تضاد روحاني و عالم


                
من« روحانیون» را با«علمای اسلامی» یکی نمی‌گیرم، بلکه متضاد می‌بینم. در اسلام ما دستگاهی به نام «روحانیّت» نداریم. این اصطلاح خیلی تازه است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در مقابل غیرعالم، نه روحانی در برابر جسمانی. برخی گفته‌اند چرا من گاه جدّی‌ترین و عمیق‌ترین دفاع را نسبت به این «جامعه» (یعنی جمع) کرده‌ام و قویترین ایما‌نها و امیدها را بدان نشان داده‌ام و گاه شدیدترین حمله‌ها را علیه آنها کرده‌ام و این تضاد، زاده‌ی تضاد؛ چرا؟ این تضاد میان« روحانیون» و «علماء»است که متأسّفانه هر دو تیپ غالباً یک لباس دارند و یک پایگاه ظاهری در جامعه‌ی مذهبی، هرچند نقششان متضاد است. روحانی است که می‌گویم تنها رابطه‌شان با مردم « دستی است برای گرفتن و دستی برای بوسیدن»! اینها معمولاً از اسلام( تاریخ، عقاید؛ قرآن، سنّت، تشیّع، فلسفه‌ی اسلام، روح و جهت اصلی رسالت پیامبر، مکتب علی، نهضت حسین، عدل، امامت، انتظار...)هیچ نمی‌دانند، نقشی دارند درست کپیه‌ی خاخام‌ها، راهب‌ها، کشیش‌ها و موبدان. شاخه‌ای از شجره‌ی روحانیّت رسمی ِهمه‌ی مذاهب عالم، شجره‌ای که اسلام قطع کرد ولی طبقه‌ی حاکم و دستگاه به خاطر نیازی که داشت، برای پایگاهی در میان توده، توجیه وضع موجود و تخدیر مردم، یعنی تحریف حقایق مذهب و استخدام آن در خدمت مصالح قدرت، کم کم چنین دستگاه رسمیی را به وجود آورد؛ در تسنّن از همان آغاز، عصر عثمان خشت اوّل(کعب الاحبار) و سپس در خلافت بنی‌عبّاس، با رسمیّت یافتن چهار مکتب فقهی و طرد اجتهاد و نفی مکتب جعفری و فقهی صادق و در تشیّع پس از صفویّه که وارث نظام سلطنت و خلافت اسلاف بود ولی در لباس مقدّس تشیّع و در نتیجه باید تشیّع از میان مردم برخیزد و در مسجدشاه همسایه‌ی عالی‌قاپو شود و چنین نقشی را «عالم» نمی‌کرد. روحانی ساختند که همدست و همکار قزلباش بود و نعلینش لنگه‌ی دیگر چکمه و هر دو یک جفت کفش در پای«شاه سلطان سیّدحسین»!


و پیداست که در چنین نظامی که جهل و جور همداستان می‌شوند«عالم عدالت‌خواه و امامت‌شناس»- یعنی عالم شیعه- چگونه کم کم از صحنه کنار می‌رود و روحانی بر صحنه مسلّط می‌شود و این است که چهارقرن پس از صفویّه می‌بینیم. شخصی چون [...] بدون آنکه کسی در تمام این مدّت این مملکت شیعه شنیده باشد که یک خط چیزی نوشته باشد و یا یک کلمه درس داده باشد و جز «توصیه» اثری آفریده باشد، «آیت‌الله» می‌شود و بیا و برو و دم و دستگاه و نام و نان... ودر همین حال، کوهی از علم و تحقیق و در کنارش انبوهی از کار، در گوشه‌ی دورافتاده‌ی شوشتر نشسته و نامش را هم کسی نشنیده است! برای روحانی نه تنها علم و تحقیق در اسلام و سیره و زندگی ائمّه فضلی نیست که نقص است، او را «سبک» می‌کند!


این یادآوری را باز هم کردم تا سؤءتفاهم نشود، زیرا امروز که روشنفکران و حتّی مردم ساده و روشن‌بین، این دوگانگی را در زیر این لباس و آرایش یگانه احساس کرده‌اند و به همان اندازه که به ارزش بزرگ عالم شیعی احترام می‌گذارند و اعتقاد دارند، دست روحانی را خوانده‌اند و جهل را در لباس علم شناخته‌اند. روحانی برای دفاع از خودش، در پشت سر«عالم» مخفی می‌شود و او را که قربانی روحانیّت است، سپر می‌گیرد تا حق‌پرستان راستین که در دفاع از اسلام و تشیّع و ضرورتاً دفاع از عالم اسلام‌شناس و تشیّع ‌فهم، بر این دشمنان اسلام و تشیّع و علم، تیر حملات رسواگر و گلوله‌ی آیات روشنگر بر این نقابداران سیاه نفاق پرتاب می‌کنند و این بتهای تثلیث را در سرزمین توحید اسلامی، با جمرات سرزمین شعور«رمی» می‌کنند، دست و دلشان بلرزد که نکند چهره‌ی پاک عالم خدشه بردارد و وجدان قدسی ایمان جریحه‌دار شود و این است که اگر سکوت کنیم، به عقد شوم جهل و جور کمک کرده‌ایم و هر روز شاهد زادوولد فرزندان نامشروعشان که تحریف و جمود و جعل ذلّت و تمکین و خواب و تخدیر است خواهیم بود و اگر بتازیم، «حجّت»های راستینی که در آن میان هستند و چه بسیار( و هنگام صلح، در پس جبهه‌شان می‌افکند وهنگام جنگ، پیشاپیش صفشان می‌آورند)، صدمه زده‌ایم.


(علی شریعتی، مجموعه آثار، ج ۲۰، صص ۲۱-۱۱۹)


پ.ن: کلمات نقطه‌چین داخل قّلاب ظاهراً در چاپ دوران جدید حذف شده‌اند ولی چه خوب که اینگونه شده است تا به راحتی بتوان صفاتی را که شریعتی برمی‌شمرد بر هر مصداقی که آن را می‌پذیرد تطبیق کرد. در دورانی که سخنان روحانیّت و روشنفکری ِبدیل آن روزبه‌روز رنگ سیاسی‌کاری و کهنه را به نام جدید جازدن می‌گیرد، حرفهای شریعتی همچنان تازه و نو به نظر می‌رسد، گویی برای امروز ما بیان شده است.


ایماهای مرتبط:


ساعت اعدام


            
در قفل ِِدر کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص ِآب بر سقف
از انعکاس تابش ِخورشید
در قفل ِدر کلیدی چرخید
***
بیرون
رنگ ِخوش ِسپیده‌دمان
ماننده‌ی یکی نُت ِگمگشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                      سوراخ‌های نی
دنبال ِخانه‌اش...
***
در قفل ِدر کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
***
در قفل در
کلیدی چرخید.
احمد شاملو- ۱۳۳۱

پايان بازي ولايي


               
۱- هاشمی رفسنجانی کلمات را بیهوده استخدام نمی‌کند و اهل از روی عصبانیّت حرف‌زدن هم نیست. وقتی او در مورد سخنان شیخ محمّد یزدی می‌گوید:« بوی توطئه می‌آید»، یعنی باید درنگ کرد. باید تأمّل کرد چون هاشمی از تبعیّت از رهبری ‌گفت امّا یزدی باز به او حمله می‌کند. از بعضی کلمات سران اصلاحات بوی اندکی نرمش می‌آید امّا فلان نماینده مصاحبه می‌کند و می‌گوید که دولت نظام به تأیید آقایان احتیاجی ندارد. اینها یعنی حاکمیّت در برنامه‌ای طرح‌شده نه به دنبال ادامه‌ی وضع موجود و نه آرام کردن فضاست بلکه در پی حذف تمام مخالفان، منتقدان، افکار مهار آنان، و مطیع‌کردن تمام سکوت‌گزیدگانست؛ همه باید اظهار اطاعت کنند و گرنه خواهند دید آنچه انتظارش را ندارند.


۲- مثلاً «برنامه‌ی رو به فردا» هفتگی شده ولی در حقیقت لباس عوض کرده و با همان مجری در برنامه‌ای هر شب به نام« دیروز، امروز، فردا» با دعوت از افراد تندرو شدیدترین حملات و حرفها علیه منتقدان زده می‌شود. دیشب جواد لاریجانی هرچه خواست به بازرگان، روشنفکران دینی و سیاستمداران منتقد گفت و امشب هم پناهیان سخیف‌ترین عبارات را ضدّ سران سبز به کار برد، او کسانی را هم که مصلحت را در دوری از عرصه‌ی نفی و اثبات جناح‌ها می‌دانند به ابوموسی اشعری تشبیه کرد. اینها همان توطئه است، یعنی شمشیر را از رو بستن و تعارف را کنار گذاشتن که از برنامه‌ی حسینیان و بروجردی شروع شد و تداوم یافت و در شبهای آینده قطعاً ادامه می‌یابد. با حریفی می‌شود وارد معامله و بازی شد که قواعد آن را قبول کند نه اینکه بگوید:« فقط من». از لحاظ نظری چاره‌ای جز گفتن اینکه «کسی که بازی را به هم می‌زند، نباید در بازی باشد»، باقی نمانده و این اصلاً تندروی نیست. توصیه‌ی من به آرامش، در مرحله‌ی عمل است که این دوره‌ی گذار به آرامی طی شود و گرنه هر گونه انتظار نرمش از حاکمیّت بیهوده است. وضعیّت امروز جامعه‌ی ما مانند زائوییست که وقت زایمانش رسیده باشد، این دست و آن دست کردن ممکن است هم فرزند را از بین ببرد و هم مادر را. سالها پیش گنجی حرفی تند علیه حاکم زد که«باید برود» و همه آنرا محکوم کردند ولی حالا خود او همه‌ی جانفدایان را برانگیخته که مخالفان، منتقدان و بی‌طرفان را بین سلّت و ذلّت، بین حذف و خواری مختار کنند؛ حالا وقت انتخاب است.


۳- قال علی بن ابی طالب (ع):
احذروا علی دینکم… رجلاً آتاه الله سلطاناً فزعم أنّ طاعته طاعة الله و معصیته معصیة الله
امام علی (ع) فرمود:
مراقب دینداریتان باشید از... شرّ کسی که خداوند به او قدرتی بخشیده امّا او می‌پندارد که اطاعت ِاو اطاعت از خدا و نافرمانی ِاو نافرمانی از خداست.
وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۹۳

گفتمان سبز


                              
۱- ویرایش همگانی
بهترین روش داوری پیرامون سران سبز، پرهیز از افراط و تفریط است، نه گذشتن از آنها و نه بت کردنشان. به نظرم کسی شک نداشته باشد که اگر خاتمی به جای موسوی نامزد اصلی اصلاح‌طلبان بود، تا  به حال جنبش سبز یا شکل نگرفته بود یا بسیار ضعیف شده بود. به این نقل قول مستقیم غلامعلی رجایی از خاتمی دقّت کنید:


« مرداد ماه که با جناب آقای سید محمد خاتمی ملاقاتی داشتم و البته هنوز وضعیت به اینصورت نبود و گه گاهی تظاهراتی از سوی معترضین به نتیجه انتخابات انجام می شد وقتی از ایشان سوال کردم با این وضعیت و مردم در خیابان‌ها می‌خواهید چه کار کنید؟ گفت: ما به دنبال این هستیم با وساطت مراجع معظم در قم آقای موسوی را قانع کنیم دست از مطالبات خود بردارد اما قبل از اینکه این اقدام به جایی برسد کیهان به میدان آمده است و در سر مقاله امروز خود  ضمن فحاشی به من نوشته است کسی حق ندارد در این مسأله وساطت کند!»


اگر آنها موفّق می‌شدند موسوی را قانع کنند، احتمالاً سناریوی رفسنجانی در انتخابات قبل تکرار می‌شد، نامه‌ای و شکایتی به درگاه خدا و سکوت برای مردم یا نظام یا جز آن. ضمن سپاس از برادر حسین که جلو توقّف قطار سبز را گرفت، می‌گویم که نامه‌ی خاتمی چه نوشته شده باشد و چه نشده باشد، چه آنچنان که جهان‌نیوز وانمود می‌کرد تجدید عهد با رهبر و تقاضای ملاقات باشد و چه آنچنان که برخی می‌گویند در مایه‌های توپ و تشر به رهبر و «کشور را نجات دهید» باشد، یک‌جور بازی پشت‌پرده است، این حرفها باید یا با نامه‌ی سرگشاده بیان شود یا خمینی‌وار در سخنرانیها و با آوردن نام. سیّدعلی خامنه‌ای راست می‌گوید، دوپهلو حرف زدن کافی است، خواص موضع خود را نشان دهند. حالا وقت نام آوردن از شخص اوّل ساختار سیاسی و توضیح خواستن از اوست نه نامه‌ی یواشکی نوشتن.


میردامادی در مورد کروبی گفته که منظور کرّوبی از «رئیس جمهور نظام»، به معنای عقب‌نشینی نیست. تا جایی که می‌دانم کروبی نظام را قبول دارد، پس رئیس جمهور نظام یعنی رئیس جمهور قانونی، اگر می‌گفت رئیس جمهور رهبر شاید می‌شد معنای دیگری برایش پیدا کرد. درباره‌ی موسوی هم گفته‌ام که گرچه بیانیّه هفدهم وی بسیار خوب بود ولی در گرماگرم تلاش برای تغییر، وقت نصیحت به یک مجلس منتصب برای زیر نظر گرفتن و حسابرسی از یک فرد منتصب دیگر نیست. این را به کروبی هم می‌توان گفت که لااقل در این مدّتی که همه برای تغییر تلاش می‌کنند، مسأله معیشت در درجه‌ی دوّم – یا چندم- اهمیّت قرار دارد و ابتدا باید تکلیف ساختار معیوب سیاسی روشن شود و بعد به فکر وظیفه‌ی مسؤولان در قبال مردم بود.


باز هم تکرار می‌کنم که آسمان به زمین نیامده و این سه نفر هم بی‌خطا نیستند، تلاش رهنورد و اطرافیان خاتمی و کروبی برای بیان مواضع حقیقی آنان، نشان از افکار عمومی سبز دارد که نمی‌گذارد رهبران از تقاضاهایشان کوتاه بیایند. منتجب‌نیا گفته است که اگر موسوی و کروبی از اعتراض دست بردارند، مردم شعارهایشان را علیه آنان می‌گویند. شاید این کمی اغراق باشد که علیه موسوی شعار بدهند ولی یقیناً او را دیگر به عنوان کانونی تأثیرگذار نخواهند شناخت. سخنان منتجب‌نیا نشان می‌دهد که آقایان فهمیده‌اند هر حرفی را نباید بزنند و کسی به دلیل محبوبیّت، شجاعت یا مظلومیّت، چک سفید امضا ندارد و منظور من از ویرایش همگانی هم همین است.


۲- متون سبز خواننده‌محور


بیانیّه‌ها، سخنان و گفتگوهای سنگویان سبز را می‌توان به انواع و اقسام روشها قرائت کرد. اتاق فکر جمعی سبز با نحوه‌ی خوانش این سخنان به آنها معنا می‌دهد و نقش خود را ایفا می‌کند. قصدم سخن گفتن از مرگ مؤلّف یا چیزی مانند آن نیست ولی از دید من متنهای سبز خواننده‌محور است.


برای مثال بیانیّه هفدهم موسوی را می‌شد مانند بسیاری از دوستان ایستادن و نفس تازه کردن دانست یا مثل من- با تکیه بر بندی که از انتخابات آزاد می‌گفت- ادامه‌ی آرمان‌خواهی. این دو نوع برداشت است که در کنار هم، درست هم هست ولی به دلایلی، کسی آن خوانش را برگزیده و به دلایلی من این را. من با بزرگترکردن بخشی از آن بیانیّه و کم‌اهمیّت دانستن باقی آن، به نوبه‌ی خودم به آن معنا می‌بخشم. چنانکه بسیاری از سخنان اخیر کرّوبی اعتراضی شدید علیه حاکم بزرگ را دریافت کردند و نوشتند.


آنچه رهبر سخنان دو پهلو خواند بسیار درست است، در وانفسای سیاست امروز که نام آوردن از رهبر بسیار گران تمام می‌شود- و از دید من عاقبت باید کسی این تابو را بشکند- این سخنان دوپهلو، تأویل و تفسیر را به عهده‌ی مخاطب می‌گذارند و الحق که مخاطبان هم با قرائتی رادیکال از این سخنان دوپهلو توانسته‌اند به آنها جان دوباره‌ای ببخشند و کانون اعتراض را روشن نگه دارند.


۳- گفتمان سبز


اینجا درباره‌ی واژه‌ی گفتمان و گفتار و اختلاف نظر باقر پرهام و داریوش آشوری مطلبی نوشتم. شاید حالا- نه بر اساس ساختار صرفی- بلکه بر اساس معناهایی که در این مدّت از این واژه‌ها اراده شده بتوان تفاوتهایی بین گفتار و گفتمان پیشنهاد کرد. «گفتار» از آنجا که برای یک نفر هم به کار می‌رود شرح و بسط یک موضوع نظری تا رسیدن به حدّ تأثیرگذاری اجتماعی است که از یک الگوی کلّی تبعیّت می‌کند و کانون معنایی واحدی دارد به گونه‌ای که هرگونه تخطّی از آن محوریّت به کنار گذاشتن از آن گفتار منتهی می‌شود. امّا گفتمان مجموعه‌ای چند کانونه است که یکی بر دیگری تأثیر می‌گذارد و نوعی پیوند بین آنهاست که نه تحت تاثیر یک محور واحد است و نه دفعی آمرانه وجود دارد بلکه نوعی همگنیست که می‌توان به دلیل شباهتهای رفتاری وگفتاری آنرا یک «بازی» نامید. بیرون رفتن از این مجموعه بیش از آنکه به خواست محوریّت یا حواریان محور باشد به صراحت و مرزبندی خود آن باور یا خواست فرد دارای آن عقیده است.


برای مثال مجموعه‌ی فقاهت در شیعه- از دید بسیاری- گفتار است، چون یک روش کمابیش واحدی است که«باید» به نتایج خاصّی منجر شود. حوزویان انتقادات دکتر سروش را درباره‌ی حوزه و خطّ قرمزهای آن نپذیرفتند ولی ماجرای آقای صانعی نشان داد که هرگونه فتوای متفاوت با آنچه دهها و صدها بار در کتب توضیح‌المسائل تکرار شده«بدعت» است و شخص گوینده‌ی آن از دید بسیاری از حوزویان، نه سواد درست و حسابی دارد و نه مجتهد است، چه رسد به مرجع. از همین دست است، گفتار ولایت فقیه(مرگ بر ضدّ ولایت فقیه)، گفتار اسلام از نظر برخی( مبحث ارتداد)، گفتار انقلاب( اتّهام ضدّ انقلاب) و...


امّا دموکراسی یک گفتمان است که بازیگران آن با داشتن وجود متفرّق متعدّد، با تکیه بر وجوه مشترک و در درجه‌ی دوّم قراردادن وجه تفاوت، بازی مردم‌سالاری را پاس می‌دارند. جنبش سبز هنوز به آن بلوغ کامل نرسیده است ولی نشانه‌هایی از بدل شدن گفتار انقلاب به گفتمان دموکراسی در آن دیده می‌شود. گرایشهای گوناگونی که تحت عنوان روشنفکر دینی، سکولار و ... از بیانیّه موسوی دفاع کردند، اگر بتوانند- با حفظ نقاط تفاوت- دور یک میز جمع شوند، می‌توانند پایه‌ی یک دموکراسی را در آینده بنا بگذارند. در جنبش سبز، دفع نداریم، «او از ما نیست» نداریم مگر اینکه شخصی خود پشیمان شود و بگوید تا حالا بودم و از حالا به بعد نیستم. هیچ کس حرف اوّل و آخر را نمی‌زند. هر حرفی از منتقد اصل دیانت تا مدافع نظام و منتقد افراد یا تفسیر از قانون( یعنی کمابیش چهارراهی که کدیور ترسیم کرده است) شنیده می‌شود. ترسیم این چهارراه، یعنی دستکم سه سلیقه‌ی عمده دارند خلاف مسیر حاکمیّت، دوش به دوش هم پیش می‌روند.


اینجاست که باید به کسانی که نادانسته یا دانسته در بدل کردن این گفتمان به گفتار تلاش می‌کنند، هشدار داد، کسانی که تنوّع را به یک دوراهی سیاه و سفید فرومی‌کاهند و ساده‌باورانه می‌خواهند برتری نظری خود را ثابت کنند، اکبر گنجی و نویسنده‌ی این مطلب از این دسته‌اند. نویسنده تلاش کرده که بگوید سه روشی که همراه با رعایت عقاید دینی هستند، یکی بیشتر نیستند و آن هم استبدادی است؛ در حالیکه فقط یکی از آن سه روش تجربه شده است. یکی دانستن سیّدعلی خامنه‌ای به عنوان نماد تفسیر فعلی از قانون اساسی با مهدی بازرگان به عنوان نماد پیش‌نویس قانون اساسی هم از آن حرفهایی است که به سختی باور می‌شود. کدیور از گرایشهایی که واقعاً هست سخن گفته ولی ساسان ستبر از آنچه باید باشد، کدیور گفته که اینها را با احتجاج معتقدان به آنها باید به رفراندوم گذاشت تا مردم انتخاب کنند و منتقد او این تفاوت نظری را از اساس انکار می‌کند.


گفتمان سبز نیاز به مراقبت و پرورش دارد، اوّلین شرط آن به رسمیّت شناختن طرز فکر مخالف است، بیانیّه دادن با یک نام خاص نه تنها بد نیست بلکه روشن‌کننده‌ی طرز فکر و عقیده‌ی افراد امضاکننده و بسیار مفید است امّا ادامه‌ی راه حتماً باید با هم‌فکری با دیگر گروهها همراه باشد تا ثمر دهد و گرنه اگر هر کدام از گروه‌ها بخواهند به تنهایی جلو بروند، بعید می‌دانم سودی داشته باشد. مگر نه اینکه همه به درستی برقراری دموکراسی و حقّ شرکت همگان در بازی سیاسی معترفند؟ همکاری احزاب در آینده‌ی نامعلوم پیشکش، همکاری افکار در حال حاضر که نقد است چرا باید از دست برود؟ اگر چنین نشود باید به میزان صداقت یا شجاعت کسانی که خود را خواهان دموکراسی و آزادیهای سیاسی می‌خوانند شک کرد.

نكات سبز -15


            
ن۱- افکار عمومی سبز
سه خبر زیر، یک نقطه‌ی مشترک داشتند:
الف. شایعه‌ی نامه‌ی خاتمی به رهبر.
ب. برداشتی از بیانیه هفدهم موسوی که وی دولت را به رسمیّت شناخته است.
ج. نقل قولی از کرّوبی که به قانونی‌دانستن دولت دهم منجر می‌شود.
هر سه خبر بلافاصله تکذیب یا اصلاح شدند.
به نظر می‌رسد که جنبش سبز دارای افکار عمومی بسیار نیرومندیست که کسانی را که سران خود می‌شناسد بلافاصله مجبور به اصلاح اخبار راجع به خود می‌کند. یعنی این جنبش هم از سخنگویان خود اثر می‌پذیرد و هم بر آنان اثر می‌گذارد. هر دو طرف قواعد بازی سبز را پذیرفته و رعایت می‌کنند. به این مسأله با تفصیل بیشتر خواهم پرداخت.


ن۲- دوپینگ ورزشی، دوپینگ سیاسی


خبر دوپینگ سعید علی‌حسینی بسیار ناراحت‌کننده بود، خیلی بیشتر از دیگران. او با اندامی بلندقامت‌تر و ورزیده‌تر از رضازاده تمام رکوردهای او در رده‌ی جوانان را شکست و در آستانه‌ی محو رکوردهای بزرگسالان او بود، کاری که رضازاده گفته بود فقط ابوالفضل( پسرش) از پس آن برمی‌آید. اگر محرومیّت او اثبات شود، وی برای همه‌ی عمر از این ورزش کنار گذاشته می‌شود.


واقعیّت این است که جدال بسیاری از رشته‌های ورزشی – اگر نگوییم همه- بیش از آنکه در میادین باشد در آزمایشگاههاست. پزشکانی که به ورزشکاران کمک می‌کنند که نیروی خود را به طرزی غیرطبیعی بالا ببرند و پزشکان سازمان جهانی مبارزه با دوپینگ. معمولاً گروه اوّل چندسالی از گروه دوّم جلوترند و زمانی که گروه دوّم به گروه اوّل می‌رسند، آنان ترفندها و راههای جدیدی برای دوپینگ کشف می‌کنند. ایوانف در کشور خود بیشتر به عنوان پزشک تیم شناخته می‌شد تا سرمربّی و آمدن او به ایران تزریقهای مشکوکی با خود آورد که ابتدا نتیجه داد ولی بعد دردسرساز شد. گرته‌برداری نادرست رضازاده از استادش هم به اینجا منجر شده که در چهار سال گذشته، چهارده دوپینگی داریم. حتّی دور ماندن رضازاده از محرومیّت همگانی وزنه‌برداران ایرانی بسیار مشکوک بود؛ یا همه، یا هیچکدام. تاماش آیان رئیس فدراسیون جهانی وزنه‌برداری- که در مورد فساد او و اطرافیانش حرفهای زیادی زده می‌شود- آن سال گفت که رضازاده، نماد وزنه‌برداری جهان است، گویی داشت می‌گفت که گرچه او هم مثل دیگران است ولی نمی‌توانیم اجازه دهیم نماد رشته‌ی ما و قویترین مرد جهان قربانی شود. کاری که در المپیک که ظاهراً نظارتهای قویتری در آن وجود دارد، انجام نشد و رضازاده به بهانه‌ای کنار کشید. شاید سالها بعد پشت‌پرده‌ی مسائل ورزش ایران آشکار شود تا ببینیم چطور امثال علی‌حسینی‌ها از ورزش کنار گذاشته شدند. گرچه همین حالا هم باختهای پیاپی یکی از تیمهای لیگ برتر فوتبال پس از اخطار- یا افشای!- دوپینگ آنان می‌تواند چیزهایی را به ما بگوید.


دوپینگ یعنی اینکه هدف، وسیله‌ی نامجاز را توجیه کند تا در یک رقابت پایاپای یکی از حریفان به پیروزی برسد. انتخابات اخیر هم یک دوپینگ آشکار بود تا یکی از رقبا پیروز شود با این تفاوت که در دوپینگ ورزشی، فرد خاطی فقط خود را تقویت می‌کند ولی در دوپینگ خرداد امسال، دیگران نیز فروکشیده شدند. برای رهایی از دوپینگ، فلسفه‌ی «برد به هر قیمت» باید نقد و نادرستی آن اثبات و تبلیغ شود. تختی‌ها و حسن‌‌بن‌علی‌ها به عنوان الگو، برترین نمونه هستند. تختی در یک مسابقه وقتی از آسیب دیدگی پای حریفش آگاه شد، به جای آنکه از آن نقطه ضعف استفاده کند، هرگز از آن پا زیر نگرفت! او پیروزی به هر قیمت را نخواست و در تاریخ ماندگار شد. امام دوّم شیعیان نیز پس از آنکه دانست، پایگاهی در میان مردم ندارد، قدرت را رها کرد نه اینکه تلاش کند به هر قیمت خود را بر مرد تحمیل کند با این استدلال که از آنجا که ریاست من به عنوان امام به نفع مردم است( که واقعاً بود) به سود آنان است که به اکراه و اجبار هم که شده، من را بپذیرند. او هم می‌توانست از ترفندهای معاویه استفاده کند تا یارانش را به زور پول و مقام هم که شده پیرامون خود نگه دارد ولی ترک قدرت را بر انجام نادرستی ترجیح داد.


ن۳- کوهیار گودرزی


کوهیار جزو معدود کسانی بود که در بالاترین با من سلام و علیک داشت. پسر خوب و مؤدّبی بود که در گفتگوها لج نمی‌کرد و حرف طرف مقابل را یا می‌پذیرفت یا وقتی می‌دید پافشاری فایده‌ای ندارد، با مزاح و شوخ‌طبعی تمامش می‌کرد. او فعّال حقوق بشر بود و در راه پیوستن به موج مردمی تشییع جنازه‌ی آیت‌الله منتظری دستگیر شد. او را محارب نامیده‌اند که این وصله با هیچ سریشی به او نمی‌چسبد. فکر متفاوت که محاربه نیست و رفتن به یک تشییع جنازه هم اگر محاربه باشد، لابد آن روز هزاران محارب در خیابانهای قم وجود داشتند! استفاده از ادبیات دینی برای غرضهای شخصی یکی دیگر از استفاده‌های ابزاری از دین در جهت هدف خود است که هم هدف را برآورده نمی‌کند و هم به دینی که تا حدّی یک وسیله فروکاسته شده، ضرر و زیان می‌زند.


گزارشها از مجروح‌شدن کوهیار می‌گویند؛ امیدوارم او مراقب سلامتی خودش باشد و در زندانهایی که صدای کسی به دیگران نمی‌رسد، هوس درافتادن با بازجویان حاکمیّت به سرش نزند. بعضی آنجا رفتند و تسلیم شدند و برخی متأسّفانه از دست رفتند، عدّه‌ای هم نه این و نه آن؛ نه اعمال نظام را تأیید کردند و نه خود را به مخاطره افکندند و البتّه از طرف دیگران درک شدند. کسانی که دهها نفر را کشتند باز هم می‌تواند بکشند، آب از سر که گذشت، چه یک وجب چه ده وجب. امیدوارم کسانی که در آینده سروکارشان با زندانها می‌افتد با حزم و احتیاط از روش گروه سوّم پیروی کنند.

ابن‌خلدون و جنبش سبز

                      
او چون طبیعت مفهوم ناگزیر صریحی دارد و وحشیانه آزاد است مانند یک غریزه‌ی سالم در عمق یک جزیره‌ی نامسکون. گویی تاتاری درانتهای چشمانش پیوسته در کمین سواریست، گویی بربری در برق پر طراوت چشمانش مجذوب خون گرم شکاریست. کسی از قرون گذشته و یادآور اصالت زیبایی که با خلوص دوست دارد ذرّات زندگی را، ذرّت خاک را، غهمای آدمی را، غمهای پاک را. کسی از نسلهای فراموش‌گشته که با تنی برهنه و بی‌شرم بر ساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاده است.( توصیفهای فروغ در«معشوق من»)
تنها فروغ فرّخزاد نیست که معشوق خود را به انسانی بدوی تشبیه می‌کند و طبیعت وحشی و بکر او را می‌ستاید. در غرب و شرق نیز ژان ژاک روسو و ابن‌خلدون نظراتی شبیه به او دارند. روسو امتیاز اساسی انسان وحشی را بیش از آنکه قدرت فهم و عقل او بداند، آزادی او می‌دانست. انسان اوّلیه گرسنگی خود را با میوه‌ای رفع می‌کرد،از آب جویی می‌آشامید و زیر درختی می‌خوابید. این ناوابستگی، او را از دیگران بی‌نیاز می‌کرد و میل به تعدّی و دست‌درازی به غیر را در وی به وجود نمی‌آورد. فزون‌خواهیها با پدیدآمدن مالکیّت خصوصی و گسترش تمدّن، انسان را در بر می‌گیرند و منشأ ایجاد رذایل اخلاقی و مفاسد می‌شوند.( دانیل روسو در سریال «گمشده» را ظاهراً به این دلیل روسو نامیدند)
ابن‌خلدون نیز انسان چادرنشین را از انسان شهری نیرومندتر و زمخت‌تر می‌داند و به خیرها و نیکیها نزدیکتر. در تحلیل تاریخ ایران معمولاً ایران را مورد حمله‌ی اقوام صحرانشین وحشی و بی‌فرهنگ می‌دانند مانند اعراب، مغولها و افغانها ولی ابن خلدون چنان که دیدیم، صحرانشنینان را آزادتر، نیرومندتر و بهتر از شهرنشنینان مرفّه و رخوت‌زده می‌داند. آنان که به دلیل ضعف و تنبلی ناشی از تمدّن، توان دفاع از خود را از دست داده‌اند، مغلوب بادیه‌نشینان می‌شوند و صحرانشینانی که قدرت را به دست گرفته‌اند نیز بعدها آرام آرام شهرنشینان جدید می‌شوند. اینان نیز پس از یکی دو نسل آن نیرو و توان را به دلیل آرامش و آسایش از دست میدهند و دچار ضعف می‌شوند به گونه‌ای که طعمه‌ی خوبی برای بادیه‌نشینان جدید خواهند شد. او پنج دوره را برای ظهور و افول دولتها برمی‌شمرد:
یک. پیروزی بر مخالفان: اقتدار سلطان با اتّکا بر مشارکت مردم تأمین می‌شود.
دو. خودکامگی: سلطان به قبضه‌کردن قدرت سیاسی رو می‌آورد و پیوندهای قبیله‌ای(عصبیّت) میان او و رعایا رو به ضعف می‌گذارد.
سه. آسودگی و آرامش: بهره‌گیری از امتیازات اقتدار، انباشت ثروت، ساختن اماکن عمومی وبناهای یادبود برای خود.
چهار. مسالمت‌جویی و تقلید: تلاش برای تداوم بخشیدن به سنّتها و آداب و رسوم پیشینیان.
پنج. اسراف و تبذیر: سلطان و خواص او دست اسراف و تبذیر بر خزانه‌ی عمومی باز می‌کنند و فساد در دولت وی راه می‌یابد و زمینه برای تهاجم جدید صحرانشینان آماده می‌شود.
اگر تفاوت اصلی انسان اوّل و انسان دوّم روسو و ابن‌خلدون را آزادی، آزادگی و ناوابستگی بدانیم شاید بتوان نظرات آنان را در شرایط معاصر نیز ترجمه کرد. انقلاب پنجاه و هفت با تعبیر رهبر انقلاب، غلبه‌ی ‌کوخ‌نشینان بر کاخ‌نشینان بود. کسانی که از بازی مشارکت در تعیین سرنوشت خود به کناری گذاشته شده بودند و در صف برخورداری از امتیازات اجتماعی پشت سر قشر وفادار به سلطنت بودند. صحرانشینان پیش از انقلاب، روستاییان بی‌کار معلول مدرنیزاسیون شاه بودند که به شهرها سرازیر شدند و یک طبقه‌ی متوسّط جدید و خواستار امکانات ساختند که حکومت از برآورده کردن نیازهای آنان ناتوان بود. حاکمی که ساخت یک تاریخ جعلی، ورود به دروازه‌ی تمدّن جدید، برپایی جشنهای دوهزار و پانصدساله و خطابه‌خوانی بر مزار کوروش، او را از بمبی که در آستانه‌ی انفجار بود، غافل کرد. گرچه خروش آیت‌الله خمینی مانند جرقّه‌ای بود در انبار باروت امّا اگر نبود این طبقه‌ی نوظهور معترض، این خروش راهی به برپایی یک نظام جدید نمی‌یافت.
مراحل پنج‌گانه‌ی ابن خلدون کمابیش در سالهای پس از پنجاه و هفت نیز قابل ردیابی است. تبدیل جمهوری اسلامی به حکومت ولایی و سپس مطلقه، قبضه کردن کامل قدرت، حذف منتقدان و برکشیدن متملّقان، روییدن بناهای یادبود، عکسهای بزرگ رهبران، نام خیابانها، کتابهای درسی و تغییر تاریخ از نوعی دیگر، تلاش برای بازگشت به سنّت و زنده کردن ارزشهای آن و ایستادن جلو ارزشهای نوآمده‌ی مدرن و امّا خواص... باز گذاشتن دست خواص (خودیها) به ویژه در دوران رهبر دوّم به معنای کسانی که به«من» وفادارند- که مصداقی جز نظامیان نیافت- و استیلای آنان بر منابع اقتصادی، باعث از بین رفتن رقابت و رونق اقتصاد و ایجاد فساد و رانت‌خواری شد و به ظهور عدّه‌ای از آنان در رده‌های بالای سیاست و نهایتاً قبضه‌کردن دولتهای نهم و دهم انجامید.
امّا معادل‌های کنونی صحرانشینان آزاده و نیرومند چه کسانیند؟ کسانی که از تعلّقات آزادند یعنی همان کسانی که از مزایای اجتماعی محرومند یا شهروند درجه دوّم شناخته شدند. کسانی که در گزینش دانشگاههای پشت سر سهمیّه‌ها قرار گرفتند، در استخدامها اولویّتی نداشتند، آزادی بیان و آزادی پس از بیان نداشتند، راهی به پستهای انتصابی و انتخابی سیاسی – با فیلتر شورای نگهبان- نداشتند و زندگی شخصی آنان جولانگاه دخالت طرفداران حاکمیّت بود. این دگرباشان گرچه با بهره‌نبردن از امتیازهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، ظاهراً زیان دیدند ولی این ناوابستگی به آنان آزادی و آزادگیی داد که آنها را در خروش و قیام علیه حاکمیّت مصمّم کرد چون چیز زیادی برای از دست دادن نداشتند. در حقیقت این اشتباه حاکمیّت پیش و پس از انقلاب بود که یک قشر عظیم از شهروندان درجه دوّم به وجود آورد با این تفاوت که ظهور روستاییان شهری‌شده‌ی پیش از انقلاب اگر دلیل اقتصادی داشت، دگرباشان جدید بیشتر به فکر کرامت انسانی و آزادی از دست رفته‌ی خود هستند و «رأی» خود را مطالبه می‌کنند.
زمان به نسبت ابن‌خلدون روی دور سریعتری افتاده است، او دوران ظهور و افول یک دولت را به حساب خود سه نسل یا  صد و بیست سال می‌دانست، امّا شاید این مسأله در زمان ما سی سال بیشتر نباشد؛ سی سالی که به نحو معنی‌داری از یکی دو سال پیش از هزار و سیصد تا کنون همیشه آبستن حوادثی بوده است.

سه مشدی‌خوانی از شجريان


                                                                                                           شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸

۲- عاقبت ای زنکه مشت مو ره وا مکنه
۳- عشق پیری(اجرای استودیو)، (اجرای خانگی)

پ.ن: نوروز۹۵ ویرایش شد.

نكات سبز -14


                           مصباح یزدی و بوسیدن پای رهبر
ن۱- پایان تظاهر به آزاداندیشی؟
فعلاً که حسینیان و بروجردی به برنامه‌ی روبه فردا آمدند تا معلوم شود صداوسیما خیلی هم در ادعای خود صادق نیست. آینده را خواهیم دید، شاید محاسبه‌های آتی، آنان را به تجدیدنظر وادار کند. بسیاری از سابقه‌ی این برنامه کمتر اطّلاع دارند. این برنامه پیشتر با نام ایران۸۸ در ساعات عصر پخش می‌شد که خیلیها ندیدند. مجری این برنامه تمام تلاشش را برای رأی‌آوردن احمدی‌نژاد کرد و به خصوص پس از سخنرانی عجیب رهبر در یکی از استانهای غربی کشور که گفت که مردم بدانند که آمریکا و انگلیس از چه کسانی حمایت می‌کنند و به آنها رأی ندهند! یامین‌پور افراد متعدّد را دعوت کرد تا این بیان رهبر را رمزگشایی کنند. هر کاری که به نظرتان می‌رسد کردند جز اینکه به صراحت نام کروبی و موسوی را بیاورند. این را گفتم که کسانی که سابقه‌ی ذهنی ندارند یک‌درصد هم احتمال بی‌طرفی حضرات را ندهند. 


ن۲- سوراخ کردن کشتی


دکتر غلامعلی رجایی درباره‌ی سخنان گنجی چنین نوشته است:« من البته حساب اکبر گنجی را از بقیه دوستان خارج‌نشین جدا می‌دانم که خوشبختانه همه آنها پس از اظهارات سخیف و بی‌مقدار او از این گفته‌های شرم‌آوراواظهار برائت نمودند. جالب اینکه رسانه‌ی ضرغامی در کنار محکومیّت سخنان گنجی، محکومیّت سخنان او توسط مهاجرانی و سروش و کدیور و... را هم به باد سخره و مسخره گرفت.» من گفته‌های اخیر عبدالکریم سروش را هنوز ندیده‌ام ولی کدیور که پیشتر در گفتگویی «چنین» گفته بود (کدیور اختلاف‌نظر خود با او را معرفتی دانسته که اشتباه است. او به اشتباه هر آنچه می‌خواهد به این و آن نسبت می‌دهد و این بحث علمی نیست) مهاجرانی هم به مقالاتی که درباره‌ی او نوشته اشاره‌ای کرده بود. آن برنامه‌ی صداوسیما را هم ندیده‌ام ولی مسأله‌ای را یادآوری می‌کنم:


گنجی، عبدی و قوچانی در اوج اصلاحات بی هیچ دلیل موجّهی به هاشمی رفسنجانی حمله کردند و باعث شدند که حرکت اصلاحات یکی از حامیان خود را از دست دهد. حرکت آنان لطمه زدن به کل ّ جنبش بود و باید از سوی دیگران مهار می‌شد و نشد. بعدها بسیاری- مانند خاتمی- از افراطها در آن زمان گله کردند. امروز هم حمله به آیت‌الله خمینی و بسیاری از اصول اعتقادی چیزی بدتر از حمله به رفسنجانی است؛ نه من آن زمان طرفدار رفسنجانی بودم و نه الآن از نقد رهبر اوّل انقلاب یا آموزه‌های کلامی غافل مانده‌ام ولی نقد، چیزی است و فتواهای عجولانه و سراسر اشتباه به کنارگذاشتن افراد و عقاید چیز دیگر. وقتی موسوی و دیگر رهبران سبز خود را مقیّد به برداشت آزادتر از قانون اساسی و اسلام می‌دانند، حمله به عقیده‌ی آنان است که حرکت خلاف اجماع و به هم زدن اتّحاد است نه نقد تکرویها. کسانی که به عملکرد آن زمان گنجی و دو نفر دیگر انتقاد داشتند حالا هم باید به این تندرویها اعتراض کنند؛ در غیر این صورت حمایت بخش وسیعی از مردم را از دست خواهند داد. خواندن این توصیه‌های آیت‌الله منتظری به گویندگان اینگونه سخنان نیز امروز جا دارد و بسیار مفید است.


ن۳- چشم و عقل


برنامه‌ی اخیر نود یک نکته‌ی جالب داشت و آن هم اختلاف نظر درباره‌ی تعداد هواداران تیمها بود. پرسپولیس بیش از نیمی از آرا را کسب کرد و استقلال حدود یک سوّم و تراکتورسازی یازده درصد و ...الخ. در حالت طبیعی و بدون حساسیّت، به نظرم آرا همان آرای دور پیش می‌شد ولی هیجان حاصل از کرکریهای این اواخر باعث شد که نتایج کمی تغییر کند. نکته‌ی ماجرا این جا بود که آرای کلّی بر اساس پیامک‌دادن به دست آمد ولی فراز کمالوند اصرار داشت که شما ورزشگاه پر از هیاهو را ببینید تا بفهمید ما چقدر طرفدار داریم! انکار نمی‌کنم که بزرگنمایی حضور طرفداران تراکتور در چند هفته‌ی گذشته مرا هم به شک انداخته بود که نکند واقعاً اینها بیست میلیون طرفدار دارند؟


این نحوه استدلال و غلبه‌ی چشم بر عقل را در نمایش سیمای ضرغامی از تعداد طرفداران حاکمیّت می‌بینیم. آنان نیز سعی می‌کنند با به خیابان آوردن مردم و انتخاب زاویه‌ی مناسب و تصویربرداری، مخاطب را مرعوب کنند که ما فلان مقداریم تا رهبر نیز حضور دهها میلیونی مردم را در نه دی ادّعا کند. امّا سروصدای کمالوند اگر با یک مسابقه‌ی پیامک خوابید، امکان اینکه در یک نظرسنجی یا هر گونه رأی‌گیری آزادانه مردم نظر خودشان را بگویند نیست مگر اینکه برنامه‌ی نود را از حالت طبیعی خارج کنند و رأی به فلان گزینه را رأی به جنبش سبز بدانند.


ن۴- تهدید خواص ساکت


با اینکه با خوانندگان عهد کرده‌ام که اشارات را مکرّر نکنم ولی این روزها باید هر حرف را چند بار گفت. بیشتر افرادی که آخرین سخنرانی رهبر راشنیدند به فرمان وی به خواص توجّه کردند که باید شفّاف شوند و... ولی من جملات پایانی برایم عجیب‌تر بود: 


«همه وظیفه دارند؛ بیشتر از همه، خواص؛ و در میان خواص، بیشتر از همه، آن کسانى که مستمعین بیشترى دارند، شنوندگان بیشترى دارند. این وظیفه است دیگر: مرزها روشن بشود و معلوم بشود که کى چى می‌گوید. انتظار از خواص این است که مرزشان را مشخص کنند، موضعشان را مشخص کنند. دوپهلو حرف زدن، کمک کردن به غبارآلودگى فضاست؛ این کمک به رفع فتنه نیست، این کمک به شفاف‌سازى نیست.غبارآلودگى، کمک دشمن است. این، خودش شد یک شاخص. این یک شاخص است: کى به شفاف‌سازى کمک می‌کند و کى به غبارآلودگى کمک می‌کند. همه این را در نظر بگیرند، این را معیار قرار بدهند.»


همانطور که می‌بیند او به هواداران خود ملاک و معیار داده است که اشخاص را از این به بعد اینطور بسنجند که اگر اعلام برائت از سبزها کردند که هیچ ولی اگر سکوت کردند یا دوپهلو حرف زدند، بفهمند که آنان به دشمن کمک کرده‌اند. (بعد که فهمیدند باید چه کنند؟) اکثر مراجع تقلید (همان خواص یا کسانی که مخاطب زیادی دارند) از این دسته‌اند. اینکه یک مقام سیاسی به جایی برسد که اینگونه تمام مراجع( به جز نوری همدانی) را کمک‌کننده به دشمن بنامد در تاریخ معاصر ایران بی‌نظیر است. نمی‌دانم چه اتّفاقی باید بیفتد تا سکوت‌کنندگان بفهمند که باید کاری انجام دهند و چیزی بگویند، آیا حالا که رهبر حتّی حالت سکوت آنان را بیعت‌شکنی می‌داند و آنان را همچون مصباح یزدی می‌خواهد( این فیلم را حتماً دیده‌اید). آیا وقت امر به معروف و نهی از منکر نیست؟

شفّاف‌سازی


             
۱- حسین بن علی برای تشکیل حکومت به طرف کوفه حرکت کرد ولی وقتی با سپاهیانی از مردم کوفه روبه‌رو شد که خودشان برای او دعوت‌نامه فرستاده بودند، از تصمیم خود برگشت و گفت که اجازه دهید به مدینه برگردم، گفتند: نمی‌شود. گفت: پس به سرحدّات می‌روم و آنجا اقامت می‌کنم، گفتند نمی‌شود. گفت: پس خود به دیدار یزید می‌روم و با او سخن می‌گویم، گفتند: نمی‌شود. گفت: پس چه؟ گفتند: باید همینجا اعلام بیعت کنی که یزید بن معاویه را امیرالمؤمنین امّت اسلام و امیر خود می‌دانی. بقیّه‌اش را هم که خودتان می‌دانید


۲- در اتّفاقات اخیر فقط تعداد اندکی از نخبگان به حمایت از جنبش سبز سخن گفتند و بیشتر عالمان، مراجع تقلید و اهل سیاست طبق تشخیص خود سکوتی معنادار کردند. رهبر از آنها خواسته است که سکوت نکنند. آنان «باید» موضع خود را- به نفع ایشان- شفّاف کنند. در ضمن طرفداران رهبر هم این کلام ایشان را از این پس یک «شاخص و معیار «بدانند. افراد را از این پس می‌توان بنا بر اینکه از ایشان حمایت بکنند یا نکنند سنجید. کسانی که به هر دلیل- مانند ترس از برخورد نیروهای ولایی یا رضایت نداشتن از هر دو طرف یا ...- سکوت کنند، فضا را غبارآلوده و به دشمن کمک کرده‌اند. طبعاً تکلیف کسانی که کمک‌کار دشمن باشند نیز معلوم است


۳ - بند یک و دو ارتباطی به هم ندارند.

جهل مطلق و مطلق جهل

  

           
درباره‌ی آخرین مقاله‌ی گنجی ناچارم چند نکته را یادآور شوم:
  
۱- باید بین دو موضوع فرق گذاشت: 
   
الف- کسی که بین دو نظریه‌ی قوی و ضعیف از دوّمی دفاع می‌کند، صرفاً از جهت علمی انتقادپذیر است. مثلاً کسانی هستند که ورود علم از سرزمینهای دیگر را در معارف اسلامی برنمی‌تابند( تفکیکیان قدیم و ولایتیان جدید) اینها فقط ضعف استدلال دارند و می‌توان با آنها بحث کرد و نظرشان را رد کرد. 
   
ب- کسی که برای اثبات نظر خود ارجاعهای غلط به دانشمندان و مکاتب و کتب می‌دهد و در صورت تذکّر اشتباه خودش را نمی‌پذیرد. چنین کسی علاوه بر ضعف علمی از جهت اخلاقی نیز شماتت‌پذیر است. 
  
۲- به باور من گنجی دارای هر دو نقطه‌ضعف بالاست که دوّمی مهمتر از اوّلی است به دلایل زیادی که قبلاً در سلسله نوشته‌هایم آوردم ولی اینجا به آوردن دو نمونه‌ی کوچک اکتفا می‌کنم. 
  
گنجی دو خدا را برمی‌شمرد و خدای عارفان و فیلسوفان را « مطلق وجود» می‌داند نه « وجود مطلق». 
  
لغت: از لحاظ لغوی کلمه‌ی مطلق در فارسی هم زیاد به کار می‌رود. مطلق ِیک شیء یعنی تمام اقسام آن چیز. مثلاً مطلق ِآب یعنی تمام آبها از آب شور و شیرین و روزمینی و زیرزمینی و هرآنچه بر آن نام آب می‌نهند ولی شیء مطلق یعنی نمونه‌ی کامل از آن نوع مثلاً آب مطلق یعنی آب خالص( مقطّر). معنای سخن گنجی این است که فیلسوفان و عارفان، همه‌ی وجود را خدا می‌پندارند؛ به گمانم تصوّر همین ادّعا برای نفی آن کافی باشد. 
  
فلسفه: مطلق در اصطلاح فلاسفه در مقابل مقیّد به کار می‌رود. در سلسله مراتب هستی تشکیکی صدرایی که تحت تأثیر سهروردی و حکمای پهلوی قدیم ایران است، وجودات دارای سلسله مراتبی هستند که به ترتیب از ضعیف به شدید می‌رسند یعنی به وجود مطلقی که دارای حد نیست( نهایة الحکمه طباطبایی، مؤسّسه نشر اسلامی، ص ۱۹) مرحوم حائری یزدی هم اساس هستی‌شناسی خود را بر اساس تفاوت نهادن بین وجود مطلق و مطلق وجود نهاده است( کتاب هرم هستی از حائری یزدی) سیّدجلال‌الدین آشتیانی در اوایل کتاب«هستی از نظر فلسفه و عرفان» می‌نویسد:« علم ما به مبدأ(خدا) که وجود مطلق و مقوّم وجودات مقیّده است، مقدّم بر علم ما به ذات ماست». ( ص ۳۷) استناد دادن نظر گنجی به طباطبایی، ملّاصدرا، فیلسوفان و عارفان اسلامی اشتباه فاحشی است که از یک دانشجوی ترم اوّل فلسفه‌ی اسلامی هم نباید سر بزند. 
  
عرفان: مولوی در یکی از مشهورترین ابیات خود می‌گوید: 
  
ما که باشیم ای تو ما را جان جان- تا که ما باشیم با تو در میان
ما عدمهاییم و هستیهای ما- تو وجود مطلقی فانی نما( نیاز به توضیح دارد؟)

  
کسانی که کنجکاوی بیشتری دارند می‌توانند همین دو اصطلاح را در وب جستجو کنند تا به انبوه مقالاتی که این دو اصطلاح را در فلسفه‌ی اسلامی توضیح داده‌اند برسند. گنجی از حکمت، کلام و – از آن واضحتر- عرفان اسلامی چیزی نمی‌داند ولی خدای خود را همان خدای ابن عربی و مولوی و ... می‌پندارد! 
  
۳- مطلب بالا ناشی از درک نادرست و ندانستن مقدّمات فلسفه‌ی اسلامی است ( یعنی مورد الف بند یک) امّا می‌توان از خلافگویی آگاهانه‌ی او نیز سخن گفت. درباره‌ی نبود دلیلی بر وجود امام زمان، او یک بار این قول را به مدرّسی طباطبایی نسبت داد که منجر به نوشتن«این نامه» از طرف او شد که از گنجی گله کرده بود که اگر سنّت‌پرستان از کتاب من این را بفهمند بر آنان حرجی نیست ولی تو دیگر چرا؟ حالا او دوباره این ادّعا را- علیرغم انکار مدرّسی- مستند به او می‌کند. بر این کار چه نامی می‌توان نهاد؟
  
۴- این دو موضوع( یکی ناآگاهی به معارف اسلامی و دیگر خلافگویی و لجبازی) را مطلق جهل و جهل مطلق نام می‌نهم. مطلق جهل یعنی هرگونه نادانی که همه‌ی ما کمابیش از آن بهره داریم ولی اصرار بر اشتباه (مثل ارجاع نادرست به منابع)، جهل مطلق است. اشتباه کردن برای همه امری عادیست ولی اصرار بر اشتباه از هیچ کس پذیرفتنی نیست.
  
۵- این یادداشت، یک متن الهیّاتی نیست؛ نشان دادن تقلّب یک نفر در اثبات نظر خودش است که با تقلّب علمی مقاله‌ی فلانی یا دروغگویی رئیس جمهور منتصب یا خلافگویی روزنامه‌ی کیهان از یک جنس است. اگر کسی به آنها اعتراض دارد باید به این حرفهای شعاری و توخالی نیز اعتراض کند. کسی که در یک زمینه از خود بی‌اخلاقی نشان داد و حاضر به اصلاح خود نشد، شایستگی نامه و بیانیّه امضا کردن و اتاق فکر تشکیل دادن و به نمایندگی از مردم ایران این ور و آن ور رفتن ندارد؛ این نتیجه‌ایست که حتّی کسی که به خدا باور ندارد می‌تواند از حرفهای گنجی بگیرد. بازرگان و مهاجرانی نشان داده‌اند که اگر مطلب نادرستی از هم‌فکران خود ببینند حاضر به نقد آنان هستند ولی دو نفر دیگر – بلکه دیگر روشنفکران دینی- در این زمینه کارنامه‌ی مناسبی ندارند. بدترین اتّفاق این است که به بهانه‌ی مصلحت نبودن یا «حالا وقتش نیست» این حرفها را نادیده بگیریم. اندیشمندان سبز همانطور که به سخنان بچگانه‌ی مشّائی واکنش نشان دادند باید به این مهملات نیز جواب دهند تا کوته‌اندیشی یک نفر به پای همه گذاشته نشود. امام علی در میدان کارزار بود که کسی از او درباره‌ی توحید پرسید. یاران حضرت اعتراض کردند که بگذار برای بعد ولی علی گفت که ما برای همینها داریم می‌‍جنگیم( نقل به مضمون) توحید مسأله‌ای پیش پاافتاده نیست تا کسی به نام معرفت دینی، توهّم خود را به عالمان نسبت دهد و دیگران بنشینند و تماشا کنند. همانطور که اصرار بر اشتباه نشانه‌ی جهل مطلق است، سکوت در برابر آن نیز پذیرفتنی نیست. چطور کدیور می‌تواند اشتباهات خامنه‌ای را در اجوبةالاستفتاءات گوشزد کند تا نقص علمی او را -به عنوان ولی فقیه- نشان دهد ولی نمی‌تواند اشتباهات فاحش گنجی را یادآور شود تا بی‌جهت نقش روشنفکر دینی یا هر عنوانی شبیه به آن را بازی نکند؟ یکی از مهم‌ترین نقصهای روشنفکری دینی این است که به نقد خود نپرداخته است و مصلحت‌سنجی، رفیق‌بازی و- گاهی- مریدبازی بر آن سایه افکنده است. 
 
۶- برداشتها درباره‌ی خدا، قرآن یا دین در معارف اسلامی بسیار متعدّد است ولی تقسیم‌بندیهای گنجی معمولاً دوتایی است، این وریها و آن وریها. ( خدای آنها، خدای ما- دین آنها، دین ما) آن وریها بدها و فقها هستند و این وریها خوبها و عرفا و گنجی! این نشان می‌دهد که او دانش را امری سیاسی کرده است و ناخودآگاه یا آگاهانه تلاش می‌کند اوضاع موجود و نارضایتی از نظام ولایی را به عرصه‌ی دانش بیاورد. سیاسی کردن معرفت (دینی و غیر دینی) جفای بزرگی در حقّ آن است چه از طرف طبقه‌ی حاکم و چه از طرف روشنفکری دینی. من افول هر دو گروه را به عیان دارم مشاهده می‌کنم.   
  
۷- پرداختن به دیگر مدّعیات او شاید توهین به حکمت اسلامی باشد برای همین من بسیاری از موضوعات را ناگفته گذاشتم. یکی دانستن خدای فقیهان  و متکلّمان همانقدر خنده‌دار است که یکی ‌انگاشتن خدای فیلسوفان و عارفان( مثلاً غزّالی به فیلسوفان حمله و آنان را تکفیر می‌کند ولی نامش کنار آنان می‌آید گرچه گنجی تنها کسی نیست که محمّد غزّالی عالم را با احمد غزّالی عارف اشتباه می‌گیرد). حمله‌ی او به نظام مالی شیعه که باعث مباهات امثال مطهّری و بی‌نیاز ماندن نهاد روحانیّت از حکومتها شده است هم در نوع خود جالب است. او خشک و تر را با هم می‌سوزاند و فراموش می‌کند که یکی از همین فقها (منتظری) چگونه با همین اموال مردمی، زندگی خانواده‌ی او و بسیاری از زندانیان سیاسی را برای مدّتها تأمین کرد. گفتنی‌ها زیاد است، برای کسی که خود بخواهد بحث را دنبال کند، همین ایما به عنوان مقدّمه کافی به نظر می‌رسد.

چرا نقد فيلم خوب نمي‌خوانيم


                                            
جواد طوسی در شماره‌ی بهمن مجلّه‌ی فیلم در نوشته‌ای با عنوان « هر دم از این باغ بری می‌رسد» از دو یادداشت تند و منفی درباره‌ی آخرین فیلم کیمیایی نالیده است. مشکل او گرچه درباره‌ی یک فیلمساز خاص است ولی به نظر می‌رسد مشکل سترون بودن نقد، امری عامتر درباره‌ی هنر، دانش و دین ما نیز هست. موضوعات عامتر را به بعد وامی‌نهم و فعلاً در نکاتی چند فقط به آنچه او نوشته است می‌پردازم. پیش از هر بند یا جمله در صورت لزوم، قید«از دید من» را اضافه کنید:


۱- کیمیایی پس از انقلاب یکی دو فیلم متوسّط دارد و بقیّه فیلمهایی ضعیف هستند. نه این نوشته نقد است و نه این نظر فتوا؛ تنها خواستم بگویم که این مطالب را از سر علاقه به کیمیایی نمی‌نویسم. کیمیایی آنقدر در این سالها فیلم بد ساخت که پرسش از اینکه چرا او فیلم بد می‌سازد برای من تبدیل به این شد که چرا او روزی فیلمهای خوب می‌ساخت! ( مانند «چرا گوزنها، گوزنها شد؟») نقدهای تند و بی‌منطق، نه تنها به او کمک نکرد که باعث شد تا پیله‌ای از شیفتگان میانسال- و این اواخر جوان- به دور خود بکشد و نتواند به دوران اوج خود برگردد. سؤال اینجاست: نقدی که با استدلال و لحنی نوشته شده که مخاطبش را برافروخته می‌کند، نمی‌تواند اصلاح‌گر و آگاهی‌دهنده باشد؛ آیا چنین نقدی خوب یا مفید است؟


۲- مجلّه‌ی فیلم هرگاه یک نشریّه‌ی سینمایی چیزی ابداع کرد، تلاش کرد آنرا در مجلّه‌ی خود بازتولید کند. پس از گزارشهای انبوه دنیای تصویر از سینمای جهان، مجلّه‌ی فیلم نیز دست به این کار زد و با بزرگ شدن روزافزون تصاویر بازیگران روی جلد دنیای تصویر تصاویر مجلّه‌ی فیلم هم- شاید از روی چشم و هم‌چشمی- در مقطعی از زمان بزرگ و بزرگتر شد شد تا جایی که من به شوخی می‌گفتم روزی بیاید که روی جلد یک دایره‌ی سیاه بزرگ ببینیم که زیر آن نوشته شده:« مردمک چشم پرویز پرستویی در فیلم ...»


۳- مجلّه فیلم مجلّه‌ی اعتدال و میانه‌روی است. امّا... اگر میانه‌ی اعداد صد و چهل، هفتاد باشد، میانه‌ی اعداد صد و بیست، شصت خواهد بود. به بیان دیگر زمانی مجلّه‌ی فیلم بین نقدهای دقیق و نوشته‌های جنجالی در نوسان بود که کف نوشته‌های مطبوعات بسیار بالاتر از الآن بود و ما شاهد این همه نشریّه‌ی زرد و شعاری نبودیم، سیاست ِهم خدا و هم خرمای سه تفنگدار فیلم باعث شده است که سطح مجلّه پایینتر بیاید چون نمی‌توانند از جذّابیّتهای تازه‌ی نشریّات ایران- مانند فوتبال یا حواشی سینما- چشم بپوشند.


۴- تازه این تشبیه عددی در صورتی بود که زمانی انواع صدها را داشتیم ولی حالا کجا می‌توان نقدی از بابک احمدی، صفی یزدانیان یا حتّی ایرج کریمی و خیلیهای دیگر اثری دید؟ نوشته‌های بهزاد عشقی نیز به نظر من با پافشاری بر نوشتن درباره‌ی سینمای وطنی کمی رنگ کهنگی به خود گرفته است. در ایمای هزارم نوشتم که نوشتن، ویرایش خود است. با نوشتن است که نویسنده، دانسته‌ها و ندانسته‌هایش را بازمی‌بیند و به آنها سامان می‌بخشد. با نوشتن و خود را معرض نقد دیگران قرار دادن است که سلیقه قوام می‌یابد و گرنه صرف دیدن و احیاناً سخن گفتن پیرامون آن اصلا‌ کافی نیست.


۵- با همه‌گیرشدن اینترنت، بسیاری از اخبار و مصاحبه‌ها خیلی پیش از انتشار در وب خوانده می‌شوند. فیلمیها نتوانسته‌اند با زمان پیش بروند. اکثرشان اصلاً به طرف وبلاگنویسی نرفتند و دیگرانی که رفتند نیز کمابیش دست کشیدند. احسان خوشبخت در اشاره به جاناتان روزنبام و وبلاگنویسیش او را آوانگارد نامید. حضور در وب الآن اصلاً نشانه‌ی آوانگارد بودن نیست. امروز وبنویسی امری کاملاً عادی بلکه ضروری است. محتوای بسیاری از نوشته‌های مجلّات در یک وبلاگ عادی هم یافت می‌شود. نقد نویسان  با وب‌نویسی و وب‌گردی آرام آرام متوجّه خواهند شد که چه چیز را در نشریّه بیاورند که جای دیگر یافت نشود. آنچه می‌تواند فیلم را دوباره فیلم کند، کشیدن پای افرادی است که بتوانند به آن رنگ و لعاب ببخشند. مقایسه‌ی دوره‌ی جدید ایران‌دخت با زمان زندانی بودن محمّد قوچانی می‌تواند از بسیاری جهات آموزنده باشد. موضوعات جدید، نگاه جدید به مسائل قدیم و کشف قلمهای جدید. پل زدن بین سینما و ادبیات، سینما و تاریخ، سینما و جامعه و- در یک کلام- سینما و زندگی می‌تواند فیلم را احیا کند.


۶- مجلّه‌ی فیلم مدّتهاست که دیگر جریان‌ساز و ابداعی نیست گرچه بیست‌وهفت سال سابقه به هرحال جایگاهی درخور برای این نشریّه فراهم می‌کند. برای نمونه فیلم در واکنش به اتّفاقات اجتماعی چند ماهه‌ی اخیر کاملاً خاموش بوده است؛ محافظه‌کاری این مجلّه معروف و چه بسا ممدوح است ولی می‌شد به بهانه‌ی اختلاف نظر قبادی و کیارستمی – بدون آوردن متن گفته‌های آنان به هم- بحث تعهّد فیلمساز را به شکلی کاملاً جدّی و بدون اشاره به حوادث اخیر پیش کشید یا به فناوری دیجیتال و فیلمهای موبایلی- باز هم بدون اشاره به فیلمهای موبایلی تظاهرات اخیر- پرداخت یا برای برخی فیلمهای سیاسی دیگر کشورها که مشابه با وضع امروز ایران است پرونده درست کرد، امّا فیلم هیچ کدام از این کارها را نکرد.


۷- بی‌انصافی است که فقط به فیلم بپردازیم و نگوییم که وضع دیگران نیز چنگی به دل نمی‌زند. «صنعت سینما» گاهی حرکتی نشان می‌دهد ولی این اندک، به حال سینمای ایران چه فایده‌ای دارد؟ سخن گفتن از امکان درآوردن نشریّات آنچنانی بدون نویسندگان آن چگونه ممکن است؟ چه کسانی قرار است چایگزین نسلهای قبل شوند؟ سعید راد از بازیگرانی می‌گفت که در سینمای پیش از انقلاب چشمها را خیره می‌کردند ولی جوانکان دماغ عملی و بزک دوزک کرده‌ی امروز چه چیزی برای نمایش دارند؟ همین را با کمی تغییر برای نویسندگان ما می‌توان به کار برد. به اوّلین نوشته‌های نویسندگان نسلهای گذشته نگاه کنید و آنرا با نوشته‌های منتقدان جوان فعلی مقایسه کنید. نظرها متفاوت است ولی من آن اتّکا به درک شخصی، خودسازی، تجربه‌ی حاصل از زندگی، مطالعه، جرأت، شهامت و اخلاق را نمی‌بینم. اگر بخواهیم مشکل اصلی چند سال اخیر گردانندگان فیلم را در یک عبارت بگویم، «ناتوانی از تعویض نسل» است. افرادی متفنّن جای کسانی را گرفتند که سینما همه‌ی زندگیشان بود.


۸- مقوله‌ای هست به نام نقد نقد. نقد می‌تواند همه چیز را در بربگیرد از جمله خود نقد را. شهرام جعفری‌نژاد زمانی نوشت که نقد، جواب یا اعتراض ندارد؛ او اشتباه می‌کرد جواب و اعتراض، خود نوعی نقد است ولی در حدّ دانش و فهم نویسنده‌ی آن. نقدهایی که طوسی به آنان اعتراض دارد چرا نقد نمی‌شوند تا چارچوبی برای نقد نویسی به دست آید؟ برای مثال «نادرست بودن نیّت‌خوانی» اگر به عنوان یک ملاک به کار رود، می‌توان به آغاز نوشته‌ی سعید قطبی زاده اشکال گرفت که نوشته است:« کیمیایی نمی‌داند که برای ادامه‌ی فعّالیّت فیلمسازیش چه باید بکند؛ آیا بهتر است که به سبک فیلمسازان بزرگ، ایده و سبکی را که به او و سینمایش نسبت می‌دهند در فیلمهای جدیدش نیز تداوم بخشد یا دست به نوآوری بزند یا اینکه هردو را با هم پیش ببرد»


همانطور که می‌بینید پرداختن به کارگردان و خواندن ذهن او جای بررسی فیلم را گرفته است. تا زمانیکه این ملاکهای کلّی به بحث گزارده نشود( چون ممکن است کسی بگوید که حق من است که کارگردان را نقد کنم یا می‌توانم نیّت او را کشف کنم حتّی اگر او انکار کند!) نقد نقد شکل نمی‌گیرد ؛ هم نقد درجا می‌زند و هم واکنشها به نقدها به همین صورت خواهد بود: اعتراض و خروش بی‌حاصل. طرف مقابل نیز باز در جواب، رفاقت منتقد با فیلمساز را یادآوری می‌کند و از بی‌تحمّلی در شنیدن نقد می‌گوید و ... این خطّو بگیرو برو.


۹- اعتراض به اینکه چرا فلانی چنان نوشت درست نیست. بیشتر می‌توان اعتراض کرد که چرا کسی، آنچه باید ننوشت. مثلاً این فیلم کیمیایی چه تفاوت عمده‌ای با فیلمهای پیشش دارد که حمیدرضا صدر، پیشتر آنچنان نوشت و حالا این‌چنین. برای مثال پولاد کیمیایی به همان بدی بازی می‌کند؛ چطور قبلاً به پدرش توصیه کرد که دست از سر پسرش بردار تا برود- به جای بازیگری- برای خودش کاری دست و پا کند، امّا حالا در نقد فیلم جدید چیزی از بازی بد همیشگی او نمی‌گوید؟ از مقوله‌ی نقد نقد که بگذریم، حالا فوتبال‌نویسی چیزی نوشته یا کسی مطلبی تند و با کنایه آورده، اینها خیلی مهم نیست اگر چند مطلب استخواندار و قوی یافت شود. مشکل، نبود نقد خوب است نه وجود نقد ضعیف.


۱۰- به نظر من یک نوشته، یک اثر هنری یا دانشی کامل، در میانه‌ی مربّعی حاصل تلاقی چهار خط است: احاطه‌ی کامل بر آن مقوله‌ی خاص، دانش نسبی درباره‌ی دیگر زمینه‌های مرتبط و جز آن، فردیّت مؤلّف و ربط آن اثر با شرایط روز. با محافظه‌کاری مجلّه‌ی فیلم، ضلع چهارم کاملاً حذف شده است، ضلع سوّم نیز چندان به چشم نمی‌آید و درباره‌ی دو ضلع اوّل نیز داوری نمی‌کنم. این بند را از آنجا که نیاز به پرداختن و مثال آوردن دارد، بعداً دنبال می‌کنم البتّه نه در مورد نقد سینما، برای سینما همین مقدار کافی بود.


پ.ن: این یادداشت پس از دریافت تهدید فرید در بخش نظرات ایمای سابق نوشته شد. دوستان افغانستانی مثلی دارند که می‌گوید:« ما هیچ‌گاه تسلیم زور نخواهیم شد مگر اینکه زور، پرزور باشد»!
Real Time Web Analytics