سین پنجم- سلام

وقتی ایمای «مالنا؛ بانوی بی‌چرا» را نوشتم، کاربری، جایی ذیل لینک آن نوشت: « کسی که هرگز نپرسد، نادانسته مالک صندوقچه‌ای می‌شود که درونش جز رنج نیست». امّا آن چرا با چرایی که من نوشتم فرق داشت. استفهام گاهی حقیقی و برای یافتن پاسخ است و گاه برای مقاصد دیگری به کار می‌رود. چرایی که من نوشتم، چرای اعتراض بود.  
نمای بالا کانون فیلم است، جایی است که مهمترین ویژگی مالنا یعنی گونه‌ای زیستن شبه‌عارفانه و بی‌اعتراض به واقعیّت بی‌رحم پیرامونش خود را بیشتر نشان می‌دهد. این ویژگی مادر دیگر صفات اوست که بسیار بیش از زیبایی وی به او جلوه می‌بخشد. شاید حتّی زیبایی ظاهری وی نیز وامدار این بی‌اعتنایی ِاز سر استغنا به جهان خارج و افراد پیرامون باشد. مالنا در طول فیلم هیچ وقت گله و شکوه نمی‌کند، هیچ وقت به اعتراض نمی‌پرسد چرا بیشتر مردان به من نظر دارند؟ چرا بیشتر زنان به من حسادت می‌کنند؟ چرا قانون نه تنها سرپناهی برای زنی تنها نیست بلکه هیچ پناهگاهی را نیز برای او نمی‌پسندد؟ و هزار چرای ناگفته‌ی دیگر.
گفتار ماندلا را به یاد بیاوریم: «می‌بخشم ولی فراموش نمی‌کنم». مالنا در طول فیلم (پیش از همین صحنه‌ی باشکوه بخشایش) به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی حتّی حافظه‌ای برای به خاطر سپردن ستمی که بر وی می‌رود ندارد. امّا وقاحت زنان سلیطه‌ای که با وی آن کردند، باعث می‌شود چند لحظه مات بماند، گویی خاطره‌ای را به یاد می‌آورد امّا خیلی زود خودداری خود را باز می‌یابد و جواب سلام آنها را می‌دهد.
جامعه‌ی ما دوسال است امتحان سختی را از سر می‌گذراند. بسیاری از همراهان دیروز، امروز راه خود را از هم جدا کرده‌اند. چه بسیار قلمهایی که از آنها- فارغ از گرایش و خطّ فکریشان- جز تندی و گرایش به حذف مخالف نمی‌تراود. من اینان را کمکی برای آینده‌ی ایران نمی‌بینم. بخشیدن و فراموش‌نکردن بسیار دشوار است. فراموش‌کردن باعث تکرار تجربه‌های ناکام گذشته می‌شود و هیچ خردی آن را تأیید نمی‌کند و نبخشیدن هم ما را به انتقام‌جویی بی‌فرجامی می‌کشاند که آن نیز، کین‌خواهی دیگری را در پی خواهد داشت و این چرخه ادامه می‌یابد تا زمانی که ما به «بلوغ گذشت» برسیم. برای نمونه وقایع پس از بهمن ۵۷ و پیامدهای آن را مرور کنیم.
واقعیّت با تمام محدودیّتها، خوشایندها و بدآیندهایش با عرصه‌ی تئوری‌پردازی و ایده‌آل‌خواهی ما متفاوت است. پیش از نوشتن هر مطلب یا انجام هر کرداری به یاد بیاوریم که در ایران آینده، همه‌ی ایرانیان با هر گرایش و عقیده‌ای باید زیر یک سقف با هم زندگی کنند، شاید آن گاه در نحوه‌ی اندیشه‌ورزی و بیان افکار خود تجدید نظر کنیم. ما به این سلام کردنها و جواب سلام دادنها نیاز داریم.

سین چهارم: سال آینده را چگونه می‌بینید؟

            
اسفندیار رحیم مشایی: ببین عزیزجان، شما پارسال هم از من سؤال کردی و من هم چیزکی گفتم ولی تأثیر نکرد. حتّی شما به قول خودت خواستی درباره‌ی امکان همکاری مصلحتی سبزها و اینجانب چیزی بنویسی که ننوشتی و با خودت گفتی سیاست‌بازیست و نمی‌دانم چه. ها؟ پارسال که زدیم پیغمبرها را دراز کردیم از جماعت بی دین و ایمون یکی هم به ما احسنت نگفت. تازه من فقط عیسی و نوح را گفتم، می‌توانستم به لوط هم گیر بدهم با آن اسم ضایعش. قوم تو کارهای بی‌تربیتی می‌کنند، باید اسم کارشان را روی خودت بگذاری؟ مکتب ایرانی را گفتیم هیچ کدام از ایران‌پرستان به ما آفرین نگفتند، حضرات آخوندها را دراز کردیم، کسی به ما خسته نباشید نگفت. وقتی می‌گویم آنان که با موسیقی مخالفند چیزی از آن نمی‌فهمند یعنی آقایون را به مشتی نفهم بدل کردیم دیگه...خُب آنتی آخوندها چرا برای ما هورا نکشیدند؟ حالا چه فایده دارد به سؤال شما جواب بدهم؟ ما هر کار بکنیم باز هم  احتمالاً همین آش است و همین کاسه. حالا نوبت من است که از شما بپرسم: سبب استقبال نکردن سبزها از حرفهای من چیست؟
حسن عبّاسی: سؤال شما بی‌ادبیست، آینده از «آمدن» است که خارجیها آنرا به معنای بدی به کار می‌برند. در ضمن سال آتی را لازم نیست ببینیم، سالی که نکوست از بهارش پیداست. با اکران «جدایی نادر از سیمین» تمام کسانی که به حرفهای من به «درباره‌ی الی...» ایراد گرفتند باید به حقّانیّت من پی ببرند و از خودشان خجالت بکشند. آنجا من لیبرالیسم و دیگر مفاهیم غربی را از «الی» درآوردم، حالا چه؟ خوب دقّت کنید که نادر یعنی چه؟ نادر( Nuder ) اسم فاعل است از "nudity" یعنی «لخت‌کننده» و سیمین را هم اگر به خارجی تلفّظ کنیم «ی»هایش کسره شنیده می‌شود. درستش جدایی «سیمین از نادر» بود که کارگردان برای ردگم‌کنی برعکس نوشته ولی من نیّت پلیدش را کشف کردم. همین «درباره‌ی الی...»؛ به سه نقطه‌ی آخرش دقّت کرده‌اید؟ چه در تلفّظ و چه از لحاظ معنایی شیطنتی در آن است که شما اسم آن خانم را هی بکشید و بکشید انگار دارید از حال می‌روید. حالا سیمین هی از نادر جدا شود و او هم بگوید الی‌ی‌ی‌ی‌ی آن هم برای یک سال آینده؟ چند ثانیه‌اش آدم را کلّه‌پا می‌کند، یک سالش چطور؟ این دیگر «زنای ذهنی» نیست چیزیست که من اسمش را می‌گذارم «سونامی جنسی» که با وقاحت در یک کشور اسلامی آن هم از سینماهایش شروع شده است و من با دکترینال و استراتژیکم آنرا افشا می‌کنم. شما هم تا به حال چند باری به من گیر دادی، اگر به کارت ادامه بدهی از اسم خودت و وبلاگت یک معناهایی بیرون می‌کشم که به عقل جن هم نرسیده باشد، حال خود دانی.
حمید دباشی: قرار نیست سال آینده را جوری ببینیم. من می‌گویم چطور شود، سال هم همانطور می‌شود. ابتدا اره و اوره و شمسی کوره یعنی همینها که اسمشان را روشنفکری دینی گذاشته‌اند، یک اطّلاعیّه بدهند که ما تعطیل کردیم رفتیم دنبال زندگیمان و خلاص. مردشور ریخت نکبتشان را ببرد. یک بار گفتم کدیور این همه نامه و مقاله نوشت به اندازه‌ی یک اخم وحید خراسانی اثر گذاشت؟ نگذاشت؛ پس بهتر است جمع کند برود. (همین قیاس را اگر درباره‌ی مطالب من بکنید، معلوم می‌شود خیلی نادان هستید) بعدش هم آذر نفیسی و آن نئوکانه اسمش چه بود؟ ها... عبّاس میلانی از گذشته‌شان توبه کنند. چند نفر دیگر هم هستند که من اسمشان را لیست می‌کنم می‌دهم تا خودشان محترمانه کنار بکشند. خودم هم روی یک تفکّر کیهانشهری دارم کار می‌کنم و آنرا بیرون می‌دهم که اثر زیادی خواهد گذاشت.
یک پیاله سنبل الطیّب: من به سؤال شما جواب نمیدهم و این را می‌گویم که اگر یک بار دیگر ...یک بار دیگر... اصلن هیچی بابا.
ببین آقای عزیز شما به جای تمسخر این و آن، اگر حرفی داری بزن و گرنه دست انداختن دیگران که هنر نیست. من استدلال کرده‌ام که می‌توان هم تکنوکرات بود و هم منتقد و اینکه پس از بازشدن یا همان رهایی از واپایش وبلاگم، داداردودور راه انداختم ونوشتم به جای اصلی خودم برگشتم و از بشاگرد هم بازدیدکننده دارم، ربطی به منتقد بودن یا نبودن من ندارد. به من چه که همه‌ی وبلاگهای منتقد را بسته‌اند؟ شما به‌رغم اینکه به چپها اعتراض دارید، روش نوشتنتان چپ هست. شما فکر می‌کنی منتقد بودن یعنی خروس‌جنگی بودن ولی من اینطور فکر نمی‌کنم. در حقیت ما سه تا آپشن داریم. یکی بوروکرات خنثی، یکی چپ فرودست‌پرست غرزن و دیگری تکنوکرات منتقد. شعار من اینه که من اونقدر منفعل نیستم که مهاجم باشم! اینو از یه ضرب‌المثل انگلیسی گرفتم که میگوید :«من اونقدر پولدار نیستم که جنس ارزان بخرم». چون همونطور که جنس ارزان زود به زود خراب می‌شود و در یک بازه زمانی طولانی ضرر می‌کنم و برعکس با خرید جنس گران امّا ماندگار می‌توانم مابه‌التفاوت را سیو کنم، با حرکتهای سریع ولی محدود چیزی جز ناکامی در انتظار ما نیست و گروه سوّم با انتقاد تکنوکراتی خود در درازمدّت بسیار اثرگذارتر است. ببین آقای محترم مثلن روشنفکر، شما برای این با اقتصاد مشکل داری که چیزی ازش نمی‌دونی (اینو هایک گفته) و اقتصاد رو هم مثل مولوی برای بنای آخور می‌دونی (اینو هم از نوشته‌های سروش یاد گرفتی که اشکالی نداره مثل من که نقل قول باواسطه از بابک احمدی می‌کنم، این به اون در) گفتم پول سیو می‌کنیم داغم تازه شد. داشتم می‌گفتم. اگه یک بار دیگه، یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه به من بگی «دکتر خشی»، پلیس رو خبر می‌کنم. یا پلیس اینجا یا پلیس اونجا، شایدم اینترپل. اینو جدّن می‌گم سابقه‌دارم تو این کار.
پارا پارسی ( نویسنده خودنویس): ما با سؤال شما گول نمی‌خوریم که مثلاً در یک جبهه هستیم و شمای سبزاللهی‌ خیلی سعه صدر داری و تسامح و تساهل و این حرفها. تسامح و تساهل را مهاجرانی مد کرد که حالا یک نقطه خاکستری هم در دیکتاتور ایران نمی‌بیند. شما همونی نیستی که بیانیّه موسوی رو شرح کردی که سبزها سکولار نیستند و اینها؟ حالا سعه‌صدر شدی؟ ما اگر فریب این بازی‌ها را می‌خوردیم که از طائب شکست ‌خورده بودیم و پروژه تابستان ۶۷ را تعطیل می‌کردیم ولی همه دیدند که چقدر عاقلانه بر سر مواضع خودمون ایستادیم. یک منبع موثّق به ما خبر داده که موسوی و کروبی بعداز حصرشون از نظام تشکّر کردند. تعجّب داره ولی دلیلش رو این گفتن که با محروم شدن از اخبار دیگه از آماج انتقادهای خارج‌نشینان و طرفداراشون در داخل ( یعنی حدود نودو پنج درصد ایرانیان) درباره‌ی تابستان ۶۷ راحت شدیم چون واقعاً آبرومون رو بردند. خودتون اگر راست می‌گین چرا چیزی در اون موضوع ننوشتین؟ چرا مصاحبه نیک‌آهنگ با نوه خواهر خامنه‌ای که نشون داد دیکتاتوریش ریشه در چشمای ضعیفش در دوران کودکی داره رو پوشش ندادین؟ غیر از اینه که دستتون با اونها در یک کاسه هست. اینو صددرصد بدون که آینده مال ماست و ما تمام کسانی که درباره فجایع جمهوری اسلامی چیزی نگفتن یعنی تمام سیاستمدارای سی سال اخیر و اون باصطلاح رزمندگانی که با رفتنشون به جبهه جنگ رو طولانی کردن (مهم نیست که خودشون کشته شدند و ما صدمه‌ای ندیدیم، ما مدّعی‌العموم مادرزاد هستیم) به علاوه خانوده‌هاشون و به علاوه بسیجی‌ها و به اضافه‌ی تمام کساییکه به ا.ن رأی داند و طرفدارای خاتمی و موسوی و کروبی و مقلّدای خ.ر و مذهبیهای غیر سیاسی طرفدار بقیّه مراجع و اونایی که تو محرّم تو سروکلّه‌شون می‌زنن و ماه رمضون گشنگی بیخودی می‌کشن که برای سلامتیشون خیلی مضرّه و بی‌طرفهای بی‌تفاوت و... (روی هم پنج درصد باقیمانده) حسابشون رو می‌رسیم و افشاگری می‌کنیم. بعد می‌ریم دنبال علاقه‌هامون یعنی حقوق بشر و محیط زیست.
پ.ن: این وسط منتظری با اون اعتراضاش به اعدامها کمی مشکل‌سازه که با دوستان داریم کار می‌کنیم با استفاده از سخنرانیهای اوایل انقلاب و بعضی حرفها و فتواهاش اونم دراز کنیم تا مزاحم دیگه‌ای باقی نمونه.
ایرج حسابی: شما این سؤال را کردید، یاد خاطره‌ای از مرحوم دکتر حسابی افتادم. یک بار ایشون (بعد از اون سفره هفت‌سین معروف) نشسته بودند با آلبرت انیشتن و انیشتن که ارادت عجیبی به دکتر داشت از او پرسید به نظر شما دنیا در آینده چه شکلی خواهد بود؟ دکتر گفت فنجون قهوه‌ات را بده تا برایت فال بگیرم. فال قهوه را گرفت و مطالبی گفت که فعلاً از بازگو کردنش معذورم ولی انیشتن از تعجّب شاخ درآورده بود. پرسید شما از کجا اینها را فهمیدی؟ دکتر گفت بر اساس تئوری بی‌نهایت بودن ذرّات که آنرا از همین فال قهوه استخراج کرده‌ام. انیشتن تعجّبش بیشتر شد گفت چطور؟ دکتر گفت ببین عزیزم در تئوری من ذرّات بی‌نهایتند و ما آنچه را به عنوان یک ذرّه‌ی خاص می‌شناسیم جایی است که تراکم و چگالی آن بیشتر و متمرکزتر است و گرنه آن ذرّه تا بی‌نهایت گسترش پیدا کرده است و جهان یک بافتار درهم‌پیچیده از همه چیز است؛ پس هر چیز همه خودش است، هم همه چیز. حالا ته این فنجان قهوه هم خودش است و هم جهان با تمام گذشته و آینده در آن منعکس شده است و چشم بصیرت می‌خواهد که آنرا استخراج کند. به اینجا که رسید انیشتن از شدّت ذوق فهمیدن این مسأله رسماً از هوش رفت. او را سریع به بیمارستان رساندند. به هوش که آمد فقط از دکتر سپاسگزاری می‌کرد و می‌گفت پس از دریافتن این نکته دیگر آرزویی ندارم و می‌توانم با خیال راحت بمیرم. این بود خاطره‌ی مناسب سؤال شما، امیدوارم بازهم سعادتی باشد در خدمت شما باشیم، با خاطره‌ای جدید از دکتر حسابی.
فرهاد جعفری: آقای ع. ایماگر من قاعدتاً نباید به شما جوابی بدهم چون- با توجّه به نوشته‌های قبلی  شما- جواب ابلهان خاموشیست. اسمت را هم به نظر من عوض کن بگذار ع. گاریچی. ولی از اونجا که به عنوان یک لائیک دموکرات طرفدار احمدی‌نژاد از هر تریبونی برای بیان نظراتم استفاده می‌کنم. یک سؤال از وجدان شما می‌کنم. چند روز قبل از سونامی ژاپن، یک متخصّص زلزله‌شناسی گفته بود که در یکی از چند شهر توکیو و مکزیکوسیتی و ... و تهران زلزله می‌آید. حالا با توجّه به تبیین علمی من درباره منشأ سونامی ژاپن که آزمایش هسته‌ای بوده، چیزی به نظر شما نمی‌رسد؟ بله! این آزمایش هدفدار و برای ایجاد زلزله در یک شهر خاص بود نه اینکه از کنترل در رفته باشد و خرابی به بار آورده باشد و آن شهر هم تهران بوده است. حال کردی نه؟ اینها می‌خواستند امواج رو جوری طرح‌ریزی کنند که از اینجا سر در بیاورد ولی به خودشان خورده ( متخصّصان عین همین حرف را درباره زلزله آمریکای لاتین هم گفته‌اند) خوب آنها با چه هدفی می‌خواسند تهران را ویران کنند، چرا در دولتهای قبل این کار را نکردند؟ چرا دولت فعلی کاری کرده که آنها از ترسشان به این روز بیفتند که هول هولکی تصمیمی بگیرند و این بلا را سر خودشان بیاورند؟ شمایی که قلمت در راستای منافع آنهاست چقدر می‌توانی ادّعای مبارزه با تمامت‌خواهی بین‌المللی و طرفداری دموکراسی را داشته باشی؟ به جای پرسیدن از من، به این سؤالها فکر کن.
پ.ن: در ضمن حالا که فکر می‌کنم با توجّه به اینکه به احتمال زیادت اسمت علی هست، پس علی گاریچی، همان الیگارشی است. یعنی خودت هم جزو خانواده‌های اشرافی و تابع آنها هستی و طبیعی است که این چرندیات را در دفاع از پدرخوانده‌های خودت بنویسی.
سؤال هفت‌سین پارسال: سبب روی‌دادن جنبش سبز چه بود؟

سین سوّم- سین‌های شهید



 
سجّاد قائدرحمتی، سیّدعلی موسوی‌حبیبی، سالار قربانی‌پارام، سعید عبّاسی، سیّدفرزاد جشنی، سهراب اعرابی
دیگر سین‌های شهید: سیّدرضا طباطبایی، سرور برومند، سالار طهماسبی، سعید اسماعیلی خان ببین
برای اطّلاع از مشخّصات، چگونگی شهادت، عکس یا احیاناً فیلم از شهدای سبز، سایت «شمس» را ببینید.

سین دوّم- سرترینهای سال

             
سرترین آیت‌الله سال: وحید خراسانی
سرترین سیّد سال: سیّدحسن خمینی
سرترین زن سال: فخرالسّادات محتشمی پور

سرترین دربندان: رهبران سبز و همسرانشان
سرترین روز سال: ۲۵ بهمن
سرترین شهید: محمّد مختاری
سرترین شعار: مبارک، بن‌علی، نوبت سیّدعلی
سرترین عکس:
این تصویر از اکبر امینی، ۲۵ بهمن
سرترین جوک: شفایافتن یک نابینا با آب دهان رهبر نظام
سرترین رخداد: گسترده‌تر شدن دامنه‌ی سبزاندیشی علیرغم تلاش غضنفران
سرترین وبلاگ: مجموعه وبلاگهای طرفدار رهبر نظام (دفاع بد و تأثیر معکوس)
سرترین فیلم: فیلم فحّاشی به فائزه هاشمی ( در راستای سطر بالا)
سرترین سوتی: فتنه ۸۸ به پایان رسید و انقلاب واکسینه شد (رهبر نظام، پیش از ۲۵ بهمن)
سرترین نمایش: غدیر قم (ایضاً)
سرترین استعفا: احمد ملکی و فرزاد فرهنگیان
سرترین موسیقی: مجموعه
ترانه‌های سبز دو سال اخیر
سرترین شعر:«
سقوط آزاد » از شبنم آذر (پارسال سروده شد، امسال خواندم)
سرترین بازیگر:
رامین پرچمی
سرترین کارگردان: پناهی و رسول‌اف ( و فیلم نیمه‌تمامشان)
و سیّدرضا میرکریمی (اعتراض در جشنواره فجر)، اصغر فرهادی (سخنانش در جشن خانه سینما)
سرترین مقاله:
دموکراسی و امور جزئی ( تقی رحمانی)
سرترین ورزشکار: جواد نکونام (
بازوبند سبز در نیمه اوّل بازی با برزیل)
مرتبط: سرترینهای پارسال

سین اوّل- سیب

یا مقلّب القلوب و الابصار، یا مدبّر اللیل و النّهار، یا محوّل الحول والاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال
 سیب- ابوالقاسم حالت
من سیب شیرین دارم/ برای هفت‌سین دارم/ بیا بکن تماشا/ سیب آوردم آقا/ زینت سفره‌ی هفت‌سین/ می‌کنه سفره رو رنگین/ من سیب شیرین دارم/ برای هفت‌سین دارم/ سیب آوردم از ارنگه/ یه پای خرم می‌لنگه/ سیب یکی یک چارک/ چشماتو واز کن نیست کالک/ من سیب شیرین دارم/ برای هفت‌سین دارم/ سیب مشهد سیب خلخال تخم لبنان دارم/ باغت آباد شه الهی سیب شمرون دارم/ من سیب شیرین دارم/ برای هفت‌سین دارم/ سیب سرخ آوردمش نمیدمش دست چلاق/ الهی سال نویی نشی گرفتار فراق/ سیب دارم سیب عالی/ نکن سیبا رو دست‌مالی/ ما سیبو درهم می‌فروشیم/ خوب و بدو با هم می‌فروشیم/ خوش‌بو و خوش‌رنگ و هم هستش معطّر/ هیچ جا سیب نیست به خدا از اینها بهتر/ سیبو بگیرو بو کن/ کمتر تو زیر و رو کن/ من سیب شیرین دارم/ برای هفت‌سین دارم/ چیزی نمونده چون به تحویل/ بخر ببر بچین تو زنبیل/ هفت‌سینو سنگین می‌کنه/ بساطو رنگین می‌کنه/ من سیب شیرین دارم/ برای هفت‌سین دارم 
این ترانه را از اینجا بشنوید یا دریافت کنید.
(آلبوم هفت‌سین به روایت طهران، آثار استاد اسماعیل مهرتاش با صدای محمّد منتشری)
آغاز سال نو را به همه‌ی دوستداران رُستن و رَستن شادباش می‌گویم.
هر روزتان بهتر از دیروز و نوروزتان پیروز.

نکات سبز- ۲۵


          
۱- هاشمی و خبرگان
الف. خواندن تفاسیری با مضمون «حذف هاشمی» یا «یکدست شدن حاکمیّت» پس از اجلاس اخیر خبرگان برای من تعجّب‌انگیز بود. هاشمی رفسنجانی ریاست دو نهاد مهم را در اختیار داشت یکی مجلس خبرگان و دیگری مجمع تشخیص مصلحت نظام. اوّلی مجلسی نیمه‌تشریفاتی است که وی از ابتدا هم رئیس آن نبود و پس از درگذشت مرحوم مشکینی به آن رسید. بسیاری معتقد بودند که وی نباید به ریاست می‌رسید چون اگر بنا به اجتهاد بود، به اجتهاد وی- مانند بسیاری از روحانیان جوان و مبارز زمان شاه- همان ایرادی وارد بود که به اجتهاد سیّدعلی خامنه‌ای. ظاهراً همان زمان- پس از درگذشت آیت‌الله مشکینی- هم هاشمی بفرمایی به مهدوی کنی گفته بود که او نیامده بود.
از سوی دیگر او هنوز رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است یعنی جایی که مدام با دولت و مجلس در دادوستد است و احمدی‌نژاد از حضور در جلسات آن خودداری می‌کند. این منصب پستی بسیار مهمتر و سرنوشت‌سازتر است. به هرحال حذف یک پست نیمه‌تشریفاتی را نمی‌توان یکدست شدن حاکمیّت دانست و طرفداران ولایت از فردای حذف هاشمی به دنبال حذف وی از مجمع تشخیص هم خواهند بود که به دلیل انتصاب از سوی رهبر بسیار بعید است مگر اینکه کار خیلی حاد شود. هاشمی هنوز حضور دارد.
ب. رهبر در سخنانش از هاشمی تمجید کرد و کناره‌گیری وی را ستود. این گفتار وی را در کنار تمجید از جوانان خوب و مؤمن و بااخلاص بگذارید. نمی‌دانم چرا وی چنین گفت؟ کنار گذاشتن هاشمی به دلیل مواضع او و حمایت نکردن صریح از رهبر بود. مجلس خبرگان به خودی خود متّهم است که از نظارت بر رهبر، به تبعیّت محض از رهبر تغییر نقش داده است و این خلاف قانون اساسی است. رهبر نباید در کشمکشهای آن اظهارنظر کند و نشان دهد که رضایت یا نارضایتی وی می‌تواند یک نفر مانند دستغیب را از حضور در مجلس محروم کند یا هاشمی را از ریاست پایین بکشد. سخنان وی دوسال است که دقّت سابق را ندارد و دائم به ضرر خود حرف می‌زند.
ج. رسانه‌های نظام این جمله را تکرار می‌کنند: « با انتخاب مهدوی کنی هیاهوی رسانه‌های بیگانه نقش بر آب شد». رسانه‌های بیگانه چه می‌گفتند؟ آنها می‌گفتند که مجلس خبرگان، مجلس منصوبان رهبر شده و هاشمی قرار است در یک تصفیه‌حساب سیاسی کنار گذاشته شود، زمانی هیاهوی آنان نقش بر آب می‌شد که پیش‌بینی آنان درست از کار در نمی‌آمد و هاشمی همچنان رئیس باقی می‌ماند. وقتی پیش‌بینی آنان درست از کار درآمد، یعنی به هدف زده‌اند نه اینکه ناکام شده‌اند!
د. سخنان لاریجانی درباره‌ی نبودن نقش نظارت بر رهبر در قانون اساسی بسیار عجیب بود. خبرگان می‌توانند رهبر را عزل کنند و این جز با نظارت ممکن نیست او بحث مقدّمه‌ی واجب را در اصول فقه یا فراموش کرده است یا خود را به فراموشی زده است. کسانی که وی را می‌شناسند با شنیدن این سخنان به جادوی صندلی ریاست در تغییر فکر، سخن و رفتار افراد پی می‌برند.
هـ. آنچه مجلس خبرگان را از معنای خود خود تهی کرد نبودن آیت‌الله دستغیب در این مجلس بود که انتقادهایی از وضعیّت کشور داشت ولی به مجلس دعوت نشد. مجلس خبرگان می‌تواند رهبر را عزل کند ولی یکی از اعضای آن فقط به دلیل انتقاد از برخورد با مخالفان از حضور در این مجلس کنار گذاشته می‌شود و این یعنی از مجلس خبرگان و قانون اساسی جز پوسته‌ای بی‌مغز بر جا نمانده است، مردم به هر چه رأی داده باشند به این پوسته رأی نداده‌اند و این اعمال حتّی با دورترین تفسیر از این قانون هم نمی‌خواند ولی کجاست دیده‌ای که از این همه رفتار خلاف قانون عرف و شرع ( پایبندی به عهود و پیمانها، اصلی اساسی در قرآن است) عبرت بگیرد و مهر تأیید زدن رهبر نظام بر این همه خلافکاری را نبیند؟
۲- جای پاکی برای نیایش
ابتدای سخنان ناسازگار با نظام آقای وحید برخی گفتند که شیوه‌ی او این است و در گذشته بوده و چیز تازه‌ای نیست امّا ملاقات با خانواده‌های زندانیان سیاسی چیزی بیش از اشارات گذشته‌ی فقیه خاموش بود. نامعتبر دانستن اقرار زندانی و حکم به سقوط قاضی ( اینجا رهبر!) از عدالت در صورت ترتیب اثردادن به آن اقرار، تأکید بر حرّیّت انسانها و این اوخر سخنانی به ظاهر در نقد ترویج مسیحیّت ولی با زیر سؤال بردن اسلامی بودن نظام.
بعضی از دوستان از حلقه‌های درون نظام می‌گویند که برخی افراد دارند به این دامن می‌زنند که « منافقان دوروبر آقای وحید را گرفته‌اند!» ظاهراً حساسیّتها روی ایشان بیشتر شده است. آن هم به علّت این سخنان است:«این دستگاه با این بساط اگر جایی یک کلمه سوئی برای تزلزل مقام «من» باشد, همه قوا آنجا حاضر است! اما دین و ایمان از مغز جوانها برده می شود و همه خفقان گرفته و خوابند, دنبال مقام و مالند، دم از اسلام می زنند و از اسلام خبری نیست!»
آقای جوادی آملی در فرازهایی از آخرین خطبه‌هایش مضمونی گفت نزدیک به این که « در خانه جای پاکی می‌گذارند برای عبادت، شما هم در مملکت چنین کنید». تمرکز روی دستغیب، موسوی اردبیلی، صانعی، بیات زنجانی، وحید خراسانی و دیگران، تلاش برای باقی گذاشتن همین یک جای پاک است و گرنه محافظه‌کاری روحانیان در برابر حاکمیّت ممکن است کار را به جایی برساند که نه از تاک نشان بماند و نه از تاک‌نشان.
۳- یادآوری و  مقایسه
علی (ع): «قولوا الحق ولو علی انفسکم» حرف حق بزنید حتّی اگر به ضرر شما باشد.
رهبر نظام: «گاهى اوقات، دشمن کار را به گونه‏اى ترتیب مى‏دهد که حرف حقى، از زبان یک نفر صادر بشود! دشمن ناحق و باطل است، پس چرا مى‏خواهد این حرف حق از زبان آن شخص صادر بشود؟ چون مى‏خواهد پازل خودش را کامل کند. این پازل از صد یا دویست قطعه تشکیل شده؛ یک قطعه‏اش هم همین حرف حقى است که آن شخص باید بزند تا این پازل را کامل کند! اینجا این حرف حق را نباید زد. پازل دشمن را کامل نباید کرد. در این حد هوشیارى لازم است! بله، وارد سیاست بشوید و فکرِ سیاسى کنید؛ اما بسیار هوشیار. دشمن نباید بتواند از هیچ حرکت و اظهار و موضعگیرى شما استفاده کند. این، اصل اول و یک خط قرمز است».
(در دیدار هزاران نفر از اعضاى بسیج دانشجویى دانشگاههاى سراسر کشور ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶)
در همین زمینه:
کاش دشمن را زودتر شاد کرده بودیم ( محمّد مطهّری) 
۴- جدال با جنبش سبز یا با حقیقت؟
گاه گداری در نامه‌ها یا جواب به برخی نظرها چیزهایی می‌نویسم که به نظرم جای گسترش دارد. در دو سال اخیر گاهی از خود می‌پرسیدم که مدافعان نظام در دفاع از حاکمیّت فلان جا، آن اشتباه را کردند، آیا اگر حساب‌شده‌تر عمل می‌کردند موضوع حل می‌شد؟ آیا اگر ده توصیه به رهبر من-مثلاً- عملی می‌شد، کارها سامان می‌گرفت؟ و هر بار به این نتیجه می‌رسیدم که نخیر، مشکل، درمانی اساسی‌تر از این وصله پینه کردنها می‌طلبد. این بند را در پاسخ به نامه‌ی دوستی نوشتم:
« امّا یک نکته: شما نوشته‌ای که امکانات آنها در برابر هوش منتقدان کم آورده است. به نظر من وقایع تاریخی به گونه‌ای پیش رفته که حالا استدلال و شاهد به نفع منتقدان بیشتر است به گونه‌ای که با کمترین امکانات می‌توانند بیشترین تأثیرگذاری را داشته باشند. یعنی موضوع بیشتر از مقایسه‌ی هوش و درایت دو طرف است. البتّه می‌توان اینگونه جواب داد که باهوشها این تغییر را درک کرده‌اند و به سوی حق متمایل شده‌اند و گرنه برای مثال، شما باشی چطور می‌خواهی قتل صانع ژاله یا ندا را ماستمالی کنی؟ من و شما خیلی هم برای توجیه قتل آنها زور بزنیم باز زور واقعیّت و حقیقت از ما بیشتر است و ما بازنده خواهیم بود. موضوع امروز ایران، جدال دو گروه سیاسی و فکری نیست، جدال حاکمیّت با حقیقت، عدالت و دیانت است و همین است که رفتنشان را حتمی نشان می‌دهد.»

رهبر نظام و طرفدارانش

           
در سخنان رهبر نظام- فقط درباره‌ی ماجرای هتّاکی- چند نکته بود:
۱- لحن او درباره‌ی هتّاکان شبیه به لحن وی خطاب به کسانی بود که به کوی دانشگاه حمله کردند. آنجا هم می‌گفت :«چنین اعمالی، آنهم با فریاد یا زهرا؟» حالا هم با جوانان خوب و مؤمن سخن گفت که دست بر قضا فحّاش و بی‌ادبند ولی خوب و مؤمن هم هستند. خوب بودن و مؤمن بودن ذاتی است یا به اعمال؟ او دست کم می‌توانست بگوید «برخی افراد» و اینچنین آشکار دلبستگی خود به آنان را نشان ندهد و از طرف دیگر حتّی اشاره‌ای هم به ماجرای فائزه هاشمی نکرد.
۲- من این ادّعا را که «در نقد عقاید دینی و سیاسی همه آزادند ولی به شرط رعایت اخلاق» متوجّه نشدم. ایشان باید قید «مخالفان یا منتقدان من» را می‌آورد تا معلوم شود که منظورش این است که هاشمی و امثال او را نقد کنید ولی بدون فحش‌دادن چون گذشته از نقد رهبر که جزو محرّمات کبیره است، نقد دولت یا حکومت حتّی در مسأله‌ای مانند یارانه‌ها( فریبرز رئیس دانا) به بازداشت فرد می‌انجامد، وبلاگهای منتقد همه بسته‌اند، روزنامه‌ها و مجلّات هم به اندک بهانه‌ای بسته می‌شوند، نوری‌زاد چند نامه می‌نویسد و زندانی می‌شود، دستغیب چند انتقاد از وضعیّت کشور (و نه رهبر) می‌کند و به اجلاس خبرگان دعوت نمی‌شود. پس درست این است :«همه در نقد کسانی که تبعیّت تام و تمام از من ندارند آزادند ولی به شرط رعایت اخلاق».
۳- همانگونه که پیشتر نوشتم، قبلاً بارها حمله و هتّاکی صورت گرفته بود که گذشته از اعمالی که بنا به شنیده‌ها با اشاره‌ی خود وی انجام شد (مانند حمله به بیت آقای صانعی در گذشته‌ی نزدیک) درباره‌ی دیگر اعمال مشابه سخنی گفته نشد. چرا این سخنان فقط گاهی از زبان او شنیده می‌شود در حالیکه این رفتار دائمی طرفداران اوست؟
من چند ایما پیش نوشتم که بعضی تازه یاد دین و اخلاق افتاده‌اند که همینجا تصحیح می‌کنم:
اعمال گذشته بدون مدرک آشکار و واضح بود پس می‌شد انکار کرد یا نادیده گرفت ولی این بار فیلمی از این رفتار بود و شخصی که به اسم شناخته می‌شد پس جای انکار نبود. اگر فائزه هاشمی ادّعا می‌کرد که به او و پدرش فحّاشی شده ولی فیلمی موجود نبود، درباره‌ی او همان می‌نوشتند که درباره‌ی علی کروبی نوشتند: «اینان آنقدر در اثبات ادّعاهای کذب خود کم آورده‌اند که حالا دارند از خودشان مایه می‌گذارند» به نوشته‌هایی که در این باره نوشته شد، توجّه کنید. چقدر صحبت از نادرستی این عمل به خودی خود یا طبق دیانت و اخلاق است و چقدر از اینکه اینان با این کارها آبروی حزب‌الله را می‌برند؟ مخالفان این عمل می‌دانند که واکنش منفی افراد مقیّد به اخلاق و مذهب در برابر این اعمال به ریزش بیشتر خوش‌بینان به نظام می‌انجامد.
۴- ده‌نمکی زمانی عین همین تاجیک بود، به اجتماعات حمله و فحّاشی می‌کرد. رهبر در یکی از دیدارهای خصوصی به او  می‌گوید: «آقای ده‌نمکی، شما چه آن زمان که نشریه شلمچه را چاپ می کردید و یا با موتورسیکلت در خیابان‌ها می رفتید و چه الان که فیلم می‌سازید، برای من هیچ فرقی نکرده‌اید، همان مسعود ده‌نمکی انقلابی و متعهد هستید.» خُب زمانی که او با موتور در خیابان می‌رفت چه کار می‌کرد؟ اعمالی خلاف قانون مشابه همین کارهای کسانی که امروز مؤاخذه می‌شوند. حالا باور کنیم که گفتار رهبر نظام در خلوت با سخنانش در جلوت تفاوت دارد یا نه؟
۵- کسانی که به بیت آقای صانعی حمله کردند و قرآن و عکس آیت‌الله خمینی و همه چیز را شکستند چرا مؤاخذه نشدند؟ اتّفاقاً اعتراض صانعی به اعمالی مشابه همین رفتارها بود که سخنان سیّدحسن خمینی را ناتمام گذاشت. اگر بوسه‌ی رهبری بر صورت خمینی جوان را به منزله‌ی دلجویی بگذاریم، چرا باید سخنانی در اعتراض به آن شعارها چنان پاسخی بیابد؟ درباره‌ی فلسفه‌ی دلجویی رهبر از سیّدحسن پیشتر « بوسه‌ی رضایت» را نوشته‌ام و از دید من دلجویی خفیف و ضمنی از هاشمی از جنس همان بوسه‌ی رضایت است. روشن است که حتّی اعتراض به کسانی که در حمایت از رهبر هرکار ناشایستی می‌کنند به خودی خود محکوم است. او حتّی از «مردم» در آن نمازجمعه‌ی خاص تشکّر هم کرد!
حالا هم رفتارهای سوء طرفداران وی ادامه خواهد یافت؛ وی گاهی تذکّر خواهد داد ولی کسی مجازات نمی‌شود و این چرخه‌ی معیوب ادامه می‌یابد. اوّلاً به یاد بیاورید سخن مصباح یزدی پیش از حمله‌ی پرسروصدا به بیت آیت‌الله منتظری در جواب جوانانی که عازم بودند و گفتند رهبری گفته صدای این عمل در قم نپیچد، گفت ایشان گفته باشد، او رهبر است و یک وظیفه دارد و ما یک وظیفه، امروز هم برخی خواهند گفت آقا محذوراتی دارد و ما وظیفه‌ای دیگر( این سخن را به مناسبتهای مختلف شنیده‌ایم) و ثانیاً تمام  طرفداران رهبر نظام که تا کنون در حمایت از وی تخلّفی کرده‌اند، از هر کیفری در امان بوده‌اند. تنها برخورد عملی با خاطیان می‌تواند حسن نیّت نظام را نشان دهد و گرنه هاشمی باید در انتظار حملاتی بسیار شدیدتر باشد که هستیم و هستید و خواهیم دید.  
پ.ن: در جواب نظر یکی از دوستان نوشتم که ادّعای مطابقت اعمال سران نظام با پیشوایان دین مدّتی است که شنیده نمی‌شود. برای دیدن میزان مشابهت واکنش سیّدعلی خامنه‌ای به فحّاشی با امام صادق به همین عمل، این حکایت را بخوانید.

کار، کار ِآمریکاست

         
دو گفتگو و نوشته را از عبّاس عبدی درباره‌ی رخدادهای اخیر منطقه بسیار گذرا برمی‌رسم:
۱- «گمان می‌کنم که بروز اتفاقات و رویدادهاى تونس و مصر (لیبى تا حدى فرق مى‌کند)، در ابتدا بیش از آنکه متأثر از جنبش دموکراسى‌خواهى باشند، ناشى از وضعیت ناخرسندکننده‌ی اقتصادى بود.»
آنانکه با نوشته‌های عبدی آشنا باشند، از تأکید - به نظر من «بیش از حدّ»- وی بر عامل اقتصاد در جامعه آگاهند. ایشان ریشه‌ی استبداد سیاسی را در ایران، اقتصاد نفتی می‌داند که پیش از این بارها درباره‌ی ناقص بودن آن نوشته‌ام(مثلاً اینجا). هر رویداد اجتماعی علل بسیاری دارد که فروکاستن آن به یک عامل گونه‌ای مغالطه است (کنه و وجه). گزاره‌هایی مانند: «انقلاب ایرانیان برای اسلام بود»، «انقلاب به علّت اصلاحات شاه و مهاجرت روستاییان به شهرها بود»، «مهمترین عامل انقلاب، سیاستهای نوین کارتر و فشار خارجی بر شاه بود»؛ فرار شاه، رهبری کاریزماتیک آیت‌الله خمینی، اجازه‌ی ورود دادن به وی و بسیاری علل دیگر، هر کدام فقط یکی از علل بودند. اساساً این پرسش که «علّت انقلاب ایران چه بود؟» خود پرسشی اشتباه است زیر در پی حذف یا نادیده گرفتن دیگر علل است. باید پرسید:«علل انقلاب ایران چه بود و هر یک چه تأثیری بر دیگری داشت و سهم هر یک در این رخداد چقدر بود؟»
از همین دست است ادّعای اسلامی بودن انقلابهای منطقه یا اقتصادی بودن آن یا امریکایی دیدن آن. طبیعی است که هم مشکلات اقتصادی کم یا بیش در کشورهای در حال توسعه وجود دارد و هم بسیاری از آنان مسلمانند و بین آنها هستند هم کسانی که بخواهند از شرّ اجبار و تحمیل سکولاریسم (مثلاً در تونس) بگریزند یا از رواج شریعت (در مصر) حمایت کنند ولی طبیعیست که هرکس از آنچه به آن معتقد است حمایت کند و این دلیل نمی‌شود که خواست یک گروه را به همه تسرّی دهیم. همینطور است محاسبه‌ی دولتهای خارجی مثل امریکا برای حفظ موقعیّت خود در آن کشورها؛ امّا یک عامل را ( بدون ارائه‌ی دلیل و مدرک یا تحلیل و به صرف ادّعا) به عنوان عامل اصلی معرّفی کردن کار تحلیلگر سیاسی نیست. (غلامعلی رجائی در نوشته‌ای با توجّه به سوابق عبدی و اینکه زمانی عدّه‌ای تصرّف سفارت امریکا را برنامه‌ی شوروی می‌دانستند، کنایه‌ای هم به وی زده است)
در حالیکه زیربنا دیدن اقتصاد سالهاست که در گروههای چپ نو نقد و تعدیل شده است، اصرار بر آن نشانه‌ی نوعی عقب‌ماندگی دانشی از زمانه و لاجرم نادقیق بودن تحلیلهای اشاره شده است. آنچه در این میان نادیده می‌ماند چیزیست که به سادگی می‌توان آن را «خواست مردم» نامید . بدترین رهاورد این دیدگاه و دیدگاههای مشابه، کاستن از نقش شور و شعور «مردم» است. مردم قیام می‌کنند و می‌گویند آزادی می‌خواهیم، یکی می‌گوید آزادی بهانه است، گرسنه‌اند؛ دیگری- در اکثر کشورها- می‌گوید عوامل فریب‌خورده‌ی خارجی هستند؛ سوّمی- در ایران- می‌گوید مشکل جنسی دارند و چهارمی- در لیبی- می‌گوید قرص روانگردان مصرف کرده‌اند و... . درست است که واکنشهای سوّم به بعد بسیار مضحکتر از دوتای اوّل هستند ولی از یک جنسند چون یک چیز را نادیده می‌گیرند و آن هم چیزیست که روز روشن ادّعا و شعار آن داده می‌شود.
امّ المشاکل کشورهای منطقه کسانی هستند که به نام رهبر، رئیس جمهور یا شاه برای سالها بر سریر قدرت می‌نشینند و پایین نمی‌آیند. این حکومت دائمی با خود بی‌عدالتی و عقب‌ماندگی اقتصادی و بسیاری آفات دیگر را می‌آورد. و این مهمترین تشابه کشورهای منطقه با ایران است: حکومت مطلقه و نام حاکم مادام‌العمر هم فرقی نمی‌کند که ولی فقیه باشد یا رئیس جمهور یا سلطان.   
۲- «رهبری جنبش در مصر با امریکا و فرماندهان نظامی بود که پس از خروش اوّلیه مردم توانستند آنرا به جلو ببرند... سیاست امریکا از زمان سفر اوباما به مصر بر این بود که امکان ادامه‌ی وضع موجود نیست ولی نمی‌توانست بر همپیمانان خود فشار بیاورد پس با استفاده از وضع موجود با توافق نظامیان مبارک برکنار شد و البرادعی به عنوان جانشین وی وارد ماجرا شد...»
سیاست امریکا حفظ منافع خود و تداوم استیلای خود به عنوان قدرت اوّل جهان است. این نه نیاز به افشاگری دارد نه تصریح مکرّر. برخی- به درستی- حتّی حمایت امریکا از اسرائیل را مشروط می‌دانند و معتقدند که اگر روزی ادامه‌ی اشغال سرزمینهای فلسطینی یا حتّی وجود اسرائیل مانع تداوم این سلطه بود و کوچک شدن یا نابودی اسرائیل به حفظ امریکا به عنوان قدرتی جهانی کمک کند، روز پایان کشور اسرائیل فرا خواهد رسید.( حمایت بی‌چون و چرای امریکا از اسرائیل افسانه‌ای بیش نیست و ما شاهد بودیم که در زمان بوش، نهیب امریکا چگونه باعث شد اسرائیل از رجزخوانی پیرامون حمله نظامی به تأسیسات اتمی ایران دست بکشد). آنان در همین راستا- مانند اسرائیل که لابی قدرتمندی در امریکا دارد- به ایران توصیه می‌کنند که از نفوذ ایرانیان متنفّذ ساکن امریکا برای تأثیرگذاری بر سیاستهای آن کشور استفاده کنند و به جای نفی و ضدیّت دائم با نقش امریکا در جهان به دادوستد معقول در جهت منافع خود با آن کشور رو بیاورد.
بنابراین خیلی تفاوت دارد که بگوییم امریکا پس از دیدن دورنمای سقوط هم‌پیمان خود درصدد برآمد که با واکنشی مناسب، نقش خود را در منطقه حفظ کند و از آسیب رسیدن به اسرائیل جلوگیری کند تا اینکه نقش «فرماندهی» برای امریکا قائل شویم. با توجّه به اینکه امکان ساخت‌وپاخت امریکا با نظامیان ممکن بود، رساندن کسی مانند البرادعی به قدرت در یک انتخابات آزاد بسیار به‌صرفه‌تر بود تا به راه‌انداختن یا حمایت از جنبشی همه‌گیر. در صورت اوّل البرادعی سوپاپ اطمینانی بود برای مهار نارضایتی‌ها ولی در انقلابهای مردمی اوّلاً پایان قضیّه معلوم نیست و از ابتدا هم معلوم نبود که کار به شکل امروز دربیاید ( پایان ماجرا نیز هنوز روشن نیست) و هم در این جنبشها هر گروهی برای خود سهم‌خواهی می‌کند. امروز اخوان المسلمین و امثال قرضاوی دارای تأثیری هستند که در سناریوی اوّل وجود نداشت.
۳- «الف. وابستگى مبارک به واشنگتن این امکان را براى آمریکا ایجاد کرد که کارکرد رهبرى را عهده‌دار شود، در حالى که اگر مصر هم مثل لیبى وابستگى مستقیمى به آمریکا نداشت، احتمالاً شاهد بحرانى‌تر شدن اوضاع مصر مثل این کشور مى‌شدیم. ...ب. نمی‌توان آن را انقلاب نامید زیرا اگر انقلاب بود مصری‌ها در برابر جنایات قذافی سکوت نمی‌کردند و حداقل داوطلبان عرب و مصری برای دفاع از مردم لیبی عازم آنجا می‌شدند.»
الف. نقش امریکا در رفتن مبارک مهم بود ولی رساندن آن به ادّعای «رهبری» که مدام تکرار می‌شود اغراق و مبالغه است. در مصر ارتش نقشی برجسته دارد که مبارک یکی از آنان است در حالیکه در لیبی همه‌چیز به یک نفر ختم می‌شود و ارتش در اختیار اوست نه به عکس. مبارک عاقلتر از قذّافی است و کوشید طیّ چند مرحله از استفعای پسرش تا نوید دادن اصلاحات و مراحل دیگر را طی کند امّا قذّافی از ابتدا فقط واقعه را نفی می‌کرد.
ب. این ادّعا برای من بسیار مبهم است، ربط بین انقلاب دانستن آنچه در مصر روی داد با فرستادن انقلابیان به لیبی را متوجّه نمی‌شوم.
۴- صدور قطعنامه ۱۹۷۰ علیه لیبی و موضع‌گیری شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد که همراه با بلوکه شدن امول دولت لیبی و اموال قذافی و خانواده‌اش شده است، اقدام بسیار حادی علیه یک دولت است....  در این صورت فرصت دادن به این رژیم برای ادامه کشتار، حتی با به پرواز درآوردن هواپیمای بمب افکن و استفاده از تانک و... چه معنایی دارد؟ این کار غربی‌ها درست مثل این است که یک حکومت حکم اعدام یک شرور را صادر کند و در همان حال هیچ اقدامی برای دستگیری و بازداشت او به عمل نیاورد. طبیعی است که این شرور، هیچ راهی را به صرفه‌تر و عاقلانه‌تر جز ادامه شرارت نمی‌بیند... گمان می‌رود که غرب در صدد بستن تمام راه‌های پیش روی قذافی است به جز راه خون‌ریزی و جنگ داخلی؛ تا از سویی این دیوانه سابقاً ضدغربی را بی‌آبروتر کند و از این طریق نوعی اعتبار سیاسی برای خود بخرد و از سوی دیگر، تخم‌های کینه و نفرت را بیش از پیش میان جامعه قبایلی و شرق و غرب لیبی بکارد و بر تعداد کشته‌ها و حجم خرابی‌ها اضافه کند و امکان شکل‌گیری یک حکومت انتقالی بدون حمایت خارجی (و در اینجا غرب) امکان‌پذیر نشود.
این استدلال چهار بخش دارد: یک. امریکا و سازمان ملل با اقدام سریع علیه لیبی قذّافی را به پایان راه خود رساندند . دو. امّا اقدام عملی برای جلوگیری از کشتار مردم لیبی نکردند سه. این اقدام نکردن غربیها به شرارت بیشتر قذّافی منجر می‌شود. چهار. حجم خرابیها زیاد می‌شود و نیاز به دخالت غربیها و سهیم شدن آنها در قدرت خواهد بود.
ابتدا بگویم که آن بخشی که ایشان می‌گوید «طبیعی است» اصلاً هم طبیعی نیست. یعنی وقتی قذّافی با بلوکه شدن اموالش به این نتیجه قطعی برسد که رفتنی است چرا باید ادامه‌ی شرارت راهی به صرفه‌تر و «عاقلانه‌تر» باشد؟ ( این را هم بگذارید کنار فرستادن نیروهای مصری به لیبی)
به سادگی می‌توان تناقض نهفته در کلام عبدی را دید. او از سویی می‌گوید چرا غربیها مداخله‌ی عملی نمی‌کنند؟ ( که کشتار داخلی اتّفاق نیفتد) از سویی دیگر می‌گوید بالا رفتن تعداد تلفات به مداخله‌ی غربیها (که کار بد و ناشایستی است!) می‌انجامد و این هدف آنهاست. خُب اگر غربیها حالا مداخله کنند که می‌توانند در قدرت آینده سهم‌خواهی کنند و اگر نکنند که می‌شود کشتار داخلی و بعد مداخله می‌کنند و باز همان می‌شود.
از سویی دیگر این تشویق به دخالت در امور یک کشور ( ر.ک به پیرامون دخالت بشردوستانه) به خودی خود مذموم است مگر آنکه کار به حدّی برسد که خود مردم کمک بخواهند و جامعه‌ی جهانی به این نتیجه برسد که دخالت کند. در عین حال، سپردن کار به مردم هر کشور، همیاری جامعه‌ی جهانی به صورت دیپلماتیک، اقدامهای پیشگیرانه و کمی دیرتر رسیدن به پیروزی از مداخله‌ی عملی خارجی - چه به صورت اشغال کامل و چه به صورت حملات محدود- بهتر است که رهاشدن از آن خود نیاز به تلاش و کوششی بی‌پایان خواهد داشد؛ نمونه‌اش عراق و افغانستان. ( در همین رابطه نگاه کنید به  این گفتگوبا چامسکی درباره‌ی لیبی)
خاتمه: سخنان عبدی می‌توانست در صورت نبودن آن خطبه‌ی رهبر درباره‌ی اسلامی دیدن قیامهای منطقه خوراک خوبی باشد برای کسانی که سالها درباره‌ی انقلابهای مخملی نوشتند و جنبش سبز را هم با آن مقایسه کردند و و حالا در کشورهای منطقه نیز همان را می‌بینند امّا آن خطبه مانع شد. همه‌گیر شدن انقلابها از تونس تا یمن و بحرین، نقش دخالت یا تأثیرگذاری خارجی را به کمترین حد می‌رساند مگر آنکه برای امریکا آن چنان قدرت شبه‌خدایی قائل شویم که بتواند به اشاره‌ای کلّ منطقه را تغییر دهد؛ چیزی مانند شبه‌افسانه‌ی «خاورمیانه‌ی بزرگ» که زمانی ورد زبان تحلیلگران ایرانی بود و حالا به دلیل همان خطبه‌ی فتوامانند فراموش شده است. این قدرت شبه‌خدایی مخفی، قاهر و بی‌بدیل را زمانی در دایی‌جان ناپلئون با عبارت «کار، کار انگلیساس» دست انداختیم ولی امروز آنرا در قالب نقد و تحلیل تکرار می‌کنیم.
هرکس از ظنّ خود یار انقلابهای اخیر می‌شود و عوامل پنهانی را ورای ظاهر آنها کشف می‌کند در این میان آنچه نادیده می‌ماند، خواست خود مردم است در رهیدن از حکومت تک‌صدایی و آرزوی گردش آزاد قدرت که هرچه هدف می‌توان تصوّر کرد (اقسام آزادی‌ها، عدالت قضایی و اقتصادی، استقلال سیاسی و...) با تحقّق آن به دست می‌آید.

از پيله تا پرواز

                                                                                                         به یاد زندانیان سبز 

چراغی به دستم، چراغی در برابرم

«برای یک فرد انسانی و همچنین برای یک جامعه‌ی انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود می‌رسد که احساس کند هیچ نقشی در پیش‌برد، تحوّل و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافی است تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در می‌آید. چون وقتی که انسان، جامعه و یا حتّی گیاه، رشد پیش‌رونده‌ای نداشته باشد، الزاماً رهسپار فنا و نیستی می‌شود و البتّه در فاصله‌ی آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیش‌روندگی دچار فساد و تباهی می‌گردد. چه انتقام وحشت‌باری، چه انتقام موهنی، چه نکبت‌بار! وای بر ناامیدانی که ما هستیم. چون انسان ممکن است بتواند از شرّ طاعون نیمه‌جانی در ببرد، امّا از شرّ ناامیدی ممکن نیست جان عافیت به در ببرد. وای بر ناامیدانی که ما هستیم؛ با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح مردم ما رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر می‌شود، چه جور آینده‌ای در انتظار ما خواهد بود؛ چه جور آینده‌ای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی می‌شوند و ... وای بر ناامیدانی که ما هستیم»
(نون نوشتن، محمود دولت‌آبادی، ص ۶۱)
درباره‌ی نتایج جنبش سبز بسیار می‌توان گفت امّا مهمترین دستاورد این دوساله، فرار از وضعیّتی است که دولت‌آبادی در این سطور به تلخ‌ترین شکل توصیف می‌کند. قرار گرفتن در فضای فعلی باعث می‌شود که قدر آن را ندانیم امّا مطمئنّم اگر دو سال پیش، آینده‌بینی حکایت امروز را با ما می‌گفت بسیاری باور نمی‌کردند. «امید به تغییر» بزرگترین دستاورد امروز ماست که هرچند نهالی است شکننده و درخطر امّا باید از آن مواظبت کرد و از آسیب یأس‌پراکنان دو طرف که «حالا مگر چه شده؟» یا «بعدش چه می‌کنید؟»  یا «دلتان را به... خوش کنید»  ورد زبانشان است، در امان داشت. امید رمز پیروزی است؛ حتّی کسانی که امروز فکر می‌کنند جنبش سبز خطری برای آنان است روزی درخواهند یافت که در ایرانی آزادتر، می‌توان انسان‌تر و اخلاقی‌تر زندگی کرد.

رهبر واقعی، رهبر قراردادی

             
مهمترین تفاوت بین رهبر انقلاب و رهبر نظام این است که اوّلی رهبری واقعی بود و دوّمی رهبری قراردادی است. به گمان من هر تحلیل دیگری درباره‌ی این دو نفر باید با نظرداشت همین تفاوت اصلی بیان شود. رهبر واقعی انقلاب نقشی بی‌همتا در به ثمر رساندن آن داشت، انقلاب با اعتراض او به کاپیتولاسیون آغاز شد و با هدایت و پیامهای وی ادامه یافت، با مرگ- شهادت فرزندش اوج گرفت با توهین به وی در روزنامه اطّلاعات همه‌گیر شد و با بازگشت تاریخی وی به پیروزی رسید. او فقط یک رهبر مذهبی نبود، اکثر فرقه‌های فکری و سیاسی - آن ابتدا که حکومت انحصاری نشده بود- وی را تأیید می‌کردند و حتّی به ملاقاتش می‌رفتند. کسی برای رهبر شدن یا ماندن او رأی‌گیری نکرد و حتّی در مجلس خبرگان بیشتر منتقدان ولایت فقیه- مانند مکارم شیرازی- حرفشان این بود که آقای خمینی به کنار، این همه اختیار برای کسی جز او می‌تواند مفسده داشته باشد که دیدیم پیش‌بینی درستی بود.
امّا رهبر دوّم با رأی‌گیری خبرگان و به طریقی که بیشتر می‌دانیم برگزیده شد. کسی از مردم انتظار رهبرشدن او را نداشت و بیشترشان از شنیدن آن تعجّب کردند. نه مجتهد مسلّم بود و نه مرجع امّا این قرارداد بین چند تن از خبرگان وسیله‌ای شد برای مرجعیّت و ادّعای ولایت امر بر مسلمین جهان و الآن نیز برخی پیروانش او را از خمینی هم برتر می‌دانند.
شاید فکر کنید که آیت‌الله خمینی از آنجا که اقبال بی‌نظیر مردم را به خود می‌دید، خویشتن را شایسته‌ی مقام ولایت می‌دید امّا این طور نیست. او مانند خلف خود نبود که ابتدا رهبر شود و بعد تمام مراتب کمال را برای خود قائل شود، گرچه خمینی هم مرجع بود و هم از ولایت باطنی بی‌بهره نبود، امّا شخص دیگری را دارای این ولایت می‌دید پس از او برای اعمال ولایت اجازه خواست. آن شخص آیت‌الله سلطانی طباطبایی بود. حکایت ماجرا را از زبان سیّد صادق طباطبایی فرزند ایشان بخوانید:
«مرحوم پدرم اصرار داشتند که این مطلب در زمان حیاتشان به کسی گفته نشود؛ امّا به هرحال در زمان حیاتشان این قضیّه بازگو گردید. یعنی مرحوم حاج احمدآقا در اواخر عمر گرانبار خود آن را برای آقایان مهدی کرّوبی، علی‌اکبر آشتیانی و سیّدمحمّد موسوی خوئینی‌ها و تنی چند از دوستان و یاران امام تعریف کردند. قضیّه از این قرار است:
در همان ماههای اوّل انقلاب یعنی در اردیبهشت یا خرداد ۱۳۵۸ بود که شبی خواهرم زنگ می‌زند و می‌گوید که امام می‌خواهند با شما صحبت کنند. امام آن موقع در قم اقامت داشتند. گوشی را می‌گیرند و به پدرم می‌گویند: «مطلبی می‌خواهم به شما بگویم که الآن احمد برایتان توضیح خواهد داد» چون حال خیلی مساعدی نداشتند. گوشی را به احمدآقا می‌دهند. ظاهراً با این جمله می‌خواستند تأکید کنند که مطلب موثّق است. احمدآقا گوشی را می‌گیرد (ایشان مثل ما به پدرم آقاجون می‌گفتند) احمدآقا می‌گوید:«آقاجون! آقا می‌گوید که شما ولایتتان را به من تفویض کنید» آقاجون در جواب می‌گویند« ما هرچه داریم از شما داریم، شما بر ما ولایت دارید، من بر کسی ولایت ندارم» احمدآقا می‌گوید« امام می‌گویند، من نه تعارف می‌کنم و نه شوخی! من احساس مسؤولیّت شرعی می‌کنم و تکلیف برایم شاق است. باید اجازه داشته باشم که تصمیم بگیرم بنابراین شما این اجازه را به من بدهید و ولایت خود را به من تفویض کنید» آقاجون می‌گویند: «این بزرگواری و شکسته نفسی شماست. امّا چون عنوان شرع رویش گذاشته‌اید، من هرچه دارم در اختیار شماست و از جانب من مختار هستید امّا من یک خواهشی دارم و آن اینکه جز کسی که الآن رابط است، هیچکس دیگر از این ماجرا اطّلاع پیدا نکند»... گاه و بیگاه پدرم و امام ملاقاتهایی با هم داشتند آن هم در ساعاتی غیرعادی...احمدآقا این ماجرا را برای چندتن از دوستانش تعریف می‌کند. استدلال ایشان هم این بود که ممکن است با توجّه به شکسته‌نفسی آقاجون کسی مقام واقعی ایشان را درک نکند، لااقل مقام ایشان برای عدّه‌ای محفوظ بماند.»
خاطرات سیاسی اجتماعی(۲)، دکتر صادق طباطبایی، ص ۲۷
نکته: فرق بین دو نفر را می‌بینید؟ رهبر قراردادی که حدّاکثر- بنا به  نقل قول دختر آیت‌الله خمینی از ایشان- دارای اجتهاد متجزّی (اجتهاد ناقص در حدّ اعمال ولایت سیاسی، نه اجتهاد مطلق و نه مرجعیّت) بود به فاصله‌ی چند سال بدون اشتغال به فعّالیّت علمی، دو پله (اجتهاد مطلق و مرجعیّت) بالا می‌پرد و در برابر اعتراض مرحوم منتظری به ادّعای مرجعیّت بدون شایستگی، وی را سالها محصور می‌کند امّا رهبر واقعی که سالها پیش از انقلاب دارای رساله بود و اقبال تمام عیار مردم را با خود داشت از کس دیگری برای اعمال ولایت اجازه می‌گیرد؛ تفاوت کوچکی است، نه!؟

ساکت، در جنایت سهیم است

 
این چند خط را به اکراه می‌نویسم.
پیرامون فحّاشی به فائزه هاشمی، به جز زامبی‌های طرفدار آن عمل (کسانی که دفاع کردند یا کسانی که رضایتمندانه سکوت فرمودند) دو گروه دیگر هم بودند؛ یکی کسانی که درباره‌ی وقایعی بدتر از آن مانند ضرب‌وشتم فرزند کرّوبی کریه‌ترین الفاظ را نوشتند (ماجرای خلخال و زن یهودی را فراموش کن) و حالا یاد اخلاق و دین و اینها افتاده‌اند و دیگر کسانی که می‌گویند، آقا نه این طرفیها و نه آن طرفیها هردو بدند و ما جزو هیچ‌کدام نیستیم ( و اگر مختصر اطّلاعات دینی هم در کار باشد خود را بنا به فرمایش علی مرتضی تشبیه به «ابن الّلبون» می‌کنند و ...) چهار نکته‌ی کوچک را یادآوری می‌کنم:
یک. تعریف مشخّصی برای «اینها» داریم ولی برای«آنها» نداریم. «اینها» یعنی طرفداران برداشت رهبر از قانون اساسی و مؤیّدان تمام اعمال او، بی‌چون‌وچرا؛ چه کسانی که با کردار و گفتارشان طرفداری می‌کنند و چه کسانی که با سکوت خود به تداوم وضع موجود کمک می‌کنند. ولی «آنها» طیفی بسیار گسترده‌اند از کسانی که طرفدار نظامند ولی معتقدند رهبر نظام خصوصاً در دو سال اخیر به درستی عمل نکرده است، نه طبق قانون اساسی و نه طبق وصیّت‌نامه رهبر انقلاب. برخی حتّی ممکن است با وجود رهبر فعلی دنبال اصلاح نظام باشند و برخی دیگر او را شایسته ندانند و تغییر ولی فقیه را چاره‌ی کار بدانند. گروههای دیگر معتقد به تغییر قانون اساسی هستند، از یک ولایت فقیه مقیّد گرفته تا پیش‌نویس قانون اساسی تا یک قانون اساسی سکولار. تعمیم یک گروه از «آنها» به همه‌ی آنها نادرست است. هویّت «آنها» مبتنی بر نفی وضع موجود است و هر گونه تصمیم‌گیری برای اوضاع آینده را یک انتخابات آزاد معیّن می‌کند. پس اگر جرأت موضع‌گیری نداریم بی‌جهت نگوییم نه جزو اینها نه آنها چون اوّلاً یک آنهای متشکّل و هماهنگ و منسجم نداریم و ثانیاً هرگونه سکوت در برابر ناهنجاریهای موجود کمک به ادامه‌ی آن است.
دو. گذاشتن فحّاشی به آن بسیجی در کنار فحّاشی به فائزه هاشمی هم از آن کارهایییست که مرغ پخته را به خنده می‌اندازد. اگر بد است، هر عمل بدی در هر جا و از سوی هرکس بد است ولی اگر قرار به مقایسه است، نباید سقف کارهای سبزها را با کف کارهای طرفداران نظام برابر کرد( آوردن شاهد و مدرک را برای کشتن بسیجیان و حمله به حسینیّه و مسجد در عاشورا و... هم دیدیم).  سبزها به دلیل فحّاشی به آن بسیجی بدند؟ بسیار خوب؛ در برابر آن، تصویر ده‌ها جوان تیرخورده را بگذارید، ویدئوی جوانانی را که خرداد پارسال بر کف خیابان افتاده و در حال جان دادن بودند بگذارید، تصویر مصطفی غنیان را که با دوربین دید در شب روی پشت بام خانه‌اش شکار شد بگذارید، اگر می‌پرسید:« آن جوان بسیجی مگر چه گناهی داشت جز تلاش برای برداشتن تصویر رهبری از زیر پای مردم؟» در کنارش بپرسید: «مگر سیّدعلی موسوی حبیبی، گناهی جز این داشت که خواهرزاده‌ی میرحسین موسوی بود؟»، چند فحش و مشت و لگد و پاره‌کردن پیراهن را در برابر قتل انسانها بگذارید، بعد اگر خواستید میزان «توحّش» را مقایسه کنید، مختارید.
سه. چند نفر از افراد موسوم به حزب‌اللهی‌ سابق یا امروزی یادآوری کردند که رهبر انقلاب در وصیّت نامه‌اش وظیفه‌ی جلوگیری از ورود نیروهای مسلّح به سیاست را صریحاً بر عهده‌ی رهبر یا شورای رهبری گذاشته است؟  چند نفر درباره‌ی حمایت رهبر از یک دروغگو (نرخ تورّم در مناظره‌ها یا ماجرای رأی‌گیری برای کردان در مجلس یا...) اشکال کردند؟ چند نفر در برابر آزار، اذیّت و شکنجه‌ی افراد درون زندانهای نظام از خود واکنش نشان دادند؟ فحّاشی فقط در خیابان بد است، درون زندان اشکال ندارد؟ چند نفر از خود پرسیدند رهبری که اینها را می‌شنود و واکنش نشان نمی‌دهد چه رهبریست؟
چهار. و در پایان... تصویر بالا را دوباره ببینید. این شعار مردم بحرین، حکایت امروز ماست.

عبید زاکانی و ایران امروز -۲

                                              
مصباح؛ بیست سال قبل، بیست سال بعد
مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند، شب به خانه‌ی عربی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود و کوزه‌ای شراب پیش آورد. چون کاسه‌ای بخوردند، مهدی گفت:« من یکی از خواص مهدی‌ام»، کاسه دوم بخوردند، گفت:« یکی از امرای مهدی‌ام.» کاسه سیم بخوردند، گفت:« من مهدی‌ام». اعرابی کوزه را برداشت و گفت : کاسه اوّل خوردی ، دعوی خدمتکاری کردی. دوم دعوی امارت کردی. سیم دعوی خلافت کردی، اگر کاسه‌ی دیگری بخوری ، بی شک دعوی خدایی کنی! روز دیگر چون لشکر او جمع شدند، اعرابی از ترس می‌گریخت. مهدی فرمود که حاضرش کردند. زری چندش بداد. اعرابی گفت:« اشهد انک الصّادق و لو دعیت الرّابعه».( گواهی می دهم که تو راستگویی حتی اگر آن ادّعای چهارم را هم داشته باشی! )
ادّعای محبوب بودن نظام در کشورهای منطقه
مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید، پرسیدند که چرا می‌دوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
فتوای رهبر نظام: «کاربرد» سلاح اتمی حرام است (پس تولید آن اشکال ندارد)
زنی پیش واثق خلیفه دعوی پیغمبری می کرد. واثق از او پرسید که محمد پیغمبر بود؟ گفت آری. واثق گفت چون او فرموده است که «لا نبیّ بعدی» پس دعوی تو باطل شد. زن گفت: او فرمود «لا نبیّ بعدی»، «لا نبیّة بعدی» نفرموده است.
خطبه‌ی عربی خطیب جمعه و قرائت عربی لاریجانی در یکی از جلسات قوّه قضائیّه (هر دو دارای اشتباه تلفّظی)
طالب علمی مدتی پیش مولانا مجد‌الدین درس می‌خواند و فهم نمی‌کرد. مولانا شرم داشت که او را منع کند. روزی چون کتاب بگشاد، نوشته بود که "قال بهزین حکیم" او به تصحیف می‌خواند: «قال بِه زین چِکُنَم؟». مولانا برنجید و گفت: «به زین آن کنی که کتاب در هم زنی و بروی؛ بیهوده دردسر ما و خود ندهی»
نکاح دائم جنّتی با شورای نگهبان
مجدالدین با زنش ماجرایی می‌کرد. زنش به غایت پیر و بد شکل بود گفت: خواجه، کدخدائی چنین نکنند که تو می‌کنی «پیش از من و تو لیل و نهاری بودست» گفت خاتون زحمت خود مده پیش از من بوده باشد، امّا پیش از تو نبوده باشد.
انتخابات، دزدی رأی و شواهد پی‌درپی پیرامون تقلّب
یکی در باغ خود رفت. دزدی را با پشتواره‌ی پیاز دربسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود دست در بنه‌ی پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: مسلّم؛ چه کسی پیاز گرد کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من در این فکر بودم که آمدی.
کاهش بلایای طبیعی با توسّل به حوزه
شخصی می گفت چشمم درد می‌کند و با آیات و ادعیه مداوا می‌کنم. تلخک گفت اندکی انزروت ( گونه‌ای مرهم گیاهی) نیز بدانها بیفزای.
تغییر رفتار بعضی دولتها مانند روسیه و چین پس از شعار «مرگ بر روسیه» و «مرگ بر چین» در ایران
اعرابیی اقتدا به امامی کرد. امام بعد از فاتحه آیه «الاعراب اشدّ کفراً و نفاقاً» [اعراب بیابانی کافرترینِ و منافقترین مردمند] برخواند. عرب برنجید و سیلی محکمی بر گردن امام زد. امام در رکعت دوم بعد از فاتحه آیه « و من الاعراب من آمن بالله والیوم الآخر»[در اعراب هستند کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان آوردند] خواند. اعرابی گفت: «اصلحک الصّفعه یا قرنان» [احمق! پس گردنی درستت کرد.]
رهبر نظام: فتنه‌ی ۸۸ تمام و نظام بیمه شد.
مولانا قطب الدین به عیادت بزرگی رفت. پرسید که چه زحمت داری؟ گفت تبم می‌گیرد و گردنم درد می‌کند امّا شکر که یک دو روز است تبم شکسته ولی گردنم هنوز درد می‌کند. گفت دل خوش دار که آن نیز دراین دو روزه می‌شکند. 
Real Time Web Analytics