نشریّهی عصرما با همان کیفیّت پایین چاپ و بینام بودن نویسندگانش، تأثیری بسیار زیاد در دستهبندی نیروهای سیاسی ایران داشت. حاکمیّت تکصدایی این کار را نمیپسندید چون ترجیح میداد، خود مستقیماً با تودهی مردم سروکار داشته باشد و تقسیم نیروها بر اساس سلیقهی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را گامی در جهت ایجاد جامعهی مدنی و احزاب ِواسط بین حاکمیّت و مردم میدید. از طرف دیگر افراد ردهبالای حاکمیّت با این تقسیمبندی خود نیز در یکی از دستهها میگنجیدند و از آن اطلاق و« متعلّق به همه بودن» در میآمدند. در آن دستهبندیها حتّی جایی برای انصار و گروههای خیابانی نیز در نظر گرفته شده بود و تلاش میشد که رابطهی آنان با یک یا چندتا از گروههای سیاسی تعریف شود. رنگ و بوی عقلانی بخشیدن به نیروهایی که داعیهی عمل بر اساس شور و عشق داشتند، آنان را مهار میکرد و عقل نیز نیز چیزی جز مهار و سمتوسودهی به نیروهای آزاد نیست.
در هر انتخابات، به پیدایش احزاب خلقالسّاعه عادت کرده بودیم، احزابی که با هر انتخابات میآمدند و میرفتند و بیشتر بر اساس نام پدیدآوردندگان خود، اعتبار مییافتند و البتّه فراموش میشدند. فراکسیونهای کوچک این احزاب در مجلس نیز به درد در عرصه نگه داشتن معدود منتخبان این احزاب میخورد تا باز نوبت انتخابات بعد و نام نو و حزب جدید برسد؛ امّا انتصاب کرباسچی به ریاست ستاد انتخاباتی کرّوبی به این معناست که دبیرکل یکی از منظّمترین احزاب ایران که با تشکیل خود، فضای سیاسی ایران را دگرگون کرد نیز پایبند انضباط در کنش سیاسی نیست. اگر کرباسچی، به عنوان دبیرکل کارگزاران میخواست با حفظ پیشینه و سابقهی حزبی خود، کاندیدایی موجّه و نزدیک به خود را مطرح کند، قاعدةً او کسی جز دکتر حسن روحانی نمیبود. راه دوّم این بود که با عضویّت در حزب اعتماد ملّی و استعفا از حزب کارگزاران، چنین مسؤولیّتی را بپذیرد.
در بسیاری از نظامهای پارلمانی جهان، نزدیکشدن احزاب به هم و شریکشدن در قدرت بر اساس تعداد نمایندگان در مجلس امری رایج و طبیعی است، همین گونه است حمایت احزاب مختلف از نامزد حزب دیگر، به هنگامی که نامزد مخالف آنان از دید همهی آن احزاب بسیار نامطلوب باشد (مثل اجماع بر سر مخالفت با ژان ماری لوپن در فرانسه) ولی اینکه دبیرکل یک حزب، رئیس ستاد انتخاباتی نامزد حزب دیگر شود- تا جایی که میدانم- بیسابقه است.
فکر میکنم اگر قرار باشد، سازندگی از جایی شروع شود، از خود ما و منش و کردار و گفتار ماست، بیانضباطی در کنش سیاسی، به فرض که به کسب قدرت بینجامد، نمیتواند منجر به پیریزی ساختار سیاسی منظّمی شود. گرچه اینگونه اعمال، دستهبندی نیروهای سیاسی را پیچیدهتر از سابق میکند ولی شاید تلاشهایی مانند نوشتههای «عصرما»، امروز بسیار مفید و سودمند باشد تا بتوان ابتدا نقشهای از نیروهای سیاسی ایران را ترسیم کرد تا بتوان قدرتِ بررسی به تحلیلگران و توان گزینش به انتخابگران بخشید.
پ. ن: متوجّه دورهم آمدن اصلاحطلبان منتقد خاتمی هستم ولی خواستم فقط از یک جنبه این موضوع را ببینم تا بعد نوبت بررسی مفصّلتر برسد.
یکی دیگر از دوراهیهای سادهکننده و فروکاهندهی بحث بازگشت خاتمی- مانند بسیاری از فروکاستنهای علمی که بحثی ذوابعاد را که هر گزارهی آن، آمیزهای از نفی و اثباتها یا قبض و بسطهاست به دو گزاره خلاصه میکنیم و یکی را برمیگزینیم به نفع یا ضدّ عقیدهای خاص- این است که آیا کسانی که میگویند خاتمی بازگردد، تنها میخواهند از شرّ احمدینژاد راحت شوند یا اینکه برای آمدن خاتمی برنامه یا وظیفهای نیز در نظر گرفتهاند؟ پرسشگر به راحتی موضع سلبی را به کسانی- بخوانید سادهلوحانی- که از آمدن خاتمی شادمان شدهاند نسبت میدهد و در اهمیّت اینکه باید دانست خاتمی را« برای چه» میخواهیم، داد سخن میدهد. این نوع برخورد کمی از تقسیمبندی « بد و بدتر» معنادارتر و آبرومندتر است ولی نه خیلی. در چند بند تلاش میکنم به این نوع نگاه بپردازم:
الف. عدم تطبیق این سخن با گفتههای سیاسیهای طرفدار خاتمی.
مرجع این عقیده لابد رانندهی تاکسی یا فلان بقّال و وبلاگنویس نیست و حتماً کسی است که یا مرجع قابل اعتنایی میان اهل سیاست یا اصلاحطلبان است یا گفتهای شایع که اکثریّتی را در بر گرفته باشد ولی من از زبان طرفداران خاتمی، آنچه شنیدهام، از اصلاح اقتصاد و بهبود روابط با جهان خارج بوده است تا گسترش آزادیهای فرهنگی، نقد و بازخوانی هشت سالهی او هماکنون در رسانهها جریان دارد و این با این ادّعا که خانمی بیاید تا از شرّ احمدینژاد رها شویم، دو چیز است. البتّه لزوم تدقیق در این امر و نقد بیشتر و تبیین بهتر خواستهها و امکانات امری لازم است و باید مورد توجّه قرار بگیرد.
ب. شناخت از خاتمی در دور اوّل، دوّم و سوّم.
در همان دور اوّل نیز- لااقل اهل فرهنگ- رأی به خاتمی را نفی دیگران نمیدانستند؛ به این دلیل ساده که خاتمی سالهای سال وزیر بود، پس کارنامهای داشت که میشد او را به آن- در زمینهی فرهنگ- شناخت و خاتمی اگر میآمد، چیزی شبیه به برنامههای خود در زمان وزارت را در سطح فرهنگ کشور پیاده میکرد و این یعنی شناخت حدّاقلّی. اگر خاتمی ِاوّل، خاتمی کتاب و دفتر بود نه عدد و رقم، دو دورهی ریاست جمهوری او را دارای کارنامهای در همهی زمینههای اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی نیز کرده است. بخشی از دستاوردهای خاتمی در دو دورهی گذشتهی ریاست جمهوری این است: انتشار نشریّات فراوان و کاستن مقدار ممیّزی کتاب و گسترش مرزهای آزادی بیان در حیطههای فرهنگی از جمله تآتر و سینما، نقد ساختار حاکمیّت و پذیرش اشتباهها خصوصاً در رویداد قتلهای زنجیرهای که امری بیسابقه در طول حیات جمهوری اسلامی بود، تدبیر بحرانهای نه روزیکباری که محافظهکاران برای وی درست کردند، اجرای برخی بندهای فراموششدهی قانون اساسی مانند برگزاری انتخابات شوراها، در پیش گرفتن سیاست تنشزدایی و بازگشتن بسیاری از سفرای کشورهای اروپایی، سفرهای پربار و برخوردهای احترامامیز با جهان و کشورهای اروپایی( در قیاس با بایکوت احمدینژاد و علاقهی وی به کشورهای آفریقایی)، طرح شعار گفتوگوی تمدّنها و نشاندادن چهرهای مسالمتجو از یک سیاستمدار ایرانی و تغییر لحن دولت و وزیر امور خارجه در برخورد با جهان که منجر به عذرخواهی بیسابقهی مادلین آلبرایت بابت کودتای 28 مرداد از ایران و کمشدن برخی از تحریمها علیه ایران شد. تشکیل صندوق حساب ارزی برای کنترل نوسانهای قیمت نفت و کاهش تأثیر آن بر اقتصاد کشور، اصلاح سیستم مالیاتی و تصویب و اجرای قانون سرمایهگذاری خارجی که به کاهش نرخ تورّم و بیکاری انجامید . طرح مسألهی پرداخت یارانهی مستقیم برای اوّلین بار، تلاش برای واردات کالاهای واسطهای به جای کالاهای مصرفی، دورقمی کردن رشد ارزش افزودهی بخش صنعت و معدن و تنظیم برنامهی سوّم با تأکید بر خصوصیسازی قسمتی از دستاوردهای دولت خاتمی است. پس حدّاقل این است که خاتمی به دنبال چیزهایی است که در دو دورهی ریاست جمهوری خود به دنبال آن بوده است؛ این هم یعنی شناخت. خوب، پس ما جهل را به چه چیزی و چه کسی نسبت میدهیم؟ خاتمی این است که ما میشناسیم و البتّه اگر در پی تعریف« خاتمی جدید» هستیم میتوانیم با برآورد شرایط زمانه و واقعبینی حاصل از گذشت زمان، انتظار برنامههای نو و کارآمدتری را داشته باشیم ولی اینکه خاتمی یعنی « فقط» نفی احمدینژاد، نسبت دادن یکجور سادهانگاری به کسانی است که به وی امید بستهاند.
ج. آیا رویکرد سلبی به خودی خود بد است؟
به فرض محال که خاتمی، نامی ناآشنا و مجهول است که قرار است بیاید تا رئیس فعلی نباشد، مگر این بد است؟ ما رئیس جمهوری داریم که سیاست خارجی ما را دچار بحران و تنش کرده است، به اقتصاد رویکردی مهندسی دارد( یعنی کوبیدن و دوباره ساختن) نه اصلاحگر و هرسکننده( مانند دیگر پدیدههایی که با انسانهایی مختار و آزاد سروکار دارد)، از مذهب برداشتی خرافی دارد و آنرا خرج سیاست و منافع خود میکند، به تحلیل نخبگان- سیاسی، اقتصادی و فرهنگی- بیاعتناست و تکرو و خود محور است و بسیار ویژگی دیگر که نیازی به ذکر تکتک آن نیست، حالا اگر بدانیم که کسی این رویکرد را نمیپذیرد و شیوهای دیگر دارد، آیا نفی ِاین همه نفی، به خودی خود ایجاب نیست؟ بله؛ بسیار بهتر است که کسی که میآید با برنامهای کامل بیاید ولی من رد کردن این نقاط ضعف را به تنهایی ، نقطهی قوّتی برای آن تازهآمده میدانم. اوّل این بند نوشتم« به فرض محال» چون خاتمی کارنامهای هشت ساله را پشت سر دارد، میتوانیم آنرا نقد یا نفی کنیم ، ضعیف یا قوی یا متوسّط بینگاریم ولی نمیتوانیم آنرا« نادیده» بگیریم.
د. چرا نتوان رویکرد سلبی واثباتی را- با نظرداشت وجوه دیگر- با هم لحاظ کرد؟
همانطور که ابتدای نوشته گفتم، گزارههایی که به نحوی با انسان و جهان سروکار دارند، را نمیتوان به« یا این یا آن» فروکاست و خلاصه کرد. نفی احمدی نژاد میتواند با اثبات خاتمی همراه شود یا حتّی اهداف دیگر.
به تمام آنچه گفتم تجربهی دورهی دوّم انتخابات گذشته را نیز میتوان افزود که گرچه هاشمی رفسنجانی، گزینهی برگزیدهی اصلاحطلبان نبود، همه از او حمایت کردند تا احمدینژاد نیاید که نشد. شاید بعداً و پس از شکست، بسیاری از این حمایت پردامنه انتقاد کردند ولی من آنرا کاری درست میدانم . کافی است که این کابوس چهارساله را با بدترین روزهای دورهی رفسنجانی مقایسه کنیم تا ببینیم که با آمدن او اگر ایران رو به جلو نمیرفت، لااقل پسرفت هم نمیکرد ولی حالا و با دستکاریهای گسترده در ساختارهای اقتصادی و مدیریّتی کشور، سالها زمان لازم است که این خسارت جبران شود. آنجا اگر منطق نفی نیز نتیجه میداد ما الآن جلوتر از این بودیم، چه رسد به حالا که نیازی به آن نیست.
پس از خواندن بسوزان( یا کپی کن)، هجوی موقّرانه است؛ هم جدّی است و هم بیغلو. اگر بخواهیم فیلم را خیلی فشرده تعریف کنم، آنرا دست انداختن هرچه عادت است مینامم. این عادت یا کنش نیمهآگاهانه، رفتار مردم و حاکمیّت را شامل میشود تا فیلمهای سینمایی. فضای پس از یازده سپتامبر و جوّ پر از سوءظن و زیرنظر بودن با اخراج خندهدار یک مأمور سیا شروع میشود تا خاطراتش به دست زنی بیفتد که فکر و ذکرش انجام چند عمل جرّاحی روی بدنش است تا بتواند شانس بیشتری برای یافتن مرد زندگی خود بیابد. روابط جامعهی آمریکا از دید برادران کوئن نه بر اساس درستی و راستی بلکه بر اساس تقسیمبندی افراد به« برنده» و« بازنده» است. برای همین هم هست که لیندا لینسکی که با فاسق همسر مأمور اخراجشده (هری فارر) آشنا شده و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجد به محض اینکه بوی بازندهشدنش را استشمام میکند، او را پس میزند. سایتهای دوستیابی و تلاش برای تحلیل چهرهی افراد که آیا حسّ خوشطبعی دارند یا نه، تصویر رقّتانگیزی از ناتوانی جامعهی نوین در جایگزین کردن شیوههای جدید آشنایی و همزیستی به جای سنّتهایی است که امروز دیگر وجود ندارد.
برادران کوئن مانند تمام کسانی که دیری با هم زندگی میکنند به همفکری و همزبانی بینظیری دست یافتهاند، آنچنان که در گفتوگوها با یکی دو کلمه قصد هم را میفهمند ولی به نظر میرسد به همین خلاصگی نیز از مخاطب خود انتظار دارند که فیلم را دنبال کند، پس به قیمت نود و چند دقیقهایشدن، فیلم را هرچه فشردهتر روایت میکنند. از صحنههای موجز فیلم در ارجاع به فیلمهای مشابه، سه چهار سکانس پس از خلوت زنان تاق و جفت با کلونی است که مرد از حمّام در میآید و زن- تمام زنان- در حال گوشواره به گوش کردن هستند و مرد جملهای تکراری را میگوید. مردمی که بیشترشان گذرنامهای ندارند و زیر بمباران شبکههای وطنی و فیلمهای سینمایی غلوآمیز از نگاه برادران کوئن، بعید نیست فکر کنند که بتوانند دیسکی را به روسها یا چینیها[!] بفروشند. این وسط روسها کمی عاقل هستند و فیلم، حدّ مشخّصی را در تمسخر افراد نگه میدارد.
ارجاع به فیلمهای پرهزینهی جنگی و نوآر از تیتراژ و شیوهی حک کردن اسامی شروع میشود تا نمای آغازین و قدمهای آزبورن کاکس و ورود به دفتر رئیس خود. اگر کسی کوئنها را نشناسد، احتمال غافلگیری بیشتری هست و امکان اینکه دیر متوجّه شود که با یک کمدی روبهروست بسیار است. جان مالکوویچ و فرانسیس مکدورمند عالی هستند و برد پیت بسیار مفرّح. چیزی که همیشه در برابر این گونه فیلمها که انتقادی هم به نظر میآیند احساس کردهام این است که جزئی از همان نظمی هستند که دست میاندازند. فیلم کنشپذیر هست ولی کنشگر نیست، کوئنها سینمابازی میکنند و در این بازی بسیار با ذوق و سلیقهاند امّا انگار برای نقد جدّی سیستم- به ظاهر- بازی مانند فرهنگ آمریکا، باید چونان قهرمان ماتریکس از آن نظم پنداری بیرون جست و گرنه حرفها نقوارههایی ابتر باقی میماند.
امیدوارم شبیه به این گونه فیلمها را- به جای کمدیهای وهنآمیز تلویزیونی امروز سینمای ایران- اینجا نیز ببینیم. جدیّتی ابلهانه به سبک وودی آلن و گفتارهایی معصومانه شبیه استن لورل مانند آنجا که مأمور زیرنظر گرفتن هری در جواب سؤال او که:« زنم تو را استخدام کرده؟» در حالیکه ترسیده – و از اوج یک مأمور سیا به حضیض کارمندی مفلوک نزول کرده- میگوید:« نه. زنت، شرکت ما را استخدام کرده و شرکت، من را استخدام کرده است»!
...و ابتدایِ رنجوریِ سیّد که در آن رنجوری وفات خواست یافت، در ماه ربیعالاوّل بود. و اَنَس ابن مالِک گوید روز دوشنبه بود که سیّد وفات یافت. و چون وی را وفات خواست رسیدن، وقتِ نمازِ بامداد، برخاست و آن دری که از مسجد به خانه گشوده بودند باز کرد و در میانِ در بیستاد و به مردم نگاه میکرد که نماز میکردند. پس جماعت چون سیّد را بدیدند، از خُرَّمی به هم برآمدند و صفها گشاده کردند و پنداشتند سیّد به نماز خواهد آمدن. تا سیّد ایشان را اشارت کرد و گفت «شما بر جایِ خود باشید و حرکت مکنید» و سیّد آن زحمت و کِثرتِ مسلمانان در نماز بدید و صفهای ایشان دید راست و دستها که از سرِ ادب بر هم نهاده و به هیئتی هر چه تمامتر و نیکوتر همه روی در قبله آورده، عظیم خُرَّم شد، چنان که از خُرَّمی تبسمی کرد و به بازِ خانه گردید.
و ابو هُرَیره روایت میکند که چون سیّد وفات یافت ابوبکر این آیت فروخواند: «محمّد نیست الّا پیغامبری چنان که پیغامبرانِ از پیش وی آمدهاند و رفتهاند. پس اگر وی بمیرد یا او را بکُشند، نباید که شما از دین اسلام برآیید ـ که اگر محمّد بمُرد، خدای محمّد هرگز نمُرد و نمیرد و هیچ زیانی نباشد خدای را اگر شما از دین برگردید. بازداشتِ همه از وی و پاداشِ همه از وی ـ که شاکران را بهشت جزا دهد و عاصیان را دوزخ.»
پس، روزِ دوم از وفات به دفنِ سیّد مشغول شدند و آن روز، روزِ سهشنبه بود. و ایشان که مُباشرتِ غُسلِ سیّد نمودند شش تن بودند: علی و عبّاس و پسران عباس ـ فَضل و قُثَم ـ و اُسامه ابن زید، غلام سیّد و شُقران، مولایِ سیّد. و علی سیّد را به بر باز گرفته بود و عبّاس و پسرانش او را از دستی به دستی میگردانیدند و اُسامه و شُقران آب بر وی میریختند. و علی همچنان که او را در بر گرفته بود و او را میشُست و بوی عَنبَر و مُشک از سیّد میدمید در آن خانه، چنان که علی در هر ساعتی گفتی «یا رسولاللّه مادر و پدرم فدایِ تو باد که چه خوشبویی تو ـ هم در حیات و هم مَمات»
و شبِ چهارشنبه در میانهی شب بود که سیّد دفن کردند و ایشان که مُباشرتِ دفنِ سیّد کردند هم این شش نفر بودند که ایشان مُباشرِ غُسلِ وی بودند. پس چون سیّد دفن میکردند، مردم فوج فوج، چنان که خبر میداشتند، میآمدند و نماز بر وی میکردند بر سرِ خود. و هیچ کس در پیش نیارست آمدن که نماز کردی بر سیّد. و چون مردان همه آمده بودند و نماز بر وی کرده بودند، زنان نیز بیامدند و نماز بر وی کردند. و بعد از زنان، کودکان نیز بیامدند و بر وی نماز بکردند.»
سیرت رسولالله- رفیعالدّین اسحاق ابن محمّد همدانی ـ ویراستهی جعفر مدرّس صادقی
بخش « خشت و آینه» در مجلّهی فیلم، آنچنان که از نامش برمیآید، متعلّق به نویسندگانی است که دو سه پیرهن بیشتر از دیگران پاره کردهاند و گذشت زمان به آنان این امکان را داده که بدون اینکه دستخوش هیجانهای روزمرّه شوند، کمی ژرفتر به وقایع بنگرند. از میان نوشتههای شمارهی 391، خلاصهی نوشتههای ایرج کریمی ( رویکرد فرقهای) و هوشنگ گلمکانی( شرم) را میآورم و حاشیهای کوتاه بر آنها میزنم.
رویکرد فرقهای
ویژگی مشترک نوشتههای نویسندگان خبرنامههای جشنواره، این بود که مخاطب اصلی آنها، دیگر نویسندگان این خبرنامهها بودند. حساسیّت نویسنده به نظر موافق یا مخالف منتقد دیگر و گرایش هیجانی به رویکردی تهاجمی و پرخاشجو، وجه مشخّصهی اینگونه نوشتهها بود. این نوشتهها، نقش اعلامیّهها و پیامهای خطّ اوّل جبهه را در تقابل با جناح مقابل یا طرفداری از فرقهای خاص ایفا میکردند. بدین ترتیب خوانندهی بیرون از این دایره، مخاطب درجهی دو اینگونه نوشتهها بود و نمیتوانست از خواندن آنها خلوت اندیشگونی را که سرشت یک نقد فیلم و ناشی از فردیّت نویسندهی آن است، لمس کند.
یکی از نویسندگان ثابت خبرنامهها که خودش را در موضع صدور احکام قطعی یافته، از جمله حکم داده که از زمان آشوب علیه فیلم «آتش سبز» در جشنوارهی پیشین- به سرکردگی خودش- منتقدها نفوذ پیدا کردهاند و مهم شدهاند( یعنی برای نمونه کیومرث وجدانی و پرویز دوایی- به اصطلاح چندشآور همین خبرنامهها- بروند «بوق بزنند»!) ایشان به یک منتقد قدیمی حمله کرده و صلاحیّت او را به دلیل کم نوشتن و مشهور نبودن زیر سؤال برده است. این منتقد قدیمی صفی یزدانیان است که نمونهای از منتقدانی است که نقدشان – مثل یک اثر هنری- محصول زندگی و تجربههای اوست. چنین روشی است که امکان میدهد از عشق یک منتقد به سینما حرف زد و شبیه هیچ عشق دیگر مانند آشناییهای یک شبه با یک بیگانه نیست. روش دوّم کار کسانی است که شبی دوتا دیویدی میجوند و تفالههایش را در ماهنامهها، هفتهنامهها، روزنامهها، خبرنامهها، ویژهنامهها و بولتنها پس میدهند و ...البتّه مشهور میشوند.
شرم
امسال در جشنواره داشت خوش میگذشت که جنجالآفرینی بعضی از همکاران بر سر فیلم بیضایی کام بسیاری را تلخ کرد. اصلاً بحث بر سر تفاوت سلیقهها یا نگاهها نیست، بنده هم به کسی توصیه نمیکنم اظهار نظر نکند. مشکل در لحن است؛ این عنصر جادویی کلام و هنر. باید فرقی باشد بین آنچه در یک مکالمهی خصوصی گفته میشود با آنچه در رسانهی عمومی منشر میکنند. من به فیلم اخیر بیضایی علاقهای ندارم ولی از حضور او پس از نه سال غیبت باید استقبال میشد و او سزاوار چنین برخوردی نبود.
آن نویسندگان جنجالی، در رسانههای دیگر هم مینویسند امّا برخی از آنها را به عنوان نویسندهی ماهنامهی فیلم میشناسند و این برخوردهای ناروا را زیر سر ما هم میدانستند. گرچه در برخوردها مدام تکرار میکردم که هرکس مسؤول کردار و گفتار خودش است امّا در مورد ناروا بودن لحن آن مطالب به عنوان سهم خودم در ماهنامهی فیلم؛ فقط تکرار میکردم:« شرمندهام». پاسخ دیگری نداشتم.
ایرج کریمی به قول بهزاد عشقی، فخر نقد ایران است و شاید تنها منتقدی باشد که یا با نوشتههایش موافق بودهام و احیاناً لذّت بردهام یا نظرش را نپسندیدهام ولی هرگز از لحن و نوع نگارشش عصبانی نشدهام. یکی دو نفر دیگر هم بودهاند ولی بالاخره چیزی نوشتند که ناروا و ناپسند میدانستم، مطالبی از آن دست که برای شخص فیلمساز تعیین تکلیف کند یا به جای نقد اثر به نقد صاحب اثر بپردازد. اشارهی او به« یکی از نویسندگان...» به امیر قادری برمیگردد گرچه آغاز جنجال بر سر فیلم بیضایی کار امیر پوریا بود نه او. آن آشوب بر سر فیلم آتش سبز ولی گویا به سؤال نامفهوم قادری- که مرکّب از چند ایسم نامربوط بود- برمیگردد که اصلانی آن سؤال را جدّی گرفت و توضیح داد. قادری آن پاسخ را دلیل آن دانست که گفتههای اصلانی مشتی فخرفروشی بیش نیست و گرنه متوجّه بیمعنا بودن سؤال میشد. متأسّفانه دامنهی توهین به منتقدان قدیم به یزدانیان منحصر نشد و جواد طوسی و احمد میراحسان را نیز دربرگرفت. در عوض نامهای جدیدی پیدا شدند که معلوم بود برای سبقت گرفتن در بازی ِنامآوری، به مدد تمسخر و متلکپرانی، قصدی جدّی دارند. نوشتهی کریمی به درستی انگشت بر نقاط ضعف این نوشتههای سرسری و شتابزده گذاشته و بسیارنویسی، تندنویسی، تسویهحسابهای فرقهای و در پی شهرت بودن را نکوهیده است. من نمیتوانم درک کنم که چگونه است که یک نفر بتواند همزمان در یک روزنامه مطلب بنویسد و هم نامش در چند هفتهنامه و ماهنامه دیده شود. گلشیری از کسانی که سالی یک رمان مینویسند ایراد میگرفت که این همه شتاب برای چه؟ و شمایی که مدام مینویسید، چه وقت میخوانید و کی تأمّل میکنید؟ کثرت نشریّات و اهمیّت نامهای مشهور برای گردانندگان آنها، باعث این تولید انبوه و سطحی شده است و گرنه- مثلاً- بین وبلاگنویسان ناآشنا، گاه مطالبی یافتهام که شگفتی مرا برانگیخته است. یکی از منتقدان خوشنام نوشته بود که برای او این نوشتهها از فیلمها جذّابتر شده است. بله، جذّاب چیزی است و درست و صحیح چیزی دیگر و گرنه دوربین مخفی ِدستانداختن چندنفر هم ممکن است برای برخی جذّاب باشد. منتقد همین زمانهاست که میتواند با جهتگیری و دعوت به منطق و اخلاق، نقش خود را ایفا کند؛ نقد ِنقد هم مانند نقد فیلم امری است ممکن و واجب. چطور میتوان فیلمهای بیضایی و میلانی را- به اعتبار اینکه در مورد سینما هستند- به سلمانیهایی که به وقت بیکاری سر هم را میتراشند، تشبیه کرد ولی منتقدانی که دربارهی هم مینویسند را نمیتوان؟ منتقد دیگری- با توجّه به اهمیّت هویّت صنفی خود –نوشت که متأسّفانه خود منتقدان حریم هم را رعایت نمیکنند و به هر «کس و ناکس» اجازه میدهند که از آنان ایراد بگیرند. بسیار خوب؛ من و امثال من،« کس و ناکس»؛ ولی نه نوشتن دربارهی فیلم یا منتقدان، ویژهی افراد خاص است و نه دعوت به اخلاق و منطق، کسب اجازه از کسی میخواهد. در گسترهی نقد امروز آینهبینها زیاد و خشتخوانها کم شدهاند و این عدم تعادل اصلاً خوب نیست.
آنچه خاتمی را خاتمی کرد، اعتماد ملّی مردم به وی بود. اصلاحطلبی بیش از آنچه اثبات چیزی باشد، نقد و نفی تکصدایی در جامعهی ما بود. طلیعهی دوران نو، نمادی یافت به نام سیّدمحمّد خاتمی و این امر برنامهریزیشده نبود؛ چیزی مانند «امام»شدن ِسیّد روحالله خمینی که گرچه با پیشنهاد حسن فریدون روحانی بود ولی بلافاصله اقبال عام یافت. مردم در چهرهی این سیّد آرام و لبخند به لب، امید به آینده را میدیدند و همین اعتماد هشت سال ادامه یافت در حالیکه برای هیچیک از اصلاحطلبان این ثبات و ماندگاری باقی نماند و هر کدام اوج و حضیضی را تجربه کردند ولی برای خاتمی علیرغم کوتاهآمدنها و تزلزلها و اشتباههایش، این اعتماد باقی ماند.
دور گذشتهی انتخابات ریاست جمهوری، امتحان بسیار بدی برای اصلاحطلبان بود؛ آنان فکر میکردند که سفرهای پهن شده است و برای برچیدن لقمهها تلاش کردند یکدیگر را کنار بزنند. نبود تفکّر حزبی به کنار، یکدست نبودن و عدم اتّحاد همان چیزی بود که محافظهکاران میجستند و با شکستن رأی اصلاحطلبان آنرا یافتند و به مقصود رسیدند. به آن سالها برگردید؛ چه کسی احتمال میداد نامزد ناشناختهای چون محمود احمدینژاد همه را – با شیوههای نوین امداد از بالا و پایین- پشت سر بگذارد؟ آینده، چیزی جدای از امروز و گذشته نیست، امروز باید دوباره از خود بپرسیم که چرا- هاشمی و مهرعلیزاده به کنار- معین و کرّوبی همزمان به میدان آمدند؟ یا درستتر، کرّوبی چرا خلاف اجماع اکثریّت اصلاحطلبان نامزد شد؟
بررسی منش و رفتار سیاسی کرّوبی هم امروز بیفایده نیست. وقتی کسی از پُستی استعفا میدهد ، بازگشت او به آن پست معقول نیست و برای همین نیز، نامزدشدن ِنمایندگانی که آن معرکهی استعفا را راه انداختند، بیمعنا بود؛ چون چیزی عوض نشده بود تا بازآمدن آنها را توجیه کند. همین امر را دربارهی کرّوبی میتوان گفت که پس از قهر احساسی از تمام مناصب از جمله عضویّت در مجمع تشخیص مصلحت نظام، بازگشت به قدرت چه معنایی دارد؟ او میپنداشت که ریاست جمهوری حقّ وی بوده که آنرا از او دریغ کردهاند و گزینهی خروج از قدرت را برای ایفای نقش منتقد برگزید که راه درستی را نرفت چون در نظامی مانند ایران ، عضویّت در جایی مثل مجمع تشخیص مصلحت، گونهای ایمنی در برابر تهدیدهای برخی قدرتمداران نیز به شمار میآید. اکنون باید از کرّوبی پرسید که کسی که از حاکمیّت خارج شد، چرا باید برای تصاحب پست ریاست جمهوری دورخیز کند و چه چیز زمان حاضر با سه چهارسال پیش فرق کرده که بازگشت وی را توجیه میکند و اساساً بازگشت یک نامزد شکستخورده به میدان رقابت در عرف سیاسی جهان چقدر پذیرفتنی است؟
کرّوبی در گفتوگو با عبّاس عبدی( شمارهی 69 شهروند امروز) گفت که اگر بین اصلاحطلبان نامزد مناسبتری بیاید کنار میکشد. من نیز فکر میکردم وی تسلیم برخی اطرافیان خود نخواهد شد و به موقع کنار میرود ولی جای سؤال هست که طرح این موضوع که«باید از میان میرحسین موسوی و کرّوبی و خاتمی بهترین گزینه را برگزید» تا چه بیطرفانه است؟ میتوان پرسید که کرّوبی جز عضویّت در مجمع روحانیون مبارز و همراهی با خاتمی چه تصمیم اصلاحطلبانهای گرفته است و در این سه سال که به قصد نقد قدرت از آن فاصله گرفت، در مقابل چه اقدام اشتباه دولت یا بیعدالتی دستگاه قضا، سخنی گفت یا موضع گرفت تا هماکنون بتوان او را «اصلاحطلب» نامید؟ موسوی تیزهوشتر از آن است که به دام دوستان ناآگاه و دشمنان آگاه بیفتد و کرّوبی نیز در وفاکردن یا نکردن به قولی که در مصاحبه با عبدی داد، مختار است ولی از دید من هنوز که هنوز است، روحیّهی خودمحوری و تکروی در میان اصلاح طلبان وجود دارد و آنچه ما را به رهایی از وضع موجود امیدوار کرده، وجود شخص خاتمی است و گرنه باز مثل دورهی گذشته، همان معرکه به پا میشد. کرّوبی لطف کرده و- اینجا- اجازه داده است که خاتمی به نفع وی کنار نکشد! این گفته نشان میدهد که وی از واقعیّات جامعه و وزن سیاسی – اجتماعی خود آگاهی کافی را ندارد.
انگیزهی این ایما، نوشتهی حسین سلیمی در نقد و اعتراض به رویّهی روزنامهی اعتماد ملّی در نقد نابهنگام و یکسویهی خاتمی و مطرح کردن کرّوبی در کنار اوست. این نوشته پاسخی از سوی مدیرمسؤول یافت و فردای آن با جواب دیگری از سوی کامبیز نوروزی روبه رو شد با نام« کشتی را سوراخ نکنید» که خود گویای جهتگیری نوشته است. محمّد قوچانی هم به اعتماد ملّی رفته است که به یاد داریم شیوهی ادارهی شهروند امروز و گوشه و کنایههای آن نشریّه به خاتمی را که منجر به نوشتن نامهی محسن آرمین به وی شد که جوابی هم دریافت کرد. آنجا قوچانی دلیل آن روش را با ردیفکردن نامهای کسانی که- به زعم وی- دیگر همراه خاتمی نیستد برشمرد که به آن در نوشتهی جداگانهای خواهم پرداخت. نقد خاتمی به جای خود ولی رقیبتراشی برای وی، از میان کسانی که به هیچ وجه دارای محبوبیّت او- چه میان مردم و چه نخبگان- نیستند، جای سؤال دارد. پراکندگی و تکروی در دورهی گذشته اگر توجیهی داشت- که ندارد- ولی حالا معنایی جز قدرتطلبی و خودمحوری ندارد. کاستیهای دوران خاتمی را نباید نفی کرد ولی چه کسی میتواند بهتر و کاراتر از او باشد و در ضمن، اقبال عام به وی در حدّی باشد که امدادهای- نه چندان- غیبی را بیاثر کند؟
پ. ن: عبّاس عبدی، نقد را با نفی اشتباه گرفته است و در این نوشته( چماقی که زرکوب شده است)، به کنایه گفته است که اصلاحطلبان نباید از نقد بهراسند؛ طبعاً هیچکس نباید جلو نقد را بگیرد ولی نقد چیزی است و وقت ناشناسی و بمباران مواضع خودی چیز دیگر. در نقد کرّوبی نیز میتوان نوشت و بسیار هم نوشت( به یاد بیاوریم اجرای حکم حکومتی و جلوگیری از واکنش نمایندگان به بستن فلّهای مطبوعات را، آن زمان ریشسفیدی و توان چانهزنی او کجا بود؟) ولی حتّی همین را هم امروز من بهانهجویی برای کنارزدن رقیب و نادرست میدانم. دربارهی عبّاس عبدی- در ضمن بررسی نامهی آرمین و پاسخ قوچانی- حرفهایی دارم که خواهم نوشت.
1. اوّل شخص : جدال دو نیمهی نویسنده در فصل پنجم علنی میشود بدجور. او نام برمیگزیند و نیمهی شرقی را اوّل شخص مینامد. اوّلی زن ِدوّم گرفتن را توجیه میکند( و این عجب که اوّلی با چه قدرتی هنوز در وجود او هست؛ استدلال میکند و توجیه) به دوّمی نصیحت میکند که تا کی میخواهی ادای مبارزه را درآوری، دیگر پیر شدهای و اصلاً کدام مردی میتواند تمام عمر با یک زن سرکند؟ فکر کنید که جلال اگر سر سیمین هوو میآورد چه میشد؟ متوجّهید که او هر کسی نیست.
2. دوّم شخص: دوّمی کیست؟ امروزی؟ فرزند زمان یا هر که- به قول خودش- از عالم مذهب اخراج شد؟ این یکی چون و چرا میکند و ددر رفتن را تجویز میکند و هموست که در فرنگستان دهان اوّل شخص را میبندد تا کیسهی آب گرم از وسط خیابان برای خودش بلند کند. اینها را هم- مثلاً- برای امتحان نسخهی دکتر میکند که گفته اگر زن جوان بگیری، شانست از یک درصد میشود پنجاه درصد.
3. محاسبه: تمام محاسبهی جلال برای ارزیابی میزان فایدهی او این است که پنجهزار ساعت تدریس داشته است که خوب... کمی خندهدار است. آلاحمد به خاطر معلّمی آلاحمد نشد که پنجهزار ساعت باشد یا پنج میلیون. او نوشت و نقد کرد؛ عضو حزب شد، برید و نقشی فعْال در نقشدهی به اعتراض نخبگان- برای مثال تشکیل کانون نویسندگان- برای مبارزه و احقاق حق داشت. هم داستان نوشت هم نقد تآتر کرد، هم از دین برید و هم به ملاقات رهبر انقلاب ایران رفت و غربزدگی را به او هدیه داد؛ کلّاً هرچه از دستش برمیآمد انجام داد. امروز نقد فلان کتابش- با کپی کردن چند سطری از دیگران- آسان است ولی باید به نقش همینها در بستر زمانی خود و شکلدهی به فرهنگ معاصر نگریست و البتّه نقد محتوایی هم به جای خود. جلال، چند جلال بود، گیرم بعضی قویتر و بعضی ضعیفتر. چرا او آنها را حساب نمیکند و از خود تنها معلّمی میبیند؟ شاید چون کتاب، کتاب منطق و استدلال نیست. چاهی است که یکی خواسته حسرت و ناکامی خود را در آن بنالد، و اینجا نیز میخواهد و میپسندد که خود را ناچیز ببیند تا به تبع آن بار غمش را نیز فراموش کند؛ کاری که در فصل آخر عملاً به شکل دیگری انجام میدهد.
4. سوّم شخص حاضر: سوّم شخص غایب نیست، هست و آلاحمد دست آخر به سراغ او( پدر و دیگر درگذشتگان فامیل) میرود. برای سبک کردن بار که: آنها نیستند و ما هستیم، پس قدر این بودن را بدانیم و با ناکامیها تلخش نکنیم یا: عاقبت ما نیز این است چه با اولاد و چه بی آن، چرا باید غم بود و نبودی را داشت که در فرجام ما بیتأثیر است؟ گویا او دلخوشی ناچیزی یافته است از این هیچ و پوچانگاری و آن، احساس آزادی و رهایی از چرخهی بازتولید خود در سلسلهی حیات است. وهمی از آزادی که تازه به اختیار خود نیز نداشته است و گرنه چرا برای رهایی از آن تا فرنگستان هم رفت؟
5. اعتراف. در هنگامهی یلدابازی وبلاگستان بود که یکی نوشت، این گونه اعترافها بیمناسبت با تمدّن مدرن که ریشه در سنّت مسیحی دارد، نیست. اعتراف به گناه- یا کمبود و حسرت-، چیزی است که در سنّت مسیحیّت هست و در اسلام نه. نه تنها نیست بلکه از آن نهی هم شده است و آبروی مؤمن را بالاتر از آن دانستهاند که نزد دیگری- هرکه میخواهد باشد- اعتراف به گناه کند خاصّه آنکه گناهی فردی باشد. بعضی از پیشوایان دین اگر میتوانستند جلو این اعتراف را میگرفتند حتّی آنجا که ممکن بود به اجرای حد یا مجازات بر شخص منتهی شود و توبه یا تصفیهحساب با آنکه نزدیکتر از ما به ماست را بهتر میدانستند.
6. نجوای شخصی. زندگینامه نوشتن چیزی است و پرده از پنهانترین زوایای خود برداشتن چیز دیگر. بسیار بهتر بود که این گفتوگو یا جدال درونی را داستان میکرد. بسیاری از داستاننویسان بزرگ جهان نیز شاهکار خود را بر اساس زندگی خود نوشتهاند. از خاطراتشان وام گرفتهاند، معشوقهایشان را بازیافتهاند یا بیماری خود را به شخصیّت ساختهی ذهن خود بخشیدهاند و داستان، داستان شده است. احضار جنّی که گلشیری میگفت شاید یعنی همین. دغدغهها و کابوسها را پیش چشم آوردن. در آن صورت این دلخوشی به نقطهی ختام زنجیر جبربودن، زائیدهی سرنوشت داستانی و افکار شخصیّت داستان بود و داستان هم درست و نادرست ندارد، ضعیف و قوی دارد چون نمونهای از واقعیّت است. فکر کنید که هدایت بوف کور را به زبان عادی و روزمرّه و در توصیف خودش مینوشت، آن وقت آن نوشته چه ارزشی داشت؟ هدایت با داستانی کردن آن، نمونهای مثالی آفرید که به تعداد تصوّر خوانندگان خود تکثیر شد و به حافظهی جمعی ایرانیان راه یافت ولی جلال در بند اوّل شخص و دوّم شخص و سوّم شخص مفرد میماند؛ خود را با نوشته تسلّی میدهد ولی نمیتواند آیینهی درگیری سنّت و تجدّد یا گذشته و آینده شود. گرچه نقد میتواند به هرحال از همین «حسب حال» الگویی برای اندیشهی او بیابد ولی خود ِمتن، رفیق نیمهراه است و مؤلّف دغدغهی شخصی خود را نمودار درد مشترک سترونی سنّت این سرزمین نمیکند.
روزی[احمد بوناصر مستوفی] با پدرم میگفت( و من حاضر بودم) که امیر سبکتگین با من شبی حدیث میکرد و احوال و اسرار و سرگذشتهای خویش بازمینمود. پس گفت:« پیشتر از آن که من به غزنین افتادم، یک روز برنشستم، نزدیک نماز ِدیگر و به صحرا بیرون رفتم به بلخ. و همان یک اسب داشتم و سخت تیزتک و دونده بود، چنان که هر صیدی که پیش من آمدی، بازگرفتی. آهویی دیدم ماده و بچه با وی. اسب را برانگیختم و نیک نیرو کردم و بچه از مادر جدا ماند و غمی شد. بگرفتمش و بر زین نهادم و بازگشتم.
و روز نزدیک نماز شام رسیده بود. چون لختی براندم، آوازی به گوش من آمد. بازنگریستم: مادر بچّه بود که بر اثر من میآمد و غریوی و خواهشکی میکرد.
اسب برگردانیدم به طمع آنکه مگر وی را نیز گرفته آید و بتاختم. چون باد از پیش من برفت؛ بازگشتم. و دو سه بار همچنین میافتاد و این بیچارگک میآمد و مینالید. تا نزدیک شهر رسیدم، آن مادرش همچنان نالان نالان میآمد.
دلم بسوخت و با خود گفتم" از این آهو برّه چه خواهد آمد؟ بر این مادر مهربان رحمت باید کرد." بچه را به صحرا انداختم. سوی مادر بدوید و غریو کردند و هر دو برفتند سوی دشت.
و من به خانه رسیدم، شب تاریک شده بود و اسبم بی جو مانده. سخت تنگدل شدم و چون غمناکی در وُثاق بخفتم. به خواب دیدم پیرمردی را سخت فرّهمند که نزدیک من آمد و مرا میگفت" یا سبکتگین، بدان که آن بخشایش که بر آن آهوی ماده کردی و آن بچگک به او بازدادی و اسب خود را بی جو یله کردی، ما شهری که آن را غزنین گویند و زاوُلستان به تو وفرزندان تو بخشیدیم و من رسول آفریدگارم."
من بیدار شدم و قویدل گشتم. و همیشه از این خواب همیاندیشیدم و اینک به این درجه رسیدم. و یقین دانم که مُلک در خاندان و فرزندان من بماند تا آن مدّت که ایزد تقدیر کرده است.»
سرمقالهی کیهان شگفتیآور ولی حسابشده بود. شاید هیچ کس فکر نمیکرد که واکنشها به این زودی آغاز شود. بیشترین تهدید در دورهی گذشته، تهدید به عزل بود( خزعلی به خاتمی گفت که بترسد از روزی که سرخاب و سفیداب بزند و مجبور به ترک کشور شود) ولی تهدید جانی بسیار عجیب بود.
شریعتمداری کسی است که به معنای دقیق کلمه، طبق تقسیمبندی پیشنهادی عبدی( اینجا)، نامرد یا بیمرام است. او در عرض چند روز، به سعید امامی که به اتّفاق هم برنامهی هویّت را میساختند پشت کرد و او را عامل بیگانه خواند و از طرف دیگر، سعید حجّاریان تیرخورده را- با این امید که جان سالم به در نخواهد برد- « سعید عزیز» نامید. او اگر پایش برسد، توحید را هم قربانی قدرت میکند (اینجا) پس نوشتن این سرمقاله در کیهان- گیرم به قلم یا نام کسی دیگر- خیلی عجیب نیست. اگر- به فرض محال- خاتمی رهبر شود، شریعتمداری خاک پایش را توتیای چشم خواهد کرد و اگر رهبر فعلی- باز هم به فرض محال- برکنار شود، کمترین وقعی به او نخواهد گذاشت. پس واکاوی نوشتهی او از نظر محتوایی هیچ فایدهای ندارد، چون مانند ناسزاگویی که عربده میکشد و هرچه از دهانش درمیآید میگوید، کلامش بیمعناست. چه فایدهای دارد که به او گوشزد کنیم که قاتل بینظیر بوتو القاعده بود، نه آمریکا یا بوتو، شکست خورد ولی خاتمی برای پیروزی میآید یا اینکه آمریکایی دانستن رئیسجمهور هشتسالهی ایران چه هزینهی سنگینی برای جمهوری اسلامی ایران دارد؟
شریعتمداری سلطان را میشناسد نه بادمجان را. مهمترین معنایی که از این سرمقاله برداشت میشود این است که آنها آمادهاند، تعرّض به جان سیّدمحمّد خاتمی را- از سوی هرکس که باشد- درست مانند قتلهای زنجیرهای یا ترور حجّاریان، محتمل و کار بیگانه بدانند. میتوان انگیزههای دیگری نیز برای این نوشته یافت، مثل محکزدن اردوی اصلاحطلبان، اعلام آمادهباش به گروههای خیابانی که چهارسالی به مرخّصی رفته بودند یا تلاش برای انصراف خاتمی. از آنجا که کیهانیان، خاتمی را فردی ترسو و قهرو میدانند که یکبار استعفا داد، شاید با نشان دادن اینکه اگر بیاید، کشور چه فضایی خواهد داشت، بخواهند او را منصرف کنند تا با شکست دوبارهی کسی مانند کرّوبی بتوانند جشن پیروزی بگیرند. امّا دلیل مهمتر از دید من چیز دیگری است.
مقالهی احمد رشیدی مطلق در روزنامهی اطّلاعات، اوج بیکفایتی دستگاه پهلوی در تحریک مردم بود تا به اضافهی چند واقعهی دیگر، اوضاع ایران از سال پنجاه و شش که هیچ کس فکر پیروزی را نمیکرد، به انقلاب بهمن پنجاه و هفت بکشد. سلطنت پوسیده بود و شاه روبه موت، کسی را برای جانشینی نداشت و ممکن بود جنگ قدرت از درون خانوادهی پهلوی رخ دهد یا تلاش دوبارهی قدرتهای بیگانه –مانند به کارآوردن رضاخان- با کودتای نظامیان یا هر راه دیگر، دوباره طرحی نو دراندازد. برکناری فرد زیرک و کاردانی مانند هویدا و غرور کاذب مهرههای جانشین او، جوّ کشور را انقلابی کرد و سلطنت از هم فروپاشید. اوضاع فعلی ایران، آنگونه نیست و قدرت اوّل مملکت بر کشور حاکم است، هر تلاشی که بخواهد با متشنّجکردن اوضاع کار خود را به پیش ببرد، شکست میخورد؛ اینچنین بود که برای دولت خاتمی هر نه روز یک بحران ساخته شد تا نتواند کاری کند و نکرد. آشوبهای 18 تیر، ترور حجّاریان، محاکمهی کرباسچی، اقدام به ترور مهاجرانی و نوری، زندانی کردن مخالفان، قتلهای زنجیرهای، بستن نشریّات، استعفای دستهجمعی و تحصّن نابخردانهی نمایندگان، هرکدام تیر خلاصی بر شقیقهی اصلاحات بود و عجب که اصلاحات هنوز جان دارد. بحرانی و انقلابی کردن فضا، سیاستی است که پیشتر امتحانش را پس داده است و حالا نیز میتواند مؤثّر باشد. خشم، عصبیّت، وارد جدلهای بیپایانشدن، شکایت یا خواستن مطالباتی که امیدی به دریافت آنها نیست، بازی دوسرباختی است که اصلاحطلبان به هیچ وجه نباید در آن وارد شوند. انباشت مطالباتی مانند تغییر گردانندگان کیهان- که صدالبتّه اجابت نخواهد شد- زمینهی احساس ناکامی، بیقدرتی و هیچکارهبودن را فراهم میکند که قهر، استعفا و ناامیدی را در پی خواهد داشت.
شریعتمداری بازی را آغازیده و ایجاد تنش و بحران را شروع کرده است و پاسخ روحانیون مبارز، شاید نزدیک به آن چیزی بود که وی میخواست؛ هیچ چیز جز بیاعتنایی و سکوت نمیتواند او را به خشم آورد. آفریدن بحران حتماً کار قدرتمداران بود و هست ولی تن ندادن به این بازی، تأثیر این بحرانها را به کمترین حد میرساند و برعکس، جواب دادن و خطّ و نشان کشیدن، به کام امثال برادر حسین است. اصلاحطلبی در فضایی آرام و عاقلانه و منطقی ممکن است نه در جوّی پر از تنش و عصبیّت. سالی که نکوست از بهارش پیداست و آغازی که با تهدید جانی باشد، معلوم است چه پایانی دارد. نوشتن مقالهی احمقانهی احمد رشیدی مطلق اشتباه حکومت سابق بود ولی نوشتن این سرمقاله، آگاهانه و برای تحریک طرف مقابل است؛ شریعتمداری از پاسخهای دیگران به کیهان، خوشش آمده و میخواهد که بازی را ادامه دهد. واکنش به اینگونه نوشتهها خواستهی کیهانیان است و درست همان کاری است که الآن یا بعد از این نباید انجام گیرد.
پ. ن: کیهان باز هم با آمیختن راست و دروغ، نقد و تهمت ادامه میدهد؛ اینجا و اینجا را بخوانید.
1. ایوان کارامازوف در ملاقاتی با آلیوشا نظر او را در مورد چرایی وجود شر در جهان بشری جویا میشود. از او دربارهی کسانی که شهرها و روستاها را آتش میزنند و به کودکان و زنان تجاوز میکنند، اسیران را از گوش آویزان میکنند تا جان دهند، میپرسد و میگوید که نباید به این کارها گفت اعمال حیوانی، چون حیوانات تا به این حد وحشی نیستند و این نوع قساوت در آنان وجود ندارد: قساوت هنرمندانه.
2. مسئلهی وجود شر در جهان از قدیمیترین مسائل مورد بحث بین فیلسوفان، ملحدان و متألّهان بوده است. بسیاری وجود شر را مغایر وجود خداوندی که طالب خیر برای همهی بشر است میبینند. از طرفی متکلّمان اسلامی هم به نظر میرسد که با عدمی دانستن شر، صورت مسأله را پاک میکنند. بیماری، نبود سلامت است و سیل هم شرّ نسبی است( در مقابل آبیاری که خیر است) ولی درد یا زخم چیست؟ اینها «هستند» و لااقل این توهّم هستی را باید دلیل و علّتی باشد چون به هر حال انسان را میآزارد. انسانهایی که شر هستند چطور؟ در همان کتاب شبیه صدّام که معرّفی کردم، یکی از سرگرمیهای صدّام، ردیف کردن اسرای کرد و آتش زدن یا تیرباران آنها بود، همهی اینها که عدمی نیست؟ جوکر چطور، او کیست؟
3. با دو سری فیلم کالت ماتریکس و ارباب حلقهها و ترسیم نوین روابط انسانی و رویارویی خیر و شر، دیگر نمیتوان مانند سابق فیلم ساخت. به همین دلیل است که فیلم جدید ایندیانا جونز اسپیلبرگ اینقدر به نظر قدیمی میآید. فیلمهای هری پاتر، قدم به قدم جدّیتر و تیرهتر میشوند و جیمزباندها هم به مدد بازیگر جدید این نقش، از آن سرخوشی و بازیگوشی سابق فاصله گرفتهاند ولی فیلم شوالیهی سیاه نمیتواند طرح جدیدی بیفکند. بتمن آن آسیبپذیر و جدّی شده ولی «خوب ِمعمولی» است در حالکه پس از روابط پیچیدهی ماتریکس حالا نمیتوان خوبی را مانند سابق تعریف و تصویر کرد. هاروی دنت هم که میتوانست با دوچهرهای که پیدا کرده، شخصیّتی جذّاب باشد، از جبههی خیر به جبههی شر میرود و کشمکشی بین دو نیمهی او در نمیگیرد. بزرگترین دوراهی، احتمال فیلم انفجار کشتیهاست که پیشتر در سری فیلمهای ارّه( برای زندهماندن باید دیگری را بکشی) امتحان شده و تکراری بود. امّا تنها وجه جذّاب این فیلم خود جوکر است.
4. جوکر هر وقت به نابودی نزدیک میشود شادتر است، در پایان فیلم وقتی از آسمانخراش میافتد و هنوز بتمن او را نگرفته است، قهقهه میزند، او از نامیرا بودن خود آگاه است و وقتی به مرز مرگ میرسد، بیشتر شادی میکند. هیث لجر را پیش از این در فیلمهای دیگر دیده بودیم. به نظر بازیگر خوبی میآمد امّا اینجا حقیقتاً حیرتانگیز است. حرکتها، راه رفتن و حرف زدن او آن چنان است که آدم یاد نقشآفرینیهای بزرگ عالم سینما میافتد. ریاضتی که برای رسیدن به این نقش کشید( خود را در اتاقی حبس کرد و نقش را جزء به جزء به سبک بازیگران متد بازآفرید و شبانهروزی دو ساعت خوابید)، آنچنان فشاری به او آورد که احتمالاً در مرگ او بیتأثیر نبوده است.
5. جوکر به بتمن میگوید که تو مرا کامل میکنی و بیراه نمیگوید. بروس وین، خسته از روزمرّگی، محتاج قهرمانبازیهای شبانهی خود است ولی اگر جوکری نباشد تا به کسانی حمله کند، او به نجات چه کسی برود؟ جوکر یک هیچانگار تمام عیار است که آدم را یاد دلقک نیچه در« چنین گفت زرتشت» میاندازد که با حرکات خود جان بندباز را به خطر میافکند. او به هیچ چیز پایبند نیست. اینجاست که باید پرسید آیا میتوان در آفرینش یک اثر هنری از تأثیر آن غافل بود؟ کریستوفر نولان« بیخوابی» را هم با بازی ضدّقهرمانی چون رابین ویلیامز ساخت که خصوصیّاتی شبیه جوکر داشت. خونسرد و بازیگوش و هنرمند بود و از بازی با کارآگاه فیلم لذّت میبرد ولی کسی از او خوشش نیامد. جوکر را همه پسندیدهاند و این اصلاً خوب نیست. عمل خیر عاقبتی دارد که مهمترین نمود آن، آرامش انسان است ولی هرقدر بتمن و وین عصبی و آشفتهاند، جوکر آرام و خندان است و میپرسد:« چرا اینقدر جدّی؟». قهرمان فیلم « پرتغال کوکی» هم شبیه به جوکر بود و کار او بلافاصله در انگلستان آن زمان تقلید شد. پس از چند قتل و قاتلانی که مژهی مصنوعی داشتند، کوبریک فیلم خود را از سینماها برداشت. فیلم« شوالیهی سیاه» صفتی را به شخصیّت شرّ فیلم نسبت میدهد که جای سؤال دارد. او شرّ است ولی راضی و شادمان هم هست( یا اینطور به نظر میآید). جوکر برندهی واقعی فیلم است چون بازیش را کرده و شهر را به آشوب کشیده و شخصیّت هاروی را هم به اختیار خود عوض کرده است و لذّت برده است؛ یعنی میتوان به هیچ چیز پایبند نبود، از دسترنج دیگران بهره برد، کشت، خراب کرد، از زندگی لذّت برد و شاد هم بود و این برای کسانی که به حیات ابدی اعتقادی ندارند، میتواند مروّج اعمال شریرانه هم باشد. آیا میتوان بدون توجّه به پیام اخلاقی، اثر هنری آفرید
یکی از توجیههای کسانی که امیدبستن به خاتمی را نادرست میدانند این است:« حاکمیّت ایران که برای بقای خود نیاز به تأیید مردم (حضور در صحنه) دارد، با قراردادن کسی مانند خاتمی در کنار فردی مانند احمدینژاد اینگونه وانمود میکند که برای فرار از احمدینژاد( گزینهی بدتر) راهی به جز روی آوردن به کسی مانند خاتمی( گزینهی بد) نیست. مردم نیز با پذیرفتن این استدلال نادرست، به صندوقهای رأی هجوم میآورند و با پرشور کردن انتخابات باعث دوام نظام میشوند و این دور همچنان ادامه خواهد داشت»
این استدلال چند فرض دارد که برخی از آنها را جداجدا برمیرسم:
1. حاکمیّت ایران قدرتی قاهر و یکدست است.
چنین چیزی برای کسانی که سالها در کوران اخبار و مسائل داخلی ایران باشد ناپذیرفتنی است. یکدست کردن جمهوری اسلامی با کمی تخیّل شاعرانه و به کارگیری صنعت تشخیص، یکی از ویژگیهای اپوزیسیون خارجنشین( عمدهً به شکل نوشتاری ج . ا) است. اگر قرار باشد نمادی برای جمهوری اسلامی درنظر بگیریم، لابد رهبر ایران خواهد بود. او در انتخابات گذشته باقر قالیباف را به حضور در انتخابات ملزم کرد ولی علیرغم تصریح قالیباف و سرلشکر فیروزآبادی در آخرین روزهای پیش از رأیگیری به این امر و فعّالیّت مجتبی خامنهای به حمایت از او، نتوانست رأی بیاورد. این چه قدرت مطلقی است که نتوانست نامزد مورد نظر خود را به کرسی ریاست جمهوری برساند؟ در طول دوران ریاست احمدینژاد هم او کارهای زیادی خلاف نظر رهبر کرد، از نامهنگاری به رئیسجمهور آمریکا تا تعویق در اجرایی کردن اصل 44 قانون اساسی.
2. حاکمیّت ایران، احمدینژاد را به قدرت رساند.
از بند گذشته معلوم میشود که چنین چیزی نبوده است و خواست رهبر با خواست کسی مانند جنّتی تفاوت داشته است. با دیدن حمایتکنندگان از لاریجانی، معین، هاشمی و کرّوبی، فهرستی از افراد و گروههای قدرتمند جمهوری اسلامی مشاهده میشود که به نامزدهای متفاوتی تمایل دارند. در ادامهی بند بالا میافزایم که حاکمیّت ایران تک بعدی و یکدست نیست و بسیاری گروهها، مرجعها و افراد در شکلدهی به آن دخیل هستند. غفلت از این مسئله هرگونه تحلیل شرایط داخلی ایران را از دید من ناممکن میکند.
3. حاکمیّت ایران، تنها راه کشاندن مردم به صندوقهای رأی را قراردادن بد در برابر بدتر میداند.
انتخابات گذشتهی مجلس نادرستی این فرض را ثابت میکند. این انتخابات برگزار شد و آمار حضور مردم چندان کم هم نبود در حالیکه تمام نامزدهای اصلاحطلب به طرزی مضحک قلع و قمع شده بودند و دامنهی ردّ صلاحیّتها، افراد بسیار معتدل را نیز در برگرفت ولی حضور رأی دهندگان سنّتی، تبلیغات فراوان صداوسیما و چند عامل دیگر باعث شد که باز هم تعداد شرکتکنندگان زیاد باشد. وقتی میتوان بدون توسّل به استدلال« بد و بدتر» انتخاباتی با رأیدهندگان زیاد داشت، چه احتیاجی به تحمّل خاتمی است؟ انتخابات برگزار میشود و کسی مانند پورمحمّدی یا احمدینژاد یا هرکس دیگر رئیسجمهور میشود. با رأی کم یا زیاد، در مرحلهی اوّل یا دوّم.
4. از دید حاکمیّت مردم معتقدند که خاتمی گزینهی بد است.
نه همهی حاکمیّت چنین معتقد است و نه بسیاری از مردم. اگر خاتمی گزینهی بد بود، برای پیروزی او پایکوبی و شادمانی به پا نمیشد و دیدیم که با اعلام رأی بیست میلیونی او ایران چه فضایی داشت. در دور دوّم ریاست جمهوری خاتمی، او رقیب قدری نداشت تا «بدتر» باشد و تعداد رأی دهندگان نیز کمتر از دور اوّل بود ولی باز خاتمی دو میلیون رأی بیشتر آورد. در دوران پس از ریاست جمهوری، خاتمی در دانشگاه یا میان حضور نخبگان و هنرمندان جایگاه ویژهای داشت و همه جا از روی به گرمی استقبال میشد؛ آنجا که دیگر بحث « بد و بدتر» نبود. بعضی مانند محمّد یزدی یا جنّتی شاید معتقد باشند که مردم با اصلاحطلبان نیستند ولی بلافاصله میافزایند که:« مردم آنها را کنار گذشتند» که اشاره به انتخابات ریاست جمهوری است. به نظر من این گفتهی یزدی و جنّتی با عملکردشان یکی نیست و بیشتر شعاری است چون خود وجود مسألهی ردّ صلاحیّت، دلیل است که اعضای شورای نگهبان از محبوبیّت عدّهای آگاهند و میدانند که با آمدن آنها اعضای فعلی مجلس، امکان پیروزی نخواهند داشت، پس آنان را ردّ صلاحیّت میکنند. آنها اگر واقعاً یقین داشتند که مردم با اصلاحطلبان نیستند، آنها را تأیید میکردند تا هم پز آزادی سیاسی داده باشند و هم با رأینیاوردن آنها به مقصود خود برسند و نیازی هم تحمّل عواقب سیاسی ردّ صلاحیّتها نباشد ولی دیدیم که همان معین نیز ابتدا- بدون کوچکترین دلیلی- ردّ صلاحیّت شد.
5. مردم ایران ملزم- یا معتقد- به انتخاب میان بد و بدتر هستند.
جدا از شایعات و واقعیّات پراکندهای که از الزام به شرکت در انتخابات شنیدهایم، تا کنون خبر موثّقی از واهمهی مردم از شرکتنکردن به دلیل نظارت حاکمان نشنیدهام و برخوردهای موردی هم عام نیست. توجّه داشته باشیم که شرکت در انتخابات و مهرخوردن شناسنامه با دادن رأی باطل یا سفید هم امکانپذیر است و نیازی به انتخاب یک گزینه نیست. گرفتن ردّ افرادی که رأی باطل یا سفید دادهاند هم به نظر من نیاز به قوّهی تخیّل قوی دارد. پس میتوان در انتخابات شرکت نکرد یا شرکت کرد و رأی سفید یا باطل داد.
تمایل نداشتن بسیاری از مردم به احمدینژاد هم چیزی است و اینکه او را« بدترین» بدانند چیز دیگر؛ بسیاری از ما جوّ غالب بر محیط زندگی، کار یا خانواده، محیطی محدود یا خواست خود را به تمام اجتماع سرایت میدهیم. آنچه راجع به تفاوت روحانی و خاتمی هم گفتم این نبود که روحانی از خاتمی برتر است، بلکه گفتم چون حسّاسیّت کمتری روی او هست و اطرافیان خاتمی را هم ندارد، بهتر میتواند کارها را پیش ببرد ولی حریف احمدینژاد نخواهد شد. به جز خاتمی نامزدهای دیگر هم هستند و اینگونه نیست که انتخابات دوقطبی باشد؛ بسیاری از کسانی که از احمدینژاد خوششان نمیآید میتوانند به«بد»های دیگر- در فرض مستدل- رأی بدهند، پس خاتمی تنها«بد» نخواهد بود. فراموش نکنیم که این استدلال یکبار به سختی به شکست انجامید و آن هم جایی بود که میگفتند در انتخابات گذشته، احمدینژاد و هاشمی رفسنجانی را به دور بعد بردهاند تا با استفاده از مقایسهی هاشمی( گزینهی بد) در مقابل احمدینژاد( گزینهی بدتر)، موجبات پیروزی او را فراهم کنند که دیدیم چه شد.
استدلال بالا پیشفرضهای دیگری نیز دارد مانند اینکه تنها راه بهبودی وضع ایران، رهایی از دست نظام فعلی است و نباید با تأیید امثال خاتمی، کلّ نظام را تأیید کرد که به این پیشفرض- و دیگر پیشفرضها- به دلیل نادرستی و دور بودن از واقعیّت اجتماعی ایران کنونی، نمیپردازم. عجب از کسانی که وقتی از انقلاب 57 سخن میگویند، دلایل نفی انقلاب را از متفکّران سیاسی غربی نقل میکنند و از درستی اصلاح میگویند ولی همین قاعده را دربارهی آیندهی ایران لحاظ نمیکنند و سخنانشان رنگ و بوی انقلابی دیگر دارد. داستان انتخابات مجلس با انتخابات ریاست جمهوری متفاوت است. آنجا کمترین امکان انتخاب نبود و من شخصاً از شرکتنکردن حمایت کردم، نه به منظور عملی سیاسی( چون اجماعی بر این کار نبود و دیدیم که انتخابات به هرحال با رأیدهندگان زیاد برگزار شد) بلکه به عنوان عملی فردی که آدم بتواند لااقل نزد وجدان خود در مقابل پشتکردن عدّهای به آرمانهای انقلاب سی سال پیش که ایران را برای همهی ایرانیان میخواست، شرمسار نباشد. در انتخابات ریاست جمهوری با انتخاب یک نفر میتوان کلّ دولت و قوّهی مجریه را برگزید و این چیز کمی نیست. به اینکه «آیا خاتمی گزینهی مناسبی است؟» یا« در گذشته مگر چه کرده است؟» نیز بعداً میپردازم.
واقعاً اگر دغدغهای بیاید ، آدم تن به هر وسوسهای میدهد؟ چه میدانم. چه میدانیم. نمیشد کنار گود نشست ولی خیلیها مثل خواهر جلال تن به آن وسوسه ندادند و خود من هم بانویی را با همین مرض- سرطان سینه- سراغ دارم که دکتر نرفت و با عمری کمابیش طبیعی، پاک و پاکیزه رفت. پس قاعدهی کلّی نیست.
کسی که از جلال کتابهای غربزدگی و خدمت و خیانت و مدیر مدرسه خوانده باشد، از حکایت دعا خواندن و آب مردهشورخانه و نمیدانم چه، شاخ درنیاورد خیلی است. گرچه تجربه به انسان میآموزد که آدم، آدم است و اگر از قواعد دیگر آدمیان پیروی نکنی عجیب است. یک بار در دانشگاه رفقا عکس یادگاری گرفتند و من نیز در میانشان. بعد که خواستند به تعداد تکثیر کنند، من نخواستم- چون اصلاً عادت به عکس گرفتن یا نگه داشتن ندارم- بعد فهمیدم که دربارهی « چرایی» و « انگیزه»ی من، حضرات فلاسفه کلّی کنفرانس دادهاند و بحث و بگو مگو شده است. از این جور واکنشها به کارهای کسانی که خیلی پایبند آنچه برای دیگران طبیعی است نیستند، زیاد دیدهام ولی نمیتوانم بگویم که اگر جای جلال بودم چه میکردم گرچه الآن با پیشرفتهای پزشکی دیگر کار به آن درمانهای قرونوسطایی نمیکشد ولی دیدهام زوجهایی را که پنج سال از بچّه فرار میکردند و بعد که معلوم شد عیب و ایرادی هست به چه التماس و درخواست و حجرفتن و.. کشید تا بچْهدار شدند و بعد که ناغافل سروکلّهی دوّمی پیدا شد، آه و ناله که این یکی را دیگر نمیخواستیم و چه و چه...انگار نه انگار که تا دیروز خانهشان ساکت و سوت و کور بود... عرض کردم آدم، آدم است.
حکایت زنش را که مینویسد زیر دست دکتر و دست در دست مردش یا مردن خواهرش آن هم به آن طرز فجیع، به خود میگویم یعنی میشود با گفتن یا نوشتن این حرفها سبک شد؟ گویا آن افشادرمانی- یا هرچه نامش هست- هم بفهمی نفهمی زیر سؤال رفته که الزاماً کشف ضُر کردن- به ذُل و ذّلت بینجامد یا نه- خیلی هم مفید نیست و سکوت گاهی- یا بسیاری اوقات- میتواند قوّهی اعجازآمیز فراموشی آگاهانه یا غفلت را در پردهکشیدن بر ناکامیها کمک کند.
چیزی که طیّ خواندن این کتاب متوجّه شدم، تغییر چهرهی یک متفکّر، هنرمند، سیاستمدار یا کسی که فقط با جنبهای از زندگی او آشنایی به آدمی گوشت و پوست و خوندار بود. کشف شباهتها میان او و تو، او را به تو و تو را به او نزدیک میکند و جلو بسیاری از سوءقضاوتها را میگیرد. سنگی بر گوری کتاب کمبرگی است ولی- از دید من- در همین اندک میتوان تغییر لحن جلال را از عصبی و ناراضی به آرام و تن به قضاداده دید. هرچه جلوتر میرود از آنچه حقیقت میخواند، دورتر میشود و به آنچه واقعیّت میخواند، نزدیکتر و خواننده را هم در این تجربه شریک میکند.
آثار هنری و دانشی در خلأ و به صورت ابتدایی آفریده نمیشوند بلکه ناظر به آثار پیش از خودند. هر شعری به گونهای دربارهی تمام اشعار پیش از خود و هر داستانی دربارهی همهی داستانهای پیش از خود و هر فیلمی دربارهی همهی فیلمهای پیش از خود نیز هست. تقسیم بندیاریژینال یا اقتباسی در موسیقی، فیلمنامه و مانند آن، نسبی است. کسانی که اهل بخیه باشند میداند که- با کمی تسامح- فیلمنامهی اریژینال همان فیلمنامهی اقتباسی است که توانسته آثار اقتباس را پنهان کند یا از بین ببرد وگرنه - اگر نگویم همه- بسیاری از داستانها و شعرها و فیلمها از یک تصویر یا حتّی کلمهی وامگرفته آغاز شدهاند و بعد لباسی برای آن دکمه دوخته شده است.
برای همین است که اقتباس از روی آثار بزرگ به تولید آثار ضعیفتری میانجامد؛ چون – مثلاً- رمانهای بزرگ آنقدر قدرتمندند که نمیگذارند کسی چیزی از آنان کم کند یا به آن بیفزاید. به عنوان یک کلّ متشکّل آنقدر سازوار و دقیق پردازش شدهاند که هر تصرّفی در آنها به ناقص شدن کار اقتباسی خواهد انجامید. این خصوصیّت در آثار متوسّط نیست و برای همین است که هیچکاک و کوبریک با الهام از داستانهایی عادی، فیلمهای بزرگ ساختهاند ولی به زحمت میتوام رمان ارزشمندی یافت که به ساخت فیلمی درخور انجامیده باشد. در ایران نیز داریوش مهرجویی استاد اینگونه اقتباسهاست؛ فیلم لیلا فیلمی خوب و تأویلپذیر- بسی بیش از زنی که برای شویش دنبال همسر میگردد- از کار درآمد ولی چه کسی داستان مهناز انصاریان را به خاطر دارد؟ اقتباس یا تأثیرپذیری یا بازسازی یک فیلم از روی یک فیلم دیگر هم همین حکم را دارد.
« قتل عادلانه» تلاش کرده که شانه به شانهی «مخمصه» بساید. دو بازیگر آن فیلم را برگزیده و جای خوب و بد و قاتل و مقتول را هم عوض کرده است. داستان به گونهای حساب شده نوشته شده تا آن پایان اسطورهای را دوباره بازسازد ولی این محاسبات خوب جواب نمیدهد. آن فضای استثنایی، شخصیّتپردازی دقیق فیلم، گفتوگوها و پایان فیلم تازگی و بدعتی داشت که در این فیلم مشاهده نمیشود. وجود رابطهی عاطفی تبهکار فیلم و رهاکردن آن دختر در اتوموبیل برای نجات خود، یکی از بیشمار جزئیّاتی است که آن فیلم را فیلم کرد ولی اینجا خطّ اصلی داستان جز تلاشی برای فریب تماشاگر جلوه نمیکند. شخصیّتهای مکمّل آن فیلم و روابطشان با دیگران، تاروپودی از ارجاعها و پیوندها میساخت که نقش داستان بر آن جلوهی دیگری مییافت ولی اینجا بازیگران فرعی نمیتوانند پابهپای بازیگران اصلی بیایند. «قتل عادلانه» دکمهاش را از روی بد لباسی انتخاب کرده است، آن لباس را جوری دوخته بودند که آن دکمه فقط به آن میخورد و روی لباس دیگر جلوهای که ندارد هیچ، آدم را مدام یاد لباس اصلی میاند
1. چندی پیش- هنوز آن زمان که نامزدی خاتمی در حدّ احتمال هم نبود- وزارت اطّلاعات، صداوسیما و دانشگاه آزاد، نظرسنجی گستردهای را انجام دادند که گویا هزینهای میلیاردی داشت. نتیجه امّا به مذاق آنان خوش نیامد، پس آنرا رسماً منتشر نکردند. خاتمی و احمدینژاد با اختلاف زیاد از دیگران- از جمله کرّوبی و موسوی- در صدر بودند و آمار خاتمی و احمدینژاد دو به یک بود یعنی خاتمی حدود 55 درصد و احمدینژاد حدود 27 درصد. این آمار در تهران، سه به یک به نفع خاتمی بود. مانند دیگر پنهانکاریهای ناکام ایرانی جماعت، این نظرسنجی نیز کمابیش در سایتها انعکاس یافت که همین الآن هم با جستوجویی ساده یافت میشود. توجّه داشته باشیم که تودهی مردم آنچنان که باید و شاید هنوز در کوران اخبار انتخابات قرار نداشتند و ندارند. احمدینژاد هر روز در رسانهها حضور دارد ولی خاتمی مدّتهاست که در رسانههای رسمی به خصوص صداوسیما دیده نمیشود. از دید من این آمار، بدبینانهترین نتیجهی انتخابات آینده است. گفتوگوهای انتخاباتی احمدینژاد چیزی اضافه بر حضور هر روزهی او در صداوسیما نخواهد بود ولی خاتمی حتماً با حضور خود بر میزان آرا تأثیر میگذارد.
2. نظر شخصی من این است که نمیتوان جز با منع خاتمی از حضور در انتخابات جلو پیروزی او را گرفت و تنها گزینه برای مخالفان وی، کاهش آرای او با اجازه دهی به دیگر نامزدهای اصلاحطلب- یا موسوم به اصلاحطلب- به شرکت در انتخابات و کاهش آرای اوست؛ کاری که در انتخابات گذشته خوب نتیجه داد و رقابت معین و هاشمی و کرّوبی و دیگران، به نفع رقیب آنان تمام شد تا در مرحلهی دوّم بتواند رئیس جمهور شود. چه کسی فکر میکرد که مهرعلیزاده با تکیه بر آرای ترکزبانان، یک میلیون رأی بیاورد؟ همین کار را میتوان با خاتمی هم کرد، خاتمی را با پانزده میلیون رأی بهتر میتوان مهار کرد تا با بیست و پنج میلیون رأی، پس باید منتظر تعداد زیاد کاندیداها- دستکم در حدّ همان ده نفر- بود. این را که گفتم از منظر عقلانی قضیّه بود و گرنه پیروان احمدینژادی که در زمان شهرداری او خود را برای ریاست جمهوری آماده میکردند، لابد علم غیب داشتند یا رمل و اسطرلاب میدانستند که حالا نیز پیروزی او را حتمی میدانند و حتّی برای دوران پس از او لنکرانی را در نظر گرفتهاند تا باز احمدینژاد برگردد. کاش این همه دوراندیشی برای حفظ قدرت، در برنامهریزی اقتصادی حضرات هم وجود داشت.
3. لحن خاتمی در چهار سال دوّم ریاست جمهوری او با دوران اوّل فرق کرده بود. او بیش از آنکه از جامعهی مدنی و آزادی بگوید از اقتصاد و نرخ تورّم و توزیع مستقیم یارانهها میگفت، این هم خوب بود و هم بد. بد بود چون عقبنشینی و یأس او از شعارهای انتخاباتی او به شمار میآمد ولی خوب بود چون رونق اقتصادی، درآوردن تمرکز اقتصاد از دست دولت و خصوصیسازی تا حدّ زیادی به چند کانونه شدن قدرت نیز خواهد انجامید. همین کار را سلف او هاشمی رفسنجانی انجام داد و از دید بسیاری از صاحبنظران زمینهی دوّم خرداد را فراهم کرد. فرهنگ را هم با آرامش و سکوت بهتر میتوان اداره کرد تا با شعار و هیاهو و جنجال. به گمان من خود خاتمی در چهارسال دوّم به اندازهی کافی راه خود را تصحیح کرد و در این چهارساله نیز فرصت برای اندیشیدن داشته است. دربارهی زمینههای دوّم خرداد، شیوههای اصلاحطلبان، افرادی که- درست یا نادرست- از نیمهراه حذف شدند یا کناره گرفتند و بسیاری مسایل دیگر حرفها هست که اگر عمری بود به تدریج خواهم نوشت.