نكات سبز -10


                     
ن۱- همانطور که پیش‌بینی کردم و بعضی دوستان هم از مشاهداتشان گفتند، تبلیغات گسترده‌ی صداوسیما درباره‌ی توهین معترضان به عاشورا توانست بعضی را به تردید بیندازد که نکند راه را درست نیامده‌اند. بعضی از راهپیمایان آن روز- گذشته از طرفداران واقعی حاکمان، کسانی که هر روز رنگی دارند یا کسانی که «باید» می‌آمدند- کسانی بودند که نتوانستند بین ظاهر و باطن، بین چشم و عقل، بین سویه‌ی حاکم مذهبی و ادّعای پیروی از امام حسین و تبلیغات گسترده و سوی دیگر که در نبود امکان دفاع از خود متّهم به مقابله با دین شده بود، گزینش درستی داشته باشند و چنین گفتند.


زیر سؤال رفتن نظریّه‌ی حاکم یا از راه تئوری ممکن است یا از راه عمل. راه تئوری که معلوم است، نقد نظریّه و بررسی صلاحیّت فردی است که آن منصب را دارد و سنجش عملکرد او در دو دهه‌ی گذشته ولی راه دوّم با صغری و کبری کاری ندارد و به فرض که بهترین استدلال هم در کار باشد، با دیدن آنچه کسی نادرست می‌پندارد- مثل قتل افراد بیگناه، دروغگویی و تحریف حقیقت، بی‌ادبی در مواجهه با مخالف و دعوت به تبعیّت محض-، ممکن است قید آن را بزند. هر قدر نبود رسانه‌های آزاد و امکان اطّلاع‌رسانی، پیمودن ِراه اوّل را دشوار کرده است، خودسری فدائیان ولایت، لباس شخصیها و بی‌تدبیری خدمتگزاران نظام، انتخاب راه دوّم را محتمل‌تر می‌کند. امّا اینجا یک اشکال هست؛ تغییر عقیده بر اساس نظر و فکر،آرام است و مسالمت‌آمیز امّا بریدن از یک فرد یا عقیده و خود را مواجه با توهین کسی دیدن که مردم معترض را خس و خاشاک، شلوغ‌کن، بزغاله، گوساله و محارب بخواند، شخص را به واکنشی تند و خشونت‌بار وادار می‌کند و این اصلاً خوب نیست.


ن۲- دعوت به پرهیز از خشونت( به معنای وسیع آن)، امری انتزاعی و از سر تظاهری روشنفکرانه نیست. خشونت، بازتولید خشونت می‌کند. کسانی که الآن خشمگینند و تندترین شعارها را عیله مقامات می‌دهند، خود سالها در خیابان، مدرسه، محل کار و حریم خصوصی خویش، خشونت دیده‌اند. آنان اگر با مخالفانشان چنین کنند، کسانی که زخم خورده‌اند نیز روزی به فکر تلافی می‌افتند؛ جایی باید این دایره‌ی تکرار زیان‌بار پایان بپذیرد که می‌تواند همین امروز باشد.


ن۳- دموکراسی بیش از آنکه حاکمیّت اکثریّت باشد، امکان بقا و آزادی فعّالیّت اقلیّت است. بسیاری می‌پندارند که اوّلی به تنهایی کافی است ولی از دل اوّلی آلمان نازی و اتّحاد جماهیر شوروی بیرون آمد که دیدیم به چه روزی افتادند. حکومت ولایی هم در دهه‌ی اوّلی خود اقلیّت را سرکوب کرد ولی آنچه ضامن بقایش بود، شخصیّت کاریزماتیک بنیادگذار بود که الآن نیست و همین مایه‌ی دردسر حاکمیّت شده است. فراموش نکنیم که عاشقان ولایت و کسانی مانند این فرد که پس از مناظره‌ی انتخاباتی ِتاریخی و شرم‌آور احمدی‌نژاد به پایش می‌افتد در جامعه‌ی ما کم نیستند، اینها بالقوّه اقلیّت جامعه‌ی فردای ایرانند. اگر به حاکمان فعلی آسیبی برسد، از دید عدّه‌ای برای همیشه شهید تلقّی می‌شوند و اگر کنار گذاشته شوند، گوشه‌نشینی آنان با عزلت علی بن ابیطالب مقایسه خواهد شد. البتّه با آزاد شدن رسانه‌ها و گفتن ناگفته‌ها، بسیاری از این توهّمات از بین خواهد رفت ولی در یک کلام بگویم که باید از الآن به فکر مدارا با اقلیّت فردا بود و راه مدارا از مسیر خشونت نمی‌گذرد.


ن۴- بسیاری از کسانی که امروز در مقابل جنبش سبز ایستاده‌اند و خواهند ایستاد از همین موج خشونتی که فکر می‌کنند دامان آنها را خواهد گرفت می‌ترسند( بخوانید). من روح‌الله حسینیان و دیگر نمایندگان را در تظاهرات خنده‌داری که بیرون مجلس راه انداختند تا کنون اینقدر هراسان ندیده بودم. آرزوی اشدّ مجازاتی که این روزها از دهان همه می‌شنویم، نهایت استیصال و رعبی است که در دل حاکمیّت افتاده است. این ترس آنها هم هزینه‌ی رسیدن به پیروزی را بالا می‌برد، هم زمانش رابه تأخیر می‌اندازد وهم فضا را پر تنش و خطرناک می‌کند به گونه‌ای که جریانی اصلاحی واقعاً به یک انقلاب تمام عیار بدل خواهد شد. اینجا دو کار لازم است. نیروهای سبز روز ۲۵ خرداد را به یاد بیاورند که چگونه با آرامش، هراسی به دل حاکمان انداختند که با تندترین شعارها ممکن نمی‌شد، پس با عمل خود نشان دهند که میانه‌روی و دوراندیشی را همچنان ارزش می‌نهند. رهبران سبز نیز اعلام کنند که قرار نیست بعدها بساط انتقام و انتقام‌کشی راه بیفتد و به جز کسانی که دستشان به خون کسی آلوده است یا حقی را ناحق کرده‌اند، دیگران در امانند و با متّهمان هم در کمال عدالت رفتار می‌شود. فکر می‌کنم همه در این سی سال به این نتیجه رسیده باشیم که در انقلابها معلوم نیست دستاوردها بیش از خسارتها باشد. تغییری که با گذشتن از جادّه‌ی خشونت به دست آید احتمالاً عاقبتی بهتر از انقلاب ۵۷ پیدا نخواهد کرد( در این باره و نقشی که موسوی و رهبران سبز می‌توانند داشته باشند، بیشتر خواهم نوشت)

حکومت و حکمت


                           
«حکمت و حکومت» نام کتاب مشهور مهدی حائری یزدی در نقد نظریّه‌ی ولایت فقیه و ارائه‌ی نظریّه‌ی «وکالت مالکان شخصی مشاع» است. چاپ و پخش این کتاب در ایران ممنوع است؛ خلاصه‌ی بسیار اندکی از آن در پایان کتاب «نظریّه‌های دولت در فقه شیعه» محسن کدیور آمده و علی‌اکبر کمالی اردکانی با تفصیل بیشتری آنرا در کتاب «دولت انتخابی اسلامی و مردم‌سالاری» بحث کرده است.


هم معرّفی و کوتاه‌کردن کتاب به دلیل گسترده‌بودن مباحث طرح‌شده در آن به سادگی ممکن نبود و هم خلاصه‌هایی از آن در وب یافت می‌شد، پس باید تا گذاشتن آن در فضای مجازی منتظر می‌ماندم. حالا به مدد دوستان سبز ما این کتاب به علاوه‌ی نقدهای جوادی آملی و جوابهای حائری- که صد صفحه به حجم کتاب افزوده- در دسترس است و دوستان می‌توانند آنرا از اینجا دانلود کنند.


حالا که خود کتاب موجود است، شاید بهتر باشد که به عنوان داوری بین حائری و جوادی در نامه‌ها و مقالات ردّ و بدل شده چیزی بنویسم تا هم دوباره‌کاری نشود و هم به این نظر که شکاف فعلی جامعه (هم نخبگان و هم توده‌ی مردم) بیشتر شکافی معرفتی است، پایبند بمانم. اتّهام منفعت‌جویی و قدرت‌خواهی را هر کدام از دو طرف می‌توانند به دیگری بزنند ولی این‌کار جز اینکه فضا را تیره‌تر کند و آرامش و صلح را دور از دسترس‌تر، فایده‌ای ندارد. البتّه که انسان موجودی است که به دنبال منفعت و قدرت نیز هست ولی پرهیز از نیّت‌خوانی و محورقراردادن خرد، تنها راه دادوستد فکری در جامعه‌ی انسانی است. مطالعه‌ی کامل این کتاب را به همه‌ی دوستداران مباحث عقلی و سیاسی توصیه می‌کنم.     


ایماهای مرتبط: حدود مالکیّت امام، ملاقات ( شاه و آیت‌الله خمینی)

نكات سبز -9


                            
ن۱- کارناوال عاشورای دو خیلی ناقص انجام شد. اتّهام اوّل رسانه‌ی ولایی تظاهر به کف ‌و سوت زدن سبزها در روز سوگواری بود که نه کفی در کار بود و نه سوت چندانی؛ غریو تعدادی جوان که آتشی برافروخته بودند و چند پلیس را مثلاً مجبور به عقب‌نشینی می‌کردند، کات می‌شد به صحنه‌‌ی عزاداری و مردمی که برای کمک به ولایت می‌آمدند. این صحنه‌ها در تمام شبکه‌ها یک تک‌صحنه‌ی آمدن لباس شخصیها بود به علاوه‌ی مقداری تصاویر آرشیوی از تظاهرات روزهای پیش که یک در میان به هم کات می‌شد و از هم قابل تشخیص بود. نشان‌دادن چند دختر شل‌حجاب، یک مرد کراواتی و شعار «حسین حسین شعارشان، تجاوز افتخارشان» در همه‌ی شبکه‌ها، تمام بضاعت سیما در تحریف حضور مردم در روز عاشوراست. تخریب اموال عمومی در هر زمان و از سوی هرکس باشد مردود است ولی این صحنه‌ها در هر روزی می‌توانست اتّفاق بیفتد و ربطی به توهین به مقدّسات و روز عاشورا نداشت.  


اتّهام دوّم، مصاحبه با چند مرد بود که کتک خوده بودند و اعضای چند نفر از اعضای هیئت‌ها که مدّعی بودند کسانی به داخل هیئت ریخته و وسایل را شکسته‌اند و یکی دو قالی را هم کش رفته‌اند و نمایش برخی مغازه‌ها که تخریب‌شده یا آتش گرفته‌اند. گرچه نمی‌توان کتمان کرد که در غائله‌ها به هرحال ممکن است دزد و سودجو نیز پیداشود ولی کسانی که مسجد لولاگر را آتش زدند و به جماران حمله کردند، بلدند که با ظاهری مانند سبزها به هیئتها حمله کنند و گناهش را گردن دیگران بیندازند. (ادّعا نیست؛ بعضی از وبلاگنویسان ارزشی از تراشیدن ریش و قاطی سبزها شدن در خرداد امسال نوشته بودند) سناریوی دیروز سیما، اهانت سبزها به امام حسین بود که البتّه حاصل تلاش دوستان صداوسیمایی بسیار ناچیز بود ولی می‌توان انتظار داشت که مانند سابق معرکه بگیرند و راهپیمایی دفاع از امام حسین راه بیندازند.


ن۲- حیدری، حسین‌مردی، مجریان رنگ و وارنگ شبکه خبر و بسیاری دیگر در این میان شریک جرمند. اینان باید بدانند که دارند برای که خوش‌خدمتی می‌کنند و مشتی دروغ تحویل ملّت می‌دهند. سعید مستغاثی منتقد چرندنویسی که نامش به عنوان تهیّه‌کننده در پایان برنامه‌های تولیدی شبکه‌ی خبر می‌آید که در آن مردم را تحت تأثیربیگانگان می‌داند و پیام فضلی‌نژاد و چند متکّلم ناشناس، نام چند فرنگی را- که نمی‌شناسمشان- می‌آورند که تئوری براندازی نرم را تهیّه می‌کنند، باید در انتظار تاوان خوش خدمتیش باشد. لازم است فهرستی از کسانی که آبرو و شرف خود را می‌فروشند تهیّه شود. برای«یوم الملحمه» اینها را نمی‌خواهیم برای «مرحمت» ناشی از «نصر بالرّعب» می‌خواهیم. نباید حضرات فکر کنند که از قضاوت و عقوبت مردمی در امانند.


ن۳- شعاری که دیروز خیلی نشان داده شد،« مرگ بر اصل ولایت فقیه» بود بدون آنکه مصداق فعلی آن ذکر شود فقط به میراث امام راحل و مانند آن اشاره می‌شد در حالیکه شعار علیه رهبر زیاد داده شد. درباره‌ی دلیل نام نیاوردن از رهبر و سپربلا کردن رهبر سابق، پیشتر نوشته بودم ولی این سطرها از دفاعیّه‌ی عبدالله نوری هم به این موضوع بی‌ارتباط نیست:« به نظر می‌رسد برخی از موارد اتّهامی در کیفرخواست را به دلیل آن‌که مخالف نظرات مقام رهبری است به عنوان اتهام مطرح ساخته‌اید، اما برای رعایت مصالحی با صراحت این اتهام را مطرح نکرده‌اید؟ آیا اجتناب از مطرح کردن اتهام «اهانت به رهبری» در کیفرخواست به این علت نیست که ارتباط دادن این‌گونه مسائل به مقام رهبری را به سود رهبری نمی‌دانید بلکه باب شدن آن را هم به مصلحت رهبری و نظام نمی‌دانید؟ پس چگونه وقتی نوبت به امام می‌رسد این‌چنین از او مایه می‌گذارید و هیچ پیامد منفی بر این‌که همگان را دشمن امام بخوانید فرض نمی‌کنید، یا فرض آن را مهم نمی‌دانید؟ چرا مساله اهانت به امام که عزیز‌تر از رهبری است را مطرح ساخته‌اید؟ آیا ضرر داشتن برای امام و مخدوش‌شدن چهره‌ی مقدّس امام از نظر شما منعی ندارد؟» (شوکران اصلاح، ص ۱۷۵)


ن۴- دستگیری‌های اخیر نشان داد که حلقه‌ی دستگیریها روز به روز تنگتر می‌شود و تهدید و ترور خواهرزاده‌ی موسوی هم نشانه‌ی تهدید سران اصلاحات است. نمی‌توان به انتظار معجزه نشست تا در رویدادهای اینچنین هربار تعدادی کشته شوند. سران جنبش سبز باید آنچه می‌خواند شفّاف و صریح بیان کنند. دیرزمانیست که انتخابات و احمدی‌نژاد فراموش شده‌اند و جهت‌گیری آمرانه و ارباب‌منشانه‌ی حکومت است که به چالش کشیده شده است. مردم نمی‌خواهند کسی برای آنان تکلیف تعیین کند، نه برای افکار و عقایدشان، نه رأیهایشان، نه سرنوشتشان، نه دین و آخرتشان. سیّدحسن خمینی باید بداند که اگر به منظور آشتی هم به خانه‌ی رهبر برود و در مراسم عزاداری شرکت کند، باز به جماران حمله می‌شود و رهبر جز تبعیّت محض به هیچ چیز دیگر رضا نمی‌دهد و گرنه ممکن است «مصالح نظام» هر بدی را خوب و هر خوبی را بد کند. سران اصلاحات، مراجع منتقد و ناراضیان سیاسی باید توجّه کنند که حرکت اعتراضی پیش از بهمن پنجاه و هفت، از زمانی کاملاً جدّی شد که آیت‌الله خمینی در یک کلام گفت که «شاه باید برود». 


پ.ن- الآن که این را نوشتم خبر تجمّع عاشوراییان در روز چهارشنبه رسید. به هرحال اینگونه نمایشها خاطر ساده‌دلانی را پی خواهد کرد. تظاهر و تفاخر به بی‌مرکز و بی‌رهبر بودن جنبش سبز کافیست؛ موسوی، کروبی و خاتمی باید با ارائه‌ی راهکار اجازه‌ی چنین سوءاستفاده‌هایی را به «نظام» ندهند. بی‌نظمی و خودانگیخته بودن جنبش سبز می‌تواند زمان دستیابی به نتیجه را عقب بیندازد و هزینه‌ی آن را بالا ببرد. باید بپذیریم که اعتراض روز عاشورا در ضمن عزاداری می‌توانست بسیار منظّم‌تر،عاقلانه‌تر و سنجیده‌تر انجام شود. گذشته گذشته است، باید به فکر آینده بود. 

منتظري از زبان منتظري


            
کتاب خاطرات آیت‌الله منتظری مانند هر دیدگاه متفاوت با نظر رسمی ترویج‌شده در سه دهه‌ی اخیر حاوی نکات بسیار زیادی برای جویندگان است. شرح دوران تحصیل او، استادانش و گرایشهای علمی و سیاسی هریک، از بروجردی و کاشانی تا اختلاف نظر این دو یا اختلاف بروجردی با خمینی و تلاش برای مرجعیّت آیت‌الله خمینی، کمترین فایده‌ای که دارد، ارائه‌ی چهره‌ای از روحانیّت به عنوان یک کلّ غیرمتشکّل و دارای گرایشهای فراوان است. بررسی افکار آقایان شریعتمداری، قمی، خوانساری، میلانی و دیگرانی که پیشتر گفتم و با مرور اجمالی فهرست معلوم می‌شود یا در متن می‌آید، از دیگر نکات این مصاحبه است.
چیزی که برای خواننده جالب خواهد بود این است که منتظری کسی است که برادران خامنه‌ای یعنی سیّد محمّد و سیّدعلی را برای شورای اصلاح حوزه پیش از انقلاب برمی‌گزیند و از آن مهمتر کسی که سیّدعلی خامنه‌ای را برای عضویّت در شورای انقلاب به آیت‌الله خمینی پیشنهاد می‌کند شیخ حسینعلی منتظری است. خامنه‌ای آن زمان در مشهد بود و با نیامدن به تهران و عضونشدن در شورای انقلاب شاید برای همیشه در مشهد می‌ماند و فوقش امام جمعه‌ی مشهد یا تولیت آستانقدس یا چیزی مانند آن می‌شد ولی با عضویّت در شورای انقلاب و به عهده گرفتن امامت جمعه‌ی تهران شناخته شد تا بعدها یکی از نامزدان ریاست جمهوری شود. جالبتر اینکه کسی که که باعث برگزیده‌شدن او به امامت جمعه‌ی تهران شد هم منتظری بود که پیشنهاد ادامه‌دادن امامت جمعه‌ی تهران را که از سوی رهبر به وی ارائه می‌شود رد می‌کند و با این استدلال که خامنه‌ای بیان و خطبه‌ی بهتری دارد، او را به امامت جمعه‌ی تهران می‌رساند، یک نماز هم پشت سر او می‌خواند و خود به قم می‌رود (او بعدها خامنه‌ای را برای هیئت امنای دانشگاه امام صادق نیز معرفی می‌کند). در حقیقت بالاآمدن و شناخته‌شدن خامنه‌ای در ساختار سیاسی کشور جز با مدد منتظری ممکن نمی‌بود که رهبر فعلی بعدها این لطف استادش را به بهترین وجه جبران نمود.
از همان ابتدای انقلاب حساسیّت منتظری به برخورد مناسب با مهمانان خارجی و ایجادنکردن تنش در روابط خارجی و انتقاد از بعضی مصادره‌های اموال معلوم می‌شود. جالب اینکه آیت‌الله خمینی از همان ابتدا بسیاری از حرفهای ایشان را نمی‌پذیرد و منتظری مسئول این برخورد رهبر را بیت و اطرافیان او می‌داند که سعی می‌کردند با دادن اخبار دلگرم کننده فقط جنبه‌های مثبت را به او انتقال دهند. منتظری حتی در ایجاد و تاسیس حزب جمهوری اسلامی شرکت نمی‌کند و می‌گوید ما از ابتدا قرار بود پس از تشکیل انقلاب به قم برگردیم و به طلبگی خود بپردازیم حتّی امام، ولی به هر دلیل ایشان پشیمان شدند. تلاش برای گنجاندن اصل ولایت فقیه علیرغم مخالفت طالقانی، شریعتمداری و بنی‌صدر و تلاش برای آزادسازی گروگانهای آمریکایی در زمان کارتر به عنوان یک امتیاز که بتوان در برابر آن چیزی دریافت کرد از دیگر کارهای اوست.او به هراه مشکینی دستورالعمل یازده مادّه‌ای برای قضات کشور تنظیم کرد که البتّه معلوم نیست به آن چقدر عمل شده باشد.
قائم‌مقامی منتظری آنچنان که از بیانیّه‌ی خبرگان هم برمی‌آید، بیش و پیش از آنکه تصمیم خبرگان باشد تبعیّت از جوّ جامعه است که از همان ابتدا منتظری را فرد دوّم جمهوری اسلامی می‌دانستند و نقل قول بازرگان- بدون آوردن نام ایشان- را اینجا اینطور می‌خوانیم که « ولایت فقیه قبایی است که فقط برازنده آقای خمینی است و پس از ایشان با کمی اغماض به آقای منتظری می‌برازد». بسیاری بخش دوّم این نقل قول را نشنیده‌اند. منتظری در نامه‌ای به مشکینی با این کار مخالفت می‌کند. پس از آن او به مدد مسئولیّت جدید، بیشتر به امر به معروف و نهی از منکر پرداخت و با ایجاد مزاحمت برای سیدصادق روحانی و حصر آیت الله قمی و برخورد با آقای شریعتمداری مخالفت می‌کند و با ری‌شهری درگیر می‌شود. از مجموع مطالب منتظری اینطور برمی‌‌آید که وی سیّداحمد خمینی را خط دهنده به افکار رهبر می‌د‌انست که با دادن اطلاعات جهت‌دار، قضاوتهای او را تعیین می‌کرد. منتظری حتی اعترافات قطب‌زاده و نظریه‌ی کودتای او و شریعتمداری را ساخته و پرداخته‌ی سیّداحمد می‌داند. او با یک واسطه از احمد خمینی نقل می‌کند که گفته آقای منتظری باید از فلانی یاد بگیرد که وقتی نزدامام می‌آید دست ایشان را می‌بوسد و عقب عقب برمی‌گردد ولی ایشان می‌آید و با ایشان یکی و دو می‌کند! در همان زمان منتظری حرفی می‌زند که بعدها گریبانش را می‌گیرد. او می‌گوید مردم به ولایت امام رأ‌ی دادند نه به ولایت احمدآقا که اعتراض سیّداحمد خمینی را به دنبال دارد.
او در تاسیس دانشگاهها و مؤسّسات زیادی نقش داشت و از همان ابتدا به وضعیّت زندانیان می‌پرداخت. هیئت عفوی که برای رسیدگی به احکام اعدام دلبخواهی تشکیل شده داد، به اعتراف محمّدی گیلانی شش هزار حکم اعدام را لغو کرد. جزئیّات دردآوری از نحوه‌ی برخورد با زندانیان به خصوص زنان، در متن هست که منتظری می‌کوشید به رهبری انتقال دهد و تا حدود زیادی موفّق هم می‌شد. طرح ابتدایی راهپیمایی روز قدس، هفته‌ی وحدت بین شیعه و سنى، هفته‌ی ولایت، روز جهانی مستضعفین و روز وحدت حوزه و دانشگاه هم از دیگر ابتکارات او بود که البتّه در رسانه‌های رسمی به آن اشاره نمی‌شود یا با تحریف ارائه می‌شود.
آزادی مطبوعات، انتخابات آزاد، آزادی احزاب، اهمیّت شورا و برخورد مناسب با روشنفکرانی مانند شریعتی و سروش از دیگر مطالب گفتگو با منتظری است. او غیرمستقیم بی‌اعتنایی آیت‌الله خمینی به دیگر دولتها و ارائه‌ی چهره‌ای انقلابی و غیردوستانه از ایران را یکی از دلایل ایجاد جنگ می‌داند و تعریف می‌کند که چگونه رهبر با اعزام هیئتهای حسن نیّت به کشورهای همسایه مخالفت کرده است (هاشمی رفسنجانی بعدها در دوران ریاست جمهوری خود اعتراف کرد که اگر روشن‌بینی امروز را داشتیم شاید هیچگاه جنگی آغاز نمی‌شد!) او همچنان خود را از مدافعان پایان‌دهی به جنگ چه پس از خرمشهر و چه پس از گرفتن فاو معرّفی می‌کند و عقیده‌ای که بسیاری مانند بنی‌صدر دارند و می‌گویند که ایران فرصت صلح به همراه گرفتن غرامت حاضر و آماده را از دست داد، تأ‌یید می‌کند.
داستان برکناری وی و مسائلی که در دو کتاب رنجنامه از سیّداحمد خمینی و خاطرات سیاسی از محمّدی ری‌شهری مطرح شده، بقیّه‌ی کتاب است که حدود صدوبیست صفحه می‌شود و نمی‌توان آنرا به سادگی خلاصه کرد ولی خواندن آن برای هرکس که بخواهد از تاریخ جمهوری اسلامی آگاه شود لازم است. نکات ریز زیادی هست که جز با مطالعه‌ی کامل به دست نمی‌آید از سیره‌ی علمی و برخی نقاط ضعف و قوت آیت‌الله خمینی تا جریان کشتار مکّه و نقش سپاه در آن که به نام سیّدمهدی هاشمی تمام شد و به زور از او اعتراف هم گرفتند که چنین کرده است. به گفته‌ی او و به نقل از ری‌شهری، سیدمهدی علیرغم تصمیم نهایی رهبر اعدام شد و وانمود شد که پیام ایشان دیر به دست آنان رسیده است. وی به اعدام دختران و زنان نیز با تکیه به بعضی روایات اعتراض می‌کند و حکایت اعدامهای سال شصت و هفت هم که معروف است ولی خواندن آن از زبان خود منتظری لطف دیگری دارد.
ادامه‌ی نامه‌نگاری به رهبر، ایرادگرفتن از مجلس خبرگان به خاطر عمل به یک نقل قول از رهبر سابق برای تعیین رهبر بعد و تبریک به سیّدعلی خامنه‌ای به مناسبت رهبریش، حمله به بیت ایشان در سال هفتاد و یک و اعتراض به دادگاهی ویژه برای روحانیّت در ادامه می‌آید. سخنرانی معروف سیزده رجب و تبعات آن، تلاش برای رفع کدورتها ببین او و رهبر فعلی که با فرستادن چند نامه و نماینده از طرف منتظری همراه بوده و با بی‌اعتنایی رهبر روبه‌رو می‌شود نیز پایان‌بخش این مصاحبه‌ی طولانی است که چون اطّلاعات سایت آقای منتظری از بین رفته، لازم دیدم (اینجا) برای دوستان بگذارم تا هر که می‌خواهد استفاده کند. جالبترین نکته‌ی این گفتگو برای من این نکته بود که علیرغم تمام این تلاشها برای اصلاح ناراستی‌ها و دیدن عواقب آن، منتظری می‌گوید: «من بعضی وقتها فکر می‌کنم شاید کوشش من کافی نبوده و باید بیشتر تلاش می‌کردم».

احمد خمینی و منتظری؛ سه برداشت


                          آیت‌الله منتظری و سیّد احمد خمینی در فرودگاه پاریس
برداشت اوّل( اردیبشت۶۸):

سیّداحمد در نامه‌ای سرگشاده پیش از درگذشت پدرش به آقای منتظری حمله و ادّعاهای او را درباره‌ی نیروهای اطّلاعات و قضات قوّه‌ی قضائیّه رد می‌کند. او می‌گوید:« در نامه به امام نوشته‌اید: (سند شماره ۴۵)« شنیده شد فرموده‌اید فلانی مرا شاه و اطلاعات مرا ساواک شاه فرض کرده است البته حضرتعالی را شاه فرض نمی‌کنم ولی جنایات اطلاعات شما و زندانهای شما روی شاه و ساواک را سفید کرده است. من این جمله را با اطلاع دقیق می‌گویم.» حضرت آیت‌الله: اطلاع دقیق شما که معلوم شد چگونه است. مثل این حرف شماست که در نامه‌ای به امام نوشته‌اید:« من از کارگردانان اطلاعات در مورد زندانها اطلاعاتم بیشتر است!» تو را به خدا این حرف خنده‌دار نیست؟ آیا شما از وزارت اطلاعات بیشتر اطلاع از وضع زندانیان و زندانها دارید؟ آیا برادران بسیار خوبمان در اطلاعات و زندانها مانند حضرات حجج اسلام ری‌شهری، فلّاحیان، رازینی، نیّری، پورمحمدی، رئیسی، و بسیاری دیگر از همین افراد خوب یعنی برادران مبارزی که به قول امام همه گونه ناسزا را از ساده‌اندیشان موجّه تحمل می کنند و خم به ابرو نمی‌آورند، از تیمسار نصیری، تیمسار مقدم، ثابتی، منوچهری، حسینی، کمالی و دیگر شکنجه‌گران شاه در سایر شهرستانها بدترند؟ آیا آقایان روی ایادی شاه را سفید کرده‌اند؟ آیا مدیرکل‌های اطلاعات و رؤسای ادارات اطلاعات و مسئولین دادگاه‌های انقلابی و زندانها که کثیری از آنان روحانیون پاک باخته‌ای هستند که جانشان را کف دستشان گذاشته‌اند و از امنیّت و آسایش این مردم و مملکت دفاع می‌کنند از مدیرکل‌های ساواک شاه بدترند؟ آیا فرزندان امام زمان در اطلاعات و دادستانیها و زندانها مانند کسانیند که از خائن‌ترین و کثیف‌ترین افراد جامعه طاغوت انتخاب می‌شدند؟ (رنجنامه؛ بخش اوّل، بخش دوّم)

برداشت دوّم( چند سال بعد):
سیّد احمد خمینی سالها بعد در جواب اینکه کدام مجتهد اعلم است، شخصاً و به صراحت و به طور پیاپی، منتظری را به همه معرّفی می‌کند. دکتر غلامعلی رجایی می‌گوید: «چند ماه پیش که با دکتر عیسی ولایی داماد مکرم آیت‌الله توسلی گفت‌وشنودی داشتم می‌گفت مرحوم حاج احمد آقا فرزند امام به خود او گفته بود در مجلس ترحیمی در قم نشسته بوده که آیت‌الله منتظری به آن مجلس وارد می‌شوند مرحوم حاج احمدآقا می‌گفت می‌خواستم از جا بلند شوم و به پیش ایشان بروم و دستشان را ببوسم امّا با خود گفتم مردمی که آن رنجنامه‌ی مرا به ایشان خوانده‌اند خواهند گفت این عجب آدم ...است! لذا متأسّفانه از این کار خودداری کردم. (وبلاگ غلامعلی رجایی)


برداشت سوّم ( اسفند۷۷):
سیّداحمد خمینی پس از سکته و یک هفته اغما درمی‌گذرد. سالها بعد و پس از اعترافات سعید امامی، محمّد نیازی که دادستان وقت مجتمع قضایی نیروهای مسلّح بود و مسئولیّت رسیدگی به پرونده‌ی قتلهای زنجیره‌ای را برعهده داشت، در دیداری با  سیّدحسن خمینی مدّعی شد که مجرمان قتل‌های زنجیره‌ای(همان کسانی که سیّداحمد در دفاع از آنان رنجنامه را علیه منتظری نوشت) گفته‌اند که احمد خمینی به وسیله‌ی آنان کشته شده ‌است. سخنان باقی در جمع دانشجویان در اصفهان از سوی نیازی تکذیب شد و او به اتهام نشر اکاذیب تحت تعقیب قرار گرفت. عمادالدّین باقی از سیّدحسن خمینی خواست که در زمینه‌ی درستی یا نادرستی گفته‌های وی اظهار نظر کند. در آن زمان سیّدحسن خمینی در نامه‌ای، درستی اظهارات باقی را تأیید کرد. (مرگ طبیعی یا قتل سیاسی؟، سایت عماد باقی)

منتظری و دوراهی حقیقت و مصلحت


                                    
در شورای تعیین خلیفه‌ای که پس از مرگ عمر تشکیل شد اگر علی می‌پذیرفت که به کتاب خدا، سنّت پیامبر و سیره‌ی شیخین عمل کند، برای سالها خلیفه می‌شد و بسیاری از انحرافات بزرگ- مانند به قدرت رسیدن معاویه که در زمان عثمان بود-، روی نمی‌داد ولی او فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر را پذیرفت به علاوه‌ی تشخیص خودش.


به آیت‌الله منتظری در دوران اوج اعتراضاتش گفتند که با توجّه به سنّ آیت‌الله خمینی و اینکه وی بیست سال از رهبر جوانتر است، اگر کمی صبر کند، خودش پس از به قدرت رسیدن می‌تواند آنچه صلاح است انجام دهد ولی او نپذیرفت در حالیکه اعتراض منتظری واقعاً به جایی هم نمی‌رسید امّا او رهبری یقینی آینده را به خاطر نپذیرفتن سکوتی کوتاه‌مدّت از دست داد و گفت که نمی‌تواند درباره‌ی آنچه می‌داند ساکت بماند.


قصد مقایسه ندارم ولی در برابر این سؤال که چند نفر می‌توان یافت که مانند علی نپذیرند در مقابل به دست گرفتن قدرت، آنچه حق می‌دانند بر زبان نیاورند، با وجود امثال حسینعلی منتظری در جواب درنمی‌مانیم.

هزارتوي اميد


                
امیدی را که نشاط‌افزا، آرامش‌بخش و سرچشمه‌ی حیات در انسان است، کجا بیابیم؟ از دید من جواب بسته به این است که آنرا کجا جست‌وجو کنیم، در نتیجه‌ی اعمال خود یا در خود آنان. اکثر قریب به اتّفاق مردم برای امیدواری منتظر نزدیک‌شدن به حصول نتیجه هستند و هر آنچه این نزدیکی را به آنچه مطلوب می‌پندارند بیشتر کند، باعث امیدواری فزونتر آنان می‌شود. برای مثال پس از بزرگنماییهای صداوسیما و نشریّاتی مانند صبح در مورد فساد و به آخر خط رسیدن جونان در غرب به ویژه آمریکا، اوّلین بار پس از ریاست جمهوری خاتمی آمار واقعی خودکشی در ایران منتشر شد و با کمال تعجّب همه دیدند که میانگین خودکشی در ایران از آمریکا بیشتر است. پس از آمدن خاتمی و نسیم امیدی که برای تغییر در جامعه وزید برای یکی دوسال همین میانگین افت کرد که بعد به حالت سابق بازگشت بلکه بیشتر.


امید را در خارج از خود جستن امری عادی است و نمی‌توان کسی را بابت آن ملامت کرد ولی جستجوی امید در دست این و آن، تنها یکی از گزینه‌های پیش روی ماست. در قاموس دینی ، عمل به وظیفه یعنی آنچه الآن باید انجام دهیم و از دست ما برمی‌آید همان هدف است، اگر هم بحث نتیجه پیش بیاید- مثلاً در موردی مانند جنگ- می‌گوید که یا پیروزی هست یا شهادت. پیروزی همیشه شیرین است و شهادت مایه‌ی رستگاری. این روزها چنین نگاهی به شرایط حاضر را در نوشته‌ای مانند این می‌توانیم بینیم.


طنز گل‌آقا چیزی داشت که امروز کیمیاست، در شرایطی بسیار دشوار اصلاحات، او آنچنان رندانه و با آرامش خاطر می‌نوشت که انگار نه انگار فضای رعب و وحشت بر جامعه حاکم شده است. این آرامش او ارزشی بسیار بیش از آنچه امروز طنز پنداشته می‌شود داشت؛ طنزی که امروز با در مقابل قدرت ایستادن، بانمک‌بودن یا حتّی مسخرگی اشتباه می‌شود. چنین روحیه‌ای امروز جای خود را به عصبیّت و پرخاشگری داده است و این اصلاً خوب نیست. گل آقا به زبان بی زبانی به استیلاجویان تمامت‌خواه می‌گفت که جایی درون من است مستقل از اراده‌ی شما که نه زور شما به آن می‌رسد نه دست شما. 


                             


در ادامه‌ی یادداشت شکنجه‌ی سفید نوشتم که این شکنجه در بیرون از زندانها جدّی‌تر است، رسانه‌هایی که با شدّت هرچه بیشتر می‌کوشند داده‌های ذهنی شما را تعیین کنند تا ناخودآگاه به قضاوتی همانند آنها دست یابید، همان کاری را با فکر شما می‌کنند که در زندان با زندانی محصور بین چهار دیوار. برای همین است که روزنه‌های نفوذ به جهان خارج( اینترنت و ماهواره) اینقدر برای تمامت‌خواهان ترسناکند، چون حتّی اگر حاوی مطالب کم‌ارزش یا بی‌ارزش باشند، باز این نظم جعلی آوازه‌گرانه را به هم‌ می‌زنند. اگر بتوان ورودی ذهنی کسی را تعیین کرد، خروجی آن نیز کمابیش معلوم خواهد شد و آنچه باقی می‌ماند ایمانی مطلق به الگوی تلقینی و عاطفه‌ای نثار آن فرد، آن عکس و آن مقام است. این افراد آن گوشه‌ی ذهنشان که جایگاه داوری شخصی و فردیّت آنان است را از دست داده‌اند و برای همین است که من، کسی که می‌گوید من به بهشت نمی‌روم اگر احمدی آنجا نباشد یا دخترانی که برای استرداد آرش حجازی قاتل ندای مظلوم تجمّع می‌کنند یا شیخ ساده‌لوحی مانند صادق لاریجانی را ملامت نمی‌کنم. آنان نیز اگر در مقابل داده‌های دیگر قرار گیرند داوری خود را تصحیح می‌کنند.


هنر برای حفظ این درونه‌ی کوچک ولی انسان‌ساز از دانش بسیار مؤثّرتر است. شعر، طنز و داستانهای خیالینی را که از هر واقعیّتی واقعی‌ترند، رندان در سخت‌ترین دورانها در درون خود می‌جویند، می‌یابند و از آن محافظت می‌کند. بسیاری تصوّف را ملامت کرده‌اند که در دوران حمله‌ی مغول بی‌کنشی و انفعال را رواج دادند ولی مگر چند درصد مردم صوفی بودند؟ یا اگر آن اندک در مقابل مغولان می‌ایستادند، چه کاری از دستشان برمی‌آمد؟ آن راه، روشی برای مصونیّت خود و پرورش معارفی بود که در ان هنگامه‌ی کتابسوزان و انسان‌کشان می‌شد حفظ کرد تا بعد آرام آرام پایه‌ی یک تمدّن جدید شود. اگر طنز حافظ در برخورد با سؤال تیمور نبود که چطور به یک خال هندو، سمرقند و بخارا را بخشیدی تا بگوید به خاطر همین بذل و بخششهاست که به این روز افتاده‌ام، شاید پس از آن حافظی نمی‌ماند تا بسیاری از غزلهای آبدارش را داشته باشیم. از دست نمونه‌ها در فرهنگ ما زیاد است، از بهلول خردمند تا طنّازان بی‌نام و نشانی که حاصل طبع آنها جزئی از فرهنگ عامّه شده است. 


                      


در فیلم زندگی زیباست خلّاقیّت پدر، زشتی و پلشتی پیرامون را به یک بازی کودکانه برای فرزندش بدل می‌کند تا هم او کمتر رنج بکشد و هم خودش و در فیلم هزارتوی پن اوفلیا با ذهن افرینشگرش همین می‌کند. در فیلم اوّل ما شاهد جهان بزرگ واقعی هستیم و دنیای کودکانه‌ای که محاط در آن است ولی در فیلم دوّم فیلمساز ما را به همراه دختر نوجوان به هزارتوی ذهنی او می‌برد تا به بهانه‌ی بازیگوشی ذهنی دختر- یعنی جایی که دنیای بی‌رحم بیرون از دستیابی به آن ناتوان است-، ما را با ریشه‌های اسطوره‌ای ترس‌ها و آرزوهایمان آشنا کند. اینجا جایگاه امید است، درون پررمز آدمی که عرصه‌ی تاخت‌وتاز اندیشه‌ی او و مزرعه‌ی پرورش داستانها، چرا و زیراها، اشعار و ملودیهاست؛ همین خود بسی است. اگر در راه آنچه درست می‌پنداری، کوششی در حدّ خود کنی، کلاه‌گوشه به عرش رسانده‌ای که روز بیست و پنج خرداد برای نمونه هرکس یک نفر بود ولی دیدیم چه شد که امروز نشد. قدر این محدوده‌‌ی کوچک و شخصی خود را بدانیم و این پرنده را الگوی عمل خود قرار دهیم.

طريق عيّاري


                  
                         بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
                                                               که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست 
                         در آن زمین که نسیمی وزد ز طرّه‌ی دوست
                                                                   چه جـای دم زدن نافـه‌های تاتاریست 
                         بیار باده که رنگین کنیم جامه‌ی زرق
                                                               که مسـت جام غـروریم و نـام هشیاریست
                         خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
                                                                  که زیر سلسله رفتن طـریق عیّـاریست
                         لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
                                                                 که نام آن نه لب لعل و خطّ زنگاریـست 
                         جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
                                                                 هـزار نکته در این کار و بار دلداریست 
                         قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
                                                                قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست 
                         بر آستان تو مشکل توان رسید آری
                                                                 عروج بر فلک سروری به دشواریست 
                         سحر کرشمه‌ی چشمت به خواب می‌دیدم
                                                                  زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست 
                         دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
                                                                  کـه رستگـاری جـاویـد در کـم‌آزاریست

چهار پرسش برای ادامه‌ی راه


                        
شش ماه از انتخابات گذشت؛ بسیاری می‌پرسند که آخرش چه خواهد شد و این نارضایتی باید تا کجا ادامه یابد؟ این پرسش از سوی برخی از عقلای اصولگرا تا افراد محتاط اصلاح‌طلب بیان می‌شود. اینان از ناآرامی‌ها به تنگ آمده‌اند و به دنبال راه‌حلهای احتمالی و جایگزین برای بیانیّه‌دادن و به خیابان آمدن هستند. اینان می‌گویند نمی‌شود آتش‌بس اعلام کرد و با پذیرش نتایج انتخابات، اقبال به آینده و اعتماد به سازوکارهای قانونی راه را ادامه داد؟ لازم است برای آگاهی این افراد و تجدید نیرو و تمرکز فکری، برخی سؤالها را از خود بپرسیم تا بدانیم آیا این روش، تنها راه ممکن است یا نه؟ اینها جوابهای من به این پرسشهاست.


۱. آیا انتخابات به گونه‌ای معقول زیر سؤال رفته است؟


به انتخابات شبهه‌های زیادی وارد شد که شورای نگهبان تنها واکنشش، پافشاری بر صحّت آن بود. کسانی هنوز فکر می‌کنند احمدی‌نژاد در روستاها رأی زیادی داشت و ما معترضان تنها شهرها را می‌بینیم ولی این پندار همانقدر بر اساس ملاک قراردادن عقیده‌ی خود است که سخن کسانی که بدون سند فکر می‌کنند موسوی اکثریّت آرا را داشت. برای بررسی صحّت دلایل معترضان مطالعه‌ی این کتاب و جستجوی بیشتر بی‌فایده نیست، ضمن اینکه نادرست بودن آمار نظرسنجی‌های دولتی با اعتراف اخیر زاکانی که پیروزی احمدی‌نژاد در مرحله‌ی اوّل ممکن نبود- چه رسد به پیروزی قاطع-، روشن به نظر می‌رسد.


خود من دستکم دو دلیل را برای عددسازی( نه تخلّف یا تقلّب) در انتخابات کافی می‌دانم. یکی اعلام زودهنگام نتایج انتخابات در سایتها که از دوازده نیمه‌شب و سایت الف آغاز شد که نمی‌دانم کسی از آن تصویری تهیّه کرده است یا نه ولی خود من پیش از ساعت سه تصویری از جهان‌نیوز (متعلّق به زاکانی) گرفتم که در حالیکه آمار رسمی از شمردن بیست و یک میلیون رأی حکایت داشت، آمار غیررسمی را سی و شش میلیون اعلام می‌کرد که احمدی‌نژاد با بیست و چهار میلیون نفر اوّل است. اعلام زودهنگام به کنار، در کار نبودن شمارش غیررسمی هم به کنار، به فرض وجود چنین شمارشی، چرا سه میلیون رأی از آمار نهایی کمتر دارد؟ بعد که سه میلیون رأی اضافه شد، چطور آرای احمدی‌نژاد- که بیش از شصت درصد از آرا را داشت- در همان بیست و چهار میلیون باقی ماند؟ وقتی بدانیم که سی وشش میلیون برآورد ابتدایی کامران دانشجو از تعداد آرا بود، حدس زدن اینکه عدد بیست و چهار میلیونی که قرار بود از ابتدا اعلام شود،( یعنی بیست و دو میلیون خاتمی +  دو میلیون اضافه) در کنار سی و شش میلیون تخمینی قرار گرفته است، کار سختی نیست. این تقلّب نیست، بلکه عددسازی است.


اعلام آرای تفصیلی وزارت کشور و تعداد آرای سرراست یا گرد بسیاری از صندوقها نشان می‌داد که باز با عددسازی سروکار داریم و گرنه به فرض وجود تقلّب و افزودن آرا به صندوقها؛ باز هم آرا اینقدر دقیق و اعداد صفردار نمی‌بود؛ مضحک‌تر اینکه جابه‌جایی آرا در فاصله‌ی اعلام آرای شهرها و صندوقها ادامه داشت و ابتدا آرای کلّی گذاشته می‌شد بعد به اعداد کوچکتر خرد می‌شد و این فرمول کلّی اعلام آرا بود، از بالا به پایین یعنی درست خلاف جهت یک انتخابات حقیقی. این دو مورد نشان می‌دهد که ما نه با تخلّف (مثل کم فرستادن تعرفه یا پایان زودتر از موعد رأی‌گیری) سروکار داریم و نه با تقلْب (مانند افزودن رأیهای فرد دلخواه به صندوقها)، بلکه با عددسازی مواجهیم، یعنی مجریان انتخابات اصلاً با صندوقها کاری نداشته‌اند و آنچه خواسته‌اند اعلام کرده‌اند.


۲. به فرض در انتخابات تقلّب شد، اوّلاً چرا در انتخابات افراد متقلّب شرکت کردیم؟ ثانیاً فقط یک انتخابات از دست رفته است، چرا برای انتخابات بعد دورخیز نمی‌کنیم؟


پس از فوت آیت‌الله خمینی علم کردن نظارت استصوابی به قلع و قمع مخالفان انجامید و دایره‌ی انتخاب مردم روز به روز تنگ‌تر شد ولی اعتراضها بیشتر به مراحل پیش از انتخابات بود نه پس از آن؛ تقلّب نیز در هر کشور و نظامی وجود دارد، امّا پندارها بر این بود که آنقدر نمی‌توان تقلّب کرد که نتایج را از اساس عوض کرد. به این اظهارنظر مسعود بهنود توجّه کنید (انتهای جواب به سؤال دوّم)؛ گفته‌ی او کمابیش عقیده‌ی تمامی اصلاح‌طلبان نیز بود که دیگر زمان اینکه بتوان نام هرکس را از صندوق درآورد گذشته و انتقادها بیشتر به اعمال نفوذ شورای نگهبان در دستچین کردن نامزدها بود نه روند انتخابات. نظارت استصوابی، مجلس را از مجلس بودن تهی کرده بود ولی در انتخابات ریاست جمهوری گمان بر این بود که با تمرکز روی یک نفر که نتوان او را حذف کرد و گزینش او، می‌توان راهی جدید برای ادامه‌ی اصلاح در کشور باز کرد. حالا که انتخابات به نمایشی صوری بدل شده و در آینده نیز گذشته از نظارت استصوابی، با آبدیده شدن و پرهیز از اشتباه‌های انتخابات امسال، می‌توان نمایش را بهتر اجرا کرد، جمهوریّت و مشارکت مردم در حاکمیّت نیز به طور کامل از دست رفته است و چنین ساختاری دفاع‌پذیر نیست تا بتوان با آن مماشات کرد و به فکر راه‌حلّی حاکم‌پسند بود؛ انتخابات در ایران به بن‌بست رسیده است. یقین به «پایان یافتن» فکر حاکم بر ساختار سیاسی کشور، موتور و سرمایه‌ی هر گونه اعتراض و حرکتی به سوی آینده است.


۳. چرا موسوی نمی‌گوید چه می‌خواهد و هدفش چیست؟


هدف مشخّص است. وقتی موسوی از بازگشت به قانون اساسی می‌گوید یعنی دستکم در مرحله‌ی اوّل هدف تغییر قانون اساسی نیست بلکه بازگزینی تمام افرادی است که با استفاده از کوتاه‌کردن دست مردم به مناصب فعلی رسیده‌اند؛ نه تنها رئیس‌جمهور برکشیده، بلکه تمام افراد ساختار سیاسی و جایگزینی آنان با افرادی است که با آرای مردم و بدون هیچگونه غربالگری در مرحله‌ی نام‌نویسی نامزدها بر سر کار بیایند. حذف کامل نظارت استصوابی و انتخابات آزاد، هدف اوّل و آخر موسوی است. اگر- به فرض محال- مردم ایران بخواهند یک فرد فاسد را انتخاب کنند، می‌توان آنها را آگاه کرد ولی نمی‌توان به جبر جلو آنان را گرفت. برای نظر مردم هر نامی بگذارید (عامل مشروعیّت‌زا یا مقبولیّت‌بخش)، آرای آزاد مردم، حرف اوّل و آخر را در راه‌یابی افراد به ساختار سیاسی می‌زند.


۴. چرا موسوی برای رسیدن به خواسته‌اش تنها بیانیّه می‌دهد؟


ارباب نظر می‌شاید و می‌باید به دنبال نقد هرچه بیشتر سخنان و اعمال حاکمیّت، ارائه‌ی تاکتیک، استراتژی، تصویرکردن ایران فردا و راه‌های اصلاح قانون اساسی باشند ولی موسوی الآن در مقام یک عملگراست. یقینی که در بند پیش گفتم دستکم دو جور می‌تواند متجلّی شود یکی اعمال کنشی و تهاجمی برای نفی حاکمیّت است و دیگری مدارا، انتظار و واکنش فعّال. برای تقریب به ذهن، روش مبارزه‌ی رسول خادم با خادارتسف روسی را به یاد بیاورید یا حملات تیم بارسلونای امروز را. آرامش، بازی با حریف، خسته‌کردن او و استفاده از اشتباهاتش حرف اوّل را در این شیوه می‌زند. دلیل انتخاب این روش هم ضدّخشونت بودن آن و تلفات کمتر انسانی و مالی در مقایسه با شیوه‌ی اوّل است. هر بیانیّه‌ و سخنرانی موسوی، اعلام ادامه‌ی مبارزه است با جمع‌بندی حرفهای بالاترین مقامها در فاصله دو بیانیّه یا گفتگوی او و ردّ و نقد آنها به خلاصه‌ترین وجه ممکن. اینکه چه زمانی این روش منجر به نتیجه می‌شود، معلوم نیست ولی اصرار حاکمان در پرخاش به معترضان و کسانی که آنان را به صراحت محکوم نمی‌کنند و افشای تخلّفات انتخاباتی، قضایی و نیروهای مقابله‌گر، می‌تواند زمان تغییر را جلو بیندازد. این روش از دید من دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. تا آن زمان اعتراض آرام و صبورانه ادامه خواهد یافت و شک نکنید که اشتباههای افراد حاکم- که اینقدر درایت ندارند که بدانند به کارگیری ادبیات نادرست تنها خشم معترضان را بیشتر می‌کند-، زمان ثمردهی این روش را بسیار نزدیکتر از آنچه بسیاری می‌پندارند، می‌کند.

دو عکس، دو صاحب عکس


            
سؤال: چرا وقتی بعضی از معترضان علناً عکس رهبر فعلی را به زیرکشیدند، لگدمال کردند و علیه او و فرزندش شعار دادند و تصویر و فیلم آن همه‌جا پخش شد، در صداوسیما هیچ اشاره‌ای به آن نشد- و نخواهد شد- ولی فیلم به آتش‌کشیدن عکس رهبر فقید- صرف نظر از اینکه در واقع کار چه کسی بوده- نمایش داده شد؟


زیرا:
۱. از دید آوازه‌گران صداوسیما، رهبر اوّل هنوز مکانتی دارد که به آتش کشیدن یک عکس نمی‌تواند آنرا متزلزل کند ولی جایگاه رهبر دوّم به تلنگری بند است و با کوچکترین خدشه‌ای- حتّی به عکسش- فرو می‌ریزد.
۲. از دید آنان می‌توان از نمایش سوزاندن عکس رهبر اوّل علیه سبزها استفاده کرد ولی نشان‌دادن حمله به عکس رهبر دوّم نه تنها ممکن است به ضرر سبزها نباشد بلکه شاید آنان را محبوبتر هم بکند.
۳. عکس رهبر اوّل، نه تنها عکس یک شخصیّت بلکه تصویر یک نماد است. او نماد جمهوری اسلامی است و می‌توان با نمایش اهانت به عکس او، این شبهه را القا کرد که بعضی در پی نفی تمام نظام هستند و مردم را در برابر انتخاب «همه یا هیچ»، به سوی خود متمایل کرد ولی رهبر دوّم علیرغم اینکه از او و جایگاه او با واژگان مصدری یاد می‌شود( رهبری، ولایت) یک شخص است و در صورت به زیر کشیدن عکسش، به راحتی می‌توان عکس جایگزینش را بالا برد.


اینها تفاوت دو عکس نیست، تفاوتهای دو صاحب عکس است.

دامچاله‌ي حمله به هاشمي

                          هاشمی در حال نوشتن نامه‌ی معروف به رهبر
۱. سیّداحمد خمینی در نامه‌ای به حسینعلی منتظری، برخورد او و پدرش را به برخورد یک ظرف شیشه‌ای با یک ظرف فلزی تشبیه کرد که ظرف شیشه‌ای محکوم به شکست است. او درست می‌گفت، برخورد و حذف افراد در زمان رهبر فقید یک فرمول بیشتر نداشت: هرکس با او بود، می‌ماند و هرکه او با نبود، می‌رفت. این معادله نه بر اساس حقیقت بود و نه مصلحت، آنچه حرف اوّل و آخر را می‌زد واقعیّتی بود به نام کاریزمای تمام عیار رهبر ایران یعنی تنها کسی که می‌توانست قبای ولایت فقیهی به تن کند. در آن کشاکش‌ها بر سر شکنجه‌های وزارت اطّلاعات و وضعیّت وخیم زندانهای ایران و اعدامهای سرخود و فلّه‌ای، تاریخ حق را به منتظری می‌دهد ولی او با یک نامه آن چنان از صحنه‌ی سیاست ایران حذف شد که انگار نه انگار روزی قائم مقام و امید اوّل رهبری پس از سیّدروح‌الله خمینی بوده است.
۲. پس از خمینی حکایت دگرگونه شد و کسی نمی‌دانست که رهبر پس از او کیست تا پس از یک رأی‌گیری ناکام برای شورایی شدن و یکی دو رأی‌گیری برای کسانی مانند موسوی اردبیلی که به جایی نرسید، سیّدعلی خامنه‌ای با کمک اکبر هاشمی رفسنجانی اینگونه به رهبری رسید امّا قدرت پس از بانی ولایت فقیه چند قطبی شد. نزدیک‌شدن بعضی از این قطبها به هم باعث قدرت‌گیری آنان می‌شد و به عکس دورشدن از یکدیگر باعث ضعف. رهبر جدید نخواست که از لاک یک عضو جامعه‌ی روحانیّت مبارز به درآید و همان ابتدا شاهد قلع و قمع روحانیون مبارز شد که به انزوای سیاسی چند ساله‌ی آنان انجامید. کارگزاران که فرزندان معنوی هاشمی بودند با ظهور خود که با اجازه‌ی رفسنجانی بود، انحصار دو قطبی سیاست کشور را شکستند و با نزدیک شدن کارگزاران و نیروهای موسوم به خطّ امام، خاتمی به قدرت رسید؛ امّا بی‌تدبیری جمعی از اصلاح‌طلبان که خود را بیش از آنچه واقعیّت داشت، قدرتمند می‌پنداشتند و از طرفی توان زدن نفر اوّل را هم نداشتند به حمله به نفر دوّم انجامید. نه بار اوّلی بود که گنجی و عبدی ویکی دو جوان نوقلم، نادانسته به خودیها لطمه می‌زدند، نه بار  آخر و شد آنچه شد. نه اطرافیان آنها خواستند جلو آنها را بگیرند و نه خاتمی آن جنم را داشت که ساکتشان کند. آن چنان که پیشتر نوشته‌ام خاتمی هیچگاه یک رهبر به معنای دقیق کلمه نبود و گرنه چنین مواقعی، وقت مدارا نبود و گاهی هم باید از تندی و عتاب خود استفاده می‌کرد تا کار به جایی نرسد که تا سالها بعد در جلسات خصوصی از حملات به هاشمی گلایه کند؛ او هم در سکوتش مقصّر بود. هاشمی از اطرافیان خاتمی دور شد و اصلاح‌طلبان رو به ضعف گذاشتند تا به زندان افتادن اصلاح‌طلبان و ماجرای استعفای دسته‌جمعی مجلسیان و پایان دوره‌ی خاتمی که پایان اصلاحات نیز بود.
۳. پیش از انتخابات خرداد ۸۸ با نوشتن نامه‌ی هاشمی به رهبر، حملات طرفداران ولایت به او تشدید شد. محسنی اژه‌ای (وزیر اطّلاعاتی که بدون رضایت اوّل‌شخص، حرفهایی بزرگتر از دهانش نمی‌زند) گفت که هدف هاشمی این بود که هر کس می‌خواهد رئیس‌جمهور بشود، بشود ولی احمدی‌نژاد نشود که راست می‌گفت ولی با صدای بلند گفتنش بی‌سیاستی بود. کسانی که بر تنور اختلاف می‌دمیدند روایت دیگری هم از این نقل قول ساختند که مسیح مهاجری بلافاصله رد کرد.
من حمله‌ی هماهنگ مصلحی و برخی دیگر به هاشمی را پس از سخنرانی در مشهد تصادفی نمی‌دانم . یا نفر اوّل اجازه‌اش را داده و یا مثل بسیار از تصمیمها تسلیم اطرافیان خود شده است. از دید من سوّمین اشتباه بزرگ اصولگرایان (پس از این دو عامل که پیشتر نوشتم) حمله به هاشمی و فرزندان اوست. اتّفاقی که برای اصطلاح‌طلبان افتاد، این بار برای آنان تکرار می‌شود. می‌پذیرم که قدرت مظهر اصل صد و ده قانون اساسی بسیار بیشتر از رئیس‌جمهور است ولی هم رهبر کنونی، رهبر پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری نیست (چون خود را به احمدی‌نژاد گره زد) و هم حالا طیف منتقد، بعضی از اصولگرایان معتدل را نیز شامل می‌شود. چندی پیش پیش‌بینی کردم که برخورد ندانمکارانه‌ی طرفداران ولایت با هاشمی می‌تواند یکی از مهم‌ترین عوامل به قدرت رسیدن جنبش سبز باشد و الآن به نظر می‌رسد زمان آن رسیده است. آیا اصولگرایان آنقدر عقل دارند که با دلجویی از او و انجام توصیه‌هایش، خود را ضعیفتر نکنند یا با توهّم قدرت (یکی گفته بود که هاشمی دیگر وزنه‌ی سیاسی مهمّی نیست) زمینه‌ی افول خود را فراهم می‌کنند؟ شواهد نشان می‌دهد که خشم و کینه بر حزم و خرد فائق شده و آنان به سوی برخورد با هاشمی می‌روند.

انسان، فردیّت و حقوق بشر


                               
آنچه در آخرین یادداشت وبلاگ آمین نظرم را جلب کرد، استفاده‌ی او از عبارت« چشم‌پاک و نجیب» برای توصیف مردم ایران درباره‌ی آزادی یا منع گیرنده‌های امواج ماهواره بود. به گمانم ریشه‌ی اصلی دو نوع نگرش در سیاست و اجتماع و حتّی برخی نحله‌های دانشی و دینی همین تفاوت نگاه به مردم و انسان باشد.


برای اینکه منظورم را بهتر بگویم مثالهایی می‌زنم:


۱. جداسازی جنسیّتی در دانشگاهها واکنش زیادی برانگیخت که من پیشتر چیزهایی در این باره گفته بودم و گذاشتم تا زمان بگذرد و حرفهای تندتر گفته شود تا نه به عنوان یک موضوع سیاسی بلکه یک واقعیّت اجتماعی دوباره نگاهی به آن بکنم ولی آنچه در آن میان برایم جالبتر از خود جداسازی بود، نوع نگاه برخی حاکمان به جوانان بود: یک گروه سنّی مقهور غریزه که مانند آتش و پنبه که اگر در کنار هم قرار گیرند، چاره‌ای جز سوزاندن و سوختن ندارند! توجّه داشته باشیم که سنّ دانشجویی حدود دو دهه پس از گرفتن مدرک دیپلم را شامل می‌شود و این نوع نگاه به جمع انبوهی از مردم بسیار معنی‌دار است. چنین نگاهی معنای فردیّت - بلکه معنای انسان- را نمی‌فهمد و نمی‌داند که انسان به دلیل اختیار و آزادی انتخاب خود انسان شده است و حتّی  در نگاه دینی آدم- به یک معنا- آدم نشد تا زمانی که عصیان کرد. نه گفتن به خود و به دیگری رمز انسان شدن است. از تشکیل جمهوری اسلامی سه دهه می‌گذرد، آیا در این سه دهه- و پیش از آن-، آتش و پنبه- یعنی جوانان تحصیلکرده و منتخب- در دانشگاه مدام در حال آتش‌بازی بوده‌اند؟


۲. یکی دیگر از نشانه‌های ندیدن این فردیّت، بحث علوم انسانی غربی بود. درباره‌ی این موضوع پیشتر چند باری نوشته‌ام ولی یکی از این پیش‌فرضهای کمتردیده‌شده‌ی این بحث این است که دانشجویان توده‌هایی بی‌شکل و فاقد اختیارند که هر غذای فکری به آنها بدهی قورت می‌دهند و می‌شود جزء شخصیّت آنها. اگر دانشجویان با غفلت مسؤولان که گذاشتند علوم انسانی غربی وارد ذهنیّت و روحیّه‌ی آنها شود و به دنبال دموکراسی غربی بیفتند و وقایع اخیر را ایجاد کنند (که این شبه‌استدلال، احتمالاً اوج ژرف‌اندیشی و ریشه‌یابی اجتماعی گوینده‌ی آن بود) همینها مگر دوازده سال موش آزمایشگاهی دروس دینی و قرآن و سایر دروس در آموزشگاههای شما نبودند، چرا آنجا همگی بچّه‌مسلمان و پایبند به شرعیّات نشدند؟ چرا فرزند این وبلاگنویس و استاد دانشگاه، در مدرسه سوره‌ای را به زحمت حفظ می‌کند ولی کنار پدربزرگ و مادربزرگش نمازش ترک نمی‌شود؟


مثالهایی از این دست زیاد است. اجمالاً درباره‌ی انسان، سه دیدگاه می‌توانیم داشته باشیم:


الف. انسان ذاتاً به دنبال نیکی و درستی است و اگر لغزشی دارد به دلیل اشتباه در یافتن مصداق نیازهای سالم خودش است.
ب. انسان نه به نیکی و نه به بدی گرایش ندارد و لوحی نانوشته است که خانواده و جامعه او را می‌سازد و به او شکل می‌دهد.
ج. آدمی، گرگ-انسان و ذاتاً شریر است و اگر او را رها کنیم به دنبال ارضای پست‌ترین غرایز خودش می‌رود؛ تربیت و مهار اجتماع به عنوان عواملی که از پیامدهای ناگزیر تمدّن و همزیستی هستند، سعی در رام و اهلی کردن او دارند تا زندگی اجتماعی ممکن شود.


مرتضی مطهّری با برشماری دیدگاههای مختلف، از اوّلین دیدگاه حمایت می‌کند ولی کسانی که سالروز ترور او را روز معلْم نامیده‌اند و ادّعا دارند که رهبر فقید ایران آثار او را بدون استثنا خوب دانسته است، در سخنانشان پیش‌فرضهایی دیده میشود که آمیزه‌ای از موارد «ب» و «ج» با صبغه‌ی مذهبی است. (در این باره بعداً بیشتر می‌نویسم) 


امروز دهم دسامبر، روز جهانی حقوق بشر است. جوهره‌ی این قانون، نگاه به انسان به عنوان موجودی انتخابگر و آزاد و احترام‌گذاری به موجودیّت و انتخابهای اوست تا زمانی که به حقّ دیگری تجاوز نکند. این نگاه احترام‌آمیز عنصر مفقود فرهنگ ماست که برشمردن نمونه‌هایش مجال زیادی می‌خواهد؛ فقط همینقدر بگویم که نه تنها میان حاکمان بلکه معترضان وقایع اخیر هم دیده می‌شود و نیاز به بازنگری دارد. اگر از قلم به جای چماق استفاده کنی و سیل تهمتها و درشتیها را روانه‌ی طرف مقابل کنی، با او چه فرقی داری؟ از میرحسین بیاموزیم که نوشت« مخالقان ما نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند». یعنی اعمال حاکمان را معلول خبث باطن و پلیدی ذاتی آنان نمی‌داند بلکه نشانگر اشتباه آنها می‌پندارد و می‌گوید وجدانی درون همه هست که حتّی قاتلان و ضاربان و درشت‌گویان اگر به آن رجوع کنند، به آنان حقیقت را نشان می‌دهد. این نوشته هم در نقد گفتار و کردار اشتباه حاکمان بود و هم دعوت هر دو طرف به شستن چشمان. بسیجی، سپاهی، اصولگرا و... همه فرزندان همین آب و خاکند و در فردای ایران با ما شریک؛ شک نکنید که در میان آنها هم کسانی که بالقوّه امکان تغییر دارند زیادند  و هم افرادی که هم‌اکنون همدل با آزادیخواهانند و این همدلی را یا نشان داده‌اند یا به دلیل محذوریّتها نتوانسته‌اند ولی در دل راضی نیستند. باید با دوستی و منطق به سوی آنان رفت تا قدرت‌طلبانی که تغییر را برنمی‌تابند، تنهاتر از همیشه بمانند. نمونه‌اش همین دوست زندانبان ماست که ابتدا که از پیشه‌اش آگاه می‌شوید یک‌جور او را می‌بینید و بعد که مطالبش را می‌خوانید جور دیگر. ایران پر از این نمونه‌هاست؛ ماییم که باید نوع نگاه خود را تغییر دهیم و این می‌تواند اوّلین قدم باشد.
Real Time Web Analytics