کما در بیداری

۱- ناصر صفّاریان در شماره‌ی ۴۲۹ مجلّه‌ی فیلم از نویسنده-خبرنگاری نوشته که مسئول کانون فیلم یک فرهنگسرا را که نامش زکریّا هاشمی است با بازیگر- کارگردان پیش از انقلاب اشتباه گرفته و جلو اسم او پرانتزی باز کرده و نوشته است:(همان هاشم فیلم خشت و آینه) . ایشان کلّی تأسّف خورده که هرکسی به خود این اجازه را می‌دهد که قلم به دست بگیرد و درباره‌ی سینما بنویسد و... الخ. شبیه این نگاه را در رشته‌های دیگر هم دیده‌ایم و منتقدان نشریّات نوشتاری هم کم از این حرفها- بیشتر خطاب به وبلاگنویسان و نویسندگان سایتها- نزده‌اند. این همه دقّت و بزرگ کردن یک پرانتز ساده در یک مجلّه‌ی پرطرفدار را به نشانه‌ی وسواس مثبت و کمال‌خواهی جناب صفّاریان می‌گیریم امّا...
... در شماره‌ی پیش مجلّّه‌ی فیلم و در عنوان مطلبی پیرامون نمایش «گلن گری، گلن راس» که پارسا پیروزفر به صحنه برده، بزرگ نوشته شده است:« به بهانه‌ی نخستین تجربه‌ی یک بازیگر سینما در کارگردانی تآتر». در حالیکه پیروزفر پیش از این نمایش «هنر» اثر یاسمینا رضا را کارگردانی و در آن بازی کرده بود. نکته‌ی خیلی مهمّی نیست ولی آمدن آن در مهمترین مجلّه‌ی سینمایی کشور، آن اشتباه را پررنگتر جلوه می‌دهد. این یعنی اشتباه همه‌جا رخ می‌دهد و باید آنرا پذیرفت و با ملایمت یادآوری کرد نه اینکه عنوانی حماسی برگزید و نوشت :« و چه راحت می‌توان درباره‌ی سینما نوشت». امّا این هم تمام ماجرا نیست.
خود ناصر صفّاریان و مصطفی جلالی فخر دو نقد بر فیلم سیزده ۵۹ نوشته‌اند. با یک مرور ساده بر داستان فیلم می‌فهمیم که- الهام‌گیری که چه عرض کنم- کپی ناقص و بی‌سلیقه‌ای از روی فیلم «خداحافظ لنین» است. اگر حافظه‌ام یاری کند، برای بار اوّل هوشنگ گلمکانی در یک سفر جشنواره‌ای- احتمالاً برلین- درباره‌ی آن و واکنش تماشاگران به آن نوشت. بعد فیلم به ایران آمد. و پس از آن در تلویزیون نمایش داده که شد که به دلیل دوبله‌ی بسیار بد و شتابزده‌ی آن لذّت تماشایش از دست رفت( مهسا شرافت به جای دو بازیگر زن جوان فیلم حرف زده بود). فیلم داستان زنی کمونیست است که پیش از خرابی دیوار برلین به کما می‌رود و وقتی به هوش می‌آید که تحوّلات وسیعی در منطقه رخ داده ولی اگر او بفهمد خطر سکته و مرگ تهدیدش می‌کند؛ پس فرزندش با همکاری دیگران سعی می‌کنند او را در بی‌خبری نگه دارند که وقایع کمیک/تراژیکی پس از آن رخ می‌دهد. فیلم سالور جز این ایده هیچ ندارد.  نه در نقد برنامه‌ی هفت و نه در مجلّه‌ی فیلم به این نوع کش‌رفتن بدون خلّاقیّت از دیگران هیچ اشاره‌ای نشد که جای تأمّل دارد. هر اثر هنری و دانشی بر دوش آثار پیش از خود ایستاده امّا فرق است بین ایده‌گرفتن، پروراندن و بومی کردن با کپی برداری بی‌سلیقه- و چنان که خواهم گفت- همراه با نقض غرض. این را باید منتقدان یادآوری کنند و گوش کسانی را بپیچانند که نمی‌دانند افرادی سخت‌گیر و دقیق، کار آنان را به تماشا نشسته‌اند امّا چنین نکرده‌اند.
۲- دوّمین نکته‌ای که می‌گویم و می‌گذرم استفاده از کارگردانانی مانند کلاهداری و سالور در جهت ساخت فیلمهای آوازه‌گرانه است. قصد قضاوت درباره‌ی افراد را ندارم هرکسی می‌تواند هرجور که بخواهد باشد و فکر کند امّا استفاده از کسانی که با همان چند جمله‌ی اوّل سخنشان درباره‌ی انقلاب، جنگ و نظام معلوم می‌شود واقعاً این کاره نیستند، در ساخت آثار تبلیغی درخور تأمّل است. جوانانی که حافظه‌ی تاریخی کافی ندارند، کارگردان آثاری می‌شوند که نیاز به تجربه‌ی زیسته دارد. در تلویزیون هم مجری برنامه‌های سیاسی جوانانی بودند و هستند که درک دقیقی از روند شکل‌گیری وقایع سه دهه‌ی پیش ندارند امّا آنجا اگر لااقل تعلّق خاطری به موضوع بحث هست، اینجا همان هم نیست. چرا؟ مگر در اردوی خود حضرات جوانان دارای تمایل به کار سینما پیدا نمی‌شود؟ جز این است که این «تعلّق» نوعی استقلال فکری هم به دنبال دارد؟ توجّه کنید به کنارگذاشتن یامین‌پور به خاطر اندک انتقادی. امّا اینجا سالور و کلاهداری دارای هیچ فردیّت، تشخّص فکری و سلیقه‌ای در ساخت آثار نیستند پس تهیّه‌کنندگان می‌توانند با استفاده از تمایل آنان برای حضور در سینمای حرفه‌ای هرچیز از آنان بخواهند و هر اثری بسازند.
۳- در سفر چندسال پیش منتقدان سینمای ایران – به امریکا به گمانم- اختلاف نظری رخ داد بین نوشابه امیری و هوشنگ گلمکانی. گلمکانی سینمای ایران را آینه‌ی جامعه‌ی ما خواند و امیری گفت که به دلیل اعمال محدودیّت و ممیّزی چنین چیزی نیست. از دید من می‌توان با هر دو موافق بود ولی با شرط و شروطی. از آینه گاهی انتظار بازتابی تصاویر را داریم که انتظار مرسوم، رایج و صحیحی است امّا گاه آینه خود سوژه است و چیزی به ما می‌گوید که تصاویر درون آن نمی‌گویند. جای قرار گرفتن یک آینه در خانه، تعداد آن، غبارگرفته یا شفّاف بودن آن، شکسته یا سالم بودن و نشانه‌هایی از این دست می‌تواند به زبان دیگری با ما از اوضاع آن خانه و خانواده سخن بگوید. شبیه همین بحث را طالبی‌نژاد با حمیدرضا صدر داشت که یکی از سینمای سیاسی در ایران نوشته و دیگری می‌گوید اساساً در ایران سینمای سیاسی نداریم. سینمای سیاسی نداریم ولی آیا حتّی از فیلمهای کودک، کمدی، عاشقانه و مانند آن نمی‌توان معنای سیاسی بیرون کشید؟ در سالهای اخیر پیرامون حجاب و محدودیّتهای زنان فیلم مستند و گزارش‌ و جزآن بسیار تهیّه شده است امّا چه چیز بهتر از فیلمهای داستانی که زن را در خانه و در حضور شوهر با حجاب نشان می‌دهند می‌تواند درباره‌ی آن با ما سخن بگوید؟
نوشتن درباره‌ی فیلم سیزده ۵۹ نه به دلیل اهمیّت آن است، بلکه به دلیل این است که با نوعی نگاه متفاوت به آن چیزی از دل آن بیرون کشید که بالاتر «نقض غرض» خواندم. داستان فیلم «خداحافظ لنین» بر این پیش‌فرض استوار است که ما به جهانی بهتر وارد شده‌ایم که از دید دلبستگان به دنیای قدیم نامطلوب است، آنان را فقط با بازسازی مضحک، دروغین و جعلی گذشته می‌توان سر پا نگه داشت و هر بازگشت به گذشته‌ای- یا خواست آن- تمنّای آنان است، با نگاه رو به جلو باورهایشان از هم می‌پاشد و خطر نابودی تهدیدشان می‌کند. این دیدگاه را اگر منتقد وضع موجود بسازد معنا دارد، پیرامون کسانیکه هنوز با تکرار نشانه‌ها و برنامه‌ها و حال‌وهوای دهه‌ی شصت در پی هویّت‌یابی و بقای خود هستند، بزرگترین انتقادشان به اصلاح‌طلبان این است که آن خشم پرشور برای صدور انقلاب و عوض کردن جهان و منطقه را با گفتگو و مسائل خنکی از این دست تاخت زدند و دوران «سازندگی» را به مثابه‌ی یکجور ناسزا به کار می‌برند. از کسانی که جنگ را پایان بخشیدند- به عوض تشکّر- با عنوان نوشاندن جام زهر به امام یاد می‌کنند و خلاصه، وقایع را وارونه می‌بینند. اینکه فیلمی در موضع دفاع از دیدگاه رسمی، بیانگر شکست و فروپاشی آن باشد بیش از تمام رویدادهای فرعی، بازی بازیگران و پرداخت شخصیّتها و مانند آن عبرت‌آموز است. در دنیای واقعی البتّه خبری از مجسّمه‌ی لنین یا بزرگان سیاست این سه دهه نیست چون در ایران مجسّمه‌ی چندانی از آنان به چشم نمی‌خورد امّا بر تصاویر بزرگ آنان نشانه‌ی خداحافظی آشکار شده است. فقط یک نکته باقی می‌ماند: کسانی که در بیداری به کما رفته‌اند و تغییرهای سه دهه‌ی اخیر را زیر پوست جامعه ندیده‌اند یا نمی‌خواهند ببینند پس از تغییرات چه حال و روزی خواهند داشت؟

پیرامون مصالحه

           
مهرنامه پرونده کوچکی درباره‌ی مصالحه دارد؛ ذکر چند نکته جا دارد: 
۱- در علوم عقلی سنّتی قاعده‌ای هست به نام قاعده‌ی فرعیّه که اثبات چیزی برای چیز دیگر را فرع وجود چیز دوّم می‌داند. در ضرب‌المثلهای خودمان می‌گوییم اوّل برادریت را ثابت کن بعد ادّعای ارث و میراث کن. این یکی از خطاهای منطقی هم هست که مثلاً در قالب سوال از چیستی، چگونگی، درستی یا نادرستی چیزی بپرسیم که اصلاً وجود اصل آن زیر سؤال است. مثلاً بپرسیم :«چرا اکثر مردم ایران کاری به کار سیاست ندارند؟»، یا «چرا جنبش سبز ناکام ماند؟» یا «چرا منتقدان حکومت در برابر نائب امام زمان ایستاده‌اند؟» تلقّی من از سخنان اوّل خاتمی درباره‌ی عذرخواهی دو طرف، رندی در زدن حرف خود به شکل غیرمستقیم بود ولی جوابهایی که به او داده شد را به یاد دارید؟ پاسخهایی که به حرفهای وی درباره‌ی شروط شرکت در انتخابات دادند، چطور؟ آنها گفتند شما اصلاً در مقامی نیستید که شرط بگذارید.
سخنان عبّاس عبدی و سعید مدنی درباره‌ی ضرورت مصالحه و گفتگو و نسبی دیدن امور در سیاست خوب است ولی پیرامون یک امر تئوریک فرضی است نه ایران امروز. آنان اگر جوابهای حاکمیّت به خاتمی را هم لحاظ می‌کردند، می‌دیدند که این بحث – برخلاف مقدّمه‌ی مهرنامه- با اتّفاقات و حوادث امروز ایران مرتبط نیست. اگر این بحث خطاب به محافظه‌کاران بود، بله جا داشت ولی خطاب به منتقدان خیر. 
الف: بحث از سیاست امری صددرصد عام و مطلق نیست و باید حتماً ویژگیهای بومی آنچه نقد می‌شود را نیز در نظر گرفت کرد. عبدی در پاسخ اینکه آیا باید از حاکمیّت هم انتظار سازش را داشت می‌گوید: «مطلقاً از حکومت نباید انتظار رعایت آداب سازش را داشت، منتقدین باید آنرا به پیش ببرند» جدای از لحن فتواگونه و بایددار و بی‌استدلال آن، به تفاوت معنای حکومت در آنچه از آفریقای جنوبی، اروپای شرقی، آمریکای لاتین و .. با ایران فعلی می‌بینیم توجّه کنیم. اینجا اعتقاد، وظیفه و تکلیف پشت قدرت است نه صرفاً تلاش برای بقا بر سریر قدرت تا تهدید آن با اعتصاب، راهپیمایی و جز آن، طرف مقابل را وادار به دادن امتیاز کند. اینجا ولیّ فقیه –پس از وقایع ۱۸ تیر و یکی دو بار پس از آن- می‌گوید که من همینجا بر سر مواضعم هستم و حاضرم به خاطر ایستادگی بر آرمانهای امام و انقلاب شهید شوم. این یعنی من یک قدم عقب نمی‌آیم.
ب: عبدی همین اشتباه را در تحلیل نفت به مثابه‌ی سرچشمه‌ی حاکمیّت مطلق در ایران می‌کند که اینجا را با جاهای دیگر (و نه البتّه همه جا مثل نمونه‌های نقضی مانند نروژ) مقایسه می‌کند و نقاط اختلاف فرهنگی- اعتقادی را از نظر دور می‌دارد. اینجا هم می‌گوید: «من معتقدم تا در ساختار اقتصادی و نفت تحوّل جدّی رخ ندهد، توازن قوا رخ نمی‌دهد» و پیش از آن هم می‌گوید: «...در شیلی دولت منابع گسترده ندارد و یک بخش خصوصی قدرتمند وجود دارد ولی در ایران نفت هست وقتی این همه پول- در دست دولت- وجود دارد خودبه‌خود بنیاد گفتگو از بین می‌رود»(!) وقتی نفت در دست حکومت و یارانه‌ها، هدیه‌ی نظام است و قرار هم نیست اوضاع عوض شود، توصیه به کدام گفتگو می‌کنیم؟ 
ج: تعبیر «توپ را در زمین حرف انداختن» برای سخنان خاتمی خوب است، امّا به دو شرط:
یک: اگر توپ را یک‌بار در زمین حریف انداختیم و به ما بازپس داده نشد، بدانیم دیکر توپی نداریم که در زمین حریف بیندازیم
دو: از تعبیر توپ را در زمین حریف اندختن هم نابجا و بی‌جا صدبار استفاده نکنیم (پایان
این یادداشت)  
۲- مصالحه یک معنای آشکار دارد و آن هم دو سویه بودن خواستن صلح است؛ مانند مکاتبه. هیچ کس به نوشتن چند نامه‌ی بی‌پاسخ «مکاتبه» نمی‌گوید چون لااقل یک جواب لازم است، معامله و مجادله و بسیاری معنای اینچنینی دوطرفه هستند. در ایران فعلی، جناح مقابل شاید بگوید که تأکید موسوی در گفتگوهای ابتدایی بر ابطال انتخابات یکجور یکدندگی بود ولی اوّلاً طرف مقابل هم دعوت به گفتگو کرد ولی در قبال خطّ قرمزی به عنوان زیر سؤال بردن صحّت انتخابات؛ این به آن در. ثانیاً بعدها موسوی چیزی قریب به این گفت که بحث انتخابات به کنار، آزادی زندانیان سیاسی می‌تواند یک نقطه‌ی بازگشت به شرایط عادی باشد. امّا هیچ پاسخی دریافت نکرد و پیام رسانی فاطمه کرّوبی به رهبر نظام هم با این استدلال که هرکس جرمی کرده باید تاوانش را بدهد بی‌نتیجه ماند. به پیشنهادهای هاشمی رفسنجانی در آن خطبه‌ی معروف دقّت کنیم، او تمام تلاشش را برای مصالحه انجام داد ولی چه عاقبتی یافت؟ اصلاً تمایلی برای امتیازدهی و آشتی ندارد تا مصالحه‌ای در کار باشد.
۳- تمثیل کشتی و آن مسافری که جایش را سوراخ می‌کرد را همه باید پیش چشم داشته باشیم. «ایران برای ایرانیان» شعار اوّل و آخر هر جنبش آزادیخواه و عدالت‌طلب در ایران است. پس به دنبال «مصالحه» بودن نه با حاکمیّت که با هر گروه و مسلکی از دید من یک وظیفه است به سه معنا:
یک. با بسیاری از گروههای هم‌فکر بر اساس نزدیکی خواسته‌ها می‌توان همکاری سیاسی کرد.
دو. با برخی گروهها که نقاط اشتراک کمتری داریم، با آزمون و خطای تعدیل خواسته‌ها،می‌توان توافق مشروط و موقّت کرد.
سه. با گروههای که حتّی با کوتاه‌آمدن معقول نتوان به توافق رسید می‌توان روند گفتگو را ادامه داد. اینجا «مصالحه» خود هدف است، یعنی مذاکره و گفتگو اگر به توافق کوتاه‌مدّت هم نینجامد از درگیری و خشونت بهتر است.
۴- نوشته‌های ناصر ایمانی، هادی خانیکی و صادق زیباکلام در ضرورت گفتگو و مفاهمه خوب است ولی منطبق با شریط امروز ایران نیست. سؤال اصلی سپهر سیاسی ایران این است: با حاکمیّتی که مشروعیّتش را به آسمان گره زده و دیگران را به اطاعت محض از یک شخص خاص می‌خواند، چگونه می‌توان گقتگو کرد؟ چطور با کسی که یک روز برای او ادّعای عصمت اکتسابی می‌شود، یک روز ملاقات با امام غایب و یک روز می‌گویند از صدر اسلام تا کنون رهبری سیاسی چون او نیامده، حرف زد؟ چطور می‌توان کسی را که پس از رهبری فقط از ارتفاع چند متری با مردم سخن گفته و حتّی با خبرگزاریهای داخلی «مصاحبه» هم نکرده است، وادار به پذیرش «دیگری» کرد؟ چه راهکاری می‌تواند تقابل صفروصدی را که روش بی‌انطعاف او دارد به جامعه‌ی ما تزریق می‌کند تلطیف کرد و هزینه‌ی درگیری خونین و حذفی محتمل پیش‌رو را کاست یا از بین برد؟ اگر مجالی بود به این پرسش می‌پردازم.

هجو نرم

           
شعر را دیدم و سخت پسندیدم. شهریار هم آنتن و انیشتن را در شعر به کار برده بود، إن‌شاءالله امثال شما و حدّادیان مانند جناب قزوه با استفاده از الفاظ استکباری، دشمن را هجو نرم کنید. برای راهنمایی بیشتر یک شعر تقدیم می‌شود:   
                                                             ضیاءالدّین حسینی
شعر می‌گوییم بعد از کاف و سین
شعر تر چون نیکول و اوانجلین
یا علی گفتیم و فیلم آغاز شد
حبّذا شبهای بوگی مرحبا بر زیرزمین
ساکنم در باز و در گوگل، پلاس
گیم آنلاین بهتر از صد حور عین
ننگ‌ها بر روز، ایمایان، جرس
لعن بر دنباله و بالاترین
کاش در خرداد بیست و نه نبود
یا که مار احمدی در آستین
آی هَو اِ ناقص بادی فیسم بلک
کن دیلیت مای لُرد این ویو گرین
چون ولایت ادّعایی می‌شود
بر مسلمانان چرا؟ بر عالمین
دژمن و استاکس او خز گشت و خیل
بر من و بر نصر بالرّعب آوَرین
تا تو را بر عقل خود رجحان دهند
بر رعایا شاه و سلطانی «امین»

خاتمی؛ سرمایه‌ی جنبش سبز

چند سطر از نکات سبز پیشین جا افتاد که اینجا- در چهار مقدّمه و یک نتیجه- با تفصیل بیشتر باز می‌نویسم. این پیشنهاد می‌تواند مکمّل دو پیشنهاد دیگر آن یادداشت باشد.  
۱- یکی از اوّلین کسانی که در وب فارسی پیشنهاد بازگشت خاتمی به کارزار انتخابات ریاست جمهوری را داد من بودم (دو سال پیش از انتخابات: «دو سال دشوار»)؛ امّا نه خاتمی دوران اصلاحات که خاتمی دورانی دیگر که بعدها «سبز» لقب گرفت. خاتمی خیلی  جاها کوتاه آمد ولی تجربه‌ی چهارسال اوّل احمدی‌نژاد و درس‌گیری از ابتکارهای او در مقابله با قدرت مطلقه- که سپس فهمیدیم التزام چندانی به خواسته‌های وی ندارد- نشان داد که می‌توان گاهی تکروی کرد؛ گاهی دو قدم به جلو و یک قدم به عقب رفت پس به جز راههای دوران اصلاحات، امکانات دیگری برای بازترکردن فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وجود داشت.
۲- سیّدمحمّد خاتمی به شهادت اسناد منتشرشده وزارت اطّلاعات و شنیده‌ها نظر تندتری درباره‌ی رهبر نظام و اطرافیانش دارد که در خفا بیان می‌کند. جزوه‌ی «بررسی ساختار فتنه» بخشی از این سخنان است که بازخوانی آن بی‌فایده نیست.
۳- «همچنان خاتمی» را که نوشتم، چون مانند بسیاری از ایماهای دیگر حرکتی خلاف جریان روز بود، بر خلاف همیشه حواسم به واکنش اهالی گودر نیز بود. رفتار تند مخالفان وی بعدها هم مرا به نوشتن درباره‌ی ضرورت اخلاق‌ورزی برانگیخت و هم کسان دیگر واکنشهای متفاوتی نشان دادند که به نوبه‌ی خود به بحثهای دیگری انجامید که بی‌آنکه به سرچشمه‌ی اختلاف‌نظر اشاره شود به واکنش مخالفان خاتمی مربوط می‌شد.
استقبال از آن یادداشت حیرت‌آور بود. ابتدا گمان کردم به محتوای آن ایما مربوط است؛ بعد نتیجه گرفتم که این رکورد بی‌سابقه دوستداران مطلب، به محبوبیّت پایدار شخص خاتمی برمی‌گردد. خاتمی به دلیل منش و روش خود علیرغم اینکه در دوران جدید خیلی کم- تا جایی که یادم می‌آید یکی دو‌بار- از واژه‌ی سبز یا جنبش سبز استفاده کرد و در بسیاری از موضع‌گیری‌ها همراه موسوی نبود، همچنان محبوب است و این محبوبیّت سرمایه‌ای برای جنبش سبز به شمار می‌رود.
۴- بسیاری از بی‌رهبر بودن جنبش سبز می‌گفتند ولی حصر موسوی و کرّوبی نشان داد که فقدان آنها تا چه حد تأثیرگذار است. دعوت مجدّد آنها به حضور مردم، ۲۵ بهمن را قم زد که ۹ دی و دیگر تجمّعات فرمایشی و آوازه‌گری رسانه‌های رسمی را از یادها برد. مخالفانی که بالاتر نوشتم پس از ۲۵ بهمن سوگمندانه نوشتند که باید بپذیریم مردم به حرف اینها گوش می‌دهند چون در روزهای دیگر برای دیگران چنین نکردند. پس از استقبال از دفاع امثال من از خاتمی، باز همان واکنش را مشاهده کردیم؛ کسانی که پیشتر موسوی و کروبی را – به بهانه‌های گوناگون مانند دهه شصت و امام راحل و ...- هدف گرفته بودند و عقب‌نشینی کردند، حالا با دیدن موج موافقان خاتمی سکوت کردند و این درسی بزرگ برای جنبش سبز به همراه داشت.
۵- ایده‌ی «فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا»ی حجّاریان شخص رهبر را نشانه رفته بود، فعّالان سبز الآن دستکم باید بتوانند با نشستهایی باعث شوند خاتمی روندی دیگر در پیش گیرد. او به گمان من تنها کسی است که می‌تواند نقشی مشابه میرحسین و کروبی را ایفا کند، او تنها کسی است که می‌تواند مقدّمات ۲۵ خردادی دیگر را فراهم کند و باعث تداوم پرنشاط جنبش سبز شود. فراموش نکنیم که نظام به رغم حرکت آرام خاتمی، او را هم خروج‌ممنوع کرده و وی نیز در یک زندان بزرگتر در حصر است. باز هم فراموش نکنیم که او از واکنشهای درست به سخنان خود اثر می‌پذیرد و برای نمونه پس از سخنانی که بوی همراهی با انتخابات مجلس می‌داد، بلافاصله آنرا اصلاح کرد. پس تمام سبزاندیشان باید تلاش کنند که خاتمی اصلاح‌طلب را به خاتمی سبز بدل کنند واین شدنی است.

ورود آقانمایان ممنوع

            
گفتگوی زیر را به چند دلیل گفتم بگذارم: یکی حرفهای دور از انتظار رامبد جوان، دوّم فروش فیلمش بی هیچ حمایتی در قیاس با بعضی فیلمها، سوّم بازی پگاه آهنگرانی در آن و چهارم جمله‌ی آخر پیمان قاسم‌خانی که چکیده‌ی حرفهای دو هفته اخیر من است:
بهاره رهنما: سابقه آشنایی شما دو تا به کجا برمی‌گردد؟
پیمان قاسم‌خانی: مشاور فیلم اخراجی‌ها بودم که رامبد آمد و یقه‌ام را گرفت.
رهنما: چرا مشاور آن کار بودی؟
قاسم‌خانی: سؤال بعدی لطفاً...
رهنما: نه جواب بده، چرا رفتی؟ البتّه کار رامبد قشنگ بود که آمد و دوستانه گفت که نباید این کار را می‌کردی...
قاسم‌خانی: همچین دوستانه هم نبود...
رامبد جوان: اتّفاقاً خیلی هم خصمانه بود.
قاسم‌خانی: سؤال بعدی لطفاً...
رهنما: تو فکر می‌کردی ممکن است آقای ده‌نمکی فیلم خوبی بسازد و آن گذشته کمی تغییر کند، نه؟
قاسم‌خانی: من ده‌نمکی شلوغ و جنجالی این روزها را نمی‌شناسم. ده‌نمکی آن روزها آدم دوست‌داشتنی و محجوبی بود. هنوز هم روی حرفم هستم که ایده‌ی اوّلیّه‌ اخراجی‌ها کاملاً ایده‌آل و در جهت ذهنیّتم بود و گرنه نمی‌رفتم سراغش. آن فیلم می‌توانست فیلم خیلی بهتری شود. ما سر آن فیلم به توافق نرسیدیم، آن هم به دلایل سلیقه‌ای و نه دلایل سیاسی.
جوان: یقه گرفتن من هم نکته دارد. من نه سیاسیم نه مطالعات سیاسی دارم. در حدّ یک شهروند خیلی عام سیاست را می‌فهمم. من مثل کسی هستم که با بدیهیّات سیاست آشناست و واکنشهایش هم در حدّ همان بدیهیّات است. آقای ده‌نمکی از دید من و خیلی‌های دیگر، این قدر چهره‌ی تکلیف‌روشنی بود که فکر می‌کردم اگر این آدم قرار است از موقعیّت خشن سیاسیش تبدیل شود به یک آرتیست و هنرمند، باید از آنهایی که آزارشان داده عذرخواهی کند. این حرف من اصلاً سیاسی نیست و کاملاً اجتماعی است. حرف من با پیمان این بود که چرا قبل از اینکه این اتّفاق بیفتد داری با او کار می‌کنی. نمی‌شود اینقدر در سیاست شیطنت کرد، بعد آمد در سینما و گفت من آدم فرهنگی بودم. راستش اینها خیلی با هم منافات دارد. دلخوری من این بود که پیمان قاسم‌خانی که آدم حرفه‌ای این سینماست دارد این آدم را حمایت می‌کند و باعث می‌شود او جزو فیلمسازان تراز اوّل شود.
قاسم‌خانی: من ترجیح می‌دهم که آن آدم ابزار شیطنتش را کنار بگذارد و بیاید سراغ سینما.
جوان: ابزارش را از دست داده بود که آمد سراغ سینما چون نیاز بود سوئیچ کند روی یک موضوع دیگر. من معتقدم باید می‌گفتیم عذر بخواهد بعد وارد میدان شود.
رهنما: حرف درستی است.
قاسم‌خانی: من می‌گویم اگر هیتلر هم بیاید و حرفهای من را بزند ایراد ندارد.
( ماهنامه سینمایی بیست‌وچهار، شماره ۷۸، ص۳۹)

منش روشنفکری و رسم قبیله‌ای

          
دیباچه: عیسی مسیح با جمعی از حواریان از خرابه‌ای گذشتند- بنا به نقلهای مختلف- یک جذامی یا سگی پیر و زشت دیدند. حواریان چهره در هم کشیدند امّا عیسای ناصری گفت: ولی دندانهای سپید و زیبایی داشت.
موج بحث خلط انگیزه و انگیخته به اکبر گنجی رسید و او هم به شیوه‌ی خود در بحث شرکت کرد. جای شکرش باقی است که هم این موضوع را در عرصه‌ی معرفت پذیرفته و هم به خاطر یک اختلاف نظر کوچک، کل دستگاه منطق را ناکامل نپنداشته است. خیلی گذرا سه نکته را درباره‌ی سخنان او می‌گویم:
۱- کلّ توجیه روابودن دخالت دادن انگیزه‌ها در عرصه‌ی سیاست – مانند دیگر کسانی که در این مدّت از آن دفاع کردند- بر اساس خطای منطقی «سنّت‌گرایی» است؛ یعنی در پاسخ پرسش از درستی یا نادرستی یک موضوع بگوییم: تا بوده چنین بوده، پیشینیان ما چنین می‌کردند، رسم رایج همین است، من عادت دارم چنین کنم و مانند آن. به مثالها توجّه کنید:
عجب اینکه او از ابتدا خلاف مدّعای خود مثال می‌آورد مثلاً وقتی ترور بن لادن یا انتقاد از آن را برای کسب آرا اخلاقاً ناموجّه می‌خواند، این دلیلی به نفع انگیزه‌یابی است یا به ضرر آن؟ پس از آوردن مثالهایی چند از نیّت‌خوانی ادّعاهای اخیر احمدی‌نژاد می‌گوید که هر حزبی نیّت گروه مقابل را بد و پلید و نیّات خود را خوب و مفید می‌خواند و این عملی «رایج، جاافتاده و سنّتی پایدار» است.( مغالطه‌ی فوق)
بر خلاف نظر نویسنده اعمال سیاسی، ابتنای درست یا نادرست انان بر اطّلاعات و به کارگیری وسیله‌ی درست یا نادرست همه ارزیابی‌پذیر هستند و می‌توانند بدون توجّه به نیّات افراد سنجیده شوند. مخالفت با تفکیک جنسیّتی از هر کسی باشد خوب است و موافقت با حضور زنان در ورزشگاهها و دیگر عرصه‌های اجتماع از هرکس باشد خوب است. نویسنده در صورتی در اثبات مدّعای خود موفّق بود که به جای طرح پرسشهای مبهم، بگوید که فلان کار درست با انگیزه‌ی نادرست، نادرست می‌شود و به عکس. در بند اوّل یعنی نیّت‌خوانی او انگیزه‌یابی را کاری قبیله‌ای می‌خواند ولی نوشته‌ی او در دفاع از همان است پس خود او جزو همانهاست که بر اساس نیّات پلید دیگری او را قضاوت می‌کند، اگر کارش نادرست باشد که هیچ و اگر درست باشد با کشف انگیزه‌اش مهر باطل بر عملش می‌زند! در بند بعد هم طبعاً عمل هاشمی بدون نگاه به انگیزه‌اش در دفاع از رهبری مطلق یک فرد مردود است. درست بودن دادن وعده‌ی دادن هزار متر زمین به عهده‌ی متخصّصان است نه نزدیکی یا دور بودن به انتخابات. اگر قرار به ردّ عمل است آنرا با دادن سهام عدالت در آستانه‌ی انتخابات قبل می‌توان سنجید یعنی با عمل انجام شده، نه درون ذهن احمدی‌نژاد. سرمقاله‌ی روزنامه جمهوری اسلامی و سخنان هاشمی مدرک و مرجع گنجی برای اثبات امکان دخالت دادن انگیزه‌ها هستند. توجّه کنید که حالا گنجی از رفسنجانی درس می‌گیرد و برای اثبات مدّعای خود نمونه می‌آورد! او اضافه می‌کند که« از سوی دیگر، بدبین کردن مردم به نظام و تحریک اقشار محروم و کم درآمد علیه نظام، به سود فرایند گذار به دموکراسی است. مگر بسیاری از سبزها به دنبال چنین کاری نبودند/نیستند؟» این مهر تأیید زدن بر توجیه وسیله برای هدف است. سبزها طیف گسترده‌ای از منتقدان حاکم هستند؛ هدف منتقدان واقعی، آگاه کردن مردم به حق و حقوق خود و نشان دادن ماهیّت نظام حاکم است نه هرگونه بدبین کردنی و نه هرگونه تحریک کردنی.
در بند سوّم با آوردن عباراتی عامیانه مانند :« احمدی نژاد؟؟!! از اون که اصلاً صحبت نکن. این آدم به هیچ چیز باور ندارد...» این را نشانه‌ی امکان یا وجوب باورسنجی می‌داند که در جای خود قابل تقدیر است. تمام مثالها گرد همان مغالطه‌ی فوق می‌گردد، چنین چیزی رایج است، پس درست است! در این راه از منابع معتبری مانند هاشمی، سرمقاله‌ی جمهوری اسلامی و صحبتهای درون تاکسی- که همه نادرست هستند- نیز برای اثبات ایده‌ی خود سود می‌جوید. تا اینجا بحث خلط انگیزه و انگیخته تمام شد ولی حالا که سخن به اینجا رسید بد نیست، دو نکته‌ی مرتبط را هم اضافه کنم.
۲- نیّت‌خوانی و انگیزه‌یابی در تاریخ معاصر خیلی  جاها به ضرر روند حاکمیّت آزادی و عدالت در جامعه‌ی ایران بوده است.
الف. یکی از مهمترین نمونه‌ها مخالفت سیّدحسن مدرّس و دیگر مجلسیان با تغییر ساختار حکومت از پادشاهی به جمهوری بود. آنان به درستی حدس زدند که رضاخان سودای کسب قدرت را در سر دارد و با این کار می‌خواهد سلسله‌ی قاجار را به پایان خود برساند و خود رئیس‌جمهور شود و به خیال خود جلو او را گرفتند. حالا تصّور کنید که به جای این کار آنان اجازه می‌دادند چنین شود. اوّلاً امکان رقابت با وی بود و به فرض نبود آن، یک ساختار جمهوری ولو نیم‌بند‌ امکان بسیار بهتری برای تجلّی اراده‌ی مردم و به چالش کشیدن قدرت چیره‌گر بود. ظهور محمّد مصدّق به خاطر انقلاب مشروطه ممکن شد و گرنه در یک نظام پادشاهی مطلقه چنین امری اتّفاق نمی‌افتاد. ظهور محمّد خاتمی به خاطر جمهوری نیم‌بند اسلامی بود و گرنه اگر نظام، حکومت اسلامی بود، چنین شخصی اصلاً مجال ظهور نمی‌یافت و جنبش سبز نیز از یک انتخابات در یک ساختار بیمار سیاسی آغاز شد. در یک جمهوری فرضی نه رضاخان، رضا شاه می‌شد و نه سلطنت موروثی. به فرض پس از جنگ جهانی اگر قرار به انتخاب رئیس جمهور بود، متّفقین هرکسی را انتخاب می‍‌‌کردند جز محمّدرضای خام و بی‌تجربه و توالی فاسد پدر- فرزندی به هم می‌خورد. اگر نظام پادشاهی باقی نمی‌ماند اصلاح به طرف جمهوریِ کاملتر حرکت می‌کرد نه انقلابی که خود به تدریج به صورت حاکمیّت مطلقه‌ی دیگری پیش بیاید و اگر... . همه‌ی اینها در صورتی می‌شد که وکلای مجلس بدون کار داشتن به نیّت رضاخان، برتری سازوکار جمهوری را در قیاس با نظام شاهنشاهی ملاک قرار می‌دادند.
ب. تمام مثالهای فوق جایی است که یک کردار/گفتار بر اساس نیّت طرف مقابل سنجیده شود ولی یکی از سیاه‌ترین صفحات تاریخ معاصر جایی است که بر اساس نیّت و انگیزه‌ای نه چندان معیّن، گروه زیادی قتل عام شدند. کشتار تابستان ۶۷ به خاطر ترس از شورش احتمالی زندانیان سیاسی در گیرودار جنگ با عراق و مجاهدین خلق بود. تا کنون حاکمیّت از روشن کردن آن جریان طفره رفته است و برای مثال معلوم نیست چه اسناد و مدارکی برای کار خود داشتند. به فرض یقینی بودن احتمال شورش زندانیان، من نمی‌دانم چندهزار زندانی بی‌سلاح و بی‌دفاع چه کاری می‌توانستند علیه زندانبانان مسلّح خود بکنند؟ باز هم به فرض جدّی بودن موضوع می‌شد به صورت ضربتی آنان را به گروههای کوچکتر تقسیم و در زندانهای شهرهای دیگر دور از پایتخت تقسیم کرد تا به این شیوه امکان هر گرنه شورش از بین رود ولی چرا بدترین راه را انتخاب کردند؟ این از کلّیّت ماجرا؛ در جزئیّات آن، یعنی محاکمه و بازجویی هم نیّت‌خوانی و انگیزه‌یابی حرف اوّل را می‌زد. بنا بر گفته‌های مرحوم منتظری سؤالاتی برای آنان طرح شده بود که آیا به دین اسلام بازگشته‌اند؟ آیا نماز می‌خوانند؟ یا خواهند خواند؟ آیا برای دفاع از اسلام به جبهه خواهند رفت؟ در صورت جواب مثبت سؤالهای اوّل و مثلاً نپذیرفتن رفتن به جبهه می‌گفتند که معلوم شد بر سر موضعت هستی و گرنه چرا نباید بگویی بله؟ حتّی اگر می‌گفتند به جبهه می‌رویم سوآل آخر را مطرح می‌کردند که آیا حاضری در جبهه روی مین هم بروی؟ اگر جواب مثبت نبود، می‌گفتند پس سر موضع هستی! آنان به خاطر دین دستگیر نشدند به خاطر فعالیّت سیاسی بود و این سؤالها برای این بود که به نحوی آنان را گیر بیندازند و حکم ارتداد و اعدام صادر کنند.
ج. درباره‌ی جنگ و طولانی شدن زمان آن حرف بسیار است ولی یکی از دلایل نپذیرفتن پیشنهادهای آتش‌بس این بود که عدّه‌ای می‌گفتند عربها می‌خواهند صدّام را نجات دهند و از شکست او جلوگیری کنند. پذیرفتن آتش‌بس بسیار بیش از اینکه به نفع صدّام می‌شد به نفع ایران بود تا توانایی خود را سروسامان دهد. عراق دست بالا به توان اوّل جنگ برمی‌گشت ولی ایران دیگر آن ایران به هم ریخته‌ی سال ۵۹ نبود و عراق اگر آن زمان نتوانست خوزستان را بگیرد به طریق اولی دو یا چند سال بعد هم نمی‌توانست، اگر بهانه‌ی زمینهای باقی مانده بود پس از تصرّف آنها می‌توانستند؛ اگر بهانه‌ی داشتن برگ برنده بود، پس از گرفتن فاو می‌پذیرفتند ولی سیاست جمهوری اسلامی خوردن چوب و پیاز با هم است. هم آن زمان و هم حالا  و برای مثال سیاست هسته‌ای، هم تحریم هم فقدان انرژی هسته‌ای و ماشاءالله ادّعا پشت ادّعاست که از زبان حضرات صادر می‌شود.
تاریخ سی ساله‌ی ایران پر از تصمیم‌گیریهای اشتباه بر اساس انگیزه‌ی طرف مقابل است، حذف بنی‌صدر برای ترس از محبوبیّت و توان نقد طبقه‌ای بود که می‌رفتند قدرت را قبضه کنند. کسانی که می‌گفتند اگر بنی‌صدر با پیروزی در جنگ به پایتخت برگردد چیزی جلودارش نیست، کسانی که می‌گفتند پیروزی دیرهنگام بدون بنی‌صدر از پیروزی زودهنگام با او بهتر است، منافع ملّی را قربانی بازیهای سیاسی خود می‌کردند و عوامل دیگری جز درستی یا نادرستی یک عمل را در ارزیابی سیاسی خود دخیل می‌کردند. هنوز هم کسانی در دفاع از گروگانگیری می‌گویند دانشجویان «می‌خواستند» فقط چند روز این کار را برای نشان دادن اعتراض به امریکا برای پذیرفتن شاه بکنند امّا بی‌ج‍هت طولانی شد و مثالهای مانند این چند نمونه – متأسّفانه- زیاد است.
۳- تعریف متخصّص، روشنفکر و فعّال سیاسی در نوشته گنجی دقیق نیست، بهتر است از سه شیوه‌ی برخورد با عالم سیاست نام برد. کسانی که به سیاست وارد نمی‌شوند مانند برخی متخصّصان که عمدتاً در علوم تجربی فعّالند و در این دو سال هم دیده‌ایم دنیا- یعنی ایران- را آب ببرد آنان را خواب می‌برد، دیگر شیوه‌ی روشنفکری که معمولاً همراه با داشتن تخصّص هم هست ولی نسبت به اجتماع-سیاست بی‌تفاوت نیست و تلاش می‌کند (عمدتاً با نقد گفتار/کردار) نقش خود را ایفا کند و سوّمی نوعی از فعّالیّت سیاسی که بیش از آنکه به کردار/گفتار نگاه داشته باشد به گوینده/کننده نگاه دارد، به تعبیر گنجی قبیله‌ای عمل می‌کند و همحزبان خود را دربست تأیید و جناح مقابل را به طور کامل رد می‌کند. این فقط یک نوع فعّالیت سیاسی - یا فکری- است حتّی اگر به منزله‌ی کسب منفعت قدرت باشد، و می‌توان یا باید راه و رسم روشنفکری را در سیاست هم پیاده کرد و برای مثال سیّدمحمّد خاتمی تا حدودی توانست دوگانه‌ی بامن/برمن را بشکند و بر اساس ارزیابی یک عمل یا عقیده نظر دهد و عمل کند.
برای بسیاری محمود احمدی‌نژاد منشأ تمام بدیهاست امّا به جای نگاه به وعده‌های امروز او  و نیّت‌خوانی او، بهتر است به گذشته نگاه کنیم. او بر خلاف خاتمی اصلاً محتاط نیست و برای مثال توانست- با هر انگیزه‌ای- ورزش زنان را در میدانهای بین‌المللی بسیار توسعه دهد و بی اعتنا به ائمّه‌ی جمعه و دیگر منتقدانش کارش را جلو ببرد. او با هر انگیزه‌ای آن کار را کرده باشد، کاری خوب و پسندیده است چون در نهایت به قدرت گرفتن زنان در عرصه‌ی اجتماع و  به چالش کشیدن عقیده‌های سنّتی نادرست می‌انجامد. من زمانی در تأیید تلاش او برای نزدیک شدن به امریکا نوشتم که اگر او بتواند چنین کند، نعمت داشتن یک «دشمن» را از نظام می‌گیرد که یکی از خوانندگان آمد و نوشت که از تو هم ناامید شدیم و کم آوردی (قریب به مضمون) او فکر می‌کرد وظیفه‌ی من این است که با تمام اعمال او مخالفت کنم ولی اشتباه می‌کرد. سهمیّه‌بندی بنزین کار درستی بود، ایرانیان در اسراف و اتلاف انرژی و منابع طبیعی بسیار بیش از میزان متوسّط جهان عمل می‌کنند، جایی باید جلو مصرف بیش از حد را گرفت، نفس عمل خوب بود ولی درباره‌ی چگونگی آن متخصّصان باید چون و چرا می‌کردند. کسانی به احمدی‌نژاد خرده گرفتند و من هم به آنان که اشتباه می‌کنند که تمام اعمال او را بد می‌دانند. مسعود بهنود یادداشتی نوشت و از سهمیّه‌بندی دفاع کرد تا معلوم شود چه کسی پیرو شیوه‌ی روشنفکری و چه کسی پیرو رسم قبیله‌ای است. همین بهنود وقتی حسین شریعتمداری پس از برخی گفته‌های بحرینیان به یاد آنان آورد که پرونده‌ی جدایی بحرین از ایران شاید خیلی هم بسته نباشد، به او آفرین گفت، ما هم به او آفرین گفتیم که حتّی در صورت دیدن عمل درست از کسی که سایه‌ی او را هم با تیر می‌زند نیز در تصدیق کار وی درنگ نمی‌کند. اینها تفاوت رفتار روشنفکری و رفتار قبیله‌ای است. بسیاری از حرفهای مشایی از حرفهای رهبر نظام عاقلانه‌تر است، او در جلسات خصوصی گفته که با این یک تکّه پارچه روی سر زنان چه کار دارید؟ و خوب گفته؛ او از لزوم ریختن طرحی برای رابطه با مردم اسرائیل گفته و خوب گفته. امریکا مدّتهاست همین حرف را در مورد ایران می‌زند که ما با مردم ایران هستیم ولی با حاکمیّت ایران نیستیم، ایران درست می‌کند که جلو تعدّی اسرائیل را با سرمایه‌گذاری سر مرزهای خودش گرفته ولی راه دیگر نفوذ، از راه افکار عمومی و جوانان روشنفکر اسرائیلی است. بهترین شبکه‌ی ماهواره‌ای عبری باید مال ایران باید تا زشتی و نادرستی زیستن در سرزمین اشغالی، خلاف قوانین سازمان ملل را به آنان یادآوری کند و راهکار فرهنگی باید لااقل کنار راهکار نظامی باشد و این از دشمنی کورکورانه‌ی رهبر نظام بهتر است و ...الخ. همین چامسکی - که گنجی به اشتباه او را فقط یک متخصّص نامیده در حالیکه یک روشنفکر اجتماعی و منتقد سیاسی تمام عیار است- جایی که بحث ایستادن ایران در برابر زیاده‌خواهی اسرائیل و امریکا باشد، از ایران دفاع می‌کند ولی جایی که بحث انتخابات ناسالم یا به زندان انداختن مخالفان باشد، از حاکمیّت ایران انتقاد. نقد چامسکی بر قتل بن لادن را با آنچه گنجی انگیزه‌خوانی جمهوریخواهان و متّهم کردن اوباما به تبلیغ برای انتخابات آینده خوانده مقایسه کنید. اینها تفاوت دو شیوه‌ی روشنفکری و قبیله‌ای است. گنجی خود داوری کند که در چند سال اخیر طبق کدام شیوه عمل کرده است.
همین اواخر، کتاب مصاحبه‌ی گنجی با غنی‌نژاد و دیگر متفکّران را که می‌خواندن بین آن طرّاح سؤال و اکبر گنجی امروز مشابهتی ندیدم. چندی پیش کتاب کوچکی از مجید محمّدی می‌خواندم درباره‌ی درک و تحلیل فیلم، از آن همه دقّت و ریزبینی در نوشته‌های خشمگین و شعاری امروز او هیچ به جا نمانده است. اینها تفاوت کسانی است که اهل تحلیل و ریزبینی هستند یا اهل رد یک‌جانبه و دربست، بین منش روشنفکری و رسم قبیله‌ای.
پ.ن: نوشته می‌شد خیلی طولانی‌تر باشد مثلاً توجیه شرکت در انتخابات مجلس برای فعّال سیاسی درست نیست. او می‌تواند – اگر ملاک فقط کسب منفعت باشد- از یک منفعت کوتاه مدّت ( پیروزی محدود در انتخابات) برای یک منفعت بیشتر ( پیروزی گسترده در یک ساختار سیاسی بازتر) بگذرد و اتّفاقاً این در راستای همان کسب منفعت می‌تواند باشد که پرداختن به این مورد یا موارد مشابه، ایما را رساله می‌کرد.

نکات سبز -۲۸

            
سخنان برادران خاتمی و دیگر منتقدان داخل و خارج، جمع‌بندی مجدّد جنبش سبز را الزامی می‌کند. 
۱- چرا باید اعتراض کرد؟ 
فرض این است که در نظامی که پس از انقلاب بر اساس قانون اساسی منتخب مردم روی کار آمد، سروکار داریم؛ بدون نفی چشم‌بسته و شعارزدگی، چند دلیل قانع‌کننده برای انتقاد اساسی داریم؟ دستکم سه دلیل عمده:
یک. هر گونه اصلاح در ساختار، قوانین و افراد نظامی که نام جمهوری دارد از طریق انتخابات است ولی پس از گذشت چندی از اوایل انقلاب دایره‌ی خودی‌ها تنگتر شد و در دو دهه‌ی اخیر به مرور با نظارت استصوابی به انتصاب انتخاب‌نما بدل شد.
دو. عدالت قضایی در ایران وجود ندارد، خودی‌ها به سادگی از حسابرسی ایمن هستند ولی بدترین برخوردها با غیرخودی‌ها (از هر نوع) می‌شود. روند قضایی از بازداشت تا محاکمه و زندان دلبخواهی است و به هیچ یک از اصول قوانین اساسی و عادی در این باره عمل نمی‌شود.
سه. اختیارات ولیّ فقیه در طول زمان با گسترش رسمی (تفسیر خاص شورای نگهبان) و غیر رسمی (توافقهای پنهانی دولتمردان) روبه‌رو شد و نفس انقلاب سال ۵۷ یعنی شورش ضدّ یک قدرت مطلقه، زیر سؤال رفت.
۲- چه راههایی پیش روست؟ 
یک. اصلاح امور با بقای مسئولان انتصابی فعلی. (اصلاح‌طلبی خاتمی و شعار اجرای بی‌تنازل قانون اساسی)
دو. اصلاح امور با تغییر مسئولان انتصابی فعلی. (بخشی از جنبش سبز)
سه. حرکت به سوی همه‌پرسی با هر گونه اعتراض ممکن و مجاز. ( بخشی از جنبش سبز  و اپوزیسیون)
۳- اصلاح‌طلبی و جنبش سبز، شباهتها و تمایزها 
اصلاح‌طلبی بخش اوّل گزینه‌ی یک از بند دو بود که به بن‌بست خورد. «اجرای بی‌تنازل قانون اساسی» هم چیزی نیست که رهبر فعلی به آن تن دهد. کشاکش فعلی او با احمدی‌نژاد به خاطر دخالت وی در عزل وزیر اطّلاعات بود که یکی از همین اختیارات توافقی و غیررسمی است؛ درسی که جنبش سبز از این جنجال می‌گیرد این است که رهبر نظام حتّی به قیمت اتّفاقات اخیر حاضر نیست دست از دخالت در کار دیگران بردارد و در چارچوب قانون اساسی عمل کند، وقتی او به نورچشمی خود باج ندهد، به چه کسی خواهد داد؟
وقت تعارف و کنایه‌بازی گذشته است. اگر جنبش سبز ماهیّتی جدا از اصلاح‌طلبی دارد- که به باور من دارد- پس باید خیلی صریح شعار اصلی داده شود. انقلاب ایران زمانی انقلاب شد که آیت‌الله خمینی گفت: «شاه باید برود». مجتبی واحدی که می‌گوید من «دیگر» اصلاح‌طلب نیستم، دو سال از زمانه عقب است، چون دوسال است که اصلاح‌طلبی اصلاً معنایی ندارد. تاج‌زاده که می‌گوید: «انتخابات آزاد»، باید تا به حال دانسته باشد که با وجود سیّدعلی خامنه‌ای چنین چیزی غیرممکن است. یک شعارناممکن را بارها تکرار کردن دستکم گرفتن مخاطبان است. 
۴- در انتخابات مجلس چه باید کرد؟  
یک. شرکت در انتخابات
دو. کنارکشیدن یا تحریم آن
سه. راه سوّم
روند پیشرفت امور نشان می‌دهد که حاکمان بدشان نمی‌آید اصلاح‌طلبان در انتخابات باشند، هم از ترس حرکت جریان مشّایی که با چهره‌های ناشناس در حال حرکت و یارگیری است و هم دوپاره و کم‌اثر کردن سبزها. امّا چرا نباید در انتخابات آینده شرکت کرد؟ شرکت در انتخابات گذشته ملاک نیست به سه دلیل:
اوّلاٌ: انتخابات آینده‌ی مجلس مشابه انتخابات گذشته‌ی مجلس است نه انتخابات گذشته‌ی ریاست جمهوری، آنجا با ردّ صلاحیّت بی‌سابقه اصلاح‌طلبان سرشان را بریدند و طبعاً شرکت در انتخابات اشتباه و مهر تأییدی بود بر آن عمل غیرقانونی شورای نگهبان.
ثانیاً: در برابر پرسش «پس چرا در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردید؟» جواب می‌دهیم: خاتمی همیشه متّهم بود که به درستی از سرمایه‌ی اجتماعی خود یعنی آرای مردم استفاده نکرده است. مردم در دوران اصلاحات جز سر صندوقهای رأی به صحنه نیامدند. رضا خاتمی بعدها گفت که تحصّن‌کنندگان مجلس انتظار داشتند مردم را کنار خود ببینند ولی آنان نیز نتوانستند مردم را همراه خود کنند پس حق داشتیم فکر کنیم یک خاتمی متفاوت می‌تواند با فشار مردمی، برای رفع دو نقیصه‌ی بند اوّل به رهبر فشار بیاورد. میرحسین مجال نیافت چنین کند امّا کار ناتمام اصلاح‌طلبان را انجام داد یعنی مردم را به خیابان کشید.
ثالثاً: آوردن مردم به صحنه پس از انتخابات ۸۸ یعنی اصلاً معیارهای ما برای سنجش اوضاع و تصمیم‌گیری فرق کرده و از دوران اصلاحات خارج شده‌ایم. ممکن است خیلی کارها که دیروز درست نبود، امروز درست باشد و به عکس. پس برای شرکت کردن در انتخابات باید معیارهای دوسال اخیر را لحاظ کرد.
کنارکشیدن یا قهر سیاسی را نیز در ابتدای زمامداری سیّدعلی خامنه‌ای گروهی تجربه کردند و نتیجه‌اش را دیدند. «تحریم» جایی به کار می‌رود که اندک امیدی به اصلاح باشد تا با تحریم انتخابات، حاکمیّت واکنش نشان دهد امّا الآن وضع ما آنگونه نیست. امّا یک سؤال: در فرض تحریم چه اتّفاقی می‌افتد؟ از دید من چه تحریم از سوی نامزدها باشد و چه رأی‌دهندگان اتّفاق خاصّی نمی‌افتد؛ آنقدر از مردم می‌آیند که خوراک تبلیغاتی رسانه‌های نظام فراهم شود و البتّه کسانی که آمار را در انتخابات گذشته دستکاری کردند، می‌توانند تعداد رأی‌دهندگان را هرقدر که خواستند اعلام کنند پس تحریم هم گرهی را نمی‌گشاید. ولی از شرکتِ زیانبار بهتر است. 
راه سوّم این است که علاوه بر غیرقانونی دانستن انتخابات فرمایشی، به دنبال حضور فعّال خیابانی مانند ۲۵ بهمن در روز انتخابات باشیم. این از تحریم منفعلانه بهتر است؛ خروش مردم در روز انتخابات بازتابی چندبرابر خواهد داشت و مهر تأییدی بر تداوم جنبش سبز خواهد بود و مجال تبلیغات نادرست را از رسانه‌های نظام خوهد گرفت. این بار اوّلی است که من با این صراحت درباره‌ی حضور خیابانی مردم می‌نویسم و در صورت اقبال عام یافتن باز هم بیشتر به آن می‌پردازم. این کار کوچکتر است که به فرایند محدود انتخابات اختصاص دارد. 
۵- کار اساسی‌ و مهمتر
اهمیّت عمل جزء به جزء و آرام را هیچگاه نباید فراموش کرد. هر راهی که بتواند به تدریج ولی مطمئن ما را به مقصد برساند بر هر تصمیم شتابزده ارجح است. پیشنهاد برنامه‌ای که جمع بیشتری از منتقدان را در بر بگیرد بر تکروی تندروانه برتری دارد.
یکی از مهمترین دلایل اینکه سیّدعلی خامنه‌ای چنین جایگاهی یافته، این است که چنین به مردم باورانده شد که وی از ابتدا نه برای رهبری رقیبی داشت و نه حالا جایگزینی دارد. اوّلاً اخبار موثّقی از توصیه‌ی مشابه آیت‌الله خمینی به هاشمی رفسنجانی برای رهبری پس از خود هست که وی در یک فروتنی نابجا آنرا نادیده گرفته و می‌گیرد. ثانیاً سیّدعلی خامنه‌ای هیچ چیز بیش از بسیاری روحانیان منتقد خویش ندارد جز سیاست‌ورزی خاص خود که تا کنون نتیجه داده است. من پیشتر این پیشنهاد را مبتنی بر یافتن جانشینی برای او دادم و الآن نیز آنرا عملی می‌دانم؛ امّا کمترین کاری که همه می‌توانند بکنند کاریست که برخی اصولگرایان به آن رسیده‌اند، وبلاگنویسی که می‌گوید آیا اتّهام‌زدن الآن بد شده یا پیشتر و در جریان مناظرات هم بد بود؟ یا کسی مانند افروغ که ولیّ فقیه را در آستانه‌ی شاه‌شدن می‌بیند همه دارند آرام آرام از رهبر نظام انتقاد می‌کنند ولی به زبان و شیوه‌ی خود. اصلاح‌طلبان بیشترین انتقاد را از وی دارند ولی کسی الآن در مقام شخص دوّم مملکت در برابر او ایستاده که از جمع اصولگرایان جدا شده است. وقت آن است که منتقدان حکومت ایران پیکان نقد خود را متوجّه شخص اوّل مملکت کنند. بی‌تفاوتی یا رضایت او درباره‌ی اخبار زندانها، نقش او در حذف مخالفان، تشویق حضور نظامیان در سیاست، تناقضهای رفتاری وی (برای مثال سکوت در برابر ادّعای ملاقات او با امام زمان ولی انتقاد از بیان همین ادّعا از زبان دیگران)، اشتباه درباره احمدی‌نژاد و بسیاری اعمال دیگر درخور سرزنش و نقد هستند. نفی رهبر پیش‌کش، انتقاد از شخص رهبر باید از زبان سران اصلاح‌طلب بر اساس مذهب، عقل و قانون آغاز شود این اوّلین و کمترین کار است که پیامدهای بزرگی خواهد داشت.  
اگر فعّالان سبز نتوانند تحریم فعّال انتخابات و انتقاد از رهبر را به عنوان دو برنامه‌ عملی کنند، بعید می‌دانم از جنبش سبزی که خرداد ۸۸ شکل گرفت چیز دندانگیری باقی بماند. شرکت در انتخابات آن هم در حالیکه موسوی و کروبی در حصر هستند، استهزای جنبش سبز است و ناتوانی در انتقاد از رهبر هم نشانه‌ی نداشتن جرأت، شجاعت و همّت لازم برای تغییر امور است. مردم را چشم‌انتظار اقدام چنین کسانی خواستن دور از انصاف و مروّت است.

مغالطه‌ها -۸

          
۴۱- مغالطه پارازیت (parasite)
جاییست که کسی آگاه یا ناآگاه با گفتن حرفی بی‌ربط سخن گوینده‌ای را ناتمام بگذارد:
گروهی از بسیجیان میان سخنان سیّدحسن خمینی فریاد می‌زنند: نواده‌ی روح‌الله، سیّدحسن نصرالله.
وسط یک مشاجره‌ی عقیدتی، شخص سوّمی می‌گوید فهمیدید پرسپولیس و استقلال چه بازیکنانی گرفتند؟
برخی نمایندگان در مجلس میان سخنان احمدی‌نژاد می‌گویند: دو دو دو دو...
و کافران گفتند به این قرآن گوش فرا ندهید و حین خواندن آن سخنان بیهوده بگویید، باشد که پیروز شوید (فصّلت، ۲۶)
۴۲- مغالطه‌ی منشأ (The genetic fallacy)
اگر برای نفی یک سخن، آنرا به یک شخص مذموم نسبت دهیم مرتکب این مغالطه شده‌ایم:
فریب شعار اصلاحات را نخورید، مفسدان فی الارض در صدر اسلام هم می‌گفتند انّما نحن مصلحون (ما به دنبال اصلاح هستیم)
تحقیقات مربوط به علم ژنتیک کار ناپسندی است که اوّلین بار هیتلر به آن دست زد.
قهرمان بی‌بدیل عرصه‌ی مغالطه‌ی منشأ، سیّدعلی خامنه‌ای است. کلّ ساختار فهم سیاسی او حول محور «دشمن» می‌گردد. بعید می‌دانم سیاستمداری در طول تاریخ اینگونه «دشمن» را به عنوان کانون کردار و گفتار و تصمیم‌گیری سیاسی خود انتخاب کرده باشد. از دید او باید به هر گفته‌ی دشمن بدبین بود، هر عملی که باعث خوشحال کردن دشمن شود ناپسند است و اگر نادانسته چنین کردیم باید به خود شک کنیم. اگر هر عملی دشمن را ناراحت کرد، خوب و پسندیده است، حتّی اگر حرف حقّی سودی به دشمن برساند، باید گفته نشود و... . واژه‌ی دشمن دارای بیشترین بسامد در کلام اوست و این می‌تواند موضوع تحقیقی جدّی باشد.
۴۳- خلط علّت و دلیل (Circumstantial ad hominem)
هرگاه علّت بیان یک سخن، در داوری درباره‌ی آن دخالت داده شود. برای ساده‌شدن بحث، خلط علّت و دلیل را با توجّه به علل چهارگانه‌ی فلسفه‌ی مشّاء تبیین می‌کنیم: یک چیز مانند میز یک علّت فاعلی دارد که نجّار و سازنده‌ی آن است، یک علّت صوری دارد، یعنی شکل و شمایل آن که ابتدا نقشه بوده است، یک علّت مادّی دارد یعنی چوب و میز و عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن و بالاخره یک علّت غایی دارد یعنی استفاده‌ی عملی از آن که انگیزه‌ی سازنده‌ی آن است.
علّت فاعلی به جای دلیل:
جایی است که قضاوت درباره‌ی علّت فاعلی جای دلیل را می‌گیرد. این همان مغالطه‌ی منشأ است که بالاتر توضیح دادم.
علّت صوری به جای دلیل:
هرگاه شکل و شمایل یک چیز برای داوری درباره‌ی ماهیّت آن به کار رود:
بیشتر شباهت‌یابی نمادهای گوناگون با افکار فراماسونری و شیطان‌پرستی بر اساس همین مغالطه است.
مهدی خزعلی هرجا دو مثلّث در هم متداخل می‌بیند ردّپای صهیونیسم را آنجا می‌جوید خواه یک کاشیکاری عادی باشد خواه طرح روی جلد یک کتاب.
علّت مادّی به جای دلیل:
هرگاه تمام یا بخشی از اجزای تشکیل‌دهنده‌ی یک چیز مبنای داوری درباره‌ی آن شود:
رادیو زمانه رسانه‌ای جهت‌دار و اطمینان‌ناپذیر است چون بر اساس پول یک دولت خارجی می‌گردد.
زنانگی به عنوان یک جزء تشکیل‌دهنده‌ی جسم-روان زنان، مبنای داوری درباره‌ی توانایی آنان در خلّاقیّت/مدیریّت/قضاوت شود.
علّت غایی به جای دلیل:
این همان مغالطه‌ی
خلط انگیزه و انگیخته است که پیشتر به آن پرداختم:
فلسفه‌ی اسلامی را من فلسفه نمی‌دانم چون آن افراد برای دفاع از دین به فلسفه‌ورزی رو آورده‌اند. ( همین سخن را پیشتر درباره‌ی متکلّمان گفته‌اند و این اواخر درباره‌ی روشنفکر دینی، نواندیش دینی و کلاً متفکّران دینی بازمی‌گویند که چون- از دید گویندگان- انگیزه‌ی آنان از پیش مشخّص و معیّن است، محصول تفکّر آنان نمی‌تواند درخور اعتنا باشد.) 
برای حصول نتیجه از دو راه می‌توان رفت: راه دلیل و راه علّت. در عرصه‌ی طبیعت علّت ما را به نتیجه می‌رساند و در عرصه‌ی معرفت دلیل. در مورد علل از صدق و کذب و اثبات و ابطال و رد و قبول سخن نمی‌توان گفت ولی در مورد دلایل چرا. گزاره‌ها از آن حیث که صدق و کذب برمی‌دارند دلیل دارند، رفتن به سراغ علل ظهور افکار و جستجو از بود و نبودشان در جامعه‌ای یا دوره‌ای یا ذهنی خاص، صدق و کذبشان را متروک و مغفول می‌نهد. این خود یکی از نمونه‌های مغالطه‌ی خلط انگیزه و انگیخته است که آدمی انگیزه (علّت) چیزی را تعیین‌کننده‌ی صدق و کذب (دلیل) آن بداند و از یکی به دیگری عبور کند. (فربه‌تر از ایدئولوژی، ع. سروش، در باب علّت و دلیل، ص ۳۶۷) لقمان ادب را از بی‌ادبان آموخت و کیمیاگران که پایه‌گذاران علم شیمی هستند اغلب در خدمت دربار‌ها بوده‌اند... اختراع سلاحهای جدید نیازمند اکتشاف قوانین نوین علمی است و ما امروز درباره‌ی این قوانین نه از روی خوبی و بدی انگیزه‌های آنان بلکه بر مبنای تجربه استدلال و قضاوت می‌کنیم. (ایدئولوژی شیطانی، همو، ص۸ به بعد) این مغالطه در کتابهای منطق بیشتر به عنوان خلط مقام ثبوت و اثبات شناخته می‌شود.

ولیّ فقیه در جایگاه خدا

              
این عنوان را همین اواخر «به همین سادگی» اینجا به کار برد و دیگران نیز گاه‌به‌گاه استفاده می‌کنند و جدا از جنبه‌ی طنزآمیز یا کنایه‌زن ماجرا، منظور فعّال ما یشاء بودن ولایت مطلقه‌ی فقیه در ایران امروز است امّا منظور من دقیقاً خود «خدا» ست و این تعبیر برگرفته از قرآن است که با یک مقدّمه به آن می‌پردازم.
با پرداختن به بحث خلط گفته و گوینده، سه‌چهارم راه استدلال طی شده است؛ هرگونه توجّه به گفته مرادف استفاده از عقلانیّت و چون‌وچرا کردن است و هرگونه توجّه به گوینده مرادف در پرانتز گذاشتن درست یا نادرست عقل با اطمینان به دیگری است. نصف راه با تأکید بر خردورزی و تحلیل در رویکرد به گفته‌ی دیگران طی شد، اینجا جای تحقیق نیست و برای نمونه درون گفتمان دینی، اصول عقاید اجتهادی است و تقلیدی نیست. نصف دیگر راه رجوع به متخصّص در یک فن یا دانش (اینجا: دین) است که به سهم خود به دو بخش تقسیم می‌شود اوّل پیش از تقلید و دوّم پس از تقلید. پیش از تقلید را در پایان این ایما در دو مثال نشان دادم که مبتنی بر تحقیق است، یعنی ما با توجّه به آنچه از تحلیل گفته/کردار دیگران می‌دانیم در آنچه نمی‌دانیم به آنها اطمینان می‌کنیم. امّا بخش دشوار ماجرا از اینجا به بعد آغاز می‌شود: پس از آغاز فرایند اطمینان به دیگری و تقلید از او، چقدر حقّ چون‌وچرا کردن داریم؟ اگر کسی را برای تقلید در عملی خاص بهترین گزینه تشخیص دادیم، بعد در فرایند آن عمل تشخیص دادیم اشتباه می‌کند، آیا به تشخیص خود عمل کنیم یا تشخیص او؟ اگر خود آگاه بودیم که به او رجوع نمی‌کردیم. این موضوع در علوم دینی از این هم دشوارتر است. مثال ساده‌تر:
ما برای خرید یک کتاب به کتابفروشی می‌رویم. به قفسه‌ی کتابها که نگاه می‌کنیم نام یک نویسنده‌ی عادی را می‌بینیم و کنار آن نام کتابی جدید از محمود دولت‌آبادی نظرمان را جلب می‌کند. اگر داوری ما درباره‌ی او مانند اکثر جامعه‌ی فرهنگی ما باشد، بلافاصله به خرید آن تمایل پیدا می‌کنیم. چرا؟ زیرا تجربه‌ی خواندن نوشته‌های پیش او را داریم و از خواندن آنها شمایل نویسنده در ذهن ما شکل گرفته است. این اطمینان ما به گوینده/نویسنده به خاطر تجربه‌ی گفته/نوشته‌های پیش است.
حالا کتاب را می‌خوانیم ولی انتظار ما را برآورده نمی‌کند. آیا جزو کسانی هستیم که می‌گویند دولت‌آبادی بزرگ است، اگر چیزی نوشته که من نمی‌فهمم، ایراد از من است؛ باید تلاش کنم خود را تا سطح درک اثر او بالا بکشم یا می‌گوییم به رغم بزرگ بودنش، این کتاب وی کتابی قوی نیست. این می‌تواند درباره یک خواننده یا فیلمساز هم باشد. گمان نکنیم که به سادگی می‌توان جزو گروه دوّم بود، بسیاری هستند که در همین ایران اگر یک فیلمساز هرچه بسازد، باز هم مدّاح و ثناگوی اویند یا با تئوری (مانند بعضی منتقدان) یا بدون تئوری (مانند بسیاری دیگراز شیفتگان وی).
این مثال ساده بود ولی آیا بحث تقلید از عالم دینی یا تبعیّت از ولیّ فقیه هم مانند اطمینان به یک هنرمند- که تا حدودی سلیقه‌ایست- می‌باشد؟ قرآن پاسخ عجیبی به این سؤال می‌دهد:
آنان (قوم یهود) دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جاى خدا به الوهیّت گرفتند، با آنکه مأمور نبودند جز اینکه خدایى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست. منزّه است او از آنچه [با وى‏] شریک مى‏گردانند. ( توبه، ۳۱)
در این آیه خدا می‌گوید که قوم یهود، عیسی مسیح و علمای دینشان را  به عنوان «خدا» برای خود انتخاب کردند. در شرح این آیه علّامه طباطبایی می‌گوید که منظور از خدایی حضرت عیسی که معلوم است همان قول به الوهیّت اوست امّا کسی قائل به خدا بودن راهبان و احبار (دانشمندان) یهود نبود بلکه کاری می‌کردند که جز در برابر خدا نباید کرد. آنها  بی‌قید و شرط از عالمان دین اطاعت می‌کردند در حالیکه فقط باید در برابر خدا چنین بود. (المیزان، جلد ۹، ص ۲۶۷) عجیب است که قوم یهود به خاطر تقیّد به اوامر عالمان زمان خود چنین مورد عتاب قرآن باشد، آنان مأمور به اطاعت محض نبودند بلکه مأمور به سنجش کردار و گفتار عالمان دین با آنچه از کتاب مقدّس خود می‌فهمیدند بودند ولی آنان اگر نکته‌ی خلافی می‌دیدند احتمالاً با خود می‌گفتند عالمان دین که از ما آگاهترند؛ اگر قرار به اشتباه‌کردن باشد، ما به خطاکردن اولی هستیم. در بحث روایی کتاب نیز روایاتی که مؤیّد این نظر هستند آورده می‌شود.
یکی از دوستان در بحث انگیزه‌یابی گفت که پس با منافقان چه کنیم؟ من یاد یک گفته از موسی غنی‌نژاد در گفتگو با اکبر گنجی در کتاب «سنّت، مدرنیته، پست مدرن» افتادم. او درباره‌ی دین و مذهب یک نکته‌ی کلیدی و بدیع گفت. غنی‌نژاد گفت که با دانستن اینکه خدایی هست باید بفهمیم که ما به عنوان یک انسان هیچوقت حق نداریم خود را به مقام خدایی بکشانیم یا ادّعای خدایی کنیم. (ص ۱۶۷) خیلی برایم جالب بود که کسی خارج از گفتمان دینی به چنین نتیجه‌ای برسد. کسی حق ندارد در عرصه‌ها‌ی دانش، اجتماع، سیاست، مذهب ادای خدا را در بیاورد و کاری کند که مختصّ اوست. منافق خواندن بعضی در قرآن در انحصار کسی است که دانای خفایاست و گرنه پیامبر اسلام تا پایان با کسانی که نقاب مسلمانی به چهره زده بودند و پس از او آن فجایع را انجام دادند، مانند دیگران رفتار می‌کرد، یعنی طبق ظاهر. عالمان یهود هم با نشستن در جایگاه اطاعت محض، خود را در مقام خدایی قرار داده بودند.
امروز نیز برخی کسان تبعیّت محض از ولایت فقیه را لازمه‌ی دینداری و تشیّع می‌دانند و کسانی را که اندک چون‌وچرایی کنند، به انواع اتّهامها می‌نوازند. این عمل، طبق منطق قرآن دعوت به شرک است. هر عمل و قول مرجع/ولی فقیه باید زیر ذرّه‌بین دیگران باشد و در صورت دیدن کمترین لغزش باید تذکر داده شود. بماند که وضع ما از این مرحله خیلی بیشتر پیش رفته‌ است. این موضوع را پیشتر در ایمای «تشیّع بنی‌اسرائیلی» بررسیده بودم و حالا با نگاه به قرآن بازگفتم.

منطق شرط لازم ماجراست -۳

          
درباره‌ی آخرین یادداشت حامد قدّوسی گفتن چند نکته جا دارد:
۱- ایشان مثالی آورده بود که مصداق یکی از موارد مغالطه‌ی کتابهای مربوط بود، وقتی آن را به او یادآوری کردم گفت که نمی‌شود وسط بحث یک مغالطه‌ی جدید را کشف و نامگذاری کرد من برای اینکه نشان دهم این کار را نکرده‌ام، گفتم فلان جا سابقه‌ی ذکر دارد. ارجاع به یک کتاب در تبیین یک نکته حتماً بیش از یک نقل قول از فلان دوست منطقدان کمک می‌کند. مغالطات را به هرشیوه‌ای می‌توان برای آموزش به کار برد و البتّه اصل آن آموزش خود منطق است که چون برای غیرمتخصّصان وقت‌گیر است، کتابها یا متنهایی این‌چنین همراه با مثالهای فراوان و کاربردی می‌توان مفید باشد.
موارد زیادی به عمد ناگفته ماند، مانند اینکه در توضیح مغالطه‌ی پارازیت، مغالطه را که تعریف کردم غیرمستقیم گفتم که نویسنده اصطلاحهای منطقی را درست به کار نمی‌گیرد. مغالطات جزئی از دانش منطق است، نمی‌توان هم نوشت که اینجا پیش‌کشیدن بحث مغالطات مضرّ است و هم نوشت اگر من فلان نتیجه را بگیرم دچار خطای منطقی نشده‌ام؛ اینها دو روی یک سکّه هستند. این را می‌شد و می‌شود صریحتر نوشت ولی دافعه‌برانگیز بود و هست امّا ایشان از واژه‌های دارای بار معنایی منفی در توصیف نوشته‌های من، کم استفاده نکرده است که از او سپاسگزارم.
۲- موارد بند دو را با نگاه به گذشته می‌آورم:
یک. یکی از مواردی که در بخش تبیین‌های مغالطی بررسی می‌شود، ابهام در کلام است. فرض کنید که شما به کسی بگویید: «آیا با تساوی حقوق زن و مرد موافقی؟» و او بگوید، خیلی حرف بی‌ربطی نیست. حتماً به او اعتراض خواهید کرد که این حرف یعنی چه؟ اگر موافقی صریح بگو و اگر نه هم جرأتش را داشته باش و مخالفت کن. نمونه‌ی این مثال جایی بود که ایشان در اوّلین نوشته‌ای که من ارجاع دادم نوشت اعتراض به  نژادپرستی «خیلی هم بیراه نیست». واقعاً خیلی هم بیراه نیست یا کاملاً درست است؟ این از مقدّمه.
در تعریف مغالطه‌ی انگیزه و انگیخته نوشتم که «توجّه به انگیزه به جای انگیخته»، این یک حالت حاد دارد که انگیزه را برای رد کردن انگیخته کافی بدانیم مانند مثالهای کتاب ایدئولوژی شیطانی« خدا وهم است چون محصول ترس بشر است»، « تصوّف عرفانی حرفی برای گفتن ندارد چون پیدایش تصوّف معلول انفعال و درخودفرورفتن پس از حمله مغول است». امّا گاهی ما می‌گوییم فلان حرف درست است ولی فلان انگیزه هم پشتش هست. این «ولی...» مقداری از موضع ما درباره‌ی حرف را زیر سؤال می‌برد.
مریم نصر نظر گذاشت که کاش دوستان مطالب خود را سقراط‌وار تکرار می‌کردند و از هم تأیید می‌گرفتند، من کم این کار را نکردم ولی قدّوسی ظاهراً علاقه‌ای به ارجاع من به متنهای پیشین ندارد. من مدام می‌پرسم چرا باید نیّت‌خوانی کرد و گفت فلان کس برای روشنفکرنمایی نقد اخلاقی می‌کند، چرا باید کسی را به فخرفروشی متّهم کرد؟ جواب ایشان سکوت است و از من هم کاری برنمی‌آید. 
دو. نه «تأثیر خاص»، ابداً تأثیری ندارد. این نکته که با تصریح دوستان دیگر مانند علی فنایی به دست آمد خود پیشرفتی است چون خلاف نتیجه‌ایست که ایشان گفته بود در یک فرایند عملگرایانه به آن رسیده است. این هم دستاوردی است. 
سه. آنچه من مغالطه‌ی سنّت‌گرایی خواندم همین است. کدامیک از این دو جمله درست است؟ :«کاری که من می‌کنم درست است» یا «باید آن کاری را که درست است انجام دهم». بحث من این نیست که «ما چه می‌کنیم»، بلکه می‌گویم «چه درست است و چه باید بکنیم؟» و گرنه انگیزه‌یابی که یکی از شایعترین اعمال افراد است. از من مثال آوردن و توضیح خواستن و از ایشان تکرار مدّعا که چنین کاری درست است. این بند خلاف بند دو و آن چیزیست که از متن گذشته‌ی او بدست می‌آمد. آنجا ما به یک توافق نسبی رسیدیم که در فهم یک متن تا جایی که منطق و دانش به ما اجازه داد، داوری می‌کنیم و به بیش از آن احتیاجی نیست و سکوت می‌کنیم مگر اینکه ناچار باشیم و بحث رجوع به متخصّص باشد. پس اینجا یک عقب‌گرد- بر خلاف پیشرفت بند بالا- در کلام وی به چشم می‌خورد که دلیلش را نمی‌دانم. 
چهار. مانند بند بالا من می‌پرسم: گذشته از تکرار مدّعای بدون دلیل برای نشان‌دادن امکان شناخت انگیزه‌ها (که در برخی موارد ممکن است ولی مفید نیست)، می‌پرسم تحلیل انگیزه‌ها درست است یا ممکن است؟ اینها دو مطلب متفاوت هستند. بسیاری کارها ممکن است ولی درست نیست. در برابر مثالهای ریزودرشت من چه تحلیلی جز تکرار مدّعا ارائه شد؟
و امّا مثال بد و گمراه‌کننده‌ی من؛ واژه‌هایی مانند بد و خوب برای توصیف اعمال اخلاقی به کار می‌روند نه بحث تحلیلی. اینجا واژه‌ی نادرست مناسبتر است. آن دو مثال مصداقهایی دقیق برای کامنت آقای فنایی و بحث «تقلید» یا رجوع به متخصّص بود که قدّوسی نوشته بود فنایی از واژه‌های تخصّصی استفاده کرده و از دخالت دادن انگیزه در این مورد خاص دفاع کرده است و من خواستم موضوع را کمی باز کنم، نه تحلیل یک متن. ایشان نه دلیل آوردن دو مثال مرا دریافته و نه این مثال وی به نظر آقای فنایی و مثالهای من مربوط است.
آخرین مثال قدّوسی در ادامه‌ی تحلیل گفته/مقاله است نه رجوع و اعتماد به متخصّص، گرچه آن را هم در پی دارد. اگر بپرسیم «به چه کسی مراجعه کنیم؟» می‌شود تقلید و اگر بپرسیم «کدام گفته/مقاله درست است؟» می‌شود تحقیق؛ گمان نمی‌کنم خیلی مطلب تخصّصی یا دشواری باشد. در قضاوت بین دو مقاله هم آنچه به دانش، سابقه و تجارب موفّق یا ناموفّق آن پزشک مربوط می‌شود داخل در گفته/کردار/ماقال و آنچه به پول‌پرستی و دیگر صفات شخصی او مربوط می‌شود خارج از داوری ما درباره‌ی درستی مقاله است.
۳- و امّا نکته‌ی پایانی: این بحث انگیزه و انگیخته یک وجه اخلاقی مهم دارد که بد نیست ما مدام خود را به جای کسی که انگیزه‌هایش تحلیل می‌شود بگذاریم. اقتصادانه نقل قولی آورده از کسی که استدلال، بیشتر به عنوان سلاحی برای غلبه بر دیگری است نه برای یافتن حقیقت؛ چطور ما می‌توانیم کسی را به آن شقّ اوّل متّهم کنیم؟ کافیست خود را به جای کسی بگذاریم که میان یک بحث، طرف مقابل به او می‌گوید «خوابیده را می‌توان بیدار کرد ولی کسی که خود را به خواب زده، نه» واکنش ما چه خواهد بود؟ اگر کسی ما را به فاضل‌نمایی یا فخرفروشی متّهم کند چطور؟ همین تمرین خوبیست و گرنه تا ابد می‌توانیم انگیزه‌یابی کنیم و در مورد افراد قضاوت کنیم. این سلسله نوشتار برای این نبود که کسی نظرش را عوض کند، برای این بود که ما و خوانندگان، خود را بشناسیم که جزو کدام دو گروه هستیم و از این پس می‌خواهیم چگونه باشیم.

نامه‌ی صادق هدایت به عیّار سبز

     یا حق
الآن ایمای مغالطه‌ات را خازن برایم آورد و به شدّت موجب انبساط خاطر را فراهم ساخت. تراوشات انجمن مسلمین اینجا هم دست از سر ما برنمی‌دارد. اشراف‌زاده! خوبست من به او بگویم افغانی‌زاده؟ پدرش نبود که با پدر جلال‌الدین فارسی به ایران آمد؟ فارسی شد افغانی‌زاده و از ریاست محروم شد و مطهّری را حلواحلوا می‌کنند.( پشت در حجره‌ی محاسبه‌ی اعمال با شریعتی دست به یقه شد، به آنها گفتند که باید اوّل سنگهایتان را با هم وا بکنید و حالا از قرار معلوم سی و چند سال است همانجا نشسته، قهر ورچسونده‌اند- به یک ورشان) از اوضاع اینجا خواسته باشی، به عادت معمول می‌گذرد، همان کافه فردوس (!) بی‌پیر و همان قیافه‌ها.  جای شما خالی اخیراً جحیم محل rendez – vous  شیوخ موشخوار و جیره‌خواران عرب شده، ما دیگر با ملل راقیه لاس می‌زنیم و طرف شده‌ایم و عن قریب بلوکی با صدام و توله‌هایش و چند شیخ دست‌نشانده و حتّی شیخ مقبور حجاز تشکیل خواهیم داد که چشم و چراغ عالم خواهد شد و دنیا انگشت به ...ون خواهد ماند.
یادت هست وقت اصلاح‌‌طلبی چه برایت نوشتم؟ ولی گوش نکردی رفتی دنبال سبزبازی. جایی که منجلاب گه است، دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکّه‌ی آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد. باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد. چیز اصلاح‌شدنی نمی‌بینم. آن از سیّدخندان ملتمس دعا از عظما، آن هم از شیخ لر و جوانمرد آذری و طرفداران بی‌بخارشان (چه می‌فرمودید؟ اگه چطور بشه، ایران قیامت میشه؟ چرا قیامت نشد سپاه شیران علم؟) مکتب فاتالیسم از همه‌ی سیستمهای دیگر عاقلانه‌تر به نظر می‌آید. اقلّاً به آدم این تسلیت را می‌دهد که آنچه پیش بیاید از قدرت و دوندگی بشر خارج است: در کف خرس نر ...ونپاره‌ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟ از همان اوّل می‌دانستم که آخوند و دربار و هژیر و قوام و هر قرّمساق که بیاید یا برود همه دست به یکی هستند.
کاغذی از بن لادن رسید که از قرار معلوم ره صد ساله رفته و دراین مدّت کم تمام Boites دوزخ را زیرش زده. اگر از اینجورreportages بفرستد می‌توانیم با آن تجارت کنیم یا سر آخر کتابی به نام« با من به ...نده‌خانه‌های جهنّم بیایید» چاپ کنیم که البتّه succes وحشتناکی در امّ‌القرای جهان اسلام خواهد داشت.
اینجا دیدن اخبار مملکت شش‌هزار ساله به عنوان بخشی از اعمال شاقّه اجباریست. شنیده‌ام در مملکت گل و بول وسط تابستان طرح حجاب دارند. این هم از ترقّیات روزافزون ما. گمان می‌کنم بالاخره مجبور بشوید یک کفیه عقال هم ببندید و یک عبا هم بپوشید و دنبال سوسمار و موش صحرایی بدوید و بدهید دولت دهم برای تحقیقات به فضا بفرستد. اینهم جواب جوانهای تحصیلکرده‌ی تربیت شده‌ی سیاستمدار که می‌گفتند دیگر به قهقرا نمی‌شود برگشت و در حال ترانزیسیون هستیم و ایرانی باهوش است. در مملکتی که دزد و مارگیر و آخوند پشمالوی آن سالی چندصد رأس دکتر به جامعه تحویل می‌دهد و grade اونیورسیتر در آن معنی ندارد، هیچ چیز مضحک‌تر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سرخورده توی ...ونش رفته. تا اینجا دیگر معلوماتم خشکید.
یاحق
صادق هدایت
بعد التحریر: بررس جدید چند حرف آبدار را کم کرده و به جایش نقطه گذاشته است. اعتراض کردم، گفت من در دنیا بررس وزارت ارشاد بودم، برو خدا را شکر کن اینجا آزادی بیان بیشتر است و گرنه تمام نامه‌ات نقطه‌چین می‌شد.

خبر کوتاه

              
خبری کوتاه که چندان به آن توجّه نشد: اواخر خرداد امسال  سردار سرتیپ دوم پاسدار بهمن امیری مقدم به عنوان فرمانده‌ جدید نیروی انتظامی استان خراسان رضوی معرفی شد.
توضیح: چندی پیش- ظاهراً به تشویق امام جمعه مشهد، علم‌الهدی- جمعی از بسیجیان در برابر کنسولگری عربستان تجمّع و به آن خساراتی وارد کردند که نیروی انتظامی پنج نفر از آنها را بازداشت کرد. آنان با دخالت علم‌الهدی آزاد شدند ولی گویا این اقدام کافی نبود، پس فرمانده‌ وقت نیروی انتظامی خراسان رضوی سردار فهیمی‌ راد- به خاطر دستگیرکردن آنها- عزل و به سیستان و بلوچستان فرستاده شد. به موعد بازنشستگی او فقط سه ماه باقی مانده بود.

منطق شرط لازم ماجراست -۲

           

با سپاس از حامد قدّوسی که این یادداشت را درباره‌ی مطلب من نوشت، چند نکته را یادآوری می‌کنم.          
۱- اصول منطق را ارسطو ابتدا از سخنان مردم گرفت و نظم و تنسیق داد. مغالطات هم یا استنتاجهای نادرست هستند و یا اشکالی که به مرور زمان جمع شده‌اند و حالا نزدیک به یکصد مورد شناخته شده هستند. مغالطه پارازیت را من از کتاب «مغالطات» آقای علی‌اصغر خندان نقل کردم که ده سال پیش چاپ شده و کاملترین مجموعه‌ایست که می‌شناسم، کتاب مرجع آن یعنی کتاب مغالطات مادسن پیری شصت‌وچند مورد را داراست و دیگر منابع انگلیسی و عربی که من دیده‌ام کمتر از این داشته‌اند. این مغالطه را از فصل سوّم، مغالطات مقام نقد،  ص ۱۶۵ نقل کردم.
۲- نقد من بر مطلب قبلی ایشان سه بند داشت، یک. محال بودن انگیزه‌یابی که در نوشته‌هایش دلیلی نیاورده که چنین کاری ممکن است هیچ، اینجا باز آنرا تکرار کرده است :«اگر کسی خواست با این گزاره‌بندیها...» ( شما از کجا خواسته‌ی او را متوجّه شدی؟ یا به زبان دیگر اگر بگوید نه، چه دلیلی برای اثبات حرفت داری؟) ب. بی‌ربط بودن محاسبه‌ی هزینه و فایده در سنجش یک عمل که باز هم مبتنی بر یک انگیزه‌یابی است (یعنی طرف می‌خواهد با گفتن چنین حرفی چنان منفعتی به دست بیاورد یا از فلان هزینه بگریزد) و هم بی‌ربط بودن ایندو به سنجش یک سخن. سه. پایگاه اجتماعی و بی‌تأثیری آن در سنجش یک سخن. دو مطلب نخست مستقیم به انگیزه‌یابی مربوط است و مطلب سوّم به اینکه نرمش و همدلی منحصر شده به فرودستان امّا خود در نقد روشنفکران از لغاتی استفاده می‌کند که به وضوح دافعه‌برانگیز است. من پرسیدم چرا باید با آنها همدل بود و با اینها نبود؟ دیگر مطالب را همانجا گفته‌ام و اینجا سه نکته‌ی دیگر را می‌افزایم. در ادامه‌ی بحث صفر و یک نبودن ما در برابر یک سخن که ایشان در نوشته‌ی پیش گفت و من به دلیل اینکه مطلب را طولانی می‌کرد به آن نپرداختم، می‌توان یک محتوای گزاره را نادرست دانست ولی در عمل جوری رفتار کرد که از تأثیر آن کم شود و او از دید من چنین کرده است. دوّم اینکه همدلی با یک یا چند فرودست خوب است ولی عملی کمابیش فردی است امّا نفرت‌پراکنی ضدّباورهای یکدیگر، نژادپرستانه یا ضد اخلاقی آنان می‌تواند دستکم بخشی از جامعه‌ی مجازی یا حقیقی را به آتش بکشد، اینجا باید مراقب باشیم ترجیح با کدام طرف است و اهم و مهم کنیم. سوّم اینکه در بحث استدلالهای صحیح و سقیم، بسیاری اعلام نمی‌کنند که ما در حال استدلالیم بلکه کلامی را می‌گویند که خلاف میل آنها ممکن است مغالطه باشد (پارازیت و مثالهای ایمای پیش) پس گفتن اینکه آن قسمت از متن جزو استدلال نبوده، دردی را درمان نمی‌کند، چیزیست که نوشته شده و مسؤولیّتش به عهده‌ی نویسنده است.
کتابهای بحث مغالطات اصولاً برای عامّه‌ی مردم و غیرمتخصّصان نوشته شده است پس مثالهایی ساده دارد که قابل تعمیم است، عنوان مغالطات را از کتاب گرفتم ولی بیشتر مثالها از من است. مغالطه‌ی «این که مغالطه است» مانند بسیاری دیگر تعمیم پیدا می‌کند به نسبت دادن هرگونه خطا به کسی بدون روشن کردن دلیل آن. دو مثال دیگر کتاب (ص ۱۹۳) را می‌آورم: «شما در مقاله‌ی خود مرتکب تناقض‌گویی‌های عجیبی شده‌اید» و «و چون به آنها گفته شود پروردگارتان چه چیز را نازل کرده است، گویند این افسانه‌های پیشینیان است»(نحل، ۲۴). مغالطه فقط عنوان است، خرافه، افسانه، اساطیر، مهملات را می‌توان به جایش گذاشت.
۳- درباره‌ی استدلال بودن یا نبودن فلان بخش از نوشته، پیشتر نوشتم. وقتی قرار است، دلیل چیزی را توضیح دهیم ولی مدام مدّعا را تکرار می‌کنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم مرتکب مغالطه‌ی تکرار می‌شویم و ...الخ. مغالطه‌ی سنّت‌گرایی بسیار مهم است و در متن هم از واژه‌هایی مثل به این نتیجه رسیدیم و .. استفاده شده بود که شرحش را می‌گذارم به جای خودش. در آن متن قبلی ایشان از اصطلاح «مو را از ماست بیرون کشیدن» استفاده کرده بود که همینجا تأیید می‌کنم، وظیفه‌ی اصلی منطق همین است و ضعف آن نیست، بلکه ویژگی مثبت آن است. نمی‌توان به ناقدان نوریزاد گفت که چرا از آن جمله‌ی کذایی تفاوت نگاهش را به مرد و زن برداشت کرده‌اند،امّا روش استنتاج و لحن نقد را چرا، می‌توان بررسی کرد.
۴- کامنت آقای فنایی فتح بابی شد برای درنگ بیشتر. گاهی می‌شود که ما می‌خواهیم به ترجیح بین نظر دو متخصّص برسیم و نمی‌رسیم که همانطور که گفتم اجباری نیست ومی‌توانیم سکوت کنیم امّا گاهی مجبوریم در مرحله‌ی عمل از آنها استفاده کنیم، پس ایستادن چاره نیست و باید رو به جلو برویم. این نکته در یادداشت پیشین قدّوسی نبود و من هم به آن نپرداختم ولی حالا مطرح کرده است. موضع من مثل سابق است، نه اینجا جای پرداختن به من قال است و نه می‌توانیم و حق داریم به انگیزه‌ها بپردازیم. دو مثال می‌آورم:
یک. قرار است یکی از نزدیکان ما جرّاحی دشواری را از سر بگذراند ولی نمی‌دانیم به چه پزشکی مراجعه کنیم و خودمان نیز آنقدر دانش پزشکی نداریم که قادر به انتخاب باشیم. اینجا هم با گفته/کردار او سروکار داریم نه با شخصیّت او. ماقال در اینجا سابقه، دانش و موفّقیّتهای پزشکی اوست و من قال سایر جنبه‌های شخصیّتی مانند انگیزه‌ها، طرز زندگی، پایگاه طبقاتی و مانند آن. حال فرض کنیم دو پزشک متخصّص داریم که یکی از آنها -مثلاً- در هشتاد درصد عملهای جرّاحی خود موفّق بوده ولی پول‌پرست و طمّاع و عیّاش است، تا پول نگیرد به کسی حتّی اجازه‌ی ویزیت هم نمی‌دهد، بسیار بداخلاق است، از لحاظ باورهای اجتماعی در تقابل با ما قرار دارد و ...الخ. امّا دیگری در شصت‌درصد عملهایش موفّق بوده، امّا از لحاظ عقیده به ما نزدیک است و بسیاری را بدون دریافت پول، ویزیت و عمل کرده و باقی پولش را به مؤسّسه‌های خیریّه می‌دهد. کدام ترجیح دارند؟ کسی می‌گوید من قال که بتواند از خصوصیّات او چیزی را در این ترجیح دخالت دهد (ممکن است چنین کسی هم باشد) ولی ترجیح عقلی با تخّصص اوست ما با دیگر جنبه‌های او کاری نداریم. برای طولانی‌تر شدن مطلب من شما را به بحث «تخصّص دارای تقدّم است یا تعهّد؟» در اوایل انقلاب یا طرح ردشده‌ی «پزشکی زنان برای زنان» جلب می‌کنم که به وضوح می‌خواستند عواملی را خارج از حوزه‌ی ماقال، وارد فرایند سنجش توانایی تخصّصی افراد کنند.
گاهی ما نمی‌توانیم با ملاک بالا افراد را برگزینیم و به واسطه مراجعه می‌کنیم ولی اوّلاً هر واسطه‌ای را برنمی‌گزینیم، یعنی دانشجوی پزشکی یا پزشکی را برمی‌گزینیم که خود در میان اقرانش سرآمد باشد و یک پزشک کم‌سواد یا دانشجوی سهمیّه‌ای را برای مشاوره انتخاب نمی‌کنیم، ثانیاً دانش این واسطه برای ما اهمیّت دارد نه مثلاً اخلاق یا طبقه‌ی اجتماعی او و ثالثاً حواسمان هست که این واسطه جز تبحّر آن پزشک جرّاح چیزی را در قضاوت خود دخالت ندهد. پس شد باز هم انتخاب بر اساس «ما قال» ولی با واسطه.
دو. بحث انتخاب مرجع تقلید برای متدیّنان مانند مورد بالاست. من اصل ماجرا را گفتم و اینجا به مثالی اکتفا می‌کنم. آقای بهجت از اعجوبه‌های تقوای چند قرن اخیر بوده است، از ایشان استفتا کردند بین افقه و اتقی کدام را انتخاب کنیم؟ (بین کسی که دانش فقهی بیشتری دارد و کسی که تقوای بیشتر) توجّه دارید که اینجا و در مبحث دین، تقوا چیزی مانند اخلاق در مورد آن پزشک نیست که بگوییم ما چند صباحی با او سروکار داریم و می‌رود اوّلاً تقلید فقهی کمابیش دائمی است و ثانیاً تقوا چیزی است که بنا بر گفته‌ی خداوند و پیشوایان دین، ملاک سنجش مردمان و اساس دین است. حالا فرضاً ما دو مرجع داریم، یکی کمی نوآورتر و آگاهتر ولی از لحاظ دینی تقیّدش مانند یک مؤمن ساده است و در برابر او مرجعی در درجات عالی تقوا و عرفان ولی کمی سنّتی‌تر و دور از مسائل روز. آقای بهجت به درستی فتوا داد که افقه برای تقلید مناسب است. یعنی ما با علم او کار داریم نه با امری شخصی مانند درجات روحی و عرفانی (این مثال را که زدم خیلی ‌ها نمی‌پسندند که بماند). در هر دو مثال تقلید ما به آن دو فرد منتخب، ابتدا از راه تحقیق پیشین می‌گذرد و صورتی دیگر از آن است. این انتخاب متخصّص منحصر در اینها نیست، حتّی یک برقکار یا لوله‌کش که برای خانه می‌خواهیم بیاوریم، وضع به همین منوال است.
و امّا بحث انگیزه‌ها؛ فنایی گفته که در بحث تقلید، انگیزه‌های او را دخالت می‌دهیم که نیاز به توضیح دارد. بالاتر گفتم که انگیزه ربطی به داوری ما ندارد ولی اصلاً کلام من در این است که انگیزه‌ها جز مواقعی که شخص بیان کند، شناخت‌پذیر نیست امّا پس از بیان می‌شود جزو عقاید، گفته‌ها یا ماقال او و نقد می‌شود(یعنی دیگر انگیزه‌ی پنهان نیست) حالا اگر این عقیده به مورد رجوع ما ربط مستقیم داشت، می‌شود جز ملاکهای سنجش ما (باز هم در حیطه‌ی ماقال/گفته/کردار)، پس ما به کسی که دارای عقاید نژادپرستانه است، برای ریاست‌جمهوری رأی نمی‌دهیم امّا جنسیّت، طبقه اجتماعی و دیگر صفات و پیش‌زمینه‌های نامربوط را در انتخاب خود دخیل نمی‌کنیم.
شما اگر بگویی آسمان آبی نیست، کذب گفتارت با نگاه به آسمان معلوم می‌شود پس در سنجش صدق یا کذب گزاره‌ها، مرجعی دسترسی‌پذیر وجود دارد که گزاره را با آن می‌سنجیم ولی ادّعای شناخت انگیزه‌ها به جایی درون افراد برمی‌گردد که شناختش برای من و شما ناممکن است. اگر مخاطب فرضی «نقد اخلاقی می‌کنم پس خیلی روشنفکرم» بگوید که چنین انگیزه‌ای نداشته است یا اگر کسی بگوید «نوشته‌ی قبلی حامد قدّوسی به خاطر عصبانیّت از آن شوخی نوروزی ایمایان است» و شما بگویی نخیر عصبانیّتی در کار نبوده است، هیچ کدام از دو مدّعی نمی‌توانند ادّعای خود را ثابت کنند چون مرجع شناخت صدق و کذب درونه‌ی افراد است که خارج از دسترس همه است.
ما مدام در حال قضاوت همدیگریم، انگیزه‌خوانی - که متأسّفانه بیشتر اتّهام‌زنی است- فضای سیاست، اجتماع و دانش ما را پر کرده است (جواب دکتر مجتهدی به دکتر طباطبایی را دیده‌اید؟)، همه با هم کار داریم نه با حرف هم و این باعث تأسّف است. از دید من  پرداختن به بحث ربط انگیزه و انگیخته یا گفته و گوینده، مهمترین وظیفه‌ی تمام کسانی است که در عرصه‌ی فرهنگ ما دستی بر آتش دارند.
Real Time Web Analytics