حکایت و عبرت

           
«اهل کاشان، پیشینیان ایشان، اگرچه اوّلاً در ایمان خود متعصّب و صاحب بصیریّت و یقین بوده‌اند که از قدیم‌الایّام جماعت شیعیان معتقد به وجود صاحب‌الزّمان بوده و سالهای دراز هر صبح زودی همگی اهل کاشان مکمّل و مسلّح گشته از شهر خود بیرون رفته تا به هنگام شام در بیرون شهر مهیّا و منتظر خروج امام منتظر حضرت صاحب‌الزّمان قبل از وقوع روز محشر می‌بوده‌اند. به این امیدواری ایشان چه هر روزه خود که از خواب برمی‌خاستند، کمر خدمت به میان بسته بدین منوال اوقات خود را پیوسته می‌گذرانیده‌اند و لهذا «ملّا حیرتی» شاعر شیعی چنانچه بعد از این می‌آید در شأن غایت شیعگی مردم کاشان و در باب نهایت تعصّب سنّی‌گری قزوینیان که همیشه در زمانهای سابق شهره‌ آفاق بوده‌اند گفته که:« خوارم اندر ولایت قزوین   چون عمر در ولایت کاشان» و شاعر دیگر که خودش ساکن کاشان و سنّی بوده، در باب وصف حال خود در ولایت کاشان گفته که:« خوارم اندر ولایت کاشان   چون علی در ولایت عمّان» حتّی همیشه فضلا و علمای شیعه در شهر و دهات کاشان خصوص در قریه‌ی راوند می‌بوده‌اند و لیکن آخرالامر رفته رفته به علّت دیرشدن ظهور حضرت صاحب‌الزّمان علیه‌السّلام و از راه غلبه نمودن شیاطین انس و جن و تسلّط یافتن ملوک و سلاطین مخالفان و تغلّب علمای سنّیان در سابق زمان بر ایشان، جماعت اهل کاشان باز چنان سنّی متعصّب شده بودند که از سنّت نیز سنّی‌تر می‌بوده‌اند.»
(گزارش تفصیلی کتاب تحفه‌ فیروزیّه‌ شجاعیّه، رسول جعفریان، مقالات تاریخی، دفتر هفتم، ص ۳۷)

مغالطه‌ها -۳

        
گروه دوّم از تبیین‌های مغالطی جایی است که از یک حقیقت خارجی، خبری نادقیق داده شود و هفت قسم دارد:
۹- مغالطه‌ی کنه و وجه(misplaced concreteness)
این مغالطه جایی است که بپنداریم کنه یا تمام حقیقت یک پدیده در یک وجه، صفت یا یکی از اقسام محقّق آن خلاصه شده است. مثلاً با مفروض گرفتن درستی تئوری تکامل می‌توانیم بپذیریم که انسان ابتدا میمون بوده، بعد انسان شده ولی نمی‌توانیم بگوییم «انسان چیزی جز میمونی که تکامل پیدا کرده نیست» چون خود میمون هم چیزی اضافه بر نوع پیش از خود دارد و گرنه همین سیر را تا اقسام اوّلیّه می‌توان ادامه داد و بسیاری از قوای حسّی و ذهنی موجودات زنده را انکار کرد . پس به فرض پذیرفتن این تئوری باز هم می‌توان از وجود قوای برتر اضافه‌ای که در انسان و در نتیجه‌ی تکامل پیدا شده سخن گفت.
در فرهنگ دنیای قدیم انسانها را بیش و پیش از اینکه بر اساس انسانیّتشان بسنجند بر اساس یک وجه درست یا غلط از آنها می‌سنجیدند، مثال وجه غلط: زمانی انسان مانند کالا خرید و فروش می‌شد، پس بردگان بر اساس همین معیار ارزشگذاری می‌شدند.
مثال وجه درست: زن در دنیای پیشامدرن بر اساس جنسیّت خود قضاوت می‌شد یعنی این موجود چیزی نبود جز جنسیّتش نه انسانی که دارای صفات زیادی است که یکی از آنها زن بودن است. جالب اینکه در دنیای جدید هم به جای نفی اصل این دسته‌بندی بر اساس جنسیّت بعضی تلاش کردند از زن‌بودن وسیله‌ای برای هویّت‌یابی بسازند حال آنکه مردان کمتر چنین کردند و می‌کنند. در وبلاگستان فارسی مقایسه‌ی وبلاگنویسان مؤنّثی که کلمه‌ی زن یا دختر جزو نام وبلاگ است با موارد مذکّر جا دارد. بیشتر نوشته‌های اکثر قریب به اتّفاق نویسندگان مؤنّث ما نیز درباره‌ی زنان و دختران است. شاید برخی بپندارند که در مقابل آن تفریط، این افراط لازم است ولی اصل تکیه‌ی بیش از حد بر جنسیّت اشکال دارد، چه به صورت سلبی چه ایجابی. (نژادپرستی، وطن‌پرستی و جز آن، خصوصاً جایی که به تحقیر دیگران بینجامد از همین گونه است)
از همین دست است مثالهای زیر:
انقلابهای اخیر، شکست اسلام سیاسی بود (ترکیه و مالزی نمونه‌هایی پایدارند و در تونس و مصر با هرگونه دخالت اسلام در سیاست مبارزه می‌شد)
گوانتانامو و ابوغریب تابلوی تمام‌نمای دموکراسی غربی است. ( و نه بسیار پدیده‌های مثبت سیاسی و اجتماعی دیگر)
قرائت ایدئولوژیک شریعتی از دین شکست خورده چون این سی ساله نادرست بودن آنرا ثابت کرده است (از کجا معلوم که- دستکم در مرحله‌ی نظر- نتوان از دین قرائت ایدئولوژیکی داشت که چنین پیامدهایی نداشته باشد؟)
در برخی کتب از این مغالطه با نام « هیچ نیست به جز»  (nothing  but) نیز یاد می‌شود. 
دین در جوامع انسانی چیزی نیست جز برنامه‌ی اقویا برای عقب نگه داشتن ضعفا.
سینمای امریکا چیزی جز برهنگی و خشونت نیست.
حمله به عراق و افغانستان چیزی جز خرابی و بدبختی به دنبال نداشت. (رهایی از چنگ دیکتاتوری، آزادی بیان نسبی، انتخابات و... نادیده گرفته می‌شود) 
۱۰- مغالطه‌ی علّت جعلی (false cause)
این مغالطه دو شکل دارد:
یکی جاییست که چیزی که علّت نیست، علّت پنداشته می‌شود مثلاً در امریکا از دید برخی، داشتن سلاح گرم علّتی برای امنیّت بیشتر پنداشته می‌شود. در فیلم «بولینگ برای کلمباین» مایکل مور با مقایسه‌ی کانادا و امریکا نشان داد که با داشتن وضعیّت مشابه از نظر آزادی سلاح گرم، وضعیّت امنیّت کاملاً متفاوت است. فقر، جنایت یا هرگونه ناهنجاری در هر جامعه‌ای یافت می‌شود ولی بسیاری هستند که با مشاهده‌ی بعضی موارد بلافاصله می‌گویند: بفرما، دو بیمار را کنار خیابان رها کردند این هم از دستاوردهای حکومت اسلامی!
دوّم جاییست که بخشی از علّت تمام آن پنداشته می‌شود. هر قدر این علّت کوچکتر باشد، تمام علّت پنداشتن آن، مغالطه‌ی بزرگتری خواهد بود. مثل اینکه می‌گویند: پس از برخورد جمهوری اسلامی با مجاهدین خلق، آنان دست به سلاح بردند وبسیاری را کشتند؛ پس مسئول مستقیم کشتار، جمهوری اسلامی است چون باعث تحریک مجاهدین شد.
می‌توان قسم سوّمی نیز برای آن در نظر گرفت و آن جاییست که با مقایسه‌ی آمار و بدون ریشه‌یابی دقیق، چیزی علّت چیز دیگر پنداشته شود یا نشود ( یعنی نه مثل قسم اوّل از علّت نبودن آن باخبریم و نه مثل قسم دوّم می‌دانیم اثر دارد ولی کم). اگر بگوییم اعدام، خشونت و جرم را در جامعه کاهش یا افزایش می‌دهد. هر دو بدون اتّکا به آمار دقیق، مغالطه است. این آمار در صورتی دقیق خواهد بود که در یک کشور خاص مثل ایران اعدام پنج سال به طور کامل متوقّف شود بعد مقدار تغییر آمار جرم را با حالت فعلی مقایسه کرد و گرنه هر دو گروه با پافشاری بر عقیده‌ی خود یا مقایسه با دیگر جامعه‌ها که مشابه ما نیستند، مرتکب مغالطه می‌شوند. همینطور است ادّعای اینکه جداسازی جنسیّتی بر آرامش و سلامت روحی جوانان می‌افزاید.( کاری به دیگر ابعاد این بحثها نداریم)
۱۱- مغالطه‌ی بزرگنمایی (magnifying)
وقتی است که یک خبر به گونه‌ای بیان می‌شود که بعضی وجوه آن برجسته‌تر به نظر برسد. مثلاً کسی سه کتاب و نودوهشت مقاله نوشته است، اگر بگوییم فلانی نویسنده‌ی بیش از صد کتاب و مقاله است، ممکن است به نظر برسد که لااقل ده کتاب نوشته است. یا اگر یک مؤسّسه‌ی کلاسهای کنکور یا برپاکننده‌ی کنکور آزمایشی بگوید که صد ‌نفر از اعضای آن در میان هزارنفر اوّل کنکورند ولی رتبه‌شان از پانصد به بعد باشد.
دولت فعلی معمولاً آماری ارائه می‌دهد که در فلان بخش، اعتباری چند برابر دولتهای قبل اختصاص داده است مثلاً  در بخش عمران سه برابر بیش از دولتهای دیگر سرمایه‌گذاری کرده است، تا اینجا درست ولی با دانستن اینکه به علّت افزایش قیمت نفت ، پنج برابر درآمد بیشتری داشته است، این آمار بزرگنمایی به حساب می‌آید.
۱۲- مغالطه‌ی کوچکنمایی( trivializing)
این مغالطه عکس مغالطه‌ بزرگنمایی است و جاییست که برخی وجوه خبر بدون توجّه به تمام ابعاد آن، کوچک یا بی‌اهمیّت شمرده شود:
اگر روی یک تابلو بنویسند: کمک دندانپزشک تجربی ( کمک و تجربی در تابلو کوچک نوشته شده تا به چشم نیاید)
علیرغم هیاهوی سبزها، آمار فروش «جدایی نادر از سیمین» کمتر از اخراجی‌هاست ( اخراجی‌ها در چهل و دو شهر اکران شد و «جدایی...» در چهارده شهر)
تعداد کمتر معترضان در ۲۵ بهمن به معنای ریزش طرفداران موسوی و کروبی است (پیش از خطبه‌ی رهبر نظام در برابر اعتراضات خیابانی نیروی مانع بسیار کمتری بود ولی بعد از آن به آنها برچسب محارب زده شد و به خیابان آمدن ممکن بود به هر قیمتی تمام شود) 
۱۳- مغالطات آماری: متوسّط static fallacies: average))
متوسّط معادل سه اصطلاح متفاوت می‌تواند به کار رود. اوّل میانگین (مجموع چند عدد تقسیم بر تعداد آنها) ، دوّم میانه ( میانه، یک مجموعه عددی را به دو نیم تقسیم می‌کند)، سوّم نما (نما در یک مجموعه، عددی است که بیشتر تکرار شده است).
استعمال جابه‌جای این اصطلاحات به خودی خود مغالطه است. از طرف دیگر بسیاری از اوقات نما و میانه تصوّر دقیقتری از یک مجموعه به ما می‌دهند تا میانگین. مثلاً با دانستن اینکه متوسّط (میانگین) یک تیم فوتبال بیست و هفت سال است نمی‌توان حکم کرد که تیم پیر است چون هم تمام اعضایش می‌توانند بین بیست و شش و بیست و هشت باشند و هم از نوزده تا سی و هشت سال را شامل شوند و ما نمی‌دانیم کدامیک از دو مورد بالاست.( تیم اوّل جوان است و تیم دوّم مسن)
با دانستن اینکه دو کشور، یکی آسیایی و یکی اروپایی، دارای یک درآمد سرانه هستند، اگر به پایتخت این کشورها برویم، ممکن است دو تصویر کاملاً متفاوت ببینیم. شاید در کشور اروپایی مفروض، بیشتر خانه‌ها، اماکن و افراد، ظاهر و سرووضع مناسبی داشته باشند ولی در کشور آسیایی، بیشتر شهر، مخروبه‌ای بیش نباشد و آنچه باعث بالا رفتن میانگین شده است، درصد کمی از جمعیّت باشد که مقدار زیادی از ثروت عمومی را در اختیار خود داشته باشد. تقسیم ثروت در دو کشور یکسان نیست ولی میانگین درآمدها یکسان است.
اگر کمی تقلّب یا زرنگی را به محاسبه‌ی متوسّط آمار بیفزاییم می‌توانیم موارد دیگری پیدا کنیم. چند سال پیش با بالا رفتن نرخ تورّم ناگهان آمار تورّمی بسیار کمتر از حدّ انتظار از سوی دولت اعلام شد، با پیگیری کارشناسان معلوم شد که نرخ تورّم که با لحاظ مقدار معیّنی از اقلام به دست می‌آمد با حذف دو قلمی که افزایش زیادی داشت محاسبه شده بود که طبعاً عدد کمتری می‌شد.
۱۴- مغالطات آماری: نمودارهای گمراه‌کننده (the misleading graph)
در نمودارهایی که افزایش یا کاهش یا رقم نشان داده می‌شود به سادگی با افزایش یا کاهش نسبت بین خطوط عمودی با خطّ نمودار بازی کرد. مثلاً افزایش پنج درصدی درآمد در نموداری که پنج تا پنج تا بالا رود، یک خط مایل با شیب کم و در نموداری که یکی یکی بالا رود یک خط مایل با زاویه‌ی زیاد است که بیشتر به نظر می‌رسد. در نمودار زیر تفاوت سه عدد بین ۹۵۵ تا ۹۹۰، زیاد یا ناچیز نشان داده شده است.
 
۱۵- مغالطات آماری: تصاویر یک‌بعدی the one-dimensional pictures))
بسیار پیش می‌آید که در تبلیغات، مقایسه را به جای نمودار با تصویر نشان می‌دهند. مثلاً سه‌برابرشدن جوایز قرض‌الحسنه با صندوقی با طول و عرض و ارتفاع سه برابر نشان داده می‌شود که در اصل بیست و هفت برابرمی‌شود؛ یا به جای رقم جایزه‌ی اصلی که ممکن است چندان هم زیاد نباشد، یک اتوموبیل پر از پول یا اسکناس با ارتفاع فلان آسمانخراش نشان داده می‌شود که یک نوع بزرگنمایی است.
پ. ن: با آمار بازیهای متنوّعی می‌توان کرد که لزوماً در دسته‌بندیهای فوق نمی‌گنجد یا شاید ذیل مغالطات دیگر بتوان جای داد. اگر بگوییم: «آمار رشد تصادفات در ایران رو به کاهش است» بسیار محتمل است از آن نتیجه‌ی اشتباه فهمیده شود.(آمار تصادفات در ایران بسیار زیاد است و آنچه کاهش یافته رشد آن است نه خود آن).
در مثال مغالطه‌های آماری یک مورد دیگر هم مهم است و آن هم کمینه یا کمترین مقدار است. در دو کشور الف و ب که درآمد الف از ب بیشتر است اگر ببینیم افراد کمتری در کشور ب زیر خطّ فقر هستند، علیرغم میانگین، میانه و نمای کمتر از کشور الف، به عدالت اجتماعی نزدیکتر است تا کشوری که درآمد بیشتر و فقیر بیشتری دارد. از این دست مثالها بسیار است، مهم این است بدانیم – حتّی بدون ارتکاب دروغگویی- به راحتی می‌توان با آمار بازی کرد پس به هنگام شنیدن یک خبر، تمام جوانب آنرا بسنجیم و اوّلین گام، آگاهی از تمام جزئیّات است، هرجا کلیّات بدون ارائه‌ی جزئیّات ارائه شوند، خواه‌ناخواه امکان تحقّق انواع مغالطه‌ها وجود دارد.
ود دارد.

نکات سبز -۲۶

          
برای تأمّل بهتر پیرامون کشمکشهای اخیر در رأس نظام، توجّه به نکات زیر جا دارد.
۱- تغییر نظر رهبر از قالیباف به احمدی‌نژاد
امروز همه می‌دانند که قالیباف با اصرار سیّدعلی خامنه‌ای وارد گود انتخابات ریاست جمهوری شد و فرزندش مجتبی نیز در ستاد او فعّال بود. پرسشی که یکی از مهمترین پرسشها پیرامون ریشه‌ی وقایع شش‌سال اخیر است و کمتر به طور جدّی به آن پرداخته شده، این است که چرا رهبر نظام ناگهان نظر خود را تغییر داد و یک هفته مانده به انتخابات رأیش را به احمدی‌نژاد برگرداند. پاسخ چندانی به این سؤال را به یاد نمی‌آورم. شاید یکی از آنها دیدگاهیست که روش و منش قالیباف را پس از اعلام نامزدی علّت تغییر نظر رهبر نظام می‌دانند که از دید من مردود است چون قالیباف پیش از آن و در نیروی انتظامی نیز به همین سبک و ترتیب عمل می‌کرد و سیّدعلی خامنه‌ای هم با روحانیان حجره‌نشینی که شیک‌پوشی و بعضی ریخت‌وپاشها را نشانه‌ی غربزدگی بدانند فرق می‌کند. کنار گذاشتن قالیباف به این دلیل یا هر دلیل دیگری هم بوده باشد، افرادی مانند لاریجانی نیز بودند که برای جانشینی قالیباف اصلح به نظر می‌رسیدند. نظر کاملتر،
این نوشته‌ از رضا ولی‌زاده است که می‌گوید نظرسنجی اعضای سپاه و بسیج، قالیباف را اوّل نشان می‌داد و محسن رضایی به همین دلیل کناره‌گیری کرد ولی احمدی‌نژاد تمکین نکرد و پا در میانی زاکانی و رجوع به فاضل لنکرانی نیز بیهوده بود. به این نظر می‌توان چند حاشیه‌ی انتقادی زد:
الف. رهبر اهل تأثیرپذیری از نظرسنجی نیست نه به شکل محدود و نه به شکل عام و انتخاباتی آن. وی در انتخابات ریاست جمهوری ۷۶ با واسطه‌ی مجتبی به مراکز قدرت پیام داده بود که نظرم به ناطق است (خودم یک موردش را به خاطر دارم) و در دوّم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد نیز با ارسال دستورالعملهایی مراکز بسیج ملزم به تبلیغ وی شدند. رهبر نظام اگر نظرش به قالیباف بود می‌توانست همین کار را با بسیج بکند و غیرمستقیم با واسطه‌ی نمایندگیهای خود در سپاه وبسیج پیغام بفرستد که به فلانی نظر دارد نه اینکه منتظر نظرسنجی این و آن بماند.
ب. قالیباف با اصرار او به انتخابات آمد. گفته‌ی معروف ناطق نوری را به یاد داشته باشد که آقا از تصمیم خود برنمی گردند هرچند نظر بهتری از آن وجود داشته باشد.
ج. تازه این نظرسنجی که به نفع قالیباف بود و نه احمدی‌نژاد. اگر نتایج این نظرسنجی مشخّص بود، تمایل بدنه‌ی بسیج به احمدی‌نژاد اصلاً معلوم نبود و نیست. نه سپاه و نه بسیج یک کلّ متشکّل نیستند که بگوییم که این‌وری‌ها با فلانی بودند و آن‌وریها با بهمانی. رأی بالای سپاه به سیّدمحمّد خاتمی را در خرداد ۷۶ فراموش نکنید. 
د. رضایی هم بسیار دیر و زمانی انصراف داد که رأی‌های پادگانی آماده‌ی انداختن به صندوق بودند، یعنی وقتی دستورالعمل از بالا آمده بود.
با توجّه به چهار ملاحظه‌ی فوق، تخمین چرایی تغییر مسیر رهبر بسیار دشوار است؛ به نظر من باید به دنبال علّت بود نه دلیل. ادّعای وجود توصیه ‌از بالا به رهبران جمهوری اسلامی به آیت‌الله خمینی و بیرون رفتن مردم در بیست‌ویکم بهمن ۵۷ نیز برمی‌گردد. این خبر درباره‌ی سخن رهبر انقلاب خطاب به طالقانی را بازخوانی کنید ( بعدها معلوم شد که واسطه، مرحوم آیت‌الله بهاءالدّینی بوده است). امروز هم وقتی پدر عروس رهبر پیرامون وقوع زلزله به رئیس‌جمهور توصیه می‌کند، چرا نتواند به خود رهبر توصیه‌ای کند؟ باز هم در نظر داشته باشیم که رفتار احمدی‌نژاد مانند کارمند توصیه شده‌ایست که حتّی رئیس اداره جرأت برخورد با وی را ندارد و این موضوع، این ظن را قوی می‌کند که چیزی جز محاسبات سیاسی باعث اقناع سیدعلی خامنه‌ای در دست شستن از قالیباف شده باشد. همیشه به دوستان می‌گویم که همانطور که علّت موجده،‌ علّت مبقیه نیز هست، آنچه که رهبر نظام را بر آن داشت که از احمدی‌نژاد حمایت کند، همان علّت، دست او را در برخورد با او بسته است. چیزی که ما نمی‌دانیم.
۲- خاتمی از چه سخن می‌گفت؟
یکی دیگر از ابهامها، سخنان خاتمی درباره‌ی این بود که این جریان روزی در برابر رهبر نیز خواهد ایستاد که به شوخی یا یک‌جور کم‌نیاوردن می‌مانست. چه کسانی می‌خواستند یا می‌توانستند در برابر رهبر بایستند؟ احمدی‌نژاد دست در دست چمران و پس از آن مصباح بود؟ چه کسی می‌تواند با جایگاه قدرت مطلقه شوخی کند؟ حتّی در تحلیل ولی‌زاده نیز رشته‌ی اصلی جریان در دست مصباح بود ولی پس از شش‌سال دیدیم که طرفداران رئیس جمهور منتصب حالا او را نیز با عنوان «برخی حجّتیّه‌ای‌ها» خطاب می‌کنند. ابتدا همه فقط می‌داستند احمدی‌نژاد مرادی دارد و ظنها ابتدا به سوی هاشمی ثمره بود و خاطرات دیپلماتها از «دخمه‌»ی وی و نوع ارزشگذاری افراد بر اساس اتوی شلوار و تاخورده بودن پشت کفش و اینها بازگویی می‌شد. خیلی طول کشید تا از پدیده‌ای به نام اسفندیار رحیم مشایی رونمایی شود. باز هم پرسش اصلی این بند را تکرار می‌کنم: خاتمی از چه مسأله‌ای باخبر بود که آن چنان سخن می‌گفت؟
۳- گرایش فکری مبهم گروه احمدی‌نژاد
نقل قولی هست از فرانسوا میتران خطاب به یکی از دیپلماتهای ایرانی که ما معمولاً در برابر ایران بلاتکلیفیم و غالب اوقات رودست می‌خوریم چون هنوز نمی‌دانیم در سر شما چه می‌گذرد و رفتار شما خیلی تابع عرف سیاست بین‌الملل نیست. معلوم نیست گفته‌ی میتران تعریف است یا خیر امّا احمدی‌نژاد در این شش‌ساله این گونه بوده است. کیارستمی آن نوشته‌ی معروف را در دفاع از هاشمی رفسنجانی وقتی نوشت، برداشت بسیاری از ایرانیان را بازتاب داد که وی چیزی شبیه به یکی از انقلابیان دهه شصتی است با همان خلوص و سادگی و تندی و نفی گذشته و اختراع دوباره‌ی چرخ و ... . امّا گذشت زمان نشان داد که اینطور نیست. موضوع از کاپشن کهنه و بوی جوراب خیلی فراتر رفت، کسی نمی‌دانست که وی مخالفان خود، حتّی روحانیان بلند مرتبه را به راحتی کنار می‌گذارد یا چند وزیر را به محض مخالفت با خود عزل می‌کند. همین حالا هم کسی نمی‌داند که شایعات پیرامون مشایی چقدر صحّت دارد. علّت اعتماد به نفس تیم احمدی‌نژاد در انتخابات ۸۴ و جداشدن از صف اصولگرایان- که بعدها به حرکت با چراغ خاموش معروف شد- ریشه در چه مسأله‌ای دارد؟ چرا وی نظرسنجی نظامیان را جدّی نگرفت؟ چرا هاشی ثمره در همان یک سال شهرداری ا.ن به اطرافیان می‌گفت خودتان را برای جایگاهای بلندتری مانند ریاست جمهوری آماده کنید؟ تا اینها روشن نشود یا لااقل درباره‌اش بحث نشود، نمی‌توان انتظار داشت که رخدادهای حال فهمیده یا رویدادهای آینده حدس‌پذیر شوند.
۴- واکنش رهبر به نصب مشایی و قبول استعفای مصلحی
جریان مصلحی و دخالت رهبر تفاوتی با دخالت رهبر در معاون اوّل نشدن مشایی نداشت. چرا هم سبزها و هم ولاییان دو سال دیر واکنش نشان دادند؟ سبزها آن زمان درگیر اعتراضات پس از انتخابات بودند و خود احمدی‌نژاد و کابینه‌اش برای آنها اهمّیّت چندانی نداشتند امّا اهل ولایت لااقل به سه دلیل موضوع را زیرسبیلی رد کردند:
الف. باورش برایشان سخن بود. احمدی‌نژاد چند وزیر کابینه را نه فقط به علّت با مخالفت با خود بلکه به دلیل اصرار آنها در تبعیّت از نامه‌ی ولایت مطلقه‌ی فقیه از دولت انداخت بیرون! باور کردن این مسأله زیر سؤال بردن اعتبار کسی بود که عدّه‌ای تمام فکر و بینش سیاسی و دینی خود را حول محور او شکل داده بودند، پس گفتند: إن‌شاءالله گربه است.
ب. رهبر در اوّلین خطبه‌ی جمعه پس از انتخابات او را نزدیکتر از هاشمی به خود دانسته بود. پذیرفتن گستاخی ا.ن در برخورد با رهبر نظام، قدرت تشخیص وی را نیز زیر سؤال می‌برد و نشان می‌داد کسی که از دید آنها قولش و فعلش فصل‌الخطاب است نیز درست نمی‌داند دارد از چه جریانی حمایت می‌کند که خود را تا حدّ حامی آنها فروکاسته است.
ج. دشمن مشترک و مهمتر باعث می‌شد که اتحاد موقّتاً حفظ شود. در گیرودار اعتراضات خیابانی و تشنّج آن زمان کشور، پذیرفتن دودستگی و شکاف در حاکمیّت، ضربه‌ی مهلکی به نظام بود پس مصلحت در سکوت بود. 
حالا هم عدّه‌ای بر همین باورند ولی بسیار کمتر که با تکرار دسته‌گلهای ا.ن کمتر هم خواهند شد.
۵- احمدی‌نژاد و امام زمان
یک نکته نه‌چندان کوچک در توجّه خاص احمدی‌نژاد به امام زمان هست. در نظام ولایت فقیه، قانون اساسی و بخشهای پیدا و پنهان ساختار قدرت، مشروعیّت و قدرت خود را از شخص ولیّ فقیه می‌گیرند و هیچ کس نمی‌تواند در برابر این جایگاه بایستد. تنها در یک صورت می‌توان آن را دور زد یا تضعیف کرد و آن، ادّعای توجّه خاص یا ارتباط ویژه با مقم بالاتر از اوست. اگر در ذهن افرادی چنین جا بیفتد که کسی مثل احمدی‌نژاد فلان شخصی است که در روایات آمده یا به هرحال مورد توجّه امام است، ولیّ فقیه هم نمی‌تواند در برابر او بایستد. این برنامه‌ای بود که خود طرفداران ولایت با نظریّه کشف دنبال می‌کردند یعنی وصل کردن شخص ولی فقیه به امام که حالا در برابر طرحی مشابه آن قرار گرفته‌اند. اگر نقل قول احمدی‌نژاد را که «ایشان ( یعنی سیّدعلی خامنه‌ای) نمی‌داند که من رئیس جمهور امام زمان هستم نه رئیس جمهور ایشان» باور نکنیم هم رفتار و سخنان اخیر وی درباره‌ی مدیریّت کشور یا نحوه‌ی پرداخت یارانه‌ها و معیّن بودن رئیس جمهور آینده با دخالت یا نظارت امام زمان، برای اثبات این که طرح ارتباط با امام زمان و مهدویّت نوین برای دورزدن ولیّ فقیه مناسب است، کافی به نظر می‌رسد.
یکی از فضلا خطاب به یکی از دولتیان گفته بود که اینقدر برای سیّد خراسانی و شعیب بن فلان تعیین مصداق نکنید، اخباری که می‌گویند هرگاه سیّد خراسانی آمد در برابرش بایستید از اخباری که دال بر مثبت و مؤیّدبودن وی است قویترست، اگر آقای خامنه‌ای همان سیّدخراسانی باشد که اوضاع برای شما بد می‌شود. وی جواب داد اگر مسأله همان طور شد که تو می‌گویی، در برابر ایشان هم می‌ایستیم! 
۶- آینده چه خواهد شد؟
احمدی نژاد کوتاه نمی‌آید؛ نه کنار می‌رود و نه از آن واضحتر حاضر است منصب خود را به شخص دیگری جز افراد تیم خود واگذار کند.
سیّدعلی خامنه‌ای باید تکلیف خود را بین علّت و دلیل حمایت از وی روشن کند.
افراطیان طرفدار رهبر مانند مصباح و کیهان و مدّاحان همچنان به ا.ن خواهند تاخت.
سبزها به هیچ عنوان به طرف مشائی نمی‌روند(هدف وسیله را توجیه نمی‌کند).
برخی از کسانی که می‌خواهند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد از ا.ن حمایت خواهند کرد چون می‌دانند که وی بهتر از هرکس بساط حکومت روحانیان را برمی‌چیند.
اصولگرایان معتدل از درگیری با هر دو طرف خودداری می‌کنند.
جنگ آینده بین رهبر نظام و کسی است که نمی‌خواهد فقط یک تدارکاتچی باشد.
شاید به نظر بیاید که اختلاف بین دو گروه، ضامن بقای رهبر است و ظاهراً اصلاح‌طلبان را حالا بهتر می‌توان کنار گذاشت ولی اشتباه تاریخی رهبر در آن خطبه‌ی کذایی در اینکه یکی از دو طرف باشد، کار را برای او خراب کرده است.
دود تمام این سیاست‌بازیها در چشم مردمی خواهد رفت که همیشه‌ی تاریخ بازنده بوده‌اند.
گرچه سبزها اتّحادی با دولتیان نخواهند داشت، امّا سرسپردگی اطرافیان ا.ن به وی رنگ و بوی تمکین در برابر قدرت را دارد امّا تبعیّت اکثر طرفداران رهبر نظام از وی، به دلیل برداشت  ناقص و نادرست از متون دینی است. با اوّلی بهتر و آسانتر می‌توان مقابله کرد تا دوّمی. درگیری دو طرف اگر به تضعیف قدرت مطلقه بینجامد در نهایت به سود آزادیخواهان خواهد بود.

مغالطه‌ها -۲

                    
۴- مغالطه‌ی تفصیل مرکّب(separating the composed)
این مغالطه عکس مغالطه‌ی ترکیب مفصّل است و جایی است که محمولی را که دو یا چند جزء دارد، بخواهیم به طور مجزّا بر موضوع حمل کنیم. مثلاً اگر بگوییم «این حیوان، اسب کوچکی است» درست است ولی اگر بگوییم «این حیوان، کوچک است» خیر؛ چون کوچک بودن آن اسب خاص در قیاس با دیگر اسبهاست ولی در قیاس با بسیاری از حیوانات کوچک به شمار نمی‌آید. از همین دست است اگر بگوییم «او، تایلندی قد بلندی است» بعد با توجّه به اینکه هر تایلندی یک انسان است، نتیجه بگیریم:« پس او انسان بلندقدّی است» زیرا او در میان تایلندیها که کوتاه‌قد هستند، بلند می‌نماید و در قیاس با متوسّط قدّ انسانها، خیر.
می‌توان مثالهای سخت‌تری هم پیدا کرد. اگر بپذیریم آقای فلانی غزلسرای خوبی باشد، نمی‌توان نتیجه گرفت که شاعر خوبی هم هست با این استدلال که هر غزلسرایی، لاجرم شاعر نیز هست؛ زیرا خوب بودن او در قیاس با همتایان خود در غزل‌سرودن مفروض گرفته شده ولی با توجّه به اینکه امروز اکثر شاعران، یا در اوزان نیمایی شعر می‌سرایند یا شعر بی‌وزن می‌گویند، معلوم نیست که در قیاس با این جمع، او را بتوان شاعر متوسّطی نیز ارزیابی کرد.
بسیاری با این استدلال که فلان کس در رشته‌ای سرآمد است، و دانستن این پیش‌فرض درست که او انسان نیز هست به این نتیجه می‌رسند که وی انسان خوبیست. بعضی رابطه‌های عاطفی به همین دلیل نادرست شکل می‌گیرند و تنها با گذشت زمان به نادرست بودن آن پی می‌برند. این جمله را که فلان هنرمند به آثارش شبیه نیست همه شنیده‌ایم. این استنتاج برگرفته از جاییست که بگوییم فلانی مثلاً کارگردان خوبیست پس انسان خوبی هم هست. خانمی با خواندن اشعار سهراب سپهری به این نتیجه رسیده بود که خود وی نیز داری شخصیّتی بسیار گرم و عاطفی است. ناصر تقوایی را واسطه کرده بود تا او را ببیند و بدون توجّه به هشدارهای وی چنین نیز کرد. معلوم نیست سهراب با او چه برخوردی کرده بود که پس از آن حتّی نمی‌خواست نامش را هم بشنود.
۵- مغالطه‌ی واژه‌های مبهم(vague words/ hedging)
این مورد یکی از شایعترین مغالطه‌هاست. مشهور است که یکی فالبینان از این مغالطه استفاده می‌کنند و دیگری سیاستمداران. فالبینان در جواب مراجعه کننده می‌گویند، :«یکی از نزدیکانت دشمن توست ولی تو با توجّه به کار خوبی که یک هفته پیش کردی بر او پیروزی می‌شوی، تو آرزویی داری که به کسی نگفته‌ای، کسی هوای تو را دارد که فکرش را هم نمی‌کنی و ...الخ» این عبارات را به سادگی می‌توان بر اشخاص دور و نزدیک تطبیق کرد و افراد ساده‌لوح آنرا باور می‌کنند. پیش‌بینیهای نوسترآداموس را به سادگی می‌توان بر رخدادهای گذشته یا معاصر تطبیق داد و ادّعای صحیح بودن آنها را داشت.
به این مثال از این وبلاگ دقّت کنید:« برخی وبلاگنویسان در حالیکه می‌توانند تحقیقات مفیدی انجام دهند یا رمانهای خوبی بنویسند، وقت خود را صرف تولید محتوایی بی‌ارزش در وب می‌کنند». «بی‌ارزش» در این عبارت چه معنایی دارد؟ از کجا معلوم آنچه در نظر نویسنده بی‌ارزش است، از دید بسیاری باارزش نباشد؟ متر و معیار ارزش‌سنجی یک یادداشت در عالم مجازی چیست؟ هر کسی می‌تواند از این متن برداشتی داشته باشد و هر اشکال یا یافتن مصداق را هم رد کرد یا پذیرفت. ( بماند که این نوشته کوتاه مبتنی برمقدّمه‌هایی نامسلّم است؛ مثل اینکه نمی‌توان بین انجام تحقیقات مفید یا نوشتن گهگاه محتوای بی‌ارزش در وب جمع کرد یا در حالیکه بین ادبیاتچی‌ها معروف است که حتّی یک نویسنده‌ی داستان کوتاه خوب، الزاماً رمان‌نویس خوبی نمی‌شود، چگونه نویسنده با خواندن یک یا چند متن بی‌ارزش فهمیده نویسنده‌اش- در حدّی که تاریخ ادبیات ما را متحوّل کند- توان رمان‌نویس شدن دارد و...) 
به کار بردن «صفات نسبی» یا «کمّیّات مبهم» از شایعترین راههای توسّل به واژه‌های مبهم است. واژه‌هایی مانند دور و نزدیک، کوچک و بزرگ، ارزان و گران، زیاد و اندک، با توجّه به شرایط و افراد متفاوت، معانی گوناگونی دارند و به کاربردن آنها می‌توان به سادگی مغالطه‌آمیز باشد.
عبّاس عبدی اوایل حمله‌ی اسرائیل به جنوب لبنان نوشت: «بعد از پایان حمله‌ی اسرائیل، مشکلات حزب‌الله تازه آغاز خواهد شد». در این جمله «بعد» یعنی دقیقاً کی؟ دو هفته، دو ماه، دو سال، بیست سال؟ هر وقت چنین اتّفاقی بیفتد، «بعد» به شمار می‌رود و هر گاه رخ ندهد، پس از آن «بعد»ی خواهد بود. مشخّص است که نمی‌توان از وی انتظار داشت مانند پیش‌بینی وضع هوا، با دقّت زمان فرارسیدن مشکلات حزب‌الله را بیان کند ولی در صورتی که مدّتی مشخّص از آن زمان گذشت و ما دیدیم که آنان گرچه از سوی عدّه‌ای به خاطر تحریک اسرائیل ملامت شدند ولی با تحمیل اوّلین ناکامی نظامی اسرائیل در طول دهه‌های گذشته عملاً محبوبیّتی نسبی نیز به دست آوردند، سخن خود را اصلاح کند نه اینکه در جواب این پرسش که چرا خبری نشد؟ بگوید من هنوز روی حرف خودم هستم! اینجاست که به نظر می‌رسد گاهی تفاوت بین سیاسی‌نویسان و فالبینان به حدّاقل می‌رسد.
۶- مغالطه‌ی گزاره‌های بدون سور(concealed quantification)
کلماتی مانند بعضی، همه، هیچ، بیشتر ... که بیانگر میزان شمول حکم یک گزاره بر افراد یک مجموعه هستند، سور نامیده می‌شوند. بسیاری که هم تمایل به پیش بردن سخن خود دارند و هم نمی‌توانند صریحاً بگویند«همه»، گزاره‌ی خود را بدون سور می‌آورند تا از اعتراض دیگران در امان باشد چون بلافاصله به آنها گفته خواهد شد که «همه» اینگونه نیستند. به این نمونه‌ها توجّه کنید:
نسل سوّم پس از انقلاب نسبت به بسیاری از ارزشها بی‌قید است.
دغدغه‌ی مردم ایران آزادی نیست بلکه اقتصاد است.
مردم فتنه‌ی سبز را طرد کرده‌اند.
دوست و رفیق‌بازی چه در دنیای واقعی و چه دنیای مجازی جزو اخلاقیّات ایرانی‌جماعت است.
خارج‌نشینان درک درستی از رویدادهای داخل ایران ندارند.
مرد ایرانی دو تصوّر از زن دارد: یا اثیری، یا لکّاته.
سبزها شعار نه غزّه نه لبنان سر دادند و عکس امام را پاره کردند.
روحانیان دیگر هیچ محبوبیّتی بین مردم ندارند.
مردم انقلابی منطقه به دنبال اسلام هستند.
زنان به دلیل اینکه زود دستخوش احساسات می‌شوند، لیاقت منصب قضاوت را ندارند.
غربیان پایبندی چندانی به اخلاق ندارند.
اینها چند نمونه از گزاره‌های بدون سور بود. آن چنان که می‌بینید سخن نویسندگان و سخنرانان و خطیبان پر است از این گزاره‌ها که علاوه بر اینکه معلوم نیست بر اساس چه نظرسنجی یا آماری به دست آمده‌اند، چرا اینقدر کلّی و عام هستند؟ در حالت پیش پاافتاده‌اش هم قضاوتهایی که با نسبت دادن صفاتی خاص به مردم یک شهر یا قومیّت در ایران صورت می‌گیرد از همین دست است، ترکها، لرها، رشتی‌ها، قزوینی‌ها، مشهدی‌ها، اصفهانی‌ها و ... هرکدام به داشتن صفت یا صفاتی معروف هستند که هیچ پایه و اساسی ندارد.
۷- مغالطه‌ی سورهای کلّی‌نما(half-concealed quantification)
در گزاره‌های با سور کلّی‌نما یک حالت محدود و کلّی به گونه‌ای بیان می‌شود که ادّعای عام، کلّی و فراگیر را به ذهن متبادر می‌کند مثل اینکه بگوییم غالب افراد بزهکار متعلّق به طبقات پایین جامعه هستند یا بیشتر گدایان متموّل هستند. مثالهای مغالطه‌ی پیشین را با قید «بیشتر» یا «اکثر» می‌توان در همین دسته جای داد. گوینده اینجا در برابر موارد نقض می‌گوید: من که نگفتم همه، گفتم بیشتر. حال اینکه بیشتر، از پنجاه و پنج درصد تا نودوپنج درصد را ممکن است شامل شود و تازه همین هم نیازمند دلیل است. در علوم مبتنی بر محاسبه یا تحقیقات میدانی که تکلیف مشخّص است و در جاهای دیگر نیز این قیدها تنها جایی می‌تواند به کار رود که مجموعه‌ی مشخّصی را شامل شود. مثلاً با برشمردن یکصد وبلاگ پرخواننده‌ی فارسی و با تحلیل محتوای آنها بگوییم که بیشتر آنها فارسی را صحیح و سالم نمی‌نویسند. اینجا هم برشمردن اشکالها انجام شده و هم نتیجه در یک محدوده‌ی مشخّص بیان شده است. همین طور است این جمله که «بیشتر روزهای تهران آفتابی است».
به کار بردن سور «هر» در جملات منفی نیز کلّی‌نمایی دارد. کسی که می‌گوید: «من می‌خواهم برای فرزندانم معلّم انتخب کنم ولی او دانشجوست، هر دانشجویی که نمی‌تواند معلّم باشد» گرچه جمله‌ی آخرش به این معناست که بعضی دانشجویان می‌توانند معلّم باشند و برخی نمی‌توانند، ولی تأکید گوینده بیشتر بر نتوانستن آنهاست. مصباح یزدی در دوران اصلاحات پیرامون انتقاد از ولی فقیه گفت که «ما گفتیم انتقاد کنید ولی هر کسی که نمی‌تواند از ولایت فقیه انتقاد کند» این جمله گرچه به این معناست که بعضی می‌توانند و بعضی نمی‌توانند (در نتیجه ممکن و محتمل است که از وی انتقاد شود) ولی بیشتر این معنا را به ذهن متبادر می‌کند که نمی‌توان از ولیّ فقیه انتقاد کرد.
۸- مغالطه‌ی تعریف دوری(circular definition)
اگر برای معناکردن واژه از واژه‌ای دیگر استفاده کنیم که خود مبتنی بر دانستن معنای واژه‌ی اوّل است، مبتلا به مغالطه‌ی تعریف دوری شده‌ایم. اگر در تعریف ماه بگوییم «جسمی نورانی است که شبها در آسمان می‌درخشد» و در تعریف شب بگوییم «هنگامیست که ماه در آسمان است»، دچار مغالطه‌ی تعریف دوری شده‌ایم. شاید به نظر ساده بیاید ولی بعضی مشکلات فکری و جنجالهای گذشته بی‌شباهت به این مغالطه نیست گرچه دقیقاً همان نباشد. اگر بگوییم افعال خداوند بر اساس عدالت است، سپس مانند برخی نحله‌های کلامی بیفزاییم که عدالت آن چیزیست که خدا انجام می‌دهد، آن وقت تعریف معنای عدالت ناممکن خواهد بود. این مثال از مولوی هم برای حسن ختام:
                       محتسب در نیم‌شب جایی رسید              در بن دیوار مردی خفته دید
                       گفت، هی مستی؟ چه خوردستی بگو؟      گفت از این خورده‌ام اندر سبو
                  گفت آخر در سبو واگو که چیست؟         گفت آن که خورده‌ام گفت این خفی است
                     گفت آن چه خورده‌ای، آن چیست آن؟    گفت آن که در سبو مخفی است آن
                       دور می‌شد این سوآل و این جواب    ماند چون خر محتسب اندر خلاب
پ. ن۱- با به یادداشتن تعاریف این هشت مغالطه که مربوط به ابهامهای لفظی است، یکی از بهترین منابع برای تمرین، مقالات «کژتابی‌های زبان» در کتاب سیر بی‌سلوک بهاء‌الدّین خرّمشاهی است.
پ. ن۲- «مغالطه» واژه‌ای دافعه‌برانگیز است به گونه‌ای که می‌گویند در نقد سخنان یک فرد از به کار بردن آن خودداری کنید تا امکان تفاهم از بین برده نشود. هر چندوجهی بودن معنایی نیز مغالطه نیست مثلاً چندمعنایی بودن، یکی از ویژگی‌های متون دینی است که در قرآن به عنوان بطون قرآن شناخته می‌شود و فعلاً مجال اشاره به آن نیست. ایهام‌ها در شعر یک نوع چندمعنایی کردن کلام است که بسیار ممدوح است و حتّی گاهی این معانی مختلف ناخواسته است مثل سطر «خانه‌ام ابری است» از نیما که تا همین اواخر ابری را به معنای ابرآلود می‌گرفتند ولی به تازگی قرائتی از آن ارائه شد که آنرا «یک ابر» معنا می‌کرد که به نظر صحیح‌تر می‌رسد.
پ. ن۳- مغالطه‌ی ابهام ساختاری بسیار گسترده‌تر از مواردی است که برشمرده شد و شاید بتوان گفت که نمونه‌های آن به راحتی امکان استقرای کامل ندارد. از طرفی بسیاری سخنان- یا شاید همه‌ی آنها- با توجّه به حواشی و متنی که در آن قرار می‌گیرند، معانی متفاوتی پیدا می‌کنند که دانش هرمنوتیک به آن پرداخته است و اصولاً یک عبارت، یا جمله را بدون توجّه به متن آن نمی‌توان فهمید. به جمله‌ی « راه قدس از کربلا می‌گذرد» توجّه کنید. ظاهراً هیچ ابهامی در آن نیست امّا اگر این جمله هنگامی گفته شده باشد که عدّه‌ای در بحبوحه‌ی جنگ ایران و عراق به فکر لشکرکشی به لبنان و فلسطین باشند، معنایش این می‌شود که اولویّت اوّل شما جنگ با عراق است و هر هدفی پس از آن تصوّرپذیر است در حالیکه بدون این پیش‌زمینه معنایش این می‌شود که بشتابید که پس از کربلا باید سراغ قدس برویم. لزوم پرداختن نظامی به مسأله‌ی فلسطین در این دو حالت، دو معنای کاملاً مختلف دارد. بگذریم که عدّه‌ای- که شاید بی‌بهره از طنز هم نبودند- پس از پایان جنگ و برای اینکه سخن آیت‌الله خمینی نادرست نباشد معنای سوّمی برای آن تراشیدند و گفتند قدس که معنویّت است و کربلا هم کرب و بلا و سختی؛ واضح است که برای رسیدن به معنویّت و قداست باید سختی کشید و بلا و مصیبت را تحمّل کرد!

تاریخچه‌ی سبز -۳

                          
۱- پس از فروکش‌کردن اعتراضهای خیابانی، شیوه‌ی واکنش هاشمی به رخدادهای روز فراتر از انتظار خیلی‌ها بود؛ چیزی که جنبش سبز را تقویت کرد و در حالیکه امروز بسیاری از معترضان آنرا فراموش کرده‌اند، طرفداران نظام آنرا خوب به یاد دارند و گاه با بزرگنمایی او را شخص اوّل اعتراضات می‌دانند. برای نمونه به این بخش از یادداشتهای من توجّه کنید:«قانون اساسی- بدون بازنویسی- دوباره بازخوانی شده است و این بار تمام سرنخ‌ها به دست رهبر است و پست ریاست‌جمهوری عملاً به معاونت رهبری تغییر ماهیّت داده است... ظاهراً این روزها هاشمی رفسنجانی به همین نتیجه رسیده است گرچه برای عملی کردن آنچه در ذهن دارد، راه دراز و دشواری در پیش دارد. پیش از این هم من نوشته بودم که حرفهای او درباره‌ی شورای رهبری از انتخابات ریاست جمهوری نیز مهم‌تر است ولی فکر نمی‌کردم که تلاش برای عملی کردن آن به این زودی و در زمان حیات رهبر فعلی آغاز شود(اینجا). هاشمی بعدها و در آن نمازجمعه‌ی تاریخی نیز خودی نشان داد و من نوشتم:« دوراهی جدیدی نمایان می‌شود: اسلامی که به رأی مردم احترام می‌گذارد در برابر اسلامی که به رأی مردم بی‌اعتناست، اسلامی که طرفدار نقد و آزادی رسانه‌هاست و اسلامی که آزادی بیان را برنمی‌تابد، اسلام مخالف خشونت و اسلام خشونت‌‌خواه، اسلامی که اصل بر برائت است و اسلامی که اصل بر ظنّ حاکمان در باره‌ی افراد است، اسلام آزادی‌خواه و اسلام اجبارگر و بالاخره اسلامی که در آن هدف، وسیله را توجیه نمی‌کند در برابر اسلامی که در آن حاکمان برای حفظ دین مجاز به هر کاری هستند.». با فاصله‌ی کوتاهی محمّد یزدی به سخنان هاشمی اعتراض کرد، اعتراضی که بیش از پیش، خالی بودن چنته‌ی مصادره‌کنندگان دین به نفع حکومت را نشان داد.
۲- با نوشتن این ایما، «تشیّع بنی‌اسرائیلی» به یکی از اصطلاحات ثابت ایمایان بدل شد. بحث خیلی دشواری نیست، یک دوراهی برابر متدیّنان وجود دارد، آیا اصل بر پیروی ِبه هر قیمت و در هر حال از عالمان دینی (فقیه، ولی، مجتهد، مرجع) است یا برخورد با عالم دینی غیرمعصوم در صورت نیاز، جایز بلکه واجب است؟ دو جواب می‌توان به این مسأله داد و این جواب راه بسیاری را از هم جدا خواهد کرد.
۳- با اینکه تجربه‌ی اعترافات قبل کمکی به نظام که نبود هیچ، مایه‌ی سرافکندگی آن نیز شد ولی با پخش سخنان ابطحی و عطریانفر، بازی دوسرباخت قبلی تکرار شد و جز بی‌خبران یا ساده‌لوحان کسی آنرا باور نکرد. وقتی مهندس بازرگان اوایل انقلاب درباره‌ی خودش چنین بگوید حساب دیگران مشخّص است. در برابر این موضوع نیز مانند دیگر موارد، کنش سربازان نظام با واکنش درخور سبزنویسان مواجه شد. وقتی ابطحی پیشاپیش درباره‌ی اعتراف‌کندگان این یادداشت را نوشته باشد، اعترافات خود او پس از حبس چه چیز را ثابت می‌کند؟ با گذاشتن «اعتراف گالیله» ، مختصری نیز پیرامون«شکنجه‌ی سفید» نوشتم که جز یکی دوجا در وب فارسی به آن نپرداخته بودند ولی پس از آن بسیاری درباره‌ی آن نوشتند.
توضیح: عکس بالا از فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» یکی از فیلمهای خوب و قدرنادیده‌ی این اواخر است که بسیار بیش از آنچه انتظار داشته باشید، سیاسی است. وقت پرداختن به جزئیّات بی‌شمار آن فرصت و مجال می‌خواهد ولی اجمالاً صحنه‌ی بالا را به خاطر داشته باشید: کسی که چند سال پیش دانشجوی اخراجی بوده، حاج‌آقایی را که فکر می‌کند تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی اخراجش بوده با اسلحه گوشه‌ای گیر انداخته و به دنبال مجازات اوست. این نما شباهت تمام دارد به آخرین صحنه‌های «مرگ و دوشیزه» که اینجا درباره‌اش نوشته‌ام. این عاقبت بسیاری از افرادی است که نمی‌دانند از پس امروز فردایی هم هست.
تاریخچه‌های سبز پیشین: بخش اوّل، بخش دوّم

مغالطه‌ها -۱

               
تأکید بر اهمیّت آموزش و رعایت منطق، همیشه از دغدغه‌های ایمایان بوده است. این کار بیشتر در ضمن نقد نظرات دیگران انجام شده است و گاهی هم به صورت مجزّا، مانند نقد مخالفان منطق صوری که یک‌بار هم به پاسخ آقای بنی‌صدر انجامید (اینجا). در عین حال باید دانست که آموزش دقیق منطق، فرایندی خشک و خسته‌کننده است ولی می‌توان با روشهایی دیگر، ذهن را برای رعایت قواعد تفکّر صحیح آماده کرد. بررسی انواع مغالطه یکی از این روشهاست. مغالطه تعریفهای زیادی دارد ولی اجمالاً می‌توان هر باور نادرست را مغالطه دانست که معمولاً همراه با مقدّماتی نامعتبر است که از روشهای منطقی یا شبه آن به دست می‌آید. مغالطه‌ی عمدی را نیز سفسطه می‌نامند.
تکرار اشتباههای پیش پاافتاده‌ی منطقی در نوشته‌هایی که در وب می‌خوانیم و بسیاری از نویسندگان آنها یا خود از بزرگان به شمار می‌آیند یا جوانانی تحصیل‌کرده هستند، مرا بر آن داشت که یک دوره فشرده از مغالطات را با تعاریف و چند مثال کوتاه بیاورم تا تذکّری در درجه‌ی اوّل برای خودم باشد و بعد برای هرکس که علاقه‌ای به ویرایش خود داشته باشد. شاید با خواندن کتابهای منطقی و دیدن فهرست مغالطات به نظر بیاید که شاید تنها موارد اندکی از آنها را مرتکب شویم امّا با یافتن مثالهایی دقیق پی می‌بریم که شاید مغالطه‌ای نتوان یافت که من و شما - دستکم در زندگی روزمرّه- به کار نبرده باشیم. مثالها و اهمیّت آنها را به یاد داشته باشید.
به یکی از دوستان خواندن کتاب «درس‌نامه تفکّر نقدی» نوشته امیر خواص را به عنوان منبعی فشرده برای آموزش منطق و پرهیز از مغالطه‌ها توصیه کردم که حدوداً چهل مورد مغالطه را برشمرده است ولی بهتر دیدم که بر اساس منبعی جامعتر، خودم مطالبی بنویسم. کتاب «مغالطات» علی‌اصغر خندان یکی از بهترین منابع در این زمینه است که با توصیه‌ی مصطفی ملکیان و بر اساس «کتاب مغالطات» اثر مادسن پیری و با افزودن حدود چهل مغالطه و رساندن تعداد آنها به یکصد مورد و یافتن مثالهایی آشناتر نوشته شده است. بر اساس همین کتاب و افزودن مثالهایی که مناسبتر می‌دانم این سلسله نوشته را ادامه می‌دهم. دوستان نیز در صورت تمایل اشکالها را یادآوری کنند تا با گذشت زمان و حکّ و اصلاح مثالها و تعاریف، مجموعه‌ای فشرده از انواع لغزشهای منطقی در دسترس همه باشد. در اوایل کار برای آشنایی کاملتر، توضیح بیشتری ارائه می‌شود امّا به تدریج به ارائه‌ی تعریف و چند مثال کوتاه بسنده می‌کنم. علاقه‌مندان می‌توانند بسته به مقدار نیاز یا اشتیاق خود به دو کتاب بالا و منابع آنها رجوع کنند.
گروه اوّل: تبیین‌های مغالطی(Fallacios explanations): مغالطه‌هایی که در گزاره‌ای ساده بدون استدلال و مقدّمه‌چینی واقع می‌شوند که یا به خاطر ابهام مطلب است (مغالطه‌های یک تا هشت) یا خبر نادقیق از یک حقیقت خارجی (مغالطه‌های نه تا پانزده) یا نقل نادرست یک مطلب (مغالطه‌های شانزده تا بیست و یک).
۱- مغالطه‌ی اشتراک لفظ (equivocation)
استعمال لفظی که دارای معانی گوناگون است به گونه‌ای که باعث استنتاج خطا شود، مغالطه‌ی اشتراک لفظ است.
اشتراک اسم یا صفت: فرید دوست بیست‌ساله‌ی من است. (او بیست‌ساله است یا بیست سال با من دوست است)
اشتراک فعل: این کتاب قیمت ندارد. ( بی‌ارزش است یا بسیار باارزش است)
اشتراک حرف: دهمین و آخرین فصل کتاب درباره‌ی شعر است. ( دو فصل از کتاب درباره‌ی شعر است یا یک فصل که فصل دهم و آخر است)
گاهی اشتراک لفظ بین دو زبان است. در قرآن آمده که یهودیان به پیامبر می‌گفتند: «راعنا» که در عربی به معنای «رعایت حال ما را کن» است ولی در عبری معنای توهین‌آمیزی دارد و به خیال خود به ایشان متلک می‌گفتند (نساء-۴۶) در یکی از کلاسهای تدریس عربی، مدرّسی که از زبان‌درازی یکی از شاگردان به ستوه آمده بود، بزرگوارانه و با لبخند گفت:«اشکالی ندارد، همه می‌دانند که ایشان اهل کارهای نیک است». نیک در فارسی، صفتی به معنای خوب است و در عربی مصدری به معنای عمل جنسی است و فحّاشان استفاده‌ی بهینه‌ای از مشتقّات این مصدر می‌کنند.
امّا همیشه نمونه‌ها اینگونه نیست یعنی تفاوت دو معنی خیلی نیست تا مغالطه آشکار باشد مثلاً در علوم گوناگون به ویژه علوم انسانی واژه‌ها گاه با تفاوت اندکی به وسیله‌ی اندیشمندان استفاده می‌شوند و یکی دانستن آنها یکی از موارد رایج اشتباه مبتدیان بلکه متوسّطان است. معانی بسیاری از واژه‌های فلسفی در متون قرون وسطی کاملاً با معنای رایج امروزی آنها متفاوت است. در فرهنگ خود ما به این مثال توجّه کنید:
« نظریّه‌ی ولایت فقیه دارای پیشینه‌ای هزارساله در فقه شیعه است»
دستکم دو معنا برای ولایت فقیه می‌توان برشمرد یکی آن است که به معنای ولایت بر افراد بی‌سرپرستی است که به دلیل صغر سن یا نداشتن عقل سلیم یا مانند آن از پس اداره‌ی امور خود برنیایند تا زمانی که نیازی بر سرپرستی فقیه نباشد مثلاً  به سنّ رشد برسند یا سرپرستی از خانواده‌شان برای آنان پیدا شود و دیگری، حکومت فقیه یا ولایت بر عقلاست که تئوری آیت‌الله خمینی است. تفاوت این دو از زمین تا آسمان است، اوّلی  پیشینه‌ای قدیم در فقه دارد و دوّمی نوظهور است. این جمله با توجّه به معنای اوّل درست و با توجّه به معنای دوّم نادرست است.
همینجا اضافه می‌کنم که یک عبارت ممکن است دارای بیش از یک مغالطه باشد. مثلاً در مثال فوق، مغالطه‌ی دیگری نهفته به نام «مغالطه‌ی سنّت‌گرایی» که در جای خود توضیح خواهم داد ولی اجمالاً می‌توان گفت جایی است که کسی کهنه یا قدیمی بودن مطلبی را دلیل درستی یا خوبی آن بداند. گوینده وقتی می‌گوید فلان نظریّه قدمتی هزارساله دارد، وانمود می‌کند این پیشینه می‌تواند پشتوانه‌ی درست بودن آن باشد.
۲- مغالطه‌ی ابهام ساختاری (amphiboly)
اینجا نیز مانند مغالطه‌ی اشتراک لفظی، معنای گوناگونی از یک جمله فهمیده می‌شود ولی نه به دلیل یک لفظ خاص بلکه به دلیل ساختار خاص جمله. مثال معروف و قدیمی آن پیش‌گویی کاهن معبد دلفی به پادشاه لیداست که «اگر به جنگ داریوش بروی، یک امپراتوری قدرتمند را نابود می‌کنی». او به جنگ داریوش رفت و شکست خورد وقتی نامه‌ی گلایه‌آمیزی به کاهن نوشت، پاسخ شنید که من درست گفتم و تو یک امپراتوری قدرتمند- یعنی خودت- را نابود کردی!
انواع این نوع مغالطه در کتابهای مفصّل آمده است که از ابهام در ارجاع ضمایر را شامل می‌شود تا رعایت‌نکردن قواعد دقیق نقطه‌گذاری، مشخّص نبودن نقش دستوری جمله و جز آن. معروفترین مثالش هم این است: « عفو لازم نیست اعدامش کنید» یا «من از راهنمایی شما پشیمانم» (راهنمایی کردن یا راهنمایی گرفتن؟) یا «من مثل تو زودباور نیستم» (تو زودباوری یا نه؟)
تیتر اصلی نشریّه پرتو شماره ۵۷۱ این است :« یافتن مشابهی برای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در عصر حاضر در حدّ محال است» گرچه منظور مصباح یزدی با توجّه به سخنان قبلی وی آشکار است ولی اگر فقط ملاک خود جمله باشد، دو جور معنی می‌شود: عملکرد وی آنچنان خوب بوده است که هیچکس دیگر نمی‌توانست کشور را اینچنین خوب اداره کند یا هیچ کس مانند او نمی‌توانست میراث باقیمانده از ایت‌الله خمینی را به حدّ رهبری یک گرایش سیاسی تنزّل دهد.( مشابه در قوّت یا در ضعف؟)
همین جمله دارای مغالطه‌ی اشتراک لفظ هم هست. «عصر حاضر» ظاهراً در این جمله به معنای حال حاضر و زمان ماست ولی عصر را بسیاری اوقات به معنای «دوران معاصر» نیز به کار می‌برند. یعنی به معنای دوّم دستکم در یک سده‌ی اخیر رهبر سیاسی در حدّ او نداشته‌ایم که گویای برتری وی بر آیت‌الله خمینی هم هست که من پیشتر اینجا نقل قول صریحتری از مصباح را نیز آوردم.
۳- مغالطه‌ی ترکیب مفصّل (composing the separated)
گاهی دو جمله به صورت مجزّا درست هستند ولی اگر با هم ترکیب شوند، خیر. اگر «حمید نویسنده است» (نویسنده‌ای عادی البتّه) و «حمید معمار ماهری است» را به این صورت بنویسیم که «حمید نویسنده و معمار ماهری است» سخن مغالطه‌آمیز است چون مهارت او فقط در معمار بودن اوست نه نویسنده بودن وی.
وقتی علی دایی به سرمربِیّ‌گری تیم ملّی انتخاب شد در توجیه گزینش وی گفتند که او «مربّی و فوتبالیست بسیار بزرگی است» او فوتبالیست برجسته‌ای بود نه مربّی بزرگ و این بزرگ بودن در زمینه‌ی بازی فوتبال به مربّی‌گری وی تسرّی پیدا کرد که نتیجه‌اش را دیدیم. اگر به پیرامون خود نگاه کنیم نمونه‌های زیادی از کسانی را می‌بینیم که در یک زمینه‌ی خاص سرآمد هستند ولی در سایر رشته‌ها حضور پیدا می‌کنند (تا اینجا اشکالی ندارد) امّا برخی با آنان بر اساس اعتبار آنها در آن زمینه‌ی خاص رفتار می‌کنند. شخصی کارگردان بزرگی است امّا بعضی برای شعرهای وی که خیلی پیش‌پاافتاده هستند، همان حساب را باز می‌کنند؛ بازیگر سینمایی با استفاده از اعتبار خود نمایشگاه عکس می‌گذارد و برخی تمایزی بین مهارت وی در بازیگری و عکّاسی نمی‌گذارند؛ ورزشکاری نامزد انتخابات شورای شهر می‌شود بی‌آنکه از کار مدیریّت شهری سردربیاورد و مردم به اعتبار مدالهایش به او رأی می‌دهند؛ کسی قدرت سیاسی را به دست می‌آورد عدّه‌ای می‌خواهند برای وی مقامی علمی همتراز منصب سیاسی وی قائل شوند و مانند آن. این را گفتم تا متوجّه باشیم که مغالطات حتماً به شکل گفتاری نیستند و گاه بدون تصریح به آن، به شکل عملی به کار می‌روند که اتّفاقاً بسیار زیان‌بارتر خواهند بود. در سی سال اخیر، برخی که به اعتبار دانش فقهی خود دست‌بالا می‌توانستند حائز مقام قضاوت شوند، سر از مناصب فرهنگی، سیاسی، امنیّتی، هنری، اقتصادی و مانند آن درآوردند، به خاطر داشتن علاقه یا سررشته‌ای اندک در آن.
درّی نجف‌آبادی در اوایل دولت خاتمی جایی سخنرانی می‌کرد و گفت که من به آقای خاتمی گفتم هرجا نیرو کم دارید مرا بگذارید، وزارت اقتصاد، وزارت امور خارجه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزارت دادگستری، وزارت...؛ من آچار فرانسه‌ام، هرجا کم و کسری داشتید، ما هستیم. به فاصله‌ی کوتاهی واقعه‌ی قتلهای زنجیره‌ای صحّت سخنان او را ثابت کرد!

سین هفتم- سیزده آینه در برابر ایران امروز


    
روش روضه‌خوانی و گریه و شعار برای رهبر نظام 
بر سر کرسی هرچه دعوی خواهی کن که آنجا سایل بود مجیب کس نبود و تو زفان فصیح کن و چنان دان که آن مجلسیان تو همه بهایم‌اند. چنانکه خواهی گوی تا به سخن اندر نمانی و لکن جامه پاک دار و مریدان نعره‌زن، چنانکه در مجلس تو باشند تا بهر نکته که بگویی وی نعره بزند و مجلس گرم همی دارد و چون مردم بگریند تو نیز وقت وقت همی گری ( قابوس‌نامه، باب سی و یکم، در طالب علمی و فقیهی وفقها)
ا. ن و ورق‌پاره خواندن مدرک 
لولئی با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کار نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو گویم که معلّق‌زدن بیاموز؛ سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد. (حکایات عبید زاکانی)
گماردن امثال اژه‌ای بر مسند قضا 
هر سلطان که ریاست و عمل و شحنگی به کسی ناشایست دهد در آن چندان خطر نباشد که ولایت قضا به ناشایسته دهد چه ریاست و عمل، آن ِدنیاست؛ اگر به اهل دنیا دهند لایق باشندامّا چهار بالش قضا مقام نبوّتست، منصب مصطفی (ص) و لیحکم بما انزل الله... در منصب وی ننشاند الّا کسی که در قیامت از وی خجل نباشد، چون این نگه ندارد، التعظیم لأمرالله نیست که تعظیم وی در تعظیم منصب نبوّتست و الشّفقه علی خلق الله رفت و املاک و دماء و عروض در خطر بنهاد و کسی که چنین کند چه پندارد که جواب آخرت را چه بگذاشته است. (مکاتیب فارسی غزّالی)
دستورالعمل دژمن‌شناسی برای رهبر نظام 
در نهان و آشکار از کار او ایمن مباش و از بد کردن وی میاسای. دایم درتدبیر و مکر و بدی او باش و هیچ وقت از حیله‌ی او ایمن مباش. و خویشتن را بر دشمن بزرگ نمای اگرچه اوفتاده باشی. بکردار نیک و به گفتار خوش دل در دشمن نبند و اگر از دشمن شکر یابی آن را بی گمان شرنگی شمر و دشمن خرد را هم خوار مدار و با دشمن ضعیف همچنان دشمنی کن که با دشمن قوی و مگو که او خرد است. ( قابوس‌نامه، باب بیست و نهم، در اندیشه کردن از دشمن)
روش کارزار با خصم ایضاً برای ر. ن 
در معرکه تا گامی پیش توانی کردن هرگز گامی باز پس منه. و چون در میان معرکه و خصمان گرفتار آمدی از جنگ میاسای که در چنگ خصمان به جنگ توانی رستن تا در تو روزبهی همی بینند ایشان نیز از تو همی شکوهند و به کوشش کردن تقصیر مکن که اگر هیچ گونه در تو ترس و سست‌کاری پدید آید، اگر هزار جان داری یکی در نبری.آنگه یا کشته شوی یا نامت به بدنامی برند و چون به نامردی میان مردمان معروف شوی، در میان همالان خویش همیشه شرمسار باشی.( قابوس‌نامه، باب بیستم، اندر کارزار کردن)
نامه رفسنجانی به رهبر درباره‌ی بیل و پیل 
شکست هر آب‌بند از سوراخی یک درمی آغاز می‌شود پس چون گشاد شود، جلوگیری نتوان کرد. نگارنده کتاب گوید که من خودم برخی از گردانندگان کشور را بدان پند می‌دادم و پس از اندرزگویی بسیار لبخندی که نازیدن اورا به دارایی بسیار نشان می‌داد، بر لبانش نشست ولی دوسال نگذشت که او را به سرنوشتی ترحّم‌انگیز دیدم ولی رحم به او سودی نداشت ( ابوعلی مسکویه، تجارب الامم)
اموال مردم را به عنوان یارانه به خود آنان بخشیدن 
مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت بر عهده‌ی وی بود. هرچند روز آفتابه یا سطلی گم می‌شد. یک روز مأمون به وی گفت: کاش آن آفتابه و سطل که از اینجا بری هم به ما فروشی. گفت: همچنان کنم؛ این سطل را بخر. مأمون گفت به چند فروشی؟ گفت: به دو دینار، بفرمود تا دو دینار به وی دادند. گفت: این سطل از تو در امان شد؟ گفت: آری. ( بهارستان جامی)
کسانی که ادب ورزیدند یا فروگذاشتند از هر دو طرف 
آورده‌اند که عیسی (ع) روزی بر جماعتی بگذشت. آن جهودان در شأن وی سخنان شنیع گفتند و عیسی ایشان را جز ثنا و محمدت هیچ نفرمود. یکی از حواریون سؤال کرد: که ای پیغمبر خدای این الفاظ شنیع را چرا به ثنا و محمدت مقابله می‌فرمایی؟ بر لفظ مبارک آمد که « کلٌ ما عنده ُینفق» هرکس آن خرج کند که دارد؛ چون سرمایه‌ی ایشان بدی بود، بد گفتند و چون در ضمیر من جز خوبی نبود، از من جز نیکویی در وجود نیامد. (جوامع الحکایات، محمّد عوفی، قسم دوّم)
ردکردن درخواست عفو زندانیان سیاسی 
مردی بود در شهر مرورود، او را رشید حاجی گفتندی و محتشم بود و املاک بسیار داشت و چون او در توانگری کس نبود و سلطان محمود و مسعود را خدمتها کرده بود و عوانی سخت بود (مأمور اجرای سختگیری بود) و ظلم بسیار کرده بود. به آخر عمر توبه کرد و به کار خویش مشغول گشت و مسجد جامع بکرد در هر ناحیتی و به حج رفت و از حج بازآمد و به ببغداد روزی چند در مقام کرد. روزی در راه سگی دید گرگین و از رنج ِگر سخت بیمار گشته. چاکری را گفت: این سگ را بردار و به خانه آر. چون به خانه آورد سیرش بکرد و به دست خویش او را روغن بمالید و آن سگ می‌داشت و داروش می‌کرد تا نیک شد. پس از آن حج دیگر بکرد و خیر بسیار کرد در حج... با خانه شد و در مرورود فرمان یافت (مُرد) مدّتی بگذشت او را در خواب دیدند نیکوحال. گفتند: ما فعل الله بک؟ (خدا با تو چه کرد؟) گفت: مرا رحمت و عفو کردند. آن چندان طاعت و چند حج که بکردم مرا سودی نداشت. مگر آن سگک که به دست خویش او را بیندودم که مرا ندا کردند که تو را در کار آن سگ معاف کردیم... بدانک بر میشی (حکایت معروف موسای نبی) و گرگی بخشودند این همه درجت یافتند، پس بباید دانستن که هرکسیکه بر مسلمانی ببخشاید چه منزلت و ثوابی بیابد که حرمت مسلمانی نزد خدای تعالی بزرگتر از آسمان و زمین است.. (سیاستنامه، خواجه نظام‌الملک، اندر بخشودن پادشاه بر خلق خدای عزّوجل و هر کاری و رسمی را به قاعده آوردن)
ماستمالی کردن برخی پرونده‌های مالی در دستگاه قضا 
ابراهیم ادهم گفت شبی به مسجد اقصی شبتاز شدم چنانکه هیچ کس از من خبردار نشود... پاسی از شب که گذشت مسجد را درگشاده دیدم و مردانی چند ایستاده و پیری ژنده‌پوش در پیش و چهل تن از پی آن پیشوا از پس... جوانی پیر را گفت: امشب در مسجد بیگانه‌ایست که از آشنایی دور افتده و از دیدار کور. پیر خنده‌زنان فرمود: پسر ادهم است که از خود در هم است از آن روی که چهل روز می‌گذرد که از ذوق حضور دور افتاده، هر شب کاسه‌گردانی کند لیکن در دل شب شکم‌تهی پهلو نهد. نه در نمازش وجدی است و نه در نیازش نجدی. چون آن سخنان را از پیر شنیدم  برخاستم و دویدم و گفتم: سخن به درستی گفتی، تو را به خدا سوگند، شکست کار من از کجاست تا آن را در بندم و در راه بندگی کمر بندم؟ گفت: ای ابراهیم روزی در بصره تعدادی خرما خریدی، یک دانه بر زمین افتاده دیدی، پنداشتی که از آن ِتست برداشتی و به زنبیل خود گذاشتی. سپس آن دانه به دست تغافل تناول کردی. چون آن دانه خرما را خوردی پاکی دل از خود بردی، اگر خواهی از ورطه حرامی بیرون خرمی، از خرمافروش حلالی بجوی و طریق لاابالی مپوی و گرنه تو را بر در، بار ندهند و بار تو را بر دربار ننهند که گفته‌اند: من اکل الحرام و الشّبهه، مطرود عن الباب بغیر شبهه...» ( خرابات، کتابی به پیروی از گلستان سعدی، فقیر شیرازی، باب سوّم در عفّت)
رضایت به دستاوردهای هسته‌ای خاتمی پس از چندسال هیاهو
ابوبکر ربابی اکثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان که سعی کرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این که دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان (زحمت) دزدی‌ام باطل نشود. (حکایات عبید زاکانی)
خموشی گزیدن بسیاری از افراد در دو سال اخیر
آورده‌اند که روزی احنف قیس به نزدیک معاویه درآمد. هریک در باب امیرالمؤمنین علی رضی‌الله‌عنه سخنی می‌گفتند. احنف خاموش بود و در هیچ سخن شروع نمی‌کرد. معاویه گفت: یا احنف! چرا سخن نمی‌گویی؟ گفت: چه گویم؟ اگر راست گویم از تو بترسم و اگر دروغ گویم از خدای بترسم پس در این مقام سکوت اولیتر و به حزم نزدیکتر. (جوامع الحکایات، قسم سوّم)
بی‌اعتمادی به رسانه‌های نظام 
دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود، نشان بماند، چون برادران یوسف علیه‌السّلام که به دروغی موسوم شدند نیز به راست گفتن ایشان اعتماد نماند؛ قال بل سوّلت لکم انفسکم امراً.
یکی را که عادت بود راستی            خطائی رود، درگذارند از او
و گر نامور شد به قول دروغ          دگر راست باور ندارند از او  (گلستان سعدی)

سین ششم- سیمین، راضیه و ... ترمه

در هیاهوی استقبال از فیلم خوب «جدایی نادر از سیمین» که همراه با نقدهایی است با ساختاری آشنا و تکراری که دو سوّم آن بازگویی قطعه‌هایی از داستان فیلم و یک سوّم دیگر متنی است با واژه‌های طبقه، اخلاق، نسبیّت، قضاوت و مانند آن و از خاکستری دیدن آدمها حرف می‌زند (گویی نویسنده- دور از جان- مبتلا به کوررنگی‌ است) درباره‌ی این فیلم چگونه باید نوشت؟
برای ساده‌ترشدن بی هیچ حاشیه‌روی عرض می‌کنم که با درونمایه‌ی فیلم- آنگونه که خود می‌فهمم- موافقم ولی لحن فیلم را نمی‌پسندم. پس بخشهای اوّل و سوّم نوشته را به بخشی از محتوای فیلم و بخش دوّم را به نکته‌هایی پیرامون فرم آن اختصاص می‌دهم و خیلی مختصر فیلم را مرور می‌کنم.
۱- یکی از ناهنجارهای جامعه مانند اعتیاد را در نظر آورید. درباره‌ی آن سه گونه می‌توان موضع‌گیری کرد، یکی مجرم و مقصّر دیدن فرد مبتلاست، دیگری او را سراپا معلول شرایط جامعه و خانواده دانستن و سوّمی ترکیبی از دوتای اوّل، به گونه‌ای هم که هم نقش شرایط نفی نمی‌شود و هم عنصر اختیار- گوهری که انسانیّت انسان به آن است-دست‌کم گرفته نمی‌شود. هر قدر گرایش اوّل سطحی و بدون دیدن عواملی است که انسان را به سوی ناهنجاری سوق می‌دهد، گرایش دوّم هم خطرناک و دارای پیامدهای بد است، حتّی بسیار بدتر از گرایش اوّل چون تصویرش از انسان چیزی مانند روبوتهای بی‌اختیاریست که نمی‌توانند چیزی جر برآیند محیط خود باشند. خوانندگان ایمایان می‌دانند که من پیشتر همین حرف را به بهانه‌هایی دیگر زده‌ام مثلاً درباره‌ی کسانی که اقتصاد را نه یک عامل مؤثّر که زیربنای فکر انسان می‌دانند یا عقده‌های روانی را فرویدوار نه «یکی از اجزای» علل تصمیم‌گیریها، که علّت اصلی تعیین‌کننده‌ی کنشها می‌دانند و مواردی از این دست. یکی از منتقدان جوان درباره‌ی این فیلم نوشته است:« شخصیّتهای جدایی نادراز سیمین همگی قربانی هستند و اگر تصمیمی می‌گیرند یا کاری می‌کنند در چارچوب عقاید و روحیّاتشان است و جز این اساساً نمی‌توانند کاری بکنند». گذشته از اینکه هر انسانی عقاید و روحیّاتی دارد و با این وصف همه‌ی انسانها- یعنی کسانی که عقیده‌ای را برگزیده‌اند- مشتی قربانی بیش نیستند، به آنجا دقّت کنید که نویسنده می‌گوید انسانها در هر شرایط «نمی‌توانند» جور دیگری رفتار کنند و این فاجعه است. اگر احساس می‌کردم فیلم یا فیلمساز چنین میگویند، فاتحه‌ی هر دو را می‌خواندم. اینگونه، تمام تلاش دانشوران، مصلحان و برخی از هنرمندان عبث و پوچ است زیرا اساس تلاشهای آنان برخورد با انسانهایی مختار است که «این کنم، یا آن کنم» می‌گویند، نه کسانی که واکنشهایی شرطی و ازپیش‌معلوم به رخدادهای پیرامون خود دارند.
اگر نبود تصمیم نهایی راضیه به قسم‌ دروغ نخوردن شاید می‌شد چنین برداشتی کرد، امّا او با تصمیمش نشان می‌دهد که انسان می‌تواند بر سر یک دوراهی تصمیمی درست بگیرد. شاید بگویید که این را هم از عقیده‌ی مذهبی خود آورده است امّا این در صورتی بود که اوّلاً قرار بود پول دیه پرداخت شود که اینطور نیست و این مبلغ صرفاً برای گرفتن رضایت و بر اساس توافق طرفین است پس مشکل شرعی ندارد و دوّم دهنده‌ی پول هم پرداخت پول را منوط به قسم خوردن نکرده است و خود می‌گوید که من این را دادم ولی راضیه حتّی پیش از این جلسه نیز پیش سیمین می‌رود و می‌گوید که نمی‌خواهد پول را بگیرد. او نمی‌دانست که بعد نادر می‌خواهد از او بخواهد قسم بخورد و حالا که خودش می‌خواهد پول را بدهد- صرف نظر از اینکه در سقط جنین نقشی داشته یا نه- مشکلی هم برای دریافت پول نیست.
نادر و راضیه دو موقعیّت مشابه دارند، نادر در برابر دروغی که می‌گوید- هم درباره‌ی بی‌اطّلاعی از بارداری راضیه و هم درباره‌ی هل ندادن او- هم مالی را از دست نمی‌دهد و هم زندان نمی‌رود. راضیه امّا موقعیّت سختتری دارد، درصورت اعتراف نکردن به شک، هم همسرش زندان می‌رود، هم بدهی‌ها سرجای خودشان است؛ فراموش نکنیم که او فرزندش را نیز از دست داده است. اگر نادر زندان برود، ترمه فوقش می‌رود پیش مادرش امّا اگر حجّت را طلبکاران به زندان بیندازند، یک زن تنهای سنّتی با دخترکش چه باید بکند؟ این را هم فراموش نکنیم که هل دادن نادر ممکن است تمام علّت سقط نباشد ولی می‌تواند حادثه‌ی تصادف را تشدید کرده باشد و برای این کار پرت شدن از پلّه‌ها- آن چنان که همه در فیلم می‌گویند- لازم نیست. کافیست که که شکم راضیه به نرده‌ها خورده و بعد از فرط درد روی پلّه نشسته باشد. راضیه می‌تواند مانند نادر باشد، اگر نادر برای پوشاندن واقعیّت باید حرفی بزند، راضیه کافیست سکوت کند و حرفی نزند، امّا می‌زند و نتیجه‌اش را می‌بینیم. این فیلم در نشان دادن امکان اتّخاذ تصمیم درست در سخت‌ترین شرایط است و راضیه نمونه‌ی آن. در این باره بیشتر خواهم نوشت.
۲- برشمردن این نکات از سر ایرادگیری نیست، آینه هرچه شفّافتر باشد، کوچترین لکّه‌ها بیشتر خودنمایی می‌کنند.
الف. این فیلم فرهادی بیش از هزاروچهارصد نما دارد، فیلم «درباره الی..» حدود هزار و دویست نما و چهارشنبه سوری حدود هزارتا. این برعکس آن چیزیست که از روند رشد یک فیلسماز انتظار می‌رود. اگر قطع فراوان و حرکت دوربین و تنش دائمی نشانه‌ی اعتماد به نفس کم و تلاش مؤلّف تازه‌کار برای میخکوب‌کردن تماشاگر باشد، وی به مرور زمان یاد می‌گیرد که به جای استفاده از گیوتین چگونه با پنبه سر ببرد. من از این همه تنش و تحرّک در فیلم سر در نیاوردم. فیلم با کشاکش نادر و سیمین آغاز می‌شود و ریتمش افت که نمی‌کند هیچ با مشکلات پدر و مصایب بعدی راضیه تندتر هم می‌شود و یک‌سره بدون وقفه تا دقیقه‌ی آخر پیش می‌رود. هنرهای دارای توالی مانند سینما، تآتر، موسیقی و داستان نیاز به استراحتگاه دارند تا خواننده یا تماشاگر نفسی تازه کند و بعد نقطه‌ی اوجی را ارائه کنند امّا فیلم فرهادی اینگونه نیست. ظرفیّت تماشاگر برای در اوج تمرکز ماندن محدود است و این همه هیجان، هم از اثرگذاری دقایق اوج کم می‌کند و هم باعث خستگی زودرس می‌شود تا جایی که تماشاگر از دقیقه هشتاد به بعد خواهان این باشد که تکلیف داستان هرچه زودتر روشن شود. کمی نشانه‌ی بهبود اوضاع به هنگام ارائه‌ی پیشنهاد سیمین پیش از اوج پایانی فیلم، تأثیر پایان فیلم را دوچندان می‌کرد.
ب. در اینکه افراد درون فیلم همگی شخصیّتهایی کامل هستند - و حتّی من قضاوتها بر اساس طبقه‌ی اجتماعی- اقتصادی آنها را نیز کافی نمی‌دانم- شکّی نیست امّا در فیلمهای خوب جهان  ( در اروپا بسیار بیشتر و در امریکا کمتر) یک چیز در ژرف کردن فردیّت انسانها حرف اوّل و آخر را می‌زند و آن «خلوت» آنهاست. در فیلم فرهادی تقریباً ما هیچ وقت تنهایی افراد را نمی‌بینیم و این نقیصه‌ای بزرگ برای فیلم است. ترمه به عنوان معصومترین شخصیّت فیلم و شاهد تمام ماجراها همیشه با دیگران است، تردید و شکّ راضیه را هیچوقت- به جز صحنه‌ای بسیار گذرا در دادگاه هنگامی که قصد تلفن کردن دارد- نمی‌بینیم، تنهایی زنی که هم همسرش را دوست دارد و برای راضی کردن او به طور نمایشی تقاضای طلاق می‌کند و برای ظاهرسازی قهر می‌کند و از طرفی دخترش را می‌خواهد (و در اصل هر دو را با هم می‌خواهد) نمی‌بینیم. تنهایی نادر یا تنهایی حجّت را... اینها به فیلم لطمه زده است.
ج. « تعرف الاشیاء باضدادها» این اصلی است که می‌گوید هر شیء یا صفتی با متضادش –بهتر- شناخته می‌شود.  به یاد بیاوریم لحظات سرخوشی و رقص و نمایش ابتدای فیلم «درباره الی...» را که اثرگذاری تنش و ناراحتی پایانی را چقدر پررنگتر می‌کرد. فرهادی در گفتگوهایش گفته است که مثلاً لحظات خوش زندگی نادر با سیمین را برای ورزآوردن بازیگران تمرین کرده‌اند. کاش لحظاتی از آن به شکلی حتّی سردستی مانند مرور فیلم جشن تولّد یا مانند آن می‌دیدیم، کاش زمان سلامت و سرخوشی پدربزرگ را در همین فیلم مفروض می‌دیدیم، کاش لحظه‌ای تنهایی حجّت با دخترش و دست نوازش پدرانه‌اش بر سر او را می‌دیدیم، کاش لحظه‌اش کلام محبّت‌آمیز را او با راضیه می‌دیدیم، هرچه می‌بینیم دعوا و کشاکش و عصبیّت است، اینجور هم تأثیر این عصبیّت کم می‌شود هم شخصیّتها عمق بیشتری  پیدا نمی‌کنند.
د. نشان ندادن صحنه‌ی تصادف از دید من نقیصه‌ای برای  فیلم است به این معنا که گرچه با این کار تأثیر فیلم در بار اوّل دیدن بیشتر می‌شود امّا در تماشای مجدّد، ارزش فیلم را پایین می‌آورد. در صورتی که ما تصادف را می‌دیدیم، شاهد «شک» راضیه بودیم و لی حالا شنونده‌ی جمله‌ی «من شک دارم» هستیم و تفاوت ایندو از زمین تا آسمان است. فیلمهایی که چیزی را از بیننده پنهان می‌کنند، شاید با رودست زدن به او غافلگیرش کنند، امّا فقط برای بار اوّل ولی ارزش فیلم در تماشای مجدّد کاهش می‌یابد امّا تماشای شک و تردید راضیه بار اوّل و دوّم ندارد و حیف بود که فرهادی ارزش فیلم را اینطور کاهش دهد.

هـ. سه صحنه‌ی کلیدی از فیلم را نتوانستم باور کنم:
یک. پدر پیش از این هم در خانه تنها مانده بود، دلیل اتّفاقی که برای او می‌افتد این است که راضیه دستش را به تخت بسته بود در حالیکه پیش از این سابقه داشت که پدر از تخت بلند شود، نیم‌ساعت هم پشت در باشد ولی مشکلی برایش پیش نیاید. راضیه دلیل قانع‌کننده‌ای برای بستن دست پدر به تخت ندارد.
دو. جدال نادر و راضیه بیش از آکه برای اتّفاقی باشد که برای پدر می‌افتد به خاطر پافشاری راضیه بر بی‌گناهی خود و درخواست دستمزد است. من نتوانستم باور کنم کسی مانند نادر به این سادگی به او تهمت دزدی بزند.
سه. صحنه‌ی دروغگویی تلخ ترمه در پایان فیلم جاییست که به دلیل ارتکاب فضیلت دروغ به وی اجازه‌ی ورود به دنیای بزرگسالان داده می‌شود امّا این صحنه نیز باورپذیر نبود. او از آنچه بین پدر و قاضی گذشته است، آگاه نبود ولی جواب وی اوّلاً جواب کسیست که هم دروغگویی حرفه‌ایست و هم از ماوقع آگاه است. او قاعدتاً باید کمی از سؤال قاضی دستپاچه می‌شد و در گفتن تردید می‌کرد ولی مانند کسی که سؤال قاضی را می‌داند و تصمیمش را از پیش گرفته عمل کرد.
و. تن‌نمایی، عشقبازی، صحنه‌های حمّام و دستشویی و خوراک‌‌خوردن و نوشیدنیهای فراوان و دیگر صحنه‌هایی که ظاهراً بار دراماتیک ندارد،  از صحنه‌های عادی سینمای امروز است که شخصیّتها را با نشان دادن لحظات برآوردن نیازهای جسمانیشان برای ما ملموس می‌کند ولی این صحنه‌ها- جز آنها که اینجا مقدور نیست- در سینمای ایران نایاب است. اینها لحظات مرده‌ی درون فیلم نیست، نماهایی است که تصویرها را از دو بعدی بودن درمی‌آورد امّا در سینمای ایران سفره انداختن و غذاخوردن گویی فقط مخصوص مهرجویی است و خبری از دیگر وجوه طبیعی آدمها در فیلمها نیست. دردی در تن، زخمی براثر یک حادثه و مسائلی از این دست ما را به شخصِتها نزدیک می‌کند و.. بحث را خلاص کنم؛ جزئیّات فقط صحنه‌ی پروپیمان و کنشهای ریز درون فیلم نیست، هر قدر موهای رنگ‌کرده‌ی زن با تغییرخواهی او می‌خواند، ریش انبوه مرد با شخصیّت او ناسازگار است. البتّه ریش داشتن برای شکستن این کلیشه که ریش مشخّصه‌ی افرادی مذهبی مانند حجّت است، خوب است امّا این مرد دارای نظم و دیسیپلین- آنگونه که فرهادی توصیف می‌کند- ، کسی است که روزی دستکم بیست دقیقه جلو آینه به خود برسد، خطّی بگیرد و اصلاحی کند. ( ظاهرالصّلاح بودن نادر در محیط کار نیز با توجّه به خلقیّات او باورپذیر نیست)
ز. دو تا از جزئیّات دیگر که خیلی هم جزئی نیستند و در فیلمهای فرهادی کمابیش غایبند یکی طنز است و دیگری موسیقی. ارجاع به فیلمهای خوب دنیا (اینبار بیشتر فیلمهای امریکایی)  در طنّازی در دشوارترین شرایط و روحیّه‌ی ایرانی‌جماعت در شوخی در سخت‌ترین اوضاع- که بیشتر اوقات نشانه‌ی گونه‌ای بی‌خیالی نه چندان ممدوح است- نیازی به یادآوری ندارد. فیلمهای فرهادی زیادی جدّی هستند و جایی برای طنز- این گوهر ویژه‌ی نوع بشر برای به سخره گرفتن جهان و زدن جدّی‌ترین حرفها با لایه‌ای شیرین و گول‌زننده- محروم کرده است.
موسیقی هم درفیلمهای فرهادی نیست که باز به گمان من نقصی است. منظور من موسیقی ِتابع تصویر یا آن موسیقی که کلیشه‌وار برای هر فرد سازی در نظر گرفته شود نیست، موسیقی به عنوان یکی از شخصیّتهای فیلم می‌تواند در لحظات آرامش- که در فیلمهای او کم‌یاب یا نایاب است- خود را نشان دهد و چیزی بگوید که با واژه‌ها و تصاویر هرگز نمی‌توان گفت.
۳- از اینکه منتقدان یا تماشاگران کنجکاوی ویژه‌ای درباره‌ی تصمیم ترمه دارند یا حتّی پایان فیلم را «باز» می‌دانند، در عجبم. فیلم هیچ حرف نگفته‌ای باقی نمی‌گذارد. تفاوت ابتدا و پایان فیلم، بلوغ خانواده‌ی نادر است. در ابتدای فیلم، پدر  ومادر فرزند را مانند مایملک خود می‌خواهند همراه خود کنند امّا به تدریج به اهمیّت انتخاب در زندگی پی می‌برند و دختر نوبالغ خود را در همراهی پدر یا مادر (یا هیچ‌کدام) آزاد می‌گذارند، حالا دیگر مهم نیست انتخاب او چه باشد، مهم این است که به او حقّ انتخاب داده شده است. گرچه کمابیش معلوم است که بیبن ماندن و مبارزه ( پدر) یا رفتن و فرار از شرایط  یا تسلیم‌شدن (مادر) کدام را برمی‌گزیند؛ خصوصاً حالا که با مرگ پدربزرگ بهانه‌ی ظاهری پدر برای ماندن در کاری نیست و تفاوت والدین، فرق بین دو نوع نگرش است نه تفاوت جایگاهها.
فرهادی فیلم به فیلم رشد کرده است؛ اوّلین فیلمش را که دیدم از اینکه کسی بتواند با این داستان کم‌رمق تماشاگر را در طول فیلم لحظه‌ای به خود وانگذارد در شگفت شدم. به هنگام دیدن «رقص درغبار» احساسی مانند زمان دیدن «بدوک» داشتم یعنی طلیعه‌ی پیدایی کارگردانی بزرگ. «شهرزیبا» ادامه‌ی آن روند با داستانی پروپیمان‌تر بود و چهارشنبه‌سوری اوّلین نشانه‌های بزرگی در داستان‌پردازی -با آن صحنه‌ی اضافی و نالازم ملاقات مرد و زن همسایه در اتوموبیل- بود و «درباره‌ی الی...» که علیرغم انتقادهای من کاملترین نمونه‌ی هماهنگی فرم و محتوا در آثار اوست و این فیلم اخیر که درونمایه‌ای کم‌نقص با اجرایی است که می‌توانست بهتر باشد. حالا فیلمسازی بین‌المللی داریم با سینمایی که شبیه به آنچه کیارستمی‌وار نامیده می‌شد نیست و تصویری از ایران نشان می‌دهد که به دلیل نداشتن سیاه‌نمایی، نه بهانه‌ای به کسانی آن سوی مرز می‌دهد که به دلیل چنین تصویری از ایران هستند و نه به کسانی با هرگونه حضور جشنواره‌ای ایران به همان دلیل مخالفند. سینمای اجتماعی فرهادی بهترین نمونه از سینمایی است که جیرانی آنرا بدنه می‌نامد و البتّه خودش چندان توفیقی در ساخت چنین فیلمهایی ندارد بلکه پیش از این نیز باید چنین سینمایی را در آثار بهروز افخمی از عروس تا شوکران او می‌جستیم. این طور، تقسیم بندی بدنه، جشنواره‌ای، گیشه‌ای هم به هم می‌ریزد تا جز با صفات خوب، متوسّط و ضعیف فیلمها را توصیف نکنیم. امروز حتّی همانها که به هنگام خودزنی شهاب حسینی برایش هورا می‌کشیدند، در پایان فیلم برای خود فیلم کف می‌زنند، چیزی که آنرا برای کمتر فیلمی به یاد می‌آوریم.  
آنچه فرهادی را تهدید می‌کند چیزیست که شاید بتوان آنرا «خواص‌زدگی» نامید. همانطور که عوام‌زدگی ِکسانی که فیلم را برای گیشه می‌سازند، مهر پایانی برای انتظار اثری از آنان است که معنایی در بر داشته باشد، تابع نقد منتقدان شدن هم دامی برای فیلمساز است. هیاهویی که بر سر «نفس عمیق» یا «مهمان مامان» به پا شد به یاد بیاورید؛ امروز از آنها چه باقی مانده است؟ فیلمسازان آنها به چه راهی رفتند؟ از دوراهی دروغ و راست و دشواری قضاوت آنقدر گفتند که فرهادی در فیلم جدیدش همه‌ی صحنه‌ها را به دادگاه بدل کرده است و شخصیّتهایی که هر یک مفتّش دیگری شده است. از ستایش‌نامه‌نویسانی که حتّی یک نقطه‌ضعف در فیلم محبوب خود نمی‌یابند، در شگفتم. امیدوارم این همه جنجال، ادامه‌ی راهش را با مشکل مواجه نکند. «اصغر فرهادی» به نشانه یا امضایی معتبر بدل شده است، به امید اینکه با آگاهی و اطّلاع از این اعتبار محافظت کند و آنرا ارتقا بخشد.  
پ.ن: مورد یک از بخش «هـ» را بعد اضافه کردم. فرهادی قسمتهای مناقشه‌پذیر از فیلم‌نامه را جایی می‌گنجاند که داستان بخش بحرانی خود را طی می‌کند تا خیلی به چشم نیاید و تردید درباره‌ی گم‌شدن یا نشدن الی هم جایی بود که همه می‌خواستند پسرک را نجات دهند و حالا هم به هنگام نجات جان پدر کسی به فکر منطق پشت بستن دست به تخت نمی‌افتد و این مهارت وی در باورپذیرکردن قصّه را نشان می‌دهد. درباره‌ی دیگر موارد مثبت یا منفی فیلم‌نامه مانند نقش مذهب در فیلم، عنصر تصادف یا حتّی نام فیلم نیز می‌توان حرفها زد که فکر می‌کنم فعلاً همین قدر بس باشد.
Real Time Web Analytics