آه باران


                    
ریشه در اعماق اقیانوس دارد- شاید-
                                  این گیسو پریشان کرده
                                         بید وحشی باران!
یا نه، دریای است گویی، واژگونه، بر فراز شهر،
                                           شهر سوگواران.
هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش
 ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر! با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را
                             تواند شست آیا از دل یاران؟
چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند
روشنی‌ها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نام‌ها در ننگ!
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران، ای امید جان بیداران!
بر پلیدی‌ها- که ما عمری است در گرداب آن غرقیم-
                                      آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری

سین هفتم- سیّدمحمّد خاتمی

                                                                                                               ۷ فروردين ۱۳۸۸
کنارکشیدن سیّد محمّد خاتمی می‌تواند مانند شکست از عربستان باشد: بیم‌دهنده و مفید. اگر این شکست نبود ما باید همچنان لات‌بازی یک بازیکن بیش از حد بزرگ‌شده که حدّش را فراموش کرده و خود را به اشتباه در اختیار یک تیم سیاسی قرار داده بود تحمّل می‌کردیم تا اندک انتقادی را با زبانی تند و گزنده جواب دهد و لابه‌لای رسیدن به پروژه‌های اقتصادی خود، تیم ملّی ایران را هم به خاک سیاه بنشاند.
خاتمی اگر می‌آمد بهترین جایگزین برای رفتن احمدی‌نژاد بود و آخرین تلاش امثال من برای اعتراف نکردن به بن‌بست مطلق سیاسی در ایران واینکه اگر قرار است اتّفاقی بیفتد از راه صندوق‌های رأی است و انفعال فایده‌ای برای هیچ کس ندارد. با انصراف او که آمیزه‌ای از دلیل ( یک‌دست‌کردن اردوگاه اصلاح‌طلبان) و علّت ( بدقولی میرحسین) بود- و نامعلوم بودن قطعی بازگشت نکردن او- می‌توان به امید این بود که وی بتواند نقش خود را در اصلاح- گیرم جزئی امور- در ایران ایفا کند. به گمان من خاتمی را نمی‌توان به زندان انداخت، پس می‌تواند با آزادی بیشتری به کارهایی بپردازد که پیش از این نمی‌شد. برای مثال او که زمانی اجازه‌ی عکس مشترک گرفتن با بیل کلینتون نیافت، حالا چرا نتواند با اوباما دیدار کند؟ برای این پرسش که« اگر می‌خواست در این چهارسال چنین کرده بود» نیز جواب خاصّی ندارم مگر در نظر گرفتن اینکه با رفتن بوش اوضاع جهان رو به ‌دگرگونی می‌رود و خود خاتمی نیز به هرحال باید از گذشته درس بگیرد و روش خود را تغییر بدهد.
خاتمی الآن بنیاد و سایت مستقل دارد و خیل جوانان هوادار نیز با اویند؛ پس دلیلی برای واکنش‌نشان‌ندادن به اتّفاق‌هایی که رویه‌ی ناپسند قدرت در ایران است، ندارد. چرا نباید یک «مرد» در این ولایت پیدا شود که به جنازه‌های جوانی که از زندان‌ها بیرون می‌آید عکس‌العملی نشان دهد؟ چه در عمل به اسلام و نصیحت ائمّه‌ی مسلمین و چه پایبندی به دموکراسی‌خواهی و آزادی‌طلبی، اعتراض به از دست رفتن جان انسان‌ها کمترین کاری است که یک نفر ملتزم به اینها باید انجام دهد.
کاستی‌ها کم نیست: نبود آزادی بیان، سخنان ارباب‌وار افراد انتصابی و خطبه‌خوانان با مردم به مثابه‌ی رعیّت، نبود عدالت قضایی، تحمیل دین به عنوان یک امر اجباری، حرمت نداشتن اهل هنر و دانش، قدردیدن چاکران و مخلصان و برقرار بودن منطق خودی و غیرخودی، دخالت در حریم خصوصی افراد، ناکارایی سیستم آموزش و مدیریّت و نبود شایسته‌سالاری در این دو ساختار، ارائه‌ی چهره‌ای تیره و ستیزه‌جو از ایران به جهان ، دخالت بیجا در بعضی امور خارج از مرزها، رعایت نکردن حدّ اقل حقوق بی‌مذهبان و اقلیّت‌ها و پیروان مذاهبی که در قانون اساسی به رسمیّت شناخته شده‌اند یا نشده‌اند، نبود تساوی جنسی و نگاه به زن به عنوان جنس دوّم، از بین رفتن حقّ انتخاب با دخالت شورای نگهبان و بسیاری مسائل دیگر که ریشه در مشکلاتی تاریخی دارد که در سه دهه‌ی اخیر تسلّط نگاه فقیهانه بر باطن دیانت و کشور نیز به نحو فزاینده‌ای به آن دامن زده است.
جایی دیدم که کسی با خوشحالی از بازنشستگی سیاسی خاتمی نوشته بود؛ خاتمی اگر احساس وظیفه‌ می‌کند، چرا فقط باید در مرحله‌ی عمل سیاسی باشد، او به نحو نظری- عملی نیز می‌تواند در پوشش بنیاد باران و حمایت حامیان جوان خود یک فعّال اجتماعی باشد و ناراستی‌ها را با صدای بلند بگوید و از مسؤولان توضیح بخواهد. در گلچین دیروز لینک مطلبی را گذاشتم که درباره‌ی حدیثی از امام سجّاد راجع به ابتلای یعقوب نبی به بلا و مصیبت بود. آن حدیث می‌گفت که سائلی به در خانه‌ی پیامبر خدا آمد ولی به او غذایی داده نشد در حالیکه گوسفندی را ذبح کرده بودند و همه سیر خوردند و غذا زیاد هم آمد ولی آن فقیر ناامید و گرسنه از در آن خانه برگشت. ماجرای یوسف و بلایی که بر آن خانواده نازل شد به جهت آن بی‌اعتنایی بود. ما که پیامبر نیستیم ولی از دست رفتن جان یک بی‌گناه نیز از درد گرسنگی بسیار عظیم‌تر است. در کتاب آسمانی کدام دین نوشته شده است که هرکس یک نفر را کشت، مانند آن است که تمام مردم را کشته است؟ در احادیث پیامبر کدام دین آمده که اگر کسی صدای تظلّم برادر مؤمنش را شنید و بی‌تفاوت ماند، مؤمن نیست؟ من و شما و هر کس دیگر در قبال این مصیبت‌ها اگر خاموش بنشینیم آیا گناهکار نیستیم؟ یک بار نوشتم که حکومت اسلامی آمد که عدالت را برقرار سازد و حالا نمی‌توان از اجرای فلان حکم عادلانه به دلیل آنکه به «نظام» و آبرویش لطمه می‌زند چشم پوشید چون نقض غرض است و دور پیش می‌آید. خاتمی بهتر است حالا که دیگر برای حضور در انتخابات احساس تکلیف نمی‌کند، برای دادخواهی، آزادی‌طلبی و تقیّد به اسلامی که دین دوستی و مهر و عدالت است، احساس تکلیف کند تا دستکم نامش در زمره‌ی بی‌تفاوتان ثبت نشود؛ هم در دفتر تاریخ و دادگاه وجدان آیندگان و هم در نامه‌ی اعمال و حضور در پیشگاه حقیقتی که هر دینداری معتقد است روزی زمانش فراخواهد رسید.

سین ششم- سگ‌کشی

                                                                                                                   ۶ فروردين ۱۳۸۸

۱. نمی‌توانم از طرف بیضایی دیدگاه او را درباره‌ی اسطوره‌ها بیان کنم فقط اینقدر می‌دانم که رویکردش منتقدانه است یعنی او به دنبال قداست بخشیدن به اسطوره‌ها نیست و جایی خواندم که اسطوره را «هر باوری که بی‌پرسش پذیرفته باشیم» می‌داند؛ پس اسطوره فقط آن چیزی نیست که از تاریخ یا حکایات قدیم می‌آید.
از طرفی اساطیر تمام سرزمین‌ها را که شباهت‌هایی آشکار با هم دارند، می‌توان تجلّی ناخودآگاه انسان، بیم‌ها، هراس‌ها، اشتیاق‌ها و اضطراب‌هایش دانست. پس اساطیر شاید تاریخ حقیقی انسان باشد که بی‌دخالت قدرتمداری برای تحریفش یا ترس از گم‌شدن بخشی از آن، در سینه‌ی مادران و حکایت روایتگران حفظ شده ‌است و برآمدن نهال درک و فهم انسان جدید را از مزرعه‌ی فرهنگ اوّلیه‌ی حاصل از مواجهه با طبیعت نشان می‌دهد.
۲. ایشتار، ایزدبانوی زندگی در اساطیر میاندورود (بین‌النّهرین قدیم) است که مفاهیم بسیاری مانند بهار، زایش، مادرانگی، عشق و لذّت را نیز نمایندگی می‌کند و نام دیگرش اینانا( ننه، مادر) است. ایشتار(ستاره)همان ناهید یا زهره است که از این نظر معادل الهه‌ی ونوس در اساطیر یونانی است. این مهم‌ترین ایزدبانوی مؤنّث که رمز حیات بر زمین به حساب می‌آمد در تمنّایی محال خواست که به دنیای زیرزمین یا مردگان برود و مرگ را براندازد و زندگی و نور و عشق را به آنجا نیز ببرد. پس به دروازه‌ی دیار مردگان پای گذاشت و ازهفت مرحله‌ برای رسیدن به ایزدبانوی مرگ ایریش‌که‌گال- که خواهرش نیز بود- می‌گذرد. برای گذر از هر دروازه باید هربار مقداری از لباس خود را بدهد تا دست آخر پس از گذر از آخرین دروازه، کاملاً عریان می‌شود ولی به هنگام رسیدن به ایریش‌که‌گال و پایین کشیدن او از سریر قدرت، آنوناکی یکی از هفت دیوخدای دنیای زیرین او را به مرگ محکوم می‌کند و ایشتار با بدنی سرد بر زمین می‌افتد. حیات بر روی زمین از جریان می‌افتد، مزارع خشک می‌شود و زندگی به سوی مرگ می‌رود؛ پس خدای خدایان( خورشید) واسطه می‌شود تا ایشتار به روی زمین برگردد ولی ایریش‌که‌گال، ایشتار را فقط در قبال کسی هم‌سنگ او معاوضه می‌کند. ایشتار برای یافتن کسی هم‌طراز خود به روی زمین برمی‌گردد و هربار که کسی را می‌خواهد ببرد با التماس مردم هر شهر روبه‌رو می‌شود که از او می‌خواهند الهه‌ی آنان را نبرد تا اینکه به شهر خود باز می‌گردد و می‌بیند تموز شوهرش در غیاب او شاد و مشغول خوشگذرانی است؛ از فرط غضب او را به جای خود به دنیای مردگان می‌دهد ولی چون دوری او را تاب نمی‌آورد، خواهر ناتنی‌اش دوموز را هر شش ماه به جای او می‌فرستد. تموز به معنای نور آفتاب است و این تناوب شش ماه یکبار، راز سردی دو فصل پاییز و زمستان و گرمی بهار و تابستان است. 

۳. نام ایشتار را یکی دوبار حمید امجد در گفت‌وگو با بیضایی آورد و رد شد، هر دو پرهیز داشتند از اینکه این فیلم را بر پایه‌ی یکی از اساطیر جلوه دهند، چون بیضایی از قدیم متّهم بوده که سر در گرو گذشته‌ای دور دارد و معاصر نیست، پس تمایلی به نشان دادن این بخش از درونه‌ی فیلم نداشت. جالب اینکه این بار و سر فیلم «وقتی همه خوابیم» می‌گفتند که چرا او به تاریخ معاصر و حوادث جزئی می‌پردازد و مثلاً او چرا« دیباچه‌ی نوین شاهنامه» را نمی‌سازد!؟
گلرخ کمالی با آرزویی دست‌نایافتنی از دنیای امن پدری و جهان خلّاقیّت و نگارش به جهان پلید حاکمیّت سرمایه پای می‌نهد با این امید که بتواند با هدفمندی و تلاش خود چیزی را عوض کند. ناصر معاصر از او چونان مهره‌ای استفاده می‌کند تا پول کلانی به جیب بزند و با فرشته اقتداری برای ماه عسل به اروپا بروند. گلرخ مرحله به مرحله در هاویه‌ی دنیا فرو می‌رود، قدم به قدم زشت‌تر و تکیده‌تر می‌شود، صدایش از لطافت اوّلیّه به دورگی خشونت‌آمیزی می‌رسد؛ توهین می‌شنود، استراق سمع می‌شود، پیشنهاد تن‌فروشی شرعی برای رسیدن به مقصد خود دریافت می‌کند، به قصد تمتّع به آپارتمان نوکیسه‌ای دعوت می‌شود و دست آخر دونفری به او تجاوز می‌شود. او عملاًّ تا ته دنیا می‌رود تا خیانت شوهر را به چشم ببیند. آنچه به او امید بازگشت و بقا می‌دهد قوّه‌ی آفرینشگر اوست که بازمی‌گردد تا سگ‌کشی را بنویسد.

۴. در جهان ما ریشه‌کن کردن بدی، سودای محالی است؛ جنگ و جدال خوبی و بدی چالش اصلی و نیروی گردش منظومه‌ی هستی انسانی است با این تفاوت که هرچه پیش می‌رود، بدی بانقاب‌تر، پوشیده‌تر و مسلّح‌تر به میدان می‌آید؛ یعنی نام عوض می‌کند و بدی (یا همان خوبیِ بدلی) ادای خوبی اصلی را در می‌آورد. شاید بزرگترین وظیفه‌ای که یک هنرمند یا دانشور برای نشان دادن این جدال مخفی می‌تواند داشته باشد، همین افشای هویّت جعلی به مدد آفرینشگری است. هنرمند به مدد شاخک‌های حسّاس‌تر خود پیشروتر است و می‌تواند- مانند آخرین فریاد عیّار فیلم‌نامه‌ی «عیّار تنها»- زنگ بیدارباش و هشداری برای دیگران باشد و گرنه بی‌صدای اخطارگر او، ما همه در خواب خواهیم ماند.

سین پنجم- سفرنامه‌ی اسرائیل


                                                                                                             ۵ فروردين۸۸۱۳
    
آخرین دسته‌گل حکومتی که دهه‌هاست خاورمیانه را به کانون تنش و درگیری تبدیل کرده- یعنی تصاویر پیراهن‌های سربازانی که زنان و کودکان را هدف گرفته‌اند- علّت شد تا« سین»ی نه چندان خوش‌آیند را به هفت‌سین امسال اضافه کنم. یکی از تی‌شرت‌ها که زنی حامله را هدف‌‌گرفته نشان می‌دهد، با این شعار که یک تیر و دو نشان، بدترین حالت ِفاش و عادی‌شدن بدی و ناراستی در عصر ماست. به گمانم برای درک این انحطاط، تنها راه فهم و شناخت موضوعی است که در ایران سالهاست فقط شعار برخورد با آن را می‌دهیم.


یکی از کتاب‌های آل‌احمد، سفرنامه‌ی ِاسرائیل اوست با عنوان« سفر به ولایت عزرائیل» که مجموعه‌ی چند نوشته و مقاله‌ی کمابیش پراکنده است.آنچه اوّل بار پیرامون اسرائیل در ایران چاپ شد عمدةً کار سوسیالیست‌های مستقل ایرانی بود که تجسّد آرمان‌های سوسیالیسم، جایی مستقل از شوروی آن زمان برایشان جذّابیّت داشت. بار اوّل حسین ملک در مجلّه‌ی« اندیشه نو» به سردبیری انورخامه‌ای و بعد خلیل ملکی معروف که جایگزینی کیبوتص‌های اسرائیلی را به جای کلخوزهای برادر بزرگتر جالب و قابل دفاع دیده بود. روحانیون قم به لحن همدلانه‌ی آن مقالات اعتراض کردند و آن نوشتن‌ها متوقّف شد. داریوش آشوری هم در همان زمان به تل آویو رفت و به نوشته‌ی شمس آل‌احمد« گزارش مجذوبیّتش باب دندان مطبوعات آن روز از آب در آمد».


در نوشته‌ی آل احمد آنچه که دیگر رفقای سوسیالیست خبر داده‌اند، نیست یا کم هست ولی همین هم گویا به مذاق خیلی‌ها خوش نیامده بود و به حدّ کافی آنرا کوبنده نمی‌دیدند از جمله سیّدعلی خامنه‌ای که بعدها اینگونه نوشت:« ...امّا آشنایی بیشتر من به وسیله‌ و برکت مقاله‌ی «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض خیلی از جوانهای امیدوار آن روزگار را برانگیخت....تلفنی با او تماس گرفتم و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد ولی از ارادتم به او چیزی کم نشد...» حالا که این کلمات را نوشتم دو نکته به ذهنم رسید: اوّل اینکه احتمال می‌دهم که این اعتراض به خاطر لحن جلال باشد که اسرائیل را برنده‌ی کامل و اعراب را بازنده و ناامید نشان می‌داد؛ شاید این اعتراف صریح به پیروزی بی‌چون و چرای اسرائیل را اینان نپسندیده بودند. دوّم اینکه بررسی و فاصله‌ی روحانیان جوان حوزوی آن روز که خود را مرید آل‌احمد می‌خواندند و سیاستمدارانی که بعدها کسانی بسیار مسلمان‌تر و معتدل‌تر از جلال را تحمّل نکردند، مسئله‌ای شایان بررسی است.


آنچه که اتّفاقاً در این نوشته‌های جلال – که کمابیش نقل تاریخ و سیر جمع شدن یهودیان در فلسطین و چگونگی تسلیم اعراب در جنگ با اسرائیل است- با معیارهای امروز سیاست رسمی ایران ناپذیرفتنی است، چند صفحه‌ای است که در نکوهش عرب‌های نفتی و خوشحالی از شکست آنان نوشته است. از دید آل‌احمد عربهایی که شیعیان را رافضی می‌نامند و ایرانی را عجم و اسلام برای آنها تنها نامی به جای مانده از قرون پیشین است نه هویّت یا هرآنچه که وجه تمایز آنان از دیگران یا نقطه‌ی تشابه با او باشد تا به خاطر فلسطینشان دل بسوزاند و کاسه‌ی از آش داغتر شود، لایق چنین خفّتی هستند. آل‌احمد در پایان این شقشقیّه‌مانند، بی‌محابا اینگونه می‌نویسد:« و این منی که از این اعراب بی‌اصالت چنین چوب‌ها خورده است اکنون از حضور اسرائیل در شرق شاد است. از حضور اسرائیل که می‌تواند لوله‌ی نفت شیوخ را ببرد و نطفه‌ی طلب حق و انصاف را در دل هر عرب بدوی بنشاند و سرخرها بسازد برای حکومت‌ها بی‌قانون عهد دقیانوسی ایشان...» کاری با استدلال آل‌احمد ندارم ولی به نظر می‌رسد که سالهاست مسئله‌ی اسرائیل در ایران موضوعی داخلی است تا خارجی. چیزی برای هویّت‌طلبی و دشمن‌تراشی تا احقاق حق و حق‌بینی. چنین چیزی کمابیش درباره‌ی رابطه با آمریکا هم صدق می‌کند و این روزها- با آمدن اوباما- تشویش بعضی‌ها را می‌بینیم که نگران از دست رفتن دشمنی چون شیطان بزرگ هستند و دغدغه‌ی اینکه تکلیف آن شعارها و مرگ‌هایی که فرستاده شد، چه می‌شود. همین نگرانی در مورد پایان جنگ نیز وجود داشت که تکلیف آن شعار‌های «جنگ جنگ تا پیروزی» چه می‌شود با این تفاوت که آن زمان کسی بود که جام زهر را یک تنه سربکشد و حالا نیست.


خیلی پیشتر و در همان زمان جنگ غزّه می‌خواستم به طور تطبیقی، جداشدن اسرائیل از فلسطین- یا درست‌تر: از قلمرو تکّه‌تکّه‌شده‌ی عثمانی- را با جداشدن بحرین از ایران بررسم و یک بام و دو هوای حمایت از مسلمانان را با دیگر مثال‌های نقض در همین دور و اطراف نشان دهم که دیدم در آن شرایط شاید خیلی به صلاح نباشد. به هرحال الآن وضع به جایی رسیده که خوش‌بینان هم نمی‌توانند راه‌حلّی قطعی یا تقریبی نشان دهند و تندروان دوسو، کار را به جایی رسانده‌اند که گویی اهل خاورمانه به نفرین بابلیان قدیم دچار آمده‌اند که در جوار هم می‌زیند ولی زبان هم را نمی‌فهمند.  

سین چهارم- سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ


                                                                                                                 ۴ فروردين۱۳۸۸      
1. گذاشتن« احتمالاً تابستان 58» به عنوان تاریخ نوشته‌شدن داستان«سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ» در کتاب نیمه‌ی تاریک ماه، از کارهای مخصوص گلشیری است؛ اینجا «احتمالاً» یعنی قطعاً و این قطعیّت یعنی ربط بین داستان و تاریخ نوشته‌شدن آن خیلی مهم است. درباره‌ی کارهایی که خارج از کشور منتشر کرد هم زمانی همینطور حرف می‌زد:« کارکهای منتسب به من». از بس کاتب دوران ما در نوشته‌های قدما سرک کشیده بود که بعضی از ویژگی‌های نوشته‌های آنان- گیرم به اختیار خودش- به او نیز سرایت کرد.
2. نمی‌دانم چرا از تمثیل کلاغ، یاد شعر کلاغ شاملو می‌افتم. آن شعر نیز با تنها چیزی که ربط ندارد، یوش و نیماست، عسکری پاشایی در- به گمانم- «انگشت و ماه» است که رنگ سیاه، کلاغ، صلاة ظهر و آن عابدان کذایی را به انقلاب مذهبی که در ایران در حال رویدادن بود، مربوط می‌کند. با این تفاوت که شاملو خیلی زودتر از گلشیری دست به کار شده بود؛ همینطور خیلی زودتر از احمد محمود و آن ماهی ِبزرگ ماهی‌خوار حوضش.
3. فهم ِداستان مردی که هر بار می‌خواهد طوطی بخرد ولی طوطی کلاغ از کار درمی‌آید برای اینکه تمثیل انقلابی باشد که قرار بود رهایی و آزادی باشد ولی- از دید نویسنده- حکومتی بسته مانند دیگر کلاغ‌های سابق از کار در می‌آید خیلی سخت نیست. طوطی، گفته‌ی صاحبش را تکرار می‌کند و حکومت خوب هم، آینه‌ی خواست مردمانش است ولی کلاغ کاری به کار صاحبش- اگر صاحبی داشته باشد- ندارد و قارقار خودش را سر می‌دهد. 
4. چیزی که در داستان‌های گلشیری نظرم را جلب می‌کند این است که علیرغم تکنیک‌بازیش، زود تمام نمی‌شود. امروز با خواندن چند صفحه- که نه چند سطر- به راحتی دست نویسنده‌ رو می‌شود که به خیال خود در صدد گرته‌برداری از فلان نویسنده‌ی غربی یا اجرای بهمان نظریّه‌ی ادبی است و همانجا داستان تمام می‌شود. اگر داستان کوتاه باشد، دیگر رغبتی برای بازخواندن برنمی‌انگیزد ولی گلشیری می‌تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و همچنان خوانده شود.
5. کیارستمی بود می‌گفت که ممیّزی خلّاقیّت را بارور می‌کند؟ این حرف تمجید از ممیّزی نیست، بیان یک واقعیّت ساده است و گرنه جای دیگر هم این را گفته‌اند که کنایه‌ها و استعاره‌ها با ممنوع شدن صراحت جان می‌گیرند. ابیات حافظ را هم اگر می‌شد که در یکی دو جمله صریح معنا کنی بی‌جان می‌شدند ولی مگر «پیام» یا« نتیجه» هدف داستان است؟ گلشیری خود در بسیاری از داستان‌هایش همان اوّل می‌گوید که چه شده است و تعلیقی باقی نمی‌ماند، جز سلوک راه داستان و چگونگی درافتادن با عناصر آن. خودش به آن می‌گفت:«نماز داستان».
6. اینجا هم گفتن اینکه انقلاب 57 نشد آنچه قرار بود بشود، هنر نیست؛ چگونگی این نشدن مهم است که گلشیری تلاش می‌کند آنرا داستانی کند. او در چهل سال نویسندگی، چهل داستان کوتاه نوشت، یعنی سالی، یکی . پس گول کوتاه بودن این داستان را نخوریم که شاید حدود یک سالی کار برده باشد تا« احتمالاً» در تابستان 58 نوشته شود.

سین سوّم - سفید

                                                                                                                ۳ فروردين۱۳۸۸
عرصه‌های هنر و دانش، زمینه‌هایی متفاوتند که گرچه می‌توان به وسیله‌ی نقد یا آفرینش، از یکی به دیگری نقب زد ولی نمی‌توان الگو‌های هرکدام را در دیگری پیاده کرد. چرتکه‌اندازی و محاسبه‌ی دانشی در هنر بی‌معناست و آزادی آفرینشگرانه‌ی بی‌حصر هنر در دانش. محوّطه‌ی بینابین این دو را یا نقدی تشکیل می‌دهد که نگاهی دانشی به هنر است( مانند نقد ادبی یا سینمایی) یا داستان و روایتی که بر اساس فکر یا ایده‌ای بنا شده باشد، مانند داستان‌های تمثیلی سهروردی یا سلامان و ابسال ابن سینا یا چنین گفت زرتشت نیچه. سه‌گانه‌ی کیشلوفسکی بر اساس شعارهای انقلاب فرانسه هم اثری هنری بر اساس سه مفهوم است، امّا آنجا که این مفاهیم نزدیکی بیشتری با ذات انسانی و هنر دارند، مانند پیچ و مهره‌ای که خوب به هم بخورند به تولید آثاری سنگین و باوقار می‌انجامند( آزادی و برادری در آبی و قرمز) ولی آنجا که مفهوم بیشتر متعلّق به دنیای دانش باشد، اثر هم کمیک شده است، درست مانند ضرب‌المثلی که در یک زبان معنایی جدّی دارد ولی به زبان دیگر که ترجمه‌ی لفظ به لفظ شود، خنده‌دار از کار در می‌آید.
1. عشق به مثابه‌ی معامله. داستان فیلم از آنجا شروع می‌شود که قهرمان داستان( کارول) به محکمه می‌رود تا همسرش( دومینیک) از دادگاه تقاضای طلاق کند چون مردش که سابقاً می‌توانسته او را ارضا کند حالا به ناتوانی جنسی مبتلا شده است. زن عشق را یک جور معامله می‌بیند و معامله هم آشکارترین جلوه‌ی برابری است، فلان مقدار جنس« در برابر» فلان مقدار پول. اینجا هم زن عشق را در برابر ارضای جنسی می‌خواهد و چون این نیست، آن هم نیست. ولی مرد تصوّری دیگر دارد و مثل زن اهل محاسبه نیست. او به دوست هم‌وطنش ( میکولای) می‌گوید که حالا که زنش همه چیزش را گرفته و با تحقیر از خانه بیرونش کرده، تازه بیشتر از سابق دوستش دارد! نگاه زن به عشق با کارول تفاوت می‌کند و دومینیک برای همین  در آرایشگاه به کارول می‌گوید که نه وقتی می‌گویم دوستت دارم می‌فهمی و نه وقتی می‌گویم از تو متنفّرم. دوستت دارم یعنی به تو نیاز- اینجا جسمی- دارم و متنفّرم یعنی نمی‌توانی نیازم را برآوری و مرد این محاسبه و این برابری را نمی‌فهمد چون از دید او عنصر دیگری در این میان هست که قابل محاسبه نیست و با حضور خود هرگونه برابری را به هم می‌زند؛ این عنصر را مرد حس می‌کند و زن نه. تعریف‌کردنی هم نیست، نشان دادنی هم نیست، فقط می‌توان دو نفری را که دوگونه می‌اندیشند، نشان داد و کشف و یافتن را به عهده‌ی بیننده گذاشت؛ کاری که کیشلوفسکی در این فیلم می‌کند.
2. خودکشی یا تجربه‌ی مرگ. میکولای از جنش کارول است چون با داشتن پول و خانواده و حتی کسانی که دوستش دارند باز به فکر خودکشی است. بر اساس عقل محاسبه‌گر او دلیلی برای خودکشی ندارد ولی « چیزی» در زندگی او غایب است که خودش هم نمی‌داند و همان باعث می‌شود به فکر این باشد که بخواهد به کسی پولی بدهد که او را بکشد. این چیز غایب همان عنصری است که هنر را از دانش و انسان را از دیگر موجودات جدا می‌کند. میکولای مانند قهرمان فیلم« طعم گیلاس» به دنبال کسی است، کسی که او را نصیحت نکند، بلکه او را تا دم تهیای مرگ ببرد، هیچ‌کدام شاید واقعاً نمی‌خواهند بمیرند( کسی که بخواهد بمیرد، دنبال همراه نمی‌گردد) داستان‌های در هم تنیده‌ی فیلم، هم را به گونه‌ای کامل و تفسیر می‌کنند. میکولای هم به دنبال ارضا شدن است ولی با نزدیک‌ترین تجربه به مرگ و این تجربه را با شلیک گلوله‌ی مشقی به خود می‌یابد و برای لحظه‌ای می‌پندارد که دیگر نیست. وقتی چشم باز می‌کند، دیگر نمی‌خواهد بمیرد و به قول خودش دوباره احساس بچّگی می‌کند و با کارول روی دریاچه‌ی یخ‌بسته لیزبازی می‌کنند. او« چیزی» را تجربه کرده است و ارضا شده و حالا می‌تواند به زندگی برگردد. آن چیز نام ندارد، کیشلوفکسی فقط نشان می‌دهد.     
3. انتقام به عنوان تنبیه. انتقام برخلاف عفو، عنصری عقلانی است. گوش در برابر گوش و چشم در برابر چشم، واکنش در برابر کنش، هر عملی را عکس العملی است برابر با آن و در جهت مخالف آن. این قانون نیوتونی در قاموس انسانی لزوماً اجرا نمی‌شود. مرد می‌خواهد انتقام را تجربه کند، پس با زمینه‌چینی پس از آنکه پولدار شد، ترتیب تشییع جنازه‌ی قلّابی را می‌دهد تا زن سابقش را که تمام مایملکش را به ارث می‌برد، قاتل خود جلوه دهد و او را به حبس بیفکند. امّا در پایان می‌گرید چون هم هنوز او را دوست دارد و هم این کار وی او را ارضا نکرده است. به نظرم می‌رسد بیش از اینکه این عمل مرد انتقامی کور باشد، تنبیه زن است. او را پیش خود نگه می‌دارد و تقریباً همان کاری را که با میکولای می‌کند با او می‌کند؛ تجربه‌ی مرگ دروغین و بازیافتن حیات، میکولای با تجربه‌ای شبیه به مرگ ارضا می‌شود و زن با همبستری با یک مَرد مُرده؛ تا زن با اشاره از پنجره‌ی زندان با اشاره به او به او بگوید که پس از بیرون آمدن دوباره حلقه‌ی ازدواجش را با او به دست خواهد کرد.
از فیلم می‌توان ایراد گرفت- اصولاً از هر فیلمی می‌توان اشکال گرفت- ولی مهم این است که نیمه‌ی پر لیوان و حرفی که کارگردان می‌خواهد بزند آنقدر بدیع هست که ما را از پرداختن به کم و کاستی‌های قصّه باز دارد و گرنه می‌توان از آتش زدن آرایشگاه گرفته تا به زندان انداختن زن- که کمی کشکی است!- ایراد گرفت. در عوض قرینه‌سازیهای جالبی در فیلم هست، دو پنجره‌‌ی ابتدایی فیلم که زن با غریبه‌ای می‌خوابد و پنجره‌ی زندان یا دست به دست شدن مرگ ابتدا از کارول به سوی میکولای و بعد میکولای که ترتیب مردن کارول را می‌دهد و... . هنر کارگردان در به تصویرکشیدن جنبه‌های تعریف‌نشدنی روح بشر است و تفاوت این موجود با شانه‌ای که در پوستر فیلم هم دیده می‌شود. یک‌دست بودن دندانه‌های شانه، نمادی از تساوی در زبانهای متفاوت است ولی افراد انسان، دندانه‌های شانه نیستند و انسان، انسان شد به خاطر همین زیاده‌خواهی‌ها و فراجویی‌ها( چه در بعد منفی و چه در بعد مثبت). در داستان آغاز خلقت؛ فرشتگان به همین عنصر آزادی و اختیار انسانی اعتراض می‌کنند که به خون‌ریزی و جور و جفا خواهد انجامید و جواب شنیدند که چیزی را نمی‌دانند که پروردگار می‌داند. همین عنصر ناپیدای نفهمیدنی است که هربار جلوه‌ای می‌کند و انسان را موجودی گریزان از تعریف و تحدید کرده است. 

سین دوّم- سنت برنادت سوبیرو

                                                                                                              ۲ فروردين ۱۳۸۸
 ماری برناده اوّلین فرزند فرانسوا سوبیرو و لویی کاسترو بود که در هفتم ژانویه 1844 در لورد واقع در جنوب فرانسه به دنیا آمد. مریض و ضعیف احوال بود و کوچک‌اندام و به همین دلیل نامش به برنادت تغییر یافت. در چهارده سالگی وقتی با خواهر کوچکترش تیونت و دوستشان جین برای جمع آوری هیزم به جنگل رفته بودند جلو غاری در ماسایی بانویی بر او ظاهر شد و این اتّفاق بار دوّم و سوّم هم تکرار شد و برای بار سوّم او ادّعا کرد که آن بانو با او سخن گفته و از او قول گرفته که پانزده بار دیگر به آنجا بیاید. آن بانو خود را باکره‌ی باردار و مادر مسیح خواند و از او خواست که مردم را هم همراه خود بیاورد و علاوه بر چشمه‌ای که پس از آن واقعه آنجا ظاهر شده بود، به او گفت که من به تو شادمانی ابدی در آن جهان خواهم داد. برنادت بعدها به جمع خواهران روحانی پیوست و در سن سی و پنج سالگی در اثر بیماری سل استخوان و ضعف جسمانی و بدرفتاری بعضی از راهبه‌ها که سخنان او را باور نداشتند درگذشت. 
سی سال بعد در حضور عدّه‌ی زیادی مقبره‌اش شکافته شد و دیدند که علیرغم بروز تیرگی‌هایی در‌ پوست، بدنش پوسیده نشده است و این کار دو بار دیگر نیز تکرار شد و پس از آن بدن برنادت در محفظه‌ای شیشه‌ای قرار گرفته است به همراه پوششی از موم بر چهره و دستانش به خاطر پوشاندن همان آسیب‌های جزئی پوست که برای بینندگان ناخوشایند بود ولی بقیّه‌ی بدن او، به ادّعای مقامات کلیسا همان‌طور سالم مانده است. سالانه میلیون‌ها نفر به زیارت او می‌روند و بسیاری پس از خوردن از آب چشمه‌ی ماسایی و زیارت برنادت- که در سال 1933 از طرف کلیسا قدّیسه اعلام شد- ادّعای شفا کرده‌اند که برای بسیاری از آن بهبودها، توضیح پزشکی وجود ندارد. بر اساس زندگی او فیلم‌هایی نیز ساخته شد که معروف‌ترین آن «آهنگ برنادت» (1943) است که با دوبله‌ی زیبای مینو غزنوی به جای برنادت، برای سینمادوستان ایرانی بسیار خاطره‌انگیز است. جنیفر جونز برای بازی در نقش او جایزه‌ی اسکار را برد.

سین اوّل- سرود ایران

                                                                                                               ۱ فروردين ۱۳۸۸
سال نو بر اهل ایران، ایمان و ایمایان مبارک.


استقلال مثبت، استقلال منفی


                       آیت‌الله طالقانی بر مزار مرحوم مصدّق
اوایل ایمانویسی بود که حکایت آن استاد ذن را نقل کردم و تکرارش بی‌فایده نیست. یکی از هنرجویان هنرهای رزمی با زحمت و مرارت، یکی از استادان گوشه‌گرفته‌ی ذن را پیدا می‌کند. استاد برای اینکه او را امتحان کند، خطّی روی زمین می‌کشد و می‌گوید این خط را کوتاه کن، او مقداری از آن را پاک می‌کند ولی استاد نمی‌پسندد و می‌گوید برو یک سال دیگر بیا. سال دیگر همین سؤال را از او می‌کند و او کار دیگری می‌کند مثلاً چیزی روی آن خط می‌گذارد ولی استاد نمی‌پسندد، سال سوّم و پس از ناکامی سوّم می‌گوید تو اهلیّت این کار را نداری و باید دنبال همان پرتاب مشت و لگد و مبارزه‌ بروی. شاگرد از او می‌پرسد جواب چیست؟ استاد خطّی بلندتر کنار آن خط می‌کشد و می‌گوید: حالا خطّ اوّل کوتاه شد.


این حکایت مانند بسیاری از حکایات شرق دور نکات زیادی دارد که صلح‌جویی، پرهیز از تقابل با دیگران، خودسازی و نسبی دیدن امور از آن جمله ‌است. این راهکار را در بسیاری از اتّفاق‌های روزمرّه می‌توان پیاده کرد؛ کسی که به ناسزای دیگری جواب می‌دهد، تواناتر است یا کسی که با بردباری سکوت می‌کند؟( جواب امام چهارم به ناسزای مادر آن فرد که: «اگر تو درست می‌گویی خدا مادرم را ببخشد و اگر درست نمی‌گویی خدا تو را ببخشد»، پیش‌کش که به افسانه می‌ماند و کار هرکس نیست)


استقلال را هم می‌توان دو جور معنا کرد، یکی منفی که تمایزطلبی از راه نفی دیگری باشد و دیگری مثبت از راه اثبات و ساختن خود. سالهای سال است که نفی دیگری، تنها راه برای اثبات استقلال ماست. گاه عاقلانه و به جا مانند وقتی که کسی به سرزمین ما وارد شده باشد یا مالک دارایی ماشده باشد( اوایل جنگ تحمیلی و ملّی شدن نفت) و گاه کورکورانه آنرا انجام می‌دهیم( مانند تصرّف سفارتخانه‌ی آمریکا) و سالروزش را جشن می‌گیریم و شعارهای «مرگ بر...» سرمی‌دهیم؛ به گونه‌ای که دشمن‌طلبی یکی از خصیصه‌های ثابت سیاست خارجی ما شده است. به نظرم می‌رسد بسیاری، امروز از روی کار آمدن اوباما نگران هستند و اصرار دارند که او نیز بوش دیگری است. طبعاً «او» با« ما» نیست و با منافع کشور خودش است ولی این همه اصرار بر دیدن نیمه‌ی خالی لیوان چرا؟ اوباما هنوزحرف تند یا عجیب و غریبی ضدّ ایران نزده است، به جای انتظار برای تغییر، تیتر روزنامه‌ها را می‌خواهیم که رهبر برای بار چندم گفته:«او نیز فرقی با پیشینیان ندارد و نمی‌خواهد اشتباهات گذشته‌ی آمریکا را اصلاح کند». ایران و آمریکای بوش یا ایران و اسرائیل به هم این چنین وابسته‌اند. حماس این روزها برای اسرائیل چنین نیازی را برآورده می‌کند؛ هیچ چیز جز یک فلسطین آرام و صلح‌جو نمی‌تواند به یاد همه بیاورد که اسرائیل غاصب است و قطع‌نامه‌ی سازمان ملل درباره‌ی دو کشور چه می‌گوید. چامسکی در نوشته‌اش می‌گفت که اسرائیل می‌خواهد با خشونت مردم فلسطین و لبنان را وادار کند، حزب‌الله و حماس را کنار بگذارند ولی بیشتر به نظرم می‌آید که خشونت و گلوله، اسرائیل را سرحال نگه می‌دارد و حمله‌ی آنان برای آن است که طرف مقابل را به خشونت بیشتر وادار کنند تا حزب‌الله، حزب‌الله‌تر و حماس، حماس‌تر شود. در صورت برقراری حالت جنگی است که ادامه‌ی اشغال امکان‌پذیر است و گرنه رفتن به سوی صلح یعنی پذیرفتن الگوی دو کشور در کنار هم و این کابوس آنان است.  


یکی از سیاستمداران چینی- با لحنی شبیه به همان استاد ذن- به هاشمی رفسنجانی گفت که آمریکا سگی است که با اندک تحریکی پارس می‌کند، ما سعی می‌کنیم او را ساکت نگه داریم ولی شما مدام او را برمی‌انگیزید. این‌ها را نوشتم که بگویم هر کنشی را باید در ظرف زمان خود سنجید و آن تقابل بر سر نفت در زمان مرحوم مصدّق، متعلّق به زمان و محدوده‌ای خاص بود و نه یک استراتژی دائمی برای جعل هویّت و نگه داشتن خود بر سریر قدرت.

عمل سیاسی بر اساس بصیرت


           
با کنار رفتن خاتمی که هم تا حدّ زیادی مشخّصات لازم برای کسی با گرایشهای فکری من را داشت و هم محبوب و رأی‌آور بود، کار برای انتخاب کمی دشوار شده است. اینکه در اردوگاه محافظه‌کاران چه می‌شود یا نمی‌شود به عهده‌ی سیاست‌بازان، من با آنها کاری ندارم چون به پیروزی به هر قیمت نمی‌اندیشم. برای من بهبود اوضاع مهم است، وقتی دو یا سه گزینه‌‌ی نزدیک به آنچه در ذهن داریم داشته باشیم، محاسبه‌ی اینکه چه کسی رأی می‌آورد شاید جایی داشته باشد ولی وقتی چنین کسی نیست، نقد و بررسی مدّعیات تک تک اصلاح‌طلبان (یا افراد نزدیک به آنان) لازم است. هیچ چیز بدتر از آن نیست که بگوییم حالا که خاتمی نیست، پس دور فلانی- هرچند دارای ایراد باشد- جمع شوید تا امکان پیروزی باشد. اینطور آن دوراهی معروف بد و بدتر پیش می‌اید که اگر کسی نتواند حدْاقل آنچه را که اصلاح‌طلبی نامیده شود داشته باشد، چرا باید به او رأی داد یا دیگران را تشویق به این کار کرد؟ خود خاتمی هم نیاز به نقد داشت و من یکی قصد داشتم پس از نوشته‌های مقدّماتی، به سراغ نقد هشت سال ریاست او بروم، چه رسد به دیگران.


موسوی هم باید نشان دهد که چه چیز بیشتر از کرّوبی- که ابایی از اینکه خود را اصلاح‌طلب بنامد ندارد- دارد. او زمانی نخست‌وزیر بود که مشخّصات ایران با حالا بسیار تفاوت داشت. وضعیّت جامعه، حاکمیّت، رهبری و جهان نیز به گونه‌ای بود که با حالا مقایسه‌پذیر نیست. نقد ورود بی‌موقع موسوی با خشم از آمدنش دو چیز است؛ ناراحتی، واکنشی عاطفی است ولی بررسی ورود او پس از خاتمی به معنای بررسی چرایی ِنفی خاتمی است. ورود خاتمی پس از کرّوبی هم درست به همین معنا بود؛ یعنی خاتمی، کرّوبی را بهترین گزینه نمی‌دانست امّا نفی خاتمی به عنوان پرچمدار دوّم خرداد( موسوی این را در نامه‌ای که به خاتمی نوشته پذیرفته است) نفی بسیاری از شعارهای دوّم خرداد هم هست. نمی‌توان مانند قوچانی گفت، خاتمی برود ولی خاتمیسم بماند؛ پس میرحسین می‌گوید که من نه اصول‌گرا هستم و نه اصلاح‌طلب و گفتمان ویژه‌ی خود را دارم. اینها اجمال کلام موسوی است که باید منتظر تفصیلش ماند که نیمی به عهده‌ی او و نیمی به عهده‌ی ناقدان است. چیزی که نباید انکار شود این است اگر بی‌توجّه به اینکه موسوی کیست و چه حرف نویی آورده، دور او جمع شویم، تفاوتی با کسانیکه در عرصه‌ی سیاست فقط به پیروزی می‌اندیشند، نداریم.


موسوی گفت‌وگویی با سالنامه‌ی اعتماد کرده است که سه نکته در آن نظرم را جلب کرد:


1. تأکید بر اقتصاد اسلامی.
سه دهه‌ی پیش تأکید بر اقتصاد اسلامی شاید وجهی داشت ولی الآن نه. اوّل به این دلیل که اقتصاد بازار آزاد و سوسیالیسم، هنوز با برپا بودن بلوک شرق، فاصله‌ای زیاد با هم داشتند واین دعوت به« نه این و نه آن»، شاید معنایی داشت ولی حالا اصرار بر تعریف چیزی در میانه‌ی نمونه‌های تقریباً موفّق و اصلاح‌شده‌ی این دو گرایش( مثلاً در آمریکا یا کشورهای اسکاندیناوی یا انگلیس) جز اصرار بر شعارهای ناکام گذشته و نوعی تمایزطلبی بی‌معنا نیست.
دوّم و مهم‌تر اینکه سه دهه‌ی پیش خیلی چیزهای دیگر هم قرار بود اسلامی شود ولی نشد. زنده‌کردن آن آرمان‌خواهی ِبی‌نتیجه چه دلیل  دارد؟ اقتصاد در اسلام مانند اکثر جنبه‌های آن اختیاری است واین با اقتصاد دولتی که متّکی به چیرگی و اجبار قدرت دولتی است دو چیز است، واجبات از خمس و زکات تا محرّماتی چون ربا، بسته به اختیار فرد است و نمی‌توان هیچ کدام از دو جنبه را سامان‌مند و دولتی کرد و مثلاً در قانون بودجه‌ی سالیانه آورد. موسوی در این گفت‌وگو به اعتقاد پایه‌گذاران قانون اساسی به اقتصاد اسلامی اشاره می‌کند و اصول 43 و 44 را چکیده‌ی آن می‌داند. می‌توان از او پرسید که خود این تئوری و کتابی درباره‌ی آن که شخصی اقتصاددان آنرا نوشته باشد کجاست تا این اصول خلاصه‌ی آن باشند و صرف نهی از معاملات باطل و اضرار به غیر و ربا و احتکار مگر نظریه‌ی اقتصادی می‌شود؟
احمدی‌نژاد هم با شبیه همین شعارها، به گونه‌ای دستوری شروع به دستکاری نظام بانکی کرد و نتیجه‌اش را هم دید. تکرار آن حرفها از زبان یک نفر دیگر یعنی اینکه هنوز سودای وجود یا اختراع چنین سیستمی در ذهن خیلی‌هاست. نوع گفتار موسوی درباره‌ی اقتصاد حتّی مانند کسی که هشت سال دولت را در اختیار داشته نیست و بیشتر مثل کسی است که سالها فقط کنار گود بوده است. از این‌ها گذشته، کار رئیس دولت کاری اجرایی است نه نظری. مرحله‌ی نظر مقدّم بر عمل است، او آمده است که نظریّه بسازد یا آنرا اجرا کند؟ اگر به چنین چیزی عقیده داشت، چرا در زمانی که دور از سیاست بود روی آن تحقیق نکرد تا حالا آنرا ارائه کند؟ آوردن چند کلمه‌ی فقهی از قانون اساسی و اصرار بر اینکه مدل اقتصادی خاصّی است، تمنّای محالی بیش نیست.


2.اصلاح‌طلبی یعنی برگشت به اصول.
با واژه‌شناسی نمی‌توان اصطلاح‌ها را معنی کرد. روشنفکری را نمی‌توان با کنار هم گذاشتن «روشن» و «فکر» تعریف کرد و آن حادثه‌ی تاریخی و ربط آن به عقلانیّت، نیاز به بررسی جداگانه دارد. اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی هم ربط چندانی به« رجوع به اصل» یا «اهتمام به اصلاح امور» ندارد. الآن بزرگترین دوراهی سیاست ایران، دو گونه برخورد با بالاترین مقام یعنی رهبر است؛ با فرض قبول ولایت فقیه به عنوان یکی از مهم‌ترین اصول قانون اساسی فعلی ایران، عدّه‌ای معتقد به پیروی محض نظری و عملی از رهبر هستند و عدّه‌ای نیز انتقاد از او را ممکن می‌دانند و بدون ایجاد تقابل با برخی گفته‌های او مخالفت می‌کنند. خودش نیز تمایلش را به یکی از این دو گروه کتمان نمی‌کند؛ باقی اصطلاح‌ها و تعریف‌ها تعارف است چون امکان بیان صریح آن وجود ندارد. حالا ندیدن یا خود را به ندیدن‌زدن و تعریف این دو گرایش با استفاده از دو واژه‌ی «اصلاح» یا« اصول» چه معنا دارد؟
اینطور می‌شود که رهبر می‌گوید که ما خودمان بیش از همه  در پی «اصلاح» هستیم و « اصول‌گرایان» درباره‌ی اهمیّت «اصلاح» در اسلام و مثلاً ربط آن به قیام امام حسین (إن ارید الّا الاصلاح...) همایش برگزار می‌کنند! اختلاف‌ها تبدیل به لفّاظی می‌شود وبا واژه‌بازی، اصل موضوع لوث می‌شود. امثال شریعتمداری اگر اینطور با الفاظ بازی کنند، طبیعی است ولی بیان جمله‌هایی مانند اینکه «اصلاح همان برگشت به اصول است» یا «اصلاً انقلاب ما برای اصلاح بود»، معنایی جز جهل یا ریای گوینده‌ی آن ندارد. این که نوشتم بسیار خلاصه بود و بررسی دقیق تفاوت دو گرایش سیاسی در ایران نیاز به مجالی دیگر دارد که اگر برخی تنگنا‌ها بگذارد به آن خواهم پرداخت. چیزی که مشخّص است نمی‌توان بین نقد یک شخص و پیروی کامل از او تفاوت ننهاد و هردو را یکی دانست.

3. انتساب عقیده‌ای خاص به مردم‌.
به این جمله‌ها دقّت کنید:« مردم خوششان نمی‌آید که هیچ سیاستمداری در تکنولوژی هسته‌ای کوتاه بیاید»، «برای مردم اصول‌گرایی و اصلاح‌طلبی تفاوت نمی‌کند»، «حس خوشنودی مردم از فرستادن ماهواره به فضا را می‌توان اصول‌گرایی دانست». این‌ها یعنی چه؟
 ما در ایران « مردم» نداریم. اگر تصوّر چنین چیزی سه دهه‌ی پیش تا حدّی ممکن بود الآن نیست. حالا جامعه‌ی ایران آنچنان رنگارنگ و گونه‌گون است که اصلاً نمی‌توان یک عقیده یا تمایل خاص را به آنان نسبت داد. بله، او جمله‌ای مانند این هم گفته است:« مردم خوششان نمی‌آید که کسی در احوال شخصیّه‌ی آنان دخالت کند» ولی این جمله را درباره‌ی تمام مردم جهان می‌توان گفت، چون نمی‌توان کسی را یافت که خواهان دخالت دیگران در حریم شخصی خود باشد.
یک کلّ یکدست ساختن از مردم و عقیده یا عملی را به همه‌ی آنان منتسب کردن از کارهای معروف رسانه‌های رسمی و حاکمان ایران در سه دهه‌ی گذشته است؛ آنان به جای اینکه تمایل قلبی خود را بیان کنند، آن را از زبان«مردم» بیان می‌کنند، مردم راضی به برقراری رابطه با آمریکا نیستند، مردم ایران با فلان کشور همدل یا دشمن هستند، مردم ایران بیان فلان عقیده در زمینه‌ی دین یا حکومت را تحمّل نخواهند کرد، مردم بهمان گرایش سیاسی را کنار گذاشته‌اند، مردم با رأی به خاتمی به روحانیت رأی دادند، حضور مردم در دوّم خرداد لبّیِک به دعوت رهبر به شرکت در انتخابات بود، مردم...
موسوی اگر قرار است، نامزد مناسبی باشد باید حرفها و گفته‌هایش روشن و شفّاف باشد و مثلاً اگر می‌گوید: «مردم نمی‌خواهند روزنامه‌ها با اندک لغزشی بسته شود» باید بگوید که اگر نمایندگان بخواهند که جلو بستن فلّه‌ای را بگیرند ولی رهبر حکم حکومتی دهد و نگذارد، چه کار خواهد کرد؟ شنیدن برخی حرفهای شریعتمداری یا احمدی‌نژاد از زبان موسوی قابل قبول نیست. یکی از رفقا نوشت که با صدوربیانِیّه‌ی ورود موسوی به انتخابات، شاید احمدی‌نژاد به نفع موسوی انصراف دهد! ولی من بدبین نیستم و به انتظار آینده می‌مانم. شاید موسوی متوجّه شود که با این شعارها نمی‌تواند ادامه‌دهنده‌ی حرکت اصلاحی باشد به شرط آنکه هیاهو بر جای نقد و عمل بی‌بصیرت بر جای عمل بر اساس بصیرت ننشیند.

بازگشت خاتمی-۸- باز هم بازگشت خاتمی


                                
پس از ورود نامنتظره‌ی موسوی، خاتمی هم کنار کشید؛ ذکر چند نکته در پایان این سلسله نوشته‌ها را لازم می‌دانم.
1. در حوزه‌ی محدود مطالعه‌ی دنیای مجازی، من اوّلین کسی بودم که دو سال پیش از لزوم تفکّر درباره‌ی یافتن بهترین راه برای رهایی از وضع موجود گفتم. شخصی آرام و بی‌هیاهو و نزدیک به یکی از مراکز قدرت را- چون حسن روحانی- توصیه کردم ولی نوشتم از آنجا که جز خاتمی کسی برنده‌ی صددرصد در مقابل احمدی‌نژاد نیست، بهتر است به فکر او باشیم گرچه از هیاهوی اطرافیان او بیمناکم. پس خاتمی انتخاب اوّل من نبود ولی گزینه‌ی بد یا متوسّطی هم نبود امّا اصل بهبود وضع کشور است، با هر کس.
2. تلاش برای بهبود وضع کشور ( یعنی افزایش سطح رفاه، کاهش فقر، ارتباط بهتر با جهان، گسترش عدالت، امکان دادخواهی مظلومان و انواع آزادی‌های بیانی) فرایندی طولانی و مستمر است؛ پس سؤال «خاتمی مگر چه کرد؟» یا «قرار است چه کار کند؟»، ناشی از شتاب‌زدگی ماست. در ایران ظاهراً باید مدام دو قدم به جلو و یک قدم به عقب برداشت و این راه از پیشرفت قدم به قدم- که آنرا بیشتر می‌پسندم- کاراتر است. افزایش ناگهان روزنامه‌ها و بستن بیشتر آنها، به وضع موجود انجامید که با پیش از خرداد 76 قیاس‌پذیر نیست. هفته‌نامه‌ای به نام شهروند با الگوی تایمز به میدان می‌آید و پس از مدّتی کلّه‌پا می‌شود ولی نمونه‌های مشابه و کم‌رنگتری از خود به جا می‌گذارد (ایران‌دخت، مردم و جامعه، مشق آفتاب) که بیشتر هم خواهند شد. برگزاری کنسرت‌های پاپ و سنّتی در صورت نبود دوّم خرداد، در دوران صفّار هرندی ممتنع بود و آن فشار باعث شد که این را داشته باشیم. ساخت «زندان زنان» باعث شد که حالا « سه زن» امکان ساخت بیابد و بدون آن، این ساخته نمی‌شد؛ در سایر زمینه‌‌های اقتصادی و سیاسی هم مثال و میراث به جا مانده از آن دوران بسیار است. با این اوصاف تنها کسی که می‌توانست باز دو قدم به جلو بردارد را من خاتمی می‌دیدم نه کرّوبی و نه موسوی.
3. نسل جوان و اهل قلم به هیچ کس تعهّدی ندارند، و اقبال آنها به خاتمی به معنای پیروی از او نبود، پس حمایت خاتمی از فلان کس، امتیازی به نفع او نخواهد بود. کارنامه‌ی هرکس با گفته‌های آینده‌ی او آشکار خواهد شد. یکی از بسیار مطالبی که قصد نوشتنش را داشتم الگوبرداری از شیوه‌ی مبارزه‌ی انتخاباتی آمریکا بود که بسیار عاقلانه و گام به گام است و متأسّفانه اینجا با بی‌انضباطی عدّه‌ای از میان رفت، گرچه خاتمی می‌کوشد که با کنارکشیدن خود و ایجاد وفاق بین دو نفر دیگر، تا حدودی تک‌نفره این روند را پی بگیرد. دیگر مطالب را تلاش می‌کنم با وضع جدید، هماهنگ کنم و بازنویسم.
4. بالاتر از سیاهی رنگی نیست؛ نباید به خاطر خشم از موسوی و کار بی‌موقعش، یأس، کناره‌گیری یا عدم تمرکز کاری کند که رئیس فعلی باز رأی اوّل را بیاورد. هر کدام از دیگر نامزدها از موسوی گرفته تا کرّوبی یا پورمحمّدی بهتر از او می‌توانند کشور را اداره کنند؛ پس دوباره باید فکرها را جمع کرد.
5. احمدی‌نژاد در میان ناباوری همگان به ریاست رسید، حالا که خاتمی نیست، اجباری به انتخاب از میان افراد موجود نیست و عقلای قوم می‌توانند کس دیگری را به میدان بفرستند، کرّوبی رأی زیادی ندارد و موسوی هم تا جلب اطمینان هواداران خاتمی راه زیادی دارد، چرا نتوان به گزینه‌ی جوان و قوی دیگری اندیشید؟
6. بازگشت خاتمی هنوز محتمل است. هیچ چیز مانند عدم اقبال مردم نمی‌تواند افراد را از خواب و خیال خود به در آورد. اگر موسوی به دلیل عدم استقبال از او در سخنرانی‌ها، جلسات و نظرسنجی‌ها به این نتیجه برسد که موفّقیّتی نخواهد داشت، - شاید- کنار بکشد؛ اگر کسی بداند که به هر دلیل شکست می‌خورد، عاقلانه‌ترین راه کنارکشیدن است، یعنی کاری که محسن رضایی در دور پیش و با آگاه شدن از مسائل پشت پرده انجام داد؛ آن وقت، بازگشت خاتمی ممکن خواهد بود. هنوز تا انتخابات خیلی مانده و ایران هر روز و هفته‌اش آبستن حوادث جدید است.
7. خاتمی به دلیل همین کارهایش خاتمی است؛ رفتن او را اصلاً نمی‌پسندم. او الزامی به رفتن نداشت و حرفی که زده بود را موسوی هم به بیان دیگر گفته بود و همانطور که او به حرف خود وفادار نماند، خاتمی نیز می‌توانست چنین کند و از آن گذشته وقتی پای خیر و صلاح کشور هست، قول یا قرار و مدار شخصی جایی ندارد. جنگ قدرتی را که خاتمی گفته دوست ندارد، همان چیزی است که ذات انتخابات است؛ انتخابات جنگ و رقابت بر سر قدرت است و درست هم همین است، خواه با موسوی، خواه با احمدی‌نژاد و دست آخر تحلیل او را درباره‌ی اینکه« اگر من به دور دوّم بروم شکست است ولی اگر موسوی به دور دوّم برود، پیروزی» باز هم درست نمی‌دانم. خاتمی می‌توانست در دور اوّل کار را تمام کند و موسوی هم اگر به دور دوّم برود و نتواند پیروز نهایی باشد، آن پیروزی خیالی به چه دردی می‌خورد؟
حرف دراین باره بسیار است ولی خاتمی به دلیل همین تصمیم‌های خلاف جمع خود، خاتمی است و هنوز خاتمی باقی مانده است. او کاندیدایی در عرض دیگر کاندیداها نیست، نماد دوّم خرداد و پدیده‌ایست که باید هنوز مطالعه شود و به نظر من کماکان سرمایه‌ایست برای روز مبادای اصلاح‌طلبی در ایران، هرچند با بسیاری از کارها و گفته‌های او موافق نباشیم.

حکایت امروز و همه‌روز


           
خواب دیدم قیامت شده است؛ هر قومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الاّ چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:« عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت:« می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت:« اگر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم

خداي مصنوعي


                                            
در حالیکه برخی دین‌پژوهان می‌روند که با نفی تشخّص از خدا، بسیاری از حقایق دینی را مَجاز اعلام کنند تا جا برای فهم- یا دخالت- انسانی در تعریف دیانت و حدود و وظایف آن و انتظاراتی که از آن می‌رود بیشتر باز شود، سینما آرام آرام به سوی تصویرکردن سامانه‌ی بشرساخته‌ی دارای تشخّص نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.


روبات‌های هوشمند از جنگ ستاره‌ای لوکاس تا من روبات هستم، خیلی پیشرفت کرده‌اند، در فیلم اخیر به هوشی که روزبه روز بیشتر رنگ بشری می‌گیرد، قدرت اعتراض و نافرمانی و حتّی حسّ طنز نیز اضافه شده است؛ امّا آنچه در این فیلم خیلی جلوه می‌کند، استقلال جلو‌ه‌های فنّاوری از انسان- یعنی همان چیزی که تاکنون امکان نداشته- است. رایانه‌ی مرکزی این فیلم « تصمیم می‌گیرد» خود را توسعه دهد و خلاف آنچه برنامه‌ریزی شده است و به هر قیمتی، آنچه صلاح می‌داند را در جامعه‌ی انسانی پیاده کند. فیلم کاملاً متعلّق به گونه‌ی علمی- تخیّلی است و طبعاً شاید از دید تماشاگران- به جز کسانی که حتّی تولیدات عامّه‌پسند هالیوود را جدّی دنبال می‌کنند- سرگرمی کوتاه مدّتی بیش نباشد. این خودبسندگی بسیار بیش از« گزارش اقلیّت» اسپیلبرگ است که سه انسان در مرکز سازوکار تصمیم‌گیری برای جلوگیری از رخ‌دادن جرم هستند.


در فیلم چشم عقاب، رنگ حقیقی موضوع بیشتر می‌شود و فیلم از آینده به اکنون می‌آید. برای اطمینان بیشتر از واقعی بودن ماجرا، فیلم از افغانستان و تلاش برای کشتن یکی از تروریست‌ها به دستور رئیس‌جمهور آمریکا آغاز می‌شود که این عمل در تقابل با توصیه‌ی رایانه‌ی قدرتمندی به نام چشم عقاب است. پس از این کار، رایانه« تصمیم می‌گیرد» که رئیس‌جمهور را به قتل برساند و نظم جدیدی را جایگزین کند و برای این کار از تمام توان خود سود می‌برد. او که تمام سابقه‌ی مردم، فیلم‌های شخصی و عمومی، گفت‌وگوهای تلفنی‌، نامه‌های رایانه‌ای و هر آنچه از ایشان با فنّاوری ثبت‌پذیر است را نزد خود دارد، از هرکس تصوّری دارد که می‌تواند آن کس را به کاری بگمارد، به استخدام خود در آورد یا احیاناً تنبیه یا نابود کند. در هر دو فیلم، رایانه‌ی مرکزی استوانه‌ای عظیم است که مغز اصلی درون آن قرار دارد و مؤنّث است( یا دست‌کم صدای زنانه دارد) که شاید اشاره به نقش منفعل یک مصنوع در برابر قدرت انسانی باشد.


هیدگر می‌گوید که وقتی اندیشه از سرچشمه‌ی خود به عنوان فرایندی خلّاقانه جدا می‌افتد به فلسفه‌ای تبدیل می‌شود که کاری مدرسی و فرهنگی- تو بخوان منبع درآمد و کسب جایگاه اجتماعی-  و فنِ تبیین و تحلیل به وسیله‌ی علل برتر خواهد بود؛ در حقیقت اندیشه نیست، بلکه فلسفه است. اگر به معنای تشخّص نزد امروزیان رجوع کنید، چنین تشتّتی را در تصوّر و تبیین معنای تشخّص و به خصوص انطباق آن بر خدا مشاهده می‌کنید. نقص در تبیین، ناشی از ناتوانی در تصوّر است وگرنه افزایش تشخّص با بالارفتن رتبه‌ی وجودی هر شیء مشاهده‌پذیر است. حتّی اگر مساوقت( یعنی هم‌مصداق بودن) وجود و تشخّص و اینکه تشخّص به نفس وجود است را به کنار بگذاریم، جماد از هم با تفاوت شکلی و وزنی جدا می‌شوند و تشخّص می‌یابند، گیاهان با امکان رشد و نمو و تغییر مدام شکل و واکنش ساده به اطراف دارای تشخّص بیشتری هستند و حیوانات که دارای هوش ابتدایی و صورت‌های بدوی عواطفند نیز به همچنین. اختیار انسانی و واکنش‌های پیش‌بینی‌ناپذیرش، طیف وسیع خواسته‌ها، خردورزی‌ها، عصیان‌ها، آفرینش‌ها و- از همه مهم‌تر- امکان تغییر خود و افزایش رتبه‌ی وجودی خویش از پست‌تر از حیوان تا بالاتر از آنچه به وهم ناید، آدمی را درّ یتیم دایره‌ی وجود کرده است. در فلسفه‌ی اسلامی هنوز کاستی‌هایی هست مانند تصوّر و بیان ناکامل ملّاصدرا از این مسئله که در حقیقت برداشت  ناقص او از عرفان نظری ابن عربی است. عرفای دقیق‌تر، تشخّص وجود و وحدت آنرا برتر از تشکیک وجود می‌دانند که در نامه‌نگاری‌های کتاب «توحید علمی و عینی» که الحق نام مناسبی است، تا حدودی آمده است. آنچه فلسفه‌خوان‌های نیم‌پز و روشنفکران ِسابقاً دینی از نامتشخّص بودن خدا می‌فهمند، برداشت آنان از توحید علمی و مفهومی مدرّسان است که فاصله‌ی زیادی تا توحید عینی و ملموس عارفان دارد.


از اصل دور افتادم؛ به نظر می‌آید امروزه در حالیکه دانش، بیشتر بازیچه‌ی دانشوران شده است، هنر- شاید به این دلیل که با ناخودآگاه و شهود بیشتر سروکار دارد- بهتر می‌تواند پرده از خواب‌های تعبیرنشده و خواست‌های نابرآورده‌‌ی انسانی بردارد. در ژانر علمی- تخیّلی به نظر من سینما کار روی هوش مصنوعی تکامل‌پذیر را که خواستار چیرگی بر نوع انسانی است در آینده در ابعاد وسیع‌تر دنبال خواهد کرد تا ایمایی به جای خالی چنین موجودی در ذهن انسان- در نبود خدای متشخّص ادیان ابراهیمی- باشد. 


پ. ن: کتاب« توحید علمی و عینی» را می‌توانید از اینجا یا اینجا دانلود کنید.
Real Time Web Analytics