گفتوگو فرع بر به رسمیّت شناختن طرف مقابل، آمادگی شنیدن و رعایت حدّاقل اخلاق به معنای رواداشتن آنچه خود میپسندیم، برای دیگری است و گرنه نوشتن یکطرفه و حق به جانب یا تکگویی از هر کسی برمیآید. در چنین فضایی از ابتدا باید بپذیری که هر سلیقهای حقّ بقا دارد و نه تو و نه هیچ کس دیگری مانند شوالیهای فاتح که مهارتی بینظیر دارد، نمیتوانید کسی یا عقیدهای را از میدان به در کنید. پس پیروز و فاتحی در میان نیست به این معنا. پیروزی اگر معنایی داشته باشد، لحن آرام و منطقی است که دیدگاه خود را توضیح میدهد و از طرف مقابل در برابر آنچه او نادرست مییابد توضیح میخواهد. کسی که نسبتی به طرف مقابل میدهد که ناتوان از اثبات آن است یا احیاناً گفتهی خود یا همفکرش را تخم دوزرده میبیند، امروز از کوبندگی نوشتهاش کیفور است ولی فردا شاید دریابد که آدمهای عصبانی بسیار اشتباه میکنند و بیشتر اوقات پشیمان میشوند، هرچند روی اعتراف به آن را نداشته باشند.
نمیدانم کجا خواندم که کسی از لزوم گفتوگوی بین روشنفکران عرفی و دینی میگفت و اینکه چرا کسی مثل دوستدار با سروش سر یک میز نمینشینند. با نوشتهی سروش خطاب به فرهادپور و دیگران در شهروند، انگار امکان این گفتوگو فراهم شده، خاصّه آنکه فرهادپور هم اهل جواب دادن است و این جریان میتواند ادامه یابد. سروش خیلی وقت است که با منتقدان خود از در عتاب درمیآید پس عجیب نیست که در جواب لحن تند فرهادپور چیزی کم نگذارد. گرچه با لحن و نوع استدلال فرهادپور میانهای ندارم و دیگر نسخههای بدلش را در سایت رخداد که تمام آنچه از دید من نقصی در اوست را با درجهی بیشتری دارند- که هیچ، میکوشند در این ویژگی از هم سبقت بگیرند-، نمیپسندم ولی سروش نباید با زبانی شبیبه به آنان با آنها روبه رو شود. مثلاً او میگوید: « من اگر میخواستم به شیوهی فرهادپور به او گیر بدهم...» چنین و چنان میگفتم ولی حالا نمیگویم! مثل این است که من به شما بگویم اگر اهل ناسزا گفتن بودن بودم به تو میگفتم ای پدرسوختهی عوضی ولی چون مؤدّبم نمیگویم. این چه نگفتنی است که هرچه نباید بگویی را گفتی؟ او به فرهادپور ایراد میگیرد که به جای پرداختن به اصل به حاشیه میپردازد ولی خودش کمتر سراغ اصل میرود. در نقد این گفتهی فرهادپور که میگوید:« تکرار نظرات پوپر در باب ... در فضای بحثهای فلسفی امروزه خریدار ندارد»، پوپرستیزی او را میبیند و کنایه به شخص خود را ولی من در کنار انبوه انحرافات استدلالی فرهادپور و دوستانش « مدزدگی» شدید آنها را میبینم که به دنبال آنچه هستند که در فضای بحثهای امروز « خریدار» دارد. آخرین کتاب، آخرین متفکّر، آخرین پدیده و اصولاً هرچه که دیگران بپسندند، نوعی حیات ترجمهای به تبع اندیشهی ژورنالیستی فرنگی و بیگانه با فرهنگ اینجا. سروش میتوانست بگوید مگر من- یا هر اندیشمند دیگری- دربند و اسیر سلیقهی دیگران یا به قول شما فضای فلسفی امروز هستیم که اگر چیزی خلاف مد روز یافتیم، از گفتنش شرم داشته باشیم؟
نقدهای بهتر و مؤدّبانهتری هم خطاب به سروش نوشته شد که اگر او آنها را برای گفتوگو برمیگزید بهتر بود. مثلاً نامهی اسماعیل خویی به او لحنی ملایم و طنّاز دارد و پرسشهایی را مطرح میکند و من جایی ندیدم که جوابی به او بدهد حال آنکه نامه بودن ِآن نشان میدهد که نویسنده به قصد جواب گرفتن آنرا نوشته است به خلاف حرفهایی فتواوار که در نشریّات چاپ میشود. بد نیست با انتخاب کسی که امکان دادوستد با او باشد، کسانی که همفکر نیستند نیز نشان دهند که گفتوگو، شعار نیست و امکان انجام آن هم هست.
عبّاس عبدی از سخنگویان دانشجویان خطّ امام به همراه اصغرزاده، میردامادی، بیطرف( سه نفر سمت راست عکس) و چند تن دیگر بود. از ابتدای راه افتادن سایت آینده، یکی از مهمترین سؤالهایی که با آن روبهرو میشد، نظرش دربارهی اشغال سفارت آمریکا بود که عاقبت تصمیم گرفت در چند نوشته به آن بپردازد و در سایت ذیل عنوان سیزده آبان بایگانی کند. بعدها نیز از ورود به این بحث اجتناب کرد و به این نوشتهها ارجاع داد ولی همچنان سایهی این واقعه بر سر او و کسانی که مانند او هستند خواهد بود؛ کسانی که نه خیلی ساده مانند زیباکلام بگویند اشتباه کردیم و نه مانند بسیاری از دانشجویان دیگر و مسوولان فعلی بگویند کار درستی بود. حضور یافتن او در جمع اصلاحطلبان هم این مسأله را پیچیدهتر میکند.
1. قسمت اوّل این نوشته، مقدّماتی را برای ورود به بحث مهیّا میکند که از دیدمن قابل مناقشهاند ولی به دلیل اینکه دنبال قصد خود( دلیل اشغال سفارت) هستم به این مقدّمات مفصّل و سؤالهایی که دربارهی تأثیر اشغال بر حوادث بعدی دارد، نمیپردازم امّا با اشاره به یک نکته ادّعا میکنم که دایرهی دید و تفسیر او شباهت بسیاری به دیدگاه رسمی دارد. او جایی مینویسد که چه بسا اگر ما جنگ را پس از فتح خرّمشهر تمام میکردیم، صدّام دوباره خود را تجهیز میکرد یا نسل بعد از ما میپرسید که چرا آنرا در وضع بهتری پایان ندادید. من پیشتر هم نوشتم که صدّام از برنامههای بلندمدّت گریزان بود و به پیروزی در کمترین زمان میاندیشید و دربارهی اشغال خوزستان- یا بعدها کویت- هم چنین قصدی داشت. پس از پایان فرضی جنگ، عراق میتوانست با صرف یکی دو سال زمان به حالت اوّل برگردد ولی ایران در این مدّت سروسامانی میگرفت و تجربهی جنگی یکی دوساله هم به انسجام نیروهایش کمک میکرد و صدّام که نتوانسته بود از ایران ضعیف حتّی یک شهر بگیرد، قطعاً میدانست که از ایران قویتر نخواهد توانست چیزی به دست آورد و شاید از همان زمان به دنبال اشغال کویت میرفت. این را نوشتم که نشان دهم به انتظار تحلیل عمیقی از مسأله نباید باشید، چه رسد به شجاعت در نتیجهگیری یا اقرار به اشتباه.
2. نوشتهی دوّم سخنرانی او به هنگام ملاقات با بری روزن در یونسکوست که خلاصهی دلایل وی است. ابتدای این سخنرانی تکرار مطالبی است که در سه دههی اخیر دربارهی نقش آمریکا در سقوط مصدّق و برقراری دیکتاتوری در ایران خوانده و شنیدهایم. نگاه به نقش آمریکا در این باره و اینکه آیا پذیرفتن شاه میتوانست دلیل درست یا قانعکنندهای باشد را به روزهای بعد وامیگذارم. او دلیل اصلی را این چنین بیان میکند:« هدف دانشجویان از اشغال سفارت، وارد کردن فشار بر افکار عمومی و دولت ایالات متحده برای اخراج شاه از آمریکا بود. تصوّر دانشجویان این بود که با توجه به مقبولیّت و مشروعیّت چنین هدفی و با توجه به رفتار مسالمتآمیز آنان با گروگانها، افکار عمومی و مقامات آمریکایی خواست آنها را محترم میشمارند و زمینه را برای خروج شاه از ایالات متحده فراهم میکنند. دانشجویان تصور میکردند که نقشی که افکار عمومی در آمریکا، در پایان دادن به جنگ ویتنام و برگرداندن صلح به آن منطقه داشت، میتواند این بار هم تکرار شود. آنان تصور میکردند که این اقدامات حداکثر ظرف یک هفته انجام میشود و روابط دو کشور به حالت عادی برمیگردد.»
این استدلال متضمّن چند نکته است: اوّل اینکه درستی هدف خود را به جای اینکه نتیجه بگیرد از ابتدا مفروض میگیرد! ایشان اخراج شاه از آمریکا را مقبول و مشروع میداند. طبعاً من احترامی برای یک دیکتاتور فراری قائل نیستم ولی شاه در مقیاس دیگر دیکتاتورها که حمّام خون راه میانداختند، در طول پانزده سال کمتر از سه هزار نفر را کشت، از قتل رهبر انقلاب ایران خودداری کرد و هنگامی که دید اوضاع به هم ریخته، به جای به راه انداختن کشتار گسترده، کشور را ترک کرد و به دست انقلابیان سپرد( او را با صدّام مقایسه کنید). او در هیچ دادگاه بینالمللی هم محاکمه نشده بود و عملاً رو به موت بود( عبدی بعدها میگوید که ما از بیماری شاه خبر نداشتیم) نکتهی دوّم این است که او وارد کردن فشار بر افکار عمومی را با جنگ ویتنام مقایسه میکند. در آن جنگ حتّی اگر افکار عمومی آمریکا هم نبود، دفاع از وطن وظیفهی عقلی و وجدانی مردم ویتنام در مقابل بیگانگان بود، در حالیکه ما در بارهی اصل مطلب یعنی اشغال سفارت یک کشور دیگر سؤال داریم. اشغال سفارت یک کشور کار اشتباه و نادرستی است و کار نادرست نمیتواند مقدّمهی یک هدف صحیح باشد به عبارت دیگر :« هدف وسیله را توجیه نمیکند». نکتهی سوّم این است که استدلال در مورد درستی اشغال به بیان افکار دانشوجویان و اینکه« آنان تصوّر میکردند» محدود شده است. یکی از تصوّرات آنان این بود که رفتارشان مسالمتآمیز است ولی اگر ورودشان به سفارت راحت و بیخونریزی بود چه نیازی به بستن چشم آنان و تحقیر کردن آنان بود؟ خود گروگانها تصوّر دیگری از رفتار گروگانگیران دارند که گوشهای از سخنان آنان را در این نوشته که پیرامون مستندی در همین باره است، میتوانید بخوانید.
3. در نوشتهی دوّم او تصرّف سفارت را معلول و نه علّت میخواند، پس از توضیح واضحات نقش آمریکا در ایران در انتها میگوید که چنین عملی« طبیعی » بود و اگر چنین مسألهای روی نمیداد، دیر یا زود مشکل به نحو دیگری سر باز میکرد. گرچه اینگونه استدلال، مرا در بررسیم کاملاً ناامید کرد ولی ناچارم نکاتی را باز یادآوری کنم. اوّل اینکه هر واقعهای، هم معلول وقایع پیش است و هم علّت وقایع بعد و نمیتوان مانند عبدی صورت مسأله را با این سادهانگاری پاک کرد. این معلول یا علّت بودن البتّه یک نکته دارد و آن این است که نقش اختیار انسان نباید در این میان فراموش شود. هر قدر علّتهای ارتکاب یک اشتباه، مهم و بزرگ باشند، هیچگاه نمیتوان گفت کسی « مجبور» به انجام آن شده است و دلیل نوشتن این نوشته نیز بررسی نقش اختیار انقلابیان است و گرنه کسی منکر نقش آمریکا یا حسّاسیّت دانشجویان به حضور شاه در آمریکا نیست. سؤال این است که آیا علیرغم این دو عامل نمیشد تصمیم بهتری گرفت؟ از طرف دیگر چگونه میتوان علّت بودن این واقعه را بر اتّفاقات بعدی- کم یا زیاد- انکار کرد؟ طبیعی بودن آن هم به قولی محلّ نزاع است، اگر ما بدون استدلال قرار بود بپذیریم که این کار طبیعی بوده که نیازی به چون و چرا کردن نبود. و آخر این که اگر چنین نمیشد، چنان میشد هم از غیبگوییهای بیپشتوانهای مانند « اگر جنگ را پس از فتح خرّمشهر تمام میکردیم، صدّام باز حمله میکرد» است که از دسترس هر استدلالی به دور است پس ما نیز طبعاً چیزی در این باره نمیتوانیم بگوییم.
4. در نوشتهی چهارم میگوید که پیشتر و در اوایل انقلاب چریکهای فدایی خلق هم سفارت را اشغال کردند که ساعتها به طول انجامید و اتّفاقی هم نیفتاد. ترورهای زیادی هم چه در ایران و چه در منطقه انجام شد که در خاطرها نماند، آیا اشغال سفارت امکان نداشت که مانند این نمونهها باشد؟ این سؤالی است که وی اگر واقعاً در پی کشف حقیقت بود، باید از خود میپرسید. ابتدا توجّه داشته باشید که او که عقیده دارد خود تصرّف مهم نبود بلکه پیامدهایش مهم بودند، این عمل را با اعمال نادرستی مانند ترور یا اشغال اوّل سفارت مقایسه میکند. انگار او میپرسد حال که آن اعمال نادرست سرانجام فجیعی نیافتند، پس چرا این یکی اینطور شد؟ گویی اگر عمل نادرستی پیامد خیلی بدی نداشته باشد، ایرادی ندارد! با کمی دقّت جواب سؤال نابجای او معلوم میشود. آن اشغال اوّل انقلاب، با واکنش دولت روبهرو شد و اوضاع به حالت اوّل برگشت و ترورها هم به پای افراد سرخود گذاشته میشد نه حاکمیّت. گرچه دولت بازرگان این اشغال را غیرقانونی خواند ولی توانایی مقابله با آن را نداشت و آیتالله خمینی هم آنرا انقلاب دوّم خواند و مردم هم حمایت کردند. حالا دیگر نمیشد این اقدام را به پای چند جوان تندرو گذاشت بلکه قدرت حاکم یک کشور و عامّهی مردم و گروههای سیاسی که هرکدام تلاش میکردند از قافلهی تأیید این عمل اشتباه عقب نمانند، بر این اقدام مهر تأیید نهاده بودند، پس دیگر جایی برای چشمپوشی و فراموشی نبود.
در مطالب فوق عبدی اصلاً به استدلال دربارهی خود عمل نمیپردازد و آنرا طبیعی میپندارد و فکر میکند که حمایت مردمی و گروههای سیاسی، میتواند مهر تأییدی بر آن باشد، پیامدهای آنرا ناچیز میپندارد و آنرا با ترور و اشغالهای دیگر مقایسه میکند که عذر بدتر از گناه است. پرداختن به حاشیه و مواجه نشدن با این سؤال ساده که« آیا بالا رفتن چند جوان از دیوار سفارت یک کشور و گروگان گرفتن ساکنان آن درست است؟»، جایی برای بررسی استدلال او نمیگذارد چون او در مورد اصل واقعه در حقیقت چیزی نگفته است. او ادّعا میکند که شجاعت اقرار به اشتباه را دارد ولی نوشتهاش چیز دیگری را نشان میدهد.
درست آن است که کار آنکه را که تقبیح میکنیم، وقتی خود در موقعیّت مشابه قرار گرفتیم، تکرار نکنیم. علی مرتضی به قاضی ایراد میگیرد که چرا به من گفتی« ابوالحسن»( که در عرف عرب نامیدن شخص با کنیه، دال بر بیان احترام است) و طرف دیگر دعوا را- که شخصی از کیش او نیز نبود- به اسم خواندی؟ علی افسانه است ولی میتوان « سعی کرد» کمی شبیه او شد. اگر نظامی را تقبیح کردیم که افرادی در آن از انتقاد مصونند- چه رسد به احضار به دادگاه- باید بتوانیم خود صورت عادلانهی آنرا به مرحلهی عمل درآوریم و گرنه چه فرقی است بین ما و آنها؟ نامهی دردمندانهی خانوادهی زهرا بنییعقوب که جان بر سر استواری و سرسختی خود گذاشت، دل هر انسانی را به درد میآورد. بله، نمیتوان هر عملی را در هرجای کشور به مقامهای بالاتر منتسب کرد ولی وقتی آن امر، علنی شد و همه دانستند، انتظار برخورد با عاملان میرود و اگر چنین امری صورت نپذیرد، آنان که قدرت دارند و کاری نمیکنند، در جرم عاملان شریکند که به گفتهی پیشوایان دین« هر کس که به عمل گروهی راضی شود، از آنان است». بساط استقبال گسترده و مدّاحی و دست و پابوسی اگر دال بر محبوبیّت بیخدشه و ماندگاری بود که محمّدرضا پهلوی رفتنی نمیشد. به هنگام خواندن منابع خبری و تفسیری اوّل انقلاب در مورد اشغال سفارت آمریکا، اصرار دولت و مردم در اوّل انقلاب بر بازگرداندن پهلوی دوّم برایم عجیب بود که چرا به جای پرداختن به شاه، به فرهنگ شاهنشاهی نپرداختند، به فرهنگی بر مدار قدرت مطلق و ناپاسخگو. حیف است خیزشی که با کرور کرور آرزو از سوی پیر و جوان، از هر فرقه و عقیده در ایران به سوی آزادی و عدالت آغاز شد، به سرانجام تلخ داستان« قلعهی حیوانات» بینجامد.
سالگردها بهترین بهانه برای بازخوانی تاریخند. این بازبینیها و تفسیرهای جدید اگر یک فایده داشته باشد، دریافتن اشتباهها و تکرارنکردن آنهاست؛ این فایده برای ما که ملّتی در چرخهی تکرار خودیم، بسیار ضروری است. سیزدهم آبان و اشغال سفارت آمریکا- یا« تسخیر لانهی جاسوسی» به زعم عدّهای- از بحث برانگیزترین نقاط تاریخ معاصر است که مانند دیگر رویدادها چون خود ِانقلاب، جنگ، داستان اوّلین نخستوزیر و رئیس جمهور، پذیرش قطعنامه و آتشبس، قضایای قائممقام رهبری و انتخاب رهبر جدید و بسیار اتّفاقهای دیگر، هم محتاج اضافهشدن دادههای جدید، دور از نظر مانده یا ممنوع شده است و هم نیاز به تحلیل جدید دارد. در سالهای اخیر به دو دلیل، دانستههای ما از تاریخ سی سالهی گذشته بیشتر شد، یکی در زمان خاتمی که فضای جامعه، افشاگری و روشنشدن برخی ابهامهای گذشته را میطلبید که با مقاومت محافظهکاران روبهرو شد و دیگری فاشگویی بخشی از محافظهکاران در زمان احمدینژاد که از آنجا که حاکمیّت را کاملاً یکدست شده میدیدند، ترسی از گفتن بعضی ناگفتهها( مانند جنگ یا عزل بنیصدر) نداشتند.
هر چه هست- آنچنان که از دو تمبر بالا برمیآید- هر دو کشور، این واقعه را از دید خود یکی از مهمترین چالشهای تاریخ معاصر خود میدانند و عاقبت آنرا به نفع خود تفسیر میکنند. دربارهی درستی یا نادرستی این عمل، چگونگی انجام آن و اینکه ایدهی اولیّه از طرف چه کسی بود، چرا رهبر فقید را بیاطّلاع نگه داشتند، آیا عکسالعمل وی و«انقلاب دوّم» نامیدن آن درست بود، چگونگی ادارهی بحران، امتیازهای به دست آمده یا از دست رفته، بازتاب آن در کشور آمریکا و دیگر کشورها و رابطهی این بحران با آغازشدن جنگ، فقط بخشی از سؤالهای مربوط به این واقعه است که فرصت و مجال و اطّلاعات بسیاری میطلبد. من از میان تمام سؤالها فقط به« دلیل» رویدادن چنین اتّفاقی میپردازم چون دیدهام که این دلیل را هرکس از دید خود چیزی میپندارد. حتّی کسانی که با هم از دیوار سفارت بالارفتند به هنگام توضیح دلیل کار خود، توضیحات متفاوتی میدهند که عجیب به نظر میرسد.
از امروز تا روز سیزده آبان در چند نوشته نگاهی میاندازم به دلایل این کار از زبان عبّاس عبدی و دیگران و بررسی کوتاه مسألهی استرداد شاه یا سابقهی آمریکا در ایران. طبعاً نمیتوانم مدّعی دانستن تمام تفسیرها باشم که مستلزم دنبال کردن تمام مجاری اطّلاعاتی مانند رادیوهای خارجی در طیّ این سالهاست که برای من امکان ناپذیر بوده است؛ کار من تنها نگاه بیطرفانهی کسی است که با اطّلاعاتی در دسترس همگان، به قضاوت دربارهی نسل پیش از خود مینشیند. انگیزهی نوشتن این ایماها زمانی به ذهنم رسید که احساس کردم تمام دلایل این اشغال، یک دلیل مرکزی دارند که دیگر دلایل فرع آن به حساب میآیند و- لااقل از طرف اشغالکنندگان، حتّی آنان که امروز از انجام آن پشیمانند- به صراحت بیان نمیشود.
آرش نراقی در مقالهای در زمانه بیآنکه به نوشتههای گنجی اشاره کند، استدلال او را دربارهی وجود کذب در قرآن که – از دید او- منتج به این میشود که قرآن کلام الله نباشد، زیر سؤال میبرد و توجیه جدیدی برای کلام خداوند بودن قرآن از راه بیاشکال دانستن وجود کذب در قرآن ارائه میکند. قسمت اوّل نوشتهی او در سه نکته نیاز به بررسی دارد:
الف: تقسیمبندی سهگانهی کذب، خطا و دروغ کامل نیست. اوّلاً کذب و دروغ از لحاظ لغوی یک معنا دارند و بهتر است که آنچه او کذب مینامد« نادرست» نامیده شود. ثانیاً کذب طبق تعریف او َمقسَم است، پس نمیتواند قسمتی در کنار دو قسم دیگر باشد. مثلاً اگر بگوییم که راه، جایی است که انسان از آن عبور و مرور میکند و یک نوع راه، خاکی است و نوع دیگر هم آسفالت، دو قسم داریم نه سه قسم: راه، خاکی، آسفالت. ثالثاً اقسام درست و نادرست با توجّه به قصد گوینده و تطابق با واقع بسیار بیش از این است که ذکر آن در این مختصر نمیگنجد. یکی از آنها کلامی است که مطابق با واقع نیست ولی خطا یا دروغ هم نیست. بسیاری از صنایع ادبی و هنرها مانند شعر و داستان از این جملهاند. اگر پس از ذکر مجادلهی خود با کسی بگوییم:« از نظر او مرغ یک پا دارد» منظورمان این نیست که او در واقع چنین عقیدهای دارد بلکه میخواهیم لجباز بودن او را بفهمانیم پس نه خطاکردهایم و نه قصد فریب کسی را داریم. در شعر دیروز زندهیاد صفّارزاده واقعاً در حملهی افغانها کشته نشده بود تا حالا بر سر مزار خود برود و این کلام دروغ هم نیست، چون قصد فریب کسی در میان نیست. پیشتر در بحث پیرامون«اعتباریّات» به این نوع گزارههای غیر مطابق با واقعی که دروغ هم نیستند، پرداخته بودم.
ب: نراقی میگوید که بسیاری از گزارههای قرآنی« آشکارا» با فرض علوم جدید کاذب است. از دید من و بسیاری دیگر اصلاً اینگونه نیست. دور جدید روشنفکری دینی با سلسله مقالات قبض و بسط آغاز شد که یکی از مهمترین مدّعیاتش، بشری بودن فهم ما از دین و ناثابت بودن تمام علوم بشری است. عجیب است که حالا علوم جدید، یقینی فرض میشوند تا با دین در تعارض بیفتند. نویسندهی وبلاگ اکنون جملاتی محدود ولی رسا از مرتضی مردیها نقل کرده است که بسیار گویاست. من نیز در نظر خود بر این پست، گفتههای او را با مثال تأیید کردم که بخشی از آن را اینجا میآورم:« تعارض عقل و وحی - مثلاً- دربارهی خلق آدم یا تئوری داروین، تعارض بین یک برداشت از کتاب آسمانی( که ممکن است در آینده تصحیح شود) با یک نظریّهی علمی( که ممکن است در آینده با نظریّهی بهتری جایگزین شود) است. متأسّفانه عدّهای از دینداران با ادّعای قرارگرفتن این دو در برابر هم، عقل را فروکاستند تا به خیال خود از وحی دفاع کرده باشند و بسیاری از بیدینان یا نواندیشان دینی نیز با مفروض گرفتن تقابل این دو و یقینی بودن حکم عقل، دین را نفی کردند یا به حاشیه راندند.»
ج: مثال نراقی برای اثبات کذب( نادرست) در قرآن صحیح نیست. او نقل قولی از فرعون میآورد که میگوید :« من پروردگار برتر شما هستم» و البتّه بسیار نقل قولهایی که قرآن میآورد مانند نسبتهایی که به پیامبر دربارهی مجنون یا کاهن یا معلَّم( دانشآموخته) بودن او میدهند نیز از همین دسته است. اینها نقل قول هستند و نقل قول ِصحیح ِیک سخن ِنادرست،« درست» است. وجود چنین جملاتی در کلام، کاملاً طبیعی است و اصلاً نیاز به توجیه ندارد به خلاف مورد بالا. خیلی فرق میکند که یک کلام نادرست در قرآن باشد( مثلاً خداوند بگوید که فرشتگان دختر هستند) با اینکه این قول را از کافران نقل کند. در مورد اوّل،« نادرست» به کلام راه یافته و خدایی بودن آن کلام را زیر سؤال میبرد( مانند بسیاری از جملات و عبارات و حکایات عهدین که صحّت آنها را با تردید مواجه میکند) ولی در مورد دوّم نقل قولی درست از سخنی نادرست است. آوردن چنین مثالهایی نشان میدهد اصل مطلب برای نویسنده در مسألهای به این سادگی، روشن نیست.
در بند دوّم نراقی مثالی میزند که نشان دهد میتوان گزارهای نادرست گفت ولی خطاکار یا فریبکار نبود. در مورد مثال او میتوان پرسید که آیا امکان گفتار صدق گوینده وجود دارد یا نه؟ به نظر من- به قول او«آشکارا»- چنین امکانی هست. مثلاً به جای اینکه بگوییم «آن فرد که سیبزمینی میخورد» از طریق سایر مشخّصات ظاهری یا مکان نشستنش به او اشاره کنیم و«اجباری» به سخن نادرست گفتن نیست. این جمله را به راحتی میتوان بدون نامگذاری نادرست( سیبزمینی به جای کیوی)، بیان کرد و دلیلی وجود ندارد که خداوند بیجهت و در صورت امکان بیان یک جملهی درست، مقصود خود را به همراه یک جملهی نادرست بیان نماید.
بدیهی است با نپذیرفتن اصل تقسیمبندی او و مخدوش دانستن مثالها( قول فرعون و اشاره به شخصی که کیوی میخورد) جایی برای پذیرش نتیجهی کلام وی- در بند سوّم- نیست امّا این سؤال را میتوان مطرح کرد که کدام گزارهی نادرست در قرآن آن قدر ارزش دارد که برای رساندن معارف، خداوند ناگزیر از آوردن آن بوده است؟ اگر اشاره به هفت آسمان یا وجود جن- که از نظر گنجی و نراقی نادرستند- در قرآن نمیبود، رسالت پیامبر با اشکال مواجه میشد؟ به فرض محال که عدّهای ایمان آوردنشان فقط به دلیل همین گزارههای نادرست باشد ولی قرآن برای زمان نزول آن نیست و برای تمام زمانهاست؛ بنا به گفتهی پیامبر و امامان و خود قرآن. وجود گزارههایی طبق علوم عصر، به فرض که عدّهای را به مؤمنان میافزود ولی قرنها بعد موجب سرخوردگی دانشآموختگان بسیار بسیار بیشتری میشد که کتاب خدا را دارای گزارههای نادرست مییافتند، کدام بدتر است؟
سپور صبح مرا دید/ که گیسوان درهم و خیسم را/ ز پلّکان رود میآوردم/ سپیده ناپیدا بود
دوباره آمدهام/ از انتهای درّهی سیب/ و پلّکان رفتهی رود/ و نفس پرسهزدن این است/ رفتن/ گشتن/ برگشتن/ دیدن/ دوباره دیدن/ رفتن به راه میپیوندد/ ماندن به رکود/ در کوچههای اوّل حرکت/ دست قدیم عادل را/ بر شانهی چپ خود دیدم/ و بوسیدم/ و عطر بوسه مرا در پی خواهد برد
سپور صبح مرا دید/ که نامه را به مالک میبردم/ سلام گفتم/ گفت سلام/ سلام بر هوای گرفته/ سلام بر سپیدهی ناپیدا/ سلام بر حوادث نامعلوم/ سلام بر همه/ الّا بر سلامفروش
سراغ خانهی مالک میرفتم/ به کوچههای ثابت دلتنگی برخوردم/ خاک ستارهی دامنگیر/ صدای یورتمه میآمد/ صدای زمزمهی میراب/ صدای تبّت یدا/ درخت را بردند/ باغ را بردند/ گوش را بردند/ گوشواره را بردند/ امّا جدّ جدّ مرا/ عشق را/ نبردند
من از تصرّف ودکا بیرونم/ و در تصرّف بیداری هستم/ تصّرف عدوانی را رایج کردند/ تصرّف عدوانی/ سرنوشت خانهی ما بود/ سرنوشت ساکنان نجیب/ فاتح که کوه نور به خانه میآورد/ به شهر من شب را آورد/ به ساکنان خانه/ و صاحبان تازه/ سپردم که شب به خیر بگویند/ وگرنه در سکونتشان اختلاف خواهد بود/ به روح ناظر او شب به خیر باید گفت/ به او/ به مادر من/ زنی که پیراهنش رنگهای خرّم داشت/ من از سپید و صورتی و آبی/ آمیختن را دوست میدارم/ رنگ بیرنگی/ رنگ کامل مرگ
درختها زردند/ عجیب نیست/ فصل بهار است/ در اصفهان درخت کجی دیدم/ که سبز و رویان بود/ کنار تپّهی افغان/ من و تو یک میلیون/ افغان هفشت هزار/ من و تو را/ بردند/ کشتند/ و ما دوباره آمدهایم/ و میخواهیم به یادگار/ عکسی بگیریم/ بر روی تپّهای که بر آن مردیم/ من اهل مذهب پرسشکارانم/ اسکندر گرفت/ یا تو تقدیم کردی/ خریدار خرید/ یا تو فروختی/ در جست و جوی کفش آبی بودم/ کفّاش قهوهای آورد و سبز فروخت/ نوروز کفش نویی باید داشت/ نوروز برف غریبی میبارید/ در هفت سین باستانی/ سرخاب را دیدم که هلهله میکرد/ و سین قرمز سر ساکت بود/ ای بانوان شهر/ گلویتان هرگز از عشق بارور نشده است/ و گرنه سرخاب را به اشک میآلودید/ و سین ساکت سر را سلام میگفتید/ سلام بر همه الّا بر سلامفروش ...
زمستان 53- بخشی از شعر بلند« سفر عاشقانه»- طاهره صفّارزاده
پیش از نگاهی به نوشتهی مدرّسی طباطبایی دربارهی برداشت دیگران از کتاب« مکتب در فرایند تکامل» مقدّمهای کوتاه میآورم که بیارتباط با مطالب چند روز پیش نیست:
ابهام و وضوح، صفاتی هستند که- بیمتّه به خشخاش گذاشتنهای آنچنانی- به ترتیب در هنر و دانش دیده میشوند. هنر منبر خطابه نیست؛ کشف و بازبینی هستی از زاویهای است که هنرمند در آن مینگرد و ما را به دیدن از دریچهی چشم خود به جهان دعوت میکند تا دمی بیرون از خود باشیم. این فراتر از خود رفتن شاید از نفس پیام یا جانمایهی اثر مهمتر باشد امّا در دانش، ابهام مشکلزاست و روشنی و دقّت حرف اوّل و آخر را میزند. به دلایلی مانند سانسور و نبود آزادی ِپس از بیان یا جز آن میتوان از وضوح به سوی ابهام رفت ولی نه تا حدّی که مضمون کلام نهفته بماند یا تحریف شود که در این صورت نگفتن آن بهتر از گفتن است.
دو گروه عمده به کتاب مدرّسی پرداختند، یکی کسانی که میپنداشتند این کتاب ترتیب واضح و قطعی امامان تا امام غائب و وجود ایشان را زیر سؤال برده است و این را جایز نمیدانستند و دستهی دوّم کسانی که از چون و چرا در روش نصب امامان و قطعی نبودن وجود امام دوازدهم استقبال میکردند. مدرّسی در این نوشته با برداشت هر دو گروه مخالفت کرده است و تصریح کرده که روایات قطعی بر تعداد دوازدهتایی امامان و قائم بودن نفر دوازدهم وجود دارد که به مرز تواتر میرسد و نمیتوان پذیرفت که اکثریّت- یعنی اهل سنّت- این روایات را به نفع اقلیّت- یعنی شیعه- جعل کرده باشد. جامعهی شیعه که شنیده بود قائمی در میان امامان است و اطّلاع بایستهای از نقل پیشینیان نداشت، بسیاری اوقات در تشخیص امام اشتباه میکرد ولی علیرغم این موضوع و دسیسهی مخالفان، عاقبت امر همان شد که در احادیث پیشبینی شده بود. این مسئله و درست درآمدن پیشبینی احادیث را عدّهای آن زمان به حساب نوعی معجزه گذاشتند . فکر مسیحی نیز با این نگاه و مفهوم« حضور خدا در تاریخ» بیگانه نیست پس شاید به همین دلیل، بسیاری از مخاطبان غربی کتاب را اینگونه فهمیدند، به خلاف دو گروه یادشده.
چند نکته به نظرم میرسد: اوِّل: میتوان چه به عنوان مخالف مدرّسی در این عقیده و چه به عنوان موافق او- در تعداد امامان و وجود امام دوازدهم- در استدلال فوق خدشه وارد کرد که من ادامهی این بحث را در مجال اندک وب مفید نمیبینم و به مقدار کافی به او پرداختهام( 1، 2، 3، 4). دوّم: همانگونه که میبینید هر دو گروه از نظر مدرّسی در فهم پیام کتاب اشتباه کردهاند که از دید من بار ِتقصیر بیشتر به عهدهی مدرّسی است تا آنها.« مکتب...»، روشن و واضح مقصود خود را بیان نمیکند و همین نوشتهی کوتاه مدرّسی در ابتدا یا انتهای کتاب میتوانست جلو بدفهمیها را بگیرد. کتاب، ابهام بیجایی دارد که با روشنی و دقّتی که از یک اثر علمی انتظار میرود منافات دارد. گروه اوّل، مصاحبههای او را پس از انتشار کتاب و تأکید بر تعداد ائمّه و وجود امام غائب، حمل بر ریاکاری کردند و گروه دوّم حمل بر رندی امّا این نوشته، جایی برای تردید در قصد او نمیگذارد. تفسیرهای دیگری هم از نحوهی ترجمهی کتاب شد که حالا که مدرّسی خود از نیّتش پرده برداشته، همان بهتر که چیزی نگویم. سوّم: حکایت تأسّفبرانگیز دو گروه است که یکی دفاع از هرآنچه هست را وظیفهی خود میدانند و دوّم سودای تغییر آنچه هست و از دید من این« حقیقت» است که در این میان مظلوم واقع میشود. مدرّسی در مورد مخالفت گروه اوّل با خود در پایان نوشتار، آنان را اسیر چارچوب فکری و عقیدتی خود میپندارد و به جای نگاه به استدلال آنها، انگیزهی آنها را وامیکاود و اشتباه کردن را برای آنان طبیعی میبیند ولی به مخاطب خود از گروه دوّم صفت« دانشمند» میدهد و از بدفهمی او« تعجّب» میکند. از دید وی که گروه اوّل تختهبند عقیدهی خودند، پس ما نیز آنها را درون پرانتز میگذاریم ولی از خیل« دانشمندان» تغییرخواهی که به جای تعمّق در داشتههای فرهنگ شیعی، دل به سخنان سطحی روشنفکران عرب بستهاند، کنجکاوم ببینم آیا کسی شجاعت تصحیح برداشت خود را دارد یا نه؟
پس از «آبادان» و« کارگران...»،« کنعان» سوّمین فیلم مانی گلستان- یا همان حقیقی- است با حضور بهرام رادان در نقش علی رضوان! تلاش کردم که برای این الف ونونهای تحمیلی توجیهی بیابم که نشد؛ بعد گفتم برای ساخت خود فیلم دلیلی بیابم که باز نشد و داستانش را هم به زحمت بتوان برای کسی تعریف کرد. داستان فیلم ساده است و من از سادگی همین چند روز پیش در نگاهی به فیلم کیشلوفسکی تقدیر کردم ولی سادگی داریم تا سادگی. اتّفاقاً میتوان بین دو فیلم شباهتهایی یافت؛ هم کسی که رگ دستش را زده یا میزند و هم نمای اوّل آن فیلم که وجههای تقدیرگرا به آن فیلم میداد و نام این فیلم که کنعان است و خبر از ختم به خیر شدن قضایا. ولی آیا اصلاً یوسفی گمشده که ما نگران او باشیم که به کنعان برمیگردد یا نه؟ در این نوشته، نگاه من به خود فیلم و بدون توجّه به دو نکته است؛ یکی اینکه از روی چه داستانی ساخته شده و دودیگر مشکلاتی که تهیّهکننده برای کارگردان به وجود آورده است.
یکی از خرافههای منتقدان- و اکنون نسل جدید فیلمسازان- این است که سینما یعنی جزئیّات ولی سینما یعنی سینما. جزئیّات، نقش ایوانی هستند که بر پایبست ِایدهی اصلی و ساختار بسط آن بنا شدهاند و آن ایده هم به نوبهی خود باید روزنهای به دغدغههای انسانی بگشاید که برای بیننده- اعم از عام و خاص- جذّاب باشد و او را به فکر بیندازد ولی این فیلم – اگر خوشبین باشیم که ایدهای دارد- نمیتواند آنرا بگوید و لکنت دارد تا نه تماشاگر عام- همانها که حقیقی میگوید آنها را نشانه گرفته- راضی از آن بیرون برود و نه تماشاگر جدّیتر.
ابتدا میتوان از مهمترین عناصر آغاز کرد یعنی بازیگران. از دید من متأسّفانه به جز بهرام رادان که شمایلی ستارهگون پیداکرده و با اعتماد به نفس و آرامش نقش خود را ایفا میکند، دیگران نتوانستهاند نیمی از آنچه باید، باشند. افسانه بایگان، چه دلیلی به جز همسری مرتضی شایسته( تهیّهکنندهی فیلم) برای حضور در فیلم دارد؟ بازی و میمیک او تصنّعی است و به هیچ وجه از پس نقش زن مهاجر، دگراندیش و رنجدیدهای که خودکشی کرده و الآن هم ما باید نگران خودکشی مجدّد او باشیم برنمیآید. فروتن و علیدوستی هم- به نظر من- از قربانیان سیمرغ بلورین زودیاب هستند که هردو را با اشتباهي دربارهی میزان توانایی خود مواجه کرده است. فروتن تحت تأثیر همین سیمرغ و مجلّهخوانی مدّتی به همهی پیشنهادها پاسخ منفی داد و بعد که نتوانست دوری از سینما را تحمّل کند و دید که بهترینها نیز در صورت عدم حضور، آرام آرام محو میشوند تن به بازی در چند فیلم نازل داد و حالا هم همان است که بود. حقیقی گفته که خیلی مراقب خشم بیمهار بازی او و چشمهایش بوده ولی دیگر عناصر بازی او، همانها هستند که پیشتر بودند. علیدوستی نیز قرار است که نقش زنی سی و چند ساله را بازی کند که نمیتواند. چهره را با گریم تا حدّی میتوان مسن کرد و بازیگر نیز با فوت و فنّی که دارد میتواند به آن بیفزاید ولی تا چه حد؟ وقتی در فیلم از خاطرات سالها پیش ِدانشگاهش میگوید به جای تصوّر زنی بیست ساله، دخترکی دبستانی برای ما تداعی میشود. وقتی کارگردان- به اختیار یا به جبر- مصالح ساخت فیلم را بد انتخاب کرده، نباید انتظار داشته باشد که فیلم، خودش را به تماشاگر بباوراند.
نکتهی کانونی فیلم دلزدگی زن از زندگی مشترک است که در اتوموبیل و در مسیر شمال به او میگوید. وقتی ادبیات تحت تأثیر سینما از« یکی بود یکی نبود» فاصله گرفته است، دیدن این موضوع در سینما بسیار غیرمنتظره است. خستگی زن را در فیلم نمیبینیم بلکه از زبان او میشنویم. حتّی فیلم در ایجاد کنجکاوی دربارهی انگیزهی طلاق زن ناموفّق است. داستان ابتدا با مشاجره شروع میشود و بعد مرتضی به علی میگوید که مینا میخواهد برود خارج و من نمیروم و ما حدس میزنیم دلیل اصلی همین است. کارگردان در صورتی میتوانست موضوع را جذّاب نشان دهد و راهی به روزمرّگی و عادتزدگی زندگی امروز ما بگشاید که ظاهراً هیچ دلیل موجّهی برای ترک زندگی از سوی زن نمیبود حتّی ده سال زندگی مشترک. بیبهانه بودن کار زن، مهمترین دلیل ایجاد گره در داستان میشد و با پایین آمدن سالهای زندگی مشترک، هم این دلیل از بین میرفت، هم نیازی به میانسال نشان دادن بازیگران نبود. اگر فیلم از یک مهمانی خصوصی- مثلاً جشن سالگرد ازدواج- شروع میشد و غبطهی دیگران به زندگی و خوشبختی آنان، بعد زن ناگهان تصمیم به طلاق میگرفت، بیآنکه حتّی خودش بداند که چرا، آن وقت قضیّه فرق میکرد. همین بهانهی رفتن به خارج خودش دلیلی- موجّه یا ناموجّه- میتواند باشد. کاریکاتوری کشیده بود این اواخر مانا نیستانی که مردی را در حال زدن کارت ساعت به هنگام رفتن به بستر نشان میداد. آن کاریکاتور بدون صرف هزینه یا ادّعای آنچنانی، عادتزدگی و تکراریشدن زندگی را بسیار رساتر از این فیلم نشان میداد. دو خواهر، اختلافهایشان را برای ما نقل میکنند، نه بازی. مرد به داییش میگوید که دیگر« عزیزم» نیست ولی این را در فیلم نمیبینیم. سینما، هنر نشان دادن است نه نقّالی کردن.
جا دارد که اینجا این پرسش را مطرح کنم که « حرّافی» در فیلم یا داستان یعنی چه؟ از دید من حرّافی، صریح حرفزدن دربارهی جانمایهی اصلی فیلم است. پیشتر هم گفتم که در فیلم« خیلی دور، خیلی نزدیک» میرکریمی اشتباه بدی کرد که هستهی اصلی معنایی فیلم را در قالب یک جملهی نیمهتمام بر زبان خانم دکتر گذاشت که« آن کسی که به کمک احتیاج دارد پسرتان نیست...] بلکه شمایید[».این جمله لااقل یک ستاره از ارزش فیلم کم میکند چون میرکریمی نشان میدهد که به من به عنوان بیننده، اعتماد لازم را ندارد. در کنعان هم، نشان ندادن رابطهی عاطفی قدیمی بین علی و مینا یا عدم واشکافی شخصیّت مینا و تمایل او به جاهطلبی- چه در ازدواج با مرتضی و چه رفتن به کانادا- یا بساز بفروش شدن یک استاد سابق دانشگاه یا دیگر مسائلی که به اختصار بیان شده، به هیچ وجه امتیازی برای فیلم نیست بلکه نقص است چون شخصیّتها خام و نپرورده باقی میمانند ولی درست آنجایی که فیلم باید سکوت کند و فقط نشان دهد، مونوگ مینا در ماشین، فاتحهای بر امکان کشف بیتابی او و احساس نیاز به جدایی میخواند. پس به عکس ِاکثر منتقدان که فیلم را کمگو و دارای بار کنایی میدانند من آنرا فیلمی پرحرف میبینم.
از عادات حقیقی اطّلاع ندارم ولی به نظرم فیلم فارسی زیاد نگاه میکند؛ دوست دارم بدانم اگر صد زن به صورت صد زن دیگر سیلی بزنند، چند تا از آنان از بینیشان خون خواهد آمد، آن هم نیم فنجان؟ این نماهای تکراری و نامعقول را تا کی باید در فیلمها ببینیم؟ زن با یکدندگی از مرد میخواهد جدا شود ولی در خیابان در مسیری یک طرفه این یک مرد راننده است که جلو او را میگیرد. حاملگی زن، تأثیر چندانی در داستان ندارد، حتّی نمیتواند رفتن او را منتفی کند، فقط دغدغهی انداختن او میکوشد به فیلم حس و حال بدهد که نمیدهد. بازگشت زن نیز به خاطر خواب دیدن و دخیل بستن به درخت است که فیلم را به مرز هجو میرساند. این خواب دیدن ناگهانی هم از قبیل همان تصادفهای فیلمهای فارسی است که در دقیقهی نود همه چیز را حل میکند فقط ظاهر متفاوتی دارد. اگر خیلی دنیای کنعان را« بکتی» و بیمعنا تعبیر کنیم، بیمعنایی حاکم بر زندگی آنان به قدری است که« رفتن» نیز بیمعنا میشود؛ پس به خاطر«هیچ» میتوان رفت یا نرفت و ماند چون رفتن با نرفتن هیچ فرقی ندارد. ولی در چنین دنیای خاکستری و بیمعنایی چرا باید فیلم ساخت یا چرا تماشاگر باید به جای چرتی رخوتآمیز به سینما بیاید؟ این البتّه معنایی است که ما بر فیلم بار میکنیم و فیلم همین بیمعنایی را هم نمیتواند طرح کند چه رسد که راهی برای معنایابی زندگی بیابد. مینا، جریان خوابدیدن را در آخرین میخی که به تابوت فیلم میکوبد- درست مانند یک نمایشنامهی رادیویی- برای ما« تعریف میکند» به جای اینکه ما- بدون اینکه بدانیم- خواب او را ببینیم که آذر خودکشی میکند و در نگرانی مینا سهیم شویم ولی کارگردان اینجا هم نقّالی میکند تا نه دلیل گرهزدن آن تکّه پارچه را بفهمیم و نه با عجله از پلّه بالاآمدن او را. واقعاً نمیتوان فهمید که زوج حقیقی و فرهادی که فیلمنامهی حسابشدهی چهارشنبه سوری را نوشتهاند، چرا اینبار حاصل کارشان، خام و ناموفّق شده است.
سوّمین فیلم مانی حقیقی بسیار کمتر از حدّ انتظار است ولی او مدام اینجا و آنجا از ارزش مخاطب عام میگوید. او را سرزنش نمیکنم که با ساختن فیلمی قصّهگو با بازیگرانی به قصد فروش، کمی هیجانزده شده باشد. وقتی کیارستمی با فروش سی میلیونی طعم گیلاس با خوشحالی به گزارشفیلم زنگ میزند و آمادگی خود را برای مصاحبه اعلام میکند، از حقیقی نباید انتظار دیگری داشت. ولی دمیدن اصل است نه ایستاده یا نشسته یا خوابیده بودن؛ شما داستانت را درست تصویر کن، میخواهد پرفروش باشد یا کمفروش؛ با بازیگر اسمی یا گمنام؛ با قصّهی سرراست یا پیچیده. مسئله این است که پس از دیدن فیلم، احساس میکنیم که فریب ِداد وهوار چوپان دروغگویی را خوردهایم که گرگ گرگ کرده ولی نه گرگی آمده، نه گوسفندی دریدهشده نه انسانی، نه یوسفی گمشده و نه به چاه افتاده تا به مصر رود و ما نگران بازگشتش به کنعان باشیم؛ هیچ در هیچ.
در بخش نظرهای ایمای« سقوط آزاد» خوانندهای نوشته است که نوشتههایت دوپهلوست و من هم نوشتم که اگر انتظار فتوادادن به نفع یا ضدّ یک عقیده، عمل یا رژیم را دارید، جای آن ایمایان نیست. هر کنش یا عقیدهای آمیزهای از درستی و نادرستی است و تمام تلاش ما این است که بخش صحیح فکر و عمل ما بیشتر از قسمت غلط آن باشد. ایمایان اگر بتواند ذرّهبینی بر نکاتی که معمولاً از چشم دورمیمانند باشد، به خواست خود رسیده است و ایما و اشارت یعنی همین؛ حالا اگر کسانی با خواندن متن واحد به نتایج متفاوت میرسند، حکایت ظنّ آنها و درون ایماهاست.
بنا به همین شیوه، معمولاً مطلبی را که مینویسم به ضدّ آن نیز میاندیشم که آیا میتواند درست باشد و در چه صورتی چنین است؟ مطلب دیروز، مخالفت با انتشار بیضابطهی فیلم و عکس از افراد به قصد افشاگری بود که با توضیحات من دربارهی آن فیلم در بخش نظرها کاملتر شد امّا لزوم دفاع از آزادی بیان در برابر ارباب حکومت، مسئلهایست که هیچگاه نباید فراموش شود. مثلاً بسیاری از نمایندگان مجلس ششم به دلیل دخالت در حوزهی خصوصی افراد یا ارگانهای خاص، محاکمه شدند که قطعاً اشتباه بود. ادّعای بیدلیل، شاید از طرف افراد عادی نیاز به پیگیری داشته باشد ولی نمایندگان از آنجا که ناظر مسائل کشور به حساب میآیند، میتوانند در هر مسئلهای دخالت کنند و مصونیّت هم داشته باشند. مصونیّت برای هیچ یک از افراد جامعه درست نیست مگر نمایندگان، آن هم به این دلیل که اظهار نظر آنها دو حالت دارد یا صحیح است یا اشتباه. اگر صحیح باشد که هیچ و اگر اشتباه باشد، حتماً بد است ولی شرّ لازم است. یعنی میان دو گزینهی اشتباه جزئی ِنماینده یا وادارکردن او به سکوت و نبود نظارت بر دستگاههای اجرایی، باید گزینهی اوّل را انتخاب کرد. این همان انتخاب میان بد و بدتر است و من در اوّل ِنوشته گفتم که خوب مطلق یا بد مطلق نداریم.
مطبوعات نیز- نه به اندازهی مجلس ولی شبیه آن- میتوانند از این نقش نظارتی برخوردار باشند، پس باید سهمی از مصونیّت هم ببرند. بد نیست این روزها یادی از حسن حبیبی بکنیم که در بستر بیماری است و بهترین بهانهی گلآقا برای شوخی و کاریکاتورکشی بود. جای خالی سعهی صدر مثالزدنی وی که چونان وزنهای باعث اعتدال در دولت خاتمی و هاشمی بود، امروز بیش از هر روز احساس میشود. سلف وی در این صفت، مرحوم دکتر محمّد مصدّق بود که در کاریکاتور مجلّهی چلنگر وی را به صورت رقّاصهای در حال دایرهزدن میبینید. حکایت اینگونه آزادی بیان برای مطبوعات که در نقد دولت- حتّی تا مرز توهین و تمسخر که کار درستی نیست- آزاد باشند، امروز افسانهای بیش نیست و درست به همین دلیل است که نام محمّد مصدّق در تاریخ این مملکت جاودان خواهد ماند؛ گیرم تنگنظران نگذارند که در پایتخت ایران، حتّی یک خیابان به نام او شود.
1. دزدی بد نیست چون بسیاری از آنان که دزد میگیرند، خودشان دزد هستند. 2. فلان پلیس دزد از کار درآمد، پس همهی پلیسها دزد هستند. 3.از آنجا که دزد مال مردم را میدزدد، پس من هم میتوانم از او بدزدم.
بخشاوّل قضاوت دربارهی یک عمل از راه قضاوت دربارهی برخوردکنندگان با آناست. دربارهی دزدی یا هر عملی تنها از راه عقل میتوان قضاوت کرد نه ازراه داوری دربارهی نهیکنندگان از آن؛ پس ادّعای بد بودن دزدی درست استولی استدلال دربارهی آن نادرست ولی میتوان با نتیجهی نادرست هم مشابهاین جمله را بازنوشت: « دین بد است چون بسیاری از دینداران آدمهای بدیهستند». بد بودن یا خوب بودن دزدی و دین را از راه استدلال دربارهیچگونگی آن عمل یا عقیده باید ثابت کرد. از کجا معلوم که یک عقیده خوب باشدولی کسی که خود را منتسب به آن میکند آنگونه نباشد؟ مگر همهی کسانی کهخود را مدافع آزادی و دموکراسی مینامند، واقعاً به آن ملتزمند؟ جملهیدوّم همان درد قدیمی« تعمیم» است که نیاز چندانی به توضیح ندارد. در میانهر شغل یا طبقه یا سن، افراد خوب و بد هستند و نمیتوان حکم یکی را بهدیگران تسرّی داد. حتّی تعمیم یک عمل به باقی اعمال یک فرد نیز درست نیستچه به این صورت:« فلانی فلان روز دزدی کرد پس بقیّهی مالش را هم از راهدزدی به دست آورده است»، یا به این صورت:« فلانی دزدی کرد پس بقیّهیاعمالش هم بد و ناپسند است» بخش سوّم که بدتر از بد است. اگر دزدی – یا هرعملی- بد است برای همه بد است. توجّه داشته باشیم که کسانی که با اعداممخالفند، استدلالشان این است که ما چون با قتل مخالفیم، پس با قتل رسمیتوسّط حکومت هم مخالفیم. کاری به درستی یا نادرستی این استدلال ندارم ولیچطور اگر ما با نقض حریم خصوصی مخالفیم، خود حریم خصوصی دیگران را نقضمیکنیم؟ این عمل اگر بد است، برای همه بد است و اگر بد نیست، برای همهنیست.
فیلم خصوصی دیگری از فردی با عبا و دستار در وب منتشر شده است. منتشرکنندگان فیلم و تشویقکنندگان به این انتشار، خود را مدافع آزادی میدانند ولی آنرا زیر پا میگذارند. قضاوت دربارهی اعمال حاکمان باید جداگانه و بدون ارتباط به زندگی شخصی آنان بررسی شود. اگر کسی مالی ربود و به فقیری بخشید و خود از آن استفاده نکرد، نمیتوان به دلیل نیّت خیرش از او تقدیر کرد و به عکس؛ اگر کسی به مردم خدمت کرد ولی لغزشی هم داشت، نمیتوان به دلیل آن لغزش، تمام اعمال او را نادیده گرفت. حکایت حساسیّت ما به لغزشهای جنسی، در جامعهای که دزدی، گرسنگی، بیعدالتی، رشوهخواری و تصفیهحسابهای شخصی بیداد میکند نیز خندهدار است. یکی از موارد تصفیهحساب- با الهام از موضوعی که برای وزیر مستعفی پیش آمد- دامگذاری برای افراد است؛ در این باره بیش از این نمیگویم. این مورد آخرین مورد نخواهد بود و حتماً روزی باید جلو انتشار عکس و فیلم از هنرمندان و حاکمان و افراد عادی جامعه گرفته شود؛ منظور من نهاد مسؤولی خارج از ما نیست، منظورم وجدان شخصی هرکدام از ماست. این بار هم بسیاری در این امتحان بازنده شدند تا نوبت بعد کی برسد.
برنامهای از شبکهی سوّم پخش میشود به نام« برداشت آزاد» که یکجور دوربین مخفی است و به اصلاح رفتار شهروندان مانند سیگارکشیدن میپردازد. اواخر ماه صیام، روزهخواران را رصد میکرد و درحالیکه آزادانه در خیابان و جلو چشم مردم روزهدار مشغول خوردن بودند،- با تأکید بر اینکه اعتقادات امری شخصی است- از آنها میپرسید که چرا این کار را میکنند؟ و آیا بهتر نیست که لااقل در مکانهای عمومی به دیگران احترام بگذارند؟ جوابها هم معمولاً سربالا بود و اینکه« من به کسی کاری ندارم» یا«از کجا معلوم که اکثریّت مردم با شما( مصاحبهکننده) همعقیده باشند؟» چه بسا جوابهای تندتری در مایههای « به تو چه؟» هم بوده و حذف شده است.
در این برنامه ابتدا فردی بدون آنکه میکروفون در دست داشته باشد با مردم برخورد میکند و پس از دیدن واکنش آنها، میکروفن را درمیآورد و با نشان دادن دوربین از آن شخص سؤالاتی را میپرسد ولی در آن برنامه، همهی مصاحبهها با دوربین و میکروفون بود. این یعنی گزارشگر صداوسیما« میترسید» با آنها به عنوان یک شهروند عادی مواجه شود و با سپر دوربین و میکروفون با آنها روبهرو میشد و آن جوابها را میشنید.
این را مقایسه کنید با سختگیریهای عملی در مورد حجاب که به آن جنجالها انجامید. در شرع اگر رعایت حجاب را قطعی بدانیم( به خلاف بعضی که مثلاً پوشاندن سر و گردن را مستحب میدانند) ولی هیچ دستوری برای برخورد شدید و فراتر از امر به معروف زبانی با کسی که حجاب را رعایت نمیکند، نداریم؛ برعکس در شرع برای متظاهران به روزهخواری، حدّ تعیین شده است. بیآنکه من در پی توصیه به برخورد عملی با کسی باشم، صرفاً از آنجا که صداوسیما و نیروهای انتظامی منتسب به نظامی هستند که خود را پیادهکنندهی دستورات شرع میداند، میپرسم چرا در مقابل عملی که در مذهب مجازاتی ندارد آن هیاهوها را راه میاندازید ولی با کسانی که عملی غیرمشروع و لایق مجازات را انجام میدهند، با خواهش و تمنّا مواجه میشوید؟ شما در حقیقت از مذهب پیروی میکنید یا از سلیقهی خود؟
1. « فیلم کوتاهی دربارهی عشق» ساختهی کریشتف کیشلوفسکی مانند بسیاری از ساختههای بزرگ سینما به درستی بر پایهی شاهکارهای استوانههای هنر هفتم بنا شده است. نگاه کردن با دوربین به پنجرهی خانهی روبهرو ما را به یاد « پنجرهی حیاط پشتی/ پنجرهی عقبی» هیچکاک میاندازد. به قول بزرگی همهی آثار هنری- و علمی؟- دزدی است ولی آنها که نابلدند، انگ سرقت هنری یا کپیکاری میخورند امّا آنها که واردند، متّصف به تأثیرپذیری یا- به عنوان یک امتیاز مثبت- ارجاعدهی میشوند. پسرکی تنها و چشمچران، عاشق زنی تنفروش است که زمانی زیبا و جوان بود. فیلم این موضوع را بهانه میکند تا تأمّلی کوتاه دربارهی عشق کند.
2. ساختار روایی فیلم ساده است به دو معنا. اوّل اینکه- به جز نمای اوّل فیلم- فلاش بک و فلاش فوروارد ندارد و دارای خطوط موازی هم نیست؛ فیلم داستانی خطّی را روایت میکند. دوّم اینکه هر اتّفاقی در هر داستان و فیلم دارای چند پیامد ممکن، غیرممکن و واجب است که بر اساس آن به پیش میرود. فیلم از میان پیامدهای ممکن، دور از ذهنترین آنها را برمیگزیند مثل اعتراف جوان به زن یا تخت را در معرض دید جوان گذاشتن یا به هم زدن خلوت زن با فاسق خود و گفتن موضوع به او یا پایین آمدن تومک و کتک خوردن داوطلبانه از آن مرد و... . در سادگی رازی است که آن را ماندگار میکند.
3. فیلم همانقدر که دربارهی عشق است دربارهی سینما هم هست. صحنههای تنهایی و خلوت بازیگران را ما در حقیقت مانند تومک« دید میزنیم» و این شباهت، پس از اعتراف او به زن بیشتر هم میشود چون بازیگران میدانند که دیده میشوند. زندگی هم همین است و ما با لحاظ کردن نگاه دیگران نقش خود را بازی میکنیم پس حرف زدن ما با کودکمان فرق میکند با شوخیهای خصوصی با دوستان یا بحث جدّی با استاد خود؛ هر بار به تناسب بیننده، نقشی متفاوت را ایفا میکنیم.
4. از دید مذهب هم زندگی بازی است ولی بینندهی آن بازی خدایی است که سمیع و بصیر است و تلاش پیامبران در این جهت بوده که انسان این بینندهی ناپیدا را حس کند بلکه در مورد نگاه او به یقین برسد. یکی از عارفان معاصر در جواب جوانی که از او پرسیده بود که من مبتلا به آفت ریا در نماز هستم گفت که ریا کن ولی نه برای رعیّت بلکه برای سلطان. یعنی آدم عاقل در حضور پادشاه برای بعضی از زیردستان، رفتارش را تنظیم یا به تعبیر من بازی نمیکند. کیشلوفسکی دهگانهی ده فرمان را بر اساس ده فرمان تورات-البتّه طبق ترتیب کلیسای کاتولیک- ساخته است و این فیلم بر اساس فرمان ششم( زنا مکن) است . نام زن را در اواخر فیلم درمییابیم: ماریا ماگدالنا یا همان مریم مجدلیّه که زنی بدکارهای بود که عیسای مسیح از سنگسار نجات داد و اینجا هم «عشق»، کیمیا و عیسای زن است که او را به تولّدی دوباره میرساند تا در را به روی فاسق خود باز نکند. نمای اوّل و تکرار آن در پایان فیلم هم – با وجود آزادی بسیار در شیوهی روایت- حاکی از نگاه تقدیرگرایانهی فیلمساز است.
5. عشق با نگاه و فاصله تلازم دارد چون اوّلاً مبتنی بر دوگانگی است و این جز با فاصله ممکن نیست و توجّه به معشوق یا نگاه که آن هم با از بین رفتن فاصله ناممکن میشود. دیدزدن جوان بسیار شبیه دیدزدن نوجوان فیلم مالناست؛ گویی آن جوان چند سالی بزرگتر شده و مالنا هم اکنون گرد میانسالی بر چهرهاش نشسته است. از طرفی باز خاطرهی زن اثیری و لکّاته تکرار میشود و هدایتی که به عشق ایمان نداشت و میپنداشت که با از بین رفتن فاصله، عشق نیز از بین میرود و اثیری تبدیل به لکّاته میشود. استدلال عملی زن نیز همین است وقتی با کلام و ظاهر خود جوان ملتهب را در وضعیّتی تحقیرآمیز به انزال زودرس میرساند، میگوید:« عشق همین بود» یعنی تمام شد ولی هم هدایت و هم ماریا اشتباه میکردند؛ تومک نشان داد که عشق اگر عشق باشد تمام نمیشود. نمای پایانی فیلم هم نگاه زن« از دریچهی چشم تومک» به خود است، پس خود را میبیند و با عشق او به « خودشناسی» میرسد؛ از واقعیّت فراتر میرود و با آیندنگری، حقیقت زندگی خود و رؤیای تومک را به چشم میبیند؛ جایی که دست نوازش او بر موهای زنی مینشیند که تنهایی خود را میگرید. چند روز پیش نوشتم که « چه بسیار رازها که به وقت آشکاری از میان میروند» ولی « چه بسیار»، فرق دارد با« همهی رازها» و عشق- مانند سادگی- از رازهایی است که هیچ وقت از میان نمیروند.