بیمه‌ی فرهیختگان




هنرمندان، دانشمندان و همه‌ی طبقه‌ی فرهیخته‌ی جامعه، سرمایه‌های یک مملکت‌اند که وقت و هزینه‌ی زیادی صرف تربیت آنها شده است.. بسیار متأسّفم که باید با زبان پول و مادّیات سخن بگویم ولی خیلی‌ها هستند که جز این زبان را نمی‌فهمند. چنین افراد انگشت شماری در کشوری که خوانندگان جدّی کتابها حدود دوهزار نفرند، به تنهایی- یعنی بدون کمک دولت- چراغ فرهنگ را زنده نگه می‌دارند و امانت فن و هنر و دانش خود را به نسل بعد تحویل می‌دهند. با از دست رفتن یکی از آنان- خاصّه آنکه زودتر از موقع عادی باشد- صدمه‌ای به فرهنگ این کشور می‌خورد که قابل جبران نخواهد بود.


ناصر عبداللّهی که این روزها سالگرد درگذشت اوست، چهره‌ای خاص در موسیقی پاپ ما بود که صدای متفاوت و ریشه‌ی جنوبیش از اینکه به دام تقلید آن‌ ورآبی‌ها بیفتد، جلوگیری می‌کرد. به جز این او از احیاکنندگان و به صحنه‌آورندگان موسیقی هرمزگان هم بود. پیش از او چه کسی آوازهای خطّه‌ی هرمزگان را شنیده بود؟ پس از بود که صادقی و صنعتگر پیدا شدند. نبود چنین کسی باعث شده که مثلاً موسیقی خطّه‌ی خوزستان و زبان عربی نماینده‌ای در ساحت هنر ایران نداشته‌ باشد. درباره‌ی مرگ او روایات زیاد بود از ضرب و شتم خانواده‌ی همسر اوّلش به خاطر ازدواج مجدّد تا استفاده‌ی بی‌رویّه از قرصهای مسکّن و عود بیماری یرقانی که در کودکی گرفته بود. با خواندن گزارش پزشکی او متوجّه شدم که امکان درمان بهترش وجود داشت ولی به دلیل تشخیص نادرست پزشک معالج و دوری از مرکز، قربانی شد. سطح هوشیاری او تا حدّ زیادی بالا آمده بود ولی به دلایل واهی از به هوش آوردنش خودداری کردند تا اینکه ظهور برخی اتّفاقات پیش بینی نشده باعث شد حالش رو به وخامت رود و فوت کند. بابک بیات هم نیازی به معرّفی ندارد که انبانه‌ای از تجربه در زمینه‌ی آهنگسازی ترانه و فیلم و سریال و برنامه‌ی مستند بود. او تازه در آغاز راه پختگی خود بود که با ضایعه‌ی کبدی مواجه شد و از دست رفت. به این دو نفر بسیاری افراد دیگر مخصوصاً کسانی که به دلیل سکته قلبی یا مغزی از دست رفتند را می‌توان افزود. جایگزین صدا و چهره‌ی حسین پناهی که غریب و فقیر در آپارتمانش سکته کرد و جسد بو گرفته‌ی او را پس از دو روز یافتند چه کسی خواهد بود؟


بسیاری از این بیماریها حالت پنهان دارند و با یک چک آپ مشخّص می‌شوند که طبعاً به دلیل ندانستن این موضوع گاه بیماری تا حدّی پیشرفت می‌کند که وقتی برای درمان باقی نمی‌گذارد. به نظرم بهترین راه بیمه‌ی اجباری فرهیختگان کشور به همراه معاینه‌ی سالانه باشد تا احتمال بروز این وقایع به حدّاقل برسد. در حالت عادی هم بانوان و بسیاری از مردان خصوصاً آنانکه سابقه‌ی بیماری خاصّی در خانواده‌ی خود دارند باید هرچند وقت برای معاینه به پزشک بروند امّا این امر ِلازم، درباره‌ی این قشر جامعه لازمتر است. اگر دولت مساعدت کرد که هیچ و گرنه خود فرهیختگان با پشتیبانی مردم نهادی غیردولتی را برای این کار در نظر بگیرند که کسی جز سر انگشت ما قرار نیست پشت ما را بخاراند.

لاف حافظانه


                            
       ای قـبـای پادشـاهـی  راسـت بـر بالای تو             زینـت تـاج و نگیـن از گوهـر والای تو
       آفـتاب فتـح را هـر دم طلـوعـی مـی‌ دهـد             از کلاه خـسروی رخسـار مه سیمای تو
       گرچه‌خورشید فلک چشم‌وچراغ‌عالم‌است             روشنایی‌بخش چشم اوست خاک‌پای تو
       جـلـوه گـاه ِ طـایـر  اقبـال  گـردد  هـرکجـا             سایه اندازد همای چتـر گردون سای تو
       ازرسوم ‌شرع وحکمت‌ باهزاران‌اختلاف             نکته‌ای هرگـز نشد فوت از دل دانای تو
       آب حیـوانـش  ز منـقـار بلاغــت می‌چکـد             طوطی‌خوش‌لهجه ‌‌‌یعنی‌کلک شکّرخای‌تو 
       آنچه اسـکندر طـلب کرد و ندادش روزگار            جرعه‌ای بود از زلال جام جان‌افزای تو
       عرض‌حاجت‌درحریم‌حضرتت محتاج‌نیست             راز کـس مخفی نـمانـد با فـروغ رای تو
       حافـظ انـدر حضـرتت لاف غـلامی می‌زند             برامیـد عـفو جـان ‌بخش گـنه فرسای تو

قدرت‌نمایی فرزندان ابن‌ملجم


۱. طالبان در زمان بی نظیر بوتو پا گرفتند و بالیدند. نظامیان پاکستانی که کرکری با هندیان و بمب‌اتمی‌بازی، آنان را به هوس ابرقدرتی انداخته بود با هدایت آمریکا به دخالت در کشور همسایه‌ی خود پرداختند و با هدایت ایدئولوژیک از طرف مفتیان سعودی و سربازپروری مدارس علمیه‌ی سنّتی پاکستان، زهر وهّابیّت را در جام نظامی‌گری ریختند تا جای پایی در کشور همسایه بیابند. تشکیل گروه طالب‌ها( آنطور که افغانیها می‌نامندشان) اگر در زمان اشغال افغانستان توسّط شوروی توجیهی داشت بعد از آن تنها معلول قدرت‌طلبی آنان و حمایت عربستان و پاکستانی بود که بلافاصله پس از استقرار «امارت اسلامی افغانستان*»، آنرا به رسمیّت شناختند.


۲. بی نظیر بوتو شیعه مذهب که با ظاهری پوشیده‌تر به ایران می‌آمد و زیارت مشهد را هم هیچ وقت فراموش نمی‌کرد و خلاف مقرّرات استقبال توسّط رئیس جمهور وقت، رفسنجانی، استقبال می‌شد، پس از اینکه با اخطار شدید ایران درباره‌ی حمایت از طالب‌ها روبه رو شد، برای اوّلین بار با ظاهری آزادتر، مشابه آنچه در خارج از ایران بود، آمد که مثلاً بی‌اعتنایی و اعتراض خود را به ایرانیان نشان دهد. پاکستان هوای ابرقدرتی در سر داشت و افغانستان را به عنوان حیاط خلوت خود می‌طلبید و از مزاحمتهای ایران که از پشتیبانی شیعه‌ها و حزب وحدت به حمایت از تمام نیروهای مخالف طالب‌ها رسیده بود، خوشنود نبود. او آن زمان نمی‌دانست که ترکش این نیروهای دست پرورده قرار است به خودش هم اصابت کند.


3. خوارج اوّلیّه که پس از واقعه‌ی صفیّن از دیگر مسلمانان جدا شدند عقیده داشتند که هرکس مرتکب گناه کبیره شود، قتل او جایز خواهد بود« مانند کافران». گناه و نحوه‌ی خروج از دین را هم خودشان تفسیر می‌کردند و در دادگاههای یک طرفه فتوا به قتل افراد می‌دادند. چنین بود که سه نفر از آنان در یک شب تصمیم گرفتند که علی(ع) را به همراه معاویه و عمروعاص به قتل برسانند. شاید این عقیده اوّلین تلاش برای تئوریزه کردنِ« فتک» یا تروریسم در جهان اسلام بود.


۴. روند مقابله با عقل‌گرایی در جهان اسلام داستانی است پر آب چشم. این داستان از مخالفت ظاهرگرایان صدراسلام مانند ابن حنبل که تفکّر در آیات قرآن را باطل می‌شمرد و تنها معنای ظاهری آنرا حجّت می‌دانست شروع شد تا غزّالی که با نوشتن کتاب« تهافت الفلاسفه» ریشه‌ی فلسفه را در جهان اسلام- به جز ایران- خشکاند. مخالفت غزّالی هرچه بود نوعی خردورزی به همراه داشت امّا در روزگار ما کسانی ظهور کردند که همان را هم برنمی‌تابیدند و هرگونه اندیشه‌ورزی در متون دینی را رد می‌کردند. نه تنها فلسفه بلکه کلام و منطق را هم مضر می‌دانستند و تنها به ظاهر اخبار و عمل محض به آنها فرمان می‌دادند. این جنبش که از ابن تیمیّه(660-727هـ. ق) آغاز شد با ظهور محمّدبن عبدالوهّاب در قرن دوازدهم تبدیل به نهضت وهّابی‌گری شد که پس از پیروزی خاندان آل‌سعود در عربستان به صورت مذهب رسمی آن جا درآمد.


۵. در یکی از معدود مصاحبه‌های بن لادن که متعلّق به همین نحله‌ی فکری است، وی با تمسّک به این آیه که کفّار را دوستان خود نگیرید( نساء-۱۴۴) فتوا به قتل تمام متجاوزان غیر مسلمان در سرزمینهای اسلامی داد. گذشته از اینکه اولیاء را سرپرست- در اینجا سرپرست فکری- باید معنا کرد، چه فاصله‌ی بعیدی است بین دوستی نکردن با کسی و مهدورالدّم دانستن او. این آیه حتّی اگر آنچنان که بن لادن می‌گوید این معنا را داشته باشد، حتّی معنای کینه ورزیدن به دیگران را نمی‌دهد چه رسد به کشتن آنها. اینکه می‌بینید من روی یک آیه تمرکز کرده‌ام به این دلیل است که امثال او و ملّاعمر جز ترجمه‌ای سطحی و غلط از قرآن و چند خبر از دوازده قرن پیش چیزی برای استدلال ندارند؛ گرچه آنها با«استدلال» هم میانه‌ای ندارند.


۶. قدرت نمایی گروه طالبان در ایران منفجر کردن بمب در حرم امام رضا بود که پیشتر درباره‌ی آن نوشته‌ام. رهبر ایران یکبار به هنگام حکمرانی ِآنان، آنها را« کودن و سبک مغز» خواند ولی پس از آن سیاستمداران ایرانی با احتیاط از آنان یاد کردند چون هر آن احتمال مقابله به مثل آنان با حملات انتحاری بود و واقعاً نمی‌توان جلو چنین حملاتی را به طور کامل گرفت؛ پس علیرغم نفرتی که از آنان داشتند سعی کردند با صحبتهای خود آنان را تحریک نکنند.


۷. در اخبار آخرالزّمان جایی می خواندم که روزی می‌رسد که در عراق به مردان و زنان که می‌رسند از نام آنان می‌پرسند و اگر نامشان یکی از نامهای اهل بیت مثل حسن و حسین و زهرا و زینب بود آنان را می‌کشند، گذشت تا اینکه پای صحبت جوان عراقی تحصیل کرده‌ای نشستم که برای سفر و زیارت به ایران آمده بود. بی آنکه چنین متونی را خوانده باشد تعریف کرد که در محمودیّه- جایی نزدیک بغداد- گروهی هستند از تکفیری‌ها – یا ادامه‌ی طالبانیسم و پیروان زرقاوی- که کینه‌ی شیعه در دل دارند، جلو اتوبوس‌ها را می‌گیرند و از نام مسافران می‌پرسند، هرکه نامش از نامهای امامان بود می‌کشند و بی آنکه به اموال آنها کاری داشته باشند به دیگران اجازه‌ی ادامه‌ی سفر می‌دهند. ادامه‌ی تفکّر طالبانی امروز در عراق با فریب‌خوردگانی که می‌پندارند با منفجر کردن خود به حضور پیامبر اسلام می‌روند – و این مطلب را در نوارهای ویدئویی که پیش از عملیّاتشان می‌گیرند با خوشحالی بیان می‌کنند- به قتل عام شیعه پرداخته‌اند و عراق را در ناآرامی و بی‌ثباتی فرو برده‌اند.


۸. غدّه‌ی چرکینی در جهان اسلام سربرآورده که بر پایه‌ی مخالفت بر تعقّل بناشده و هرآنکس که مخالف خود باشد تکفیر می‌کند و می‌کشد. متأسّفانه متاع بی‌عقلی آنچنان خریدار دارد که هر جایی که این ویروس رخنه کند افراد بسیاری را داوطلبانه به کام مرگ فکری می‌کشد چنانکه دیدیم در لبنان هم پایگاهی برای خود یافتند که –فعلاً- با اقدام ارتش لبنان پایان یافت در حالیکه آمریکا با خیال ِانداختن آنها به جان حزب‌الله خوابهایی دیده بود که با درایت حزب‌الله و ایران خوابشان تعبیر نشد. این شبکه‌ی پیچیده که در تمامی کشورهای اسلامی پایگاه دارد، در پوشش بنگاههای خیریّه و دریافت پول برای نیازمندان به تأمین مالی خود می‌پردازد و آتش‌زدن کتابها و عمل خالصانه و جهاد علیه کفّار را شاهراهی برای رسیدن به فلاح و رستگاری می‌نمایاند و جوانان ساده‌دل را به دام می‌کشد. جای آن است که دولتهای اسلامی از یک طرف و اندیشمندان مسلمان از طرف دیگر به مقابله با این بیماری سرطانی بپردازند. انفجار برجهای مرکز تجارت جهانی،‌ بمب‌گذاری حرم رضوی، ترور احمدشاه مسعود و بی‌نظیر بوتو و سایر اقدامهای پلید آنها در چندسال گذشته، در هر کجای کشورهای اسلامی یا غیراسلامی قابل تکرار است و هیچ کس در امان نخواهد بود. 





* ما فراموش‌کاریم. به یاد آوردن این قوانین شاید کمک کند که به آسانی از خاطر نبریم که چه حکومتی در آغاز قرن بیست و یکم در جهان تشکیل شده بود. 

نویسنده و کارگردان


       
نوشته‌ای از اکبر رادی خطاب به طیّاری ِنمایشنامه‌نویس. تو امّا آنرا به این نیّت بخوان که نامه را خطاب به خودش نوشته است.


«... تجربه‌ی قرن‌های تآتر ثابت کرده است که از توی معجون بی ملاط کارگردان/ نویسنده نه کارگردان قلدری بیرون آمده و نه نویسنده‌ی گردن کلفتی؛ که درام‌نویسان زبده هرگز کارگردانان خبره‌ای نبوده‌اند و برعکس. حالا تو از مولیر بیا تا برشت و برس به این جا و در این سلسله‌ی زبدگان هر که را خبره است، برچین کن و این میانه حقیقت بخواهی، برادرم، دعوا سر لحاف حضرت ملّا است و چنان که توگویی قرار بر این بوده است شاهبال صحنه، نمایشنامه‌نویس، در مراسم بی‌رحمانه‌ای از بیخ چیده شود که چیده هم شده است و آنچه روی صحنه مانده همین است: ورچولوزیده، بی‌نویسنده، یتیم. مگر تو امروز در خانه‌ی مألوف خود، تآتر، عنصر ناشناس، غریبه، زائدی نیستی؟ و مگر در حوزه‌ی استحفاظی خود ، دانشکده‌های تآتری، اداره‌ی هنرهای نمایشی و نشریّات وابسته یک صیغه‌ی مجهول، یک بیماری مسری نبوده‌ای که حتّی نام بردن از تو به تأیید کراهت داشته و با پرهیز و احتیاط و طرد توأم بوده است. مبادا دانشجویان رشته یک دم به چهره‌ی بی حجاب تو خیره شوند و آثارت را بخوانند، اجرا پیشکش؟ و آیا تو هرگز دوره‌ی آثارت را در روزگار بی‌وقتی و مردبندی روی بساط دیده‌ای؟ این بی‌گمان در فرهنگ کاسبانه/ فرهنگی ِبازار نشر ما بی‌عدالتی بلکه ستمگری است و عین یک دمل پخته هنگامی سرباز می‌کند و چرکش را نشان می‌دهد که بیست نمایشنامه‌ی کوتاه و بلند تو باید لابه‌لای کتابهای پستو خانه محبوس باشند، یا در گفتمان‌های بندوبست آقایان خِرآویز شوند تا کوچک ابدال‌های مشنگی از قبیل یک چپ‌نمای راست‌باز خوش‌رقص، یک نفر سایر دلّال آثار هنری، یک متخصّص رباتیک بیهوشی با اسم فربهّ امید آقای ممّد آیکیو و یک کتک‌خور حرفه‌ای سینمای اکشن که دست بر قضا همه ادّعای درام‌شناسی و بعضاً قرائت سوّم دارند وتأویل متون قدیمه هم می‌کنند، هرمنوتیک، بگیر در یک سوپرمارکت پسامدرن هنری وامّا یک ذهنیّت شیشه‌بند پیشاقبیله هر سه چهار تن از فسیل‌های فرهنگ احلیلی مایند، در ساختن پرونده‌های تخمی برای اهل قلم چنان تکلیف تو را و تآتر مملکت را در یک نوشخوار ایستاده معیّن کنند که دستت شق بماند و بی‌اختیار بگویی: زیپاپا!...»





کارنامه 27- اردیبهشت 81

ع مثل عقده‌گشایی، مثل علی‌آبادی


              
1. مدیران برجسته کارشان در ساختارهای شکل‌گرفته هم متفاوت از دیگران‌است چه رسد به کشورهایی که فردگرایی هنوز حرف اوّل و آخر را می‌زند. غلامحسین کرباسچی در شهرداری تهران و بیژن نامدار زنگنه در وزارت نفت نمونه‌ای از این مدیران طراز اوّل بودند که تنها با رفتن آنها فقدانشان حس شد؛ و البتّه محسن صفایی فراهانی.


2. صفایی فراهانی را خاتمی به هاشمی طبا« تحمیل» کرد. هاشمی طبا از مدیران دوره‌ی هاشمی رفسنجانی بود که در دولت او بُر خورده بود. توسّل به استخاره در عزل و نصب افراد و دخالت در امور فدراسیون‌ها از کارهای منفی او و انتخابی کردن ریاست فدراسیون‌ها از کارهای مثبت او بود. صفایی را با بی‌میلی پذیرفت تا جای یکی از مدیران ورّاج و کم عرضه‌ی فوتبال را بگیرد. همو پس از کناره‌گیری صفایی از خداخواسته از آن استقبال کرد.


3. امروز که صحبت از مربّیان خارجی هست و پس از گذشت این همه سال در فهرست نامزدان مربّی‌گری تیم ملّی به جز سانتینی، مربّی همطراز ایویچ و بلاژویچ یافت نمی‌شود. این را گفتم تا یادمان نرود آن زمان صفایی فراهانی چه کرد. صعود به جام‌های جهانی ِنوجوانان و جوانان، ساختن کمپ تیم ملّی، به راه انداختن لیگ حرفه‌ای و بسیاری اقدامهای ساختاری- که کمابیش در دوره‌ی دادکان ادامه یافت- از یادگارهای اوست.


3. دادکان گفته بود که پس از جام جهانی می‌رود چه تیم ملّی نتایج خوبی بگیرد چه بد. وقتی کسی را که دارد با پای خود می رود با لگد به بیرون می‌اندازی یعنی داری عقده‌گشایی می‌کنی، یعنی باید برای مداوا به روانکاو مراجعه کنی. آدم سالم چنین عملی از او سر نمی‌زند.


4. اگر دادکان استعفا می‌کرد الآن مدّتها بود که تکلیف فدراسیون و مربّی تیم ملّی معلوم شده بود. علی‌آبادی دو بار، یک بار با برکناری بی‌منطق دادکان و دیگربار با دورخیز برای تصاحب پست ریاست فدراسیون، فوتبال ایران را با بحران روبه رو کرد. پیشتر از وقایع این یکی دو روزه در این باره نوشته بودم.


۵.آنچه در این برنامه حال به هم زن و تأسّف بار بود، ‌تملّق پشت تلفنی‌ها برای رؤسای خود  و به کار بردن نامها و القاب دهن پر کن برای آنان بود. هر دو از به صحنه آمدن حماقت بار علی‌آبادی با نام انجام تکلیف یاد می‌کردند. تکلیف را ما پیش از این در امور دینی شنیده بودیم و نمی‌دانستیم که احمدی نژاد به مقام مرجعیّت هم رسیده است. اگر در ساختار اداری دستوری هم باشد وظیفه است آنهم در چارچوب مقرّرات. تصاحب پست رئیس فدراسیون فوتبال جزو وظایف علی‌آبادی نبود که موظّف به انجام آن باشد چه رسد به مکلّف. 


5. هاشمی و آخوندی یک جا را درست می‌گفتند و آن هم این بود که صفایی و دوستانش که داریوش مصطفوی را برکنار کردند چرا خود مربّی را نمی‌آورند. بله به نظر من هم آنها می‌توانستند این کار را بکنند ولی با محوّل کردن آن به افراد سازمان خواستند انفعال و بی‌عرضگی آنها را به افکار عمومی نشان دهند. اگر همه‌ی کارها به خوبی و خوشی پیش می رفت، شاید همه گذشته را فراموش می‌کردند؛ خصوصاً ما ایرانی جماعت که در فراموش کردن گذشته استادیم ولی با افتضاح برنامه‌ی نود همه- از عروسک‌های خیمه شب‌بازی احمدی نژاد تا دوزاری نویسان روزنامه‌ای که از صفایی و خبیری انتقاد می‌کردند و باقی مردم- این چند ماهه را فراموش نخواهند کرد.


6. یک خبر خوش: امیر عابدینی مصاحبه کرده و گفته که این دو نفر هم خیلی امیدوار نباشند که رئیس باقی خواهند ماند ‍[ یکی که از خودشان است و دیگری هم اگر هنری داشت در فدراسیون تنیس روی میز نشان می‌داد]. ما می‌توانیم در مجمع پس از دو ماه کار آنان را بررسی و در صورت لزوم برکنارشان کنیم. امیدوارم دوره‌ی دو ماهه‌ی آنان هم بگذرد و کار به دست فرد کارکشته‌ای مانند آجورلو سپرده شود.

من محال را می‌خواهم


                  
1. اگر ابتدای دوره‌ی فیلمسازی امیر نادری را « تلاش برای تلاش» بنامیم، عنوان این مطلب بهترین شعار برای دوره‌ی  فعلی زندگی اوست.


2. تولّد و کودکی در آبادان، پدرش را نشناخت، کارها: آب یخ فروشی، کفّاشی و کار در کشتی.


3. از عکس شروع کرد و برای قیصر و پنجره و حسن کچل عکّاسی کرد.


4. در بیست و دو سالگی با خود عهد کرد که اوّلین بلیط اوّلین اکران فیلم اودیسه‌ی2001کوبریک در لندن را بخرد و برای این کار تمام زندگیش را فروخت و موفّق هم شد؛ چرا؟ همینجوری.


5. خداحافظ رفیق که به ماجرای آخرین دزدی مردی می‌پردازد که پس از آن می‌خواهد این کار را کنار بگذارد، اوّلین فیلم او بود و مرثیه‌سرای شکست.


6. تنگنا از دید برخی بهترین فیلم اوست. ماجرای مردی که پس از قتلی ناخواسته فرار می‌کند و فرار تا از پا در می‌آید. تلاش برای تلاش.


7. تنگسیر فیلم او نیست، وثوقی بر فیلم می‌چربد. این فیلم و چند فیلم کوتاه او را کنار می‌گذارم.


8. دونده بهترین فیلم اوست. حدّ فاصل محتواگرایی پیش از انقلاب و فرم گرایی پس از انقلاب. هم به این دلیل و هم به دلیل دیگری که امیرو خود امیروی نادری است و کودکی‌اش. این فیلم اوّلین سفیر سینمای ایران برای درو جوایز جهانی بود.


9. آب، باد خاک؛ حکایت پسری که در کویر به دنبال خانواده‌اش می‌گردد ولی به آب می‌رسد. ادامه‌ی تلاش برای تلاش.


10. پس از ناراحتی از واکنش‌ها به دو فیلم آخرش به آمریکا مهاجرت می‌کند و هویّت ایرانی‌اش را کنار می‌گذارد و خود را فیلمسازی آمریکایی می‌خواند. فکر می‌کند به چه چیزهایی وابسته است، سیگار و گوشت و قهوه را کنار می‌گذارد. به زنش وابسته است او را هم رها می‌کند. هر چه ممکن است بر او تأثیر بگذارد کنار می‌گذارد. برای آنکه« خودش» باشد، دیگر کتاب نمی‌خواند و به سینما نمی‌رود تا از کسی اثر نپذیرد. به تلفن‌ها و تماس‌ها از ایران و تمام دوستانش جواب نمی‌دهد.


        دیوار صوت        ماراتن


11. پس از دو سه فیلم، ماراتن را می‌سازد. یک جور دونده‌ی مؤنّث. زنی می‌خواهد ببیند در یک محدوده‌ی زمانی چقدر می‌تواند جدول حل کند. برای چه؟ برای اینکه« چیزی» را به خودش ثابت کند. درست مثل امیرو که می‌دوید و علی خوشدست که فرار می‌کرد و باز امیرو که به لندن رفت تا اوّلین بلیط ...


12. دیوار صوت؛ تا قبل از این فیلم آرزوها، لااقل احتمال دست‌یابی داشتند. در این فیلم نوجوانی ناشنواست که می‌خواهد بشنود. البتّه داستان فیلم این نیست. او می‌داند که میان انبوه نوارها، نوار صدای مادرش هم هست و می کوشد که آنرا بیابد و به کسی بدهد تا با لب‌خوانی او بتواند مادرش را« حس» کند. او به آنچه می‌خواست نمی‌رسد ولی ثمره‌ی تلاشش، احساسی شبه مکاشفه- یا شاید نوعی شنیدن- است که به او دست می‌دهد.


13. دیگر چه محالی باقی مانده؟ پروژه‌ی رؤیایی نادری ساختن فیلمی در کره‌ی ماه است. می‌خواهید باور کنید می‌خواهید نکنید؛ خودش گفته.

اقتدار فرهنگی- ورزش



1. یکی از بارزترین نمودهای یک فرهنگ در جهان ما ورزش است که گاه آزادانه مثل اکثر دولتهای دارای دموکراسی و یا به جبر مانند دولتهای بسته خصوصاً اردوگاه چپ در گذشته، اقتدار فرهنگ خود را به رخ می‌کشد. شوروری در گذشته تلاش بسیار داشت که خود را در المپیک به عنوان قطب ورزش دنیا معرّفی کند که معمولاً ناکام می‌ماند و آمریکا از او پیشی می‌گرفت. در حالیکه ورزش آمریکا مبتنی بر انتخاب آزاد و مسابقه‌ی انتخابی برای ورزشکاران است که در شوروی سابق،همیشه اینطور نبود. کشور کوچکی مانند آلمان شرقی درست به همین دلیل همیشه در رده‌ی بالای کشورهای المپیکی بود. این کشور کم جمعیّت با برپایی اردوهای طولانی و تمرینهای طاقت‌فرسا و برخی تمهیدات مثل سالنهای سرپوشیده‌ای که مقدار اکسیژن در آن بالاتر از حدّ عادی بود- و چه بسا اینگونه امور امروز دوپینگ به حساب بیایند- ورزشکاران را به ماشینهایی مجهّز تبدیل می‌کرد که توانایی مدال‌آوری برای کشور- و ایدئولوژی- خود را داشته باشند. امروز هم کوبا به صورتی ضعیفتر از همین سرمشق پیروی می‌کند.


2. فوتبال از تمام ورزشهای دیگرجداست و آنرا باید به عنوان یک« پدیده‌ی اجتماعی مستقل» بررسید. پیشتر از تفاوت فوتبال و سایر ورزشها گفته بودم و پیش بینی نادرست بکن بائر درباره‌ی سرآمد شدن آمریکا در فوتبال را آوردم. جام جهانی فوتبال به تنهایی تماشاگر بیشتری از المپیکی که دارای فوتبال هم هست دارد و جشن و شادی ِبرد آن و یا اندوه و حزن ناشی از شکست که گاه به عید ملّی یا عزای عمومی تبدیل می‌شود نشان می‌دهد که فوتبال را باید جداگانه مطالعه کرد.


3. وجه داخلی. این عامل را تنها اگر برای انسجام داخلی کشوری مانند ایران که قومیّتهای گوناگون دارد در نظر بگیریم شایسته‌ی تأمّل بیشتری است. وقتی کسی در یک بازی شرکت می‌کند، در یک تیم یا یک لیگ، یا نظمی را می‌پذیرد، خود به خود گامی بزرگ در جهت پررنگ کردن وجه اتّحاد ملّی و کم رنگ شدن زبان یا آداب و رسوم متفاوت برداشته‌است. لااقل دو گروه هستند که به نظر می‌آید به قومیّت خود بیش از وطن خود بها می‌دهند: در درجه‌ی اوّل کردها و کمی رقیقتر بلوچ‌ها. کمی دوراندیشی باعث می‌شد که مسؤولان برای اینکه این دو استان دو تیم در لیگ برتر داشته باشند فکری کنند. شیراز را یک تیم بس بود؛ اگر سپاه می‌خواست تیم بزند بهتر بود جای دیگری را انتخاب می‌کرد. صباباطری متعلّق به ارگانی نظامی است که رو به صنایع آورده است. چه اشکال داشت که به جای تهران جای دیگری را برای استقرار تیمشان انتخاب می‌کردند. بله در تهران بودن به دلیل سهولت  آمد و رفت خوب است ولی منظور من کار فرهنگی است که هزینه‌ی خودش را هم دارد. شیرین فراز متعلّق به کرمانشاه است که آنها هم کرد هستند ولی به نظر من باید فکری برای بلوچستان و سایر استانهای حاشیه‌ای کرد.


به میدان آمدن زنان در دولت جدید هر توجیهی داشته باشد اقدامی فرخنده برای گروهی است که فکر می‌شد باید تا مدّتها به شطرنج و تیراندازی بپردازند. امروز با ساخت لباسهای مناسب حضور دختران ایران در بسیاری از رشته‌ها امکان پذیر شده‌است . تحرّک جسمی و نشاط روحی سوپاپ اطمینانی برای کنترل بسیاری از نارضایتی‌های اجتماعی خواهد بود و نظم فعلی را استحکام خواهد بخشید. امیدوارم موانع فعلی در جهات حضور دختران در ورزشگاهها برداشته شود و رشته‌های بیشتری با حفظ سنّت‌ها امکان حضور جهانی را پیدا کنند.


برای پرهیز از طولانی شدن مطلب عناوین دیگر را به نوشته‌های مستقلّ دیگر می‌سپارم؛ مانند: حرفه‌ای شدن ورزش که در دهه‌ی شصت از آن پرهیز می‌شد و ستاره‌سازی در ورزش که مدّتها جلو آن گرفته شده بود و تأثیرهای روانی و اجتماعی آن، مطبوعات ورزشی زیاد ایران که حتّی از کشورهای صاحب ورزش و مطبوعات آزاد بیشتر است و دست آخر راه یابی چهره‌های ورزشی به عنوان نماینده‌ی شورای شهر یا نماینده‌ی مجلس به نهادهای سیاسی کشور.


4. وجه خارجی. دو بار حضور در جام جهانی در تغییر وجهه‌ی ایران بسیار مؤثّر بود. ملّتی که فوتبال دارد یعنی ورزشگاه دارد، تماشاگر دارد، تیمهای پرطرفدار و رقابت دارد و این با تصویری که از ایران به دست می دهند، قابل تطبیق نیست. روابط بین آمریکا و چین با مسابقه‌ی پینگ پنگ بین آندو کشور بهبود یافت که به دیپلماسی پینگ پنگ موسوم شد. عدّه‌ای بازی ایران و آمریکا را می‌خواستند در همان رابطه تفسیر کنند که آن فرصت تاریخی از دست رفت. بازیکنان ایرانی و آمریکایی در آن بازی عکسی دسته‌جمعی و به صورت مختلط انداختند که اینجا بازتابی نیافت.


مسؤولان دولت فعلی تمایلی به الگوی بلوک چپ دارند که در بالا به آن اشاره کردم برای همین خود قصد تصدّی ریاست فدراسیون فوتبال را می‌کنند و یا از سوّم شدن ایران در جدول بازی‌های آسیایی آینده سخن می‌گویند که به نظرم راهکاری تحمیلی و نادرست است. با قهرمان‌سازی وبه دست آوردن موفّقیّتهای زودگذر پیشرفتی که به دست نمی‌آید هیچ گاه شاید به دام خودفریبی هم بیفتیم. بهترین کار اجازه دادن به بخش خصوصی برای سرمایه‌گذاری در ورزش و ایجاد باشگاههای متعدّد است تا پیشرفتی دائمی و ماندگار به دست آید که این اقدام، خود را در میادین بین‌المللی نیز نشان خواهد داد. ما هنوز برای حقّ پخش بازیها از تلویزیون مشکل داریم و تبلیغات به امری درآمد بخش و مستقل کننده از دولت تبدیل نشده است. اینها را نوشتم که دستوری و آمرانه بودن حضور خارجی را تنها به پشتوانه‌ی دلارهای نفتی نکوهش کنم و آنرا ناکافی بدانم.


در جهانی که ستاره‌ها جهت دهنده‌ی افکار عمومی‌اند حضور ورزشکاران ایرانی در باشگاههای خارجی تأثیری بر همان دیدگاه کل نگرانه‌ای دارد که دیروز نوشتم. خیلی سال پیش از این و هنگامی که ورزش ایران« این» نبود هم جوانان خلیجی نام تمام بازیکنان تیم فوتبال ایران را از حفظ بودند که برای خود ایرانی‌هایی که به آنجا می رفتند شگفتی آور بود. برخی رشته‌ها و یا برخی وزن‌ها دارای اهمیّت بیشتری هستند مثلاً شاید وزنه‌برداری جزو رشته‌های پرسرو صدا نباشد ولی عنوان قویترین مرد جهان برای کنجکاو کردن هر کسی کافی است. همین حالت در بوکس حرفه‌ای هست که سنگین وزن حسابی جدا از دیگر اوزان دارد. ورزشهایی مانند تنیس حرفه‌ای پس از فوتبال شاید بیشترین پوشش رسانه‌ای را دارد که ما در آن سهمی نداریم. بیش از هرچیز برای حضور در بازی ورزش جهانی باید برنامه و نقشه داشت که به نظر نمی‌آید در طرح سامان‌دهی ورزش که نوشته شد به ابعاد جهانی این مسأله هم پرداخته باشند. به هر روی در حدّ طرح مسأله تلاش کردم به وجوه فرهنگی- جهانی موضوع- فارغ از اهمیّت سلامتی و بهداشتی آن- اشاره کنم.  

اقتدار فرهنگی - مقدّمه





برخی الفاظ به رغم داشتن معنای فرهنگ‌لغتی ِواحد، به واسطه‌ی کاربرد متفاوت معنایی خاص می‌یابند. اقتدار و قدرت دو مصدر به یک معنایند ولی اقتدار، تمکین بدون اعمال قدرت را به ذهن متبادر می کند. یک بار کسی در مقابل دیگری تسلیم می شود به دلیل اعمال نیرو و زور بیشتر و یکبار از هیمنه و سطوت او ناگزیر از پذیرش برتری او می‌شود. در این صورت صفت فرهنگی پس از اقتدار فقط نشان‌دهنده‌ی نوع آن است و گرنه هر پویایی فرهنگی ، نوعی اقتدار به شمار می‌آید.


هم اکنون اگر تولید انبوه فرهنگی آمریکا نبود، چهره‌ی استیلا جوی آن تصویری بسیار منفور و ناهنجار از این کشور ترسیم می‌کرد امّا این وجه فرهنگی آنرا تعدیل یا حتّی تصحیح می‌کند. این همان چیزی است که شوروی سابق از آن بی‌بهره بود و الآن هم چین و روسیه‌ی فعلی فاقد آنند. افکار عمومی- یا حتّی قضاوت خواص- معمولاً به یک پدیده به عنوان یک « کل» می‌نگرد و ابعاد متفاوت آنرا از هم جدا نمی‌کند، در این هنگام است که تولید علمی، ادبی، سینمایی، تلویزیونی و سایر محصولات فرهنگی آمریکا حتّی با وجود قضایای چندساله‌ی اخیر باعث می شود که همچنان تصویر پرچم آن کشور روی پیراهن فلان جوان جهان سوّمی یا نوجوان گرسنه‌ی افریقایی به مثابه‌ی نمادی از بهشت موعود دیده شود. قدرت فعلی آمریکا ناشی از اقتدار فرهنگی آن است و حتّی پیش‌روی جبهه‌ی چپ در قرن بیستم بسیار بیشتر از آنکه مدیون قدرت نظامی و مالی شوروی باشد به جهت اقتدار فرهنگی موقّت ناشی از وعده‌ی اتوپیای مبتنی بر عدالتی بود که کمونیسم وعده می‌داد و با سست شدن آن چهره‌ی آرمانی و از بین رفتن آن اقتدار، ‌ بلوک چپ نیز از هم فروپاشید.


من امّا اینجا قصدم از این بحث تحلیل مصادیق آن در جهان نیست بلکه به خودمان و لزوم این امر به عنوان سدّی در مقابل جهانی‌سازی- بخوان آمریکایی‌سازی- می‌نگرم. در اخبار داشتیم که ضرغامی با سفر به برخی کشورهای آمریکای لاتین پیشنهادهایی را جهت صدور برنامه‌های تلویزیونی ایران به آن کشورها دریافت کرده‌است. جای تعجّب است که چگونه سران آن کشورها و بسیاری کشورهای دیگر شعار مقابله با فرهنگ سلطه سرمی‌دهند در حالیکه فکر و ذهن کودکان و جوانان و مردم خود را« دربست» در اختیار الگوسازی‌های برنامه‌های همان سلطه قرار می‌دهند. حتّی اگر مسابقه یا تاک‌شو یا برنامه‌ای به زبان محلّی هم هست با تقلید از نمونه‌های اصلی آن ساخته و ارائه می‌شود. با نگاهی به کشورهای همسایه‌ی خود از ترکیه تا کشورهای عربی، این چیرگی بی‌چون و چرای فرهنگ آمریکایی را مشاهده می‌کنیم. با این وجود دم از هویّت فرهنگی زدن کاملاً عبث و بی‌فایده است. آنچه نوشتم فتح بابی بود برای چند روز آینده.

سخنی نیست...



چه بگویم؟ سخنی نیست.

می‌‌وزد از سر امید، نسیمی،
لیک، تا زمزمه‌یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
                         به رهش
                                  نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

          * * *

پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج‌اندیشی
               خاموش
                       نشسته‌ست.
بام‌ها
      زیر فشار شب
                       کج،
کوچه از آمد و رفت شب بدچشم سمج
                                           خسته‌ست.

          * * *

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه‌ی شومرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد
 به رهش
           نجوا را
                   نارونی نیست.

چه بگویم؟
سخنی نیست...


احمد شاملو

نکته

 
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد.

ابراهیم و رؤیایش


          
1. تصدیق یعنی صادق شمردن چیزی؛ وقتی گزاره‌ای را راست و مطابق واقع می پنداریم- صرف نظر از اینکه واقعاً اینگونه باشد یا نه- آنرا تصدیق کرده‌ایم. تعبیر گونه‌ای تفسیر است که از (عبر) به معنای عبورکردن می‌آید. شنیده‌ایم که مَجاز قنطره( پُل) حقیقت است. برای معانی مجازی باید پُل زد و آنها را به سوی واقعیّت آورد و به این عمل تعبیر می‌گویند. وقتی خواب می‌بینیم که شیر می‌نوشیم، به ما می‌گویند که تعبیر شیر، علم است و وقتی در آلودگی و کثافت فرومی‌افتیم- علیرغم انتظار ما- آنرا ثروتمند شدن تعبیر می‌کنند. البتّه اندک کسانی هستند که می‌توانند عین یک واقعه را در رؤیا ببینند یا برای هرکس ممکن است به تعداد بسیارکم این مسأله پیش بیاید و گرنه نباید در سایر موارد خواب را تصدیق کرد بلکه باید به تعبیر آن پرداخت.


2. ابراهیم در خواب دید که فرزندش را ذبح می کند. او البتّه از کسانی بود که خواب بی نیاز به تعبیر هم می‌دید و چه بسا برخی صورتهای وحی بر او در این حالت نازل می شد، پس خواب خود را راست پنداشت و فکر کرد که مأمور به ذبح فرزندش شده است و باقی ماجرا که در قرآن آمده است. وقتی جلو انجام عملش گرفته شد به او گفته شد که « قد صدّقت الرّؤیا»( صافّات-105) یعنی خواب خود را راست پنداشتی و تعبیر نکردی که توضیح دادم.


3. گویند که ابراهیم خلیل علاقه‌ای غریب به فرزندش داشت و شاید دلیل دیدن این خواب هم همین بود که خدای عالم‌آفرین به او بگوید که تو که به همه‌ی عالم می‌نگری،« مرا» می‌بینی، چرا به اسماعیل که نگاه می‌کنی، اسماعیل‌آفرین را نمی‌بینی؟ « او را ذبح کن» شاید به این معنا باشد که نگاه استقلالی به فرزندت نداشته باش و موقع نگریستن به او هم مرا ببین. چیزی شبیه آنچه که علی مرتضی می‌گفت: در چیزی ننگریستم مگر آنکه پیش و پس و همراه آن خدا را دیدم.


4. پرسش: خدایی که از همه‌ی احوال باخبر است، نمی‌دانست که به اشتباه قصد کشتن فرزندش را می‌کند؟ چرا، ولی هم با این کار به مقصود خود رسید و القای معنی کرد، هم به او آموخت که نباید به ظاهر امور بسنده کند و چه در خواب و چه بیداری، ظواهر تنها روکش حقیقت‌اند و رسیدن به حقیقت ِپنهان تلاش و کوشش بیشتری می‌خواهد.


5. امّا آنچه این برداشت- که برداشت ابن عربی در فص اسحاقی کتاب« فصوص الحکم» است- را از برداشت عامّه‌ی مسلمانان و مسیحیان و یهودیان جدا می‌کند، تصحیح نوع نگاه به خداوند است. خدای ادیان دیگر، وجه قهّاریّت و جبّاریّتش بر رحمانیّت و رحیمیّتش می‌چربد به خلاف اسلام که با« بسم الله الرّحمن الرّحیم» آغاز می شود. خدایی که – حقیقتاً- فرمان به سربریدن فرزند بیگناه دهد، به راستی خدای ترسناکی است. فرزندت را دوست داری؟ پس او را بکش! حالا اگر من آقایی کردم و جلوت را گرفتم که هیچ و گرنه به تکلیفت عمل کن. « ترس و لرز» کرکگور و آثاری از این قبیل، زیر سایه‌ی چنین خدایی نوشته می‌شوند. رهبانیّت و ریاضت‌های- از دید اسلام- نالازم و گاه نامشروع به خاطر ترس از چنین خدایی است. با این تصحیح عقیده درمی‌یابیم که خدای رحیم و حکیم هیچوقت دستور به امرغیر معقول نمی‌دهد و با توجّه به آنچه گفتم به نظر می‌رسد که مهر و رحمت و حکمت خداوند باید درعقاید و فقه اسلام توسّط عالمان دین بیش از پیش ملاحظه و منعکس شود. 

شاملو و ابراهیم


                                ابراهیم اثر محمود فرشچیان
1. پیشتر در نگاهی که به شعر« کویری» شاملو داشتم گفتم که تفسیر یک شعر بسیاری مواقع از دایره‌‌ی  قصد شاعر بیرون می‌رود و خواننده معانی جدیدی از آن می فهمد. امّا هر چیزی را حدّی است و تفسیر شعر نیز حدودی دارد و این طور نیست که« هر» معنایی را بتوان به« هر» شعری نسبت داد. مثلاً آه و ناله‌ی زن ِاین شعر، حسرت و شکوه است و خیلی خنده‌دار است که کسی مثلاً آنرا اشک شوق برای آمدن عزیزی تفسیر کند.


2. محمّد آزرم در شماره‌ی بیست و هشتم شهروند بر شعر« سرود ابراهیم در آتش» نقدی نوشته که در آن شخصیّت شعر را ابراهیم نبی گرفته و او را از دید شاعر خداباوری دانسته که« با نه گفتن از آسمان و آسمانیان هم بالاتر می‌رود. از دید او آفریده‌ی خداوند، برتر از آن است که با حرکتی گلّه‌وار و از راهی جبری، مسیر زندگی را طی کند، پس دیگرگونه مرد را دیگرگونه خدایی می‌بایست: خدایی که آفریده‌اش را آزاد خلق کرده تا راه خود را برگزیند...»


3. این تفاسیر با آنچه از شاملو می‌دانیم یکی نیست. او را اگر ملحد به حساب نیاوریم لااقل لاادری بوده گرچه اوّلین صفت بیشتر به او می‌خورد. گاهی از « ما مسلمانان» یاد می‌کرده ولی قصدش وجه فرهنگی و عام آن بوده نه جنبه‌ی عقیدتی آن. مثلاً ما سفیدیم، آسیایی هستیم به زبان فارسی حرف می‌زنیم، در ضمن مسلمان هم هستیم؛ پس می‌گوید: « ما مسلمانان از یاد برده‌ایم که پیشوایانمان خرما و نان جو می‌خوردند، جامه‌های پروصله می‌پوشیدند و بر حصیر مسجد می‌خفتند و شرافت را در عدالت و بزرگی را در برابری با خلق خدا می‌شناختند»( از مهتابی به کوچه، مجموعه مقالات، 1375). همین شاملو جای دیگر می‌گوید« من فکر می‌کنم مذهب نوعی پذیرش است... مردم چیزی را می‌پذیرند و به آن عمل می‌کنند و فکر نمی‌کنند که منطقی است یا نه واین به خاطر نیازی است که دارند»( کیهان 22و24/8/52) یا واضحتر: « قرن‌ها پیش بت‌پرستی جدیدی در جماعات بشری تابوهای جدیدی به وجود آورد که یکسره هیأتی بشری داشتند و به افسون ِقوانین و سنّت‌ها دست‌هایی را که روزی از سر نادانی برسینه‌ها جا گرفته بود، الی‌الأبد به صلیب سینه‌ها در زنجیر کشید»( از مهتابی به کوچه).


4. شاملو به حقیقتی مذهبی معتقد نیست تا بخواهد در پرتو آن شعرش را ارائه کند. او و بسیاری از خداناباوران فعلی به هنگام سخن راندن از انبیایی مانند عیسی و ابراهیم آنها را«اسطوره» می‌خوانند. اسطوره شکل تکامل یافته و پروبال گرفته‌ی واقعیّتی عادی است. رستم دستان و اسفندیار شاید نمونه‌ای حقیقی داشته‌اند ولی در گذر زمان آنچنان به آن‌ها افزوده شد که تبدیل به چنین شمایل‌هایی از دلاوری و روئین‌تنی شدند. همینطور است آشیل و اساطیر یونانی. این نوع نگاه را ع. پاشایی در کتابهایی که درباره‌ی شاملو نوشته به کنایه بیان کرده است که عیسای ناصری دو شعری که شاملو درباره‌ی مسیح گفته عیسای نبی نیست. اینجا هم ابراهیم تنها بهانه‌ای است که شاعر« خود» رابیان کند که خدای ساختگی ادیان را به دور افکنده و خود به دست خود سرنوشتش را می‌سازد. آزرم، بت را نمرود و جبآریّت او دانسته امّا با نگاه با آخرین نقل قولی که از شاملو آوردم معلوم می‌شود که منظور او از بت چیست. اینجا داستان ابراهیم برای شاملو تفاوتی با استفاده از داستان هملت در شعر« هملت» از مجموعه‌ی« مرثیه‌های خاک» ندارد؛ هردو بهانه‌اند که شاعر خود را بیان کند.


۵. آزرم در پایان نتیجه گرفته که شاعر صدای بت‌شکن را آورده ولی صدای بت‌پرستان را نیاورده،‌ پس خود شعر با حذف صدای مخالف خود به اقتدار و جبّاریّت و بت جدیدی تبدیل می‌شود. گذشته از اینکه با برخی ریشه‌های تئوریک حرفهایش موافق نیستم امّا اگر شعر را از ابتدا درست تفسیر می‌کرد اینجا، جای نتیجه گیری خوبی بود. بتی که دین و مذهب است و« بزرو طوع و خاکساری» و شاعر از آن سرمی‌پیچد تنها نمایش نظر شاعر است و دیگران- یعنی خداباوران- مجال طرح صدای خود را ندارند. شاعر یک‌تنه به قاضی می‌رود و دیگران را به راحتی به اینکه« بینوا بندگکی سربه‌راه» هستند متّهم و محکوم می‌کند. مگر خداناباوران همه با اندیشه به نفی خدا رسیدند؟ اکثر قریب به اتّفاق آنها به دلیل شرایط زیستی و محیطی و خانوادگی با تقلید از دیگران این شدند درست مثل اکثریّت خداباوران. پس او نباید به جنگ عوام خداباوران برود. صدای خواص اهل اندیشه از خداباوران در شعر و کلام و فکر شاملو شنیده‌نمی‌شود و بله، حالا جای آن است که بگوییم: شعر او با حذف صدای مخالفان و نشنیدن آنها به جبّاریّتی جدید تبدیل می‌شود. 

فرار ابر



می‌بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می‌ریخت آفتاب
پولک به روی دامن چین‌دار آب مست

یک تکّه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت.

می‌بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می‌ریخت آفتاب
پولک به روی دامن چین‌دار آب مست
یک تکّه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
تنها نهاد سایه‌ی ابر کبود را
کوتاه کرد قصّه‌ی گفت و شنود را
بود و نبود را


نصرت رحمانی

نقّاشی ِخاله خرسه



۱. شخصی را برای کنفرانس درباره‌ی برخی مسائل کلامی دعوت کردند و ما هم بی خبر از همه جا رفتیم ببینیم چه خبر است. آدم ساده دلی بود که بدون تسلّط بر زبان و تأکید بر خواندن دویست کتاب کتابخانه‌اش جزوه‌ی بی‌همتایی را معرفی می‌کرد که هم حوزوی و هم دانشگاهی اگر آنرا ببیند آفرین می‌فرستند. یکی از ویژگی‌های اطلاعات کم در یک مسأله ساده‌نگری و تعجیل در دادن احکام قطعی است. هر چه شخص عمیق‌تر شود حرفهایش را با امّا و اگر و احتمال بیشتری همراه می‌کند. گستره‌ای که در مقابلش از آن دانش خاص هست را وسیعتر می‌بیند و به جهل خود واقف‌تر می‌شود. شرکت در جلسه‌ی آن بنده خدا هم محض تفریح بدک نبود و جزوه‌اش هم در حد کتاب تعلیمات دینی سوّم راهنمایی زمان ما بود.


2. درباره‌ی یارانه‌ها و لزوم حذف آنها در دولت‌های پیشین زیاد شنیده بودیم که اواخر دولت خاتمی به پیشنهاد حذف و دادن مستقیم آنها به مردم کشید و گفت‌و‌گوی مفصلی هم در بخش خبری شبکه‌ی دو درباره‌ی آن درگرفت. چندی پیش احمدی نژاد درباره‌ی صحبتش با وزیر نیرو حرف می‌زد که طبق پیش‌بینی و در راستای حذف یارانه‌ها مقداری به بهای آب و برق و گاز افزوده بود. او گفت: به او گفتم:« چرا این کار را می‌کنید؟ ما داریم فلان مبلغ یارانه می‌دهیم این یک ذرّه هم رویش، چرا مردم را به زحمت بیاندازیم؟» این به معنای بی‌بها کردن آن همه صحبت و تأکید کارشناسان بر لزوم حذف یارانه‌ها بود. نوعی نگاه مقطعی و تصمیم خلق‌السّاعه در جهت خلاف حرکت اقتصادی یکی دو دهه‌ی اخیر آنهم با اعتماد به نفس ناشی از افزایش درآمدهای فروش نفت. این مثال کوچک نشان می‌دهد که دولتیان و رئیسشان بدون برنامه و به اصطلاح هیئتی عمل می‌کنند پس نباید از مصاحبه‌ی دیشب خیلی تعجّب کرد. احمدی نژاد- در حالیکه ادّعا می‌کرد مباحث« پیچیده»ی اقتصادی را به زبان ساده بازگو می‌کند- گاهی حتّی مقصود مصاحبه‌کننده را هم درنمی یافت. مثلاً وقتی حیدری از او پرسید که عدّه‌ای می‌گویند دولت برنامه و طرح اقتصادی ندارد، گفت: برنامه‌ی ما همان برنامه‌ی پنج ساله است پس این اشکال کاملاً بی‌معناست. برنامه‌ی پنج ساله برنامه‌ای برای عمل است حال آنکه مصاحبه‌کننده از نظریّه یا طرح تئوریک او و تیم اقتصادیش می‌پرسید. این نمونه‌ها و برخی تصمیم‌های هیئتی مانند عدم تغییر ساعت فقط با دستور رئیس جمهور و بدون رضایت وزیر نشانگر این هستند که تصمیم‌گیری با در نظر گرفتن نفع کوتاه‌مدّت و بدون کلان نگری روال کار شده است که به گفته‌ی برخی اقتصاددانان بیست سال کار می‌برد تا آثار سوء آن را بتوان رفع کرد.


3. خاله خرسه‌ای که به خاطر دفع مگس از شخصی که با او دوست شده بود سنگی بر سرش زد و او را کشت، سه مشخّصه داشت: قدرت، نیّت خیر و بی عقلی. برخی تنها دو شرط اوّل را برای عمل لازم می‌دانند در حالیکه عقل از همه لازمتر است. متأسّفانه اشارات ساده و کوتاه به اینکه« چرا باید برق و آب مردم را گران کرد؟» و « وقتی نیاز مالی نداریم چرا باید ساعت راعقب و جلو کنیم؟» بسیار برای مردم عادی فریبنده است و آنان را قانع می‌کند. وقتی رئیس جمهور بارها می گوید« من گفتم این پولها را که در بانک‌های خارجی گذاشتید بیاورید و در کشور خودمان خرج کنید» یعنی بی توجّهی به مضرّات ورود درآمدهای مازاد نفتی و انذار کارشناسان به تورّم‌زایی برداشت از حساب ذخیره‌ی ارزی که آن همه برایش زحمت کشیدند؛ امّا همین گفتار مردم را مجاب می‌کند. زیر برخی گزارشهای خبرگزاریها چنین جملاتی را پس از مصاحبه‌ی دیشب خواندم که:«آقای رئیس جمهور من تا دیشب مخالف شما بودم ولی الآن فهمیدم که شما چقدر آدم ساده و صادقی هستید پس به راه خود ادامه دهید.» حکایت آن کسی که در بی فایدگی سواد و تعلیم خط برای اهل یک روستا ماری روی دیوار کشید و از مردم پرسید این مار است یا این که نوشته« مار» و همه تأیید کردند که نقّاشی او مار است، شنیده‌اید؟ حالا حکایت ماست.

لحظاتی رو به همیشه



لحظاتی هست که با جهان هماهنگ پیرامون ما- یا آنچه سعی می کنیم به خود بقبولانیم هماهنگ است- نمی خواند و گونه‌ای خارج‌خوانی است امّا متفاوت. بعضی خاطراتی را که پیشتر نوشتم از همین جمله‌اند. وقتی گاهی به کسانی که آنجا بودند و دیدند یادآوری می‌کنم که چیزی از آن روز به یاد می‌آورند یا نه؟ می‌پرسند مثلاً چه چیزی را باید به یاد بیاوریم؟ به نظر می‌رسد که برخی لحظه‌ها هستند که این جهانی نیستند و از همان جا که بیایند به آنجا برمی‌گردند یا ما ترجیح می‌دهیم آنها را نادیده بگیریم و فراموش کنیم. ولی من این گونه لحظات را سرمایه‌ی خود می‌دانم و می‌کوشم آنها را در زمین ناخودآگاه خود بکارم. یقین دارم زمانی جوانه می‌زنند و چیزی به من خواهند آموخت.


سر فیلم « هامون» به عارف مردی احتیاج داشتند که بتواند نقش دوست و مُراد ِحمید هامون را بازی کند و مهرجویی بازیگران آن زمان را نمی‌پسندید. شکیبایی در خاطراتش که همین اواخر برای اوّلین بار بیان کرد گفت که ناگهان دیدیم مردی از راه رسید و گفت: شما به من نیاز دارید. گویا اسمش هم همین بود: علی عابدینی. مهرجویی  دید و گفت: اصل جنس است. در گفت‌و‌گوهای پشت صحنه از او پرسیدند از کجا فهمیدی که ما به تو احتیاج داریم؟ گفت: من تنها هستم و در طبیعت زندگی و سفرمی‌کنم. چند آبادی پایین‌تر چشمه‌ای با من حرف زد و گفت که آنجا گروهی درحال فیلمبرداری هستند و دنبال کسی مثل تو می‌گردند، برو و به آنان کمک کن! با تعجّب پیش مهرجویی رفتند و گفتند این بابا حرفهای عجیب و غریب می‌زند و می گوید طبیعت مرا برای کمک به شما فرستاده‌است. مهرجویی با خونسردی همیشگی‌اش گفت: خوب « تیم ورک» یعنی همین دیگه!


تجربه به من نشان داده که عموم مردم از این لحظات استثنایی می‌گریزند چون نظم جعلی ذهنی آنان را بر هم می‌زند. شایگان چه می‌شد در جلسات بعدی با طباطبایی خواستار معلّمی وی نه در فلسفه بلکه در علمی که آن روی سکّه را نشانش دهد می‌شد؟ مهرجویی به گفته‌ی خود برای فرار از روزمرّگی و رخوت فکری کتابهای فلسفی و روان شناسی و رمان می‌خواند. جای دیگری از اینکه مدّتهاست اتّفاقی در ذهنش نمی‌افتد تا تحوّلی دیگر را در زندگی و هنر تجربه کند، گله می‌کرد. غافل از اینکه«اتّفاق» خودش با پای خودش دنبال او آمد ولی او نام آن رخداد غریب را« تیم ورک» گذاشت. او باید در دامن مردی می‌آویخت که با سنگ و رود و باد حرف می‌زد و جواب می‌شنید. این بار فیلم هامون را دیدید با دقّت بیشتری علی عابدینی را تماشا کنید چون پس از اتمام فیلمسازی همانطور که پیدایش شد، رفت و دیگر کسی او را ندید.

یا محوّل


 
زیرکی را گفتم این احوال بین؛ خندید و گفت: صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی...

ما مشدحسن نیستیم، ما گاو مشدحسنیم


         
فیلم گاو را که دیدم گفتم چیزی به مناسبت پخش آن از تلویزیون بنویسم دیدم انگیزه نیست. بعد یاد فیلم مهمان مامان افتادم گفتم در مورد سقوط مهرجویی- و سینمای ایران- از گاو به مهمان مامان بنویسم باز انگیزه کافی نبود. تا اینکه نوشته‌ی منتقدی را خواندم که گاو بد است به فلان دلیل و مهمان مامان خوب است به بهمان دلیل. اینجا اگر ساکت می‌ماندم بعد نمی‌توانستم خودم را از اتّهام بی‌رگی تبرئه کنم. پس چند ایما در توضیح روند استحاله‌ی مهرجویی، سینما و فرهنگ خواص ما از گاو تا مهمان مامان.


1. خوب و بد، عمیق و سطحی، معنی ندارد. روزی روزگاری این واژه‌ها معنی داشتند و وقتی می‌گفتیم اثر ادبی خوب می‌دانستند که هدایت و گلشیری و ساعدی را می‌گوییم و کسی یاد حسینقلی مستعان یا ر.اعتمادی نمی‌افتاد. می‌گویند که در جهان پست مدرن این حرفها بی‌معناست، این که واقعاً در چنین جهانی چنین چیزی هست یا نه به کنار، این که به فرض که اینطور باشد ما چه لزومی به همرنگ شدن با جماعت داریم حرف دیگری است. یکی از دلایل- و مهمترین دلیل- ظهور پدیده‌ای به نام فیلم ِگاو داستان غلامحسین ساعدی است. وقتی سکّوی پرش را بلند انتخاب می‌کنی معلوم است که حاصل لااقل اثر ضعیفی نخواهد شد. امّا وقتی خاطره‌ای از نویسنده‌ای بازاری را درباره‌ی زنی که برای شویش دنبال همسر می‌گردد برگزینی حاصل می‌شود لیلا که فیلم بدی نیست امّا وقتی آن همه تحسین نثار آن شد، یعنی چیزی دارد درون ما فرو می‌ریزد و ما آنرا آن موقع نفهمیدیم. هدیه تهرانی خیلی غریزی آنوقتها که هنوز ستاره نشده بود دعوت بازی دراین فیلم را رد کرد، چون نمی پذیرفت که نقش زنی ذلیل را بازی کند که دنبال همبستری برای شوهرش می‌گردد. آنوقتها هنوز کار داشت تا به مهمان مامان برسیم.


2. اعتراض یعنی چه؟ روزی بیاید که بشنویم: در فرهنگ لغت گشتم نبود، نگرد نیست. کل جریان موج نو گونه‌ای اعتراض به شرایط داخلی و خارجی ِآن زمان از فرهنگ خوار و خفیف شاهنشاهی تا فرهنگ چیره‌ی استعماری بود. حتّی یک عینک آفتابی در فیلم رگبار که سازنده‌اش اصولاً با شعارهای مد روز خیلی میانه‌ای ندارد ، حمل بر امنیّتی بودن آن فرد می‌شد. ساعدی هم از این رویّه برکنار نبود ولی آنچه آثار او را از سطحی بودن مصون می‌کرد، ذوق و سلیقه و شمّ خاص او بود که اثر نوشته شده‌اش صرف نظر از معنای انتقادی می‌توانست لحاظ و ارزشیابی شود. پیشتر در جواب انتقاد ِشمس لنگرودی از اخوان و اینکه اشعار او برد محدودی دارند چون به خاطر شکست سال32 پدید آمدند، گفتم که اثر از صاحب اثر جداست و اشعار او را هر نومیدی در هرکجای جهان می‌تواند وصف حال خود بداند. اینجا هم می‌گویم که دانش روانشناسی ساعدی و ذوق داستان‌نویسی او ابعادی به آثارش می‌دهد که در صورت حذف نقد سیاسی از آن، آسیبی نمی بینند. تازه مگر سیاسی بودن به خودی خود بد است؟ بسیاری از فیلمهای ارزشمند سینمای جهان سیاسی هستند و یا اگر می‌خواهید بگویم شعاری. در جامعه‌ی خفقان زده، فریاد و شعار بد نیست، سطحی بودن و مبتنی نبودن بر عقل و اندیشه بد است و گرنه چه بسا حرفهای درستی که به توان از آنان شعار هم ساخت. به همین اصطلاح« شعاری» که اکنون باری منفی پیدا کرده دقّت کنید. چه چیز باعث شده که شعار- که روزی آشناترین نشانه‌ی اعتراض بود- امروز باری منفی بیابد؟ اینها همه یک شبه حاصل نشد.


3. اعتراض آن زمان دو وجه داشت که اوّلی به انتقاد از وضع موجود داخلی مربوط می‌شد. با ایما و اشاره کلامی گفته می‌شد که مثلاً دال بر فلان حرف باشد. امّا امروز این وجه انتقادی رخ باخته است و مهمترین دلیل آن آزادی بیشتر است. معروف است که هنر بسیاری از هنرمندان و استعاره‌ها و کنایه‌ها جز در محدودیّت شکل نمی گیرند. آیدا همسر شاملوکه خیلی اهل تلویزیون هم نیست در مصاحبه‌ای از دیدن فیلم مستندی درباره‌ی اعتیاد تعجّب کرده بود که خوب است الآن می‌گذارند که اینطور حرفها زده شود. زمانی که به سوی دروازه‌های تمدّن در حرکت بودیم این نوع فیلمسازی سیاه نمایی به حساب می‌آمد و جلوش گرفته می‌شد. ان حرف البتّه در تناقض با پندار جوانانی بدون حافظه‌ی تاریخی است که آزادی را عریان نمایی و نبود محدودیّتهای دینی می‌دانند و برای عکس بی‌پوشش رسمی یک هنرپیشه هیاهو به پا می‌کنند. حتّی فکر اکران عمومی فیلمی مانند پارتی – با موضوع ترور یک روزنامه نگار(حجاریان) توسّط افرادی نزدیک به حاکمیّت- یا زندان زنان یا دیگر فیلمهای به اصطلاح جسورانه‌ی این سالها در زمان رژیم سابق خنده دار می‌نماید.


4. دوّمین وجه این اعتراض اندیشه‌های ضد استعماری بود. گروهی با پشتوانه‌ی تفکّر چپ و گروهی علیه هر دو بلوک جنگ سرد. بلوری‌ها( پروسی‌ها) شاید واقعاً اشاره به روس‌ها باشد ولی صرف نظر از شیوه‌ی بیان این اعتراض، خود این حسّاسیّت قابل تآمّل و تحسین است. امروز باید پرسید که این توجّه به دیگری که تا لب مرزهای ما آمده کجاست؟ چرا واکنشی هرچند نامحسوس به قدرتی که چنگیزوار هرجایی را با توجیه آزادی و دموکراسی به تصرّف در می‌آورد نمی‌بینیم؟ ادّعای دروغ موشکهایی که ظرف چهل و پنج دقیقه می توانند آمریکا را مورد تهاجم قرار دهند، تنها امری سیاسی نیست، از بین برنده‌ی مرز صدق و کذب، توجیه‌گر هر فکر و هر عملی است. این رویکرد انسانیّت ما را تهدید می کند. هنرمندان ما کجا هستند؟


5. جوانی. کسی که گاو را ساخت و دوستان و همنسلانش آن زمان حدّاکثر سی سال داشتند. کیمیایی تقریباً بیست و پنج سال داشت. بیضایی در نوزده سالگی آرش را نوشت و بهمن شعله ور در هفده سالگی خشم و هیاهو را ترجمه کرد. اگر به نسل قبل بتوان خرده گرفت که چرا با پا به سن گذاشتن از نفس افتاده دلیلی برای توجیه سکوت نسل فعلی نیست. سینمای انقلاب هم به مدد جوانانی به سن سی نرسیده مانند مخملباف و حاتمی‌کیا و دیگران شکل گرفت. جوان آن روز زود مرد می‌شد و صاحب اندیشه و جهان بینی. اندیشه‌ی بی خیالی و خوش باشی فعلی مجالی به نسل نو نداده تا جدّی وارد عرصه‌ی جامعه شود. « جوانی کردن» - تو بخوان اتلاف وقت- بدل به ارزش شده است و این شاید واکنشی به جوّ رسمی و مذهبی حاکم باشد. امّا هنرمندان قرار است مثل دیگر مردمان منفعل نباشند و بر جوّ پیرامون خود تآثیر بگذارند نه به‌عکس. 


6. منتقدان. بر سر فیلم قیصر جدالی در گرفت که یک سر آن کسی مانند دکتر هوشنگ کاووسی بود که این فیلم را رواج و احیای لمپنیسم می‌دانست و گروهی مانند پرویز دوایی طرفدار آن. مهم نیست که چه کسی حق داشت یا نه. می‌خواهم بگویم که بین افراد هردو طرف افراد مایه‌دار پیدا می‌شدند امّا امروز چطور است؟ چه صدای متفاوتی در برهوت نقد سینمایی ایران می‌بینید؟ یکی از دلایل رسیدن ما از گاو به مهمان مامان همین است. نه تنها «نقد»ی مشاهده نمی‌شود بلکه برخی منتقدان سالخورده و از اسب و اصل افتاده و بعضی جوانان برای خوش باشی و بی‌عاری ِفردینی فیلم هورا کشیدند. مجلّه‌ی فیلم به روزی درآمده که هر ماه آدم را به وسوسه‌ی نخریدن می‌اندازد. ولی هربار به امّید حرکتی یا تفاوتی آنرا می‌خریم و می بینیم هیهات همان است که بود؛ درست مثل فیلمهای کیمیایی. دنیای تصویر هم نیّت خوبی دارد ولی زیر خروارها عکس و مطلب ترجمه‌ای از سینمای جهان گاهی به زحمت بتوان مطلب دندانگیری پیدا کرد. آقای معّلم که از منتقدان همیشگی سینمای ایران و بی‌آرمانی جامعه‌ی سینمایی است وقتی تهیّه‌کننده شد، یا فیلم گاوخونی ساخت که به درد دنیا و آخرت کسی نخورد یا« ازدواج به سبک ایرانی» که دختر زیبای ایرانی با دیدن مرد میانسال و ریشوی آمریکایی هول کند و از پشت میز به زمین بیفتد. گفت‌وگوی تمدّنها یعنی از هول حلیم در دیگ افتادن یعنی ختنه شدن مرد برای رعایت قوانین شرعی و فیزیکی، یعنی رقص پدرسالار بی یال و کوپال فیلم در انتهای داستان. وقتی اعتراض بدون پشتوانه باشد می‌شود نوشتن سرمقاله‌های خنده دار و اشعاری که نمونه‌اش این است: همشیره، صبر ماتم بابا از من- خرج عزا و شیون و غوغا از تو/ در خفیه، استماع وصیّت ازمن- در نوحه همزبانی مامان از تو‍[!] - شماره‌ی آذر۸۶.


ناگهان به امروز نرسیدیم اگر از حاتمی کیا گله کنیم که سریالی می‌سازد که معلوم نیست به جز ترساندن افراد متقاضی اهدای عضو و عدم تطابق با آموزه‌های دینی چه دارد، می‌توان در مقابل پرسید: مگر دیگران در چه وضعی هستند؟ سینمای ایران در دهه‌ی شصت شگفتی بزرگی بود که همه را به تعجّب واداشت و امروز میانمایگی و بی‌آرمانی و رخوت در فیلمساز و منتقد موج می‌زند و سال می‌آید و می‌رود و صف‌های پشت گیشه‌ها آن هم برای فیلمهایی مانند هامون یا دستفروش تکرار نمی‌شود. چیزی در این میانه گم شده است.
Real Time Web Analytics