دو حکایت و یک نتیجه‌ی سبز

              
حکایت اوّل: وقتی دکتر احمد احمدی پس از آن نماز جمعه‌ی کذایی برای سیّدحسن نامه نوشت، کمی تعجّب کردم، فکر نمی‌کردم در اینگونه مسائل دخالت کند خاصّه آنکه تأخیر او نشان می‌داد احتمالاً برای نوشتن یا ننوشتن این نامه مدّتی با خودش کلنجار رفته است. به یکی از دوستان می‌خواستم بگویم که او پیش‌دستی کرد و گفت دیدی فلانی هم به سیّدحسن نامه نوشت، گفتم آره چطور؟ گفت پارسال در هنگامه‌ی انتخابات در یکی از جلسات گروه فلسفه، کیفش را که باز کرد، کنار کتابها و نوشته‌هایش یکی ازاین نوارهای سبز که جوانها به دستشان می‌بندند یا دور گردن می‌اندازند هم هویدا شد. رفقا با خنده گفتند که آقای دکتر شما هم؟! چرا قایمش کردی، بیاور بیرون و به همه نشان بده. خلاصه به‌رغم غرولندهای پیرمرد که می‌دید گیر یک عدّه‌ جوان شیطان افتاده، حسابی سربه‌سرش گذاشتیم و تفریح کردیم!
حکایت دوّم: در مسیر بازگشت از جایی با یکی از محقّقان یکی از مراکز پژوهشی همراه شدم. طلبه‌ای ساکت و تودار، علاقه‌مند به علوم قرآنی و عرفان که کمتر با دیگران می‌جوشید. فکر می‌کردم با سیاست کاری ندارد و اگر ولایی‌نما نباشد حدّاقل بی‌طرف است. وارد لوازم‌التحریرفروشی شد من هم به تماشای خیل کتابهای ادعیه و طلسم و وردهای راه‌گشایی که این روزها فت و فراوان شده ایستادم. خیلی آرام از فروشنده یک روان‌نویس سبز خواست، پولش را که داد ، فروشنده گفت که پول شما گوشه ندارد و مشتریان این را از ما نمی‌پذیرند. پول را من گرفتم و اسکناس سالم دادم. به اسکناس بی‌گوشه که نگاه کردم دیدم روی آن با رنگ سبز نوشته: «یا حسین میرحسین». چیزی نگفتم و بیرون آمدیم.
وقت خداحافظی گفتم خوب حاج آقا حالا ما یک آتو هم از شما داریم و در صورت نیاز استفاده می‌کنیم. فهمید چه می‌گویم و گفت: بله دیگر این هم از مزایای همراه شدن با شماست. گفتم آخر مرد مؤمن به قیافه‌ات نمی‌خورد؛ چی شد که اسکناس‌نویس شدی، اصلاً چی شد که سبز شدی؟ گفت شرحش مفصّل است، تا جایی که می‌شد از نظام دفاع کردم تا دیدم دفاعم از نظام بیشتر دفاع از رهبر است و او مساوی نظام نیست و نیاز به اصلاح هست. درباره اسکناس‌نویسی هم یک بار که ناامید داشتم در خیابان قدم می‌زدم دیدم روی یک پست برق نوشته «ما بی‌شماریم»، از همین دو کلمه کلّی روحیّه گرفتم. گفتم من که اهل خیابان رفتن و اینها نیستم همین یک کار از من برمی‌آید، شاید بتوانم به دیگران کمی روحیه بدهم. راستش استخاره هم کردم چون روی اموال عمومی نوشتن شاید درست نباشد که خوب آمد، نهیش را هم گرفتم که ببینم میانه است یا نه که بد آمد و از آن روز تا به حال اسکناس بدون سبزنویسی به کسی نداده‌ام.
نتیجه: یکی از ایماهایی که قرار بود ادامه یابد این یادداشت بود که به نظرات جان هالووی اشاره‌ای کرده بودم. واقعاً هم اگر من جزو همفکرانش بودم، حرفهای او را یک‌جور تسلیم قلمداد می‌کردم. حرف او مثل این است که بگوییم دغدغه‌ی امتحان و امکان شکست در آن (به دلیل تجربه‌های ناگوار گذشته) باعث می‌شود که از لذّت و توفیق درس خواندن غافل شویم، پس با نادیده گرفتن آن و کنار گذاشتن تحصیلات رسمی می‌توانیم بهتر دانش بیاموزیم. به او می‌توان اینگونه جواب داد که می‌توان اینها را با هم جمع کرد، هم در لحظه و امروز زندگی کن و دانش را با شوق بیاموز و هم سر موقع امتحان بده. نتیجه‌گرایی بد است ولی با کنار گذاشتن نتیجه درست نمی‌شود بلکه آنرا با تمرکز روی فرایند مورد نظر و اساسی ندیدن نتیجه می‌توان درمان کرد؛ همان جمله‌ی معروف «ما مأمور به وظیفه‌ایم نه مأمور به نتیجه». صحیح این است که آنچه را درست می‌دانیم انجام دهیم، به نتیجه رسیدیم چه بهتر و اگر نرسیدیم هم آنچه در توان بود، انجام داده‌ایم.
تندروی در فضای مجازی به آسانی یک آب خوردن است امّا حصول نتیجه در عالم واقع حوصله و صبر فراوان می‌طلبد. اگر این راه درست است، باید با حزم و احتیاط و دوراندیشی و بررسی تمام جوانب در آن قدم نهاد. اینجاست که نوشتن یک یادداشت، یک نظر برای دیگران، یک تشویق، پیشنهاد یا احیاناً نقد جدّی یا حتّی توبیخ بجا، درست همان کاریست که ما الآن باید انجام دهیم. یک جلسه‌ی هفتگی تحلیل با دوستان، یک پیامک، یک گفتگوی کوتاه در مسیر راه با دیگران، آگاهاندن نزدیکان از یک مقاله، سایت یا وبلاگ مفید و ... همه‌ی اینها اندکهاییست که روی هم بسیار خواهد شد: رعایت اخلاق و منطق و ایران را برای همه‌ی ایرانیان خواستن با انجام هر کاری که در توان است. دکتر احمدی می‌دید امکان آنرا که نوار سبز به مچ خود ببندد ندارد، ولی حدّاقل می‌تواند آنرا در کیفش بگذارد که با هر بار بازوبسته کردن آن یادش بیفتد که جبهه‌ی درست کدام طرف است، شاید همان نوار سبز بعدها باعث نوشتن آن نامه شد و همان نامه‌ها علّت حمله به بیت مراجع و آشکار شدن چهره‌ی بسیاری شد. آن طلبه‌ی فاضل هم همین اندک از دستش برمی‌آید. شاید اگر چکیده‌ی این یادداشت را بخواهم خیلی خلاصه بگویم این می‌شود: «هیچ کاری را دست کم نگیریم» یا «هر کار ِاز روی اعتقاد، بزرگترین کار است».

زن و سیاست

بانوی من!
دیروز عصر که دیدم رنجیده و برافروخته درباره‌ی ارزشهای انقلاب با دوستی سخن می‌گویی،؛ امّا رنجیدگی و برافروختگی را به بیان خود منتقل نمی‌کنی، شلّاقی و دردآور، زهرآلود و زخم‌زننده سخن نمی‌گویی و نمی‌کوشی که به دلیل به خشم‌آمدنت او را به خشم بیاوری، احساس کردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه‌های ما –من و تو- در ارسال پیامهای شفاهی و طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در مباحثات روزمرّه وجود دارد.
در زمانه‌ی ما – و شاید هر زمانه‌ای پس از این- چه زیبا و پرشکوه است که زنان و دختران ما، معقول و منطقی، نه هیجان‌زده، نامنصف و شایعه‌سازانه، در متن سیاست باشند: معتقدانه، نه مقلّدانه؛ واقعی، نه نمایشی؛ صمیمانه، نه متظاهرانه و به خاطر آینده‌ی همه‌ی بچّه‌ها، نه به خاطر خودنمایی و به علّت خودخواهی.
ما تا زمانی که که یک نهضت سیاسی جدّی و عظیم زنان باایمان نداشته باشیم، نهضتی شریف و مؤمنانه- محصول انتخاب و تفکّر آزاد- گمان نمی‌برم که بتوانیم به درستی از معتقداتمان دفاع کنیم و به آرزوهایمان برسیم. گمان نمی‌کنم که معتقدات و آرمانهایمان را به درستی و به تمامی حتّی بشناسیم...
زمانی زیباتر و مناسبتر از این برای ورود به میدان سیاست وجود ندارد.آستین‌ها را بالا بزن و با همان قدرت بیانی که شاگردهای کلاسهایت را به سکوت و احترام می‌کشانی، از جانب بخشی از زنان دردمند جامعه‌ی خود سخن بگو!
(چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی، بخشی از نامه‌ی پانزدهم، ص ۴۵)
در خیزشهای اجتماعی یک قرن اخیر زنی را نمی‌شناسیم که در کنار مردان به عنوان رهبر مطرح باشد، جز زهرا رهنورد. نام او مدّتهاست کنار کروبی و موسوی به عنوان یکی از سه رأس اعتراض سبز می‌آید. از دید من او بسیاری اوقات صریحتر و قاطعتر از دیگران هم حرف زده است، پس از مرزبندی‌هایی که درست یا نادرست برای معترضان صورت گرفت، اوّل رهنورد بود که در مصاحبه با روز نظر خود را گفت و بعد نظر موسوی در سایت کلمه منعکس شد. او در کنار واکنش به مواردی که به زنان مربوط می‌شده – مثل لایحه خانواده- در مسائل کلّی هم بی‌اینکه وامدار همسرش باشد، نظر مستقل خود را ارائه کرده است. اینها را می‌خواستم ضمن یکی از نکات سبز بیاورم ولی متوجّه شدم که وقتی پیوندی از سخنان رهنورد را در وبچین می‌گذارم به نسبت پیوند مشابه از موسوی بسیار کمتر بازدید می‌شود؛ چرا؟ کنجکاوی و علاقه به زنان و دختران فقط در وبلاگهای مؤنّث‌نویس یا نوشته‌های شعاری؟ به حرفهای حسابی که می‌رسد، مردان مقدّمند؟ پیشتر چنین چیزی را درباره‌ی شیرین عبادی هم حس کرده بودم. بهاء‌الدّین خرّمشاهی در زندگینامه‌اش نوشته که سیاست به زنان نمی‌آید و به هنگام اظهارنظر سیاسی بانویی از اقوام وانمود می‌کرده که فندکش زیر میز افتاده و خم می‌شده تا کسی خنده‌اش را نبیند یا به بهانه‌ی دستشویی بردن بچّه به خارج از اتاق می‌رفته تا بتواند از جمع فرار کند. عرض من به ایماخوانان این است که مواظب آن حسّ موروثی، که ما را از این لحاظ شبیه ایشان می‌کند باشیم.
پ. ن: نقّاشی بالا کاری از خانم رهنورد است که آن را روی جلد «باغ بلور» محسن مخملباف هم دیده‌ایم. آثار بیشتری از ایشان را اینجا ببینید:

نظرسنجی و دین‌داری

          
وقتی هم راستگویی آماری در ایران به دلیل عادت‌نداشتن ما به شفّافیّت و راستگویی یافت نشود و هم دین مقوله‌ای به شدّت حسّاسیّت‌زا باشد، پژوهش آماری در زمینه‌ی دینداری به موضوعی پر از ابهام و تردید بدل می‌شود. شماره‌ی ۲۸ و ۲۹ مجلّه‌ی آیین چهار کتاب با موضوع پژوهشهای آماری معرّفی کرده است که یکی از آنها با نام «سنجه‌های دین‌داری در ایران» (عبّاس کاظمی- مهدی فرجی) در همین رابطه است. در این کتاب نمونه‌هایی از داده‌های آماری هست که به مقداری از آن نگاهی می‌اندازم (بخش اوّل، بخش دوّم). این آمار را می‌توان آمار جوانان نیز نامید چون به جز دانشجویان منظور از غیر دانشجویان، نوجوانانی است که از آنها سؤال شده است. با نگاهی اجمالی به این جداول نکاتی مختصر به نظرم می‌رسد:
۱- دینداری به معنای اعتقاد به خدا و معاد بین جوانان منتخب، بیش از نود درصد است.(بسیار بیش از انتظار من)
۲- تقیّد مذهبی با بالا رفتن سن و گذر از از نوجوانی به جوانی، بسته به موضوع سؤال ضعیف‌تر می‌شود.
۳- منحنی دین‌داری به نحو معناداری از اعتقاد یا فکر و دغدغه‌ی خدا به سوی اعمال و مناسک افت می‌کند.
۴- دینداری جوانان، دین‌داری رساله‌ای نیست و جوابهای آنان به موضوعات به جای اینکه طبق نظر عالمان باشد، بیشتر بر اساس عقیده‌ یا پسند خود است، پس از همان نود درصد، کمتر از نیمی از آنها تقلید را قبول دارند و به رساله‌ی مراجع مراجعه می‌کنند و جوابها هم بنا به موضوع پرسش تغییر می‌کند نه طبق عمل یا اعتقاد آنان به رساله‌ی فقیهان؛ مثلاً بیشتر آنان با نابرابری‌های زنان و مردان در برخی احکام فقهی مخالفند.
۵- نکته‌ای که شاید برای خیلی باعث تعجّب شود، مخالفت قطعی با چندهمسری و ازدواج موقّت است. در حالیکه برخی اصولگرایان هر از چند گاهی به این دو موضوع می‌پردازند، موافقان این دو موضوع کمتر از دو درصدند، یعنی حتّی کمتر از کسانی که با تنبیه زن در صورت تمکین نکردن موافقند.
۶- شرکت جوانان در مراسم جمعی مذهبی متوسّط است که در مراسمی مانند تاسوعا و عاشورا -که بعدی فرهنگی یافته است- بیشتر می‌شود امّا به مناسبت رسمی مانند نماز جمعه که می‌رسد به شدّت ‌کم می‌شود.
۷- فقط حدود سی درصد جوانان اسلام را تنها دین برحق می‌دانند و بسیاری از آنها فرقه‌های سنّی و شیعه را از نظر حقیقت مانند هم می‌دانند.
۸- درصد جواب‌دهندگان به اینکه دینداری با روزه‌نگرفتن سازگار نیست بیشتر از معتقدان به ناسازگار بودن دینداری با نمازنخواندن است.
۹- تعداد مخالفان دوستی پسرها و دخترها بیشتر از انتظار من بود (حدود پنجاه درصد) که البتّه معنای دوستی در پرسشها درست معلوم نیست.
۱۰- یکی از مهمترین نقاط اختلاف بین نوجوانان و جوانان، عقیده‌ی آنان درباره‌ی جامعه‌ی امروز ایران است. اکثر نوجونان- احتمالآ با تأثیر از آموزه‌های مدرسه و از آن مهمتر کم‌تجربگی در برخورد با مسائل اجتماعی-  معتقدند که همه‌ی احکام اسلام در جامعه‌ی امروز ما یافت می‌شود ولی اکثر جوانان با همین پرسش مخالفند.  

در مدح برخی نمایش‌ها


                     
۱- یکی از شروط امر به معروف احتمال تأثیر است ولی عدّه‌ای به همین بهانه از زیر بار آن شانه خالی می‌کنند. حسین‌ها و ابوذرها و میثم‌ها زمانی امر به معروف و نهی از منکر کردند که ظاهراً احتمال تأثیری در کار نبود ولی مرز میان معروف و منکر آنقدر مبهم و ناروشن شده بود که یک فریاد اعتراض، پاسداشت و زنده‌کردن معنای گم‌شده‌ی آنها بود، گیریم به نتیجه‌ی عملی زودرس نمی‌انجامید. این را گفتم که بگویم گاهی حتّی تظاهر به کاری لازم است و ممدوح.
وقتی آزادی، مدارا و احترام به دیگری دارد به رسمی فراموش‌شده بدل می‌شود بد نیست عدّه‌ای کاری کنند، تا نیکی‌ها به یاد آورده شود. درصورتی که ثواب عملی خیر به دیگری برسد از آشکار نمودن آن چه باک؟ عبادت فردی به قصد ظاهرنمایی باطل است ولی صدقه‌ی ظاهری بد که نیست هیچ، پسندیده هم هست. (بقره- ۲۷۴)
۲- چه اشکالی داشت زمانی که سیستان و بلوچستان ایران و افغانستان در آتش خشم ناشی از خراب‌کردن مسجد اهل سنّت می‌سوخت، حکومت ایران برای نمایش هم شده جایی (هرجا) مسجدی برای آنان می‌ساخت و با حضور بزرگانشان افتتاح می‌کرد؟ نمایش هم بود، بود. چه اشکالی دارد زندانیان وقایع اخیر برای نمایش هم شده عفو شوند؟ بعد اگر دوباره «فتنه» راه انداختند، بازگرفتنشان کاری ندارد. چه اشکالی داشت معترضانی مانند نوری‌زاد (آن‌چنان که خودش در آخرین نامه‌اش می‌گوید) به حضور رهبر نظام برده می‌شدند تا شکایتشان را حضوری بگویند و جواب بشنوند؟
۳- اینها همه مقدّمه بود تا بپرسم متوجّهید که موافقت با ساختن مسجد در صدمتری جای خالی برج‌های دوقلوی نیویورک- حتّی اگر عملی نمایشی باشد- چه معنا و پیامی دارد؟

سیمای فرقه‌ای خالی از صدای مردم

شایعه‌ای که پارسال پیچیده بود امسال درست از کار درآمد. پارسال می‌گفتند که ربّنا پخش نخواهد شد که شد ولی نه مثل سابق؛ یعنی کمتر و گاهی فقط از یکی از شبکه‌ها پخش می‌شد و از مثنوی افشاری هم خبری نبود یا من نشنیدم. این را که می‌گویم بزرگ کردن یک نکته‌ی کوچک نیست، محمّدرضا شجریان بزرگترین چهره‌ی زنده‌ی موسیقی ما و یکی از سرآمدان عرصه‌ی فرهنگ معاصر است که هنر والا به اضافه‌ی منش و شیوه‌ی زندگی همراه با اعتدالش به وی جایگاهی منحصر به فرد نزد نخبگان و مردم بخشیده است. 
همین اعتدال مدخل خوبی برای نگاه به موضوع است. او جایی تعریف می‌کرد که همراه با دخترش و یکی از مسؤولان فرهنگی سابق در یکی از رودهای اروپا به قایق‌سواری پرداخت، قایق باریک بود و مهارش دقّت زیادی می‌طلبید. شجریان و فرزندش در یک قایق و آن مسؤول و همراهش نیز در قایق دیگر. تا رسیدن به مقصد، قایق همسفرانش بارها در آب واژگون شد ولی او توانست بدون خیس شدن به مقصد برسد. آن مسؤول پس از رسیدن به مقصد به وی گفت که حالا توانستم راز ماندگاری و موفّقیّت تو را دریابم و آن هم این توانایی در داشتن اعتدال و تعادل در زندگی است، چیزی که بسیاری از آن محرومند. در ابتدای غائله‌ی انتخابات او نیز مانند همیشه از عرصه‌ی سیاست فراری بود و کاری به جناحهای سیاسی نداشت امّا وقتی راهپیمایی‌های عظیم خرداد راه افتاد، به این تشخیص رسید که این بار بحث این حزب و آن حزب نیست و گروهی که از دید وی و بسیاری دیگر می‌شد نام «مردم» بر آنان گذاشت به میدان آمده‌اند این چنین بود که به میان آنها آمد و آهنگی برای آنان خواند که سرود سبز اعتراض ایران شد.
من پیشتر هم نوشتم که «اعتدال همیشه در میانه‌روی نیست» یعنی جانب هیچ کس را نگرفتن و کناره‌رفتن همیشه نشانه‌ی اعتدال نیست، در مرحله‌ی نظر باید موضع داشت و از آن دفاع کرد و اعتدال بیشتر ناظر به مرحله‌ی عمل است که این نظر خود را چگونه بیان و پخش کرد، چگونه برای عام و حاکم کردن آن تلاش کرد و چگونه با نظر مخالف برخورد نظری و عملی کرد. او به این نتیجه رسید که در آن غوغا جانب معترضان را بگیرد و گرفت و پای آن هم در گفتگوهای بعدی ایستاد. چه چیز به او این جسارت را بخشید که چنین کند؟ وابسته نبودن چه از لحاظ مالی و چه حرفه‌ای به حاکمان شاید مهم‌ترین دلیل است که وی را بی هیچ نگرانی از عواقب تصمیم‌ها و سخنهایش به این کار وامی‌دارد، طبعاً کسی که به هر طریقی وابستگی فکری، مالی، شغلی و جز آن به یک شخص یا نظام داشته باشد، نمی‌تواند آن چنان که باید ضدّ آن کس یا ساختار اعتراض کند.
فقط او نیست، امثال سراج‌ها هم که با مشکل مواجه می‌شوند که نه به دلیل فتوای فلانی درباره‌ی موسیقی بلکه به دلیل حضور در چنین مجالسی است. او و کسانی مانند او به درستی دانسته‌اند که الآن هنگامه‌ی آزمایش و امتحان است و صراحت و قاطعیّت می‌طلبد؛ در عجبم از کسانی که می‌پندارند با یکی به میخ و یکی به نعل زدن و ادای میانه‌روی و اعتدال در آوردن هم حاشیه‌ی امنیّتی برای خود فراهم می‌کنند، هم آبرویی برای خود می‌خرند؛ آنان زمانی پی به اشتباه محاسبه‌ی‌ خود- با تمامی معانی مثبت و منفی این واژه- می‌برند که حتماً خیلی دیر خواهد بود. 
دو روز از ماه رمضان گذشت و صدای شجریان از هیچ شبکه‌ای شنیده نشد. صدای شجریان مایه‌ی اعتبار صداوسیمای فرقه‌ایست، نه عکس آن. آنان با رویکرد آشنای طرد مخالف، خود را بیش از پیش تنها و رسانه‌‌ی خویش را کم‌مایه می‌کنند. از شما چه پنهان از پخش آن از این رسانه اصلاً راضی نبودم و چه خوب که حالا خود چنین کرده‌اند که در حقیقت تا همین حالا هم بابت پخش بی‌مجوّز صدای او به او خیلی بدهکارند. یک پیامد دیگر این قضیّه این است که صدای محمّدرضا شجریان از این پس به یکی دیگر از خطّ قرمزهایی بدل می‌شود که دیگران را به شکستن خود دعوت می‌کند؛ تا دیروز پخش ربّنای او در فضای عمومی معنای خاصّی نداشت ولی از امروز چرا. 

پ. ن: تهیّه‌کننده‌ی برنامه‌ی ویژه‌ی افطار شبکه یک گفته است« منعی در پخش ربّنا نداریم» که باورش سخت است. بر خلاف تمام سالهای گذشته، صدای شجریان در هیچ‌یک از پیام‌های بازرگانی به گوش نرسید و سه روز است که شبکه‌ها آن را پخش نمی‌کنند. شبکه‌ یک محدودیّت زمانی دارد (سالهای قبل نداشتند!) دیگر شبکه‌ها چطور؟ اگر پخش هم بکنند، نشانگر قدرت افکار عمومیست.

مرتبط:

نکات سبز -۲۲

 
۱- صداوسیمای فرقه‌ای
احساس خطر در برابر شبکه‌های ماهواره‌ای جدید و یکی دو سریال آبکی، از خنده‌دارترین اخبار چند وقت اخیر بود که پوکی شعارهایی مانند بالندگی و غنای فرهنگی تفکّر حاکم را نشان می‌دهد. سی سال تک‌تازی و انحصار رسانه‌ای به ساخت پی‌دارهایی مملو از قتل، آدم‌ربایی، خشونت، خیانت و دزدی از طرفی و نمایش دختران خیابانی و دلبری و شیطنتها و تیغ‌زدنهایشان از طرف دیگر رو آورده تا مگر بتواند – نه با نشان دادن وجوه مثبت فرهنگی بل- با نمایش ناقص همان جذّابیتهای منفی که در مورد فیلمهای هالیوودی منتقد آنان بوده است، با شبکه‌های جدید رقابت کند.
دیانت در صداوسیما به مدّاحان و اهل منابر منحصر شده و موسیقی تقریباً غایب است؛ نقد و گفتگو پیرامون عرصه‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی – و تقریباً همه‌ی عرصه‌ها- ممکن نیست چون بلافاصله ممکن است به سیاه‌نمایی یا انتقاد از حاکمان تفسیر شود، پس نمایش آزاداندیشی و گفتگوی سیاسی جناحهای مخالف در انتخابات گذشته بلافاصله متوقّف شد و تنها برنامه‌ی انتقادی نود است که اگر نبود محبوبیّت بی‌نظیر مجری و تهیّه‌کننده‌ی آن بارها تا کنون از حرکت بازایستاده بود و برنامه‌ی هفت را نیز باید دارای این بالقوّگی دانست که به نود کوچکتری تبدیل شود. گرچه محافظه‌کاری جیرانی و سابقه و جهت‌گیری کلّی حرفهای منتقد برنامه در راستای سیاستهای رسمی است ولی حرفهای تلفنی- و نه حضوری!- کاهانی و رئیسیان نشان می‌دهد که در صورت باز کردن اندک فضایی تنشها آغاز خواهد شد. همین حساسیّت‌برانگیز بودن کمترین میزان انتقاد، خبر از ضعف ساختاری می‌دهد که با اندک لرزشی، احساس خطر می‌کند. در رادیو البتّه فضا کمی بازتر است امّا در تمام عرصه‌ها به دلیل تقسیم‌بندی خودی و غیرخودی فقط به نزدیکان یا بی‌خطران اجازه‌ی حضور داده می‌شود و متأسّفانه دایره‌ی کسانی که از حضور در این رسانه محرومند روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شود تا جایی که صداوسیما را تا حدّ یک رسانه‌ی فرقه‌ای پایین آورده است به گونه‌ای که نظرسنجی‌ها و مصاحبه‌های پی در پی در تأیید محتوای این رسانه که مدام پخش می‌شود را نیز مگر خودشان باور کنند.
۲- رسا
یکی از پیشنهادهای همیشگی من در این وبگاه تأسیس شبکه‌ی ماهواره‌ای به نفع جنبش آزادیخواهی ایران بوده است که از دید من یک بازی برد-برد است از همان آغاز. خطّ قرمزها و ضعف مفرط صداوسیما -علیرغم اینکه بخش قابل توجّهی از درآمد نفتی را به علاوه‌ی پول تبلیغات به شیوه‌ی شبکه‌های خصوصی می‌بلعد- از طرفی و ناتوانی شبکه‌های ایرانی خارج از کشور در تولید محتوا، شبکه‌ی رسا را در موقعیّتی بی‌رقیب قرار می‌دهد تا زمانی که ایران‌ندا و احیاناً دیگر شبکه‌های مشابه بیایند. رسا رسانه‌ی سبز ایرانیان است و اصلاح‌طلبانی که سالها در ایران هم آغازگر تغییرات نوین بوده‌اند و هم بیشترین هزینه را برای آن پرداخته‌اند، حرفها برای گفتن خواهند داشت که با پخش هیچ سریال و برنامه‌ی مهیّجی نمی‌توان جلو آنرا گرفت. سکوت در برابر حقایق نهان‌شده ضعفیست برای صداوسیما و جوابگویی به آن هم در توان آنها نیست. ارائه‌ی آمار سی و چند میلیون بیننده‌ی فارسی وان هم این ادّعای مضحک را که بیشتر مردم طرفدار نظامند، با پرسش مواجه می‌کند که چرا این طرفداران نظام خلاف رضایت نظام کار غیرقانونی می‌کنند و آنتنهای ماهواره را با اصرار نصب می‌کنند و چرا به تماشای چیزی می‌نشینند که خلاف رضایت و معیارهای فرهنگی- تبلیغی «نظام» است؟
از طرف ضریب نفوذ اینترنت هنوز در ایران پایین است و اینترنت پرسرعت هم به شوخی می‌ماند پس بسیاری هنوز از دیدن و شنیدن حقایق محرومند که با آمدن این شبکه‌های جدید پنجره‌ای به روی آنان باز می‌شود که مهمترین حرکت فرهنگی- سیاسی در نقد حاکمیّت در سی سال گذشته خواهد بود. واکنش تند حکومت در جلوگیری از تلویزیونی که کرّوبی قصد راه‌اندازی آن را داشت، نشان می‌دهد که اصحاب رسا باید منتظر هر برخوردی از مانع‌تراشیهای داخلی تا انداختن پارازیت باشند، این بار دیگر بحث چند سریال یا تحلیل بی‌بی‌سی نیست بلکه آمدن اصلاح‌طلبان به خانه‌های مردم با انواع برنامه‌های هنری، تفریحی، ورزشی، مذهبی، علمی و سیاسی است که نگره‌ی حاکم را به پایان خود نزدیکتر می‌کند. در این باره حرف برای گفتن بسیار است که می‌گذارم برای وقتش.
۳- ایران ندا
خبر خوش دیگر، از راه رسیدن شبکه‌ی جدیدی است که گروهی دیگر از فعّالان فرهنگی و سیاسی خارج از کشور راه می‌اندازند که امیدوارم برآیند آنان، نزدیک به اعتدال باشد. درباره‌ی ترکیب آن افراد حرفهایی هست که نگفتنش بهتر است ولی در مجموع هوشمندی خوبی در چیدن آنها کنار هم مشاهده می‌شود. درباره‌ی این شبکه حرفی هست که گرچه لابه‌لای سطور ایمایان پیشتر آمده بود ولی نه من خیلی صریح به آن پرداخته بودم و نه دیگران که می‌کوشم حالا تا حدّی جبران کنم.
اگر شش شکاف بزرگ جامعه‌ی ایران را ( قومیّتها، مذهبی و نامذهبی، چپ و راست فکری، فقیر و غنی، نابرابری جنسیّتی و طرفداران مطلق و مقیّد سیاسی) بدانیم، در یک سال اخیر صفوف مطلق‌خواهان و مقیّدخواهان قدرت کاملاً از هم جدا شده است. در تقسیم‌بندی مذهبیان تا کنون اصرار من و دیگران فرق نهادن بین مذهبیان تحمیل‌گر و مذهبیان روادار بوده است امّا کمتر عنایتی به تفاوت نهادن بین سکولارهای افراطی و سکولارهای معتدل شده است و این آن حرف کم‌گفته است. اسم سکولاریسم که می‌آید ذهنها به سوی چند سایت یا شخص خاص می‌رود که مذهب‌ستیزی مهم‌ترین وجه مشخّص آنان است؛ حال آنکه بسیاری از فعّالان فکری داخل و خارج سکولار هستند یعنی برای مذهب جایگاهی ویژه در اندیشه‌ی خود باز نکرده‌اند، با آن برخورد انتقادی دارند ولی به جنگ آن نیز نمی‌روند. «ایران ندا» می‌تواند نماینده‌ی نگرش سکولار معتدل باشد که بسیار مایه‌ی امیدواریست.
بلافاصله پس از انتشار اخبار آمدن «رسا» به مناسبت آغاز ماه رمضان بسیاری شروع به انتقاد کردند که اسلام رحمانی آمد و این رسانه نماینده‌ی سبزها نیست و مانند آن، امّا ایران ندا از بسیاری جهات برای این گونه افراد تهدید بزرگتری است. همانطور که روشنفکران دینی، نواندیشان مذهبی و روحانیان منتقد، خطر بسیار بزرگتری از غیرمذهبیان برای حکومت ولایی بوده‌اند، سکولارهای معتدل، ناستیزه‌گر با دین و طرفدار گفتگو و تفاهم با مذهبیان روادار، تهدید بزرگتری برای سکولارهای افراطی هستند چون به مرور زمان خود را به عنوان نماینده‌ی اصلی خیل ایرانیان سکولار معرّفی و بازار حضرات را کساد می‌کنند. این چیزیست که مرور زمان آن را ثابت خواهد کرد. این موضوع را هم امیدوارم بتوانم در زمانش بسط بیشتری بدهم. همکاری و همفکری این دو شبکه می‌تواند الگویی برای همراهی اندیشه‌های گوناگون باشد. پرهیز از سیاست‌زدگی، اولویّت دادن به فرهنگ، گفتگو با همه، تلاش برای ترمیم شکافها و خرده‌شکافهای جامعه، گوش فرادادن به نقدها و ویرایش مدام خویش موفّقیّت بیشتر این دو شبکه را تضمین می‌کند.

سیّد الهی

هر قدر درباره‌ی سیّدمحمّدحسین طباطبایی نوشته و خاطره داریم، در مورد برادرش کوچکتر ایشان سیّدمحمّدحسن الهی مطلب کم هست که دلایل زیادی دارد از جمله دوری از مراکز علمی سنّتی حوزوی و شیوه‌ی ویژه‌ی زندگی. در آستانه‌ی ماه رمضان برای تیّمن و تبرّک هم شده گفتم چند نکته را از ایشان از کتاب «الهیّه» ( مؤسّسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشّموس) برگزینم و در ایمایان بیاورم. آقای حسن‌زاده آملی از معدود افرادیست که با ایشان ارتباط تنگاتنگ داشته و به گمانم زمانی یک کتاب در شرح زندگی سیّد الهی را در فهرست کتابهای منتشرنشده‌‌‌ی او دیدم که امیدوارم اگر چاپ نشده، هرچه زودتر بشود که حرفهای بسیاری از این عالم و عارف ناشناخته در بر خواهد داشت.
« سیّد محمّد الهی فرزند ایشان: روزی از ایشان پرسیدم پیامبر در اذان چطور می‌گفتند: اشهد أنّ محمّداً رسول الله؟ چطور بر خودشان صلوات می‌فرستادند؟ گفت: اگر پیامبری به خودش ایمان نداشته باشد، دیگران به او ایمان نمی‌آورند. روش ایشان هم ‌اینگونه بود که آدم باید خودش مبلّغ باشد، نه اینکه تبلیغ کند. رفتارش باید مبلّغ اسلام باشد، چیزی که در اسلام ارزش دارد، حرف نیست، عمل است.
وی کتابی نیز در کیفیّت صدا و آهنگ و تأثیر آن در روح می‌نویسد، رساله‌ای نفیس از اسرار علم موسیقی و روابط معنوی روح با صداها که هرکه آن را دیده زبان به تحسین گشوده، امّا او از خوف آنکه به دست نااهل از ابنای زمان و حکّام جائر بیفتد آن را از بین می‌برد.
ایشان معتقد بود که روزگاری علما می‌گفتند که خورشید در آسمان چهارم است و به دور زمین می‌چرخد و محی‌الدّین عربی محصول این روزگار بود؛ یعنی با افکار آن دانشمندان، عارفش این بود. الآن که نظرات دانشمندان عوض شده... وقتی در عالم تکامل ایجاد می‌شود، باید در عرفانش هم اثر بگذارد. عرفان محی‌الدّین هم باید اصلاح شود.
رؤیت فردی را ظهور فردی می‌گویند امّا ظهور اجتماعی شرایط می‌خواهد، این امّت باید ظهور پیدا کند. ما یازده اماممان شهید شدند دیگر کافیست؛ امّت باید ظهور پیدا کند، بعد امام بیاید و رهبری کند.... همانطور که الآن دنیا با ظلم پر شده همانطور با عدل پر می‌شود؛ یعنی با راههای رفورمیستی از عدل پر می‌شود منتهی اداره‌کردن این عدالت از ما ساخته نیست و ما آنجا به بن‌بست می‌رسیم. حضرت نیازی به جنگ و جدل و طبل و شیپور ندارد، طبل و شیپورش قبلاً زده شده، ایشان می‌آید و رهبری می‌کند...اینطور نخواهد بود که ما توپ‌خانه راه بیندازیم و بزنیم و غلبه کنیم و دنیا را به خاک و خون بکشیم. ما با مغز آنها کار داریم که این اسلحه را مصرف خواهند کرد. ما با هواپیمایی که بمب اتم می‌اندازد کار نداریم، ما با مغز خلبان آن کار داریم.
خاطره‌ای از آقای حسن‌زاده آملی: یک روز پس از نماز که به منزل آمدم، پس از خوردن ناهار آماده‌ی استراحت شدم ولی بچّه‌ها با سروصدا و بازی نگذاشتند. من که خسته بودم با بچّه‌ها و مادرشان دعوا کردم. پس از لحظاتی پشیمان شدم و اشکم جاری شد. از خانه بیرون رفتم و مقداری میوه و شیرینی برای بچّه‌ها خریدم تا دلشان را به دست بیاورم ولی جناب رسول‌الله فرموده" دلی را نشکن که اگر شکسته شد قابل التیام نیست، چنانچه اگر ظرف سنگینی شکست با لحیم اصلاح نمی‌شود". زمین و آسمان بر من تنگ شد و احساس کردم نمی‌توانم در آمل بمانم. به قصد رفتن به تبریز و محضر آقاسیّدمحمّدحسن الهی به تهران آمدم. قبلاً بارها از آقای الهی خواسته بودم که وقتی به محضر آقا (سیّد علی قاضی) می‌رسند، سفارش من را هم بکنند. می‌دانستم شاگردان آقای قاضی مانند آقای الهی و علّامه طباطبایی پس از وفات ایشان هم با او ارتباط داشتند. نفس قدسیّه الهیّه می‌تواند در تمام عوالم حشر داشته باشد و این مطلب از آیات و روایات استفاده می‌شود. به تبریز رسیدم و با پرس‌وجو به منزل آقای الهی رفتم. پس از احوالپرسی، ایشان گفتند" من نمی‌دانستم شما قم هستید یا آمل لذا می‌خواستم نامه‌ای به اخوی بنویسم تا نامه را به شما برسانند" با تعجّب عرض کردم" آقا چه اتّفاقی افتاده که می‌خواستید مرا در جریان بگذارید؟" ایشان فرمودند:" من خدمت آقا مشرّف شدم و سفارش شما را به ایشان کردم ولی حاج آقای آملی (ایشان خیلی مؤدّب بود و مرا حاج آقا خطاب می‌کرد) ایشان از شما راضی نبودند" با شنیدن این جمله، تا لاله‌ی گوش سرخ شدم. عرض کردم "آقا چطور؟ چرا راضی نبودند؟" فرمودند:"ایشان به من گفتند آقای آملی چطور هوس این راه را دارد در حالیکه با عائله‌اش آنطور رفتار می‌کند؟" بعد فرمود" حاج آقای آملی داستان رفتار با عائله چیست؟" زبانم بند آمد و اشکم جاری شد؛ نتوانستم حرفی بزنم. سبحان‌الله پس حجج الهیّه چه مقاماتی داشتند، آگاه به عالم اسرار بودند ولی زبان نمی‌گشودند جز در مواردی که لازم بود تا اسراری را برملا سازند. بالاخره نتوانستم قضیّه را به آقای الهی بگویم. به قم بازگشتم و کلّ جریان را خدمت علّامه طباطبایی عرض کردم. ایشان هم تعجّب کرد و پس از سکوت زیادی فرمود" آقای قاضی بزرگ مردی بود".»

پیرامون دخالت بشردوستانه


             

مطلبی با نام « جنگ علیه ایران و وظیفه اپوزیسیون» در روزآنلاین منتشرشده که مفهوم «دخالت بشردوستانه» در کشورها را بار دیگر مطرح کرده است. اشاره به سه موضوع جا دارد:
۱- در خاورمیانه هم‌اکنون ما شاهد دو اشغال هستیم یکی اشغال عراق و دیگری افغانستان: 
عراق: اشغال بر اساس اتّهامهایی واهی و کاملاً بی‌ربط -هم به حمله‌ی القاعده به امریکا و هم داشتن سلاحهای کشتار جمعی- اشغال شد. این اشغال -که زودتر از این هم ممکن بود و بنا به مصالحی انجام نشد تا صدّام آن شیعه‌کشی فجیع را در جنوب عراق به راه بیندازد-، خلاف قوانین جهانی و بدون جلب رضایت سازمان ملل و شورای امنیّت بود، این کار از آنجا که هدف وسیله را توجیه نمی‌کند و خلاف مقرّرات بین‌المللی بود کاملاً محکوم است (بماند که هدف امریکا هم ربطی به گسترش دموکراسی و مانند آن نداشت). هرگونه اظهار نظر درباره‌ی این اشغال بدون اشاره به غیرقانونی و مردود بودن بودن آن، می‌تواند در راستای توجیه آن باشد. سازمان ملل مانند هیئت منصفه‌ایست که بدون رضایت آن اگر قرار باشد هر کشوری به کشورهای دیگر حمله کند، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.  
افغانستان: اشغال افغانستان نیز پس از حمله القاعده به امریکا بود و ربطی به آنچه مردم این کشور زیر حکومت واپس‌مانده طالبان تحمّل می‌کردند نداشت. بدون توجّه به نقش امریکا و کشورهای منطقه در حمایت اوّلیه از القاعده و حتّی طالبان، کمک به نیروهای جبهه شمال و حمایت هوایی می‌توانست مانع تسلّط طالبان بر افغانستان شود و بعد از تصرّف کابل هم از سوی طالبان نیز شکست آنها بدون دخالت نیروی زمینی و پایگاه زدن در آن کشور ممکن بود.
افغانستان با فشار امریکا روی شورای امنیّت و با استفاده از فضای ملتهب پس از یازده سپتامبر اشغال شد. گرچه حمله به افغانستان با تأیید سازمان ملل همراه بود ولی در راستای منافع امریکا بود و به سادگی می‌توان ادّعا کرد که اگر حمله به برجهای دوقلو نبود، به افغانستان نیز حمله‌ای صورت نمی‌گرفت. منافع یک کشور خاص باعث این حمله شد نه اهداف بشردوستانه. گرچه در مقایسه با عراق این حمله دفاع‌پذیر است امّا جای چون‌وچرا درباره‌ی نیّت عاملان آن و چگونگی اجرای آن باز است.
هر گونه دعوت دیگران به دخالت در کشورهای دیگر (مانند مشکل فلسطین) باید طبق الگوی افغانستان و با آسیب‌شناسی آن باشد؛ یعنی هر عملی باید از مجرای سازمان ملل باشد و جز این الگو هیچ الگوی دیگری نباید توصیه یا توجیه شود.
۲- اوّلین بار دو سال و نیم پیش با دیدن این مقاله از آرش نراقی یادداشتی کوتاه در این باره نوشتم. نراقی در آن یادداشت به وظیفه امریکا در قبال دیگر کشورها پرداخته بود بی آنکه لزوم اجماع جهانی برای هرگونه دخالت در کشورها را یادآوری کند و من نیز نوشتم که این وظیفه بدون در نظر گرفتن کارنامه‌ی امریکا و بدون تأیید جهانی به خودسری و تجاوز به دیگر کشورها منجر خواهد شد. او هم در مثالی که در این مقاله آورده(غریق و قهرمان شنا) و هم در مثالی که بعدها دراین نوشته آورد ( بدهکار شریر و طلبکار) یک کشور را به جای جامعه‌ی جهانی دارای این تکلیف دانسته است که به دیگران «امداد» برساند، در حالیکه اگر در کشوری ظلمی صورت بگیرد «همه‌ی کشورها» دارای این تکلیف هستند و هر کشوری تنها به عنوان یکی از اعضای سازمان ملل باید در این «امداد» شرکت کند. احسان یا وظیفه بودن این امداد و اینکه کشورهای قویتر سهم بیشتری دارند، فرع مسأله است. از  دید من مثالهای نراقی ناقص و نادرست بود.
بعدها نراقی در این گفتگو با زمانه در جواب سؤالی از درستی یا نادرستی اشغال عراق فقط از نیّت امریکا ابراز عدم اطمینان کرد حال آنکه اصل اشکال قضیّه، حمله‌ بدون مجوّز سازمان ملل به عراق بود نه نیّت امریکا. او با مسلّم دانستن آن حق می‌گوید احتمال اینکه برخی از این حق (مانند مالکیّت!) درست استفاده نکنند، دلیل انکار آن نیست. این حق را برای جامعه‌ی جهانی - و مثالی مانند افغانستان- می‌توان ثابت کرد نه یک کشور- مثل حمله یک جانبه به عراق- که حالا از نیّت آن کشور بپرسیم که آیا خیر بوده یا نه. این اهمال در مسائل نظری ابداً بخشش‌پذیر نیست و متأسّفانه وی بدون توجّه به ایرادهای فاحش نظرات خود بر آن پای می‌فشارد.
در جواب دو تن از دوستان در بخش نظرات، کاستیهای مقاله‌ی او را بیشتر توضیح دادم و بعدها ذیل مطلبی که ربطی به این موضوع نداشت، در جواب کسی که با نام «احسان» نظر می‌گذاشت و معتقد بود من منظور نراقی را در نیافته‌ام، باز مسأله را بیشتر شکافتم. این گفتگوی طولانی را در ادامه‌ی یادداشت اصلی آورده‌ام و فکر می‌کنم حالا مطلب پرورده‌تر شده باشد. دوستان می‌توانند آنرا اینجا مطالعه کنند.
۳- در رابطه با مطلب روز هم چند نکته را به اختصار می‌آورم:
الف: متأسفانه نویسنده سایت روز هم به گونه‌ای همدلانه از حمله به عراق یاد می‌کند؛ در حالیکه هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. حمله به عراق خلاف قوانین جهانی بود حتّی اگر به ایجاد دموکراسی در عراق می‌انجامید. پذیرش حمله به یک کشور بدون اجماع جهانی تالی‌های فاسد فراوانی دارد گرچه در یک مورد نتیجه‌ دهد.( که در آن هم چون‌وچرای بسیار می‌توان کرد)
ب: نویسنده نوشته اگر سیاستمداران و نظامیان بر حمله به کشوری مصر باشند، مخالفتها نمی‌تواند جلو آنها را بگیرد. بهتر از این نمی‌توان توصیه به تسلیم در برابر قدرتهای برتر جهان کرد. آیا بی‌فایده بودن مخالفت در برابر اعمال قدرت کشورهای استیلاجو شامل تمام موارد می‌شود؟  در مورد فلسطین از روز روشن‌تر است که امریکا و اسرائیل تمایلی به دادن اندک امتیازی به فلسطینان ندارند، آیا با دانستن قدرت برتر آنان، باید از پافشاری بر احقاق حق فلسطینیان چشم پوشید؟
ج: نویسنده نوشته که در صورت حمله به ایران یا باید با نیروهای مهاجم بود یا با جمهوری اسلامی. اگر سؤال اینگونه مطرح می‌شد که یا باید با نیروهای مهاجم بود یا با تمامیّت ارضی و استقلال ایران، جواب راحت‌تر بود. دفاع از استقلال ایران و دوری از سرنوشت تحقیرآمیز افغانستان و عراق، ربطی به جمهوری اسلامی ندارد. نه اتّهام دفاع از تروریستهای ادّعایی امریکا (مانند حزب‌الله) در برابر وقاحتهای اسرائیل چیزی به شمار می‌آید و نه حتّی بمب اتمی مفروض دلیل حمله به ایران است که پاکستان و خود اسرائیل هم چندین برابرش را دارند ولی کسی به آنان حمله نکرد.
گذشته از میهن‌دوستی و پافشاری بر استقلال کشور باید دانست ایران، عراق یا افغانستان نیست تا اشغال شود و حمله به ایران گرچه تا حدودی هیبت ادّعایی حاکمیّت را می‌شکند ولی فضای ایران را پادگانی می‌کند و - مانند تجربه‌ی جنگ هشت‌ساله- می‌تواند حرکت به سوی مردمسالاری را در ایران سالها به تأخیر بیفکند یا هزینه‌اش را بیشتر کند. راه هر گونه اصلاح یا تغییر در ایران از داخل کشور می‌گذرد و طرح هرگونه بحثی با عنوان «دخالت بشردوستانه»  یا «آماده‌کردن فعّالانه‌ی خود برای ایران پس از حمله‌ی ناگزیر» بسیار مضر و نادرست است و نیاز به نقد جدّی دارد. 
پ.ن: بعدها بهمنی در جواب نقدها مطلبی نوشت که اینجا آنرا بررسی کرده‌ام.
Real Time Web Analytics