ارّه، تاوان زیاده‌خواهی


                 
همانطور که پیشر در جواب پرومته گفتم لازم نیست که موضوع بررسی ارزشمند باشد تا کار ما ارزش پیدا کند، موضوع می‌تواند پیش پاافتاده یا بسیار نازل هم باشد. بسیار- یا اغلب- اوقات محتاج نگاه آسیب‌شناسانه به سخنان و کارها هستیم.


شاید شما هم با من هم عقیده باشید که در یک فیلم جنگی یا جنایی، اگر حمّام خون هم به راه بیفتد، تأثیرش در ما به اندازه‌ی وقتی نیست که قهرمان فیلم جایی بخواهد تیری را که در بدنش رفته با چاقو درآورد. شاید به این دلیل باشد که موقع کشتن دشمن که ما طرف قهرمان هستیم و موقعی که یکی از جبهه‌ی خودی کشته شود هم از آنجا که حواس ما معطوف دو نفراست، باز تمرکز ما بین آندو تقسیم می‌شود ولی وقتی تنها یک نفر را می‌بینیم که هم فاعل و هم مفعول است، جایی برای گریز نداریم و انگار همان تیر را از بدن ما بیرون می‌کشند. شاید همین ایده‌ی اوّلیّه‌ی فیلم ارّه بوده است.


با ورود به قرن بیست و یک، تغییرات محسوسی را در عرصه‌ی اجتماع و سیاست و هنر می‌بینیم که ربطش به تاریخ بماند برای بعد. سینمای علمی- تخیّلی و حماسی- تاریخی با ارباب حلقه‌ها و ماتریکس، تاریخ سینما را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد ولی چه کسی فکر می‌کرد که فیلم کم‌هزینه‌ای به نام ارّه چنین توفانی به پا کند؟ قسمت اوّل آن به راستی یک غافلگیری بود با فضا و داستانی که حتّی تیزهوش‌ترها هم نمی‌توانستند حدس بزنند که چه پایانی خواهد داشت. فیلم با ادامه پیدا کردن( تا قسمت چهارم) از نفس افتاد ولی باز هم قابل مقایسه با سایر فیلمهای دنباله‌دار نیست. چه چیز باعث شده، ارّه دیگر فیلمهای ترسناک از زامبی‌ها و انسانهای جهش ژنتیکی یافته تا فیلمهای هالویینی و... را به حاشیه براند؟ شاید بهترین دلیل این باشد که« ارّه فیلم زمان ماست».


با نگاهی سرسری به ظاهر این فیلم، شباهت آن با مشخّصه‌های بارز این دوره معلوم می‌شود. هدایت قهرمانان فیلم به راهروها و دهلیزها و مراحلی که یکی پس از دیگری باید پشت سر بگذارند تا باز وارد مرحله‌ی جدیدی بشوند و اطاعت آنان از قوانین گذاشته شده، بی هیچ تردید ملهم از گیم‌های رایانه‌ای است. با این تفاوت که اینجا دیگر بازی نیست و به فرض باخت نمی‌توان از آغاز شروع کرد. بازی این فیلم بازی دو سر باخت است ولی قهرمان نمی‌ایستد تا ببازد بلکه حرکت می‌کند تا خود را رها کند و هر بار بیشتر در باتلاق فرو می رود. کل فیلم شرح تعلیق همین دست و پا زدن است.


دست و پاهای به زنجیر بسته شده و درد و رنجی که به کندی به شخصیّتها وارد می‌شود بی‌ارتباط به نوعی خاص از گونه‌های پورن دوران ما نیست. زنان و مردان برده‌ای که با طوع و رغبت خود را در اختیار شکنجه‌گر قرار می دهند تا آنها را تحریک کند، بیازارد، مورد ضرب و شتم و توهین قرار دهد تا آنان با احساسی تحریف شده، نوع مهوّعی از لذّت را تجربه کنند. لذّت در حالت عادی، تحریک محدود عصبی است ولی فزون‌خواهی، آنرا به تحریک بیشتر سوق می دهد که برای افراد عادی جز درد و رنج نیست. در فیلم بارها تأکید می‌شود که این عاقبت، انتخاب خود افراد بوده است و خود باید خویشتن را از این مهلکه برهانند.


در دوران ما - همانطور که پیشتر نوشتم- فرق بین خوبی و بدی مانند گذشته نیست و سیستم‌ها و روابط به قدری پیچیده شده‌اند که انتخاب را امری دشوار کرده‌اند به گونه‌ای که اغلب اوقات مجبور به انتخاب بین بد و کمتربد یا بد و بدتر می‌شویم. هر قدر فاصله‌ی بین دو گزینه کمتر باشد، انتخاب دشوارتر خواهد بود. در این فیلم همواره قهرمان بر سر یک دوراهی است، دوراهی‌هایی که یا در مورد خود اوست و با صدمه زدن به خود باید خودش را از مرگ برهاند( پایش را ببرد تا از زنجیر آزاد شود، کلیدی را که پشت چشمش کاشته شده از درون سرش درآورد، تا قفل دستگاهی که به او وصل است بگشاید و ...) یا با صدمه زدن به دیگری، خود را آزاد کند. هر دو گزینه سخت و دشوارند ولی باعث می‌شوند که انسانهایی ظاهراً بی‌آزار تبدیل به دیوهایی شوند که مرگ دیگری را می‌خواهند یا مازوخیست‌هایی که خود را لت‌وپار می‌کنند.


ارّه نشانگر عاقبت بروز و طغیان « زیاده خواهی» درون ماست. زیاده خواهی سیاسی، مالی، جنسی و هرچیز دیگر. همین نمونه‌ی کوچک گیم‌ها مگر زیاده‌خواهی نیست؟ بازی برای چه و برای رسیدن به چه مقصدی؟ نتیجه‌ی آن جز خستگی فکری چیست و ما با صرف این وقت و انرژی، چه چیزهایی به دست می‌آوریم؟ در دنیای امروز یا باید توان« نه» گفتن داشت یا با جلو رفتن طبق مد زمان آرام آرام اقتضاهای آنرا نیز پذیرفت. فیلمهایی مانند بلید رانر، عاقبت وهمناک بشر را در آینده‌ای فرضی برای ما تصویر می‌کنند ولی ارّه، مینیاتور آن آینده را در ساختمانهایی متروک یا خالی از سکنه، در همین امروز به ما نشان می‌دهد.   

کلامی با رضا میرکریمی



داستان‌نویسی ادّعا کرده که فیلم« به همین سادگی» بسیار شبیه یکی از داستانهای کوتاهش بوده است. نقاط تشابه- از نام شخصیّتها تا روند و جزئیّات داستان- نه به گونه‌ای است که بتوان قطعاً حکم به برداشت فیلمساز و همکارش از آن کرد و نه اجازه می‌دهد که فکر کنیم ایندو به هم ربطی ندارند.


در این میان من بیش از هرچیز نگران خود میرکریمی هستم که واکنشش آنچنان که از او انتظار می‌رفت نبود. او گفت:« به علت وقت کم و تعداد زیاد کتاب‌ها و فیلم‌نامه‌هایی که در نوبت مطالعه دارم، قول نمی‌دهم به این زودی‌ها بتوانم کتابش را بخوانم و البته امیدوارم نام ایشان و دیگر هنرمندان، به خاطر آثارشان سر زبان‌ها بیافتد نه پرداختن به این حواشی.»


شاید وسواس روی تک‌تک جملات افراد به نظر بعضی خیلی لازم نباشد، ولی میرکریمی به نظر من همراه با فرمان‌آرا دو فیلمساز زنده‌ی این روزهای ما هستند که هر اثرشان می‌تواند اتّفاقی در سپهر فرهنگی ما باشد، پس باید نسبت به او حسّاس‌تر بود. پیشتر من از تغییر روش او در مقابله با سانسور از کن تا جشنواره‌ی فجر نوشتم و از بی‌تفاوتی او و مجیدی و دیگران، به کنارگذاشتن غیرقانونی فرمان‌آرا از جشنواره‌ی فجر گله کردم. حالا ایشان که با گلایه‌ی بی‌هیاهوی داستان‌نویسی مواجه شده، حتّی حاضر نیست که داستان کوتاه او را بخواند. خواندن این داستان چند دقیقه بیشتر نمی‌خواهد و گفتن اینکه وقت ندارم، بهانه‌ای بیش برای ناچیز شمردن او و ندیدن لزوم پرداختن به وی نیست.


به نوشته‌ی علی‌اصغر عزّتی پاک نگاه کنید. وبلاگ ساده و بی‌شیله‌پیله‌ای دارد و نوشته‌اش هم خیلی مسالمت‌جویانه است. نهایت اعتراض او این است که بگوید:« و من نمی‌دانم یک داستان کوتاه شش هفت صفحه‌ای چه باید به یک فیلم سینمائی بدهد تا نویسنده‌اش و خودش شایستگی این را پیدا کنند تا توسط یک کارگردان یا فیلمنامه‌نویسش دیده شوند و یا اصولا به حساب بیایند؟ و... نمی‌دانم!» فکر کنید که این بهانه به دست یکی از میرزابنویس‌های قهّار روزنامه‌ای یا وبلاگ‌نویسان عاشق هیاهو می‌افتاد، چه قشقرقی به پا می‌کردند!


دو احتمال برای موضوع هست: یکی اینکه واقعاً نویسنده‌ای متوجّه شباهت بیش از حدّ داستانش به فیلمی مشهور شود( آنهم چقدر دیر و پس از جشنواره) و آنرا خیلی معمولی و بدون شکایت و شکایت‌کشی در وبلاگش بنویسد( که حقّ مسلّم اوست) و دیگر اینکه کسی بخواهد از این نمد شباهت برای خود کلاهی دست و پا کند. رضا میرکریمی بی هیچ دلیلی احتمال اوّل را رها کرده و احتمال دوّم را که مستلزم نیّت‌خوانی و اطّلاع بر درونه‌ی افراد است، برگزیده و با صدای بلند اعلام کرده است. این نوع نگرش و این بی‌اعتنایی به دیگران، آنی نیست که از کسی مثل میرکریمی انتظار داریم. صحبت از شکایت، دون شأن یک هنرمند است و مسأله با یک گفت‌وگوی دوستانه بین آنها حل می‌شود.

ای کاش صداوسیمای ما،‌ جسورتر از این بود و مثلاً یکی از برنامه‌های دو قدم مانده به صبح را به حضور این سه نفر و یک کارشناس داستان و فیلم‌نامه‌ی بی‌طرف،‌ اختصاص می‌داد؛ هم به موضوع بی‌جنجال پرداخته می‌شد و هم مردم چیزی از ظرایف عالم داستان‌نویسی می‌آموختند و هم به فروش فیلم و کتاب ِهر دو طرف کمک می‌شد.

منم من




من با بقیّه فرق دارم، این جوونکای احمق تا یک ضعیفه می‌بینن دست وپاشون می‌لرزه، هه! آدم اگه اراده شو قوی کنه، میره تو دهن شیر و برمی‌گرده. همین دو هفته پیش نبود که یک فاحشه‌خونه رو پاکسازی کردیم؟ همه به عنوان مشتری در یه شب خاص رفتیم و بعد درست سر ساعت معیّن زدیم بیرون و خلاص. نزدیکترین همسایه هم نفهمید. می‌خواستیم در سکوت باشه و گرنه ریختن و زدن و بردن که کاری نداشت. همین چند شب پیش نبود که یه بابایی که از اوّل انقلاب دنبالش بودن گیر افتاد؟ طرف یه مرکز اجاره‌ی پسرای بین دوازده تا هیفده سال داشت. همه بزک کرده و مجرّب، باب دل مردای اینجوری‌پسند. کسی که یه عمر اسلحه حمل کرده، یه مربّی آموزش نظامی که به عنوان دشمن فرضی  تیر از مقابلو با فاصله‌ی یه وجب بالای سر بچّه‌ها میزنه که چندتاشونم پس افتادن. کی مثل من می‌تونه جواب سردارو که میگه: آخه برادر شما دیگه خیلی سخت می‌گیری، بده که: در هر مانوری از هر هزار نفر یه نفر تلفات عادیه، ما که همونم نداشتیم، ها؟


مرد جوان با خود اینها را می‌گفت و جلو تلفن عمومی رژه می‌رفت. زنگ زده بود به جایی و طرف گفته بود ده دقیقه‌ی دیگر زنگ بزن. موبایل همراهش نبود، مجبور بود منتظر بماند. خانمی آمد و گفت: آقا برای تلفن پول خورد دارین؟ مرد گفت بله. دست کرد توی جیب و در آورد. زن دستش را دراز کرد و پول را گرفت ولی دستش را پس نکشید. همانطور که دستش به دست مرد بود، قیمت داد. مرد اوّل متوجّه نشد، چشمک زن را که دید تازه دوزاریش افتاد. داغ شده بود و شقیقه‌هایش می‌زد، هرکار کرد زبانش بچرخد و بگوید اهل این حرفها نیست، نشد که نشد. زن قیمت را پایین‌تر آورد. مرد مانند درازگوشی در گل گیر کرده بود. زن قیمت را پایین‌تر آورد که: آخرشه. در همان حال دست‌پاچگی فکری به ذهن مرد رسید. دست کرد و بی‌سیمش را روشن کرد. صدا آمد: حمزه.. حمزه.. مالک... چی شد پس نیروی اضافه؟ بابا به بچّه‌ها بگین این شب انتخاباتی تنبلی رو کنار بذارن دیگه. رنگ از روی زن پرید و فلنگ را بست.


مرد نفسی به راحتی کشید و یاد منم زدنهایش افتاد. پیش خود گفت خُب بار اوّل بوده؛ تازه دیدی چه کلکی زدم؟ حال کردی؟ داغ شدنم هم از نجابتم بوده، بار دیگه یکی از اینها رو ببینم بهش دست‌بند می‌زنم، می‌برم پایگاه. من بیشتر کار ستادی و عملیاتی می‌کردم، تو خیابونا از این تجربه‌ها نداشتم. یکبار دیگر زنگ می‌زند می‌شنود: حاج آقا با تلفن حرف می‌زنند، پنج دقیقه‌ی دیگر. با خودش می‌گوید بازم یه چرخی می‌زنیم. زنی با بچّه‌ای به بغل نزدیک می‌شود، آقا برای تلفن پول خورد دارین؟ مرد دست در جیب می‌کند: بله خواهر الآن... زن بوی عطر تندی می‌دهد. دستش را دراز می‌کند امّا پس نمی‌کشد. مرد دوباره گیر می‌افتد. این بار درازگوش مذکور نه در گل، که گویی در مرداب افتاده و دست و پا می‌زند. زبانش نمی‌چرخد. به یاد همان ترفند سابق می‌افتد، دستش را دراز می‌کند و بی‌سیم را روشن می‌کند، امّا این دفعه هیچ کس روی خط نیست. هر قدر صبر می‌کند، صدایی از آن بلند نمی‌شود. زن مدّتی طولانی به او زل می‌زند و دست آخر به مرد ِلال مانده می‌گوید: بی‌عرضه! و دور می‌شود. مرد که حسابی آبرویش پیش خودش رفته، با خود می‌گوید اینها چطور با اطمینان خاطر به هرکسی این پیشنهاد را می‌دهند؟ ممکن است طرفشان اهلش نباشد که تازه یادش می‌افتد در این حوالی اصلاً تلفن سکّه‌ای وجود ندارد و همه کارتی‌اند.

آگاهی همگانی



1. فکر بشر را از ابتدا تقابل‌های زیادی به خود مشغول کرده است که فلسفه و دانش‌های انسانی با موضع گیری‌های مدام بین این دو قطب، مدام تازه می‌شوند، پیر می‌گردند و دوباره ققنوس‌وار سربرمی‌آورند. یکی از این تقابل‌ها، تقابل فرد و جمع است. برای مثال تئوری‌های سیاسی دوران پیشامدرن به فرد می‌پرداخت و اینکه حکمران باید که باشد و آنکه حایز این صفات بود یا احیاناً دارای فرّه ایزدی، چگونه باید با رعیّت تا کند. امّا دوران نو دغدغه‌ی این دارد که چه حکومتی بهتر می‌تواند دارای ساختاری باشد که جمع در صورت لزوم، کسانی را به قدرت برسانند و از آن مهم‌تر در صورت نیاز، به آسانترین وجه ممکن حاکم را- بدون خشونت و اجبار و خون‌ریزی- از سریره‌ی قدرت پایین بیاورند.


2. جرقّه‌ی این پرسش را چندسال پیش مشکاتیان در ذهنم زد. اوضاع موسیقی خراب و اجراهای گروه‌های موسیقی کم بود و آن هم با تهدید گروههای فشار به هم می‌خورد. مشکاتیان با نهایت بی‌اعتنایی به وضع جاری گفت که ما کار خود را می‌کنیم و موسیقی ایران در خلوت دارد با سرعت به رویش و پویش خود ادامه می‌دهد، حالا بگذار چند صباحی دور دست موسیقی مبتذل پاپ صداوسیمایی باشد. همین؟ نمی‌توانستم باور کنم که آن وضع به موسیقی آسیب« چندانی» نمی‌زد. گرچه حالا هم اوضاع فقط کمی بهتر است امّا فکر می‌کنم اگر زمینه‌ای برای رشد موسیقی باشد، در گرو همراهی جمعی است. یک مثال می‌زنم:


ایران و ایرانی با شعر می زید. می‌دانم که نسبت به سابق دیگر نه از آن شبهای شاهنامه‌خوانی خبری است و نه تفأّل به حافظ و سعدی و دورخوانی و مشاعره. شعر کودک بد نیست، یعنی بودنش بهتر از نبودنش است و شعرنوجوان هم دروغی بیش نیست. در عین حال فرهنگ آن بزرگان در تاروپود جامعه رخنه کرده و فتوری مقطعی، اثرش را کاملاً زایل نمی‌کند. حالا و با اتّکا به این مقدّمه می‌گویم که به ایرانی جماعت نمی‌توان شعر بد قالب کرد. آگاهی همگانی در این باب بالاست و هرکس بخواهد خودی نشان دهد، باید کمر را محکم ببندد.


3. امروز چشمم به این مقاله از عبّاس عبدی افتاد. صرفاً انگیزه‌ی نوشتن این موضوع را در من زنده کرد و گرنه، مقاله‌ی چفت‌وبست داری نیست. ایده‌اش را درست طرح نکرده و مثالهایش را دقیق برنگزیده‌ است و موضوعاتی را به هم ربط داده که به نظر من این‌چنین نیستند. برای مثال از مخالفت گروهی با سخنرانی‌های سروش- به گمانم در مسجد امام صادق- گفته و اینکه آنان می‌گفتند که اینها در کلاس ایرادی ندارد ولی در جمع نه. بعدها دیدیم که آنها با همان تدریس در کلاس هم مخالف بودند پس نمی‌توان کار آنها را به آگاهی جمعی ربط داد. در مورد سیگار نوشته که مختصّ جامعه‌ی ما نیست و در جوامعی که آگاهی جمعی بالایی نیز دارند دیده می‌شود( بی‌اعتنایی به مقرّرات رانندگی مثال بهتری است) و از همه عجیب‌تر تورّم را به نبود آگاهی‌جمعی ربط داده است. بله، باورها و نگرانی‌های روانی که گاهی تولید تقاضای کاذب می‌کنند، جزئی از عوامل تورّم‌زا هستند ولی اینکه چرا تحقیق‌های دانشگاهی در جامعه‌ی ما نتیجه نمی‌دهد، به دلیل راه نیافتن آنها به ساختارهای تصمیم‌گیری دولت است. در دولت خاتمی آگاهانه تورّم تا مرز تک رقمی شدن، پایین آمد و در دولت فعلی که رئیسش به صراحت می‌گوید:«گروهی به اسم نظر ِکارشناسی، جلو دولت خدمتگزار سنگ‌اندازی می‌کنند» عامدانه به گفتار کارشناسان وقعی نمی‌نهند؛ ‌نمونه‌اش هم حرفهای اخیر دانش جعفری. تورّم از دید من ربط چندانی به مردم ندارد.


4. آنچه باعث شد اوّلین بار این مطلب را پیش بکشم که آشنا ادامه‌ی آن را خواستار شود، موسیقی بود. در خاطرات شهرنوش پارسی‌پور می‌خواندم که با شگفتی از نواختن فلان ساز توسّط بهمان دوست خانوادگی اروپایی یاد کرده بود و بعد البتّه خودش ادامه داده بود که آنجا این امر غریب نیست و بسیاری می‌توانند یک ساز را تا حدّ قابل قبولی بنوازند. به هرحال نباید فراموش کرد که موسیقی سالهای سال در این ولایت حرام بود و تازه چند دهه است که به مدد بی‌اعتنایی عدّه‌ای به مذهب و عمل به فتوای حلیّت آن توسّط پایبندان به دیانت، موسیقی امکان آموزش همگانی یافته است. هنوز اکثریّت ایرانیان نت نمی‌دانند و به نواختن ساده‌ی یک ساز به چشم اعجاب نگاه می‌کنند. اینجاست که می‌توان به اینها هر خوراکی را به اسم موسیقی( شاد، مذهبی، سنّتی، پاپ و...) خوراند و ذائقه‌شان را از اینی که هست خراب‌تر کرد. حکایت آن دبّاغی که از محلّه‌ی عطرفروشان می‌گذشت و با استشمام بوی عطر بیهوش شد و جز با بوی پشکلی به هوش نیامد را همه شنیده‌ایم. شنوایی هم نیاز به تربیت دارد و این تربیت، کار مدارس است که موسیقی را به عنوان یکی از رشته‌ها( و به زعم من رشته‌ای اجباری) در ساعت هنر تدریس کنند و صداوسیما با منتخبی از موسیقی ردیفی، کلاسیک، فولکلور، پاپ سنگین و آثار دیگر ملل، گوش‌ها را آنچنان تربیت کند که مردم از شنیدن صداهای ناهنجار موسیقی لوس‌آنجلسی و وطنی و فرنگی پرهیز کنند؛ خودشان بی‌دخالت شحنه و محتسب. آنچنان احساس کرامت فردی کنند که در شأن خود نبینند که فلان صدا را گوش دهند و تازه حالا می‌توان نشست و به دنبال راه برون‌رفت از وضعیّت بغرنج و بن‌بست‌مانند موسیقی فعلی گشت.

ناراحت نشی...



زن سیگاری از توی پاکت درآورد و پرسید: ناراحت نمی‌شی؟


دختر جوان گفت:« نه... نه... اصلاً.»


زن خمیده روی فرمان، سیگارش را آتش زد. دانه‌های باران روی سقف اتوموبیل، ضرب منظّم و آرامی گرفته بود. شیشه‌ی پنجره را کمی پایین کشید.


دختر جوان گفت:« یک‌شنبه دوباره اومد دم کلاس. گفت کارت دارم. گفتم ولی من با تو کاری ندارم. گفت می‌خوام چند کلمه حرف بزنم. نشستیم تو ماشین. گفتم چی می‌خوای؟... ناراحت نشی ولی گفت... تو رو.»


زن پُک عمیقی به سیگار زد. سرش را به طرف پنجره برگرداند و دود را از شکاف پنجره بیرون داد.


« گفتم خجالت داره.» خندید.


زن لرزید و یقه‌ی بارانی‌اش را بالا زد.


« گفتم آخه عقلت کجا رفته؟ تو که چیزی تو زندگی کم نداری. زنت درس خونده و فهمیده‌س. دو تا بچّه‌ی سالم داری که خیلیا آرزوشو دارن. آخه چی کم داری؟ ناراحت نشی ولی گفت... تو رو.»


زن به پیاده رو تاریک و خیس رو به رو خیره شده بود. زن و مرد جوانی دست کودک هفت، هشت‌ساله‌ای را گرفته بودند و از پیاده رو می‌گذشتند.


« گفتم حالا که اینطور شده از دستت فرار می‌کنم. از این جا می‌رم. ناراحت نشی ولی گفت... تا اون سر دنیا دنبالت می‌آم.»


چند برگی که روی شاخه‌ی درخت مقابل هنوز باقی مانده بود، زیر نور چراغ، می‌درخشید. زن، پُک دیگری به سیگار زد.


« گفتم مگه نگفتی زنم اعصابش ضعیفه، تا حالا دوبار بستری شده اگه یه وخ بفهمه... ناراحت نشی ولی گفت... خُب، زندگیه. کاری نمی‌شه کرد.»


زن ته سیگار را از از شکاف پنجره به بیرون پرت کرد. ته سیگار همین که روی سنگفرش خیس خیابان نشست، خاموش شد.


« گفتم بچّه‌هات چی؟ ناراحت نشی ولی گفت... بالاخره بزرگ می‌شن.»


باران روی سقف ضرب تندتری گرفته بود. زن به دختر خیره شد. در تاریکی جوانتر و زیباتر به نظر می‌رسید.


« خواستم بزنم توی گوشش ولی ...»


زن شیشه‌ی پنجره را پایین‌تر کشید.« گفتم همه چی رو به زنت می‌گم. ناراحت نشی ولی شوهرت گفت... بهتر!»


زن سیگاری از توی پاکت درآورد و پرسید:« ناراحت نمی‌شی؟»


دختر جوان گفت:« نه... نه... اصلاً.»








فریده خردمند-  ویژه‌نامه‌ی شعر و داستان آدینه- اردیبهشت 78

چشمان بازبسته



1.اینکه در ترجمه‌ی نام این فیلم به فارسی دچار مشکل شوند، خیلی عجیب نیست. ترجمه‌ی این نام به هر زبانی دشوار است، شاید باید به انگلیسی هم ترجمه شود، چون به هرحال دارای یک کژتابی است، زیرا برای توصیف چشمان بسته از صفتی استفاده شده که معنای ضدّ آن را دارد؛ یعنی برای توصیف بازبودن باید مورد استفاده می‌گرفت ولی چشمان بازبسته انصافاً تا حدّ زیادی از پس ادای معنی برمی‌آید و چه بسا بیشتر. چون « باز» علاوه بر معنای « گشادگی» در فارسی معنای« دوباره» هم دارد که کاملاً منطبق با معنای فیلم است. چشمان بازبسته، یعنی:


الف.« چشمانی که در عین باز بودن بسته‌اند و نمی بینند». کنایه به تفاوت « دیدن» و« نگاه کردن». رسانه‌ای شدن جهان ما و حقایقی که به قول تارکوفسکی در کنار ماست- یا در نگاه دینی از رگ گردن نزدیکتر- ولی ما آن را نمی‌بینیم. ایما به دو معنا که در ذهن دنبال کنی: هیپنوتیزم و رمان کوری.


ب.« چشمانی که هرچه بیشتر باز شوند ، بسته‌تر می‌شوند». همین امروز نقل قولی دیدم از خرّمشاهی که می‌گفت اگر می‌خواهی عکسی را نبینی آنرا زیر میز کارت بگذار. با گذشت زمان و عادت به آن، دیگر آنرا نخواهی دید. این بسیار دیدن از لحاظ تکرار بود. امّا معنایی که بعد ادامه خواهم داد از لحاظ کمّیّت و کیفیّت هم هست. هرکدام از ما بنا به دانش و استعداد درونی خود اطّلاعاتی از دنیای بیرون داریم، اشتباه می‌کنیم که فکر می‌کنیم اگر همه چیز یا بسیار بیشتر بدانیم خوشبخت‌تریم.


ج. « گاهی دیدن به ندیدن است». چشمانی هستند که در سر نیستند. بصیرتی که می‌گوییم فلانی دارد نه این است که خوب« می‌بیند» بل که خوب درک می‌کند. این بصیرت با ندیدن عمدی و گاه چشم‌پوشی- که دو روز پیش از آن سخن گفتم- به دست می‌آید. ما با ندانستن بسیار چیزها، آسوده‌تریم. اگر چشم‌مان را بی‌آنکه ظرفیّت خود را اضافه کنیم بیشتر بگشاییم، چیزهایی خواهیم دید که درک ما را مختل خواهد کرد.


د.« دیدن یعنی ترکیبی از تضاد دیدن یک چیز و ندیدن خیلی چیزها» باز و بسته شدن خاصیّت چشم است، نمی‌توان پلک نزد، برای دیدن، باید مدام ندید! جهان پیرامون ما جهان تضادهاست. هرچیزی برای آنکه خود باشد ، باید بسیاری چیزهای دیگر نباشد. میز من قهوه‌ای است ودر عین حال سفید نیست و سیاه هم نیست و این بودن و نبودن‌ها با هم یک چیز را تشکیل می‌دهند. تو برای دقیق دیدن چیزی، باید دیگر اشیا را نبینی و گرنه نمی‌توانی روی آن متمرکز شوی. آنچنان که می‌بینید، دیدن و ندیدن دو روی یک سکّه هستند.


ه.« دیدن یعنی بازبینی» آنچه که از معنای فارسی نام فیلم به دست می‌آید این است که چشمانی یک بار باز می‌شوند و « دوباره» بسته می‌شوند، یا به عکس. بار دوّم همان چیزهای بار اوّل دیده می‌شود ولی دیگر اشیا و روابط آن معنای سابق را ندارند.


     


2. از یکی از عارفان بزرگ متأخّر خواندم که گفت: یکبار بابی از علم بر من آشکار شد که آنقدر تحمّلش برایم گران بود که اگر حرام نبود، دستم را به سیم برق می‌زدم تا بمیرم. دانستن « این» است. صورت نازل آن عالمان و روشنفکرانند که چون بیشتر از مردم عادی می‌دانند بیشتر رنج می‌برند. علی(ع) از پیامبر علم آیندگان را دریافته بود. وقتی از او شنید که چنین و چنان- مثلاً قضایای دعوا بر سر خلافت و آتش زدن خانه‌اش- خواهد شد، پرسید که مردم را در این حال مرتد بدانم یا مفتون( آگاهانه خلاف می‌کنند یا ناآگاهانه) و پیامبر جواب داد: مفتون. قرآن دنیا را لعب و لهو خوانده که این بازی لااقل به دومعناست. گروهی که سرگرم بازی‌اند و تا زمان مرگ در نمی‌یابند که به چه مشغولند و گروهی که آگاهانه پای در این بازی گذاشته‌اند و از قواعد و محدودیّت‌های آن آگاهند ولی وانمود می‌کنند که مثل دیگرانند. شاید حکایتی را که مولانا درباره‌ی مردی در زمان موسای کلیم گفته، شنیده باشید. او از موسی درخواست کرد که زبان حیوانات را به او بیاموزد و موسی نمی‌پذیرفت. تا آخر با اصرار به او آموخت. مرد از یکی از حیوانات خانه‌اش شنید که اسبش فردا خواهد مرد، زود رفت و آنرا فروخت، دوباره شنید که غلامش خواهد مرد، رفت و او را هم فروخت تا اینکه شنید که خودش خواهد مرد. سرآسیمه پیش موسی رفت که چه کنم؟ موسی به او گفت که قرار بود بلایی بر تو نازل شود و تو هربار با زرنگی فرار کردی و حالا که بر خودت واقع شده، چاره‌ای نداری. اگر نمی‌دانستی و همان ابتدا اسبت می‌مرد، کار به اینجا نمی‌کشید. ندانستن و غفلت اصل این جهان است. این معنا را عبدالکریم سروش در مقاله‌ی «رازدانی و روشنفکری» نسبتاً خوب مطرح کرده است.


    


3. در فیلم کوبریک، زن و مرد جوان مشغول زندگی هستند که ناغافل و بدون آمادگی فکری و بر اثر استعمال مواد مخدّر، زن پرده از زوایایی از فکر و خاطراتش برمی‌دارد که در حالت عادی هیچگاه چنین نمی‌کرد. آلیس از تمایل و اشتیاق سوزان خود به هم‌خوابی با مردی که تنها یک بار او را دیده بود، می‌گوید. بیل به هم می‌ریزد، نباید بحث بر سر آن مهمانی و نزدیکی آن دو دختر به وی، ‌رابطه‌اش با زنان بیمارش  و نگاه خریدار آن مرد به همسرش در مهمانی به اینجا می‌کشید. بیل- مانند باقی مردها- می‌اندیشید که مالک جسم و روح زن خود- توأمان- است و حالا می‌بیند که« جایی»، دوراز دسترس او مانده است. از اینجا بازشدن چشم مرد آغاز می‌شود. نمی‌توان به درستی حکم کرد که جریان آن مهمانی و رفتن او به آنجا که همراه با دانستن رمز ورود اوّل و ندانستن دوّمی و قربانی شدن آن دختر به خاطر وی است، واقعیّت است یا خیال یا خواب یا هرچیز دیگر. کوبریک ابداً اجازه نمی‌دهد که ما با مفاهیمی که داریم آنرا به راحتی تعبیر کنیم. من می‌گویم مگر خیال یا خواب، جزئی از واقعیّت نیستند؟ پس بیاییم همه‌ی فیلم را عین واقعیّت ببینیم.


۴. دانستن همیشه خوب نیست. کسی که پیش معشوق آمده، اگر مدام به این فکر کند که عشق چیست و چرا باید بین دو نفر خاص باشد و بین دو نفر دیگر نه، معشوق را از دست می‌دهد. حتّی وقت خوردن غذا اگر به مکانیسم چشیدن و درک طعم فکر کنی، غذا تمام می‌شود و تو مزّه‌اش را چه بسا نچشیده باشی. حکایت این زن و مرد با « تو» مگر چقدر فرق می کند. تو« مجبوری» بیندیشی که اوّلین عشق همسرت بوده‌ای و به یقین اگر از اوّلین باری که دلش لرزید با تو بگوید یا احیاناً اوّلین نامه‌ای که ردّ و بدل کرد یا نجوایی که درگوش یا پشت تلفن برای دیگری گفت، کامت تلخ می‌شود؛ حالا دانستن بهتر است یا ندانستن؟ همه‌ی ما با نقاب زندگی می‌کنیم و در برخورد با هرکس، گوشه‌ای از خود واقعی را نشان می‌دهیم. آن میهمانی مهیب، لایه‌ی زیرین همان مهمانی اوّل فیلم یا خود زندگی است، با تضاد برهنگی و ماسک. ما تنها با پنهان کردن هویّت خود است که می‌توانیم در بازی زندگی، تمتّع ببریم. مجازات بیل نیز به برداشتن ماسک است و افشای هویّت.   


    


۵. مندی که قربانی او می‌شود، منّتی بر سر او ندارد چون اگر دکتر نبود، در مهمانی مرده بود و دکتر نجات‌بخش او بود و حالا با هم بی حساب شده‌اند. اصلاً نباید به دنبال این بود که آن زن چگونه تقاص پس داده و اینکه آیا جنایت بوده یا نه. آیا مصرف بیش از حدّ موارد مخدّر پوششی برای قتل او بوده است، یا نه؟ چون در بازی تقدیر، قتل و کشتن یکی هستند. اوّلین داستان مولوی را به یاد بیاوردید که شفای دختر به قتل آن جوانی است که دخترک بر او عاشق است یا داستان موسی و خضر در قرآن که خضر، پسر بی‌گناهی را می‌کشد. تقدیری که ذهن بزرگان هنر را به خود مشغول کرده، چیزی جز خدا نیست و این عجب که من فیلمی را که به عنوان یک فیلم پورن در دست جوانان می‌چرخید، مذهبی می‌بینم. رمز ورود به آن مهمانی غریب، چیزی جز اعتراف زن نیست و حدّ مرد هم همین است که به دلیل صلاحیّتی که به هر دلیل به دست آورده، قدمی به پیش نهد و دنیا را کاملتر- و متضادتر- ببیند. همین عامل( خدا یا تقدیر) است که دایره‌ی فیلم را با مندی باز می‌کند و می‌بندد، مرد را از ابتلا به ایدز و تماس با آن زن به وسیله‌ی آن تماس تلفنی می‌رهاند و هر چیز را دوباره سر جای خود قرار می‌دهد، با نظمی شگفتی‌آور. ایمان به آن عامل بیرون از اختیار، مهم‌ترین مضمون فیلم است و نفی خود محوربینی. برای همین است که در پایان فیلم وقتی دکتر مدام می‌گوید که باید چشم‌ها را باز نگه داشت، زن به او می‌گوید که مرا می‌ترسانی. همین من‌ام زدن‌های بیل بود که آلیس را به آن اعتراف تلخ واداشت و حالا مرد دوباره به خود اتّکا می‌کند. فیلم درباره‌ی تنها چیزی که نیست، سکس است. فیلم پیرامون هرچیزی است که ورای دید ماست و نقد و نفی این عقیده‌ی اشتباه ما که« ندیدن مساوی نبودن است».

چشمان آبی،‌ چشمان سبز


                               
در کودکی کتابی می‌خواندم که به شیوه‌ای عامیانه پیرامون نحوه‌ی زندگی از دید اسلام نوشته شده بود. نکاتی که نمی‌توانستم بپذیرم زیاد داشت ولی آنچه به یادم ماند، توصیه‌ی حضرت رسول به عدم ازدواج با زنان چشم‌سبز بود. متن عربی آن را نیز به خاطر سپردم. همان زمان یکی دو زن به اصطلاح سلیطه‌ی آشنا را به یاد آوردم و پیش خود گفتم بی‌دلیل نیست اینها این جوری شده‌اند!


سالها بعد اصل حدیث را دوباره دیدم که همان حدیث معروف پرهیز دادن از ازدواج با خضراءالدّمن بود. خضراءالدّمن به معنای سبزه‌هایی است که بر مزبله می‌رویند. در ادامه مخاطبان پیامبر که منظورش را درست در نیافته بودند، معنایش را می‌پرسند و ایشان ادامه می‌دهد که: المرأة الحسناء فی منبت سوء. یعنی زن زیبایی که از خاستگاه بدی باشد. به عبارت دیگر ایشان به این نکته توجّه می‌دهد که خانواده و اطرافیان در انتخاب همسر آینده خیلی مهم‌اند و بدون این شروط نباید صرفاً به دلیل زیبایی ظاهری، شریک زندگی را انتخاب کرد. نویسنده‌ی کم‌سواد آن کتاب، خضراء الدّمن را زن چشم‌سبز معنا کرده بود.


چند وقت پیش در وبلاگی دیدم که دخترخانمی شکوه کرده بود که مگر ما زنان چشم‌آبی چه گناهی کرده‌ایم که اسلام درباره‌ی ما اینطور می‌گوید. احتمال می‌دهم که افسانه‌ی دوری از زنان چشم‌سبز با تحریف، زنان چشم‌آبی را هم شامل شده باشد که مطلب خیلی خنده‌داری است. تصادفاً به فاصله‌ی کمی پیش از نوشتن این مطلب، به حدیثی درست خلاف آنچه آن خانم شنیده بود از پیامبر برخوردم: با زنان چشم‌آبی ازدواج کنید که در آنها برکت است( وسائل الشّیعه، ج20، ص 58) .


این را نوشتم تا بگویم نویسندگان باید بسیار مراقب باشند که کم‌اهمّیّت ترین مطلب را نیز باید با دقّت و با رجوع به منبع بنویسند و گرنه پیامدهای ناخواسته و ناگواری خواهد داشت.

نظر پاک خطاپوش



شایعه می‌پیچد که یکی از مأموران نیروی انتظامی به دلیل فساد اخلاقی دستگیر شده و برکنار می‌شود. چند ایما به نظرم می‌رسد.


1. امر شخصی و امر غیرشخصی تعریف دارد. هرکس بدون اجبار و تعدّی به حریم دیگری، کاری انجام دهد که از نظر عرف، اخلاق، دین یا جامعه ناپسند باشد، مرتکب خلاف اخلاقی شخصی شده است و اگر کوچکترین کاری با تجاوز به حریم اختیاری و آزادی کسی باشد، امر شخصی به شمار نمی‌رود. ارتباط فرضی او با آنهایی که- بنا به شنیده‌ها- دستگیر شده‌اند، اگر با اختیار آنها و مثلاً در قبال دریافت پول باشد، مانند ارتباط با بدکارگان امری خلاف اخلاق ولی شخصی است، خواه یک نفر باشد، خواه شش نفر باشند. شرب خمر، زنا و کارهایی از این دست شخصی است ولی تجاوز به عنف، شخصی نیست. اینها را برای این نوشتم که بگویم گفته‌ی کسانی که از تخلّف او به عنوان امری شخصی یاد کرده‌اند، می‌تواند درست باشد.


2. کسانی که امروز واویلا سر داده‌اند برای این کار، به خود عمل نگاه نمی‌کنند، بلکه به عامل نظر دارند. استفاده‌ی ابزاری فلان روزنامه‌نگار زن از ارتباط جنسی با افراد برای طی کردن پلّه‌های ترقّی، دخالت در حریم خصوصی اوست- که هست- امّا همان ارتباط از سوی یک مأمور، دخالت در حریم خصوصی او نیست. به نوشته‌های جدّی و طنز این روزها نگاه کنیم تا تناقض درون خود را بهتر ببینیم.


3. از نگاه دینی نیز گناه شخصی، غیرقابل قیاس با گناه عمومی است. از این دو به عنوان حقّ‌الله و حقّ‌النّاس یاد می‌شود. در روایات، تعابیر تکان‌دهنده‌ای در مقایسه‌ی این دو هست. گرچه هیچ گناهی را نباید کوچک شمرد ولی در احادیث آمده که اگر کسی یک درهم از ربا بخورد، مانند آن است که هفتاد بار با مادرش در خانه‌ی کعبه زنا کرده است. به گمانم همین یک نمونه کافی باشد.


4. اتّهام تا اثبات نشود به هیچ عنوان نباید جرم تلقّی شود. تمام آنچه بالا نوشتم بر پایه‌ی شنیده‌ها بود ولی کجا و در کدام دادگاه ثابت شده، خواه شخصی باشد و خواه غیر شخصی. اگر فردا نادرست بودن آن آشکار شد، من ِنوعی در پیشگاه وجدان خود و دادگاه عدل الهی چه توجیهی دارم؟


قبلاً نوشتم که پیامبر اسلام در کوچه‌ای با یارانش رد می‌شد که مردی را دیدند، تلوتلوخوران با شیشه‌ای در دست از دور می‌آید. یاران فریاد برآوردند که مست است و باید حد بخورد. ایشان گفت: از کجا می‌دانید که مست است؟ گفتند از راه رفتنش، ایشان جواب داد، شاید خوابش می‌آید یا خسته وبی‌حال است. آنان گفتند از آن شیشه‌ای که در دست دارد. پیامبر گفتند: مگر می‌دانید درون آن چیست؟ شاید مثلاً سرکه باشد. دین اسلام به دنبال جرم‌یابی نیست و تا چیزی محرز نشده، نباید آنرا در بوق و کرنا کرد.


5. مقایسه کرده‌اند این جریان را با نامه‌ی امام علی به فرماندار منصوبش که بر سر سفره‌ای رنگین حاضر شده بود. اگر دقّت کنید، در آن نامه دلیل اصلی عتاب ایشان با او این بود که فقرایی بر در آن خانه گردآمده بودند و آنان را به درون راه نمی‌دادند و این محرومیّت آنها بود که حضرت را به خشم آورده بود و اگر درماندگان نیز از آن سفره‌ی رنگین سهمی داشتند، لحن ایشان آنطور نمی‌بود، یعنی باز هم حقّ دیگران؛ وگرنه خود ایشان جای دیگر به کسی گفته بود که علی شدن کار شما نیست که مثل من بخورید و بپوشید.


پیشتر نوشته بودم که در برخورد با هر خبر و واقعه ابتدا صرف نظر از گوینده‌اش، آنرا بررسی کنیم سپس بپذیریم یا رد کنیم. امروز می‌گویم با توجّه به جوّ مسموم وبلاگستان فارسی، هر خبری که در آن یا سایت‌های گردآورنده‌ی پیوند دیدیم، اگر بنا را بر نادرست بودن آن بگذاریم- مگر این‌که خلافش ثابت شود-، به بیراهه نرفته‌ایم. وای بر کسی که اتّهامی را به شخصی بزند و نتواند ثابت کند یا منکری را نشر دهد که روزگار با ما در حال دادوستد است. ما نیز در گذشته و آینده، لغزش داشته‌ایم و خواهیم داشت. اگر امروز خطای کسی را در چارسوق عموم جار زدیم و فردا همین بلا به سر خود ما آمد،‌ نباید جز خود کسی را ملامت نکنیم.

من می‌خواستم پادشاه خود را بکشم




چند روز پیش و ذیل ایمای« چهره‌ی آبی عشق» دوست نورسیده، هنگامه، نوشت که آیا منظور من این است که زنان باید مثل سابق موجوداتی رام در آشپزخانه و بستر باشند؟ ترجیح دادم همان موقع جواب ندهم. پیش از این و درباره‌ی یادداشتی که پیرامون تعطیلی ماهنامه‌ی زنان نوشتم، گوشه‌ای از عقیده‌ام درباره‌ی افراط و تفریط جنبش‌های فمینیستی نوشتم. این موضوع را پس از این و به بهانه‌های مختلف ادامه خواهم داد. اگر مثال کوچک ولی روشنی بخواهم بزنم« انسانیّت» مقصدی است که همه‌ی ما در راه رسیدن به آن هستیم. ولی راهها به این مقصد متفاوت است، مناسب حال رهروان. اشتباه است که کسی بخواهد از دیگری تقلید کند و پا در راه او بگذارد و از راهی که خدا- یا تو بخوان طبیعت- در اختیارش گذاشته، بیرون بزند. من ایرانی‌ام ولی لازم نیست که تعلّق خود به فرهنگ زادبوم خود- لر، ترکمن، بلوچ، عرب، کرد، ترک یا...- را انکار کنم. ما مسلمانیم ولی لازم نیست که ایرانی بودن خود را انکار کنیم، ما انسانیم ولی لازم نیست که زن بودن خود را انکار کنیم یا آنرا ضعفی ببینیم که بخواهیم در کارها ادای مردان را دربیاوریم و این فهرست را می‌توان همچنان ادامه داد. در این روزها شاهد وقیح‌نویسی عدّه‌ای به نام شکستن تابوها هستیم، غافل از اینکه جز نادرست بودن این کار، با گسترش این امر و عادی و همگانی ‌شدن این پرده‌دری، تنها شاخصه‌ی آنان از آنها گرفته می‌شود و به حاشیه رانده می‌شوند که برای کسانی که جلو دید بودن، اعتیاد آنان شده است، بسیار ناگوار خواهد بود. به این امر، مسأله‌ی ناگزیر افزایش سن را نیز بیفزایید، دقّت کرده‌اید که شمایل زن مدرن و پرخاشگر سینمای ایران، هدیه تهرانی، دیگر آن جلا و جلال گذشته را ندارد؟


                    


سارا کرش شاعر اهل آلمان شرقی سابق با نام اینگرید برن‌اشتاین در لیملین‌گرود در ایالت هارتس به دنیا آمد. در شهر هاله، بیولوژی و در لایپزیک، ادبیات خواند . نام اوّل خود را نیز در اعتراض به یهودستیزی پدر تغییر داد و با راینر کرش ازدواج کرد. پس از اعتراض به اخراج ولف بیرمن در سال 1976، کشور را ترک کرد. او بیشتر به عنوان شاعر شناخته می‌شود ولی دارای آثار نثر و ترجمه‌ای نیز هست. این شعر او- بدون هیچ شرح و توضیحی از سوی من- بی‌حاصل بودن شورش علیه زنانگی را با انتقاد از توده‌گرایی و انکار فردیّت چپ همراه می‌کند. امیدوارم بتوانم پس از این هم شاعران کمترشناخته شده را معرّفی کنم. شعر به ترجمه‌ی مهشید میرمعزّی و تقطیع من است.





من می‌خواستم پادشاه خود را بکشم


و دوباره آزاد شوم.


دستبندی که به من داد و یک نام زیبا را باز کردم


و همراه کلماتی که ساخته‌ام، دور می‌اندازم


مقایسه کن: برای چشمان، صدا و زبان او


بطری‌های خالی را پر می‌کنم


مواد منفجره در آن‌ها می‌ریزم


این باید او را برای همیشه فراری دهد


برای اینکه شورش کامل شود،


در را بستم و به میان مردم رفتم


با آنان در خانه‌های متعدّد عهد برادری بستم


- امّا آزادی بزرگ نمی شد.


این روح که بخشی از بورژوازی است


مقاومت نکرد، آرام‌تر شد


و هنگامی که سر را به دیوار می‌زدم، رقصید


شایعات می گفتند،


به سرزمینی می‌روم که او را نمی‌خواهند


در سه جلد اشتباهات و در یک پوشه بی‌عدالتی‌ها


حتّی دروغ‌ها را نوشتم


دست آخر می‌خواستم او را لو بدهم


در جست و جویش بودم


برای اینکه نقشه‌ام را به پایان برسانم


دیگران را بوسیدم

که اتّفاقی برای پادشاه من نیفتاده است.

فتنه‌ی « فتنه»




۱. فیلم با کاریکاتوری معروف شروع می‌شود. معنای آن تأیید مفهوم کاریکاتور است و بمبی که در عمّامه‌ی آن مرد عرب قرار دارد، این اگر در زبان طنز معنایی داشته باشد- که ندارد- امّا به جد بسیار خطرناک است. به این در منطق در بخش مغالطات، مغالطه‌ی کنه و وجه می‌گویند. یعنی بخشی یا وجهی از یک چیز را مساوی تمام ماهیّت آن چیز بدانیم.


2. آوردن آیه‌ی معروف« و اعدّوا لهم ما إستطعتم من قوّه...» اوّلین تلاش برای انتساب خشونت و ترور به قرآن است. همانطور که ترور در اصل به معنای ترس و وحشت است و نه قتل و آدم کشی، در عربی نیز این اصطلاح معاصر را « ارهاب» معنا کرده‌اند که در لغت به معنای ترساندن است. آیه‌ی قرآن می‌گوید که خود را به سلاح و مرکب مجهّز کنید تا دشمنانتان را بترسانید. این معنایی صلح‌آور است چون با ترساندن آنان، شروع به جنگی نخواهد بود و صلح برقرار خواهد شد. مانند ابتدای جنگ ایران و عراق که اگر ایران کشوری آشوب‌زده و انقلابی نبود، جنگی هم صورت نمی‌گرفت و مانند کنترل دوجانبه‌ی اتمی در زمان جنگ سرد. همین اواخر هم با یکی دو رزمایش و نشان دادن سلاحهای پیشرفته‌ای که غربیان را غافلگیر کرد، تهدید به جنگ ایران نیز کم‌رنگ شد. ویلدرز- و به تبع او مترجم فارسی یعنی سایت زندیق- وانمود می‌کند که معنای آیه ترساندن نیست و ترور کردن است که بسیار خنده‌دار است.


3. آیه‌ی دیگری از سوره‌ی نساء خوانده می‌شود که در آن گفته می‌شود که ما ساکنان جهنّم را خواهیم سوزاند و پس از هربار سوختن۰ پوست نوی به آنان خواهیم داد و دوباره... این آیه و آیات مشابه ربطی به این جهان ندارند و اعتقاد به وجود جهنّم هم یکی از وجوه مشترک ادیان ابراهیمی است و اختصاص به اسلام ندارد. پیش از آن تصاویر آشنای انفجار مرکز تجارت جهانی و سخنان زنی در آستانه‌ی سوختن پخش می شود. بازی با احساسات بینندگان و ربط عمل یک گروه تروریستی که همه‌ی کشورهای اسلامی آنان را محکوم کردند به خود اسلام. در این میان حتّی از پخش سخنان کودکی سه ساله که یهودیان را خوک و میمون می‌خواند هم غفلت نمی شود. فکر کنید که مشابه این کار، بخواهد در فرهنگها و ادیان دیگر هم تکرار شود.    


4. سخنان تند عالمان مسلمان در این ویدئو بیشتر اختصاص به عالمان وهّابی دارد. آنان اقلیّتی هستند که متأسّفانه به دلیل برخورداری از دلارهای نفتی بسیار قدرتمند شده‌اند و شاخه‌های تعلیمات مذهبی آنها تا ایران و پاکستان و سایر کشورها نفوذ کرده‌است و عدّه‌ای از دانشگاهیان الأزهر را هم با اعطای بورسها و امکانات مختلف به سوی خود کشانده‌اند. به هرحال اینان نماینده‌ی همه‌ی مسلمانان نیز نیستند چه رسد به اسلام. جایی در فیلم سخنان مشکینی و احمدی‌نژاد پخش می شود که با سخنان وهّابیان تفاوت دارد. سخنان شیعیان ایرانی پیرامون آینده‌ی جهان، اشاره به عقیده‌ی مهدویّت دارد و اینکه کسی خواهد آمد نه اینکه ما هم‌اکنون در پی سلطه بر جهانیم.


5. آیه  89 به بعد سوره ی نساء هم اشاره به یک واقعه‌ی خاص در صدر اسلام بوده که اینگونه نشان داده می‌شود که مقاتله با کفّار هم‌اکنون نیز باید باشد، در حالیکه جهاد ابتدایی- نه دفاعی- امروز در اسلام جایی ندارد. و بالاخره آیه‌ای در سوره‌ی انفال که اسم فیلم از آن گرفته شده است را در احادیث شیعه به آخرالزّمان و قیام آخرین امام مربوط دانسته‌اند. پایان فیلم نشانگر دلیل ساخت فیلم است: ترس از گسترش روزافزون اسلام که تناقضی هم در آن مستتر بود. فیلم از توحّش برخی مسلمانان می‌گفت ولی گسترش آن در اروپا و هلند ، بدون این مسائل و با مسالمت بوده است که خود گویای بسیاری مسائل است.


۶. بیشتر مسائل مطرح در فیلم ربطی به اسلام ندارد؛ مانند ختنه‌ی زنان و قتل‌های ناموسی که ناشی از تعصّب نابجای برخی فرهنگ‌هاست. فیلم به دارآویختن دو جوان در ایران به دلیل هم‌جنس‌بازی نیست بلکه به دلیل تجاوز به عنف به دو کودک در مشهد بود و ارجاعهای نادرستی از این دست،‌ فراوان در فیلم به چشم می‌خورد.


فیلم بعید است که توسّط یک نفر و دو نفر ساخته شده باشد و علیرغم سطح پایین آن، به نظر می‌رسد که یک تیم پشت آن بوده‌اند. این فیلم را با دانستن سایر عقاید ویلدرز بهتر می‌توان فهمید و مسافرت‌های پی‌در‌پی‌اش به اسرائیل و مقایسه‌ی قرآن با کتاب نبرد من هیتلر. در پایان می‌نویسد که پس از سقوط نازیسم و کمونیسم، نوبت اسلام است که فروکشیده شود. مخالفت گسترده‌ی رسانه‌ها و رادیوها و وبلاگ‌نویسان و سیاستمداران با این فیلم، خلاف انتظار سازندگان آن بود. کمیاب‌شدن قرآن در هلند به این معنا بود که کسانی می‌خواستند خود درباره‌ی این فیلم قضاوت کنند که بهترین اتّفاق ممکن بود. اگر انکاری هم هست بهتر است با مطالعه باشد نه بدون آن. چند روز پیش از قول امام علی گفتم که علیه وهّابیان زمان خود( خوارج) که او را تکفیر می‌کردند حاضر به ایجاد هیچ‌گونه محدودیّتی نشد تا اینکه آنان دست به شمشیر بردند. بااینکه می‌دانم این آرزو حتّی در پیشرفته‌ترین کشورها غیرممکن است ولی می‌تواند ایده‌آل ما باشد. آزادی بیانی از این دست به معنای اقتدار است؛ یعنی من آنقدر به حقّانیّت خود مطمئنّم که تو هرچه می‌خواهی بگو چون توان پاسخگویی به تو را خواهم داشت.


چه خوب بود این فیلم را ما زیرنویس می‌کردیم، چه به فارسی و چه دیگر زبانها و آنرا در سایتهای مربوط می‌گذاشتیم، کافی بود معانی دقیق آیات و شأن نزول آنها نوشته شود، حاجت به کار دیگری نبود. امّا ما جز هیاهو و منع، کاری نمی‌شناسیم؛ گرچه بدون یاری ما نیز، کسی هست که از دین خود پاسداری کند؛ این بار نیز عدو سبب خیر شد چون او خواست.

تفاهم گمشده




از ابتدای نوشتن این وبگاه تا کنون لااقل یک نکته برای من آشکار شده است که اصلی ترین مشکل جامعه‌ی فکری ما نداشتن تفاهم است؛ به معنای ساده‌ی درک همدیگر نه موافقت با هم. اکثر قریب به اتفاق جدالهای فکری نه به دلیل مخالفت اندیشگی، بلکه به دلیل عدم توجّه به مراد دیگری است. این مشکل با گفت‌وگوی دوطرفه و شجاعت ِتصحیح خود، درست می‌شود، امّا کمتر پیش می‌آید که روشنفکران ما واقعاً وارد گفت‌وگو شوند و تصویر نادرست دیگری از نظرات خود را اصلاح کنند. بدین گونه است که ما مدام خود را تکرار می‌کنیم و گاه از اینکه کسی ما را درک نمی‌کند، تلخ می‌شویم.


آقای محمود دلخواسته اینجا و در بخش نظرات دو پست پیش ایرادی در بخشی از نوشته‌ی من درباره‌ی قسمتی از یکی از کتابهای آقای بنی صدر دیده و آنرا بیان کرده است. با تشکّر از صرف وقت ایشان، لازم می‌دانم که نکاتی را یادآوری کنم. شاید در پایان این مطلب، ایشان متوجّه شوند که چرا جز آقای دباشی کسی بر نوشته‌های آقای بنی‌صدر نقد و نظری ننوشته است.


نوشته‌ی من پیرامون معنای انقلاب و اصلاح نبود، پس از اینکه دیدم آقای رضایی بعضی جاها چونان حکمی بدیهی از نادرستی ثنویّت در منطق صوری و درستی ایده‌ی موازنه‌ی عدمی سخن می‌راند، خطاب به ایشان خواستم بگویم که پیش فرضهای بنی‌صدر چقدر متزلزل‌اند. آقای بنی‌صدر در نقد تضاد و تناقض موجود در منطق صوری می‌گوید:«  برای مثال، انقلاب  خشونت و اصلاح عدم خشونت است. در نتیجه، انقلاب بد واصلاح خوب است. سه حکم  دروغ هستند...»


الف. استدلال ایشان یک حلقه‌ی مفقوده دارد. ایشان باید می‌گفت که عدّه‌ای بر اساس منطق صوری می‌گویند که: ۱- انقلاب خشونت بار و اصلاح بدون خشونت است.۲- « هر خشونتی بد و هر عدم خشونتی خوب است»،۳- پس انقلاب بد و اصلاح خوب است. عبارتی را که من در گیومه گذاشتم، ایشان نیاورده است که استدلال را ناقص می‌کند.


ب. ایشان برای نقل قول خود از معتقدان به منطق صوری – همانطور که همانجا نوشتم- منبع نمی‌آورد. آوردن منبع جایی نیست که موضوع محل مناقشه باشد و حتّی جایی که مسأله‌ای معروف باشد هم آوردن ارجاع لازم است. جناب دلخواسته از افرادی نام آورده‌اند که انقلاب را تعریف کرده‌اند. من علیرغم آوردن مثال از انقلاب‌هایی که به نسبت مسالمت آمیز بوده اند مثل انقلاب ایران، ارجاع به کلّ استدلال به خوب بودن اصلاح و بد بودن انقلاب را خواستار شده‌ام،‌ نه فقط تعریف انقلاب را .


ج. عبارت جا افتاده در استدلال فوق هم نیاز به اثبات دارد. مثلاً بشر برای مجازات مجرمان بنا بر قوانین و فرهنگ هر سرزمین از خشونت استفاده می‌کند و چه کسی مطلقاً هر گونه خشونت را « بد» دانسته است؟ دفاع از خود هم مستلزم خشونت است و گاه با ارتکاب یک خشونت جزئی، می‌توان جلو فاجعه‌ای را گرفت. ایشان نمی‌گوید که چه کسانی «هرگونه» خشونت را بد دانسته‌اند و تا به نتایجی که ادّعا می‌کند آنها می‌گویند، برسد.


د. به فرض که کسانی یافت شوند که استدلال فوق را به همین شکل گفته باشند- که باز هم من این فرض را نادیده نگرفتم- از کجا معلوم که اینان نماینده و سخنگوی منطق صوری باشند؟ شاید به اشتباه از این منطق استفاده کرده‌اند و شاید اصلاً تعلّق خاطری به این منطق نداشته‌اند.


هـ. برداشت ایشان از اصل عدم تناقض بسیار ابتدایی و اشتباه است. دو گزاره تحت هر شرایطی متناقض نیستند و در هشت – یا نه- أمر باید متّحد باشند و در سه أمر مختلف. دو گزاره‌ی: انقلاب خشونت است و انقلاب عدم خشونت است، تحت هر شرایطی متناقض نیستند. مثلاً- از جمله آن هشت امر- هردو گزاره باید وحدت در مکان و زمان داشته باشند. مثلاً « انقلاب سال57ایران خشونت‌بار بود» با «انقلاب سال57 ایران خشونت‌بار نبود» متناقض است( باز هم البتّه به شرطی که خشونت تعریف شود؛ مثلاً معیار خشونت‌بار بودن یک انقلاب، فلان تعداد کشته باشد) امّا هیچ گاه بر اساس منطق صوری، انقلاب خشونت است( مثلاً در الجزایر) با انقلاب خشونت نیست( مثلاً در ایران) به دلیل نداشتن برخی از شروط تناقض( یعنی همان نه وحدتی که گفتم)، دو گزاره‌ی متناقض به شمار نمی‌آیند.


نیازی به رجوع به کتابهایی مفصّل مانند اشارات ابن سینا نیست و خواندن و فهم متنی بسیار ابتدایی مانند نوشته‌ی بسیار خلاصه‌ی مطهّری برای مبتدیان هم اشتباههای ایشان را نشان می‌دهد. آقای بنی‌صدر بدون احاطه بر نکات بدیهی منطق، چیزی را به این دانش منتسب می‌کند که واقعیّت ندارد.همین موارد مغالطه در ادامه‌ی سخنان ایشان نیز به وفور مشاهده می‌شود و دقیقاً به همین دلیل است که کمتر کسی به نقد او برخاسته است. به هرحال ایشان در نامه‌ای کوتاه به آقای رضایی نوشته است که من منظور ایشان را درنیافته‌ام و قرار است که پاسخی تفصیلی بر نقدواره‌ی من بنویسند. من از این امر استقبال می‌کنم و منتظر ادامه‌ی بحث می‌مانم.

چهره‌ی آبی عشق


                     STARDUST
گذشته اگر گذشته‌ی شخصی باشد که چیز دندانگیری نیست، امّا اگر گذشته‌ی جهان باشد، عجب روزگارانی بوده و ما ندیده‌ایم. داستان‌های اساطیری ، قصه‌های انبیا، جنگ خوبی و بدی و تقابل شجاعت‌ها و نیرنگ‌ها. عصر پهلوانانی که نان بازویشان را می‌خوردند نه قهرمانانی که بند نافشان به آزمایشگاههای داروسازی وصل است. جنگ‌های این دوره و زمانه را ببینید؛ امروز می‌توان شجاعت را تعریف کرد؟ فشار یک دکمه و خلاص. این کجا و نقشه‌ها و ترفندهای نوابغ و چکاچک شمشیرها و نشانه‌زنی کمانداران کجا. در فیلمی جوانکی که ماهها برای یک نشانه‌گیری ساده تمرین کرده بود، وقتی نظامی دیگری با فرمان موشک باران ِجایی که نشانه رفته بود، غائله را ختم کرد، از فرط احساس بیهودگی به گریه افتاد. باز لااقل جنگ ایران و عراق در روایت ایرانی‌اش روی مین و سیم خاردار یا زیر تانک رفتن داشت.


فیلم داستان پریان هنوز که هنوز است چه جذّاب است و هشداردهنده؛ زنهاری که چگونه از سادگی و طبیعت دور شده‌ایم و چقدر به اجبار جمع، تن سپرده‌ایم . دیوها و فرشته‌ها، حیوانات و گیاهان سخنگو، پایان موقّت خوش با پیروزی نیکی، پیمان‌هایی مردانه که به هر قیمتی به آن وفادار می‌ماندند و مهر اقناع‌گر و بی‌چون زنانه که تمکین به خلقت و پذیرش طبیعت خود بود. جهان پادشاهان عادل یا زورگو که ستم و داد به راحتی قابل تشخیص بودند، نه اینکه آنقدر در چنبره‌ی نسبی گرایی و پیچیدگی گرفتار باشند که نتوان گفت چه چیز درست و چه چیز نادرست است. عشق‌هایی که لزوما نه از یک دعوت به شام باسمه‌ای آغاز می‌شدند و نه منجر به خیانت. آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدای پیداست. چه دماری از روزگارت درآورده‌اند، نیلی سیلی به کنار، با آن امانتی حرام در دل چه خواهی کرد؟


گوشه‌ی فراغتی و باریکه‌ی آبی و دوری از غیر آنچه معرفتی بیفزاید یا ملالی ببرد. به انگشت نشانت دهند و گیرم نگویند که« سحر می‌داند سحر» ولی با عیّارکاوی دیدن ِ آخرین بازمانده‌ی نسلی منقرض از عصری که خسران در آن راه نداشت، نگاهت کنند و بعد، از ترس استغنایت از تو بگریزند.
Real Time Web Analytics