آرامش تنها در حضور ديگران

در حالیکه تاریخ در این سرزمین تکرار می‌شود، در نبود آثاری که امروز ما را به زبان هنر ترجمه کنند، چاره‌ای نیست جز آن که به آثار مرتبط سی چهل سال گذشته رجوع کنیم. آثاری که به دلیل دانش، تعهّد، زمان‌شناسی، هوش سازندگانشان و- از همه مهمتر- ریشه در این آب و خاک داشتن بهترین ترجمان رویدادهای اجتماعی و سیاسی ما هستند.
بر «آرامش در حضور دیگران» به زحمت بتوان نقدی نوشت؛ پیرامون اثری که حدود چهل دقیقه از آن قربانی قیچی سانسورگران شده باشد، چه می‌توان گفت؟ از کجا معلوم که آنچه ما ایراد و اشکالی در روایت می‌بینیم، به قسمتهای محذوف آن مربوط نباشد؟ امیدوارم نسخه‌ی سالم و بی‌حذف آن در جایی از گزند زمانه در امان مانده باشد. امّا آنچه از همین اندک باقیمانده، با توجّه به زبان نمادپردازانه‌ی آن زمان و رجوع به آثار مشابه، درک‌پذیر است هم غنیمتیست. قرینه‌سازیهای آشنای فیلم ما را به دنیای درون آن می‌برند. ظاهراً دلیل جنون سرهنگ بازنشسته‌ی فیلم معلوم نیست. برخی آن را به دوری از زندگی حرفه‌ای، مرگ همسر یا شیوه‌ی زندگی دخترانش ربط می‌دهند، امّا به نظر می‌آید باید دلیل دیگری داشته باشد. شیوه‌ی آزاد معاشرت دختران او شاید از چشم همسر جوان، شهرستانی و معلّم او- که آن زمان نماد روشنفکری بود مانند فیلم رگبار- عجیب و مردود بیاید ولی برای بسیاری از افراد روشنفکر آن زمان ناپذیرفتنی نبود. آغاز یا ادامه‌ی ارتباط بسیاری از شاعران و فیلمسازان آن زمان با هم -از جمله خود تقوایی و پارسی‌پور- در چارچوب روابط سنّتی و خانوادگی نمی‌گنجید و پدر نیز ناراحتی خاصّی از رفتار دخترانش نشان نمی‌دهد. اصلاً طبق روایت فیلم از معاشرت آنان با دیگران و دیگر زوایای زندگیشان باخبر نمی‌شود و بسیاری از تلخیهای فیلم- مانند خودکشی دختر- پس از بردن او به آسایشگاه روانی اتّفاق می‌افتد. بر فیلم به سادگی می‌توان اشکال گرفت که چنین پدر منضبطی اصلاً چرا باید دو دختر جوان را به امان خدا در شهری درندشت رها کند و برود یا چرا باید بازگردد امّا در نبود نسخه‌ی اصلی فیلم، داوری نهایی ممکن نیست.
سرهنگ بازنشسته‌ی فیلم از دید من مشابه نظامی بازنشسته‌ی داستان شازده احتجاب است. کسی که آن فرمان قتل کذایی را داد و در داستان جوری وانمود می‌شود که متعلّق به دوران پیش از پهلوی دوّم است امّا آسفالت خیابانی که ظاهراً نباید آن زمان وجود داشته باشد، منظور نویسنده را روشن می‌کند. این اشارتها، ترفندهای خاصّ مؤلّفان برای گذشتن از سدّ سانسور بوده است و «آسفالت» در شازده احتجاب مانند جمله‌ی «بزن به چاک» زن آسیابان در فیلم مرگ یزدگرد، گذشته را به حال می‌آورد. گلشیری، فرمان قتل عام را از گذشته‌ی دورتر به زمانه‌ی خود و بیضایی، انقراض سلسله‌ی ساسانی و آمدن اسلام را از هزاروچهارصد سال پیش به اواخر دهه پنجاه و پایان حکومت پهلوی و آمدن جمهوری اسلامی می‌آورد تا اثری معاصر خلق کرده باشد. اینجا نیز دکتر روان‌پزشک فیلم «مثلاً» شرح حال بیمار دیگری را برای دیگران در مهمانی می‌گوید که دل دیدن سربریدن یک گنجشک را هم ندارد امّا چند آدم کشته و در گذشته احتمالاً خانی، «حاکمی»، چیزی بوده است؛ در تاریکی اشباحی در برابر خود می‌بیند و صداهایی می‌شنود. دکتر در جواب آتشی که می‌پرسد: «یعنی همانهایی که کشته است؟» می‌گوید:«چه می‌دانم؟». سرهنگ نیز در شمال مرغ‌داری داشته و اینجا از دیدن منظره‌ی سربریدن یک مرغ برآشفته می‌شود، از نظامی بودن او به سادگی می‌توان برداشت کرد که او نیز سهمی در برخورد خونین حکومت با مردم داشته است، او نیز در تاریکی صداهایی می‌شنود و اشباحی می‌بیند که احتمالاً کسانی هستند که به فرمان او کشته شده‌اند.
یک ساختار سیاسی، اجتماعی یا صنفی بستریست برای اعمال و افکاری که بیرون آن ممکن نیست بروز و ظهور یابند و نگاه از بیرون حصار زمان و مکان به آنها حتّی برای خود شخص عجیب می‌نماید. یک نظامی، ساواکی یا اطّلاعاتی به فرمان مافوق خود می‌تواند دست به اعمالی بزند که برای او تازمانی که در آن فضاست بسیار طبیعیست و اصلاً عذاب وجدانی بابت آن ندارد و گذشته از فرمان‌پذیری، با شبه‌استدلالهایی مانند حفظ امنیّت کشور یا حفظ اسلام در گذشته و حال توجیه می‌شود؛ کافیست که فرد از آن ساختار بیرون بیاید تا مثل کسی که مستی از سرش پریده تازه ببیند که چه کار کرده است. باطبی از همراه کاظمی در زندان می‌گفت که با کسی سخن نمی‌گفت و مدام در حال نماز بود، چه بسا او نیز اشباحی می‌دید؛ از کسانی که طناب به دور گردنشان افکنده یا کاردآجین کرده است شاید هم صدای زن بیماری را می‌شنید که در بستر خفته و در حالیکه با اندک فشاری بر گلویش از زندگی خلاص می‌شد امّا بیش از چهل ضربه چاقو خورد. فتوای شرعی و عمل به وظیفه شرابی‌ است که تا زمانی در ساختاری بگنجی گه «دیگران» تو را تأیید کنند اثر تخدیری خود را می‌گذارد ولی وقتی ببینی که طرد شده‌ای و کسی کارت ندارد، یک روز جاسوست می‌نامند، روز دیگر می‌گویند اینها می‌خواستند خاتمی را با بیست میلیون رأی در مقابل رهبر قرار دهند، یک روز از سر خود بودنت می‌گویند و از لزوم قربانی (شهید) شدن برای حفظ نظام، مگر ممکن است مستی از سرت نپرد؟
سیّداحمد خمینی از غربت بیت آیت‌الله خمینی پس از تبعید او می‌گفت که اصلاً عجیب نیست، رهبر فعلی نیز اگر به فرض از قدرت کنار رود، چند نفر در خانه‌اش را خواهند زد؟ تازه این سهل است، چند نفر از مدّاحانش ممکن است زبان به بدوبیراه‌گویی به او نگشایند؟ مگر برادر حسین، دوست برادر سعید نبود؟ چطور به طرفةالعینی پشت به او کرد و جاسوسش خواند؟ اکثر نوشته‌های برخی نشریّات و وبلاگها تنها در این ساختار قدرت فعلی نوشته می‌شدند و لاغیر. اگر ورق برگردد پس از چندسال نویسندگان آنها نیز از خواندنشان به خنده خواهند افتاد. مقاله‌ای از مرتضی آوینی را این اواخر بازمی‌خواندم که در جواب درخواست ماهنامه‌ی- به گمانم- دنیای سخن درباره‌ی رابطه‌ی هنرمند و زمانه نوشته بود. سیل ناسزا و فحش بود که «در کمال آرامش» نثار آنان کرده بود. صریح و رک خطاب به آنها نوشته بود که شما از صدقه سر ما اینجا دارید نفس می‌کشید و چیز می‌نویسد و گرنه دوران شما تمام شده و از اینگونه حرفها. از این همه بی‌ادبی و بی‌سوادی و- از همه بدتر- عجب و خودپسندی به شگفتی آمدم. این نوشته تنها در ساختار قدرتی که مؤیّد او باشد قابل نوشتن و نشر بود و در نظامی که «دیگران» مؤیّد و مشوّق او نباشند، محال بود نوشته شود. حملات دیروز تندروان اصلاح‌طلب به رفسنجانی تنها در آن ظرف زمانه قابل فهم است که به اشتباه می‌پنداشتند که زمان به پیش از دو خرداد برنمی‌گردد وحالا که قدرت دست ماست، وقت وقت ِتصفیه حساب است، همچنان که امروز هم طرفداران ولایت از خود می‌پرسند که چرا باید با رفسنجانی و فلانی و بهمانی مدارا کرد «حالا که قدرت دست ماست؟». یکی به وزیر اطّلاعات نامه می‌نویسد و خواستار برخورد فیزیکی و حذف فلان روشنفکر دینی می‌شود و دیگری خواستار محاکمه فلان آقازاده‌ی دزد است. تنها در یک ساختار مؤیّد اعمال من است که می‌توانم محاکمه‌ی یک آقازاده‌ی خارج‌نشین را شعار خود کنم امّا پرونده‌ی فساد معاون اوّل رئیس جمهور را ‌نبینم. فساد فساد است، چرا برای یکی باید حنجره پاره کرد و برای دیگری خود را به ندیدن زد؟ چون معیاری بیرون ما به نام «حق» برای سنجش نیست و حقیقت، همان مصلحت یا خواسته‌ی ساختار قدرت یا «نظام» است و من هم تابعی از آن هستم. این نوشته‌ها فقط در ساختار سیاسی فعلی، تأیید «دیگران» و «حضور» برادر بزرگتر ِناظر و مؤیّد خودشیرینی این افراد قابل درک است. در یک ساختار قدرت متفاوت اینها اصلاً نوشته نمی‌شدند، اگر نگوییم برعکس- و احتمالاً مطابق میل حاکم و خان آن زمان- نوشته می‌شدند. 
جغد یا بوف ساکت روی دیوار، پس از صادق هدایت نماد آشنای نیمه‌ی پنهان، سایه یا ناخودآگاه هنرمند شده است که با او سخن می‌گوید، اعتراف می‌کند و درونه‌ی او را برای خودش فاش می‌کند. در این فیلم روی دیوار خانه‌ی دختران تصویر جغدیست که نشانگر رویاروشدن سرهنگ با اشباح گذشته‌ی خودش است، ارواحی که او را تا مرز مرگ می‌برند. وی که منظره‌ی آب دادن به مرغ را به دست کلفت خانه دیده بود در پایان فیلم همانطور از دست زنش آب می‌خورد و به سوی مرگ می‌رود و این عاقبت تمام کسانیست که زمانی که با خود تنها می‌شوند، بدون همراه، بدون دیگری، بدون تأییدکننده با اشباحی روبه‌رو می‌شوند که تنها به خاطر مستی حاصل از حضور «دیگران» آنها را به مبارزه طلبیده‌اند، به آنها ناسزا گفته‌اند و تهمت زده‌اند، برایشان پرونده ساخته‌اند یا احتمالاً کشته‌اند. 

مرتبط:
کتاب آرامش در حضور دیگران اثر غلامحسین ساعدی
و ایماهایی مختصر پیرامون کلاغ، گوزنها و کندو

دار مكافات


               
متأسّفانه من تبحّری در یافتن ربط حوادث با هم یا آینده‌بینی ندارم ولی اگر سیّدحسین خمینی به دلیل رفتارهایی مانند این به انزوا رانده شد یا سیّداحمد برای چنین کارهایی عاقبتش آن شد، هاشمی رفسنجانی الآن دارد چوب سکوت خود در برابر امثال چنین جنایتی را می‌خورد یا حتّی عالمی مانند جوادی آملی برای ایراد این سخنرانی که مقدّمه‌ی یورش به بیت آیت‌الله منتظری شد، آن چنان هدف حمله قرار گرفت که منصب امامت جمعه را رها کرد، چرا نباید امیدوار باشیم که عاملان قتلهای زنجیره‌ای، حمله به کوی دانشگاه و بیداد‌های دستگاه قضایی و راضیان به این اعمال، از مکافات در امان بمانند؟

سر نیروهای خودسر


           
۱- یکی سالها پیش نقل می‌کرد که عدّه‌ای جوان مزاحم یک روحانی شدند و او را با متلکهایی آبدار نواختند غافل از اینکه طرف استاد کاراته است. او هم جواب آنها را داد، کار از درگیری لفظی که گذشت، عبا و عمّامه را تا کرد و کناری گذاشت و دخل آنها را آورد؛ یکی دو تا را شل و پل کرد و فک یکی دوتای دیگر را هم پایین آورد، بعد خونسردانه لباسهایش را پوشید و به راهش ادامه داد. ناقل می‌گفت وقتی خبر را به رهبر دادند از شوق گریست و گفت امام کجاست تا این را بشنود؟
من چیزی نگفتم ولی با خود گفتم گریه دارد ولی نه از سر شوق. البتّه اینکه روحانی- یا هر کس دیگر- توسری‌خور نباشد و بلد باشد از خود دفاع کند که چیز بدی نیست امّا اوّل از همه به شکاف عمیقی باید توجّه کرد که در جامعه افتاده است بین مذهبی و غیرمذهبی، خودی و غیرخودی، سهمیّه‌ای و عادی، حزب‌اللّهی و جز آن و ... . این شکافها برای یک سیاستمدار هشداردهنده است. این شکافها قرار بود که در سه دهه‌ی گذشته کم رنگ شود که نشد؛ کاخ‌نشینی و کوخ‌نشینی برنیفتاد، آقازاده‌ها، انصار و انتصابیها هم که جای شاپورها، شعبان بی‌مخها و سناتورها را گرفتند. از این گذشته روحانی بودن یک روحانی به زبان و منشی است که نمونه‌ی اخلاق باشد و بتواند آنان را از عمل خود شرمنده کند یا لااقل کاری کند که دست از تمسخر کسی که عقیده، رفتار و لباسش را نمی‌پسندند، بردارند. آن جوانها هم این بار کتک خوردند و نوبت بعد، شیخ بی‌نوایی را که کاراته هم بلد نیست گیر می‌آورند و به جای این یکی، خدمتش می‌رسند.
۲- چیز دیگری که آن زمان نظرم را جلب کرد روحیّه رهبر و واکنش او بود. بعدها این علاقه و تمایل به دوقطبی‌کردن جامعه و کوفتن و روفتن نیروی مخالف را آنقدر در اعمال و گفتار وی دیدیم که عادی شد. این روزها از او اخبار زیادی در وبچین گذاشتم،  مخالفت قاطع اوبا آزادی دانشجویان آن هم با این استدلال که دانشجو بودن دلیل برائت نمی‌شود که حرف درستی است ولی کدام گناه؟ دانشجویی را که می‌برند و می‌گویند خودت بگو چه کار کرده‌ای و بعد از سه ماه آزاد می‌کنند بی‌آنکه معلوم شود اتّهامش چه بوده، چه گناهی کرده است؟ نامه‌نویسی نوری‌زاد به رهبر گناه است؟ بسیار خوب، آیا سه ماه انفرادی هم قانونیست؟ کسی را که به خاطر نسبت خانوادگی با دیگران زندانی شده چه می‌گویید؟ تعجّب من از کسانیست که به وی نامه می‌نویسند و تقاضای عفو می‌کنند.
۳- رهبر به گفته‌ی هاشمی اجازه‌ی انشعاب کارگزاران از روحانیّت را داد. گذشته از تحلیل نادرست وی (آنها رأی نمی‌آورند، مردم آنها را مقصّر کاستیها می‌دانند)، روحیه‌ی ضعیف‌نوازی وی و عدّه‌ای را هدف انتقاد مردم کردن هم جالب است. او بعدها- در حالیکه این خبر نشان می‌دهد دخالتش در روند امور بسی بیش از آن چیزیست که مردم می‌پندارند- این درایت را که با کنارکشیدن خود، دیگران را مقصّر نابسامانیها جلوه دهد از دست داد، و این امر دقیقاً از ۲۹ خرداد پارسال به بعد علنی و آغاز سقوط وجهه‌ی او شد.
۴- افشاگریهای امیرفرشاد ابراهیمی درباره‌ی نقش وی در حمله به بیت آیت‌الله منتظری و فرستادن فرزندش به میان آنها هم خبر تازه‌ای بود. انتقاد منتظری امری کاملاً شخصی بود و ربطی مستقیم به منصب رهبری نداشت چون اوّلاً او بدون مرجعیّت نیز می‌توانست رهبر باشد و ثانیاً حرف منتظری تأثیری نداشت ولی وی امری شخصی را بدل به امری اجتماعی کرد. نظردادن روحانیان درباره‌ی مرجعیّت دیگری امری بی‌سابقه نیست و من از بسیاری فضلا تعابیر تندی را علیه برخی مراجع درگذشته و مراجع فعلی شنیده‌ام امّا آسمان به زمین نیامد. او در سخنرانی عمومی خود نیز گفت که اگر از حقّ خود بگذرم از حقّ مردم نمی‌گذرم که من متوجّه نشدم کدام حقّ مردم؟
پیشتر از واکنشهای او به اعمال هوادارنش نوشتم امّا آنچه ابراهیمی گفت از آمریّت مستقیم وی حکایت می‌کند و با توجّه به تکرار آن و نبود هیچ پیگیری برای عاملان بلکه تأیید و به کاربردن تعبیر جهاد اکبر در پشت پرده و ناخشنودی در ظاهر، معانی ناخوشایند دیگری را به ذهن متبادر می‌کند. سخنرانی پس از حمله به کوی دانشگاه در زمان خاتمی را به یاد داریم، به هنگام شنیدنش فکر می‌کردم که بیشتر برای دلجویی از حمله‌کنندگان است تا خسارت‌دیدگان؛ خاصّه آنجا که با مهربانی از نادرستی حمله به خوابگاه می‌گفت و می‌افزود «آن هم با فریاد یا زهرا؟».  
۵- یأس از روش حکومتداری سیّدعلی خامنه‌ای یک شبه به وجود نیامده است چون حاصل سؤالهاییست که تلنبار شد و شایعاتی که به واقعیّت پیوست و امیدهایی که ناامید شد. من از گفتگو با مخالفان جنبش سبز که در عرصه‌ی وب به اطّلاعات فیلترنشده دسترسی دارند ناامید شده‌ام و می‌دانم که به هر علّتی آنان تصمیم خود را برای پیروی بی‌چون‌وچرا از حاکمیّت گرفته‌اند امّا معتقدم هنوز اکثریّت قاطع مردم نمی‌دانند در بالاترین سطح مملکت چه می‌گذرد و دسترسی به اخبار ندارند. امّا شگفتی من از امثال خاتمیست که می‌گوید چرا با نیروهای خودسر برخورد نمی‌شود؟ نقد گذشته به کنار، لااقل الآن حرفی نزنید که خودتان می‌دانید درست نیست. این چه نیروهای خودسری هستند که  اطرافیانفرزند رهبر بین آنهایند و شنیده‌ها از اجازه‌ی خود وی به آنان در جلسه‌ای در قم می‌گوید، درست مشابه آنچه ابراهیمی درباره‌ی سیزده سال پیش گفت؟ وقتی سر نیروهای خودسر مشخّص است، تقاضای برخورد با آنان عبث و مضحک به نظر می‌آید. روزی باید واقعیّتها برای مردم گفته شود؛ هرچه زودتر بهتر.

خشونت و نظریّه‌پردازانش


         
۱- علی مصباح چند روز پیش حرفهایی زد که بررسی مجدّد مسئله‌ی رابطه‌ی خشونت با نظریّه‌پردازی را ضروری کرد. پدر او محمّدتقی مصباح – صرف نظر از آنچه متّهمان قتلهای زنجیره‌ای پیرامونش گفته‌اند- در حوزه‌ی عمومی حرفهایی زده که درست یا نادرست وی را به عنوان نظریّه‌پرداز خشونت معروف کرده است. طرفداران و همفکرانش این نسبت را یک اتّهام نادرست می‌دانند و معتقدند که بخشی از حرفهای ایشان دفاع‌پذیر است، بخشی هم از اساس جعلی و بخشی نیز تحریف شده است. پرداختن به تمام این موارد وقت و مجال زیادی می‌خواهد من فقط مختصری از آنچه را که به مبحث ما مربوط است، می‌آورم.
علی مصباح در همایش سیاسی کارکنان ستاد نیروی زمینی سپاه چنین گفته است مشروعیت ناشی از امام معصوم است و اگر کسی دانسته ولی فقیه را انکار کند و قبول نداشته باشد مرتد است چرا که مثل آن است که امام معصوم را قبول ندارد. امام معصوم تصریح کرده است که در زمان غیبت امام، ولی فقیه از طرف امام معصوم ولایت دارد.»
چگونه می‌توان کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد مرتد دانست؟ ولایت فقیه مصطلح فقها که مخالفی ندارد، ولایت فقیهی که آیت‌الله خمینی به آن اعتقاد داشت، طرفدار چندانی بین فقها ندارد، آیا آنان همه مرتدّند؟ مخالفت با یک ولی فقیه خاص بدون مخالفت با خود اصل ولایت فقیه چطور، آن هم از مصادیق ارتداد است؟ چون مجازات ارتداد که از دید آقایان واضح است، راه‌ندادن افراد به پستهای سیاسی بلکه محروم کردنشان از تحصیل یا تصدّی شغلها کافی نیست، آنان حالا باید نگران جان خود نیز باشند؟ بیان این مطلب در جمع نظامیان چه معنا دارد؟
۲- مشکل اصلی نظرات مصباح یزدی ساده‌اندیشی به معنای دقیق کلمه است، یعنی ساده کردن موضوعهایی که احکام و شقوق متفاوت دارد به یک موضوع و صدور یک حکم واحد برای آنان. دفاع شخصی از خود یا خانواده، دفاع نظری برابر کسانی که اعمال حاکمیّت را به چالش می‌کشند و نقد می‌کنند، دفاع در مقابل کسانی که در برابر حکومت سلاح به دست می‌گیرند و دفاع تئوریک از عقاید دینی، چند موضوع جداگانه هستند؛ وقتی همه‌ی اینها را یک کاسه کنیم و بگوییم که چون مثلاً در مقابل حمله‌ی دزد یا قاتل به خود یا خانواده‌ی خود خشونت‌ورزی عقلایی است، پس جاهای دیگر هم همین است، نتیجه می‌شود ساده‌انگاری. او در یکی از سخنان پیش از خطبه‌های جمعه‌ی خود می‌گوید:
« ...اگر کسی از شماها نصف شب در اتاقش بلند شد و دید یک نفر با کلت بالای سرش ایستاده است، می‌گوید یا پولها را بده یا می‌کشمت، اینجا چه باید کرد؟ برویم دادگاه شکایت کنیم؟ نصف شب دادگاه و پلیس کجا بود؟ امّا مثلاً من هم یک کلت زیر رختخوابم هست، آیا حق دارم، کلت را بردارم و او را بکشم یا نه؟... اگر کسی به حریم مقدّسات ما تجاوز کرد چطور؟ غربی‌ها که می‌گویند دین از مقولات اعتباریست، آنجا باید تلورانس داشت، تحمّل کنید عصبانی نشوید، آن بد گفت به پیغمبر شما، شما هم بد بگویید به او اگر هم عفو و اغماض کردید هم چه بهتر... جایی که اساس نظام در خطر باشد، مردمی اگر با دلایل قطعی برایشان ثابت شد که توطئه‌ای علیه نظام اسلامی در کار است و می‌خواهند این نظام را براندازند،... آنجایی که دولت اسلامی وجود دارد، باید بر اساس رأی دادگاه و مقامات ذی‌صلاح دولت اسلامی باشد، اگر کار از دست در رفت و راهی برای حفظ اسلام، جز تمسّک به خشونت نیست، در آنجا خشونت واجب است»
( مصباح دوستان، رضا صنعتی، متن پیاده‌شده از سخنرانی پیش از خطبه‌های نماز جمعه، ص۲۶۸ به بعد)
چنان که می‌بینید حکم موضوع اوّل به موارد دیگر تسرّی یافته است، موضوع دوّم – اگر توهین به مقدّسات واضح باشد،- نیاز به دلیل دینی دارد و باید برای آن شاهد مثال از سیره‌ی معصومان آورد که آیا آنان توهین‌کنندگان را مستحق مرگ می‌دانستند یا نه؟ از این گذشته تعیین موضوع نیز کار دشواریست، آیا نوشتن رمان یا کشیدن کاریکاتور یا مانند آن توهین است یا نه و چه مرجعی جز محاکم صالح قضایی می‌تواند توهین به مقدّسات- یا هرگونه توهین دیگر – را شناسایی کند؟ آیا انتشار مطالب علمی هم توهین به مقدّسات است؟ موضوع سوّم که تقابل با «نظام» را بررسی می‌کند، چرا بین براندازان عملی با انتقادکنندگان نظری یا تظاهرات‌کنندگان و مانند آن تفاوتی نهاده نشده است؟ خشونت هم درجات متعدّدی دارد، از بازداشت و حبس تا کشتن، آوردن دو موضوع دوّم و سوّم کنار مورد اوّل که حتّی قتل هم برای حفظ نفس عقلاییست چه معنا دارد؟ گذشته از همه‌ی اینها، گذاشتن تعیین مصداق تمام موارد فوق به عهده‌ی افراد عادی، چه آشوب و هرج و مرجی به وجود خواهد آورد؟ این پرسشها را برای این آوردم تا معلوم شود که خشونتهای یک‌سال گذشته و آنچه احتمالاً در آینده رخ دهد سر در چه آبشخوری دارد و از کجا تأیید می‌شود.
۳- شاید کسی بگوید که مورد اوّل بالا که واضح است و دو مورد دیگر هم منوط به قصور یا تقصیر دادگاهها و دولت اسلامیست و حالا که چنین نیست نمی‌توان چنین نظری را به ایشان منتسب کرد. اوّلاً اگر چنین بود نیازی به بازگویی این مطالب در نماز جمعه نبود، چون الآن هم دولت اسلامی حاکم است پس اشاره‌ی ایشان به چیزی بیش از این است، ثانیاً برای نمونه به مواردی که او از صدور احکام کلّی به تعیین مصداق روی می‌آورد توجّه کنید:
« چند سال است که به گوشمان خوانده‌اند که اهل تسامح و تساهل باشید، تعصّب نداشته باشید. آنها می‌گویند قرآن کلام خدا نیست، شما هم حرف بزنید، امّا عکس‌العملی نشان ندهید! اگر عکس‌العمل نشان دهید، با تساهل و تسامح نمی‌سازد. قبلاً آن زمینه را آماده کرده‌اند تا جوانهای ما هرچه می‌شوند، سرشان را بیندازند پایین و بگویند: حالا ببینیم چه می‌شود»
( همان، ص ۲۵۶، سخنان پیش از خطبه‌های نماز جمعه دانشگاه تهران: ۸ بهمن ۷۸)
چنانکه می‌بینید او می‌گوید که جواب دادن به این مسائل علمی کافی نیست و باید عکس‌العمل هم نشان داد. دو نفر این اواخر درباره‌ی الهی بودن کلام خدا چون‌وچرا کرده‌اند که یکی که الآن در ایران حضور دارد در این امر صریحتر بوده است؛ اگر کسی متعرّض وی شد و «عکس‌العمل» نشان داد، چه اعتراف کند چه نکند، به استناد سخنان بالا نمی‌توان گفت که مصباح یزدی اجازه‌ی آن را داده است؟

منتظری و مجازات اعدام

              
بستن دفتر آیت‌الله منتظری حاکی از زنده بودن شخصیّت علمی، دینی و سیاسی ایشان است. به همین مناسبت بازخوانی نظرات ایشان درباره‌ی دادوستد دین و دنیای امروز بی‌فایده نیست. متن زیر بخش پایانی جواب ایشان به سؤالاتی پیرامون مجازات اعدام در اسلام است:
« در باب ۱۰ از ابواب مقدّمات الحدود وسائل الشّیعه روایاتی از حضرت امیر(ع) نقل شده به این مضمون: در ]نزدیکی[ سرزمین دشمن نباید حدّی بر کسی جاری شود، زیرا خوف آن هست که فرد مورد حد در اثر عصبیّت به دشمن ملحق شود. از تعلیل مذکور در این روایات فهمیده می‌شود هرگاه اجرای حدّی از حدود الهی مستلزم عوارض منفی در جامعه باشد و مفاسدی به دنبال داشته باشد، نباید آن حد اجرا شود. بر این اساس بعید نیست در حدودی که امروزه دنیا نسبت به آنها حسّاسیّت پیدا کرده است و آنها را سوژه‌ی تبلیغاتی علیه اسلام و کیان دین قرار داده است بتوان گفت از اجرای آن جلوگیری شود.
همچنین از لحن روایات مربوط به مجازاتها فهمیده می‌شود که هدف اصلی از تشریع آنها امری تعبّدی و غیرقابل فهم نمی‌باشد، بلکه هدف همان اصلاح جامعه، تأمین امنیّت همگانی و دفع و رفع مظالم و مفاسد است. بدیهی است این هدف بستگی به ظرفیّت فرهنگی و رشد فکری جامعه‌ها دارد و چه بسا مجازاتها به حسب تفاوت فرهنگها از نظر شدّت و ضعف و حدّاقل یا اکثر متفاوت باشد. از این رو می‌توان گفت در آینده در اثر رشد فرهنگی جامعه‌ها دیگر نیازی به مجازاتهای متناسب با جامعه‌های خشن نباشد.»
این مکاتبه را آقای حسن رضایی با آقایان منتظری (شش سؤال) و بنی‌صدر ( شانزده سؤال) انجام داده است که بسیار خواندنیست. این سؤال و جوابها حکم مجازات اعدام در اسلام را از دو دیدگاه متفاوت از داخل و خارج حوزه‌ی سنّتی بررسی می‌کنند که برای اوّلین بار منتشر می‌شوند. آقای منتظری به بخشی از اعدامهای پس از انقلاب نیز اشاراتی دارد. این مجموعه پرسش و پاسخها را می‌توانید از اینجا دانلود کنید. فراموش نکنیم که ایران دارای بیشترین سرانه‌ی اعدام در جهان است.

بوسه‌ی رضایت

          
به چند نمونه‌ی زیر دقّت کنید:
۱- فروهرها کشته شده‌اند. قاتلان و آمران در امان می‌مانند امّا رهبر در نمازجمعه می‌گوید آنها مخالف نظری ما بودند ولی کاری با هم نداشتیم؛ داشتند زندگیشان را می‌کردند.
۲- انواع تضییقات برای بازرگان و نهضت آزادی ایجاد می‌شود، از صحنه قدرت کنار گذاشته می‌شوند و عقایدشان با انواع برچسبها توصیف می‌شود ولی رهبر در پیامش به مناسبت درگذشت بازرگان، وی را «مروّج اسلام ناب محمّدی» می‌خواند.

۳- منتظری به خاطر انتقاد از مرجعیّت رهبر مدّتها محصور می‌شود و انواع آزارها را می‌بیند امّا رهبر پیامی کمابیش همدلانه با آرزوی مغفرت برای درگذشت او می‌دهد.
۴- قاتلان حرفه‌ای، تک‌تیراندازانی که مصطفی غنیان را آگاهانه نشانه گرفتند در امانند امّا رهبر در جلسه‌ای خصوصی با پدر غنیان می‌نشینند و از روزگار گذشته می‌گویند و می‌گریند.
۵- او بنا به گفته‌ی رفسنجانی و دیگران ظاهراً از توهین به سیّدحسن خمینی راضی نیست و او را در اقدامی نمادین می‌بوسد ولی در خطبه‌ها حتّی جمله‌ای در مخالفت با آن شعارها نمی‌گوید تا طرفدارانش در حمله به بیت منتظری و صانعی به مراجع تقلیدی که از سیّدحسن دلجویی کردند، توهین کنند. (وی بعداً از مردم در روز جمعه تشکّر کرد که معنای خودش را دارد)
اینها نمونه‌هایی از روش رهبر در برخورد با تندروی طرفدارنش است. آنان همواره در امانند. حتّی اگر با فعل آنها موافق نباشد، یا فقط از طرف مقابل دلجویی می‌کند، یا سکوت می‌کند یا خیلی محتاطانه از پیروانش گله می‌کند ولی از برخورد عملی خبری نیست و این آنها را جری‌تر می‌کند. این موضوع، چند درس از روان‌شناسی و شیوه‌ی حکومت رهبر به ما می‌دهد:
الف. او وقتی حریفانش ضعیف می‌شوند از قدرت فاصله می‌گیرند یا می‌میرند، ناگهان با آنها مهربان می‌شود.
ب. او به حمایت طرفدارانش (که با عنوان «شمشیر من» از آنها یاد می‌کند) نیاز دارد، برای اینکه برخورد او آنها را سرخورده نکند، هیچگاه آنان را از خود نمی‌رنجاند. (اخباری هست که از تأیید او هم می‌گوید که فعلاً آن را در پرانتز می‌گذاریم)
ج. نتیجه‌ی دو کنش فوق، چراغ سبز رهبر به طرفداران خود برای اعمال آینده است و این دور سه مرحله‌ای مدام تکرار می‌شود.
پ. ن: موارد پنج‌گانه‌ی بالا را می‌توانید با رجوع به حافظه بسیار بیشتر کنید.

همه‌پرسی مجدّد قانون اساسی؟

            
سخنان آیت‌الله مؤمن را شاید دیده یا خوانده باشید (اینجا) ایشان روند انتخاب سیّدعلی خامنه‌ای به رهبری را توضیح داده است و در آن به اموری اشاره کرده که ظاهراً می‌تواند برخی شبهه‌ها را پیرامون انتخاب رهبر دوّم برطرف کند. اینجایادداشتی خواندم که دست روی نکته‌ی از دیده پنهان‌مانده‌ای گذاشته است که آنرا مجدّداً تحریر می‌کنم.
یکی از ایرادها به انتخاب رهبر فعلی این بود که در زمان انتخاب وی هنوز قانون اساسی قبلی پابرجا بود و طبق آن قانون حتماً می‌باید کسی که صلاحیّت افتاء و مرجعیّت دارد، به رهبری انتخاب می‌شد نه جز آن، پس انتخاب وی پیش از تغییر قانون اساسی سابق به رهبری درست نبوده است. مؤمن توضیح داد که چند ماه پس از انتخاب سیّدعلی خامنه‌ای به رهبری، دوباره مجلس خبرگان تشکیل شد و این بار طبق قانون جدید رأی‌گیری کردیم و ایشان رأی بیشتری هم آورد. امّا اینجا یک مشکل پیش می‌آید، قانون اساسی فعلی باید به فرمان یک رهبر قانونی به همه‌پرسی نهاده می‌شد، آیت‌الله خمینی که فوت کرده بود و سیّدعلی خامنه‌ای هم که طبق قانون قبلی نباید رهبر می‌شد پس اجازه‌ی صدور فرمان همه‌پرسی قانون اساسی را نداشت، در نتیجه نه قانون اساسی فعلی معتبر است و نه رهبری که طبق این قانون جدید انتخاب شده است. شاید به نظر عجیب برسد ولی اگر جوابی برای این اشکال پیدا نشود، پس از گذشت دو دهه باید گفت که هنوز آن قانون اساسی قبلی معتبر است چون طیّ یک روند قانونی کنار گذاشته نشده است.
خوب پس اگر قرار باشد کار به روال برگردد باید چه کرد؟ ابتدا باید رهبری بر اساس آن قانون سابق انتخاب کرد که مجلس خبرگان یقیناً سیّدعلی خامنه‌ای را- حالا که عدّه‌ای از او تقلید می‌کنند- انتخاب می‌کند ولی اگر قرار باشد قانون اساسی فعلی- یا هر قانون اساسی دیگر- حکم‌فرما شود، باید یک همه‌پرسی مجدّد برگزار شود و گرنه باید به ساختار سیاسی گذشته برگشت.
با توجّه به اینکه یکی از خواسته‌های بخش بزرگی از معترضان سبز، تغییر قانون اساسی برای بازگرداندن قدرت تصمیم‌گیری مردم به آنهاست، می‌توان با طرح این مسأله، روی آن کار کرد. البتّه اگر کسی بگوید مگر روی همان اشکال سابق (انتخاب نادرست رهبر دوّم) تأکید شد که حالا روی این یکی بشود، من جوابی ندارم ولی اوضاع اجتماعی فعلی هم با بیست سال گذشته تفاوت می‌کند؛ به هرحال این مسأله‌ایست که بهتر است هرچه زودتر روشن شود، یا باید جوابی قانع‌کننده برای آن یافت یا به یکی از مطالبات سبز بدل شود.

سه نامه در ذمّ مصلحت


             
مصلحت به آن معنا که اینجا منظور من است، آن چیزیست که در توجیه زیر پا گذاشتن حقیقت گفته می‌شود؛ همانیست که شریعتی گفت همیشه در تاریخ حقیقت در پای مصلحت قربانی شده است؛ همانیست که پیوسته پس از «امّا» و «ولی» می‌آید به این صورت: گرچه می‌دانیم فلانی در زندان کشته شد «امّا» مصلحت آن است که... یا هرچند شمارش آرا پیروزی بهمانی را نشان می‌دهد «ولی» مصلحت ایجاب می‌کند که... . این از شرح لفظ.
این روزها سه نامه منتشرشده است که با کمی دقّت می‌توان وجه مشترکی بین آنها پیدا کرد: ردّ و ذمّ مصلحت. نامه‌ی اوّل نامه‌ی هاشمی رفسنجانی به قلم دفتر اوست، دوّم نامه‌ی  مهاجرانیبه رهبر درباره‌ی برنامه‌ای که پیرامون وی از سیما پخش شد و سوّم نامه‌ی یوسفی اشکوری به هاشمی رفسنجانی که با یک سال تأخیر منتشر می‌شود.
هاشمی رفسنجانی سکوت رهبر در برابر نادرستیها را «مصلحت‌آمیز» خوانده است و البتّه همین نیز یک دروغ مصلحت‌آمیز است، چون این در صورتی درست بود که رهبر مخالف رئیس جمهور فعلی باشد، بعد بخواهد در برابر اتّهامهایی که به دیگران وارد می‌کند، سکوت مصلحت‌آمیز کند. هاشمی از لااقل یک دهه تلاش برای تقلّب می‌گوید امّا خود وی از این دست سکوتهای مصلحت‌آمیز کم نداشته است، هم پس از انتخابات مجلس و هم بعد از انتخابات ریاست جمهوری که هنوز پیرامون آن سخن نگفته است. یا مصلحت‌سنجی خوب است که نباید به خاطر آن رهبر را ملامت کند یا بد است که خود وی باید آن را کنار می‌گذاشت.
مهاجرانی به همان سرنوشتی دچار شد که برای جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین رقم خورد؛ آنان به محض دفاع از شرکت در انتخابات، از ادامه‌ی فعّالیّت منع شدند تا بدانند که حاکمیّت فعلی اصلاً آنان را به حساب نمی‌آورد تا از این چراغ سبز آنان خوشحال شود. روش شریعتمداری که تلاش خاتمی را برای مصالحه و آشتی موسوی با میانجیگری مراجع ناکام گذاشت، الآن بدل به روش کلّ حاکمیّت شده است. مهاجرانی چندی پیش با دفاع از «ولایت فقیه» بسیاری را شگفت‌زده کرد ولی الآن برنامه‌ی «نقاب» از تلویزیون پخش می‌شود تا به او و امثال  او بگویند که برای اینگونه میانه‌رویهای آنان اصلاً ارزشی قائل نیستند و آنان را از دایره‌ خودیها اخراج کرده‌اند. مهاجرانی باید این رویّه را به فال نیک بگیرد و بداند که هرچه زودتر او نیز باید مصلحت را به کناری بگذارد. اخباری که او از پشت پرده‌ی دخالت رهبر در امور وزارتخانه‌اش می‌دهد برای من تعجّب‌آور بود. یعنی او حتّی برای اینکه در یک جشنواره‌ی عادی چه کسی دعوت شود و جایزه بگیرد هم امر و نهی می‌کند؟! این در تقابل آشکار با چهره‌ی بی‌طرف و فرهنگ‌دوست رهبر است که از طرف پیروان او تبلیغ می‌شود تا کجرویها و کاستیها را به پای دیگران بگذارند، از این نامه معلوم می‌شود که بستن روزنامه‌ها- بخصوص سلام- هم به امر وی بوده نه اینکه دیگران بستند و او مانع بازکردن آنها شد. مهاجرانی انبانی از اسرار دولتها از آغاز انقلاب تا زمان خاتمیست، تا کی می‌خواهد بنا به مصلحت و زیر فشار چنین برنامه‌هایی، گاهی مقداری از آنچه می‌داند را رو کند؟ ما نظریّه‌ی «نصر بالرّعب» رهبر را برای اوّلین بار از زبان او شنیدیم، او بسیاری حرفهای ناگفته‌ی دیگر نیز دارد که حالا بدون «مصلحت‌سنجی» می‌تواند بازگوید گرچه او در پایان نامه خواستار آن است که فرصتی در اختیارش نهاده شود تا از خود دفاع کند! من نمی‌دانم دیگر چه اتّفاقی باید بیفتد تا مهاجرانی یقین کند که هرگونه امید به اینکه این افراد روش خود را تغییر دهند و اصلاح کنند، وجود ندارد. 
یوسفی اشکوری نیز هم درباره‌ی هاشمی و هم درباره‌ی دیگران نوشته است امّا در ابتدای آن می‌گوید که بنا به «مصلحت» آنرا منتشر نکرده است. او به حق به هاشمی می‌گوید که این گله از روزگار او به خودش برمی‌گردد ولی باز هم به اجمال می‌گوید و می‌گذرد. برای مثال آیت‌الله لاهوتی پدر دامادهای او پس از رفتن به زندان ظاهراً به دلیل سکته قلبی درگذشت ولی رفسنجانی بعدها فهمید که لاهوتی کشته شده است امّا واکنش نشان نداد و بنا به «مصلحت» سکوت کرد، حالا آن مصلحت به جایی رسیده که هدف حمله‌ی طرفداران رهبر شود. سکوت رهبر اصلاً «مصلحت‌آمیز» نیست بلکه «رضایت‌آمیز» است. یوسفی اشکوری هم از آغاز انقلاب و شیوه‌ی اداره‌ی حکومت و قلع و قمع مخالفان چیزها می‌داند که مناسب است برای نسل نو بازبگوید.
برای اینکه از حقیقت در برابر مصلحت دفاع کنیم، باید از خودمان شروع کنیم. داده‌های ما از آنچه در این سی سال گذشته بسیار اندک است ولی هستند بسیاری که بسیار می‌دانند ولی بنا به مصلحت مهر سکوت بر لب زده‌اند. من تا مدّتها از خاتمی گله می‌کردم که چرا انتخابات مجلس را پس از استعفای دسته‌جمعی نمایندگان برگزار کرد یا چرا استعفا نداد ولی بعدها با افشاگری مخملباف و تأیید دیگران فهمیدیم که او بارها استعفا داده ولی هر بار پس از استعفا با جدّی شدن خطر حمله‌ی نظامی امریکا مجبور شده استعفای خود را پس بگیرد. می‌بینید که داده‌ها چقدر در داوریها مهم هستند. الآن وقت تحلیل و قضاوت است و داده‌های ما نیز اندک؛ برای پاره‌کردن پرده‌ی مصلحت این دروغی که نقاب حقیقیت بر چهره زده و نام مصلحت بر خود نهاده است-هرچند دیر- امّا هرکس باید حقیقت‌خواهی را ابتدا از خود آغاز کند.

کدام قانون اساسی؟

مهدی کروبی و میرحسین موسوی در بیانیّه‌ای اعلام کرده‌اند که راهپیمایی روز شنبه به دلیل صادرنشدن مجوّز آن برگزار نمی‌شود. ما از پشت پرده‌ی تقابل حاکمیّت و آنها بی‌خبریم، کسانی که فرزند کروبی را ربودند و کتک زدند یا خواهرزاده‌ی موسوی را کشتند، بلدند که به آنها چگونه فشار بیاورند. از سوی دیگر آنان آخرین تلاشهای خود را برای مسالمت‌آمیز نگه داشتن اعتراضات می‌کنند و خود را مسئول جان و مال افرادی می‌دانند که با اعلام آنان به خیابانها بروند.
کروبی و موسوی نمی‌توانند تا ابد به بیانیّه‌دادن اکتفا کنند، گرچه اشتباهات حاکمیّت مثل همیشه بهترین کمک‌کار جنبش سبز است، امّا باید به راهپیماییهای با مجوّز مانند اعتراض به توهین به سیّدحسن خمینی و مانند آن اندیشید تا شعارها و قطعنامه‌ها هم معلوم باشد چون هدف نمایش تعداد نیروهای سبز است، حالا به هر بهانه‌ای که شد. بازگشت هاشمی رفسنجانی به خطبه‌ها هرچند برای یک هفته، حتّی بدون اشاره به وقایع اخیر در خطبه‌ها صرفاً برای نمایش تعداد طرفداران جنبش سبز از دید من گزینه‌ی دیگریست و دوستان با همفکری می‌توانند گزینه‌های دیگری نیز پیشنهاد دهند.
از طرف دیگر باید گفت که مگر تمام راهپیماییهای سال قبل با مجوّز بود؟ حتّی به خاطر داریم که بعضی روزها علیرغم منع سایت کلمه، مردم به خیابان رفتند و چند تا از راهپیماییهای بزرگ سکوت، با بی‌اعتنایی مردم به اخبار سایتهای سبز انجام شد. اگر قرار به رعایت قانون باشد الآن بیشتر یا تمام کاربران اینترنت ایران- حتّی طرفداران حاکمیّت- قانون‌شکنند چون بدون استفاده از فیلترشکن تقریباً نمی‌توان جایی رفت و به خبری دست یافت. اگر قرار به رعایت قانون اساسی بود که شورای نگهبان انتخابات را سالم اعلام کرد و اصلاً اعتراضی نباید شکل می‌گرفت.
قانون اساسی یک ابزار است که بسته به اینکه در دست چه کسی باشد، می‌تواند به اشکال متفاوت اجرا شود. شورای نگهبان پیش و پس از رهبری سیّدعلی خامنه‌ای نقش نظارتی خود را متفاوت معنا می‌کرد و نظارت استصوابی در فقدان بنیادگذار جمهوری اسلامی بدل به وسیله‌ای برای حاکمیّت جناحی بر کشور شد. برای این قانون اساسی با این مجریان منتصب ارزشی باقی نمانده تا بتوان به آن استناد یا از آن دفاع کرد. 
پ.ن. ظاهراً بعضی برداشتها از این نوشته، مخالفت با بیانیّه مشترک موسوی و کروبی است که درست نیست. وقتی من از نمازجمعه به امامت هاشمی یا راهپیمایی با مجوّز می‌گویم یعنی رفتن بی‌برنامه در خیابان را نمی‌پذیرم. دو بند پایانی خطاب به سران سبز بود که تا ابد نمی‌توان در بند محدودیّتهایی ماند که به نام قانون بر جنبش سبز تحمیل می‌شود و باید فکری برای آن کرد.

سبزها و سکولاریسم

                  
محمّد قوچانی در شماره‌ی سوّم مهرنامه سه نوشته دارد، یکی با نام «عرفی‌شدن یا عرفی کردن؟» که در نقد جمع بین سکولاریسم سیاسی و دیانت است. دو نوشته‌ی دیگر نیز دارد یکی ادامه‌ی بیانیّه‌ی شماره‌ی قبل با نام «چرا نباید لائیک بود-۲» و سوّمی با نام «سکولارها چگونه سکولار شدند؟» در نقد سه نوشته که از دید او بی‌محاباتر از دیگران در فضای مجازی او را نقد کرده‌اند. 
۱- نوشته‌ی اوّل در دفاع از دخالت تفکّر دینی در سیاست ایران است که طبعاً با نتیجه‌گیری کلّی او موافقم و بسیاری از جزئیّات نوشته را نیز می‌پسندم و درباره‌ی بخشی دیگر حرف دارم که البتّه نیازی نیست که هرکس هرکجا چیزی نوشت نقدی بر آن بنویسم ولی در مجموع، نوشته‌ی در خور دفاعیست. اگر قوچانی به جای درآمیختن دانش و سیاست، انگ زدن به این و آن و تاریخ‌نخوانده خواندن دیگران، همین روش را در تبیین آنچه فکر می‌کند درست است در پیش گیرد، هم نوشته‌اش بهتر خوانده می‌شود هم نیازی نخواهد بود داوری را به پیشگاه خدا و دادگاه تاریخ ببرد.
۲- نوشته‌ی او بر نقد علی افشاری با این توضیح همراه می‌شود که شفقت را از این پس درباره‌ی امثال او به کنار می‌گذارد. اشاره به یک نکته در نشان‌دادن سرشت جدلی سخنان قوچانی کافیست، او می‌نویسد:
« کشف تازه‌ی گروهی از روشنفکران دینی مبنی بر تفکیک سکولاریسم سیاسی و سکولاریسم معرفتی بی‌مبنا و بی‌معناست. چرا که:
الف- مفاهیم اندیشه‌ی مدرن کلیّتی منسجم هستند که نمی‌توان آنرا تجزیه شده و نکفر ببعض و نؤمن ببعض مورد استفاده قرار داد. این اشتباهی بود که در گذشته پاره‌ای از روشنفکران و نوگرایان دینی ابتدا مرتکب آن شدند و سپس به گروهی از روحانیان و سنّت‌گرایان مذهبی هم تسرّی یافت و مثلاً معتقد شدند که می‌توان تکنولوژی غربی را پذیرفت امّا فرهنگ غربی را رد کرد در حالیکه تکنولوژی فرزند مدرنیته است»
به مدّعای قوچانی خوب دقّت کنید، مفاهیم اندیشه‌ی مدرن یک کلیّت منسجم است پس سکولاریسم سیاسی و فلسفی و تکنولوژی و دموکراسی و چه و چه همگی این کلیّت را تشکیل می‌دهند. حالا دو راه داریم یا بخشی از آن را بپذیریم (مانند پذیرفتن سکولاریسم سیاسی از دید عبدالکریم سروش یا پذیرش تکنولوژی از دید سنّت‌گرایان مذهبی) که در نتیجه بقیّه‌اش هم در پی خواهد آمد یا اینکه هیچ چیز از آن (مانند سکولاریسم سیاسی و تکنولوژی) را نپذیریم تا به دیگر مضار و آفات دنیای نو مانند سکولاریسم معرفتی دچار نشویم. بر اساس نظر قوچانی ما دو راه در پیش داریم، یا ایران بشود کشوری کمابیش لائیک مثل ترکیه یا جایی مثل امارت اسلامی افغانستان به رهبری ملّامحمّد عمر چون حتّی پذیرش تکنولوژی هم به دلیل اینکه دیگر پیامدهای فاسد فرهنگ غرب را در پی می‌آورد درست نیست!
اینجا دیگر نیازی نیست که از مؤمنانی مثال بیاوریم که در نظامهای سکولار غربی به راحتی زندگی می‌کنند و ابداً هم پذیرش زندگی در یک نظام سکولار، روی باورهای معرفتی آنان اثر نگذاشته یا حزب اسلامگرای ترکیه که شرکت اسلامگرایان در یک نظام سکولار را ممکن کرده است. اینها تأیید آن روشها نیست فقط خواستم از ممکن بودن آنچه او محال می‌داند بگویم.
در پایان این بخش وی می‌نویسد«افرادی مانند سروش هم نمی‌توانند بین اسلام و سکولاریسم فلسفی جمع کنند و هم مطالبه‌ی سیاسی روزگار را سکولاریسم فرض می‌کنند پس آن را به یک محصول عملی تقلیل می‌دهند و ضمن ردّ سکولاریسم فلسفی از پذیرش سکولاریسم سیاسی سخن میگویند حال آنکه خود به نیکی می‌دانند سکولاریسم سیاسی مقدّمه‌ی ورود نوع فلسفی آن است»
من از بخش بالا این را برداشت می‌کنم که اوّلاً سروش سکولاریسم سیاسی را نه بر اساس استدلال ( مانند فواید آن در دیگر جاها یا مضارّ درآمیختن دین و سیاست در اینجا از دید او) درست می‌داند، بلکه آنرا چون مطالبه‌ی سیاسی روزگار است، می‌خواهد. دوّم اینکه او خود می‌داند که سکولاریسم سیاسی مقدّمه‌ی سکولاریسم فلسفی است، سوّم راه چاره را در این می‌بیند که ابتدا این یکی را مطرح کند تا آن یکی خودبه‌خود بیاید. شما برداشت دیگری دارید؟ در فضای وب شاید کمتر کسی مانند من به نقد مدّعیّات روشنفکران دینی پرداخته باشد ولی اینگونه سخن گفتن را خلاف ادب، منطق و انصاف می‌دانم. او از کجا می‌داند که سروش «به نیکی» می‌داند پذیرش این یکی، مقدّمه‌ی آن یکیست، از کجا می‌داند که بر اساس مطالبه‌ی روزگار چنین می‌کند؟ این مشت نمونه‌ی خروار شیوه‌ی استدلال قوچانیست که الحق تفاوتی با نوشته‌های اقتدارطلبان ناسزاگو به سروش و دیگر روشنفکران دینی ندارد.
۳- اگر شیوه‌های احتجاج را خیلی ساده بخواهیم دسته‌بندی کنیم می‌توان آنرا به استدلالی، جدلی و مغالطی تقسیم کرد. کسی مانند گنجی با ارجاع غلط دادن به کتابها، نپذیرفتن اشتباه خود، رفوکردن آن اشتباهات در نوشته‌های بعد بدون اعتراف به اینکه پیشتر فلان چیز را جور دیگری نوشته بود و البتّه مفروضات ادّعایی و شیوه‌ی نادرست استنتاج، در بخش سوّم قرار می‌گیرد. قوچانی با بند اوّل نقل قولی که از او آوردم (ادّعای اینکه غرب یک کلیّت یکپارچه است) نشان می‌دهد که تنها جدل می‌کند و یک حرف را که تالی فاسد بسیاری دارد فقط برای جواب دادن به حریف خود برمی‌گیرد امّا در بخش دیگر، به نیّت خوانی، بی‌منطقی، بی‌اخلاقی و اتّهام‌زنی روی می‌آورد. حالا چه فرقی می‌کند که به خاطر فشار نهادهای امنیّتی باشد یا نباشد، خوراک فکری که برای برادران مدّعی ارزشها فراهم می‌کند. در نقل قول دوّم سروش کسی است که با اتخاذ یک روش به گسترش بی‌دینی در جامعه- در عین اینکه کاملا آگاه است- عمل می‌کند، انگ‌زنی از این واضحتر؟
سردبیر مهرنامه با اینکه جوابهای کافی به او داده شد امّا حرفهای خود را تکرار می‌کند. او از جنبش سبز مراجع هم‌فکر مانند بیات و صانعی را نمی‌بیند، موسوی، خاتمی، بهشتی، مهاجرانی، رجایی، شکوری‌راد، یوسفی اشکوری و خیل نویسندگان وبلاگها و سایتها که متدیّنند و برای دین فراتر از حریم خصوصی افراد، نقش اجتماعی نیز قائلند را نمی‌بیند؛ از شاگردان سروش و بازرگان عبدالعلی بازرگان و علوی‌تبار را می‌گوید و می‌گذرد امّا مدام تقی شهرام و گنجی را مثال می‌زند‌ یا سخن از نوری‌علا به میان می‌آورد که با صد من سریش هم به جنبش سبز نمی‌چسبد. رادیکال‌ترینها را برگزیدن و نظراتشان را نتیجه‌ی کار روشنفکری دینی دیدن، کاریست که اخبار بیست‌وسی هر شب دارد می‌کند؛ دیشب بیست‌وسی به همین علی افشاری به شیوه‌ی خود حمله کرد. این دو رویکرد تفاوتی با هم ندارند، شکلشان فرق می‌کند. قوچانی کسی را که به او گفته کتاب شیدان وثیق را بخواند « مغرور» می‌خواند ولی خودش می‌گوید اکر کسی بخواهد درباره‌ی این قلم اظهارنظر کند باید پانزده سال نوشته‌هایم را خوانده باشد، زهی اعتماد به نفس!
او وانمود می‌کند به این دلیل به اوحمله شده که از بازرگان و سروش انتقاد کرده است، واقعاً اینطور است؟ مخاطب او که «از بازرگان و سروش بت نسازید» چه کسانی هستند؟ کدامیک از منتقدان او از طرفداران بی‌چون و چرای این دو نفر هستند؟ وارونه کردن مطالب و اتّهام شخص‌پرستی به منتقدان خود زدن به کنار، اینکه در نوشته‌ی شماره‌ی پیش سابقه‌ی رنگ سبز را اشتباهی بگوید و حالا (با رفوکاری مخصوص گنجی) بگوید « برخی ابهامات در گفتارهای موسوی، برداشتهای متفاوتی به دنبال داشت که او را ناگزیر از توضیح سابقه‌ی رنگ و شال کرد» که یعنی بله ... من متوجّهم. ما هم که گیلاسیم.
قوچانی در بخشی از نوشته‌ی خود می‌گوید مگر من نبودم که با حماس مصاحبه کردم، مگر من نبودم که با حمله‌ی غرب به ایران مخالفت کردم، مگر من نبودم که از سکوت در برابر حمله به غزّه و لبنان انتقاد کردم؛ آیا آنها هم بر اساس القائات بود؟ معنای واضح این حرف این است که سبزها کسانی را که چنین بگویند قبول ندارند و تحت تأثیر نهادهای امنیّتی می‌دانند که دروغ آشکاریست. او برای سبزهای رادیکال چهار مشخّصه برمی‌شمرد، یکی از آنها این است که «اگر نمی‌توانیم سکولاریسم فلسفی را اجرا کنیم، دستکم سکولاریسم سیاسی را محقّق سازیم» این تعبیر کاملاً با آنچه درباره‌ی سروش ادّعا می‌کند سازگار است امّا عجب آنکه سه مشخّصه‌‌ی دیگریعنی دفاع از آزادی مطلق حتّی در صورتی که با حمله‌ی غرب به ایران به دست بیاید، دفاع از خشونت کلامی و تغییر الزامی قانون اساسی، اتّهامهایی بی‌اساس به جنبش سبز است. خشونت کلامی از آن ِپیاده‌نظام جاهل‌مسلک این غوغاست و من حتّی بین رادیکالها کسی را نمی‌شناسم که مدافع اشغال ایران باشد، مگر اینکه به زور کسی را بیابیم و در یک مجلّه به عنوان بخشی از سبزها بزرگ کنیم و این همانیست که برادران شبه‌ارزشی می‌خواهند. قوچانی قبل از بردن داوری به پیشگاه خدا و تاریخ باید به وجدان خود جواب دهد که چرا در این چند نوشته، بارها و بارها نام فرد فراموش‌شده‌ای مانند شهرام را می‌آورد ولی حتّی یک‌بار به نام کدیور اشاره نمی‌کند، جز این است که با وجود او و امثال او نسبت سکولاربودن به روشنفکری دینی نمی‌چسبد؟
وی می‌گوید دو هدف برای این نوشته‌اش داشته است:« یکی اینکه مهرنامه را از اشتهار به سکولاریسم برهانم و دیگر اینکه با سبزها گفتگو کنم و نظر افرادی که از فرط بی‌عملی به بحثهای نظری رو آورده‌اند و خواهان تعیین تکلیف با همه چیزند رد کنم. اگر سران سبزها با موضع‌گیری رسمی و علنی از توسعه‌ی بی‌دامنه‌ی بحث جلوگیری می‌کردند و با رهبری سیاسی به‌هنگام، سبزها را همچنان جریانی انتخاباتی نگاه می‌داشتند که هدف نهایی آن مثلاً اصلاح قانون انتخابات یا تداوم اصلاح‌طلبی مدنی بود، این نوع بحثها هم ضروری نبود». حاشیه‌ی امن درست کردن برای مجلّه با مقاله‌ای از نوع «عرفی‌شدن یا عرفی کردن؟» به دست می‌آید، نقد یا گفتگو با بخش سکولار یا روشنفکر دینی سبز هم در داخل جنبش در حال انجام است، بدون اتّهام زدن، بدون سناریونویسی. فنایی، صدری، کدیور و بسیاری دیگر چنین کرده‌اند و خواهند کرد. جمله‌ی پایانی هم مزاحی زننده است که پیشتر اینجا درباره‌اش نوشتم. ندیدن اینکه انتخابات از این پس در ایران با افراد حاضر در حاکمیّت بی‌معناست، نیاز به درایتی دارد که فقط از قوچانی برمی‌آید. اصلاح قانون انتخابات اگر ممکن بود، در زمان خاتمی و مجلس یک‌دست اصلاح‌طلب رخ می‌داد.
در پایان می‌گویم که بررسی سابقه‌ی پانزده ساله‌ی او بیش از آنکه به نفعش باشد به ضررش خواهد بود، سابقه‌ی قوچانی مجلّه‌ساز را عرض نمی‌کنم، قوچانی نویسنده را می‌گویم برای همین وقتی با لحاظ اینکه او از پیش از انتخابات در مجلّه‌ی حسین کروبی مطلب می‌نوشت، خواندن این ادّعا که او در انتخابات اسیر دوقطبی موسوی-احمدی‌نژاد نشد، مضحک به نظر می‌آید. به هر حال در فرازهایی از نوشته‌ی او تعریض و کنایه (نه نقد) به موسوی هم هست که رهبری او فلان و بهمان بوده است؛ اگر او بخواهد تجربه‌ی موضع‌گیری نادرست خود را در برابر رفسنجانی تکرار کند و  شیوه‌ی استدلال درباره‌ی دکتر سروش را به عرصه‌ی سیاست و شخص موسوی و دیگر سران سبز بیاورد (که دو نمونه از آن را بالاتر ذکر کردم) معنای کنار گذاشتن «شفقت» را از سوی نویسندگان سبز به چشم خواهد دید. من خیرخواهانه به او نصیحت می‌کنم دست از این رویّه بردارد با القاء دیگران یا بدون آن. 
نوشته‌های مرتبط: 

همچنان مارادونا

در آستانه‌ی جام جهانی خواندن یادداشت یک ادبیاتچی تمام‌عیار مانند ماریو بارگاس یوسا درباره‌ی بازیکنی چون مارادونا شاید خالی از لطف نباشد. این نوشته، یکی از سه یادداشت او( پیش از عیش، لذّت پوک، مارادونا و قهرمانها) درباره‌ی جام جهانی ۱۳۸۲ اسپانیاست که مارادونای در آستانه‌ی شکوفایی را پیش از اوج‌گیری غریبش در جام جهانی بعد، توصیف و تحسین می‌کند. حضور مارادونا به عنوان سرمربّی آرژانتین در این دوره، بازخوانی این یادداشت را بامعناتر می‌کند.
« چون مارادونا در بازی افتتاحیّه در برابر بلژیک چندان درخشش نداشت، بسیاری از مردم نمی‌دانند که اسطوره‌ی او از کجا آمد و چرا هنوز دوام دارد. پس از بازی آرژانتین- مجارستان که ستاره‌ی کوچک از ابتدا تا انتها با اخگر مهارتش درخشید، دیگر شکّی به جا نماند که مارادونا، پله‌‌ی دهه‌ی هشتاد است. بالاتر از این، او یکی از بتهای زنده است که انسان ساخته تا خود را به وسیله‌‌ی آن ستایش کند. برای مدّتی که سخت کوتاه خواهد بود- چون این مطلق‌ترین و گذراترین حکمرواییهاست- این آرژانتینی برای میلیونها تن در سراسر جهان همان چیزیست که زمانی پله، کرویف، دی‌استفانو، پوشکاش و چند تن دیگر کوتاه‌زمانی بودند: مظهر فوتبال؛ قهرمانی که نماد ورزش است.
مارادونا هم به علّت اینکه عالی بازی می‌کند اسطوره است و هم به علّت اینکه نامش و چهره‌اش بی‌درنگ در حافظه می‌ماند و به عللی نامعلوم که از جنس دلیل نیست، از همان نگاه نخست باهوش و دلچسب می‌نماید. آیا این ربطی به قدّ و قواره‌اش دارد؟ در بازی مقابل مجارستان، تماشای بازی او در برابر آن مدافعان بلندقد و عضلانی که به طرز رقّت‌انگیزی از مهارکردنش درمانده بودند، آدم را به این نتیجه می‌رساند که عدالتی ذاتی وجود دارد که در فوتبال نیز مهارت مهمتر از زور است و وقتی نوبت لگدزدن به توپ می‌رسد، آنچه به حساب می‌آید نیرو نیست بلکه تخیّل و فکر است. با این حال قد و قامت کوچک مارادونا او را شکننده نشان نمی‌دهد؛ او محکم و قوی به نظر می‌رسد. شاید علّتش این باشد که پاهای نیرومندی دارد با عضلاتی برجسته که می‌تواند بی‌آسیب‌دیدگی با مدافعان حریف سخت درگیر شود و مقاومت کند، هر قدر هم که گنده و قوی باشند. چهره‌اش با سادگی کودکانه و رؤیایی آکنده از حسن نیّت می‌نماید و وقتی می‌خواهد حریف را گول بزند و سرش را به طاق بکوبد، می‌تواند با قدرتی که به قیافه‌اش نمی‌خورد کارش را به ثمر برساند.
توصیف بازی مارادونا آسان نیست؛ چنان پیچیده است که هر صفتی برای وصف آن نیاز به سایه‌ی معنایی اضافی دارد. مانند پله‌ی‌ اشراف‌مآب، درخشان و متظاهر نیست؛ بلکه چنان کاراست که وقتی آن شوتهای نیرومند را از نامحتمل‌ترین زاویه‌ها می‌زند یا پاسی کوتاه را به دقّت یک معادله می‌دهد، حمله‌ی مقاومت‌ناپذیری را راه می‌اندازد که ناعادلانه است آن را تماشایی نخوانیم؛ بازیکنی که بازی را به نمایشی از نبوغ فردی( یا به قول منتقدی به یک تکنوازی) بدل می‌کند.
مارادونا تقسیمی را که بین فوتبال علمی اروپایی و فوتبال هنری آمریکای لاتین قائل بودیم پیچیده کرد. این فوروارد آرژانتینی هم هردوی اینهاست و هم هیچ یک از اینها؛ ملغمه‌ی غریبیست که هوش و شهود، محاسبه و ابداع ِپیوسته در وجودش درآمیخته است. مثل اتّفاقی که در ادبیات افتاد، آرژانتین سبکی در فوتبال ایجاد کرده است که اروپایی‌ترین بیان امریکای لاتین بودن است.
مردم نیاز دارند که قهرمانان معاصر موجوداتی باشند تبدیل‌پذیر به بت. هیچ کشوری از این قاعده مستثنا نیست. با فرهنگ و بی‌فرهنگ، فقیر و غنی، سرمایه‌دار و سوسیالیست، هر جامعه‌ای این نیاز خردگریز را دارد که بتهایی از گوشت و خون را بر تخت بنشاند و در پایشان بخور بسوزاند. سیاستمداران، نظامیان، بازیگران فیلم، ورزشکاران، کلاهبرداران، زنبازان، قدّیسان و راهزنان درنده‌خو در محراب محبوبیّت عامّه به اوج رسیده‌اند و بدل به کیش جمعی شده‌اند که فرانسویان برای آن اسم خوبی دارند:«غولهای مقدّس».
چنین کیشی کمترین از خودبیگانگی را در بر دارد، چون تحسین یک بازیکن فوتبال چیزیست بسیار نزدیک به شعر ناب یا نقّاشی انتزاعی (آبستره). این تحسین صورت به خاطر صورت است، بدون هیچ محتوای قابل تشخیص از لحاظ عقلانی. محسّنات فوتبال- مهارت، چابکی، سرعت، استادی، قدرت- را نمی‌توان به راحتی با برداشتهای زیانبار اجتماعی یا رفتار غیرانسانی یکجا جمع کرد. به این دلیل اگر به قهرمان نیاز داریم، پس زنده‌باد مارادونا.
                                                            
لاکورونیا، ۱۹ ژوئن ۱۹۸۲»
موج‌آفرینی، ماریوبارگاس یوسا، ص۲۷۲، مهدی غبرائی، با تلخیص و ویرایش

دو پایان برای آقازاده‌ها


           
پایان اوّل: در تاریخ جمهوری اسلامی واقعه‌ی قتلهای زنجیره‌ای برای همیشه در یادها خواهد ماند. پس از مدّتی محمّد نیازی که یکی از مسؤولان بررسی آن پرونده بود به سیّدحسن خمینی اطّلاع داد که پدرش سیّداحمد (یعنی آقازاده‌ی اوّل نظام جمهوری اسلامی) به دست همین گروه به قتل رسیده است (او بعدها در این نامه به عماد باقی صحّت این مطلب را تأیید کرد) امّا هیچ کس از محاکمه‌ی قاتلان و بررسی اتّهام آنها خبر ندارد. از دید حاکمان فعلی نظام دوران آقازاده‌ها مدّتهاست که به پایان رسیده است چون فرزند بنیادگذار انقلاب به قتل می‌رسد و آب از آب تکان نمی‌خورد.
به شهادت بسیاری از آگاهان، سخنان سعید امامی در بازجوییها، اعتراف مصطفی کاظمی به احمد باطبی در زندان و مدارکی که به همراه آن فیلمهای کذایی از وزارت اطّلاعات بیرون آورده شد، سعید امامی با مجتبی خامنه‌ای رفت‌وآمد و رفاقت داشته و فتوای قتلها را از کسانی از جمله عزیزالله خوشوقت (پدر همسر مصطفی خامنه‌ای) گرفته است، امّا هیچ کس متعرّض آنها نشد. این از پایان اوّل: بسته به اینکه منتسب به چه کسی باشی جایگاهت مشخّص می‌شود، در امنیّت مطلق یا قبرستان.
پایان دوّم: این پایان هنوز مشخّص نشده است و آنرا داوری تاریخ و وجدان مردم مشخّص می‌کند که معلوم نیست و معلوم هست، آشکار شدنش هم کمی صبر و حوصله می‌خواهد.
پ. ن۱: دو تن از آقازاده‌ها‌ی اوّل فعلی نظام، روز جمعه در صف اوّل نماز نشسته بودند و سخنان فرزند آقازاده‌ی مقتول با هیاهوی عدّه‌ای به هم خورد. او باید مراقب باشد و گرنه سرنوشت پدر در انتظار او نیز هست.
پ. ن۲: این ایما را پس از خواندن این یادداشت نوشتم.
پ. ن۳: یادداشت مهدی خزعلی را هم درباره‌ی
پشت پرده‌ی سخنان قبل از خطبه‌ی جمعه بخوانید( بند آخر)

فرق فلسطین با دارفور


         
نوام چامسکی در گفتگویی دو دلیل را برای اینکه اسرائیل را- به جای دارفور مثلاً- در مرکز توجّه خود قرار داده  بیان می‌کند که می‌توان در آنها چون‌وچرا کرد، از منظر یک ایرانی به آنها نگریست و دلیل سوّم و مهمتری نیز به آن افزود.
۱- او می‌گوید که اینجا (فلسطین) حرف من تأثیر دارد ولی آنجا (دارفور) نه. به گمانم گرچه احتمال تأثیر یک شرط عقلایی در نهی از منکر سیاسیست ولی شرط وجوب اخلاقی عمل است نه شرط درستی عمل. به عبارت دیگر اگر کسی حرفش در جلوگیری از فاجعه‌ای تأثیر داشته باشد و نگوید در خور سرزنش است امّا اگر کسی جایی حرفش تأثیر نداشت و گفت هم ملامت‌پذیر نیست.
این در صورتیست که تأثیر عملی خاصّی در طول دهه‌های گذشته برای سخنان چامسکی و دیگر منتقدان طفل نامشروع نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوّم نمی‌توان تصوّر کرد امّا همیشه ارزش کار را با فایده‌ی عملی آن نمی‌سنجند؛ کمترین فایده‌ی این گونه اعتراضها (چه در فلسطین، چه دارفور و چه هرجای دیگر)، پاسداشت ارزشهای والای انسانی مانند ظلم‌ستیزی و عدالتخواهی و رهایی از ننگ بی‌تفاوتیست.
۲- نکته‌ی دوّم و مهمتر این است که چامسکی می‌گوید از آنجا که من آمریکایی هستم و آمریکا پشتیبان اوّل اسرائیل است، هر فاجعه‌ی انسانی در فلسطین خواه‌ناخواه به نام کشور من نیز نوشته می‌شود و وظیفه‌ی من واکنش به آن است. این استدلال کاملاً درست است و با تغییراتی درباره‌ی ایرانیان نیز به کار می‌رود.
از لحاظ عملی واقعاً نمی‌توان راه‌حلّی در کوتاه‌مدّت برای مناقشه‌ای یافت که یک سر آن دست از تجاوز و اشغال برنمی‌دارد و به دلیل پشتیبانی قدرتهای جهانی با راههایی که تا کنون تجربه شده حل نمی‌شود امّا دیگر سر این بحران کسانی هستند که تلاش می‌کنند اسرئیل را نابود کنند یا نادیده بگیرند. چنین رویکردی مشابه رویکرد صهیونیستهاییست که دهه‌هاست کوشیده‌اند فلسطین و مردمش را حذف کنند. در گفتگویی از محمود درویش درباره‌ی نقش ایران در بحران فلسطین پرسیدند و او بدون آوردن نام ایران از دو گروه انتقاد کرد، یکی از کسانی که دست در دست اسرائیل و آمریکا فکر می‌کنند با تبعیّت و همراهی آنان می‌توانند مشکل فلسطین را حل کنند و دیگری کسانی که مبارزه‌ی بدون فکر و سودای حذف اسرائیل را در سر دارند.
همین چند روز پیش بود که محمود عبّاس در انتقاد از ایران و نقش این کشور در به هم زدن توافق بین فتح و حماس، در تعبیر تندی گفت که ایران مردم فلسطین را گروگان گرفته است. نقش ایران در ارائه‌ی یک راه‌حل نامحتمل (انتخابات سراسری در فلسطین و اسرائیل) و گاه سخنانی مانند خواستاری نابودی اسرائیل یا جلوگیری از اتّحاد گروههای فلسطینی، در ادامه‌ی این بحران بی‌تأثیر نبوده است پس ایرانیان به همان دلیلی که چامسکی خود را موظّف به دخالت نظری می‌بیند، باید فلسطین را جدّی بگیرند چون چه بخواند و چه نخواهند، یک‌ سر ماجرا هستند.
۳- نکته‌ی مهمتر در برجسته‌تر بودن مشکل فلسطین به نسبت دارفور و دیگر نقاط جهان این است که آن وقایع با واکنش جامعه‌ی جهانی، مهار، محدود یا دستکم تقبیح شده‌اند ولی اسرائیل دهه‌هاست که به غیر از اشغال فلسطین، بخشهایی از خاک دیگر همسایگانش را نیز تصرّف کرده است، به خاک کشورهای دیگر به طور منظّم حمله می‌کند و ابایی از اینکه بگوید باز هم این کار را خواهد کرد ندارد، سلاح اتمی دارد و دیگران را به حمله تهدید می‌کند ولی حتّی قطعنامه‌ای علیه آن کشور در شورای امنیّت تصویب نمی‌شود و ابرقدرت فعلی جهان خود را موظّف به حمایت بی‌چون‌وچرا از آن می‌داند. این مورد با هیچ مورد دیگری مقایسه‌پذیر نیست. تلاش روشنفکران تلاشی نظریست؛ محکوم کردن یک قتل عام یا کشتار هم ساده است ولی اینکه سردمداران به اصطلاح آزادی و حقوق بشر، چشم بر فجایع یک سرزمین ببندند و حامی آن نیز باشند، یک نمونه‌ی بی‌نظیر است. حتّی قتل عامهایی مانند کشتار یهودیان یا جنایات صربها در برابر چشمان ناباور جهانیان صورت پذیرفت و گرچه بسیار مهیب بودند امّا- به جز برخی نادانها- کسی جرأت نادیده‌گرفتن آنها را نداشت و عاملان آنها محاکمه شدند ولی اینجا جنایتکاران علیه بشریّت به پستهای سیاسی می‌رسند و دست در دست دیگر سیاستمداران جهان می‌گذارند و عکس یادگاری می‌گیرند. به بیان دیگر، کشتار و نسل‌کشی‌ بد است ولی از آن بدتر این است که کسی چنین کاری کند- گیرم در مقیاس کوچکتر- ولی بگوید: کردم، خوب کردم و باز هم می‌کنم. این اصرار بر جنایت از جهاتی از آن جنایت بزرگتر شرم‌آورتر است. و این دلیل اصلی مسئله بودن فلسطین و اسرائیل در قیاس با دیگر مشکلات جهانی بشریست. جنایت بد است ولی دفاع سرافرازانه از آن، ایمنی مطلق عاملان آن، تحقیر مجامع جهانی و گفته‌های مانند «کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل صلاحیّت رسیدگی به حمله به یک کشتی در آبهای آزاد را ندارد» و وعده به تکرار هر عملی در هر زمانی علیه مخالفان، تنها در اسرائیل یافت می‌شود. برای نمونه کشتار اخیر بسیار بد است ولی تقدیر از عاملان آن، از نفس عمل نیز بدتر است چون مهر تأیید آگاهانه و عامدانه بر آن می‌زند.  
در کنار اعتراض به دیگر موارد ظلم و جنایت در جهان، اسرائیل باید اولویّت نخست انتقاد روشنفکران دنیا باشد چون اوّلاً هیچ جای دیگر جنایت اینقدر آگاهانه، رسمی، دولتی و برنامه‌مند‌ انجام نشده است، ثانیاً در مورد هیچ کشور دیگری تا این حد لاپوشانی و حتّی تأیید قدرتهای اوّل جهانی همراه بیداد و ستم نبوده است و ثالثاً هیچ جای دیگری نعل وارونه‌‌ی مظلومیّت و دارابودن حقّ دفاع از خود برای اشغالگران و انگ ضدّصلح و تروریست بر ساکنان سرزمینهای اشغالی زده نشده است. اعتراض به دیگر موارد، اعتراض به عاملان و مسبّبان آنهاست امّا در فلسطین، اعتراض به ساختار بیمار و سترون نظم سیاسی جهانیست که نه تنها با سلاح وتو جلو رسیدگی به آن را می‌گیرد، بلکه آن را توجیه هم می‌کند و این تفاوت بسیار بزرگیست.

نکات سبز-۲۰

                   
۱- دروغ
شنیده‌اید که طفل مؤدّبی برای اوّلین بار در زندگی ناسزایی شنید و از زشتی آن غش کرد، هر کار کردند به هوش نیامد تا اینکه رندی که از آن نواحی می‌گذشت آمد و داستان را که شنید، آن ناسزا را بارها و بارها در گوشش گفت تا آرام آرام چشم باز کرد. از سرّ کارش پرسیدند گفت آنچه برای بار اوّل شنیع و تحمّل‌ناپذیر است با تکرار عادی می‌شود. حالا حکایت ماست.
بر سر کردان و نمونه‌های مشابه او چه الم شنگه‌ای به پا شد ولی حالا رحیمی با اتّهامی شبیه به آن دارد کارش را می‌کند و رئیسش هم گفته که از این پس به او دکتر نگویید؛ انگار مشکل بر سر لقب اوست. مسأله اینجاست که چنین کسی نمی‌تواند در رده‌های بالای حکومتی فعّالیّت کند ولی همه خود را به نفهمیدن زده‌اند. کسی را که خوابست می‌توان بیدار کرد ولی کسی را که خود را به خواب زده هرگز!
۲- مرگ برنامه‌ریزی
برنامه‌ریزی نیازمند صبر و حوصله است  از همه مهمتر پایبندی می‌طلبد یعنی اگر چیزی تصویب شد پای اجرای آن بایستند و کاستیهای عملی را رفع کنند و بدانند که عمل منظّم به یک برنامه‌ی متوسّط بهتر از تغییر مدام برنامه‌ها ونقشه‌ها و نیمه‌کاره گذاشتن اجرای آنها به نیّت بهتر کردن آنهاست. یک روز یارانه‌ها اعلام می‌شود و فردا هیچ، یک روز وعده یک میلیونی به نوزادان (برای چه؟) و فردا نصف آن و بعد هیچ و موارد مشابه. این جدای از وجه عامّه‌گرایانه‌ی آن- که معمولاً در یک سخنرانی و از زبان نفر اوّل هیئت دولت بیان می‌شود- بلاتکلیفی عظیمی را به دنبال داشته است. الآن اقتصاد کشور به چه سویی حرکت می‌کند و از چه الگویی پیروی می‌کند؟ پخش پولهای دستی بین مردم آیا می‌تواند جای کارآفرینی را بگیرد؟ انواع مافیاهای ادّعایی که پنج سال است نام آنها می‌شنویم، چه زمانی افشا می‌شوند؟ زمان ارائه‌ی ایده‌های هیجان‌‌انگیز مانند تغییر پایتخت یا بیرون بردن چند میلیون نفر از تهران چه وقت به پایان می‌رسد؟ سوالها بر هم تلنبار می‌شود و بی‌پاسخ ماندن آنها یا پرسشگر را بی‌انگیزه می‌کند یا خشمگین و ما هر دو نوع واکنش را داریم ملاحظه می‌کنیم و در هر دو، عقل و تحلیل است که تعطیل می‌شود.  
۳- نگاه سیاه و سفید
وقتی جرج بوش گفت که هرکه با ما نباشد بر ماست، همه به او خندیدند ولی چرا حالا کسی به رئیس دولت نمی‌خندد که یک شبه روسیه را از دوست به دشمن بدل کرد. گویی در اندیشه‌ی دولتمردان ایران حالت یا حالتهای میانه، بی‌طرف یا اندکی متمایل به یک سو اصلاً معنا ندارد. در دنیای امروز چه کسی دشمن کیست و دیگری-دشمن‌پنداری چقدر مطابق با حقیقت است؟ با دانستن اینکه منافع شخصی هرکشور معیار اوّل و آخر برای آن کشور است، چرا باید انتظار داشته باشیم، دیگران تا پایان خط، ماجراجوییهای ما را تحمّل کنند؟ با کناره‌گیری چین و روسیه به نفع اتّفاق جهانی که به ضرر ایران در حال شکل گیریست، برخورد با ایران ساده‌تر می‌شود و آنگاه خدا نکند که چیزی از آنچه در پس پرده نهفته عیان شود که رجزخوانیهای سی ساله به شبی به باد می‌رود.
قضایا روند طبیعی خود را طی می‌کند. گاه به نظرم می‌رسد که من و امثال من تنها تماشاگران اتّفاقی هستیم که دارد می‌افتد و گزیر و گریزی از آن نیست، امّا دلهره‌ی اینکه از آشوب پیش رو دقیقاً چه چیز سر بر خواهد آورد، تمام آن چیزیست که ما را بر آن می‌دارد بنویسیم و هشدار دهیم.
۴- بی‌معنایی
به گفته‌های زیر توجّه کنید:
آیت‌الله مومن، عضو فقهای شورای نگهبان :تواضع آیت‌الله العظمی خامنه‌‌ای بعد از رهبری، نسبت به دوران قبل از آن، سیر صعودی داشته است.
حجت‌الاسلام علی سعیدی، نماینده ولی فقیه در سپاه: مقام معظم رهبری مُر اسلام را بدون هیچ دغدغه‌ای اجرا می‌کنند
.

حسین فدایی، دبیر کل جمعیت ایثارگران
:این ظلم به نظام و انقلاب بود که ادعا می‌کردند هزاران نفر در جریان حوادث اخیر دستگیر و به زندان افتاده‌اند.
صولت مرتضوی، معاون سیاسی وزیر کشو
ر: سخنرانی احمدی‌نژاد در سازمان ملل موجب شد شخصیت‌ها و سران کشورهای دیگر در حاشیه قرار گرفته و سخنرانان، متن سخنرانی خود را بر مبنای سخنان وی تغییر دهند.
علیرضا پناهیان، مشاور نماینده ولی‌فقیه در دانشگاه‌ها
: رفتار برخی از ما حزب‌اللهی‌ها موجب شده خیلی‌ها فراموش کنند که ما هنوز مظلوم هستیم.
آیت‌الله نوری همدانی
:
اقتدار ایران اسلامی در دنیا فراگیر شده است.
محمدرضا آشتیانی، نماینده  مجلس: سران فتنه سیلی محکمی از مردم خورده‌اند و از ترس مردم در خانه‌هایشان زندانی شده‌اند
.
محمدنبی حبیبی، دبیرکل موتلفه
: سران فتنه در برابر جمهوریت و اسلامیت نظام ایستاده‌اند و گویا آنها فقط به فرمان آشوب که از لندن و واشنگتن می‌رسد توجّه می‌کنند و ...الخ (نمونه‌های بیشتر اینجا)
واژه‌ها معنای خود را از دست داده‌اند و ما چیزهایی می‌گوییم که منطبق بر معنای حقیقی آن نیست. چند سطر بالاتر از دروغ گفتم که خلافگویی آگاهانه است ولی برای ناآگاهانه‌اش چه نامی بگذاریم؟ برای کسانی که- اگر خیلی خوش‌بین باشیم- به آنچه می‌گویند یقین دارند و احتمال اشتباه هم نمی‌دهند، چه می‌شود کرد؟
گاهی بی‌معنایی از این نیز فراتر می‌رود و به نوعی هجو واقعیّت می‌رسد. بی‌هیچ شرحی به این نمونه دقّت کنید: صادق محصولی برابر دوربینهای تلویزیونی، در پاسخ گزارشگرانی که سؤالی تکراری را از همه وزیران می‌پرسیدند که آیا شما یارانه می‌گیرید، گفت: نه. در بیان علّت آن نیز گفت که: چون فکر می‌کنم «مستحق‌تر» از من خیلی‌ هستند.
Real Time Web Analytics