باورپذیری دروغ‌های بزرگ


                                         
« دروغ هر چه بزرگتر باشد مردم راحت‌تر باور می‌کنند»
پائول یوزف گوبلس، وزیر تبلیغات آلمان نازی
چرا اینطور است، در حالیکه قاعدةً باید برعکس باشد؟ دو دلیل عمده می‌تواند داشته باشد:
دروغ یعنی گزاره‌ی نادرستی که آگاهانه و به عمد از سوی گوینده بیان شود. این تعریف ساده دو جزء دارد یکی عدم تطابق آن با واقعیّت و دوّم، آگاهانه‌بودن کنش دروغگوست؛ کوچک و بزرگ بودن دروغ را می‌توان با استفاده از این دو بخش بررسید:


1. جزء اوّل یعنی نادرستی گزاره را فقط با قیاس با گزاره‌ی درست که حقیقت را بیان می‌کند، می‌توان دریافت. هرچه دروغ بزرگتر باشد، این مقایسه ناممکن‌تر می‌شود؛ مثلاً اندازه‌گیری یک قالی آسان‌تر است تا اندازه گرفتن یک خیابان؛ پس اندازه‌ی یک قالی را به دروغ کم و زیاد گفتن، راحت‌تر لو می‌رود تا اندازه‌ی یک خیابان. مردم عادی در صورتیکه دروغ کوچک باشد می‌توانند آنرا دریابند یا به جست‌وجو برخیزند ولی اگر دروغ بسیار بزرگ باشد، از واقعیّت آنچنان فاصله می‌گیرد که قیاس ناممکن می‌شود و ذهن منفعل می‌شود. این انفعال متأسّفانه نزد بسیاری امکان باورپذیری را بالا می‌برد.


2. قصد و نیّت گوینده جزء دوّم است و شنونده از آنجا که گوینده را آدم عاقلی می‌پندارد، می‌پندارد که او خودش را بی‌جهت رسوا نمی‌کند. دروغ بزرگ، عجیب‌تر از دروغ کوچکتر است پس اعتماد شنونده در جهت عکس عمل می‌کند و به آن اعتماد بیشتری می‌کند. ارتباط داشتن صدّام با القاعده دروغی بود که با این پرسش مواجه می‌شد که این ارتباط بین صدّام ملحد و مذهبیان تندرو برای چه هدف و مقصودی ممکن است باشد ولی موشک‌هایی که می‌توانند آمریکا را در چهل و پنج دقیقه هدف بگیرند، آنقدر عجیب و رسواگر بود که شنونده با خود می‌گفت که ممکن نیست که چنین دروغ انتحاری و شاخداری گفته شود.


جاسوس خواندن یک خبرنگار بی‌پناه و ادّعای ارتباط چند دانشجو با سازمانی نظامی بر اساس فرمول دکتر گوبلس است ولی با نهایت ناشی‌گری. گوبلس گفت که دروغ بزرگ امکان باورپذیری زیادی دارد ولی نه هر دروغی. در طرّاحی دروغ مقداری هوش و ذکاوت هم به کار رود بد نیست تا دسترسی نداشتن آن خبرنگار به اطّلاعات محرمانه یا ضعف مفرط سازمانی فروپاشیده که دیگر نمی‌تواند نفعی به کسی برساند، بافته‌های آقایان را لو ندهد. یک جای کار می‌لنگد که آن همه کلاس‌های ریز و درشت جنگ‌های تبلیغاتی و امکانات نرم‌افزاری به نتیجه‌ای مضحک منتهی می‌شود و آن هم این است که کسانی که سر این کلاس‌ها می‌نشینند هوش کافی ندارند تا بتوانند داده‌ها را حلّاجی کنند و از خود نوآوری نشان دهند.


تمام اینها به کنار، طرّاحی سیستم دروغ‌گویی از نوع آنجایی یا اینجایی- به فرض موفّقیّت کوتاه‌مدّت در مدل گوبلسی- همیشه رسوا می‌شود و برای یافتن دلیل رسوایی نیازی به خسته‌کردن خود نیست: دروغ، مخالف با حقیقت است. پیشوای اوّل شیعیان نیز خیلی کوتاه می‌گوید: «من صارع الحقّ، صرعه» هر کس با حقیقت در بیفتد، حقیقت او را به زمین خواهد زد.

خطرکردن در بیرون، فشار به درون


              
1. سعید حجّاریان آن زمان که سرحال بود، «فشار از پایین و چانه‌زدن در بالا» را راه تغییر در ایران می‌دید ولی به نظرم راههای فشار از پایین تا حدّ زیادی بسته شده است و چانه‌زدن هم- گذشته از اینکه راهبرد نیست و تمهیدی سنّتی و قدیمی است- مرز مشخّصی دارد و به رسمیّت شناختن قاهریّت بی‌چون و چرای اوّل شخص را نیز در خود مستتر دارد و نفعش فقط به عدّه‌ای محدود و مشهور می‌رسد و مردم عادی از آن بی‌بهره می‌مانند (مانند ریش گرو گذاشتن برای آزادی فلان زندانی). طرفداران سیاسی کرّوبی می‌کوشند «چانه‌زنی» را مزیّت او عنوان کنند که علاوه بر مشکلاتی که بالاتر گفتم، اگر به عنوان راهبرد تلّقی شود بیشتر به طنز می‌ماند. فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا هنوز هم یکسره بی‌تأثیر نیست ولی نباید به آن به عنوان راه‌حلّ نگاه کرد.


2. پیش از اینکه جعفر پناهی از تولّد ژانر سینمای زیرزمینی در ایران بگوید، من اینجا و اینجا چیزهایی نوشته بودم. خیلی مطمئن نیستم بشود نام آنرا«ژانر» گذاشت ولی به هرحال راهی است که تکنولوژی جلو پای همه گذاشته تا با امکاناتی کوچک، ارزان ولی توانا بتوان فیلم، موسیقی، کتاب یا هر کالای فرهنگی را بدون کسب اجازه از حاکمیّت تولید و پخش کرد. همین الآن بخش بسیار مهمّی از تولید محتوای وب فارسی غیررسمی، ممنوع و زیرزمینی به حساب می‌آید.
اهل موسیقی پاپ بی‌جهت در پی کسب مجوّزند. طبعاً منظورم نه آنهایی است که محتوای آثارشان سخیف یا مستهجن است و نه کسانی که مشکلی با قواعد جاری ندارند؛ آنهایی را می‌گویم که به هنگام غیرمجاز بودن به نسبت وقتی که مجاز شدند، آثار بهتری خلق می‌کردند. صدای زنان ایرانی- چه پاپ و چه سنّتی- هنوز پشت درهای بسته‌ی ارشاد ایستاده است. مشکل کپی‌رایت را هم با ثبت اثر در خارج از کشور می‌توان حل کرد، نه نیازی به سکوت است نه مهاجرت و نه تن‌دادن به قواعد ارشادیان.
امیدوارم پیشنهاد چاپ آثار مشکل‌دار در جایی نزدیک ایران هم به زودی عملی شود، همینطور تأسیس یک شبکه‌ی تلویزیونی- یا رادیویی- مستقل در کشورهای همسایه از آن دست که علی معلّم می‌خواست در دبی راه بیندازد. مدّتهاست به امکان تغییر در ایران از راه دور زدن سدهای جاری و فارغ از حزب و سیاست‌بازی فکر می‌کنم گرچه راه‌های مسالمت‌آمیز سیاسی را نیز نباید فراموش کرد.
پناهی با کمی تسامح و فروتنی اثر قبادی را اوّلین نمونه از سینمای زیرزمینی خوانده است، بعضی فیلم‌های خودش مانند «آفساید» هم تا جایی که می‌دانم بدون کسب مجوّز ساخته شده است. در این فیلم، دختر و پسر جوانی پس از آزادی از زندان برای جمع کردن یک گروه موسیقی جدید سفر می‌کنند تا افراد مورد نظر خود را از میان گروه‌های مخفی موسیقی در تهران انتخاب کنند.آنها می‌خواهند از ایران بروند تا خود را به فستیوالی در لندن و پاریس برسانند امّا گذرنامه و پول کافی برای این سفر را ندارند. در این میان جوانی تلاش می‌کند تا گذرنامه‌هایی جعلی برای آنها آماده کند و پیش از رفتنشان از ایران ترتیب برگزاری کنسرتی مخفی را در تهران بدهد. قبادی از گروه فنّی و بازیگران حرفه‌ای استفاده کرده است و زیرزمینی بودن اصلاً به معنای آماتور بودن افراد نیست. تولید این فیلم را- که امیدوارم فیلمهای بعدی را نیز در پی داشته باشد- به فال نیک می‌گیرم.


3. ساختارهای سیاسیی که اندک ارزشی برای عقلانیّت قائل باشند می‌دانند که بالا رفتن تعداد گروه‌های اپوزیسیون غیرقانونی، مشروعیّت حاکمیّت را کم خواهد کرد؛ پس می‌کوشند که آنها را به اپوزیسیون قانونی تبدیل کنند و آنها را به داخل بازی بیاورند. آری؛ مقداری از اقتدار خود را از دست خواهند داد ولی در عوض، ماندن خود را تضمین می‌کنند. این قاعده فقط در سیاست حکم‌فرما نیست بلکه تولید آثار هنری و دانشی غیرقانونی یا زیرزمینی هم اگر از حد بگذرد، فرهنگ رسمی را سست و بی‌ثبات می‌کند. شعار خاتمی برای تبدیل دشمن به مخالف و مخالف به منتقد و منتقد به دوست نیز در همین راستا بود.
من به جای شعار حجّاریان، شعار« خطرکردن در بیرون، فشار به درون» را همراه با منفعل نبون در داخل و استفاده از اندک فضاهای باز، مؤثّرتر می‌دانم که البتّه آزادی تولید محتوای فکری در بیرون، خود به خود باعث ایجاد فشار بر داخل هم خواهد شد. حتّی در زمینه‌ی مذهبی- سیاسی نیز من پیشتر از خطر بالقوّه‌ی مرجعیّت آیت‌الله سیستانی و دوری روحانیان طرفدار او از مناصب دولتی در عراق، برای سرمشق ولایی ایران نوشته بودم. رسانه‌های رسمی می‌کوشند الگوی سیاسی و فرهنگی موجود را بی‌جایگزین نشان دهند و بسیاری از مردم نیز علیرغم انتقادهایی که دارند، آن را باور کرده‌اند؛ پس شکوه‌ها در حدّ شکایت از این مسؤول یا آن عملکرد باقی می‌ماند و کلّ ساختار را در بر نمی‌گیرد. در این باره باز هم خواهم نوشت.

بوسه


                                        
لب را با لب
در این سکوت
در این خاموشی گویا
گویاتر از هرآن‌چه شگفت‌انگیزتر کرامت ِآدمی به شمار است
در رشته‌ی بی‌انتهای معجزتی که اوست...
در این اعتراف خاموش،
در این« همان»
که توانَد در میان نهاد
با لبی
        لبی
بی‌وساطت آنچه شنودن را باید...
آن احساس عمیق ِاَمان، در این پیرانه‌سر
که هنوز
          پرواز در تداوم است
                                   هم از آن‌گونه کز آغاز:
رابطه‌ای معجزآیت
از یقینی که در آن آشیان گذشت
                                        در پایان این بهاران
تا گمانی که به خاطری گذرد
                                    در آغاز ِیکی خزان.
احمد شاملو- ۱۵ خرداد ۱۳۷۴

نویسنده، کارگردان و سوپر استار


                         
زنده‌یاد اکبر رادی به عبارت «نویسنده و کارگردان» خیلی حسّاسیّت داشت و آنرا نمی‌پسندید و این دو حیطه را از هم جدا می‌دید که باید دو نفر با مشخّصات فکری جداگانه روی آن کار کنند. البتّه او به تآتر نظر داشت ولی به جز استثناهایی مانند بیضایی یا مهرجویی واقعاً سینمای ما نیز مبتلا به این معضل است که کارگردانان ما خود را از همکاری یک نویسنده بی‌نیاز می‌بینند.


نظر من این است که نویسندگان به دلایل زیادی از کارگردانان یا حتّی فیلمنامه‌نویسان حرفه‌ای قدرت تخیّل بیشتری دارند. کارگردان و فیلمنامه‌نویس به« تصویر» عادت دارند و این عادت به همراه بازیگری که گاه از پیش برای ایفای نقش در نظر می‌گیرند، بلندپروازی خیال آنها را ارضا می‌کند و نیاز کمتری بر کار روی طرح داستانی یا پیچ و خم‌های خلّاقانه احساس می‌کنند. برای همین است که داستان سوپر استار را می‌توان در چند جمله تعریف کرد:« بازیگر مشهوری غرق در آلودگی‌های جانبی سینما ناگهان با دختری مواجه می‌شود که خود را دخترش  و حاصل ارتباط موقّتی در گذشته با زنی به حال خود رها شده می‌خواند و این دو آرام آرام به هم دل می‌بندند ولی مرد در یک شب مستی او را از خود می‌راند و دختر برای همیشه می‌رود و جست‌وجوهای مرد برای یافتن او بی‌نتیجه می‌ماند و معلوم نمی‌شود که آیا چنین کسی وجود خارجی داشته یا دختری دست‌فروش بوده یا فرشته یا ...»


دیگر خطوط داستانی مثل ارتباط با زن میانسال یا درگیریش با کارگردان یا شکایت و حضور پلیس هم برای پرملاط نشان دادن داستان است و گرنه خود داستان نه گره‌افکنی دارد نه اوج و فرودی، نه گره‌گشایی و نه پیچ و خمی . فیلم‌های ایرانی یا به شکلی جعلی با ازدواج تمام می‌شود یا مرگ یا با ناشی‌گری کارگردان و نویسنده نیمه‌تمام می‌ماند تا مثلاً پایان باز داشته باشد و این یکی هم نوع معناگرای آن به اقتضای زمان است.


نویسنده‌ی ادبیات از آنجا که با یک صفحه‌ی سفید خالی و خواننده‌ای بی‌حوصله روبه‌روست می‌داند که با کمترین غفلت او را از ادامه دادن داستان یا خرید کتاب منصرف می‌کند و رنگ و لعاب هیچ نور و تصویر و موسیقی و بازیگر مشهوری نیست که او را نجات دهد پس فقط خودش است و آفرینش خودش. به فیلم‌های ابتدایی مجیدی هنگامی که از نویسندگی شجاعی سود می‌برد نگاه کنید و آنرا با فیلم آخرش مقایسه کنید. کارگردان، کارگردان است و واقعاً نیازی به الصاق صفت نویسندگی به هر قیمت به خودش ندارد. حتّی توفیق نسبی آتش‌بس بی‌ارتباط با کتابی که از روی آن نوشته شد نیست. تهمینه میلانی دوستان نویسنده‌ی زیادی دارد و استفاده از آنها به او کمک می‌کند که داستان فیلمش چفت و بست بهتری داشته باشد.


اینطور است که جایی علی ( ناپدری رها) کسی است که خیلی ماه و نجیب است ولی جای دیگری دختر می‌گوید که پس از مرگ مادر به رها به عنوان یک زائده نگاه می‌کرده است. اشاره‌های فیلم به واقعیّت هم ناقص و نادرستند؛ مانند تفاوت سنّی مرد بازیگر (شهاب حسینی) و رها( فتانه ملک‌محمّدی) که از آنجا که کارگردان پیشاپیش حسینی را برای نقشش در نظر گرفته است، مجبور است بگوید که او در شانزده سالگی پدر شده است؛ یعنی در پانزده سالگی با آن زن شهرستانی رابطه داشته است ولی حتّی در کشورهای بزرگ سینمادار هم به زحمت می‌توان کسی را یافت که در پانزده سالگی به آن درجه از ستارگی برسد که با زنان هواخواه خود ارتباط برقرار کند چه رسد به ایران. کوتاه نکردن مو( که اشاره به موهای گلزار است که مدّتی حاضر به کوتاه نکردن آنها نبود و حضور در چند فیلم از جمله فیلمی از کیمیایی را از دست داد) هم اگر واقعاً در قرارداد قید شده بوده است که دیگر معنی ندارد وسط فیلم کسی بخواهد موهایش را کوتاه کند. پایان فیلم هم بسیار بد است. داستان یا باید همانطور واقعی می‌ماند و کوروش زند پس از بازی آخرین پلان برای یافتن دختر به اصفهان می‌رفت و در راه فیلم تمام می‌شد یا می‌رفت و او را نمی‌یافت و وجود او برایش مانند یک معمّا باقی می‌ماند. به هم آمیختن اینها به علاوه‌ی جریان نچسب فرشته بودن( واقعی یا فراواقعی) و بچّه پرورشگاهی هم از آن حرفهاست. در پرورشگاه به بچّه‌ها ویولون زدن یاد می‌دهند یا سر چهارراهها؟


میلانی یک تنه خواسته که خودش هم نویسنده، هم کارگردان و هم سوپراستار باشد و این نشدنی است. طرفدار گفت‌وگو و دموکراسی و دفاع از حقوق زنان بودن و این رفتار را از خود نشان دادن هم تناقض است. زمانی که نمایندگان زن سینمای ایران- فکر کنم- به سفر آمریکا رفته بودند نیز میلانی ساز مخالف با دیگران می‌زد و در بازگشت، نیکی کریمی و فریماه فرجامی گفتند که او به جای شناساندن سینمای ایران، نقد و حمله به دولت را برگزیده بود. سینما بیش از آنکه جایی برای بیان عقاید باشد، هنری است که قواعد خاص خودش را دارد گرچه واقعیّتی که در فیلم نمایش داده می‌شود هم گوشه‌ی بسیار کوچکی از پشت‌صحنه‌ی سینمای ایران است.  سقوط اخلاقی یک بازیگر جنبه‌ی کوچک و فردی این پشت‌صحنه است که با یک درس اخلاقی می‌تواند آنرا رفع و رجوع کرد ولی روابط ناسالم مالی و دلّالی و سرمایه‌سالاری را چگونه می‌توان برملا کرد؟ برای یافتن جواب به واکنش‌های متفاوت به دو فیلم« سوپر استار» و « وقتی همه خوابیم» دقّت کنید. میلانی باید بخواهد و بتواند از مشورت دیگران استفاده کند تا فیلم‌هایی با سر و شکل بهتر بسازد و گرنه فقط با پشتکار و انگیزه‌ای که دارد، فیلم‌هایی متوسّط را به کارنامه‌اش اضافه خواهد کرد.

يوسي ديدي نديدي

درباره‌ی واقعیّت می‌توان بحث کرد، درستی یا نادرستی آنرا بررسید یا علل و ریشه‌های آنرا واکاوید ولی نمی‌توان آنرا نفی کرد. ندیده گرفتن، یک‌جور دروغ گفتن است و دروغ‌گو مجبور می‌شود برای پوشاندن دروغ خود باز یا دروغ بگوید یا گوشه‌ای دیگر از واقعیّت را نادیده بگیرد تا جایی که دیگر نتواند و کار از دستش دربرود.
حکایت اسرائیل در ایران اینگونه است که سیاست رسمی، مبتنی بر ندیدن آن کشور است؛ پیشتر هم از جمع کردن کتاب‌های مربوط به این کشور در کتابخانه‌های پژوهشی بعضی وزارتخانه‌های دولت گفته بودم. اسرائیل هرچه هست آدم‌هایی دارد و حضوری در فرهنگ جهانی، ولی ما اثری از آن در رسانه‌های رسمی یا حتّی غیررسمی ایران- از ترس عقوبت- نمی‌بینیم. حتّی مسابقه ندادن با حریفان اسرائیلی هم یک‌جور ندیده گرفتن آنان است، خصوصاً که این اواخر وانمود می‌شود به دلیل سر وزن نرسیدن یا بیماری یا مانند آن است تا ورزشکار از سوی مجامع بین‌المللی ورزشی تنبیه نشود؛ پس یعنی این کار می‌شود یک جور رودربایستی با حاکمان که هم از ترس آنان از مسابقه کنار می‌رویم و هم نمی‌توانیم عواقب این کنار رفتن را بپذیریم و متوسّل به دروغ می‌شویم که فلانی سر وزن نرسید و مانند آن. بازی‌های تیم‌های فوتبال بزرگ اروپایی از سیما پخش می‌شود ولی در جام قهرمانان اروپا یا جام یوفا هیچ وقت نتیجه‌ی بازی آنان با نماینده‌ی اسرائیل گفته نمی‌شود انگار که این کشور اصلاً وجود ندارد. گاهی هم دور از چشم مسؤولان بعضی‌ها کارهایی می‌کنند مثلاً یک داور تکواندوی ایران در المپیک پکن دیدار بین یک ورزشکار اسرائیلی و حریفش را قضاوت کرد و سروصدایش را در نیاورد و این کار پس از چند ماه آشکار شد که کار از کار گذشته بود.
میرزایی و فردوسی پورعلاقه‌ی زیادی به سوابق و حواشی زندگی ورزشکاران دارند و در یک مسابقه حتماً به چند تن از آنان می‌پردازند و پشت صحنه‌ی زندگی آنان را برای یافتن نکات جالب برملا می‌کنند. فوتبال لیگ برتر انگلیس هم در ایران به طور مرتّب پخش می‌شود و نام بازیکنان تیم‌های بزرگ آن مانند لیورپول برای همه آشناست ولی اگر خوب دقّت کنید تا کنون مجریان سیما درباره‌ی یوسی بنایون ستاره‌ی اوج گرفته‌ی لیورپول هیچ نگفته‌اند. آنان حق دارند چون یوسی شی بنایون متولّد شهر دیمونای اسرائیل و کاپیتان تیم ملّی فوتبال این کشور است. پس فوتبالت را نگاه کن و از بازی لیورپول لذّت ببر ولی یوسی دیدی ندیدی.

خونه

             سیّد برو بیرون...
             نه بابا مث اینکه حالیت نیس... خونمه... 
          
برچسب‌ها: که هم دین دهد هم دنیا به ما، رکسانا صابری، کیم یونگ ایل، تحقیر پنج بر یک پرسپولیس، فاطمه رجبی، آب شور کارون، سیاست ما عین دیانت ما، بهمن قبادی، هولوکاست، توپ تانک فشفشه، جاسوس، سهمیّه‌ٔ دانشگاه، مافیای نفتی، اعدام، زهرا کاظمی، سگ کشی، خانهٔ عفاف، جندالله، زهرا بنی‌یعقوب، نظر حرام بکردند و...، ژنرال، طاغوتی، سیاه‌نمایی ممنوع، صدر تاریخ ما ذیل تاریخ غرب، مصادره، قطع درختان مقدّس، سیب‌زمینی، استصواب، براندازی نرم، جاهل متنسّک، دهانت را می‌بویند، سعید مرتضوی، دیش ماهواره یعنی پرچم یزید، صفحهٔ حوادث، قرص اکس، یا روسری یا توسری، مرگ بر...، علی کردان، دوستی با مردم اسرائیل، مهرورزی، توقیف، اخراجی‌ها، ارشاد، سیّد احمد خمینی، هویّت، حسین شریعتمداری، گروهبان قندعلی، گورستان خاوران، راه قدس از کربلا می‌گذرد، دریاچه ارومیّه، محلّل، قلم به دستان، کنیز و خر خاتون، اوین، چون به خلوت می‌روند، عمرالبشیر، فیلترینگ، ممّد نبودی ببینی، کیومرث هاشمی، عالم متهتّک، لا حکم الّا لله، ما اهل کوفه نیستیم، وقتی همه خوابیم، سعیدی سیرجانی، گالیله، پدر مادر ما متّهمیم، محارب، اعتراف، برچسب، بی‌نهایت برچسب، ...

دعوت به ریاکاری مفید


               
1. ریا دو سویه دارد، یکی سویه‌ی فردی آن است که بد است و ناپسند ولی شاید کسی بگوید که سویه‌ی بیرونی آن در اعمال اجتماعی شاید خیلی هم بد نباشد. کسی که محض ریا، دختری فقیر را صاحب جهیز کند یا بی‌مسکنی را سکنی بخشد به هر حال به آنان سودی رسانده ولی اینکه نیّتش چیست، مسأله‌ایست که بین خود و خدایش می‌ماند.


2. کرّوبی این روزها سعی می‌کند از موسوی عقب نماند و مدام می‌گوید اگر موسوی فلان می‌کند من بهمان می‌کنم یا پس از نوشتن بعضی  وبلاگ‌نویسان در مورد لزوم به کارگیری وزیر زن بلافاصله گفت که حتماً یک یا چند وزیر زن خواهم داشت و سپس در اقدامی عجیب از تغییر قانون اساسی گفت که یادم هست وقتی زمانی خاتمی همین را گفت با چه واکنش تندی از جانب محافظه‌کاران روبه‌رو شد. با تشکّر ویژه از تیم مشورت‌دهنده به ایشان، از این دوستان خواستاریم که باقی نظرات ما را نیز به ایشان منتقل کنند.
محمود احمدی‌نژاد نامه‌ای به سعید مرتضوی نوشته و از حق و حقوی رکسانا صابری و حسین درخشان و لزوم ایجاد امکان دفاع برای آنان گفته است. گرچه سپردن دادگستری به مرتضوی مثل سپردن گلّه‌ی گوسفند به گرگ است و باز هم گرچه این نامه نشان می‌دهد که در این دیار، رعایت قسط و عدل و امکان دفاع از یک متّهم آن چنان کیمیا شده که برای تحقّق آنها نیاز به نامه‌ی رئیس جمهور کشور هست ولی اگر به نتیجه‌ای منجر شود و مثلاً درخشان آزاد شود یا صابری از تهمت جاسوسی برهد، شاید خیلی هم بد به نظر نیاید؛ ولی نکته‌ای اینجا هست و آن هم اینکه از رئیس‌جمهور در چهارسال گذشته انتقاد می‌کردند که رفتارش رفتاری انتخاباتی است. بله، رفتارش انتخاباتی بود ولی با نشانه‌گیری قشری که به او رأی داده بودند و نه کسانی که از او رو برتافته بودند. جمع کردن مردم در اجتماعات و تصدّق به عامّه، چیزی بر او نمی‌افزود ولی اگر به خاطر بر سر قدرت ماندن، دولتیان رو به ریای مفید (مفهومی متناقض مثل « بمیر و بدم» خودمان) بیاورند که منتقدان خود را نیز مجاب کنند، به نفع آنان است. احمدی‌نژاد در جشنواره فجر هم «درباره‌ی الی» را از خطر توقیف رهاند و گاه‌گداری از این کارها کرده است که نفس عمل بد نیست؛ برعکس دیگران که به نیّت او کار دارند، با نیّت او هم کاری ندارم ولی می‌گویم چرا دائمی و با برنامه نیست. مثلاً انتقاد از طرح مبارزه با بدحجابی چرا امسال باید بیان شود و دوسال گذشته چرا وی سکوت کرده بود؟ آن هم در حالیکه در دوران انتخابات گذشته از اینکه او را به محدود کردن جوانان و زنان متّهم می‌کردند، گله داشت.   
همیشه به دوستان می‌گفتم که نمی‌دانم چرا رهبر مسائل را جور دیگری می‌بیند و مثلاً در ماجرای زهرا کاظمی (یا قتل‌های زنجیره‌ای یا افراط‌های شورای نگهبان یا...) فکر می‌کند اگر ماجرا به سکوت برگزار شود بهتر است. او اگر آن زمان مداخله می‌کرد و شخص ضارب را تنبیه می‌کرد هم به حکم شرع و عدالت عمل کرده بود و هم محبوبیّتی برای خود دست و پا می‌کرد. همین طور است دخالت در مناقشات دیگر که این کار او- با هر نیّتی- حتّی به نفع خودش هم بود.


3. بدیهی است که این ایما و این دعوت، بیشتر کنایی است تا واقعی، چون تا عقیده‌ای برای کسی به اثبات نرسیده باشد و در عمق جانش رسوخ نکرده باشد، نمی‌توان از او انتظار عمل به آن را داشت و این اعمال موردی، ناشی از سرخوشی موقّتی یا دورخیز برای کسب قدرت یا ادامه‌ی نشستن بر سریر آن است. وقتی می‌گویند بصیرت در نظر به شجاعت در عمل می‌انجامد یعنی همین و گرنه چرا باید قسط و عدل را از مرتضوی خواست؟ اوّلین شرط اقامه‌ی عدالت، محاکمه‌ی جناب دادستان به خاطر بستن غیرقانونی روزنامه‌ها و فجایعی مانند قتل زهرا کاظمی است. نه با یک گل بهار می‌شود و نه با یک نامه، قسط و عدل ِفراموش‌شده به یاد می‌آید؛ آرایش و پیرایش یکی از امکان‌های زیباسازی چهره‌ی انسان است ولی مگر بزک کردن می‌تواند پیرزنی آبله‌رو را دختری جوان و شاداب کند؟

مضحکه‌ی پیرامون ما



           
۱. مدّت زیادی از پخش پی‌دار مرد دوهزار چهره نمی‌گذرد. قرار گرفتن شخصی در جایگاهی جز آنچه لیاقتش را دارد، از موضوع‌های همیشگی نمایش‌های طنز است. دیکتاتور بزرگ چاپلین شاید یکی از معروفترین آنها باشد. همین چند روز پیش نوشتم که دنیای واقعی ما دارد شبیه طنز می‌شود و طنزها جای نقد واقع‌بینانه را گرفته‌است؛ پس حیف است که این مجموعه وقایع ادامه پیدا نکند.


۲. محسن مخملباف پس از دوّم خرداد، آمد که بماند ولی موضوعی که برای فیلم خود انتخاب کرد، چیزی نبود که بشود ساخت. ظاهراً قهرمان اصلی فیلم او فرد نابینایی بود که مسؤولیّت بازبینی فیلم‌ها (همان سانسورچی یا ممیّز) را به عهده داشت. معنای کنایی مهیبی در پس این انتخاب نهفته بود. او نماد تمام کسانی بود که در جایگاه خود قرار ندارند و کنایه‌ای بود به مسؤولان فرهنگی کشور که از درک هنر و فرهنگ ناتوان هستند؛ یک نابینا چگونه می‌تواند درباره‌ی درست یا نادرست بودن واقعیّتی که نمی‌فهمد قضاوت کند؟ طبعاً آن فیلم‌نامه بایکوت شد و مخملباف برای همیشه از ایران رفت.  


۳. درّی نجف‌آبادی درست دو هفته پیش از قتل‌های زنجیره‌ای در یک سخنرانی گفت که به من گفتند می‌خواهی وزیر چه بشوی؟ گفتم: وزیر هر چی! من مثل آچار فرانسه‌ام؛ خواستید بگذارید وزیر کشور، خواستید بگذارید وزیر امور خارجه، خواستید بگذارید وزیر اقتصاد؛ خلاصه هرچه دلتان خواست، هرجا کسی را نداشتید من را بگذارید که به دردتان می‌خورم. دو هفته بعد، آن فاجعه به بار آمد تا مگر یاد بگیریم که لاف بی‌هوا نزنیم ولی یاد نگرفتیم و نمی‌گیریم و نخواهیم گرفت. همین الآن هم با یک نگاه به مناصب حکومتیان، خیل کسانی را می‌بینید که بدون توجّه به توانایی، تخصّص یا تحصیلات خود در حال کار هستند.


۴. در ادامه‌ی تبدیل طنز به واقعیّت، مهدی ارگانی به ریاست اداره‌ی کل انیمیشن صبا منصوب شد. با ناصب و منصوب کاری ندارم به فکری که پشت این کار است نگاه می‌کنم. ارگانی نابیناست و جانباز هم نیست چون در سال ۵۵ معافیّت پزشکی گرفته است پس یا نابینای مادرزاد است یا بینایی او به زمانی برمی‌گردد که احتمالاً جز خاطره‌ای محو چیزی به یاد او نمانده است. بسیاری از انیمیشن‌های بزرگ عالم سینما و تلویزیون، بی‌گفت‌وگو هستند (مثل تام و جری) و درک بقیّه‌ی آنها هم نیاز به داشتن نیروی بینایی دارد. واقعاً در این ملک کسی لایق‌تر از ارگانی نبود؟ به نام بعضی از پست‌های پیشین او دقّت کنید: «ناظر» پخش سریال‌ها! وقتی دنیای ما دارد روز به روز به مضحکه شبیه‌تر می‌شود، چرا به حال و روز خود نخندیم؟

هیچ هم بر درگه او می‌خرند


                            
                     یک شبی روح‌الامین در سدره بود             بانگ لبّیکی ز حضرت می‌شنود
                     بنده‌ای گفت این زمان می‌خواندش               مـی‌نـدانم تا کـسـی مـی‌دانـدش
                    این قدر دانم که عالی بنده‌ایست              نفس او مرده‌ست او دل زنده‌ایست
                    خواست تا بشناسد او را آن زمان              زو نگشـت آگـاه در هفت آسمان
                     در زمین گردید و در دریا بگشت                بار دیگر گـرد عـالـم در بگشـت
                    هم ندید آن بنده را گفت ای خدای              سـوی او آخـر مـرا راهـی نمـای
                    حـق تعالی گفـت عــزم روم کـن                   در میـان دیـر شـو معـلـوم کــن
                    رفت جبـریل و بدیـدش آشـکار                 کان زمان می‌خواند بت را زارزار
                    جبرئیل آمد از آن حالت به جوش             سوی حضرت باز آمد در خروش
                    پس زبان بگشاد گفت ای بی‌نیاز               پرده کن در پیش من زین راز باز
                    آن که در دیری کند بت را خطاب            تو به لطف خود دهی او را جواب
                    حق‌تعالی گفت هست او دل سیاه              می‌نداند، زان غلط کرده است راه
                    گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط               مـن چـو مـی‌دانم نکـردم ره غلـط
                    هم کنون راهش دهم تا پیشگاه              لطف ما خواهد شد او را عذرخواه
                    این بگفت و راه جانش برگشاد                   در خـدا گفتـن زبانـش بـرگشـاد
                     تا بدانی تو که این آن ملّت است              کانچه اینجا می‌رود بی‌علّت است
                     گر بر این درگه نداری هیچ تو                   هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو
                     نه همـه زهـد مسـلّم مـی‌خـرند                    هیـچ بر درگـاه او هـم می‌خـرند
فرید‌الدّین عطّار نیشابوری- منطق‌الطّیر
به مناسبت بیست و پنجم فروردین، روز بزرگداشت عطّار     

نامه‌ای به در و دیوارها


                            
خلاصه‌ی نامه‌ی دکتر علی شریعتی به آیت‌الله میلانی( از مراجع تقلید وقت) را- با کمی ویرایش- ابتدا بخوانید:
حضرت آیت‌الله العظمی جناب آقای میلانی
گمان نمی‌کنم ارادت من، پدرم و همه‌ی کسانی که چون ما می‌اندیشند، نیاز به یادآوری داشته باشد، زیرا از آن چند صباحی بیش نگذشته است. ما، ( یعنی کسانی که در جامعه‌ی فعلی، پایگاه سوّمی هستند میان مذهبی‌های سنّتی و موروثی و روشنفکران غیرمذهبی متجدّد) از آن رو که نمی‌توانستیم و نمی‌توانیم نسبت به سرنوشت مذهب در این زمان بی‌اعتنا بمانیم- زیرا بنیاد همه‌ی عقاید و عواطفمان مذهب است- ورود شما به ایران و سکونتتان را در مشهد مژده‌ای بزرگ برای آرزوهای مردم و آبرویی بزرگ برای جامعه‌ی علمی تلقّی کردیم و دیدید که حتّی جوانان سخت‌باور و دیراعتقاد نیز تا چه اندازه مقدم شما را گرامی داشتند و مقام شما را ارزشمند یافتند.
برای همه‌ی ما که همیشه چشم‌انتظار جامعه‌ی روحانیّت بودیم و هستیم تا برای اسلام کاری بکند( همانطور که همیشه چشم‌انتظار اسلام بودیم و هستیم تا برای مردم ما کاری بکند)، شخصیّت شما تکیه‌گاه امید و ایمان ما شده بود. شما هنگامی به میان ما آمدید که بیش از هر وقت به شخصیّتی روحانی که پناه آوارگی  جوانان، نومیدی مؤمنان و بدبینی‌های روشنفکران باشد محتاج بودیم. پس وقتی دیدیم که چگونه ماهرانه و بسیار طرّاحی‌شده، دارید« احاطه می‌شوید» به تقوای شخصی شما و استقلال اخلاقیتان دل خوش کردیم و بر ارادت خویش باقی ماندیم.
ما ایّامی را هنوز به شما ارادت می‌ورزیدیم که آن حلقه‌ی محاصره‌ای که شما را چون نگینی در میان گرفته بود، چندان تنگ شده بود که دیگر شما رابطه‌تان با دنیای آزاد قطع شده بود و محرم‌ترین مشاور خاصتان... و تنها سخنگوی دستگاهتان...بودند و با این همه، ما شما را گوهر پاکی می‌دیدیم که در مرداب افتاده است و یا مقتدای پارسائی که زندانی پلیدان شده است، خاک در چشم و استخوان در حلقوم صبر کردیم و باز به شما ایمان داشتیم. این است که تصوّر نفرمائید که از دست رفتن چنین ایمانی برای ما بسیار دردناک نبوده و اکنون قلب خود را جریحه‌دار نمی‌یابیم گرچه شک نیست که شما از اینکه گروهی چون ما از دست رفته باشند تآسّفی ندارید زیرا خوشبختانه امروز کسانی به آستانتان راه دارند که شما را از ارادت مردم بی‌نیاز می‌سازند. وقتی مرجعی بزرگ در خانه‌اش به روی عموم بسته می‌شود، از پشت خانه، دری دیگر به روی خواص گشوده می‌شود و این به اندازه‌ای بدیهی و تکراری است که به صورت یک قاعده درآمده است. پس طبیعی است که یأس ما گرد کدورتی هم بر خاطر خطیر شما ننشاند و این را نشان داده‌اید که کوچکترین کنجکاوی هم ندارید از اینکه امروز مردم نسبت به شما چگونه می‌اندیشند و یا هر قدم یا قلم شما چه تأثیری در سال‌های اخیر در ایمان و امید مردم داشته است.
حضرت آیت‌الله!
امروز دیگر مردم « عوام کالانعام» نیستند؛ هم آگاهی اجتماعی پیدا کرده‌اند و هم غالباً با کتاب سروکار دارند؛ وقتی نامه‌ی حضرتعالی رسید که در آن تصریح فرموده بودید به «حسینیّه‌ی ارشاد نروید...» همه از خود با تعجّب می‌پرسیدند که امروز این طرز حرف زدن بسیار کهنه شده است. امروز حتّی به معلّم یک کودکستان و به مادر یک بچّه‌ی سه چهارساله می‌گویند به بچّه« فتوی» نده! امر و نهی نکن! تشریح کن، استدلال کن و بگذار سؤال و انتقاد کند؛ علّت هر امر یا نهی را خود درک کند. نگو چون من پدر یا مادر یا معلّمت هستم، بشنو و عمل کن، فضولی موقوف! آنگاه چگونه یک عالم بزرگ بدون دلیل و ملاک و مدرک و منطق، فتوی می‌دهد و تعجّبشان بیشتر خواهد اگر بدانند که آقا این مؤسّسه را ندیده و آن کتاب را اصلاً نخوانده است.
همه از خود می‌پرسیدند و من نیز اکنون از شما می‌پرسم که چگونه است که حضرت آیت‌الله که امروز در مسند نیابت امام زمان نشسته‌اند و مرجع و مسؤول امّتند. قتل عام، شکنجه‌ها و جنایان ارتش فرانسه و اسرائیل را در الجزایر و فلسطین می‌بینند و حتّی یک اعلامیّه‌ی خشک و خالی در همدردی با آنان صادر نمی‌کنند؟ چگونه است که این همه به نام دین و شیعه و مسجد و منبر و وعظ و تبلیغ و ولایت و روحانیّت، خلافگویی و خلافکاری می‌شود و یکبار کسی نشنیده که حضرت آیت‌الله چیزی بگوید یا عکس‌العملی نشان دهد و ناگهان درست اندکی پس از آنکه قرار می‌شود مؤسّسه‌ای کوبیده شود  و نویسنده‌ای لجن مال، فتوای آیت‌الله پشت سر هم صادر می‌شود و حتّی مأموریّت داده می‌شود که این فتوی منتشر شود و همه جا تبلیغ شود. چطور است که پریروز مرا خواسته‌اند که تو «عنصر نامطلوب» هستی، دیروز حکمی به دستم می‌دهند که صلاحیّت تدریس نداری و امروز فتوای حضرت آیت‌الله از مشهد می‌رسد که ای مردم! به حرفش گوش ندهید ، کتابش را نخوانید که « ولایت» ندارد!... 
 نامه‌ها...( مجموعه آثار ج 34) صص 90 تا 103


کمی به عناصر اصلی این نامه دقّت کنید. به سادگی می‌توان نام را عوض کرد و نام یا نام‌های دیگری را در سی سال اخیر جایگزین کرد. گویی تاریخ تکرار می‌شود تا یأسی که جانشین امید به کسی که از خارج برای نجات می‌آید، دوباره به شکلی دیگر تکرار شود. تقسیم اطرافیان به خواص و عوام (امروز خودی و غیرخودی) و در حلقه‌ی محاصره‌ی خودی‌ها قرار گرفتن( بیت فلان کسان) و فتوی دادن به بستن مؤسّسات فکری( امروز روزنامه و مجلّه و محروم کردن از تدریس و...) و بی‌اعتنایی در برابر خرافات مذهبی (امروز مدّاحی‌های عجیب و رسم‌های من درآوردی) و ناآگاهی از میزان محبوبیّت یا نظر افکار عمومی درباره‌ی خود( امروز این ناآگاهی به گونه‌ای خودفریبی می‌ماند)، هم‌گامی مذهب با قدرت( آن زمان در بی‌اعتنایی به اسرائیل و الجزایر و تقابل با حسینیّه‌ی ارشاد و امروز برعکس، توجّه به فلسطین و بی‌توجّهی به ناراستی‌های کارگزاران حکومت)؛ «ولایت نداشتن» هم که اتّهامی همیشگی است. تازه توجّه داشته باشید که مخاطب این نامه یعنی آقای میلانی از روحانیان عقل‌گرایی است که خود از متحجّران آزار و اذیّت فراوان دید.


وقتی موج اظهارنظر مراجع و روحانیان بلندپایه درباره‌ی پی‌دار(سریال) یوسف نبی را می‌بینم به خود می‌گویم اینها درست؛ نقد باید باشد، از نقد ساختاری تا محتوایی، از نقد تاریخی تا شیوه‌ی روایت و دیگر عناصر نمایشی ولی این حضراتی که روایت ازدواج یعقوب را با دو خواهر یا جوان شدن زلیخا را فاجعه‌ می‌دانند چطور در مقابل فجایع ملموس و عادی‌شده‌ی اجتماعی به نام اسلام، از خود واکنشی نشان نمی‌دهند؟


نامه‌ی شریعتی مانند دیگر آثار به جای مانده از او به دلیل اینکه بیش از آنکه بر پایه‌ی چارچوب تنگ فلان مکتب و ایدئولوژی باشد، برخاسته از چیزی است که من آنرا خرد غریزی می‌نامم، مخاطبی فراتر از مردم زمان خود می‌یابد. این نامه را او به « در» نوشته ولی امروز ما می‌توانیم آنرا خطاب به « دیوارها» از نو بازبخوانیم.

اصلاح در الگوی مصرف مغز


                
چه معنا دارد که دانشجو بیاید صرف وقت کند و در حالیکه در مرحله‌ی آموزش، چند کتاب چند صد صفحه‌ای را برای یک امتحان دوره می‌کند و در هر ترم چند تا از این امتحان‌ها دارد( که می‌شود به عبارت ِ...به هفتش ده بریک، سه و چهار هم می‌شود... خیلی صفحه!) بیاید و برای نوشتن یک پایان نامه‌ی زپرتی، ماه‌ها وقت بگذارد، در کتابخانه اتراق کند و به منابع بی‌شماری مراجعه کند تا فارغ‌التحصیل شود؟ اینها به کنار؛ فکر کنید که استاد مربوطه چه رنجی می‌برد. او که استاد است در تمام زمینه‌ها که استاد نیست؛ یعنی روی ‌هم رفته از دانشجو بیشتر می‌داند ولی دانشجو روی یک زمینه‌ی خاص که چند ماه کار کند، از استاد خودش جلو می‌افتد و استاد مجبور می‌شود برای عقب نماندن از او هم که شده به مطالعه و بازآموزی رو بیاورد و ساعاتی را برای بحث و چالش فکری با دانشجو کنار بگذارد. ببینید چقدر از اوقات شریف استادانی که می‌توانند سالهای سال بیایند و چند کتاب و جزوه را درس بدهند و بعد بروند سر کار و زندگیشان گرفته می‌شود؟ ها؟ ( این یکی بین خودمان بماند) تازه دانشجوی فرضی باید در جلسه‌ی دفاع شرکت کند و از پایان نامه‌اش دفاع هم بکند. دفاع یعنی اینکه بیاید و جواب استاد داور را بدهد و این باعث می‌شود زبانش دراز شود و از فردای آن، به همه چیز گیر دهد. امروز طعم درافتادن یا- احیاناً زبانمان لال- پیروزی در بحث با فلان استاد را که بچشد دیگر چیزی جلودارش نیست و در زمینه‌ی تخصّصی خودش یا شاید هم دیگر زمینه‌ها شروع می‌کند به امّا و اگر کردن. آدم عاقل به دست خودش مار در آستین پرورش می‌دهد؟ دانشجوی خوب، دانشجویی است که آسه بیاید و آسه برود و درسهایش را حفظ کند و حفظیّات را روی کاغذ بیاورد و بعد تلاش کند استاد شود. استاد که شد درسهایی را که قبلاً یاد گرفته بود به دانشجویان آموزش می‌دهد تا آنها هم فردا استاد شوند و... .


این مطلب را اگر ده روز پیش می‌خواندم به یقین می‌گفتم دروغ سیزده است. آقایان کار را از ادّعای تولید انرژی اتمی در زیرزمین به وسیله‌ی یک دختر نوجوان گذرانده‌اند و به اینجا رسیده‌اند که برای اصلاح الگوی مصرف باید پایان‌نامه‌ها را از کارشناسی ارشد حذف کرد! ساختار پیر و ناکارآمد آموزش دانشگاهی ما در بخش آموزش که افتضاح است و تنها جایی که اندک نسیمی می‌وزد پایان نامه‌ها و مقاله‌های تحقیقی اجباری بعضی استادان است که هنوز به پژوهش اهمیّت می‌دهند؛ این را هم تعطیل کنند چه از دانشگاه باقی می‌ماند؟ این همه اصرار بر تولید دانش‌آموخته‌ی بی‌سواد برای چه؟ به پرت وپلانویسان وب فارسی در واکنش به شعار اصلاح الگوی مصرف (که صرف‌نظر از چگونگی اجرای آن، حرف بسیار خوبی است) می‌خندیدیم که افراط، با آدم چه می‌کند که حرف حق را هم وارونه می‌بیند، حالا حضرات با نوآوری جدیدشان نشان دادند که افراطیان دوسو، چه راحت به هم می‌رسند. دنیای واقعی ما شبیه طنز شده و طنز و تمسخر جای نقد و تحلیل واقع‌بینانه را گرفته است؛ خدا را هزار بار شکر.


اینکه دقیقاً چه شد که در این هاویه‌ی شوم چهارساله افتادیم را نمی‌دانم. «تندروی دوران اصلاحات» به عنوان علّت این فروافتادن، برای من قانع‌کننده‌ نیست. شاید اشتباه به سالها پیش از آن برمی‌گردد شاید هم بیشتر ولی اینکه امروز کسی حذف فعّالیّت علمی، خلّاقیّت و آفرینش را نشانگر اصلاح الگوی مصرف بداند یعنی اوضاع خیلی خیلی خراب است. نمی‌دانم دولتیان اگر تا کجاها را خراب نکنند، احساس آرامش نخواهند کرد؟ تلاش برای رهایی از وضع فعلی وظیفه‌ی هر کسی است که اندکی برای این مرز و بوم دلش می‌سوزد. سیاست به درک، فرهنگ و هنر است که دارد با ندانم‌کاری و بلهوسی حضرات نابود می‌شود. 

فرصت طلایی برای زنان ایرانی


     
سخنگوی شورای نگهبان در اظهار نظری بی‌سابقه گفته استکاندیدا شدن زنان در انتخابات ریاست جمهورى منعى ندارد و شوراى نگهبان هیچ گاه واژه رجل سیاسى را در قانون اساسى تفسیر نکرده است.عباسعلى کدخدایى در پاسخ به خبرنگارى که پرسید با توجه به اعلام داوطلبى دو فعال سیاسى زن براى شرکت در انتخابات، آیا تغییرى در تفسیر شوراى نگهبان در باره واژه «رجل سیاسى» و عدم شمول آن بر زنان به وجود آمده است، گفت: شوراى نگهبان هیچ گاه رجل سیاسى را تفسیر نکرده و هر چه تاکنون مطرح شده، صرفاً از سوى نشریات و نهادهاى حقوقى بوده است. کدخدایى گفت: شوراى نگهبان هیچ گاه به صرف این که فردى که ثبت نام کرده مرد است یا زن، اظهارنظر نکرده است و هر گاه زنى رد صلاحیت شده، به خاطر نداشتن صلاحیت عمومى بوده است.»
تا جایی که می‌دانم هیچ‌وقت چنین سخنی از جانب شورای نگهبان گفته نشده است( و بین خودمان بماند شاید تکرار هم نشود). همیشه مسأله‌ی نامزدشدن زنان در انتخابات ریاست جمهوری و تطابق آن با قانون یا شرع، یکی از موضوع‌هایی بوده که در آستانه‌ی انتخابات مطرح و بعد فراموش می‌شده است. شاید با بدبینی بگوییم که این اظهارنظر دو یا سه علّت دیگر- جز دلایل حقوقی- دارد، اوّل اینکه می‌توان به کسی این حق را داد ولی او را به دلیل نداشتن« صلاحیّت عمومی» ردّ صلاحیّت کرد، دوّم اینکه زنان در سه دهه‌ی گذشته فرصت حضور در مناصب رده بالای حکومتی مانند وزارت را نداشته‌اند پس بدیهی است که از رجال سیاسی‌‌[!] به حساب نیایند. و سوّم اینکه با اعلام این سخن- و در نظر داشتن دو نکته‌ی گذشته- فشار از روی حاکمیّت و شورای نگهبان به دلیل به رسمیّت نشناختن حق و حقوق طبیعی زنان برداشته می‌شود.
من هم به این اظهارنظر کدخدایی خیلی خوش‌بین نیستم ولی به نظرم باید با تمهیداتی از این فرصت طلایی کمال بهره را برد:
 اوّل: این سخن باید با پوشش خبری مناسب از طرف اصلاح‌طلبان و رسانه‌ها روبه‌رو شود تا بعد مجالی برای پس گرفتن آن نباشد.
دوّم: طبعاً در این دوره زنی در حدّ نامزدهای فعلی موجود نیست ولی یک نامزد زن- بدون اینکه قصد ایجاد تفرقه در اردوی اصلاح‌طلبان باشد- می‌تواند به شکلی نمادین در جهت شکستن این سد ثبت نام کند و این کار باید حتماً باز هم با پوشش خبری و رسانه‌ای مناسب باشد.
سوّم: با توجّه به اینکه در دولت‌های گذشته( خصوصاً دوره‌ی خاتمی) حتّی زمزمه‌ی انتصاب یک زن به فلان وزارت باعث جنجال‌های پشت پرده و اولتیماتوم بعضی علما و مراجع می‌شده است، حالا که در این دوره نمی‌توان به پیروزی یک نامزد زن امید داشت و سخنگوی شورای نگهبان نیز گفته زنان می‌توانند رئیس جمهور شوند، طبعاً وزیرشدن آنان کاملاً عملی است. به نظر من زنان این توانایی را دارند و رئیس دولت آینده «باید» یک یا چند زن را به وزارت برگزیند.
چهارم: آرام آرام داریم به مرحله‌ی جدّی محک‌زدن نامزدهای فعلی ریاست جمهوری نزدیک می‌شویم. نامزدهایی چون موسوی بهتر است از این اظهارنظری که واقعاً ممکن دیگر تکرار نشود یا حتّی پس گرفته شود، حسن استفاده را بکنند و اعلام کنند که در صورت پیروزی، زنان را به عنوان وزیر برمی‌گزینند؛ اینطور هم حالا که آقایان را می‌توان به مرگ( پذیرش امکان ریاست جمهوری زنان) گرفت، به تب( وزیر شدن زنان) راضی می‌شوند و هم با ارتقای زنان به جایگاههای بالای مدیریّتی، فرصت نامزدشدن آنان در انتخابات آینده فراهم می‌شود.
من به شایسته‌سالاری معتقدم و اصلاً عقیده ندارم که اگر مردی در یک زمینه شایستگی بیشتری برای مدیریّت و ریاست داشت، زنی با توانایی کمتر به صورتی شعاری جایگزین او شود ولی اوّلاً با توجّه به توانایی زنان اینطور هم نیست که اصلاً لیاقت رسیدن به حتّی یک کرسی وزارت را نداشته باشند و ثانیاً حتّی اگر به صورت نمادین هم شده یک وزیر زن در کابینه باشد، امید و انگیزه‌ای بی‌نظیر برای دیگر دختران و زنان جهت پیشرفت خواهد بود و بر ذهنیّت جامعه‌ی مردسالار به شدّت تأثیر خواهد گذاشت گرچه نیازی به نمادین بودن چنین انتخابی نیست؛ برای مثال هم که شده از دید شما صلاحیّت منوچهر متّکی برای تصدّی وزارت مهمّی مانند امور خارجه بیشتر است یا خانم دکتر کولایی؟
پیشتر از لزوم تأثیر خصوصیّات اقلیمی و بومی بر درک ما از موضوع‌هایی چون آزادی، دموکراسی و مقولات عام جهانی نوشته بودم. در ایران گاه یک سخن یا عمل غیرمنتظره کار هزار کمپینی را می‌کند که با سختی به پیش می‌رود و به جایی نمی‌رسد. بهتر است وبلاگ‌نویسان، روزنامه‌نگاران و سیاستمدارن این اظهار نظر را غنیمت بشمرند و آن را چنان تشویق و تثبیت کنند که جایی برای پس گرفتن آن باقی نماند.

ده شایعه و دو پی‌نوشت


                           طرح روی جلد شماره 206 همشهری جوان                   
1. یکی از دلایل اینکه قطبی دور پیش به عنوان سرمربِی به دیدار رئیس ورزش نرفت این بود که یکی از مدّاحان مشهور به دفتر علی‌آبادی رفته و گفته «نباید» کسی که پاسپورت آمریکایی دارد، سرمرّبی تیم ایران شود.
2. در یکی از روزهایی که نام دایی میان نامزدهای سرمربّی‌گری تیم ملّی نبود، در یکی از سفرهای استانی مهرداد بذرپاش ملاقاتی خصوصی با احمدی‌نژاد می‌کند که به انتخاب دایی می‌انجامد.
3. تیم ملّی 30 مرداد سال گذشته با ازبکستان بازی داشت ولی بازی لغو شد. سفر دایی به آمریکا برای تمدید گرین کارت خود این بازی خوب تدارکاتی را از ایران گرفت. فعلاً همه چیز بر وفق مراد دایی است
4. پس از لغو بازی تیم ملّی با ایالت باسک، سفر به اسپانیا برای بازی با تیم منتخب گالیسیا برای بسیاری عجیب به نظر می‌رسید. می‌گویند دلیل اصلی این بوده که دایی برای توسعه‌ی کار برج‌سازی خود حتماً باید به اسپانیا می‌رفته است.
5. اسپانسر تیم ملّی در روندی نامعلوم انتخاب می‌شود. کفّاشیان ناراضی است و می‌گوید که هر چند سایپا پرداخت‌هایی داشته است ولی هیچ تعهّدی در قبال فدراسیون فوتبال ندارد. صدای او به جای نمی‌رسد.
6. صدای این رئیس تزئینی هیچ وقت به جایی نرسیده و نخواهد رسید. او هم در دور پیش و هم این دور، مدافع انتخاب قطبی بود ولی نتوانست او را سرمربّی کند.
7. دایی روزی دست آقایی را می‌گیرد و به فدراسیون می‌برد که این آقا را هم اسپانسر فدراسیون کنید! موافقت یا مخالفت کفّاشیان، تفاوتی نمی‌کند و دایی آنچه می‌خواهد می‌کند.
8. تولیدی ورزشی NHL یکی از کمپانی‌های معروف شرق آسیا به فدراسیون فوتبال پیشنهادی 16 میلیون دلاری می‌دهد که تیم ملّی ایران لباس‌های ورزشی این تولیدی را بپوشد. رقم بسیار گزاف است و می‌تواند بسیاری از مشکلات فدراسیون را حل کند ولی به دلیل اینکه قرارداد تولیدی دایی با فدراسیون به گونه‌ای تنظیم شده که اجازه نمی‌دهد، تیم ملّی از لباس دیگری استفاده کند، این پیشنهاد رد می‌شود.
9. روز مبادا فرا می‌رسد: به هر دلیل میان مسؤولان این تصوّر به وجود آمده بود که دایی ممکن است از یک نامزد خاص حمایت کند و دوستی او با محمّد دادکان( رئیس شاخه ورزشی بنیاد باران) هم به این تصوّر دامن زده بود. یکی از مدیران مصاحبه‌ی تندی را علیه او می‌کند. آن نامزد هم از انتخابات کنار می‌کشد ولی دیگر حمایتی از علی دایی وجود ندارد.
10. کفّاشیان پس از باخت به عربستان اعلام می‌کند که«همه‌جوره» از دایی حمایت می‌کنند ولی دایی برکنار شد. علی کفاشیان به دایی می‌گوید که هیئت رئیسه تصمیم گرفته شما را برکنار کند ولی دایی می‌گوید که می‌دانم این تصمیم هیئت رئیسه نیست. دایی از همان زمان به بسیاری می‌گوید که جانشینش قطعاً محمّد مایلی کهن خواهد بود ( با استفاده از مطالب همشهری جوان، 22 فروردین، شماره 206)


پ. ن-1: خبرهایی از اعترافات روزنامه‌نگاران دستگیرشده به بیرون درز می‌کند. آنان از دو تن از کسانی که سابقه‌ی سرمربّی‌گری در لیگ برتر داشته‌اند خط می‌گرفته‌اند. هنوز نام آنها معلوم نیست. خبر مهمتر این است که چند تن از مسؤولان ورزش هم در ارتباط با این باند بازجویی می‌شوند. سازمان تربیت‌بدنی شایعات را رد می‌کند و روزنامه‌ها هم تمایلی به انعکاس‌دادن این اخبار ندارند؛ یک جورهایی تف سربالاست.
پ. ن-2: اخبار دیگری هم درباره‌ی دست‌های پشت پرده‌ی فوتبال هست. سایت تابناک گزارشی از مطلب مفصّل ویژه‌نامه نوروزی روزنامه خراسان منتشر کرد که اگر نخوانده‌اید حتماً آنرا اینجا بخوانید.

اعتدال و کنش سیاسی


            
1. چند ماه گذشته را از ذهن خود پاک کنید؛ چه چیز باقی می‌ماند؟ شگفتی! چند ماه پیش، بسیاری که از وضع موجود به تنگ آمده بودند، به دنبال راهی به رهایی و کسی بودند که بتواند جلو فروافتدن کشور را به منجلاب سوء مدیریّت بگیرد و در میان نامها هم میرحسین موسوی گزینه‌ای اعتناپذیر بود. حالا به چند ماه بعد بیایید و خیل نوشته‌های طعنه‌آمیز را درباره‌ی او بخوانید. قبول دارم که نوع ورود او به انتخابات اگر با رایزنی مستقیم با خاتمی بود و خاتمی آگاهانه از همان ابتدا نمی‌آمد و میرحسین می‌آمد حالا وضع، جور دیگری بود ولی اشتباه این دو نباید دیگران را از حدّ اعتدال خارج کند. تقصیر این تنش تا حدّ زیادی به گردن این دو سیّد سیاست‌مدار است که با ناهماهنگی بین خود، طرفداران را در مقابل هم قرار دادند. کمی رایزنی و هم‌فکری می‌توانست جلو این وضع را بگیرد؛ گرچه حالا هم برای جبران مافات دیر نشده است.


2. دوّمین مورد بی‌اعتدالی، سخن گفتن از آوردن عبدالله نوری است. نوری سابقه‌ی زندان رفتن دارد و کسی است که رهبر- یعنی متر و معیار همه‌چیز در نظام سیاسی ایران- مواضع انتقادی او را در خطبه‌های نمازجمعه به روبرگرداندن طلحه و زبیر از علی تشبیه کرد؛ این یعنی شانس تأیید صلاحیّت او در حدّ صفر است. سخن گفتن بیهوده از او جز اینکه فضا را تنش‌آمیز کند سودی ندارد؛ زیرا ردّ صلاحیّت او به هرحال جلوه‌ای از قاهریّت قدرت ِچیره است و سرخوردگی ناشی از آن، حتّی کسانی را که به او عقیده ندارند، تحت تأثیر قرار خواهد داد. غضنفرهای اصلاحات ولی گوششان به این حرفها بدهکار نیست. از زیدآبادی انتظار خاصّی ندارم ولی کرباسچی به نظرم آدم معقولی می‌آمد. اینکه دبیرکلّ یک حزب بشود- واکسچی... ببخشید- طرفدار نامزد حزب دیگر به اندازه‌ی کافی عجیب هست ولی فرمایش اخیر او که از نوری دعوت کرده، نمونه‌ی دیگری از آن چیزی است که من آنرا پیشتر بی‌انضباطی سیاسی خواندم. کرباسچی شاید مدیر خوبی باشد ولی سیاست‌ورز خوبی نیست. سعید حجّاریان هم نظر داده که ناطق نوری اگر بیاید، خیلی خوب است و می‌تواند حریف احمدی‌نژاد شود. از او دیگر انتظار نداشتم. به هر حال او نیز یک سیاست‌مدار است؛ فراجناحی نگاه کردن به جای خود، طرفداری از شخصی از جبهه‌ی مقابل در سیاست اصلاً معقول نیست خاصّه آن که در جبهه‌ی خودی به اندازه‌ی کافی نیرو وجود داشته باشد.


3. اعتدال در رویکرد به موسوی یعنی هم عقیده داشتن به اینکه او خیرالموجودین است و هم از نقد او غافل نشدن. افراط در هر دو طرف بسیار مضرّ و مخرّب است. در بین کسانی که از موسوی از همان اوّلین بیانیّه‌ی او خوششان آمد، ادبیاتی را می‌بینیم که بیشتر به خصوصیّات فردی او نظر دارد و گاه شبیه مدح‌نامه‌های امثال فاطمه رجبی درباره‌ی احمدی‌نژاد می‌شود. تاریخ ما مالامال از دل‌دادن‌ها و قلوه‌گرفتن‌هاست، بهتر است چند صباحی هم به خود سخت ‌بگیریم و تمرین کنیم کسی را که پسندیده‌ایم نقد کنیم و بگوییم با «این قسمت» از حرف‌ها و گفته‌هایش مخالفم و به عکس، در مورد کسی که نمی‌پسندیدم بگوییم با «این قسمت» از حرف‌ها و گفته‌هایش موافقم. این همان نگاه به گفته به جای گوینده است که مهم‌ترین شعار ایمایان در دو سه سال گذشته بوده است.


مخالفان و منتقدانی که خود را اصلاح‌خواه می‌دانند هم بهتر است وضعیّت ناامیدانه‌ی چند ماه پیش را در نظر آورند که چطور سایه‌ی یأس بر همه جا سایه افکنده بود؛ خاتمی که ابتدا می‌گفت نمی‌آیم و احتمال آمدن میرحسین هم در حدّ دو سه دوره‌ی پیش بود؛ حالا نباید به بخت خود پشت پا زد. برای رسیدن به تعادل کافی است فقط تصوّر کنند که اگر احمدی‌نژاد چهارسال دیگر رئیس باشد، چه بر سر ایران خواهد آمد؟ آن وقت فکر می‌کنم بتوانند راحت‌تر در مورد آینده تصمیم بگیرند. برای شناختن یک نفر، داشتن حدّاقل اطّلاعات از او لازم است، مثلاً در نوشته‌های بسیاری از افراد دیده‌ام که میرحسین را« پیرمرد» نامیده‌اند، در حالیکه میرحسین موسوی فقط دو سال از سیّدمحمّد خاتمی بزرگتر است و شصت و هشت سال دارد.


4. گفته‌های موسوی در اوّلین نشست مطبوعاتی خود با روزنامه‌نگاران تا حدّ زیادی به آنچه من اعتدال خواندم نزدیک بود. اینها مهم‌ترین نکته‌های سخنان او بود: انتقاد از قانون‌گریزی، به هم خوردن ساختارها، عدم شفّافیّت آماری، افراط و تفریط در کارها، از بین بردن عزّت نفس مردم، سیاست‌های ناپایدار و لغزان، رعایت نکردن آزادی‌های مصرّح در قانون اساسی، افراط و تفریط در سیاست خارجی، وعده دادن به استفاده از همه‌ی گرایش‌ها، رد کردن وجود مافیای نفتی و انتقاد ضمنی از نظارت استصوابی، ناپایداری مدیریّت مدیران، جمع‌کردن گشت‌های ارشاد، کمک به ایجاد تحزّب، اعتقاد به وجود کانال خصوصی تلویزیونی، نفی منطق خودی و غیرخودی، محکوم کردن هولوکاست، اهمیّت دادن به مسأله‌ی اعتیاد، ردکردن تابوبودن رابطه با آمریکا و ...


سخنان او رنگ شعار داشت (چنانکه چنین جلسه‌ای می‌طلبد) پس نقد حرفهای او باشد پس از شنیدن باقی حرفهایش ولی برای دست‌گرمی هم که شده می‌گویم که اشاره‌ی او به اینکه در دوره‌های گذشته به دلیل وجود هاشمی و خاتمی نیازی به آمدن نمی‌دیده است، همان قدر که نیامدن او را در دوره‌ی گذشته توضیح می‌دهد (که هاشمی نامزد بود) ولی علامت سؤالی جلو آمدن اخیر او می‌گذارد که اگر خاتمی دلیل نیامدن است، چه تفاوتی هست بین خاتمی سال هشتاد و خاتمی سال هشتاد و هشت؟ از طرف دیگر استفاده از ضمیر اوّل شخص مفرد در جمله‌ی «گشت‌های ارشاد را جمع می‌کنم» همانقدر که ناواقعی است (چون نیاز به تفویض اختیار نیروی انتظامی از رهبر به رئیس‌جمهور و وزیرکشور دارد که در زمان موسوی لاری انجام شد ولی در زمان نوری-همین نوری که قرار است نامزد باشد- خیر) ولی نشان‌دهنده‌ی اقتدار کسی است که می‌تواند این چنین سخن بگوید و سیاست جایی است که به شعار و منم‌زدن هم در حدّی معقول احتیاج دارد گرچه باید مراقب باشد که چیزی نگوید که بعدها از پس انجام آن برنیاید. به هرحال گذشته‌ها گذشته است و من هم بیش از هر چیز، از زمان آمدن موسوی از این کار او خوشم آمد. امیدوارم این استقلال و اعتدال را بتواند در آینده نیز حفظ کند.   
Real Time Web Analytics