حواشی یکی از مخالفان فلسفه

                     
یکی از آشنایان تعریف می‌کرد که در کتابخانه آستان قدس رضوی، کسی کتاب «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام» را بدون توجّه به اینکه ملک شخصی وی نیست، حاشیه‌نویسی کرده و حسابی دکتر دینانی را نواخته است. از او خواستم بعضی از حاشیه‌ها را برایم بفرستد تا ببینم. ناگفته پیدا بود که وی از دلدادگان مکتبی است که با انگیزه‌ی دفاع از معارف دینی، فلسفه‌ی صدرایی را قبول ندارد و به نامهای متفاوتی از «مکتب تفکیک» گرفته تا «مکتب معارف خراسان» نامیده می‌شود. برای دوستانی که تحوّلات فلسفه‌ای را که در این سرزمین بالیده است دنبال می‌کنند، شاید خواندن این مطالب، محض تنوّع جالب باشد.
آنچه در ادامه می‌آید از جلد دوّم این سه جلدی انتخاب شده است. ابتدا مقداری از متن و سپس حاشیه را می‌آورم. همین مختصر برای آشنایی با روحیّه و اطّلاعات نویسنده، نوع برداشت او از سخن طرف مقابل و شیوه‌ی استدلالش تا حدودی روشنگر است:
متن: کسانی که اندیشه‌ی انسان را در حدّ داده‌‌های تجربی و ادراکات حسّی محدود می‌دانند، از تفکّر فلسفی دست برداشته و با بزرگترین خصلت روح آدمی بیگانه می‌گردند.( ص۳)
حاشیه‌: مطلقاً چنین نیست. مخالفت با تفکّر فلسفی به دلایل متعدّد بسیاری صورت می‌گیرد نه به این دلیل که خود را در حدّ داده‌های حسّی و تجربی محدود بدانند. فیلسوفان ابتدا انگ می‌زنند، بعد تاخت‌وتاز می‌کنند. چنانکه در طول کتاب خواهید دید، (از نظر دینانی) هر کس با فلسفه مخالف باشد، اهل اوهام است.
متن: ماجرای برخورد و اصطکاک این دو جریان فکری( اندیشه‌های ضدّ فلسفی و فکر فلسفی) تنها به جهان اسلام محدود نمی‌شود...جهان مسیحیّت در قرون وسطی دو گروه از اندیشمندان را در درون خود پرورش داده بود. دسته‌ی اوّل معتقد بودند که چون خدا با ما سخن گفته است، تفکّر برای ما لازم نیست.( ص۱۲)
حاشیه‌: این حرف برخی مسیحیان است، کدام عالم مسلمان این حرف را زده است؟ این افتراست برای کوبیدن مخالفان.
متن: کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنایی دارند به خوبی می‌دانند که تفسیر معنوی قرآن و توجّه به باطن این مصحف شریف یک منشأ مهم و اساسی برای تأمّلات فلسفی به شمار می‌آید. (ص۳۲)
حاشیه: این تکیه کلام ما را کشت! این حرف  مطلقاً غلط است، توجّه به اعماق و پرده‌های باطنی از طریق معلّمان الهیست نه فیلسوفان.
متن: کسانی را می‌شناسیم که عقلی‌مسلک بوده‌اند( در برابر نقلی‌مسلکان) ولی  بیش از هر شخص دیگر به نصّ تمسّک کرده‌اند و سخنان اهل نقل را معتبر می‌شمارند.(ص۵۸)
حاشیه‌: بله ابتدا نص را تأویل کرده سپس به آن تمسّک کرده‌اند و این دیگر نص نیست، بلکه نظر فیلسوف است. نص یعنی ظاهر صریح و آشکار وحی نه تأویل‌شده‌ی آن.
متن: نیچه عقل راسیونالیست را پتیاره خواند، برگسون و ویلیام جیمز عقل را متحجّر و متناسب با عالم مادّه دانسته‌اند...حتّی هارتمان گفت که عقل خود امریست غیر معقول. (ص۷۱)
حاشیه: آیا این چهارنفر با فلسفه آشنایی ندارند؟ چرا حرف اینها را آقای دینانی رد نمی‌کند؟
متن: در این بخش دینانی برخی عقاید عجیب اخوان الصّفا درباره‌ی اعیاد چهارگانه‌ی و قیام سه قائم آنها را گزارش می‌دهد. (ص۱۵۲)
حاشیه: این خزعبلات چیست دوباره مطرح می‌کنید؟ هدف شما هدایت مردم است؟
متن: با توجّه به آنچه گفته شد، می‌توان گفت که فلسفه چیزی است که هرگز نمی‌توان آنرا از صحنه زندگی بشر بیرون راند.(ص۱۵۹)
حاشیه: برای همیشه خارج شده است؛ خبر ندارید مرحوم زنده‌یاد فلسفه!
متن: تردیدی نیست که تصدّی پست وزارت با تأمّلات فلسفی که به نوعی خلوت و فراغت نیازمند است، سازگاری و هماهنگی ندارد. (ص۱۹۹)
حاشیه
: (دینانی درباره ابن باجه نوشته ولی حاشیه‌نویس فکر می‌کند منظورش ابن سیناست) این تأمّلات در چه زمانی بود؟ روزها و هنگام حضور در دربار یا مجلس درس یا شبها و هنگام شهوترانی و خوردن معجون و شراب و گوش کردن به موسیقی؟ بوعلی یک فیلسوف درباری بود که تمام عمر از درباری به دربار دیگر رفت.
متن: کسانی که با تاریخ فلسفه آشنایی دارند می‌دانند که...  (ص۲۰۹)
حاشیه: در همه مواردی که آقای دینانی این حرف را می‌زند منظورش این است که من به خوبی با این مطلب آشنا هستم و هرکس حرف دیگری بزند به علّت ناآشنایی و جهل است.
متن: سیف‌الدیّن آمدی در بغداد با یک فیلسوف نصرانی آشنا شد و از محضر آن اندیشمند در یک دیر فلسفه آموخت.(ص۲۲۵)
حاشیه: پس می‌شود کسی فیلسوف باشد و مسلمان نباشد. آقای دینانی بفرمایید که این فیلسوف با کدام عقل نصرانیّت را انتخاب کرده است و علّت اختلاف فیلسوفان در دین چیست؟
متن: سخنان فلاسفه در باب تقدّم وجوب بر وجود در غایت متانت و استحکام است (ص۲۳۴)
حاشیه: اینها می‌گویند شیء وقتی واجب شد، خدا آنرا آفرید یا خودش به وجود آمد؟ پس وجوب بود که خدا را وادار به خلق کرد نه اراده‌ی او. وجوب در فلسفه یونان به شیء نسبت داده می‌شود نه به خدای خالق مختار و مرید. این به خاطر ذات مادی و غیرالهی فلسفه یونان است که اصلاً با خدا کاری ندارد امّا فیلسوفان مسلمان همین فلسفه ذاتاً مادّی را برگزیده‌اند و همچون جانشان از آن دفاع می‌کنند.
متن: اندیشه‌های فلسفی صدرالمتألّهین که تحت عنوان حکمت متعالیه مطرح شد، بر اثر استحکام و انسجامی که داراست، شیوع و شهرت فراوانی پیدا کرد و حدود چهارصدسال است که پیوسته منشأ آثار بوده است. (ص۳۳۱)
حاشیه: معاذالله که استحکام داشته باشد، همانطور که علّامه در المیزان گفته است، تلفیق فلسفه و عقل و عرفان محال است. ندیدن اشکالات قوی که به او وارد شده است، جهل است یا تجاهل یا دروغ؟
متن: از جمله اندیشمندان بزرگ و در عین حال گمنامی که تحت تأثیر افکار و عقاید  حکیم تبریزی قرار گرفته است، علی قلی بن قرچغای خان را باید نام برد. (ص۳۳۲)
حاشیه: نام این دانشمند بزرگ و ناشناخته را نشنیده بودیم! باید هر طور هست طرفدار پیدا کرد. بگرد آقای دینانی باز هم پیدا می‌شود.
متن: حکیم تبریزی در برخی موارد به سخنان حکمای هند نیز تمسّک کرده است (ص ۳۳۵)
حاشیه: مبارک است إن‌شاءالله، حکیم مسلمان به سخنان فیلسوفان هندی ملحد هم تمسّک کرده است. التقاط!
متن: فیض کاشانی دو روایت در کتاب «الانصاف » خود می‌آورد که در یکی از  آنها پیامبر اسلام می‌گوید: «اگر ارسطو زنده بود و به آنچه من از جانب خدا آورده‌ام آگاه می‌گشت، از آیین من پیروی می‌کرد» (ص۳۵۹)
حاشیه: به دلایل بسیار این مطلب مجعول و دروغ است.ارسطو مشرک بود و با پیامبران بنی‌اسرائیل به شدّت مخالفت می‌کرد و در کتابهای خود هرگز نام خدا را نبرد.
متن: پایان کتاب؛ کتابنامه (ص۳۹۷)
حاشیه: آقای دینانی در روز جزا باید پاسخگوی به میان کشیدن و طرح دوباره‌ی اندیشه‌های ضدّدینی و گمراه‌کننده و حرفهای فراموش‌شده باشد. به فرموده‌ی معصومین (ع) فلسفه ضدّ دین است و فلاسفه گمراه و قطّاع الطّریقند. همه‌ی فلاسفه‌ی یونانی بت‌پرست بوده‌اند و حسب تعریف، فیلسوف کسی است که فقط به احکام ذهنی خودش تسلیم می‌شود و هرجا مشکلی پیش می‌آید به تأویل و توجیه نص می‌پردازد و آنرا مطابق میل خودش تغییر می‌دهد.
در همین زمینه: مخالفت جدید با فلسفه (نگاهی به کتاب مهدی نصیری) بخش اوّل، بخش

صالح و مصلح


          
۱- بلای حقیقی آن چیزی نیست که در منابر جمعه‌ی حکومت فعلی، زمین لرزه و مانند آن پنداشته می‌شود و دلیلش موی پریشان زنان و راه دفع آن استغفار باشد. زلزله‌ی زمینی هرقدر مهیب باشد هم خسارتش با تدابیر علمی به کمترین میزان می‌رسد و هم مقدار باقیمانده جبران می‌شود. زلزله‌ی حقیقی چیرگی ظلم، دروغ، نیرنگ، بی‌معنایی و بیداد بر جامعه است که آن چنان در تاروپودش رخنه می‌کند که بخشی از فرهنگ می‌شود و با گذر نسلها هم زدودنی نیست. آن چنان که اینجا در داستان لوط آوردم و لازم است مناسب با زمان بازخوانی و تفسیر شود این است که همچنان که لوط و اولیای الهی با باقی ماندن در دیار خود مانع بلا شدند، اکنونیان نیز باید چنین کنند ولی نه الزاماً برای توسّل به ماورای طبیعت بلکه برای امر به معروف و نهی از منکر.
۲- صالح بودن کافی نیست و به تعبیر قرآن مصلح بودن است که می‌تواند مانع فساد جامعه شود.
الف: « فلولا کان من القرون من قبلکم أولوا بقیّة ینهون عن الفساد فی الأرض»
چرا در امتهای قبل از شما، مردمانی دارای عقل و ایمان نبودند که خلق را از فساد در روی زمین  باز دارند؟( هود- ۱۱۶)
ب: « و لولا دفع الله النّاس
بعضهم ببعض لفسدت الارض» اگر پروردگار برخی مردم را در مقابل گروهی دیگر بر نمی‌انگیخت ، فساد روی زمین را فرا می‌گرفت ( بقره-۲۵۱)
ج: « و ما کان ربّک لیهلک القری بظلم و أهلها مصلحون» و  پروردگارت دیارهایی که اهلش در صدد اصلاح باشند از روی ستم نابود نمی‌کند ( هود- ۱۱۷)
۳- دکتر سروش مراجع را دعوت به مهاجرت کرده است امّا از دید من نه تنها نیازی به مهاجرت نیست بلکه چه بسا باعث شود عرصه از حریفان بیشتر خالی شود. شما حال فعّالان خارج را با داخل مقایسه کنید، کدامیک -علیرغم آزادی بیشتر خارج‌نشینان- مؤثرترند؟ ما در قرآن نیز دعوت به مهاجرت داریم (مانند آیه‌ی ۹۷ سوره‌ی نساء)‌ ولی این حکایت مردمان عادی یا به تعبیر قرآن مستضعفین است که زورشان به حکومت نمی‌رسد، پس رخت خویش از معرکه به در می‌برند تا لااقل خود پاک بمانند امّا حکایت کسانی که مقصد مراجعه‌ی مردم و مؤمنان هستند، بسیار متفاوت است.
۴- تجربه‌ی موسوی و کروّبی نشان داد که  بعضی را نمی‌توان دستگیر یا محصور کرد و تجربه‌ی حصر منتظری هم مایه‌ی بی‌آبروی عاملان آن برای همیشه خواهد بود و تکرار آن پایه‌ی حاکمیّت را بیش از پیش متزلزل می‌کند؛ تازه ایشان زبانی به نسبت صریح و تند را در نصیحتگویی به کار گرفتند، با رعایت اعتدال می‌توان ابتدا با حاکمیّت اتمام حجّت کرد و سپس به ارشاد جامعه پرداخت.
۵- کار اصلی آن چنان که اینجا نوشتم، معرّفی یک شخص جانشین برای نفر اوّل مملکت و تمرکز تبلیغات روی اوست. احمدی‌نژاد هرچه بود، چهارسال تحمّل شد چون با هاشمی و دیگر رقیبان خود مقایسه می‌شد ولی وقتی به حضیض افتاد که در مقابل میرحسین موسوی ایستاد، اکنون هم نیاز به یک مقایسه‌ی دیگر است. یک مجتهد آگاه، خوشنام و باسواد می‌تواند هم بسیاری از تهمتها را علیه جنبش سبز دفع کند و هم حالا که بسیاری به زبان بی‌زبانی رهبر فعلی را از آیت‌الله خمینی نیز بهتر می‌دانند (اینجا؛ جملات آخر)، داستان به رهبری رسیدن او را تداعی و تکرار کند ولی باید چنین کاری با این پیش‌فرض و قرارداد باشد که قانون اساسی فعلی ناقص است و باید از حالا یک همه‌پرسی برای انتخاب بهترین و مناسبترین قانون اساسی از میان تمام قانون اساسیهای ممکن پس از بحث و مناظره‌ی طرفداران آنها در صداوسیما پیش‌بینی شود.

تحجّر و تفکّر

                        
ماجرای رفتارهای جامعه‌ی فکری دینی با سیّدمحمّدحسین طباطبایی، قصّه‌ی غم‌انگیزیست که اجبار به مهاجرت از نجف، منع تدریس اسفار و جلوگیری از حاشیه‌نویسی بر بحار، مشهورترین آنهاست امّا این حکایت را از زبان دکتر دینانی درباره‌ی جلسات وی با هانری کربن، تا کنون نشنیده بودم که در نوع خود عجیب است و کارنامه‌ی فکر حاکم بر حوزه را پربارتر می‌کند. من به سهم خود به تمام کسانی که تا دیدند جایی شعله‌ی دانایی افروخته شد، با تمام وجود خود تلاش کردند آنرا خاموش کنند، خسته نباشید می‌گویم.
« در آن سالها که در هوای گرم از قم به تهران می‌آمدیم، من از خودم می‌پرسیدم که خود علّامه چه استفاده‌ای از این جلسات می‌کند؟ ایشان استفاده می‌رساند، سؤال می‌پرسند، جواب می‌دهد ولی خودش چه سودی می‌برد؟
اندکی پیش از انقلاب، بعضی از دوستان انقلابی ما که لازم نیست اسم ببرم، به من و آقای صائنی زنجانی گفتند که تشکیل این جلسه از ابتدا هم کار درستی نبود، برای اینکه بعضی از دوستان جلسه‌ی شما اینطور و آنطورند، خود هانری کربن را هم ما نمی‌دانیم کیست! تشکیل این جلسه از ابتدا کار درستی نبود و ما تا حالا تحمّل کردیم ولی الآن که قبل از انقلاب است و چیزی به انقلاب نمانده، صلاح نیست ادامه پیدا کند. شما به علّامه طباطبایی بگویید که جلسه را تعطیل کند. آنها به من گفتند و من هم به آقای صائنی زنجانی گفتم شما بگو. گفت: من نمی‌توانم. گفتم شما بزرگتری شما بگو. ایشان نگفت، من هم نگفتم. من به دو دلیل نگفتم: اوّل اینکه رویم نمی‌شد بگویم، دیگر اینکه میل نداشتم جلسه تعطیل شود.
دوستان دوباره یک هفته بعد آمدند که گفتید؟ گفتم نه، فشار آوردند که باید بگویید. ماندیم که چه کنیم. آقای صائنی گفتند: سر من را هم بزنند، من نمی‌گویم. دیدم من باید بگویم و اگر نگویم نمی‌شود. بنابراین خدمت علّامه عرض کردم که آقا دوستان پیش من آمده‌اند و می‌گویند صلاح نیست این جلسه ادامه پیدا کند. من الآن هم وقتی آن صحنه، آن لحظه یادم می‌آید، ناراحت می‌شوم. ایشان یک دفعه حالش بد شد و رعشه‌ی مختصری که دستشان داشت، چند برابر شد و لبهایش لرزید و صورتش قرمز شد. وقتی آن چهره‌ی ایشان به نظرم می‌آید، گریه‌ام می‌گیرد.
ایشان چیزی نگفت؛ چهار پنج دقیقه سکوت کرد و فقط چندبار گفت: عجب! عجب! عجب! سپس فرمودند: به عنوان شخصی که یک گوشه‌ای نشسته‌ام و چیز می‌نویسم، تنها راه من به جهان، تفکّر جهانی و اینکه در جهان چه می‌گذرد، این جلسه است که این را هم نمی‌توانند برای من ببینند.
من تازه فهمیدم که ایشان می‌خواست بداند در جهان چه می‌گذرد و تازه‌ترین بحثهای فکری جهان چیست و به چه منوالیست. او زبان خارجی نمی‌دانست و کتاب خارجی نمی‌خواند ولی با حضور در این جلسه به عنوان یک متفکّر آزاداندیش می‌خواست ببیند که آخرین مرحله‌ی تفکّر در دنیا چیست و چه سمت‌وسویی دارد و ما کجای جهان ایستاده‌ایم. در آن جلسه کتاب خوانده نمی‌شد ولی پیامها به میدان می‌آمد و آخرین نظرات و مسائلی مانند معضلات بشری و اساسی‌ترین فکر فلسفی مطرح می‌شد.»
سرشت و سرنوشت، گفتگوی کریم فیضی با غلامحسین ابراهیمی دینانی، صص ۲۴۸ و ۲۴۹
به یاد طباطبایی:

پنج پرسش پیرامون ما و مدرنیته

          
برای ساختن ایران فردا، این روزها بحث درباره‌ی آنچه برای مردمسالاری، آزادی و عدالت لازم یا مانع است بالا گرفته است. فکر می‌کنم طرح پنج سؤال مرتبط به هم، به عنوان آغاز بد نباشد. به این دو بخش منتخب از سخنان داریوش شایگان در شماره دوّم مهرنامه دقّت کنید:
« الف- یسوعیان برای تبلیغ در قرن هفدهم به چین رفتند تا مسیحیّت را اشاعه دهند. چینی‌ها ابتدا مجذوب آنها شدند چون آلتهای جدید مانند ساعتهای مکانیکی داشتند ولی بعداً متوجّه شدند که همراه آن ابزارها و ساعتهای مکانیکی چه چیزهای دیگری هم وارد می‌شود بنابراین گفتند که شما می‌خواهید با این ابزارهای جدیدتان ما را فریب دهید؛ پس ما تفکیک می‌کنیم، آنچه می‌خواهیم از شما می‌پذیریم و آنچه نمی‌خواهیم از شما نمی‌پذیریم...(مثلاً) نمی‌شود سیاست و حکمرانی را گرفت و انتظار داشت که تأثیری در هویّت شرقی و سنّت ما نگذارد. همراه با این ابژه یک سوبژکتیویته هم می‌آید. وقتی شما از حقوق بشر صحبت کنید، پای «من» انسان نیز به میان می‌آید و دیگر شما یک شهروند هستید و امّت نیز تبدیل به جامعه‌ی مدنی می‌شود.
ب- بعد از کانت، بسیاری از جمله یاکوبی تا نیچه و هیدگر، غرب را ذیل نیهیلیسم تعریف کرده‌اند امّا به دلیل وجود عنصر نقّادی، پادزهر آن هم آنجا تولید شد. یعنی در مقابل نیچه که تاریخ را تاریخ نیهیلیسم می‌داند، هگل هم هست که تاریخ را تاریخ عقل می‌داند. اگر این نیهیلیسم در کشوری وارد شود که پادزهر آن وجود ندارد، بسیار خطرناک می‌شود. مثلاً ما اینجا نه هگل داریم و نه کانت و نه پوزیتیویسم و نه بنای علمی محکم. آنها پادزهر نیهیلیسم را دارند ولی ما نداریم.»
به گمانم علیرغم اینکه می‌توان با توجیه‌هایی این دو بخش را سازگار با هم نشان داد ولی باز هم متناقض به نظر می‌رسند؛ در یکی سخن از ناچاری پذیرش دربست در مواجهه با فرهنگ نوین می‌رود و در بخش دیگر امکان اینکه یک وجه از این فرهنگ (آنچه شایگان زهر می‌نامد) به دنیای سنّتی بیاید و بخش دیگر(که آنرا پادزهر می‌خواند) نه، تأیید می‌شود. در یکی سخن از ناچاری انسان و بی‌معنایی گزینش است و بر اساس بخش دوّم انسان می‌تواند انتخابگر هم باشد، هرچند در این انتخاب- از دید او- اشتباه کند.
شاید بتوان در توضیح ربط بین این دو بخش گفت که بخش اوّل رخنه‌کردن دنیای نو به دنیای قدیم را توضیح می‌دهد و اینجا انتخابی وجود ندارد، یک بخش (مادّی مانند ساعت یا غیرمادّی مانند شیوه‌ی حکومت‌داری) اگر وارد شد دیگر اجزای آن فرهنگ هم نیز می‌آید وبخش دوّم، تفاوت بین دو نوع برداشت مدرن از جهان و تاریخ است، اینجا می‌توان انتخاب کرد.
درباره‌ی بخش مادّی آن بد نیست نگاهی به کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس بیندازیم که اگر نگویم تمام، بسیاری از مناسبات عشیره‌ای، خانوادگی و سیاسی خود را بدون هیچ تغییری در دنیای نو و هجوم مدرن‌ترین ابزار حفظ کرده‌اند. حتّی اکثر تحصیلکردگان و فرنگ‌‌رفتگان آنان رفتاری قرون وسطایی با همسر خود دارند چه رسد به مناسبات اجتماعی یا سیاسی. جریان روشنفکری آنجا یا وجود ندارد یا بسیار ضعیف است و روشنفکران عرب عمدتاً از کشورهای مصر، سوریه، لبنان، فلسطین و دیگر کشورهایی هستند که گنج نفت را نیافته‌اند. سؤال اوّل این است:« چرا تمدّن نو به اندیشه‌ی انسان آنجا رسوخ نکرده است؟»
درباره‌ی بخش غیرمادّی آن نیز شایگان ساختار سیاسی و انسان شهروند را مثال می‌زند ولی در هند دموکراسی وارد شده است؛ شاید آن چنان که برخی می‌گویند بزرگترین دموکراسی جهان نباشد ولی ساختار سیاسی نو و پیشرفته‌ای دارد در حالیکه فرهنگ قدیم آنجا همچنان زنده و جاریست. سؤال دوّم این است که «چرا ساختار سیاسی مدرن به پیدایش انسان مدرن در هند نینجامیده است؟»
شاید جواب جایی باشد که او دو مفهوم اسکیزوفرنی فرهنگی و اسکیزوفرنی مهارشده را توضیح می‌دهد:
«اسکیزوفرنی فرهنگی یعنی اینکه شما در دو ساحت عرصه هستی حضور داشته باشید و نتوانید آنها را از هم تفکیک کنید، مانند تلویزیونی که از دو منشأ به آن مخابره شود و دو تصویر روی هم بیفتد. من مارکسیستهای ایرانی دیده‌ام که صبح با دیالکتیک سر مخالفانشان را می‌بریدند و شب با دیوان شمس حال می‌کردند...امّا می‌توان به دو یا چندگانگی فرهنگی رسید و به اسکیزوفرنی فرهنگی دچار نشد، من برای آن مفهوم اسکیزوفرنی مهارشده را ساخته‌ام. من خودم اسکیزوفرنیک یا چه بسا پلی فرنیک هستم. اتّفاقاً خیلی خوب است که هم بتوان حافظ خواند و هم کانت و از هر دو لذّت برد؛ مانند باغهای متنوّعیست که از یکی وارد دیگری می‌شوید.»
خُب او مخالف فکری خود- اینجا چپگرایان- را با عنوان اسکیزوفرنی فرهنگی توصیف می‌کند و مدّعیست که این گرایش در او نیز هست ولی مهارشده است، خب تفاوت بین این دو چیست؟ اگر آن مارکسیست ادّعا کند که من توانسته‌ام دیالکتیک را با شمس سازگار کنم و من نیز مانند تو هستم، چه جوابی به او بدهیم؟ (سؤال سوّم)
این درآمیختگیها درباره‌ی انسانهایی است که بین دو دنیای قدیم و جدید گیر کرده‌اند امّا او- به درستی- ادّعا می‌کند که در جهان نو نیز چنین درآمیختگی وجود دارد و برای نمونه از دیوید بوهم مثال می‌آورد که هم از مکانیک کوانتوم می‌داند و هم از کریشنا مورتی و بسیاری مثال دیگر. «چرا می‌توان آنجا این چندگانگی را حسن یا ویژگی به شمار آورد ولی اینجا اسکیزوفرنی یا التقاط است؟» (سؤال چهارم)
او در ابتدای گفتگو خوابی را تعریف می‌کند که یونگ دیده است، از این قرار:« یونگ ابتدا خود را در طبقه دوّم خانه‌ای با معماری قرن هجدهم می‌بیند با تابلوهای زیبا و مبلمان فاخر، به طبقه‌ی اوّل می‌رود و خود را در عمارتی با معماری و تزیینات قرون وسطی می‌بیند، یک طبقه پایین‌تر می‌رود و خود را با طاقهای دوره‌ی رومی مواجه می‌بیند، گوشه‌ای پلاکی سنگی می‌بیند، آنرا برمی‌دارد و با پلّکانی مخفی مواجه می‌شود، از آن پایین می‌رود و به غاری می‌رسد که مشتی استخوان در آن وجود دارد، این خواب بسیار زیباست و تمام مراحل فکر یونگ را از ماقبل تاریخ تا قرن هجدهم نشان می‌دهد» خُب پس می‌توان گفت که شاید جواب تمام این سؤالها به این برسد که چگونه می‌توان بین این چندگانگیها سازگاری ایجاد کرد. چه بسا باید اینجا و اکنون در ایران امروز به جای پرسیدن از اینکه آیا بین دین و دموکراسی نسبتی هست یا نه، باید پرسید چگونه باید این دو را با هم سازگار کرد؛ به جای پرسش از نسبت سنّت و مدرنیته باید از راه هماهنگ کردن آنها پرسید و به افکار کسانی که مدافع کنارگذاشتن یکی به نفع دیگری هستند، به دیده‌ی تردید نگریست. چه بسا چینیان خیلی هم- علیرغم آن تمثیل معروف ِ«مدرنیته سوپرمارکت نیست تا هرچه می‌خواهیم برگزینیم»- بیراه نمی‌گفتند که می‌توان برگزید چون در تمدّنهای پیرامون خود انواع این طبقه‌های یونگی را می‌بینیم ولی محتوای آن طبقه‌ها با هم یکی نیست، سؤال مهم و پنجم این است که چگونه طبقه‌های فرهنگ خود ( قدیم و جدید، سنّتی و مدرن) را به جای اینکه به سود ِساخت یک بنای نو تخریب کنیم، به هم وصل کنیم و از همه مهمتر،« راه پلّه‌ی فرهنگی ما کجاست»؟

آلبرت يا عزيزالله؟

چگونه گل‌به‌خودی اعتقاد آدم را زیر سؤال می‌برد 
                     
آقای آلبرت پیش از این هم سروصدا کرده بود، مثلاً وقتی در لیگهای گذشته« به ‌شوخی» سقوط کننده را «پیش‌بینی» می‌کرد یا رده‌بندی تیمها را پیش‌پیش می‌گفت. مثلاً سقوط پیکان در لیگ چهارم یا سرنوشت تیمهای دیگر و هربار در توجیه آن می‌گفت که همینطوری گفته و نباید او را جدّی بگیریم. آقای آلبرت کارمند فدراسیون فوتبال است؛ همین اواخر وقتی به یکی از اعضای باشگاه استیل آذین که ظاهراً برای روبه‌راه کردن کار مهدوی‌کیا به فدراسیون رفته بود گفت:« چه فایده؟ شما که فردا هم می‌بازید و هم مهدوی‌کیا اخراج می‌شود!» و فردا همینطور شد؛ دوباره جنجالی به پا شد. استیلی مصاحبه کرد و گفت که داوری سالم نیست و گرنه چرا باید تمام سخنان آقای آلبرت درست دربیاید؟ خصوصاً که مهدوی‌کیا هم بسیار مؤدّب است و امکان ندارد که به کمک داور گفته باشد:«الاغ»!
آقای آلبرت باز هم گفت که قصد شوخی داشته و با جمع دوستان می‌خواستند بخندند و«تصادفاً» حرف او درست از کار آمده است، همان موقع او سقوط استقلال اهواز را هم پیش‌پیش گفت. گذشت تا چندی پیش و قبل از بازی پرسپولیس با صبا و زمانی که استقلال در رده‌بندی لیگ چهارم بود، آقای آلبرت باز هم از آن شوخیهای خودش را رو کرد و گفت که پرسپولیس قهرمان جام حذفی می‌شود و استقلال سوّم لیگ. استقلال اهواز که سقوط کرد. در رویارویی با صبا وقتی بازی به پنالتی کشید و پرسپولیس یک به هیچ عقب افتاد من به اطرافیان پرسپولیسی گفتم بابا آقای آلبرت گفته شما قهرمانید، نگران نباشید، حرفش ردخور ندارد، من یک موی آلبرت را با صد تا عزیزالله عوض نمی‌کنم و دیدیم چه شد. سوّم شدن استقلال تا چند روز پیش خیلی مهم نبود ولی از وقتی معلوم شد که شاید فصل آینده سه تیم از ایران به جام آسیا بروند، یعنی تیمهای اوّل و دوّم لیگ به علاوه قهرمان حذفی، حالا دیگر سوّم شدن صرف نداشت و اتّفاقاً استقلال از رتبه چهارم به دوّم رسیده بود مگر آنکه در بازی پایانی نمی‌برد و ذوب آهن می‌برد. ذوب آهن در آن یکی بازی پشت هم گل می‌زد و استقلال هم یک به هیچ جلو افتاد، برای اینکه حرف آقای آلبرت درست در بیاید استقلال باید حتماً گل می‌خورد آن هم در صورتیکه که بازی در دست آنها بود و هر آن احتمال زدن گل دوّم می‌رفت؛ پس تکلیف آقای آلبرت چه می‌شد؟ ما آن همه روی حرفهای او حساب باز کردیم، حالا هیچ به هیچ؟ نشستم پای بازی. بازی به دقیقه هشتاد رسید و از گل مساوی خبری نبود، دوروبریها مسخره می‌کردند و من همچنان از آقای آلبرت حمایت می‌کردم که- به قول غلام پیروانی-« ایمان داشته باشید اینها گل می‌خورند» هشتاد و یک، هشتاد و دو، هشتاد و سه و ...در دقیقه هشتاد و چهار روی یک ضدّ حمله‌ی تیم پیکان، طالب‌لوی بی‌روحیّه که جایگزین محمّدی مصدوم شده بود به ناشیانه‌ترین وجه ممکن گل مساوی را به دروازه‌ی خودی زد!
ما سرافراز شدیم ولی معضل بزرگتری پیش آمد؛ آن همه ادّعای عرفان روحانیان و زلزله و اینها رفت روی هوا، یکی که ادّعای عرفان قویتری داشت گفت قطعاً زلزله نمی‌آید، آن یکی اولیا و امامان را خواب دید که گفتند ما مواظب مردم تهران هستیم، دانشمندان گفتند که چند سالی هم از دوره زمانی زلزله در تهران گذشته و هرآن ممکن است بیاید و نیازی به غیب‌گویی ندارد و من هم که یک برهان خلف مشتی رو کردم. حالا که عرفان ادّعایی آقای مفتی و آمر به کاردآجین کردن مخالفان، درست از کار نیامده، یک ارمنی مسیحی دارد حوادث را با تمام جزئیّات پیش‌بینی می‌کند مثل هلو. حالا چه خاکی به سرمان کنیم؟ خاک پلورالیسم جواب می‌دهد؟ گمان نکنم، چون کفّه آن طرف سنگین‌تر به نظر می‌رسد! می‌بینید... شوخی شوخی نتایج فوتبال ما را با چه تردیدهایی در باورهای خود روبه رو کرده و عن قریب است که ...لا اله الّا الله.
فعلاً حال پرداختن به معقولات را نداریم ولی همینقدر می‌دانیم که اگر می‌خواهید از نتایج جام جهانی آینده، عاقبت بحران اتمی، سرنوشت جنبش سبز یا هر مسأله دیگری مطّلع شوید، عرفان و خوشوقت و لوح محفوظ را رها کنید و آلبرت گریگوریان را بچسبید.

از ما كسي پير نمي‌شود


خبر اعتصاب غذای جعفر پناهی که آمد، لازم دیدم که این نوشته را از او در ایمایان بگذارم. این نامه، جواب جعفر پناهیست به نقد- نامه‌ی احمد طالبی‌نژاد به او که انتقادهای مرسوم به او و سینمایش را برشمرده بود. خلاصه‌کردن این نوشته بسیار دشوار بود که امیدوارم توانسته باشم این کار را امانتدارانه انجام داده باشم. این نوشته را می‌توان جوابیّه، بیانیّه یا دفاعیّه‌ی پناهی در مقابل جامعه‌ی خود نیز دانست و البتّه با توجّه به چند سطر پایانی می‌تواند نام دیگری هم بگیرد که دوست ندارم بگویم. 
طالبی‌نژاد عزیز، سپاسگزارم که برایم نامه نوشتی. نامه‌ات بهانه‌ای شد برایم تا به سؤالهایی که در این سالها جواب نمی‌دادم و نگران سوءتفاهم‌ها بودم پاسخ بگویم، چرا که نوشته‌ای دوست منی و رسم ادب حکم می‌کند جواب نامه‌ی دوستم را بدهم.
دوست منتقدم خیلی ممنونم که نسبت به پخش غیرقانونی «آفساید» همدردی کرده‌ای. نوشته‌ای که «سراغ موضوعهایی می‌روی که از پیش، موضع مسؤولان در قبال آنها روشن است. پس انتظار مجوّز از آنها برای نمایش فیلمهایی که موضوع انتقادی دارند، بیهوده است» آیا من باید خود را تابع سلیقه‌ی مسؤولان سینمایی کنم و ببینم به چه فیلمی مجوّز می‌دهند و خود را با سلیقه‌ی آنان یکی کنم؟ سراغ موضوعهای حسّاسیّت‌برانگیز نروم و حتّی اگر بروم طوری بسازم که خوشایند دولتمردان باشد؟ پس در این میان جعفر پناهی چه می‌شود؟ او کجاست؟ بارها گفته‌ام و باز هم می‌گویم: وقتی فیلم می‌سازم و به خصوص در مرحله‌ی ساخت هرگز به این فکر نمی‌کنم که فیلم سانسور می‌شود یا نمی‌شود، فروش می‌کند یا نمی‌کند، خوشایند مسؤولان، مخاطب، منتقد، جشنواره داخلی یا خارجی، دوست و دشمن قرار می‌گیرد یا نه. اگر اینگونه باشد آن فیلم دیگر فیلم من نیست و می‌دانم که این کار خطرناکیست و می‌تواند زندگیم را به آتش بکشد. دوست فیلمساز من برای اینکه فیلم خودم را بسازم اوّل سعی کردم در هر شرایطی صادقانه خودم باشم و از آن چه هستم نترسم و سعی در پنهان کردن خود به هیچ عنوانی نداشته باشم. خوب، بد، زشت هرچه هستم، این من هستم.
دوست فیلمنامه‌نویسم، نوشته‌ای:« خودت می‌دانی که اگر مثلاً درباره‌ی چند زن زندانی که برای مدّت کوتاهی به مرخّصی می‌آیند فیلم بسازی... حتماً فیلمت با سانسور مواجه خواهد شد» بله می‌دانم ولی چیزی که نمی‌دانم این است که چرا به این راحتی سانسور را پذیرفته‌ایم؟ این را هم می‌دانم که کجا و در چه شرایطی زندگی می‌کنیم ولی مشکلی که با این طرز فکر دارم این است که چرا نباید «دایره» ساخته شود؟ موضوعهایی بسیار حادتر و حسّاستر جوری ساخته شدند که از حمایتهای رسمی بی‌نصیب نمانده‌اند، آیا من باید آن گونه می‌ساختم؟ می‌گویی «دایره» را به رغم سیاه‌نمایی افراطیش دوست داری. یک مقدار انصاف هم خوب است، کجای دایره دور از واقعیّت و افراطیست؟ یک بار با هم بیا تعدادی از محدودیّتهای حقوق زنان را مرور کنیم تا حساب کار دستت بیاید. چرا از نمایش واقعیّت اینقدر می‌ترسیم؟ آیا دلیلش این نیست که نمی‌خواهیم باور کنیم که آدمهای خنثایی شده‌ایم که حاضریم در هر شرایطی زندگی کنیم؟ آیا من این سیاهی را به فیلم تزریق کرده‌ام؟ آیا این شرایط، حتّی از زمان ساخت فیلم دایره سخت‌تر نشده است؟ آیا از ترس اینکه مرا متّهم به سیاه‌نمایی کنند، باید اجازه می‌دادم هیجده دقیقه از فیلمم را کوتاه کنند؟ اوّلین فریمی که از مجموعه فیلمهایم حذف شود، تمام آن تلاش ده ساله‌ام به پایان می‌رسد.
دوست کارگردانم نوشته‌ای:« برخی معتقدند به رغم اعتراضهای دائمی درباب اجازه‌ی نمایش فیلمهایت از «آینه» به اینطرف عملاً از این وضع ناراضی که نیستی، بدت هم نمی‌آید چون از این وضعیّت برای بازاریابی بهتر آثارت در آن سوی مرزها بهره می‌گیری» می‌نویسی «برخی معتقدند» این برخی کجا و چه کسانی هستند که مدام در نوشته‌ات از آنها نام می‌بری؟ بگو من باید چه کار کنم با کسانی که کوچکترین اطّلاعی از بازاریابی فیلمهای ایرانی در جهان ندارند و خواسته یا ناخواسته با افکار دایی‌جان ناپلئونی خود زمین و زمان را به هم می‌دوزند تا ضعف آگاهی خود را جبران کنند. در همان اوّلین جشنواره اگر فیلمی قابلیّت نمایش در جهان داشته باشد، هشتاد درصد فروش جهانیش انجام می‌شود. فیلمهای ایرانی به خاطر نوع برنامه‌ریزی که خودت بهتر می‌دانی معمولاً در آخرین لحظه به جشنواره می‌رسند که این زمانیست که هنوز تکلیف نمایش یا عدم نمایش آن در داخل مشخّص نیست و هیچ تبلیغی دراین باره نمی‌تواند وجود داشته باشد، پس چگونه توقیف فیلم در فروش آن مؤثّر است؟ مثلاً همین «آفساید» را در نظر بگیر. فیلم پس از نمایش در جشنواره فجر به جشنواره برلین رفت و من اصرار داشتم که مجوّز نمایش آفساید قبل از سفرم به برلین صادر شود تا در کنفرانس خبری به طور رسمی اعلام کنم که آفساید قبل از جام جهانی در ایران به نمایش درمی‌آید و مسؤولان وزارت ارشاد هم به من قول دادند که چهارشنبه خبر صدور مجوّز را می‌دهند ولی از آن چهارشنبه تا کنون تمام چهارشنبه‌ها گوش به زنگم امّا هنوز آفساید نه توقیف شده و نه مجوّز گرفته است. آیا چنین وضعیّتی در فروش آفساید موثّر بوده است؟
 باز هم گفته‌ای:« دوستی به چشم خود پوستر فیلم «طلای سرخ» را در خارج دیده که بالایش نوشته شده این فیلم در ایران اجازه‌ی نمایش ندارد» ایشان درست دیده است. برخی از فیلمهای صداوسیما مگر با همین وصف نمایش داده نمی‌شوند؟ یا مثلاً همین فیلم «درّه گرگها» که هم‌اکنون در تهران روی پرده است، مگر در مطبوعات و آگهی‌هایش ذکر نمی‌شود که در امریکا توقیف شده است؟ حالا دو تا تهیّه‌کننده هم سیاستی مانند صداوسیما در آن سوی آبها انتخاب کرده‌اند، چه ربطی به من دارد؟ من که نمی‌توانم بر طرّاحی تمام  پوسترهای فیلمهایم نظارت کنم. چرا این دوست تو روی پوستر طلای سرخ ندیده که آن را با «راننده تاکسی»، « بعد از ظهر نحس» و « گوست داگ» مقایسه کرده‌اند؟ مگر همین دوستانت نمی‌گویند که فیلمهای ما تماشاگران عام در آن سوی دنیا ندارد و فقط تعدادی تماشاگر خاص و روشنفکر به دیدن آنها می‌روند؟ برای تماشاگران خاص، نظر منتقدان بزرگ که چهار ستاره و پنج ستاره می‌دهند مهم است یا توقیف فیلم؟ بد نیست بدانی با عدم نمایش «طلای سرخ» در ایران، فیلم شانس حضور در اسکار را از دست داد. نامه‌ی پخش‌کننده آمریکایی فیلم را به معاون امور سینمایی به یاد می‌آوری؟ آیا درخواست کرده بود فیلم توقیف شود که فروش کند یا خواسته بود «طلای سرخ» در ایران به نمایش درآید تا حقّ حضور در آکادمی اسکار را از دست ندهد؟ بگذریم؛ فراموشی این روزها بیداد می‌کند.
طالبی‌نژاد عزیز نوشته بودی:« نظر برخی این بود که رفتار و کردار تو و امثال تو که به داشتن نگرش اجتماعی و غم‌خواری برای محرومان شهره شده‌اید، با آن چه که در آثارتان می‌بینیم در تعارض است... خب البتّه اگر واقعاً ًثابت شود که «فقرفروشی» شده است دکّانی برای کسب درآمد بیشتر و میان نوع زندگی هنرمند با آن چه در آثارش متجلّیست فاصله‌ی بسیار است، می‌توان دست کم در صداقت او تردید کرد» آیا در فیلمهای من مسئله‌ی اصلی نمایش فقر است؟ اگر در فیلم بادکنک سفید درصدی به تو حق بدهم، مسأله‌ی فیلم آینه فقر است یا جامعه دوشخصیّتی؟ در دایره، فقر موضوع اصلیست یا عدم امنیّت؟ طلای سرخ، فقر را بازگو می‌کند یا اختلاف شدید طبقاتی؟ در آفساید فقر گفته می‌شود یا محدودیّتهای رسمی موجود؟ اصلاًٌ گیرم که من در مورد فقر فیلم بسازم، مگر نه این است که فقر را در سی و هفت سال از زندگی چهل و هفت ساله‌ام بیش از هر چیز دیگر تجربه کرده‌ام؟ چطور این ده سال اخیر می‌تواند آن سی و هفت سال را از ذهن من پاک کند؟
دوست پانزده‌ساله‌ام نوشته‌ای که چرا پیر نمی‌شوم؟ باید بگویم که دعای«الهی پیر شوی» برای اکثریّت خانواده‌ی ما بی‌ثمر و بی‌معناست چون اکثراً پیر نمی‌شوند و در میان‌سالی با زندگی وداع می‌کنند. پدرم در پنجاه و سه سالگی، عمویم در همین حدود و خواهرم چندی پیش در چهل و نه سالگی از دنیا رفتند. من اکنون (شهریور هشتادوپنج) چهل و هفت سال دارم. چند سال پیش به معاونت سینمایی که روی سانسور یکی از فیلمهایم پافشاری می‌کرد گفتم که چندسالی بیشتر برایم باقی نمانده است؛ این سالهای باقیمانده هم آنقدر ارزش ندارند که بخواهم پا روی باورهایم بگذارم. امیر نادری می‌گفت:« جوری فیلم بساز که اگر سر صحنه سکته کردی و مردی، آخرین پلانت بهترین نمای همه‌ی عمرت باشد» می‌بینی چه راه حل خوبی برای کوتاهی عمرم پیدا کرده‌ام؟ این گونه فکر کردن به من جرأت می‌دهد،  جرأت می‌دهد که فیلم بد نسازم، به کسی باج ندهم و زیر بار سانسور نروم. این گونه فکرکردن مرا جوان و پرانرژی می‌کند چون نیازی به محافظه‌کاری و مصلحت‌اندیشی نمی‌بینم؛ توانم را دوچندان می‌کند چون فرصت ندارم و باید بهترین فیلمی را که دوست دارم بسازم. این گونه فکرکردن نه تنها به ضرر من نیست بلکه به نفع من هم هست که بیشتر زنده بمانم و برای هر روزش خدا را شاکر خواهم بود  امّا اگر به موقع و در پنجاه‌وچندسالگی جهان فانی را وداع گفتم، در لحظه‌ی مرگ شرمنده‌ی سینما نخواهم بود. همانطور که در حال حاضر و خلوت خودم هرگز شرمنده‌ی فیلمهایی که ساخته‌ام نیستم؛ شاید اینگونه فکرکردن همان بی‌نیازی است.   
ماهنامه‌ی سینمایی فیلم، شماره ۳۵۰، صص ۱۰۸ و ۱۰۹

مینی‌مال فردوسی

مهدی حمیدی حکایتی آشنا را چنین روایت می‌کند:
پشّه‌ای گردان چو گردی در فضا   
پشت یال شیری افتـاد از قضـا
بس که آن ناچیز خودبینیش بود    
پیش خود بر شیر سنگینیش بود
لحظه‌‌ای نگذشته با شیـر کلان    
گفت آن مسکین لاغر کای فلان:
گر تو را بر یال سنگینیم ما     
باز گو تا بیـش ننشینیـم مـا
شیر گفت از این زمان تا هر زمان    
هر کجایی هرچه می‌خواهی بمان
گر نه خود گفتی به یالم جسته‌ای    
من ندانسـتم کجـا بنشسـته‌ای
 
   
ولی فردوسی در یک بیت چنین می‌گوید:
یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست  
بر آن که چه افزود و زان که چه کاست؟
 
   
نظامی همین را با کمی تغییر در اسکندرنامه می‌آورد: 
یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست  
چه افزود بر کوه یا زو چه کاست؟

رقص نیشابوری


۱- حرف خاصّی نیست وقتی چشمهایی که باید باز باشند، بسته‌اند و دهانهای که باید بسته باشند، باز.
۲- به این خبر دقّت کنید:
تا به حال چنین چیزی شنیده بودید؟ رهبر هر چند وقت یکبار به یک استان می‌رود، از این پس قرار است سالگرد آن گرفته شود؟ به واژه‌ی«نخستین» دقّت کنید. یعنی دوّمین و سوّمین هم دارد؟ لابد یک هفته بعد چهارمین سالگرد سفر رهبر به بلوچستان است و هفته‌ بعدش چندمین سالگرد سفر به بوشهر و این خط رو بگیرو برو. شرایط در کردستان با بی‌تدبیری آقایان بحرانیست، حالا می‌گویند نه تنها خبری نیست و نفس کسی هم نباید در بیاید بلکه باید جشن هم بگیرید. اخبار از کوهپیمایی نوجوانان سنندجی و گل‌باران کردن فلان میدان شهر به مناسبت سالگرد مشرّف‌شدن استان به قدوم رهبر می‌گوید و مصاحبه‌ی مردم ترسخورده را پخش می‌کنند که درباره‌ی آن روزهای خاطره‌انگیز سخن می‌گویند، متوجّهید که؟ ها؟
۳- تحقیر باختگان لذّت دارد. می‌گویند لشکریان چنگیز مغول پس از قتل عام نیشابوریان، زنانشان را مجبور کردند برهنه بر جنازه‌ی مردان خود برقصند. تصویر بالا بخشی از اثر شهاب موسوی‌زاده و مربوط به همین رویداد است. (تابلوی کامل)

سینمای معترض

گزارش فیلم با سردبیری هوشنگ اسدی یکی از نشریّاتی بود که در مرز آزادیهای مطبوعات پس از دوّم خرداد حرکت می‌کرد و تاوان آن را نیز پرداخت ولی بی‌باکی، نوآوری و مجموعه مطالبی که در آن به یادگار ماند، حسرت توقیف آنرا کم رنگ می‌کند. این مجلّه عملاً سینما را وسیله‌ای برای نقد اجتماعی بدل کرده بود و مثلاً فیلم «دختری با کفشهای کتانی» بهانه‌ای می‌شد تا فریماه فرجامی را برای تهیّه گزارش دختران فراری و خیابانی به پارکها بفرستد و حاصل گفتگوی او با آنها را منتشر کند و یا مطالب مشابهی درباره وضعیّت اعتیاد یا مانند آن. شاید برای کسانی که فقط اوضاع هفت هشت سال اخیر را دیده باشند، تصوّر اینکه تصویر همسر مسعود کیمیایی به هنگام خروج از ایران روی جلد این مجلّه آمده باشد خیلی عجیب باشد. به هر حال در وضعیّت فعلی که ترجمه‌ی شرایط اجتماعی به زبان دانش و هنر – با اطمینان خاطر می‌توان گفت- وظیفه‌ی کسانی است که دغدغه‌ ایران فردا را دارند، بد نیست یکی از گفتگوهای به یاد ماندنی آن روزها را اینجا بگذارم.
پس از دوّم خرداد زنده‌یاد سیف‌الله داد تلاش کرد که جشنواره فجر را تا حدّ امکان بین‌المللی کند که گرچه آن چنان که باید نشد ولی از زمین  تا آسمان با پیش و پس از آن تفاوت داشت. آمدن فرانچسکو رزی و کنستانتین کاستاگاوراس به ایران در راستای همین تلاشها بود. گزارش فیلم دو گفتگو با آنان ترتیب داد و از مسعود کیمیایی و بهمن فرمان‌آرا درخواست کرد که به ترتیب با کاستاگاوراس و رزی مصاحبه کنند. اوّلین مصاحبه با حال و هوای این روزها و دعوا بر سر وظیفه‌ی سینماگران و نامه‌ی قبادی به کیارستمی بی‌ارتباط نیست. قبادی بختیار بود که توانست فیلمش را در خفا بسازد و به خارج بفرستد، کاری که پناهی نتوانست و الآن در گوشه‌ی زندان است. با یادآوی اینکه قسمتهایی از سخنان هر دو نفر از دید من جای امّا و اگر دارد، این مطلب را به یاد تمام کسانی که نخواستند یا نتوانستند خاموش باشند، در ایمایان می‌گذارم.
کیمیایی: من از شما خیلی جوانتر نیستم ، با این حال آن حسّ جوانانه‌ای که راهبر ما در سینما بود و حتّی ما را به زندان کشاند، از کاستاگاوراس آموختیم. در سالهای پنجاه که گروهای چپ در ایران شکل گرفتند و به مبارزه علیه نظام وقت پرداختند، در وجه هنری، سینمای گاوراس مانیفست ما بود. من آن موقع فیلم...
گاوراس: می‌دانم من بیوگرافی شما را در یک نشریّه فرانسوی خوانده‌ام.
کیمیایی: بحث آسانتر می‌شود... و به دنبال او به آمریکا رفتید؟
گاوراس: قصّه‌اش دراز است. من می‌خواستم فیلمی درباره‌ی یک کارمند سفارت امریکا در یونان و در دوران بعد از جنگهای داخلی بسازم. او بعد از جنگهای داخلی به یونان آمده بود تا به استقرار رژیم سرهنگها کمک کند...
کیمیایی: من سانتوره را می‌شناسم
گاوراس: به هرحال من دنبال این فرد می‌گشتم. او از یونان به یکی از کشورهای آمریکای لاتین- احتمالاً گواتمالا- رفته بود. این طوری به آمریکا رسیدم.
کیمیایی: این را هم می‌دانم. سؤال من این است که اصلاً چرا در آمریکا فیلم ساختید؟
گاوراس: چرا نباید می‌ساختم؟ من ضدّ آمریکا نیستم. با برخی سیاستهای دولت آمریکا مخالفم. اصولاً علیه یک کشور بودن درست نیست. علیه آمریکا یا علیه فرانسه یا علیه هرجای دیگری بودن معنا ندارد. در این کشورها آدمهای خوب هم بسیار هستند. من با آن اعمال ناروایی که دولتها در کشورهای دیگر یا حتّی در کشور خودشان انجام می‌دهند، مخالفم.
کیمیایی: ببینید من سینما را از سینمای آمریکا و در سالنهای سینما یاد گرفتم. من سینما نخوانده‌ام. امّا از همان بچّگی و جوانی همه‌ی فیلمهای فورد، هاکس، بروکس و ... را در سینماهای کوچک ایران دیدم. وقتی من فیلم« زد» یا «اعتراف» و از آنها مهمتر «حکومت نظامی» را دیدم، آنها برای ما در آن سنّ و سال آنقدر جدّی شد که ما را به زندان و جوابگویی کشاند. امّا سینمای تو بعدها تفاوت کرد و اینجا سینمای کسی مثل کیارستمی که من به آن سینمای خاموش می‌گویم در برابر سینمای گارواس راه افتاد( کاش خود عبّاس کیارستمی اینجا بود و این مطلب را به خود او می‌گفتم). در دوره‌ای که گاوراس فیلم می‌ساخت همه چیز می‌جوشید. اگر او ادامه می‌داد بازهم این جوشش وجود داشت. این حرکت باید وجود می‌داشت تا سینمای من هم حرکت کند تا سینمای خاموش عبّاس کیارستمی جای سینمای معترض را نگیرد.
گاوراس: نه من کارم را متوقّف نکردم . شرایط تغییر کرد. برای مثال «حکومت نظامی» مختص یک دوران بود و من در آن دوران کارم را کردم. امّا حالا مسائل دیگری مطرح شده است. مسائلی جدید که دست کمی از آن قبلیها ندارد پس با ساختن فیلمهایی از جنس دیگر، نه نفس اعتراض بلکه شیوه‌ی آن عوض شده است.
کیمیایی: البتّه این موضوع جای بحث دارد ولی چون مسائل اینجا فرقی نکرده بیایید اینجا فیلم بسازید. من دستیار شما می‌شوم.
گاوراس: از محبّت شما سپاسگزارم ولی فیلمهای اینجا باید در اینجا و توسّط فیلمسازان اینجایی ساخته شود. پیوند من با مسائل اینجا مبتنی بر اطّلاعات و شناخت دقیق نیست. شما اینجا هستید و مخاطب هم دارید. مخاطبی که من او را نمی‌شناسم. وقتی من این نوع فیلمها را در آمریکای لاتین می‌ساختم، در آن کشورها این نوع سینما وجود نداشت.
کیمیایی: من از سینمای معترض به مفهوم عام صحبت می‌کنم. جریان کایه دوسینما از دشمنان این نوع سینما و گاوراس است.
گاوراس: بله، ما با هم روابط خوبی نداریم.
کیمیایی: قطعاً همینطور است. طرز تفکّر کایه دو سینما، همان تفکّر سینمای خاموش است. حال جایگاه شما کجاست؟ سینمای هالیوودی یا سینمای خاموش کایه دو سینمایی؟
گاوراس: اوّل آنکه به طور قطع من طرفدار سینمای معترض هستم. به همین دلیل فیلم آخرم درباره‌ی تلویزیون است که این روزها دشمن فرهنگی مردم است. در این فیلم نشان داده‌ام که چگونه تلویزیون مردم را برنامه‌ریزی می‌کند و آنها را از بین می‌برد. البتّه سینمای امریکا هم دارد همین نقش را بازی می‌کند و با تسخیر سینمای جهان، همین صدمه را به فرهنگ ملل وارد می‌کند. این یعنی یک نقطه قابل اعتراض. البتّه این را هم بگویم که فیلم خیلی موفّق نبود.
کیمیایی: همین دیگر، اتّفاقی که برای سینمای شما می‌افتد، نگران کننده است. راستی، حتماً با این سؤال زیاد روبه‌رو شده‌اید که چرا دست از کار کشیدید؟ چرا خسته شدید؟
گاوراس: من از شما بزرگترم ولی پیر و خسته نیستم. من در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن همه چیز رو به بهبود است. همه چیز نرم و ملایم‌تر شده است. دموکراسی گسترده می‌شود و بسیاری مسائل دیگر. حالا چرا من اعتراف را ساختم؟ چون در آن سالها رابطه کمونیستهای فرانسوی با شوروی را نمی‌فهمیدم. ولی امروز که این رابطه و سایر تنشها وجود ندارد باید به سراغ موضوعات دیگر بروم. البتّه نه اینکه جامعه‌ای که من در آن زندگی می‌کنم بی‌تنش باشد، خیر، جنس تنشها عوض شده است. حالا  مسئله‌ی ما تلویزیون است یا گروههای دست راستی و مانند آن. بنابراین اگر من در ایران بودم فیلمهایم رنگ و بوی دیگری داشت. این را هم بگویم که سینما یعنی مخاطب عام؛ حالا در کنار این نوع فیلمها، سینمایی از جنس کیارستمی هم باید ساخته شود. اتّفاقاً وقتی این نوع سینما باشد، سینمای معترض بهتر کار می‌کند. اگر بگوییم یکی باشد و دیگری نباشد این خود نوعی فاشیزم است. من به همه جور سینمایی احترام می‌گذارم مشروط به اینکه آنها هم به سینمای من احترام بگذارند.
کیمیایی: این عقیده هنرمندانه و در عین حال انتزاعی است. سیمای خاموش چون مزاحم نظامها نیست، حمایت هم می‌شود و در نتیجه تماشاگر هم پیدا می‌کند به خصوص اینکه باسوادهای جامعه هم دوست دارند اداهای روشنفکرانه در بیاوند.
گاوراس: من با این حرف موافق نیستم. زیرا قبل از هر چیز شما باید بتوانید فیلم خوب بسازید. فیلم خوب مخاطب خود را پیدا می‌کند. البتّه این حرف درست است که برخی حمایتها می‌تواند باعث موفّقیّت یا عدم موفّقیّت یک فیلم شود، امّا در هر حال هیچگاه یک جریان بر مردم اثر نمی‌گذارد. اگر فیلم در درجه‌ی اوّل حرف خوبی برای گفتن داشته باشد، خوب پخش شود و خوب تبلیغ شود، مخاطب خود را می‌یابد.
کیمیایی: بله ولی ویم وندس، ویم وندرس می‌ماند امّا...
گاوراس: بله ولی یادتان باشد که انسانها تغییر می‌کنند و به مسائل مختلفی علاقمند می‌شوند. هنرمند هم نمی‌تواند خود را تکرار کند.
کیمیایی: اتّفاقاً به نظر من هنرمند کسی است که خود را تکرار کند و از روی دست خود بنویسد ولی به طرف تکامل برود.
گاوراس: با این حرف موافقم.
کیمیایی: ضمن آنکه فرد می‌توان رو به تکامل برود ولی اگر یک جریان کارش رونویسی از خطّ دیگری باشد، موفّق نمیشود. این خطرناک است.
گاوراس: از خطرناک بدتر است. چون به طور مثال در عرصه‌ی سینما، تماشاگر را به سوی سینمایی که من آنرا سینمای شوارتزنگری می‌نامم می‌راند. به عبارت دیگر اگر جامعه به تماشاگر فقط امکان دهد که یا فیلم به قول شما خاموش ببیند (اصطلاح سینمای خاموش به نظرم خوب می‌آید) یا سینمای شوارتزنگری، آن وقت سینما آخر و عاقبتی ندارد. یعنی حرفهای مهم ناگفته خواهد ماند.
گزارش فیلم، شماره ۱۴۸، پانزدهم فروردین ۱۳۷۹، صص ۲۲ تا ۲۴ 

قصّه‌ی پر غصّه‌ی موسیقی


              
آخرین شماره‌ی همشهری جوان باعث دلخوری علیرضا افتخاری شده است(اینجا). افتخاری آن چنان که پوشیده نیست دارای یکی از بهترین و گرمترین حنجره‌های آواز ایرانیست امّا ناپرهیزی او و بیرون دادن کارهای نازل باعث شده است که داوری اهل فن که هیچ، شنوندگان جدّی هم نسبت به او افت کند. این در درجه‌ی اوّل ناشی از شرایط بد اجتماعیست که هنوز موسیقی آنچنان که باید به رسمیّت شناخته نشده است، ساز در سیما نشان داده نمی‌شود، صدای زنان مجاز نیست، در بعضی شهرهای ایران کنسرت برگزار نمی‌شود و هر از چندگاهی درباره‌ی خطر رواج موسیقی اخطار و فتوا می‌شنویم. اینگونه است که هیچ کس سرجای خودش نیست و قدر خود را ندانستن (عامل اوّل) و بزرگتر نداشتن (عامل دوّم) معلول همان علّت اوّلی هستند.
ناپرهیزی، همان علّتیست که- در سینما- انتظامی را انتظامی کرده و مشایخی را مشایخی. دوّمی کارهای ارزنده‌ی بسیار دارد امّا کارهای متوسّط او باعث شده که داوری خبرگان او را در جایگاهی فروتر بنشاند. در روزگار ما- و هر روزگاری- «نکردنها» بسیار مهم تر از «کردنها»ست. این از خودداری درونی ولی آنچه من بزرگتر نداشتن گفتم یا همان سویه‌ی سنّتی فرهنگ ماست مانند رابطه‌ی تاج اصفهانی و افتخاری که تا تاج بود، شاگرد به دستور استاد کاری نکرد و فقط در پی آموختن و اندوختن بود؛ برعکس آن رویداد معروف که زنده‌یاد بسطامی بدون اذن شجریان با مشکاتیان کاری کرد و از محضر استاد کنار گذاشته شد. نوع دیگر این رابطه‌ لزوماً بین استاد و شاگرد نیست بلکه حاصل حضور در یک ساختار سالم و زاینده است مثل مدیریّت هوشنگ ابتهاج بر برنامه‌های موسیقی رادیوی پیش از انقلاب. چنین رابطه‌ای می‌توان خطّ قرمزهایی مفید برای فعّالان موسیقی بگذارد و در جای خود ارشاد و راهنمایی کند و از تک روی یا از خط بیرون زدن افراد جلوگیری کند. گویا بعدها نیز علی معلّم قرار بود چنین نقشی را بازی کند که حاصلش را دیدیم.
آنچه مایه‌ی تأسّف است این است که افتخاری وسط گله از عندلیبی و دیگران گریزی هم به شجریان می‌زند که فلان و بیسار. افتخاری افتخار شاگردی شجریان را داشته و رسم مروّت نیست که اینجا و آنجا زبان به طعنه و کنایه ضدّ استاد بگشاید. پیشتر در گفتگو با- به گمانم- ایران‌دخت هم چنین چیزهایی گفته بود. خوبی هنر این است که هنرمند مثل اهل دانش نیازی به توضیح خود ندارد و اثر او خود به صد زبان خود را معرّفی می‌کند، داوری هم با دیگران. ناظری هم کم به شجریان گوشه و کنایه نزده است، چه آن زمان که به موسیقی قاجاری (تو بخوان فلانی) می‌تاخت و چه وقتی از بازخوانی آثار موسیقی گذشته شکایت می‌کرد (که کاری مرسوم بین خوانندگان و موسیقیدانان جهان است). در مراسم خانه موسیقی وقتی ناظری دریافت باید جایزه‌اش از دست شجریان بگیرد، فاصله‌ی صندلی خویش تا روی صحنه را بسی بیش از مدّت عادی طی کرد که یعنی... (البتّه خود بعد گفت که تعمّدی نداشته است). برای چه؟ از کسانی که در عرصه‌های جدل فکری تنها نگاه به این ایسم و آن مکتب وارداتی دارند انتظاری نیست که با فرهنگ خودی مهربان باشند ولی ادّعای قلندری و فراموشی حقّ استاد؟ من اینها را حاصل بی‌مهری روزگار می‌دانم امّا شاگردان نیز هر از چند گاه بد نیست روزگار گذشته را به یاد بیاورند. شاید بازشنیدن امثال این فایل صوتی (آموزش آواز شجریان به ناظری) برای یادآوری ما و آنها مفید باشد.

ندیم حقیقت یا ندیم قوچانی؟

             
خواننده‌ای لینک نوشته‌ای از مجید محمّدی را گذاشت که در آن به قربانی بودن امثال قوچانی می‌پردازد و گفته‌های او را حاصل فشار بازجویان و نوعی اعتراف‌گیری پیشرفته می‌داند و خواهان سکوت در قبال آنهاست تا بازجویان دست از او بردارند. از دید محمّدی نباید در نقد یا تمجید از اینگونه سخنان زیاده‌روی کرد و آنها را جدّی گرفت. اتّفاقاً نوشته‌ی من هم مفصّلتر بود و گرچه به زدن حرفهای تازه از زبان او پس از بیرون آمدن از زندان در یکی دوجا اشاره کردم ولی لزومی ندیدم بیش از این به انگیزه‌ی گوینده بپردازم هرچند نظر دوستان نشان داد که نکته را دریافته‌اند. درباره‌ی نوشته‌ی محمّدی جا دارد به چهار نکته اشاره کنم:
۱- پس از اوّلین اعترافات اجباری اصلاح‌طلبان (امیرحسین مهدوی) واکنشها آغاز شد؛ از یک طرف ردّ و خشم بود که کسانی که توانایی استقامت ندارند نباید کار سیاسی کنند و کسانی هم در پی توجیه بودند که این افراد ناچارند و نباید سخت گرفت. من ایمایی نوشتم و در آن علیرغم حق‌دادن به هرکس برای رهاندن خود با اعتراف اجباری، آوردم که اوّلاً وجود کسانی که به زندان رفتند ولی سالم برگشتند دلیل این این است که می‌توان چنین کرد و عذری برای تسلیم‌شدگان نیست و ثانیاً کسانی که یک‌بار شکستند دیگر نخواهند توانست آنچنان که باید سربالا کنند و پیامدهای این تسلیم‌شدن هیچ گاه دست از آنان برنخواهد داشت. تحمّل فشار و زندان کوتاه‌مدّت بسیار بهتر از چنین تسلیمیست. عاقبت غلامحسین ساعدی پس از حضور در تلویزیون رژیم گذشته بهترین نمونه است.
۲- به یاد داریم قوچانی در اوج اصلاحات نیز همراه عبدی و گنجی با غضنفربازی علیه هاشمی چه ضربه‌ای به اصلاحات زدند (نگویید آنجا هم بازجویان آن مطالب را می‌نوشتند که گنجی علیرغم تمام آنچه من در او نمی‌پسندم نشان داده که با واژه‌ی تسلیم بیگانه است) و در دوران پیش از انتخابات هم در شهروند کم به خاتمی و طرفداران او طعنه و کنایه نزد تا جاییکه صدای محسن آرمین و دیگران را درآورد. او پیشینه‌ای دارد که چنین سخنانی از او بعید نمی‌نماید ولی اگر تمام اینها را فراموش کنیم و نظر محمّدی را دربست بپذیریم هم کار به این سادگی نیست.
این درباره‌ی اعترافات «آشکار» و «شخصی» بود ولی این گونه مطلب نوشتن در مجلّه یا مصاحبه کمی متفاوت است. اینجاست که باید به سوی محکوم کردن اینگونه تسلیم‌شدنها متمایل شد. می‌پذیرم که به سادگی نمی‌توان خود را جای آنها گذاشت و هم من یک فعّال سیاسی نیستم امّا اگر قرار باشد هرکس یک سر برود آنجا و بیرون بیاید و از ترس چند سال زندان بیشتر هر پرت‌وپلایی خواست بنویسد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.
۳- این نوشته‌ها دو ویژگی دارد:
الف: به دلیل آشکار نبودن (مانند اعترافات تلویزیونی) بسیاری را فریب خواهد داد، تکلیف کسانی که در این میان سخنان وی را جدّی می‌گیرند چه می‌شود؟
ب: اعتراف شخصی ( مثلاً اعتراف به رابطه با بیگانه مثل نمونه‌ی جهانبگلو یا اعتراف به الحاد یا تقیّه‌ی شیعه در صدر اسلام) به خود شخص بستگی دارد و می‌توان از آن گذشت امّا وقتی فرد برای رهایی خود به اتّهام‌زدن به دیگران می‌رسد اینجا دیگر من نمی‌توانم عذری برای او بیابم. قوچانی حق ندارد برای رهایی خود و ترس از زندان افرادی معتقد و مذهبی مثل بازرگان را سکولار بخواند. تحمّل زندان، سکوت یا خروج (قانونی یا غیرقانونی) از کشور – مانند بسیاری دیگر- بهتر از نوشتن چنین مهملاتیست. جهانبگلو فقط به خودش ضرر کوچکی زد امّا قوچانی ضرر بزرگتری به جنبش سبز می‌زند.
۴- من بارها به توجّه به گفته به جای گوینده اشاره کرده‌ام این بار نیز این اصل به درد می‌خورد. در پایان نوشتار آورده‌ام که بی‌اعتنایی جمعی عاقبت نوشتن این سخنان خواهد بود که ظاهراً با پیشنهاد محمّدی یکیست ولی او با توجّه به فشار بازجویان و «احتمال» رهایی قوچانی این را نوشته و من با توجّه به ضعیف بودن استدلال این سخنان، درست مانند نوشته‌های گنجی. بی‌اعتنایی محتمل، سرنوشت ادامه‌‌ی نوشتن چنین مطالبیست امّا من بی‌اعتنایی با توجّه به گفته را بیشتر از بی‌اعتنایی با توجّه به گوینده می‌پسندم هرچند تا زمانی که ممکن است این سخنان خاطر ساده‌دلانی را پی کند، جواب معقول دادن به آنها از دید من لازم است چون باعث تکرار و بازگویی حقیقت می‌شود و همین خود هدف است. قوچانی به این نتیجه رسیده که برای رهایی از زندان هرچه به او می‌گویند بنویسد. خُب بنویسد، جوابش را خواهد گرفت. برعکس آنچه محمّدی نوشته ما مسئول برداشتن فشار فرضی بازجویان از روی او نیستیم چون خود او به فکر خودش هست حتّی با آسیب‌زدن به دیگران؛ شاید از دید خویش محق هم باشد. ما نیز کار خود را می‌کنیم چون ندیم حقیقتیم نه ندیم قوچانی. 

به قلم قوچانی، به سبک گنجی، به کام کیهان


        
محمّد قوچانی یادداشتی نوشته است در شماره‌ی دوّم مهرنامه که به دو دلیل لازم دیدم چیزی راجع به آن بنویسم، یکی بررسی رابطه‌ی دین و دولت و دوّم، پرداختن به جنبش سبز. حالا که هنوز متن این نوشته در وب موجود نیست ناچار به آوردن فشرده‌ای از آن هستم گرچه خلاصه کردن این متن به دلیل نامنسجم بودنش بسیار دشوار است ولی چاره‌ی دیگری هم نیست. نوشته را به بررسی عنوان، پنج بخشی که خود او در متن آنرا شماره‌گذاری کرده و نتیجه‌گیری پایانی تقسیم می‌کنم.
عنوان: «چرا نباید لائیک بود؟»
گرچه قوچانی مخاطب خود را مشخّص نکرده ولی از آنجا که در بندهای پایانی نوشته نام بازرگان و شریعتی و سروش را می‌آورد و به نقد آنان می‌نشیند، چاره‌ای نیست که مخاطب اصلی این نوشته را نواندیشان دینی یا روشنفکران دینی بدانیم. عبدالکریم سروش گفته است که دو نوع سکولاریسم داریم، یکی فلسفی که به معنای بی‌اعتقادی فرد به دین است و دوّم سیاسی که به معنای دخالت نداشتن دین در سیاست می‌باشد. از دید او سکولاریسم سیاسی- با شرط و شروطش- می‌تواند الگویی برای فردای ایران باشد. این نگاه از آن تمام روشنفکران دینی نیست و برای مثال کدیور چنین عقیده‌ای ندارد و از پیش نویس قانون اساسی که قوانین را بر اساس اسلام می‌خواهد دفاع می‌کند.
قوچانی این ایراد مهم (تفاوت ننهادن بین سکولاریسم فلسفی و سیاسی) را تا پایان نوشته حفظ می‌کند و بر آشفتگی نوشتار می‌افزاید. وقتی او می‌گوید «چرا نباید لائیک بود»، لائیک بودن را به فرد برمی‌گرداند که به معنای خداناباوری است و در حالیکه اگر می‌خواست منظّم و دقیق سخن بگوید باید چنین عنوانی برمی‌گزید: «آیا نظام سکولار مناسب ایران است؟».
این افتتاح کلام را همچون مثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست» بگیرید. او در ابتدای نوشته می‌گوید که «بیان روشن» شاید بیش از کرشمه‌های اهل سخن به کار بیاید. این از ابتدای بیان روشن اوست که در مقدّمه- پس از گزارش نادرست دلیل سبزشدن این جنبش که ربطی به شالی که خاتمی بر گردن موسوی انداخت نداشت- می‌گوید:« در روز قدس و سیزده آبان و عاشورا که همگی مناسبتهایی قدسی‌اند و نه عرفی...» که به جز عاشورا نمی‌دانم قدسی بودن روز سیزده آبان یا قدس برای چیست؟ سیزده آبان که ربطی به دیانت ندارد و روز قدس هم تنها در ماه رمضان واقع شده و برای آزادی یک سرزمین اسلامیست ولی نمی‌توان آنرا یک مناسبت قدسی نامید. او در همین مقدّمه می‌گوید که «هر دو گروه از تاریخ اسلام استفاده‌ی ابزاری می‌کنند» تاریخ اسلام برای همین استفاده‌ی به قول او«ابزاری» است یعنی قرار است به کار امروز ما بیاید. رسول جعفریان هم چنین سخنی را پیش از این گفته بود که در نزاعهای سیاسی نباید به تاریخ اسلام پرداخت چون نتایج نادرستی گرفته می‌شود؛ مثل این است که بگوییم چون عدّه‌ای از قرآن یا فقه دستور ترور مخالف را درآورده‌اند، به این منابع مراجعه نکنید. بله هر دو گروه به تاریخ اسلام مراجعه کردند امّا باید دید ملاک کجاست و راست و دروغ کدام است. متأسّفانه نوشته بسیار به هم ریخته است و در رساندن معنای خودش درمی‌ماند. برای رفتن به سراغ دیگر بندها به همین مختصر اکتفا می‌کنم و برای نشان دادن جمله‌بندی قوچانی این نمونه را می‌آورم، به کاربرد ضمایر و نتیجه‌گیری دقّت کنید:
« در غیبت سخنوران سبز در درون مرز، جمعیّتی از جنس شریعت برای حفظ وحدت دعوت می‌کنند که مناسبتهای اسلامی چون عاشورای حسینی را به اختلافهای سیاسی نیالایید بلکه مذهب را به مرکب سیاست آغشته سازند مگر غبار بخوابد امّا غبار فرونمی‌نشیند و اینگونه است که روشن نیست چه کسی لائیک است و چه کسی لائیک نیست؟»!
چکیده‌ی بخش اوّل:
« تلاش برای جدایی دیانت و سیاست در ایران تاریخچه‌ی صدساله دارد ونه هزاران ساله، دقیقاً از زمانی که مشروطه و مدرنیته در ایران آمد و در مقابل مشروعه و مطلقه قرار گرفت. ایران‌شناسان بزرگ هم گفته‌اند که از دولتهای پیش از اسلام تا پس از آن هیچگاه دین و دولت در ایران از هم جدا نبوده‌اند. ملاقات روح آریایی با وحی الهی بعداً در مذهب شیعه نظریه امامت را سامان داد که بر عصمت و غیبت استوار است و تا نهاد مرجعیّت و فقاهت ادامه یافت.  درست است که فقهای بزرگ خود هرگز در مقام سیاسی اوّل قرار نگرفتند ولی مقام اوّل کشور بدون امضای آنان مشروعیّت نداشت. در دوران صفوی گرچه با نصب شیخ الاسلامها، نوعی دین دولتی پدید آمد ولی با ضعف سلسله‌ی قاجار، نهاد مرجعیّت و روحانیّت به چنان نهاد قدرتمندی تبدیل شد که عامل اصلی در تحدید سلطنت بود . پس افرادی که سعی می‌کنند جدایی دیانت و سیاست را شرط آزادی سیاسی بدانند، در خطای تاریخی به سر می‌برند.»
پیش فرض بزرگ این بند این است که هرآنچه در تاریخ ما سابقه دارد درست است و باید ادامه یابد و جز آن درست نیست. بر این اساس موافقان سلطنت می‌توانند استدلال کنند که حکومت شاهان در ایران سابقه‌ی چند هزار ساله دارد و روا نیست که آنچه را با فرهنگ و تاریخ ما آمیخته شده، کنار بگذاریم. آیا این نتیجه‌گیری درست است؟ اگر نیست کلّ سخنان بالا هم با علامت سوآل مواجه می‌شود.
این در صورتیست که متوجّه نباشیم که یکی از مهمترین تقاضاهای روشنفکران سبز مانند کدیور قانونگذاری بر اساس احکام اسلام و بدون دخالت مستقیم فقیهان در امور اجرایی است. رابطه‌ی بسیار دوریست بین نظارت فقیهان بر حکومت- اگر بتوان چنین چیزی را اثبات کرد- در زمانهای گذشته و نصب یکی از آنها- اگر رهبر فعلی را مصداق چنین فقیهی بدانیم- بر مسند امر و همه را به پیروی بی چون و چرا از او دعوت کردن. هیچ کس منکر نقش مراجع در اجتماع ایران و تأثیر آنان بر سیاست نیست و گرنه سروش با منتظری به دادوستد نمی‌پرداخت. خود او چنین گفته است که ما دین فردی و شخصی نداریم و کسی که دین‌دار است نمی‌تواند دینش را در خانه بگذارد و بیرون بیاید و دموکراسی در یک کشور اسلامی خواه‌ناخواه رنگ عقاید آنان را خواهد گرفت. چنین برداشتی از سکولاریسم را که خواهان حذف تمام اشکال دخالت دین در حکومت باشد، من از روشنفکران دینی مطرح، ندیده و نشنیده‌ام.
نظریّه امامت ربطی به دخالت روح آریایی (که معلوم نیست چه جور روحی است) و وحی الهی ندارد و در همان زمان پیامبر، امامان و شاگردان آنها تبیین شد. این جمله بیشتر شباهت به سخنان مستشرقین و شیعه‌شناسانی دارد که از بیرون به داخل گود نگاه می‌کنند و بوی برساخته بودن مفاهیمی مانند «عصمت» و «غیبت» از آن به مشام می‌رسد.
قوچانی «مشروطه و مدرنیته» را در مقابل «مشروعه و مطلقه» گذاشته است. مشروطه را فقط عدّه‌ای در مقابل مشروعه گذاشتند وادّعای تقابل کردند و گرنه کسانی مانند نویسنده‌ی تنبیه‌الامّه (علّامه نائینی) این دو را منافی هم نمی‌دانست و تا جایی که یادم می‌آید پیش از این هم نویسنده به نظر امثال شیخ فضل‌الله نوری گرایش نداشت. مدرنیته را در مقابل سنّت باید استفاده کرد نه مطلقه و آخر اینکه آیا این دفاع از مشروعه، دفاع از مطلقه هم هست؟ به عبارت دیگر قوچانی نیز مانند بسیاری دیگر که پس از بیرون آمدن از زندان، حرفهای تازه می‌زنند به برهان خلفی که من درباره‌ی ادامه‌ی حکومت فردی بر اساس اصالت تاریخ آوردم اعتقاد دارد یا نه؟ به این بحث باز خواهم گشت.
چکیده‌ی بخش دوّم:
« جدایی دین از سیاست هم- خلاف گمان روشنفکران افراطی ایرانی- در دنیای مدرن، وحی منزل نیست. در امریکا محافظه‌کاران مسیحی بیش از همه رئیس جمهور شده‌اند و هنوز آنان به یک زن برای ریاست جمهوری رأی نداده‌اند و بر قانون سقط جنین اجماع ندارند. در بریتانیا و دانمارک ملکه رئیس کلیسا هم هست. در آلمان و ایتالیا احزاب دموکرات مسیحی سالها قدرت را در دست داشتند و ...الخ. در حقیقت آنچه تغییر یافته شکل حضور دین در سیاست است نه اصل حضور دین در سیاست.»
ابتدا باید گفت که خلاف تمام این سخنان می‌توان از صوری بودن ریاست ملکه بر کلیسا و آزادشدن ازدواج همجنس‌‌گرایان در بسیاری کشورها و برخی ایالت‌های آمریکا گفت و قانون سقط جنین نیز دیر یا نزدیک چنین سرنوشتی خواهد یافت. روابط خارج از محدوده کلیسا و طلاق- که کلیسا آنرا به رسمیّت نمی‌شناسد- آنجا قانونیست و حضور کسانی مانند بوش با آن تظاهرهای مضحک در کلیسا را به حضور«دین» در سیاست تعبیر کردن از آن سخنانیست که کمتر عاقلی باور می‌کند. هر کاری می‌خواهند می‌کنند و هر خلاف دینی را مرتکب می‌شوند و بعد به صرف ادّعای مسیحیّت ما باور کنیم که دین در سیاست حضور دارد؟
چکیده بخش سوّم:
« روشنفکران ایرانی معتقدند که تاریخ در همه جای دنیا یکسان تکرار می‌شود. همانگونه که تاریخ اروپا از سه مرحله، عصر باستان قرون وسطی و دوران مدرن تشکیل می‌شود و قرون وسطی عصر تاریک‌اندیشی بود و دوران مدرن با بازگشت به عصر باستان سبب توسعه و تجدّد شد، تاریخ ایران هم از این سه مرحله تشکیل می‌شود. بر همین اساس روشنفکران پهلوی سعی کردند با عبور از قرون وسطای قاجار و پیوند با ایران باستان، ملّی گرایی را در مقابل اسلام گرایی قرار دهند و بعد در پیوند با غرب‌گرایی جدایی دین از سیاست را راه حلّ توسعه و آزادی و تجدّد بدانند. روشنفکران ایرانی امروز نسبت به آنان هنوز گامی به پیش نیامده‌اند و فضیلتهای آنان را در آثار و آرای خود ندارند. واقعیّت این است که اروپاییان امروز دریافته‌اند که قرون وسطی بدان اندازه که آنان گمان می‌کردند عصر تاریک‌اندیشی نبوده است، آنان امروز فهیده‌اند که بسیاری از باورهای مدرن مانند آزادیهای اساسی و حقوق طبیعی ریشه در مسیحیّت داشته است و مدارس مدرن ادامه‌ی مدارس سنّتی هستند. فیلسوفان قرون وسطی فیلسوفان بزرگی بودند و «بدیهی» است که نه کاتولیسم آئینی استبدادی است و نه پروتستانیسم مسیحی مذهبی رهایی‌بخش.  روشنفکران دینی و نسل جدید آنان ( که هیچ کدام تاریخ را نمی‌شناسند) چه در صورت سروش‌گرایی و چه شریعتی‌گرایی پروتستانیسم را راه حل می‌دانند ولی از دل پروتستانیسم، بنیادگرایی مسیحی بیرون آمده که پیش از بنیادگرایی اسلامی متولّد شده است و به صهیونیسم مسیحی انجامیده است. اجمالاً اینکه روشنفکر ایرانی- چه دینی و چه غیر دینی- تاریخ را وارونه خوانده است و آیا او اصلاً تاریخ را خوانده است؟»
متأسّفانه مرجع این سخنان ادّعایی و مسلسل‌وار مشخّص نیست و نوشته پانوشت ندارد تا تکلیف خود را با آن بدانیم ولی اوّلاً بحث تفاوت پروتستان و کاتولیک بسیار ریشه‌ای بود و منشا آن هم استبداد نظری حاکم بر کلیسای کاتولیک، مرجعیّت کلیسا در ارتباط با خدا و فهم اناجیل و «دگما»های معروف آنان یا فتواهای اعتقادی بود که تا همین الآن هم هست و بر اساس این است که کلیساست که عقاید را جزو دین یا منافی با آن اعلام می‌کند؛ برعکس اسلام که اصول دین اجتهادیست. برخورد فجیع کلیسای کاتولیک با مخالفان فکری خود و نمونه هایی مانند برونو و گالیله و صدها و هزارها نمونه‌ی دیگر جای دفاع ندارد. خوب است که قوچانی به ما بگوید که چگونه می‌خواهد از قرون وسطی به صِرف داشتن چند فیلسوف بزرگ اعاده‌ی حیثیّت کند.
ثانیاً تخطئه پروتستانیسم با این استدلال که فلان پیامد را داشت ابداً درست نیست. همین پروتستانیسم در آمریکا به کشوری بسیار مذهبی‌تر از اروپای کاتولیک انجامیده است ولی نویسنده تنها مواردی را که فکر می‌کند می‌تواند به نتیجه‌گیری او کمک کند می‌آورد. فقط بخشی از پروتستانهای آمریکا بنیادگرا شده‌اند، چرا فقط آنان نماینده‌ی پروتستانها به شمار بیایند؟ در آلمان پروتستان که صهیونیسم مسیحی نداریم چه کنیم؟ یوسفی اشکوری درباره‌ی پروتستانیسم مطالبی نوشته است که خوب بود به آنها مراجعه و نقل قول می‌کرد و ارجاع می‌داد تابدانیم روشنفکران ناآگاه و تاریخ‌نخوانده چه گفته‌اند نه اینکه گزاره‌هایی بی‌ربط را به عنوان استدلال بیاورد. از روشنفکرانی که پروژه‌ی پروتستانیسم را دنبال نکرده‌اند چرا نامی به میان نمی‌آید؟ چه رابطه‌ای هست بین یک ایده و تحقّق اجتماعی تلاشهای برخی از پیروان آن؟ اسلام فقاهتی حکومتی به جایی که امروز هستیم رسید، زندان رفتن قوچانی و عماد باقی به معنای نادرست بودن دخالت اسلام در سیاست است؟ اگر انحراف برخی پیروان پروتستانیسم را بتوان به زیر سؤال بردن ریشه‌ی نظری آن تعمیم داد، سخنان امثال نیکفر و بحثهایی تحت عنوان «الهیّات شکنجه» هم درست است چون از یک روش استدلال پیروی می‌کنند.
باز هم می‌پرسم که این دفاع از قرون وسطی، تأکید بر بنیادگرایی و صهیونیسم مسیحی (یعنی نشاندن بحث سیاسی به جای بحث معرفتی) به همراه ارجاع بند یک به تاریخ هزاران ساله جای سؤال دارد که این نوشته‌ایست که باید در کیهان چاپ می‌شد یا در مهرنامه؟ اینکه روشنفکران حال حاضر- اعمّ از دینی و عرفی- نیز از اسلاف خود در یک قرن پیش عقب‌ترند در نوع خودش بسیار جالب بود و تنها یک نمونه از ادّعاهای شگفتی‌آور نویسنده به شمار می‌رود.
چکیده‌ی بخش چهارم( صرف نظر از سخنان نویسنده درباره نسل اوّل و دوّم روشنفکران ایران):
« اگر مرحوم بازرگان را نیای روشنفکری دینی بدانیم، در کارنامه‌ی او ساده‌انگاری غرب و تکذیب نادرست نسبت تکنولوژی و فرهنگ علوم طبیعی سبب شد که سنگ بنای نادرستی پایه گذاری شود که مجاهدین خلق آنرا ادامه دادند. شریعتی پروتستانیسم را برای سروش به ارث گذاشت و درست به همین علّت
]؟[ است که مانیفست جمهوری‌خواهی  گنجی به مثابه‌ی بازتولید تجدیدنظرخواهی مجاهدین خلق در عصر ما متولّد می‌شود و آنگاه به انکار الوهیّت قرآن منتهی می‌شود[!] بدین ترتیب که روشنفکری دینی که در تقابل با روشنفکری لائیک متولّد شده بود ئر هر چند روایتش ناگزیر از سکولاریسم می‌شود:
الف. مرحوم بازرگان در انتهای عمر به «آخرت و خدا تنها هدف بعثت انبیا» می‌رسد.
ب: محمّد تقی شهرام رساله تجدیدنظرطلبی مجاهدین خلق را می‌نویسد.
ج.: اکبر گنجی رساله‌ی مانیفست جهموری‌خواهی را به عناون پایان‌نامه روشنفکری دینی می‌نویسد.»
حقّا که در برابر این همه مصادره به مطلوب جز تحیّر واکنشی نمی‌توان نشان داد. واقعاً تمام برداشتهای روشنفکری دینی منجر به سکولاریسم شده است؟ واقعاً مجاهدین خلق نتیجه‌ی تلاشهای فکری بازرگان بودند؟ شهرام از کی تا به حال در عداد امثال بازرگان و سروش به شمار آمده است و گنجی کجای روشنفکری دینیست که برای آن پایان‌نامه بنویسد؟ ربط مانیفست گنجی با گفته‌های سروش و شبستری ( که ابداً آنچنان که قوچانی نوشته،«انکار الوهیّت قرآن» نیست) درباره قرآن چیست؟ مگر اینها یک روح در چند قالب هستند که حرفهای هم را کامل کنند؟ چه رابطه‌ای هست بین انحراف برخی افراد و زیر سؤال بردن سرچشمه‌های آنان؟ آیا شاگردان امام صادق که در تقابل با ایشان مکاتب فقهی اهل سنّت را پایه‌گذاری کردند، خللی به دانش و فضل ایشان وارد کردند؟
نام کتاب بازرگان«آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاست» که قوچانی یک قید «تنها» هم به آن افزوده است. این کتاب آنچنان که با یک‌بار خواندن آشکار می‌شود هیچ ربطی با سکولاریسم ندارد و در نقد اندیشه‌ی «دین برای دنیا» نگاشته شده است. ایشان می‌نویسد که هدف اوّلی و بالذّات بعثت انبیا، آخرت است و اهداف دنیوی دستاوردهایی فرعی به شمار می‌آیند نه اینکه دین «نباید» یا «نمی‌تواند» در سیاست و دنیا دخالت کند. یکی از پنج نفری که به عنوان روشنفکری دینی در جریانات اخیر بیانیّه دادند فرزند مهدی بازرگان، عبدالعلی بازرگان است، چرا او ادامه‌ی منطقی افکار پدر نباشد که کوشیده است با مراجعه به قرآن و سنْت به تمام پرسشهایی که به نظرش رسیده در نوشتارهایی نه چندان کم شمار بپردازد؟ اگر گنجی روشنفکر دینیست چرا مهاجرانی نباشد؟ آیا او هم از لائیسیته دفاع کرده است؟ نوشته‌های کسانی مانند محمود صدری در نقد لائیسیته چرا نادیده گرفته شده است؟ ملکیان و شبستری و یوسفی اشکوری چرا از قلم افتاده‌اند؟ تأکید چندباره‌ی محسن کدیور بر پیش‌نویس قانون اساسی چرا لحاظ نشده است؟ اینها را برای این می‌نویسم که قوچانی با تأکید می‌گوید که تمام برداشتهای روشنفکری دینی به سکولاریسم رسیده است.
چکیده‌ی بخش پنجم:
« علّت غلبه‌ی سکولاریسم بر کارنامه‌ی آنان ( سه نفر از نواندیشان دینی) چیست؟
الف- فقر تاریخی‌نگری
از میان این سه روشنفکر مسلمان، تنها شریعنی به تاریخ توجّه کرد که او هم با دریافت نادرست از پروتستانیسم، خطایی تاریخی را بر گرده‌ی روشنفکری دینی گذاشت. این غفلت از تاریخ هم شامل تاریخ اسلام و هم ایران و هم غرب است.
ب- تغافل از فقه اسلامی.
این سه نفر تحت تأثیر پروتستانیسم، به دنبال آن شدند که فقه را به بخشی کم اهمیّت در معارف اسلامی بدل کنند امّا اگر تاریخ اروپا را به درستی مطالعه می‌کردند[!]
درمی‌یافتند که پایه دموکراسی حکومت قانون است در زمانه‌ای مانند صفویّه که قانون نبود، شریعت مهمترین سند تقنین بود. نگاه اخلاق‌محور اینان به دین باعث شده که آزادی تحت تأثیر تعالی قرار بگیرد. فقه علم حدّاقل‌هاست و اخلاق دانش حدّاکثرها، اخلاق آرمان بشر است امّا فقه واقعیّت او. برخی احکام فقهی باید در طول تاریخ اصلاح شوند امّا نمی‌توان از آن بی‌نیاز شد.
ج- بی‌توجّهی به فردیّت و غلبه‌ی علوم اجتماعی بر علوم سیاسی
شریعتی ظاهراً علوم اجتماعی خوانده بود و بازرگان و سروش علوم تجربی خوانده بودند امّا هر سه نفر علوم سیاست یا حقوق نخوانده‌اند. ضعف بزرگتر، اظهارنظر مستقیم سیاسی از کسانی بود که علم سیاست نخوانده‌اند...الخ»
هر چه به پایان نوشتار نزدیک می‌شویم، امکان خلاصه کردن دشوارتر می‌شود. نویسنده فراموش می‌کند که دارد درباره‌ی جنبش سبز سخن می‌گوید و رشته‌ی سخن را از دست می‌دهد و از جابلقا به جابلسا می‌رود. فهم شاهکار قوچانی جز با خواندن کلّ نوشته به دست نمی‌آید.
من بارها بر نقد گفته به جای گوینده تأکید کرده‌ام. اینکه چه کسی چه چیز خوانده به منتقد مربوط نیست، آنچه گفته است اساس داوری است. آنان تاریخ نخوانده‌اند؟ (نمونه‌ی تاریخ‌خوانی را در همین نوشته‌ی قوچانی می‌توانید ببینید) یا ادّعای تغافل از فقه اسلامی واقعاً درست است؟ سروش فقه حدّاقلی را برای چه نوشت، برای نشاندن فقه در جای خودش یا نادیده گرفتن آن؟ «قبض و بسط» به توانا و پربار شدن همین فقه مگر کمک نمی‌کرد؟ سروش خود در اهمیّت فقه، به دلیل آموختن التزام به گونه‌ای قانون به مکلّفان، بارها سخن گفته است، حالا نویسنده سخن سروش را برای خود او نقل می‌کند و او را دعوت به خواندن تاریخ می‌کند! تأکید بر اخلاق به معنای نادیده گرفتن فقه نیست، به معنای تلاش برای بالا بردن سطح دینداریست. کسی که دعوت به اخلاق می‌کند، لزوم فقه را بدیهی گرفته و به بیش از آن دعوت می‌کند و این به معنای«تغافل» از فقه و نفی آن نیست.
درباره‌ی بند پایانی نویسنده - که البتّه نکات بانمک دیگری هم دارد- این را می‌توان گفت که خود او الآن در مقام نقد این روشنفکران نشسته است و در گذشته تا دلتان بخواهد اظهارنظر صریح سیاسی کرده است، اگر آموختن علم حقوق یا سیاست شرط اظهار نظر مستقیم سیاسی است، محمْد قوچانی چه مدارجی را در علم سیاست و حقوق طی کرده است که این سه نفر نپیموده‌‌اند و آیا این سوآل اصلاً درست است یا نه؟ آیا روشنفکران و فیلسوفان اروپایی و آمریکایی که دانش‌آموخته‌ی حقوق و سیاست نبودند و در چند دهه‌ی گذشته در سیاست دخالت می‌کردند، از نظر او کار نادرستی کرده‌اند؟
تمام اینها به کنار، سرآمدان سبز در داخل کشور همگی به جز موسوی، روحانی هستند و بعضی از آنها مانند محمّد خاتمی خود دست به قلم دارد و بیانیّه‌های میرحسین موسوی- که دلیلی ندارد اگر گنجی را روشنفکر بدانیم، او و همسرش را ندانیم- نیز همگی موجود است. از کجای این سخنان احتمال سکولاربودن بیرون می‌آید تا بپرسیم آیا باید لائیک بود یا نه؟
اکبر گنجی به سه خصیصه شناخته می‌شود: ارجاع دلبخواهی به منابع (کتب، تاریخ و...) استدلال ضعیف و جانبدارانه بر اساس ارجاعهای گزینشی و از همه بدتر اصرار بر اشتباه و نپذیرفتن لغزشهای خود. امیدوارم قوچانی نقطه ضعف پایانی را نداشته باشد و گرنه دو مورد اوّل در نوشته‌های او به وفور یافت می‌شود. این نوشته تماماً از روش گنجی در نگارش پیروی می‌کند، فقط در جایگاه متفاوتی قرار گرفته است. من هم در گذشته بارها و بارها از روشنفکران دینی و افراد منتسب به آنان انتقاد کرده‌ام و نظام لائیک را نیز برای ایران مطلوب نمی‌دانم ولی قرار نیست هر نوشته‌ی ضعیفی را به عنوان نقد سکولاریسم یا نقد روشنفکری دینی درست بدانم. این نوشته با یک‌دست کردن تمام روشنفکران دینی و سکولار خواندن آنها و اشتباه فاحشی مانند آوردن نام بازرگان و شریعتی کنار کسانی مانند شهرام و گنجی، تقدیس تاریخ گذشته‌ی ایران، قراردادن مشروطه در برابر مشروعه، عرصه‌ی دانش را به برچسبهای سیاسی آلودن و زیر سؤال بردن اظهارنظر سیاسی این افراد چیزی می‌نویسد که مناسب انتشار در کیهان است. طبعاً در صورت ادامه‌ی این روند وی جواب مناسب خود را خواهد گرفت ولی باید بداند که هر نوشته و گفته مانند تیری است که از کمان در می‌رود و باز نمی‌گردد؛ گنجی اکنون نصیبی جز بی‌اعتنایی جمعی نیافته و دور نیست که با قوچانی نیز چنین شود. 
پ. ن: جرس تصویر مقاله‌ی قوچانی را اینجا گذاشته که می‌توانید ملاحظه کنید.
Real Time Web Analytics