از نهضت نرم‌‌افزاری تا جنگ نرم


                 بخشی از دست‌خط اعترافات سعید حجاریان
۱. شاید پرداختن به یک واژه یا عبارت برای سنجش یک فرد و اندیشه‌اش ملاک ناقصی باشد ولی وقتی این سلسله عبارات مشابه تکرار و تکرار شد، معیار خوبی برای شناخت درونه‌ی او خواهد بود. اوّلین بار که رهبر اصطلاح «نهضت نرم‌افزاری» را برای بیان لزوم گسترش و ترویج دانش در ایران به کار برد، متوّجه گیر و ایرادی در آن شدم و چیزکی نوشتم که طبعاً منتشر نشد. آنچنان که از این عبارت برمی‌آید، نگاه گوینده به علم و دانش نگاهی «ابزار»ی است که تا حدودی درست است چون بشر برای رفع نیازهای خود به دانش‌اندوزی می‌پردازد ولی اوّلاً یافته‌ها همیشه مطابق انتظار و پیش‌بینی او نیست و نتیجه چیز دیگری است که بر زندگی و اندیشه‌اش اثر می‌گذارد؛ ثانیاً این نگاه را اگر در علوم تجربی بپذیریم، در علوم انسانی دیگر نمی‌توان به آن اینگونه نگریست. در دانشهایی که بشر به دنبال حقیقت است، این دانش است که انسان را تابع خود می‌کند نه اینکه انسان آنرا به خدمت خود درآورد. حتّی در علوم دینی مثل فقه خیلی فرق است بین اینکه فقیه تابع فقه باشد یا فقه تابع صلاحدید فقیه، در عقاید خیلی فرق است که استدلال تابع خواست استدلالگر باشد یا به عکس؛ فیلسوفان متکلّمان را متّهم می‌کنند که از ابتدا نتیجه را مفروض می‌گیرند و  مقدّمات را برای رسیدن به آن می‌چینند.  


برای اصطلاح نادرست «نهضت نرم‌افزاری» همایش و کنفرانس برگزار شد امّا کسی آنچنان که باید و شاید به معانی خفته پشت آن نپرداخت. همفکران فردید و هایدگر نیز که ید طولایی در نقد رویکرد بشر به دانش و ابزاری دیدن آن داشتند و دارند، نتوانستند یا نخواستند که در باره‌ی آن چیزی بگویند و بنویسند یا من ندیدم. پس از گذشت سالها از سر دادن نوای لزوم به پا کردن چنین نهضتی، حالا گله از علوم انسانی وارداتی است که معلوم می‌کند که دانش خمیره‌ای رام سرانگشتان تمایل ما نیست و حتّی نگاه ابزاری ما باعث نمی‌شود که خود را دربست در اختیار ما بگذارد.


۲. حجّاریان چند روز پیش گفت:« با اینکه مکرراً هشدار داده شده که علوم انسانی با علوم دقیقه تفاوت دارد و بسیاری از حربه‌های ایدئولوژیک در پوشش علوم انسانی عرضه می‌شوند متاسفانه شاهدیم بجای دقّت در کیفّیت این علوم هر ساله بر کمیت مراکز آموزشی عرضه کننده آن افزوده می‌شود ، اوائل انقلاب شاید چهار پنج دانشگاه دولتی بیشتر نداشتیم که تا حّد اکثر در حد فوق لیسانس برای این علوم ، دانشجویان محدودی تربیت می‌کردند امّا امروزه در هر شهری دانشگاه دولتی وآزاد و پیام نور وخصوصی تا مدارج بالا به  تربیت دانشجو مشغولند بدون آنکه به محتوای نادرست عرضه شده توجهّی کنند.»


به فاصله‌ی چند روز، اعترافات مکتوب حجّاریان از زبان رهبر بازگو شد:« حدود دو میلیون دانشجو از سه میلیون و نیم دانشجوی کشور در رشته‌های علوم انسانی تحصیل می‌کنند. این مسئله نگران کننده است زیرا توانایی مراکز علمی و دانشگاهها در زمینه کار بومی و تحقیقات اسلامی در علوم انسانی و همچنین تعداد اساتید مبرّز و معتقد به جهان بینی اسلامی رشته‌های علوم انسانی در حد این تعداد دانشجو نیست. بسیاری از علوم انسانی مبتنی بر فلسفه‌هایی است که مبانی آنها مادیگری و بی‌اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی است و آموزش این علوم موجب بی‌اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی می‌شود و آموزش این علوم انسانی در دانشگاهها منجر به ترویج شکاکیت و تردید در مبانی دینی و اعتقادی خواهد شد.»


نظام دانشگاهی و مدرک‌دهی در ایران در سه دهه‌ی اخیر به مسیری رفته که برای رشتههایی که رهبر نام برده اعتباری باقی نگذاشته است. گزینش دانشجویان در مراحل ابتدایی و دست‌چین کردن آنان در مقاطع عالی، سخت‌گیری در انتخاب استادان و جایگزین کردن افراد مستقل و باسواد در هیئت‌های علمی با جوانان نوآمده و کم‌بضاعت، دانشگاهها را در اختیار افراد همسو با رهبر قرار داده است؛ با این همه دست بردن در مسیر طبیعی رشد افراد در مدارج علمی، حالا صحبت از ترویج شکّاکیّت چه معنایی دارد؟ آیا به این معنا نیست که اصل موضوع ایراد دارد و شکل‌گیری دانشها و علوم فرمایشی نیست و کسانی که خود را نفس اسلام می‌دانند باید در گفتار و کردار خود تجدید نظر کنند، نه اینکه تمام دستاورهای بشر را با اتّهامهایی واهی تخطئه کنند؟ سی سال تمام دانشگاهها در اختیار شما بوده است، اگر ایده‌ی نادرست بودن دست‌آوردهای مغرب‌زمین درست بود باید تا به حال می‌توانستید کاری بکنید نه اینکه منفعلانه اخطار دهید که نباید این علوم را در دانشگاهها درس داد. در دانشگاه نباشد، جوان جویا از زیر زمین هم که شده، منابع دست اوّل را پیدا می‌کند.   


کسی تعریف می‌کرد که سانسورچیان وزارت ارشاد را هرچند وقت یکبار باید عوض کنند، چون آنان ابتدا برای زدودن منکرات از داستانهای نوشته شده به میدان می‌آیند و با سختگیری مو را از ماست می‌کشند ولی آرام آرام جذب داستانها و روایات می‌شوند و ذوق ادبی مختصری پیدا می‌کنند و به عبارت دیگر از ادبیات و قصّه خوششان می‌آید و اعجاز هنر و ادب را درمی‌یابند و کم کم به خود اجازه نمی‌دهند که در نوشته‌ی یک هنرمند دست ببرند؛ اینجاست که مسؤولان مافوق متوجّه می‌شوند و آنها را با افراد صفرکیلومتر جایگزین می‌کنند! آنچه در یادداشت پیش نوشتم نیز همین بود، آن طلبه واقعاً فکر می‌کرد که وظیفه‌اش این است که جلو «شبهات جدید» را بگیرد ولی وقتی توان بیشتر یک طرف را که می‌دید به برتری او اذعان می‌کرد. برای همین است که من مدام می‌گویم باید برای انواع سانسورها در ایران فکری کرد و جز اندکی که به هیچ صراطی مستقیم نیستند، دیگران منصفند و با آگاهی‌یابی می‌توانند راه خود را بهتر انتخاب کنند.


۳. «جنگ نرم» هم از آن حرفهاست. زمانی گله می‌کردیم که چرا رهبر به امثال شریعتمداری مجال تاخت و تاز داده ولی حالا حرفهای شریعتمداری را از زبان او می‌شنویم! در اینکه کسانی برای رسیدن به منافع خود دانش را چونان ابزاری در دست می‌گیرند شکّی نیست و من نیز پیشتر درباره‌ی آنان چیزهایی نوشته بودم ولی همه را به یک چوب راندن و خود را در برابر تمام دستاوردهای تمدّن غرب در حال«جنگ نرم» دیدن چیز دیگر. فرهنگها همیشه در طول تاریخ در حال دادوستد بوده‌اند؛ هر فرهنگی که تواناتر و چالاکتر و زاینده‌تر بوده، توانسته بر دیگران تأثیر بگذارد. این دادوستد طبیعی را خیلی بدسلیقگی است که به جنگ تعبیر کنیم. اگر رواج اندیشه‌های چپ در ایران نبود، مطهّری هیچ‌گاه مطهّری نمی‌شد و اصول فلسفه‌ی طباطبایی به رشته‌ی تحریر در نمی‌آمد، حتّی تدریس فلسفه در حوزه‌ی قم با انگیزه‌ی توانایی‌بخشی به طلّاب برای رویارویی با اندیشه‌های مخالف بود. همیشه آنچه« شبهات» نامیده شده است، باعث بانشاط شدن اندیشه‌ی ما شده و در جدال با آنها نکاتی را آموخته‌ایم که در غیر آنصورت نمی‌توانسته‌ایم. اینکه چه شده که خامنه‌ای مرید آل احمد و مدافع شریعتی – که از قضا دانش‌آموخته‌ی همین علوم انسانی غیرالهی بود- کارش به اینجا کشیده حکایتی طولانی است ولی او نباید از نظر دور بدارد که بسیاری از دگراندیشان امروز ایران با علوم انسانی غربی هم کاری ندارند و مقدّمات استدلالهای خود را در نقد حاکمان از سنّت اسلامی برمی‌گیرند؛ برای آنان چه پاپوشی می‌توان دوخت؟

اعتراف صادقانه


              
لاریجانی درس کلام جدید را به کلاس نقد« قبض و بسط» تبدیل کرده بود. ابتدا می‌کوشید به دقّت نظرات سروش را شرح ‌دهد، سپس نقد خودش بر آن را می‌گفت. میان حاضران همه جور کسی بود. پس از چند جلسه از دانشجویان پرسید که چرا هر وقت نظرات دکتر سروش را توضیح می‌دهم همه ساکتند و کسی چیزی نمی‌پرسد ولی تا نظر خودم را می‌گویم، اشکال‌گرفتنها شروع می‌شود؟


هیچ کس جواب نداد. آخرش یکی از دانشجوهای نیشابوری که طلبه‌ای طنّاز و بانمک بود، ایستاد و با لهجه‌ی غلیظش گفت که:« حاج آقا ما مدنم وظیفه‌ما ایه که سروش ره رد کنم و واقعاً تمام تلاشمایه مکنم ولی حرفای او ره که شرح مدن، نمدنم چه راز و رمزی دره که به نظر ما منطقی مرسه امّا هر وخ شما نقدتا ره بیان مکنن، هرچی جلو خودما ره میگیرم، واز  به نظر ما ایراددار میه».  


همه زدند زیر خنده و شیخ صادق با تأسّف سر تکان داد.

چند اختلاف نظر کوچک


                              
پس از خواندن سخنان اخیر رهبر متوجّه چند اختلاف نظر جزئی ایشان با بعضی‌ها شدم: 
۱. « همه مراقبت کنند در این مسائل سیاسی کوچک و حقیر، کار علمی دانشگاه‌ها و کلاسها و مراکز تحقیقاتی دچار آسیب نشود.»
ایشان در این زمینه با آیت‌الله خمینی که همه را به دخالت در سیاست دعوت می‌نمود و سیّدحسن مدرّس که دیانت را عین سیاست می‌دید، کمی اختلاف نظر دارد چون دیانت اصلاً چیز کوچک و حقیری نیست تا سیاستی که عین آن است، باشد.
۲. « تأکید بر نقاط ضعف، به سیاه‌نمایی و ناامیدی می‌انجامد.»
همچنان که می‌دانیم امام علی در نامه‌ای به یکی از والیانش که تنها جرمش این بود که بر سر سفره‌ای رنگین نشست که فقرا را به آن راهی نبود، چنان زهر چشمی از او گرفت که اگر کسی نداند، فکر می‌کند آدمی عادی بوده است. علی می‌توانست پنهانی به او تذکر دهد ولی آشکارا نامه‌ای به او نوشت تا حساب دست دیگران بیاید. او عقیده‌ای به پنهان کردن نقاط ضعف زیردستان خود نداشت ولی ایشان دارد.
۳. « اگر برای بسیاری از شایعات، شواهد و قرینه‌هایی وجود داشته باشد، این شواهد نمی‌تواند مبنای قضاوت قرار گیرد.»
نگاهی کوتاه به لایحه‌ی مجازات اسلامی نشان می‌دهد که«راه‌های اثبات جرایم موجب حد، بینه، اقرار یا قراین و شواهدی است که موجب علم بین و حسّی برای قاضی باشد.» پس اینکه قراین و شواهد هم نتوانند آن «شایعات» را ثابت کنند و نیاز به «دلایل محکم» است ما را به این نتیجه می‌رساند که ایشان با قانون و فقه شیعه هم اختلاف نظر دارد.
۴. « ناگهان حرکتی برای نابود کردن این حادثه افتخارآمیز صورت گرفت که به اعتقاد من از قبل طراحی شده بود.»
با اینکه ایشان در چند جا می‌گوید که نمی‌توان جز بر اساس مستندات محکم کسی را متّهم یا محکوم کرد ولی صرفاً بر اساس «اعتقاد» خود اعتراض به تقلّب انتخاباتی را طرّاحی شده می‌خواند، یا «اعتقاد» ایشان به خودی خود سند است یا ایشان با خودش هم اختلاف نظر دارد.
۵. « من، پیش قراولان حوادث اخیر را به دست نشاندگی بیگانگان از جمله امریکا و انگلیس متهم نمی‌کنم چرا که این موضوع برای من ثابت نشده است.»
فرض کنید کسی پیش یکی از بانوان محترم برود و بگوید که من شما را به[...] متهم نمی‌کنم چون این موضوع برای من ثابت نشده است؛ او چه واکنشی نشان خواهد داد؟ گفتن این متّهم نکردن خودش یک نوع اتّهام‌زنی در ملأ عام است ولی- به قول اهل برره- با فعل معکوس. رهبر وقتی پای سازمانهای حامی خودش در میان است، حتّی قراین و شواهد را کافی نمی‌داند ولی با قطعیّت از طرّاحی این جریان می‌گوید و کروبی و خاتمی و موسوی را به دست‌نشانده‌بودن بیگانگان «متّهم نمی‌کند». این هم دوّمین مورد اختلاف نظر رهبر با خودش. موارد دیگری هم بود که بنا به دلایلی به همینها اکتفا می‌کنیم.

توبه‌نامه‌ی گالیله

من، گالیلئو گالیلئی، فرزند مرحوم وینچنزو گالیلئی اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، شخصاً به دادگاه آورده شده‌ام و در برابر شما عالیجنابان محترم، اسقفها و بازپرسان کلیسای کاتولیک که در برابر تباهکاری بدعت‌گذاران ایستاده‌اید زانو می‌زنم و به کتاب مقدس که در برابر دیدگان من است و در دستان خود می‌فشارم سوگند یاد می‌کنم که به هر آنچه کلیسای کاتولیک رم معتقد است، درس می‌دهد یا در مواعظ بیان می‌کند، اعتقاد دارم و به لطف خدا در آینده خواهم داشت. من به این مکان مقدّس آمده‌ام تا بیزاری بجویم از عقیده‌ی اشتباه سکون و مرکز‌یّت خورشید که با هر توجیهی یک نظریّه‌ی نادرست است و ‌نباید به آن معتقد شد، آن را درس داد یا از آن دفاع کرد. من برآنم تا با صداقت قلبی و ایمانی بی‌تظاهر از اذهان شما عالیجنابان و هر کاتولیک معتقدی این بدگمانی شدید را در باره‌ی خود پاک کنم. من توبه و ابراز تنفّر می‌کنم از لغزشها، بدعت‌ها و کلاً تمام اشتباهاتی که مخالف با آموزه‌های کلیسا باشد و آن را لعن می‌کنم. سوگند می‌خورم که در آینده نه تنها هیچگاه چیزی که بدگمانی مشابهی را پیرامون من برانگیزد، شفاهاً یا کتباً نگویم و اعلام نکنم بلکه از این پس هرگاه به هر بدعت یا آنچه شبهه‌ی بدعت‌گذاری در آن باشد بربخورم، گوینده‌ی آن را به این مرجع مقدس یا به بازپرسانی که در محلّ اقامتم باشند، معرفی کنم. من قسم می‌خورم که تمام سختیهایی را که برای پاک شدن من لازم است و از طرف کلیسا برای من در نظر گرفته شده یا خواهد شد، تحمّل کنم و اگر- خدای نکرده- از قولها، اظهارات و سوگندهایم تخلّف کردم، خود را تسلیم تمام رنجها و تنبیه‌هایی نمایم که طبق قوانین مقدّس از سوی نهادهای ویژه در برابر مقصّران تصویب و اعلام می‌شود. پس به لطف خدا و انجیلی که در دستان خود دارم من- آنچنان که پیشتر معرفی کردم، گالیلئو گالیلئی- از عقاید پیشین خود برمی‌گردم، سوگند یاد می‌کنم، قول می‌دهم و خود را به آنچه بالاتر گفتم مقیّد می‌کنم و شاهد آن توبه‌نامه‌ی من است که به دست خود امضا کرده‌ام و آنچه شفاهاً گفتم، کلمه به کلمه از روی آن خواندم.
  
پ. ن: متن ایتالیایی و ترجمه‌ی انگلیسی آن.

اعترافات سبز


                
ابتدا این متن را بخوانید:   
«...به اسلام عزیز ، و حتی به خود خدا جفای فراوانی شده است. اکنون دوستان به خیال خام خود بر مسندهای حتمی خود نشسته و رشته‌ی امور را در دست دارند اما نمی دانند با کاری که کرده‌اند ، به قدر بیست سال مردم را از علائق این نظام دور کرده‌اند . مگر می‌شود دوباره این مردم را بر سر سفره‌ی این نظام گرد آورد؟ ظاهر امر نشان از پیروزی دوستان می دهد امّا باطن امر سخن از شکستی سخت دارد . سخنان روحانیان این روزها هیچ طعمی از صداقت ندارد . اگر صداقت داشتند بر ظلم می‌آشفتند . بر همان منبرهای همیشگی که این روزها مخاطب ندارند یا اگر دارند، همانانند که بوده‌اند . یک روحانی اگر بر منبر خودش را بکشد دیگر نمی‌تواند مردم گریزپای را به مکثی کوتاه دعوت کند ؟ چرا؟ چون به دلیل ارتزاق دین از سیاست، و به دلیل جفاهایی که به اسم دین از ناحیه سیاست روا شده، چهره‌ی دین امروز خراش خورده است ...یکی دوسال است که واژه‌ی انقلاب مخملی را به تناسب حوایج سیاسی خود تغییر داده‌ایم و از آن غولی ساخته‌ایم که همه را بترساند. مثل واژگانی که دفعتاً محتوای معنایی خود را برسر مخاطب آوارمی‌کنند و منتظر بحث و دلیل و جابجایی معنا نمی‌شوند. همانند: ضد انقلاب، ضد ولایت فقیه، امّت شهیدپرور، سربازان گمنام امام زمان، سلحشوران نیروی انتظامی، نماز دشمن‌شکن جمعه، مستکبر، طاغوتی. انقلاب مخملی من می‌گوید : غربی‌ها به دلیل انصاف و عدل و درستی و درستکاری و نظم و انضباط و تمیزی و خوب کارکردن و خوب فکر کردن و اکتشافات واختراعات فراوانشان ، در پیشگاه خدای متعال بسیار مقبول‌تر از مجاوران کربلای معلایی هستند که در آن کثیفی و بی‌نظمی و بدکاری و بی‌فکری و بی‌عدالتی و شلم شوربایی بیداد می‌کند . اگرچه غربی‌ها لاابالی و بی‌حجاب و اهل عیش و نوش و فسق و فجور باشند و کربلاییان اهل ضجه‌های ممتد و اهل بیتی‌های داغ و تند و تیز . انقلاب مخملی من می‌گوید : مقام علم نه آن چیزی است که در این کشور دست به دست می‌شود و مقام مدیریت و تدبیر نه آن چیزی است که در این کشور به سمت دوستان و خاصان احاله داده می‌شود. من انگشت تایید محمد مصطفی را می‌بینم که از میان دو کشور که یکی مذهبی و آلوده به هزار فتنه است و دیگری سالم و عاری از مذهب، این دوّمی را برمی‌گزیند و بر بقای او مهر می‌زند. »


اگر «اعتراف» را سخنانی بدانیم که شخص در نقد یا مخالفت با گذشته‌‌ی خود یا همفکرانش بگوید و در آن به ارتکاب اشتباه، گناه یا دارابودن ضعفی اذعان کند، سخنان بالا را می‌توان اعترافات محمّد  نوری‌زاد در چند یادداشت اخیر وبلاگش تلقّی کرد. این اعترافات با اعترافات امثال ابطحی و عطریانفر چند تفاوت دارد:


۱. در آزادی کامل گفته شده، نه در زندان.
۲. با دریافت اطّلاعات و تحلیل آنها به این نتیجه رسیده، نه با محروم شدن از اطلاعات و ارائه‌ی داده‌های غلط و روزنامه‌ی قلّابی.
۳. کسی به زور او را به پرسش نکشیده است؛ او دارد به سؤالهای وجدان خود جواب می‌دهد نه به سؤالهای بازجو.
۴. او ترسی از عواقب حرفهای خود ندارد چون محاکمه‌ای در کار نیست.
۵. این سخنان احتمالاً به آسانی تغییر نخواهد کرد ولی معلوم نیست که دربندان پس از بیرون آمدن چه بگویند.


کدام یک از این دو گونه اعترافات، صادقانه، مستند و روشنگر‌ است؟

نكات سبز -2


                
ن۱- حکایات شاهان پر از سفّاکی‌ها و خونریز‌ی‌هاست ولی هیچ‌وقت هیچ‌کارشان مرا آنقدر نترسانده که کورکردن و کشتن فرزندان و وزیران و نزدیک‌ترین نزدیکان. احمدی‌نژاد با کنار گذاشتن فتّاح و لنکرانی کاری مانند آن شاهان کرد. فتّاح از خواص پیرامون احمدی‌نژاد و از گروهی بود که سابقه‌ی رفاقت طولانی با او داشت و در تیم ارومیه قرار می‌گرفت؛ او مطیعانه دستور احمدی‌نژاد در مورد تغییرندادن ساعت کشور را-علیرغم مخالفت نظری- پذیرفت. لنکرانی آنقدر محبوب او بود که در گفت‌وگوهای پنهانی قرار بود که پس از احمدی‌نژاد چهارسال رئیس جمهور شود تا دوباره محمود بتواند برای هشت سال دیگر برگردد. او از  شیفتگان مصباح است و ابایی هم از بوسیدن دست وی در ملآ عام ندارد؛ همه‌ی اینها با انتقاد از مخالفت رئیس دولت با نامه‌ی رهبر در باره‌ی مشائی دود شد و به هوا رفت!
احمدی‌نژاد در دور دوّم تبلیغات تلویزیونی دوره‌ی گذشته می‌گفت که از دید مخالفانم من جامع تمام بدیها و فاقد تمام خوبیها هستم. شاید آش به این شوری نباشد ولی او هر روز یک چشمه از روحیه‌ی دیکتاتورمآبانه‌ی خود در حذف هر آنکس را که به او اندک انتقادی دارد- یا به قول او «همگرا» نیست- رو می‌کند. این جماعت به این سادگی از صندلی قدرت پایین نمی‌آیند. به جابه‌جایی محصولی دقّت کرده‌اید؟


ن۲- کاظم صدیقی امام جمعه‌ی تهران شد. صدیقی به تمام معنی «روضه‌خوان» است که اصلاً هم بد نیست ولی او کجا و امامت جمعه‌ی تهران کجا؟ اظهارنظرهای سیاسی او بسیار ناپخته و تند است. از وی عبارات غلوآمیزی درباره‌ی رهبر نقل شده که احتمالاً همینها دلیل نصب اوست. امامان جمعه‌ی تهران یا سیاسی بوده‌اند یا مثل امامی کاشانی به خطبه‌ی خود رنگ اعتقادی و مذهبی بیشتری می‌دادند ولی صدیقی چه می‌خواهد بگوید؟ احمد خاتمی این بخت را یافت که به دلیل تشابه نام با سیّدمحمّد خاتمی برکشیده شود و عرضه‌اش راهم داشت که از حدّ مدرّس لمعه بودن درگذرد و امروز ادّعای توانایی تدریس خارج را داشته باشد. به قول بعضی خاتمی «بیان» خوبی دارد که می‌شود آنرا اینجوری ترجمه کرد:« در ناسزا گفتن و تندی با دشمنان ولایت ید طولایی دارد» ولی صدیقی چه می‌خواهد بگوید؟ می‌خواهد مثل روضه‌هایش بغض کند و جمعیّت را بگریاند؟
بالاآمدن سعید حدّادیان و ایفای نقش در مجامع سیاسی و جشنواره‌ی شعر فجر[!] و سیاسی‌شدن هرچه بیشتر دیگر مدّاحان میانسال و نقش مدّاحان جوانتر در بسیج نیروها و ساماندهی نیروهای لباس شخصی و امامت جمعه‌ی کاظم صدیقی نشان می‌دهد که اراده‌ای می‌خواهد تلاش کند که بخش عاطفی تشیّع را برای کوفتن بخش عقلانی و منتقد آن به صدر بیاورد. وقتی پای گریه و اشک و آه و مایه‌گذاشتن از امامان پیش آمد آن هم به وسیله‌ی کسانی که به دلیل استمرار در روضه‌خوانی جهان‌بینی دوگانه‌پندار« یزید- حسین» دارند، یعنی قرار است شکاف خودی-غیرخودی یا من- دشمن یا ولایی- منتقد ولی، با استفاده از بخشی از تاریخ تشیّع و مرزبندی‌هایی چون اسلام- کفر تبیین شود و این بسیار خطرناک است.


ن۳- درآمیختن سیاست و مرجعیّت یکی از بزرگترین اشتباههای سه دهه‌ی گذشته‌ی حاکمیّت ایران است. در زمان رهبر اوّل که مرجعی درست و حسابی بود، این امر با ممانعت از تبلیغ بعضی مراجع- مثل خویی- و خانه‌نشین کردن برخی دیگر- مثل قمی و شریعتمداری- صورت گرفت و در دور رهبر فعلی با به مرجعیّت رساندن کسی که حتّی اجتهادش هم به دلیل مشارکت طولانی در مبارزات سیاسی و عدم استمرار کافی در پرداختن به دروس حوزوی محل ایراد بود. سرنوشت اعلام اسامی مراجع تقلید پس از فوت آقای اراکی از طرف جامعه‌ی مدرّسین و- خصوصاً- جامعه‌ی روحانیّت مبارز تهران نیز به همین آفت دچار شد.
این روزها می‌بینم عدّه‌ای دارند همین اشتباه را از جانب دیگری مرتکب می‌شوند. اگر عدالت مرجعی به دلیل ارتکاب گناه یا سکوت در برابر ظلم خدشه بپذیرد، به این معنا نیست که عکس آن درست باشد یعنی هرکس صدایش را به دادخواهی بلند کرد و شجاعانه از بیدادها انتقاد کرد، مرجعی درجه یک باشد. با معیار سیاست، مثل آب خوردن نمی‌توان به افراد- از هر دو گروه موافق و منتقد- لقب «آیت‌الله العظمی» داد یا این لقب را از آنان ستاند. این- به قول مانا- ایمایکی بود که گفتم و گذشتم.

از قرق تا خروسخوان


                            
شب ما چه باشکوه است
وقتی که گلوله‌ها
آن را خالکوبی می‌کنند
و دل ما را
در دو سوی شب
بانگ الله اکبر
به هم وصل می‌کند.
شب ما چه باشکوه است
وقتی که تاریکی
شهر را متّحد می‌کند
شب ما چه با شکوه است
وقتی که دستی ناشناس
دری را
بر رهگذری مبارز
می‌گشاید و
شوق و تپش در دالان
بازوی هم را می‌فشارند.
شب ما چه باشکوه است
وقتی که نظامیان
در محاصره‌ی چشمان شب‌زنده‌داران
اسیرند.
شب ما
چه غمگنانه باشکوه است
وقتی
که فریاد و ستاره
در آسمان گره می‌خورند
و بر بامها، سایه‌ها
خاموشانه
ترحیمی ساده دارند.
از قرق تا خروسخوان
شبروان
دل ما را در کوچه‌ها
چون مشعلی دست به دست می‌گردانند
و خواب، بیهوده
بر فراز شهر، پرسه می‌زند
کشتگان
سحر را نمی‌بینند
امّا
صبح، حتمی‌الوقوع است
                                                         
سیاوش کسرایی

نکات سبز


                   
زمان در ایران روی دور تند است آن چنان که نمی‌رسی تمام اخبار را دنبال کنی. در این کولاک خبری گاه نکاتی هست که اگر بخواهی به اندازه‌ی یک ایمای چاق و چلّه روی آن وقت بگذاری وقتی برای دیگر کارها نمی‌ماند. اینطور می‌شود که ترجیح می‌دهی گهگاه چند نکته‌ای را در یک نوشته بیاوری و گذرا اشاره‌ای بکنی و بگذری. اگر خدا خواست«نکات سبز» ادامه خواهد یافت.


ن۱- برادر همسر ترانه موسوی به کروبی نامه نوشته و از او گلایه کرده است. من او را نمی‌شناسم ولی از دید من نامه‌اش دو معنی دارد: یکی اینکه نقل قول کروبی درباره‌ی خبرسازی جعلی را به«یقین» مبدّل می‌کند و این یقین، احتمال درست بودن تجاوز و قتل ترانه موسوی واقعی را تا حدّ زیادی بالا می‌برد. امّا این وسط نکته‌ای هست: بسیاری به شاهمرادی تاخته‌اند که چرا چنین گفته است؟ در حالیکه به نظرم او با هوشیاری وانمود کرده که دارد از کروبی گلایه می‌کند ولی در حقیقت شجاعانه مفاد سخنان او را تأیید کرده و در ضمن از خطر امثال طائب‌ها خودش را حفظ کرده است. خوب به لحن نامه و کیاست نویسنده دقّت کنید؛ به نظرم جای دست مریزاد گفتن دارد.


ن۲- احمدی‌نژاد سه وزیر زن به مجلس معرّفی می‌کند. از آنجا که به نظر من دولت او غیرمشروع است، از نوشتن مطلبی در تأیید کار او خودداری کردم ولی نفس عمل درست و تابوشکن است هرچند شایسته بودن یا نبودن این افراد برای تصدّی پست وزارت بحث دیگری است. این را هم مطمئنّم که اگر در دولت فعلی زنی بی‌لیاقت وزیر نشود، به جای او مردی بی‌لیاقت وزیر خواهد شد!
من در دوره‌ی قبل که افتضاح تقلّب تا بدین حد بالا نبود نیز در مقابل مخالف‌خوانی بعضی‌ها از سهمیّه‌بندی بنزین دفاع کردم. کار درست درست است، از هر کسی می‌خواهد باشد. متأسّفانه به نوشته‌هایی برخوردم که مشخّصاً خصوصیّات جنسیّتی این افراد را مسخره می‌کند که به نظرم بسیار زشت و ناپسند آمد. جنبش سبز باید عاقل و خوددار باقی بماند و مانند گذشته مواظب غضنفرانی که همیشه و همه‌جا وجود دارند باشد.


ن۳- صادق لاریجانی با آمدنش یک حکم اعدام را به تعویق انداخت. برای شروع بسیار خوب است. باید این کار نیز مانند مورد بالا تأیید و تشویق شود. لاریجانی‌ها هرچه هستند، استقلال رأی دارند. اینکه او در آینده چه خواهد کرد را نمی‌دانم ولی فراموش نکنیم که اگر او نمی‌آمد چه کسی ممکن بود بر مسند ریاست بنشیند: محسنی اژه‌ای! صادق لاریجانی بسیار بیش از دیگر فقیهان حوزه فرزند زمان خود است؛ بسیاری از نظرات او و طرز راهنمایی پروژه‌های تحقیقی زیر نظر او را نمی‌پسندم امّا به گمانم بسیار بیش از هاشمی شاهرودی بتواند منشأ اثر شود. اگر جنبش سبز مسالمت‌آمیز باشد- که هست- از حضور او که گفته می‌شد از کسانی است که با تأیید سلامت انتخابات در شورای نگهبان موافق نبود می‌تواند بهره‌برداری کند. وقتی عضو شورای نگهبان شد به دوستان گفتم که شیخ صادق بی‌جهت خود را درگیر این امور کرد ولی او گفت که می‌خواهم بهره‌ی علمی ببرم و مواجهه با مسائل نوین به شکوفاشدن اندیشه‌ی فقهی من کمک می‌کند و تا ابد نمی‌توان ابواب طهارت و صلوة را بررسید. نمی‌دانم برای به عهده گرفتن منصب قاضی‌القضاتی چه توجیهی دارد ولی اگر قدرت تأثیر سوئی بر او نگذارد، می‌تواند آخرین بخت برای اثبات این نظریّه باشد که هنوز می‌توان با تغییر کارگزاران و با همین قوانین فعلی گامی به سوی ایرانی بهتر، عادلانه‌تر و آبادتر برداشت.

همه‌ی شهر باخبرند


                    
به این دو روایت خصوصی از دو تن از محافظه‌کاران و اصلاح‌طلبان توجّه کنید:


محمّدجواد لاریجانی: زن تن‌فروشی را در زمانی که کمیته‌های قدیم هنوز دایر بود گرفتند و از زمان دستگیری تا آمدن اوّلین بازجو( یا هر عنوانی که آن زمان داشت) به او سه بار تجاوز شد. او که زنی بی‌پروا و صریح بود با خنده می‌گفت که فکر می‌کردم دارم پیر می‌شوم و یواش یواش موقع بازنشستگی است اگر می‌دانستم که اینقدر تکّه‌ی نابی هستم که در کمتر از یک ساعت سه بار به من دست درازی کنند، بیشتر قدر خودم را می‌دانستم.


سیّد مصطفی محقّق داماد: به دوستان می‌گویم که بعد از انقلاب، سیاست و اقتصاد و مدیریّت و خیلی چیزهای دیگر را به دست گرفتید. اینکه در اداره‌ی اینها خیلی موفّق نبودید را می‌گذاریم به حساب اینکه آخوند جماعت تا به حال با اینها سروکار نداشته و طبیعی است که کاربلد نباشد ولی حدّاقل به اقتضای دانش حوزوی خود باید از پس قضاوت و ساختن یک دستگاه قضایی برمی‌آمدید که در همان هم ناکام بودید. (از اینجا به بعدش را به گریه افتاد) ما قاضیانی داریم که مرتکب هر خلافی می‌شوند مثلاً شرب خمر و زنا می‌کنند و بعد برای کسانی که همان اعمال خودشان را مرتکب می‌شوند، حکم شلّاق صادر می‌کنند.


خبر تجاوزها- به عنوان جزئی کوچک از رفتارهای نابهنجار در زندان- برای کسانی که دسترسی به اطّلاعات ندارند خیلی عجیب است و گرنه خواص حاکمیّت، چه مدافع و چه منتقد از لااقل بخشهایی از آن باخبرند. سؤال اصلی از مدافعان این نیست که چرا مأموران چنین می‌کنند، بلکه این است که چرا دیدید و فهمیدید و واکنشی مؤثّر نشان ندادید؟ و چرا الآن آنرا انکار می‌کنید؟ پرسش از منتقدان نیز این است که شما که از دیرزمانی این مسائل را می‌دانستید، چرا حالا و اینقدر دیر اعتراض می‌کنید؟

با اخبار ناموثّق چه كنيم؟


            
سروکار داشتن با اخباری که مستند و موثّق بودن آنها محرز نیست، دلمشغولی همه‌ی ماست، چه در زندگی عادی و چه در عرصه‌ی اجتماع و سیاست. اهل تاریخ و بررسی اندیشه‌ها و اعمال نیز با آن سروکار دارند و اهل دیانت نیز برای اثبات روایات پیشوایان دین در باره‌ی اخبار و احادیث و راستگو بودن یا نبودن حاملان خبر بحثها کرده‌اند. در برابر اخباری که از منابع بی‌نام، مشکوک یا ناموثّق نقل می‌شود، دو کار منطقی به نظر می‌رسد:


الف. اخبار ناموثّق را نباید دربست پذیرفت.
ب. اخبار ناموثّق را نباید دربست رد کرد.


کسانی که دغدغه‌ی وثاقت اخبار و معقول بودن آنرا دارند به توصیه‌ی الف عمل می‌کنند ولی به سادگی از توصیه‌ی ب غافل می‌شوند. اگر به در نظر گرفتن احتمالات باشد، همانطور که احتمال نادرستی یک خبر می‌رود، احتمال درست بودن آن هم هست. رد کردن عجولانه‌ی چنین اخباری، محروم کردن خود از بسیاری از مطالبی است که «احتمال» درست بودن آن می‌رود. پس عاقلانه‌ترین کار این است که آنرا در وضعیّت «نه قبول و نه رد» قرار داد تا تکلیف آن معلوم شود. فراموش نکنیم که در ایران بسیاری از شایعاتی که زمانی دروغ پنداشته می‌شد، بعدها رنگ واقعیّت گرفتند. خبر انواع سوءقصدها، تصمیم‌گیریها، تصفیه‌حسابها، اعتراف‌گیریها و مانند آن ابتدا فقط یک خبر ناموثّق بود ولی بعداً آرام آرام با جمع شدن قراین و شواهد امروز دیگر در وثاقت آن شکّی نیست یا لااقل به اطمینان بسیار نزدیک شده است. همین سابقه نشان می‌دهد که باید تا روشن شدن تکلیف یک خبر از ردکردن قطعی آن بپرهیزیم.


گاهی اوقات یک خبر ناموثّق آنقدر ناشیانه تنظیم شده که به راحتی می‌توان به مجعول بودن آن پی برد ولی حتّی این خبرهای جعلی هم کاملاً بی‌فایده نیست و دست‌کم ما را از شیوه‌های جعل خبر آگاه می‌کند. مانند این خبر که می‌گوید نیروهای اطّلاعاتی ایران بمب‌گذاری حرم رضوی را انجام دادند. گذشته از وجود شواهد زیاد در انتساب این عمل به تندروهای وهّابی و اعتراف موسوی لاری در زمان وزارتش به اینکه دست بعضی شاخه‌های طالبان در این کار بوده است، نام فردی که بمب را گذاشته «بهزاد نحوی» نوشته شده است که من برای بار اوّل است نام او را به جای «مهدی نحوی» اینگونه می‌بینم. در حالیکه اگر واقعا اینطور بود، کسانی که خبر را منتشر کردند ترجیح می‌دادند نام کسی که بمب گذاشته «بهزاد» باشد نه «مهدی».


مثال دیگر اینکه همین روزها خبر دست داشتن نیروهای لبنانی در سرکوب ایرانیان، تک‌تیراندازی به سوی مردم و- این اواخر تجاوز- مشکوک تلقّی شد ولی با ظاهر شدن علنی آنها در حمله به روزنامه‌ی کلمه‌ی سبز معلوم شد که آن حرفها خیلی هم بیراه نبوده است.


یکی از خبرهایی که بلافاصله به نظر من هم شتابزده هم قبول و هم رد شد اخبار مربوط به ترانه موسوی بود. من این خبر را در وبچین وبلاگ نگذاشتم تا تکلیفش معلوم شود. بعد از ادّعای کذب صداوسیما که تنها دو ترانه موسوی داریم، بلافاصله این سؤال ایجاد شد که وقتی این خبر نادرست است، چرا باید از دروغ برای افشای آن استفاده کرد؟ می‌شد مانند خبر کشته‌شدن آن کودک دوازده ساله خیلی راحت آنرا منعکس کرد. مهدی کروبی هم به تازگی جریان آن مصاحبه‌ی ساختگی را توضیح داده است. تا کنون وثاقت قطعی کشته‌شدن و تجاوز به کسی به نام ترانه موسوی معلوم نشده است ولی دروغگویی درباره تعداد افراد همنام و اصرار بر مصاحبه‌ی جعلی نشانگر این است که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و احتمال درست بودن این جریان را- متأسّفانه- بیشتر می‌کند.


مدتها پیش خبری را ارائه کردم در باره‌ی داروی آیمود که این دارو خیلی هم آنچنان که ادّعا می‌شود کشف دوستان وطنی نبوده است بلکه دارویی بوده که در روسیه آزمایش شده و به دلیل داشتن عوارض جانبی زیاد کنار گذاشته شده و در ایران هم در شورای بررسی و تدوین داروهای کشور بارها رد شده است. با پیگیری برخی از کارمندان نهاد ریاست جمهوری، ایران آن پروژه‌ی نیمه‌کاره را به عنوان کشف خود ارائه و احمدی‌نژاد هم آن را به مراسمی برای تبلیغ خود تبدیل کرد. باز هم متأسّفانه کسانی که فرق بین بند الف و ب را نمی‌دانند، مرا متّهم کردند که نمی‌توانم پیشرفت ایرانیان را ببینم و سیاست و دانش را درآمیخته‌ام در حالیکه مسأله برعکس بود؛ من خواستار روشن شدن امر شده بودم خاصّه آنکه به نامهای افراد حقیقی و پزشکانی که با این کار مخالفت کرده بودند هم اشاره شده بود. می‌بینیم که چه راحت می‌توان فرصتی برای کار کردن روی خبر را با مخالفت شتابزده با آن از دست داد و جالب که این افراد می‌اندیشند کارشان خیلی هم درست است. بعدها روشن شد که این دارو درمان نیست و تنها کمی پیشرفت بیماری را به تأخیر می‌اندازد و آرام آرام فراموش شد ولی خبری مانند این کمی از ماجرا را روشن می‌کند خصوصاً اینکه به رفقای روسی هم در آن اشاره شده است. به هر حال سلین کاپ یا آیمود هم ظاهراً به تاریخ پیوست.


کمتر کسی جرأت دارد پای این نوشته را امضا بگذارد. حالا اگر امر دایر باشد بین منتشرنشدن این نامه یا منتشرشدن با نام مستعار یا بدون نام، کدام ارجح است؟ روشن است که از این پس و با اوضاع جاری ایران با اخباری که مستند به نام افراد حقیقی نیست بسیار سروکار خواهیم داشت؛ بهترین کار قرار دادن آنها در وضعیّت بینابین قبول و رد است تا شواهدی پیدا شود که یکی از دو جانب محتمل‌تر شود یا اینکه بتوان خبر را پذیرفت یا رد کرد.  


پ. ن: چه با اعتماد به نفس از نادرست بودن کشته‌شدن علیرضا توسّلی نوشتم! شاهد از غیب رسید که فعلاً در این باره هم از قضاوت خودداری کنیم. انگار در این ولایت امکان درست از آب درآمدن نامحتمل‌ترین شایعات خیلی بیشتر از خبرهایی است که از رسانه‌های رسمی اعلام می‌شود.

دوستان بالقوّه


                                 
داشتم به مطلبی فکر می‌کردم که خواندن این نوشته، انگیزه‌ام را از بین برد ولی پایان آن دوباره باعث شد که به فکر نوشتن بیفتم. همیشه رفقا را برحذر می‌داشتم از اینکه همه‌ی منتقدان جنبش سبز را مشتی متعصّب که صحبت کردن با آنان فایده‌ای ندارد، بدانند. شاید طیف طرفداران رهبر را بتوان میان دو نقطه‌ای که در این نوشته ترسیم شده دید: بازداشت‌کنندگان و راننده‌ای که در پایان ماجرا به او کمک کرد.  


باور کنیم که انسان توان تغییر خود را دارد و به گمان من بسیاری از مخالفان جنبش سبز پس از انتخابات تغییر عقیده داده‌اند و بیشتر هم خواهند شد. بله، می‌پذیرم که در میان این افراد شناگران آب‌ندیده‌ای که می‌توانند به راحتی جای آن بازجوها را بگیرند هستند ولی همه اینطور نیستند. باور نمی‌کنم که مذهبی باشی و روایت امام علی در مورد بی‌اعتباری اعتراف در زندان را بخوانی یا بدانی و باز هم از شنیدن سخنان ابطحی یا عطریانفر خوشحالی کنی و پای‌بکوبی. حالا اگر توان این پرسش از خود را داشته باشی که «اصلاً کسانی که داعیه‌ی پیروی از علی را دارند چرا باید بگذارند چنین اعترافاتی گرفته شود؟» یا «حاکمان با این کار خود حالا بیشتر طرفدار علی هستند یا مخاطبش؟» که دیگر چه بهتر. بماند که خلیفه‌ی دوّم هم با شنیدن سخن حق نظرش عوض شد ولی نظر بعضی را به گمانم امام عصر هم نمی‌تواند عوض کند. جز اینان بسیاری- مانند یاری‌کننده‌ی راوی- هستند که بالقوّه می‌توانند بهترین دوست ما باشند و به دلایلی مانند نرسیدن اطّلاعات نتوانسته‌اند به دوستان واقعی خود بپیوندند؛ باید به فکر آنها باشیم. همانطور که در نوشته‌ی پیش نوشتم جامعه‌ی ایران را نمی‌توان مانند وسیله‌ای کهنه کنار گذاشت و سفارش نوَش را داد، باید همین را درست کرد.


من نمی‌توانم حال آن جوانی را که ربوده‌ شد درک کنم ولی به او می‌گویم که هیچ عقیده و تلاش صادقانه‌ای به هدر نمی‌رود؛ کمترین فایده‌ی ربودن تو این بود که دستکم یک نفر را عوض کرد و تو را در آنچه در پیش گرفته‌ای مطمئن‌تر و این اصلاً کم نیست.  

اصلاح‌طلبی به مثابه‌ی روش


                        
بیگانه از من دعوت کرده در باره آینده و اینکه« چه می‌خواهیم؟» چیزی بنویسم. این همان حرفی است که من مدّتهاست دارم می‌گویم که نقدواره‌های افشاگرانه اگر برای اثبات ناکارآمدی و نامشروعیّت حاکمیّت ایران بود، حالا دیگر چیزی برای دفاع نمانده است. حاکمان ایران دارند به دست خود اشتباههای فراوانی را مرتکب می‌شوند که دیر یا زود این نظام را از لحاظ نظری به پایان راه می‌رساند. مهم‌ترین پرسش در این هنگام این است که به فرض که تغییری صورت گرفت، چه می‌خواهیم و انتظارمان از جامعه‌ای خوب و عادلانه چیست؟ حرفها زیاد است ولی من به یک موضوع که از دید من مادر دیگر مسائل است اشاره می‌کنم:


خیلی پیشتر در باره‌ی سینمای ملّی، تآتر ملّی و دیگر چیزهای «ملّی» نوشته بودم. گاهی نویسندگانی که این دغدغه را دارند، اصلاً هیچ نمونه‌ای را به عنوان مصداق صفت «ملّی» نمی‌یابد و به آنچه الآن نیست و باید ایجاد شود، می‌پردازند و گاهی بعضی سعی می‌کنند از میان- مثلاً- شصت فیلم که در سال تولید می‌شود، دو سه تا را برگزینند و بگویند اینها سینمای ملّی ما هستند؛ همینطور دیگر هنرها و زمینه‌ها. درست مانند کسی که در بیست سطر املایش هجده غلط داشته باشد و دستش را روی دو خطی که درست نوشته بگذارد و بگوید:« سواد واقعی من این است». خوب، او فقط خود را فریب داده است. سینمای ملّی ما تمام چرندیات روی پرده به علاوه‌ی معدود فیلمهای خوب یا متوسّط‌الحال است. حکایت ما در سیاست و اجتماع و دانش و هر چیز دیگر نیز همین است. اینکه عقیده داشته باشیم که برای نمونه، دولت فعلی نماینده‌ی ایرانیان نیست و حدّ متوسّط شعور و دانش و اخلاق ایرانیان بسیار بیشتر از حاکمان آن است، شاید درست باشد ولی همین فرهنگ و همین مردم باعث شده‌اند که این دولت سر کار بیاید. اگر کسانی توانسته‌اند تقلّب کنند، کوتاهی «همه» دلیل آن بوده تا کسانی به منصبی برسند که توانایی چنین کاری را داشته باشند. منظور من این است که ما درست آن جایی هستیم که باید باشیم و ما آن چیزی هستیم که هستیم نه آنچه فکر می‌کنیم باید باشیم یا می‌توانیم باشیم.


همانطور که نوشتن یک متن جز در یک زمینه ممکن نیست، هر اقدامی برای آینده جز با پذیرفتن گذشته و اکنون و تلاش در جهت اصلاح آن ممکن نخواهد بود. آنچه ما اکنون داریم حاصل پیروزیها و ناکامیها، غفلتها و تلاشهای طول تاریخ است که آمیزه‌ای از باورهای فرهنگی، عقاید دینی، رسوم اجتماعی و بازتولید اسطوره‌ای را در این سرزمین به جا گذاشته است. چنین متنی را با جمع‌آوری امضا، انقلاب، انتخابات و همه‌پرسی یا هر چیز دیگر نمی‌توان حذف کرد یا نادیده گرفت. شکافهای زیادی در جامعه‌ی ایران است، چپ و راست، تمامت‌خواه و دموکراسی‌خواه، مذهبی و غیرمذهبی و مانند آن، به علاوه‌ی قومیّتها، تفکّرات و سلایق گوناگون. این لحاف چهل تکّه را نمی‌توان مانند شیئی مستعمل دور انداخت؛ بلکه ابتدا باید حفظ و سپس رفو کرد.


بدترین نقطه‌ی آغاز جایی است که ما تنها با نگاه به دستاورد دیگران در باره‌ی آینده پرسش کنیم و این زمینه‌ی فرهنگی را به دست فراموشی بسپاریم. اینجاست که اسطوره‌های خفته و باورهای پنهان شده با نامی دیگر خود را به ما تحمیل خواهند کرد. برای مثال قانون اساسی ایران بر اساس قانون اساسی شاهنشاهی نوشته نشد بلکه بر اساس قانون اساسی چند کشور اروپایی نوشته شد امّا حاصل آن چه شد؟ قدرتی که در انقلاب اوّل قرن در ظاهر مشروطه شده بود، حالا باطناً و ظاهراً مطلقه شده است. شاید اگر صرف نظر از تئوریهای فقیهانه، مشروط شدن نفر اوّل (یعنی تجربه‌ای که پیشتر از سر گذرانده بودیم) پذیرفته می‌شد وضع ما اکنون این نبود. این به معنای مقایسه‌ی شاه و فقیه نیست- که باعث شد کدیور یک سال و نیم آب خنک بخورد- بلکه به این معناست که اگر فقیه خوب باشد که چند شرط نظارت مردمی او را بد نمی‌کند و اگر- خدای ناکرده و زبانمان لال – بد شود، امکان مهار او موجود خواهد بود. این نظریّه می‌توانست به صورت تئوریک در درسهای فقهی مطلق باشد ولی در عهد و میثاق ملّی چند محدودیّت داشته باشد؛ درست مانند شروط ضمن عقد در ازدواج.


از دید من در طرح هر سؤالی در باره‌ی آینده اگر به وضع فعلی و داشته‌های- هرچند ناچیز- خود تکیه نکنیم امکان اشتباه و ناکامی بسیار زیاد است. برای مثال چند سؤالی که این روزها مطرح شده و شکل صحیح طرح آن از دید خودم را می‌آورم.


ساختار سیاسی کنونی چه ایرادهایی دارد و چگونه باید اصلاح شود؟ (به جای: ساختار سیاسی ایده‌آل چه ویژگیهایی باید داشته باشد)
رسانه‌ی رسمی فعلی چه ایرادها و چه نواقصی دارد و چگونه می‌توان آنرا بهبود بخشید؟ (به جای: رسانه‌ی ملّی مطلوب چگونه است؟)
نظام آموزشی کنونی چه ایرادهایی دارد؟ (به جای: نظام آموزشی خوب چه ویژگیهایی دارد؟)
قوّه‌ی قضائیّه‌ی فعلی چه نقاط قوّت و ضعفی دارد؟ (به جای: قوّه‌ی قضائیّه‌ی عادلانه و کارآمد چه ویژگیهایی دارد؟)
و...


بدیهی است که ما مستغنی از سؤالهای درون پرانتز نیستیم ولی پس از پاسخ دادن به آن باید آنرا در متن داشته‌های خود پیاده کنیم نه اینکه اینها را دور بریزیم تا آن مدل را پیاده کنیم. باز هم روشن است که جوابها به سؤالهای اوّل می‌تواند بسیار متفاوت باشد، یعنی کسی ده درصد قانون اساسی فعلی را نیازمند تغییر ببیند و کسی هفتاد درصد از آن را. اینگونه است که اصلاح‌طلبی اینجا – آن چنان که در علم سیاست به کار می‌رود- چیزی در مقابل انقلاب نیست که عوض کردن ساختارهای سیاسی یک کشور باشد یا نباشد. حتّی انقلاب یا تغییر قانون اساسی - با رضایت یا به جبر- می‌تواند صورت بگیرد ولی باز هم اصلاح‌طلبی حاکم باشد. انقلاب اگر به معنای  نفی گذشته است، هر کس که صرفاً بر اساس آنچه می‌پندارد و ندیدن اکنون، الگویی برای آینده در نظر بگیرد انقلابی خواهد بود، گرچه اهل خشونت یا طرفدار تغییر ساختارهای سیاسی نباشد. اینجا یک نکته را اضافه کنم که آنکه می‌پندارد که می‌تواند بدون زمینه‌ی فرهنگی فکر کند اشتباه می‌کند و در حقیقت زمینه‌ی دیگری را برای اندیشه در ذهن دارد که حاصل مطالعه و ممارست فکری یا سکونت در جایی دیگر است، پس او گرچه فارسی می‌نویسد ولی ایرانی نمی‌اندیشد. این اصلاح‌طلبی در دل خود، پذیرفتن حضور «دیگری»، نقد گذشته به جای نفی گذشته، عبث بودن انتقام‌گیری از افراد( به عنوان عاملان خرابیها) و ندیدن اندیشه‌های ورای اعمال آنها، تدریجی بودن فرایند اصلاح (تفاوت گذاشتن بین تاکتیک، استراتژی و هدف‌گزینی) و بسیاری نکات دیگر را به همراه دارد.

شکنجه‌گر و شکنجه‌کش


         
« مرگ و دوشیزه» فیلمی از رومن پولانسکی بر اساس نمایشنامه‌ای به همین نام از آریل دورفمن شیلیایی است که بازدیدنش در این روزها خالی از لطف نیست. این فیلم داستان زوجی است در زمان پس از سقوط یکی از دیکتاتوریهای آمریکای جنوبی. زن از قربانیان شکنجه‌ی بی‌رحمانه‌ی پلیس آن کشور است و مرد سردبیر یکی از نشریّات زیرزمینی که به مدد مقاومت زن، لو نرفته و زنده مانده تا حالا وکیلی باشد که در آستانه‌ی تصاحب پست وزارت است. او قرار است در رأی یک کمیته به قربانیان شکنجه بپردازد و عاملان آن را مورد تعقیب قرار دهد. شبی که مرد ماشینش پنچر شده مردی او را سوار می‌کند و به خانه می‌رساند که از دید زن، همان دکتری است که در بازداشتگاه به او بارها تجاوز کرده است. مرد انکار می‌کند ولی زن اصرار دارد که او را از روی بو و صدایش می‌شناسد و نواری را که در حین تجاوز به او پخش می‌کرده یعنی یک کوارتت زهی از فرانتس شوبرت به نام «مرگ و دوشیزه» در اتوموبیل او پیدا می‌کند. زن بر لزوم اعتراف او پا می‌فشارد ولی مرد امتناع می‌کند تا بالاخره پس از کش و قوسهای فراوان، در آستانه‌ی مرگی که پیش روی خود می‌بیند زبان به اعتراف می‌گشاید و می‌گوید که چه کرده است. زن که اصرار به کشتن او داشت با شنیدن اعترافات او را رهایش می‌کند. در پایان فیلم هر سه نفر در کنسرتی هستند که نوازندگان همان قطعه‌ی شوبرت را می‌نوازند.


اگر در زمان دیگری بودیم، این فیلم معنای خودش را داشت ولی در این روزها که از چپ و راست خبر بازداشت و اعتراف و شکنجه می‌آید محال است که بتوان بی ‌پیش‌زمینه‌ی حوادث روزگار فیلم را دید. سؤالی که به ذهن من و شما شاید پس از شنیدن گزارش بازداشت شدگان چند هفته‌ی اخیر برسد، این است که با شکنجه‌گران چه می‌توان کرد؟


۱. نگاه فیلم به شکنجه‌گر مانند این روزها که سیاه و سفید دیدن افراد به نوعی مد تبدیل شده و حتّی هیتلر را هم با نگاهی تازه بازمی‌بینند نیست. پزشک فیلم واقعاً یک جانی است، البتّه او به وظیفه‌اش عمل می‌کند یعنی نمی‌گذارد کسی بمیرد ولی در سوء‌استفاده از زنان بازداشتی نیز کوتاهی نمی‌کند. وی نقشش را خوب بازی می‌کند و به هنگام یادآوری آن اصلاً پوزش نمی‌خواهد بلکه از اینکه آن روزها گذشت، احساس تأسّف هم می‌کند. همین موضوع گذشت زن را بسیار پررنگ‌تر می‌کند گویی حقیقت راز مگویی بود که تا فاش شد دیگر نه هراسی برمی‌انگیزد و نه انتقام معنایی دارد.


۲. در فیلم برای دقایقی نمی‌توان تشخیص داد که شکنجه‌گر کیست و شکنجه‌کش کدام است؟ زن فقط کافی است که اندک اشتباهی کند ( او در گذشته سابقه‌ی اشتباهی گرفتن افراد را داشته است) تا اصرار بر بازگویی حقیقت، خود به یک اعتراف‌گیری کوچک ولی جنایتکارانه تبدیل شود. کارگردان توانسته با کنار هم گذاشتن عناصر فیلم، بیننده را به این گمان بیندازد که زن اشتباه می‌کند و این دکتر، آن دکتر نیست. شوهر در اینجا نماینده‌ی عقلانیّت است که به زن گوشزد می‌کند که او دارد مانند جانیان عمل می‌کند و«ما» قرار است که با«آنها» فرق داشته باشیم ولی زن منطق را به کنار گذاشته است و بر اساس آنچه یقین دارد، عمل می‌کند. پیام فیلم چیست؟ بخشش؟ حتّی اگر این بخشش از راهی نادرست به دست آید؟


۳. نکته‌ی دیگر این است که موضوع فیلم بسیار جزئی انتخاب شده است، یعنی فرق است بین شکنجه‌گری که بر اساس آرمان خود شکنجه‌ می‌کند تا شکنجه‌گری که به خاطر خدمت به مافوق و باقی ماندن نظامی که به او حقوق می‌دهد شکنجه‌ می‌کند و کسی که صرفاً به خاطر بلهوسی خود از زندانیان سوء‌استفاده می‌کند. پزشک فیلم از گروه سوّم است و دیگر افراد شکنجه‌گر داستان فیلم از گروه دوّم و آنچه در ایران امروز می‌بینم از گروه اوّل. آیا پولانسکی وزنه‌ی سبکتر را برداشته است؟ تحلیل عمل افرادی که به خاطر عقیده‌ی خود دست به این عمل می‌زنند بسیار دشوارتراست. تجاوز به بازداشت‌شدگان بیشتر برای درهم شکست شخصیّت افراد است نه لذّت‌جویی گرچه در هر دو صورت- به قول کیمیایی در «حکم»- شکنجه‌گران با «آن‌جا»یی که می‌اندیشند منطق خود را به کار می‌برند.
به عبارت دیگر به جز استثناهایی که صدای ناله‌ی زندانیان را تعقیب نماز صبح خود می‌‌پنداشتند، دیگر افراد شکنجه‌گر لمپنهایی هستند که اگر چند دهه‌ی پیش به دنیا می‌آمدند، ساواکی می‌شدند. عقیده‌، رویه‌ی نازکی بر اعمال آنهاست و از دید من گروه اوّل چندان تفاوتی با گروه دوّم ندارند، فقط خود را با توهّم دفاع از باورهای خود فریب می‌دهند. ما از سعید امامی و دارودسته‌اش قویتر و استوارتر که نداشتیم؛ مشاهدات و روایت باطبی از کاظمی و دوست او عملاً از بریدن و مردّدشدن آنها می‌گوید؛ پس کجا رفت آن قصد قربت و فتوای شرعی جنایت؟ آری بشر، بشر است و سودای ساختن انسانی نو که از اساس با انسانهای دیگر تفاوت کند ظاهراً یا متعلّق به خیالپردازان است یا انقلابیان و حنای انقلابی آرمانی سالهاست که در ایران رنگی ندارد. انسان را به عنوان انسان ببینیم با تمام بدیها و خوبیهایش. 


   


۴. « اکثر شکنجه‌کنندگان خود زمانی قربانی بوده‌اند یعنی پسر کتک‌خورده خود روزی پدر کتک‌زن می‌شود. این افراد خود نیز شست‌وشوی مغزی شده‌اند و برای انجام اعمال خود باورهایی را پذیرفته‌اند، حتّی پدری که فرزندش را کتک می‌زند، بر اساس عقیده‌ای این کار را می‌کند. هیچ‌کس شکنجه‌گر به دنیا نمی‌آید بلکه عواملی محیطی مانند گسستگی از محیط فرهنگی اوّلیّه، بیکاری، وضعیّت اقتصادی ناپایدار، بی‌اطمینانی به آینده و... باعث می‌شود که بر اساس ملاکهایی مانند زورمندی، استحکام، شجاعت و... انتخاب شوند. این افراد شکنجه‌گر ارتباطی را که بین خود دارند با دیگر افراد جامعه ندارند.»( مقاله‌ی شکنجه‌ی‌ سفید از دکتر مریم رسولیان)


۵. پولانسکی خود قربانی جنایت است و زن جوان، زیبا و باردار خود را بر اساس سوء‌قصد یک جانی از دست داده است. او به جنایت می‌پردازد ولی انتقام‌کشی نمی‌کند ولی آیا به همین سادگی است؟ نگاه فیلم نه –آنچنان که گفتم-، خاکستری‌بین و خطاپوش است و نه ماندلاوار می‌گوید که می‌بخشم ولی فراموش نمی‌کنم. شاید بی‌راه نباشد که بگوییم او مانند یک انسان کاملاً عادی می‌گوید که نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم فقط انتقام نمی‌کشم چون توان کشتن ندارم.  


۶. فقط می‌ماند آن نگاهی که بین پولینا و مرد تماشاگر در پایان فیلم ردّ و بدل می‌شود که آیا تمام این ماجرا صرفاً تخیّل ذهنی او به هنگام دیدن و شنیدن کنسرت بوده یا واقعاً چنین چیزی اتّفاق افتاده است؟ مرد بسیار خونسرد است و از نگاه جراردو نیز معنای خاصّی فهمیده نمی‌شود. فیلم اگر خیال پولینا باشد باید از دیدگاه وی روایت شود که همینطور هم هست. در دو صحنه‌ای که دو مرد تنها می‌مانند هم چیزی که پولینا نداند بین آنها ردّ و بدل نمیشود. فامیل مرد« میراندا» ست که پولینا می‌گوید فامیل یکی از دوستان او بوده است، کاملاً محتمل است که تخیّل او این نام را از دوستش برداشته و روی مرد غریبه گذاشته باشد پس پولانسکی نمایش واقع‌گرای دورفمن را به بازی خیال- واقعیّت تبدیل کرده و مهر خود را بر اثر زده است. این پایان‌بندی متفاوت که کلّ داستان را عوض می‌کند، می‌تواند امکان برداشتهای گوناگونی را به بیننده بدهد. شاید کاتارسیس یا پالایش روانی به هنگام مواجهه با یک اثر هنری(موسیقی یا فیلم) یکی از این معانی باشد چون به هرحال زن، تجربه‌ی نکشتن و انتقام‌نگرفتن را لااقل در ذهن خودش تجربه می‌کند و کارگردان می‌خواهد ما را هم در این تجربه سهیم کند. بنابراین، نسبت خیال پولینا با خودش، همان نسبت فیلم پولانسکی با ماست.


پ. ن: برای مقایسه‌ای کوچک هم که شده می‌توان به فیلم« روز برمی‌آید» که بر اساس همین نمایشنامه در ایران ساخته شده اشاره کرد. در فیلم« روز برمی‌آید» با بازی داریوش فرهنگ، امیر آقایی و یکتا ناصر، پایان‌بندی متفاوت فیلم شاید برای نشان‌دادن تفاوت نگاه بعضی از ما به زندگی و سینما با دیگران نمونه‌ی خوبی باشد.  
پ. ن-۲: چند مورد از روایات تجاوز به زن و مرد در زندانهای ایران: یک، دو، سه، چهار.
فیلم اینها هم روزی ساخته خواهد شد.
Real Time Web Analytics