رهبر نظام و تاریخ اسلام

            
سیّدعلی خامنه‌ای در مجلسی خصوصی سخنانی را بیان کرده که با کمی تلخیص می‌آورم:
«...امام موسی بن جعفر ادّعای تشکیل حکومت اسلامی داشت و خلفای جور این را می‌فهمیدند. دعوای آنها با ائمّه بر سر علم امام (ع) نبود چرا که خلفا همه به علم ائمّه اقرار داشتند. این نکته باید گفته و تکرار شود، این مسئله اگر تبیین نشود، بقیّه‌ی حرفها درباره‌ی اهل بیت کافی نیست. کتاب زندگی ائمّه اینگونه کامل می‌شود که ایشان می‌خواستند حکومت اسلامی تشکیل دهند. پس مسئله، داعیه‌ی خلافت و امامت بود که ائمّه در این راه کشته شدند و موسی بن جعفر به زندان رفت. اگر از ائمّه نمی‌ترسیدند که آنان را زندانی نمی‌کردند. پس نزاع، نزاع قدرت است. گرچه ائمّه گاه در مقابل خلفا تقیّه می‌کردند. وقتی هم می‌خواستند در مورد موسی بن جعفر سعایت کنند به هارون می‌گفتند که آیا برای دو خلیفه در یک زمان خراج جمع می‌شود؟ هارون گفت برای چه کسی غیر از من؟ می‌گفتند: بعضی مردم خمس مالشان را به مدینه نزد موسی بن جعفر می‌فرستند»
(معارف، ش۸۲، تیر و مرداد ۹۰، ص۱)
درباره‌ی سخنان او چند نکته می‌توان گفت:
۱- نباید از نوع برخورد برخی پیروان رهبر نظام با تاریخ اسلام در شگفتی شد وقتی خودش اینگونه سخن می‌گوید. ظاهر این است که سی سال است که حکومت اسلامی در ایران به پا شده است و تا کنون این نکته بارها و بارها در رسانه‌های رسمی و کتب درسی تکرار شده است، پس دلیل اینکه وی تازه الآن به آن اشاره می‌کند و بسیار مهم می‌شمارد چیست؟
۲- چند پرسش:  
یک. آیا به زندان انداختن یا کشتن امامان و پیروانشان به خاطر این بود که آنها دعوی قدرت داشتند؟ برای مثال در زمان ما، قتلهای زنجیره‌ای کذایی یا به زندان انداختن بسیاری از افراد منتقد درباره‌ی کسانی اجرا شده است که سیاسی نبودند و نیستند بلکه فعّالیّتهایی دارند یا داشتند که نظام حاکم نمی‌پسندید و به نوعی صحّت اعمال آن را زیر سؤال می‌برد.
دو. آیا علم به تنهایی نمی‌تواند بهانه‌ای برای برخورد، زندانی کردن یا محرومیّت افراد شود؟ به تاریخ دو دهه‌ی گذشته نگاه کنید که –صرف نظر از غائله‌ی علوم انسانی غربی یا قضایای سیاسی دوسال اخیر- چه کسانی از تدریس، سخنرانی و ادامه‌ی فعّالیّت علمی منع شدند تا جایی که بسیاری جلای وطن کردند. اینها هم مانند موارد فوق نه فعل سیاسی انجام می‌دادند و نه سودای نامزدی انتخاباتی را داشتند بلکه آنچه به دیگران می‌آموختند، مایه‌ی نقد قدرت می‌شد؛ بنابراین تلاش شد تا صدای آنها به گوش کسی نرسد.
سه. آیا همه‌ی امامان به دلیل داعیه‌ی کسب قدرت کشته شدند؟ حسن بن علی که به دست خود قدرت را به معاویه داد و طبق آن صلح‌نامه تا زمان زنده بودن معاویه ادّعایی نداشت؛ او چرا مسموم شد؟ حسین بن علی که با روبه‌روشدن با سپاه دشمن گفت که حاضر است به مدینه برگردد (یا دو راه مسالمت‌آمیز دیگر)، چرا به وی چنین مجالی داده نشد؟ جعفر صادق که نامه‌ی کسانی که در پی خروج علیه قدرت زمان بودند، سوزاند؟ امام رضا که پیشنهاد خلافت مأمون را نپذیرفت، چطور؟ آیا با چند جمله کلّ تاریخ شیعه را می‌توان جمع‌بندی کرد و با آن «باید باید»های معروف دیگران را مکلّف به تبلیغ و تبیین آن کرد؟
چهار. آیا در زمان ما جز اینها دلیلی دیگر برای منع و برخورد با کسانی دیگر نشده است؟ فقط به یک نمونه دقّت کنید که برای دراویش کاملاً غیرسیاسی چه مشکلاتی درست کرده‌اند؛ چرا؟ چون دارای نوعی نگاه به دین بودند که با اطاعت از مرکزیّت اجباری فقهای حکومتی به خصوص رهبر نظام نمی‌خواند.
موارد فوق را جمع‌بندی کنم: اینجا در پی تحلیل تاریخ اسلام نیستم ولی امامان شیعه تعلیماتی داشتند که به‌خودی خود نظام حاکم و اعمالش را به پرسش می‌کشید برای همین ابتدا محدود و سپس زندانی و شهید می‌شدند. با پیروان آنها هم همین رفتار می‌شد. پس این استدلال که زندانی و شهید کردن آنها را صرفاً به خاطر داعیه‌ی خلافت بدانیم و سکوت ظاهری آنان را هم حمل بر تقیّه کنیم محلّی از اعراب ندارد.
۳- یکی از بدترین نوع برخوردها با تشیّع، فروکاستن آن به فرقه‌ای -ابتدا- حاصل نزاعی سیاسی بین چند نفر و بعد بین دو یا چند خاندان است. این روش را برخی مستشرقان و منتقدان شیعه در پیش گرفتند و حال از زبان رهبر نظام هم می‌شنویم. در جریان پس از انتخابات هم از همین ساده‌کردنها زیاد دیدیم. این نوع نگاه حاصل تفکّری است که چون برای خودش قدرت مهم است، فکر می‌کند همه همینگونه هستند. به یاد شایعه‌ای می‌افتم که سالها پیش و در اوج بحث راجع به «قبض و بسط» شنیدم که یکی می‌گفت: شنیده‌ای که دکتر سروش می‌خواهد نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود؟! (حال آنکه جزو رجال سیاسی نبود و اصلاً امکان چنین چیزی وجود نداشت) از دید حضرات منتهای تلاش انسانها کسب قدرت است تا جایی که حتّی برخی همین سؤال را از خود وی در گفتگوها می‌پرسیدند. بسیاری هم واکنش انتقادآمیز معترضان را بر همین اساس تحلیل می‌کردند و می‌کنند که فلانی و بهمانی چون به جایی نرسیدند علم مخالفت برداشتند در حالیکه از روز روشنتر است که مسیر کسب قدرت، برعکس است . با سازش و تمجید و چاپلوسی، راه برای کسب قدرت در این نظام باز می‌شود و مسیر کسب قدرت، مخالفت صادقانه نیست بلکه موافقت ریاکارانه است.
۴- تمام اینها به کنار، به فرض اینکه تمام ائمّه سودای ریاست داشتند و به فرض که فقها مانند آنها باید در پی کسب قدرت باشند (که نیاز به بحث دیگری دارد) امّا این چه ربطی به شرایط فعلی ما دارد؟ علی (ع) هدف خود را از کسب قدرت بسط عدالت می‌دانست و دیگر امامان هم منتقد بیداد و بی‌عدالتی بودند. آنان با منتقد خود، با استدلال عصمت یا وجوب اطاعت از خود یا برشمردن سلسله‌ی پدران و امامان پیش از خود رو‌به‌رو نمی‌شدند بلکه فقط به سخن او توجّه می‌کردند امّا الآن جوابها منحصر شده به وجوب اطاعت از ولیّ زمان. اینکه کسی خود را وارث آنان بخواند برای تضمین مشروعیّت وی کافی نیست باید اعمالش هم در جهت خواست آنان باشد نه اینکه –برای مثال- نوع برخوردش با مخالف فکری از زمین تا آسمان با علی بن ابیطالب فرق کند. علی به خوارج- که علناً او را تکفیر می‌کردند- گفت تا زمانی که دست به اسلحه نبرند با آنها کاری ندارم ولی هارون و دیگر خلفای بنی‌عبّاس منتقد فکری خود را به زندان انداختند یا کشتند. اعمال حاکمیّت کنونی به کدام یک از این دو الگو شبیه‌تر است؟

بادشناسی

               
بعضی آشنایان که مصاحبه‌ی علمی بخش گزینش برخی دانشگاهها را به عهده دارند، تعریف می‌کردند که وقت استراحت و غذاخوری دیدند برادرانی که بخش دیگر مصاحبه را انجام می‌دادند، به شدّت می‌خندند و به هم می‌گویند:«اِ... شما هم؟». از یکی از آنها دلیلش را پرسیدند. او گفت که رویداد بانمکی همه‌ی ما را متعجّب کرده است. همین وقتها پارسال وقتی از اوضاع سیاسی کشور می‌پرسیدیم، همه‌ی شرکت‌کنندگان در امتحان، از دستاوردهای دولت نهم و دهم می‌گفتند و مزایای هسته‌ای شدن و تسلیم ابرقدرتهانشدن و مانند آن. امسال به نحو عجیبی از همان آغاز جلسه، همگی- با هر شکل و شمایلی- از بی‌لیاقتی دولت فعلی، عزل و نصبهای نادرست و شتابزده ، بی‌برنامگی و مانند آن می‌گویند. ‌از تیزی و زرنگی این جوانان جا خورده‌ایم؛ اوایل با کنجکاوی به حرفهای آنها گوش می‌دادیم، اواسط کار قضیّه عادی شد و این اواخر که از پیش می‌دانستیم چه می‌خواهند تحویل ما بدهند، به زور جلو خنده‌ی خود را می‌گرفتیم تا جلسه تمام شود. حالا هم از دیگر دوستان می‌پرسیدیم که «آنهایی که با شما مصاحبه داشتند هم همینطور بودند؟» و پاسخهای همه یکسان است.

سیستانی و نظام، شریعتی و امام

        
۱- آیت‌الله سیستانی اخیراً گفته است: « نسبت به ایران و قضایای کشور ایراداتی دارم، اما نگران آن هستم که با بیان این ایرادات، نظام جمهوری اسلامی تضعیف شود و بنده در این باره من عندالله مسئول می‌باشم و لذا حتی کلمه‌ای در راستای تضعیف نظام اسلامی ایران بر زبان نخواهم راند.» اگر بخواهم درباره‌ی سخنان وی بنویسم دو سه سطر بیشتر نمی‌شود پس به این بهانه مقدّمه‌ای می‌آورم که از ذی‌المقدّمه طولانی‌تر است امّا شاید خالی از فایده نباشد:
۲- سخنان و موضع‌گیریهای آیت‌الله خمینی درباره‌ی شریعتی برای سنجش دیدگاههای وی درخور تحقیقی مستقل است ولی اجمالاً بین دو طیف هواخواه و منتقد دکتر شریعتی، می‌توان سخنان اسماعیل فردوسی‌پور را قرار داد. بدبینان و معترضان به شریعتی و در رأس آنان مصباح یزدی و شاگردانش تا نسبت دادن سخنانی بسیار تند از زبان رهبر انقلاب به وی پیش می‌روند و طرفداران وی به برخی مداراها و نامه‌ی وی درباره‌ی «فقد» دکتر شریعتی اشاره می‌کنند ولی با همه‌ی اینها نمی‌توان منکر موضع انتقادآمیز آیت‌الله خمینی به شریعتی شد. فردوسی‌پور در کتاب خاطراتش می‌نویسد که وقتی در نجف از خمینی تقاضای نوشتن تسلیت‌نامه یا برگزاری مراسم ختم کرد وی نپذیرفت و چهار دلیل برای مخالفت خود برشمرد که به جز مورد چهارم که فراموش کرده است، سه مورد دیگر از این قرار است:
یک. شریعتی به علما و بزرگان توهین می‌کرد مانند علّامه مجلسی، خواجه نصیر، مقدّس اردبیلی که خود دیده‌ام و بعضی که شنیده‌ام ولی ندیده‌ام.
دو. تز اسلام منهای روحانیّت او که مانند بیمارستان بدون طبیب  و مسیحیّت منهای پاپ است.
سه. اشتباه در مورد مسئله امامت و ولایت ...‌
(همگام با خورشید، خاطرات اسماعیل فردوسی‌پور، ص ۲۴۰)
توهین به علما - واینجا مجلسی- به بحث ما مربوط می‌شود. یکی از مواردی که شریعتی یقه‌ی مجلسی را می‌گیرد در کتاب معروف خود «تشیّع علوی و تشیّع صفوی» است. او یک حدیث را از بحار نقل و از مجلسی به تندی انتقاد می‌کند. حدیث می‌گوید که یزید در سفر حج به فردی می‌گوید که آیا اقرار می‌کنی که بنده‌ی منی، اگر بخواهم تو را می‌فروشم و اگر بخواهم به خدمت می‌گیرم؟ آن فرد نمی‌پذیرد و می‌گوید که تو نه در دین و نه در حسب و نسب از من برتر نیستی چرا باید به گفته‌ی تو اقرار کنم؟ یزید دستور به کشتن او می‌دهد و فردایش همین حرف را به امام سجّاد می‌زند و او از ترس جانش می‌پذیرد. خود مجلسی تصریح می‌کند که یزید اصلاً از شام خارج نشده چه رسد به اینکه به حج بیاید ولی به جای ردّ این حدیث جعلی می‌گوید شاید این گفتگو بین امام و مسلم بن عقبه فرستاده‌ی یزید باشد! شریعتی این جعل حدیث را کار سیاست اموی وقت می‌داند و می‌پرسد که وقتی دلیل کافی برای نقد و ردّ یک حدیث هست چرا باید محتوای توهین‌آمیز آن را پذیرفت و اشکالهایش را توجیه کرد؟ (تشیع‌ علوی و تشیّع صفوی، ص ۱۵۸ به بعد)  و به راستی وقتی امام حسین برای یک بیعت خشک‌وخالی - که بسیار از اقرار به بندگی آسانتر است- به شهادت می‌رسد چرا باید پسرش چنین کند؟
محلّ بحث اینجاست که شریعتی می‌گوید من سه ماه و نیم برای طرح این مسأله با خود کلنجار رفتم زیرا اوّلاً نمی‌خواستم چنین مطلب موهنی را حتّی برای نقد و ردّ آن طرح کنم و بعد هم اینکه به محض انتقاد از مجلسی باید آماده‌ی پذیرفتن اتّهام توهین به وی می‌بودم ولی «تصمیم گرفتم بین حریّت علّامه مجلسی و امام سجّاد، دوّمی را انتخاب کنم» و اینجا جایی است که می‌خواستم به آن برسم. پرسش اصلی این است که شریعتی به چه دلیل به مجلسی و امثال او خرده می‌گرفت؟ برای ضدیّت بی‌دلیل با شخصیّت وی یا به دلیل اهم و مهم کردن بین او و یک مصلحت بالاتر یعنی برداشت خود از دین؟
۳- همین حالا هم بسیاری از جنبشهای منطقه از الگو بودن حکومت ترکیه می‌گویند و بسیاری، حکومت غیرروحانیان را در عراق ِشیعی یک الگوی رقیب برای حکومت روحانیان ایران می‌دانند. نباید خود را بین قبول و سکوت کامل در برابر اعمال نظام ایران یا نقد به معنای تضعیف یا ردّ کامل آن قرار داد. با سکوت در برابر موارد انتقاد، وجهه‌ی دین بیش از این تخریب می‌شود و همین یک حکومت اسلامی از دید سیستانی هم از بین می‌رود. آیت‌الله سیستانی بهتر از هرکس می‌داند که در دوران اخیر هرچه در ایران انجام شود به نام اسلام و تشیّع تمام می‌شود. اگر قرار به انتخاب بین مصلحت اسلام یا مصلحت نظام باشد، از دید ایشان کدام ارجح است؟
پ.ن. پرداختن به موارد انتقادی آیت‌الله خمینی موضوع اصلی این نوشته نیست ولی درباره‌ی دو مورد انتقادی دیگر ایشان به اختصار بگویم که بند دوّم آن ناشی از عدم تسلّط بر تمام آثار شریعتی است. شریعتی بین «عالم و روحانی»  فرق می‌گذارد، عالم را تأیید و روحانی را رد می‌کند. «رابطه‌ی عالم با مردم، رابطه‌ی استاد و شاگرد، متخصّص و غیرمتخصّص و روشنفکر و توده است و روحانی که اصطلاحی مسیحی و از تیپ برهمن و خاخام و مغ و موبد است و رابطه‌اش بر خلاف عالم با مردم تقلید فنّی نیست بلکه تقلید فکری است (همان، ص۱۹۶). آیت‌الله خمینی، روحانی را در آثار او برابر با افراد معمّم گرفته و در باره‌ی سخنش قضاوت نادرست می‌کند. در مورد بند سوّم هم نمی‌توان منکر تفاوت برداشت اجتماعی شریعتی از مفاهیم دینی با برداشتهای کلامی سنّتی شد امّا دستکم امروز ما شاهد پیامدهای برداشت شخص رهبر انقلاب از ولایت مطلقه امامان و تسرّی آن به فقها، خلط حکمت و حکومت و بدل کردن نیابت امام به امامت از دید طرفداران وی هستیم و این قصّه سر دراز دارد.
کسانی که فکر می‌کنند شریعتی با کلیّت نهاد رسمی تبلیغ دیانت مخالف بود، کافی است به مقدّمه‌ی همین کتاب (ص ۶) مراجعه کنند. جایی که شریعتی شعارهای شیعه -و شعارهای خود-  را برمی‌شمرد و به اختصار فلسفه‌ی عدالت و امامت تا سوگواری و تقیّه را بیان می‌کند. او حتّی تقلید، مرجعیّت و پرداخت سهم را هم می‌پذیرد و تبیین می‌کند و این جایی است که او را از منتقدان دو سه دهه‌ی اخیر روحانیّت جدا می‌کند. تفصیل این دو سه صفحه در دیگر آثار او آمده است.

ده پرسش از رهبر

            
پس از اعلام نظرسنجی سایت رهبر نظام در نه موضوع کلّی، به ترتیب نه پرسش را از ایشان بر اساس بندهای پیشنهادی طرح می‌کنم و یکی نیز در پایان به آن می‌افزایم.
۱- چه شد که از «جهاد سازندگی» حکومت برای مردم، به«جهاد اقتصادی» مردم برای حکومت رسیدیم؟
۲- در این بند عدالت و پیشرفت با هم آمده که این دو دستکم یک‌جا به هم می‌رسند: دانشگاه. آیا در انتخاب دانشجویان و استادان، عدالت بر اساس شایستگی، عقیده، دیدگاه سیاسی و جنسیّت رعایت می‌شود؟
۳- گذشته از میرحسین موسوی و بسیاری روحانیان بلندپایه دهه‌ی اوّل انقلاب، کسانی چون هاشمی رفسنجانی، خاتمی، کرّوبی، ناطق نوری و اخیراً احمدی‌نژاد (رؤسای جمهور و مجلس دو دهه‌ی اخیر) به بهانه‌های گوناگون و به اشکال مختلف منزوی یا مبغوض هستند؛ چرا شما با تمام مسؤولان رده‌بالای سه دهه‌ی گذشته مشکل پیدا کردید؟ کارنامه‌ی شما در ایجاد وحدت، جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی چگونه است؟
۴- آزاداندیشی، تحوّل در علوم انسانی و تولید فکر کارهایی ارزنده هستند ولی پیش از این شعارها با کسانی که در زمینه‌های دینی، فلسفی، اجتماعی، هنری و .. حرفهای تازه آوردند چه کردیم؟ مرجع دارای فتواهای نو، بدعت‌گزار نامیده نشد؟ روشنفکر دینی مرتد اعلام نشد؟ چه تضمینی هست که افرادی که در آینده حرفی متفاوت بزنند از این برچسبها نخورند؟
۵- مرجعیّت علمی را خرد جمعی تعیین می‌کند یا جایگاهای منصوب دولتی؟ چرخه‌ی علمی - گذشته از مورد پرسش دوّم- در کشور چقدر سالم است؟ یعنی دانش‌آموختگان دانشگاهها تا چه بر اساس لیاقت علمی جزو مدیران و مسئولان آینده‌ی سازمانهای گوناگون خواهند بود؟
۶- آیا وحدت حوزه و دانشگاه و اسلامی شدن دانشگاهها به معنای حضور روحانیان در کرسی‌های تدریس، دانشجویان طلبه‌ای که از حوزه مدرک گرفته‌اند و ریاست روحانیان بر دانشگاهها و مؤسّسه‌های پژوهشی است؟ آیا دانشگاهیان می‌توانند به عکس این عمل کنند؟
۷- در سی سال اخیر، «فرهنگ» همواره با دخالت حکومتی همراه بوده است یا به شکل انقلاب فرهنگی یا فرهنگ و ارشاد اسلامی و مانند آن. از کودکان تا جوانان سی و چند ساله‌ی امروز همگی در شرایط تربیتی، انقلابی، ارشادی این حکومت بارآمده‌اند. حال نگاهی کنید به آمار کتابخوانی، نشر کتاب، رعایت مظاهر دینی در جامعه، تخلّفات رانندگی، مشکلات روانی، فرار از خانه، طلاق، اعتیاد و مانند آن. آیا می‌پذیرید که این جوانان حاصل سیاستهای فرهنگی نظام هستند؟
۸- هرکسی می‌تواند یک مسأله را فرع یک اصل دیگر بداند. امّا آیا فرع دانستن برخی مسائل (تقریباً تمام موارد انتقاد منتقدان) از چند مسأله اصلی ( از جمله بدخواهی دشمن، «شرایط فعلی» که همیشه «خطیر» است و...) از دید شما به معنای در پرانتز گذاشتن و سکوت مصلحت‌آمیز همیشگی درباره‌ی تمام موارد انتقاد نیست؟
۹- در گذشته رفتار متناقض غرب در برابر نسل‌کشی در یوگسلاوی سابق (دخالت) و رواندا (سکوت) و امروز معیارهای دوگانه‌ی کشورهایی مانند امریکا و فرانسه ( به ترتیب در بحرین و ساحل عاج در قیاس با لیبی) آنان را نزد مردم منطقه پیرامون نیّات بشردوستانه‌شان دچار تردید کرده است. چرا با دعوت نکردن حکومت سوریه به گوش کردن به حرف معترضان، گفتگو با آنها و منحرف خواندنشان، باعث شدید که همین تلقّی را در مورد ایران داشته باشند و حمایتهای دیگر ایران را از کشورهای عربی جدّی نگیرند؟
۱۰- چرا پس از نامه‌نویسی و سؤال از رهبر، عدّه‌ای به زندان افتادند و این عمل جرم تلقّی می‌شود؟

مغالطه‌ها -۹

             
۴۴- توهین (ad hominem abusive / insulting)
توهین به خودی خود بد است امّا وقتی برای ردکردن یک سخن یا فعل یا شخص به کار رود، شکل مغالطه به خود می‌گیرد. این نمونه هم یکی از شاخه‌های توجّه به گوینده به جای گفته است که گوینده را منحرف، بی‌بندوبار یا دارای صفتی ناپسند بشماریم و همان را برای زیر سؤال بردن او کافی بدانیم یا در ارزیابی او تأثیر دهیم:
یک. یک‌بار درباره‌ی یکی از اهالی اندیشه مطلبی نوشته بودم، شخصی آمد و نظر گذاشت که می‌دانی این بابا در فلان کشور زنی دارد و او را کتک زده و آنجا پرونده دارد، اگر پایش به آنجا برسد دستگیرش می‌کنند (!)
دو. گاهی توهین امر ثابتی نیست و در حقیقت یک اتّهام است. مثلاً: «رامین پرچمی به هنگام دستگیری مواد مخدّر به همراه داشت.»
هوشنگ گلشیری تعریف می‌کرد که یک‌بار در جریان یکی از احضار/دستگیریها حس کرد مأمور تلاش می‌کند چیزی در جیب او بگذارد. با کمی دقّت متوجّه شد که یک بسته تریاک در جیبش گذاشته است.
سه. گاهی نفس اتّهام، علاوه بر دروغ بودن زاییده‌ی طرز فکر اتّهام‌زننده است. زن بودن از دید عدّه‌ای نوعی تنزّل شأن است برای همین زن‌پوشی را به عنوان یک توهین به کارمی‌برند. نمونه‌های معروف آن: ابوالحسن بنی‌صدر و این اواخر مجید توکّلی.
۴۵- حرف شما مبهم است. ( your word is unclear)
جایی است که ادّعای ابهام در کلام بهانه‌ای برای شانه‌خالی کردن از ارزیابی آن شود: 
یک. مرا از جواب دادن به پرسش خود معذور کنید، چون اصلاً متوجّه نمی‌شوم چه می‌گویید. 
دو. به این حکایت توجّه کنید: «شب اوّل قبر به میرداماد گفتند: من ربّک؟ (خدایت کیست؟) او گفت اسطقسٌ فوق الاسطقسّات. نکیر و منکر پیش خدا رفتند و گفتند ما نمی‌فهمیم این چه می‌گوید؟ خدا گفت: رهایش کنید که وقتی زنده بود هم من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید!‌» این حکایت را کسانی برای مبهم و مغلق نشان دادن فلسفه‌ی او و بی‌حاصل نمایاندن سخنان فیلسوفان به طور کلّی ساخته‌اند.
سه. جواب بنی‌اسرائیل به موسی و درخواست او برای قربانی کردن گاو بود. آنها ابتدا گفتند چه جور گاوی؟ بعد دوباره پرسیدند، چه رنگی باشد؟ بعد برای بار آخر گفتند ما نمی‌دانیم چه گاوی را می‌گویی، به خدایت بگو برای ما آن را روشن کند. بهانه‌های آنها در حقیقت برای فرار از عمل قربانی کردن بود.
۴۶- این که چیزی نیست (that is nothing)
این مغالطه برعکس مغالطه‌ی «هر بچّه مدرسه‌ای می‌داند» است. آنجا مغالطه‌گر سخن خود را ساده و در نتیجه بدیهی فرض می‌کرد، اینجا به عکس ساده و پیش پاافتاده بودن سخن مخاطب خود را بهانه‌ای برای نپرداختن به آن می‌کند و از موضع قدرت به او بی‌اعتنایی می‌کند.
یک. سخن استادان رشته‌های علوم انسانی چیزی جز تکرار و نشخوار حرفهای کهنه‌ی غربیان نیست.
دو. و چون آیات ما برآنها خوانده شود، می‌گویند شنیدیم و اگر بخواهیم مانند این خواهیم گفت. (انفال ۳۱)
سه. حرفهای شریعتی و فردید چیزی جز مقداری سخنرانی و بیانات شفاهی نیست. (ارزش کلام به قوّت استدلال آن است نه شفاهی یا کتبی بودنش)
چهار: موسیقی ایرانی حرفی برای گفتن ندارد و« نینوا» هم چیزی جز به هم چسباندن مقداری از همین چسناله‌های سنّتی نیست (احمد شاملو)  
۴۷- ارزیابی یک‌طرفه (one-sided assessment)
همه‌ی اشخاص، اشیا، افعال و عقاید داری نقاط ضعف و قوّت هستند. وقتی اگر بخواهیم از یک چیز دفاع کنیم فقط نقاط قوّت آنرا بگوییم یا اگر بخوهیم آنرا رد کنیم، فقط نقاط منفی آن را برشماریم، مرتکب این مغالطه شده‌ایم: 
یک. ازدواج چه فایده‌ای دارد، جز محدودشدن آزادی، به دوش کشیدن مسئولیّت همسر و فرزند و هزینه‌های کمرشکن؟
دو. پایان
این نوشته‌ی سام هریس درباره‌ی انفجار اخیر نروژ: اسلام یعنی سرکوب زنان، دشمنی با آزادی بیان و توسّل به تهدید و خشونت. (از این واقعه معلوم می‌شود چه با داشتن عقیده‌ی دینی، چه بدون آن و چه برای ضدیّت با یک دیانت می‌توان جنایت کرد، پس اشکال از جای دیگری است؛ بیان اینکه «خوشحالم که انگار او از من چیزی نشنیده است» طفره رفتن از عواقب ستیزه‌جویی امثال خود با تمام اشکال باور دینی و مخالفت با هرگونه میانه‌روی دینی است)
سه. اگر باطل با حق در نیامیزد از شخص حقیقت‌جو پنهان نمی‌ماند و اگر حق با باطل پوشیده نشود، دشمنان نمی‌توانند در آن طعنه بزنند. ولی همواره مقداری از حق با مقداری از باطل درآمیخته می‌شود و اینجاست که شیطان بر همراهانش چیره می‌شود ولی کسی که لطف خدا شاملش شود، در امان می‌ماند. (نهج البلاغه، خطبه ۵۰)
۴۸- بهانه ( trivial objection)  
وقتی یک پیامد ناگزیر یا جزئی یا طبیعی یا یک حالت احتمالی معیاری برای رد کردن یک اندیشه، نظریّه یا فکر شود:
یک. اگر طرح جدید شهرسازی اجرا شود، نقشه‌های قدیمی بدون استفاده می‌مانند.
دو. اگر نظارت استصوابی نباشد، افراد ناباب به مجلس راه خواهند یافت.
سه. اگر ممیّزی برداشته شود، نوشته‌های الحادی یا اروتیک چاپ خواهند شد.
چهار: اگر با «
 دخالت بشردوستانه‌ی امریکا» در دیگر کشورها- به این دلیل که حتماً باید اجماع جهانی در کار باشد- مخالفت کنید ، ممکن است تا سازمان ملل بجنبد، در یک کشور خاص نسل‌کشی بزرگی راه بیفتد.
۴۹- سؤال مرکّب (complex question)
به این مغالطه پیشتر اینجا با چند مثال اشاره کردم. وقتی به هنگام طرح یک سؤال تلاش می‌کنیم چیزی را به مخاطب بقبولانیم و از پیش یک یا چند چیز را مسّلم می‌گیریم این مغالطه رخ می‌دهد. وقتی به شخص خاصّی می‌گوییم: «هنوز مانند سابق تنبلی؟» این را که او قبلاً تنبل بوده فرض می‌گیریم و حالا از بقا یا رفع آن سؤال می‌کنیم.
نظرسنجی دولت درباره‌ی انتخاب نام برای واحد پول ملّی آخرین نمونه‌ی این نوع مغالطه بود. در حالیکه کارشناسان اقتصاد چند پیش‌شرط مانند تجربه‌ی تورّم سه رقمی، طولانی شدن این تورّم، پایان تورّم شدید، اجرای این طرح در قالب برنامه‌ی«آزادسازی اقتصادی» و اوضاع اجتماعی –سیاسی مناسب برای اجرای آن را برای کم کردن صفرها اعلام کردند ( که لزوماً نباید همراه با تغییر نام واحد پول باشد) دولت لزوم این تغییر و تحوّل را مفروض می‌گرفت و برای نام واحد پول جدید نظرسنجی می‌گذاشت. (برخی منتقدان دولت هم به جای چون و چرا در اصل مسأله،  سر این که نام جدید این یا آن باشد با هم بحث می‌کردند!)
Real Time Web Analytics