دو نگاه به «اجرای بی‌تنازل قانون اساسی»

           
قانون اساسی متنی است که اساس ساختار سیاسی یک کشور بر آن بنا می‌شود. سخنان میرحسین موسوی درباره‌ی اجرای بی‌تنازل قانون اساسی، مناقشات زیادی برانگیخته است. از او می‌پرسند که اعمال حاکمیّت فعلی بر اساس برداشتی نه‌چندان عجیب از قانون اساسی است، با تأکید بر اجرای همین قانون اساسی، چه چیز متفاوتی به دست می‌آید؟ این سؤال نادرست نیست ولی پاسخی درخور می‌طلبد. پاسخی که شاید تفاوت جنبش سبز و اصلاحات هم باشد. شعار اجرای بی‌تنازل قانون اساسی را دستکم دوگونه می‌توان فهمید:
اوّْل: عمل به برداشت جدید از قانون اساسی
اصرار بر اینکه می‌توان قرائتی جدید و آزاداندیشانه از قانون اساسی داشت، شعار اصلی هشت سال اصلاحات بود. این نگاه بر اساس معناخواهی از زبان به عنوان یک متن بود که می‌توان آنرا بر اساس اینکه مفسّران آن ( شورای نگهبان فعلی) تنها یک برداشت از آنرا حاکم کرده‌اند به گونه‌ای دیگر نیز فهمید. امّا این روش در عمل به بن‌بست خورد. اوّلاً برداشتهای جدیدی که از قانون اساسی ارائه می‌شد امکان راه‌یابی به مرحله‌ی عمل را نداشت و ثانیاً فهم معنای قانون اساسی نه بر اساس واقعیّتی اساسی (سنّت) به جایی می‌رسد (چون تفاسیر مختلفی از سنّت جود دارد) و نه بر اساس نیّت مولّف آن (قانونگذار)؛ زیرا حتّی جایی که بر اساس مذاکرات قانون اساسی، قانونگذار در جایی (مانند قید «رجال سیاسی» برای نامزدان ریاست جمهوری) اصرار بر معنایی نداشته، تفسیر آزادتر قانون اساسی ممکن نشد.
می‌دانیم که این کلمه به دلیل تردید و دودلی نویسندگان قانون اساسی در این قانون گذاشته شده تا نه با صراحت زنان را از حقّ خود محروم کند و نه با نظر بسیاری از فقها که رسیدن زنان به مناصب بالای حکومتی را خلاف شرع می‌دانند، مخالف باشد. این تردید و دودلی دست مفسّران را باز می‌گذاشت که فقط مردان را «رجال» بدانند . بعدها نیز گرچه با احتیاط از امکان نامزدشدن زنان گفتند ولی اضافه کردد که گرچه زنان هم می‌توانند نامزد شوند ولی چون تاکنون زنی که جزو «رجال سیاسی»(!) باشد نداشته‌ایم، نام زنانی که داوطلب شده‌اند، تأیید نمی‌شود ولی -چونان خاتمی که وزیر بود و رئیس جمهور شد- آیا شورای نگهبان به مرضیه وحید دستجردی اجازه خواهد داد که نامزد ریاست جمهوری شود؟
شورای نگهبان با دو ابزار تفسیر نظری و تحدید عملی راهی برای ارائه‌‌ی برداشت جدیدی از قانون اساسی باقی نمی‌گذارد. تفسیر «ولایت مطلقه»  به معنای فوق قانون بودن رهبر، در عمل، قانون اساسی را به قانونی تزئینی و دکوری بدل کرده است و برداشت منتقدان در محدودکردن قید مطلقه به اختیاراتی که قانون اساسی برای وی برشمرده است، نتیجه‌ای نداد و نخواهد داد. مشکل اصلی ساختار سیاسی کشور، انسداد سیاسی در ورود افراد به هیئت حاکمه خلاف میل رهبر است. گذشته از جایگاههای انتصابی، مجلس خبرگان، خود برای خود قانون تصویب می‌کند و به بزم طرفداران رهبر- یا هر آنکس که در آینده، دایره‌ی بسته‌ی «نظام» بپسندد- بدل شده است و نظارت استصوابی نیز هم مجلس را از مجلس بودن انداخته است و هم دیگر انتخابات را (با بحث تقلّب کاری ندارم). اینجا دیگر باید به جایی می‌رسیدیم که با این قانون و این مجریان، نمی‌توان کاری کرد که رسیدیم و جنبش سبز محصول همین ناامیدی است. 
دوّم: نگاه کارکردگرایانه به قانون اساسی
نگاه کارکردگرایانه به یک متن بیش از آنکه به دنبال معنای مطابق واقع آن باشد، به دنبال کارکرد آن است. متن می‌تواند معنایی نیز داشته باشد ولی کارکرد آن اهمیّت بیشتری دارد و به بیان دیگر، کارکرد آن همان معنای آن است. گاهی نیز کلام ظاهراً بی‌معناست ولی دارای بیشترین اثر یا کارکرد است. قضاوت پیشوای اوّل شیعیان درباره‌ی دو زنی که بر سر طفلی با هم دعوا داشتند، بهترین مثال است. در این حکایت حکم به نصف‌کردن کودک، یک حکم واقعی نیست و فقط به جهت اثرگذاری در روند قضاوت و روشن‌شدن حقیقت بیان شده است.
گاهی نیز متن یا کلام معنایی –چه بسا درست- دارد ولی این کارکردش است که اهمیّت دارد نه معنایش. نامه‌ی جبهه مشارکت به هاشمی رفسنجانی برای تشکیل کمیته حقیقت‌یاب از همین دست است؛ نه امکان تشکیل چنین کمیته‌ای وجود دارد و نه آنان حتّی نیم درصد احتمال می‌دهند که چنین خواهد شد. کارکرد این نامه مهم است و آن هم مخالفت با سخنان رهبر در قم و موضع‌گیریش در برابر اعتراضات پس از انتخابات بود. او سلامت و صحّت کشور را در حکمرانی خود دانست و سرکوب اعتراضات مردمی را واکسینه‌شدن نظام نامید. جبهه مشارکت با این نامه، تقسیم‌بندی سفید و سیاه را به هم زد و هر دو جانب را فقط دو طرف دعوا دانست که نیاز به داوری بین آنها هست. این نامه بر ناممکن بودن داوری از درون ساختار سیاسی و اهمیّت جایگاه رفسنجانی نیز تأکید می‌کند.
نامه‌های سرگشاده به رهبری، رئیس قوّه قضائیّه و دادستان تهران و مانند آن را در همین راستا می‌توان ارزیابی کرد. اینها نه به خیال گرفتن جواب نوشته شده‌اند و نه اثری از جانب گیرندگان بر آن مترتّب خواهد شد، کارکرد اینها- بسته به مورد- افشاگری؛ شکستن هیبت مقام ناپاسخگو، فشار بر گیرنده‌ی نامه بوسیله‌ی تحریک افکار عمومی و مانند آن است. نامه‌ی کدیور به رفسنجانی در مورد «استیضاح رهبر» در عین معناداشتن، کارکردی افشاگرانه و استبدادشکن داشت و تأثیرش هم از واکنشهایی که برانگیخت کاملاً آشکار شد.
«اجرای بی‌تنازل قانون اساسی» موسوی آنچنان که از واژه‌ی اجرا فهمیده می‌شود بیش از آنکه به دنبال بری دانستن قانون اساسی از ایرادهایی که به آن وارد می‌شود باشد، دو کارکرد راهکاری ( تاکتیکی) و راهبردی(استراتژیکی) دارد.
کارکرد راهکاری آن:
الف. رد کردن اتّهام ساختارشکن و ضدّنظام بودن یا -آنچه رهبر در دیدارهای خصوصی با صراحت بیشتر می‌گوید- براندازبودن سران سبز است. ارتباط با بیگانگان یا یکی بودن موسوی داخل با ایرانیانی که قانون اساسی را در عمل و نظر قبول ندارند با دعوت به اجرای قانون اساسی بی‌معنا می‌شود.
ب. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که حاکمیّت فعلی اعمال خلاف قانون بسیاری کرده و خواهد کرد، پذیرش قانون اساسی و نشان دادن اعمال خلاف قانون، بهترین راه برای نقد آنان است چون تا ابد نمی‌توان مطلقه دانستن ولایت یا عمل به مصلحت در شرایط خاص (انواع جنگهای نرم و غیر نرم!) را به عنوان دلیل کارهای خلاف روال آورد.
ج. در این حالت، حتّی امکان برداشت جدید از قانون (فهم اوّل از این شعار) نیز معنای دیگری می‌یابد چون نه به معنای عمل به آن برداشت صحیح‌تر است بلکه به معنای به چالش کشیدن برداشت حاکم شورای نگهبان به مثابه‌ی تنها برداشت صحیح ارزیابی می‌شود.
کارکرد راهبردی را پیشتر از این توضیح داده‌ام (اینجا) برای تغییر قانون اساسی مسالمت‌آمیزترین راه به رسمیّت شناختن آن و تلاش برای تغییر آن است. می‌گویم «مسالمت‌آمیزترین» راه چون انقلاب فعلی با نفی مطلق نظام پادشاهی پیروز شد و نتیجه‌ی این عصبیّت و نابردباری در برخورد با سنّت را پیش از این دیدیم (بازتولید ساختار قائم به فرد) و یک تجربه‌ی ناکام نباید بیشتر از یک‌بار تکرار شود. ویرایش وضع فعلی از دید من درست‌ترین راه برای ایجاد تغییر است و «اجرای بی‌تنازل قانون اساسی»  پیشنهادی صحیح برای این کار است.

علم یهودی و رفتار بلیتی

یکی از راههای شناخت بیشتر نظریّات و اندیشه‌ها، بررسی خویشاوندان فکری آنهاست. ریشه‌های پیدایش آن افکار، صاحبان آن و کارنامه‌ی فکری و عملی آنها و پیامدهایی که داشته است، راهنمایی (و نه حکمی قطعی) برای داوری درباره‌ی خویشاوندان آن اندیشه‌هاست. با بالا گرفتن بحث علوم انسانی اسلامی و غربی؛ قضاوت درباره درست یا نادرست بودن، مفید یا نامفید بودن و الهی یا الحادی بودن آنها جدّی‌تر شد. داوری درباره‌ی یک علم نه به خاطر محتوای آن، بلکه به خاطر منشأ و ریشه‌اش آن هم با صفتی برگرفته از نام یکی از ادیان بی‌سابقه نیست و ما را به یاد حکایت مشابهی می‌اندازد.
درباره‌ی یهود‌ستیزی آلمانها بسیار نوشته‌اند. نژاد پستی که حقّ حیات نداشت، قرینه و نقیض‌ نژاد برتر ژرمنها بود که گاه با استدلالهایی مانند بیابانی بودن (خشک، سطحی و عقیم‌ بودن) اجداد آنها در برابر جنگل‌نشین بودن (عمیق، رازآمیز و علاقمند به روشنایی بودن) آلمانها همراه می‌شد (متأسّفانه گاه چنین عباراتی را از زبان هموطنان خود مثلاً درباره‌ی عربها می‌شنویم که بماند). متفکّران یهودی قربانی نازیسم بعدها بیشترین تلاشها را برای تحلیل و ریشه‌یابی یهودستیزی انجام دادند. هانا آرنت ثروت یهود را علّت کینه‌ی همگانی به آنها و دوری از قدرت را سبب تحقیر آنها دانست. از دید آدورنو و هورکهایمر لیبرالیسم به یهودیان اجازه‌ی مالکیّت داد ولی قدرت فرمان‌راندن نداد. آنان بدینوسله بدل به یک آرزو یا یک حسرت برای غیریهودیان شدند. یهودیان توانستند برخورداری، ثروت و خوشبختی ِبدون قدرت را تجربه کنند و این موضوع کسانی را که با روی آوردن به قدرت از این زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ی حاشیه‌ای محروم شده‌اند خشمگین می‌کرد. آلمانیهای غیریهودی حسرت خود را برای چنین زندگی طبیعی‌تر، آزادتر و سرشار از خوشی حقیقی، با کینه‌ورزیدن به کسانی که صاحب آن هستند و ساختن یک دشمن خیالی از آنها بیرون ریختند.
پس از روی کار آمدن هیتلر هزار و هفتصد دانشور و محقّق از دانشگاهها و مؤسّسات آلمانی اخراج شدند که سه‌چهارم آنها یهودی یا یهودی‌تبار بودند و دو سوّم مهاجران به امریکا را نیز یهودیان تشکیل می‌دادند ولی این فقط نیمی از حکایت است. تا اینجا ما با ردّ افراد سروکار داریم نه افکار امّا داستان زمانی جدّی‌تر می‌شود که محصول فکری این افراد نیز به دلیل اینکه صاحبان آن یهودی بوده‌اند نفی می‌شود. ردّ یک فکر را به دلیل منشأ آن به زحمت می‌توان مغالطه نامید چون مغالطه‌ها شکل ِاشتباه ِبرهان و استدلال صحیح هستند که به محتوای یک استدلال می‌پردازد نه شخصیّت استدلال‌کننده.
آدورنو و هورکهایمر پیشتر در «شخصیّت اقتدارطلب»، به «سندرُم اقتدارطلبی» پرداخته بودند که از دید آنان رفع عقده‌ی اودیپ با خودآزاری و دیگرآزاری به صورت کینه از پدر منفور و عشق به قدرتمندان و نفرت از ناتوانان است و یهودیان دم دست‌ترین گزینه برای پرکردن جای خالی پدر منفور بودند. آنان در «دیالکتیک روشنگری» برخورد «همه یا هیچ» را یکی از بارزترین رفتار اقتدارطلبان و قربانیان این فکر - که اقتدارطلبان را به عنوان مرجع فکری برگزیده‌اند- دانستند. «رفتار بلیتی» نامی بود که آنان برای کیفیّت ّ«همه یا هیچ» داوریها برگزیدند. بلیت مجوّز ورود به یک مراسم یا سفر یا جزآن است که آن مراسم یا سفر، خود دارای اجزای زیادیست. با خرید یک بلیت بناچار تمام اجزای آنچه را که به خاطر آن بلیت خریده‌ایم نیز پذیرفته‌ایم و به عکس، با نامطلوب دیدن یکی از اجزا (مثل زمان حرکت یک قطار) و پس دادن یا نخریدن آن، از دیگر اجزای آن سفر نیز صرف‌نظر می‌کنیم، پس یا انتخاب همه یا انتخاب هیچ. اینچنین بود که روانکاوی به دلیل آنکه فروید یهودی بود، دانش یهودی خوانده شد و نسخه‌ی المثنّای این شبه‌فکر نیز در ایتالیا به همین دلیل به دشمنی با دانش روانکاوی پرداخت. این ارزشداوری بر اساس ریشه‌یابی عقاید دانشوران به علوم تجربی هم کشیده شد و حتّی فیزیک آینشتاین با عنوان فیزیک یهودی (در برابر فیزیک آلمانی یا فیزیک آریایی) توصیف شد.
دو راهی بزرگ امروز در دانش، دین و سیاست ایران نیز همین است: داوری بر اساس گفته یا گوینده. این عمل درست است چون فلانی که در فلان جایگاه قرار دارد گفته است یا درست است چون مطابق عقل یا شرع است؟ آن فکر و علم نادرست است چون ما بر اساس تحلیل و منطق به آن رسیده‌ایم یا چون صاحبان آن –مثلا- غربیها بوده‌اند؟ تمام تلاش گویندگان رسمی در منابر، صداوسیما و مجلّات تلاش برای دعوت به پذیرش دربست یک جایگاه و یک شخص و ردّ یک علم بر اساس یک منشأ خاص است و تمام تلاش منتقدان دست برداشتن از این رفتار بلیتی و تحلیل درونی اجزای یک گفتار و رفتار بر اساس منطق است. تمام اختلاف نظرهای دیگر فرع همین یک محور تعریف می‌شود که در گذشته درباره‌اش نوشته‌ام و در آینده باز هم به آن خواهم پرداخت.

مرور وبلاگستان

         
مطالبی که تحت عنوان مرور وبلاگستان در سایتها می‌آید طبعاً به آنچه در گذشته انتشار یافته اختصاص دارد ولی به مناسبت ایّام ولادت امام هشتم با انتشار برخی مطالب آینده‌ی وبلاگستان، گوشه‌ای از فتوحات رضویّه‌ را به منکران نشان می‌دهیم.
ملکوت:
نویسنده ملکوت دو قطعه موسیقی برای طربستان در نظر گرفته‌ است اوّلی (به مطلع:  فصل پاییز شده، جوز دلنگونُم کو؟- چغوک و جل می‌بینُم، سنگ و پلخمونم کو؟)  اثری نایاب از آوازخوانی محمّدرضا شجریان در کودکی است که به هنگام افتتاح مدرسه حاج تقی شاهوردیانی خیابان خاکی مشهد با ابزار ابتدایی ضبط شده و کیفیّت مناسبی ندارد. او می‌نویسند: «نمی‌پنداشتم که این اثر ارزش موسیقایی خاصّی داشته باشد ولی با اشارت حضرت سایه متفطّن شدم که گوشه‌ی گمشده‌ی «محلّه‌ی ایماتراشون» از دستگاه بیگاه است. تصنیف دوّم هم بازخوانی یک آواز قدیمی است به نام «چرا امشب پکری؟» از ستاره‌ی بی‌بدیل و عصاره‌ی موسیقی ایران‌زمین، حضرت همای.»
شادی صدر:
عنوان: به سراغ مردان که می‌روی ملاقه‌ات را فراموش نکن
توضیح: پس از انتشار این ملـ... مقاله، داریوش آشوری و حنایی کاشانی درباره‌ی معنای دقیق «ملاقه» در تفکّر فمینیستی دچار اختلاف نظری شدید شدند.
مجمع دیوانگان:
پست فعلی: سردار مشفق و ایران‌گیت
پست بعدش: سردار مشفق و انقراض ساسانیان
بر ساحل سلامت:
نویسنده این وبلاگ از کم‌کار شدن موقّت خود در آینده نوشته است که به دلیل تلاش برای پادرمیانی در زندگی یکی از آشنایان است. این آشنا که هفتاد روزی هم در انفرادی بوده‌ با مشاهده‌ی نامه‌های بی‌شمار همسران زندانیان به آنها از همسرش می‌پرسد :« راستی چرا وقتی من آنجا بودم از این نامه‌ها برای من ننوشتی که مثلاً در جرس و کلمه بیاید» مرد خیلی خونسرد می‌گوید: «حوصله‌ی این لوس‌بازیها را نداشتم». زن براق می‌شود که چی؟ مرد می‌گوید: هیچ چی! پس از سکوتی طولانی زن چیزی را که هیچ وقت یک زن نباید به مردش بگوید، می‌گوید:« تو دیگه اصلاً مث اوّلا نیستی» و غائله بالا می‌گیرد. نویسنده این وبلاگ می‌گوید که برای آشتی این دو عزیز باید یک مقدار وقت بگذارد و لهذا جز روزی ده پانزده تا روزانه یا اخبار کتابخانه ملّی، پست دیگری نخواهد گذاشت، وی اضافه کرده است:
دو تا از دوستان خبر دادند که در استانهایشان «بر ساحل سلامت» فیلتر است و من نمی‌دانم چرا خوشحال شدم! (مگر فیلترینگ سراسری نیست؟) دو نامه‌ی مجزّا به دوستان کمیته‌ی فیلترینگ نوشته‌ام ( برای هر استان جدا) و امیدوارم با فاصله‌ی زمانی به من جواب دهند تا برای بازشدن وبلاگ به جای یک‌بار، دو بار از این دوستان ناصح و دلسوز تشکّر کنم. اگر کسی جایی دیگر هم این وبلاگ را فیلترشده می‌بیند، خبر دهد تا من هم پیش از مکاتبه و نوشتن پست تشکّر از دوستان فیلترینگ، آنان را لینک کنم.
خوابگرد:
۱- عنوان تیتر: ویر ِویراستاری؟!
خوابگرد جوابی جانانه به یکی از نظردهندگان پست «سنگ حجرالاسود» داده است که با نام «یک نویسنده» نوشته بود: «...ما غلط می‌نویسیم که می‌نویسیم، اگر همه درست بنویسند که شما ویراستاران از نان خوردن می‌افتید...»
۲- تیتر عنوان: چگونه یاد گرفتم از روایتهای قطعی بپرهیزم و به فرم محتمل پسامدرن عشق بورزم (محمّدحسن شهسواری)
فرید مدرسی:
مصاحبه با آیت‌الله العظمی غائبی زاوگی
ایشان که بیش از صدوچهل سال دارند و همدرس میرزای شیرازی بوده‌اند از دید اهل علم سالها پیش فوت کرده‌اند و معلوم نیست مدرّسی او را چطوری پیدا کرده است. دو تن از مراجع پس از شنیدن این خبر سکته کردند که حال مزاجی یکی از آنها وخیم گزارش شده است. آقای جنّتی با شنیدن این خبر گفته است: «یادش به خیر، من همان اوّل که او را دیدم گفتم این بچّه آینده‌ی درخشانی دارد.»
تورجان:
 ۱- اصلاح رده‌بندی القاب در حوزه:
طلبه: هرکس ادّعای طلبگی دارد ( به چیز بیشتری نیاز نیست)
حجّت‌الاسلام: هرکس عمّامه دارد (ایضاً)
آیت‌الله: هر کس دیگران او را آیت‌الله بنامند. با به عهده گرفتن مناصبی مانند ریاست قوّه قضائیّه یا رهبری می‌توان برای رسیدن به این لقب میانبر زد. (ایضاً)
آیت‌الله العظمی: هر کس شهریّه دهد. (ایضاً)
مرجع اعلم: هرکس شهریّه‌اش بیشتر باشد. (ایضاً)
۲- مجّله قیل شماره ۹۸:
آموزش عمّامه‌پیچی قمی، نجفی، مشهدی و کربلایی ( با لحاظ کردن سن و سال، لقب و دیگر شرایط در حجم، پیچ و ارتفاع آن) در مراسم عمّامه‌گذاری امسال آقایان. در پی اعتراض خواهران طلبه به عمّامه‌نداشتن آنها، قرار شد خانمهای مدرّس زیر مقنعه‌ی آنان سربندی خاص ببندند. عکّاسی مراسم آقایان به عهده‌ی مرتضی ابطحی بوده و علی اشرف فتحی از هر دو مراسم آقایان و بانوان گزارش تهیّه کرده است.
ایمایان:
نکات سبز- ۱۵۹(سر پل صراط)
ایماگر با اشاره به فروش هفتاد تابلوی بیست هزار دلاری موسوی از آب و نان داشتن جنبش سبز برای سران آن نوشته است. وی با طعنه‌زدن به بالا رفتن مظنّه‌ی تابلوهای میرحسین با انتشار هر بیانیّه، از کرکری زهرا رهنورد با او جهت فروش گرانتر تابلوهای خود خبر داده است. موسوی به یکی از دوستان خود گفته: «البتّه خانم رهنورد تاج سر ما هستند ولی ایشان رقیب من نیستند و من با چهار پنج تا بیانیّه‌ی دیگر سهراب سپهری و بعدش محمّد احصایی را هم پشت سر می‌گذارم.» ایماگر با اشاره به همکاران منشه امیر و سازمانهای آمریکایی و صهیونیستی در فضای مجازی و دلار و یوروی تضمینی کسانی که به فکر راه انداختن ماهواره هستند و منبعش هم نامعلوم نیست می‌گوید جنبش سبز برای بعضیها بدک نشد فقط سر ما بی کلاه ماند که ایشالا سر پل صراط جلو همه را خواهم گرفت.
سیبستان:
عیّارنمایان و دلارهای خیالی ما
( با سپاس همیشگی از همفکریهای مجتبی هروی)
بهمن آقا:
بولد کردن نوشته‌ی سیبستان
مهدی خزعلی:
خزعلی پس از آزادی از زندان از کشفیّات جدید خود نوشته است. از دید وی دانش مثلّثات علمی صهیونیستی است که به بهانه‌ی دانش، پای مثلّثها را به فرهنگهای دیگر باز می‌کند و در ایران آنوسیها در این باره نقش زیادی داشته‌اند. به محض ادغام دو مثلّث، ستاره‌ی منحوس داوود ساخته می‌شود که تبلیغ مفت و مجّانی صهیونیسم به شمار می‌آید. او در این باره به دو پست کشف ردّ پای صهیونیسم روی جلد رساله نوری همدانی و میدان انقلاب تهران اشاره کرده و مژده داده که به زودی نکات پشت پرده‌ی بیشتری را فاش خواهد کرد.
پ.ن: موضوع این ایما و بخش خزعلی تا به ذهنم رسید، به زندان افتاد! مردّد شدم که بگذارم یا نه که دیدم اتّفاقاً الآن وقتش است. زیر شمشیر غم، رقص را از ماتم‌گرفتن بیشتر می‌پسندم. امید، نشاط و سرزندگی، بزرگترین سرمایه‌ی جنبش سبز است.

پیوستی بر اعلام مرگ عدالت

            
چندسال پیش در سفری با آقای امامی کاشانی همراه شدیم. رفقا از او دعوت کردند که نماز را به جای اینکه در اتاق خود به جای بیاورد، امام جماعت شود تا همگی فیضی ببرند. پذیرفت و دوستان هم صبح برای اقتدا به ایشان شتافتند؛ درست بعد از اذان نماز را شروع کرد. دو تا کتابچه هم با خود آورده بود که کارکردشان را بعد فهمیدیم. نمازخانه پر بود، بعد از حمد، یکی از کتابچه‌ها که قرآن کوچکی بود به چشمش چسباند و قرائت سوره‌ای بلند را آغاز کرد. بلندگو و مکبّری هم در کار هم نبود و ندانستیم چه سوره‌ای بود ولی هرچه بود از یس و الرّحمن بلندتر بود و باعث شد عدّه‌ای شروع کنند به پابه‌پا کردن، رکوع که رفت، یک سبحان‌الله، دو تا ، سه تا ... شک کردیم نکند بلند شده و ما نفهمیده‌ایم. خلاصه بعد از چند دقیقه کمر راست کرد و از حرکت بغل دستیها فهمیدیم که جایی که باید باشیم هستیم. سجده‌ی اوّل دوبرابر رکوع و سجده‌ی دوّم هم همانقدر. رکعت دوّم باز همان حکایت سوره‌ی بلندی که از اوّلی بلندتر بود؛ رکوع دوّم هم که رکوع پایانی بود، آنقدر طولانی بود که کمر شروع کرد به دردکردن ولی ما که مثل اقتداکنندگان به حضرت مسلم در کوفه نیستیم، مثل کوه ایستاده‌ایم همچون بنیان مرصوص! کمر راست کرد و به سجده رفت و سربلند نکرد. نگران شدیم نکند پیرمرد طوریش شده باشد، سجده‌ی آخر نماز هم نیست که بگوییم...، آخرش از حرکت بغل دستی حدس زدم که سجده اوّل تمام شده، سر که بلند کردم دیدم نمازش را سریع تمام کرد و رفت. ای مأموم نیمه‌راه، کم آوردی؟ نه انگار... دیدم دور و بر ما خالی و نماز جماعت عملاً فرادا شده و بغلی زودتر از من متوجّه شده است. سلام را که دادم، متوجّه شدم نمازخانه خالیست، بقیّه‌ی پشت سریها هم به ستوه آمده‌اند، از سجده‌ی نماز استفاده کرده‌اند و الفرار. از جمعیّت صد و اندی نفره، هفت هشت نفر بیشتر باقی نمانده‌اند و نیش همه هم تا بناگوش باز که این دارد چه کار می‌کند؟ منتظر شدم تا سجده‌ی اوّل تمام شد و سر به سجده‌ی دوم گذاشت و برو که رفتی. نمازش که تمام شد، آسمان روشن شده بود. با خود گفتم یک وقت برنگردد ببیند پشت سرش خالیست و ناراحت شود ولی او بی‌خیال، کتابچه‌ی دوّم را که گویا مفاتیح بود باز به چشم چسباند و شروع کرد به خواندن تعقیبات؛ ما هم رفتیم دنبال کار خودمان.
دو سه تا از همراهان با ادب خدمت ایشان رفتند که اگر می‌شود برای نماز ظهر و عصر یک مقدار مراعات کنید چون با این منوال نماز عصر دم غروب تمام خواهد شد! امامی بسیار ناراحت شد که شما که جوانید چرا این حرف را می‌زنید؟ شما باید سرمشق دیگران باشید، می‌دانید رکعت دوّم نماز صبح نماز آقای بهجت در نجف به بعد از طلوع آفتاب می‌افتاد ( یعنی یک نماز دو رکعته‌ی دست‌کم دوساعته!) می‌دانید در مسجد کوفه شمردند دیدند هفتاد نفر دعای ابوحمزه را در قنوت نماز شب می‌خوانند؟ شما با این تنبلیها می‌خواهید به کجا برسید؟ بروید برای خودتان امام جماعت پیدا کنید، من در اتاق خودم می‌مانم. دوستان نیز شرمنده و منفعل برگشتند.
اینها را نوشتم تا بگویم می‌توان نمازکمرشکن خواند ولی به هنگام مراعات حقوق مردم به سادگی حکم به یکی‌بودن اتّهام و مجرمیّت داد و مال، عمر و آبروی افراد را به باد داد؛ جای تعجّب و شگفتی هم ندارد. اگر حقّی از حقوق خداوند ضایع شود، سروکار ما با ارحم الرّاحمین است ولی حقوق مردم را چطور می‌توان نادیده گرفت و ادّعای دین و دیانت هم داشت؟ می‌گوییم فلانی انتقاد را برنمی‌تابد و «هر که با ما نباشد بر ماست» می‌گوید، جواب می‌دهند خبر دارید فرش در خانه ندارد و کف‌پوش خانه‌اش موکتی ارزان‌قیمت است؟ آیا می‌دانید شب عروسی فرزند به نان خالی بسنده کرد و بسیار ساده‌زیست است؟ می‌گوییم فرزندش در مسائل سیاسی دخالت نابجا می‌کند، پدر زنش می‌گوید من در طول این سالها ندیده‌ام صدایش را بلند کند! ساده‌زیستی و بی‌اعتنایی به دنیا و خود را برای نماز از پنجره‌ی قطار بیرون انداختن مربوط به رابطه‌ی او و خدایش است، تضییع حقوق مردم با قناعت و تقوای فردی جبران نمی‌شود. حاکم گران‌‌پوش، پرخور و ثروتمندی که رضا ندهد یک نفر در حبس یک سیلی بخورد و متخلّف را جزا دهد هزاران بار شرف دارد بر زاهدی که بر ستمی که به نام او بر مخالفانش می‌رود واکنشی نشان ندهد که سهل است گاه خودش آمر و مسبّب آن باشد. خلاصه اینکه گویا می‌توان حلال کردن خون خلق را با حرام کردن نظر جمع کرد، هم در زمان سعدی و هم در زمان ما.

اعلام مرگ عدالت

            
روند دادرسی از اوّلین مراحل ایراد اتّهام تا صدور حکم، همواره دلمشغولی اهل اندیشه بوده است. تفاوت بین بود و نمود، دسترسی‌ناپذیری واقعیّت محض، درگیری استدلالی- جدلی طرفین دعوا، شگردهای وکیلان، تعریف و مصداق عدالت، مسأله‌ی قانون و فرقی که همیشه بین پشتوانه‌ی آن- که فکری قراردادی و بشری- است با واقعیّت ملموس و جاری زندگی و بسیاری مسائل از این دست، جریان دادرسی را به موضوعی جذّاب برای اهل فکر بدل کرده است. از طرف دیگر از آنجا که- درست یا نادرست- یونان مهمترین سرچشمه‌ی فکری بشری قلمداد می‌شود، داستان سوفیستها و ابزاری کردن دانشی که در آن سرآمد بودند برای آموزش سخنوری و پرورش سیاستمداران و نشان دادن راه و چاه پیروزی در دادخواهی‌ها و جدال فیلسوفان متأخّر با آنان دیگر دلیل توجّه جدّی به این موضوع است.
برای وارسی شکاف پرناشدنی بین بود و نمود، شاید هیچ جایی جز دادگاهها مناسب نباشد. چه بسیار شده که هنگامی که تمامی شواهد بر گناهکار بودن فردی استوار است ، پس از مثلاً بیست سال بیگناهی وی آشکار می‌شود یا به عکس. برای همین است که سختگیرانه‌ترین قواعد و روشها برای مجازات افراد متّهم وضع شده است. اگر گناهکاری از دست عدالت بگریزد، فرصت برای گرفتن او هست و تازه او می‌شود یکی مثل دیگر گناهکاران آزاد. مجازات مالی یا حبس را با تأخیر هم می‌توان اعمال کرد ولی اگر بیگناهی به زندان افتاد، چه چیز می‌توان سالهای زندگی او را جبران کند؟
هیئت‌های منصفه راه‌حلّ دیگری هستند تا حکم به گناهکاری یا بیگناهی، محصول خرد جمعی ِگروهی منتخب از جامعه به شمار آید تا نیمه‌ی قانونی، ثابت و قراردادی، نیمه‌ی مکمّل درک متعارف و سیّال بشری را نیز به همراه داشته باشد. مجازات هیچ وقت راه‌حلّی قطعی برای برخورد با جرم نیست، بلکه شرّی ناگزیر برای اقامه‌ی حدّاقل نظم در یک جامعه است که بدون آن، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.
فهرست دلایل خطیر بودن امر قضاوت را می‌توان همچنان برشمرد ولی به گمانم آشکارتر از آن است که نیازی به آن باشد. اینجاست که هرگونه اظهارنظر مقامات رسمی و چگونگی واکنش به آن سزاوار تأمّل است.
محمّد امامی کاشانی چندی پیش در خطبه‌های نمازجمعه چیزی گفت که قاعدتاً باید بسیار بیش از این بازتاب می‌یافت. وی گفت که وکلای مدافع به دفاع از کسانی که ذی حق نیستند، نپردازند! جرم جز با طیّ مراحل دادرسی ثابت نمی‌شود؛ چگونه کشف شده که کسانی که صرفاً به آنها اتّهامی وارد شده، مجرمند تا وکلا به دفاع از آنان نپردازند؟ اثبات ذی‌حق بودن یا نبودن متّهم جز با طیّ مراحل دادرسی به دست نمی‌آید. دفاع وکلا از افرادی که تا بدین حد جرم آنان آشکار است، چه نفعی برای آنان دارد؟ در این کلام چند نکته مستتر است:
یک. به هم خوردن تفکیک قوا با دخالت نظری یکی از فقهای شورای نگهبان در قوّه‌ی قضا. 
دو. یکی‌شدن نقش بازجو، دادستان و قاضی به دیگر ارکان حاکمیّت هم سرایت می‌یابد. 
سه. دوراهی حق و باطل و آسان‌بودن تشخیص آن برای همه ( به جای دشواربودن آن و اختصاص جایگاه تشخیص آن برای قاضی).  
چهار. بی‌اهمیّت‌شدن مدارک و شواهد و استدلال بر اساس آنها که در چند نمونه‌ی زیر به چشم می‌خورد:
الف. به سخنان امامی کاشانی با وجود مدارک علیه افراد متّهم نیازی نیست، چون علیرغم دفاع وکلا از باطل، محکومیّت قطعی خواهد بود.
ب.
امضاشدن
فهرست بازداشتیان به دست رهبر یکی دیگر از این نحوه‌ی نگرش است. این بازداشتیان - لابد- کسانی هستند که مدرکی محکمه‌پسند علیه آنان وجود ندارد و گرنه نیازی به مایه‌گذاشتن از او نبود. به راستی چرا باید کسی که دلیلی برای بازداشت او نیست، با حکم ولایی اختراعی حضرات به بازداشتی بدون رعایت قانون اساسی و قوانین جزایی بیفتد؟
ج. ایراد اتّهامهای واهی مانند کمک میلیاردی به اصلاح‌طلبان. نفس ایراد این اتّهامها امکان پی‌گیری دارند ولی کسانی که عمل خلاف قانون را باب می‌کنند، طبعاً از عواقب چنین سخنانی در امانند.  
پنج. از بین رفتن فاصله‌ی زیاد بین ایراد اتّهام و صدور حکم. گذاشتن شرط شاهدانی چند برای جرمها، بی‌اثر شدن اعتراف در شرایطی که بوی اجبار بدهد مانند زندان و از همه مهمتر اصل برائت، نشان از تمایل دین برای دشوارکردن محکوم کردن افراد است. اینکه صرف متّهم شمردن یک نفر کافی برای مجرم دانستن وی باشد، قضاوت و داوری را از اساس بی‌معنا می‌کند.   
شش. حاکمیّت حتّی نیازی به نمایش صوری و ساختگی عدالت- با وکلایی که صدایشان به جایی نمی‌رسد- ندارد.
اینها فقط اندکی از آنچه بود که از سخنان امامی کاشانی به دست می‌آمد و گرنه وضعیّت قضاوت در ایران بسیار فجیع‌تر از این است. نباید فراموش کرد گرچه دشواربودن رسیدن از اتّهام به حکم قطعی در تمام جرمها وجود دارد ولی در پرونده‌های فکری، عقیدتی و سیاسی بسیار بارزتر است. زمانی که درباره‌ی یک سخن در مورد مکتب ایران یا رأس امور بودن یا نبودن مجلس آن چنان قشقرقی به پا می‌شود که هر کس خود را موظّف می‌بیند اظهار فضلی کند، سکوت منابع داخلی درباره‌ی این حرف خطیب جمعه جای سؤال دارد. البتّه امامی کاشانی امری را بیان کرد که عملاً مدّتهاست اجرا می‌شود. حاکمیّت فعلی ایران هر که را نپسندد، متّهم می‌داند، قانون ِلازم برای برخود با او را حتّی اگر متعلّق به چند دهه پیش و برای برخورد با اشرار باشد پیدا می‌کند، خودش هم نیروی انتظامی، هم بازجو، هم قاضی و هم مجازاتگر است و بدا به حال کسی که به هر دلیل هدف خشم آنان قرار گیرد. چیزیکه پیش از این کمی به چشم می‌خورد تظاهر به داشتن دستگاه قضاوت مستقل و قوی بود که با گفتن سخنانی از این دست، همین نیز از بین رفته است.
هاشمی شاهرودی این اواخر گروهی را برای بررسی قوانین مالی بانکهای ایران طرف مشورت قرار داده بود؛ در عجبم از کسی که از شکنجه، بازداشت غیرقانونی و دخالت نزدیکان رهبر در روند دادرسی باخبر می‌شود و سکوت می‌کند ولی در پی تخلّص از ربا با کم یا اضافه کردن یک تبصره به قوانین بانکی است و آن را امری حیاتی می‌داند.
درباره‌ی لاریجانی نیز پیش از این اندکی نوشتم، از یکی از مدرّسان نزدیک به حاکمیّت شنیدم که دلیل آوردن وی چیزی جز حرف‌شنوی وی نبوده است. او می‌گفت لاریجانی یک شبه آیت‌الله خوانده شد ( با کنارگذاشتن «اردشیر» مانند علمای بزرگ یک «آملی» هم به لقب خود افزود!) تا فراموش نکند که چه کسی او را بزرگ کرده و به پاس این بزرگ‌شدن خیلی در مسائل چون و چرا نکند. با نبود فضای رسانه‌ای آزاد نمی‌توان امیدوار بود تکلیف نامه‌ی ادّعایی او به رهبر روشن شود. تحذیر مرحوم سیّدعبدالکریم کشمیری از به عهده گرفتن مناصب حکومتی که در وی و برادرانش تأثیری نداشت، مگر آنکه خودش احساس خطر کند یا انذارهای آقای وحید خراسانی در وی اثر گذارد.

حکمت مردان صحرا

              
۱- روزگاری یکی از شاگردان یکی از فیلسوفان یونانی از استادش دستور گرفت که به مدّت سه سال به هرکه دشنامش داد، پول بدهد. هنگامی که این دوره‌ی امتحان سپری شد، استاد به او گفت: حالا می‌توانی به آتن بروی و حکمت بیاموزی. شاگرد هنگام ورود به آتن مرد حکیمی دید که در کنار دروازه‌ی شهر نشسته بود و به هر که می‌رفت و می‌آمد، دشنام می‌گفت و به او نیز دشنام گفت. شاگرد بی‌درنگ شروع به خنده کرد. مرد حکیم پرسید چرا می‌خندی؟ شاگرد گفت که من برای سه سال برای چنین کاری پول می‌دادم و تو حالا به رایگان دشنامم گفتی. مرد حکیم گفت وارد شهر شو که کران تا کران در اختیار توست.
راهب بزرگ یوحنّا این داستان را نقل می‌کرد و می‌گفت که این همان دروازه‌ی ملکوت است؛ پدران روحانی در عین ابتلا به بلیّات عدیده از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند و از آن وارد شهر خدا می‌شدند.
۲- راهب بزرگ پاستور گفت: هر ابتلایی که به تو رسد، با خاموشی بر آن غلبه خواهی کرد.
۳- برادر اهل سیروسلوکی در اسکت مرتکب خطایی شد. پدران جمع شدند و کسی در پی راهب بزرگ موسی فرستاد تا به آنان بپیوندد. او با خود سبد کهنه‌ی سوراخی برداشت، آن را پر از شن کرد و به راه افتاد. پیران به استقبال او آمدند و گفتند: پدر روحانی این چیست؟ پدر پاسخ داد: گناهان من است که به دنبالم دوانند و من آنها را نمی‌بینم و امروز آمده‌ام تا درباره‌ی گناهان دیگران داوری کنم.
آنان با شنیدن این سخن، به آن برادر چیزی نگفتند و او را بخشیدند.
(حکمت مردان صحرا؛ سخنانی از راهبان صحرانشین سده‌ی چهارم میلادی، تامس مرتون، ترجمه‌ی فروزان راسخی، ویراسته‌ی مصطفی ملکیان، نشر نگاه معاصر)

دو برداشت از معاونت سینمایی


       
منتظر بودم پس از بالا گرفتن هیاهوی جشن خانه سینما یکی این موضوع را یادآوری کند؛ هم برای نمایش نحوه‌ی از کاه کوه ساختن و هم در شناخت روحیّه بعضی افراد:
برداشت اوّل ( پیش از اشغال پست معاونت):
خبر
توقیف فیلم سنتوری از روز شنبه در بین اهالی مطبوعات پیچید و چند خبرگزاری هم اقدام به درج آن کردند. اما دست اندرکاران که به تازگی حتی مجوّز مواد تبلیغاتی فیلم را هم گرفته بودند فکر نمی‌کردند معاونت سینمایی وزارت ارشاد زیر مجوّزهای خود بزند، تا اینکه سردار صفارهرندی وزیر ارشاد در جلسه فوق‌العاده‌ای که درآن داریوش مهرجویی ومحمد رضا شریفی‌نیا مجری طرح حضور داشتند، خواستار تعویق نمایش فیلم شد. با اینکه مهرجویی و شریفی‌نیا تنها به ذکر همین خبر بسنده کرده‌اند، اما درمحافل سینمائی گفته می شود صفارهرندی خبر توقیف فیلم از “بالا” را به آنها ابلاغ کرده است. رضا بهاری نویسنده سینمایی به “روز” گفت: “حساسیّت دفتر رهبری به فیلم هنوز رفع نشده است و این گمان که بر اساس گزارش جواد شمقدری منظور از نوازنده‌ای که شخصیت اصلی فیلم است، رهبر جمهوری اسلامی است که شایعه تار زدن ایشان درمیان مردم دهان به دهان می شود، هنوز پا بر جا است”. جواد شمقدری پیش از جشنواره فجر وقتی دریک جلسه خصوصی این فیلم را دید، گفت نمایش این فیلم فقط با ردشدن از روی جنازه من ممکن است. به گفته ژاله صفا نویسنده سینمایی به همین دلیل نام فیلم از “علی سنتوری” به سنتوری تغییر کرد، اما بازهم ارشاد به بهانه‌های دیگری مانع نمایش فیلم شد.
برداشت دوّم ( پس از اشغال پست معاونت):
شمقدری با اشاره به توقیف فیلم سنتوری گفت: من از همان زمان نیز گفتم سنتوری مستحق توقیف نیست به صرف اینکه فقط یک فرد عبا پوشیده است؛ نمی‌توانیم بگوییم این فرد ملاک روحانیت است زیرا عبا نماد روحانیت نیست و عبا را همه می‌پوشند و ما نباید با این قرینه‌سازی‌ها کار را به سمتی ببریم که نتوان از بعضی نمادها انتقاد کرد.

غرامت را فراموش کن

مدّتهاست طرفداران حاکمیّت با انکار حقایق تاریخی، شعارهای دهه‌ی شصت و اصرار ایران بر «پیروزی» در جنگ، در استدلال برای ادامه‌ی جنگ می‌گویند لازم بود جنگ به مرحله‌ای برسد که ایران در موضع قدرت باشد تا از خطر حمله‌ی مجدّد عراق در امان بماند و با تصویب قطعنامه‌ای از هرجهت مناسب و تعیین متجاوز، بتواند از این کشور غرامت بگیرد. گذشته از اخبار آگاهان از وضع اسف‌بار ایران در پایان جنگ و به اتمام رسیدن ذخایر نظامی، اعتراف نظامیان عراقی که صدّام در پایان جنگ با انبارهای آماده تازه قصد سرنگونی حکومت ایران را کرده بود و «هوشمندی» امام در پایان دادن به جنگ باعث شد نتواند، محل ّ تأمّل است. یعنی ایران- فقط از این لحاظ- شانس آورد که جنگ را تمام کرد و گرنه... .
درباره‌ی غرامت هم کمال خرّازی مصاحبه‌ای با ماهنامه مدیریّت ارتباطات کرده که متن کاملش را در وب نیافتم امّا در خلاصه‌ای که از آن موجود است، می‌گوید:« در بند ۶ این قطعنامه آمده است که دبیرکل هیأتی را موظف می‌کند که بررسی کنند چه کسی متجاوز بوده و چگونه جنگ شروع شد و بند ۷ نیز می‌گفت دبیرکل باید هیأتی را به دو کشور بفرستد تا میزان خسارات دو طرف را معین کند و سپس قطعنامه می‌خواست که صندوقی بین المللی تأسیس شده و از وجوه آن خسارات‌ طرفین جبران شود. شورای امنیّت نمی‌خواست مشخص شود چه کسی متجاوز بوده و چه کسی باید غرامت بدهد، بلکه می‌خواست خسارات طرفین جبران گردد، آن هم از صندوقی که هیچ وقت تشکیل نشد و قرار بود کشورها در آن پول بریزند تا به طرفین داده شود. با قطعنامه ۵۹۸ نمی‌توان از عراق غرامت گرفت. شورای امنیت که تحت سلطه آمریکا و سایر کشورهایی بود که در دوران جنگ به صدام کمک می‌کردند، اقدامی در برابر گزارش دبیرکل انجام نداد، در حالی که گرفتن غرامت نیاز به صدور قطعنامه دیگری داشت که با اشاره به گزارش دبیرکل، عراق را موظف به پرداخت غرامت کند.»
خوب پس بهتر است که فکر گرفتن غرامت و توهّم پیروزی در جنگ را فراموش کنیم چون نه ایران در موضع قدرت بود و نه غرامتی در کار است، نیاز به قطعنامه‌ی دیگری بود و گرنه متجاوز اعلام کردن عراق به تنهایی سودی برای ما نداشت و ندارد.
در حالیکه عراق تا کنون بیش از سی میلیارد دلار غرامت به کویت داده است و پنج درصد درآمدهای نفتی آن کشور به حساب کویت واریز می‌شود، تازه دیپلماتهای ایرانی از نبود امکان دریافت غرامت از عراق می‌گویند که- به ادّعای جدید آقایان- فلسفه‌ی ادامه‌ی جنگ برای دستکم شش سال بوده است؛ با این همه از اصرار حضرات بر درست بودن هشت سال جنگیدن، پیروزی ایران، نجات یافتن عراق و دیگر سخنان کلیشه‌ای در شگفتم. روزی باید با مردم رو راست شد، این سخنان شعاری را کنار گذاشت و از بی‌تدبیری خود در اداره‌ی جنگ و اصرار بیهوده بر ادامه‌ی آن، از همه به ویژه خانواده‌ی شهدا پوزش خواست؛ جام زهر اصلی هنوز سرکشیده نشده است.  
پ. ن: می‌توان مراحل مختلف جنگ و توصیف آن را اینگونه صورت‌بندی کرد:
۱- تحریک همسایگان با شعار صدور انقلاب و تشویق سپاه عراق به قیام علیه صدّام.
۲- جنگ جنگ تا پیروزی... تا رفع فتنه در جهان، راه قدس از کربلا می‌گذرد.
۳- قبول قطعنامه و سرکشیدن جام زهر به دلیل نرسیدن به دو هدف: صلح زودهنگام و پیروزی قاطع.
۴- ما پیروز جنگ بودیم چون یک وجب از خاک خود را ندادیم. انقلاب تثبیت و متجاوز نیز اعلام شد.
۵- ما از ابتدا به دنبال صلح بودیم ولی شرایط آن فراهم نبود.
۶- از این قطعنامه غرامت در نمی‌آید، اگر جنگ را تمام نمی‌کردیم ممکن بود...
۷- ...(؟)

علوم انسانی و تکرار تاریخ

                
این جمله که «تاریخ یک بار به صورت حماسی اتْفاق می‌افتد و بار دیگر به صورت تراژیک» نه حقیقتی مسلّم است و نه اصلی عام؛ فقط یک اظهار نظر ساده است که البتّه گاهی و با شرایطی درست از کار درمی‌آید. وقتی جماعتی با نیّت و هدفی صادقانه تلاش کنند و به موفّقیّتی دست یابند، این کار حاصل آن ظرف زمان، مردمان، نیّتها و اهداف خاص است. اگر به توفیقی دست یافتند، این پیروزی حاصل تمام آن شرایط است ولی اگر عدّه‌ای فقط ظاهر قضیّه را دیدند و برای چیدن میوه‌ی فتح الفتوح، مقلّدانه برخی از ظواهر کار آنان را تکرار کردند، آن وقت است که تکرار تراژیک- بلکه مضحک- تاریخ اتّفاق می‌افتد.
برای مثال تأسیس حکومت دینی در صدر اسلام بیش و پیش از همه حاصل شور ایمان و معنویّتی بود که پیامبر در دل یارانش ایجاد کرد، خلق و خو و روش برخورد ایشان با دوست و دشمن، علّت روشن ماندن چراغ آن حکومت کوتاه مدّت بود و احکام اجتماعی، نگهبان آن حکومت معنوی بود؛ ولی عدّه‌ای از ابتدا بنا را بر ظواهر می‌گذارند و با این استدلال که از آنجا که احکام اجتماعی در اسلام هست و با نبود حکومت در دست مسلمانان این احکام معطّل می‌ماند، لزوم تأسیس حکومت دینی را نتیجه می‌گیرند. اینجاست که برای مثال «حجاب» اینقدر مهم و سیاسی می‌شود چون علّت و فلسفه‌ی تشکیل حکومت همین ظواهر است و گرنه علم و تقوی و تقیّد را در دیار نامسلمانان هم می‌توان داشت چه رسد به دیار مسلمانان بدون حکومت دینی. و به این دلیل است که می‌بینیم علی (ع) از اجرای سنگسار طفره می‌رود ولی اینجا زنی را برای شهادت اینکه در خفا چه کرده به میلیونها نفر نشان می‌دهند چون همین احکام است که اساس استدلال حکومت دینی شده است (در این بار اگر مجالی بود بیشتر می‌نویسم). در هنر و دانش و زندگی شخصی نیز همین تقلید اتّفاق می‌افتد. این گفته را که «اوّل کس که لب یار را به غنچه تشبیه کرد شاعر بود و دیگران همه مقلّدانی بی‌مایه» همه شنیده‌ایم یا دیگر رونویسیهای عالم بشری از روی دست هم. پند اقبال لاهوری در اشعار خود به کسانی که می‌پنداشتند با تقلید ظواهر تمدّن غربی می‌توانند چون آنان شوند نیز بی‌نیاز از اشاره است.
دکتر سروش در «راز و ناز علوم انسانی» به سوءظنّ حاکمان ایران درباره‌ی علوم انسانی پرداخته است. صرف نظر از دیگر پاره‌های این نوشتار، وی دلیل اصلی آن را سکولاربودن این علوم دانسته است. آیت‌الله خمینی، اراده‌ی الهی را در پس تمام رویدادها می‌دید و پیروانش نیز خواهان استخراج علوم از دل متون دینی بودند؛ تا اینجا درست امّا ایشان درباره‌ی رهبر فعلی می‌گوید که از آنجا که دیده علم سکولار، سیاست را نیز سکولار می‌کند و جایگاه وی را در خطر می‌افکند، خواهان علوم انسانی اسلامی شده است. اینجا محلّ تأمّل و درنگ است.
سیّدعلی خامنه‌ای اگر تعبیر بازرگان پیرامون ولایت فقیه را می‌پذیرفت که قبایی فقط به قامت خمینی است، همواره او را به عنوان مصداق کامل این نظریّه نگه می‌داشت و در رفتار و گفتار تلاش نمی‌کرد او را تکرار کند امّا پیروانش از بسط بساط مرجعیّت تا به کار بردن تعابیر عجیبی که در زمان بنیادگذار انقلاب نیز سابقه نداشت، در پی بازسازی رهبر فقید برآمدند. ظهور خمینی مانند سنگی بود که در آب برکه‌ی سرزمین ایران افکنده شد و نه تنها اسلامی کردن علوم و دانشگاه بلکه صدور انقلاب، جنگ و بسیاری چیزهای دیگر امواج این ظهور بودند. رهبری آیت‌الله خمینی آنچنان مقبولیّتی داشت که نیازی به تأیید علوم- با هر پسوند و صفتی- نداشت ولی رهبر فعلی به دنبال تحکیم جایگاه خویش است و علوم انسانی اسلامی بهانه‌ای بیش نیست.
از وقتی اوین را «همایش نخبگان دانشجویی» نامیدند، این ایده در ذهن برخی شکل گرفت که شاید علوم سکولار آنها را به این راه کشانده‌ است امّا منتقدان مسلمان حکومت فعلی از روشنفکران دینی گرفته تا روحانیان نواندیش مگر دغدغه‌ی دین نداشتند و به معارف دینی نمی‌پرداختند؟ منتظری و دستغیب و دیگران که با علوم سکولار کاری نداشتند و ندارند. از طرفی برخی مؤیّدان حکومت فعلی تابعان «فلسفه‌ی پریروز و پس‌فردا» بودند و هستند که میزان پایبندی سرسلسله‌شان به دین از کتابهایی که از سخنان او چاپ کرده‌اند معلوم است و هایدگر نیز- که فردید وی را با فروتنی «هم‌سخن» خود می‌خواند! – کاری با دین نداشت.
غائله‌ی علوم انسانی اسلامی که پس از انتخابات علم شد، تقلید و تکرار اسلامی کردن علوم اوایل انقلاب است و به همان اندازه مضحک؛ وقتی نمونه‌ی اصلی توفیقی نیابد، کاریکاتور آن چه سرنوشتی خواهد داشت؟ سخنان عبدالکریم سروش بجا و درست است امّا درباره‌ی آن تلاش اوّل نه این ادّعای متأخّر. حالا تنها هدف، حفظ و تأیید حکومت است؛ اگر متفکّر یا علم سکولاری در زمینه‌ی سیاست یا اجتماع بتواند عدل و انصاف و حقّانیّت حاکم را نشان دهد، قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند و اگر با رجوع به دین از او انتقاد شود، گوینده‌اش روحانی‌نما، بی‌بصیرت یا چیزی در این مایه‌هاست. صادق دیدن حاکمان فعلی در داشتن دغدغه‌ی علم دینی از دید من حسن ظنّ بیهوده‌ای به آنان است. هدف حفظ نظام است (که به فرموده‌ی امام «اوجب واجبات» است) با هر وسیله‌ای، دینی یا غیر دینی.

درآمدی بر اعلام مرگ عدالت

               
روزهای برخورد با روزنامه‌های اصلاح‌طلب بود که صادق لاریجانی در جمعی خواست اظهار فضل سیاسی بفرماید. ایشان را دوستان به این می‌شناختند که نه هیچ گونه ارادتی به رهبر نظام دارد و نه خود را جزو یکی از جناحهای سیاسی می‌داند. یک‌بار که در خصوص مسأله‌ای اظهار نظر کرد، یکی از رفقا که مختصر خرده‌شیشه‌ای داشت، گفت که امّا مقام معظّم رهبری با این نظر شما موافق نیستند. شیخ صادق هم بی‌درنگ و خیلی خونسرد جواب داد که خوب نباشند، مگر قرار است همه مثل ایشان فکر کنند! بعد یکی از چفیه‌پوشان دوآتشه به این رفیق ما گیر داده بود که چرا آن حرف را زدی، مگر نمی‌دانستی که این بابا چه روحیّه‌ای دارد و جواب این طوری می‌دهد و مقام عظمای ولایت هتک حرمت می‌شود؟!
عرضم این است که شیخ صادق اصلاً در باغ سیاست نبود که بخواهد مثلاً درباره‌ی جریانهای سیاسی کشور و کشاکش بین آنها چیزی بگوید. القصّه... مطالبی در نقد تندرویهای مطبوعات گفت و اضافه کرد مثلاً همینها که آمده‌اند عکس بنی‌صدر را در صفحه اوّل روزنامه‌شان گذاشته‌اند، خوب اشتباه است دیگر. به او گفتیم واقعاً فکر می‌کنی آن روزنامه آمده و در اقدامی دیوانه‌وار چنین کاری کرده است؟ مگر آنان با او چه اشتراک فکری دارند یا از این کار چه چیزی عایدشان می‌شود و مگر نمی‌دانند که این کار به معنای خودکشی است؟ جوابی نداشت؛ گفت به ما که اینطور گفته‌اند. یکی رفت و روزنامه را آورد. دادیم دستش و گفتیم اگر مردی عکس بنی‌صدر را پیدا کن. عینکش را بالا و پایین کرد و پس از دقیقه‌ای گفت اینجا که نیست، شاید در صفحات دیگر باشد. عرض کردیم نه خیر، در همین صفحه اوّل، خیر سرشان خواسته‌اند عکس یک پیرمرد و پیرزن روستایی را بگذارند، نگو روی یکی از دیوارهای کاهگلی پشت سر آنها عکس محوی از بنی‌صدر هست که یادگار تبلیغات اوایل انقلاب است و ناخواسته از دست اینها در رفته. وقتی دید، منّ و منّی کرد و گفت بالاخره اینها هم باید بیشتر دقّت می‌کردند.
غرض اینکه او آنقدر هوش سیاسی نداشت که بداند آن تصویر ناآشکار فقط بهانه‌ای بود برای برخورد با روزنامه‌ی جامعه و طبعاً برای دیگر روزنامه‌ها هم بهانه‌های مشابهی پیدا می‌شد تا حکم حکومتی آمد و قضیّه را فیصله داد و اصطلاح میرحسین یعنی «بستن فلّه‌ای مطبوعات» به یکی از واژه‌های متداول سیاسی و اجتماعی ما تبدیل شد. حالا این بنده‌خدا با ذهن بسیطش شده رئیس قوّه‌ی قضا و نیروهای امنیّتی پشت‌پرده چه مشعوفند که می‌توانند پشت ظاهر فقیهانه‌ی وی هرچه می‌خواهند بکنند و عیش روزگار ریاست شاهرودی را ادامه دهند. ابتدای آمدنش ایمایی نوشتم و با امیدواری همیشگی خود و حسن ظنّی که به استقلال نظر و سیاست‌باز نبودن وی داشتم گفتم شاید فرجی حاصل شود که نشد؛ این از مقدّمه.
Real Time Web Analytics