مراجع تقلید و سیاست روز -۲


           
۴- رابطه‌ی بین تقلید ( از مرجع یا ولی فقیه) با تشخیص مکلّف چیست؟ اگر کسی بخواهد از ضوابط شرعی عدول نکند ولی بین تشخیص خود در یک امر اجتماعی و نظر مجتهدی که او را قبول دارد تفاوت ببیند چه کار باید بکند؟ آقای محمّد سروش محلّاتی در نوشتاری مفید و موجز به بررسی این موضوع پرداخته و کار ما را ساده کرده است. کسانیکه علاقمندند ابتدا آنرا از اینجا بخوانند، بعد من نظرم را درباره‌ی آن می‌گویم و جمع‌بندی می‌کنم.
ایشان ابتدا نظر مجتهدان زبده‌ای را نقل می‌کند مانند میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، میرزا حبیب‌الله رشتی، آقا ضیاء عراقی و مرحوم منتظری که عقیده دارند اگر مقلّدی در مسأله‌ای به اشتباه بودن نظر مجتهد خود یقین پیدا کرد، جایز نیست در آن مسأله به نظر او عمل کند. در گذشته هم سطح سواد مکلّفان پایین بود و هم دامنه‌ی فتاوای فقه مانند الآن- و خصوصاً در بحث ما- تا سیاست و اجتماع کشیده نمی‌شد ولی حالا هم مکلّفان دارای قدرت تشخیص بیشتری هستند و بسیاری از آنان در رشته‌های دانشگاهی دارای نظر هستند و هم دامنه‌ی نظرات اجتماعی فقها به تبع در اختیار گرفتن حکومت گسترده‌تر شده است، پس این مشکل پیش می‌اید و جوابش نیز معلوم است.
ایشان هفت نمونه را از جاهایی که بین نظر مقلّد و مجتهد اختلاف پیش می‌آید برشمرده است: درک مصالح در مسائل اجتماعی و اقتصادی ( فتوا به امکان استفاده از حیله‌های شرعی برای مباح کردن ربا)، مسائل اخلاقی و وجدان انسانی( فتوا به دروغگویی به همسر)، اختلاف بین نظر مجتهد و دستاوردهای دانش بشری ( فسادآوری قدرت مطلق و نظریه ولایت مطلقه فقیه)، عدم رعایت حقوق بشر در فتاوا (مجازات قتل برای مرتد)، تضاد تجربه با فتوا ( مثلاً اعدام نتواند آمار جنایت را پایین بیاورد)، هماهنگ نبودن با تمدّن جدید ( پاسخ آیت‌الله خمینی درباره‌ی آن مسائل معروف)، تغییر در سنّتهای اجتماعی( قبیح بودن عقد دختران خردسال یا حتّی نوزاد) و ...
البتّه به برخی فقرات سخنان ایشان می‌توان اشکال کرد فرضاً جایی که می‌گویند سازگاری فتوا با ذهنیّت مقلّد می‌تواند موجب ترجیح شود جای چون و چرا دارد. اینطور اساس اعلمیّت و داناتر بودن مجتهد زیر سؤال می‌رود ولی می‌توان آنرا به گونه‌ای دیگر نیز بیان کرد. درباره‌ی نقش عقل در دین بسیاری به گونه‌ای وانمود می‌کنند که دینداران جستجوگر با عقل خود به حقّانیّت یک دین می‌رسند و آنرا اختیار می‌کنند امّا پس از آن گویی عقل بازنشسته می‌شود و متون دینی تکلیف او را معلوم می‌کنند امّا عقل بازنشستگی ندارد و برای فهم همان متون هم باید از عقل بهره گرفت. از سوی دیگر عدالت، شرط انتخاب مرجع است که فقط در ابتدای کار نیست بلکه همیشه به عنوان یک ملاک باقیست و هر زمان که لغزشی در آن مجتهد رخ داد، از عدالت می‌افتد. پس عقل و عدل یا عقلانیّت و عدالت دو معیار همیشگی برای فهم و عمل به دین هستند نه دو شعار تزئینی. حتّی انتخاب اعلمیّت نیز بر همین اساس است یعنی نظر مقلّد. درست است که ملاکهایی مانند شایع بودن یا نظر برخی استادان حوزه برای انتخب اعلم وجود دارد ولی در نهایت یقین مقلّد حرف اوّل و آخر را می‌زند و «نزدیکی به ذهنیّت مقلّد» همینجاست که معنا دارد. یک مسلمان روشنفکر طبعاً عالمی را برمی‌گزیند که به ذهنیّات وی نزدیکتر باشد و به عکس.
مسأله‌ی دیگر تفاوت بین حکم و تشخیص موضوع است. دو مسآله‌ ی استهلال و موسیقی برای نمونه مناسب هستند. در  مسأله‌ی استهلال هم عرض کردم که تشخیص موضوع با مکلّف است، اگر کسی ماه را ببیند همین برای او کافیست هرچند مرجعش به آن نظر نرسد. در موسیقی هم فرضاً کسی از آیت‌الله خمینی تبعیّت کند که موسیقی غیرمطرب را مباح می‌داند ولی چه نوع موسیقی برای چه کسی مطرب است؟ این دیگر به خود فرد بستگی دارد و بنا به تشخیص خود عمل می‌کند. عالمی که حتّی تلویزیون هم کم نگاه می‌کند با شنیدن یک تصنیف شاد کردی، شاید احساس کند که اشکال دارد ولی جوان امروز نه. در فتواهای برخی مراجع مثلاً سازهای حرام و حلال آورده شده است و «طنبور»! دارای اشکال دانسته شده است. طبعاً بعید است این فرد تفاوت تنبور و تار و عود را بداند و حتماً نمی‌داند که از هر سازی شاید بتوان استفاده‌ی لهوی کرد جز تنبور که هیچ‌رقمه به درد آن کار نمی‌خورد. هیچ‌ مسلمانی به دنبال فساد نیست ولی وقتی مکلّفی می‌داند که مرجعی به هنگام سخن گفتن پیرامون یک نامزد انتخاباتی تحت تأثیر اخبار غلط اطرافیان خود قرار گرفته است، مسلّم است که اینجا حکم آن مرجع برای وی حجیّت ندارد و نمونه‌های از این دست فراوانند.
جای خوشحالی است که در حالیکه دستگاه حاکمیّت فقط از تبعیّت چشم‌وگوش‌بسته می‌گوید، کسانی مانند سروش محلّاتی نشان می‌دهند که حتّی از دل فقه سنّتی نیز نظراتی که بر اختیار و انتخاب و عقلانیّت انسان تأکید شود، بیرون می‌آید. توجّه کنید که بزرگانی که وی ابتدا نام می‌برد جزو فقهای نواندیش امروزی  نیستند پس خود فقه سنّتی دارای بالقوّگیهاییست که در سی سال استیلای اسلام سیاسی بر ایران - به عمد یا غیرعمد- از چشمها دور نگه داشته شده است. تمام مطالب فوق به دلیل تفاوت عظیم بین امام معصوم و فقیه جایزالخطاست، آنچه در دین درباره‌ی تبعیّت محض آمده از پیشوایان دین است نه عالمان دینی که ممکن است خطا کنند. یکی از علل مقایسه‌ی مداوم رهبر و رسانه‌های نظام بین زمان ما و صدر اسلام، برداشتن مرز بین امام و مجتهد- و حکم واقعی و حکم ظاهری- است که جای تأسّف دارد. باز هم روشن است که کسی که دنبال نافرمانی دینی باشد از ابتدا دنبال این ریزه‌کاریها نمی‌رود و روی سخن ما با کسی است که می‌خواهد هم طبق تشخیص خود عمل کند و هم حجّت شرعی داشته باشد، چنین کسی باید بداند که تحت هیچ شرایطی مجبور – یا حتّی از آن مهمتر، مجاز- به زیر پا گذاشت «یقین» خود و تبعیّت محض از عالمی که می‌داند در مسأله‌ای اشتباه می‌کند نیست.

مراجع تقلید و سیاست روز -۱

            
اظهار نظر آقای وحید خراسانی درباره‌ی احتمال نشان دادن ابوالفضایل، واکنشهایی به دنبال داشت که آنها نیز با پاسخهایی همراه شدند. هرکس کنجکاو بوده بحث را دنبال کرده است و نیازی به اشاره به همه‌ی آنها نیست. این اواخر نیز سیّدحسن خمینی درباره‌ی حرمت توهین به مراجع حرفهایی زد، پس اجمالاً چند نکته را در سه یادداشت پیاپی یادآوری می‌کنم:
۱- توهین و اظهار نظر دو چیز است اوّلی برای همه ممنوع است و دوّمی برای همه آزاد. وقتی این را پذیرفتیم دیگر استثنا معنا ندارد.
اظهار نظر( به عمد واژه‌ی «نقد» را که بیش از حد دستمالی شده نمی‌آورم)، چه پیرامون افراد عادی، چه متخصّصان یک رشته‌ی خاص باید آزاد باشد و گرنه آزادی بیان بی‌معنی خواهد بود. ترس از اینکه فردی بدون داشتن اطّلاع کافی از یک رشته مانند فقه یا علوم اسلامی حرفی بزند بی‌اساس است چون با پاسخ مناسب روبه‌رو می‌شود؛ هم نکته‌ی فرومانده‌ای روشن می‌شود و هم جایگاه سخن آن فرد - که چه بسا بیش از حد بزرگنمایی شده باشد- معلوم. اینجا دو نکته‌ی کوچک هم هست، یکی اینکه مصون دانستن مراجع از اظهار نظر دیگران و جایگاهی ویژه( با رجوع به تاریخ و سنّت شیعی) برای آنان قائل شدن، خطر فروافتادن در چاله‌ای به نام «تشیّع بنی‌اسرائیلی» را در پی دارد. در دو سال گذشته بیش از هر زمان سخنان و گفته‌های رهبر نظام زیر ذرّه‌بین صاحب‌نظران رفته است، او دستکم از دید طرفدارانش در خور تقلید است، همانطور که سنجش اعمال وی جایز بلکه لازم است، نقد دیگران نیز همینگونه خواهد بود. دوّم اینکه تحدید و تهدید مراجع در طول سی سال گذشته اصلاً با پیش از آن و حتّی با دوران پهلوی‌ها مقایسه‌پذیر نیست؛ اگر دست از گذشته برداریم، گذشته دست از سر ما برنمی‌دارد. فرزندان آیت‌الله منتظری به کنایه در جواب سیّدحسن گفتند که چطور توهین به برخی مراجع حرام است ولی توهین به دیگران نه؟ به نظر من گذشته «عملاً» گذشته است ولی «نظراً» نه، یعنی ما نباید در پی محاکمه‌ی افراد باشیم ولی می‌توانیم از آنها انتظار داشته باشیم که دیگر توهین‌ها به مراجع گذشته را نیز محکوم کنند و گرنه، آنها را بازخواست کنیم.
۲- واژه‌ها معنا دارند و اندک غفلتی در به کار بردن آنها ما را در اندیشه‌ورزی خود در مسیر اشتباه می‌اندازد. در عالم واقع ما «مراجع» داریم نه «مرجعیّت». اظهارنظر درباره‌ی یک مرجع خاص هم اظهارنظر درباره‌ی مرجعیّت نیست. مرجعیّت در اندیشه‌ی شیعی به معنای رجوع به عالم در یک رشته‌ی خاص، پذیرفته شده است ولی یک اظهار نظر را درباره‌ی یک مرجع تعمیم دادن و او را با مرجعیّت مرادف گرفتن، تلاش برای مصون کردن شخص وی زیر پوشش جایگاه اوست. اظهار نظر درباره‌ی مرجعیّت یعنی نفس عمل تقلید را زیر سؤال بردن که به تنهایی اشکال ندارد مگر آنکه توهین‌آمیز باشد مثل سخنان جنجالی آقاجری. آن سخنان بسیار نسنجیده و عوامانه در یک جمع دانشجویی بیان شد ولی از قضا همین سیّدحسن - شاید در اوّلین حرکت آشکار اجتماعی متمایل به اصلاح‌طلبان- وقتی وی در زندان بود، به دیدار خانواده‌اش رفت. کار خمینی جوان البتّه با توجّه به حکم عجیب دادگاه توجیه‌پذیر بود امّا این باعث نمی‌شود از آقاجری نپرسیم که بحث علمی را چرا به جای محفل مناسب آن در هیاهوی به شدّت سیاست‌زده‌ی دانشجویان بیان کرد و البتّه بعدها نتیجه‌ی آن تندرویها را دیدیم.
۳- مراجع تقلید مانند هر قشر نخبه از جامعه هستند که در انتخابات یا هر رخداد اجتماعی می‌توانند بیانیه بدهند و موضع بگیرند نه اجبار محض نه ممنوعیّت محض، هم از سوی آنان و هم از سوی مخاطبانشان. اوّلی را امروز می‌گویم و دوّمی را فردا.
همانطور که روشنفکران و متفکّران و هنرمندان، به رویدادهای پیرامون خود واکنش نشان می‌دهند مراجع نیز می‌توانند. مرجعیّت آیت‌الله خمینی یکی از مهمترین ویژگیهای وی و از مهمترین علل پایان دادن به رژیم گذشته بود. امروز و دیروز نیز مراجع منتقد مهمترین مانع حاکمیّت در راستای گستردن هرچه بیشتر دامنه‌ی قدرت خود بوده‌اند. چشم‌پوشی از چنین منبع قدرتمند، مشروع و ریشه‌دار و بازگشت به الگوی فقیه نورانی گل و بلبل بی‌طرف (همان «روحانی» به قول شریعتی) اشتباه است. کافیست ببینیم دو سه کار همین آقای وحید چقدر باعث نگرانی حضرات شده است. یا یک نقل قول ساده از آقای سیستانی چطور دهان به دهان می‌گردد.( وی از بعضی طلّاب ایرانی که به ملاقتش رفته‌اند، پرسیده: خوب، احمدی‌نژاد و مُرشدش (مشایی) چطور هستند؟!)
حتّی سختگیرترین مدافعان جدایی دین از دولت، نمی‌توانند متولّیان نهاد تدیّن را از عرصه‌ی اجتماع- آن هم در ایران- جدا ببینند. می‌ماند اینکه حضور این افراد به دلیل جایگاهی که دارند ممکن است به از بین رفتن فردیّت و اختیار مقلّدانشان بینجامد که این نه با قواعد مردمسالاری می‌خواند و نه با آن آزادی که بالاتر توصیف کردم. آیا مخالفت نظری صرف با مراجع می‌تواند به مخالفت عملی بینجامد؟ بر چه اساسِ دینی یا عقلی؟ به این موضوع فردا خواهم پرداخت.
پ. ن: بحث آقای وحید شد؛ روی حرف ایشان درباره‌ی مختارنامه زیادی بحث کردند. آقایان مراجع از این حرفها زیاد دارند که می‌گویند و دیگران می‌شنوند یا نمی‌شنوند و زمان می‌گذرد و خاطره می‌شود. همین آقای صانعی مگر کم از این حرفها زده است؟ مهمتر از آن، کنشمندی چشمگیر آیت‌الله وحید در این اواخر است که من حدس می‌زنم ادامه یابد. اوّل: نرفتن نزد رهبر نظام که عادت ایشان است امّا این بار فرق می‌کرد که ظاهراً کسی چیزی درباره‌اش نگفت. هربار که ایشان از شهر خارج می‌شد، اگر کسی اهل توجیه بود می‌گفت: نبود تا بیاید ولی این بار ماند تا بگوید هستم ولی نمی‌روم. از طرف نرفتن ایشان در زمانی بود که ایشان عادتاً هر سال به مشهد می‌روند یعنی حول و حوش ایّام ولادت امام رضا و این موضوع، اصرار او در بقای در قم را معنادارتر می‌کند و درست به همین دلیل است که خبر تماس نیروهای امنیّتی را با وی برای نرفتن از شهر نباید پذیرفت، چون عملاً به ضرر آنها تمام می‌شد. دوّم: دیدار با خانواده‌ی زندانیان سیاسی که من هم انتظار نداشتم و سوّم: سخنان اخیر وی درباره‌ی بی‌اعتباری اعتراف و اقرار در زندان آن هم در زمانی که در سالگرد نه دی حرفهای ابطحی و عطریانفر دارد از صداوسیما پخش می‌شود و درست خلاف نظر سیّدعلی خامنه‌ایست. به نظر من به احتمال قریب به یقین این کنشهای هدفمند ولی معتدل از این فقیه خاموش، در آینده نیز ادامه خواهد یافت.

خویش‌نامه

              
پس از انتشار این شعر از دکتر سروش، دفتر رئیس‌جمهور محبوب شعری حاصل طبع ایشان را در اختیار ما نهاد. یادداشتی به همراه شعر است که می‌گوید متأسّف است کسانی که ادّعای نوآوری در اندیشه‌ی دینی دارند هنوز نتوانسته‌اند در شعر از قید اوزان عروضی عارضی عربی رهایی یابند. پس، این غزلواره‌ی بی‌وزن پست‌مدرن پساپروانه‌ای که به شیوه‌‌ای کاملاً احمدی‌نژادی سروده شده منتشر می‌شود، باشد که آغازگر شیوه‌ای جدید در شعر فارسی شود.
مغز چیست؟ چرا کار بکشیم از کدوی خویش؟
رأی چیست؟ با جرزنی می‌بریم از عدوی خویش
با رایحه‌ی خوش خدمت آمدیم و کرده‌ایم
دست به دماغ، خلق جهان را ز بوی خویش
بودجه و آمار و برنامه‌ سوسول بازیست
هیئتی حال می‌کنیم با رفقای ببوی خویش
نرد عشق با چاوس و مورالس باخته و برده‌ایم
هزار هزار مرمر ممه با لولوی خویش
یه زیرکشیدن سیّد اکبر به وقتش ولی کنون
زمان شکستن شیخ اکبرست: هووی خویش
در ولایتمداری ما همین بس که برکنار
کرده‌ایم، اژه‌ای و صفّار و باقری: هلوی خویش
اسی فرمود: دوران لاتکذّبو و لاتجسّسو گذشت
هل من مزیدمان ببین در کلو و اشربوی خویش

یارانه‌ها؛ هدیه‌ی نظام

   
یکی از دلمشغولیهای بسیاری از فعّالان اجتماعی مانند عبّاس عبدی ارائه‌ی نقدی سهم مردم از درآمد نفت به آنان بود و شاید الآن هم باشد. آنها ریشه‌ی تمرکز قدرت را تمرکز ثروت ملّی در دست دولت یا حاکمیّت می‌دانند ولی من پیشتر نوشتم که موضوع ایران را نمی‌توان با قیاسی ساده با دیگر کشورها بررسید. مسأله‌ی اصلی در ایران قدسی‌شدن قدرت است و تا زمانی که اکثریّتی نسبی یا اقلیّتی قدرتمند بر این باور باشند که فرمانروایی یک فرد، حکومت خداوند بر این سرزمین است، هیچ تغییری حاصل نخواهد شد. اگر پذیرفتیم که اساس حکومت، انتخاب از سوی مردم است و حاکمان وکلای مردم بر نحوه‌ی اداره‌ی اموال عمومی هستند که هیچ، ولی اگر حاکمیّت از بالا باشد، جز ملک شخصی مردم، تمام کشور از آن نظام و رهبر آن خواهد بود.
در دفتر یکی از مراجع درباره‌ی مشکلات نظام بانکی حرف می‌زدیم؛ طرف صحبتم می‌گفت که اینها با ولایت فقیه مشکل اختلاط اموال را حل می‌کنند و از آنجا که اموال دولت در ید تصرّف اوست، گویی حکم بر یک کلّ یک‌دست واقع می‌شود. با این حساب حتّی اگر از فردا نفت و گاز تمام شوند و درآمد حاکمیّت فقط از راه مالیات باشد با این ساختار فکری، مالیات به دولت اسلامی چیزی مانند خمس و زکات خواهد بود یعنی از باب وظیفه این مردمند که محتاج به دادن آن هستند- با این تفاوت که اینجا اجبار هم در کار است- ولی از طرف دیگر اگر همان پول به نحوی به آنان بازگردانده شود، عطای «نظام» به آنها خواهد بود.
حرف کسی مانند احمدی‌نژاد را که می‌گوید «یارانه‌ها پول امام زمان است» هیچ کس جدّی نمی‌گیرد ولی این استفتا از رهبر جای تأمّل بسیار دارد. بر این اساس یارانه‌ها نه تنها سهم یا حقّ مردم از درآمد نفت یا دیگر درآمدهای دولت نیست بلکه «هدیه‌‌ی نظام» به آنهاست؛ می‌تواند ندهد یا از سر لطف به مردم بدهد. به عبارت دیگر از دید رهبر نظام، جز اموال خصوصی مردم (همین را هم مطمئن نیستم)، باقی ثروتهای این سرزمین متعلّق به نظام و صدالبتّه رهبر آن است که بنا به صلاحدید وی صرف و هزینه می‌شود. با این وصف، پرداخت یارانه‌ها یا حتّی سهم مردم از فروش نفت نه تنها باعث بازگرداندن قدرت به آنان نمی‌شود که آنان را به نظام وابسته‌تر می‌کند. این استفتا به ما یادآوری می‌کند که گره کور سیاست ایران در درجه‌ی اوّل هویّتی معرفتی- فکری دارد و با یک تصمیم ساده‌ی اقتصادی یا اجتماعی باز‌شدنی نیست.

نکات سبز- ۲۳

دور باطل 
وقتی این ایما را درباره‌ی اعدام عجولانه‌ی ریگی نوشتم، انفجارهای اخیر را از پیش می‌دیدم که البتّه کار سختی نبود و متأسّفانه درست از کار درآمد. لازم نیست که بازبنویسم که این اعدامها نیز به نوبه‌ی خود به انفجارهای دیگری خواهد انجامید. شاید این بار نیز می‌شد با گروگان گرفتن این افراد، باز هم به فکر حاکم کردن آرامش بر منطقه بود ولی افسوس. به این فکر افتاده‌ام که شاید از ابتدا هم قصد از بین بردن اقدامهای انتحاری در کار نبوده است. نوع نگرشِ- مثلاً- قاطعانه‌ی برخی سران نظام برای ریشه‌کن کردن ماجرا به کنار، سه دهه سروکار داشتن با چنین مسائلی خامترین آدم را هم تا حدودی متوجّه می‌کند که این، راهش نیست. شاید وقوع انفجارهایی که از دید تمام مردم ایران محکوم است، ایجاد فضای دوقطبی دشمن- من آن هم در روزهای عزاداری و در مکانهایی مانند مسجد و حسینیّه بتواند بحرانی را که لازمه‌ی نگه داشتن جعلی فضای انقلابیست برای بعضی فراهم کند و استمرار بخشد؛ پس با این فرض، اصلاً نیازی به گروگانگیری اعضای جندالله، توقّف اعدامها و تلاش برای بازگرداندن آرامش بر منطقه نیست.
چرا در گوشی؟ 
چندی پیش شاهد دست به دست شدن نوشته‌ی کوتاه دکتر نصرالله پورجوادی در فیس‌بوک درباره ناآگاهی بیشتر حوزویان از علوم انسانی و ناکارآمدی علوم حوزوی بودیم. جای پرسش و اشکال هست که چرا شکل معتدل این حرفها نباید آشکارا گفته شود. اینکه سخن گفتن خلاف نظر رهبر ممکن نیست، به جای خود، امثال پورجوادی از کسانیست که به هرحال برادریش را ثابت کرده، شاگرد نصر بوده و شاید بتواند با گفتگو با امثال اعوانی و حدّاد عادل و چند تن از عقلا جلو هوچیگیری چند نودولت را به بهانه‌ی مبارزه با علوم انسانی غربی بگیرد. آمدیم و سودای شبه انقلابی «ابتدا تغییر، بعد اصلاح» جواب نداد، آن وقت چه؟ به هرحال جبران هر تصمیم نادرستی که درباره‌ی اقتصاد، سیاست و فرهنگ این کشور گرفته شود، بسیار زمان خواهد برد.
در مدح تمکین نکردن 
با دیدن حکم جعفر پناهی یاد نامه‌ی او به طالبی‌نژاد افتادم. ممنوعیّت از کار و آفرینشگری، تفاوتی با مرگ هنرمند ندارد. شعر یا داستان را می‌شود نوشت و بعد منتشر کرد ولی فیلمسازی کاری گروهیست و فکر خالی یا نوشته، فیلم نمی‌شود. فیلمنامه یک شکل ادبی مستقل مانند نمایشنامه نیست که بتوان آنرا بارها و بارها اجرا کرد و انتشار فیلمنامه‌های بیضایی در ایران، بیش از آنکه یک ابداع باشد، اعتراضی به نبود امکان فیلمسازی برای امثال اوست.
خوشبختانه با ظهور دوربینهای جدید ویدئویی دیجیتال کار فیلمسازی نیز بسیار سهلتر شده است و حاصل آن، تولّد سینمای مستقل زیرزمینی در ایران است که چند نمونه از آن در یکی دو سال اخیر به جشنواره‌ها نیز راه پیدا کرده و این مسیر قطعاً ادامه خواهد یافت. از طرف دیگر، با تأکید بر اینکه کار امثال مخملبافها در اصل، ساختن فیلم و تولید فکر است نه نامه نوشتن به کسانی که اندک احتمال تغییر در مشی و رویّه‌ی آنان تصوّر نمی‌شود (این نوشته‌های اخیرش هم هیچ نشانی از آن شور و شاعرانگی سابق وی ندارد)، پناهی و پناهی‌ها هم نباید در برابر نظام «تمکین» کنند. یافتن راهی به خارج، همکاری با شبکه‌های تلویزیونی و البتّه فیلمسازی این بار با حساسیّت بیشتری روی سیاست و اجتماع امروز ایران با استفاده‌ی مناسب و بی‌افراط از آزادی بیان و نبود سانسور آن دیار، می‌تواند وظیفه‌ای تاریخی در این مقطع حسّاس باشد (کمی با اکراه کلمه‌ی «وظیفه» را به کار بردم ولی چاره‌ای نبود). نافرمانی‌های مدنی و تن ننهادن به جبّاریّت حاکمان از همین جاها شروع می‌شود.

پژواک عمل

              
در سه دهه‌ی اخیر و به ویژه در یکی دو سال گذشته، کارهایی به نام دفاع از دین انجام شد که در حالت دیگر- مثلاً بر مصدر قدرت نبودن روحانیان-  در خور سرزنش و نکوهش بود. عاملان آن با این توجیه که اهم و مهم کرده‌اند یا برای دفاع از کیان اسلام یا نظام هرکاری مباح است، به آن دست زده‌اند و گاهی نقل قولی از بنیادگذار انقلاب را هم ضمیمه‌ی آن کرده‌اند. آیا هدف مقدّس می‌تواند مانع جزادیدن عاملان ِکار نادرست شود؟ ابتدا به این گفتار از مرحوم آیت‌الله بهجت توجّه کنید:
«...این روایت را از بعضی علما شنیدم- شاید هم دیده باشم، درست یادم نیست- که دیدند حضرت رسول- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- محزون است. عرض کردند چرا محزون هستید؟ فرمود: با این که تمام جنگهایی که کردم به علم و امر خدا بود، با این حال جبرئیل آمد و گفت هر آنچه بر سر دیگران آوردی، بر سر فرزندان تو خواهد آمد! با اینکه همه‌ی آنها به حق بود...» ( در محضر بهجت، محمّدحسین رُخشاد، کتاب سوّم، ص۲۶۴)
دستگاه آفرینش نه با کسی شوخی دارد نه پارتی‌بازی سرش می‌شود. وقتی حتّی اعمال صحیح و به فرمان خدای پیامبر اسلام در دنیا دارای چنین تبعاتی باشد، عاقبت کسانی که دست به افعال ناشایست به نام دین می‌زنند در دو جهان چگونه خواهد بود؟ جبرئیل به رسول خدایی که خداوند در قرآن به او می‌گوید «ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی»، می‌گوید کافران را کشتی؟ زنانشان را بیوه و فرزندانشان را یتیم کردی؟ فرزندانت را یکی پس از دیگری می‌کشند و خانواده‌شان را به اسیری می‌برند. تو خود حکایت مفصّل بخوان از این مجمل.

زخم

تکرارها، شباهتها و تقارنها، اشارات زودگذر امّا دیرپایی هستند که ما را به فهم و تأویل خود فرامی‌خوانند. بار اوّلی که عرب‌نیا را در نقش مختار با آن هیئت دیدم از شباهت شگفتی‌آور آسیب چهره‌اش (زخم چشم راست) با سلطان جا خوردم. اگر زمان ساخت دو اثر برعکس بود، می‌شد برای اختیار و تصمیم کارگردان جایی باز کرد که به قرینه‌ی مختار، برای قهرمان فیلمش نام ( سلطان و مختار هموزنند)، داستان (شورش و انتقام‌جویی)، سرنوشت (مرگ خودخواسته- شهادت)، برخی اجزای روایتی (سلطان در دسته‌های عزاداری «امام حسین» زنجیر می‌زند) و قیافه‌ی مشابهی درست کرده ولی حالا؟

بازی با خبر


           
وقتی می‌توانیم از طرف دیگران انتظار رعایت اخلاق را داشته باشیم که لااقل خود نشانه‌هایی از آن را بروز دهیم. دروغ‌پردازی دیگران زشت است، درست امّا خود ما چه تمایلی به پی‌جویی حقیقت از خود نشان داده‌ایم؟ اگر نپسندیدن کسی یا گروهی دلیل نسبت دادن هر صفت یا فعلی به آنها باشد، آیا می‌توان انتظار داشته باشیم که بقیّه با ما چنین نکنند؟ خبررسانی در جریان بازیهای گوانگژو نمونه‌ای از این بی‌تمایلی جریانهای مختلف در ارائه‌ی واقعی اخبار و تحلیل است. به دو مثال زیر توجّه کنید:
 
اوّل آنکه از همان ابتدا، قول اهدای مسکن را به ورزشکاران طلایی متأهّلی داده بودند که خانه‌ی مستقل نداشته باشند. پس هم غیرمتأهّلان- اعمّ از زن و مرد- از دایره‌ی آن قول و قرار ابتدایی بیرون بودند و هم متأّهلانی که خانه‌ی شخصی داشتند. در جریان هیاهو برای ندادن خانه به خدیجه آزادپور از طنزنویس گرفته تا جدّی‌نویس، ابتدا ماجرا را جنسیّتی کردند سپس هرچه خواستند نوشتند. منتظر بودم یکی بگوید که اصل قضیّه از چه قرار است که اینگونه نشد. ( بعداً تصمیم خود را عوض کردند و به همه‌ی طلایی‌ها قول خانه دادند و جوایز بانوان نیز افزایش یافت)
دوّم: در تمام مصاحبه‌های سعیدلو و علی‌آبادی در چین از آنها شنیدیم که ورزشکاران تیمی به اندازه‌ی نصف ورزشکاران انفرادی جایزه‌ می‌گیرند. حالا می‌گوییم وبلاگنویسان اطّلاع ندارند ولی اگر بعضی خبرگزاریها  این خبر را- آن هم با این ادبیات عامیانه- ارائه کنند، از افراد غیرحرفه‌ای چه انتظاری می‌رود؟
 
منتظرم ببینم که این تمایل غریب برای خبرسازی و تیترزدن و تکّه انداختن و «وقاحت» و «بی‌شرمی» دیگران را رو کردن، قرار است تا کجاها ما را فروکشد.

ذکر مصیبت مارگزیده‌ها


         
روشنفکری از شیعه‌ای پرسیده بود : «این همه هیاهو و ابراز احساسات و تظاهرات و این همه «حسین حسین» و محرّم و صفر و همه هفته و همه ماه و همه سال چرا؟» گفته بود: « ما مارگزیده‌ایم؛ درباره‌ی غدیر سکوت کردیم و گفتیم تاریخ خود می‌گوید که در حجّة‌الوداع – پرشکوه‌ترین نمایش مسلمین- در جایی که هم‌اکنون روشن است و در زمانی که معلوم است، خود پیامبر، علی (ع) را به رهبری معرّفی کرد و دیدیم که چگونه همه چیز را شستند و از بیخ زیرش زدند؛ این است که در مورد «عاشورا» مرتکب این اشتباه نمی‌شویم. در شادی و غم، در عروسی و عزا، در آب خوردن و غذاخوردن، در گرسنگی و تشنگی و در همه حال «حسین حسین» می‌گوییم و عاشورا عاشورا و کربلا کربلا می‌گوییم تا نسلهای بعد از ما فراموش نکنند که بر شیعه چه گذشت و بدانند که بر شیعه چه می‌گذرد. ( علی شریعتی، مجموعه آثار، ج ۷، ص ۲۲۲)
در اروپا برنامه‌ی آموزشی که می‌گذارند بچّه‌ها را از کودکی و دبستان برای گردش علمی سر خاک فلان سرباز گمنام، سر خاک ناپلئون، سر خاک ویکتور هوگو، سر خاک... می‌برند. این خاک، این نسلی را که با آن بزرگ شده شفاعت می‌کند. این خاک یک عامل تغییردهنده در زندگی آن شخص است. در شیعه‌ی قدیم، مسأله‌ی شفاعت، مسأله‌ای ایدئولوژیک بوده است. آن موقع دستگاه حاکم می‌خواست خاطره و ذکر حسین را از ذهن‌ها ببرد. او با انتخاب مُهرش از خاک شهید، پیوند شهید و شهادت و نماز را برقرار می‌کند. وقتی که یحیی بن زید شهید شد، شیعه‌ها آن غل و زنجیر آهنی که در آن بود، تکّه تکّه‌ی فلزش را حلقه‌ی انگشتر کردند. این خاتم سلیمانی بر کسی که آن را به دست کرده بود، اثر انقلابی می‌گذاشت. ( ع. شریعتی، م.آ، ج ۲۳، ص ۳۹۱)
در حرّ روز تاسوعا و حرّ روز عاشورا هیچ تغییری رخ نداد جز تغییر رهبری. در این دگرگونی عظیم تنها رهبریست که تغییر کرده است و این تغییر رهبریست که فرد جنایتکار را برکشیده و تا متعالیترین مقامی که انسان می‌تواند در زندگی به آن راه یابد، بالا برده است. ( ع. شریعتی، م.آ، ج۲، ص ۲۳۳)

افشاگری درست، افشاگری نادرست

               
افشاگری به تنهایی دارای هیچ بار مثبت یا منفی نیست، آنچه افشا می‌شود می‌تواند بد یا خوب، بجا یا نابجا باشد. افشا، آشکار کردن رازیست که بسته به ایتکه درست یا نادرست فاش شود درباره‌ی آن داوری می‌شود. مهدی جامی در دو نوشته (یک و دو)، بر اظهارنظر رضا حیرانی شاعر تاخته و آنرا نپسندیده است ولی به نظر من - گرچه خودش بعد بین این دو نوع فاش‌گویی تمایز قائل می‌شود-، خشک و تر را با هم سوزانده است، چنان که خواهم گفت.
اگر ظهور ناراستی‌ها و زشتی‌ها را به دو حوزه‌ی خصوصی و عمومی تقسیم کنیم، افشاگری درباره‌ی آنان می‌تواند دو حکم متفاوت داشته باشد. حوزه‌ی شخصی افراد مادام که متعرّض آزادی دیگران نشوند محترم است و نمی‌توان با آشکارکردن چیزی آبروی آنها را به خطر افکند، اگر هم نگرانیی درآن باره وجود داشته باشد، باید با چاره‌اندیشی و دلسوزی همراه باشد تا آن شخص از آن رذیلت فرضی نجات یابد امّا اگر ناراستی و نادرستی در حوزه‌ی عمومی و با تجاوز به حریم دیگران و روشمندکردن زشتکاری باشد، پس از اطمینان از بی‌اعتنایی مرتکبان آن به اخطار یا نهی از منکر می‌توان آنرا علنی کرد، مثال می‌زنم: یک وقت هست که از زنبارگی یا اعتیاد یک سینماگر اطّلاع داریم، فاش‌گویی آن دخالت در حریم شخصی وی است امّا اگر بدانیم – مثلاً- یک تهیّه‌کننده‌ی سینما، بازی یک دختر جوان را در اوّلین فیلمش مشروط به قبول پیشنهاد شرعی(!) وی کرده است، اینجا دیگر بحث حریم خصوصی نیست و باید برای رفع این مشکل چاره‌ای اندیشید؛ اگر با هشدار نشد، یک روزنامه‌نگار جز افشای آن – با رعایت آبروی قربانی- چه کاری از دستش برمی‌آید؟
واقعیّت این است که ما همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید و بی‌قاعدگی، بی‌اخلاقی و ناراستی  ما تنها در فرهنگ رانندگی یا بی‌تفاوتی به کشتن یک فرد در دوقدمی ما یا رفتار نادرست با زنان و دختران یا ... نیست بلکه ما دیرزمانیست که همه شبیه به هم شده‌ایم. مافیا تمام ابعاد زندگی اجتماعی ما را در بر گرفته است و هرجا این امکان بوده که به دلیل نبود شفّافیّت، عدّه‌ای منافعی ویژه را برای خود و همقطارانشان بخواهند و دیگران را محروم کنند، مافیا نیز شکل گرفته است. محمّدحسن شهسواری نیز این اواخر بحثی را  نزدیک به همین مضمون ولی از زاویه‌ای دیگر پیش کشید که با مخالفت و موافقت زیادی روبه‌رو شد. اگر بدانیم اشخاصی بر انتخاب بازیگران سینمای ایران اعمال نفوذ می‌کنند و اتّفاقاً خیلی هم ظاهرالصّلاح هستند و پشت مقام معظّم به نماز می‌ایستند، اگر نوار ضبط‌شده یا دوربین مخفی نداشته باشیم و زدوبندهای پشت پرده را فاش کنیم، بی‌اخلاقی کرده‌ایم؟ روزنامه‌نگاری که رفت‌وآمد- گیرم اجباری- برخی سینماگران را با همین برادر سعید ( که بعدها خودشان هم آنرا پذیرفتند) و شباهت محتوای بعضی آثارشان را با خواست وی افشا کرد، چطور؟ وقتی منتقد فیلمی در یک مجلّه معتبر از دوستانش می‌نویسد که یک‌صدا برای «دراز کردن» یک سینماگر ( یا به عکس «هوا»ی آن دیگری را داشتن) در جلسات نقد و بررسی نقد فیلم جشنواره‌ی فجر هم‌قسم می‌شوند، چطور؟ پیرامون تهیّه‌کننده‌ای که چکهای پُرپیمان برای نقدهای مثبت لطف می‌کند، چطور بنویسیم که اخلاق حرفه‌ای را هم رعایت کرده باشیم؟  
در اخبار دیروز داشتیم که فلان فوتبالیستها را در پارتی گرفتند. هفته‌ای نیست که اخباری از این دست را درباره‌ی این گروه یعنی ورزشکاران به خصوص فوتبالیستها نشنویم ولی پارسال، مدافع وقت تیم راه‌آهن از تماس یکی از دلّالان معروف با خود گفت که از وی می‌خواست در بازی با تیمی خاص خیلی محکم بازی نکند ( یا احیاناً به عمد مرتکب پنالتی شود) همه آن شخص را می‌شناختند و او هم آزادانه و با علم به اینکه شماره‌اش در تلفن همراه او می‌افتد این کار را کرد، سؤال این است که چرا هیچ برخوردی با آن شخص نشد؟ چرا حاکمیّت به دخالت در حریم خصوصی دیگران اینقدر علاقه دارد ولی ناراستی‌های آشکار را نمی‌بیند؟ بازیکنان فوتبال ایران را دلّالها جابجا می‌کنند و بر نحوه‌ی عقد قرارداد یا حتّی بازی کردن یا نکردن و مصاحبه‌های آنان نظارت دارند و مدیران باشگاهها عملاً با آنها به نوعی همزیستی رسیده‌اند. این آنها را قادر می‌کند که بتوانند بر نتایج بازیها هم تأثیرگذار باشند. مجید جلالی در یکی از مصاحبه‌هایش خیلی خونسرد گفت که «عدّه‌ای» از او خواسته‌اند که در قبال پذیرفتن چهارپنج بازیکن آنها در فهرست سال بعد، نتایج را برای او رقم بزنند. «لیست بازیهای سال بعد را جلویم گذاشتند وگفتند که بگو از هر بازی چقدر امتیاز می‌خواهی، ما درستش می‌کنیم»( قریب به مضمون) باورتان می‌شود که حتّی فردوسی‌پور هم پی ماجرا را نگرفت؟ یکی دو بازیکن خاص را در خاطر دارم-و  مصطفی آجورلو هم در مصاحبه‌ای به یک نمونه اشاره کرد- که پس از یکی دو نافرمانی ( مثل مصاحبه و «افشای» برخی اسرار)، سال بعد هیچ تیم لیگ برتری حاضر به گرفتن آنها نشد؛ یعنی دلّالان اجازه ندادند که آنها به بازی ادامه دهند، در عین جوانی.  حالا افشای این اخبار، آیا تقلید روش حاکمیّت است یا امری واجب؟ این دسته‌بندی‌ها خاص ورزش، سینما یا سیاست نیست و در همه جا نفوذ کرده است.
سخن کوتاه کنم؛ حیرانی از پیشنهاد برخی صفحات شعر برای چاپ نقد مثبت در قبال دریافت پول یا پیشنهاد برخی انتشاراتیها از چاپ گرانتر ولی مشروط به دریافت جوایز سال بعد نوشته است، اینها دیگر سرکردن در حریم شخصی نیست، اینها زشتی‌های آشکاریست که یک درصد هم احتمال ندارد به خاطر جهل و ناآگاهی کسی باشد. یک قضیّه مشابه آن را نقل می‌کنم. سه چهارسال پیش کسی می‌گفت که برای دفاع از پایان‌نامه‌ی دکتری به دو مقاله در مجلّات معتبر نیاز داشته است، یکی از گردانندگان مجلّات در آن رشته‌ی خاص به او گفته مقاله‌ات را بده، با ویرایش  نوشتاری و فنی و پرملات کردن فهرست منابع و مآخذ، بدون نوبت برایت چاپ می‌کنیم پانصدهزارتومان! به گمانم قیمت در این چندساله افزایش هم یافته باشد. اینجا دیگر جای مدارا و پرده‌پوشی نیست. شفّافیّت و تاریکی‌کشی مطبوعات و رسانه‌ها در غرب از رسانه‌های حرفه‌ای گرفته تا پاپاراتزی‌ها و همین ویکی‌لیکس یکی از بارزترین ویژگیهای فرهنگی آنان است که قدرت و سرمایه را محدود و محتاط می‌کند. ما باید با پرهیز از جنبه‌های منفی آن، سویه‌ی مثبتش را تقویت کنیم.
پ. ن۱: آنچه نوشتم ربطی به جنجالهای شعر و شاعری – که خیلی بدتر از آن چیزست که حیرانی گفته و اتّفاقاً شاعرانی از قماش همین شفیعی کدکنی‌ را به حاشیه رانده و آوازه‌گرانی فلسفه‌باف را در بوق کرده است- ، تعمیمهای نابجا و دیگر مسائلی که در گفتگو بیان شده ندارد، فقط تمایز نهادن بین دو نوع افشاگری بود.
پ. ن۲: من پیشتر درباره‌ی اخبار غیر موثّق
این ایما
را نوشته بودم. با احتیاطهایی از این دست، اکثر قریب به اتّفاق اخبار یک سال و نیم اخیر پس از انتخابات به دلیل مبهم بودن منابع ( تو بخوان تلاش شبانه‌روزی برادران امنیّتی برای پاک کردن ردّپاها) یا پروای آبروی افراد نباید گفته می‌شد. حتّی افشای منابعی مانند سخنان سعید امامی نه به عنوان یک منبع قطعی، بلکه به عنوان نشانه یا قرینه در این تاریکی خبری مغتنم است و دیدیم که خبر سوءقصد به جان سیّداحمد خمینی را بعدها نیازی تأیید کرد و گرفتن فتوا برای قتل دگراندیشان را نیز روح‌الله حسینیان در برنامه‌ی چراغ به زبانی دیگر گفت؛ پس نمی‌توان آن گفته‌ها را یکسره کذب دانست.

تقدّس قدرت

             
پیام موسوی به دانشجویان یکی از صریحترین بیانیّه‌های او در زیر سؤال بردن کردار و گفتار حاکمان است. استبداد، فرعونیّت، بی‌پشتوانگی و توسّل به زور و زر و تزویر صفاتیست که موسوی برای حاکم اصلی برمی‌شمرد ولی مهم‌ترین آنها مقدّس کردن جایگاه اوست. معصوم بودن پیامبر و امامان تکرارناپذیر است و همین صفت- که در جای خود در علم کلام به آن پرداخته شده- باعث می‌شود که سنّت یکی از ادلّه‌ی شرعی شیعه باشد یا فعل پیامبر برای مسلمان حجّت باشد و برای مثال اگر حتّی در نمازی سمت قبله را عوض کرد، باید به همراه او چرخید؛ امّا از سوی دیگر امامان همواره به پیروی از قرآن بر ختم نبوّت پای فشرده‌اند و حتّی احادیث خود را برگرفته از آموزه‌های پیامبر می‌دانستند و تأکید می‌کردند که سخنانشان همان گفته‌های پیامبر است که سینه به سینه به آنان رسیده است. این یعنی هرکس جایگاه خودش را بشناسد و فهم معصومانه‌ی امام از دین، جای سنّت نبوی را نگیرد. همینان، فقها را جانشینان خود دانستند ولی برای او شروطی قرار دادند که با آنها شناخته شود و در صورت لزوم از مقام خود پایین‌کشیده شود. اینچنین است که آموزه‌های وحیانی (قرآن و سنّت نبوی)، فهم معصومانه از دین (امامان) و فهم غیرمعصومانه از دین ( که در انحصار «فقه» مصطلح نیست و بسیار گسترده‌تر است)، سه رکن معرفت دینی هستند. به هم ریختن جایگاه افراد و وارد کردن یکی در جرگه‌ی دیگران نادرست است و توالی فاسد زیادی دارد.
برای دانستن مطلب فوق نیاز به جستجو و کنکاش فوق‌العاده نیست، دو سه صفحه‌ی ابتدای رساله‌های عملیّه، از شروط مرجع و خطاپذیر بودن وی می‌گویند. هر کدام از فقهای موجود از مرجع گرفته تا روحانیان حکومتی داخل در گروه سوّم هستند و نمی‌توانند و نباید برای خود مقام دیگری قائل باشند. متأسّفانه از آنجا که دفاع عقلایی از ناپاسخگویی رهبر ممکن نیست، این وظیفه به عهده‌ی تشبیه ِآمیخته به فهمی ناقص از تاریخ اسلام گذاشته شده است. وقتی کسی می‌نویسد که پایداری در زمان علی از زمان نبی سختتر بود و الآن هم ایستادگی از زمان امام خمینی سختتر است، باید بداند که دو فقیه را در جایگاه رکنهای اوّل و دوّم معرفت دینی نشانده است. دو جایگاهی که دارای عصمتند ولی اینان خیر. بماند که پیامبر و امام هم به هیچ خرده‌گیری «ساکت شو» یا «وظیفه‌ات تنها اطاعت است و بس» نگفتند. علی مرتضی در ابتدای خلافت از مردم خواست که با مشورت و نقد خود وی را یاری کنند و خود را بری از خطا ندانست. آنان سخن را با سخن جواب دادند نه اینکه بگویند من منصوب خدا یا فرستاده‌ی خدا هستم و نمی‌توان به انکار من برخواست، درحالیکه ولی فقیه فعلی مدام خود را با آنان مقایسه می‌کند و طرفدارانش اعمال و سکنات وی را در هاله‌ای از تقدّس و نقدناپذیری پیچیده‌اند یعنی کاری که حتّی در زمان بنیادگذار انقلاب سابقه نداشت. برای توجیه کارناوال خیابانهای قم، می‌گویند که مردم آب وضوی پیامبر را برای تبرّک می‌ربودند ولی اینگونه تقدّس اگر در زمان ما معنا داشته باشد برای عارفان و سالکان واصل است نه فقهای مصطلح. مرحوم بهجت چنان مقامی یافت چون تربیت‌یافته‌ی مدرسه‌ی عرفانی سیّدقاضی بود نه اینکه اصول فقه پیشرفته‌ای داشت؛ نشاندن یک روحانی عادی و احیاناً جعل داستانهایی از تأیید الهی یا ملاقات وی با امام زمان و شفادهی و مانند آن برای مصارف سیاسی زودگذر، تبعات خودش را خواهد داشت.
یکی از امامان جمعه نقل می‌کرد که به هنگام تصرّف خرّمشهر او اوّلین کسی بود که خبر را به آیت‌الله خمینی داد. سر و پا برهنه به داخل اتاقش دویده و او را دیده که اذان و اقامه را گفته و می‌خواهد تکبیر نماز را بگوید. فریاد می‌زند: «آقا خرمّشهر را گرفتند» . خمینی دو سه ثانیه درنگ می‌کند و خیلی خونسرد جواب می‌دهد: « پس می‌گیریم...الله اکبر». اگر چنان ادّعایی برای چنین کسی شود جای تعجّب ندارد نه کسی که در خرداد ۸۸ از فرط استیصال به روضه‌خوانی افتاد. حتّی خمینی را هم با معیارهای شناخته‌شده‌ی شرعی و عقلی باید سنجید و هیچ کس فوق انتقاد نیست. فقیه غیرمعصوم را در جای امام و پیامبر گذاشتن همان چیزیست که مقدّس‌کردن نامیده می‌شود و ام‌ّ المشکلات سیاست امروز ایران است.
کسانی که به آیت‌الله خمینی «امام» می‌گویند، با رجوع به صحیفه‌ی نور ببینند که وی درباره‌ی خلع ولی فقیه از مقام خود چه می‌گوید و چه سخت‌گیرانه وی را با کمترین خطا از جایگاهش فرومی‌کشد. سخن پایانی وصیّت‌نامه‌ی وی که معیار برای شناخت و داوری درباره‌ی هرکس حال فعلی اوست، فقط درباره‌ی منتقدان نباید لحاظ شود بلکه ممکن است شامل کسانی که پیش و پس از اشغال برخی مقامها، روش و منششان زمین تا آسمان تفاوت کرد هم هست. با همین معیار باید تفاوت تعریف کسی مانند صانعی از رهبر فعلی در ابتدای رهبری وی با موضع کنونیش را فهمید. مدافعان دربست رهبر نظام کافیست تمرین کنند که به جای علی‌پنداری وی، او را تنها یک فقیه عادی بینند، آن موقع تازه ابتدای کار خواهد بود.
پ. ن: آنچه نوشتم در صورتیست که چون‌وچرا پیرامون فقاهت رهبر را درون پرانتز بگذاریم چون بعضی جاها دیدم که کسانی با کنایه از خنده‌دار بودن مرجعیّت بعضی افراد منتقد می‌گویند. «خنده‌دار»بودن را یادم نمی‌آید جایی به عنوان معیار تعیین صلاحیّت علمی کسی دیده باشم ولی آنچه معروف است مانند مقدار تحصیل و تدریس، استادان، اجازه‌ی اجتهاد، مدارج علمی طی شده، تألیفات و مانند آن را اگر ابتدا به عنوان ملاک لحاظ کنیم بعد هر یک از آن مراجع را در یک کفّه‌ی ترازو بگذاریم و سیّدعلی خامنه‌ای را در کفّه‌ی دیگر، آنگاه معلوم می‌شود به چه کسی باید خندید؛ تمام حرف منتظری- که این روزها سالگرد درگذشتش است- نیز همین بود.
Real Time Web Analytics