شایعه سازی


          
چند سال پیش در اخبار بود که در ترکیه یک مرکز تفرحی شبانه فروریخت، به دلیل خرابی یا خرابکاری. این دوّمی به نظرم آشناتر می آید چون عبدالله اوجالان را به تازگی دستگیر کرده بودند و چریکهای پ.ک.ک علیرغم خواهش او از آنان مبتنی بر عدم مقابله به مثل، این امر را ناشی از فشار حکومت دانستند و کارهایی می کردند. فیلمی در دسترس بود از دوربین مداربسته‌ی آنجا که تلویزیونهای ترکیه بارها و بارها نشانش دادند.


چند روز پیش در مکانی عمومی دیدم که شخصی دیگران را به تماشای فیلمی که در موبایل خود داشت دعوت می کند که بیایید که جمعی خوشگذران میان رقص و آواز، قرآن را پاره کردند و ناگهان زمین فرو رفت و همه‌ی آنان را بلعید! من را می گویید سرکی کشیدم و همان فیلم کذایی را دیدم. کسی به او گفت که اگر اینطور بود وقتی زمان امام علی قرآن را سر نیزه می کردند چنین اتفاقی می افتاد طرف بُراق شد که چه ربطی دارد و... دل و جرأت می‌خواست در آن جمع حقیقت را گفتن ولی با احتیاط جریان را تعریف کردم نمی دانم باور کردند یا نه ولی راوی ماجرا که خیلی خوشش نیامد.    


شایعه‌ها مانند هر پدیده‌ی اجتماعی دیگر آینه‌ی ما هستند و ما را به خودمان نشان می دهند به شرط آنکه اهل جست و جو باشیم. شایعه ها جهل ما، آرزوهای ما و نقاط ضعف ما را به ما نشان می دهند و مثل هر سندرُمی میمون و مبارک اند. از آن بیماری باید ترسید که سرطان وار ما را از درون تهی می کند و وقتی متوجّه می شوی که دیگر چاره‌ای نمانده است. و گرنه کارکرد درد، آگاهی بخشی است.


شایعه‌ها با مجهولات ما کاری ندارند و معمولاً چیزی را نشانه می گیرند که برای ما آشناست، حتی اگر امری یکسر غیرواقعی باشد. اگر شما موجودی به نام جنّ را نشناسید احساسی نسبت به آن ندارید و به هر خبری درباره‌ی آن واکنش نشان نمی دهید. شایعه درباره ی فلان کشور بیگانه یا کسی که در مرکز توجه نیست برای شما جذاب نیست. ولی اگر در یک خبر خصوصی خانوادگی بشنوید که فلان آدم متشخّص فامیل وقتی که گفته به مأموریّت رفته با خانمی ناشناس دیده شده قضیّه کاملاً فرق می کند.


شایعه‌ها معمولاً با یکی از عواطف ما سروکار دارند و رابطه‌ی آنان با عقل حکایت جن و بسم الله است. ترس، خواهش های نفسانی، نفرت و مسائلی از این دست آبشخور شایعاتند. گسترش کویر برای هیچ یک از مردم ما متأسفانه کنجکاوی برانگیز نیست که امری واقعی است ولی شایعه ی زلزله، تهران را خلوت می کند با اینکه همه می دانند که هنوز نمی توان زلزله را پیش بینی کرد. این فرمولی است که جواب داده اگر شک دارید این شایعه را امتحان کنید: فعالیتهایی در قلهّ‌ی کوه دماوند مشاهده شده و به زودی این آتشفشان خاموش فوران می کند و تهران اوّلین جایی است که گدازه‌های آن به طرفش سیل آسا روانه می شوند! اگر چنین شایعه‌ای پیچید و قیمت خانه پایین آمد و عدّه‌ا ی را به فکر تغییر مکان انداخت تعجّب نکنید.


سیاست، زندگی خصوصی بازیگران سینما، فوتبالیست‌ها، مذهب و هر امرِ فراگیر دیگری همیشه خوراک شایعه سازان بوده درباره‌ی شایعه دعانویس شدن رضا کیانیان در حرم امام رضا دیروز نوشتم. شایعه‌ی مسخ شدن انسان نیمه پلنگی در شهر قم را هم که همه شنیده‌اند. دوسه سال پیش شایعه‌ای پیچید که مردی به دلیل اهانت به امام علی در مشهد سگ شده باعکس و تفصیلات. آشنایی که خود آن شب در حرم بود تعریف می کند که مردی بیمار را که ظاهراً نوعی بیماری استخوانی داشته برای شفا پشت پنجره فولاد می آورند که ناگهان شایعه می پیچد تا جاییکه خادمان مواظب بودند کسی آن بخت برگشته را اذیّت نکند. داستانی هم ساخته بودند که مردی سالم بوده میخواسته با همسرش کله پاچه بخورد سر دیگ را که برداشته اشاره به سر گوسفند کرده و گفته... ناگهان روی زمین افتاده و دردی شدید او را فرا گرفته و دست وپا و پوزه اش شروع کردند به تغییر حالت تا جاییکه سگ شد! بدبخت شفا که نگرفت هیچ احتمالاً کلّی مشت و لگد و تف و لعن ونفرین هم نوش جان کرد.


چیزی که جالب توجه است این است که شایعات اصلاً مختص عوام نیست بلکه قشر نخبه هم شایعات خاص خود را دارند، هر کدام به یک نحو. گلشیری به عقاید جزمی داستان نویسان معاصر نام ِخرافه داده بود که در مجموعه مقالاتش آمده است. بررسی این مسأله را که حسّاستر و جنجالی تر از آب درخواهد آمد به بعد موکول می کنم.

هیبت ِواقعیّت

         
رضا کیانیان در شماره نوروزی مجله فیلم چندتا از خاطراتش را نوشته  که یکی از آنان از این قرار است: در صحن امام رضا یک نفر او را می شناسد و جلو می آید تا امضا بگیرد او هم امضا میدهد سروکله ی دوّمی هم پیدا می شود تا جاییکه شلوغ می شود و حتی کسانی هم که نمیدانند قضیه از چه قرار است سرک می کشند پیرزنی از یکی می پرسد چی شده؟ جواب می شنود که دعا می نویسند پیرزن دستش را دراز می کند که آقا یکی هم برای من بنویس- همینجا در میانه ی نقل بگویم عجب که تفاوت فاحش چهره کیانیا ن به یک دعانویس هم گویا مانعی نبوده- خلاصه شلوغ می شود، یکی از خادمان حرم جلو می آید که چه خبر است جواب می شنود که مردی پیدا شده دعا می نویسد. او هم گویا به قصد دستگیر کردن این دعانویس متقلّب پیش می آید که کیانیان با زرنگی از میان جمعیّت می گریزد. این اتّفاق عین واقعیّت است ولی اگر در داستان یا فیلمی بیاید صاحب اثر متّهم به توهین به متدیّنان با اثری جعلی و غیر واقعی می شود.
کیارستمی در یکی از سفرهایش با دوستی از میان مزرعه ای سرسبز می گذرند با ماشین که پسرکی روستایی که پیراهن سرخ تندی به تن داشته از جلو جاده می گذرد. کیارستمی به دوستش می گوید اگر این رنگ پیراهن را با این زمینه در فیلم می گذاشتم همه می گفتند که تصنّعی و صحنه سازی است.
بارها در رسانه های جمعی از شکنجه ی اسرای ایرانی در عراق می شنیدم گاهی با بدجنسی پیش خودم می گفتم این عراقیها چه ناشی هستند من اگر بودم بدون این خشونت ها روشهای معرکه ای را ابداع می کردم. یکبار در حضور یکی از اسرا از خاطراتی شنیدم که راه به رسانه های جمعی نداشت و حکایت جا زدن بسیاری از آنان در داستانی شگفت بود که هنوز توانایی روایت آنرا ندارم. آنروز یقین کردم که واقعیّت از خیال مهیب تر است هرچند ما به خلاف آن می پنداریم. آن جریان را اگر در داستانی بیاورم احدی باور نخواهد کرد و آنرا ساخته ی یک ذهن مریض و توهّم زده خواهند دانست.
سیر آفاق در« کتاب»،همراه با سیر انفس آمده، واقعیّت کتابی است که مؤلفش گویا به هیچ قاعده ی از پیش تعیین شده ای پایبند نیست. دانای کلّی است که به تئوری های بشر ساخته می خندد. مدام جا عوض می کند ترفندها را تغییر میدهد و پایان داستان را بازمی آفریند. شگفت ما که خواننده ای بی تکاپو و کنجکاوی هستیم می خوانیم و رد می شویم؛ بی عبرت از برابر این همه سرنخ، این همه اشارت، این همه ایما.

هیبت ِواقعیّت

               
رضا کیانیان در شماره نوروزی مجله فیلم چندتا از خاطراتش را نوشته  که یکی از آنان از این قرار است: در صحن امام رضا یک نفر او را می شناسد و جلو می آید تا امضا بگیرد او هم امضا میدهد سروکله ی دوّمی هم پیدا می شود تا جاییکه شلوغ می شود و حتی کسانی هم که نمیدانند قضیه از چه قرار است سرک می کشند پیرزنی از یکی می پرسد چی شده؟ جواب می شنود که دعا می نویسند پیرزن دستش را دراز می کند که آقا یکی هم برای من بنویس- همینجا در میانه ی نقل بگویم عجب که تفاوت فاحش چهره کیانیا ن به یک دعانویس هم گویا مانعی نبوده- خلاصه شلوغ می شود، یکی از خادمان حرم جلو می آید که چه خبر است جواب می شنود که مردی پیدا شده دعا می نویسد. او هم گویا به قصد دستگیر کردن این دعانویس متقلّب پیش می آید که کیانیان با زرنگی از میان جمعیّت می گریزد. این اتّفاق عین واقعیّت است ولی اگر در داستان یا فیلمی بیاید صاحب اثر متّهم به توهین به متدیّنان با اثری جعلی و غیر واقعی می شود.
کیارستمی در یکی از سفرهایش با دوستی از میان مزرعه ای سرسبز می گذرند با ماشین که پسرکی روستایی که پیراهن سرخ تندی به تن داشته از جلو جاده می گذرد. کیارستمی به دوستش می گوید اگر این رنگ پیراهن را با این زمینه در فیلم می گذاشتم همه می گفتند که تصنّعی و صحنه سازی است.
بارها در رسانه های جمعی از شکنجه ی اسرای ایرانی در عراق می شنیدم گاهی با بدجنسی پیش خودم می گفتم این عراقیها چه ناشی هستند من اگر بودم بدون این خشونت ها روشهای معرکه ای را ابداع می کردم. یکبار در حضور یکی از اسرا از خاطراتی شنیدم که راه به رسانه های جمعی نداشت و حکایت جا زدن بسیاری از آنان در داستانی شگفت بود که هنوز توانایی روایت آنرا ندارم. آنروز یقین کردم که واقعیّت از خیال مهیب تر است هرچند ما به خلاف آن می پنداریم. آن جریان را اگر در داستانی بیاورم احدی باور نخواهد کرد و آنرا ساخته ی یک ذهن مریض و توهّم زده خواهند دانست.
سیر آفاق در« کتاب»،همراه با سیر انفس آمده، واقعیّت کتابی است که مؤلفش گویا به هیچ قاعده ی از پیش تعیین شده ای پایبند نیست. دانای کلّی است که به تئوری های بشر ساخته می خندد. مدام جا عوض می کند ترفندها را تغییر میدهد و پایان داستان را بازمی آفریند. شگفت ما که خواننده ای بی تکاپو و کنجکاوی هستیم می خوانیم و رد می شویم؛ بی عبرت از برابر این همه سرنخ، این همه اشارت، این همه ایما.

نقش فرهنگی نخبگان


         
گزارش امیرشهاب رضویان از چگونگی منش و وجدان کاری عزّت الله انتظامی را می خواندم که به نظرم رسید چقدر خوب است هنر یا دانش مملکتی کسی چون او داشته باشد. نه از این لحاظ که هنرمند برجسته‌ایست، بلکه از این جنبه که نمونه است و الگو. جوانان او را مقصد خود قرار می دهند و بدین وسیله گفتمان هنری- دانشی سمت و سو می گیرد.


پیشتر از نقش شاملو در شعر معاصر نوشتم ولی به نظر می رسد لااقل در ادبیات کنونی نفی بزرگان انگار می تواند مایه بزرگی شود که صد البتّه خطاست. امروز از اینکه دیگر در شعر یا داستان قلّه‌ای وجود ندارد سخن رانده می شود و اینکه دنیای پست مدرن قیّم و دیکتاتور ادبی نمی پذیرد. فارغ از چالش با اندیشه‌های ترجمه‌ای به گمانم این گفته تنها توجیه میانمایگی قائلان آن است. یعنی اگر ما سرآمد نشدیم به این معنا نیست که ناتوانیم بلکه روزگار ِاین حرفها گذشته است که تنها به درد فریب خود و یکی دو شاگرد و طرفدار می خورد. خدا را شکر که دولت آبادی هنوز آماده و قبراق است و ای کاش مندنی پور منتقدی در خور پیدا می کرد تا او نیز قلّه‌ای شود میان این همه ماهور. شعر امّا بی قطب نما مانده که همیشه اینگونه نخواهد بود و نخبگان و قلندران ِمیدان بی‌اجازه یا با اجازه، خود را به فرهنگ این مرز وبوم تحمیل خواهند کرد.


در سینما اوضاع بهتر است و امثال انتظامی و در نسل بعد پرستویی به بازیگری در ایران ارج و اعتباری شایسته داده‌اند. کارگردانان ِموج نو- نه مثل سابق- ولی همچنان سرحال و تلاشگرند. برجستگان ِهر عرصه شاید ابتدا باعث تقلید شوند ولی جوان ِجویا، راه خود را با گذشتن از آنان و یافتن و ساختن ِزبان،اندیشه و جهان ِخود پیدا خواهد کرد.

مطهّری اوّل، مطهّری دوّم


        
مطهّری اوّل: روحانی آزاداندیش، همراه و همدل با روشنفکرانی چون شریعتی و درگذشتگانی چون اقبال، خوشبین به افراد و مکاتب که همه را به دنبال حقیقت می‌داند. در کتابهایش از محسّنات اندیشه‌ها می‌آغازد و تا جایی پیش می رود که انسان را به فکر می اندازد که نکند مثلاً به نحله‌های چپگرا گرایشی داشته باشد ولی بعد با انصاف وجوه تمایز خود با آنها را برمی شمرد.


مطهّری دوّم: روحانی خلوص گرا و سخت گیر، نظر خوشی به روشنفکرانی چون شریعتی ندارد گویی آنها دکّانی در مقابل اسلام شناسی به زعم او ناب ِروحانیان باز کرده‌اند. با اقبال موافق نیست و نظرات خود درباره‌ی او را پس می گیرد، به آقای خمینی نامه می نویسد و امثال شریعتی را خطری برای اسلام برمی شمرد.

واقعاً دشوار است که بدانیم چه شد که اوّلی به دوّمی تبدیل شد ولی شاید برخی عوامل جنبی مثل استقبال زیاد مردم خصوصاً جوانان از امثال شریعتی در مقایسه با او بی تأثیر نبوده‌است. نزدیکان او نقل می کنند که وقتی می دید برای شریعتی همه‌ی مسجد ارشاد پر می شود ولی برای او بیست نفر می‌آیند اعتراض می کرد. در این میان سخن چینی برخی افراد هم بی تأثیر نبود تا او را نسبت به روشنفکران و اصولاً همه‌ی افراد خارج از سلک روحانیّت بدبین کند. زمانی نظر اقبال درباره‌ی خاتمیّت پیامبر را می ستود و به او علّامه می گفت ولی بعدها نظر او را مستلزم ختم دیانت میدانست. هرچه هست نکته همان مسأله‌ایست که بارها نوشته‌ام و آن هم نگاه به گفته به جای گوینده است. اگر حرفی ایراد دارد مهم نیست از زبان که بیرون می آید، روحانی یا غیر روحانی و اگر درست است همچنین. نباید گذاشت قضاوتها در سنجش سخنان تأثیر بگذارد. مطّهری اوّل نمونه‌ای است از کسی که با افقی باز با فکرها برخورد می کند و خوشبختانه اکثر کتابهای به جا مانده از او به همین دوره تعلّق دارد.

مجتهد بی لباس


           
عنوان، چیز غریبی نیست و از گذشته تا کنون داشته‌ایم. پس از خلع لباس رضا شاه برخی به این کسوت دیگر در نیامدند مثل جلال الدین همایی و تقی شریعتی و امروز هم بسیاری به اجتهاد رسیده‌اند یا به مراحل بالای درس حوزه دینی ولی لباس ندارند ولی اینها نمی‌تواند شگفتی مرا از بدون لباس روحانیّت دیدن محمّد مجتهد شبستری توضیح دهد.


او را به اعتدال و رادیکالیسم می‌شناسم. تناقض گویی کردم؟ نه آنچه مطلوب خود من است بیان کردم. او نمونه کسانی است که در مرحله نظر آرمانگرا و جسور هستند ولی در مرحله عمل میانه رو و دوراندیش. این از مصاحبه‌ای که به همراه کدیور با کیان داشت فهمیده می شود که کدیور در مقابل او یک سنّت گرای تمام عیار جلوه می کند. کدیور در جواب اینکه آیا فقه ما می تواند جوابگوی نیازهای ما باشد می گوید بالقّوه بله ولی باید توانایی‌های آن را استخراج کرد ولی شبستری در یک کلام می گوید: نه.


با این وجود محسن کدیور به زندان رفت ولی او آزادانه به نشر عقائد خود مشغول بود و منظور من از میانه روی همین است که فرد در دینی که تقیّه و توریه دارد اگر بتواند بماند و کارش را بکند بهتر است تا صراحتی به کار برد که او را از انجام وظایفش باز دارد خصوصاً اگر اهل دانش و فرهنگ باشد.


با وجود این از بی لباس دیدنش خوشحال نشدم. او به عکس ِیوسفی اشکوری که به اجبار لباس را از تنش درآوردند با اختیار این کار را کرد، ولی چرا؟ پیشتر از خود می پرسیدم که چرا کسی با افکار او ملبّس است و جوابی در خور نمی یافتم. زیرا لباس به معنای علم نیست بلکه به معنای آمادگی برای انجام وظایف دینی اجتماعی است مثل نماز جماعت و جواب دادن به مسائل و از این قبیل کارها. او اهل این کارها نبود می گفتم شاید عادتی است از روزگار جوانی مانده ولی حالا نظرم دیگر شده است. به گمان من اصلاح این صنف جز از درون ممکن نیست و همین باعث شده که خلع لباس به عنوان یک حربه دربیاید تا نامحرمان را از جمع خود برانند. درست به همین دلیل به جوانان و باتجربگان روحانی برای تغییر فرهنگ دینی نیاز داریم چه در عرصه سیاست مانند خاتمی چه اندیشه مانند شبستری. در این باره بازهم خواهم نوشت.

مخاطب و گفت و گو


             
گفت‌وگوی دیگران همیشه به ما چیزی اضافه می‌کند؟ اگر منظور معلومات باشد ، معمولاً بله ولی قصد من چیز دیگری‌است. در صداوسیمای دولتی این روزها هر برنامه‌ای همراه با گفت وگو شده چرا اتفاقی نمی‌افتد؟ برنامه‌های تفریحی و حضور باسمه‌ای بازیگران و ورزشکاران به کنار، وضع در برنامه‌های جدّی هم همین است.


رسانه بی پیام نیست و اطلاع رسانی بی‌جانبداری اصلاً معنا ندارد و شبکه‌های خبری هریک مدّعی‌اند که بهترین موضع را در برابر فلان جنگ یا واقعه گرفته‌اند. گفت وگویی که پرسش و پاسخ ِخبرنگار و فردمدعوّ باشد برای بیننده مجموعه‌ای از داده‌هاست بی آنکه او را در بحث شرکت دهد.


سالها پیش در یکی از برنامه‌های تلویزیونی هادی خامنه‌ای با محسن نوربخش مناظره‌ای داشت درباره‌ی این که آیا ایرانیانی که در سالهای جنگ و انقلاب خارج از ایران بودند، حق بازگشت به کشور را دارند یا نه. نوربخش از تخصص و میهن دوستی آنان دفاع می‌کرد و معتقد بود که شکاف فرهنگی ایجاد شده هم با همزیستی بهبود می یابد. هادی خامنه‌ای- که آن موقع هنوز اصلاح طلب نشده بود- با قطعیّت از اجازه ندادن به ورود آنان دفاع می کرد ؛ در یک کلام که آنان با خود ارزشهای غربی را به ایران وارد خواهند کرد و خلوص و یکدستی جامعه را به هم خواهند زد.


 امروز کاری به استدلال آنان ندارم ولی الحق که در سیمای کرخت و آوازه گر آن سالها برنامه‌ای دیدنی بود . چرا؟ چون امکان شرکت بیننده در بحث را پدید آورد شما با دیدن این بحث یا باید جانب یکی از دو طرف را بگیرید یا موضعی متفاوت و هر کدام از اینها نیاز به استدلال و کار فکری دارد. این بحث اجازه‌ی بی طرف بودن به کسی نمی‌دهد زیرا دوطرف همعقیده نیستند و از عبارت مشهور«... در ادامه فرمایشات شما...» استفاده نمی کنند.  


در دوران دوم خرداد با شعار صداوسیمای فرا جناحی خواستند که به این سو بروند ولی افتاد مشکلها؛ چون آن کسانی که قبلاً متکلّم وحده بودند حالا مقابل حریفان کم می‌آوردند. من هیچگاه برنامه‌ای که مرتضی نبوی مقابل محسن آرمین مستأصل مانده و سکوت کرده بود و آرمین با عتاب با او سخن می‌گفت و او یارای جواب نداشت را فرا موش نمی کنم. شاید دلیل جذابیّت برنامه‌های زمان انتخابات همین باشد که حتّی در مونولوگها کاندیداها سعی می کنند موضع مخالف به خود بگیرند.


بحثم سیاسی نیست، این کار باید حتماً در همه عرصه‌ها اتّفاق بیفتد. شاید تنها برنامه‌ای که به این رویارویی مخالفان نزدیک شده برنامه نود و فردوسی پور باشد که می بینیم چه موجی به راه انداخته است. در برنامه های سینمایی افراد تنها حرف هم را کامل می کنند در حالیکه هر فیلم معروفی همانطور که دوستداران معروفی دارد مخالفان مشهوری هم دارد با روبه رو کردن آنان وانتخاب یک مجری بی‌طرف و توانا در جهت دادن به بحث است که دیالوگ معنا پیدا می کند وگرنه، مونولوگی است که از دهان دو یا سه نفر شنیده می شود.

شاهد مثال


آنها که دیده از رخ جانانه بسته اند           بر آفتابْ  روزن کاشانه بسته اند
عاشق  چرا دلیر نباشد  به سوختن           کزشمعْ نخل ِماتم پروانه بسته‌اند
برروی‌ِخویشتن در حاجت گشوده‌اند           برسائل‌آن‌کسان که‌درخانه‌بسته‌اند
بگذرزکفرودین که ‌به‌مقصدرسیدگان         اوّل نظر ز کعبه و بتخانه بسته اند
لعن ِ یزیدْ  تلخی ِ حرمت  ز مِی  برد          برروی‌ما عبث در میخانه بسته‌اند
فردا جواب ساقی کوثر چه می دهند          آنها که آب بر لب ِ پیمانه بسته اند
صائب حضوراگرطلبی ترک عقل کن          کاین‌دربه‌روی‌مردم فرزانه‌بسته‌اند

از افراط چپ تا تفریط راست


               
احسان نراقی در کتاب سرگذشت خود از قول ژان پیاژه که یکی از استادانش بوده روایت می‌کند که به او توصیه کرده که در بررسی نظریّات، همیشه یک مسأله را فراموش نکند و آن هم این است که نظریّه‌ی درست تر را همیشه بین دو قطب افراط و تفریط پیدا کند. مثلاً در رابطه با تأثیر متقابل ذهن و مغز عدّه‌ای اصالت را به ذهن می دهند و عدّه‌ای به مغز. برخی در زندگی انسان را اسیر جبر می‌دانند و جمعی در بی‌قید بودن ِاختیار تا جایی می‌روند که می‌گویند اگر معلولی قهرمان دو نشود خودش مقصّر است. همینطور است پرسش مشهور آزادی یا عدالت.
گاهی در بررسی سخنان کسی نیاز نیست خیلی راه دوری برویم ، خودش چشم اسفندیارش را نشان می‌دهد. یکی از اهل سیاست از قول آندره مالرو اخیراً عنوان کرده که اگر کسی در بیست سالگی چپ نباشد احساس ندارد و اگر در چهل سالگی راست نباشد عقل ندارد.
اگر تنها جمله‌ی اوّل یا دوّم را گفته بود، باید در باره‌ی جوانی و اینکه همیشه ملازم تهوّر به معنای دقیقش نیست سخن می‌راندیم. تهوّر در عربی به معنای شجاعت نیست، بلکه به معنای خود را در مخاطره افکندن است از روی کم عقلی، مثل حمله صدام به کویت که محاسباتش اشتباه درآمد. عقل یا عقال که پایبند شتر است به درد همین لگام زدن به فوران احساسات در جوانی می‌خورد و گرنه میانسالان ِآرام گرفته که نیازی به مهار ندارند. هردو جمله ریشه در تقابل عقل- یا خرد، حزم ،احتیاط و دوراندیشی- با احساسات- یا عشق و شور و مهر- دارد که مبتنی بر درک نادرستی از عقل و عشق و انسان است، درکی که بر پایه تعریف تحریف شده و مذمّت کننده‌ی عقل در متون سنّتی ما خصوصاً متون عرفانی است. بله احساس ممکن است بی‌مهار شود ولی عقل خودْ دلیل ِراه است و تشخیص می‌دهد که انسان ِبی احساس انسان نیست. ما بی پالودن سرچشمه‌های فکری خود و با التقاطی از افکار سنّتی و اندیشه‌های ترجمه‌ای ِبومی نشده خواهان ِتحوّلیم و پس از شکست، به دنبال مقصّر می‌گردیم ولی به خود شک نمی‌کنیم.اینها را نوشتم ولی بحث اصلاً سر چیز دیگری‌است.
ایشان این را نوشته که یعنی اگر ما روزی چپ بودیم یا بهتر بگویم از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتیم جوانی کردیم که اصلاً عیب نیست و اقتضای آن دوران بوده و کسی حق ایراد گرفتن از ما را ندارد و اگر کسی جوان است و می‌گوید که کار ما اشتباه بوده به خودش شک کند چون حتماً بی‌احساس است. اگر هم اکنون به سلک بی آرمانها درآمدیم و دیگر بیش از آنکه شعار و دغدغه‌ی فقر و فلاکت محرومان جهان را داشته باشیم می گوییم کلاه خود را بچسبیم که باد نبرد، ما را به ایستادن مقابل غولی که زمانی امپریالیسم می خواندیمش چه کار، شما هم خیلی جوش نزنید به سن ما که برسید مثل ما می‌شوید. مایی که تعریف از خود نباشد خیلی عاقلیم.
توجه به همین نکات برای فهم و نقد کلامش کافی است ولی آنچه دغدغه صاحب این قلم است این است که جوانان امروز آخر و عاقبت آرمانگرایان دیروز را می‌بینند یا نه؟ که اگر درست توجه نکنند همین فرجام گیرم با سروشکلی متفاوت در انتظار آنان است. روزنامه نگاری خوشنام از جوانیش نوشته که کتب مارکسیسم را مثل کتاب دعا می‌خواندند و امروز از فقر کوبا می‌نویسد که حاصل ایستادن مقابل قدرت برتر جهان است. چه کار کنیم؟ آیا می‌پسندیم که ایران دبی شود یا ابوظبی؟ راهش ساده است از همین فردا می توان کار را آغاز کرد با به رسمیّت شناختن اسرائیل، سیر که شدیم مشکل حل است؟ یا نه مثل کاسترو یا احمدی نژاد- که البتّه کشورش به مدد نفت مثل کوبا نیست ولی اگر به بی‌عقلی خود در پرونده اتمی ادامه دهد، با انواع تحریمها معلوم نیست که سرانجام بهتری بیابد- با شاخ و شانه کشیدن و توهّم الگوی ملل بودن به استقبال رویارویی برویم؟ واقعاً نمی توان در میانه‌ی راه جایی را پیدا کرد؟
در جنگ اخیر اسرائیل عدّه‌ای بزدلانه برای حزب الله تاریخ مصرف تعیین می‌کردند که حداکثر دو ماه دیگر و... بعد که پیش بینی آنها نادرست از کار درآمد جز سکوت چیزی نشنیدیم و از طرف دیگر گروهی خود را برای عملیّات استشهادی آماده می‌کردند. امید من به نسل خود است که خرد و میانه روی و مهر را با هم داشته باشد و حق هر کدام را جداگانه بدهد از عاقبت شورشیان دیروز که امروز علم تسلیم برافراشته‌اند پند بگیرد و ایمان داشته باشد که راه درست نه در تندروی‌است نه سازش.

تازگی بازگشت


نوروز از نامش پیداست که به نویی اشاره دارد و تازگی، ولی عید، عود است و بازگشت. محتمل ترین معنا همین بازگشتی است که هر هفته به ایّام همنام هفته یا ماه می‌بینیم. ولی چرا بازگشت؟ فقط برای نظم بخشی به زندگی؟ گویی چیزی است پشت ما، گمشده‌ای ، خاطره‌ای، پیمانی که مدام نیاز به تجدید دارد.


اگر این نویی و تجدید را شکلی هندسی بود لاجرم دایره مانند از کار درمی آمد که چرخش نقطه ای در آن هم به مکانی نو می‌انجامد و هم به عودت؛ درست مثل چرخش سیّارات و کواکب و کهکشانها که همه در مداری جاودان سیر می‌کنند با نظمی که عین شگفتی است.


 مثل باقی معانی دوسویه این تازگی و بازگشت هم رازی است آسان نما. این راز در تلاقی دو فرهنگِ به آشتی نشسته‌ی ما خوش تجلّی کرده‌است تا مگر اندکی تأمّل برانگیزد در این چرخش مدام لیل و نهار و ماه و سال.  

هلال و شید


جهان برابروی‌عید ازهلال وسمه‌کشید              هلـال عیــد  در ابروی ِ یـار بایـد  دیـد
شکسته گشت چوپشت هلال قامت من               کمان‌ابروی یارم چووسمه باز کشید
مگر نسیم خطت صبح درچمن بگذشت               که‌گل‌به‌بوی‌توبرتن‌چو‌صبح‌جامه‌درید
نبود چنگ و رباب و نیبد و عود که‌بود               گل ‌وجـود من آغشته‌ی  گلاب و نبیـد
بیـا  کـه با تو  بگویـم غـم ِ ملالـت  دل               چرا که بی تو ندارم مجال گفت وشنید
بهـای وصـل تو گـر جان بود  خریدارم               که‌جنس خوب ‌مبصّربه‌هرچه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم               شبم‌ به‌روی توروشن چوروزمی‌گردید
به لـب رسـید مرا جان و برنیامـد  کام               به سر رسید امید و طلب به سرنرسید
زشوق روی‌تو حافظ نوشت حرفی چند              بخوان‌زنظمش‌ودرگوش‌کن‌چومروارید

تقارن آغاز دو بهار را به خوانندگان خاموش این سطور که می‌آیند و بی ردّپا می‌روند تبریک می‌گویم؛ سالی از کامیابی و آرامش و خرسندی را برای همه آرزو می‌کنم.

سايه‌ي حافظانه


         
درختی اگر بیش از اندازه قامت برافرازد زیباست ولی با سایه‌ای که می‌گستراند مجال رویش به گیاهان و درختان زیر چتر خود را نمی‌دهد. می‌گویند که یکی از دلایل افت شعر پس از حافظ، خود ِحافظ بوده یعنی اوآنقدر اوج گرفت که دیگران دیگر به گردش نمی‌رسیدند و تا قرنها بعد که شعر فارسی قالب عوض کرد ، شعر دوران نزول خود را می‌گذراند.
همین حرف را در بسیاری از علوم و فنون نیز می‌توان زد ولی به نظر من یکی از دلایل افت شعر امروز- اگر آنرا نزول کرده بدانیم به خلاف نظر بسیاری- همین عارضه‌است که من آنرا سایه گستری حافظانه نامیدم. نیما در آغاز قرن که تساوی ابیات را در هم ریخت، کار بزرگی کرد و چند دهه طول کشید تا پیروان جوانش آنرا جا بیندازند ولی اقتضای روزگار بود و طبیعی، گرچه از زمانش گذشته بود ولی هماهنگ با باقی تحوّلات فرهنگی این مرز و بوم بود. شاملو که دنباله رو بودن را نمی‌پسندید وزن را کنار گذاشت به نظرم این مسأله تنها به زبان آسان است ولی به عمل، آن زمان نزدیک به محال بود. شاملو با لجاجت و بسیارنویسی و انواع کارهای ممکن از مطبوعات و ترجمه و داستان و... توان اندیشگی خود را تا به جایی بالا برد که از پس این مهم برآمد. نیما که در ابتدای کار با او مخالفت کرد واخوان هم به صراحت می‌گفت که بارها وسوسه شده اینکار را بکند ولی نتوانسته؛ تعجّب می کرد از توان شاملو که چطور می‌تواند. وزن عاملی به مراتب مهمتر از تساوی مصرعهاست؛ یادگار تسلّط زبان عربی بر این مرز و بوم و یکی از ویژگی های آن شعر است. شاعری که وزن را کنار می گذارد مثل کسی است از بزرگراهی روشن و امن به جاده‌ای خاکی و تاریک بپیچد. به گمان من هنوز برای شعر فارسی خیلی زود بود باید دستکم یک قرن شعر نیمایی شاخه می‌گستراند و انواع اوزان و قالبهای ممکن را تجربه می کرد بعد نوبت به کنار گذاشتن وزن می‌رسید. فروغ را نگاه کنید که با آن عصیان ذاتی‌اش جرأت و توان چنین کاری را پیدا نکرد. حال شعر ما حال کسی است که زیادی از قافله‌ای جلو زده و حالا باید منتظر بماند که آنها به او برسند، ما الآن در بلاتکلیفی بین بلند پروازی فردی شاملو و کاروانیانی هستیم که هنوز به او نرسیده‌اند.
در این باره حرف بسیار است که می گذارم برای بعد؛ ولی یک سؤال: بهتر بود که ما یک حافظ بعلاوه ی چند قرن نزول داشته باشیم یا چند قرن صعود تدریجی ولی بدون حافظ؟

هويّت


فیلمی اکران شده که غرور ملّی را جریحه دار کرده‌است و سیل انتقادات روانه شده و تلاش‌ها برای پاسخگویی آغاز. پاسخگویی با فیلم انیمیشنی ابتدایی به فیلمی در مقیاس عظیم؛ شوخی جالبی نیست. اعتراض فرهنگستان هنر و نماینده ایران در یونسکو را هم اضافه کنیم بعلاوه بمب گوگلی و نوشته‌های اینترنتی. مشکل کجاست، آیا مشکلی هست؟


واقعیّت این است که تاریخ با یک فیلم و ده فیلم عوض نمی‌شود و امپراتوری ایران هم مثل باقی امپراتوری‌ها فتح‌ها و شکست‌ها، خرابی‌ها و آبادی‌های خودش را داشته است. ولی اینکه جوانان این مرز و بوم که از گذشته بیزارند و مدام به آینده اشاره می‌کنند و پدران را سرزنش که در بند دیروزند، وقتی کار به اینجا می‌رسد یادشان می‌افتد که سال سال کوروش باشد و آبگیری سد سیوند مشکل اساسی ماست در نوع خود جالب است. قصد کنایه ندارم ولی اگر از جزئیات این تاریخ ازشان بپرسیم چقدر می‌دانند؟ همین قدر که گذشته باشکوهی بوده و- احتمالاً- حیف که به دست اعراب  به زوال انجامید کافیست؟ همین مقدار از تاریخ ما و خواندن کتیبه‌ها را که دیگران برایمان انجام داده‌اند، ما خود این وسط چه کاره‌ایم؟ سؤال اصلی این است که آنچه بنیادگرایی می‌نامند و مقصود از آن ارتجاع مذهبی است نوع دیگری هم دارد؟


این پرسشی است برای فکر کردن. هر ارجاع کورکورانه‌ای به گذشته به ارتجاع می‌انجامد. گذشته را باید فهمید نه تنها افتخار کرد. گذشته در حقیقت نگذشته حاضر و آماده ایستاده تا در صورت عدم شناخت ما خود را تکرار کند و تاریخ ما تاریخ تکرار تجارب است در این میان هر سلیقه‌ای بنا به خواست خود به نقطه‌ای خاص در تاریخ که خود می‌پسندد ارجاع می‌دهد بی آنکه«همه» ی آن را لحاظ کند. گویی باسلیقه‌ای دیدن تاریخ و ندیدن قسمتی از آن، آنهایی را که در زمان حال نمی‌پسندیم از دور خارج می کنیم ولی نگاهی خام و ناقص به جایی نمی انجامد و اینچنین است که تاریخ ما تاریخ شکست هاست.

نماي دور

              
بسیاری چیزها از نزدیک بزرگ است و از دور ناچیز به نظر می‌آید. واقعه‌ای در زمان گذشته که به وقتش ما را بسیار آزرده بود حالا تنها خاطره ایست. بسیاری از دوستان یا معلّمان را در زمان خود دوست نمی‌داشتیم ولی بعد از سالها آشنایند و آن دلگرفتگی‌ها را به پای کودکی یا خامی می‌گذاریم. گاه پیش می آید که کسی را در رخدادی دلداری می‌دهیم که: چیزی نیست، ولی خود در همان شرایط عکس العمل مشابهی داریم. بد نیست سبکبالی ِسالها بعد را امتحانی کنیم ببینیم می‌شود«اکنون» تجربه کرد یا نه؟
ما زندگی می‌کنیم که به آرامش برسیم، اگر بتوانیم این سبکباری را در خود با تغییر زاویه نگاه یا کمی فاصله گرفتن از دنیای بیرون بیابیم چرا این فرصت را از خود دریغ کنیم؟ دنیا ما را مجبور می‌کند که از نزدیک با آن درگیر شویم مثل کشتی گیری که می‌داند با به اصطلاح قاطی شدن با حریف او را گیج می‌کند و مجال فن زدن به دست می‌آورد. کمی فاصله از سخت گیری ما می کاهد و رواداری و بخشایش را جایگزین می کند.
یک بار و اوّلین بار به امتحانش می‌ارزد که از بسیاری از مشغولیّات بی حاصل خود به راحتی درگذریم یا به عکس، رشته‌ی گسسته‌ای را با واژه‌ای دو هجایی که اسم ِکوچک ِآشتی است پیوند بزنیم.

نمای نزدیک


مطلب دیروز جان می‌دهد برای یک فیلم مستند حرفه‌ای به شرط آنکه از پوسته بگذرد و به درونه‌ی واقعیّت رخنه کند یا بهتر از آن فیلمی به سبک کیارستمی آن زمان که کلوزآپ می‌ساخت. دیرزمانی است که به نظر می‌رسد برای اینکه خود را تکرار نکند، رو به مجرّد کردن هر چه بیشتر نگاهش آورده تا جایی که به خیره شدن طولانی به ساحل یا حرکت شاخه‌ای در تاریکای شب انجامیده‌است.سبک کلوزآپ زنده و چالاک و شوخ بود ، از واقعیّت نشأت می‌گرفت و راهی به درون انسان می‌جست. واقعیّت همیشه نیرودهنده است و همواره از خیال مهیب تر. بین مرز خیال و راستی می‌ایستاد و در اینجا که هم تعادل بود- از آنرو که بین دو سر مفروض بود- هم بی تعادلی- که ذهن انسان به دوگانگی خیال و واقعیّت خو کرده و جایی جز ایندو نمی‌شناسد- جا را برای اینکه ذهن تماشاگر فعّال شود باز می‌کرد.


کیارستمی در آثار متأخر خود به خود سینما ارجاع می‌دهد و چه موضوعی جذّاب‌تر از کسی که معتاد به دوربین است سوژه‌ای که جز سوژه بودن چیزی برای ارائه ندارد. این در تقابل کامل با کسی است که نگاه دیگری هیچ ارزشی برایش ندارد و تشخیص خود، برایش اولین و آخرین حجّت است. کسی که وقتی به کشوری که در آستانه‌ی انقلابی بزرگ است به عنوان رهبر پا می‌گذارد در جواب اینکه چه احساسی دارید، می گوید: هیچ.

آقاي دوربيني


            
 مردی است عینکی با قدی متوسط، اندکی فربه و سری کم مو و ریشی کم پشت. مدّتهاست که توسّط گروههای خبری صداوسیما شناسایی شده که هر جا خبری هست خود را می‌رساند و جای خود را به گونه‌ای انتخاب می‌کند که مقابل دوربین باشد اوّل با خواهش و تمنّا از او خواستند که دست از این کار بردارد ولی فایده‌ای نکرد. حالا تنها کاری که می‌توانند بکنند این است که دوربین را روی چهره‌ی او نبرند و تدوین‌گران هم حواسشان جمع باشد که تصویر او را اگر دیدند درآورند ولی بازهم گاهگاهی دیده می‌شود. اوّل بار که دوربین جوان پسند شبکه سه با او گفت وگو کرد قول داد که دیگر پیدایش نشود ولی بازهم آمد. بار دوّم راست و حسینی گفت که توانایی آن را ندارد که کار خود را کنار بگذارد:« نمی دونم دوربین یه جوریه که منو به طرف خودش میکشه، اصلاً انگار یه جور جاذبه داره...»توضیح داد که شب هنگام روزنامه‌ها را می‌خواند و حدس می‌زند که فردا کجاها خبری است مثلاً تشییع جنازه‌ی فردی مشهور یا مطالبی ازین دست؛ بعد فردا تک تک آنجاهایی را که از قبل نشان کرده بود سر می‌زند و شب همه شبکه‌ها را چک می‌کند که آیا تصویر خودش را می‌بیند یا نه و فردا البتّه روز دیگری است.
دیده شدن چه لذّتی دارد و چه قدر می‌ارزد که ما بخاطر آن بپردازیم؟ هر چه هست از ویژگی‌های دوران رسانه هاست. مونیکا لوینسکی به خاطر تیتر نشریات شدن می‌ارزید که دست به آن افشاگری کذایی بزند؟ پس از آن دوران و لذّت مورد توجّه قرار گرفتن چه چیز برایش باقی ماند؟ خاطره‌ای یا اینکه من هم سهم خود را از شهرت گرفتم؟ حالا مطلب او که حقیقت داشت، آنهایی که یکی پس از دیگری ادّعا کردند با کلینتون رابطه داشتند چه؟ آنها که دامن آبی رنگ با لکّه‌ی روی آن را نداشتند؟ از آن رسواتر زنی بود که ادّعا کرد فرزندی ازو دارد و از پیش می دانست که شهرتش تا زمان آزمایش دی.ان.ای و دروغگو درآمدن ِخود اوست؛ این دیده شدن ِچند صباحی اینقدر شیرین است؟
این نیاز را تعمیم دهید به تمام آنها که به نحوی در معرض رسانه ها هستند مثل خبرنگاران و سیاستمداران. یکی از اهل سیاست که احتمالاً  روزگاری فقط برای رضای خدا گام در این راه گذاشته بود، وقتی از دیگر اعضای شورای شهر تهران می‌خواست که او را به نایب رئیسی انتخاب کنند استدلال می‌آورد که این امر برای ادامه حیات سیاسی من ضروری است؛ یا همان نیاز مدام به در معرض دید ِعموم بودن. زمانی نصرت رحمانی وسط بلوایی که شاملو سر ِفردوسی به پا کرده بود، رندانه به او می‌خندید که ژورنالیست است. یعنی بلد است که خود را همیشه توی بورس نگه دارد، دید دارد فراموش می شود شوری به پا کرد و دوباره به صدر اخبار آمد.
حالا این ها به کنار، ولی آن هنگام که طرفْ مقابل ِدید ِمعشوق است چه حالی دارد؟ عشق نیست این واله بودن و بی وفایی دیدن و مدام حریصتر شدن آنهم وقتی میدانی وصلی در کار نیست و نصیب تو همین دیدزدن‌های دزدکی است؟ به فکرم رسیده بود که غیر از این مراسم روزانه جای دیگری هم میرود این آقای دوربینی که یکبار میان شبکه عوض کردن‌ها در شبکه‌ی قرآن میان خیل جمعیّت که برای استماع قرآن قاری مصری نشسته بودند او را دیدم که نشسته و ظاهراً با خلوص کامل به جلو و عقب میرود و الله الله می گوید. او را در این حالت چه بنامم؟ سپهری تحت تاثیر آیین ذن در ستایش ِبی‌عملی و تنها ناظر جهان بودن نوشت: ما هیچ، ما نگاه. گویا برای این شخص باید نوشت: شما نگاه، من هیچ.

بيدلانه


                 

هرسخن‌سنجی که‌خواهد صید معنی‌هاکند           چون زبان می باید اوّل خلوتی پیدا کند
 زینهار از صحبت  بد طینتان  پرهیز  کن           زشتی یک رو هزار آیینه را رسوا کند
عمرها  می بایدت  با  بی زبانی  ساختـن           تا همان خاموشیت چون آینـه گویا کند
می‌کشدبردوش صد‌طوفانْ شکست‌حادثات          تاکسی چون‌موج‌ازین‌دریاسری بالا کند
خاک مجنون‌راعصایی‌نیست غیرازگردباد          ناله ای کو  تا بنای شوق مـا  بر پا کند
سخت دور افتاده ایم از آب و رنگ اعتبار         زین‌گلستان‌هرکه‌بیرون جست‌سیرما‌کند
بی خطایی نیست بیدل! اضطراب اهل درد          اشک چون بیتاب گردد لغزشی پیـدا کند

خوابیدن روی دریا


                 
یکی از عالمان صدر اسلام را پرسیدند کیفیّت استواء یا همان جای گرفتن خدا بر عرش چگونه است؟ جواب داد استواء معلوم است ولی کیفیّتش مجهول و سؤال هم بدعت است؛ آسوده ترین راه برای رسیدن به آرامشی تخدیری بی هیچ تنش و دغدغه و اضطراب و شکّی.
اضافه می کنم که بله سؤال بدعتی در دین نیست یا لااقل در تشیّع اینگونه نیست که اگر اینطور بود پیشوایان مذهب از آن منع می‌کردند، ولی براستی که سؤال به خودی خود بدعت است، یعنی بدیع است. خلق را ساختن ِبا مصالح می دانند مثل خلق ِخداوند با مصالحی که پیشتر آفریده یا یک خانه توسّط انسان. ولی بدعت، به معنای آفرینش ازهیچ است ؛ چنین است که خدا خود را بدیع السموات والارض می‌خواند و انسان را هم به هنگام آفرینش هنری یا دانشی، تنها با اندیشه‌اش نزدیک به این معنا می‌دانند.
معنای بالا لقلقه‌ی زبان بسیاری است ولی چه کسی را این تاب و توان است که با پرسش خود را جرّاحی کند، یا اگر شروع کرد دوام بیاورد و از جایی به بعد نبُرد. یکی از استادان فلسفه می‌گفت که فلسفه شناور بودن ِهمیشگی بر دریاست چون هیچ تکیه گاهی نداری اگر می‌خواهی غرق نشوی باید خوابیدن روی دریا را یاد بگیری وگرنه به وقت خستگی از پا در می‌آیی. آدمهایی که کارشان این نیست را نمی‌توان ملامت کرد ولی اهل فن را می‌توان مورد عتاب قرار داد که چرا آنچنان که شاید به توصیه خود عمل نکرده‌اند تا ما امروز جیره‌خوار سفره‌ی دیگران نباشیم. دیگرانی که سؤالهای خود را پیش روی ما می‌نهند که سؤال فرهنگ ما نیست و خود جواب دادن آنرا به عهده می‌گیرند و ما مثل شاگردانی مطیع و رام تنها درسمان را از بر می‌کنیم.

وسواس خلوص


آرزوی محالی است در این عالم رسیدن به آنچه پاک، خالص و ناب باشد، نه تنها در جهان مادی که در عالم اندیشه نیز. کسانی که با این رؤیا می‌زیند به فکر خود به دنبال بهترین‌اند ولی نمی‌دانند که در چه راهی قدم نهاده‌اند. اویی که به دنبال بهترین است آنرا قابل دستیابی می‌داند و لاجرم خود را شایسته‌ی رسیدن به آن و از اینجاست که مشکل شروع می شود. گذشته از اینکه بالاخره مخالفت با قانون جهانی که خوب و بد، کم و زیاد و ناب و درهمش به هم آمیخته پیامدهای خود را دارد، از آنجا که دیگر کسان از این سوداها ندارند، نطفه‌ی خودبرتربینی را در زهدان تفّکر می‌کارد، گرچه در هزار لفّافه ی فروتنی و خادم حقیقت بودن پیچیده شود.


تصفیه‌ی نژادی در آلمان از همین جا شروع شد؛ نژاد پاک و برتر و مهتری بر نژاد فروتر. تصفیه‌ی نژادی در بوسنی و قتل‌های زنجیره‌ای در ایران هم. حضرات برای سالم سازی فضای فکری جامعه اسم هفتاد و چند نفر را که به زعم آنها با نبود آنها فضای فکری پاک و ناب می‌شد درآورده بودند و در مجالس مذهبی خود آنها را لعن می‌کردند و شد آنچه شد.


در خراسان جریانی فکری هست که با تلاشهای محمّد رضا حکیمی « مکتب تفکیک» نام گرفته‌است. اینان هر علمی از علوم دانشمندان اسلامی را که از خارج از جهان اسلام آمده باشد وارداتی می‌دانند و تخطئه می‌کنند و پیروان آنها را با بدترین تعبیرات مورد حمله قرار می‌دهند. در این میان حساب « فلسفه» و شخص ملّاصدرا از بقیه جداست که هرچه دشمنی در عالم است نثارش می‌کنند و نوشته‌های او را مخالف شریعتی که خود می‌شناسند می‌خوانند.اهل عرفان ، خصوصاً ابن عربی را ممیت الدین می‌نامند و آنان را کسانی می‌بینند که دکّانی در مقابل دین برای خود باز کرده‌اند. یکی از سران آنها در مخالفت با علوم به قول خودشان یونانی تا مخالفت با « منطق» هم پیش می‌رود که البته پیروانش سعی می‌کنند از آن سخنی به میان نیاورند که حقیقتاً جایی برای دفاع ندارد.


به گمانم تمنّای خلوص که آگاهانه آنرا وسواس نامیدم، گونه ای کوس ِخدایی زدن است . بشر باید ناتمامی خود را بپذیرد و اصولاً مهمترین پیام دین همین « خدا نبودن بشر» است. اگر به اسم دین و دفاع از آن بخواهیم همه‌ی حقیقت را به چنگ آوریم باید بدانیم که در مسیری قدم نهاده‌ایم که مقصدش ناکجاآبادی محال است والبتّه پلیدی‌ها همیشه لباس نیکی به تن می کنند تا مشتری بیابند.  

حاجت


فقیره‌ی درویشی حامله بود مدّت حمل به سر آورده؛ درویش را همه‌ی عمر فرزند نیاورده بود، گفت: اگر خداوند تعالی مرا پسری بخشد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره‌ی درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سال که از سفر شام باز آمدم به محلّت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند به زندان شحنه دَرَست. سبب پرسیدم؛ کسی گفت: پسرش خمر خورده و عربده کرده و خون کسی ریخته و از میان گریخته و پدر را به علّت او سلسله در پای است و بند گران بر دست. گفتم این بلا را به حاجت از خدا خواسته است.

صلح امام حسین



واژه‌ی صلح را از میان امامان معمولاً برای امام حسن می آورند که اشاره به صلح ایشان با معاویه است. « صلح امام حسین» را بار اوّل عمادالدین باقی به کار برد که تأکید بر وجه صلح‌جویانه‌ امام در مقابل برداشتی تندروانه از حرکت ایشان به طرف کربلا بود.این برداشت تأکید زیادی یر قیام علیه ظلم و جنگ تا مرز شهادت دارد و بدینوسیله توجیهی برای برخی اعمال در زمان ما می‌یابد. انتخاب سلیقه‌ای بعضی گفته‌های ایشان و بی توجهی به کلّ رفتار و گفتار ایشان از ویژگی‌های این نظر است. امام پس از آنکه از خیانت اهل کوفه باخبر شد و با سپاه حربن یزید ریاحی روبه رو شد، تصمیم به بازگشت گرفت که این با قیام تا مرز شهادت، همخوانی ندارد. ایشان تنهاهنگامی دست به شمشیر برد که میان بیعت با یزید یا جنگ مخیّر شد و اگر مثلاً حر از همانجا که با امام برخورد کرد ایشان را در بازگشت آزاد می‌گذاشت یا یزید و ابن زیاد بر بیعت ایشان آنقدر پافشاری نمی‌کردند و ایشان را به عنوان یک مخالف ِسیاسی ِمنزوی می‌پذیرفتند، واقعه‌ی کربلا اتّفاق نمی‌افتاد.


این مسأله راه را برای تحلیل جدیدی از این حرکت باز می‌گذارد که قابل تعمیم به کل فلسفه‌ی سیاسی شیعه است؛ چون تنها پیشوای دینی که برای گرفتن قدرت از دست دیگری«اقدام» کرد امام حسین بود. پیامبر که از مردم حکمروایی درخواست نکرد و این مردم مدینه بودند که به ایشان پیشنهاد دادند. امام علی هم که امامتش به رای مردم بستگی نداشت و حکومتش هم متّکی بر بیعت روز غدیر بود و درست به همین دلیل پس از وفات رسول خدا توسّل می جست که شما که با من بیعت کرده بودید پس چه شد؟ بیست و پنج سال بعد هم با اصرار مردم خلیفه شد. در این میان است که نقش امام حسین به عنوان تنها قیامگر از میان امامان پررنگ می شود. نوشته‌ام را با یک سؤال به پایان می‌برم . چرا امام حسین پس از دریافت نامه‌های مردم کوفه به سوی کربلا حرکت کرد- با اینکه از زمان پدرش از بی وفایی مردم کوفه باخبر بود- ولی امام صادق وقتی نامه‌ی اهل خراسان که معروف به شجاعت بودند- و بعد هم همین جریان به سرکردگی ابومسلم بنی عبّاس را روی کار آورد- را در دعوت ایشان به قیام خواند، بی تفاوت از کنار ِآن گذشت؟  

دايره‌ي بسته


کتاب سنن النبی تألیف سیّد محمّد حسین طباطبایی در زمان خود که همه‌ی آگاهی مردم از تاریخ اسلام به روایت ناقص و همراه با تحریفی از واقعه‌ی عاشورا خلاصه می‌شد، کاری نو بود خصوصاً اینکه شیعه متّهم بود و هست که آنچنان که به امامان خود اهمّیّت میدهد به پیامبر نمی‌دهد و این کتاب جوابی در خور به این شبهه بود. کتاب شامل پانصدواندی حدیث از بیان دقیق سیمای ایشان تا اخلاق و آداب و نظافت و سفر ولباس ومسکن و عبادات است. هر شخصی با قرائت این کتاب چهره‌ای آشناتر و زمینی‌تر از ایشان را پیش روی خود مجسّم خواهد کرد.


اوصاف و احادیث ایشان- و سایر امامان- را می‌توان به دو گونه تقسیم کرد: یکی آنچه مربوط به احوال شخصی است و دوّم آنچه مربوط به جنبه‌ی پیامبر بودنشان است. پس اینکه مثلاً خیار را دوست داشت با نمک بخورد یا اینکه عسل را دوست میداشت یا اینکه درخانه‌اش یک جفت کبوتر بود به اوصاف شخصی ایشان مربوط است و اگر مسلمانی از عسل خوشش نمی‌آید نباید احساس گناه کند یا اینکه سعی کند حتماً یک جفت کبوتر در خانه داشته باشد یا مطالبی از این دست. آنچه شایسته‌ی پیروی است اخلاق و آداب معاشرت و خصوصاً آن چیزهایی است که خود ایشان امر به پیروی کرده‌اند.


درجنجال اخیری که پیرامون سؤالات به اصطلاح توهین‌آمیز به پا شد همه حرفی زده شد، جز اینکه طرّاح سؤالات با بی سلیقگی اوصاف شخصی ایشان را با اوصاف پیامبریش خلط کرده‌است و از جاهایی سؤال داده که الزامی به دانستن آن نیست گرچه اگر مسلمانی بخواهد پیامبر خود را بهتر بشناسد چه خوب است حتّی از عادات شخصیش هم باخبر باشد. در اینجا چند نکته لازم به ذکر است:


یکی اینکه این سؤالات تنها چیزی که نبودند، توهین آمیز بود. آن مسلمان به مسلمانی خود و آن مرجع به اجتهاد خود باید شک کند اگر احادیثی را که بزرگترین مفسّر قرآن جمع آوری کرده، توهین آمیز بخواند. احادیث همه دارای سند و در بسیاری از کتب حدیثی آمده‌اند اگر بنا به نفی آنها باشد باید بسیاری از این کتابها را کنار گذاشت و تازه برای چه؟ چه نکته‌ی خلافی در آنها بود؟ اگر حدیثی موثّق را مخالف میل خود نیابیم باید آن را اساس بگیریم یا سلیقه‌ی شخصی خود را؟ اگر حدیث را فرع ِپسند ِخود بدانیم، اساس دین داری را زیر سؤال برده‌ایم. بدیهی است که خطاب من متوجّه متدیّنان است.


دوّم سیاسی کاری ِزشت هیئت حاکم است هم اصلاح طلبان و هم اصوالگرایان که هیچکدام لایق ایندو نام نیستند. یکی از طرفداران رئیس جمهور قبلی این واقعه را با نمایشنامه‌ی کنکور وقت ظهور مقایسه کرد و از سکوت طرفداران رئیس جمهور فعلی نالید که دوگانه عمل می‌کنند. در جواب ایشان باید گفت که اگر کاری اشتباه بود باید تکرار شود؟ جوانی نمایشی نوشت، جناح مخالف آنچنان هیاهویی راه انداخت که این مسأله گویا نتیجه منطقی به روی کارآمدن اصلاح طلبان است و کار به دادگاه کشیده شد و باقی قضایا.اگر کار آنها درست بود، چرا شما آن وقت اعتراض کردید؟ اگر کارشان اشتباه بود که چرا الآن شما همان کار را می‌کنید؟ از طرفی صدای کسانی که در انتخابات از احمدی نژاد طرفداری کردند و حالا خیلی دوست دارند خود را مستقل نشان دهند هم درآمد. حضراتی که وقتی می خواهند به وظیفه‌ی قانونی خود یعنی انتقاد از دولت عمل کنند، استخاره می‌گیرند و ساکت می‌شوند چرا اینجا فریاد می‌کشند؟ چون هزینه‌ای ندارد؟ آیا آقایان قبل از صرف غذای روزانه یا سفری تفریحی یا مباشرت با همسرشان هم اوّل استخاره می‌کنند؟ پیش از اعتراض به این سؤالات هم استخاره کرده‌اند؟


سوّم اینکه همانطور که به زندان ِزندانیان سیاسی یا فعّالان جنبش زنان باید اعتراض کرد، به زندانی کردن فرد طرّاح سؤال هم باید اعتراض کرد؛ یک بام و دو هوا نمی‌شود. اگر آن سؤالات واقعاً توهین آمیز بود- که نبود- از کتاب یکی از استثناهای تاریخ شیعه انتخاب شده، او چه گناهی دارد؟ تقصیر او کم سوادی و بی اطّلاعی از ریزه کاریهای معرفت دینی است. چرا ما هر غائله‌ای را حتماً باید  با پیدا کردن مقصّر و مجازات او خاتمه دهیم؟ یکی از میان خود را که بسیار شبیه ماست انتخاب می‌کنیم یکی که تنها تقصیرش قرار گرفتن در جایگاهی است که دیگران نبوده‌اند و بعد هم همه از او اعلام برائت می‌کنند تا جهل و بی خبری خود را بپوشانند. در این مدّت کسی هم به حرف او گوش کرده؟ آیا مجال دفاع به او داده شده است؟ در این دایره‌ی بسته‌ی تکرار، نفر بعدی کیست؟


در پایان یادآوری می‌کنم که همین خصوصیّات شخصی پیامبر یکی از مهمترین عوامل محبوبیّت روزافزونش میان مسیحیان و پیروان سایر ادیان است، چون پیامبر ما را خاکی‌تر و قابل دسترس تر نشان می‌دهد. کسی که آخرت را کنار دنیا و لذّات حلال آن می خواهد . شوخی می‌کند و خود را از لحاظ زیبایی با یوسف مقایسه می‌کند. گوشه گیر نیست، تارک دنیا نیست و زن و عطر و نماز را با هم دوست می‌دارد.

بي‌خبري



جانی دپ در مصاحبه‌ای گفته بود که از آنجا که آسایش طلب است، نه روزنامه می‌خواند نه تلویزیون نگاه می‌کند. از کتابها هر کدام را که می‌خواهد می‌خواند و از موسیقی همچنین. با مد روز و آنچه رسم است کاری ندارد و خلاصه جهان خودش را به دست خودش ساخته و اجازه نمی دهد که رسانه‌ها برایش تصمیم بگیرند که به چه بیندیشد.


حالا شما تصوّر کنید که یک سال تمام راه هر خبری را بر خود ببندید مثلاً اصلاً ندانید که در عراق چه گذشته یا در ایران پس از دولت جدید یا هر اتّفاقی که می‌افتد. هر روز از خواب بیدار شوید و آنچه دوست دارید از کتابخانه‌ی خود بردارید و بخوانید و گنجینه‌های ادب جهان را مرور کنید یا هر کاری که روزمرّگی به شما اجازه‌ی آن را نمی‌دهد، این آیا تصویری فریبنده از زندگی دلخواه نیست؟


در اینجا دو نکته مطرح است؛ یکی اینکه بله من در مطلب ِ« کارهایی برای نکردن» هم گفتم که بسیاری از کارهای روزانه‌ی خود را به‌راحتی می‌توانیم حذف کنیم بی‌آنکه آسیبی به ما وارد شود ولی این بی‌خبری مطلق هرچند آرامشی مصنوعی به ما می‌دهد ولی تفریطی در مقابل افراط ِخود را در معرض اخبار رسانه‌ها قرار دادن است. به گمان من این شیوه انتخابگری ما را از بین می‌برد و شبیه رهبانیّت در ترک دنیاست .    


دوّم اینکه آیا این کار به خطر مواجهه ناخواسته با حقیقت پس از آنکه چندی از آن دور بودیم می‌ارزد؟  دپ این کارها را آگاهانه می کند، درفیلم «خداحافظ لنین»- اگر اسمش درست به خاطرم مانده باشد- مادر قهرمان فیلم  که کمونیستی دو آتشه است، درست قبل از خراب شدن دیوار برلین سکته می‌کند و وقتی به هوش می آید که دیگر از کمونیسم در آلمان شرقی چیزی به جا نمانده‌است. از آنجا که اخبار ناگوار برایش بد است پسرش با جعل اخبار خارج از اتاق و اینکه کمونیسم با قدرت به مسیر خود ادامه می‌دهد او را در دنیایی از اخبار خوشایند ولی قلّابی محصور می‌کند، تا اینکه یک روز اتفاق ناگوار می‌افتد و می‌فهمد آنچه نباید بفهمد. اصحاب کهف در قرآن پس از سیصد سال که به جامعه برگشتند در مقابل تغییرات دوام نیاودند و دوباره آرزوی مرگ کردند، این شاید برای هر کسی که آگاهانه با دوری از حقیقت در پی آسایشی جعلی باشد اتّفاق بیفتد.


نقش اوّل یا سیاهی لشکر؟

          

در رمانی از سامرست موام قهرمان داستان مدّتی طولانی به کلاس آزاد نقّاشی می‌رود، هر روز هنرجویان به سالنی می‌روند و از اَشکال یا انسانها نقّاشی می‌کنند. آخر ِسر استاد می‌آید و اِشکال تک تک آنها را می‌گیرد. بعد از مدّتها جرأت می‌کند از استاد بپرسد که من چیزی خواهم شد یا نه؟ استاد جواب می‌دهد که دست بالا چیزی مثل من خواهی شد نقّاشی متوسّط یا معلّم ِنقّاشی. بهتر است در رشته‌ی دیگری که بتوانی نفر اوّل باشی شانس خودت را امتحان کنی و جوان نقّاشی را رها می‌کند. آنچه گفتم را از حافظه نوشتم یادم نیست که او واقعاً عاشق نقّاشی هم بود یا نه ولی از همان زمان برایم این پرسش پیش آمد که آیا کار درستی کرد یا نه؟
سؤال را یک جور دیگر مطرح می‌کنم؛ اگر کسی عاشق سینما باشد ولی جز نقش‌های درجه سه چیزی به او نرسد ولی از طرفی بتواند در رشته‌ای غیرهنری یا چیزی به جز سینما بسیارموفّق تر باشد، کدام را انتخاب کند؟ در اوّلی دلخوشی هست و احساس معنا کردن در زندگی، ولی در دوّمی موفّقیّت شغلی و مکنت مالی و جایگاه برتر اجتماعی. یکی از نزدیکانم که پزشکی می‌خواند ولی علاقه به موسیقی داشت، روزی با حسرت از گزارشگران فوتبال یاد کرد که خوش به حالشان کارشان با عشقشان یکی است. صریح به او گفتم اگر جرأتش را داری حالا که یکی دو سال بیشتر از تحصیلت باقی نمانده، ولی بعد مثل اصفهانی مدرکت را ببوس و کناربگذار و دنبال موسیقی برو که با چهره‌ای ناباور نگاهم کرد. البته امثال اصفهانی چون موسیقی پاپ کار می‌کنند، وضع مالیشان خوب است ولی او به موسیقی سنّتی علاقه داشت ، رها کردن پزشکی به معنای اکتفا به حداقلّی از درآمد بود.
نمی دانم برای وبلاگی با دوماه سابقه، روزی صدواندی بازدید خوب است یا نه ولی بد نیست سؤال بالا را از خوانندگان وبلاگ بپرسم تا هم جوابهایی احتمالاً متفاوت را ببینیم و هم رابطه دو سویه شود.
Real Time Web Analytics