ولایت علوی


              
در میانه‌ی یکی از خطبه‌های علی(ع) مردی برخاست و به تفصیل او را ستایش کرد و فرمانبری خود از وی را یادآور شد. پیشوایان پرهیزگاران، پس از مدح و ثنای آن مرد، خطبه‌اش را اینچنین ادامه داد:


« نزد نیکمردان دانا، یکی از نکوهیده‌ترین خصلت‌های فرمانروایان این است که آنان را تشنه‌ی فخر و عجب و خودپسندی ‌بیابند و رفتارشان حمل بر کبر و خودخواهی شود. من از اینکه به گمان شما راه یابد که ستوده‌شدن و مدحت یافتن را دوست دارم، بیزارم و خدای را سپاس که چنین نیستم و اگر رغبتی نیز به تشویق و تمجید داشتم، آنرا به خاطر فروتنی و بندگی به درگاه خداوند سبحان – که بزرگی تنها او را سزاست- از خود دور می‌نمودم و آن ستایش را خاص او می‌دانستم.


چه بسا که مردم سپاس‌شنوی پس از انجام کاری را خوش می‌دارند؛ پس مرا به خاطر طاعت و بندگیم به درگاه خدا و به دلیل رفتار نیک و مهربانانه‌ام با شما و برای حقوقی که باقیمانده و هنوز از ادای آن آسوده‌خاطر نگشته‌ام و امور لازمی که ملزم به اجرای آن می‌باشم، مدح و ثنا نکنید. هرگز بدانگونه که با گردنکشان سخن می‌گویید، با من به گفت‌وگو منشینید و با من آنگونه که از خشم و خشونت جبّاران می‌هراسید و خموشی می‌گزینید مباشید و سخن را از من پنهان مسازید. به چاپلوسی و شیرین‌زبانی و ستایش بی‌جا با من میامیزید. درباره‌ی من گمان مبرید که اگر سخنی تلخ- که حق باشد- به من بگویید، مرا گران می‌افتد و آزرده‌خاطر می‌گردم. هرگز مپندارید که چشم‌انتظار بزرگداشت خود از سوی شما هستم زیرا آنکس که از شنیدن سخن راستین یا شیوه‌ی دادگری درستی که به او پیشنهاد می‌گردد، آزرده شود و آنرا گران و دشوار یابد، بی‌تردید کردار و رفتار عادلانه و برحق بر او بسی گرانتر و دشوارتر خواهد بود. حال که چنین است، از بازگوکردن حق و حقیقت و شرکت در مشورت کوتاهی نکنید، چون من بالاتر از آن نیستم که هرگز خطایی و لغزشی در کار و اندیشه‌ام پیش نیاید و از اشتباه در کردار خویش نیز ایمن نیستم مگر اینکه خداوند مرا از آن در امان دارد چرا که بر وجود من او برترین مالکان و تواناترین قدرتمندان است.»


بخشی از خطبه‌ی ۲۰۷ نهج‌البلاغه- ترجمه‌ی داریوش شاهین با اصلاح و ویرایش.

چه خوب که صدر اسلام نبودیم

                                   
هر شیعه‌ای در زندگی خود با این پرسش مواجه شده است که اگر من صدر اسلام بودم، چه می‌کردم؟ آیا اسلام می‌آوردم؟ آیا اگر اسلام می‌آوردم، به هنگام سقیفه و خیانت اهل حلّ و عقد به بیعت صدهزار نفری در غدیر خم چه می‌کردم؟ در کشاکش بین علی و دشمنانش کدام طرف بودم؟ به هنگام حرکت حسین به او می‌پیوستم یا نه؟ و ... آخرین سؤال این است که اگر امام موعود بیاید جزو همراهان او خواهم بود یا نه؟
اکثر مردم با قطعیّت به این پرسش‌ها جوابی می‌دهند که می‌پسندند که بله، معلوم است که ما چنین و چنان می‌کردیم- یا خواهیم کرد- ولی توجّه ندارند که باید شرایط را در ظرف همان زمان سنجید و جواب به این آسانی هم نیست. چرا در روایات دوران آخرالزّمان اینقدر تیره و تار توصیف شده است؟ جز این است که کسانی لباس حق را بر تن می‌کنند که شایستگی آنرا ندارند و مردم بین آنچه درمی‌یابند و آْنچه به آن دعوت می‌شوند تناقض می‌بینند و حیران می‌مانند؟ چرا اینقدر تأکید شده که دست به دعا برداریم که ایمان ما محفوظ بماند که از هر دشواری دشوارتر است؟ اگر جریان به این سادگی بود که احمد خاتمی گفت که غمی نداشتیم: خدا ، حجّتی بر زمین قرار داده و ولی فقیه هم نائب اوست و اطاعت امر او در نهایت به اطاعت از خداوند منجر می‌شود. اینکه خیلی ساده و روشن و عالی است، پس این همه اختلاف برای چیست؟ این همه دستور به پناه بردن به خدا از فتنه‌های آخرالزّمان برای چیست؟
محمّدتقی بهجت که آب پاکی روی دست همه می‌ریخت و می‌گفت:«ما» آنان را کشتیم و اگر این یکی بیاید با او همین می‌کنیم. با توجّه به اینکه قاتلان آنان، دشمنان اهل بیت و غیرشیعه بودند، چرا مرجع ضمیر او به«ما» بود؟ آیا واقعاً به فرض که صدر اسلام بودیم، جزو خائنان یا - در بهترین فرض- کناره‌گیران و محتاطان بودیم؟
نگاهی به بزرگان و مراجع تقلید بیندازید، جز حسینعلی منتظری هیچ کس صدایش را به صراحت بلند نکرده است. فردی که دروغگویی و فسق او محرز است، نامزد ریاست جمهوری شده است، انتخاباتی با بیشترین میزان تخلّف و ابهام برگزار شده است، معترضان حق شکایت ندارند و جوانان و زنان معترض را آگاهانه به قتل می‌رسانند و خطیبان می‌گویند باید بی‌رحمانه با همه برخورد کرد. خوب پس چه وقت زمان واکنش و فتواست؟ دیگران یا سکوت کرده‌اند یا دعوت به استفاده از راههای قانونی می‌کنند. قانونی که به وسیله‌ی شورای نگهبان به بدترین شکل تفسیر می‌شود و به دست مجریان به بدترین وجه اجرا؛ همانان هم قرار است که مرجع رسیدگی باشند.
کسی که نمی‌تواند و جرأت ندارد که در دو سطر اعتراض خود را بیان کند، نمی‌تواند خود را پیرو و وکیل کسانی بداند که تجلّی حقیقت در دنیای تیره و خاکی ما بودند. به شباهت انحراف سقیفه با وضع موجود دقّت کنیم. در هر دو واقعه بیعت یا رأیی انبوه با دخالت افرادی اندک که خود را نخبه و ریش سفید مردم می‌دانند نقض شده است. آنان کم هستند ولی کسانی که سکوت می‌کنند، در گناه آنان شریکند. خطبه‌های جوادی آملی را که خواندم متأسّف شدم. او دیگر چرا؟ کسی که خود به یقین می‌داند احمدی‌نژاد دروغگوست، نه تنها شخصاً او را رسوا نمی‌کند یا محتاطانه سکوت نمی‌کند و کناره نمی‌گیرد بلکه حالا از تأیید رهبر از وی حمایت ضمنی می‌کند و درباره‌ی نقش ولیّ فقیه داد سخن می‌دهد. وقتی حقیقت به پای هوای نفس قربانی شد، دیگر چه چیز برای حفظ یا دفاع باقی می‌ماند؟ اگر نمی‌توانیم حقیقت را بیان کنیم، باید بتوانیم با کناره‌گیری، از شرکت در جرم و عمل مجرمان تبرّی بجوییم.
آقایان بروند از ته دل خدا را شکر کنند که صدراسلام نبودند، گرچه بر اساس کردار و گفتار افراد می‌توان حدس زد که هرکس آنروزها کجا و چگونه قرار می‌گرفت.

ژیژک و بازگشت انقلاب خمینی


                   
مدّت زیادی از جنگ غزّه و گلایه‌ی من از انفعال روشنفکران ما نمی‌گذرد. در حالیکه کسی مانند چامسکی هم به صف تحلیل‌گران آن رخداد پیوست و بی‌آنکه از زاویه‌ی ایدئولوژیک به موضوع نگاه کند یا باید و نباید به کار برد، تفسیر خودش را ارائه داد که همانطور که پیشتر گفتم هر تفسیری تغییر را نیز در خود دارد و به عکس. اینها دو جور بیان یک مطلب هستند، یا بهتر بگویم دو روی یک سکّه. اینکه روشنفکران ما در انتخابات با حمایت از نامزدهای اصلاح‌طلب به میدان آمدند بسیار خوب بود ولی حالاست که قلم آنان باید بتواند نقش خود را ایفا کند. هر کس طبق مذاق و عقیده‌اش ، از هر مسلک و دیدگاه باید بتواند دو هفته‌ی اخیر را تحلیل کند؛ از  فیلسوف و جامعه‌شناس گرفته تا متکلّم و فقیه. بحث دیروز من نوشته‌ای بسیار ساده درباره‌ی عدالت فقیه بود که از ابتدایی ترین مسائل فقهی است که در دو سه صفحه‌ی اوّل توضیح المسائلها چاپ می‌شود. از دید من فقه کسانی مانند حسینعلی منتظری یا سیّدعلی سیستانی می‌تواند بدیلی برای تفکّر فقهی رسمی باشد که صدای اعتراض اوّلی سالهاست که بلند است و دوّمی- که می‌توان او را معمار عراق نوین نامید- هم در خفا، چه گذشته و چه الآن، به نحوی که صلاح دانسته نظرات خود را منتقل کرده است.


از خواندن مقاله‌ی ژیژک جا خوردم. او در این نوشتار کوتاه نشان می‌دهد که هم تا حدّ زیادی از نقص بزرگ دیگر تحلیل‌گران غیرایرانی ( نداشتن اطّلاعات کافی و واقع‌بینانه از ایران) در امان است و هم نکته‌سنجی‌های او در جمع‌آوری تمامی نظرات در مورد کسی مانند احمدی‌نژاد جامع به نظر می‌رسد. رأی نهای او هم از  دید من بسیار به واقع نزدیک است، لااقل خیلی بیشتر از بسیاری از تحلیلگران ایرانی.  او این نوشته را در نقد دیدگاههای غربیان نوشته است ولی به نحو بانمکی دیدگاه بعضی ایرانیان را نیز به چالش می‌کشد. اوّلین دیدگاه (دیدگاه غالب)، اعتراضها را حرکتهایی اصلاح‌گرایانه و طالب دموکراسی غربی می‌بیند که نسخه‌ی بدبینانه‌‌اش آن را به انقلاب مخملی نیز تعبیر می‌کند. نوع خوشبینانه‌ی این دیدگاه به عموم روشنکران و جوانان وب‌نویس تعلّق دارد و شکل بدبینانه‌ی آن، دیدگاه حاکمیّت است که با ساختن هیولایی از دشمن دخالتگر سعی می‌کند استقلال این جنبش را نفی کند. دوّمین دیدگاه( موسوی و احمدی‌نژاد دو روی یک سکّه‌اند)، دیدگاه بدبینان به این حرکت مردمی است که البتّه پس از راهپیمایی صدهاهزار نفری ۲۵ خرداد فعلاً محو عظمت این خیرش عجیب شده‌اند و سکوت کرده‌اند که در بین ایرانیان خارج‌نشین طرفدار بسیار زیادی دارد و در ایران هم بین جمعی از طیف گسترده‌ی غیرمذهبی‌ها – از جمله برخی که با خود ژیژک احساس قرابت فکری دارند- دیده می‌شود. دیدگاه سوّم شقّ سوّمی در کنار دو دیدگاه دیگر نیست و- برای نمونه- رسانه‌ی رسمی این دیدگاه را با شکل تحریف‌شده‌ای از دیدگاه اوّل مخلوط کرده و ارائه می‌کند با این تفاوت که مسلمان‌نمایان دوآتشه‌ی طرفدار احمدی‌نژاد هیچ وقت او را با مصدّق مقایسه نمی‌‌کنند. 


تشبیه احمدی‌نژاد به برلوسکونی یکی از دقیق‌ترین تشبیه‌هایی است که در این چهارسال دیده‌ام.( برلوسکونی همین چند ماه پیش ادّعا کرد که یکی از محبوب ترین سیاستمداران جهان است!) با این تفاوت که برلوسکونی خود می‌داند که چه جور آدمی است ولی احمدی‌نژاد آنقدر واقع‌بینی و عقلانیّت ندارد که بداند کیست و بفهمد دارد چه بر سر کشورش می‌آورد. تلقّی خرافاتی او از مذهب از دید من نقش زیادی در این توهّم – ظاهراً- علاج ‌ناپذیر دارد.  


                     


امّا آنچه این مقاله را آن چنان متمایز- و خطرناک- می‌کند که مطبوعات از چاپ آن سرباز زنند، تلقّی او از بازگشت حال و هوای بهمن ۵۷ است، بازگشت انقلاب خمینی. خمینی به دلیل سالها تبلیغ و بدفهمی در غرب مرادف بن لادن و دیگر تندروان مذهبی شده است که قطعاً غلط است. همین روزها پشت جلد بسیاری از مجلّات غربی، در زمینه‌ی اعتراض زنان و جوانان ایرانی، تصویر بن لادن و نصرالله و خامنه‌ای و خمینی در کنار هم استفاده شده بود که چشم بستنی آشکار بر تفاوت میان این افراد است. پشتیبانی نکردن او از انقلاب ‌مخملی و دیدگاه غالبی که به درد مطرح شدن در کنگره‌ی آمریکا بخورد باعث عدم انتشار این مقاله شده است که جوّ یکسونگرانه‌ی مدّعیان آزادی را به خوبی نشان می‌دهد. مدّعیانی که شاید اجازه دهند همه حرفشان را بزنند ولی فقط به حرف بعضی گوش می‌دهند. عرض کردم که هر تفسیری جهت‌دارانه است و میل به تغییری خاص را هم در دل خود دارد. اکنون نیز تنها تفسیرهایی مجال بازتاب می‌یابند که خوش‌بینانه برتری و چیرگی تمدّن غرب را نشان دهند و تمایل دیگران به پیوستن به این تمدّن را. بدیهی است که طرفداران «پایان تاریخ» از این برداشت خوششان نیاید. انقلاب خمینی به معنای انقلابی در جهت خواسته‌های مردم ایران است که لزوماً در موضوع‌هایی مانند اسرائیل یا پذیرفتن استیلای آمریکا یا انرژی اتمی و ارزش‌های فرهنگی خاص که تلاش می‌شود، عام، کلّی، انسانی و جهانشمول معرّفی شود، منطبق با خواست آنان نیست.


دو گروه باید از این مقاله درس بگیرند، یکی کسانی هستند که از لحاظ فکری خود را به ژیژک نزدیک می‌بینند و در این مدّت چند ماهه من جز بی‌ادبی همیشگی نوشته‌های آنان، نوعی دیدگاه تحقیرآمیز را هم نسبت به نخبگان و هم توده‌های مردم در آنها دیده‌ام. تناقض‌های ریز و درشت فکری و انشانویسی بر اساس مصادره به مطلوب، خویش و قوم بازی، نقل قولهای پیاپی، نان قرض دادنها و این‌همانی‌های خیال‌پردازانه به کنار، اگر می‌توانند احترام به مردم، خواست آنان و اسلامی که به قول ژیژک می‌تواند گونه‌ای «اسلام خوب» باشد را از یکی از« غول»های خود یاد بگیرند؛ گرچه می‌دانم احترام گذاشتن به نظر و عمل دیگران کاری است که به زحمت از آنان برمی‌آید.


گروه دوّم روشنفکران و عملگرایان اصلاح‌طلب هستند که باید دیر یا زود انتقاد اصلی را که انحراف ایران از مسیر خود- به خصوص در دو دهه‌ی اخیر- است، با صدای بلند بیان کنند. تفاوت رفتاری و گفتاری دو رهبر ایران و لزوم بازگشت به راه درست انقلاب، گذشته از اینکه حرف درستی است، سلاحی بسیار قدرتمند در برابر محافظه‌کاران نیز به شمار می‌آید. مگر نام و انگشت‌گذاشتن روی سیره‌ی خمینی بتواند اعمال حاکمیّت فعلی را زیر سؤال ببرد. اینجا حرفهای دیگری هم هست که می‌گذارم برای وقتی دیگر.


اوّل که عنوان مقاله را دیدم فکر کردم منظور او از گربه، برداشت آشنای ایرانیان از نقشه‌ی ایران است که دیدم خیر، به عنصری کارتونی نظر دارد. من امیدوارم که سرنوشت ایران مانند آن ضرب‌المثل ایرانی باشد که گربه را هر جور بیندازی با چهار دست و پایش پایین می‌آید. برای رسیدن به این منظور واجب‌ترین کار- بسیار واجب‌تراز حضور درخیابانها- کار فکری روشنفکران است. انقلاب ایران بی تلاشهای شریعتی و مطهّری و بسیاری از روشنفکران ایرانی- و حتّی درسهای ولایت فقیه آیت‌الله خمینی در نجف- که بدیلی را برای تفکّر رسمی ارائه می‌کردند ممکن نمی‌شد ولی از نبود همین عناصر فکری در حال حاضر می‌توان مطمئن بود که تا تغییری دیگر راه زیادی مانده است چون منتقدان نتوانسته‌اند برای ایدئولوژی رسمی و برداشت حکومتی از دین ، تئوری ولایت فقیه و شخص ولی، بدیلی را معرّفی کنند و بدون این نمونه‌های جایگزین، نباید امید زیادی به اصلاح داشت.


پ. ن: ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ی« آیا گربه‌ی بالای پرتگاه، فرو خواهد افتاد؟» را اینجا می‌توانید بخوانید.

فقه متروک، فقه مظلوم


                 
چهل روز از درگذشت فقیه بزرگ آل محمّد مرحوم بهجت گذشت. گاهی که از ایشان سؤال می‌شد که چرا امام دوازدهم در بین ما نیست یا اگر می‌بود چقدر خوب بود، در جواب می‌گفت :« به فرض که بود، شما چه می‌کردید؟ آیا جز این بود که همان حرفهای پدرانش را برای ما می‌گفت؟ مگر نه اینکه آن حرفها لای کتابها مانده است و کسی به آنها عمل نمی‌کند؟ خوب حرفهای او هم مانند حرف آنهاست و قرار نیست که دین جدیدی بیاورد یا حرامی را حلال یا حلالی را حرام کند. اگر کسی حرف معصومان را می‌خواهد همین الآن نیز موجود است و ما با خودشان که کاری نداریم با معارفشان کار داریم»( نقل به مضمون)


اینجا و آنجا خواندم که فقه و اخلاق بهجت به درد امروز نمی‌خورد که این حرف را می‌گذارم به مقدار شناختی که گویندگانش از فقه و اخلاق اسلامی و شخص محمّد تقی بهجت داشتند. فقه از دید من امروز مظلوم و متروک است. متروک از این جهت که مردم و عامّه‌ی طالبان دانش و دین با آن کاری ندارند و مظلوم از این جهت که کسانی به نام فقه و فقیه هر حرامی را حلال و هر حلالی را حرام کرده‌اند و از فقه مایه گذاشته‌اند؛ در حالیکه فقه برای ساختن دنیایی بهتر و رهاشدن از وضع موجود، راههای بسیار مناسبی را می‌تواند پیشنهاد دهد.


برای مثال اگر دروغ در فرهنگ امروز بسیار زشت و ناپسند است، در فقه آل محمّد یک فاجعه‌ی به تمام معناست. این گناه بی هیچ تردید کبیره است و شخص را از عدالت ساقط می‌کند و دروغگو از نظر فقهی قطعاً فاسق است. اگر بزرگترین مرجع  باشد از مرجعیّت ساقط می‌شود که هیچ، دو رکعت نماز هم نمی‌شود پشت سرش خواند. مسیح مهاجری در اعتراض به تأیید صلاحیّت محمود احمدی‌نژاد نوشت که این شورا حقّ تأیید آدم دروغگو را ندارد و این همان حرف درست و صحیح است. اینجاست که مصلحت‌سنجی اصلاً جایی ندارد. او در دوران تبلیغات دستکم دو دروغ غیرقابل انکار گفت. یکی انکار ماجرای مبتذل هاله و حصن و حصاری که یکی از همراهانش در سازمان ملل پنداشته بود او را در بر گرفته است و او به صراحت انکار کرد و دیگری اصرار بر دادن آمار نادرست درباره وضع اقتصادی کشور. چنین کسی از نظر فقهی فاسق است، نه می‌تواند عهده دار منصبی شود و نه امانتی به دستش سپرده شود.


از طرف دیگر رهبر در خطبه‌ی جمعه‌ی پیش ضمن تقبیح کسانی که احمدی‌نژاد را دروغگو می‌خوانند با استفهام انکاری گفت« آیا رئیس یک مملکت و کسی که هفده میلیون رأی دارد، دروغگو می‌شود؟» این حرف به معنای دروغگو ندانستن وی بود. از آنجا که این اعتراف مبنی بر داشتن یقین به صدق احمدی‌نژاد است و احمدی‌نژاد نیز دروغگوست، عدالت خطیب جمعه را هم از بین می‌برد. یا او از دروغ محمود باخبر است و باز او را تأیید می‌کند که واویلا...یا به گفته‌های او جهل دارد و به اشتباه فکر می‌کند که او راست می‌گوید که ضمن ایکه این جهل برای رهبر یک کشور بسیار قبیح است و تحقیق در باره‌ی این موارد بسیار ساده است، باز به اشتباه در مورد چیزی که به صحّت آن یقین ندارد حکم صادر می‌کند که باز هم عدالت وی زیر سؤال می‌رود چون یقین نمی‌تواند بی‌ملاک باشد، یقین به درستی یا نادرستی حرف او با یک تماس ساده با جوادی آملی و رئیس بانک مرکزی به دست می‌آمد. می‌بینید که فقه چقدر روشن و بدون گذاشتن جای هیچ شبهه‌ای می‌تواند تکلیف امور را معلوم کند؛ به یک شرط.


آن شرط این است که ما به تعریف فقیه از زبان معصوم دقّت کنیم. این تعریف شروطی دارد مثل« مخالفاً لهواه، مطیعاً لأمر مولاه» و جز آن. در تعاریف امامان بیشتر از آنکه بر کتابخواندن و استاددیدن و علم مرسوم را داراشدن تأکید شود، بر مخالفت بر هوای نفس یا تقوا و اینگونه امور تأکید شده است. اینها شروطی هستند که یا نادیده گرفته می‌شوند یا بد تعریف می‌شوند.


هوای نفس را فقط خوابیدن با دختر مردم یا بالاکشیدن یک میلیارد تومان ندانیم. هوای نفس برای هرکس فرق می‌کند. هوای نفس، هر خواسته‌ای است که در تقابل با حقیقت قرار بگیرد. دیروز سردار فضلی را دیدم که مصاحبه می‌کرد و به اخباری که پیرامون وی شایع کرده بودند، می‌خندید. خواسته‌ی او و امثال او این است که نگاهشان به جمال آقا روشن شود و رهنمود او را« فصل‌الخطاب» تردیدها و دودلی های خود بدانند. او را جانشین شیخ انصاریها و صاحب جواهرها ببینند و به نوکری نایب امام زمان افتخار کنند. حالا اگر عیّاری جلو آنان را بگیرد و حکم دروغگو و تأییدکننده‌ی دروغگو را برایشان بازگوید دو راه دارند، اصرار بر پیروی از آقا، یا پذیرفتن اینکه افراد را با حق می‌سنجند نه حق را با افراد؛ اگر کسی معصیتی کرد، در هر مقامی باشد باید او را کنار گذاشت و این از هر تلخی برای اینان تلخ‌تر است. می‌بینید که چقدر ساده، پیروی از یک عالم دینی – که کار پسندیده‌ایست- می‌تواند بدل به هوای نفس شود. آیا این افراد می‌توانند از این آزمون سربلند بیرون بیایند؟ آیا فقیهان و عالمان راستین برای توضیح و تبیین دین کوشش لازم را کرده‌اند تا این افراد در جهل مرکّب نباشند؟

برای دخترم ندا آقاسلطان


 
دخترم
سنّت‌شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملّتی زنده به گور می‌شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می‌خورد.
تو فقط ایستاده بودی
و خوشدلانه نگاه می‌کردی
که به خانه‌ات برگردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال‌های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می‌زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره‌ی صیادش را جستجو می‌کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه‌ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می‌شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده‌ی خانگی
پارس می‌کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می‌شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ی ایران را در ترنّم گلبرگ‌هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده‌اند
                        بلبلانند
میلیون‌ها تن که گرد گلی نشسته
                              و نام تو را می‌خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می‌خوانند نشنوی
یعنی پنجره‌ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می‌گذارد
او که صید حلال می‌خورد.
 
شمس لنگرودی - اوّل تیر ۱۳۸۸

چرا به كوچه نيايم؟

چرا به کوچه نیایم؟
درختهای کهنسال زنده‌اند هنوز
و از قلمرو آوندهایشان
صدای پای جوانه به گوش می‌آید
زمین خسته نفس تازه می‌کند
و یاخچی‌آباد
که مثل چهره‌ی مادربزرگ غمگین بود
و مثل قامت مادربزرگ
به زیر بار نداری خم بود اینک
ببین چگونه کمر راست می‌کند
هوا هوای شکفتن
و زنده‌بودن و پیوستن است در کوچه
و آن پرنده‌ی مغموم
که از دریچه‌ی ساعت
به روز حادثه بیرون پرید با من گفت:
که اعتیاد
به کرم‌بودن و لولیدن
همیشه در لجن فکرهای بیهوده
جنایت است جنایت
من از تبار شهیدانم
و لاله‌ها
و فکر دختر معصومی
که داغ حسرت یک جفت کفش ورنی را
به گور کوچک خود برده ا‌ست
دل مرا که تعهّد به کوچه‌ها داده است
همیشه بر سر پیمان نگه می‌دارد
چرا به کوچه نیایم؟
مگر نمی‌بینی
که  خشم،
          کوچه‌‌ی خاموش را
به خون و شعل بدل کرده‌ است
و طفل دیروزین
چه قد و قامت مردانه‌ای به هم زده‌ است.
نهال رابطه‌های حقیر در کوچه
به ارتفاع صداها رسیده‌ است اینک
و آفتاب
چه روشنایی افسون کننده‌ای دارد
کجاست ریشه‌ی تو
و از چه فلسفه‌ای آب می‌خورد
که اینچنین ثمر تلخ می‌دهی
و با خدنگ قلم خیره‌ی ندانمکار
دل برادر خود را نشانه‌ می‌روی؟
مگر تمامی فریادها در آن همه سال
شکستن شب و زنجیره‌ها نبود ای دوست؟
و اجتماع پر از رنگ و بوی گلها را
ضرورتی
برای رونق این بوستان نمی‌خواندیم؟
چرا هنوز مردّد به کوچه می‌نگری
و درد مردم این مرز و بوم ناخوانده
به پشت پنجره خود را طبیب می‌خوانی
طبیب کوچه و بازار مردمند
که نبض هر حرکت را به کوچه می‌گیرند
ونقش نیک و بدش را درست می‌فهمند
چرا به کوچه نیایم؟
زمین به روشنی صبح می‌رسد
و کوچه گل‌بته‌ی آفتاب را
به کوچه‌های غم‌آلود می‌برد
 
جعفر کوش‌آبادی-  سفر با صداها، ۱۳۶۰

الله اکبر


                                
فریاد الله اکبری که این شبها شنیدیم یعنی:
۱. خدایی که بزرگتر از کلّ کائنات است، مختصّ گروهی معدود نیست.

۲. جز او نباید کسانی صفات خاصّ او را به خود ببندند یا طرفدارانشان اینگونه صفت کبریایی خدا را به آنان نسبت دهند.
۳. اگر کسی امروز خود را برتر و بزرگتر از دیگران پنداشت، بداند که دست بالای دست بسیار است و فردا لزوماً مانند امروز نخواهد بود.

سلّاخ و قناری

                           
نیروی انتظامی حاصل جمع کمیته و کلانتری سابق نیست، چیزی متفاوت با آنهاست. پلیس‌های سابق به کار خود به عنوان گونه‌ای شغل نگاه می‌کردند، راهی برای امرار معاش. ممکن بود هر کدام از آنها معلّم یا کاسب شود ولی دست روزگار آنها را به این کار کشانده بود. باقی‌‌مانده‌ی آنها امروز از برخورد مستقیم با مردم پرهیز می‌کنند و در چهارراه‌ها حیران و شرمزده هستند. حکایت کمیته‌ای‌ها فرق می‌کرد، آنها گروهی بودند که به مدد نیروی ایمانی که در خویش می‌یافتند و برای کمک به انقلابی که حاضر بودند برای آن هرچه دارند بدهند، به کمیته آمده بودند، اگر به کمیته نمی‌آمدند ممکن بود به جبهه بروند یا عضو جهادسازندگی شوند. عملکرد اینان را که گاهی در برخورد با آنچه مفسده می‌پنداشتند به ترمز‌بریدگی تشبیه می‌کردند و حتّی گاهی بالانشین‌ها هم از افراط آنها به ستوه می‌آمدند. اینها هرچه بودند، مرام داشتند و اسلام و عقیده می‌شناختند، با اندک معلوماتی که از خواندن چند جزوه یا کتاب به دست آورده بودند. اهل سوز و گداز و گریه بودند و امام را الگوی خود می‌دانستند.
نیروی انتظامی برای پاکسازی پلیس‌ها سابق و سامان‌دادن به کمیته‌ای‌ها تشکیل شد و حاکمیّت با جذب هدفدار نیروهای جوان آرام آرام آنان را جانشین اسلافشان خود کرد. امّا این بار تعلیم و آموزش از آنان موجوداتی سرسپرده و در خدمت قدرت ساخت تا به درد این روزها بخورند. اینها که سینه‌ی جوانان مردم را نشانه می‌گیرند و به خانه‌ها می‌ریزند که یک روزه این‌کاره نشدند، اینها را برای چنین روزهایی تعلیم داده بودند. یکی دو آزمون نیز در جریاناتی که در هجده تیر و بعضی استانهای شرقی و غربی به پا شد از خود پس دادند و حالا منظّم‌تر و بفرمان‌تر در خدمت کانون قدرت هستند. در چند روز گذشته می‌دیدم برخی حساب اینها را از لباس شخصی‌ها جدا می‌کنند. صد البتّه در میان لباس شخصیها همه نوع نیرو به خصوصی بسیجی هم هست ولی وقتی فلان مسؤول می‌گوید که به آنها گفتیم اگر می‌آیید فقط با لباس فرم بیایید یعنی بین لباس شخصیها از آنها هم هست.
جهان از به کار بردن اسلحه‌ی گرم علیه تظاهرکنندگان ایران تعجّب کرده است. اعتراض آرام و مسالمت‌آمیز که به راهپیمایی سکوت معروف شده بود وقتی با ممانعت مواجه شد، به پرتاب سنگ و شکستن چند شیشه کشید ولی چاره‌ی این کار در دنیا آب گرم و سپرهای حفاظتی است و باتومهایی که معمولاً در حدّ دفاع از خود از آن استفاده می‌شود نه ضربه‌هایی چنین وحشیانه و نه استفاده از اسلحه‌ی گرم. اکثر کشته‌شدگان این روزها تیر را از ناحیه‌ی سینه خورده‌اند و این یعنی کسانی آگاهانه قلب آنها را نشانه رفته‌اند. اینها موجوداتی هستند که با تعالیم نظامی و مذهبی آموخته‌اند که  نظام مذهبی را از شرّ « بغاة» حفظ کنند و اینجاست که نصر بالرّعب معنا می‌یابد. وقتی زنان این نیرو در برخورد با تجمّعات زنان از خود آن وحشیگری را نشان دهند، از مردانشان چه انتظاری هست؟ شعر شاملو را که به یاد دارید؟ یکی از زنان نیروی انتظامی مصاحبه کرده و گفته بود که از جنازه نمی‌ترسم ولی از سوسک می‌ترسم!    
من امّا به نوری که در جان هر انسان به ودیعه نهاده شده امیدوارم که این روزها از کسانی که از فرمان مافوق خود در قلم و قمع مردم سرپیچیده‌اند کم نداشته‌ایم. مأموران رژیم گذشته نیز برای چنان روزهایی تعلیم دیده بودند ولی روز مبادا به دادشان نرسیدند. این وجدان زنگارگرفته با برخورد مناسب مردم می‌تواند دوباره جان بگیرد و جلا یابد. اگر تقلّب به زعم عدّه‌ای تخمین و حدس بود، خون جوانانی که این روزها روی آسفالت خیابانها می‌ریزد یقین محض است. این خونها دامنگیر خواهد بود؛ می‌مانیم و می‌بینیم.  

جای خالی تلویزیون اصلاح‌طلبان


                       
در روزهای اخیر نقش رسانه‌های نامجاز از دید حاکمان ایران در اطّلاع‌رسانی حرف اوّل را می‌زد. وقتی رادیو تلویزیون رسمی بسیار طرفدارانه عمل می‌کرد و پیامک و تلفن‌های همراه هم کاملاً یا نیمه قطع بودند، وبلاگ‌ها و سایت‌های فیلترشده و رادیو تلویزیون‌های خارج از ایران نقش اوّل را داشتند. در این میان اینترنت چه از جهت خبر، چه تحلیل یا عکس و فیلم دیگران را تغذیه می‌کرد چون امکان حضور خبرنگاران خارجی در ایران و در وسط کارزار وجود نداشت یا مهارشده بود.


امّا به نظرم باری که بر دوش جوانان و وبلاگهایشان گذاشته شد، بسیار بیش از ظرفیّت آنها بود گرچه آنان نیز کم نگذاشتند و نمی‌گذارند ولی کمبود یک تلویزیون مختصّ اصلاح‌طلبان بسیار احساس می‌شود. بسیاری از منتقدان حکومت ایران به دلایلی حاضر به سخن گفتن با بی‌بی‌سی یا دیگر رسانه‌های فارسی کشورهای دیگر نیستند پس ما رسانه‌ای خاص متعّلق به جنبش اصلاح‌طلبی به معنای وسیع آن نیاز داریم. اصلاح‌طلبان، یعنی کسانی که هنوز به دنبال تغییر نامسالمت‌آمیز نیستند و امید دارند که مردم بتوانند حاکمان را به جبر هم که شده به پذیرش خواسته‌های خود وادار کنند. انتخابات آزاد، قوانین همخوان با زمان و بازبینی و اصلاح گذشته فقط از راه مسالمت‌آمیز ممکن می‌شود.


محسن مخملباف در روزهای اخیر نقش زیادی در اطّلاع‌رسانی به اروپاییان و جهان خارج داشته است و با حضور در پارلمان اروپا به همراه مرجان ساتراپی گزارش مفصّلی از روند تغییر آرای مردم ارائه کرد. اینکه وی پس از مدّتها باز به عنوان یک ایرانی در حرکتی همسو با هموطنان خود همراه شده است، بسیار شایان تقدیر است ولی امثال وی باید به فکر راه انداختن یک تلویزیون ماهواره‌ای قوی در بهترین جای ممکن باشند تا مردم بتوانند بی‌واسطه اخبار را دریافت کنند. شایعات و خبرها فقط تا مدّتی شور و هیجان تولید می‌کند. این شور و هیجان، تند امّا کم‌عمر خواهد بود. فروغ دانایی بهتر است آرام ولی پایدار باشد و این با تحلیل و تفسیر ممکن است. مردم و جوانان باید در درجه‌ی اوّل بدانند که در سی سال پیش چه گذشته و چطور تاریخ جعلی انقلاب در مدارس و رسانه‌های رسمی به آنها تحویل می‌شود. نقش افراد را در بهبود یا تحریف آرمان‌ها بشناسند تا نقاب از روی چهره‌های عوام‌فریب به کنار رود. اینها به کنار، همه چیز سیاست نیست؛ قسمت عمده‌ای از هنر و اندیشه‌ی ایرانی از موسیقی و ادبیات گرفته تا سینما و تآتر غیرمجاز و ممنوع است. حضور زنان یا طرح موضوع‌هایی خاص ممکن نیست ولی خارج از ایران هنرمندان و اندیشمندان بسیاری هستند که به آنچه علاقه دارند می‌پردازند و این حق را دارند که با مردم خود در ارتباط باشند. آنان با کمال میل با چنین رسانه‌ای همکاری خواهند کرد.


از طرفی کوچک شدن وسایل نوین دریافت امواج ماهواره‌ای( البتّه دیش‌های وارداتی) نصب آن را در هر خانه‌ای ممکن می‌کند و استتار آن بسیار ساده است و از طرف دیگر محذوریّت ارسال برنامه به خارج از دو جنبه برداشته می‌شود. هم کسانی که این تلویزیون را راه می‌اندازند اگر ساکن خارج باشند، دیگر مشکل سفر به خارج و آن ماجراهایی را که بر سر راه‌اندازی تلویزیون صبا دیدیم ندارند و از طرفی با اینترنت نیز می‌توان هر گزارش و برنامه‌ای را به راحتی ارسال کرد.


کسی باید به مخملباف یا شخصی مانند او نیاز فوری به چنین اقدامی را یادآوری کند. فراموش نکنیم که اصلاح‌طلبان خرج گزافی را برای تبلیغات ریاست جمهوری و پیش از آن متحمّل شده‌اند، آنان باید بدانند راه‌اندازی چنین تلویزیونی ارزش پول خرج کردن را دارد و البتّه این رسانه بعداً خواهد توانست درآمدزایی مناسبی داشته باشد و روی پای خود بایستد. چه خوب است که فقط پیش روی خود را نگاه نکنیم و یاد بگیریم که برنامه‌ریزی بلندمدّت هم داشته باشیم. مهم‌ترین امر برای چنین برنامه‌ریزیی داشتن یک رسانه‌ی مستقل و قدرتمند است که بتواند اطّلاعات را به تمام خانه‌های ایران (مذهبی و غیرمذهبی، سیاسی و غیرسیاسی) وارد کند و طبعاً نباید سروشکلی داشته باشد که برای قشر بزرگی از مردم ایجاد دافعه کند، هرچند به هرحال بعضی ناراضی خواهند بود. شایعه‌ی راه‌اندازی چنین رسانه‌ای، لرزه بر اندام انحصارطلبان ایران خواهند انداخت و از هر راهی برای مقابله با آن استفاده خواهند کرد. پی گیری این فکر از طرح پیشنهادهایی مانند تحریم تلویزیون ایران و مانند آن (گرچه می‌شود روی این ایده هم کار کرد) بسیار لازم‌تر است.   

تغيير دوباره‌ي قانون اساسي


         
چیزی که بسیاری در نقد یک قانون فراموش می‌کنند این است که هیچ وقت درباره‌ی یک قانون در خلأ و بی‌عملی نمی‌توان داوری کرد. برای همین است که گفته‌اند قانون بدی که به آن عمل شود بهتر از قانون خوبی است که به آن عمل نشود. از طرف دیگر همیشه قانون و عمل‌کننده‌ی به آن ترکیبی را تشکیل می‌دهند که این ترکیب با هر عامل دیگری، نتیجه‌ی متفاوتی خواهد داد و قضاوت درباره‌ی یک قانون در حالیکه همیشه به شکلی یک‌نواخت به آن عمل می‌شده است، کار درستی نیست.


برای مثال نقد کنندگان ولایت فقیه همیشه ناخودآگاه- یا آگاهانه و از ترس عقوبت- به خود قانون می‌پرداختند حال آنکه ترکیبی از قانون و کسی که در آن منصب قرار گرفته را نقد می‌کردند. من مدافع این اصل در قانون اساسی نیستم ولی معتقدم که هر کس دیگری-مانند احمد خمینی یا هاشمی یا موسوی اردبیلی یا حتّی شورای رهبری- در این منصب قرار می‌گرفت الآن ما برداشت دیگری از قانون اساسی و اصل ولایت فقیه داشتیم.


خود قانون اساسی که بازنویسی شد، یکی از مهم‌ترین دلایلش اختلاف نظر بین نخست وزیر و رئیس جمهور بود ولی کدام نخست وزیر و کدام رئیس جمهور؟ آیا اگر به جای سیّدعلی خامنه‌ای کس دیگری رئیس جمهور بود (مثلا ترکیب رجایی و باهنر ادامه می‌یافت یا با نخست‌وزیری موسوی ، بهشتی یا هاشمی رئیس‌جمهور بودند)، باز هم این اصطکاک به حذف نخست وزیری می‌انجامید؟ از دید من آنان بهتر می‌توانستند همکاری کنند و چه بسا نیازی به تغییر این قسمت از قانون اساسی احساس نمی‌شد. من به دلایلی معتقدم در این چندساله و در روندی کند، قانون اساسی باز هم تغییر محتوایی کرده است ولی این بار بدون آنکه شکلش عوض شود.


خامنه‌ای نمی‌توانست با اکبر هاشمی رفسنجانی مانند یک زیردست عمل کند، چون می‌دانست با نفر دوّم مملکت و فرمانده‌ی جنگ در زمان رهبر فقید روبه روست و خاتمی هم با اتّکا به هواداران پرشمار و اختلاف سلیقه‌اش هیچگاه «معاون» رهبر نبود ولی احمدی‌نژاد به دلیل کوتولگی سیاسی و –آنچه حالا یقین داریم- نزدیک بودن دیدگاههایش به رهبر، آرام آرام نقش همان نخست‌وزیر قانون اساسی پیشین را یافته است، یعنی فقط رئیس هیئت وزیران بلکه پایین‌تر. برخوردی که بین دو پست رئیس‌جمهور و نخست وزیری به حذف نخست‌وزیر انجامید، حالا بین رهبر و رئیس جمهور پیش آمده و عملاً به حذف رئیس جمهور به معنای دقیق آن انجامیده است. رهبر  زیر نظر خود کمیته‌های ویژه‌ای تشکیل داده که در انواع مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مملکت اظهارنظر یا – در صورت لزوم- دخالت می‌کنند. علاوه بر دولت در سایه و نهادهای نظامی واطّلاعاتی و قوّه‌ی قضائیّه، نهادهای زیر نظر رهبری مانند شورای نگهبان یا مجمع تشخیص مصلحت هم بسیار حجیم شده‌اند و به کارهایی می‌پردازند که از ابتدا قرار نبود بکنند و اختیار همه‌ی انتصابات با رهبر است.


قانون اساسی دوباره بازخوانی شده است و این بار تمام سرنخ‌ها به دست رهبر است و پست ریاست‌جمهوری عملاً به معاونت رهبری تغییر ماهیّت داده است. توجّه به این نکته که در چه در برخورد اوّلیّه( بین ریاست‌جمهوری و نخست‌وزیری) و چه در برخورد دوّم( بین رهبر و رئیس جمهور) آنکه بالاتر بوده و خواست او به دیکته‌کردن نظراتش به حذف عملی پست پایین‌تر انجامیده، یک نفر است، می‌تواند راهگشا باشد( داستان بنی‌صدر و رجایی از اساس متفاوت است). راهگشا از این بابت که نقد اصل ولایت فقیه و خواست بازنویسی قانون اساسی – که سنگ بسیار بزرگی است- می‌تواند به نقد رفتار سیاسی یک فرد در طول حیات سیاسیش تبدیل شود.  


ظاهراً این روزها هاشمی رفسنجانی به همین نتیجه رسیده است گرچه برای عملی کردن آنچه در ذهن دارد، راه دراز و دشواری در پیش دارد. پیش از این هم من نوشته بودم که حرفهای او درباره‌ی شورای رهبری از انتخابات ریاست جمهوری نیز مهم‌تر است ولی فکر نمی‌کردم که تلاش برای عملی کردن آن به این زودی و در زمان حیات رهبر فعلی آغاز شود.(اینجا) این جا باز تکرار می‌کنم که این کار از تغییر رئیس‌جمهور بسیار بسیار مهم‌تر است.

به خود افتخار كنيم

ایرانیان پیش از این نیز الگویی برای ساکنان خاورمیانه بوده‌اند. ملّی کردن کانال سوئز پس از ملّی کردن صنعت نفت ایران و با الگوبرداری از آن انجام شد و در مصر بسیاری نام فرزند پسر خود را «مصدّق» گذاشتند. انقلاب ایران هم پیش از آنکه وجهه‌ی غلیظ مذهبی بیابد، به عنوان انقلابی در جهت مردمسالاری و نفی شاهنشاهی، انعکاس گسترده‌ای در منطقه پیدا کرد و خانواده‌های سلطنتی موروثی عربی را به وحشت انداخت. حرکت اصلاح‌طلبان ایرانی هم با دقّت از سوی تحصیلکردگان کشورهای منطقه- به خصوص کشورهای عربی- دنبال می‌شد. خاتمی و آزادیخواهان- برعکس آنچه از رسانه‌های رسمی تبلیغ می‌شود- محبویّتی فراتر از احمدی‌نژاد در منطقه داشتند و دارند. احمدی‌نژاد هم به خاطر حرفهای ضدّ اسرائیلی خود مورد توجّه قرار گرفت نه نوع حکمرانی در ایران.
خواندن مطلبی از این دست که جوانان چینی با دقّت رویدادهای اخیر ایران را دنبال می‌کنند، بسیار جالب است. اینکه آنان به دنبال موسوی خود هستند و زندگینامه‌ی میرحسین موسوی را در وبلاگهایشان گذاشته‌اند برای من شگفتی‌آور بود. حرکتهای اخیر ایران وامدار هیچ انقلاب رنگی نیست. کسانی که با نقل قولهایی از رهبر فقید ایران به خیابان می‌آیند، با گرجستان کاری ندارند. از روز روشنتر است که احمدی‌نژادها فقط در دوران جدید امکان ظهور می‌یابند و گرنه رهبری که در میان خواندن نامه‌ی گورباچف به خود- بی‌اعتنا به آداب دیپلماتیک- حرف شواردنادزه را قطع می‌کرد و جواب را همانجا نقد تقدیم می‌کرد اجازه‌ی عرض اندام به لافزن نادان و پرمدّعایی چون احمدی‌نژاد نمی‌داد.
ایرانیان به دنبال بی‌قانونی نیستند. تجمّع و راهپیمایی اگر مخل به مبانی اسلام نباشد، طبق قانون اساسی آزاد است و آنکه این آزادی را نقض می‌کند قانون‌شکن است نه کسانی که از حقی که قانون اساسی به آنان داده استفاده می‌کنند. دیروز برعکس انتظار من تمام آنچه پیشتر از زبان احمدی‌نژاد می‌شنیدیم ( مثل آنکه فلان مؤسّسه‌ی تحقیقاتی صهیونیستی است یا غرب در فساد غرق است یا مانند آن) از زبان خطیب جمعه شنیدیم، حتّی نزدیکی دیدگاه‌های احمدی‌نژاد به رهبر یا اختلاف هاشمی و رهبر که بیشتر چیزی بین شایعه و تحلیل بود، به صراحت بیان شد. یک هفته‌ی آینده قرار نیست که جلو تظاهرات گرفته شود ولی رهبر گفته اگر بس نکنید باز هم در خطبه‌ای دیگر « صریح‌تر» به میدان خواهد آمد. ولی او خود را در برابر موسوی یا« جوانان شلوغ» قرار نداد، بلکه خود را در برابر خیل عظیمی قرار داد که طبق آمار غیرموثّق وزارت کشور نیز در تهران اکثریّت را دارند.
مسعود بهنود در وبلاگش یادداشت داستان‌نویسی را گذاشته که حکایت معروفی را نقل کرده است. حکایت پدری که پسر تن‌پرورش را برای کار و پول درآوردن از خانه بیرون می‌فرستد ومی‌گوید تا فلان مقدار پول نیاورده‌ای حقّ بازگشت به خانه را نداری. مادرش از روی مهر مادری پول را به او می‌دهد و پسر پس از یک روز خوشگذرانی و تفریح پیش پدر بازمی‌گردد و پول را به او می‌دهد ولی پدر با بی‌اعتنایی پول را در تنور می‌اندازد. دو سه روز این اتّفاق می‌افتد تا اینکه روزی خود تصمیم می‌گیرد کار کند یا مادرش پول لازم را نداشت. پدر که پول آن روز را در تنور می‌اندازد، پسر با خشم و شتاب دست در تنور می‌کند تا سکّه را دربیاورد و پدر می‌گوید که حالا معلوم شد که تو این را برعکس روزهای دیگر با دسترنج خود به دست آورده‌ای. مرد و زن و پیرو جوانی که دست در دست کودکانشان بی آنکه کسی آموزشی به آنان داده باشد، سکوت و حضور خود را به رخ حاکمان می‌کشند، می‌بینند حاکمیّت رأیی را که با فکر و تشخیص خود برگزیده بودند در تنور صندوقهایی مشکوک انداخته است و برای یافتن آن به خیابان آمده‌اند. اینان اگر به خانه هم برگردند، دیگر مثل سابق نخواهند بود، آن حدّاقل اعتماد متقابل بین دو طرف برای همیشه از دست رفته است. اگر این مشارکت عظیم نبود، این اعتراض بزرگ هم نبود. اینان چشم به دهان هیچ دولت یا رسانه‌ی غربی ندوخته‌اند، بر عکس این رسانه‌های خارجی هستند که از تصاویر جدیدی که از ایران می‌بینند تعجّب کرده‌اند. ربط دادن آنان به رسانه‌های خارجی تلاش مذبوحانه‌ی آوازه‌گری رسمی است. آنها الگویی ندارند ولی این شایستگی را دارند که باز هم مثل گذشته سرمشق دیگران قرار بگیرند، هر اتّفاقی که بیفتد مهم نیست، مردم باید به خاطر صبوری و پختگی این چند روزه به خود افتخار کنند چون انگار همه با هم به بلوغ سیاسی کم‌نظیری رسیده‌اند. 

فصل الخطاب


کودتای ۸۸ - ۸
۱. فکر می‌کردم که رهبر در دفاع از احمدی‌نژاد و دولت فعلی سخن بگوید ولی نه تا بدین حد. یعنی در مخیّله‌ام نمی‌گنجید که او از سابقه‌ی طولانی دوستی با هاشمی رفسنجانی بگوید ولی در پایان یک جمله اضافه کند که:« که افکار و مواضع احمدی‌نژاد به من نزدیکتر است». همینطور که فکر نمی‌کردم فقط از آتش زدن یک اتوبوس و بانک بگوید ولی چیز دندانگیری به مدافعان ولایت و دولت نگوید که به خوابگاهها حمله می‌کنند و آدم می‌کشند؛ آن هم دانشجویان ِ– از دید او- مؤمن، نه آنها که شلوغ می‌کنند( انگار کسانی که شلوغ می‌کنند ممکن نیست مؤمن باشند یا کشتن کسانی که شلوغ می‌کنند قبح کمتری دارد) وقتی گفت چند نفر کشته شدند، اضافه کرد از مردم عادی و بسیج و نیروی انتظامی! واقعاً کشته‌شدگان از اینها بوده‌اند یا کشندگان؟ از بیمارستان پر از مجروح نگوید، در عوض بگوید خون کشته‌شدگان به گردن کسانی است که این تجمّعات را تشویق می‌کنند. پس کسی نباید هیچ اعتراضی کند چون ممکن است طرف مقابل بزند از شما کسی را بکشد. این همه آدم به دست لباس‌شخصی‌ها کشته شده است همین روزها و در این سرزمین ولی با سوختگان فرقه‌ی داوودی در امریکا همدردی شود.


۲. این خطبه را می‌توان مانیفست فکری سیّدعلی خامنه‌ای دانست که من تمایلی به پرداختن تفصیلی به آن ندارم. تقابل با شعار معروف ایمایان یعنی توجّه به گوینده به جای گفته کمابیش از مشخّصات فکری اوست که نمونه‌هایی از آن را در کلامش دیدیم. او می‌گوید آیا درست است که به رئیس جمهوری که رأی مردم را پشت سر خود دارد بگوییم دروغگو؟ اینجا خود فرد و اعتماد مردم به وی( اگر چنین چیزی وجود حقیقی داشته باشد) مهم است نه آنچه می‌گوید. یعنی اگر احمدی‌نژاد آن ماجرای مبتذل هاله‌ی نور را انکار کرد یا تورّم نقطه‌ای را به جای ۲۳/۶ بگوید ۱۵ دروغ نیست، چون رئیس جمهور و معتمد مردم است. فتوای رهبر یا رأی مردم ناراست را راست نمی‌کند گرچه صد میلیارد نفر باشند و این تفاوت این دیدگاه با آن دیدگاه است.
« دشمن» نیز – مانند« نظام» که دیروز گفتم- از مؤلّفه‌های فکری اوست. پس از جنگ که جهاد اصغر تمام شد، چه خوب بود به خود می‌پرداختیم نه اینکه مدام برای دنیا خطّ و نشان بکشیم. دفاع از مظلوم و ایستادن در برابر ظالم به جای خود، تعریف کردن تمام جهت‌گیری‌های فکری بر اساس اینکه فلان چه گفت و بهمان چه کرد کار غلطی است و پیامدهای نادرستی دارد. دشمن در سینه‌های من و شماست دشمن دیو درون ماست، دشمن دروغگویی است، شرک است، غلو است، بی‌عدالتی و چاپلوسی است؛ امّا اگر ملاک دشمن بیرونی شد، اینها مجال ظهور می‌یابند تا در دفاع از «خود»ی که در برابر دشمن بیرونی ایستاده ما را یاری کنند و این آغاز انحراف است. اینطور است که مرتضوی‌ها و شریعتمداری‌ها و حسینیان‌ها و محسنی اژه‌ای‌ها و جنّتی‌ها و مصباح‌ها و امامی‌ها و دیگرانی مانند آنها مقرّب و مقرّ‌ب‌تر می‌شوند.


۳. روضه‌خوانی پایانی و بازی با احساسات مردم به واقع فصل الخطاب بود که از فردا هیچ کس در این ولایت نفسی نکشد. من نیز به عنوان یک ایرانی راضی نیستم که مردم عادی در برابر برانگیختگان و سرمستان باده‌ی رهبری جان خود را از دست بدهند گرچه دیروز هم گفتم که این‌ها که من می‌بینم یا باز ادامه خواهند داد که کسی جلودارشان نخواهد بود یا خود ترجیح می‌دهند این بار بی هیچ امیدی به اصلاح حاکمان و شرکت در خیمه‌شب‌بازی‌های مشارکت مردمی، با دانستن و خواندن و نوشتن و بحث کردن و پخش کردن بارقه‌های هنر و اندیشه و تربیت نسل آینده، نهال درخت فردا را امروز غرس کنند تا مدّتها بعد بر و بار دهد و من این دوّمی را می‌پسندم.   


پ. ن: متأسّفانه روزهای خوبی در پیش نخواهیم داشت. نوعی اسلام خرافی متّکی به خواب دیدن فلانی یا خبر آوردن از ناحیه‌ی امام زمان  به محوریّت مصباح یزدی، احمدی‌نژاد را ملعبه‌ی خود قرار داده تا اوهام خود را بر کشور حاکم کند. این جریان کینه‌ای دیرینه از هاشمی دارد؛ با چراغ سبز رهبر از همین فردا اقدام علیه او آغاز خواهد شد؛ فرزندانش ممنوع الخروج شده‌اند و لایحه‌ی بررسی اموال دولتمردان سی سال گذشته به طور مشخّص او را نشانه رفته است. چهارسال آینده بسیار تیره‌تر از چهارسال گذشته خواهد بود. 

رویارویی حقیقت و مصلحت


کودتای ۸۸ - ۷              
۱. آیت‌الله صانعی نقل می‌کند که پس از سخنرانی عصر عاشورای پیش از قیام پانزده خرداد، سیّد روح‌الله  خمینی در جواب کسی که به او گفت آیا از برخورد احتمالی عمّال شاه نمی‌ترسد، جواب داد: نه، از آنها کاری بر نمی‌آید، ما مردم را داریم.او دستگیر شد و دوران تبعید طولانی مدّت وی در ترکیه ،عراق و فرانسه گدشت تا به ایران برگشت. رهبر جمهوری تازه‌تأسیس در دیداری خصوصی به صانعی می‌گوید: می‌دانی چرا پانزده سال آواره بودم؟ چون به جای اینکه بگویم:« ما خدا را داریم»، گفتم:« ما مردم را داریم» و این پانزده سال دربه‌دری تاوان آن گفتار نابجای من بود.  


۲. خمینی هرچه بود، تلاش می‌کرد که فقط پیرو حقیقت باشد؛ گرچه وی بود که گفت که حفظ نظام اسلامی اوجب واجبات است و حتّی حج را هم به تشخیص خود چند سال معطّل گذاشت ولی این با آنچه امروز می‌بینیم تفاوت داشت. برای مثال وضعیّت زندانها در در دوران هر دو رهبر فرق چندانی نکرده است ولی او هیچ وقت از شکنجه در زندانها حمایت نکرد و در برابر اعتراض منتظری نمی‌گفت که اینها حقّشان هست یا برای حفظ نظام اگر چوب در آستین چند نفر بکنند هم ایرادی ندارد بلکه می‌گفت چنین چیزی نیست و اطّلاعات غلط به شما می‌دهند. او در طول دوران رهبری خود پا از خانه‌ی جماران و حسینیّه‌ی مجاورش بیرون نگذاشت و در حلقه‌ی اطرافیان خود و اطّلاعات محدودی که به او می‌رساندند محصور بود. او هیچ گاه در نتیجه‌ی انتخابات – برای نمونه بنی‌صدر- دست نبرد و کار او را به مجلس واگذاشت و در برابر ردّ صلاحیّت شیخ صادق خلخالی- که فرد خوشنامی هم نبود- با فقهای شورای نگهبان عتاب کرد و آنان را که برای دلجویی آمده بودند، به حضور خود راه نداد. این کجا و ردّ صلاحیّت‌های عجیب و غریبی که درست پس از درگذشت او آغاز شد کجا؟


۳. پس از وی مصلحت جای حقیقت را گرفت. گرچه رسیدگی به حقّ مظلوم واجب است ولی اگر معلوم شود که طیّ این رسیدگی آبروی « نظام» در خطر می‌افتد و آشکار شود که پس پرده چه خبر است، می‌توان آنرا وانهاد. زنی در زندان به قتل می‌رسد و مظلومانه دفن می‌شود ولی مقصّر آزاد می‌گردد. افراد به تناسب نزدیکی یا دوری خود به کانون قدرت از مصونیّت برخوردارند. چند نفر از روشنفکران یکی پس از دیگری کشته می‌شوند ولی مفتیان در امانند. فرزند رهبر کاریزماتیک انقلاب به دلیل انتقادهای پیاپی خود به طرز مرموزی تلف می‌شود ولی کسی متعرّض آمران نمی‌شود، چون نظام به خطر می‌افتد. برای شناخت برخی از آنان نیازی به حرفهای پشت پرده هم نیست؛ روح الله حسینیان مقتولان قتل‌های زنجیره‌ای را  در تلویزیون، «مرتد» نامید و گفت که کشته‌شدن آنان این همه سروصدا ندارد. برای اثبات آمر بودن کسی که در یک برنامه‌ی تلویزیونی عقیده‌ی خود را فریاد می‌زند، احتیاجی به دلیل نیست و همو بود که دیروز در جلسه‌ی غیرعلنی مجلس فرمایشی تلاش کرد که گزارش کمیته‌ی حقیقت یاب خوانده نشود و کار را به درگیری فیزیکی کشاند.
اندک اندک «نظام» به نماد مصلحت بدل شده است یعنی همان چیزی که به خاطر آن می‌شود با خیال راحت هر معروفی را انجام نداد و هر منکری را مرتکب شد؛ پس تعجّب نمی‌کنیم که به نامزدها گفته می‌شود حساب خود را از اغتشاش‌گران جدا کنند ولی چیزی درباره‌ی قتل افراد و حمله به کوی دانشگاه گفته نمی‌شود. اینجاست که دیگر بین این تئوری یا توجیه و حکومت مطلقه‌ی مستبدّان تمایزی باقی نمی‌ماند. پایان ۱۹۸۴ را که به یاد دارید؟


۴. فردا- اگر نگوییم مهم‌ترین- یکی از مهم‌ترین نمازجمعه‌های حیات جمهوری اسلامی است. نماز جمعه‌ای که به خودی خود مهم بود ولی با پیشنهاد مهاجرانی و استقبال کرّوبی از آن مهم‌تر نیز شد. مصلحت‌سنجی چه به صورت تغییر آمرانه‌ی آرای مردم و چه به صورت سرپوش نهادن بر عددسازی دیگران، می‌خواهد این موج حقیقت‌خواهی را که آرای خویش را مطالبه می‌کند آرام کند ولی این رویارویی معلوم نیست چه فرجامی داشته باشد. با کمترین اشتباه، ممکن است هدف خیل عظیم ناراضیان از انتقاد از دولت به نقد رهبری تغییر کند. هر کلمه‌ای که بیان ‌شود مهم است، کمترین نگاه از موضع بالا ممکن است به واکنش توده‌ها منجر شود. به احتمال زیاد او خواستار پایان یافتن راهپیمایی‌های آرام و ساکت این ایّام خواهد شد و حجّت بر ولایت‌مداران برای برخورد با مردم از روز شنبه تمام خواهد شد. برخورد سیاهپوشان و سبزپوشان تغییرخواه و مؤمنان ولایی نیز از دیگر جنبه‌های این روز هستند. در واقع، رهبر بازی را به زمین خود کشانده بود تا در جایی که مکان امن خود و طرفدارانش است، نمایش اقتدار راه بیندازد( کاری احمدی‌نژاد نتوانست انجام دهد) ولی حضور « دیگران» با پیشنهاد جسورانه‌ی مهاجرانی کار را دشوار خواهد کرد. صحنه جوری چیده شده است که از روز شنبه هیچ اجتماعی در کار نباشد. من در جایگاهی نیستم که بگویم چه شود یا نشود، برای مثال از ناهماهنگ بودن موسوی و کروبی انتقاد کنم (چون به نظر می‌رسد کروبی بدش نمی‌آید به تنهایی نقش رهبر رأی‌دهندگان به خود را بازی کند) یا بگویم در صورت امر صریح رهبر به پایان یافتن تظاهرات، موسوی چه کار باید بکند؛ زیرا آنچه من می‌بینم این است که مردم در یک هفته‌ی گذشته سران اصلاحات را به دنبال خود کشیده‌اند و نه به عکس. اگر مردمی که خلاف نظر موسوی در یکی دو روز گذشته باز به تجمّع خود ادامه دادند، باز بخواهند چنین کنند، کسی مانع آنها نخواهد شد و اگر نخواهند هم هیچ تشویق وبیانیّه‌ای آنان را مجبور نخواهد کرد. این هفته گذشت، نهایت خوش‌بینی است که فکر کنیم تغییری در نتیجه‌ی انتخابات حاصل خواهد شد ولی سران اصلاحات- صرف‌ نظر از آنچه اتّفاق می‌افتد- باید به فکر استفاده از پتانسیل این یک هفته‌ی توفانی باشند. حجّاریان درست گفت که اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات. اصلاحات مرد ولی ققنوس‌وار به زندگی برگشت و هر دو بار با جوششی مردمی و برنامه‌ریزی نشده، من خون به ناحق ریخته‌ی تمام کسانی را که بر مرگ آنها به خاطر «نظام» سرپوش گذاشته شد، ورای این خیرش عمومی مشاهده می‌کنم. 


۵. هاشمی در نامه به رهبر از چشمه و بیل و پیل نوشت؛ رهبر به جای جلوگیری از قدرت‌گیری غیرقانونی کوتوله‌های عاشق قدرت که ابایی از اتّهام‌زنی به دیگران ندارند( یعنی آنچه منظور هاشمی بود)، به فکر جلوگیری از پر شدن چشمه‌ی دیگری افتاده است. مایه‌گذاشتن از خود به عنوان بالاترین مقام سیاسی مملکت در برابر مخالفت‌های مردمی آخرین چاره نیز هست. البتّه وی مقبولیّت عامّی بین تمام گروه‌ها ندارد ولی کانون‌های قدرت همیشه اینگونه وانمود کرده‌اند که همیشه با دخالت وی موارد اختلاف پایان یافته است. آیا ۲۹ خرداد نیز چنین خواهد شد؟ در این روز هر اتّفاق یا گفته و حرکتی می‌تواند تعیین‌کننده باشد. 


پ.ن: ظاهراً طرفداران آقای کروبی از کار خود پشیمان شده‌اند و اجتماع روز جمعه را به شنبه موکول کرده‌اند. انگار کم‌بودن افراد باعث گرفتن چنین تصمیمی شده است. همانطور که گفتم، این حرکت ِمردمی، خودجوش است و حیف است که مایه‌ی تبلیغ فردی شود. کروبی به جای جداکردن حساب خود و طرفدارانش از خیزش مردمی، بهتر است همراه با موج سبز باشد و گرنه کم بودن تعداد در روز شنبه هم به چشم خواهد آمد. 
Real Time Web Analytics