره‌ی برنامه شد آنهم خلاف رضایت ضرغامی و پورمحمّدی. قابل حدس پود که علی‌آبادی به تنهایی نمی‌تواند با مخابرات هماهنگی کند ولی از آنجا که در این دیار هرچیز را به احمدی‌نژاد ربط می‌دهند من نخواستم دیروز نامی از او بیاورم. این موضوع هم تأثیر بی‌بی‌سی را نشان می‌دهد و هم حسّاسیّت مسؤولان ایرانی به آنرا بیش از هر خبرگزاری خارجی. اگر واقعاً بی‌بی‌سی از چنین واژگانی استفاده کرده باشد، کاری کاملاً غیرحرفه‌ای انجام داده است. تبدیل نظرسنجی علیه سازمان تربیت بدنی و فدراسیون به بحث تقابل مردم در برابر دولت- یا نظام!- شایعه‌سازی خاله‌زنکانه‌ای بیش نیست. به تأثیر و نقش رسانه‌های خارجی در ایران خوش‌بین نیستم و آن را سدّ راه کارهای نوآورانه‌ای می‌دانم که مردم برای اظهارنظر و اعمال تغییر از«درون» ساختار برمی‌گزینند. تمام تقصیر حراست و اطّلاعات و چه و چه به کنار، بزرگنمایی بی‌جای بی‌بی‌سی را نقطه‌ی تاریکی در ابتدای کار این تلویزیون می‌دانم.


3. فردوسی‌پور محبوب شده است و این در « نظام» ما گناه کبیره‌ایست. چند سال پیش محبوبیّت رو به تزاید یک مجری برنامه‌ی نوجوانان( نیم‌رخ) منجر به حذف او شد؛ به همین سادگی. فرزاد حسنی نیز که تشخّص و فردیّتی در تقابل با سرسپردگی و چاکریّت دیگر حقوق‌بگیران صداوسیما یافته بود به همین سرنوشت دچار شد. محمّدرضا گلزار نیز به همین دلیل قرار است یک سال از سینمای ایران دور بماند؛ شایعات پیرامون فلان عکس بهانه است. اگر او به عنوان یک مرد، با زنان خارج‌نشین عکس‌گرفته، از برخی از بازیگران زن فعّال، انواع عکسهای جورواجور در داخل و خارج کشور منتشر شده است( بدون آگاهی یا با آگاهی آنان!) گلزار برای اوّلین بار پس از انقلاب به ستاره‌ای تبدیل شده بود که فارغ از محتوای یک فیلم می‌توانست فروش بالای آنرا تضمین کند و این دلخواه سیستمی که همه چیز را زیر کنترل خود می‌خواهد نیست. بحث هفتاد میلیون دستمزد خواستن او هم بهانه‌ای مانند آن عکسهاست. در چند روز گذشته، نشستن گلزار روی نیمکت تیم والیبال «ارتعاشات صنعتی» باعث جنجال و اجازه ندادن به زنان برای ورود به ورزشگاه شد که بازی تا آستانه‌ی لغو هم پیش رفت؛ انگار زنان از فاصله‌ی بیست متری هم نباید او را ببینند! دیر یا زود حضور او در ورزش هم به سرنوشت او در سینما خواهد انجامید.
فردوسی‌پور نیز در هفته‌هایی که هیچ اتّفاق قابل ذکری در فوتبال ایران نبود، تنها به کمک جذّابیّت، محبوبیّت و نوآوری‌های خود برنامه‌ای پرمحتوا را ترتیب می‌داد و با بحث‌ها و انگشت‌گذاشتن‌های خود- که این اواخر به خبرنگار افتخاری‌شدن هر جوان دوربین به دست ایرانی انجامیده بود- هیچ جا را از تیغ نقد خود در امان نگذاشته بود و اینگونه است که با میرزایی تماس می‌گیرند یا پس از خداحافظی غیرقطعی او صحبت از مجری‌شدن رضا جاودانی است که البتّه من بسیار زشت می‌دانم که همکارانش به هوس نشستن بر جای او بیفتند و برای همین دیروز نوشتم که فردوسی‌پور مجری برنامه‌ی نود نیست، خود برنامه‌ی نود است.


4. ابلاغیّه‌ی نیاز دست‌اندرکاران فوتبال به « کسب اجازه» برای حضور در برنامه‌ی نود، کار فدراسیون است و البتّه سازمان هم نظارت کرده است گرچه حالا مثل ترسوها خود را کنار کشیده‌اند. محمّد نبی که یکی از مقصّران اصلی ناکامی تیم جوانان در آسیا بود و در برنامه‌ی نود هم به شدّت زیر سؤال‌های فردوسی‌پور کم آورده و عصبانی شده بود، مسؤول ابلاغ این دستور است و آنرا برای «حفظ انضباط» لازم دانسته است. فردوسی‌پور قول داده بود که در صورت درست‌بودن مسأله، برنامه‌ی هفته‌ی آینده را به آن اختصاص دهد، باید دید که چنین مجالی می‌یابد یا خیر. گزینه‌های متعدّدی پیش روست از ماندن و مبارزه یا کنارکشیدن در اوج؛ ولی از آنجا که در این ولایت هر روز اتّفاقات جدیدی می‌افتد، بهتر است منتظر ماند و نتیجه‌ی این جدال کودکانه را تماشا کرد.  


5. در حالیکه رئیس سازمان تربیت بدنی به دیدن روحانیان قم می‌رود و از لزوم گسترش ورزش بین طلبه‌ها می‌گوید، دیدار رؤسای باشگاههای و اعضای اتحادیه‌ی فوتبال ایران با هاشمی رفسنجانی از همان اوّل بودار بود. ملاقات آنان که پس از نامه‌ی اعتراض به کندبودن روند خصوصی‌‌سازی در فوتبال و انتقاد از فدراسیون و سازمان تربیت‌بدنی به رؤسای سه قوّه و شهرداری تهران بود- به کارگردانی آجورلو و محوریّت هاشمی رفسنجانی که همه از مخالفان دولت فعلی هستند- باعث شد که با تک‌تک رؤسای باشگاه‌ها تماس گرفته شود که به این جلسه نروند که توانستند مانع حضور چند نفر هم بشوند. دیگران نیز با خاموش‌کردن موبایل‌های خود، مانع از جلوگیری سازمان شدند! سازمان تربیت‌بدنی می‌تواند این اعمال لجبازانه را هم انکار کند؟ باور کنیم که این بچّه‌بازیها، روال حاکم بر سطوح بالای مدیریّتی ماست و البتّه اینجا ایران است، صدای ما را از تهران می‌شنوید.

دوئل با قویترین رسانه


                
1. عادل فردوسی‌پور مجری برنامه‌ی نود نیست، خود ِبرنامه‌ی نود است.

2. گاه‌گداری کسی یا اتّفاقی باعث می‌شود مردم به هیجان بیایند؛ درست مانند کسانی که در حسرت هوای تازه هستند و لای دریچه‌ای باز بماند. نود الآن آن دریچه است.
3. برنامه‌ی نود تنها نمونه‌ی قابل دفاع جریان آزاد اطّلاعاتی سیما در یک بخش خاص از جامعه یعنی فوتبال است که تأثیر بی‌بروبرگردی بر انتخاب و تعویض مدیران و مربّیان داشته است؛ آگاهی‌ها درباره‌ی داوری و قوانین فوتبال را بالا برده و اجزای ناپیدای فدراسیون مانند کمیته‌ی انضباطی را به چالش کشیده است؛ سطح انتقادپذیری در جامعه را بالا برده و به یک نمونه‌ی آرمانی «گفت‌وگو» تبدیل شده است.
4. کلید« موضوع روز شدن» نود ابتدا در دنیای مجازی خورد، بعد مطبوعات و صداوسیما. از مطبوعات هم فقط« گل»، آفرین به گل!
5. دیشب محمّد صالح‌علا برنامه‌اش را به فردوسی‌پور تقدیم کرد، آفرین به صالح علا!
6. آخوندی جوانکی بیست و هشت ساله است که بدون هیچ سابقه‌ای ابتدا مدیر روابط عمومی علی‌آبادی شده و بعد عضو هیئت مدیره‌ی بزرگترین باشگاه فوتبال ایران یا شاید آسیا؛ طی کردن مدارج ترقّی را می‌توان از او و بذرپاش آموخت.
7. با بی‌درایتی او معلوم شد که این سازمان تربیت‌بدنی نبوده که در برنامه‌ی صفایی فراهانی نیامده بلکه صداوسیما بود که برای آنان شرط گذاشته که یا با بالاترین سطح مدیریّت بیایند یا نیایند. پس آفرین به صداوسیما!
8. مردم هفته‌ی پیش مسابقه‌ی پیامک را به نظرسنجی علیه خودرأیی بدل کردند ؛ آفرین به مردم!
9. سازمان ترسوی تربیت بدنی با همکاری مخابرات، شماره‌ی نظرسنجی برنامه را مختل کردند و یک سؤءتفاهم محدود را بر ضدّ خود تبدیل به نارضایتی میلیونی کردند، آفرین به حماقت سازمان!
10. منظور من از« قویترین رسانه» صداوسیما نیست، بلکه رسانه‌ی شایعه است. شایعه، الزاماً کارکرد یا معنایی منفی ندارد بلکه می‌تواند به معنای ارتباط آزاد و مثبت مردمی، خارج از کانال‌های اطّلاعاتی رسمی باشد. این رسانه می‌تواند یک فیلم را پرفروش کند یا به شکست بکشد، می‌تواند یک نفر را به اوج عزّت ببرد یا به حضیض ذلّت بیفکند یا حتّی نتیجه‌ی انتخابات را معلوم کند. در این دوئل، عادل در خط مقدّم ایستاده است و اسلحه‌اش هوش، دانش، شجاعت، آزادگی، محبوبیّت و بازیگوشی خودش است.
11. دکتر سیّار، ذوالفقارنسب، حاج رضایی، کربکندی، پورحیدری و بسیاری دیگر با انتقاد از تحریم کودکانه‌ی سازمان آزادگی خود را نشان دادند. این روزهاست که فرق آدم‌ها معلوم می‌شود.
12. دوشنبه‌شب آینده خیابان‌ها خلوت خواهد شد.

ایماگویه‌های مرتضی


                              
چه بسیار است عبرت و چه کم‌ند عبرت‌جویان.  
مردم با آنچه نمی‌دانند دشمنی می‌ورزند( جهل مکعّب)
با به قدرت رسیدن است که درون ِافراد، پیدا می‌شود.
هر کس با حقیقت دشمنی ورزد، به زمین خواهد خورد.
بی‌چشمداشتی به دارایی‌های مردم، بالاترین توانگری است.
کار اندکی که تداوم داشته باشد از بسیاری که خستگی آورد بهتر است.
اگر کسی – واقعاً- جوینده باشد، به آنچه می‌خواهد یا قسمتی از آن می‌رسد.
آبروی تو با خواهش‌کردن تو ریخته می‌شود، ببین آنرا پیش چه کسی می‌ریزی.
گمان بد به حرف بدی که از کسی می‌شنوی نبر، مادام که اندک احتمال خوبی در آن باشد(امان از ظنان)
در دوستی با دوستت زیاده‌روی نکن، زیرا ممکن است روزی دشمنت شود و در دشمنی با دشمنت زیاده‌روی نکن زیرا ممکن است روزی دوستت شود.
اگر در کسی صفت برجسته‌ای بود منتظر همانندهایش باشید( اگر صفت خوبی بود، دیگر صفات خوب و اگر بد بود، دیگر صفات بد را به دنبال می‌آورد)
برای دانستن بپرس نه برای به سختی‌انداختن دیگری. جاهلی که در پی دانایی باشد چونان عالم است و دانایی که در پی ستیزه باشد، همانند جاهل.
بی‌اعتنایی تو به کسی که به تو رغبت دارد کم‌بهرگی توست و رغبتت به کسی که به تو بی‌میل است، سرشکستگی.
هیچ دیاری با دیار دیگر برای( سکونت) تو تفاوت نمی‌کند، آن دیاری برایت بهتر است که مردمش پذیرای تو باشند.
ایماگزینی از کلمات قصار نهج‌البلاغه
Real Time Web Analytics