دم خروس ايدز


                                
گرچه صداوسیما تا رسیدن به حدّی متوسّط نیز راهی دراز در پیش دارد ولی در کنار دست‌کم‌گرفتن مخاطب و برنامه‌های نازل آن می‌توان گهگاه بارقه‌ای از پیشرفت دید. امروز که روز جهانی ایدز است، ظهر شاهد برنامه‌ای بودم که دو کارشناس بدون پرده‌پوشی‌های همیشگی از این بیماری می‌گفتند. مهم‌ترین دلیل پیشرفت این بیماری« جهل» است که در کشورهای فقیر به علّت نبود امکان آموزشی و سطح سواد پایین، بسیار بیشتر دیده می‌شود. سالها تلاش می‌شد که دلیل اصلی شیوع ایدز را استفاده‌ی معتادان مرد از سرنگ آلوده بدانند. پوشاندن دلیل اصلی گسترش ایدز در ایران و مبرّا و پاک دانستن زنان، سر را زیر برف کردن است. آقای دکتر برنامه در مورد مردان کمابیش بی‌پرده حرف زد و حتّی از بعضی از بیماران خود گفت که مثلاً در کوپه‌ی قطاری با زنی ناشناس آمیزش داشت و پیش او چون فرزند مادرمرده به گریه افتاده بود. گرچه گفتن این حرفها خیلی بی‌سابقه نیست ولی به این صراحت هم تا کنون لااقل کمتر گفته شده است. او بیشتر مبتلایان را مردان معتاد و کسانی دانست که- به قول او- روابط پرخطر دارند و« طفلکی» زنانشان که از آنان می‌گیرند؛ اینجا بود که خانم دکتر کلام او را تصحیح کرد که دلیلی ندارد مردان را تنها منتقل‌کننده بدانیم، چون متأسّفانه هم تعداد زنانی که از سرنگ استفاده می‌کنند بسیار زیاد شده است و هم زنانی که ابایی از برقراری ارتباط خارج از چارچوب خانواده ندارند و در این صورت همسران آنانند که« طفلکی» هستند. حکایت بی‌پروایی دختران و پسران مجرّد و تن ندادن کسانی که در آستانه‌ی ازدواج هستند به آزمایش ایدز هم مشکل حکایتی است.
همشهری جوان تیتر زده:« تغییر الگوی انتقال ویروسHIV » که نادرست است؛ چون از همان ابتدا هم روابط گسترده‌ی جنسی در ایران مهم‌ترین عامل بود ولی کتمان می‌شد ولی حالا که دم خروس آشکار شده، دیده‌اند که پنهان‌کاری دردی را دوا نمی‌کند. در دوران اصلاحات که روزنامه‌ها بی‌پرواتر می‌نوشتند، جامعه‌شناسی فرانسوی با تحقیر از آمار حدود ششصدهزارتایی تن‌فروشان در ایران خبر داد و سخت‌گیری جنسی را در ایران نه به دلیل مذهب بلکه به دلیل حاکمیّت قدرت مطلق ‌دانست. او ایران امروز را با اسپانیای فرانکو مقایسه و پیش‌بینی کرد برداشتن فشار از جوانان ایران، به واکنشی شبیه زمان سقوط فرانکو خواهد انجامید که جوانان علناً در معابر عمومی عشق‌بازی می‌کردند.
روزانه حدود14هزارنفر در جهان به ایدز آلوده می‌شوند یعنی ساعتی 600 نفر. سازمان بهداشت جهانی پیش‌بینی کرده است که به زودی ایدز در چین، اندونزی، هند و روسیه همه‌گیر می‌شود؛ کشورهایی که بیخ گوش ما هستند. تا زمانی که ایدز به عنوان اپیدمی در ایران مطرح نشده است، باید به علل آن در ایران یعنی اعتیاد و روابط نادرست جنسی پرداخت. هر دو اینها نیز عللی مانند بی‌اعتمادی نسل جدید به معیارهای اخلاقی گذشتگان، تیره‌بودن تصویر آینده، ناامیدی گسترده، فشارهای روحی که به پناه بردن به مخدّر یا لذّت‌جویی‌های آنی منجر می‌شود و از همه مهم‌تر پایین‌بودن سطح آگاهی عمومی دارند. ایدز بهانه‌ی خوبی است که متفکّران این جامعه هر کدام بنا به تخصّص خود نگاهی دوباره به بی‌هویّتی، بی‌هدفی و ناامیدی جوانانی کنند که قرار است محصول استقرار سه دهه‌ای نظامی باشند که سودای ساختن جهان نو و انسان نو داشت.

سینما، ادبیات و فرهنگ قبیلگی


                  
پیشتر درباره‌ی سینما و موفّقیّت آن در ایران نوشته بودم. یکی از مهم‌ترین دلایل آن را جمعی‌بودن کار سینما دانستم که خود را به فرد تحمیل می‌کند و گاه- نه به اختیار که- به جبر به او شنیدن و فرهنگ کار گروهی را می‌آموزد. چه بسیار تغییر مسیرها که در سینما و سینماگران دیده ‌شد و چه کسانی کنار هم ایستادند یا همکاری کردند که زمانی فکر می‌شد ممکن نیست روزی چشمشان به هم بیفتد. این دادوستدها نتیجه‌اش شکوفایی سینمای ایران بود چه در ایران و چه در جهان و مهم‌تر اینکه سینما، امروز هنر مسلّط این سرزمین است و دیگر هنرها دنباله‌رو آنند و حسرت‌خور موفّقیّت‌های آن. این را در گفت‌وگوی متعدّد شاعران، آهنگسازان، نویسندگان و دیگر هنرمندان به وضوح می‌توان مشاهده کرد.
محیط‌های بسته‌تر امّا هم خود آنچنان که باید و شاید کنار هم بودن را تجربه نکرده‌اند و هم نمی‌توانند این پیشتازی را ببینند. بسیاری از بازیگران سینما وقتی به تآتر می‌آیند از رفتار نه چندان همدلانه‌ی تآتری‌ها می‌گویند که انگار غریبه‌ای را در جمع خود می‌بینند. آنان می‌پندارند که فلان کس فقط به خاطر شهرتش به اینجا آمده است و تآتر« فاخرتر» و« جدّی‌تر» از آن است که این ناپرهیزی‌ها را برتابد. این روزها نیز دو واکنش به این موضوع را شاهد بودیم؛ یکی واکنش عکّاسان به حضور سینماگرانی که هوس عکّاسی به سرشان زده بود در اکسپوی عکس و دودیگر واکنش برخی به داوری خانم کریمی در یکی از جوایز کتاب.
این واکنش‌ها بیشتر بر مدار حذف( نیا یا حدّ خودت را بشناس) بنا شده است. عکّاسان حرفه‌ای با حضور تازه‌واردان آماتور کنار زده نمی‌شدند  و چه بسا بعضی از عوام- از دید بعضی- هم به هوای دیدن عکس‌های ستاره‌ها می‌آمدند و هم عکس‌های حرفه‌ایها را می‌دیدند تا فرهنگ عکس‌بینی رایج‌ شود. به بیان دیگر نوآمدگان جای کسی را تنگ نکرده بودند که هیچ، فرصت دیده‌شدن را نیز با شهرت خود به بسیاری می‌دادند. اینجا هم‌نشینی نه به معنای هم‌ارزی آثار بود و نه بازیگران چنین ادّعایی داشتند. تنها کسی که با همکاران خود مخالفت کرد، سیف‌الله صمدیان بود که از قضا او نیز سینماگر است!
در جشنواره‌های سینما دیرزمانی است که تخصّص‌های مختلف کنار هم می‌نشینند. سلیقه‌ای بودن جشنواره را همه پذیرفته‌اند و از آن مهم‌تر بازی بودن آنرا. یک بازی برای آوردن اهل سینما میان مردم، امکان گفت‌وگو با آنان و نشان‌دادن فیلم‌هایی که در هجوم فیلم‌های هالیوودی گم ‌می‌شوند. نیکی کریمی گذشته ازاینکه بازیگر مطرحی است، مترجمی نیمه‌حرفه‌ای و کارگردانی در آغاز اوّلین تجربه‌های خود نیز هست. به جای او- یا در کنار او- یک آهنگساز یا فیلم‌بردار هم می‌توانست و می‌تواند به داوری آثار ادبی بنشیند و بدون ادّعای تخصّص آنچنانی، و به عنوان یک خواننده‌ی حرفه‌ای بگوید که از کدام کتاب‌ها بیشتر خوشش آمده یا فکر می‌کند بهتر است و دلایلش را نیز در حدّ استطاعت خود بیان کند. از دید من قضاوت نیکی کریمی بسیار بهتر از بعضی داوران دیگر همین جایزه خواهد بود که ادبیات را از پشت عینک ضخیم و کج و معوج تئوری‌های وارداتی می‌بینند و اگر نامی دارند به خاطر حضور مستمر در رسانه‌های نوشتاری است نه کیفیّت اندیشه یا آثار خود. ندیدن حضور کریمی در آثار متفاوت سینمای ایران- مانند فیلم‌های مهرجویی- و توصیف او با لقب سوپراستار - که معمولاً برای بازیگرانی به کار می‌رود که بیش از آنکه به خاطر هنر خود مطرح باشند، به خاطر زیبایی و محبوبیّتی است که بین عامّه یافته‌اند- هم جفا در حق او و هم نشانگر نگاه گوینده به سینماست. داوری حقیقی آثار هم با زمان است نه داوری این کس و آن کس و چه بسیار آثاری که در سال‌های گذشته- با داوران شناخته‌شده‌ی ادبیات- به جوایزی دست یافتند ولی چنگی به دل نزدند.
ادبیات‌چی‌ها مدّتهاست که عقب مانده‌اند؛ داستانی نو ارائه نمی‌شود و شعر تقریباً مرده است. برای آثار متوسّط هورا کشیده می‌شود تا فراموش کنیم که قلمی که به خواندن بیارزد در این دیار دیگر به ندرت یافت می‌شود. نقد در ادبیات ما بین مدح یا نفی یک اثر در نوسان است و به هیچ وجه پختگی منتقدان سینما در ادبیات مشاهده نمی‌شود. کار جمعی آنها هم یا جوایزی است که هربار سیل انتقاد و حرف و حدیث را درپی دارد که چرا این گرفت و آن نگرفت و چرا در فلان جایزه، بهمان اتّفاق افتاد، یا « کانون نویسندگان» است که شیر بی‌یال و دمی است که جز بیانیّه‌های خنثی فایده یا ضرری ندارد( قیاس کنید با خانه‌ی سینما). این فرهنگ قبیلگی گاهی به سینما هم سرک کشیده است. زمانی نجفی و پوراحمد خواستند ورود سینماگران جوان را به سینما با حربه‌ی« قانون حراست شغلی» محدود کنند که نشد و جز بدنامی چیزی برایشان نماند. من بی‌آنکه نقش سابقه و تخصّص در یک هنر را نادیده بگیرم یا متوجّه دلیل استدلال‌کنندگان نباشم، چنین مرزبندی‌هایی را نمی‌پسندم مادام که حضور تازه‌واردان به حذف غیراصولی کسی منجر نشود که در این صورت چنین مخالفتی جا دارد. اکسپویی که قرار است با فلان تعداد نفر برقرار شود، حالا با فلان ِبه علاوه‌ی بیست نفر برگزار می‌شود و این هیچ اشکالی ندارد. همین‌طور است داوری جوایز یا کارهایی مانند آن. از شما چه پنهان به این یورش سینماگران به دیگر عرصه‌ها خو‌شبین هم هستم؛ ظاهراً این فرهنگ قبیلگی را باید به زور بیرون کرد. 
پ. ن: قضیّه را می‌توان از جنبه‌ی دیگری نیز نگریست. نوشته‌ی بالا پیرامون «جواز» حضور امثال کریمی بود ولی می‌توان حکم به« وجوب» حضور یک فیلسوف یا نقّاش یا... در داوری جوایز کتاب داد. یپشتر نیز نوشته‌بودم که یکی از آفات ادبیات امروز غرق‌شدن در بحث‌های تئوریک و کنارزدن نگاه شهودی به متن است. امروز شاعران، دیگر آن کسانی نیستند که تجربه‌های ژرف زیستی خود را در اختیار دیگران می‌گذارند، بلکه تئوری‌خوانانی هستند که می‌کوشند با به کار بردن فلان ترفند،« پیشروتر» باشند. داستان‌نویسی نیز به همین بلا دچارشده است ولی در اندازه‌ی کمتر. کسانی که فارغ از نگاه بالا و صرفاً با تکیه بر حسّ خود، حکم به خوبی وبدی داستان‌ها دهند، می‌توانند راهی به برون‌رفت از دایره‌ی محدود نظریّه‌های کپی‌شده نشان دهند. 

بی‌انضباطی کمیته‌ی انضباطی



                
رفتار کمیته‌ی انضباطی فدراسیون فوتبال را می‌توان نمونه‌ی کوچکی از شیوهی برخورد با قانون، قضاوت و استفاده از قدرت در ایران دانست. این موضوع در حکمی که برای علیرضا واحدی نیکبخت صادر کردند، بیش از پیش خود را نشان داد. چند نکته به نظرم می‌رسد:
1. از میان موارد مجازات درنظر گرفته شده( ده میلیون تومان جریمه، پس دادن تمام هدایا و یادگارهای تیم ملّی و دو سال محرومیّت از همراهی تیم ملّی) دوّمین مورد با عقل من جور در نمی‌آید. آقایان قاعدةً باید بر اساس حقوق اسلامی حکم دهند. آن هدایا و جوایز یا از طرف فدراسیون فوتبال بوده است و یا از طرف نهادهای بین‌المللی مانند کنفدراسیون آسیا. اگر از طرف خودشان نبوده است که حقّ باز پس‌گیری آنرا ندارند و در صورتی که از طرف خودشان بوده است، عقد هدیّه با دادن آنها و گرفتن او بسته شده است و نمی‌توانند آنرا به هم بزنند. در چنین مواردی در سطح جهان( مثل دوپینگ یک ورزشکار) تنها یک مدال از او پس گرفته می‌شود، نه تمام افتخارات او. مثلاً کشتی گیری که پنج مدال جهانی دارد و در آخرین آنها دوپینگ کرده است، باید آن مدال را پس دهد، آن هم به این دلیل که از ابتدا و به هنگام دریافت آن، لیاقتش را نداشت و با باقی مدال‌ها که بدون نقض قوانین آنها را گرفته است، کاری ندارند. این مجازات نامعقول را فقط می‌توان اینجا یافت و در حکمی که بیشتر به عقده‌گشایی شباهت دارد تا اجرای قانون.
2. نیکبخت پیش از این هم اردوی تیم را ترک کرده بود، سرخود و بی‌دلیل. آخرین بار به دلیل تذکّری که دایی در مورد طرز لباس پوشیدنش به او داد، چنین کرد. آنجا اگر تنبیهی برای او در نظر گرفته می‌شد، جا داشت، نه حالا که عمل وی تنها قصور بوده و نه تقصیر.
3. میشاییل بالاک اسطوره‌ی تیم ملّی آلمان است؛ او پس از مصاحبه‌ای انتقادی از سوی یواخیم لو، سرمرّبی آلمان تهدید به اخراج یا گرفتن بازوبند کاپیتانی تیم ملّی شد که بلافاصله معذرت خواست و برای گفت‌وگو با لو خودش را به آلمان رساند. اقتدار یک مربّی اینجا خود را نشان می‌دهد نه اینکه مربّیی که توان رودررویی با بازیکنی که تا دیروز همبازیش بود ندارد، به جای تصمیم‌گیری ِشخصی درباره‌ی او آنرا به کمیته‌ی انضباطی ارجاع ‌دهد. وقتی یک مربّی بدون ضابطه و خارج از فهرست ابتدایی انتخاب می‌شود، باید هم- به جز به هوا پریدن پس از زدن گل مساوی به امارات، آنچنان که گویی به برزیل گل زده‌ایم- شاهد چنین رفتاری باشیم. فراموش نکنیم که کمیته‌ی انضباطی قبلی به دلیل درافتادن با علی دایی مجبور به استعفا شد ولی کمیته‌ی فعلی برای خدمتگزاری به وی تمام اصول را زیر پا می‌گذارد.
4. کمیته‌ی انضباطی فعلی، ترکیبی از قوای قانون‌گذاری، قضاوت و نهادهای نظارتی است. قانون یا آیین‌نامه‌ی انضباطی را خود می‌نویسند، بی‌آنکه سهم پیش‌کسوتان، داوران یا خرد جمعی در آن معلوم باشد. در این صورت تبعیّت از قانون خودنوشته با عمل به میل خویش تفاوت چندانی نمی‌کند. شریفی که رئیس این کمیته است، می‌گوید که گزارش تیم ملّی به دست ما رسید، نه شکایت و اینجا محکمه‌ی کیفری نیست که نیاز به شکایت باشد و ما بر اساس گزارش هم می‌توانیم حکم صادر کنیم. این با اصالت برائت برای افراد سازگار نیست، اگر شکایتی از کسی نشده است، دلیلی برای برخورد با او نیست. زدن ضرر مادّی و روحی به یک نفر لااقل باید بر اساس ارجاع نارضایتی یک فرد، تیم یا نهاد از کسی باشد.
5. محرومیّت‌های« تا اطّلاع ثانوی» هم در راستای نوع نگرش بند بالاست. نوع اعلام اتّهام‌ها اینگونه است که پس از فراخوانی یک فرد به کمیته‌ی انضباطی، آن فرد از شرکت در تمام فعّالیّت‌ها تا اطّلاع ثانوی محروم می‌شود، خواه جرم او به اثبات برسد، خواه نرسد. پس اگر کسی به چیزی متّهم شد و به دلیل تراکم پرونده‌های کمیته‌ی انضباطی تا دو هفته فرصت رسیدن به پرونده‌اش نبود، دو یا سه بازی را از دست خواهد داد، حتّی اگر بعد برائت وی معلوم شود. جوابگوی ضرر تیم او در این مدّت که خواهد بود؟ به نظر می‌رسد اصلی که کمیته‌ی مورد نظر به آن معتقد است، این است:« هر متّهمی مجرم است، مگر خلاف آن ثابت شود.»
6. شریفی گفته است که در صورت نیاز تیم ملّی و« علی دایی» به نیکبخت ما می‌توانیم آن حکم را به کمیته‌ی استیناف ببریم و تعدیل کنیم. کمیته‌ی استیناف، جایی برای بازنگری حکم ابتدایی است که بارها درگیری آن با کمیته‌ی انضباطی سابق دردسرساز شد و حتّی یک‌بار آنان را مجبور به استعفا کرد. آنچه گفتم روشن می‌کند که کمیته‌ی استیناف باید « استقلال» داشته باشد و برای بازبینی حکمی که ممکن است، درست نباشد، تشکیل شود ولی حرف شریفی نشان می‌دهد که امروز دیگر چنین استقلالی موجود نیست و برای تأمین نظر دیگران مانند مرّبی تیم ملی تشکیل می‌شود و حکم آن به مصلحتی که تشخیص داده می‌شود برمی‌گردد نه آنچه باید باشد. این اظهار نظر خطّ بطلانی است بر ادّعای قانون‌مداری شریفی؛ اعلام پرطمطراق یک حکم و اینکه در صورت لزوم نقض خواهد شد، بازی با مفهوم قانون و قضاوت است.
7. این نوشته را می‌توان همین‌طور ادامه داد ولی من با ذکر چند مورد آنرا تمام می‌کنم.الف. در نظر گرفتن گزینه‌ی کم‌کردن امتیاز در فوتبال جهان در موارد بسیار استثنایی مانند تبانی با تیم مقابل یا داوری یا درست نبودن تراز مالی باشگاه است نه مثلاً ناسزا گفتن چند تماشاگر. فوتبال ورزشی نیست که ما آنرا اختراع کرده باشیم، پس بهتر است که از روش‌های امتحان پس‌داده در سطح جهان استفاده شود. ب. شریفی می‌گفت که درباره‌ی امتناع علی کریمی از حضور در تیم ملِّی گزارشی به دست ما نرسیده است، پس با او برخورد نمی‌کنیم. بازی کردن یا نکردن یک بازیکن در تیم ملّی به آزادی انتخاب او برمی‌گردد و هیچ اجبار یا تنبیهی برای آن معقول نیست.ج. برای نیکبخت صد و بیست امتیاز منفی درنظر گرفته‌اند که ممکن است منجر به محرومیّت او از بازی در لیگ برتر شود، سرایت دادن یک جرم از یک حوزه( تیم ملّی) به باشگاه- و به عکس- نادرست است . د. امتیاز منفی در نظرگرفتن برای بازیکن یا فرستادن او به دسته‌ی پایین‌تر و سایر روش‌های تنبیهی و پلیسی، نمایشگر ناتوانی از برقراری فضای فرهنگی در ورزشگاهها و بین ورزشکاران و مربّیان است.

سوات


        
یافته‌های جست‌وجوی واژه‌ی« خوانواده» در گوگل حدود ۴۷۰۰۰ تاست؛ بیش باد.

سينما فقط جزئيّات نيست


                           
« سینما یعنی جزئیّات» از خرافه‌های رایج میان بعضی سینمانویسان است که یک پدیده را به یک وجه از آن فرومی‌کاهند. جزئیّات، نقش ایوانی هستند که نیاز به پای‌بستی دارند که دست‌کم یک خط داستانی کم‌رنگ است. از طرفی فیلمنامه‌نویسی هم مثل اینکه خیلی مانده تا به عنوان تخصّصی که آدم خود را می‌طلبد، جا بیفتد. قرار نیست هرکس بازیگر یا کارگردان است، نویسنده‌ی خوبی هم باشد. این را که لااقل مجید مجیدی که سابقه‌ی کار با سیّد مهدی شجاعی دارد، باید بداند.  


اگر بتوان داستان« آواز گنجشک‌ها» را تعریف کرد، چنین چیزی می‌شود: مردی که در مزرعه‌ی پرورش شترمرغ‌ها کار می‌کند، به دلیل فرار یکی از آنها بیکار می‌شود؛ در شهر با موتور مسافرکشی می‌کند و طیّ حادثه‌ای پایش می‌شکند و در پایان خبر به او می‌رسد که شترمرغ خودش برگشته است؛ همین. یکی دو خطّ فرعی هم در داستان هست که کمکی به جاندار شدن آن نمی‌کند. نه کنش و واکنشی نه افت، نه فرودی. جزئیّات ریزودرشت فیلم چه کمکی به فیلم می‌کند جز آنکه آنرا حرّاف نشان دهد؟ مجیدی با لیوان شربتی که خانواده‌ی مرفّه پس از نماز در اختیار کریم می‌گذارند، می‌گوید که« همه‌ی پولدارها بد نیستند»؟ بسیار خوب! کریم دچار وسوسه‌ی کش‌رفتن یخچال می‌شود، پس شخصیّت کریم خاکستری است؟ بسیار خوب! دست بازیگر نقش کریم به دخترش می‌خورد پس یعنی به دیانت نباید خیلی هم سخت‌گیرانه نگریست؟ بسیار خوب! افتادن دکمه‌ی مرد در دامن زن( در« باران» پسر دوغاب بر سر دختر می‌ریخت) یعنی ...؟ همه‌ی اینها بسیار خوب ولی درام این نیست. داستان جان ندارد و این همه اشارت پرگویانه جز منتقدانی که دیگر نایی برای جستن راههای بیان بدیع در سینما ندارند، کسی را راضی نمی‌کند. فیلم مخاطب عام را خسته و کسل می‌کند و نمادسازی‌های فیلم هم در حدّ فیلم‌های تجربی سینماآموزان است.  


دلیل انتخاب این فیلم برای اسکار جز اینکه مجیدی سابقه‌ی حضور در آن مراسم را دارد، چیست؟ آن همه بحث هیئت انتخاب برای چه بود؟ شاید «اتوبوس شب» پوراحمد در روزگاری که هنوز عراق بحث روز آمریکاست، می‌توانست شانس بیشتری داشته باشد. گرچه این فیلم و دیگر فیلم‌های نامزد هم از ضعف شدید ساختار روایی رنج می‌برند. برای دیدن کارنامه‌ی سینمایی دولت جدید می‌توان فیلم‌های روی پرده و آنونس فیلم‌های آینده را نگاه کرد. افت سینمای جشنواره‌ای قابل حدس بود ولی تهی‌کردن سینمای ایران از سالی سه چهار فیلم خوب، کار دشواری بود که صفّارهرندی و شرکا به خوبی از پس آن برآمده‌اند.

در باغ ابسرواتوار


                           
1.]اوّلی[ ... چنان بود که خویشتن را بیش از آن می‌یافت که با آرایه‌ها و پیرایه‌ها خود را جبران کند و زیباتر از آن که با رنگها و طرحها بیاراید، آرامش و ایمان و اعتماد چنان در عمق وجودش حلول کرده بود و در آن پخته شده بود که حتی کمترین موج شعفی، یاد خاطره‌ای، تکان خفیف آرزویی، وزش نرم نسیم تخیّلی بر پنهان‌ترین پرده‌های روحش موج نمی‌افکند... همچون روح آرام یک قدّیس در عالم ارواح در بهشت بر بام ابرهای لطیف آسمان پای می‌نهاد...] ولی دوّمی[ ...چنان بریده‌بریده و ناهماهنگ و پیاپی، خنده و نیم‌خنده و لبخند و غیره... را به هم می‌ریخت که نه مجالی می‌یافتند که هیچکدامشان معنی بگیرند و نه من فرصتی می‌یافتم که خود را و قیافه‌ی خود را متناسب با آن تنظیم کنم. مثل« خُل‌خنده‌»های دیوانه‌ای می‌مانست در برابر نگاه مبهوت یک آدم بی‌تقصیر! مثل اینکه کسی مدام از زیر نیشگونش بگیرد، از شدّت شعف دمادم از جای می‌پرید؛ تلاطم جلف و لوسی داشت...
2. یکی از روایات تقابل اثیری و لکّاته، داستان یا خاطره‌ی « باغ ابسرواتوار» علی شریعتی است. این تقابل ذهن و عین یا ایده‌آل و رآل، ناکجا و وضع موجود در قالب یک زن که تعریف می‌شود معمولاً شیرین‌تر و پرمشتری‌تر است. روایتی است که – اگر نگویم تمام- اکثر کسانی که عاشق شده‌اند یا- با عرض پوزش- ازدواج کرده‌اند، با شدّت و ضعف آنرا تجربه کرده‌اند. فرشته‌ای که زمینی می‌شود، الگویی است که بسیار داستانها و فیلم‌ها از آن روایت شده و مانند دیگر الگوهای روایتی هیچ‌‌گاه کهنه نخواهد شد. نمونه‌ی مردانه و بازاریش بامداد خمار است و نسخه‌ی کودکانه‌ و متفاوتش بابالنگ‌دراز. مارکز هم با هوشمندی به این الگو در آخرین داستانی که منتشر کرد، نزدیک شد که پیشتر درباره‌اش نوشتم. او با فراست و پختگی پیرمردی که قصّه‌گری واقعیّت برایش اهمیّت و جذّابیّت ندارد، پری خفته‌ی خود، دختر نورس اثیری را از خواب بیدار نمی‌کند تا مبادا لکّاته‌ای بیدار را ملاقات کند؛ او را در همان وضع می‌بیند و هراسان از دیدن چهره‌ی دوّمش می‌کوشد با همان وجه مثالی زیبای خفته مهربازی کند.
3. امّا داستان شریعتی، واقعیّتی است پس حقّ دخالت در آن را ندارد. شریعتی در این« متن» که آمیزه‌ای از دو سه داستان و خاطره و اندیشه‌ورزی است، قصد داستان‌گویی ندارد بلکه به نظر می‌رسد نیمه‌ی دوّم متن، تمثیلی برای سطور ابتدایی آن است. معروفی خیلی مختصر درباره‌ی این متن نوشته استشعر مقاله داستانی که نتوانسته جای خود را تثبیت کند، و تنها ارزشش در این است که علی شریعتی از خاطراتش در پاریس نوشته.» گذشته از اینکه او فراموش کرده است که« از دید من» را ابتدای این جملات بیاورد و بی‌آنکه درباره‌ی معنای «تثبیت» چون و چرا کنم یا بخواهم ادّعا کنم با داستانی درجه یک روبه‌روییم، به خود خاطره نگاه می‌کنم و معنایی که ورای آن نهفته است. علی شریعتی اگر« کسی» است به خاطر همین نوشته‌هاست و گرنه نقل اهمیّت خاطرات بی‌ارزش یک آدم معروف- از آن جهت که فلانی است- شایسته‌ی جاری شدن بر زبان اسنوب‌های حرفه‌ای در مهمانی‌های خانوادگی است.
4. خاطره‌ی کوتاهی پیش از اصل داستان آورده می‌شود که حکم مدخلی به آن را دارد. آن یکی از دید من ژرف‌تر و شایسته‌ی درنگ بیشتری است و از آنجا که خود شریعتی هم از بسط و شرح آن خودداری کرده است، تفسیرهای بیشتر و متنوّع‌تری برمی‌دارد. داستان، نزدیک شدن او به عنوان یک دانشجوی ساده به کتاب‌فروشی است که از نگاه شریعتی جوان، از فرزانگان گوشه‌گرفته است. هر کدام از دیگری تصوّری بی‌نقص و کامل دارند. شریعتی می‌گوید مرا بیش از آنکه بودم می‌پنداشت و من خود را در آن حد نمی‌دیدم و احتمالاً آن کتاب‌فروش هم چنین چیزی در ذهن داشت. چه قصّه‌ها و روایت‌ها و تحیلیل‌ها که بین آنها ردّ و بدل نشد تا جایی که اتّفاقی کوچک تمام این دنیای شیرین هم‌سخنی و هم‌دلی را نابود می‌کند. کتاب‌فروش، طرح‌هایی برای کارت عروسی کشیده که از شریعتی نظر می‌خواهد کدام بهتر است؟ ولی علی پس از تأمّل فراوان برای صاحب‌مغازه‌ای که همزاد دیگرش می‌پنداشت،-به اشتباه- یک کارت مراسم عزا را برمی‌گزیند و با بهت و وارفتگی او که روبه‌رو می‌شود، با خداحافظی نیمه‌کاره‌ای از مغازه بیرون می‌زند. در این داستان برعکس داستان دخترک، هر دو طرف از هم تصوّری دارند که به هم می‌ریزد و حتّی بیشتر. «حتّی بیشترش» به خاطر آن است که تصوّر هرکدام، نزد خود نیز فرومی‌ریزد. علی شریعتی به مدد تعریف و تمجید او از خود تصوّری فراتر از آنچه بود، ساخته بود؛ شاید بهتر است بگویم خود فعلیش را بسیار نزدیک به آن خود آرمانی می‌دید که شاید انتظار داشت سالها بعد به آن برسد و حالا با این اشتباه یا بی‌تفاهمی – یا هرچه...- خودش نزد خودش فروریخت؛ از اوج همه‌چیز‌دانی به خیابان روزمرّگی پرتاب شد. این البتّه یکی از تفاسیر این روایت است که بسیار می‌توان از آن نوشت؛ نه به این دلیل که برای شریعتی روی‌داده یا او آنرا خوب روایت کرده است، به دلیل اینکه« واقعیّت» است و تخیّل و داستان همیشه در مقابل واقعیّت، پیاده است. داستان را من و تو می‌نویسیم و نویسنده‌ی واقعیّت کس دیگری است که من و تو فقط بازیگر آنیم. 
پ. ن: در باغ ابسرواتوار، فصل هفتم از کتاب کویر است که همه‌ی کتاب را از اینجا و هفت فصل اوّل را از اینجا می‌توانید پیاده کنید.

كاتب مؤلّف


                        
با شنیدن درگذشت احمد آقالو یاد دو نقش او افتادم:
اوّل، کاتب« سلطان و شبان». متفاوت‌ترین نقش این پی‌دار از آن اوست چون همه سرجای خود هستند به جز کاتب. سلطان، عیّاشی و سبک‌مغزی می‌کند؛ وزیر دسیسه‌گر است و با سلطان‌بانو نرد عشق می‌بازد؛ سامندر، تصویر کلیشه‌ای مرد همه‌چیزدان است؛ خوابگزار، آینده، رؤیا و هرآنچه ورای مرزهای محدود زندگی سلطان است به نفع آن تفسیر می‌کند تا خاطر وی آسوده باشد و همین‌طور دیگران. کاتب امّا کاتب محض نیست. کاتبان، ناظرانی خموشند که تا زمانی که فلان بر سر کار است، از او می‌نویسند و اگر بهمان بر فلان شورید و او را به زیر کشید، این بار کاتب ِنوآمده می‌شوند و باز از او می‌نویسند. این کاتب امّا نظاره‌گر و طوطی‌صفت باقی نمی‌ماند، به درون ماجرا می‌رود و شبان ساده‌دل را از آنچه هست و احتمالاً خواهد شد، باخبر می‌کند. اینجاست که وی دیگر ناظری منفعل نیست، بلکه مؤلّفی است که خود آنچه باید بنویسد را برمی‌گزیند و از اینکه کسی باشد که حوادث را به او دیکته می‌کنند، سرباز می‌زند.
دوّم تله‌تآتری( بازرس؟) است با شرکت مرحوم جمیله شیخی و تعدادی از بازیگران حرفه‌ای تآتر و سینما. خانواده‌ای مرفّه و خوشبخت، دور هم جمع شده‌اند و درباره‌ی موضوعات مورد علاقه‌ی این طبقه حرف می‌زنند که در به صدا می‌آید و بازرسی(آقالو) وارد می‌شود. سخن از قتل یا مرگ دختر جوانی است که آنها ظاهراً او را نمی‌شناسند؛امّا بازرس جسور با زبردستی و پرسشگری- خلاف میل ساکنان مغرور خانه- ثابت می‌کند که هرکدام در زندگی وی نقشی ایفا کرده‌اند. یکی او را از محل سکونت خود به بهانه‌ی فقر رانده، دیگری به دلیلی دیگر او را از کار خود بیرون کرده است و پسر بلهوس خانواده هم گویا مدّتی را با او گذرانده و بعد از سر خود واکرده است. داستان هرچه رو به پایان می‌رود ترسناکتر می‌شود. ظاهراً هیچ کدام دختر را به قتل نرسانده‌اند ولی هیچ‌یک نیز بیگناه نیستند. بیننده محال است به این فکر نیفتد که نکند من نیز در برخورد خود با فلان کس، نقشی در سقوط او داشته‌ام و نمی‌دانم. بازرس که خانه را ترک می‌کند، با اداره‌ی پلیس تماس می‌گیرند ولی بازرسی به این نام و مشخّصات اصلاً وجود ندارد! جمع پریشان خانواده ناگهان به وجد می‌آیند و ساعت نکبت‌باری که بر آنان گذشته را فراموش می‌کنند و دوباره می‌خواهند با نسیان ورود این غریبه‌ی ناشناس، به دلمشغولی‌های سطحی خود بپردازند که تلفن به صدا درمی‌آید: دختری با همان نام مرده است و بازرسی برای انجام تحقیقات به خانه‌ی آنها خواهد آمد.
آقالو با صدا، چهره و بیان سریع خود، طنزی تلخ و بهلول‌گونه به نقش‌هایش می‌بخشید و نقابی از بی‌خیالی و گزندگی کلام بر چهره‌ای خسته و عبوس که هیچ‌وقت دیده نمی‌شد، می‌زد. بازی او نیز مانند حسین پناهی نه شبیه کسی بود و نه کسی می‌تواند از او تقلید کند. امروز عصر خوش‌باشی است و به زحمت بتوان کسی را یافت که حرفه و هنرش را اینقدر جدّی بگیرد.

تاريخ، امّاها و اگرها


                           
تاریخ: تاریخ صدر اسلام پر از دوراهی‌هاییست که می‌توانند برای دین‌مداران درس باشند. مثلاً حسین بن علی وقتی بین « جنگ» و« بازگشت از حرکت انقلابی خود» مخیّر می‌شود، بازگشت را اختیار می‌کند که به او اجازه داده نمی‌شود ولی وقتی بین« جنگ» و« بیعت با یزید»، مخیّر می‌شود، درآمیختن با مرگ را برمی‌گزیند. پدرش امّا تن به بیعتی نصفه و نیمه با ابوبکر داد که خلافتش بزرگترین تحریف در تاریخ اسلام بود و برادرش با صلح تحمیلی با معاویه موافقت کرد؛ پس می‌بینید که یک نسخه را نمی‌توان برای همه پیچید. سه چهارروز پیش نوشتم که« حرف مرد یکی است» به عنوان اصلی اساسی بسیار احمقانه است. گاهی باید از تصمیم خود عدول کرد. می‌دانم و می‌دانید که بازگشت حسین از ورود به کوفه با آن همه جار و جنجال و نیمه‌کاره رها کردن حج، برای او ناگوار بود ولی از آنجا که وی احساس نمی‌کرد که پا روی اصول خود گذاشته، به حر گفت که اجازه ده به مدینه برگردم؛ ولی بیعت با فرد فاسدی چون یزید به هیچ وجه جایز نبود پس ایستاد و آن شد. پریروز من نگفتم که منتظری مهر تأیید بر کشتار تابستان 67 بزند یا در آن مشارکت کند – که در این دو صورت، مرگ بهتر از آن کار بود- گفتم که وقتی دید امر به معروف او اثری ندارد و در ضمن به مردم هم منتقل نمی‌شود و فایده‌ای جز کنارزدن او از حکومت و سپردن آن به اقتدارگرایان ندارد، بیش از این پافشاری نکند. پستی که هم قرار بود به دست بیاورد برای نفس خود نبود، بلکه برای احقاق حق بود. شاید بهترین مثال، می‌تواند نقش ولایتعهدی امام رضا باشد و بی‌آنکه بخواهم رهبر فقید را با مأمون مقایسه کنم، امام رضا نیز آن پست را پذیرفت به شرط عدم دخالت در حکومت. منتظری که پست اجرایی نداشت هم می‌توانست همین الگو را پیاده کند و اعلام کند در افعال حکومت آن زمان دخالت ندارد و به همین بسنده کند. سؤال را اینطور مطرح می‌کنم. بین پافشاری بی‌فایده بر محاکمه‌ی عاملان کشتار، شکنجه‌ و تصفیه‌ی مخالفان در امروز یا صبر برای احقاق حقوق در زمان خود- مثلاً پنج سال بعد- کدام ارجح بودند؟ آیا می‌توان امام هشتم را که در قبال اعمال مأمون واکنشی نشان نمی‌داد به عدول از اصول و ارزش‌ها متّهم کرد؟


اگرها: آنچه من دو روز پیش گفتم و اعتراض دوستان را برانگیخت طبعاً آنچنانکه نوشتم، بررسی نسخه‌های دیگری برای رویدادهای گذشته بود و نه حکم قطعی. دوستی نوشت که از کجا معلوم که منتظری هم مثل فلانی نمی‌شد که باید بگویم از این«از کجا معلوم‌ها» زیاد است؛ شاید خیلی بیراه نباشد که فرض کنیم ممکن است افرادی پس از رسیدن به قدرت مانند زاپاتا، تغییر نکنند.


امّاها: پسندیدن یک شخص یا عقیده ایرادی ندارد ولی من نمی‌توانم کسانی را که ادّعای آزاداندیشی دارند ولی خود را دربست در اختیار یک فرد یا سیستم فکری می‌گذارند، درک کنم. همیشه امّایی باید باشد تا فردیّت آن شخص برای من آشکار شود. پس باید گفت: من خمینی را قبول دارم امّا با فلان کارش موافق نیستم یا به عکس من با خمینی و نقش او در انقلاب ایران مخالفم امّا فلان کارش را می‌پسندم، من تابع ملّاصدرا هستم امّا بعضی آرایش را درست نمی‌دانم. من بنی‌صدر را از لحاظ شیوه و منش سیاسی می‌پسندم امّا... . بعضی دوستان که بر من خرده گرفتند از جادّه‌ی اصول‌گرایی خارج شده‌ام شاید نظر به پافشاری اوّلین رئیس‌جمهور ایران داشتند که باعث حذف خود و اندیشه‌ی لیبرالی در آغاز انقلاب شد. لجبازی با اصول‌گرایی تفاوت دارد. انتخاب ادبیات تند نسبت به مخالفان و چماقدار خواندن آنان، عدم انعطاف در به کارگیری شیوه‌های عملی و از همه بدتر دست برنداشتن از حمایت از مجاهدین خلق، اشتباهات فاحش او بودند؛ تا کار به جایی رسید که مجلس، کار دانشجویان را که از تسخیر سفارت آمریکا آغاز شده بود، با حذف او به انجام رساند. دوستانی را که می‌خواهند از عمل ایشان دفاع کنند به خواندن دوباره‌ی مثال‌های تاریخ صدر اسلام و مقایسه‌ی آن با پافشاری‌های بی‌ثمر بنی‌صدر و منتظری دعوت می‌کنم.

راه دراز


                
 من این راه دراز را آمدم که تو را ببینم  
 زمین شخم‌زده را دیده‌ام  
 پاره خشت و ماه بریده را دیده‌ام  
 شگفت کودکان و پایمال علف‌ها را دیده‌ام  
 سایه‌بانی خاک و شعله‌ی آه را دیده‌ام  
 باد را دیده‌ام
 و تو را  
 ندیدم
            
 شمس لنگرودی

آینده در گذشته


                          آیت‌الله منتظری و سیّد احمد خمینی در فرودگاه پاریس
پرسش از احتمال روی دادن ِگذشته به گونه‌ای دیگر، تفاوتی با آینده‌نگری ندارد. یعنی نباید این مسأله را که زمان بحث، گذشته است و گذشته به هرحال واجد قطعیّتی است که آینده از آن بی‌بهره است، ما را به این اشتباه بیاندازد که چنین کاری ساده‌تر است؛ پس پرسش‌هایی مانند اگر آن کار را نمی‌کردم آیا اکنون حال و روز بهتری داشتم؟ اگر آن بازیکن در تیم بود، بازی را برده بودیم؟ اگر رضاشاه اجازه‌ی عبور به نیروهای فرنگی در جنگ جهانی دوّم می‌داد، آیا ایران- با گریز از اشغال‌شدن- بعدها وضع بهتری داشت؟ اگر مدرّس با نظام جمهوری در ایران مخالفت نمی‌کرد، دیکتاتوری شاهنشاهی زودتر از ایران رخت برنمی‌بست؟ یا سؤالهای از این دست، با پیش‌بینی آینده تفاوتی ندارند و نمی‌توان با قطعیّت درباره‌ی آنان سخن گفت. این نوع مغالطه را شاید بتوان مغالطه‌ی« آینده در گذشته» نامید که حدس را خود درباره‌ی حالتی فرضی از گذشته قطعی بپنداریم.
از همین دست است، پرسش از امکان حضور فرد دیگری در رأس نظام حکومتی ایران پس از بنیادگزار آن. سیّداحمد خمینی در ماههای پایانی حیات پدر، رنجنامه‌ای را خطاب به آقای منتظری منتشر کرد که اوّلین حضور بارز وی در سپهر سیاسی ایران بود و نشانگر اعلام آمادگی او برای به عهده‌گرفتن منصبی که مردم بعدها با دانستن بیماری رهبر فهمیدند که ممکن است چه منصبی باشد. پدر که موضوع را به فراست دریافت، او را از چنین کاری پرهیز داد و نهی کرد. احمد از منتقدان کسانی بود که چه در شورایی که پس از فتح خرّمشهر تشکیل شد و چه پیش از پذیرفتن قطعنامه، موافق ادامه‌ی جنگ بودند و با اظهارنظرهایی نه چندان پوشیده، جان خود را بر سر آن گذاشت. آیا اگر سیّداحمد خمینی رهبری را به عهده می‌گرفت، اوضاع کنونی بهتر نبود؟
 معمولاً از حسینعلی منتظری به عنوان کسی که با انتقاد از کشتار تابستان67 و سایر نابسامانی‌های حکومتی، بخت رهبری را از دست داد، یاد می‌کنند. این دیدگاه او را کسی می‌بیند که حقیقت را فدای مصلحت نکرد و با اینکه رهبری آینده‌ی ایران را در چنگ داشت ولی انجام وظیفه و امر به معروف و نهی از منکر را واجب‌تر از آن دانست تا جاییکه از بافت حکومتی ایران حذف شد. این پرسش را جور دیگر هم می‌توان مطرح کرد، با توجّه که ایشان خیر این مملکت را می‌خواست و به ظاهر تا سال‌ها پس از آیت‌الله خمینی امکان حیات داشت، آیا بهتر نبود که پس از نهی از منکر اوّلیّه، پیگیر آن نمی‌شد تا پس از رهبر اوّل جمهوری اسلامی بتواند با در اختیار داشتن کامل قدرت، خود به اصلاح امور و توبیخ و محاکمه‌ی متخلّفان بپردازد؟ این مسئله، مصلحت فردی نیست، مصلحت عمومی است. گاهی برای رسیدن به هدفی والا باید اهم و مهم کرد. او با اصرار بی‌حد بر گفته‌های خود- که نیک می‌دانست اثری در رهبر ندارد- و حذف از نظام حکومتی، عرصه را برای کسانی که قدرت را یک‌پارچه در خدمت یک فرد می‌خواستند و امروزاز بیان اینکه رأی مردم بدون تنفیذ رهبری اعتبار اجرایی ندارد ابایی ندارند، باز گذاشت. من در دام مغالطه‌ای که بالاتر گفتم نمی‌افتم ولی برآنم که اصرار منتظری، تندروی بیهوده‌ای بود که امکان اصلاح ساختار سیاسی را در ایران برای سالها منتفی کرد. این‌گونه پرسش‌ها با شرط رعایت آنچه گفتم، تمرین خوبی برای فکر و اندیشه‌ی ماست؛ به ظاهر درباره‌ی گذشته است ولی بیشتر به درد زمان حال ما می‌خورد.

بهای آزادی و مزد گورکن

             
یکی از استادان تاریخ در دانشگاه می‌گفت:« من باور ندارم حسین بیاید و جلو سپاه یزید بایستد که این کودک من تشنه است، اگر با من دشمنی دارید، او چه گناهی کرده است؟» او فکر می‌کرد حسین فرضی، مردی عبوس و یک‌دنده است که می‌میرد و ترجیح می‌دهد که نوزادش هم بمیرد ولی جرعه‌ای آب از کسی نخواهد. او حتّی روایت موثّق تاریخی را هم برای حفظ آن حسین خیالی رد می‌کرد. زندگی ارزشمند است و موهبت. تمام آنچه در ذم سقط جنین گفته شده است، برای این است که موجودی که حق دارد به این دنیا بیاید و طعم حیات را بچشد، لذّت ببرد، رنج بکشد، عاشق شود و آگاهی بیابد، نباید از این فرصت محروم شود. مجازات‌ها نیز در صدر اسلام تا سر حدّ امکان با مراعات شرایط و امکان گذشت بود. در تمامی جنگهای دفاعی پیامبر و امام علی، ابتدا بنا به گفت‌وگو با دشمن بود تا جایی که گاهی هزاران نفر( مانند نهروان) از صفوف دشمن خارج و از جنگ منصرف می‌شدند.
پیشتر از تهی‌شدن زندانیان آشویتس نوشته بودم که مرگ را پذیرفته بودند و خود به دست خود، هم‌کیشان و هم‌بندان خود را به سوی مرگ راهنمایی می‌کردند و کار تخلیه‌ی اجساد را نیز انجام می‌دادند. با نامه‌ی دوستی از افغانستان از ناکامی یک نوجوان در عملیّات انتحاری آگاه شدم. نه خود ِاین‌گونه اعمال دیگر تعجّب کسی را بر می‌انگیزند و نه ناکامی در انجام آن ولی آنچه جالب است، سخن آن پسر پس از دستگیری است که:« رهایم کنید، چون هفته‌ی آینده در مکتب امتحان دارم». بی‌تفاوتی زندگی و مرگ در این گفته، حیرت‌آور است. گویی ملّایی که او را به‌چنین کاری تشویق کرده به او گفته: درست را خوب بخوان که امتحان داری؛ در ضمن خودت را هم فلان روز منفجر کن، اگر موفّق شدی که فبهاالمراد و گرنه برو امتحانت را بده!

یادکردی از علّامه


                                   
نوشتن درباره‌ی بعضی به دلایلی برایم دشوار بوده است و علّامه سیّدمحمّدحسین طباطبایی یکی از آنان است. گذاشتم تا از سالروز رهاییش چند روزی بگذرد تا این حکایت را از یکی از دوستداران ایشان بی‌هیچ تفسیری نقل کنم:
جوانی تعریف می‌کرد که به دلیل علاقه‌ی زیاد شخصی، رابطه‌ای روحی با ایشان یافته بود و گهگاه ایشان را در خواب می‌دید که به او توصیه‌‌هایی در مورد مسائل زندگی و درس خود می‌کرد. ‌یکبار که دختری به وی دل بسته بود امّا او ادامه‌ی این محبّت را مصلحت نمی‌دید و طرف مقابل نیز هیچ استدلالی را نمی‌پذیرفت و بر خواسته‌ی خود پافشاری می‌کرد، تصمیم گرفت که با برخوردی قاطع او را از خود براند و به دروغ او بگوید که از او بدش می‌آید و اصلاً حوصله‌ی دیدنش را هم ندارد چه رسد به اینکه بخواهد شریک زندگیش شود. شب، طباطبایی را در خواب می‌بیند که به او می‌گوید که حق ندارد چنین کند. دل شکستن برای او و سایر رهروان طریق حقیقت حرام است خصوصاً اینکه آن شخص به او محبّت هم داشته باشد. باید با زبان خوش برای دختر توضیح دهد که این رابطه به صلاح نیست؛ اگر پذیرفت که هیچ و گرنه وظیفه‌‌ی جوان صبر کردن است. جوان در خواب به او پرخاش می‌کند که: ای بابا... ما هم گرفتار شدیم با شما! چپ می‌رویم، راست می‌رویم، می‌آیید و می‌گویید: چنین کن و چنان نکن. خسته شدم هم از دست آن دختر، هم از دست شما!
آن جوان که پس از بیداری از گفته‌های خود در خواب بسیار متعجّب و پشیمان بود، در عمل از تصمیم خود برگشت و حرف علّامه را گوش کرد ولی این آخرین باری بود که طباطبایی را درخواب می‌دید و هرچه تلاش کرد که با اهدای ثوابی، نمازی، قرآنی دوباره دل او را به دست بیاورد، نشد که نشد. آن رابطه‌ی عاطفی نیم‌بند هم بعدها آرام آرام گسسته شد و مانند باقی رویدادهای زندگی، خاطره‌ای رو به فراموشی شد ولی جوان می‌گفت که هرچه می‌کنم، هرگز نمی‌توانم چشم‌های روشن سیّد طباطبایی را که پس از شنیدن حرفهایم با آزردگی به من خیره شده بود را فراموش کنم.

شجريان جوان


                                          
خیلی وقت پیشتر فکر می‌کردم چه می‌شد اگر حنجره‌ی شجریان به نسل بعد منتقل می‌شد؟ این صدا با نیم قرن تجربه و شاگردی این خواننده و آن نوازنده به دست آمده و برای آینده‌ی موسیقی درحال پوست‌اندازی ما بسیار ضروری است. صدای سیامک را که اوّل بار شنیدم خوشحال شدم و متعجّب که چرا اینقدر کوتاه می‌پرد. خود شجریان از خاطراتش در محضر – به گمانم- نورعلی خان برومند می‌گفت که به همراه برادر به پیش او رفته بودند و هردو با دو دانگ صدا چیزی خوانده بودند. استاد که شنید، بسیار تعجّب کرد که مگر می‌شود دو صدا اینقدر شبیه به هم؟ ولی اوج که گرفتند، سری تکان داد که ها... تفاوت آشکار شد.
همایون و صدایش همان چیزی بود که انتظارش را داشتم. صدایش به گفته‌ی پدر مانند دوران پختگی شجریان است نه جوانی او و محضر پدر و صداسازی از دوازده سالگی کاری کرده که او در محدوده‌ی آواز دستگاهی هرکاری می‌تواند بکند. همایون و سینا سرلک تنها شاگردان شجریان هستند که از سنّ نوجوانی با او کار کرده‌اند ولی رایان ( فرزند آخر شجریان) گویی در فراگیری آواز پیش‌دستی کرده و از سنّ کودکی فراگیری آواز را در محضر پدر آغاز کرده است. مژگان هم که پدر را با سه‌تارش در کنسرت‌های اخیر همراهی کرده است با همایون آموزش می‌دید که آواز را کنار گذاشت. پدر این اواخر به دخترش اصرار کرده که دوباره تمرین آواز را شروع کند، مژگان با زرنگی می‌گوید که پدرش می‌خواهد اداره‌ی کلاس‌های آواز زنان را به او بسپارد و دلیل اصرارش همین است. من امیدوارم که او نیز پا به درون گود بگذارد؛ هرچند حنجره‌ای که سال‌ها به حال خود رها شود، معلوم نیست که امکان بازسازی داشته باشد ولی کنجکاوم نسخه‌ی زنانه‌ی صدای شجریان را بشنوم.
اثر اوّل همایون با ضرّابیان شروعی معتدل و بااحتیاط بود. کار او با قمصری گامی رو به جلو برای او بود و آهنگسازی بسیار جوان و پرانگیزه را نیز به موسیقی ایران معرّفی کرد. قمصری بعدها نیز با تشکیل کوارتت زهی  و جست‌وجوی موسیقی چندصدایی با سازهای ایرانی، راه خود را ادامه داد. امّا باقی کارهای او از جمله دو تجربه‌ی اخیرش با گروه دستان، آن چیز نبود که از او انتظار می‌رفت. دو اثر با موسیقی عادی و اشعاری غالباً متوسّط. شباهت همایون به پدر، هم مزیّت او و هم چشم اسفندیار اوست. مزیّتش وراثت صدایی خداداد و پروسعت که به گفته‌ی مشکاتیان- با کمی اغراق- همه‌ی آنچه خوبان دارند، او یک‌جا دارد. محمّدرضا درویشی نیز همایون را بهترین خواننده‌ی ایران پس از پدرش می‌داند ولی همایون در هر کارش با پدر مقایسه خواهد شد و اینجاست که تفاوتها- مانند خاطره‌ی بالا- آشکار خواهد شد. در آن خاطره تفاوت به قدرت و وسعت حنجره برمی‌گشت ولی اینجا تفاوت‌ها به درک و سلیقه و انتخاب آهنگساز است و شعری که خوانده می‌شود و فرهنگی که پشت صداست. صدای شجریان به شعر معنا می‌بخشد، گویی خود آنرا سروده و حالا دارد می‌خواند. نمونه‌ی چنین معنادهی را در خنیاگران قدیم که سروده‌های خود را می‌نواختند و می‌خواندند می‌شد یافت ولی همایون تنها صدایی مسلّط بر تکنیک است که شعری را می‌خواند نه آنکه آنرا« بیان کند».
شجریان‌زدگی بیماری موسیقی آوازی امروز است. هرکس می‌خواند، صدای شجریان را می‌شنویم، با همان سبک و سیاق. شاید از خیل جوانان رو به آینده، علیرضا قربانی توانسته باشد حساب خود را کمی از بقیّه سوا کند. این اتّهام به دلیل مشابهت حنجره به همایون بسیار بیشتر از دیگران است و او باید بتواند که استقلال خود را به دست آورد و استقلال، نگاه ویژه‌ی او به مقوله‌ی آواز است نه برگزاری کنسرت جداگانه. شجریان پدر حتّی در ادای حروف ویژگی‌هایی دارد که دیگر نمی‌توان آنرا ضعف شمرد بلکه ویژگی بیانی او شده است مثلاً او بسیاری از اوقات کاف را مانند بسیاری از مشهدی‌ها از جلو کام ادا می‌کند یا حرف ر را در صورتی که پس از آن الف باشد مانند قاریان قرآن  پُر و به اصطلاح با تفخیم ادا می‌کند ولی این ریزه‌کاریهای شخصی نباید در همایون دیده شود که می‌شود. تسلّط بر شعر و معنا و عروض هم از لوازم خوانندگی است. در نوار« خورشید آرزو» و مصراع سوّم شعری به همین نام، نَپَسندی(na-pa-sandi) را بی‌جهت(nap-sandi) می‌خواند در حالیکه تنگنای وزنی هم وجود ندارد و درست، همان دوهجای کوتاه است. بماند که مشیری هم مانند رهی معیّری و سایه گرچه با قوالب سنّتی می‌سراید ولی کلامش تازه و معاصر است. چنین لغزش‌هایی برای خواننده‌ای درسطح او خوب نیست گرچه نقد منتقدان و دقّت او به سخن آنان می‌تواند جبران مافات کند. شجریان پدر اگر اشعار رُمانتیک ترانه‌سرایان دوره‌ی دوّم را می‌خواند یا بخواند طبیعی است ولی چنین صدای جوانی و گله از غم و اندوه سطحی چهار دهه‌ی پیش دیگر امروز جایی ندارد. در این دو کار تنها تصنیف قیژک کولی به مدد کلام نوَش کمی متفاوت با بقیّه است. محمّدرضا شجریان در کار خود خودرأیی به معنای مثبت دارد. سخت‌گیری او در انتخاب اشعار و هماهنگ‌کردن آهنگساز با خود گاهی به جدایی او با آنها انجامید، چه با مشکاتیان در سالهای گذشته و چه با علیزاده این اواخر. همایون نباید خود را دربست در اختیار آهنگسازان نه چندان برجسته بگذارد. انتخاب اشعار نو و آهنگسازان نوگرا و جوان و دقّت و اشراف بر تک‌تک آثار، تازه اوّل راه است. با احترام به درویشی باید بگویم که خوانندگی فقط صدا و تکنیک نیست و فرهنگ و آگاهی خواننده، پشتیبان و پشت‌صحنه‌ی جلوه‌گری اوست. صدای خداداد و زحمت خود و تربیت پدر، ویترین همایون را به بهترین نحو چیده است ولی بیشتر کار هنوز باقی مانده است. امیدوارم که او بتواند با دقّت بیشتر و پرهیز از پُرکاری و تقلید، راه دشوار تثبیت خود را در تاریخ هنر این دیار طی کند.

نقد الاهيّات كيهاني


                                        
الاهیّات کیهانی( نسخه‌ی pdf) نامی است که ابوالقاسم فنایی بر نقد خود بر سلسله نوشته‌های اخیر اکبر گنجی نهاده است، چند نکته را شایان ذکر می‌بینم:
1. نقد فنایی از آخرین نوشته‌ی گنجی آغاز می‌شود که از دید من نادرست است و مانند آن است که نقد یک کتاب را از فصل آخر آن شروع کنیم. اگر این نوشته، اشاره‌ای کوتاه به نحوه‌ی استدلال و ارجاع‌ گنجی بود، شاید اشکالی نداشت ولی از آنجا که فنایی می‌خواهد این کار را ادامه دهد، بهتر است راه خود را تصحیح کند. برای نقد شیوه‌ی گنجی نقد دو سه نوشته‌ی اوّل او که شیوه و هدف خود را بیان می‌کند، لازم و کافی است، گرچه ادامه‌دادن آن نیز حتماً مفید خواهد بود. بررسی ارجاع‌ها و برداشت‌های او از متون، فرع نقد شیوه و هدفی است که در ابتدا بیان می‌کند و بدون آن – مانند نوشته‌های مهاجرانی- کار به پرسش و پاسخ‌های بی‌پایانی می‌کشد که در آن، جواب برخی تناقض‌ها داده نمی‌شود و در عوض مثال‌های دوپهلوی دیگری از متون ارائه می‌شود. اینجا دیگر بحث به معنای جست‌وجوی حقیقت به بحث به مثابه‌ی روکم‌کنی بدل می‌شود و آن کس غالب است که پُرتر می‌نویسد و حرف آخر را به طرف سخن خود که از گفت‌وگو با او ناامید شده می‌زند. دعوت به هم‌سخنی، آغازیدن از ابتدای نوشته‌ها، پیشنهاد تمرکز بر نمونه‌ها و استدلال‌های موجود در متن و پرهیز از پرداختن به مثال‌های جدید برای گریز از اطناب با هدف رسیدن به نتیجه‌ای که به حقیقت نزدیک‌تر باشد، تنها راه سودمند است.
2. هیچ چیزی نمی‌تواند بهتر از عجز مخالفان، دلیل بر استحکام یک عقیده باشد. به همین دلیل است که بسیاری از مدّعیان اندیشه‌ورزی، دو گونه نظر را برمی‌تابند و در سایت خود انعکاس می‌دهند، یکی تحسین موافقان و دیگری ناسزا یا نقد ضعیف مخالفان. هر دو واکنش می‌تواند نشانه‌ای بر قوّت عقیده و نظرشان باشد ولی از بازتاب‌دادن نقدهای قوی ابا دارند چون کم‌توانی اندیشگی آنان را آشکار می‌کند. عبدی کلانتری در نظری که در وبلاگ میردامادی گذاشته است، می‌گوید:« آیا انتظار نشر چنین نوشته‌ی ضعیف و موهنی را در زمانه دارید؟» از دید من همین سخن دلیل بر قوّت متن است. اگر نوشته‌ی فنایی ناتوان یا تکفیرگر بود، به احتمال بسیار زیاد امکان نشر می‌یافت.
3.  آگاهی بر یافته‌های متکلّمان و دین‌پژوهان نامسلمان از یکسو و یافته‌های نواندیشان دینی و عرفی مسلمانان ناایرانی از سوی دیگر، لازم و ضروری است، امّا راه بازفهمی قرآن و احادیث پیشوایان دین با رجوع به آنها و خردورزی در ذخیره‌ی فرهنگی خود میسّر می‌شود. این دو گروهی که نام بردم به علاوه‌ی شاخه‌ای از روشنفکران دینی که به تصویر خدای نامتشخّص ادیان ناابراهیمی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند، در طرح سؤال برای دین‌پژوهان و فلسفه‌ورزان بسیار مفید هستند. عرصه‌ی مجادلات ما بسیار سیاسی است و تقابل‌ها حرف اوّل و آخر را در آن می‌زند. یک روز یکی به دلیل نقشی که به او در انقلاب فرهنگی نسبت می‌دهند، منفور است و فردا که با تکفیر شخص دیگری رو‌به رو می‌شود، به اوج می‌رود؛ برعکس آن کس که فیلم کوتاهی برای المپیک می‌سازد، نمایشگر هنر ماست و پس از آنکه بیتی متضمّن معنای تکفیر خواند، نماد جزم‌اندیشی می‌شود. این عرش و فرش‌های سرابی، نمی‌تواند معیار قضاوت باشد، التزام به استدلال و استقلال اندیشگی و پرهیز جدّی از پیوستن به نحله‌های فکری، تنها راه جست‌وجوگران الاهیّات نوینی است که پایه‌هایش همین امروز و فرداست که ریخته شود.
Real Time Web Analytics