درخشان، دشمن و جنگ نرم


۱- مرتضی مردیها رمانی دارد به اسم «در شعله‌های آب» جایی خاطره‌ای واقعی از خودش را به بهانه‌ای آنجا آورده است که زمان جنگ گویا کسی را با ظاهر و فکری که به جنگیدن نمی‌خورده در جبهه می‌بیند که با حرارت در پی انجام وظایف خودش است، جویای احوالش که می‌شود جواب می‌شنود که نمی‌خواستم بیایم - یا به زور مرا آورده‌اند- و قصد جنگیدن نیز نداشتم ولی وقتی دیدم که چه بخواهی و چه نخواهی طرف مقابل می‌زند، فهمیدم قضیّه جدّی‌تر از آن است که فکر می‌کردم. وقتی دیدم هم‌صحبت دیشبی کنار دستم بر اثر گلوله‌ی دشمن ولو شد و به همین راحتی مرد، دیدم نباید کم بیاورم و و برای روکم کنی هم که شده سلاح برداشتم چون کسی که از روبه‌رو می‌زند نگاه نمی‌کند من جنگ را قبول دارم یا نه. (نقل از حافظه)
جنگ همین است، جای بررسی و شناخت حق و باطل نیست؛ نزنی... می‌خوری و دلیل اصلی علاقه‌ی رهبر نظام به «دشمن» و «جنگ» و «خودی و غیر خودی» و واژه‌های نظامی همین است. اگر پای تحلیل به میان بیاید، در بسیاری از اعمال حاکمیّت می‌توان چون و چرا کرد ولی وقتی پای جنگ در میان باشد، انتقاد می‌شود سیاه‌نمایی و درک نکردن شرایط خطیری که همیشه «فعلی» است! جای بررسی اینکه طرف مقابل - اینجا منتقدان حکومت- چه می‌گوید چقدر حق دارد یا ندارد در میان نیست، باید اسلحه را برداری و بزنی و اینچنین است که میان این سه خبر پیوندی وثیق می‌بینم: سخنان اخیر رهبر نظام، حکم دادگاه حسین درخشان و سخنان دبیر سابق خبرگزاری مهر.
۲- وقتی احمد جلالی فراهانی می‌گوید پس از امتحان دادن برای یک رسانه خارجی از او می‌خواهند که به جاسوسی و آدم‌کشی اعتراف کند، شنیدن خبر حکم سنگین حسین درخشان تعجّبی ندارد. حضرات آنچنان در پی دشمن‌تراشی و اقناع مردم در جریان‌داشتن جنگ نرم هستند که صلاح خودشان را نیز فراموش کرده‌اند و گرنه کیست که نداند  برخورد با درخشان مثل کشتن یک مرغ تخم طلا برای آنان است. تمام بریده‌های حوادث یک سال اخیر- بلکه پیش از آن- که به جناح حاکم پیوستند ناتوان از نوشتن یک متن یا ساختن برنامه‌ای هستند که اندک واکنشی را به دنبال داشته باشد امّا حسین درخشان به تنهایی با همان اصطلاح‌ساختنها و اتّهام‌زدنهایش موجی راه می‌انداخت درست و حسابی. او می‌توانست بهترین طرّاح و نظم‌بخش به لشکرشکست‌خورده‌ی طرفداران نظام در دنیای وب باشد امّا به احتمال قریب به یقین مانند جلالی فراهانی اتّهامهایی را نپذیرفت و عاقبتش این شد.  
۳- باید کسی به رهبر بگوید که کسی در پی نفی تلاش دیگران - گیرم دشمن- برای کسب منافع خود در تمام جهان – از جمله ایران- نیست و این رسم جهان سیاست بوده است و خواهد بود امّا بحث در این است که شما این واقعیّت را به محک و معیار فکر سیاسی خود بدل کرده‌اید و مثلاً به جای اینکه ببینید که سخنان احمدی‌نژاد و دروغگوییهای مضحک او در مصاحبه‌هایش در امریکا به نفع شماست یا نه، به این می‌نگرید که «دشمن» از او بدش می‌آید و واکنش اوباما و دیگران را دلیل درستی کار او می‌بینید و به عکس.
۴- جنگ هشت‌ساله برای حاکمان مزایایی داشت که از زبان خود حضرات هم با توجیه «تثبیت انقلاب» بیان شده است و هم‌اکنون نیز در فضای جنگ نرم یافت می‌شود:
الف. قلع و قمع مخالفان ( لزوم اتحّاد در جبهه خودی)
ب. بستن باب انتقاد (مرادف سیاه‌نمایی)
ج. مباح کردن بسیاری از اعمال به دلیل ضرورت شرایط خطیر( مثل تشبّث به برخی احادیث که مثلاً دروغ را در شرایط جنگی و خطاب به دشمن بی‌اشکال می‌بینند و من دلیل اصلی دروغگویی‌های قدیم و جدید احمدی‌نژاد را- با راهنمایی دوستانش- این می‌بینم نه حقّه‌باز یا روانی بودن او)
د. قانون‌شکنی (در زمان جنگ قانونها بارها «به اقتضای شرایط» زیر پا نهاده شد و رهبر وقت اعلام کرد که اینها موقّت است و پس از پایان جنگ در کار نخواهد بود ولی وقتی نیازی همیشگی به زیرپاگذاری قانون باشد، می‌توان برای آن جنگی دائمی نیز در نظر گرفت)
هـ. حاکم شدن منطق ثنوی خودی- غیر خودی ( جبهه‌ی جنگ، جای اینکه «هیچ عمل و نظری مطلقاً درست یا کاملاً اشتباه نیست» و پذیرش تفاوت رنگین‌کمانی نظرها نیست. یا این طرف خطّ درگیری و خودی هستی یا آن طرف و غیرخودی)
و. از بین رفتن سنجش گفتار و کردار و جایگزینی اشخاص ( تحلیلها همه بر اساس همین است که چه کسانی به ما کمک (= تأیید دربست) می‌کنند و چه کسانی نه. رهبر وقتی سکوت خواص را هم خیانت دانست عملاً پای در جای پای بوش گذاشت، البتّه بهتر است بگوییم بوش پا در جای پای رهبری گذاشت چون این روش بیست ساله‌ی وی است)
ز. مقّر‌ب‌شدن بی‌سابقه‌ی نظامیان ( آنان به عنوان کسانی که شأن آنها «اطاعت» از مافوق است از سوی رهبر «خواص» خوانده می‌شوند و اجازه می‌یابند در تمام امور اقتصادی و سیاسی دخالت کنند)
ح. گسترش حیطه‌ی نظامی‌گری از نظامیان رسمی به مردم عادی به مثابه‌ی شبه‌نظامیان (ایده‌ی بسیج بیست میلیونی، به اطاعت بی‌چون و چرا فراخواندن همه‌ است. نظامی همیشه اطاعت می‌کند نه تردید یا سؤال)
ط. بدل شدن انتخاب از پایین به انتصاب از بالا ( در جنگ، همیشه مافوق زیردست را بر می‌گزیند نه به عکس)
اینها گوشه‌ای از تفاوتهای شرایط جنگی با شرایط عادیست که در طول هشت سال جنگ به مذاق حاکمان خوش آمد. از آنجا که دست کشیدن از چنین امتیازهایی دشوار بلکه ناممکن بود نیاز به جنگ‌تراشی و دشمن‌یابی و جاسوس‌‌بازی دائمی شد و حکم درخشان و اتّهامهایی که در یک سال اخیر به معترضان و پیش از آن به اصلاح‌طلبان وارد می‌شود و در آینده متوجّه مخالفان خواهد شد، درهمین راستا می‌توان ارزیابی کرد. 
پ.ن: عکس بالا از شادی قدیریان است.

هویّت و وحدت صنفی

            
۱- تشکّلهای حرفه‌ای و اصناف، طبقه‌ی واسط بین جامعه‌ی سیاسی و دولت از یک‌طرف و مردم از سوی دیگر و یکی از عوامل بدل شدن جامعه‌ی توده‌ای به جامعه‌ی مدنی هستند. آنان مانع اعمال قدرت دولت به گونه‌ای بی‌واسطه بر مردم می‌شوند و خواسته‌های مردم را دسته‌بندی و منظّم می‌کنند، آن خواسته‌ها را از اهل سیاست می‌طلبند و با آنان وارد گفتگو و معامله می‌شوند. اینگونه است که در حکومت دیکتاتورها، اصناف همواره متّهمند، منحل می‌شوند یا با هر ترفندی تلاش می‌شود تا نمایندگان حاکمیّت در آنها نفوذ و نقش اصلی را ایفا کنند. در سی سال گذشته هم کانونها و تشکّلهای حرفه‌ای همواره در چنین وضعیّتی بوده‌اند که اوج آن سوءقصد به جان اعضای کانون نویسندگان در سفر ارمنستان و بعد ماجرای قتلهای زنجیره‌ای بوده است. انتخابات اصناف گوناگون و دخالت دولتیان نیز به خصوص در این پنج سال اخیر کاملاً مشاهده‌پذیر است. با احزاب، پارلمان و دیگر اجزای تشکیل‌‍‌‌دهنده‌ی جامعه‌ی سیاسی نیز در سطحی دیگر همین برخورد شده و می‌شود.
۲- بر اساس سخنان انتقادی ولی کاملاً عادی و ملایم اصغر فرهادی در جشن خانه‌ی سینما، مانع ادامه‌ی فیلمبرداری آخرین اثر مهمترین پدیده‌ی فیلمسازی چند سال اخیر ایران شده‌اند. مجازات فیلم به خاطر سخنان یک سینماگر بر خلاف مواردی که در برخی دستورالعملهای نوشته یا شفاهی آمده (مانند فرستادن بی‌اجازه‌ی فیلم به خارج) یا موضوعهای سابقه‌دار (مثل ظاهر زنان در خارج از کشور) در هیچ قانون و بخشنامه‌ای پیش‌بینی نشده است و این مورد یکی از موارد نادریست که با صراحت هم اعلام می‌شود. جالب است که ظاهراً خود شمقدری از فرط عجله اطّلاع دقیقی از آنچه فرهادی گفته ندارد، ابتدا فیلم را توقیف می‌کند بعد می‌گوید «اگر آنطور که می‌گویند فرهادی چنین گفته باشد...» و «ناجور بودن» یا «جالب نبودن» هم از دید معاون سینمایی یک‌نوع اتّهام یا جرم به حساب می‌آید.
ممکن است مانند بسیاری موارد این‌چنینی این تصمیم منفعلانه و شتابزده در روزهای آینده تغییر کند یا هر اتّفاق دیگری بیفتد ولی خانه‌ی سینما که سابقه‌ی درگیری و اختلاف نظر با معاونت سینمایی دارد، جا دارد که درست مانند معاون سینمایی وزارت ارشاد نه با رایزنیهای پشت پرده که با همین صراحت موضع‌گیری کند. سینماگران در سال گذشته دستکم دو متّهم دیگر نیز داشته‌اند یکی نوری‌زاد و دیگری پناهی که متأسّفانه کار مهمّی در دفاع از آنان انجام ندادند.
۳- چندی پیش اعتصاب و تعطیلی بازار تهران کار را به جایی رساند که دولت در اقدامی بی‌سابقه روزهایی  را به دلیل گرمای هوا تعطیل اعلام کرد و هم‌اکنون نیز بازار طلا در چند شهر به دلیل اعتراض به مالیاتهای دولت تعطیل شده است. این تجربه نشان می‌دهد که اعتراض و اعتصاب هم ممکن است و گرنه زیاده‌خواهی‌های دولتیان در آینده کار را از این خرابتر می‌کند. گذشته از اینکه این اعتراض را می‌توان به سابقه‌ و اعتبار جامعه‌ی اقتصادی سنّتی در ایران مربوط دانست، نفس عمل نشان می‌دهد که می‌توان از اعتصاب برای رسیدن به خواسته‌های خود استفاده کرد. بنا بر آن حکایت قدیمی یک تکّه چوب را می‌توان شکست ولی یک دسته را نه. یک فرد، یک گروه و یک تشکّل کوچک را می‌توان خفه کرد امّا یک گروه متشکّل از اصناف را نه. این تجربه را دانشجویان، هنرمندان و دیگر صنوف نیز می‌توانند تجربه کنند و البتّه اینگونه تجارب هزینه‌های خود را هم دارد ولی زمان دیگر شده و تجارب دیگری می‌طلبد. دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به حملات جدید و قدیم به کوی دانشگاه و بی‌تفاوتی مسئولان قضایی چرا یک اعتصاب طولانی مدّت را سازمان ندادند؟ اگر جواب بشنویم که نفسمان از جای گرم بلند می‌شود پاسخ می‌دهیم پس انتظار اعمال مشابهی را در آینده داشته باشید.
۴- دامنه‌ی اعتراض به بی‌تفاوتی اصناف را بسیار بیشتر از این می‌توان گسترده کرد. مهم‌ترین صنفی که از آنان انتظار بسیار بیشتری می‌رفت و کاری در خور انجام ندادند، روحانیان هستند. آنان از دو جنبه می‌توانستند و می‌باید واکنش نشان می‌دادند:
یک. نظام فعلی بر اساس قدرت بی‌چون و چرای روحانیان حکومتی بنا شده است. رهبر، اعضای تأثیرگذار شورای نگهبان، مجلس خبرگان و اعضای اصلی قوّه‌ی قضائیّه روحانی بوده‌اند، پس هر کار آنان به دیگر روحانیان مربوط می‌شود.
دو. این نظام از آغاز پیدایش برخوردهایی شدید با روحانیان بزرگ و مراجع تا روحانیان عادی داشته است و از حبس و حصر تا خلع لباس را به عنوان مجازات اعمال کرده است. بدیهی است که هم‌صنفان افرادی که حکومت با آنها برخورد کرده، اولی به دفاع از آنان می‌باشند.
سکوت روحانیان آن چنان که از گفته‌ها و شنیده‌ها به دست می‌آید بر دو اساس بوده است:
الف. هرچه باشد این نظام از رژیم گذشته بهتر است و حفظ آن از برخورد شدیدی که ممکن است به آسیب‌رسانی به آن بینجامد، واجبتر.
ب. نظام کنونی هیچ ملاحظه‌ای در برخورد با مخالفان ندارد و در صورت انتقاد مؤثّر، همین درس و بحث را هم از ما می‌گیرند.
نقد الف: برعکس، سرزدن هر خلاف و نامشروعی از حکومت شاه آنقدر قبح و زشتی نداشت که از حکومت مدّعی اسلام و تشیّع دارد. بی‌عدالتی، خودسری و ناپاسخگویی -گیرم- اندک در جمهوری اسلامی بسیار زشتتر از مقدار زیاد آن در رژیم شاهنشاهیست. اگر آنجا سرزدن چنین رفتاری با توجّه به سابقه‌ی حکومتهای توتالیتر طبیعی بود، اینجا بازیچه‌کردن آیات و روایات برای حفظ قدرت که «اوجب واجبات» است، بسی نادرست‌تر است.
از طرف دیگر، خراب شدن وجهه‌ی روحانیان حکومتی به دیگر روحانیان نیز به عنوان متولّیان رسمی نهاد دیانت آسیب می‌رساند و داوری عمومی را درباره‌ی آنان تیره و تار می‌کند. روحانیّت مدّتهاست که به تدریج در حال از دست دادن نقش اصلی خود به عنوان یک طبقه‌ی مرجع در اجتماع است.
نقد ب. کسانی این حرف را می‌زنند که سالها بلکه چند دهه تألیف و تدریس داشته‌اند، این چند سال باقیمانده چه چیز می‌تواند بر شما بیفزاید؟ شما بین دو گزینه مخیّرید، یکی اینکه به درس و بحثتان برسید و اتّهام سکوت در برابر بیدادهای پس از انقلاب به خصوص بیست سال اخیر را برای همیشه داشته باشد، و دوّم اینکه با انتقاد یا اعتراضی منتظری‌وار نشان دهید که روحانیّت همچنان در برابر بیداد و ستم ایستاده است و مانع تعمیم نابجای انتساب اعمال «برخی روحانیان» به «روحانیّت» شد. نباید فراموش کرد که برخوردها با امثال منتظری در گذشته و امثال صانعی در زمان حال به این دلیل است که آنان کمابیش تنها هستند و گرنه اگر همه یا بیشتر مراجع یک‌صدا انتقاد کنند، حکومت نمی‌تواند با همه چنین کند.  
مراجع تقلید اخیراً در برابر اعمال تغییراتی در برنامه‌ی تحصیلی حوزه واکنش نشان دادند و این نشان می‌دهد که این امر شدنیست امّا باید از آنان پرسید که مقداری دخل و تصرّف در شیوه‌ی تحصیل طلّلاب مهمتر است یا حمله به بیوت مراجع و حبس و خلع لباس آنان، تحریف معارف دینی در زبان و بیان روحانیان حکومتی در خطبه‌های نمایشی نماز جمعه و از همه مهمتر ارتکاب اعمال نادرست به نام دین؟

رفسنجانی و پایان جنگ

                 
هاشمی رفسنجانی در ادّعایی تکراری پیرامون تاریخچه‌ی جنگ گفته است که پیشنهاد پرداخت غرامت به ایران پس از فتح خرّمشهر شایعه‌ای بیش نبود. فارغ از درستی یا نادرستی ادّعای وی، این سخن این پیامد را دارد که پایان دادن به جنگ در آن زمان ممکن نبود و اتّهام شش سال ادامه‌ی جنگی بی‌سرانجام به سران نظام کاری درست نیست و جنگ در آن زمان که باید تمام می‌شد، پایان یافت. برای بطلان این ادّعا می‌توان به دو نکته اشاره کرد:
۱- دریافت خسارت نه تنها پس از فتح خرّمشهر بلکه پیش از آن و چند ماه پس از آغاز جنگ نیز ممکن بوده است. در این صورت ضررهای جنگ به کمترین مقدار ممکن کاسته می‌شد. کشورهای نفت‌خیز منطقه پیشنهادی شصت میلیارد دلاری به همراه عقب‌نشینی عراق از خاک ایران (که شامل خرّمشهر هم می‌شد) به پشت مرزهای موافقتنامه ۱۹۷۵ الجزایر ارائه کردند. رجوع به خاطرات هاشمی رفسنجانی بهترین دلیل است:
الف. پیشنهاد سران جنبش عدم تعهّد: « با آقای رجایی درباره پیشنهاد و صلح غیرمتعهّدها صحبت کردیم. پیشنهاد ایجاد منطقه غیرنظامی در خاک ایران همراه با خروج نیروهای عراقی داده‌اند. بعضی نظامی‌ها و آقای بنی‌صدر حاضرند با تعدیلی آن را بپذیرند.» (علی اکبر هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران، یادداشتهای روزانه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۰)
ب. پیشنهاد اولاف پالمه، معاون دبیرکل سازمان ملل: « دیشب در جلسات شورای عالی دفاع شرکت کردم. گزارش جبهه‌ها و بحث درباره پیشنهادات پالمه بود. خروج عراقیها را از خاک ایران پذیرفته، مذاکره درباره مرزها من‌جمله اروندرود می‌خواهد و حضور نیروهای ناظران بین‌المللی در مرزها و پرداخت غرایم جنگی به دو طرف از طرف دولتهای داوطلب» ( همان، ص ۴۹۶)
ج. پیام فرمانده نیروی دریایی وقت، ناخدا بهرام افضلی از سوی وابسته نظامی ایتالیا: « ظهر و عصر ملاقاتهایی داشتم. ناخدا افضلی آمد و راجع به مین‌گذاری و مین‌روبی توضیحاتی داد. او اطلاع داد که وابسته نظامی ایتالیا گفته کشورهای نفت‌خیز منطقه مایلند ۶۰ میلیارد دلار خسارت جنگ را از طرف صدّام به ایران بدهند.» (همان، ص ۵۰۰)
۲- امکان پایان دادن به جنگ پس از فتح خرّمشهر:
هم خود هاشمی و هم دیگران از برگزاری جلسه‌ای پس از فتح خرّمشهر گفته‌اند که در آن درباره‌ی ادامه‌ یا پایان جنگ تصمیم‌گیری شود. صرف نظر از روایات متناقض درباره‌ی این جلسه، صرف برگزاری این جلسه نشان می‌دهد که پایان‌دادن به جنگ- بی‌غرامت یا باغرامت- ممکن بوده ولی تصمیم دیگری گرفته شده است. احمد خمینی در آخرین سخنرانی خود در بهمن ۷۳ از مخالفت اکثریّت افراد حاضر در جلسه با ادامه‌ی جنگ می‌گوید:
«امام در آن جلسه فرمودند ما دو راه در پیش داریم. یا باید همین جا صلح کنیم و از راه‌های سیاسی خسارات خود را از رژیم صدام بگیریم و یا باید جنگ را ادامه دهیم تا رژیم صدام را ساقط کنیم. نظر خود من صلح است. اکثر حاضران نیز نظر امام را تأیید کردند. امّا یک نفر گفت ما الآن در بهترین شرایط هستیم تا رژیم آمریکایی صدام را ساقط و عراق را آزاد کنیم. چرا وقتی می‌توانیم با عزت به اهدافمان برسیم، به ذلت صلح تن دردهیم؟ آن فرد چنان با حرارت سخن گفت که اکثر حاضران با سخن وی همراه شدند. اما امام هم چنان مخالف بودند و در نهایت به رأی اکثریت تن دادند و با آنان اتمام حجت کردند.»
اشاره‌ی احمد خمینی به این جریان را در جلسات عمومی و خصوصی، یکی از دلایل پایان دادن به حیات وی می‌دانند.
در این گفتگو با سیّداحمد خمینی که کمتر از دو سال پیش برای اوّلین بار منتشر شد هم وی از مخالفت آیت‌الله خمینی با ادامه‌ی جنگ می‌گوید:
« در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند که بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولین جنگ گفتند که ما باید تا کنار شط‌العرب (اروند رود) برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این کار موافق نبودند و می‌گفتند اگر بناست که شما جنگ را ادامه بدهید بدانید که اگر این جنگ با این وضعی که شما دارید، ادامه یابد و شما موفق نشوید دیگر این جنگ تمام شدنی نیست و ما باید این جنگ را تا نقطه‌ای خاص ادامه بدهیم و الان هم که قضیه فتح خرمشهر پیش آمده بهترین موقع برای پایان جنگ است.»
۳- هاشمی یکی از دلایل نپذیرفتن آتش‌بس را امکان حمله‌ی مجدّد عراق می‌داند ولی حمله‌ای که پس از قبول قطعنامه به ایران شد، می‌توانست همان زمان (یعنی شش سال زودتر) روی دهد و در اصل ماجرا تفاوت نمی‌کرد چون همانگونه عراق دوباره به پشت مرزها رانده می‌شد. این استدلال بیش از آنکه به نفع هاشمی و طرفداران هشت‌ساله شدن جنگ باشد، به ضرر آنهاست.  
۴- کسانی که اصرار بر ادامه‌ی جنگ پس از فتح خرّمشهر- یا حتّی پیش از آن- داشتند حالا باید پاسخگوی این سه سؤال باشند:
الف. پس از شش سال ادامه‌ی جنگ - خلاف نظر ابتدایی بنیادگذار انقلاب- طرفداران جنگ چه دستاوردی یافتند؟
ب. الآن و بیست سال پس از پایان جنگ – در حالیکه در پی دریافت غرامت از اشغالگران ایران در جنگ جهانی دوّم هستیم!- چه اقدامی برای دریافت غرامت از عراق شده است؟
ج. با نادیده‌گرفتن آسیبهای هنگفت اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، چه غرامتی می‌تواند جبران هزاران هزار کشته‌ی جنگی باشد؟

فصل قیصر

درباره‌ی فیلم قیصر تا جایی که به خود فیلم و زمانه‌ی آن مربوط می‌شود می‌توان به اختصار این نکات را برشمرد:
۱- بسیاری از منتقدان و هنرمندان، فیلم و کارگردان آنرا طرفدار یا توصیه‌گر خشونت و خون‌ریزی می‌شناسند و می‌گویند که او جز تیزی چیز دیگری نمی‌شناسد و بیضایی نیز جایی گفت که فیلم در دفاع از ارزشهای ناموسی و خاله‌زنکی و مانند آن است؛ امّا در فیلم نشانه‌هایی هست که این داوری را با تردید روبه‌رو می‌کند:
الف. خود قیصر «قهرمان» به معنایی که می‌شناسیم نیست چون استدلالهای مادر و خان دایی در اشتباه بودن انتقام‌جویی شخصی و مراجعه نکردن به قانون در برابر او قویتر و حساب‌شده‌تر است. قیصر خیلی هم «مرد» نیست زیرا دو نفر از برادران آق‌منگل را ناغافل می‌کشد نه در یک مبارزه‌ی رودررو. قیصر لاف دروغ می‌زند که کریم در حموم نمره به پایش افتاده بود و التماس می‌کرد در حالیکه اصلاً مجال این کار را به او نداد. قیصر قدرتمند و قوی هم نیست چون در تنها مبارزه‌ی رودررویش با منصور نمی‌تواند مانع چاقوخوردن خود شود و زخمی می‌شود. قیصر مانند یک لات معمولی به راحتی دنبال زنی (سهیلا) می‌افتد و دعوت او را به گذراندن شب در خانه‌اش می‌پذیرد. قیصر مردّد است و در گفتگویی با اعظم می‌گوید شاید برم و خودم رو به کلانتری معرّفی کنم. قیصر با این صفات نمی‌تواند همدلی ما را در قهرمان شمردن خود به دست آورد.
ب. قیصر به پایان تلخ خود آگاه است و برای همین می‌کوشد به قول خودش مهر خود را از دل اعظم بیرون کند و ننه مشدی را ببرد زیارت و خلاص. او از ناچاری خود در این راه می‌گوید و تقدیر خود را این می‌داند. درست مانند یک ماشین بی«فرمان» در سرازیری. چنین عمل بی‌فرجامی را نمی‌توان توصیه یا حتّی از آن تقدیر کرد.
ج. عنوان‌بندی فیلم نیز با طعنه و کنایه، منطق زور بازو و بزن‌بهادری را به تصویر می‌کشد. پهلوان پنبه‌هایی که جلو دوربین کیارستمی برهنه شدند تا خالکوبیهای خود را به نمایش بگذارند، حامل نشانه‌هایی از دورانی سپری شده‌اند؛ کسانی که با بهره‌گیری از سایه‌ی پهلوانان اساطیری بر تن خود، می‌کوشند در یک جامعه‌ی سنّت‌باخته امّا تجدّدنیافته برای خود هویّتی دست و پا کنند. صدای زنگ و ضرب زورخانه‌ای که روی عنوان فیلم هست، هر وقت سروکلّه‌ی فرمان یا قیصر پیدا می‌شود هم به گوش می‌رسد و عاقبت هر دو نیز آشکار است.
۲- فیلم بیش از آنکه توصیه یا تجلیل باشد، توصیف است:
سالهای چهل و هفت به بعد، یک دهه‌ی پایانی حکومت شاهنشاهیست که صدای فروپاشی آن ساختار سیاسی در آثار هنری و دانشی آن زمان بیش از وقت به گوش می‌رسد. فرمان و قیصر به پلیس مراجعه نمی‌کنند و این حاکی از ضعف و به پایان رسیدن حکومت قانون است. قیصر در عین اعتراف به اینکه پلیس می‌تواند آنان را دستگیر و مجازات کند، به مادرش می‌گوید «ننه تو چه می‌دونی؟». او شاید خودش هم نداند که چرا دیگر قانون برای او مرجع نیستد گرچه شاید به عنوان علّت این کار بگوید که هیچ کس نباید بداند که چه به سر فاطی آمد حتّی مأموران کلانتری امّا قتل فرمان از تجاوز به فاطی مهمتر است و برای رسیدگی قانون به این کار نیازی به دانستن دلیل نزاع آنها نبود. نه سه برادر حاضر می‌شدند بگویند ریشه‌ی نزاع کجاست (چون جرم خود را سنگین‌تر می‌کردند) ونه خانواده‌ی مقتول چنین می‌کردند (به دلیل حفظ آبرو) پس رسیدگی به آن قتل بدون روشدن مسأله‌ی تجاوز هم ممکن بود.
مأموران در ادامه‌ی داستان، به اینکه قیصر قاتل آن دو برادر است، پی می‌برند که ما درست نمی‌دانیم از چه راهی امّا تنها راه آن این است که از ماجرای برادران آق منگل و فرمان بو برده باشند ولی به جای اینکه در پی هر دو نفر (یعنی منصور و قیصر) باشند، فقط به دنبال قیصرند و منصور از ترس قیصر قصد فرار دارد نه از ترس پلیس و همین اشارات کوچک در آن روزگار می‌توانست معنایی فرامتنی بیابد.  تیر همین مأموران است که به همراه چاقوی منصور او را از پا در می‌آورد.
۳- از یک جنبه‌ی دیگر نیز این اثر پیشگویانه است؛ هم پیش‌گویی یک حرکت اعتراضی قریب‌الوقوع فراگیر و هم شکست مبارزات بر اساس تک‌رویهای شخصی، خشونت، انتقام‌گیری و فراموشی تجارب گذشته (قیصر می‌گوید کسی داستان آنها را به یاد نخواهد آورد همانطور که آنها داستان دیگران را فراموش کرده‌اند) که شاید از دید بسیاری، توصیف انقلاب پنجاه و هفت باشد. در بسیاری از فیلمهای این دوره کنشهای قهرمانان علیرغم موفّقیّتهای اوّلیه به شکست می‌انجامد و پیروزی در کار نیست، در گوزنها شخصیّتهای فیلم کشته و در کندو اسیر می‌شوند و قیصر در حالتی بین این دو، زنده ولی از پاافتاده و روبه‌موت، به دست پلیس می‌افتد.
پیش‌بینی به معنای همدلی نیست، پیش‌بینی آمدن سیل یا رکود اقتصادی فقط اعلام خطر است نه خوشامدگویی به آنها. آثار هنری می‌توانند -و باید- چنین نقشی داشته باشند که در آن صورت خود بدل به جزئی از حرکت اجتماعی می‌شوند و تأثیر خویش را می‌گذارند، هم بیم می‌دهند و هم امید. چنین فضایی متأسّفانه فعلاً در کشور وجود ندارد و اینجاست که می‌توان پرسید که تغییر سی سال پیش با آن همه مقدّمه و فکر و ایده و طرح به آنجا کشید، اکنون ما بر اساس چه مقدّماتی انتظار دگرگونی داریم و این دگرگونی بی‌مقدّمه ممکن است سر از کجا درآورد؟

منفعت‌خواهی یا بشردوستی؟

               
پاسخ آرش بهمنی به نقدها بر نوشته‌اش (جنگ علیه ایران: خوب، بد، زشت) دیر نوشته شد  و تقریباً بدون توجّه به مطالب آن نقدهاست. من طبق شماره‌گذاری او نکاتی را به اختصار می‌آورم.
۱- اینکه «جنگ بد است»- یا بسیاری گزاره‌های دیگر- حکمی همیشگی نیست، نیازی به یادآوری و تکرار ندارد. مثلاً جنگ در مقام دفاع از خود تجویز می‌شود؛ همینطور کشورهای جهان به اتّفاق هم و استفاده از خرد جمعی بین‌المللی که در سازمان ملل وجود دارد اگر تشخیص دهند جایی به طور گسترده به حقوق بشر تجاوز می‌شود یا نسل‌کشی اتّفاق افتاده، می‌توانند دخالت کنند. امّا حتّی در این حالت هم جنگ بد است ولی انتخابی است بین بد و بدتر و حتّی در این حالت نیز بدبودن جنگ از بین نمی‌رود.
آنچه نراقی در توصیف حقّ دخالت بشردوستانه آورد ایرادهای زیادی داشت که مهم‌ترین آن، گذاشتن یک ابرقدرت یعنی آمریکا به جای سازمان ملل و جامعه‌ی جهانی بود که ناپذیرفتنی است و چرایش را پیشتر نوشتم. این جواب نیز آن نقدها را نادیده گرفته است.
۲- نویسنده ما را به این توجّه می‌دهد که سیاست عرصه‌ی امر واقعی است که بحث در آن  بر سر منافع است و اخلاق عرصه‌ی بایدها و نبایدها. این مطلب چند پیامد دارد:
الف: سیاست از عرصه‌ی اخلاق تهی می‌شود و بایدها و نبایدهای ناظر به رعایت دموکراسی، حقوق بشر و تمام ارزشهای پذیرفته‌ی جهان معاصر بدل به بحثهای مدرسی می‌شود. بر این اساس بسیاری از بحثها در عرصه‌ی بین‌المللی باید به عرصه‌ی اخلاق منتقل شود چون از بایدها و نبایدها می‌گویند. چرا «جنگ بد است» متعلّق به عرصه‌ی اخلاق باشد و «تروریسم بد است» یا« نقض حقوق بشر بد است» نباشد؟
ب: با این استدلال، حقّ دخالت بشردوستانه دروغی بیش نخواهد بود زیرا بر اساس آنکه اعمال کشورها صرفاً بر اساس منافع خود است، آنان اینجا نیز به دنبال منافع خود هستند ولی از این اصطلاح در جهات پوشاندن و توجیه مقاصد اصلی خود بهره می‌برند.
ج: تمام اعمال جمهوری اسلامی در حضور در کشورهای دیگر مثل لبنان و فلسطین یا حرکت به سوی بمب اتمی کاملاً دفاع‌پذیر خواهد بود چون بر اساس منافع این کشور است (چرا وقتی دشمن ایران مسلّح به بمب اتمی است یا دیگران در کشورهای منطقه دخالت می‌کند، ایران به دنبال این امور نباشد؟). ما نمی‌توانیم به هنگام بحث سیاسی، با «حسن و قبح»، اعمال حاکمیّت ایران را توصیف کنیم چون این مفاهیم متعلّق به عرصه‌ی اخلاق است نه سیاست.
۳- مقداری از این بند به نقل قولی از نراقی اختصاص دارد که به آن پیشتر پرداخته‌ام و مقداری دیگر هم نقل قولی از من است که مسائل متعدّدی را عنوان کرده‌ام و نویسنده تنها بخشی از آن را نقل می‌کند و آنرا ناشی از فوبیای امریکا می‌داند. نگاه به کارنامه‌ی امریکا و نگه داشتن صدام از ترس روی کارآمدن شیعیان، ادامه‌ی سیاست مهار دوگانه‌ی ایران-عراق در زمان بوش پدر، حمله به این دو کشور دقیقاً پس از حملات یازده سپتامبر، تقسیم جهان به «با ما و بر ما» و بهانه‌ی سلاحهای کشتار جمعی تخیّلی که می‌توانستند آمریکا را هدف بگیرند برای حمله‌ی غیرقانونی به عراق و... ، نیازی به نیّت‌خوانی و انگیزه‌یابی ندارد؛ بلکه رد کردن بدون دلیل نوشته‌ی دیگران تنها بر اساس «فوبیای امریکا» یعنی پرداختن به روان‌شناسی نویسنده به جای تحلیل داده‌ها و منطق به کار رفته در نوشته، نیّت‌خوانی و انگیزه‌یابی است. من هم می‌توانستم خوش‌بینی نویسنده به کشورهایی که از دید وی در پی استفاده از حق دخالت بشردوستانه هستند را با اصطلاحی توصیف کنم ولی چنین نمی‌کنم چون نه اخلاقی است، نه صحیح و نه ممکن. نه من، نه ایشان و نه هیچ کس دیگر نمی‌تواند بر درونه‌ی افراد آگاهی یابد و زوایای درونی ذهن و روان آنان را که علّت نوشته‌ها و گفته‌هایشان است، کشف کند. ( در راستای «فوبیای امریکا» نیز نوشته‌ی چند روز پیش من در تقدیر از دادن اجازه‌ی ساخت مسجد نزدیک برج‌های دوقلو موجود است، من برعکس بسیاری تلاش می‌کنم با اعمال و گفته‌ها سروکار داشته باشم نه عاملان و گویندگان)
۴- بخش عمده‌ای از اپوزیسیون عراق مخالف حمله به عراق بود ولی پس از انجام آن حمله به میدان آمد و خواستار ایفای نقش در عراق شد. عرصه‌ی سیاست هم باید و نباید دارد، هم هست و نیست. هم می‌توان با حمله مخالف بود و هم در صورت چنین عملی آنرا به عنوان یک واقعیّت پذیرفت و در برابر آن واکنش مناسب نشان داد. دستکم دو دیدگاه درباره‌ی حمله به ایران هست:
یک. بسیاری از کشورهای جهان دارای نظامی دموکراتیک نبودند، گروهی مانند کشورهای شرق اروپا اصلاح از درون را پسندیدند و ما نیز تجربه‌ی تغییر رژیم را در سی سال گذشته داشتیم و حالا با استفاده از تجارب آن دوره می‌توانیم ایرانی جدید بسازیم. این دیدگاه دلیلی برای اعتماد به قدرتی خارجی که بمب اتمی موجود را در اسرائیل نادیده می‌گیرد ولی امکان دستیابی به آنرا در ایران مجوّز حمله به این کشور می‌انگارد، نمی‌بیند.  
دو. گروهی هم با پذیرش آنچه واقعیّات موجود جهان می‌نامند و برگزیدن ابرقدرت زمان- که طبق بند دو بر اساس منافع خود عمل می‌کند و در تاریخ معاصر ایران از کودتا علیه مصدّق تا حمایت ِتا آخرین لحظه از دیکتاتوری پهلوی دوّم، واقعاً نیز چنین می‌کرد- برای ایجاد تغییرات در ایران، نزدیکی به آن را توصیه می‌کنند.
اینجا دو دیدگاه است و دو گروه که دلایل خود را آورده‌اند و داوری نیز با خوانندگان است.

پیش‌شرطهای فراموش‌شده

        
خواندن سخنان محمّد صادقی درباره‌ی رفتار بازجویان در زندانهای ایران، حرفهای عبدالله مؤمنی، نامه‌ی حمزه کرمی و اعتراف سکینه آشتیانی را دوباره به یاد ما آورد. در این باره بازگویی چند نکته جا دارد:
۱- آنچنان که می‌دانید رهبر نظام طیّ سخنانی اعتراف علیه خود را در دادگاه معتبر دانست و گفت که می‌توان آنرا مستند حکم قرار داد بر خلاف اعتراف علیه دیگری. امّا مانند بسیاری موارد دیگر، امری بدون پیش‌شرطهای آن به عنوان نظر یک فقیه اعلام شد. آنچه در فقه شیعه آمده این است که اعتراف یک شخص باید با اختیار و آزادی کامل باشد و این امر با زندانی‌بودن هم از بین می‌رود، چه رسد به انفرادیهای طولانی و جریان اقرارگیریهایی که همه می‌دانیم.
۲- به این حدیث از امام علی دقّت کنید و با کلام رهبر بسنجید:
« من أقرّ عند تجرید او تخویف او حبس او تهدید فلا حدّ علیه» (کافی، ج۷، ص۲۶۰) حضرت اقرار در ۴ مورد را بی‌اثر شمردند: «اقرار کسی که لباس از تنش بیرون می‌آورند و به او اهانت می‌کنند، اقرار کسی که در حال ترساندن اعتراف می‌کند، اقرار کسی که در زندان محبوس است، اقرار کسی که تهدید شده است».
خوب دقّت کنید: زندان، برهنه‌کردن، تهدید، ترساندن... (توجّه داشته باشید که زندان به تنهایی برای بی‌اثر شدن اعتراف کافی است و موارد دیگر در صورت نبودن در زندان است) حالا به گزارشهایی که از زندانیان به بیرون درز کرده یا آنچه زندانیان پس از آزادی بیان کرده‌اند توجّه کنید؛ تقریباً تمام این موارد در زندانهای ایران به چشم می‌خورد. به گمانم در زمان علی چیز به نام «حفظ نظام اوجب واجبات است» ( و در نتیجه به خاطر آن می‌توان هرکاری کرد) یا نبود یا ایشان به آن توجّه نداشت!
۳-  کسانی مانند قابل و کدیور به درستی همین نظر رهبر را نشانگر ضعف بنیه‌ی علمی وی( اگر نگوییم خودرأیی و دست‌بردن در فقه برای توجیه اعمال خود) دانسته‌اند که امری صحیح است و کسانی که منکر این هستند، می‌توانند خلاف آنرا ثابت کنند. در حقیقت تمام اعمال خلافی که در زندانهای نظام صورت می‌گیرد با دانستن اینکه هیچ اقراری از زندانی پذیرفته نیست، بیهوده خواهد بود و رهبر با این سخنانش مجوّز فشار علیه زندانیان چه سیاسی مانند اصلاح‌طلبان و چه غیرسیاسی مانند سکینه آشتیانی را صادر کرده است و خود وی گذشته از اشتباه در بیان یک مسأله‌ی فقهی ( والبتّه حقوقی و عقلی) باید جوابگوی تمام ناراستیهای عملی در زندان هم باشد.
۴- نباید پنداشت که همه مانند رهبر نظام می‌اندیشند و کسی نیست که حکم ساده‌ای مانند شرایط اعتبار اعتراف علیه خود را بیان کند. به این استفتا از آیت‌الله روحانی توجّه کنید. ترجمه‌ی یکی از سؤالهای مرتبط به موضوع را به طور خلاصه می‌آورم:
« پس از اختلاف نظری که بین یک شخص با یکی از مقلّدان آیت‌الله شریعتمداری در مورد درستی تقلید از کسی که با قطب‌زاده نقشه‌ی قتل آیت‌الله خمینی را کشیدند پیش آمد، جا دارد که از شما سؤالهایی بنمایم:... آیا اعتراف آقای شریعتمداری علیه خودش، اقرار و اعتراف شرعی و معتبر بود؟... جواب: در شهادت، عدالت و نبودن زیر فشار و اجبار شرط است، به نظر شما این شخص در آن زمان اینچنین بود؟»
همانطور که می‌بینید شرط اعتبار اعتراف به جز عدالت اعتراف‌کننده، نبودن زیر فشار و اجبار است که رهبر «سهواً» آن را از قلم انداخته است چون بهتر از هر کس می‌داند که نمی‌توان بر اعتراف پس از یک دوره زندان انفرادی، نام اعتراف آزادانه گذاشت.
۵- یکی دیگر از شروطی که در بحثها حذف می‌شود- و من بارها گفته‌ام- شرط بقای عدالت برای تبعیّت از فقیه است. دوستداران حاکم، معمولاً بحث را از جایی شروع می‌کنند که « ولایت فقیه شعبه‌ای از امامت است» حال آنکه امامان از دید شیعیان معصومند امّا فقها خیر و برای همین نگاه و نقد دیگران باید مراقب آنان باشد که مبادا بلغزند. من تفاوت کسانی که تبعیّت از فقیه را مشروط می‌دانند با دیگران، اینجا بیان کرده‌ام. نزد گروهی «شخص» ملاک است و نزد دیگران «قانون و عمل به آن». مثلاً برخلاف نظر مصباح یزدی که اخیراً گفت که اینطور نیست که رهبری را بتوان به این راحتی عزل کرد، آیت‌الله خمینی در نامه به مجلس اوّل خبرگان می‌نویسد: « بالاترین انحراف که منجر به انحراف تمام ارگانها می شود انحراف رهبری است که امروز شما نقش اول آن را دارید» . او رهبر را - که آن زمان مصداقش خودش بود- انحراف‌پذیر می‌شمرد و مسؤولیّت برخورد عملی با آن را بر عهده‌ی خبرگان می‌بیند؛ وظیفه‌ای که آیت‌الله دستغیب امروز در حدّ بسیار محدودی انجام داده و اهانتها و اتّهامهای علیه او، واکنش به همین امر است.
طرفداران حاکمیّت برای مسائلی مانند اثبات تجاوز در زندانها طلب دلیل می‌کنند، امّا عدول از احکام اسلام و معتبرشمردن اعتراف زندانی در تریبونهای عمومی بیان شده و نیازمند اثبات نیست. پیش شرطهای کوچکی هست که با حذف آن، می‌توان احکام را وارونه کرد و هر خلافی را مرتکب شد. بین قانون‌مداری و شخص‌محوری، بین عدالت و استبداد، بین حکومت علوی و ایده‌ی حفظ نظام به هر قیمت، مرز باریکیست که حذف این شرطها آن مرز را برمی‌دارد.

بوستان و ایران امروز

            
دزدیدن رأی مردم و ادّعای دین‌داری
یکی مال مردم به تلبیس خورد         چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
چنین گفتش ابلیس اندر رهی                که هرگـز ندیدم چنیـن ابلهـی
ترا با منست ای فلان آشتی                به جنگم چرا گردن افراشتی؟
«تفنگت را زمین بگذار»
یا سبزها به هر قیمتی مقابله به مثل نمی‌کنند

شنیدم که فرزانه‌ای حق‌پرست             گریبان گرفتش یکی رند مست
از آن تیره‌دل مرد صافی‌درون       قفا خورد و سر بر نکرد از سکون
یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز؟          تحمّل دریغست از این بی‌تمیز
شنید این سخن مرد پاکیزه‌خوی     بدو گفت از این نوع با من مگوی
ز هشیار عاقل نزیبد که دست                 زند در گریبـان نادان مست
هنرور چنین زندگانی کند                         جفـا بیند و مهـربانی کند
به درویش‌نمایانی که با یک بفرمای دولت کودتا به سوی مناصب شتافتند
یکی را ز مردان روشن‌ضمیر                امیـر ختـن داد طاقـی حـریر
ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت     نپوشید و دستش ببوسید و گفت
چه خوبست تشریف شاه ختن            و زان خوبتر خرقه‌ی خویشتن
گر آزاده‌ای بر زمین خسب و بس        مکن بهر قالی زمین‌بوس کس
انتقاد از رهبر، نمایندگان جنّتی و شرکا، دولت کودتا و قوّه‌ی قضا
سه کس را شنیدم که غیبت رواست   و زین درگذشتی چهارم خطاست
یکـی پادشـاهی ملامـت‌پسند                   کـزو بر دل خلق بینی گزند
حلالست از او نقل کردن خبر             مگر خلق باشند از او بر حذر
دوم: پرده بر بی‌حیایی متن              که خود می‌درد پرده‌ی خویشتن
ز حوضش مدار ای برادر نگاه         که او می‌درفتد به گردن به چاه
سوم کژترازوی ناراست خوی           ز فعل بدش هرچه دانی بگوی
تأکید دولتیان بر حمایت از  لبنان و سوریه در صورت حمله‌ی اسرائیل
یکی روستایی سقط شد خرش             علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او برگذشت        چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار ، جان پدر، کین حمار                  کند دفع چشم بد از کشتزار
که این دفع چوب از سروگوش خویش   نمی‌کرد تا ناتوان مرد و ریش
نشنیدن نصیحت دلسوزان و احتمال حمله‌ی بیگانگان
یکی برد با پادشاهی ستیز             به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه‌توز              همی‌گفت هردم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی             کی از دست دشمن جفا بردمی؟
تو از دوست گر عاقلی برنگرد           که دشمن نیارد نگه در تو کرد
نپندارم این زشت‌نامی نکوست:       به خشنودی دشمن، آزار دوست
تلاش ناکام رامین برای عرض ارادت به رهبر
شنیدم که وقتی گدازاده‌ای                     نظر داشت با پادشازاده‌ای
دلش خون شد و راز در دل بماند        ولی پایش از گریه در گل بماند
رقیبان خبر یافتندش ز درد                   دگرباره گفتندش اینجا مگرد
دمی ‌رفت و یادآمدش روی دوست     دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
مگس‌وارش از پیش شکّر به جور          براندندی و بازگشتی به فور
شنود گذاشتن سپاه برای دولتیان
شنیدم که دزدی درآمد ز دشت              به دروازه‌ی سیستان برگذشت
بدزدید بقّـال ازو نیـمدانگ                      برآورد دزد سیهکار بانگ
خدایا تو شبرو به آتش مسوز             که ره می‌زند سیستانی به روز
زبان حال آزادگان ِدر بند ِسبز
به شهری در از شام غوغا فتاد                 گرفتند پیری مبـارک‌نهـاد
هنوز آن حدیثم به گوش اندر است       چو قیدش نهادند بر پا و دست
که گفت: ار نه سلطان اشارت کند         کرا زهره باشد که غارت کند؟
بباید چنین دشمنی دوست داشت      که میدانمش دوست بر من گماشت
اگر عزّ و جاهست و گر ذلّ و قید   من از حق شناسم نه از عمرو و زید
ز عـلّت مـدار ای خردمنـد بیـم               چو داروی تلخت فرستد حکیم
بخور هرچه آید ز دست حبیب               نه بیمار داناتر است از طبیب
مرتبط:
سخنان علی و ایران امروز ،  گلستان و ایران امروز ،  عبید زاکانی و ایران امروز

درباره‌ی استهلال

       
۱- آنچه یادآوری آن از میان مسائل مربوط به دیدن هلال و شرایطش به امروز ما مربوط می‌شود، بحث رؤیت همراه با ابزار یا بدون آن است. این مسأله تا چندی پیش مطرح نبود و با ورود دوربینها و تلسکوپها به عنوان یک بحث جدید مطرح شد که آیا دیدن با آنها می‌تواند شرعاً معتبر باشد یا خیر. اکثر فقها فقط دیدن با چشم غیرمسلّح را معتبر می‌دانند و تنها اندکی از آنها رؤیت با ابزار را مجاز می‌شمرند. طبعاً مقلّدان هر کدام از آنها باید به فتوای مرجع خود عمل کنند مثلاً امروز مقلّدان آقایان بهجت، فاضل لنکرانی، نوری همدانی و خامنه‌ای (کسانی که رؤیت با چشم مسلّح را معتبر می‌دانند) می‌توانند به نظر آنها عمل کنند و دیگران خیر چون رؤیت با چشم غیرمسلّح (مثل اوّل ماه رمضان امسال) برای کسانی که رویت با چشم مسلّح را هم کافی می‌دانند، مفید است ولی برعکس نه.
دیدن با ابزار این تفاوت را دارد که گاه یک روز زودتر باعث اعلام ماه نو می‌شود و آغاز یک ماه مثل رمضان یا شوّال و عید فطر طبق آن تغییر می‌کند. طبق محاسبات نجومی امسال، رؤیت هلال با چشم غیرمسلّح در ایران تقریباً غیرممکن است، در نواحی شمالی و مرکزی که باید با ابزار اپتیکی قوی آن را رصد کرد و در جنوب هم حدّاقل به دوربین دوچشمی نیاز است. به نظر می‌رسد امسال هم مانند پارسال آقایان خامنه‌ای و -احتمالآ- نوری همدانی و هرکس که هم‌نظر آنهاست روز جمعه را عید اعلام می‌کنند و برخی مراجع روز شنبه را. با این تفاوت که امسال واقعاً احتمال رؤیت با چشم مسلّح هست ولی پارسال یا نبود، یا بسیار ضعیف و در نواحی جنوبی بود که سبب اعلام عید در سراسر کشور نمی‌‌شد و با نبودن احتمال رؤیت، رؤیتهای ادّعایی بخش استهلال سایت رهبر آن هم در نواحی مرکزی ایران جای تردید داشت.
۲- مسأله‌ی دیگری که پارسال مدافعان حاکمیّت روی آن مانور کردند، بحث حاکم شرع و لزوم تبعیّت از نظر وی بود که برای بسیاری از فقها قول او حجّت نیست و برای دیگران هم اوّلاً به شرط عدم یقین به اشتباه است (که با محاسبات نجومی دقیق ممکن می‌شود) و ثانیاً این در صورتی است که حاکم شرع و مقلّد یک فرد در مورد رؤیت هلال هم‌نظر باشند. مثلاً کسانی که بر تقلید از آقای بهجت باقیمانده‌اند و رهبر را نیز به حاکم شرع بودن قبول دارند، فردا در صورت اعلام عید می‌توانند به نظر او عمل کنند؛ امّا بسیاری از مردم ایران بر تقلید از آقایان خویی و خمینی باقی هستند و نمی‌توانند چنین کنند (البتّه مقلّدان آیت‌الله خویی می‌توانند در صورت اثبات رؤیت در حجاز یا هر جای دیگر، روز جمعه را عید بگیرند). به عبارت روشن‌تر حکم حاکم شرع در دیدن خود هلال قبول است نه هرگونه دیدن آن.
۳- یک نکته‌ی دیگر مسأله‌ی اختلاف افقهاست که چه بسا در زمان آیت‌الله خمینی هم مراعات نمی‌شد. به جز برخی مثل آقای خویی که دیدن هلال را در هر نقطه موجب اعلام عید برای مناطقی که شب آنها با شب آن نقطه یکیست می‌دانست، اکثر مراجع دیدن هلال در یک شهر را فقط برای آن شهر و شهرهای هم‌افق با آن معتبر می‌دانند و مثلاً دیدن هلال در بوشهر به درد تبریز نمی‌خورد. کسانی که می‌خواهند مسأله را دقیقتر دنبال کنند، می‌توانند این نوشته را مطالعه کنند و در مورد دیدن با ابزار یا بدون آن و استدلال هر کدام از دو طرف، خواندن این مقاله خوب است. اگر سیاسی‌کاری نبود، صداوسیما می‌توانست حکم هر دسته از افراد را جداگانه اعلام کند و گرنه ردیف کردن ملّت در نماز عید در حالیکه وظیفه‌ی خیلی از آنان روزه‌داری در روز آخر رمضان است، هنر نیست و چه بسا شرعاً اشکال داشته باشد امّا چه کنیم که اگر اینطور شود نماز جمعه‌ی رهبر کم‌مشتری می‌شود و برای سیاست (همان مصلحت مشهور) گاهی باید خیلی چیزها را فدا کرد.
یک راه دیگر تبعیّت تمام استانها از خراسانیان در زدن سایت استهلال و فرستادن گروههای رصد هلال و گذاشتن گزارش و عکس هلال و شرح دقیق استهلال است، اینگونه با یک مراجعه‌ی ساده به این سایت هر کس می‌تواند وظیفه‌اش را تشخیص دهد. آخر کلام هم اینکه کسانی که بین گرفتن و نگرفتن روزه مردّدند، بهتر است به سفری کوتاه بروند و غذایی بخورند و برگردند و بعد قضا کنند.
مرتبط:

نکته‌ای پیرامون حصر منتظری


فرض کنید کسی اتوموبیلی دارد که متعلّق به دولت است، طبعاً او می‌تواند با این وسیله انواع تخلّفهای شغلی مانند کم‌کاری، تأخیر در ایفای وظیفه یا مانند آن را مرتکب شود ولی اگر از آن استفاده‌ی شخصی کند یعنی مثلاً با آن بچه‌اش را از مدرسه به خانه بیاورد، قبح کارش دوچندان است. یک مجری تلویزیون می‌تواند اجرای بدی داشته باشد یا انتقادها را برنتابد امّا اگر وسط اجرای برنامه از فرصتی که در اختیار او هست استفاده کند و ضمن مثالی با آوردن نام همسایه‌ی خود که با او روابط خوبی ندارد، با وی تصفیه حساب شخصی کند، زشتی کارش بسی بیشتر است. این مثالها را می‌توان همچنان ادامه داد مثلاً گفت که خیلی فرق است بین مربّی فوتبالی که تشویق به دوپینگ می‌کند یا به بازیکنانش حین تمرین ناسزا می‌گوید با کسی که برای حضور بازیکنی در تیم از او پول می‌گیرد. کارهای اوّل بدکاری در راستای وظایف شغلی است امّا کارهای دوّم استفاده‌ی شخصی از موقعیّت حرفه‌ای است.

حصر آیت‌الله منتظری به خاطر انتقاد از رهبر نبود، بلکه به خاطر انتقاد از سیّدعلی خامنه‌ای بود؛ یعنی انتقاد او در راستای شروط انتخاب رهبر یا وظایفی که قانون به دوش رهبر کشور می‌گذارد نبود زیرا چنین انتقادهایی باید در حیطه‌ی وظایف وی باشد، مانند ارتباط با فلان کشور خارجی، اعمال خلاف قانون اساسی، نابسامانی‌های قوّه قضائیّه و جز آن که بسیاری از آنها در دفاعیّه‌ی عبدالله نوری آمد.
اعتراض منتظری به صلاحیّت خامنه‌ای برای مرجعیّت بود که از زمان تصویب قانون اساسی دوّم به بعد، ربطی به شخصیّت حقوقی وی به عنوان یک رهبر نداشت (بحث غیرقانونی بودن تصویب قانون اساسی دوّم را که  اینجابه آن پرداختم، فعلاً درون پرانتز می‌گذاریم)؛ در ضمن هر گونه انتقاد فرضی به توانایی علمی رهبر ( صلاحیّت برای مرجعیّت طبق قانون اساسی اوّل یا صلاحیّت برای افتاء طبق قانون اساسی دوّم)، به مجلس خبرگان و درستی یا نادرستی انتخاب آنها برمی‌گردد نه شخص منتخب آنان؛ امّا رهبر نظام در واکنش به مسئله‌ای شخصی، از قدرت سیاسی خود مایه گذاشت و با وی کاری کرد که همه می‌دانیم. این حکایت دیگر است.

اویس زمان

آیت‌الله سیّدعلی‌محمّد دستغیب یکی از عالمان دینی است که در یک‌سال اخیر به وظیفه‌ی امر به ‌معروف و نهی از منکر اجتماعی خود عمل کرده و علیرغم اینکه وی از خبرگانی است که دلیل تشکیل آن مجلس همین نظارتهاست و شکّی نیز در مراتب علمی ایشان نیست، امّا مورد تعرّض جاهلانی قرار گرفته است که می‌دانند در جهت خواست قدرت هر کار کنند، کسی آنها را مؤاخذه نخواهد کرد. دستغیب علاوه بر کسب درجات علمی، توفیق این را داشته که به همراه شهید عبدالحسین دستغیب و سیّدمهدی دستغیب، محضر عارف برجسته‌ای چون آیت‌الله محمّدجواد انصاری همدانی را درک کند. هم به مناسبت آشکارشدن چهره‌ی خوارج زمان در حمله به ایشان و هم به مناسبت شبهای قدر، بد نیست یادی از این عارف کم‌شناخته کنیم زیرا باطل‌السّحر ادّعای عارف‌نمایان، معرّفی انصاری همدانی و امثال اوست.
مرحوم انصاری همدانی تا نزدیک سی سالگی روحانی ساده‌ای بود که اتّفاقاً گهگاه به کسانی که در هیئت صوفی یا درویش می‌دید خرده می‌گرفت که راه دین این نیست تا روزی یکی از آنان گفت عیبم نکن که تو خود به زودی آتش به سوختگان عالم خواهی زد. ایشان پس از خوابی که می‌بیند و جامی که می‌نوشد، آن چنان از خود بیخود می‌شود که شکایت و سعایت وی را پیش مرحوم شیخ عبدالکریم حائری می‌برند و او که شاگردش را می‌شناسد به وی می‌گوید:«حالاتت را کتمان کن». زمان می‌گذرد و ایشان به وادی نجات و آرامش می‌رسد و علیرغم عمر اندکش، بسیاری از استوانه‌های آینده‌ی علم و معرفت و عرفان را تربیت می‌کند. برای ایشان که به قول سیّدعلی قاضی « تنها کسی است- در زمان ما- که توحید را مستقیماً (بدون استاد) از خدا گرفته است»، لقب اویس زمان را برگزیدم ومقدار بسیار مختصری از احوالاتش را از قول شاگردان و بستگان ایشان می‌آورم(تمام نقل قولها از کتاب «سوخته» انتشارات شمس‌الشّموس است):
«احمد انصاری: یک روز دو نفر روحانی ساعت هشت نه صبح در زدند و آمدند و آقا را خواستند، به پدر اطّلاع دادم که دو نفر غریبه آمده‌اند. ایشان حاضر شد و آمد ولی تا آنها را دید، خیلی درهم شد. من از برخورد ابوی تعجّب کردم ولی چیزی نگفتم. بعد آنها گفتند ما برای گرفتن دستورالعمل (عرفانی) از شما آمده‌ایم ولی ایشان جواب نداد. خواسته‌ی خود را بار دوّم و سوّم هم تکرار کردند که ایشان رو کرد به آنها و گفت که بروید به آقای بروجردی سلام برسانید و از قول من بگویید راه ما همان راه شرع است، ما نیازی به امتحان نداریم. این را گفتند و رفتند بالا. آن دو رنگ و رویشان پرید و با ناراحتی و شرمندگی رفتند. بعد از چندی نامه‌ای از آقای بروجردی به ابوی رسید که نوشته بود: اگر اسائه‌ی ادب شده، عذر می‌خواهیم. ما شما را نمی‌شناختیم، به ما جور دیگری تفهیم شده بود و ایشان را به قم دعوت می‌کنند و اجازه‌ی اجتهادی هم در آن سفر به ایشان می‌دهند.
(درباره‌ی برخی مدّعیان عرفان): اینها در اثر کوشش و زحمت یک چیزهایی به دست می‌آورند و حتّی تصرّف در وجود افراد می‌کنند امّا زودگذر است و تا لب گور بیشتر مهمانشان نیست. گول این حرفها را نخورید و شیفته‌ی اینها نشوید.
(ما درون را بنگریم و...) دکتر علی انصاری: یک‌بار یکی از روحانیان با چند نفر خدمت ایشان رسید امّا ایشان زیاد توجّهی به آنها نکردند که همراهان او نارحت هم شدند و برای مشایعت تا نصف اتاق بیشتر نرفتند امّا چند روز بعد کسی آمد که ظاهر و موقعیّت مذهبی نداشت امّا آقا ایشان را بوسید و خیلی محبّت کرد و برای مشایعتشان تا دم در رفت و ما- آن موقع- دلیل بسیاری از این رفتارها را متوجّه نمی‌شدیم.
محمّد ابرهیم اسلامیّه، داماد و شاگرد: جو حوزه با ایشان مخالف بود و آخوند ملّاعلی معصومی پنهانی با ایشان رابطه داشت. آیت‌الله انصاری می‌فرمود همینطور بهتر است زیرا اگر اگر رابطه آشکار و تنگاتنگ باشد، دیگران او را طرد می‌کنند که شهر از وجود کسی که به درد اداره‌ی آن می‌خورد محروم می‌شود، از طرفی اگر ارتباط بیش از این باشد، به دلیل انقلاب روحی که در ایشان ایجاد می‌شود کسی نخواهد بود تا شهر را بگرداند. ایشان در مورد کسانی که –از روحانیان- که به ایشان نسبت تصوّف می‌دادند می‌گفتند با اینها کاری نداشته باشید، اوّلین خطر سالک این است که به علمای ظاهر که ترویج شریعت می‌کنند بدبین شود. چون اینها مرجع شریعتند و باید به آنها احترام گذاشت.
ایشان اغلب افراد را از مکاشفات منع می‌کرد و موت اختیاری و طیّ الارض و ... را حجاب راه می‌دانست و می‌فرمودند، مقام قرب غیر از اینهاست، مقام لقاء پروردگار با این بچّه‌بازیها به دست نمی‌آید؛ حالا باطن افراد یا منظره‌ای را هم دیدی، که چی؟!
سیّدعلی‌محمّد دستغیب: ایشان تشرّف را با تعهّد به بازگو نکردن و فقط به افراد خاصّی می‌گفت. می‌فرمود اگر ولیّ خدا همیشه امام زمان را حاضر نبیند و دلش متّصل به حضرت نباشد، ولیّ خدا نمی‌شود و من از ایشان پنج شش دفعه تشرّف را شنیدم. 
احمد انصاری: وقتی ما با حسرت از ایشان می‌پرسیدیم که چگونه به خدمت حضرت برسیم می‌گفتند: این چه سؤالی است که می‌کنید؟ شما می‌توانید خدمت خدا برسید، خدایی که خالق حضرت است. آن که خیلی سخت‌تر است ولی شدنی است چرا این را نتوانید؟!»
Real Time Web Analytics