دوره می‌کنیم شب را و روز را -۲

                        
۱. مگر انقلاب ما علیه استبداد، ناامنی و بی‌حرمتی و برای آزادی همگان نیامد؟ آیا امروز مراجع تقلید ما، استادان دانشگاه ما و مطبوعات ما به عنوان رکن چهارم جمهوریّت و جامعه مدنی، برای انتقاد به تمام مدیران و مسؤولان کشور احساس امنیّت می‌کنند؟
۲. مگر انقلاب اسلامی برای ختم استراق سمع و شکنجه نیامد و این هدف را در قانون اساسی تبدیل به یک اصل نکرد؟ خیل گزارشهایی که طیّ سالهای گذشته منتشر شده و از استراق سمع و شکنجه حکایت می‌کند آیا انحراف از انقلاب نیست؟
۳. مگر انقلاب اسلامی برای طرد روش «هدف وسیله را توجیه می‌کند» به وجود نیامد و مگر برخی امروز برای رسیدن به هدف، هر وسیله‌ای را - حتّی استفاده ابزاری از مقدّسات- توجیه نمی‌کنند.
۴. مگر انقلاب اسلامی برای مقابله با تفتیش عقاید به وجود نیامد و ممنوعیّت تفتیش عقاید را تبدیل به یکی از اصول قانون اساسی نکرد، چرا ما امروز بی‌سابقه‌ترین تلاشها را برای تفتیش عقاید شاهدیم؟
۵. چه انحرافی بزرگتر از اینکه به نام دفاع از انقلاب به دانشگاه حمله کنند و آن فاجعه‌ی دلخراش را در کوی دانشگاه به وجود آورند؟
۶. انقلاب اسلامی علیه ناامنیهای زمان شاه به وجود آمد امّا اعضای وزارت اطّلاعاتی که قرار بود برای تمام شهروندان امنیّت به ارمغان آورد به نام مبارزه با تهاجم فرهنگی به قتل و آدم‌ربایی روی آوردند و برخی از آنان را با کارد تکّه تکّه کردند، آیا این انحراف از مسیر انقلاب نیست؟
۷. اگر افرادی که از قتلهای زنجیره‌ای و سعید امامی حمایت می‌کنند در جایگاه هیئت منصفه، کسانی را که از مقتولان بیگناه حمایت می‌کنند محاکمه کنند، انحراف از مسیر انقلاب به شمار نمی‌آید؟
۸. اگر آن شیخ مطروی که سالها دوش به دوش منافقین و ارتش عراق در جهت اغفال اسیران ایرانی تلاش کرد و زشت‌ترین اهانتها را نثار امام و انقلاب کرد به کشور بازگردد و در حفاظ امن نظام قرار گیرد و آنها که در طول سالیان جنگ همپای رزمندگان بودند و به تقویت روحیه‌ی سپاهیان می‌پرداختند محاکمه و زندانی شوند، آیا این انحراف از مسیر انقلاب نیست؟
۹. مگر انقلاب علیه روحیّه‌ی چاپلوسی به وجود نیامد؟
امام علی در خطبه ۲۱۶ می‌فرماید«... نمی‌خواهم مرا بزرگ انگارید، زیرا کسی که شنیدن سخن حق یا نشان دادن عدالت به وی دشوار باشد، عمل به حق و عدالت برای او دشوارتر خواهد بود... من نه برتر از آن هستم که خطا کنم و نه در کار خویش از خطا ایمن هستم مگر آنکه خداوند مرا کفایت کند که او در این کار از من تواناتر است...».
مگر امام علی در نامه به مالک اشتر نمی‌گوید که حاکم باید به مردم شهامت و جسارت انتقاد و اعتراض به خودش را بدهد؟ آیا امروز رواج این همه تملّق و مجیزگویی و تعابیر غلوآمیز و مقابله با پرسش و انتقاد و اعتراض، انحراف از انقلاب نیست؟
۱۰. دین اسلام دین رحمت و رأفت برای همه است. تهاجمات چندساله‌ی یک گروه کاملاً شناخته شده به کتابفروشیها، سینماها، نماز جمعه‌ها، بیوت مراجع، اجتماعات قانونی، مجالس ختم و... که متأسّفانه همه به نام ولایت و دین انجام شد آیا انحراف از مسیر انقلاب نبود؟
(شوکران اصلاح، دفاعیّات عبدالله نوری، چاپ اوّل، آذر ۷۸، صص ۸۸  تا ۹۲)
پ. ن: بازخوانی، تحلیل و نقد کتابها سنّتی است که در کشور ما - جز تلاشهایی پراکنده- وجود ندارد و عجب از ما که علاقه به پرداختن و داوری پیرامون خود افراد داریم ولی از تمرکز روی آثارشان آن چنان که باید و شاید غافلیم. «شوکران اصلاح» یکی از آینه‌های شفّاف اصلاح وآزادیخواهی در ایران معاصر است. دفاعیّات مشروح عبدالله نوری و زندانی که- بی‌هیچ طلب عفوی از کسی- پس از آن کشید، از دید من کارنامه‌ی قبولی وی در حیات اجتماعی- سیاسی وی به شمار می‌رود. این کتاب دفاعیّات نوری در برابر انواع اتّهامهاست، از مصاحبه‌ی معروف کدیور که در آن به بازتولید نهادهای نظام شاهنشاهی اشاره کرده بود تا ترویج سیاسی آیت‌الله منتظری، ترغیب به شناسایی اسرائیل و رابطه با امریکا. شاید مضحک‌ترین آنها کشاندن بحثهای فکری به دادگاه مانند بحث نسبیّت حق و باطل یا حتّی عجیب‌تر از آن طرح مقاله‌ی مجید محمّدی با عنوان «اخلاق شادی، سبک زندگی» به عنوان یک اتّهام بود.
یکی از این اتّهامها جمله‌ای از عزّت‌الله سحابی است که می‌گوید «انقلاب از جاده‌ی خود منحرف شده است». عبدالله نوری در دفاع از نظرات سحابی به شانزده نکته اشاره می‌کند که من برای ترغیب دوستانی که این کتاب را نخوانده‌اند به خواندن کتاب، نکات بالا را با تلخیص آوردم. کتاب دیگر مجال انتشار ندارد پس شاید اشکالی نداشته باشد که نسخه‌ی الکترونیکی آنرا «اینجا» برای مطالعه پیشنهاد کنم.

بررسی ادّعای ولایت بر مسلمانان جهان

              
صدور فتوای وجوب اطاعت از ولی فقیه امر عجیبی نبود، هرچند حذف دو روزه و بازگشت آن خبر از جایگاه لرزان، دودلی و بی‌اطمینانی رهبر و طرفدارانش می‌دهد؛ آنچه –شاید- برای اوّلین بار به چشم می‌خورد این بود که وی خود را ولی امر «مسلمین» بداند. قبلاً می‌شد این را به حساب صداوسیما و طرفداران افراطی وی گذاشت. ولی امر «مسلمین» دانستن منتخب خبرگان ایران جای پرسشهای زیادی دارد:
یکی اینکه چرا باید وی بر اهل سنّت ولایت داشته باشد؟ آنان امری به نام «امامت» در عقاید خود ندارند و مانند شیعه امامت را تداوم رسالت (صرف نظر از انقطاع وحی) نمی‌دانند تا جایگاه خاصّی مانند پیامبر برای فقیه (با هر نوع و برداشتش) قائل باشند، چرا باید یک نفر از یک مذهب بر دیگر مذاهب ولایت داشته باشد؟ آیا برعکس آن هم ممکن است؟ اهل سنّت از لحاظ تعداد بسیار بیشتر از شیعیان هستند، آیا عالمی از آنان می‌تواند خود را ولی امر شیعیان بداند؟!
دوّم اینکه رهبر منتخب ایران –آنچنان که در نقل قولی از مرحوم فضل‌الله آوردم- چه ولایتی مثلاً بر شیعیان عراق دارد؟ اصلاً چه اصراری هست که این لقب گل و گشاد را برای منتخب خبرگان ایران (که البتّه می‌دانیم به دست شورای نگهبان منصوب رهبر ابتدا یک مرحله گزینش شده‌اند که این خود حکایتی دیگر است) به کار برد؟
اگر این فتوا حذف هم می‌شد در سایت نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه سخنانی مانند این پرسش و پاسخ بود تا به مضامینی شبیه به آن اشاره کند و البتّه مانند تمام آنچه از طرف زیردستان وی نوشته می‌شود از دیگر منابع و عمدتاً از افکار طیف مصباح یزدی انتخاب شده است. برای نمونه، برخی مطالب مطالب پیوند بالا از این گفتگو با مصباح یزدی برگرفته شده است. مصباح در این متن کوشیده به ابهامهای پیرامون این موضوع جواب دهد که از دید من ابهامها را بیشتر کرده است.
مصباح ابتدا حاکمیّت تدریجی خدا و پیامبر و امامان و فقها را مطرح کرده است. او ابتدا می‌گوید که حاکمیّت خدا «مستقیم» نیست. اگر معنای این امر چنین باشد که خدا خودش مثلاً مانند مسیحیّت تجسّد بیابد و حکومت کند که بله، ولی وقتی پیامبر وحی الهی را در مدینه به مردم ارائه کند، حکومت وی تفاوتی با حاکمیّت خود خدا ندارد. نصب امامان معصوم نیز از طرف خداست و فهم معصومانه‌ی آنان از دین، جایگزین عصمت پیامبر در دریافت و تبلیغ وحی است و در نبود آنان فقیه به هیچ وجه نمی‌تواند جایگاه آنان را داشته باشد. آنچه مصباح در تبعیّت بی‌چون‌وچرا از فقیه می‌گوید نه با عقل می‌سازد نه با شرع نه با قانون اساسی. رجوع به بهترین متخصّص در یک فن، شرط عقل است ولی از آنجا که هیچ کس فارغ از خطا نیست، مشروط به این است که اشتباهی از او سر نزند. از یک پزشک حاذق پیروی می‌کنیم تا زمانی که از درمان وی نتیجه ببینیم و این دو جزء ( پیروی و شرط آن) مکمّل هم هستند و وانهادن هر یک به اشتباهی مرگبار منجر می‌شود. نه می‌توان پیروی از یک متخصّص را رد کرد و نه امکان جایگزین کردنش با یک نفر بهتر در صورت دیدن لغزش وی را نادیده گرفت. در قانون اساسی نیز عزل رهبر به صورت قانونی پیش بینی شده و البتّه تکلیف فردی ِاشخاص نیز ربطی به تشخیص خبرگان ندارد و مشروط به رفتار درست فقیه( چه مرجع تقلید باشد چه ولی فقیه) است که درباره‌ی آن اینجا نوشته‌ام.
جالب این است که وی به همین مثال پزشک متخصّص اشاره می‌کند و این همان مثالی است که رجوع به یک رساله‌ی توضیح المسائل معمولی، اشتباه بودن آنرا نشان می‌دهد. به ماه رمضان نزدیک می‌شویم؛ فتوای مراجع نشان می‌دهد که گرچه تشخیص پزشک-مثلاً- در مضر بودن یا نبودن روزه برای فرد بسیار مهم است ولی حجّت شرعی «یقین» خود فرد است حتّی اگر مخالف نظر پزشک باشد. آیا مصباح که معتقد به پیروی بی‌چون و چرا از پزشک است به مراجع اشکال می‌گیرد که چرا پیروی بی‌چون و چرا از پزشک را به مقلّد توصیه نمی‌کنید؟ همین بیمار اگر از یک پزشک نتیجه نبیند خیلی آسان او را با دیگری تعویض می‌کند. چطور نظر یک متخصّص را در یک مسأله می‌توان رد کرد و در مسئله‌ی دیگر نمی‌توان؟ حکایت فتوای آقای سیستانی و مشروط دانستن تبعیّت از ولی فقیه و شیطنت کیهان در تحریف فتوای ایشان را هم اینجا ( پایان نوشته) آورده‌‌ام. مصباح نیز مانند شریعتمداری با نادیده گرفتن شرط تبعیّت از فقیه در حقیقت نظر امام معصوم را نادیده می‌گیرد که به وقتش باید جوابگوی آن باشد.  
در پایان در جواب سؤالی که از ولی امر مسلمین بودن رهبر ایران پرسیده‌اند، وی با بیان کردن مقدّماتی نه چندان مربوط نتیجه می‌گیرد: «پس نمی توان در جهان کنونی گفت: چون رهبر حکومت ما رهبر هر مسلمانی است، بنابراین باید مسلمانان دیگر کشورهای اسلامی نیز تحت فرمان او باشند.»! اینطور راحت به نتیجه رسیدن هم نوبر است، کجا و چگونه استدلال کردید که رهبر ایران، رهبر تمام مسلمانان است که حالا با بزرگواری بگویید که نه ما چنین ادّعایی نداریم، گرچه در اصل باید اینطور باشد؟!
مصباح می‌گوید که « پذیرفته نیست قانون اساسی و سایر مقرّرات به گونه‌ای باشد که خارج از ایران را نیز در بر بگیرد.» اگر قانون اساسی و عرف بین‌الملل بتواند اختیارات جهانی (نه فقط محدود به کشورهای اسلامی!) شخص مدّعی ولایت امر مسلمین را محدود کند، چرا باید فتواهایی برای شهروندان دیگر کشورها صادر کند؟ (مثل مورد سلمان رشدی) و از طرف دیگر وقتی همین قانون اساسی اختیارات ولی فقیه را برمی‌شمرد، چرا باید مصباح و طرفداران وی بر این تآکید کنند ( وپیش از آنان آیت‌الله خمینی نیز  گفته بود) که اختیارات ولی فقیه گسترده‌تر از قانون اساسی است؟ چرا قانون اساسی اختیارات ولی امر را در خارج می‌تواند محدود کند ولی در داخل نمی‌تواند؟
شاید از دید بسیاری، پرداختن به این مسائل نالازم به نظر بیاید ولی هم برای گفتگو با طرفداران ولایت و هم نشان دادن ضعف ادّعاهای تأسّف‌آوری مانند ولایت بر مسلمانان جهان، نوشتن این گونه یادداشتها- با پیش‌فرض‌های عقاید شیعه- لازم است و گرنه ساده‌دلانی فکر خواهند کرد که واقعاً مصباح درست می‌گوید که در جای جای حرفهایش «نظر اسلام» را به جای نظرات خود می‌گذارد بی‌آنکه لازم بداند بگوید که نه تنها اهل سنّت که اکثریّت فقهای شیعه نظرات وی را قبول ندارند. این سؤال را- که مصباح از جواب به آن ناتوان بوده- مانند بسیار سؤالهای دیگر می‌توان از طرفداران رهبر فعلی پرسید که ادّعای ولایت بر «مسلمانان جهان» چه معنایی دارد و حکم کسی که چنین ادّعای غلوآمیز و نادرستی درباره‌ی خود می‌کند، چیست؟

گزینش و تفتیش

                
در راستای بیان حرمت تفتیش عقاید در دین از طرف آقای سبحانی بد ندیدم این سؤالات را که همین امسال به یکی از آشنایان باواسطه در مرحله‌ی گزینش برای استخدام در بهزیستی ارائه شده بود، بیاورم. سؤالهای مشابه یا مربوط به سوابق تحصیلی و شغلی، سوابق انقلابی، کنجکاوی در زندگی دیگر اعضای خانواده(!) و برخی سؤالهای احکام ویژه‌ی بانوان حذف شده‌ و بقیّه خلاصه شده‌اند. 
آخرین کتاب مذهبی که خوانده‌اید کدامست؟ (مختصری از آن را توضیح دهید) آیا در مراسم مذهبی شرکت می‌کنید؟ چه مراسمی؟ کدام دعا را بیشتر می‌‌خوانید؟ قسمتی از زیارت عاشورا را به عربی بخوانید. در کدام دعا نام خدا هزار بار تکرار شده؟ یک بند از آن را بخوانید. سوره‌ی فلق را بخوانید. چه سوره‌هایی مشابه آن وجود دارد؟ کدام کتاب منسوب به حضرت فاطمه است؟ رکوع و سجود را بخوانید و ترجمه کنید. در رکعت اوّل کدام نماز پنج قنوت خوانده می‌شود؟ قیام مردم ورامین در چه تاریخی بود؟ تولّد حضرت فاطمه در چه تاریخی است؟ آیا در نماز جمعه شهر خود شرکت می‌کنید؟ نام امام جمعه شهرتان را بگویید. مسائل سیاسی داخلی و خارجی روز را بگویید. وظیفه‌ی مجلس خبرگان چیست؟ (این را باید از من می‌پرسیدند!) آیا در راهپیماییها شرکت می‌کنید؟ چه راهپیماییهای؟ شک بین پنج و شش، شک بین یک و دو در نماز چهاررکعتی. قرائت سجده سهو. در چه صورت نماز و روزه مسافر شکسته می‌شود؟ در کدام قسمت از قرآن به مسأله توحید( و نبوّت) اشاره شده، بخوانید و ترجمه کنید. نظر شما درباره‌ی ولایت فقیه چیست؟ توضیح دهید( راوی می‌گوید که هرچه می‌دانسته گفته ولی گزینشگر در پایان می‌گوید که به آنچه اصل است یعنی اینکه ولایت فقیه، ادامه‌ی ولایت امامان و پیامبر و شعبه‌ای از آن است، اشاره نکردی)
بعضی از سؤالهای ویژه‌ی بانوان
در کدام سوره بر حجاب و عفاف تأکید شده است؟ یک آیه از قرآن درباره حجاب و عفاف بخوانید. پوشش ظاهری شما در مهمانی‌ها و بازار به چه صورت است؟ آیا از چادر مشکی معمولی استفاده می‌کنید یا چادر ملّی؟ آیا از لوازم آرایش استفاده می‌کنید؟

سرکنگبین و صفرا


                
حمله‌ی مخالفان میرحسین موسوی از جناحهای گوناگون در این یک سال بیش از آنکه به نفعشان باشد- در میان مدّت- به ضررشان تمام شده است. اگر نکته‌ای مبهم بوده، آنرا روشن کرده و اگر پرسشی در میان گذاشته، زمینه‌ی یافتن پاسخ را مهیّا کرده است.
چندی پیش جواد لاریجانی در حمله به موسوی این‌گونه گفت:«میرحسین موسوی با نام فقه پویا با اندیشه‌ی امام درباره اجرای احکام اسلامی مخالفت می کرد و این در حالی است که امام به فقه جواهری و سنّتی معتقد بود.» او شاید نمی‌دانست در حالیکه یکی از بزرگترین انتقاد بدنه‌ی آزادیخواهان از موسوی این است که وی یک‌ دهه‌ی اوّل جمهوری اسلامی را نقد نمی‌کند بلکه خود جزئی از آن بوده و آیت‌الله خمینی را نیز بی‌انتقاد گذاشته است - تا جایی که در مصاحبه‌ای گفت که در شرایط فعلی این کار را به صلاح نمی‌داند-، این گفته‌ی لاریجانی برای کسانی که در جریان دقیق رویدادهای گذشته نیستند یا جوانانی که آن زمان را به یاد ندارند، دستکم بخشی از آنچه را که به دنبال آن هستند، یادآوری می‌کند و نشان می‌دهد که وی در حدّ توان خود استقلال نظریش را حفظ کرده، گرچه در برخی موارد لزوماً به نتیجه‌ی عملی منجر نشده است.
حالا نیز محسن رفیق‌دوست با لحنی متفاوت با لاریجانی چنین می‌گوید: «...اکثر اوقات در دولت با پیشنهادهایی که برای جنگ می‌شد مخالفت می‌کردند و دائم می‌گفتند شما که می‌دانید نمی‌توانید بغداد را بگیرید چرا ول نمی‌کنید؟ چرا جنگ را تمام نمی‌کنید؟... من یک سال قبل از پایان جنگ در یک سخنرانی گفتم هیچ کس به شعار "جنگ جنگ تا پیروزی " معتقد نیست جز شخص حضرت امام(ره). این جمله من به خیلی‌ از بزرگان برخورد ولی من گفتم منظورم شما نیستید، منظور من کل بدنه‌ی دولت است... حتی اواسط جنگ آقای موسوی از من خواست کامیون‌های سپاه را برای حمل گندم از بندرعباس به سیلوها اعزام کنم تا نان مردم داده شود. در واقع خیلی از وزرا هم روحیه جنگ نداشتند... یکی از دلایل عدم وجود این روحیه در دولت آن وقت این بود که آنها واقعا می‌خواستند مملکت را اداره کنند...». رفیق‌دوست یکی از مهمترین انتقادها را از دولت موسوی- یعنی اصرار بر ادامه‌ی جنگی بی‌هدف- دفع می‌کند و می‌گوید که وی موافق ادامه‌ی جنگ نبود، این شاید از نظر تندروان ولایی ضعفی برای موسوی باشد ولی از نظر واقع‌بینان امتیازی برای وی است که کشور را دربست به نفع نظامیان تعطیل نکرد تا پس از صلح محتمل چیزی باقی مانده باشد تا شعار سازندگی آن داده شود.
نکته‌ی جالب اینجاست که نه در این دو موضوع و نه موارد دیگری که در یک سال گذشته به آن برخورده‌ایم، موسوی علاقه‌ای به دفاع از خود ندارد و گرنه اینها را می‌شد از زبان خود وی شنید. این خصیصه را چه فروتنی نابجا بدانیم و چه کرامت نفس پسندیده، به هرحال باید از ویژگیهای شخصیّتی میرحسین موسوی به شمار آورد.

دوره می‌کنیم شب را و روز را

                 
پیش از رسیدن به پایان مطلب، حدس بزنید که تاریخ این نوشته به کی برمی‌گردد:
« در ایران تنها کسانی حقّ آزادی بیان و قلم دارند که مورد اعتماد کامل دولت باشند و همه‌ی این مواهب اهداشده را چشم‌بسته در اختیار قدرت حاکمه بگذارند. این امر نه تنها در مورد نویسندگان و شعرا بلکه در مورد مشاغل دولتی و غیردولتی نیز صادق است. برای کنترل اصناف اتاق اصناف، برای کنترل پزشکان سازمان نظام پزشکی و برای کنترل روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان یک سازمان نه دهها سازمان است. با سازمانهای متعدّد سانسور یعنی سانسور چندمرکزی هر نوع جرأت و جسارت محکوم است. مهمتر اینکه کار را به جایی رسانده‌اند که هر روشنفکر و نویسنده و هنرمند خود، خویشتن را سانسور می‌کند. «موضوع» اوّلین قربانیست و بسیاری از موضوعات امکان ندارد مطرح شود و اگر جرأت لازم باشد نیز امکان انتشار ندارد. دستگاه، کارهای فرهنگی اصیل را توقیف می‌کند، امّا فرهنگ کاذب و بی‌ربطی برای مردم می‌سازد؛ جلوی یک فیلم هنری را می‌گیرد در عوض با سرمایه‌ی کلان سفارش ساخت فیلمهای تبلیغاتی قلّابی را می‌دهد. این مسائل تنها در امور فرهنگی و هنری جزو سیاست دولتی ایران نیست- که به طور قاطع قانون اساسی را نادیده گرفته-، بلکه در زندگی روزمرّه با مردم عادی نیز همین رفتار می‌شود. هر معترضی را «اخلالگر» و «خرابکار» و «اوباش» می‌نامند و نه تنها به هر متفکّری بلکه به مردم عادی کوچه و بازار که ضدّسانسور و خفقان و طرفدار آزادی هستند، لقب «عامل استعمار» و «نوکر خارجی» می‌دهند. بدین سان است که زندانها پر می‌شود و زندانهای تازه‌ای بنا می‌گردد و هر نوع تظاهرات دسته‌جمعی به شدّت با اسلحه مرگبار سرکوب می‌شود، با همه‌ی اینها، ملّت ستم‌دیده و شجاع ایران هر از چندگاه چندین و چند قربانی در راه آزادیهای قانونی و حقوق مسلّم خود می‌کنند.» ( دنیای تصویر، شماره ۱۹۳، تیرماه ۱۳۸۹، ص ۹۷)
این چند سطر، بخشی از مصاحبه‌ی مطبوعاتی زنده‌یاد غلامحسین ساعدی در ۲۵ خرداد ۵۷ است، یعنی سی و دو سال پیش. گذشت زمان به چشم می‌آید؟ 

قصاص، حیات و جندالله

                   
اگر امکان بازاندیشی و تحوّل احکام دینی نبود، اجتهاد بی‌معنا می‌شد. اگر قوانین دینی، احکامی قطعی و ثابت بودند، یک‌بار برای همیشه می‌شد آنها را استخراج کرد و دیگران را از طی کردن یک دایره‌ی بسته معاف کرد. اجتهاد از زمان پیامبر اسلام آغاز شد که ایشان از برخی اصحاب خود می‌پرسیدند که مثلاً در فلان موقعیّت چه کردی و تکلیف خود را از کجای کتاب آسمانی فهمیدی؛ جالب اینکه حتّی گاهی اشتباه‌بودن نظر او را به وی یادآوری نمی‌کرد تا اهمیّت استنباط شخصی را نامستقیم یادآور شود و این روش در سیره‌ی امامان شیعه نیز ادامه پیدا کرد.
وقتی قرآن در توصیف قصاص می‌گوید که در آن حیات است (بقره، ۱۷۹)، دستکم می‌شود دو جور آنرا فهمید: یکی اینکه کسی را می‌کشید تا دیگران بترسند و آدم نکشند. درستی این را یک تحقیق اجتماعی می‌تواند نشان دهد و برداشت دوّم که معنای این آیه لااقل در صدر اسلام بوده است. در آن زمان در ازای یک کشته از یک قبیله، مردان هم‌قبیله‌ی او به قبیله‌ی شخص قاتل حمله می‌کردند و چند نفر را می‌کشتند و اینها نیز دست به واکنش می‌زدند که این زدوخوردها گاهی به جنگهای خونین و طولانی می‌انجامید. قانون قصاص - که همراه با دعوت به عفو نیز بود- آمد تا بگوید یک نفر در مقابل یک نفر؛ پس کسی حق ندارد پس از آن دست به کشتار و خون‌خواهی بزند و این موضوع، حیات دیگر کسانی را که معمولاً پس از یک قتل عمد یا غیرعمد در جریان انتقام‌گیری دو قبیله کشته می‌شدند، تضمین می‌کرد. اینکه حالا مثلاً در جامعه‌ی شهری امروز که اصلاً آداب و رسوم قبیلگی در کار نیست، چه چیز مقتضای تضمین حیات به عنوان یک موهبت الهی است، بحث دیگریست؛ اینجا به مسأله‌ی دیگری می‌خواهم اشاره کنم.
از روز روشنتر بود و هست که ایران مانند عراق آنقدر توانایی امنیّتی ندارد تا بتواند به طور کامل جلو عملیّات کشتاری خصوصاً انتحاری را بگیرد. ریگی یک وسیله در دست جمهوری اسلامی بود تا بتواند امنیّت را بر مناطق سنّی‌نشین حاکم کند. کافی بود تا روند دادرسی او را عمداً بسیار طولانی می‌کردند (اتّفاقاً واقعاً او آنقدر دسته‌گل به آب داده بود تا محاکمه‌ی او خیلی زیاد طول بکشد) و مخفیانه به دارودسته‌ی او پیام دهند که حیات او در گرو توقّف عملیّات آنان در ایران است. اینطور برای سالها می‌شد جلو ادامه یافتن کشتار را بگیرند یا لااقل موفّقیّت چنین برنامه‌ای احتمال زیادی داشت و امتحانش بی‌ضرر بود چون ریگی را بیست سال بعد هم می‌شد اعدام کرد. امّا متأسّفانه نگاه بسته و رعب‌افکنانه‌ی حاکمیّت باعث آغاز عملیّات انتقام‌جویانه‌ی طرفداران او شد و اوّلین نتیجه‌ی آن اعدام، کشته شدن دهها نفر در انفجارهای زاهدان بود. طبعاً من مدافع ریگی نیستم ولی حالا کسی هست که بپرسد با امکان پیش‌بینی عملیّات واکنشی جندالله، چه کسانی با واسطه مقدّمات کشتار مردم بی‌دفاع را فراهم کردند؟ چه چیزی تضمین‌کننده‌ی «حیات» بود، حبس دائمی ریگی و استفاده از او به عنوان ابزاری جهت مهار خشونت یا اعدام او و تحمّل عواقب آن که ممکن است این تازه اوّلین واکنش آنان باشد؟ حکومت ایران بارها تا کنون چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده که مهم‌ترین آن، انفجار حرم امام رضا پس از تخریب مسجد فیض مشهد بود، پرسش اینجاست که چند بار باید از یک سوراخ گزیده شد؟
پ. ن: تمام مطالب فوق در صورتیست که وضعیّت فعلی را از دید حاکمیّت «نامطلوب» تلقّی کنیم؛ اگر بنا را بر این بگذاریم که اعدام ریگی با پیش‌بینی چنین وقایعی، برای تداوم تبلیغات روی تقابل من- دشمن و انحراف اذهان از رخدادهای اعتراضی اجتماعی یک‌سال اخیر بوده، بحث از اساس تفاوت خواهد کرد.

ترکیه و چوب و پیاز هسته‌ای


          
ایران در لجبازی دوسرباخت یا سیاست چوب و پیاز ید طولایی دارد، جنگ ایران و عراق مهمترین نمونه است؛ هم جنگ، هم نرسیدن به پیروزی و هم تحمّل تلفات و پرداخت نشدن غرامتی ناچیز که در صورت پرداخت هم نمی‌توانست جبران مافات کند.
۱- ابتدا بهتر است بین جنگ و حمله تفاوت بگذاریم؛ جنگ مانند آنچه در عراق و افغانستان دیدیم در ایران در کار نخواهد بود، هم به دلیل مشغول بودن امریکا در آن کشورها و هم تفاوت کشور پهناور ایران و هم نبودن نیاز به آن. یک حمله‌ی تنبیهی برای پاره کردن چرت کسانی که ادّعای امّ القرایی، توهّم رویین‌تنی و شبه‌خرافات آخرالزّمانی را به هم آمیخته‌اند، کفایت می‌کند.
۲- یک حمله‌ی کوچک تنبیهی (مثل حمله به مراکز هسته‌ای و مانند آن) هرچه باشد از حمله‌ی آگاهانه به ایرباس ایرانی موجّه‌تر و محتمل‌تر خواهد بود. این حمله، توجیهی مانند جلوگیری از رسیدن ایران به بمب هسته‌ای خواهد داشت ولی از آن حمله‌ی ظاهراً اشتباهی به افراد بی‌گناه هیچ دفاعی نمی‌توان کرد. این مثال برای تقریب به ذهن خطر حمله با توجّه به سابقه‌ی امریکا در این کار علاوه بر حمله به ناوهای ایرانی، سکّوهای نفتی و مشارکت در برخی عملیّات عراق مانند بازپس‌گیری فاو شاید بی‌فایده نباشد.
۳- حمله محدود و کوتاه خواهد بود به همراه هشدار حمله‌ی گسترده‌تر- در صورت عکس‌العمل ایران- به دیگر مراکز که ممکن است غیرنظامیان را نیز در برگیرد. ایران در تلافی حمله‌ی احتمالی شاید بتواند به چند ناو یا پایگاه نظامی حمله کند ولی آنها می‌توانند در جواب واکنش ایران یک آتش‌بازی مفصّل راه بیندازند. ایران به احتمال قوی تسلیم هسته‌ای و پذیرش یک خسارت محدود را به درگیری گسترده ترجیح خواهد داد.
۴- برخی افراد حاکمان فعلی را دیوانه می‌دانند و می‌گویند که از آنها هرکاری برمی‌آید ولی من می‌گویم که دیوانه‌ها هم با ترس آشنایی دارند. حالا دیگر ما می‌دانیم که احمق‌ترین دیوانه‌ای که در همسایگی ما بود، هم با چراغ سبز آمریکا به کویت حمله کرد، هم تسلیم را پذیرفت ولی آنان به عهد خود وفا نکردند و او نیز برای اینکه در این دم آخر از اسطوره‌ی مبارز خود یک شهید بسازد، حرفی از توافق پنهانی خود- یعنی زندگی در برابر استفاده نکردن از سلاحهای خود- نزد تا شبه‌جنگ امریکا وعراق یک برنده‌ی مطلق بیشتر نداشته باشد. آنجا هم خبری از سلاحهای کشتار جمعی نبود، آنجا هم سرسختی و مانور مقاومت و پایداری در مقابل امپریالیسم کار دست حاکمش داد.
۵- حمله به ایران فقط از سوی یک کشور نخواهد بود بلکه کشورهای زیادی در این امر دست خواهند داشت. شرکت کشورهای ناتو و برخی همسایگان ایران احتمال واکنش ایران را باز هم کم می‌کند، هم اجماع کشورها می‌تواند امریکا را محق‌تر جلوه دهد و هم ایران در برابر چند هدف، خلع‌سلاح‌تر از یک هدف خواهد بود.
۶- تغییر در ترکیه، اسم شب حمله به ایران خواهد بود. اردوغان از دید من اشتباه مهلکی را با درافتادن با اسرائیل مرتکب شده است. ترکیه در صورت داشتن رابطه با اسرائیل بهتر می‌تواند روی این کشور فشار بیاورد تا اینکه کار را به رویارویی آشکار برساند. هر قدر مواضع ترکیه در دفاع از فلسطینیان در خور تقدیر است، ادامه دادن بحران کشتی اعزامی به غزّه تا مرز قطع روابط دیپلماتیک جای انتقاد دارد. اسلامگرایان ترکیه اگر نتوانند از دید غرب به عنوان نمونه‌ای مسلمان از آشتی و سازگاری با آنها و جایگزینی برای تندوران و بنیادگرایان اسلامی منطقه باشند- خاصّه آنکه با اسرائیل هم در بیفتند- می‌توانند با یک کودتا یا چیزی شبیه آن سرنگون شوند. اگر هزینه‌ی وجود آنها در منطقه از سود آنها بیشتر شد من شک ندارم که با لائیکها جایگزین خواهند شد و اگر چنین شود، متأسّفانه با اطمینان می‌توان گفت که ساعت شنی حمله به ایران وارونه شده است.
پ. ن: آمدن لائیکها فواید دیگری نیز برای امریکا دارد مثلاً می‌توان پان‌ترکیسم را در منطقه به خصوص برای  بازافروختن آتش جنگ منطقه‌ی قفقاز و توجیه حضور بیشتر امریکا در منطقه -چه از نظر مسائل استراتژیک و چه چنگ انداختن بر منابع انرژی- به کار گرفت.
پ. ن۲: این مطلب خیلی وقت پیش به نظرم آمده بود که ترکیه کلید حمله به ایران است ولی مناقشه‌ی اخیر بین ترکیه و اسرائیل باعث شد حالا آن را بنویسم. همین مطلب چندی پیش از دیدگاهی کاملاً متفاوت در سرمقاله‌ی پنجره مطرح شد.

آیین گفتگو

نشریّه آیین در اقدامی تحسین‌برانگیز در دو شماره‌ی پی‌درپی با دو گروه از زنان و مردان اندیشور و هنرمند به گفتگو نشسته است. در شماره‌ی اوّل آقایان (به ترتیب از سمت راست): هادی خانیکی، سیّدمحمّد بهشتی، محمّد ستّاری‌فر، محمّدرضا خاتمی، رضا منصوری، محمود دولت‌آبادی، مصطفی ملکیان، سیّدمحمّدعلی ایازی و ناصر تقوایی و در شماره‌ی بعد خانم‌ها (از سمت راست ایستاده، سپس نشسته): معصومه علی‌اکبری، لیلی گلستان، مینو محرز، معصومه ابتکار، شهلا شرکت، بلقیس سلیمانی، الهه کولایی، فریده ماشینی، پری صابری، فاطمه راکعی و نوش‌آفرین انصاری.
درباره‌‌ی موضوع گفتگوی آنان یعنی هویّت ایرانی بسیار می‌توان گفت امّا قصد من بیشتر توجّه به زیبایی این موضوع بود که کسانی با گرایشهای فکری گوناگون و زمینه‌های کاری متفاوت کنار هم بنشینند؛ آنچه در این میان گفته و شنیده می‌شود فرع مسأله است. ابتدای نگاه به این گفتگوها، زنانه- مردانه شدن این دو نشست کمی توی ذوق می‌زند چونکه مباحث فکری جنسیّت بردار نیست ولی رضا خاتمی توضیح داده که در اوّلین نشست، فقط مردان آمده‌اند و مدعوّین زن به هر دلیلی شرکت نکرده‌اند و گردانندگان مجلّه تصمیم گرفته‌اند که گفتگویی هم با شرکت بانوان تشکیل دهند. 
من مطمئنّم بسیاری از افراد دو گروه پیش از این یا با هم همکلام نشده‌اند یا اگر گپ‌وگفتی بوده این چنین آشکار و منتشر نشده است. آنچه اکنون ما به آن نیازمندیم همین دورهم‌نشینی و هم‌فکریست؛ تا وقتی این همراهی بی‌قید و شرط نباشد، رسیدن به نتیجه‌ای- آن هم مثلاً پیرامون همین موضوع هویّت ایرانی- کاملاً نابجاست. در عرصه‌ی سیاست هم این همراهی بسیار لازم است، پس- مثل بحث درباره‌‌ی جنبش سبز- اصرار بر تفکیک هویّت گروه‌ها به جای خود، لزوم همراهی این گروه‌ها هم به جای خود؛ نه وجوب وحدت ما را باید از این امر غافل کند که تفاوتها را نادیده بگیریم و نه تفاوت اندیشه‌ها منافاتی با دور هم بودن دارد.
تعداد گفتگوکنندگان از چهارپنج نفر که بیشتر شود، به زحمت بتوان گفتگو را از سطح ابراز عقیده به دادوستد و چالش کشاند؛ پس این دور هم نشستنهای چندین‌نفری بیش از آنکه گفتگو باشد نمایش گفتگوست که آن هم غنیمت است. نکته‌‌ی دیگر اینکه اختلاف نظر، بسی بیش از آنکه یک شرّ لازم، وضع طبیعی یا نمایش آزادی بیان باشد، شرط واجب پیشرفت فکریست. کسانی که با تاریخ تحوّل اندیشه‌ها آشنا هستند می‌دانند که بیشتر بزنگاههای اندیشگی جایی بوده که کسی یا کسانی با دستاوردهای کاملاً متفاوت دیگران آشنا شدند و از تلاقی و تلفیق این دو یا چند شاخه، ثمری دندانگیر به دست آمد. امیدوارم این رویّه در دیگر شماره‌های آیین و دیگر مجلّات، در همه‌ی موضوعات، با دقّت و ریزبینی بیشتر، تعداد کمتر افراد و شرکت‌دادن تمام سلایق فکری ادامه یابد.

در ایران رخ می‌دهد


          
خسرو دهقان در شماره‌ی خرداد دنیای تصویر به طنز از حضور جواد طوسی در برنامه‌های تلویزیونی یاد کرده و نوشته بود که: «جوادجان زیاد خودت را عرضه می‌کنی، وقتی این مطلب را می‌نوشتم گرمم شد کولر را زدم اوّل جواد طوسی بیرون آمد بعد باد خنک! بارها شده که رفتم سر یخچال به محض اینکه درش را باز کردم دیدم جواد آنجا نشسته، رفتم سوار ماشین شوم دیدم جواد پشت فرمان است! این همه کانال تلویزیونی داریم، هر کدام را می‌زنی می‌بینی جواد طوسی دارد حرف می‌زند...»
جواد طوسی در شماره‌ی بعد از خودش دفاع کرده و گفته که اوّلاً حضورش در صداوسیما دو سه مورد بیشتر نبوده و تازه حضور فاعلانه در جامعه را حتّی اگر در حدّ ستون یک روزنامه باشد به انفعال و گوشه‌نشینی ترجیح می‌دهد؛ کنایه‌ای به ارتباط دهقان با شمیم بهار زده و تأثیر این تفاوت نگرش و روش را به اختلاف نگاهشان به سینمای کیمیایی ربط داده است. اینها همه مقدّمه بود. بی‌ هیچ شرح و توضیحی به این قسمت از سخنان جواد طوسی  توجّه کنید:
« یک روایت را خدمتت عرض می‌کنم تا ببینی چقدر به حق تقدّم قائل شدن برای اساتیدی چون تو اعتقاد دارم. از یکی از همین برنامه‌های تلویزیونی تماس کردند و دعوت کردند که در برنامه‌شان راجع به یک مبحث سینمایی صحبت کنم. بلافاصله گفتم تا وقتی پیر دیرمان خسرو خوبان هست تیمّم باطل است و دیگر بنده محلّی از اعراب ندارم. کارگردان برنامه گفت: بله به ایشان ارادت داریم ولی برای رفع هرگونه شائبه‌ و شباهت با تکیه‌کلام یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری دستور اکید آمده که میهمانانی که تکیه‌کلامشان "چیز" است را دعوت نکنید لذا چون جناب خسرو دهقان زیاد در گفته‌هایشان "چیز چیز" می‌کنند، با آن بزرگوار مشکل داریم.» 
دنیای تصویر، شماره ۱۹۳، تیرماه ۱۳۸۹، ص ۴۹

فضل‌الله و وليّ امر

       
درباره علّامه فضل‌الله در این یک روز بسیار گفتند و بیشتر هم خواهند گفت، از تحقیق تاریخی ایشان پیرامون صدر اسلام که با کمال تعجّب با فتوای فقهی برخی آیات قم از جمله آقای وحید خراسانی روبه‌رو شد تا اعتدال ایشان در همزیستی با اهل سنّت و دیگر ادیان، نپذیرفتن مرجعیّت رهبر ایران، نحوه‌ی اذان و اقامه‌ گفتن ایشان و دیگر فتواها و رفتارهایی که بسیاری را خوش نمی‌آمد و باعث شد از سفر ایشان به ایران جلوگیری کنند. امّا آنچه من خود شخصاً از زبان او شنیدم گله‌ی ملایمی بود از تندرویهای طرفداران رهبر نظام. در مصاحبه‌ای با دفاع از انقلاب ایران، از ناخرسندی خود از برخی غلوها گفت. مصاحبه‌کننده وقتی با اصرار از مصادیق آن پرسید، فضل‌الله با کمی اکراه جواب داد که مثلاً همین که به آقای خامنه‌ای می‌گویند «ولیّ امر مسلمین جهان»؛ من لبنانی هستم و اینجا انتخاباتی برگزار نشده تا من و هموطنانم به ایشان رأی داده باشیم، ایشان منتخب خبرگان ایران است، با این حساب چطور ولیّ امر من که اینجا زندگی می‌کنم به شمار می‌رود؟ 

نکات سبز- ۲۱

        
سه نکته و سه هشدار
۱- محسن کدیور در سخنانی گفت که شعار مردم «هم غزّه، هم لبنان ...» بوده است که بعد آنرا تصحیح کرد. درباره‌ی سخنان ایشان سه موضوع به نظر می‌رسد:
الف. بیان خواسته به جای واقعیّت. به سه مثال زیر توجّه کنید:
یک: مردم ایران طرفدار ولایت فقیه هستند.
دو: جنبش سبز غیرمذهبی است.
سه: مردم به خاطر نفی حاکمان به موسوی رأی دادند.
در نبود آمار دقیق و صحیح تمام ادّعاهای فوق مصادره به مطلوبند و اگر به عنوان یکی از مفروضات، پایه‌ی نوشتن مقاله‌ یا مقدّمه‌ی استدلالی شوند، ره به نتیجه‌ای نادرست می‌برند. این سه گفته از اشخاص متفاوت با گرایشهای سیاسی گوناگون است ولی از یک روش فکری پیروی می‌کنند.  
ب. ویرایش خویش. صرف تصحیح خود بسیار خوب است، علیرغم اینکه شاید خارج از ایران به نظر عادی بیاید، امّا ما از متفکّران و اهل سیاست خود چنین چیزی را کمتر سراغ داریم که پس از بیان گفته‌ای آنرا اصلاح کنند. کسی به هنگام عذرخواهی پاپ به خاطر رسواییهای کشیشان نوشت که متوجّهید او چه کار بزرگی کرده است؟ اشاره‌ی او به سیاستمداران و بزرگان ایرانیست که اصولاً اهل تصحیح خود یا پوزشخواهی بابت کار خود نیستند. علی مطهّری نیز در نوشته‌اش به خاطر آن چند کلمه در خور ستایش است، خود موضوع اهمیّتی نداشت ولی باور کنیم که در ایران کسی به خاطر امری هرچند کوچک حاضر به چنین کاری نیست و اصل کار در شایان تقدیر است، از هرکس که باشد.
ج- کدیور با برخوردی مواجه شد که هم او و هم دیگران را متوجّه می‌کند که فضای مجازی چه فضای عصبی و یکسویه‌ای دارد. نقد دستکم دو شرط دارد یکی اخلاق و دیگری منطق. از رعایت دوّمی من مدّتهاست ناامید شده‌ام ولی رعایت اخلاق بسیار لازم و ضروریست. در بازخوانی منشور موسوی همه‌ی توجّهات به سوی شرط دیانت رفت امّا نکات مهم دیگری نیز در کار بود، مثلاً دعوت او به پرهیز از توهین و خشونت و کینه‌توزی چرا از نظرها دور ماند؟ چنین کاری اگر او هم نمی‌گفت، باز شرط عقل بود. هشدار اوّل این است که فضای مجازی به دلیل مسدود بودن دیگر راههای کسب اطّلاعاتی اهمیّتی بیش از ظرفیّت خود یافته است؛ گرچه به میدان آمدن سایتهایی مانند جرس و چند سایت داخل ایران توانسته تا حدودی اعتدال را به وب معترض تزریق کند ولی جماعت پرخاشجو، بی‌اخلاق و توهینگری هستند که درست به شیوه‌ی حکومتیان ایران با کمترین چیزی که نپسندند برخورد می‌کنند. سران سبز به خصوص موسوی درباره‌ی وب بسیار گفته است امّا آسیب‌شناسی نکردن این جماعت که با عافیت‌طلبی برخی و بی‌تفاوتی بعضی اهل مدارا شدّت یافته است، به شدّت وجهه‌ی جنبش سبز را تهدید می‌کند، من پیش از این نیز اخطار داده بودم و پس از این نیز به موقع ضرورت صریحتر از این خواهم نوشت.
۲- سخنان مهاجرانی- مانند سه نمونه‌ی بالا- بیان واقعیّت نبود، یعنی نمی‌گفت که جنبش سبز به دنبال ولایت فقیه و امام هستند بلکه جنبش سبز را چنین می‌خواند و می‌خواست. نوشته‌ای در دفاع از ایشان در جرس منتشر شد که بر ابهام ماجرا ‌افزود. بیان اینکه موسوی، کروبی، مهاجرانی و دیگران همراهان جنبش هستند و هرکس می‌تواند نظر خود را بیان کند به تغافل بیشتر شبیه است. موسوی کسی است که حقّ او خورده شده و صدای اوّل اعتراض در ایران بوده است، اینکه وی فروتنانه خود را همراه جنبش بخواند دلیل نمی‌شود که دیگران بگویند ما هم کنار او و لابد مثل او. این چیزیست که دانستن آن نیاز به هوش و درایت زیادی ندارد. چنین اشتباهی را اکبر اعلمی نیز در برخی نوشته‌هایش کرد که از آنها چنین برداشت می‌شد که در هنگامه‌ی حرکت اعتراضی مردم کسانی می‌گویند اگر فلانی هست ما هم هستیم و اصلاً او این مدّت کجا بوده و ...الخ که بازخورد بسیار نامناسبی داشت.
سخنان عطاءالله مهاجرانی هر چهار نفری را که با وی بیانیّه مشترک داده بودند به علاوه‌ی دو نفر دیگری که با وی در آن جلسه حضور داشتند نیز از جنبش بیرون می‌کرد و سؤال اینجاست که پس چه کسی باقی می‌ماند؟ موسوی درست یا غلط به خود این جرأت را داده است که در منشور خود حدود جنبش سبز را مشخّص کند، به جای نظر دادنهای شخصی چرا منشور وی را نقد نمی‌کنیم؟ بعضی با بازخوانی منشور از برخی عبارات وی تعجّب کردند که یا ناشی از میل به ندیدن برخی عبارات در بیانیّه‌ی او بود یا عادت کردن به خبرگیری از سایتهای جمع‌آوری لینک و خواندن دو سه سطر خلاصه‌ی مطلب گزینش‌شده که باعث شده که ما سرسری اخبار را دوره کنیم بی آنکه محتوای دقیق آنرا بدانیم. مخالفت با میرحسین موسوی از آنجا که فعلاً صرف ندارد در پرانتز گذاشته می‌شود پس ما خود را سبز می‌نامیم ولی به بسیاری از سخنان وی – و البتّه کروبی- بی‌اعتنا می‌مانیم. در اینجا یاد سخنان زیباکلام می‌افتم که گفته بود بسیاری مدّعیان جنبش سبز هیچ موافقتی با موسوی و همفکران او ندارند. این هم دوّمین اخطار این است که کسانی عملاً هوس کنند ساز خود را بزنند، نقد نظری به جای خود، همراهی عملی لازم و ضروریست و درست به همین دلیل من در بیست و دو بهمن و بیست و پنج خرداد از لزوم موافقت با سران سبز و شرکت نکردن در راهپیمایی گفتم. کسانی خلاف آن عمل کردند و در بهمن ماه نتیجه‌اش را دیدند امّا درس نگرفتند. برخی نیز کمترین موافقت با عقاید سران سبز ندارند ولی برای جنبش سبز تعیین تکلیف می‌کنند. تشتّت عملی هشدار دوّم است که سران سبز باید به هوش باشند، کسانی آنرا باب نکنند. همراه کردن هفتاد میلیون ایرانی- با اعلام پایبندی خود به شعار ایران برای همه‌ی ایرانیان از جمله خارج‌نشینان- به وضوح به ایرانیان داخل اشاره دارد به خصوص طرفداران حاکمیّت. وقتی موسوی- به درستی- از همراه کردن مخالفان می‌گوید به طریق اولی منظور کسانیست که دل در گرو حاکمیّت دارند و به اشتباه فکر می‌کنند که اینان نمایندگان اسلام هستند. آگاه کردن چند میلیون نفری که در انتخابات به احمدی‌نژاد رأی دادند واجبتر است یا به دست آوردن دل فلان فیلمفارسی‌ساز یا سلطنت‌طلب؟ نعل وارونه زدن عدّه‌ای در کمین جنبش سبز است ، از ما هشدار دادن، از سران سبز به هوش بودن و واکنش نشان دادن.
۳- حاشیه‌ای بر ایمای قبل پیرامون منشور موسوی
پس از سخنان مهاجرانی و نقدهای عموماً نامستدل بر سخنان وی، چاره را در این دیدم که منشور را به یاد همگان بیاورم. پیش از آن من تلاش نکرده بودم که نظر خودم را در باره‌ی جنبش سبز بیان کنم و آن نوشته هم نظر شخصی من نبود بلکه برداشت من از سخنان مهمترین چهره‌ی سیاسی معترض یک سال اخیر ایران بود. پیش از این مثلاً من  اینجادر بررسی قانون اساسی حقوقدانان سبز که سکولار بودند، آنان را سبز خواندم و اشکالی هم در آن ندیدم. امّا پس از آنکه کار آنها را دنبال کردم و دیدم که در ویرایش قانون اساسی خود سلطنت مشروطه را هم به عنوان یکی از گزینه‌های آینده در نظر گرفته‌اند، از دنبال کردن کار آنان منصرف شدم. حرکت صحیح در ایران به سوی جمهوریّت بیشتر و نقش تام و تمام مردم و در تعیین سرنوشت خود است و نقش دین در ساختار سیاسی آینده و میزان آنرا یک همه‌پرسی می‌تواند معلوم کند نه مقاله‌های ادّعاوار دنیای مجازی. همانقدر که حضور فقیهی ناپاسخگو در یک ساختار سیاسی مردمسالار نابجاست، سلطنت یک فرد به صرف داشتن ارتباط خانوادگی نیز مضحک است؛ بماند که این شیوه‌ی حکومت سی سال پیش پس از سالها امتحان تلخ و زیانبار کنار گذاشته شد. احساس کردم که حقوقدانان سبز راه نادرستی در پیش گرفته‌اند و کارشان را دنبال نکردم. همین موضوع در نقد مقاله‌ی قوچانی هم بود که از کسی نام آورد که علیرغم داشتن باورهای متجدّدنما، طرفدار نظامی عقب‌مانده به نام سلطنت- گیرم با قید مشروطه- است و اعتراض کردم و هنوز هم بر همان نظرم گرچه ظاهراً نظرات چنین کسی محلّی از اعراب ندارد مگر در سایتهای نازل جمع‌آوری لینک یا سرمقاله‌ی مهرنامه.
اگر رنگ سبز را در نظر نگیریم، وجود گرایشهای مختلف در بین معترضان نظام فعلی عادیست ولی چرا یک رنگ باعث این همه جنجال شده است؟ به یک دلیل واضح و آن هم این است که این رنگ به خودی خود هویّت آشکاری ندارد پس می‌توان آنچه می‌خواهیم بر آن بار کنیم. وقتی می‌گوییم جمهوریخواه یا مشروطه‌خواه یا ولایت‌مدار یا جز آن، تعریف آشکار است و نمی‌توان چیزی را به جای دیگری جا زد ولی سبز به خودی خود دالّ بر مفومی خاص نیست پس بهترین فرصت است که بگوییم سبزها این هستند و آن هستند. جالب اینجاست تمام کسانی که هویّت سبزها را بیان می‌کنند «تصادفاً» به این نتیجه می‌رسند که جنبش سبز همان چیزی را می‌خواهد که آنان می‌خواهند! این نوع بهره‌برداری سیاسی خاصّه از سوی کسانی که سالها در حاشیه بودند یک نام بیشتر ندارد که حدس زدن آنرا به عهده‌ی ایماخوانان می‌گذارم. موسوی در بیانیّه‌های گذشته‌اش با تعابیر تندی از آنان یاد کرده است که من به دلایلی نیاز ندیدم که آنرا مکرّر کنم امّا هشدار سوّم به سران سبز درباره‌ی کسانی است که می‌خواهند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند که البتّه موفّق نخواهند شد.

جنبش سبز در منشور موسوی

    
رنگ سبز جنبش سبز با شال سبزی که جوانی در یکی ازهمایشهای مردمی میرحسین موسوی به نشانه‌ی سیادت وی بر گردنش انداخت آغاز شد و با رنگ سبزی که به نحوی معنادار «تصادفاً» در صداوسیما برای وی در نظر گرفته شد تا کنون ادامه یافت. فکر می‌کنم بدیهی باشد که برای خود میرحسن موسوی این حق را قائل باشیم که جنبش سبزی را که با وی آغاز شد، تعریف کند؛ هرکس خواست با وی باشد و هرکس نخواست نباشد. من نکاتی از  آخرین بیانیّهموسوی انتخاب کرده‌ام که از دید من می‌تواند خلاصه‌ی برداشت موسوی از جنبش سبز باشد، توضیح خود را زیر هر بند از سخنان وی می‌آورم:
یک- « جنبش سبز را نه می توان یک حزب متمرکز دانست و نه مجموعه‌ای از افراد سازمان‌نایافته و بی‌هدف. جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی فراگیر است که هرگز خود را مبری از خطا نمی‌انگارد و با نفی هرگونه مطلق‌نگری شرک‌آلود، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش تاکید دارد. در نگاه  فعالان جنبش سبز، مردم ایران، همه خواهان ایرانی آباد سرفراز و سربلند هستند. جنبش سبز موافق تکثر ومخالف انحصارطلبی است. در نتیجه، دشمنی و کینه‌توزی با بدنه اجتماعی هیچ بخشی از جامعه جایی در جنبش ندارد.» 
برداشت من از این بند این است:
الف. جنبش سبز دارای تکثّری درونیست و افرادی با آرمانها و اهداف متفاوت ( ذیل بند هفتم توضیح داده‌ام) را در دل خود دارد.
ب. در عین حال جنبش سبز به دلیل داشتن هدف خاص، از کسانی که هدف دیگری را دنبال می‌کنند متمایز است.
ج. این تمایز به معنای انکار دو گروه بالا نیست چون ایران برای همه‌ی ایرانیان است.
د. جنبش سبز با افراد گروه اوّل (تکثّر درونی) و افراد خارج از آن ( تکثّر بیرونی) به دنبال گفتگوست.
ه. کسانی که دنبال گفتگو نباشند و از رفتار و کردار آنان دشمنی و کینه‌توزی با هر بخشی از جامعه برداشت شود، عضو این جنبش نیستند.
دو- « جنبش سبز در عین تاکید مصرّانه بر حفظ استقلال و مرزبندی با نیروهای غیرملّی و خارجی، در جستجوی راهی منزوی همراه با دگرستیزی نبوده و اسیر گرایشات تعصّب‌آلود نمی‌شود.»
از دید موسوی هرگونه وابستگی به نیروهای خارجی مردود است و کسانی که راه پیش برد خواسته‌ی خود را توسّل به سیاستمداران دیگر کشورها می‌دانند راهی به جز راه جنبش سبز را در پیش گرفته‌اند.
سه- « جنبش سبز با پذیرش تکثر درون جنبش بر استمرار حضور دین رحمانی سرشار از رحمت، شفقت، معنویت، اخلاق و تکریم انسان تاکید دارد و راه تقویت ارزش های دینی در جامعه را تحکیم وجه اخلاقی و رحمانی دین مبین اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران می‌داند. ایجاد پیوند میان میراث ایرانی-اسلامی و شوق به توسعه و پیشرفت در جامعه، پرهیز از اکراه مردم به تقید به مرام، مسلک و رویه خاص و همچنین مبارزه با استفاده ابزاری از دین و حفظ استقلال نهادهای دینی و روحانی از حکومت تنها راه حفظ جایگاه والای دین و تداوم نقش برجسته آن در جامعه ایران است که به عنوان یکی از اصول بنیادین جنبش سبز در سرلوحه امور جای می گیرند. جنبش سبز جنبشی ایرانی- اسلامی است که در جستجوی دستیابی به ایرانی آباد، آزاد و پیشرفته است. بر این اساس، هر فرد ایرانی که توسل به خرد جمعی توحیدی را به عنوان مبنای تلاش برای ایجاد فردای بهتر برای میهن خویش بپذیرد در زمره فعالان جنبش سبز به شمار می آید.»
جنبش سبز نافی اسلام نیست امّا در عین حال هر برداشت از اسلام را نمی‌پذیرد. اسلامی رحمانی و اخلاقی که قید جمهوری است، به عنوان بیانگر ساختار سیاسی ایران، اسلام جنبش سبز است. پس دو گروه در عین حال که جمعی از ایرانیان محق برای شرکت در ساختار سیاسی هستند، از دید موسوی عضو جنبش سبز نیستند:
الف: کسانی که برداشتشان از اسلام مانند طرفداران حاکمیّت بی‌ارزش دانستن رأی مردم، محق دانستن حاکم برای ولی امر خواندن خود و تجویز هرگونه رفتاری با مردم بر اساس آنچه خود مصلحت می‌داند و دور نگه داشتن وی از نقد هستند. کسانی که جمهوریّت نظام را فدای اسلامیّت آن می‌کنند یا به جواز اکراه مردم به مرام و مسلک ورویّه خاص معتقد باشد خارج از این جنبش است.
ب. کسانی که با وجه اجتماعی اسلام سر سازگاری ندارند؛ یا سکولار به معنای بی‌اعتقاد به دین هستند یا مسلمانان طرفدار سکولاریسم به معنای نقش نداشتن دین در ساختار سیاسی ایران.
چهار- «حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش از جمله اصول خدشه ناپذیر جنبش سبز است و نهاد انتخابات به عنوان مناسب ترین شیوه تحقق این اصل مدنظر این جنبش قرار می‌گیرد.»
انتخابات چه در گذشته و چه آینده تنها راه حاکمیّت مردم است. تمام کسانی که شعارشان این بود «رأی من کجاست؟» مهمترین خواسته‌ی جنبش سبز را فریاد می‌کردند. «انتخابات آزاد» در آینده نیز مهم‌ترین خواسته‌ی جنبش سبز خواهد بود.
پنج- «  نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی وحقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است.»
این بند بسط شعار «ایران برای همه‌ی ایرانیان» است. هر کس که برای هر کدام از مشخّصات بالا، سهمی در ارتقای افراد اجتماع یا محروم کردن آنها از حقوق اجتماعی خود قائل باشد، جزو جنبش سبز نیست.
شش- «جنبش سبز یک جنبش مدنی است که پرهیز از خشونت و حرکت در چارچوب موازین مبارزه مدنی را سرلوحه خویش قرار می دهد. این جنبش با اعتقاد به اینکه “مردم” تنها قربانی خشونت در هر زمینه ای خواهند بود، گفتگو، مبارزه مسالمت آمیز و توسل به راهکارهای غیر خشونت آمیز را ارزشی خدشه ناپذیر می داند.»
هر گروه که به هر نحو خشونت را تجویز کند یا سابقه‌ی خشونت داشته باشد جزو جنبش سبز نیست.
هفت- «جنبش سبز با پیگیری اهداف و آرمان‌های همیشگی انقلاب اسلامی و با اتکا به بازخوانی انتقادی تحولات صورت گرفته پس از انقلاب – به خصوص در عرصه روابط ملت و دولت- برپایه میثاق مشترک مردم ایران یعنی قانون اساسی، در پی دستیابی به آینده ای روشن برای ملت ایران است. در این راستا،«اجرای بدون تنازل قانون اساسی» راهکار اصلی و بنیادین جنبش سبز است.»
جنبش سبز حرکت کلّی مردم در سی سال گذشته را تأیید می‌کند و در پی نقد و اصلاح آن است. انقلاب مردم ایران برای رهایی از استبداد شاهنشاهی به طرف «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود که متأسفانه به ظهور یک قدرت مطلق دیگر- خصوصاً پس از درگذشت آیت‌الله خمینی- و قانون اساسی سال شصت‌وهشت انجامید. این حرکت به سوی مردمسالاری باید با تحدید قدرت مطلق ادامه یابد. راه جنبش سبز «عملاً» از دل قانون اساسی فعلی می‌گذرد و «نظراً» می‌تواند به اعتقاد به قانون اساسی دیگری منجر شود. چنین کسانی می‌توانند مدّعی جنبش سبز باشند:
الف: کسانی که پیش‌نویس اوّلیّه قانون اساسی در سال پنجاه و هشت را ( بدون قید ولایت فقیه) می‌پذیرند.
ب. کسانی که به قانون اساسی شبیه به قانون اساسی اوّل اعتقاد دارند( ولایت فقیه با اختیارات محدود).
ج. کسانی که قانون اساسی فعلی را با افراد دیگر( یا عملکرد دیگر) در ساختار سیاسی می‌خواهند.
افراد دیگر- مانند مشروطه‌خواهان ( سلطنت‌طلبان)- نمی‌توانند مدّعی عضویّت جنبش سبز باشند چون خواسته‌ی آنان منافی حرکت مردم ایران در سی سال گذشته است.
در پایان یادآوری چند نکته لازم و ضروریست:
۱- جنبش سبز گسترده‌تر از اصلاح‌طلبان است و شامل بسیاری دیگر از جمله ملّی‌مذهبیها و طرفداران پیش‌نویس قانون اساسی نیز می‌شود. 
۲- گستره‌ی نیروهای مخالف نظام، وسیع‌‌تر از جنبش سبز است.  
۳- جنبش سبز آنان را انکار نمی‌کند بلکه با آنان با حفظ مرزبندی و هویّت وارد گفتگو می‌شود. 
۴- جنبش سبز گفتگو با طرفداران حاکم فعلی را نیز یکی از اهداف اصلی خود می‌داند. 
۵- کسانی که در پی تعریف جنبش سبز هستند نمی‌توانند شروط دیگری جز آنچه در این بیانیّه آمده است به آن اضافه کنند، برای مثال تبعیّت نظری از ولایت فقیه یا پیروی بی‌چون‌وچرا از آیت‌الله خمینی در بیانیّه موسوی نیست. او با بازخوانی و نقد گذشته این مطلب را می‌گوید که فقط جریان اصلی انقلاب از ارکان جنبش سبز است و دو مورد دیگر (امام و ولایت فقیه) قابل بازخوانی و نقد هستند. امثال عطاء‌الله مهاجرانی با محدود کردن تعریف خود از این جنبش، کاملاً برخلاف بیانیّه موسوی حرکت می‌کنند. 
۶- کسانی که اهداف و آرمانهای موسوی را نمی‌پذیرند، درست و اخلاقی نیست که خود را سبز بنامند. برای مثال عمل برخی نیروهای مخالف نظام که آگاهانه خود را سبز نمی‌نامند جای تقدیر دارد. خود را عضو جنبش سبز ندانستن به معنای نقش نداشتن در ایران فردا نیست، به معنای حفظ باورها و همکاری با جنبش سبز است. میرحسین موسوی به صراحت در این بیانیّه اعلام می‌کند که «جنبش سبز» نام مشترک تمام گروههای مخالف نظام (گیرم با قید دموکراسی‌خواه و ضدّ خشونت) نیست. نام گروهی از مخالفان وضع کنونی ایران است که با دیگر گروههای مخالف حاکمیّت و گروههای طرفدار آن در پی گفتگو و یافتن راهی برای ساختن ایرانی آزادتر و آبادتر است. 
۷- یکی از اشکالهای انقلاب پنجاه و هفت و انتخابات خرداد شصت و هشت این بود که عدّه‌ای به صرف اینکه چیزی را نمی‌خواستند گرد هم آمده بودند، همین باعث شد که گروهی به نیابت از دیگران قدرت را در دست بگیرند و بقیّه را محروم کنند. برای اینکه چنین تجربه‌ای تکرار نشود بهتر است تمام ناراضیان به جای اینکه زیر یک رنگ جمع شوند با نامها و مرزهای مشخّص عضو گروه ایرانیان آزادیخواه باشند. نویسنده‌ی این مقاله ( صرف نظر از دیگر اشکالها و پیش‌فرضهای نادرست وی) موسوی و همفکران او را متّهم به انحصار جنبش سبز به خود کرده است. کار نادرست آن است که جنبش به پیروزی برسد و موسوی و همفکران او به نام نمایندگان حقیقی جنبش سبز قدرت را در دست بگیرند، آن وقت است که می‌توان چنین اتّهامی به آنان زد. برای جلوگیری از چنین اتّفاقی بهتر است از الآن مرزها مشخّص باشد تا پیروزی فرضی فقط به نام وی نوشته نشود و از تکرار دو رخداد پیشین جلوگیری شود. چنانکه می‌بینید این تعریف دقیق از جنبش سبز به جای اینکه بوی انحصارطلبی بدهد، فرار از انحصارطلبی محتمل در آینده و دعوت دیگران به شرکت شناسنامه‌دار در حرکت اعتراضی مردم ایران و سهم قائل شدن برای آنان است. من همینجا پیشنهاد می‌کنم دیگر آزادیخواهان، دو رنگ دیگر پرچم ایران را به عنوان نماد خود انتخاب کنند تا با هماهنگی با رنگ سبز، پرچم سه رنگ ایران را با هدف ساختن ایران فردا بسازند. 
پ. ن: موسوی بعدها در این سخنان خود، دایره‌ی جنبش سبز را وسیعتر گرفت. اینکه این تعریف کلّی راهگشاتر است یا تعریف مطرح‌شده در منشور سبز، در آینده معلوم می‌شود.
Real Time Web Analytics