سینماگران را متّکی بر دو الگوی دکوپاژ یا تدوین می دانند. در صورت اوّل همه چیز از پیش تعیین شده که تدوین هم تابع آن است. در این حالت فیلمنامه با ذکر کوچکترین جزئیّات و استوری بورد حاضر است و همه چیز در ذهن کارگردان - که گاه نویسنده هم هست - شکل گرفته و حالا آنچه در ذهن کارگردان بوده باید به روی پرده منعکس شود. بسیاری از این شیوه به دلیل دامنهی مانور کمی که به عوامل خصوصاً بازیگران میدهد ناراضی هستند ولی بسیاری از آثار بزرگ سینمای جهان با این الگو تولید شدهاند. کوبریک برای رسیدن به آنچه میخواست گاه تا بیش از صد برداشت از یک نما میگرفت(برای خنده هم که شده تام کروز را در صحنههای خاص چشمان بازبسته با نیکول کیدمن یا دیگر زنان تصوّر کنید که باید صدبار تکرار شوند). در ایران بیضایی اینچنین است. بسیاری از اوقات خودش نقّاشی صحنهها را میکشد که البتّه نقّاش چندان قابلی نیست ولی هر طور شده مفهومی را که میخواهد روی کاغذ منتقل میکند. او هم مثل کوبریک اجازهی اضافه کردن یک واو را هم به بازیگر نمیدهد. احمد نجفی تعریف میکرد که چگونگی برداشتن یک لیوان از روی میز را هم برای او بازی کرده و گفته اینجور بردار!
از دید برخی برعکس سینما یعنی تدوین. بسیاری سینما را روی میز تدوین مییابند. از یک سکانس از زوایای متفاوت فیلم میگیرند و بیآنکه طرح از پیش تعیین شده داشته باشند با ور رفتن با راشها تکلیف فیلم را به هنگام مونتاژ مشخّص میکنند. البتّه سلیقههای زیادی هستند که بیآنکه شباهتی به کوبریک داشته باشند از الگوی اوّل تبعیّت میکنند و در مورد دوّم هم نظرها و سبکها گوناگون است. برای مثال مهرجویی در نیمهی ایندو میایستد با تمایلی به گروه دوّم. همین باعث شده که خسرو دهقان مثلاً دربارهی او بگوید که مهرجویی چکار میکند جز گرفتن یک نمای باز و چند نمای بسته از یک سکانس و سپردن آنها به دست تدوینگر؟
کیارستمی از روزی که سینما را شروع کرد تجربه کرد و تجربه. نوشت و خط زد تا به اینجا رسید. از روزی که گروه فیلمبرداری را یازده روز برای گرفتن عکسالعمل یک سگ علّاف کرد تا فیلم گریه. امروز سهل گیرتر شده و به جای اینکه منتظر واقعیّت شود تا آنچه او میخواهد انجام دهد، ترجیح میدهد بگذار واقعیّت بازیش را بکند تا نوبت به او برسد. بله امروز کیارستمی را میتوان از گروه دوّم دانست البتّه با شرط و شروطی. اگر گروه دوّم با فیلم اینکار را میکند او با نوار صدا هم همین میکند و با هرچه دستش برسد. اوّلین باری که ترجیح داد در واقعیّت صوتی دست ببرد، زمانی بود که در فیلم کلوزآپ مخملباف که با سبزیان ملاقات کرده بود از شعارهایی که آماده کرده بود روی موتور با او صحبت کرد. کیارستمی که از این حرفها خوشش نمیآمد، صدا را قطع کرد و وانمود کرد که نوار صدا خراب شده است! جریان فیلم طعم گیلاس را هم که نوشتم. صدابرداران زیادی پس از اینکه میدیدند نوارهایی را که آنان با زحمت زیادی گرفتهاند کیارستمی نشسته و مثل بچّههایی که با قیچی بازی میکنند آنها را تکّهتکّه میکند، قید همکاری با او را زدند. در این فیلم هم با حدس وگمان میگویم که به هیچ یک از بازیگران الگویی برای بازی نداده و خودشان هرجور خواستهاند بازی کردهاند و سپس او ایدههای خود را از بازی آنان گرفته است.
عنصر غیاب در فیلمهای کیارستمی شاید از یک صحنهی گفت و گو شروع شد که به جای اینکه در تدوین هر دو طرف را نشان دهد، یک طرف را با صدای نفر دوّم نشان میداد. این روند شکل گرفت و پیش آمد تا به حذف کامل یک طرف در فیلم ده رسید. اوج این غیاب فیلمی بود که از تعزیه گرفت و به جای اینکه گروه تعزیه را نشان دهد از تماشاگران تصویر گرفت و با بردن یک گروه تعزیه( گروه تعزیهی سریال شب دهم) به محل نمایش فیلم و قرار دادن آنها در وسط دیوارهایی که فیلمی را که از تماشاگران ِواقعی و گریه و نوحهی آنان گرفته بود نمایش میداد، اثری جالب را خلق کرد. در این فیلم هم که قرار بوده در ستایش سینما باشد خود ِسینما غایب است و ما ناظر واکنش زنان تماشاگر هستیم. بعید میدانم این روش افراطی را در فیلم جدیدی که با بینوش قرار است بسازد بتواند پی بگیرد چون تماشاگر عام نمیپسندد ولی مطمئنّاً راهی برای نمایش ایدههایش به شکلی دیگر خواهد یافت.
فاطمه معتمدآریا در ملاقاتهایی که با کیارستمی داشته از او گلایه کرده که چرا از بازیگران حرفهای استفاده نمیکند، زیرا آنها بلدند بازی نکنند یا به تعبیر او « بازی نکردن» را بازی کنند. فیلم گریهی کیارستمی خوش محکیست برای بازیگران حرفهای سینمای ایران تا هم نشان دهند که بلدند بازی نکنند یا نه و هم رقابتی جانانه با هم داشته باشند.
گریه از مشخّصات بارز آدمیزاده و بیانگر عمیقترین احساسات درونی اوست که از قدیمیترین امتحانهای کارگردانان برای انتخاب بازیگر نیز بودهاست. هیچ چیز مثل یک گریهی مصنوعی آبروی بازیگری را نمی برد و هیچ چیز مثل یک گریهی درست برای او اعتبار نمی آورد. هدیه تهرانی ِستاره، بازیگر نشد تا زمانی که در حمّام فیلم چهارشنبه سوری بغضش ترکید. زن مقتدرنمای سینمای ایران آنجا یادگرفت که زن بودن و از حسادت به خود پیچیدن یعنی چه. حاشیه نروم سراغ گریهها برویم، از آخر به اوّل:
17. تنها صحنهی واقعی فیلم جایی است که کارگردان در پایان قسمت نیکو خردمند کات می دهد و او نفسی به راحتی می کشد. واقعیّت همیشه پیروز است. کیارستمی طعم گیلاس را هم با صحنهای واقعی تمام کرد . اهمیّت این صحنه برای عدّهای به قدری بود که وقتی شایعهی حذف آن قسمت پیچید، جاناتان روزنبام- منتقد نامدار آمریکایی- با او تماس گرفت که به پایان فیلم دست نزند. 16. شانزدهمین قسمت از آن ِستاره اسکندری خواهر بزرگتر لاله است که در اوّلین بخش بازی می کند. دو خواهر با چهرههایی شبیه به هم و فقط یکسال تفاوت سنّی. اوّلی با پیشینهی تآتری و مزدوج و دوّمی بدون اعتقاد به لزوم بازی در تآتر و بلندقامتتر که در برخی فیلمهای جوان پسند این سالها بازی کرده و این تفاوتها خود را در چهرههایشان نشان می دهند. بازی ستاره بیپیرایه و تکلّف است. بازی او را کنار کریمی و فقیه نصیری از بازیهای قابل قبول این فیلم می دانم. 15. و امّا معتمدآریا که قرار بود بازی نکند و البتّه میکند و با مهارت. تنها نمود ِبازی او دو سه پلکی است که می زند. آنچه باعث میشود او را جزو بازیهای خوب به حساب نیاورم اعتماد به نفس نگاه ِاوست که پهلو به پهلوی غرور میزند. او در خلوت خود نیز اینگونه است؟14. پگاه آهنگرانی تلاش بیهوده نمیکند ولی حس زیادی هم ندارد. همینکه بازیگران جوان این فیلم برای گریه بزرگنمایی نمیکنند مایهی امیدواری است.13. ویشکا آسایش بسیار کمتر از حدّ انتظار. انگار کسی را از سر کوچه صدا کردهاند و گفتهاند بیا و بنشین. عاقبت جدّی نگرفتن بازیگری و رد کردن پیشنهادهایی که باعث دیده شدن میشود- مثل حمیرای معصومیّت از دست رفته- همین است. 12. ترانه علیدوستی آرام است ولی دوربین را فراموش نکرده و حرکت دستش هم آگاهانه است. او باید بتواند آموزههای تارخ را پس از آنکه درونی کرد فراموش کند. بازی حساب شدهی او در چهارشنبه سوری در تقابل با بازی طبیعی فرّخنژاد و تهرانی توی ذوق میزد.11. باران کوثری صورتی بهت زده دارد با انگشتی که نوجوانانه به دهان برده، بازی او یکی از دو بازی برتر این فیلم است.10. مهتاب کرامتی خوب شروع می کند و بد تمام. حرکتش اضافه است.9. گلشیفته فراهانی تلاشی نمیکند پس اگر چیزی نشان نمیدهد، اشتباه هم ندارد. 8. نیکی کریمی از بازیهای خوب این فیلم است با چهرهای محزون که بدون نفس عمیق و بازوبسته شدن پرّههای بینی ، اشک به چشم میآورد. عروس سینمای ایران برای خودش بازیگری شده. 7. مریلا زارعی را اوّل بار در سریالی تلویزیونی دیدم. ساده و راحت بازی میکرد نمیدانم چه شد که به احساساتگرایی غلیظ ِسربازان جمعه و همین فیلم رسید. او « آن» ِبازیگری را دارد نیازی به پیاز داغ نیست. 6. هدیه تهرانی مانند کرامتی خوب شروع و بد تمام می کند. موهایی که سایهوار میروند که نیمی از چهرهاش را بپوشانند برای او کافی بود. 5. آتنه فقیه نصیری با اخمی که کرده تأثیر تأثّرش را دو چندان کرده است. بازیاش بی عیب است. او را کنار کریمی و ستاره اسکندری میگذارم. 4. بهترین بازی این فیلم از آن ِسحر ولدبیگی است. او نه تنها اندوه را نشان می دهد که تشویش و ترس و اضطراب را هم. کسی که رومئو و ژولیت را ببیند و غرق در آن شود، علیرغم دانستن داستان در تمنّایی محال میخواهد که آنان به هم برسند و دلنگران سرنوشت دلدادگان جوان فیلم است. اینها را در چهرهی این بازیگر جوان و بیادّعا می بینم. 3. گویا مریم مسچیان باشند ایشان که نمی شناسمش. بازیاش خام و حرکت چانه و لبها آماتوری است.2. حضور حمیده خیرآبادی مانند نیکو خردمند مایهی برکت این فیلم است. سیمای مادران سینمای ایران با دو بازی متفاوت دلنشین است.1. لاله مغرورتر از ستاره و هیبتش ستارهواراست. او هم به درستی خود را برای گریه به زحمت نمی اندازد.
بهترین صحنهی فیلم پایان واقعی آن است. نیکو خردمند که از بازی فارغ شده لبخندی میزند؛« خنده» در پایان فیلمی با موضوع« گریه». همین نکتههاست که کیارستمی را کیارستمی کرده و مقلّدانش هرچه تلاش کردند« او» بشوند نتوانستند؛ درست مانند فوت کوزه گری. با این تفاوت که آن فوت را میتوان آموزش داد ولی آفرینش آموزش دادنی نیست. به فیلم و کارگردانش فردا می پردازم.
جوان اوّل به جوان دوّم گفت: من که شکر نخوردم با تو در دانشگاه همکلاس و هماتاق شدم، یک مدّت با هم بودیم اجباری، حالا هرکدام به راه خود. جوان دوّم که دلش شکسته بود چند دقیقه سرش را پایین انداخت و بعد گفت:« قبول. می دانی که چه نظری دربارهی تو دارم؛ اگر روزی در دو جبههی مخالف هم قرار بگیریم و قدرت دست ما باشد و کاری کردهباشی که مرا موظّف کنند که طناب دار را - به حق- به گردنت بیندازم، درنگ نخواهم کرد ولی درآن لحظه ذرّهای احساسم به تو با الآن تفاوت نخواهد کرد. اگر برعکس تو بخواهی طناب دار را به گردنم بیندازی، می دانم ککت هم نمی گزد امّا در آن لحظه که چشم در چشمم این کار را میکنی باز نظرم به تو با الآن فرق نخواهد کرد.»
۱-۱. محمّد رضا فروتن پس از چهرهشدن پس از بازی در یک قسمت از سریال سرنخ پوراحمد و برخی فیلمها خصوصاً قرمز و دوزن، آن روند را ادامه نداد. پس از دقیقتر شدن به مناسبات پشتپردهی سینمای ایران میبینیم که بسیاری از پیشنهادها را به خاطر توهّم « خودستارهبینی» از دست داده است. برخی از فیلمها را به دلیل اینکه دستمزد بالایی را که خواسته ندادند، مانند دوئل و برخی فیلمها به دلایل حاشیهای دیگر مثل مهمان مامان.(در همین فیلم مهمان مامان، گلاب آدینه که دستمزدی به اندازهی دیگر بازیگران طراز اوّل ایران میخواسته و شریفینیا گفته امکان ندارد، برای اینکه هم قدر و قیمت خود را نشان دهد و هم مناعت طبع خود را، بدون دستمزد بازی کرد.)
۲-۱. ابوالفضل پورعرب شاید به هدررفتهترین بازیگر مستعد سینمای ایران در سالهای اخیر باشد. او پس از درخشش در عروس و ادامهی آن در نرگس، ناگهان از سینمای جدّی ایران محو شد. از خودم میپرسیدم که او که سابقهی تآتری هم داشته چرا کارگردانان بزرگ به سرغش نرفتند تا اینکه همین اواخر خودش در گفتوگویی گفت که انتخاب اوّل مهرجویی برای بازی در نقش داداشی فیلم پری بوده است. مهرجویی به هنگام دعوت از او خیلی خودمانی به او گفته که تو را برای فیلمم در نظر گرفتهام، این هم فیلمنامه. شریفینیا هم به او گفته وقت آمدن ماشین جیپت را هم بیاور که سر صحنه لازم میشود. پورعرب از این برخورد ناراحت میشود که چرا از « من» نپرسیدند که آیا حاضری بازی کنی تا من بگویم بله یا نه؟ سر صحنه نرفت و فیلم را از دست داد. با توجّه به اینکه مهرجویی با هر بازیگر معمولاً بیش از یک فیلم کار کرده، فکر کنید که اگر پورعرب در پری و لیلا بازی میکرد چقدر مسیر زندگی هنریاش تغییر میکرد.
۱-۲. در گفتوگویی از آلن دلون که در فیلم کارگردانان مطرحی مثل آنتونیونی و ویسکونتی بازی کرده پرسیدند که آیا سرصحنه پیشنهادی برای بهتر شدن میدادی که اینجا را بهتر میتوان اینجوری گرفت یا این گفتوگو را اینطور میتوان بهتر ادا کرد. گفت: اصلاً، کوچکترین دخالتی نمیکردم. پرسیدند: چرا مگر نظری نداشتی؟ گفت: چرا داشتم امّا « میترسیدم» که آنها فکر کنند که من به خودم فکر میکنم و ستارهای از خود راضی هستم که در کارشان دخالت میکنم و برای فیلم بعد از من دعوت نکنند. برای همین تنها کاری را که میگفتند، بدون چون و چرا انجام میدادم.
۲-۲. رضا درستکار در جشنوارهای از گفتوگوی پس از نمایش فیلم مونیکا بلوچی نوشت که گفته خیلی از آینده میترسم که علاقهمندان سینما در مورد من چه قضاوتی خواهند کرد. آیا توانستهام نقشی را که به عنوان بازیگر داشتهام به درستی ایفا کنم؟ وظیفهام را به عنوان عضو کوچکی از جهان هنر انجام دادهام؟ همیشه به هنگام اکران فیلمها دلهره دارم که نکند تماشاگران پس از دیدن فیلم با خود بگویند که من وقت آنها را « تلف کردهام».
وقتی « پری» مهرجویی را دیدم هنوز کتاب سلینجر را نخوانده بودم. مهرجویی نام او را در اوّل فیلم نیاورده و در تیتراژ پایانی اشارهای به او کرده که این فیلم « با نگاهی» به داستان فرنی و زویی بوده است و ما هم باور کردیم. سفری به آمریکا داشت مهرجویی که وکلای سلینجر جلو نمایش فیلم در آمریکا را گرفتند به دلیل عدم رعایت قانون کپی رایت و او که با صدای آمریکا مصاحبه میکرد خیلی شوخ و بیخیال میگفت که بابا فیلم چه ربطی به آن دارد و گوینده هم تأییدش میکرد و ما باز باور کردیم. در گفتوگوی دیگری از عدم ربط اسامی فارسی فیلم به نامهای انگلیسی داستان میگفت که اگر میخواستم فرنی را فارسی کنم مثلاً فرنگیس میگذاشتم و ما اینجا کمی شک کردیم. بعد که کتاب را خواندیم دیدیم که جریان چیز دیگری است و وقتی منتقد نوقلمی در مجلّهی فیلم نوشت که فیلم چیزهایی دارد که کتاب ندارد مثل مسألهی زنان کوزه به سر، آن وقت بود که سری به تأسّف تکان دادیم که عجب جایی زندگی میکنیم. برای اینکه نوشته خیلی طولانی نشود خیلی به خود سلینجر نمیپردازم که به نوشتههایش با چند سطر نمیتوان ایما کرد. نگاهی به تطابق فیلم و داستان دارم فقط؛ با این توضیح که فیلم و کتاب الآن دم دست نیست و ارجاعها همه از حافظه است.
۱. کلّ فیلم « نگاهی» به داستان سلینجر نیست، خود داستان است که ایرانی شده و ناقص. جاهایی هم که تغییر یافته و اسامی علی و کشف و کرامت در میان است یک جور آداپته کردن با فرهنگ خودی است. به عبارت واضحتر جور دیگری نمیتوانست باشد و گرنه فیلم آمریکایی میشد. بعضی جاها مهرجویی چیزهایی افزده مثل آن سالک و اعمالش که در کتاب هم هست ولی او آن سالک را - با بازی پارسا پیروزفر- شبیه ابوسعیدابوالخیر نشان میدهد و برخی اعمالش در جوانی که خود را باژگون با ریسمانی در چاهی آویختی و قرآنی را به شبی ختم نمودی و گریستی و گریستی بدانسان که خونابه از چشمش روان شدی تا به صبح. صحنهی رستوران، نامزدی که بهاصطلاح توی باغ نیست، پری، داداشش، برادری که سالها پیش خودکشی کرده بود و عمدهی ماجراهای فیلم همه از کتاب گرفته شدهاند.
۲. نامها هم همان نامهاست و مهرجویی نمیدانم چرا بیجهت انکار میکند. او که سابقهی اقتباس از آثار دیگران دارد چرا به اینجا که میرسد نمیپذیرد؟ دقّت کنید: فرنی اگر نونش را بردارید میشود: فری یا همان پری؛ داداشی= زاخاری( زویی)؛ اسد میتوانست جوری انتخاب شود که سیمور را تداعی نکند. صحنهی کنار رودخانه رفتنش و ملاقات با دختربچّه هم برگرفته از داستانیست که با نام «یک روز خوش برای موزماهی» سلینجر ترجمه شده است.
۳. داستانهای سلینجر عجیباند و با وجود آمریکای بودن بسیار ژرف که شگفتیآور است. اینجا منظور خاصّی از آمریکایی بودن دارم که به وقتش بیشتر باز میکنم. فرهنگی بانشاط و بسیار باتحرّک و شاد ولی عاجز از دستیافتن به اعماق. برای مثال دو فیلمسازی که فیلمهایشان را میپسندم یکی جوزپه تورناتورهی اروپایی است و دیگری فرانک دارابونت آمریکایی. دالان سبز و رستگاری در شاوشنگ عالیاند ولی در پایان آنها آزادی و سرخوشی است و رهایی از گذشته؛ امّا فیلمهای تورناتوره زخمی میزند که خوب هم شود جایش باقی میماند.
۴. در داستان سلینجر بزنگاه داستان، اوج داستان و نوشدارویی که مرهمی بر زخم فرنی است و در حقیقت شاهکار زویی و سلینجر است را مهرجویی درنیافتهاست. در یک کلام فرنی به دنبال حقیقت، به دنبال مطلق، به دنبال خداست. او میگوید چه فایده که من سالها در رادیو گویندگی کردم و الآن هم اگر بازیگر باشم چه کسی مرا میبیند یا به تعبیر من اگر هم ببیند و به فرض من مشهور هم شوم چه فایده؟ او به دنبال مخاطب است کسی که به خاطرش بازی کند کسی که با او معنا داشته باشد منتظرش باشد و خطاب و عتابش را ببیند. او این جهت و سمت و سو را گم کرده است. زویی با بیانی شبیه اعجاز به او میگوید که زمانی که در رادیو گویندگی میکردی فکر کن زنی چاق در فلان ایالت به برنامهات گوش میکرده، زنی چاق با پاهایی که رگهای آبی دارند و سرطانی است و احتمالاً به زودی بمیرد او منتظر برنامهی توست و تو به خاطر او برنامه را اجرا میکنی. تازه فکر کردی او کیست، او خود ِخود ِمسیح است. فرنی آنچه میشنود با عقلش نمیفهمد ولی با دلش شهود میکند و آرام به خواب میرود. سلینجر بدون تصریح، مطلق را در مقیّد، خدا را در موجودات به فرنی نشان میدهد و او را قانع میکند. طبیعی است که من نتوانم این بیان شاعرانه- نه رومانتیک- را به راحتی به زبان تحلیل ترجمه کنم. امّا مهرجویی میتوانست همین مثال را بازسازی کند. مثلاً داداشی به پری بگوید که فکر کن وقت بازی تآتر در گوشهی سالن پیرمرد بازنشستهای هست که هرشب- فقط- برای دیدن بازی تو میآید؛ برای او بازی کن. ولی این گفتار درخشان سلینجر تبدیل شده به نصیحتهای پیش پا افتادهای مانند اینکه عشق را در کجا میجویی؟ همین آشی را که پس زدی و نخوردی با عشق برای تو پختهاند و... . این گفتار پایانی، آس ِداستان فرنی و زویی است که از آن شاهکاری ساخته و مهرجویی با حذف آن، فیلمش را عقیم و معمولی کرده است.
۱. دوست بینامی در بخش نظرات یادداشت دیروز به اشاره از شرک گفت و کسانی که ما - به نادرستی- آنها را بزرگ میکنیم. ایشان با گفتن اینکه اضافه کردن سیصد سال تاریخ ائمّه به قرآن درست نیست، نشان داد که منظورش کافی بودن قرآن و عدم نیاز به امامان میباشد. با توجّه به اینکه نسبت دادن شرک به شیعه پیشینهی زیادی دارد و هماکنون نیز برخی فرقههای اسلامی ما را با این عنوان میشناسند، موضوع شایستهی بسط است. از آنجا که دوست عزیزمان به قرآن اشاره کرده و گفتهاند که مبین است پس بهتر است که ایمای امروزم را از همین قرآن شروع کنم. در سورهی یوسف میخوانیم که او در کودکی خواب میبیند که یازده ستاره و ماه و خورشید به او سجده میکنند. سالها بعد این خواب تعبیر میشود و پدر و مادر و برادرانش به او که حالا عزیز مصر شده سجده میکنند(یوسف-۱۰۰). به برادران و مادرش کاری ندارم امّا یعقوب پیامبر خدا بوده و پیامبران از گناه معصوم هستند چه رسد به شرک؛ او چرا باید به آدمی مثل خود- گیرم پیامبر باشد- سجده کند، آیا این شرک نیست؟ از آنجا که او معصوم است و قرآن هم بدون اعتراض به کار او داستان را ادامه میدهد پس کارش درست بوده، من میپرسم چرا؟
۲. میدانیم و میدانید که ما رو به سوی کعبه نماز میخوانیم. کعبه مشتی سنگ بیش نیست چرا باید به سوی آن نماز بخوانیم؟ زیرا انسان در جهان مادّی محاط است و بالأخره به سمت و سویی باید توجّه کند. پس ما به سنگ سجده نمیکنیم بلکه به کسی که ما را به آن طرف توجّه داده و به نیّت او سجده میکنیم. سنگ آیه است، نشانه است، نمود است از چیزی که ما آن را میپرستیم. همین الآن اگر کسی با نظر استقلالی به خود کعبه نماز بخواند و به حج رود نماز و حجّش باطل و مبتلا به شرک شده است.
۳. اگر سنگی - که پست ترین رتبهی موجودات میان جماد و گیاه و حیوان و انسان است- بتواند آیهی خداوند باشد، چرا انسانی که خود خداوند به پیروی او فرمان داده نتواند آیهی او باشد. ما امامان را بزرگ میداریم و گفتار و کارشان را حجّت میدانیم چون همان خدایی که او را میپرستیم گفته و گرنه حداکثر انسانهایی محترم و دارای فضایل اخلاقی بودند. اگر کسی در و دیوار خانهی آنها را ببوسد بهخاطر همان خدایی است که اینها نماینده و خلیفهی او هستند نه به خاطر خودشان. یعقوب نبی هم به سوی خدا سجده کرد امّا قبلهاش را بزرگترین آیهی خدا در آن زمان یعنی یوسف قرار داد. البتّه ما به امامان سجده نمیکنیم ولی قرآن - با آیههایی مانند این- دارای ایماهایی است برای کسانی که اهل اشارت باشند و بخواهند که راهی به رهایی بیابند.
۴. شیعه حد اعتدال بین دو تفکّر است یکی وهّابیّت و دیگری شیخیّیت . وهّابیّه میپندارند که ما امامان را میپرستیم و ما را تکفیر میکنند ولی خودشان از درک باطن اسلام عاجزند و شیخیّه با بزرگ کردن و افراط در حقّ امامان و قدیم پنداشتن آنها به شرک و غلوّ دچار شدهاند. حالا من از شما میپرسم، اگر خدا در قرآن علی را نفس و خود ِپیامبر به شمار آورد*(آلعمران-۶۱) بعد من و شما بگوییم که خدا را قبول داریم ولی علی را خیلی بزرگ نکنیم، در حقیقت به کدام خدا ایمان داریم؟
* این آیه، آیهی مباهله است که پیامبر اسلام در نوعی تحدّی و مبارزهجویی با عالمان مسیحی گفت که من و فرزندانم و زنان و خودم در روز و ساعتی خاص علیه شما دعا میکنیم و شما نیز همین کار را انجام دهید تا خدا هرکس را که حق است نگه دارد و آنکه باطل است نابود کند. در این جریان عالمان مسیحی ابتدا پذیرفتند ولی بعد کوتاه آمدند. روز مباهله پیامبر با علی و فاطمه و حسن و حسین آمد. در آیه ابنائنا که حسنین هستند. نسائنا هم فاطمه- ونه دیگر زنان پیامبر!- و نامی از علی نیست. تنها گزینه این است که انفسنا را همان علی بدانیم یعنی علی نفس ِپیامبر است. البتّه احادیث و روایات زیادی هم مانند روایت معروفی که پیامبر میگوید نسبت تو به من، مانند نسبت هارون به موسی است با این فرق که پیامبر نیستی هم هست که خودتان حتماً بهتر میدانید.
فصلنامهی مدرسه به دلیل مصاحبهی سروش دبّاغ و جلال توکّیان با محمّد مجتهد شبستری بسته شد تا بار دیگر کم طاقتی خود را در روبهرو شدن با اندیشههای مخالف نشان دهیم. میگویم « نشان دهیم» تا یادمان نرود که هر کس این کار را کرده کسی از میان من و شما بود و محصول یک فرهنگ، فکر میکنم حالا بالغتر از آن شده باشیم که با متّهم کردن« آنها» ناخودآگاه، خود را متفاوت و جدا از دیگران بپنداریم.
ابتدا خلاصهای از این گفتگو را میآورم تا هم کمکی باشد برای کسانی که با بحثهایی از این دست خیلی آشنایی ندارند و هم از آنجا که مصاحبه تکّهتکّه و نامنسجم است، کار برای خودم هم راحتتر شود. آقای شبستری در تأمّلهای جدید خود دربارهی قرآن و دین به این نتیجه رسیده است که:
« ۱. اوّلین مسألهی مهم این است که در مقابل عقیدهای که میپندارد برای شناخت اسلام باید از قرآن آغاز کنیم من عقیده دارم که باید ازشخص پیامبر آغاز کنیم چون قرآن پدیدهایست که او به ما عرضه کرده است. دوّم اینکه خود ِاو را هم با مطالعهی جامعهی پیرامونش و فرهنگ آن زمان میتوانیم بفهمیم و سوّم اینکه ببینیم او در زمان خود در تقابل با چه چیزی بوده است؟ او در تقابل با بتپرستی بوده است و گرنه جامعهی آن زمان جامعهای مذهبی بوده و بسیاری از مناسک و آداب را به جا میآوردند. او در چنین جامعهای بدون اینکه به گروه یا طرز تفکّر خاصّی وابسته باشد ظهور کرد و معنای « امّی» هم همین است. یعنی کسی که جهان بینی به معنای کاسموسی آن ندارد و همه چیز خلقت در قرآن جداجدا هستند. حالا چنین پیامبری قرآن را آورده و ما از اینجا میتوانیم آغاز کنیم.
۲. قرآن دارای یک ایده است که محوریّت دارد و باقی مسائل را باید در پرتو آن فهمید و آن هم این است که که پیدایش همه موجودات و دوام آنها و تحوّلات آنها به عنوان افعال خداوند یکتا مطرح میشود. در حالی که همزمان با پیامبر، این افعال به مثابه فعل ِغیر خداوند یا دهر یا بتها تجربه میشد یعنی امر دایر است بین اینکه این افعال به بتها نسبت داده شود یا به دهر یا به غیر خداوند یا به هر چیز ممکن. آنچه در این کتاب هست یک محتوای تفسیری است، نه یک محتوای اخباری. همهی آن چه خدا میگوید: ما زمین و آسمان را آفریدیم یا ابرها را فرستادیم یا زبانهای شما را مختلف کردیم یا گیاه را رویاندیم، بیان این نوع نگاه است.
۳. این تفسیر نتیجهی یک نوع نگاه خاص به جهان است که همه چیز را نمود خداوند میبیند. خود نبوّت پیامبر تجربهی این نگاه و رسالت او بیان این نوع نگاه است که ما را نیز به اینگونه دیدن دعوت میکند. او تکتک اجزای جهان را نمود خداوند میبیند و به دنبال تفلسف نظری دربارهی کلّ جهان نیست. او به این نگاه نرسیده بلکه این نوع نگاه به او داده شدهاست.
۴. اصلاً مسأله این نیست که گفته شود در این محتوای تجربهای، چه چیز در عالم وجود هست و چه چیز نیست. رسالت او این بوده است که آن اشیاء را به خداوند ارجاع بدهد و خداوند را مطرح کند. در قرآن از جنّ سخن رفته است، اما اصلاً نظر بر این نبوده که چون جن گفته شده پس جن وجود دارد[!].همینطور است وجود یا عدم وجود شیطان. یا فرض کنید در خلقت انسان، که قرآن میفرماید ما آدم را از گل آفریدیم یا درباره جنین میگوید که این مراحل را طی کرده است. ممکن است ما مراحل جنین را طور دیگری ببینیم و این سؤال برایمان پیش آید که قرآن با علم سازگار هست یا نیست. اما مسأله قرآن این نبوده که بگوید جنین چگونه شکل میگیرد. مسأله قرآن این بوده که مراحل جنین، آنطور که در آن فرهنگ شناخته شده بود به خداوند ارجاع دهد. مسأله این نیست که اصلاً قوم ثمود وجود داشته یا نه. بلکه مسأله این بوده که همه آنچه درباره این قوم گفته شده فعل خداوند بوده است. در همه مسایل هم همینطور بوده است.
۵. در مورد احکام هم باید گفت: تجربه پیامبر به او میگفته که خدا در گرداندن این عالم با عدالت عمل میکند. در آیات قید شده که خدا با هیچ کس با ظلم رفتار نمیکند و همه کارهای او با معیار عدل است. در زندگی اجتماعی هم پیامبر این عدل را مطرح میکند چون تسلیم شدن در زندگی اجتماعی جز هماهنگ کردن خود با آن عدلی که عالم را خدا با آن میچرخاند میسّر نبوده است. و به همین جهت هم هست که هر کجا حکم شرعی مربوط به ارثی مربوط به خانوادهای، زنی، فرزندی، چیزی بیان شده آخرش تعبیرهایی اینگونه هست، که این بهتر است، این عادلانهتر است، این به تقوا نزدیکتر است و غیره. یعنی این احکام همه معلّل است و در واقع هویّت تفسیری داشته است. ما در قرآن قانون نداریم، حکم داریم. حکم یعنی چه؟ یعنی داوری. امّا داوری در کجا مطرح میشود؟ داوری زمانی مطرح میشود که وضعیّتی پیچیده به وجود آمده و ما نمیتوانیم و نمیدانیم چگونه عمل کنیم. احکام شرعی پیامبر یک نوع داوری یا قضاوت است. یعنی در آن موارد معیّنی که پیش آمده، با توجه به واقعیاتی که در آن بافت بوده، میگفته اینگونه عمل کنید. اگر چنین بکنید عادلانه است. به عبارت دیگر برای عدالت تعیین مصداق میکرده است. هیچگاه دعوی پیامبر این نبوده که من دارم برای کلّ بشریّت قانون میگذارم. تعبیر حکم بوده است: حکم شرعی. باز هم میگویم که این خود یک تفسیر بوده است.
۶. و امّا دربارهی کسی که عقیدهی متفاوتی دارد هم کار با صدق و کذب پیش نمیرود و باید پای معقولیّت را پیش کشید عیناً مثل این است که کسی به من بسیار مهر و محبّت کرده است و من خیلی شیفتهی او شدهام. شما[ که به او علاقه ندارید] با تعجّب از من میپرسید که چرا اینقدر او را دوست داری؟ من در پاسخ، رفتاری را که او با من در زندگی داشته توضیح میدهم و در نهایت شما میگویید بله من [ گرچه به او علاقه ندارم ولی] به تو حق میدهم؛ این یعنی معقولیّت. نهایتش این است که ما به معقولیّت و محقّ بودن برسیم. آنجا دیگر عیسی به دین خود و موسی به دین خود. ببینید پلورالیسم همین است دیگر. نهایتاً من یک چیزهایی را بیان میکنم ممکن است شما بعد از اینکه من آن چیزها را بیان کردم به من حق بدهید که جهان را اینطور ببینم. ولو اینکه خود شما همان را آنطور نبینید.»
از آنجا که مطالب را دستهبندی کردم بهتر است که در قالب همین شش نکته نظرم را بیان کنم.
ایمای۱. تا جاییکه میدانم مسألهی شناخت قرآن مقدّم بر شناخت نبی نیست بلکه حجیّت قول نبی بر حجیّت قرآن بنا شده است. یعنی پیامآور قولش برای من و شما زمانی قابل قبول است که اوّلاً بدانیم پیامفرستی هست و اینکه او این شخص را برانگیخته و بدون این دو مقدّمه پیام ِپیامآور قابل پذیرش نیست. از طرف دیگر سایر احادیث پیامبر و امامان هم باید با قرآن مقایسه شود و تنها در صورت موافقت با آن پذیرفته میشود. در عین حال من خودم به هیچ کدام از دو شق عقیده ندارم که باید شناخت اسلام را از قرآن شروع کرد یا از پیامبر. آنچنان که شبستری بعد میگوید قرآن و پیامبر میخواهند نوع نگاه ما را به جهان عوض کنند، با او موافقم. پس رسیدن به این نوع نگاه مهم است، از چه راهی مهم نیست. اگر با خواندن قرآن به این نوع نگاه رسیدی خوب است، اگر با شناخت پیامبر رسیدی باز هم خوب است اگر ابتدای معرفت تو به اسلام از شنیدن داستان کربلا شروع شد خوب است، اگر از وجود امامی زنده در زمان حال به این نگاه رسیدی باز هم خوب است؛ مهم این است که این سرنخ را ادامه دهی و در موقعیّت فعلی توقّف نکنی. میماند مسألهی امّی بودن پیامبر. ایشان از امّی بودن این نتیجه را میگیرد که پیامبر دارای نگاه سیستماتیک به جهان نیست. امّی بودن اشاره به دوران پیش از رسالت ایشان دارد که ایشان در مکتب و مدرسهای درس نخوانده، پس با ذهنی بدون خطخوردگی بشری پذیرای پیام خداوند شده نه اینکه پس از رسالت هم جهانبینی منسجمی نداشته است.
ایمای۲. با محتوای بند دو کاملاً موافقم. این نوع نگاه، نگاهی توحیدی است که هر چیز را مربوط به خدا میداند. صبر میکنیم تا ببینیم خود ایشان در تمام گفتوگو این نوع نگاه را رعایت کرده یا نه.
ایمای۳. ایشان که همهی خلقت را فعل خدا میداند به وحی که میرسد آنرا تجربهی پیامبر میبیند. بسیار فرق است که بگوییم قرآن نفس کلام خداوند است یا تفسیر پیامبر از نگاهی است که به او داده شده. این نکته را در پایان نوشتار و بند الف بیشتر بسط میدهم.
ایمای۴. ادّعاهای عجیب و غریب از اینجا آغاز میشود. نمیدانم خود ایشان متوجّه این گفته که جلو آن علامت تعجّب گذاشتهام بوده یا نه. من حتّی احتمال اشتباه سهوی در نقل کلام ایشان را میدهم. یک وقت هست که میگوییم قرآن کتاب زیستشناسی نیست که مراحل جنین را بیان کند و اجمالاً میخواهد بگوید که جنین در مراحل شکل گیری به قدرت خدا انسان میشود. یا قرآن برای آموزش ستارهشناسی نیامده که ببینیم هفت آسمان داریم یا کمتر یا بیشتر. هفت در جاهلیّت نمایانگر نمادین عددی بوده مثل ما که میگوییم هفتادسال سیاه نمیخواهم او را ببینم. این یعنی اصلاً نمیخواهم نه اینکه سال هفتاد ویکم دیدن او ایراد ندارد. امّا شبستری حرفی میزند که جز اینکه مخالفان دیانت به او بخندند ثمری ندارد. ایشان میتوانست بگوید قرآن برای تشویق شما به شناخت جنها نیامده فقط خواسته بگوید که همهی موجودات از جمله جنها مخلوق خدا و تحت سیطرهی او هستند، نه اینکه قرآن نخواسته بگوید که جن هست. اگر نیست پس ما قدرت خدا را در آنچه نیست چگونه بفهمیم؟ اگر نیست و ما هم نمیتوانیم آنها را ببینیم، جز اینکه قرآن خرافهای را به فرهنگ بشری بیفزاید چه کار کردهاست؟ اگر قوم ثمود وجود نداشته پس قدرت خدا را در از بین بردن کدام قوم باید فهمید؟ گاهی افراد آنچنان در پیچ و خم بحثهای نظری غرق میشوند که بدیهیترین چیزها هم از نظرشان مخفی میماند.
ایمای۵. در قرآن قانون نیست، چون قانون حکمی بشری است که بر اساس سازوکاری مثلاً مبتنی بر رأی اکثریّت شکل میگیرد. حکم هم فقط یکی از معناهایش آن است که ایشان گفت. حکم را اگر از ریشهی حکمت بگیریم- یعنی آنچه مرحوم حائری پیشنهاد داد- یعنی آنچه موافق با عقل و اساس جهان خلقت باشد که از قانون بسیار مستحکمتر است. قانونگذاران بشرند ولی ممکن است اشتباههایی جبرانناپذیر مرتکب شوند. امّا خدا و پیامبرش که عالم بر جزئیّات عالم وجودند اشتباه نمیکنند و حکمشان دائمی است مگر اینکه معلوم شود بر اساس مصالحی حکم موقّت دادهاند که در این هنگام عالم دینی حکم فعلی را مطابق زمان اجتهاد میکند.
ایمای۶. بحث پلورالیسم را فعلاً کنار میگذاریم ولی اینکه بحث معرفتی میان ادیان و عقاید را به محق بودن کاهش دهیم، عملاً تعطیل کردن علم است. اگر بنا به معقولیّت باشد آن هم به این معنا که هر کس بنا به شرایط زیست خود محق است هر عقیدهای داشته باشد، سنگ روی سنگ بند نمیشود. اگر مثال خود آقای شبستری- یعنی محبّت - را ملاک بگیریم، معاویه که استاد عملیّات روانی بود برای اینکه ریشهی خاندان عصمت و شخص امیرالمؤمنین را بخشکاند، دست به هرگونه کاری میزد. برای اینکه نسل آینده کاملاً طرفدار او باشند و دشمن علی، به مأموران خود دستور داد که برای کودکان شامی برّهای ببرند و بگویند که این را معاویه برای تو داده است. سپس که برّه بزرگتر میشد و کودک کاملاً با آن انس میگرفت کسانی را میفرستاد که به زور آنرا از کودک بگیرند و بگویند که علی ما را فرستاده تا آن را از تو بگیریم. فرد از کودکی با مهر معاویه و بغض علی تربیت میشد. قابل درک است که او اینگونه بیندیشد و حس کند امّا آیا او را محق میدانیم و نباید بگوییم که اشتباه کرده است و به قول شبستری نباید صحبت از صدق و کذب کرد؟ نباید گفت که اشتباه آن فرد ناشی از ندیدن تمام حقیقت و بسنده کردن به قسمت تحریف یافتهای از حقیقت است و حتّی چنین کسی اگر بنا را بر تحقیق بگذارد میتواند به حقیقت برسد؟ این نوع نگرش، به عیسی به دین خود و موسی به دین خود محدود نمیشود و شامل تمام فرقهها و عقاید موجود از وحیانی و غیر وحیانی و انحرافی هم میشود. این نوع استدلال را تا کجا میتوان ادامه داد؟
آنچه نوشتم صرفاً بر اساس خلاصهی متن مصاحبه بود ولی سه اشکال اساسی بر ایشان وارد است که خلاصهوار میآورم.
الف. تناقضگویی. این ایراد به تنهایی برای ردّ حرفهای ایشان کافی است. ایشان ابتدا معیاری مینهد ولی به آن پایبند نمیماند. ایشان - به درستی- میگوید « همه»ی عالم نمود قدرت خداست و چیزی را استثنا نمیکند. امّا به مسألهی وحی که میرسد تنها نوع نگاه را موهبتی الهی میداند و باقی را تفسیر نبی. اگر قرآن با صراحت میگوید که تو نبودی که تیر افکندی بلکه ما بودیم، چرا آیات الهی و احکام- با هر معنایی که دارند- را از آن پیامبر میداند و نه خدا؟ چرا نمیگوید « خدا» داوری کرد «خدا» نوعی نگاه را به بشر ارائه کرد، « خدا» چنین و چنان کرد؟ از دید ایشان سنگ آیت الهی است، روز و شب آیت الهیاند، تمام اجزای خلقت استقلال ندارند بلکه نمود خداوندند امّا آنچه خود ِخدا « آیه» نامیده یعنی عبارات قرآن، تجربهی رسول هستند و نه عین کلام خدا؛ حتّی اگر خود قرآن بگوید که هرآنچه پیامبر میگوید وحی است. این برداشت تا چه حد پذیرفتنی است؟
ب. عالمان دینی میگویند که اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند. اگر بپذیریم که قرآن برای دادن نوعی نگاه به بشر آمده، این مسأله نافی این نیست که قرآن دارای قانون هم باشد و نوعی جهانبینی را هم ارائه کند و گزارههایش ارزش معرفتشناختی هم داشته باشند و چه بسا بسیاری موارد دیگر که در طول زمان کشف شوند. ایشان با تأکید بر اینکه این مسأله، مسألهی محوری است باقی وجوه را نفی میکنند که ادّعای بیدلیلی است. برای نفی تکتک ِآنچه ادّعا کردهاند باید دلیل جداگانهای بیاورند. در شکل بشری آن هر کسی حتّی اگر نخواهد آنچه میداند در تمام اعمال و رفتارش اثر میگذارد. من اگر ادیب باشم کلامم با عامی فرق میکند،اگر فلسفه و منطق خوانده باشم، نحوهی استدلالم با کسی که اینها را نداند تفاوت میکند و... . خدا اگر هم فقط میخواست که نوع نگاه بشر را عوض کند ولی از آنجا که علیم و حکیم است و به تمام اجزای کائنات احاطه دارد، طبیعی است که این علم، خودش را در آیات قرآن نشان دهد. او کتاب عقاید و استدلال نفرستاده امّا از آنجا که علمش در کلامش متجلّی شده من ِنوعی اگر جویا باشم میتوانم از لابهلای آیات چیزهایی به دست بیاورم.
ج. دین مجموعهای از متون دینی شامل نصّ قرآن و احادیث و افعال معصومان در طول حدود سه قرن است. هر کلامی که دربارهی فهمی دینی ادا میشود باید هماهنگ با دیگر اجزای دین باشد. در تاریخ، قرآن و روایات نکات مخالف حرفهای ایشان به وفور یافت میشود. کلام معصومان دربارهی بسیاری از چیزهایی که ایشان میگوید معلوم نیست هست، مثل شیطان و جن را بر چه حمل کنیم؟ امام صادق شاگردانی داشته که هر یک را در فنّی تربیت کرده، یکی فقه، یکی عقاید و دیگری علوم طبیعی. شاگردان ایشان در بحثهای کلامی وارد میشدهاند. چرا ایشان که جانشین پیامبر بودهاند تنها به ارائهی نگاه توحیدی بسنده نکردند؟ امام رضا مناظراتی دارد با مخالفان- که همانها باعث شهادت ایشان شد- که درست مانند عالمی عادی بر اساس عقل بشری با دیگران محاجّه و استدلال میکند. چرا ایشان نگفت این نوع نگاه من است، خواستی ایمان بیاور نخواستی نیاور؟ امام علی میگفت اگر به من مجال داده شود با اهل زبور و تورات و انجیل بر اساس کتابهایشان بحث میکنم و اسلام را اثبات میکنم. این بحثی دارای معرفت نیست؟ بر عکس آنچه ایشان میگوید نگاه انحصاری به صدر اسلام ممکن است موجب بدفهمیهایی اساسی شود. پیامبر میان جامعهای بیسواد چارهای نداشت که بر وجه شهودی دین تأکید بیشتری کند که ناشی از عدم قدرت مردم زمانش در فهم نکات و ریزهکاریهای معرفتی بود. امروز هم وضع جوامع بشری اینگونه است؟
آرای جدید ملکیان و شبستری را وجه دیگر جمود فکری برخی از حوزویان میبینم که دو سر افراط و تفریط را تشکیل میدهند. نقد و بررسی بیطرفانه بهترین راه مواجهه با هردو طرف است . بستن مجلّات و محروم کردن افراد از تدریس و منع آنها از ارائهای آرای خود این افراط و تفریط را بیشتر میکند و جز ضرر برای جامعهی فکری ما نخواهد داشت.
۱. ما مخاطب مستقیم هنر، دانش و آیین در همهی زمانها هستیم. کسانی که اثری هنری یا دانشی تولید کردند یا دینی را عرضه کردند فقط به مخاطبان خود در آن زمان نمیاندیشیدند، بلکه « همهی» بشریّت را لحاظ کردند. پس انگار داوینچی تابلویش را کشیده که من « الآن» آنرا ببینم یا افلاطون مکالماتش را نوشته که من « الآن» آنرا بخوانم و قرآن هم برای امروز و « الآن» من است.
۲. دین چیست؟ من دارم زندگیام را میکنم؛ کسی که دارای تجارب خاصّی است- تجاربی عارفانه که شکل بسیار پیشرفتهی تجارب دروننگرانهی « شاهدان» سرخپوستی و هندی و چینی است- پیامی میآورد. میگوید که همچنان که انسان زندگی جنینی داشت و سپس به دنیا آمد، امروز ما هم زندگی جنینی برای فردایی است که دوباره متولّد میشویم. ما نام آن تولّد را مرگ نهادهایم ولی او آنرا شکفتن و تولّدی میبیند که خصایص و ویژگیهایی که امروز کسب کردهایم با نزدیکتر شدن به کانون حقیقت- که در دین آنرا خدا مینامیم- تقویت میشود. از طرفی جهان بر اساس چیزی شبیه انرژی- یا به تعبیر دین: نور- بنا نهاده شده که حبّ و بغضها، دوست داشتن و نفرتها، خوبیها و بدیهاهرکدام تأثیری در ما و جهان میگذارند. با تولّد دوباره یا تقویت و بزرگشدن و زیر ذرّهبین رفتن ما، اعمال، نیّات و عقاید ما - که هر کدام بسته به اینکه چقدر با « حقیقت» همخوان هستند نور یا ظلمتند- سرانجام و سرنوشت ما را میسازند. به واقع سرنوشت و تقدیر ما به دست خود ماست که به آوای حقیقت گوش کنیم و خود را در مسیر آن قرار دهیم یا نه.
۳. این پیشنهاد شایستهی فکر است و « من» که میدانم کسی جز ناخن انگشت من در جهان پشتم را نمیخاراند، باید به فکر خود باشم. یک راه ندید گرفتن این پیام است ولی اگر راست باشد؟ باید تلاش کنم که با مطالعه و تحقیق به آن پی ببرم . باید توجّه داشته باشم که این مسأله، مسألهی من است و پیامآور و خود ِحقیقت نیازی به من ندارند. مانع در این راه زیاد است. میل من مخالف این کار ممکن است باشد، چون اگر آنرا بپذیرم محدودیّتهایی را باید تحمّل کنم که خوش ندارم و بدون آنها راحتترم. برخی از کسانی که ادّعای دفاع از « حقیقت» را دارند پیشینهی مناسبی ندارند و اگر حقیقتی هم باشد، - بعضی از- اینان شایستهی نمایندگی آن نیستند. از طرف دیگر دورهی تبشیر و تبلیغ دین گذشته و پیامبری هم نیست تا من بگویم: اگر خدا هست خودش را به من ثابت کند یا به دیگری بگویم اگر راست میگویی حرفت را ثابت کن. امام در یکی از احادیث دینی این گونه توصیف شده: امام مانند کعبه است که به طرف کسی نمیآید و تو باید به طرفش بروی.
۴. اصل موضوع آنقدر مهم است که حتّی اگر احتمال ضعیفی هم هست عقل حکم میکند به دنبالش باشم و آنقدر مژدهای که به زندگی ابدی میدهد شادیآور است که میارزد تمام تلاشم را بکنم. چون اگر بتوانم به این پی ببرم که زنگی من نه تنها بیش از هفتاد هشتاد سال ، بلکه همیشگی است با هر معیاری ارزش تحقیق دارد. کسانی هم که ادّعای نمایندگی « حقیقت» را دارند و شایستهی آن نیستند ربطی به من ندارد. اگر اصل حرف درست باشد، من به مقصود خود میرسم آنها هم خود جوابگوی اعمال خودشان خواهند بود. اگر هم کسی برای من دلیل نیاورد خودم دنبال آنم. همین معیارها را ما خود در سایر زمینهها دنبال می کنیم. اگر کسی علمی را به ما نیاموزد یا حتّی دریغ کند با خود آن هنر یا علم قهر نمیکنیم و به دنبالش می رویم و از زیر سنگ هم که شده پیدایش میکنیم. اگر هنرمند یا عالمی دارای اخلاق بد و ناپسندی بود، دست از آن هنر یا علم نمیکشم. او بد است به من چه؟ من به فکر نفع خودم هستم، چرا خودم را از مواهب هنر، دانش یا دین محروم کنم؟ دربارهی سختیها هم من ِنوعی برای تخصّص در دانشی سی سال یا بیشتر رنج میبرم که دارای آن شوم، تا از مواهب آن بهرهمند شوم؛ این هم مثل آن.
۵. امامان شیعه هر کدام سر سلسلهی بسیاری از طریقتهای عرفانی هستند. اکثر قریب به اتّفاق سلسلههای عرفانی نسب به امیرمؤمنان میبرند. برخی مثل بایزید هم خادم و سقّای امام صادق بوده که البتّه برخی مثل مطهّری در این امر تشکیک کردهاند ولی کسی مثل شیخ عطّار که از لحاظ زمانی نزدیکتر به او بوده آنرا تأیید میکند. یکی از قویترین سلسلهها از معروف کرخی آغاز میشود که قطعاً خادم و دربان امام رضا بوده است. امام رضا دارای امتیازی است که دیگر امامان ندارند و آن هم این است که شیعه دارای شعبههایی است که هر کدام امامی را آخرین امام می دانند. آخرین این فرقهها در امامت امام کاظم متوقّف میشوند. پس هر کس به امام رضا معتقد بود تا امام دوازدهم را نیز قبول دارد و به همین منظور ایشان را شمسالشّموس نامیده و زیارتش را از زیارت سیّدالشّهدا هم باارزشتر دانستهاند. زندگی اینان سراسر حکایت و درس و کرامت است ولی چون روز میلاد ایشان است، یکی دو واقعه را که خود شاهدش بودهام برای ایمادوستان بیان میکنم.
۶. از کودکی در محیطی بودم که کشف و کرامت مثل نقل و نبات ریخته بود، پس از چیزی فراواقعی تعجّب نمیکردم. از مردانی که نگفته سؤالت را جواب میگفتند تا کسی که از مرگ و تولّد و نازایی دیگری خبر میداد یا پشت به تو کارهایت را میگفت تا... . خیلی بچّه بودم که یکی از بستگان که زنی نزدیک به پنجاه ساله بود و فرزند میخواست و همسرش نیز بیستسالی از او بزرگتر بود، نذر امام رضا کرد که من هم نام تو« علی» میخواهم. زد و میان تعجّب همگان باردار شد بارداری سختی بود در آن سن. چند ماهی زمینگیر بود و زن بدون سونوگرافی که در آن زمان نبود میگفت علی دارد میآید. با رستمزایی( سزارین) دشواری فرزند به دنیا آمد. به بیمارستان رفتیم در و دیوار پر بود از گل و پلاکاردهای«ِعلی جان تولّدت مبارک» از طرف کارکنان بیمارستان. تعجّب کردیم آنها از کجا میدانستند؟ گفتیم شاید که زن پیش از زایمان اسمش را گفته ولی این امر به پرستاران و دکترهای غیرمذهبی آن بیمارستان خصوصی چه ربطی داشت؟ دلیلش را از پرستاری پرسیدم مرا پیش کودک برد. کودک با نامش که بر پشت دست راستش حک شده بود به دنیا آمده بود. خطّی خالکوبی مانند ولی به رنگ سبز. پشت دست راست سیّد کوچولوی ما واضح و آشکار نوشته بود: علی
۷. آن خط که معلوم نشد چه جور چیزی است پس از یک هفته آرام آرام محو شد. علی در دوسالگی بیماری سختی گرفت. به یکی از محصولات گیاهی آلرژی داشته و والدینش نمیدانستند. بیماری سریع پیشرفت کرد و به مرحلهی مسمومیّت خونی رسید. آخر جنگ بود و سیل مجروحان که از جبههها میآوردند. راهروهای بیمارستان پر از مجروح بوده و طفل کوچک هم در مقابل تعویض خون خود مقاومت میکرده. دستش را هر قدر میگرفتهاند باز تکان میداده و سوزن از دست در میرفته تا جایی که نه در پا و نه در دستش جایی برای سوزن زدن باقی نمانده بود. دکتر بیحوصله به ضجّههای مادر او میگوید خون این بچّه که از این جوانان مجروح رنگینتر نیست، کار از کار گذشته مگر اینکه دستش را از مچ قطع کنیم و خونش را عوض کنیم. ناگهان مادر دیوانه میشود که نمیخواهم؛ ترجیح میدهم پسرم بمیرد ولی بیدست نباشد. بچّه را برمیدارد و به حرم امام رضا میرود، مقابل ضریح علی را روی زمین میگذارد که: خودت این را به ما دادی حالا هم بگذار پیش روی خودت بمیرد. شب را به گریه تا صبح سر میکند و صبح به خانه برمیگردد در حالیکه نفسهای کودک به شماره افتاده بود. ما ظهر پیش آنها رسیدیم. علی آرام ناله میکرد و همه بلاتکلیف بودند. بعد خوابش برد. یکی دو ساعت بعد چشم باز کرد و کمی مایعات به او دادند. عصر که شد از جا بلند شد و از میان همه کنار من- که خودم نیز کودکی بودم و از همه کوچکتر- آمد و انگشتم را گرفت که بیا بریم توپ بازی. آزمایشهای بعد نشان داد که اثری از هیچگونه بیماری یا مسمومیّت در او وجود ندارد.
به چهرهیمردم که دقّت میکنم، میبینم مواهب طبیعی معمولاً به تساوی تقسیم شده،یکی از جهتی نقصی دارد ولی از جهت دیگر قوّتی و به عکس. بسیاری هم طرزدرست آراستن و پیراستن خود را نمیدانند وگرنه خصوصاً با پیشرفتهایجدید شاخههای متفاوت پزشکی شاید به معنای دقیق کلمه زشتی در جهان باقینماند. این برای کسانی که زیر حدّ متوسّط بودند، امّا کسانی هستند کهبالاتر از حدّ متوسّطتند و زیبا نامیده میشوند. شگفتی ندارد که عمدهیاین زیبارویان زنان باشند که طبیعت آنان را در جایگاهی نشانده که دیگریخواستار آنها باشد. اگر این زیبایی راه طبیعی خود را طی کند که مشکلیایجاد نمیشود ولی گاهی زیبارو از این زیبایی برای رسیدن به اهداف خوداستفادهی ابزاری میکند. به این نوع زنان، زنان مرگبار(Femme fatale) میگویند که به کمتر از قربانی کردن دلباختگان خود به پای امیالشان رضانمیدهند. نماد چنین زنانی در سینما شارون استون در فیلم غریزهی اصلیاست. امّا معضل بزرگتر جایی است که مردی از میان زیبارویان خود را بالابکشد و احیاناً جسارت کند و بالاتر از دست بانوان بایستد. اینجاست کهپارادوکسی تمام عیار شکل میگیرد. مرد مورد نظر از جایی که مرد است و بایدنقش مردانهی خود را بازی کند، پس در جایگاه خواستگی نمیایستد ولی چون بااستغنا و غرور ناشی از جمال خود نقش خواستاری خویش را نیز بازی نمیکند،وضعیّتِ نه این نه آنی شکل میگیرد که معمّایی حل نشدنی است. چنین وضعی درزندگی شخصی و داستان فیلمهای صاحب عکس خودش را نشان میدهد؛ زنان متعدّد،روابط نیمهکاره و ناکام. زن اثیری که به چنگ نمیآمد، مرد اثیری اگر بهدست هم بیاید و نقش رجّاله را بازی کند، باز انگار سایهی کسی است که دردور دست ایستاده و دستنیافتنی به نظر میرسد. این مقدّمه هم نبود، ایماییبود تا بعد سر فرصت به سراغش بروم.
پیشتر- در بررسی اینکه چرا ما هری پاتر نداریم- نوشتم که خیال چه نقشی در طرّاحی آیندهی بشر دارد. از ژول ورن و دیگر نویسندههای داستانهای علمی تخیّلی گفتم و اینکه به هر دلیل ما توان و جرأت ِخیالبازی را از دست دادهایم و به روزمرّگی و واقعیّت محدود پیرامون به گونهای معتاد شدهایم که توان جلو زدن یا جداشدن از آنرا نداریم.
خبر احتمال ازدواج انسان با روباتها برای من کمی بیش از سرگرمی بود. حقیقتش احساس خطر میکنم. توجّه داشته باشید که اگر تلاش یک مرد برای کامجویی از دوچرخه عجیب به نظر برسد، ولی تمتّع جنسی به وسیلهی ماشین مدّتهاست در عالم پورن زنان برای خودش ژانر [!] مستقلّی شده است. در فیلم هوش مصنوعی هم دوست و همراه قهرمان فیلم یک ژیگولوست؛ ماشینی که خدمات جنسی به زنان ارائه میکند. امّا عشق؟!
نمونهی چنین عشقی را در داستان عروسک پشتپردهی صادق هدایت میبینیم. مردی منفعل و گوشهگیر عاشق مانکنی میشود و هرشب مست و خراب با او خلوت میکند به گونهای که حسادت همسر خود را بر میانگیزد. هدایت اینجا هم مثل بسیاری از داستانهای خود گوشههای نهفتهی روح بشر را میکاود و نشان ما میدهد. این میل نابهنجار- مثل سایر امیال منحرف ما- تغییر یافتهی یک میل طبیعی است. او در توصیف مجسمه میگوید:«... نه خوراک میخواست و نه پوشاک. نه بهانه میگرفت و نه مریض میشد و نه خرجی داشت. همیشه راضی، همیشه خندان. از همه مهمتر اظهار عقیده نمیکرد تا اخلاقشان با هم جور در نیاید. صورتش هیچوقت چین نمیخورد و شکمش بالا نمیآمد...». او در حقیقت زنی میخواست با این مشخّصات، یکی از زنان پردهنشین اجداد پدرسالار خود؛ امّا از آنجا که قدرت و سطوت آنها را نداشت و تازه زمانه هم آن زمانه نبود و زنان رام و اهلی کمتر یافت میشدند، این عروسک پشتپرده را جایگزین او کرد.
روباتهایی که میبینید بسیار زیباتر از عروسک پشت پردهاند و راه میروند و حرف هم میزنند. در آینده با برنامهریزی، تنی گرم و استعداد همخوابگی نیز خواهند داشت والبتّه بانوان نیز نگران نباشند نمونههای مذکّر آن تولید خواهد شد. همین مضمون را این اواخر فیلم کدبانوان استپفورد با بازی نیکول کیدمن مطرح کرد که بحثهای زیادی برانگیخت. کسانی که به این فیلم پرداختند به دیدگاه مردسالارانه و اینکه مردان زنان را روباتهایی مطیع و دستآموز میخواهند اشاره میکردند. امّا بحث من فراتر از مسألهی زن و مردی است.
در جهان مجازی پیرامون ما هر روز پدیدهای جدید انسانیّت ِما را تهدید میکند؛ انسانیّت به معنای قدرت انتخاب و آزادی. جهان مجازی رسانهها و محصولات جعلی هنری و ادبی و علمی آرام آرام مذاق ما را تغییر داده و میدهد؛ تا جایی که زشت را زیبا و زیبا را زشت ببینیم و از کسی که مخالف ما بیندیشد حیرت کنیم و او را به جمود فکری و ارتجاع متّهم کنیم. مقالهی یادشده نوشتهای تفنّنی نیست و جناب دیوید لوی رسالهی دکترای خود را دربارهی مزایای ازدواج انسان و روبات نوشته و پیشبینی کرده که اوّلین ایالتی که آنرا قانونی اعلام کند ماساچوست خواهد بود! سال ۲۰۵۰؟ به نظرم کمی دیر است، شاید زودتر از آن شاهد رسمی شدن این امر باشیم.
انسان به هر چیز انس بگیرد شبیه آن میشود. در داستان پینوکیو نیز پسران تنبلی که به شهربازی میروند تا ول بگردند و عاطل و باطل باشند- یعنی چیزی شبیه حیوان با زندگی بیهدف- تبدیل به خر میشوند. امّا اگر روزی داستانهای ما روایت جذّاب تلاش عروسکی برای انسان شدن بود که بیانگر تمنّا و تلاش انسان به رهاشدن از چرخهی تکرار و روزمرّگی و رسیدن به مقام والای انسانیّت است، حالا پژوهشگران ما از مزایای ازدواج با روبات و تبدیل شدن به چیزی شبیه آن میگویند.
فهرست دیروز دربارهی چگونگی ربط یا عدم ربط اثر به صاحب اثر را میتوان ادامه داد. متأسّفانه گاه این رابطه به سختی قابل انفکاک است. هرچه صاحب اثر دارای نقاط تیرهتری در کارنامهی شخصیّتی خود باشد، کار ما را در پرداختن به خود اثر سختتر میکند. قبلاً از برخی افراد در این رابطه نوشته بودم مانند هیدگر و رابطهاش با حزب نازی. این رابطه کوتاه مدّت بود ولی بر شخصیّت فلسفی او سایه انداخته است. امّا گاه این رابطه آگاهانه است و حتّی خود اثر در رابطه با ستایش امری منفی است. مثلاً فرض کنید شاعری شعری بیهمتا در مدح مستبدّی خوانخوار بسراید؛ جواب به این پرسش که آیا به خاطر محتوای شعرش میتوان ارزشهای هنری آن را نادیده گرفت، بسیار دشوار خواهد بود.
هلن برتا آمالی که بعدها با نام لنی ریفنشتال شناخته شد در حومه کارگری « ودینگ» در برلین زاده شد. در 23 اکتبر 192۳ اولین موفقیتاش را بهعنوان یک رقصنده کسب کرد. بعد از اولین اجرایش چنان نامش پرآوازه شد که ماکس راینهارت وی را در سالن تئاترش استخدام کرد. درسال 1925 هنگام اجرای یکی از نمایشهایش در مقابل دیدگان 3000 تماشاچی در پراگ دچار آسیبدیدگی شدید زانو شد. این حادثه به موفقیّتهای حرفهای وی بهعنوان یک رقصنده خاتمه داد، امّا وی مأیوس نشد و پس از دیدن فیلمی دربارهی طبیعت کوهستان، به آلپ رفت تا کارگردان این فیلم، آرنولد فانک را بیابد و از او بخواهد که نقش نخست فیلم آیندهاش را به او بدهد. بدینسان ریفنشتال ستارهی شماری ازفیلمهای کوهستانی فانک شد و در آنها درسیمای زنی جوان، ورزشکار وماجراجو نمایان شد.
طبع بلندپرواز ریفنشتال که به بازیگری اکتفا نمیکرد رو به کارگردانی آورد. زمانی که فرصت یافت فیلم نور آبی- که در آن بازی هم کرد- را بنویسد و کارگردانی کند، آنرا از دست نداد وهمین فیلم بود که چشم هیتلر را گرفت و از او دعوت کرد که مستندی سیاسی بسازد. مکاتبات او با هیتلر ادامه یافت تا در 14 ژوئن 1933 ریفنشتال مأموریت یافت فیلمی در مورد کنگرهی حزبی رایش در نورنبرگ بسازد که حاصل آن فیلم تبلیغاتی « پیروزی ایمان» بود که در اول دسامبر 1933 اولین نمایشاش را با موفقیّت پشت سر گذاشت.
درست یک سال بعد ریفنشتال مأموریت دیگری یافت، فیلم تبلیغاتی کنگرهی حزبی رایش برای او اعتماد و اطمینان نازیها را به همراه آورد. از این زمان به بعد او استودیوی فیلمسازیاش را « کنگرهی حزبی رایش ـ فیلم» نامید. ریفنشتال موفق شد با یک تیم 120 نفره سناریوی فیلم را بنویسد. شیوه ی تولید این فیلم به گونهای بود که بسیاری از تولیدات سینمایی بعدی بر اساس این الگو جهتگیری شد. هیتلر خود شخصاً اسم فیلم را « پیروزی اراده» نهاد.
اگرچه این فیلم به عقیدهی خیلیها چیزی جز تبلیغات گسترده برای نازیها نبود اما هنوز هم بهعنوان بهترین فیلم تبلیغاتی در تاریخ سینما ارزیابی میشود. دو فیلم دیگراو ( جشن ملّتها و جشن زیبایی) دربارهی المپیک ۱۹۳۶ آلمان نیز بسیار تحسین شدهاند گرچه هیتلر از فیلم المپیا به خاطر انعکاس دادن پیروزی جسی اوونس ورزشکار سیاهپوست آمریکایی ناراضی بود. فیلم دیگری که ساخت « سرزمین پست» بود که به خاطر آنکه برخی از نیروهایی را که در این فیلم استفاده کرد از اردوگاههای کار اجباری در اختیارش گذاشته بودند و پس از آن در همین اردوگاهها جان باختند، بعدها بارها و بارها مورد بازجویی قرار گرفت. وی پس از جنگ به دلیل همکاری با نازیها محاکمه شد ولی به دلیل اینکه عضو حزب نازی نبود تبرئه شد.
پس از خوابیدن غائلهی جنگ جهانی دوّم گرچه مجال ادامه ی فعّالیّت به او داده نشد امّا او از پای ننشست و با نام مستعار و به عنوان عکّاس در المپیک ۱۹۷۲ حضور یافت. از دیگر دستاوردهای ستایششدهی وی به عنوان عکّاس آثار وی دربارهی قبیلهی نوبا در سودان است که در دو جلد کتاب مصوّر منتشر شد. او که به دستور پزشک به خاطر کمر درد خود باید به آب درمانی میپرداخت، از این بیماری مسیری جدید در زندگی خود گشود و در ۷۱ سالگی (۱۹۷۳) با وانمود کردن به اینکه ۵۲ سال دارد توانست دیپلم غوّاصی بگیرد. حاصل این غوّاصیها دو کتاب مصوّر به نام « باغهای مرجانی» و « زندگی زیر آب» بود. درسال ۱۹۸۷ کناب خاطراتش را منتشر کرد و در سال ۱۹۹۲ فیلم مستند «قدرت تصویر» را ساخت که جایزهی امی را برد. آخرین کار او در صد سالگی فیلمی به نام «برداشتهای زیر آب» بود که در سال ۲۰۰۲ به نمایش در آمد. او پس از یک ازدواج ناموفّق در پنجاه و هشت سالگی با هورست کنتر که حدود چهل سال از او کوچکتر بود، ازدواج کرد که تا پایان عمر خود را با وی گذراند. وی در هشتم سپتامبر ۲۰۰۳ در خواب درگذشت.
بحث پیرامون شخصیّت و زندگی نامتعارف و جنجالی او که از باله، بازیگری و برهنهنمایی او آغاز میشود و تا آوازهگری برای نازیسم و رابطهی عاطفی با هیتلر ادامه مییابد همواره موضوع بحث بوده است. همچنین آثار قوی او در زمینهی عکْاسی و فیلم مستند و فیلمبرداری در زیر آب آنهم در سن پس از هفتاد سالگی و ارائهی آخرین فیلم خود در صد سالگی هرچه هست نمایانگر زنی جسور، خلّاق و تجربهگر است. شاید ریفنشتال بهترین نمونه برای نشان دادن تمایز اثر از صاحب اثر باشد. محتوای بسیاری از آثار او در زمان سلطهی فاشیسم زشت و ناپسند است ولی همان آثار به اعتبار خلّاقیّت و نوآوریشان در دانشکدههای سینمایی تدریس میشوند. خود او هیچگاه از گذشتهاش عذر نخواست و در مقابل هجوم سؤالها راجع به گذشتهاش به این اکتفا کرد که بگوید: من حقیقت را همان طوری که آن موقع بود به فیلم برگرداندم نه بیشتر.