مغالطه‌ها -۷

        
۳۲- مغالطه‌ی طلب برهان از مخالفان shifting the burden of proof))
برهان آوردن به عهده‌ی مدّعی درستی یک گزاره است، اگر وی به جای این کار ادّعای بدون استدلال خود را طرح کند و از دیگران بخواهد در صورتی که با او مخالفند، آن مدّعا را باطل کنند، مرتکب این مغالطه شده است:
ملّانصرالدّین در نقطه‌ای ایستاد و گفت که اینجا مرکز زمین است، اگر باور ندارید اندازه بگیرید!
این پیشنهاد خوبیست، دوستان اگر مخالفند، انتقادهای خود را به ما ارائه کنند.
پس اگر راست می‌گویی پاره‌ای از آسمان را بر سر ما بینداز (شعراء-۱۸۷، قوم شعیب در پاسخ به آن حضرت)
چند مغالطه از مغالطه‌های «ادّعای بدون استدلال» مربوط به توسّل به احساسات emotional appeals)) می‌شود. در هر مغالطه با شناخت نقطه‌ضعف مخاطب تلاش می‌شود که درستی مدّعای گوینده به او تحمیل شود.
۳۳- تهدید (appeal to force)
جایی است که به مخاطب فهمانده می‌شود در صورت نپذیرفتن یک ادّعا منتظر آسیبی باشد.
فعّالیّتهای هسته‌ای ایران مشکوک است، در صورت پایان ندادن به آن باید منتظر تحریمهای سازمان ملل باشد.
من از این پس حقوق بیشتری می‌خواهم آقای رئیس، چون می‌دانید که از اختلاس سال گذشته‌ی شما با خبرم!
و کافران خطاب به پیامبران گفتند که ما حتماً شما را از سرزمین خود بیرون می‌کنیم مگر اینکه به آیین ما باز گردید (ابراهیم – ۱۳)
چرچیل در نشست تهران رو به روزولت و استالین کرد و گفت که حامل پیامی از سوی پاپ برای پایان دادن به جنگ جهانی است، استالین در جواب گفت :« پاپ چند لشکر نیرو دارد؟» ( انگار فقط کسی حقّ حرف زدن دارد که زور داشته باشد، «الحق لمن غلب» یا
might is right، در بعضی کتب به این نوع مغالطه، مغالطه‌ی استالین هم می‌گویند)
۳۴- مغالطه‌ی تطمیع allurement))
گوینده به مخاطب می‌فهماند که در صورت پذیرفتن حرفش، منفعتی به او می‌رسد:
در صورتی تعطیلی مرکز غنی‌سازی نطنز، بسته‌های تشویقی به ایران ارائه خواهد شد.
در صورتی که پای این نامه را امضا کنید، شیرینی شما فراموش نمی‌شود.
۳۵- جلب ترحّم appeal to pity))
تلاش برای قبولاندن یا باورپذیر کردن مدّعا با برانگیختن ترحمّ و دلسوزی مخاطب.
اگر ما آن کارگر را به دلیل دزدی اخراج کنیم، نخواهد توانست اجاره خانه‌اش را بدهد و خود و خانواده‌اش آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوند.
من نیز به قول هومر از درخت بلوط نزاده‌ام و ازسنگ بیرون نجسته‌ام بلکه از میان آدمیان برخسته‌ام و حتّی سه پسر دارم که که یکی بزرگ شده و دو پسر دیگر که هنوز کودکند ولی هرگز آنان را برای جلب شفقت شما به دادگاه نخواهم آورد( سقراط گرچه ادّعا می‌کند که نمی‌خواهد دلسوزی مخاطبان را برانگیزد ولی عملاً چنان می‌کند)
نادر در فیلم جدایی نادر از سیمین: اگر راستش را بگویم و به زندان بروم، پدرم را چه کسی نگه می‌دارد؟ دخترم چه می‌شود؟
۳۶- آرزواندیشی wishful thinking))
یکی از اشکال شایع مغالطه است که شخص به ادّعایی به صرف اینکه دوست دارد چنان باشد، اطمینان پیدا می‌کند.
یپشنهاد شغلی خوبی دریافت خواهی کرد و به موفّقیّتهای بزرگی خواهی رسید (پیش‌گویی های یک رمّال)
مذاکرات پیرامون گرم‌شدن هوای زمین حتماً موفقیّت‌آمیز خواهد بود و گرنه به سوی یک فاجعه‌ی زیست محیطی خواهیم رفت.
من که باور نمی‌کنم قتلهای زنجیره‌ای کار نیروهای خودی است، باید دست دشمن را در پس پرده پیدا کرد (سیّدعلی خامنه‌ای در آن خطبه‌ی جمعه‌ی کذایی، وی از بزرگترین نمونه‌های مغالطه‌گری بر اساس آرزواندیشی است که به وقتش بیشتر به او می‌پردازم)
۳۷- عوام‌فریبی argumentum ad populum))
جایی است که با برانگیختن احساسات، نوعی تصدیق جمعی برای آن باور ارائه شود:
خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شود.
مارادونا هم کوکاکولا می‌نوشد.( تمام تبلیغات تلویزیونی و محصولات مد بر اساس تشبیه به افراد موفّق است)
در دنیای امروز، ظالمانه بودن مجازات اعدام یک اصل پذیرفته‌شده است.
۳۸- توسّل به مرجع کاذب appeal to authority))
نفس توسّل به یک مرجع، بدون استدلال مغالطه است:
این استدلال فلسفی درست نیست، چون کانت (یا هرکس دیگر) درست خلاف آن را می‌گوید.
کار وقتی بدتر می‌شود که آن مرجع تخصّصی در آن رشته نداشته باشد:
اثبات وجود خدا از نظر بیست زیست‌شناس معروف.
نقل قول از بیست فیزیکدان بی‌خدا درباره‌ی مذهب.
یکی دیگر از انواع این مغالطه، توسّل به قول صاحب‌نظران بدون ذکر نام آنهاست: یکی از سیاستمداران بزرگ می‌گوید...اقتصاددانان مشهور جهان بر این اعتقادند که...یک منبع موثّق به ما خبر داده که ... الخ. 

۳۹- مغالطه‌ی تجسّم (reification)
نمونه‌ی رایج این مغالطه جاییست که کسی فکر کند الفظ، کلمات یا مفاهیم انتزاعی دارای نوعی تجسّم و عینیّت هستند.
روحانیّت حافظ سنّت و شریعت و معتمد مردم است.
جشنواره‌ها و فیلمسازانی مانند کیارستمی  برکشیده‌ی نظام سرمایه‌داری هستند.
نظام جمهوری اسلامی به کسی ظلم نمی‌کند.

آشنا

          
پول را که گرفت، تأمّلی کرد بعد آن را پس داد و گفت بیا، مهمون من. گفتم چرا؟ گفت همینجوری؛ فکر کن آشناییم. اصلاً خوش دارم از شما پول نگیرم، اشکالی داره؟ آمدم اسکناس را بگیرم، دستش را پس کشید، آن را در جیبش گذاشت، یکی دیگر از میان پولهایش درآورد و به من داد. سر در نیاوردم. چند قدم که دور شدم، تازه یادم آمد که پشت اسکناس، با روان‌نویس سبز شعار نوشته بودم.  

حوزه، نظام و اجرای بی‌‌تنازل قانون

         
۱- درباره‌ی استقلال حوزه پیشتر این ایما را نوشتم و بیشتر ادامه نمی‌دهم امّا یک نکته‌ی دیگر در خور گفتن است. این یادداشت خطاب به جوانفکر می‌گوید که حوزه علمیّه خریدنی نیست. ابتدا باید پرسید که وقتی حوزه به کمکهای دولت وابسته شد، چطور می‌توان چنین ادّعایی کرد؟ بعد هم یکی دو نکته در مصاحبه‌ی نیک‌آهنگ کوثر با محمّدحسن فروزانفر بود که خیلی به آن توجّه نشد. اوّل اینکه وقتی برادر رهبر نظام در وزارت نفت حضور دائمی دارد، بحث از یک تا چند میلیارد گم‌شده بی‌معناست چون پولها با نظارت رهبر خرج می‌شود و دلیل اینکه مجلس در برابر چنین رویدادی نتوانست واکنش عملی نشان دهد نیز همین است امّا اینکه آن پولها کجا رفت، بحث دیگریست؟ (خلاصه اینکه سررشته دست ولیّ فقیه است نه رئیس دولت)
مطلب دوّم شهریّه‌هاییست که سیّدعلی خامنه‌ای به طلّاب در داخل و خارج ایران می‌دهد. کمی و زیادی میزان شهریّه با مقدار مقلّدان یک مرجع نسبت مستقیم دارد. با توجّه به اطّلاعی که کمابیش از مقلّدان رهبر نظام داریم این مقدار پول دادن به طلّاب و دیگر نهادها -خصوصاً خارج از ایران- طبیعی نیست. مطلب را که با یکی از فضلا در میان گذاشتم، جوابی را که انتظار داشتم به من داد و گفت که انفال (اینجا: نفت) در اختیار ولیّ فقیه است و اگر صلاح بداند در هر راهی حتّی پرداخت شهریّه‌ها صرف می‌کند و این موضوع، ترویج خودش به عنوان یک شخص نیست، ترویج نظام جمهوری اسلامی و رهبر آن است؛ تا اینجا را داشته باشید.
۲- چندی پیش دیدار رهبر با طلّاب فاضل به مناسبت طرح تحوّل حوزه بود. چند نفر از آنان نسبت به دخالت دولت و کمکهای آن به حوزویان اظهار نگرانی کردند و گفتند که این امر استقلال حوزه را به خطر می‌اندازد. رهبر جواب داد که نخیر من با این موضوع و بزرگ‌کردن آن موافق نیستم. پول را خود ما به دولت داده‌ایم و اگر دولت به حوزه بدهد، پول خود ماست که به جیب خودمان برگشته است و این امر استقلال حوزه را تهدید نمی‌کند. از دید رهبر نظام - همانطور که در یادداشت «یارانه‌ها؛ هدیه‌ی نظام» نوشتم- پول نفت و سایر درآمدهای دولت در اصل متعلّق به ولیّ فقیه است یعنی اکثر مردم عملاً مزدبگیر رهبرنظام هستند و کمک دولت به حوزه هم کمک رهبر است که با یک واسطه به حوزه می‌رسد.
قصدم از این نوشته این بود که تأکید کنم، موافقان و منتقدان نظام در چارچوب دو الگوی متفاوت فکر و بحث می‌کنند، یکی الگویی که سیّدعلی خامنه‌ای اینجا بیان می‌کند و ریشه و منشأ ثروت و قدرت را در دست ولیّ فقیه می‌داند و دیگری مردم را صاحب این دو موهبت می‌داند، اوّلی رهبر را فراتر از قانون می‌داند و دوّمی یکی مانند دیگران، طبق دیدگاه اوّل خبرگان نه ناظر او که نگهبان وی هستند و طبق دیدگاه دوّم خبرگان ناظر و درصوت نیاز برکنارکننده‌ی وی هستند. اختلاف دو نظر، اساسی است و بحثهای جزئی روزمرّه شاخه‌هایی کوچک از آن هستند.
۳- ابتدای پیروزی انقلاب، تأکید آیت‌الله خمینی بر انجام انتخابات باعث شد سیّدمحمّدباقر صدر نامه‌ای به وی بنویسد که شما ولیّ فقیه هستی و اختیار تام داری، انتخابات برای چه؟ قانونی را که شرعی می‌دانی به مردم ابلاغ کن و حاکمی را که می‌خواهی از طرف خود برای اداره‌ی امور منصوب کن، برای چه به آرای مردم مراجعه می‌کنی؟( نقل از محمّد جواد لاریجانی) 
تأکید آیت‌الله خمینی بر ساختار سیاسی ایران که ظاهراً جمهوری اسلامی و باطناً حکومت اسلامی است، سنگ‌بنای چالشی شد که روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود و اساس نظام را تهدید می‌کند. گروهی به قانون اساسی استناد می‌کنند و گروهی به برداشت خود از آیه و حدیث، گروهی به فلان بخش از سخنان رهبر فقید انقلاب ارجاع می‌دهند و گروهی به بخش دیگر، همه هم خود را بر حق می‌دانند.  
تأکید میرحسین موسوی را بر اجرای بی‌تنازل قانون اساسی، در همین چارچوب باید فهمید. در گذشته هیچگاه قانون اساسی به طور کامل اجرا نشده که بگوییم این شعار به معنای بازگشت به گذشته، دهه‌ی شصت یا تأیید وضع حاضر است. (این نوشته موارد اندکی از نقض قانون اساسی با آگاهی رهبر است) تأکید بر اجرای کامل قانون (هر قانونی) محدودکننده‌ی دامنه‌ی اختیارات بی‌حد رهبر نظام است. از دید من راهی نیست جز استفاده از جمهوری اسلامی برای کنار زدن حکومت اسلامی، توسّل به قانون اساسی برای نقد کسی که فراقانون عمل می‌کند و تحمیل ظاهر ساختار سیاسی ایران و لوازمش بر باطن پنهان آن. 
پس از اجرای بی‌تنازل قانون اساسی و مهار قدرت مطلقه، مجال برای تغییر همه‌ی قوانین از جمله خود قانون اساسی باز است ولی بالا بردن سطح مطالبه به بیش از قانون اساسی فعلی، هم بهترین سند استدلال (قانون اساسی موجود) را از دست منتقدان می‌گیرد و هم آنان را شایسته‌ی صفت برانداز می‌کند. بیشترشدن فاصله‌ی سطح توقّعات از واقعیّات، امکان رسیدن به آنها را بسیار کم می‌کند. دستاوردهای کوچکتر در عوض می‌توانند بهترین تضمین برای رسیدن به پیروزیهای بزرگتر باشند.

مغالطه‌ها -۶


           

۲۷- طرد شقوق دیگر (damning the alternatives)
اگر پیرامون یک موضوع، شقوق مختلف به استقرای کامل یا حصر عقلی، محدود باشند می‌توان با ردّ شقوق دیگر، یک شق را ثابت کرد:
قدّ او بیش از یک متر و هشتاد سانتیمتر نیست، یک متر و هشتاد هم نیست، پس کمتر از یک متر و هشتاد است.
امّا اگر شقوق گوناگون، - خصوصاً در مقام عمل- تمام شق‌های ممکن و محتمل نباشند (که در دنیای واقع معمولاً چنین است) ردّ آنها نمی‌تواند اثبات کامل یک شقّ باقیمانده باشد.
فلان تئوری باید پاسخ صحیح فلان مسأله باشد، چون دیگر پاسخها تا کنون غلط از کار درآمده‌اند. (شاید پاسخ دیگری موجود باشد)
چهار راه برای انتخاب پیش روی شماست، راه اوّل زمان‌بر است راه دوّم اقتصادی نیست و راه سوّم نیز تا کنون موفّق نبوده است، پس راه چهارم راه درست است (از کجا معلوم راه پنجمی نباشد یا راه چهارم ضررهایی به مراتب بیشتر از آن سه راه دیگر نداشته باشد؟)
تلاش نامزدهای انتخاباتی در سیاست جهان برای نشان‌دادن نقاط ضعف رقیبان، گونه‌ای از این نوع مغالطه است.
۲۸- تکرار repetition))
به این مغالطه- با نام لاتین
argumentum ad nauseam - مغالطه از راه هیاهو هم می‌گویند. در این نوع مغالطه، تلاش می‌شود تا یک ادّعای بدون دلیل صرفاً به دلیل تکرار زیاد جا انداخته شود، روان‌شناسی تبلیغات بر همین مغالطه‌ی تکرار بنا شده است.
مگر صدبار نگفتم که این کار غلط است؟! (یک بار هم دلیل نیاوردی)
خمیر دندان برفاب، دندانهای شما را مثل برف سفید می‌کند، مثل برف، آری برف!
بسیاری از ضرب‌المثلهایی که در فرهنگها هستند، اساس درستی ندارند و صرفاً به دلیل تکرار بیش از حد پذیرفته
شده‌اند. (این نوشته از ابراهیم نبوی در نقد همین ضرب‌المثلهاست)
۲۹- فضل‌فروشی blinding with sience))
اگر کسی با استفاده از کلمات ثقیل یا پیچیده، ارجاع پی‌درپی یا بی‌جا به نام بزرگان اندیشه مطلبی را بی‌جهت مغلق کند و مخاطب را مرعوب نماید و چشم استدلال او را کور کند، در صورت نیاورن دلیل، مرتکب این نوع مغالطه شده است. در علوم حوزوی با عربی‌کردن بی‌ثمر کلام و در علوم جدید- که عمدتاً از راه ترجمه از زبانهای فرنگی وارد ایران شده‌اند- با ردیف کردن اصطلاحات فرنگی، این نوع مغالطه بسیار رایج است. کارل پوپر در مناظره‌ی مشهور خود با آدورنو مثال می‌آورد که او چگونه برخی مطالب را که می‌توانست ساده‌تر بیان کند، بی‌جهت می‌پیچاند و مغلق می‌کند. در نوشته‌های ادبیات چپ در ایران در کنار آوردن اصطلاحات فرنگی، معادلهای نامرسوم برای واژه‌های بیگانه و شیوه‌ی نگارش عجیب نیز نشانه‌هایی از این روش است. استاد ادبیاتی داشتیم که مقاله‌ای دو سه صفحه‌ای در کیهان فرهنگی چاپ کرده بود که چهار صفحه پی‌نوشت داشت و به این موضوع می‌بالید؛ در حالیکه به بسیاری از آن ارجاعها و ردیف‌کردن نام بزرگان، نیازی نبود.
نباید فراموش کرد که گفتار علمی به هرحال برای افراد عادی ثقیل و پیچیده است پس نباید هراستفاده‌ای از لغات تخصّصی را مغالطه نامید، توجّه دقیق به مستدل بودن یا نبودن کلام بهترین روش برای شناخت این نوع مغالطه است. در هرحال، روشن و ساده‌نویسی فضیلتی است که هر نوشته‌ای با آن ارزشمندتر می‌شود، حتّی به قیمت اینکه عدّه‌ای آن را دستکم بگیرند.
۳۰- مغالطه‌ی کمیّت‌گرایی (false precision)
ذکر عدد و کمیّت و آمار معمولاً نشانگر دقّت اظهارنظر درباره‌ی یک چیز است ولی همین امر می‌تواند خود مغالطه‌ی کمیّت‌گرایی (دقّت جعلی) باشد. خاصّه آنکه نتوان آن موضوع را اندازه گرفت یا اعداد صرفاً بر اساس حدس و تخمین باشند.
سه برابر اعتمادی که به برادرم دارم، به شما اعتماد دارم.
از هر پنج نفر، چهار نفر نمی‌توانند این دستگاه را از مشابه خارجی آن تمییز دهند.
نود درصد محبوبیّت سیاستمداران، هنرپیشگان و ورزشکاران موفّق، به خاطر جذّابیّت ظاهری آنان است.
علوم تجربی به دلیل اتّکای بیش از حد به آمار، در آستانه‌ی ابتلا به این نوع مغالطه هستند حتّی اگر آن آمار کاملاً درست باشند. این آمار اگر بدون سنجش با مکانها و زمانها و شرایط دیگر تحلیل شوند، به نتایج درستی نخواهند رسید.  
یک روان‌شناس نمی‌تواند بر اساس چند سؤال میزان بهره‌ی هوشی کودکان را با قطعیّت بیان کند، چه بسا سؤالهای او دقیق نبوده است.
فراوان‌بودن لباسهای تیره در یک جامعه‌ مثل ایران و قیاس آن با یک کشور اروپایی، الزاماً به معنای بیشتر بودن میزان افسردگی روانی نیست چون ممکن است سنّتهای خاص این فرهنگ، استفاده از آن تیرگی را اقتضا کند.
یکی از دوستان ذیل ایمای «مغالطه‌ها -۳» نظری گذاشت و گفت :« دسته دوّم از اشتباهات رایج حتی در میان محققان نادیده گرفتن تفاوت انسان با سیستمهای مکانیکی است ... روشنفکران دارای خاستگاه‌های مهندسی ما در تحلیلهای خود دچار چنین اشتباهی می‌شوند» به گمانم ایشان چیزی نزدیک به همین مورد را در نظر داشت. برای مطالعه‌ی بیشتر درباره‌ی ابعاد دیگر این نوع مغالطه به کتاب «سیطره‌ی کمّیّت و علائم آخرالزّمان» رنه گنون با ترجمه‌ی علی‌محمّد کاردان مراجعه کنید.
۳۱- بار ارزشی کلمات loaded words))
هرگاه برای بیان یک مطلب از کلماتی با بار ارزشی مثبت یا منفی برای پسندیده‌تر یا ناپسندتر جلوه‌دادن موضوع استفاده شود.
در عملیّات دیشب چهل تن از بعثیان به هلاکت رسیدند و سی تن از رزمندگان شربت شهادت نوشیدند.
سعید در اعتقادات خود ثابت‌قدم و استوار است ولی حمید با تعصّب و لجاجت، یک‌دندگی می‌کند.
شما چطور می‌توانید فرمایشات روحانی دانشمندی مثل مطهّری را با اراجیف آخوندی مثل آشوری مقایسه کنید؟

داروی نقد و سلاح توهین


یکی از دوستان پس از ماجرای پیرامون امام دهم و اختلاف نظر درباره‌ی تعریف «توهین» به من پیشنهاد کرد که چیزی پیرامون تعریف توهین بنویسم و به سهم خودم پیشنهادی بدهم. من چون از چندوچون آن ماجرا آگاهی کامل نداشتم گفتم باشد برای موقع مناسبتر. درباره‌ی ایمای پیشین بخش اصلی نوشته برداشتی بود از قسمتی از سخنان خاتمی که طبعاً هرکس می‌تواند با آن موافق یا مخالف باشد ولی پی‌نوشت آن با محق دانستن منتقدان، حمله‌کنندگان به خاتمی را نکوهش کرده بود. من هم پیشتر از این از خاتمی و اصلاح‌طلبان انتقاد کرده‌ام، هم بعضی نقدهای خوب نوشته شده درباره‌ی سخنان اخیر او را در وبچین گذاشتم امّا سه نکته‌ی کوچک در همین رابطه به نظرم می‌رسد.
۱- تفاوت نقد و توهین چیست؟
نقد گفتاری استدلالی است ولی نوشته‌های توهین‌آمیز معمولاً عاری از استدلالند. این البتّه عام نیست چون ممکن است نوشته‌ای دارای استدلال درست یا نادرست باشد ولی در کنار آن همراه اهانت هم باشد؛ زیرا معمولاً قدرت استدلال به حدّی است که نویسنده نیازی نمی‌بیند به آن توهین هم بیفزاید. «گفتن و نوشتن، آنچنان که انتظار داریم دیگران با ما سخن بگویند» ساده‌ترین تعریف کلام بدون اهانت است. من به جای تحدید و تعریف بیشتر آن می‌کوشم سه نمونه واکنش به خاتمی را با هم مقایسه کنم:
نقد: خاتمی چرا می‌گوید مردم از حقّ خود می‌گذرند، مگر وکیل آنهاست؟
توهین: خاتمی تو غلط می‌کنی می‌گی مردم از حقّ خود می‌گذرند.
نقد: جای رسیدگی به ظلم در دادگاه بی‌طرف است، حتّی اگر قرار است ظلمی بخشیده شود اوّل باید آشکار و اثبات شود، بعد ظلم‌دیده از حقّ خود بگذرد.
توهین: رفتیم که کمپین پابوسی از رهبر نظام راه بیندازیم، توصیه می‌کنیم مردم لیبی و مصر هم بروند به عذرخواهی از قذّافی و مبارک.
نقد: به فرض هر دو طرف از حقّ خود گذشتند، آیا باید دوباره وارد بازی انتخابات نمایشی و نظارت استصوابی بشویم؟ این سخنان چه پیشنهادی برای آینده‌ای متفاوت با گذشته دارد؟
توهین: باز موقع انتخابات شد و خاتمی به عنوان نوکر و محلّل رژیم برای نجات نظام وارد گود شد.
۲- چیزی که بیشتر مرا شگفت‌زده کرده است، گلایه برخی دوستان از این است که گفته‌اند:«عدّه‌ای می‌گویند کسی حقّ نقد خاتمی را ندارد»! جدای از اینکه جای این سخنان در یک مطلب مستقل در وبلاگ است که امکان پاسخ‌دهی یا نقد متقابل با لینک‌دادن ممکن باشد نه گودر، ارجاع دقیق به کسانی که گفته‌اند «کسی نباید به خاتمی بگوید بالای چشمت ابروست»، باید معلوم باشد تا من و امثال من این گفته را محکوم کنیم، این یک.
بعد هم «حق» اینجا به چه معناست؟ جدای از اینکه ندیدم کسی بگوید کسی حقّ نقد خاتمی را ندارد، فرض کنید من گفته باشم « ما حقّ بی‌ادبی و بی‌اخلاقی نداریم» یا چیزی نزدیک به آن. از طرفی می‌دانیم که گذاشتن هر گونه حدّی برای آزادی بیان می‌تواند به مرور زمان به دستاویزی برای محدودکردن آن بدل شود و برای همین است که همه باید از آزادی بیان بی‌قید و شرط دفاع کنند البتّه حقّ شکایت از یک نویسنده یا گوینده و حکم دادگاه بر اساس هیئت منصفی که نزدیک به وجدان و داوری عمومی جامعه باشد محفوظ است.
اینجا حق نداشتن به معنای نباید پیش از انتشار و گفتار  نیست، بلکه به معنای قضاوت پس از انتشار یک مطلب است، به معنای شایسته نبودن از دیدگاه اخلاق و عقل است نه لزوم ممانعت عملی که در مورد ما و دستکم در اینترنت چنین امکانی برای احدی واقعاً وجود ندارد. منعی هم اگر باشد، خود شخص بر خود اعمال می‌کند و معنای اخلاق هم جز همین نگهبانی از خود نیست. تفاوت بین این دو معنا خیلی زیاد است.
۳- چیز دیگری که باز هم مرا شگفت‌زده کرد، واکنشها به حملات به خاتمی بود. پیش از این، شبکه‌های اجتماعی که یا برای تبلیغ یک فکر خاص به وجود آمدند یا به تدریج در اختیار گروهی خاص قرار گرفتند جهت‌گیریهایی را به موضوعهای روز داشتند که مهمترین ویژگی آنها: نثر نادرست و بعضاً شکسته، مضامین تند و هتّاکانه، خواستار حذف یا مجازات «دیگری» شدن، اکثریّت مردم را موافق با خود دیدن، خواستن تسویه‌حساب فوری با گذشته‌ی نامرتبط با بحث، پرداختن به گوینده به جای سخن او و... مطالب کپی‌شده از روی هم بود، امّا این بار واکنش جمعی و بدون هماهنگی به این جماعت، نشان داد که گروهی منتقد معتدل وجود دارند که به تدریج بزرگتر و قویتر شده‌اند. من پیشتر گفته‌ام و باز هم اینجا تأکید می‌کنم که جا دارد مدافعان رعایت منطق و اخلاق،  دارای سایت یا شبکه‌ی اجتماعی ویژه‌ی خود باشند که از دید من ضرورتی آشکار است.
پ.ن: خوشبختانه مسعود بهنود، هم اوّلین کسی بود که به این « بازی کثیف» واکنش نشان داد و هم در نوشته‌ی بعدی خود «سیاست‌ورزی مسؤولانه» سه اصلی را که علیرضا علوی‌تبار در نوشته‌ی خود پیرامون سخنان خاتمی آورده، تکرار کرده است. جا دارد دیگر دوستان نیز  درباره‌ی این سه اصل چیزی بنویسند.

همچنان خاتمی

             
این بخش از سخنرانی سیّدمحمّد خاتمی که معلوم است با آگاهی تک‌تک واژه‌هایش را انتخاب کرده و در پایان گفتار خود آورده، جنجال به پا کرده است:
« اگر ظلمی شده است که شده است همه بیاییم عفو کنیم و به آینده نگاه کنیم و اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم‌پوشی شود و ملت هم از ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است می گذرد و آن وقت همه به آینده بهتر رو خواهیم آورد.»
این عبارت سه نکته دارد:
۱- او نظام و رهبری را یک‌طرف و ملّت و فرزندانش را یک‌طرف گذاشته است؛ نه اینکه جدال دوسال گذشته، فقط دعوای دو جناح باشد، یا دعوای مردم طرفدار نظام و گروه اندک فریب‌خوردگان باشد، وی- درست یا نادرست- ملّت یا اکثریّت قاطع آنان را جداشده از نظام و رهبری و در تقابل با آن توصیف می‌کند.
۲- خاتمی به صراحت می‌گوید ظلمی بر ملّت و فرزندانش رفته است امّا ظلم به نظام و رهبری را با قید «اگر» می‌آورد. از دید من در فضایی که کمترین انتقاد، زندان و حصر به دنبال دارد، آشکارتر از این نمی‌توان حرف زد.  
۳- ظلمی که «اگر و احتمالاً» به نظام و رهبری شده است، از سوی برخی مردم عادی بوده (مانند انتشار اخبار ناموثّق از دارایی‌های افسانه‌ای رهبر نظام) که جبران‌پذیر است امّا «عدالت» شرط بقای رهبر نظام در جایگاه خود است؛ لازمه‌ی کلام خاتمی این است که ظلمی که از سوی نظام و رهبرش به ملّت
شده، عدالت و شایستگی رهبر در بقا در منصبش را زیر سؤال برده است.
پ. ن: سخنان خاتمی مانند هر سخنی قابل نقد است امّا افراطیان دو طرف ( که وی آنها را مبتلایان به شیدایی بی‌حساب و نفرت فزاینده توصیف کرده است) در حمله به وی دارند هنرهایشان را نشان می‌دهند؛ آنها را بهتر بشناسیم.

مغالطه‌ها -۵

         
گروه دوّم از مغالطه‌ها (پس از تبیینهای مغالطه‌ای) زیر عنوان کلّی «ادّعای بدون استدلال» دسته‌بندی می‌شوند. به جز گزاره‌های بدیهی، دیگر گزاره‌ها به استدلال احتیاج دارند؛ هرگاه شخصی به گونه‌ای رفتار کند که بدون استدلال مدّعای خود را با ترفند یا تمهیدی به ظاهر موجّه به مخاطب بقبولاند، مرتکب این نوع مغالطه‌ها شده است.
۲۲-  بستن راه استدلال (Argumentum ad lapidem)
وقتی کسی پس از آوردن ادّعای خود با انجام عمل یا گفتن سخنی، ارتباط آن مدّعا با استدلالهای موافق و مخالف را قطع کند، مرتکب این مغالطه شده است. نام لاتین این مغالطه به معنای «استدلال از راه سنگ» است و به این داستان برمی‌گردد که وقتی فردی درباره‌ی نظر بارکلی که گفته بود :«هر چیزی تا زمانی که متعلّق ادراک قرار بگیرد موجود است و هرچه را نتوان درک کرد، موجود نیست»،  بدون وارد شدن در تحلیل و تجزیه‌ی سخن او لگدی به سنگی زد و گفت:«این سنگ ردّ نظریّه‌ی بارکلی است». در حالیکه شکل و رنگ و اثر ضربه‌ی پا به آن سنگ، ادراکهایی از آن سنگ بودند و استدلال بارکلی به این وسیله ابطال نشد. توسّل به خواب و کشف و کرامتی که این روزها طالب زیاد دارد، یکی از موارد این مغالطه است. مثالها:
سند روایی حدیث کساء گرچه قوی نیست ولی بعضی افراد، سلسله راویانش را در عوالم بالا دیده‌اند (گفتاری از مرحوم بهجت)
ما سخنان تو را نمی‌پذیریم چون به تو و همراهانت فال بد زده‌ایم. ( نمل-۴۷، قوم ثمود خطاب به حضرت صالح)
از ناحیه امام زمان برایم پیغامی آمده که مکلّف هستم از احمدی‌نژاد حمایت کنم.(آیت الله خزعلی، به نقل از وبلاگ مهدی خزعلی) 
۲۳- هر بچّه‌مدرسه‌ای می‌داند (every schoolboy knows)
وقتی صحّت چیزی را آنقدر بدیهی بدانیم که بگوییم هر بچّه مدرسه‌ای، یا بی‌سواد یا ... می‌داند که این حرف درست است. در این حالت ، مخاطب از راه ایجاد ترس یا شرمندگی از کم‌سوادی وادار به سکوت می‌شود.
این را هر بچّه‌ای می‌داند که قصاص، ترویج خشونت است.( یا نیست)
اگر از یک روستایی هم سؤال کنید به شما خواهد گفت که این سه دهه جز نکبت و بدبختی برای کشور نیاورد.(یا آورد)
حتّی یک دانشجوی مبتدی هم می‌داند که فلسفه‌ی اسلامی، چیزی جز تکرار سخنان ارسطو و افلاطون نیست. (یا هست)
۲۴- مغالطه مسموم‌کردن چاه ( poisoning the well)
وقتی است که کسی صفت مذمومی را به مخالفان آن ادّعا نسبت دهد؛ مانند ادّعای مسموم‌بودن آب چاه که دیگران را از نوشیدن آن منصرف می‌کند.
لباس مخصوص  شاه را جز کسانی که حلال‌زاده نیستند، همه می‌توانند ببینند. (داستان معروف)
اگر ریگی به کفش نداشته باشید تصدیق می‌کنید که جمهوری اسلامی باعث سربلندی ایران و ایرانی در جهان شده است.( یا نشده است)
هنگامی که به آنها گفته می‌شود مانند مردم ایمان بیاورید می‌گویند آیا مثل نادانها ایمان بیاوریم؟ (بقره -۱۳) 
۲۵- تله‌گذاری (trapping)
این مغالطه عکس مغالطه‌ی مسموم کردن چاه و زمانی است که کسی صفات مثبت و ممدوحی را به موافقان ادّعایش نسبت دهد تا مخاطب را به پذیرفتن آن ترغیب کند.
قربون مرام پهلوونیتون! این ماشین رو یک هل بدید تا روشن بشه.
عجیب است که شخص دانا و نکته‌بینی مثل شما با لغو حکم اعدام موافق نباشد.(یا باشد)
گفتند ای شعیب، آیا نمازت تو را بر آن می‌دارد که ما دست از آنچه پدرانمان می‌پرستیدند برداریم و با اموالمان هر کار خواستیم نکنیم؟ تو بی‌تردید شخص بردبار و فهیمی هستی. (از تو بعید است که این حرفها را بزنی)
۲۶- توسّل به جهل (appeal to ignorance)
برای اثبات صدق یا کذب یک گزاره، باید دلیل آورد ولی اگر از جهل به صدق آن، کذبش را نتیجه بگیریم (جنبه‌ی سلبی) یا از جهل به کذب آن، صدقش را نتیجه بگیریم (جنبه‌ی ایجابی) مرتکب مغالطه‌ی توسّل به جهل شده‌ایم.
مثال جنبه‌ی سلبی: اعتقاد به وجود جن خرافه‌ای بیش نیست چون حتّی یک کتاب علمی هم در این زمینه ندیده‌ام.
مثال جنبه‌ی ایجابی: ما به وجود شانس در فوتبال معتقدیم چون هیچ دلیلی در ردّ این مسأله به ما ارائه نشده است.
پ. ن۱- تمام موارد فوق جایی است که دلیلی آورده نشود. مثلاً اگر کسی استدلال کرد و گفت این را جز افراد نادان همه تصدیق می‌کنند، مغالطه‌ی مسموم‌کردن چاه را مرتکب نشده چون به هرحال استدلالی کرده که درست یا نادرست است ولی به همراه آن بی‌ادبی هم کرده است.
پ. ن۲- مثالهای یادداشتهای مربوط به مغالطه فقط ارزش منطقی دارد نه بیشتر. مثلاً اگر مثال می‌آورم که «تجربه‌ی سی سال گذشته نشان می‌دهد که حکومت دینی با شکست مواجه شده است» و اضافه می‌کنم از کجا معلوم که شیوه‌های دیگر حکومت دینی یا کسانی دیگر با همین شیوه موفّق نباشند، این شبه‌استدلال را از لحاظ منطقی بررسی کرده‌ام نه اینکه وارد اثبات یا نفی خود ادّعا شده باشم. از همین دست است دیگر نمونه‌های آورده شده.
پ. ن۳- بسیاری اوقات یک ادّعا درست است امّا بد از آن دفاع می‌شود. اگر مغالطه‌ای را در یک گفتار کشف کردیم لزوماً به این معنا نیست که آن نتیجه نادرست است، چه بسا از راه دیگری بتوان درست‌بودن آن را ثابت کرد؛ باز هم مانند بعضی نمونه‌های ذکرشده.

پیرامون بابی‌گری

           
آقایان مصباح یزدی و جنّتی درباره‌ی تفکّر خاص رئیس دولت و اطرافیانش اخیراً مطالبی گفته‌اند که نیاز به چند حاشیه‌ی کوتاه دارد. بابی‌گری به معنای ادّعای واسطه‌ی امام زمان بودن است. بابی‌گری شامل یک ادّعای ارتباط و ملاقات است که دو پیامد نظری و عملی دارد. یکی اینکه سخن یا کاری را به ایشان نسبت دهیم و دیگر اینکه از آنجا که فلان توصیه یا سخن از طرف امام است، هرگونه چون‌وچرا کردن در آن جایز نیست. 
۱- کاظم صدیقی در سخنانی در حضور سیّدعلی خامنه‌ای ادّعا کرده بود که رهبر نظام با امام زمان ملاقات کرده است، ادّعای ارتباط با امام عصر اگر از طرف ما باشد، اشکالی ندارد ولی اگر از طرف دیگران باشد، چرا؟
۲- درباره‌ی پیامد اوّل این ارتباط، پیش از این هم افرادی با قیاسی ساده- ولی اشتباه- به این باور رسیده بودند که فلان عمل خوب است، امام زمان مویّد هر عمل خوبیست پس ایشان آنرا تأیید کرده است. ( از کجا معلوم که آنچه ما یا شما درست و خوب می‌پنداریم، در واقع هم درست و خوب باشد؟) چرا باید از شنیدن این ادّعا از احمدی‌نژاد درباره یارانه‌ها در ظاهر و برخی عزل و نصبها در خفا تعجّب کرد؟ پیشتر وقتی مرحوم مشکینی گفت که فهرست نمایندگان مجلس هفتم را امام زمان امضا کرده، چرا کسی به فغان نیامد؟
۳- درباره‌ی پیامد دوّم نیز در سه دهه‌ی اخیر خصوصاً در زمان رهبری سیّدعلی خامنه‌ای احدی توان نقد رهبر را نداشته است؛ یعنی اگر جرأتی هم کرده، از عواقب آن ایمن نمانده است. این اواخر در فهرست اتّهامهای حشمت‌الله طبرزدی «شکایت از رهبری» هم ذکر شده بود، یعنی کسی حقّ شکایت – ولو نابجا- از وی را هم ندارد. این کجا و سیره‌ی امام علی که در زمان خلافتش مانند فردی عادی در دادگاه حاضر می‌شد و چه بسا جواب رد از قاضی می‌شنید، کجا؟ اینجا اوّلاً رهبر شکایت پیش کسی نمی‌برد بلکه خود حکم می‌دهد و به فداییان دستور اجرایش را می‌دهد و ثانیاً کسی توان نقد و اعتراض هم ندارد چه رسد به شکایت؟ این شبه‌معصوم‌انگاری و ناپاسخگویی ولیّ فقیه تفاوتی با بابی‌گری در عمل ندارد هرچند نام و تعریفش فرق کند. 
۴- حرکات و سکنات احمدی‌نژاد شش سال است که اینگونه است امّا او پس از مخالفت آشکار با رهبر زیر تیغ نقد حامیان سیّدعلی خامنه‌ای رفته است، چرا پیش ازاین بست‌نشینی چند روزه، کردار و گفتار او موردی نداشت؟ صداقت گویندگان این حرفها را تا چه حد می‌توان باور کرد؟

آلزایمر، پندار و واقعیّت

                    
۱- ماجراهای روزهای اخیر دستکم در سه مورد حقّانیّت موسوی و اصلاح‌طلبان را آشکار کرد:
یک. ادّعای رمّالی و کف‌بینی میرحسین که بسیاری آن زمان منظورش را نفهمیدند امّا حالا با تعابیر تندتر و عجیب‌تری مانند مرتاض و جن‌گیر روبه‌رو هستیم، آن هم نه از طرف سایتهای سبز یا منتقد بلکه افرادی مانند مصباح و روزنامه‌ی کیهان با تأیید اسامی افرادی مانند یعقوبی و غفّاری. فراموش نکنیم که رهبر نظام در آن خطبه‌ی کذایی، رمّالی را اتّهامی نادرست به احمدی‌نژاد خوانده بود.  
دو. محافظه‌کاران به دنبال چیزی شبیه کمیته‌ی صیانت از آرای اصلاح‌طلبان هستند. پس از انتخابات نفس ایجاد این کمیته گناهی نابخشودنی به حساب آمد. مگر در «نظام» تقلّب یا خیانت به آرا صورت می‌گیرد که کمیته‌ی صیانت از آرا تشکیل دهیم؟ ظاهراً دست بردن در رأی بستگی دارد که درباره‌ی چه کسانی باشد، اگر برای اصلاح‌طلبان باشد، نه تنها اشکال ندارد که اعتراض به آن هم نابجاست و اگر پیرامون محافظه‌کاران باشد، به خاطر آن وزیر اطّلاعاتی را که بویی برده با حکم حکومتی ابقا می‌کنیم تا مبادا دامن ما را بگیرد. 
سه. خاتمی سال ۸۴ گفته بود که نوآمدگان به پروپای رهبر هم خواهند پیچید؛ طائب نیز گفته است که ما از شش سال پیش این جریان انحرافی را می‌شناختیم. معنای این حرف این است که رهبر نظام در عین حال اینکه از ماهیّت گروه احمدی‌نژاد باخبر بوده است، او را به ریاست جمهوری برگزید، چرا؟
۲- به همین بهانه مروری بکنم به نوشته‌ی پیشین که دوستان زیادی را به واکنش واداشت. اعتراضها عمدتاً دو دسته بود:
یک. گروهی که می‌گفتند قالیباف در دوران تبلیغات انتخاباتی فلان حرف را زده و نظر رهبر برگشته است، این دیدگاه از دید من دستکم سه اشکال دارد:
الف. قالیباف همولایتی رهبر است و از دیرباز همدیگر را می‌شناسند، رهبر نظام از استقلال رأی نسبی او باخبر است و البتّه می‌داند که سردارش هرگز در برابر او نمی‌ایستد، آن چنان که دیدیم قهر و سفرش به خارج نیز ناتمام ماند، به امر رهبر برگشت، شهردار شد و همینجا ماند. حکایت این دو نفر، حکایت دیروز و امروز نیست که با شنیدن یک جمله نظرش عوض شود.
ب. نقل قول ناطق پیرامون بازنگشتن رهبر از حرفش و هزینه‌ای که رهبر با فرستادن فرزندش به ستاد قالیباف به خود تحمیل کرد، فراموش نکنیم.
ج. علی لاریجانی می‌توانست مطیع‌ترین رئیس‌جمهور سه دهه‌ی گذشته باشد. کارنامه‌ی او را در چند سال اخیر بررسی کنید، آیا کمترین زاویه‌ای با نظر رهبر در آن می‌بینید؟ چرا او جایگزین قالیباف نباشد و کسی بیاید که اطرافیان منحرفی دارد؟
دو. گروهی که چه با نظر و چه با نامه، دیدگاهی را طرح کردند که قالیباف از ابتدا طعمه بود، نامزد اصلی احمدی‌نژاد بود که با چراغ خاموش جلو آمد و... خلاصه تمام این‌ها با برنامه بوده است. کاملترش را اینجا بخوانید.
پذیرفتن این برنامه‌ برای من کمی مشکل است، وقتی امکان بسیج آرای پادگانی و کارگردانی ماجرایی است که هاشمی را واداشت شکایت به خدا برد و کروبی را مات و مبهوت گذاشت، چه نیازی به این زمینه‌چینی‌‌ها؟ هزینه‌ی دخالت فرزند رهبر به نفع یکی از نامزدها و تغییر نظر رهبر چه می‌شود؟ اگر این طرح عدّه‌ای را قانع می‌کند، مختارند؛ از دید من حدس زدن تمام جزئیّات انتخاب مردم- آن هم مردم پیش‌بینی‌ناپذیر ایران- با این طرح کذایی نیاز به هوش و درایتی فرابشری دارد.
همچنان معتقدم علّتی که از دید ما پنهان است، رهبر را به گرفتن چنان تصمیمی واداشت، چیزی که باید بیش از این پیرامون آن جست‌وجو کنیم. (رویکرد به مسأله خرافات، ارتباط با ماورا یا جزآن دو جنبه دارد، یکی ردّ و قبول آن و دیگری بررسی تأثیر آن بر باور عوام یا خواص؛ طبعاً منظور من جنبه‌ی دوّم است که وقایع روزهای اخیر- با در نظر داشتن احتمال داستان‌سرایی متّهمان برای پوشاندن موضوعی اساسی‌تر مانند جاسوسی- آنرا تأیید می‌کند. گرچه توضیح واضحات بود ولی گویا بعضی آنرا در نوشته‌ی پیش من درنیافته بودند.)
۳- گذشته از شش سال پیش، رهبر نظام دو سال پیش همان زمان که نزدیکتر بودن احمدی‌نژاد را به خود بیان کرد، نپذیرفت مشایی معاون اوّل وی شود، پس قطعاً اطّلاعات وی همان زمان از مشایی کامل بوده است، چطور می‌توان فردی را سالم دانست ولی مرشد و مرادش را شخصی ناسالم؟
اگر آلزایمر خودخواسته و خود را به کوچه‌ی علی‌چپ ‌زدن مجال بدهد، این سؤال را می‌توان کمی بسط داد. تا دیروز احمدی‌نژاد خوب بود و کسی که به قول ذوالنّور رئیس‌جمهور اصلی ایران است بد، امّا حالا واقعیّت خود را بیرحمانه بر طرفداران رهبر نظام تحمیل کرده است. چطور کسانی که امروز معتقدند رهبر نظام تنهاست و از وضع موجود ناراضی و... از خود نمی‌پرسند که چرا وی شش سال پیش احمدی‌نژادی را که می‌شناخت به کسانی مانند قالیباف و لاریجانی ترجیح داد؟ چطور از شش سال پیش همه می‌دانستند که فلان و بهمان مرتاض و منحرفند ولی در خطبه‌ی ۲۹ خرداد، نسبت رمّالی را دروغ خواند؟ اگر دخالت آشکار وی در انتخابات را نمی‌پذیرند چرا از خود نمی‌پرسند که چرا دو سال پیش همان زمان که مشایی را ناصالح دانست، مریدش را نزدیکتر از هاشمی به خود خواند؟ آیا نمی‌ترسند واقعیّتی که راجع به احمدی‌نژاد خود را بر پندارهای آنان تحمیل کرد، درباره‌ی رهبر نظام نیز خود را همینگونه بر ایمان بی‌خدشه‌ی آنان به وی تحمیل کند؟

مغالطه‌ها -۴

              
دسته‌ی سوّم از تبیین‌های مغالطی در جایی است که حادثه یا سخنی نقل و بازگو می‌شود.
۱۶- دروغ (lying)
سخنی است نامطابق با واقع که گاهی آگاهانه و گاهی ناآگاهانه بیان می‌شود و شناخت آن به خلاف بسیاری از مغالطه‌ها به سادگی از خود کلام آشکار نیست و برای همین بسیاری از دروغها در طول تاریخ به عنوان وقایع یا سخنان درست مشهور شده‌اند و اثبات نادرستی آنان زمان زیادی برد یا حتّی هنوز در پرده‌ای از ابهام قرار دارند. توجّه به اینکه از بسیاری از وقایع تاریخی چند روایت وجود دارد برای نشان‌دادن اهمیّت این موضوع کافیست؛ چند روایت که لاجرم فقط یکی از آنها صحیح است یا بخشی از حقیقت در هر کدام وجود دارد یا حتّی گاهی هیچ کدام درست نیست. در داستان یوسف پیامبر، برادران او به دروغ ادّعا می‌کنند که یوسف را گرگ دریده و در همان داستان، زلیخا وی را متّهم می‌کند که به او نظر داشته است و هربار پیراهن یوسف نادرستی سخن آنان را آشکار می‌کند. پیراهنی که برادران آوردند، اثری از دندان گرگ  رویش نبود و پیراهن یوسف در کشمکش با زلیخا هم از پشت پاره شده بود نه از جلو. همین نشان می‌دهد که دروغها هر قدر هم ماهرانه طرح شده باشند، از آنجا که با حقایق احاطه شده‌اند بالاخره با کوشش فراوان می‌توان ناهمگونی بین دروغ و راست را تشخیص داد. اگر فرصتی دست داد به زودی یک ایما در همین رابطه می‌نویسم.
۱۷- توریه (economy with truth)
در توریه سخنی که ظاهر درستی دارد برای فریفتن مخاطب ارائه می‌شود:
 شخصی پولهایش را در جیب می‌گذارد و می‌گوید: «کیف پولم را همراه نیاورده‌ام.»
شما پرسیدید فلانی چقدر پول دارد و من گفتم: «خدا می‌داند» ولی می دانستم امّا دروغ هم نگفتم.
یکی از حجج اسلام در ایمایان با دو نام کامنت می‌گذاشت؛ با یکی مؤدّبانه می‌نوشت و با دوّمی بدوبیراه می‌گفت. یک‌بار ذیل نظری با اسم دوّمش او را با نام اصلی خطاب کردم و او پاسخ داد: «گودرز به شقایق چه ربطی دارد؟»
فتوای رهبر نظام: «ما کاربرد سلاح اتمی را حرام می‌دانیم.»
۱۸- نقل قول ناقص (incomplete quotation)
اگر از سخنان مرجع مورد استناد خود عباراتی را برگزینیم که محتوای آن مغایر با کلیّت آن باشد مرتکب مغالطه نقل قول ناقص شده‌ایم. به این عبارت توجّه کنید:«این مجموعه‌ی داستان به عنوان شروع برای نویسنده‌ای جوان خوب است، گرچه داستان‌نویس تا رسیدن به مرحله‌ی پختگی ذهن و زبان راه زیادی در پیش دارد. در عین حال مطالعه‌ی آن را به کسانی که می‌خواهند سیر تحوّل نسل جدید نویسندگان ایران را دنبال کنند توصیه می‌کنم». حالا از این عبارت می‌توان اینگونه نقل قول کرد: «این مجموعه داستان خوب است و مطالعه‌ی آن را توصیه می‌کنم.»
«خلق الله آدم علی صورته» یکی از مشهورترین احادیثی است که از پیامبر اسلام روایت شده و بسیاری از عرفا پیرامون آن مطالب زیادی نوشته‌اند. روزی شخصی از امام رضا پرسید که آیا درست است که پیامبر چنین گفته است که خدا آدم را شبیه صورت خودش آفرید. ایشان موضوع را رد کرد و گفت که دو شخص در حال مجادله بودند، یکی از آنان به دیگری گفت :«قبّح الله وجهک و وجه من یشبهک» (خدا روی تو و هرکس شبیه توست زشت گرداند) پیامبر او را از نفرین کردن نهی کرد و گفت :« إنّ الله خلق آدم علی صورته» (خدا آدم را شبیه صورت او آفریده است.) یعنی یا حضرت آدم شبیه آن شخص بوده است یا اینکه بنی‌آدم همه به نحوی شبیه هم هستند و آن ناسزا همه یا اکثر آنان را در بر می‌گرفت ولی با نقل قول ناقص ضمیر به جای آن فرد به خدا برمی‌گردد و معنا عوض می‌شود. (عیون اخبار الرّضا، ج۱، ص ۱۱۹)
در ابتدای سوره‌ی توبه پس از عهد شکنی بسیاری از کسانی که با مسلمانان پیمان بسته بودند، آیه نازل می‌شود که با آنان که بر سر عهد خود باقی ماندند، شما نیز پیمان نگه دارید ولی به جنگ کسانی بروید که عهد شما را شکستند و دشمنان شما را یاری کردند. اگر بدون آوردن توصیه به مدارا با کسانی که پیمان ‌نگه نداشتند، فقط دستور به جنگ با کفّار ( پیمان‌شکسته) را بیاوریم، مرتکب مغالطه‌ی نقل قول ناقص شده‌ایم. در همین چند آیه به کسانی که در سرزمین مسلمانان زندگی می‌کنند گفته می‌شود که می‌توانید ایمان بیاورید و - مانند دیگر مسلمانان- زکات بدهید. جای دیگری به آنان گفته می‌شود که اگر بر عقیده‌ی خود باقی بمانید، باید جزیه بدهید. در هر دو حال، دادن زکات یا جزیه (مالیات) بر همه واجب بوده، چه مسلمان و چه نامسلمان. حال اگر فقط وجوب دادن جزیه آورده شود و گفته شود که نامسلمانان فقط باید مال خود را پرداخت می‌کردند باز هم دچار همین مغالطه شده‌ایم. ( این مغالطه در دنیای وب که کوتاه‌نویسی رواج دارد، یکی از پرطرفدارترین موارد مغالطه در نقل قول از قرآن یا دیگر متون دینی است.)
۱۹- تحریف (distorting)
تغییر و تبدیل و دخل و تصرّف در سخن دیگران که به تغییر معنا و مفهوم اصلی آن بینجامد.
اسرائیلیّات در تاریخ اسلام احادیث و رویدادهایی هستند که برخی مسلمان‌نمایان برای ضربه زدن به اسلام با ورود در آن ساختند. برخی فرقه‌ها هم برای اثبات برتری خود احادیثی را به پیامبر نسبت دادند. مثلاً حدیث معروفی هست که :«الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنّه» (حسن و حسین سرور جوانان بهشتند)، کسانی به آن افزودند :« عمر و ابوبکر سیّدا کهول اهل الجنّه» عمو و ابوبکر هم سرور پیران اهل بهشت هستند! (امام جواد در پاسخ یحیی بن اکثم به او می‌گوید که بهشت پیر ندارد تا کسی در آنجا سرور دیگر پیران باشد)
داستان کربلا به دلیل علاقه‌ روضه‌خوانان به زیادکردن پیازداغ یکی از موارد مشهور تحریف در تاریخ است که از آن جمله می‌توان به لشکر یک میلیون و ششصدهزارنفری عمر سعد اشاره کرد. نکات بیشتر را مرحوم مطهّری در«تحریفات عاشورا» آورده است.
در سفر پیدایش باب ۲ آیات ۱ تا ۲۳ شیطان ابتدا حوّا را وسوسه می‌کند، سپس حوّا آدم را به خوردن از درخت ممنوع برمی‌انگیزد؛ یعنی حوّا ( یا جنس زن) کسی است که هم فریب شیطان را می‌خورد و هم آدم (مرد) را فریب می‌دهد و همین دستمایه‌ی قضاوتهای زیادی در مورد زنان شده است امّا در قرآن (اعراف ۲۰ تا ۲۳) شیطان هر دو را با هم می‌فریبد.
۲۰- تفسیر نادرست (misinterpretation)
در این مغالطه خود ِنقل قول کامل است ولی تفسیری نادرست همراه آن می‌شود که معنایش را عوض می‌کند.
پیامبر به عمّار گفت :«یا عمّار تقتلک الفئه الباغیه» ای عمّار، گروه ستمکار تو را خواهند کشت. وقتی عمّار کشته شد، همه گفتند که سپاه معاویه او را کشت، پس معلوم شد راه او، همان مسیر باطل است، امّا معاویه گفت که عمّار را علی به جنگ آورد و به کشتن داد و قاتل حقیقی عمّار، علی است نه من!
رهبر نظام: «احمدی‌نژاد نزدیکتر است از هاشمی به من.» می‌توان با توجّه به وقایع اخیر گفت که آقا نگفتند که او به من «نزدیک» است، گفتند از هاشمی به من «نزدیکتر» است. هاشمی و خانواده‌اش به نظام بارها ضربه زده‌اند و از آقا دور هستند، احمدی‌نژاد مقداری نسبت به او، به آقا نزدیکتر است و گرنه این فرمایش ایشان اصلاً در جهت تأیید رئیس‌جمهور نبود.
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را شیعه به معنای اثبات جانشینی و ولایت حضرت علی پس از پیامبر می‌‌داند ولی اهل تسنّن معتقدند که پیامبر صدهزار نفر را جمع کرد تا بگوید هرکس من دوست اویم علی هم دوست اوست و تا سه روز آنان مشغول تبریک این موضوع به او بودند. (بماند که به همین توصیه به دوستی نیز عمل نشد)
۲۱- تأکید لفظی (accent / verbal emphasis)
با تأکید بر یک واژه می‌توان معنای جمله را عوض کرد:
«ما نباید به هموطنان خود دروغ بگوییم.»
با تأکید روی «هموطنان خود» می‌توان این را القا کرد که دروغ گفتن به دیگران اشکالی ندارد.
با تأکید روی «دروغ» می‌توان اینگونه وانمود کرد که جز دروغ هر کار دیگری اشکال ندارد.
در نوشته‌ی پیش اشاره‌ای به معنای «مفهوم موافق» در اصول فقه داشتم. این مغالطه را در اصول فقه مفهوم مخالف می‌گویند که تعریفش این است: «معنایی ضمنی است که از منطوق (مدلول مستقیم وبی‌واسطه‌ی کلام) فهمیده می‌شود و در نفی و اثبات، مخالف آن است. درباره‌ی آیه‌ی «اذا جاءکم فاسقٌ بنبأ فتبیّنوا» (اگر شخص فاسقی، خبری برای شما آورد به دنبال بررسی سخن او باشید) برخی با تأکید بر کلمه‌ی «فاسق» چنین برداشت کردند که بنابراین اگر شخص عادلی خبر آورد نیازی به تبیّن نیست و بحثهای زیادی در این رابطه شده است.

نکات سبز -۲۷

 
۱- زمین در برابر زمان
پس از بی‌فایده ماندن دیدار سیّدعلی خامنه‌ای با احمدی‌نژاد که وی کوشید با زبان خوش، رئیس منتصب دولتش را به راه بیاورد و نشد؛ و پس از پیغام و پسغامهای چندی که بی‌فایده ماند، رهبر نظام روز شنبه نامه‌ای برای وی فرستاد که بیست‌وچهارساعت فرصت دارد که با حضور در دولت موضع خود را در تبعیّت از ولایت فقیه روشن کند و گرنه تکلیف او را مشخّص می‌کند یا به تکلیف خود عمل خواهد کرد (تردید از ناقل است) و بلافاصله پس از آن دفتر ا.ن خبر از حضور وی در دولت داد و از زبان وی حرفهایی شنیدیم که در این شش ساله کمتر می‌شنیدیم و ظاهراً قضیّه ختم به خیر شد.
او در حالی خود را خاکریز ولایت می‌خواند که حمله‌ای از جانب کسی به رهبر نظام نشده تا او خاکریزش باشد، دشمنان داخلی و خارجی هم این بار بی‌تقصیرند چون لجبازی ظاهری احمدی‌نژاد است که کار دستش داده و هر کس دیگر هم یک هفته قهر می‌کرد و در خانه می‌نشست خبرساز می‌شد. خوشبختانه طرفداران رهبر در این یک هفته آن چنان به وی و طرفدارانش تاختند که نیازی نیست برای معناتراشی این جریان به چند نویسنده سایت و وبلاگ ارجاع داده شود؛ هم ادّعای ارتباط بی‌واسطه با امام زمان را شنیدیم و هم اینکه این کار را حتّی خاتمی هم نکرد و مانند آن.
امّا به نظر من این یک قهر کودکانه نبود، لااقل شروطی که از قول احمدی‌نژاد نقل می‌شد سنگهایی برای نزدن بود، گذشته از شرط برکناری سعید جلیلی که ما فکر می‌کردیم عزل و نصبش با رئیس‌جمهور است و حالا معلوم شد این هم یکی از منصوبان مخفی رهبر است، کنار گذاشتن مصلحی با یک استعفای مصلحتی دیگر ممکن بود ولی مشّایی؟!
در اصول فقه اصطلاحی هست به نام «مفهوم موافق» و آن معنایی ضمنی است که از منطوق (مدلول مستقیم وبی‌واسطه‌ی کلام) فهمیده می‌شود و در نفی و اثبات، موافق آن است. مثال می‌زنند که مثلاً در قرآن خدا گفته به والدینتان «اُف» هم نگویید پس به طریق اولی، زدن آنها حرام است. وقتی رهبر نظام نمی‌خواهد مشّایی معاون اوّل رئیس جمهور باشد ولی دولتیان مدام از احتمال نامزدی وی برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می‌گویند، این اگر لجاج و عناد با ولیّ فقیه نیست، پس چیست؟
عزل ناگهانی و مضحک متّکی را به یاد بیاویرد، گمان می‌کنم احمدی‌نژاد همان زمان آن کار را برای دیدن واکنش رهبر انجام داد تا قهری مشابه همین قهر فعلی راه بیندازد ولی رهبر به تذکّری اکتفا کرد که از این پس چنین کارهایی با مشورت با من باشد امّا این بار آن چه به نظر تصادف می‌رسد و به نظر من برنامه می‌آید انجام شد، برای چه؟ برای اینکه با توجّه به این بحران یک هفته‌ای، رهبر در برابر اقدام یا اقدامهای آینده‌ی وی دخالت نکند. شاید برکناری وزیر کشور و مهیّا شدن برای انتخابات مجلس همان اقدام باشد. بازی تمام نشده است و در چهره‌ی خسته، چشمان گودافتاده و موهای پریشان احمدی‌نژاد در جلسه‌ی هیئت دولت آنچه ندیدیم، تسلیم شدن و تبعیّت رضایتمندانه از ولیّ امر بود. این عقب‌نشینی «خاکریزی»، تاکتیکی بود برای خرید زمان تا روز مبادا.
۲- یکی از اخراجیها
الف- پس از انقلاب سیل بازداشت، اعدام، توقیف، مصادره، بازخرید و ...اخراج آغاز شد؛ اخراج استاد و دانشجو از دانشگاه، از محلّ کار، از کشور و جز آن. در این سه دهه لااقل شاهد سه موج مهاجرت بودیم، مهاجرت کسانی که رفتن را خود انتخاب نکردند بلکه به آنان تحمیل شد. شهروندهای درجه یک و دو، سهمیّه‌ها، خودی و غیرخودی، ردشدگان در جلسات گزینش محل کار و تحصیل و... که برشمردن تمام موارد آن، نیاز به برشمردن مصادیقی دارد که خارج از حوصله‌ی من و این نوشته و احتمالاً شماست ولی می‌توان آنرا در ردّ و نفی هرگونه دگراندیشی و دگرباشی خلاصه کرد.
ب- این ردّ و نفی به عقبه‌ی تئوریک هم احتیاج داشت:
«آقایان! شما در میان این اقیانوس عظیم جزیره تنها و کوچکی هستید یادگار احاطه‌ غرب بر کشورمان. پشت به تاریخ نکنید و روی به فرهنگ و مردم و تقدیر تاریخی قوم خویش بیاورید وگرنه، این دریای موّاج شما را خواهد بلعید و حتی جای پاهایتان را نیز خواهد شست، چنان که از هم امروز نیز این سرنوشت محتوم در پیشانی‌های سیاهتان که با تربت خدا بیگانه است ظاهر شده و دیگر نه نامتان و نه تراوشات کثیف فکرتان منشأ کوچکترین اثری در تاریخ این مرز و بوم نیست. شما هم با شاه مرده‌اید و فقط جنازه‌هایتان در اینجا مانده است.» سیّدمرتضی آوینی، مقاله‌ی روشنفکران و معاصر بودن.
ج- مسعود فراستی خود را از طرفداران دو فیلم اخراجیهای یک و دو می‌داند و در توجیه آن گفته که این دو فیلم انعکاس‌دهنده‌ی شعار «ایران برای ایرانیان»(!) هستند. سازنده‌ی آنها یکی از مشهورترین مخالفان و مبارزان با روشنفکران و فرهنگیان در ایران پس از انقلاب بوده است و منتقد مذکور، هم‌قلم آوینی در سوره. قشر عظیمی از شهروندان دارای فکر و شعور این جامعه به جرم دگراندیشی و دگرباشی اخراج شده‌اند، حالا بردن چند گنده‌لات و معتاد به جبهه، می‌شود تحقّق شعار «ایران برای ایرانیان»! (مصادره‌ی شعار اصلاح‌طلبان)
د- درگذشت سیامک پورزند، یکی از کسانی که به وسیله‌ی حکومت ولایی زندانی، شکنجه، اعتراف‌گیری و اخراج شد، انگیزه‌ی نگارش این بخش از نوشته است؛ در حالیکه اخراجها همچنان ادامه دارد و اخراجگران سرود «ای ایران» می‌خوانند و شعار «ایران برای ایرانیان» سر می‌دهند.
Real Time Web Analytics