قرآن، پرهيز، موسيقي


                              محمّدرضا و استاد مهدی شجریان در محضر قرآن
موسیقی چیزی جدای از کلام نیست بلکه در آمیخته با آن است. کسی که با موسیقی مخالف است خود نمی‌داند که با چه مخالفت می‌کند و بدون آن موسیقی حتّی نمی‌تواند حرفش را به دیگری بفهماند. او خود موسیقی را به کار می‌گیرد تا بین جمله‌ی اخباری و سؤالی یا تعجّبی یا ارعابی یا... تفاوت بگذارد و برای همین است که« آمدی» را به چند نحو متفاوت می‌توان تلفّظ کرد. به همین دلیل است که موسیقی ملل با هم تفاوت می‌کند چون کلامشان متفاوت است و گاه می‌شود که ما کار دیگران را قیاس از خود می‌گیریم و مثلاً بسیار شنیده‌ایم در کلاسهای زبان که گفته‌اند پرسشهای کوتاه تأکیدی پایان جمله‌ها در انگلیسی را نباید با لحن سؤالی بیان کرد، حال آنکه لحنش سؤالی است ولی سؤالی ِانگلیسی نه فارسی تا کشش کلام پایان جمله باشد.


قرآن را نیز نمی‌توان بدون موسیقی خواند و «صوت حَسَََن»ی که در روایات هست نیز چیزی جز موسیقی مناسب با عبارات و معانی قرآن نیست. الآن نیز قرآن را با هفت دستگاه معروف می‌خوانند که پیشتر در شرح حال استاد شحّات محمّد انور ایمایی در این باره نوشتم و بعضی از قاریان ایرانی که مختصری از ردیف می‌دانند نیز گاهی چیزی مناسب با آن را از نغمات ایرانی در میان قرائت خود می‌آورند. پس اینکه قرآن را با موسیقی خواندن مجاز است یا نه، از اساس سؤال بی‌پایه‌ایست چون سالیان و قرن‌هاست که چنین می‌کنند. می‌ماند مخلوط کردن آن با ساز یا هم‌خوانی.


مصطفی ملکیان جایی از تفاوت مأذونات و مقدورات گفته بود که در قدیم دایره‌ی کارهایی که انجام می‌دادند کمتر از کارهایی بود که« می‌توانستند» ولی الآن کمتر اینگونه است و بشر هرکاری که بتواند می‌کند. او به نظرم در پی تعریف « اخلاق» بود که با آن قسمت از بحثش کاری ندارم ولی این بیان او را می‌پسندم. بله؛ انسان بودن ِانسان به این است که اهل پرهیز است، اهل تقوی. هر کاری را نمی‌کند و می‌تواند جلو خودش را بگیرد و این فضیلت ِاختیار است نه محدودیّت و عقب‌ماندگی.


 محسن نامجو قرآن را با ساز خوانده که پیش از این هم چنین کرده‌اند. نوشته‌اند که قرائتش غلط است، اگر غلط، تلفّظ غیردقیق حروفی مانند ضاد و حاء است، بله آنها را فارسی ادا می‌کند نه عربی و گرنه کلماتی مانند« ضحیها» و «تلیها» را غلط نمی‌خواند بلکه به یکی دیگر از روایات چهارده‌گانه‌ی قرآن ادا می‌کند؛ یعنی به جای روایت معروف« حفص از عاصم» آنرا به روایت« ورش از نافع» می‌خواند که قاریان مصری زیاد از این کارها کرده‌اند و ایرانیان کمتر.


هم‌خوانی قرآن را پیش از این داشته‌ایم و حتّی با الحانی شبه موسیقایی و در بسیاری از موسیقی‌های پی‌دارهای مذهبی، اشعار و ابیاتی به کار رفته که در آنها رنگ و بوی برخی کلمات و عبارات قرآنی را هم می‌توان یافت امّا بهتر است که ببینیم برای این عبارات بی‌همتا که خود نامجو هم به عربی در آن میان می‌گوید« کلماتی مانند دیگر کلمات»نیستند، آیا می‌توان از موسیقیی استفاده کرد که با آن سایر کلمات ادا می‌شود؟


دو نکته باقی می‌ماند: یکی اینکه بهتر بود عبّاس سلیمی حرف حقّ خود را با تماس و امر به معروف شخصی یا نامه‌ای دوستانه با او در میان می‌گذاشت نه شکایت و شکایت‌کشی که بعضی را به هوس هواداری از عملی که خودشان هم نمی‌دانند چیست بیندازد. این‌طور هم احتمال تأثیر بیشتری بود که نامجو را انسان پرده‌دری نمی‌دانم و چه بسا می‌توانستند با یکدیگر هم‌فکری نیز درباره‌ی نحوه‌ی صحیح تلفیق موسیقی و قرآن داشته باشند و هم پای کسی مانند مرتضوی به میان نمی‌آمد.


دودیگر اینکه محمّدرضا شجریان بارها از اینکه به عنوان یک خواننده هیچ نیازی به ساز ندارد سخن گفته است و اینکه می‌تواند بدون ساز، برنامه‌ای دو ساعته را برای انبوه مردم اجرا کند و آنها را کاملاً راضی از سالن بیرون بفرستد. حالا که از دید استاد آواز ایران، بی‌نیازی ِحنجره برای خودش فخر و مباهات است، امثال نامجو بهتر است این بی‌نیازی را با قرائت فکورانه، صحیح و بجای قرآن بیازمایند نه ارائه‌ی چیزی که بیشتر جسورانه و عادت‌شکن و حرمت‌سوز باشد بدون آنکه معنیی را از دل کلماتی که مانند دیگر کلمات نیستند، بیرون بکشد. 


پ. ن-۱: حمید نامجو برادر و وکیل محسن در همین رابطه جوابی به رسانه‌ها داده است. 


پ. ن-2: محسن نامجو عاقبت با نوشتن نامه‌ای از مردم عذرخواهی کرد.

ما همه گم‌شده‌ایم -1


                                                                   
وقتی یک پدیده- فرقی نمی‌کند علمی باشد یا هنری یا ورزشی یا...- همه‌گیر می‌شود دیگر نمی‌توان آنرا در چارچوب آن زمینه‌ی خاص بررسید و باید جور دیگری به آن نگریست. برای همین است که امروز مثلاً فوتبال دیگر یک ورزش نیست بلکه پدیده‌ای اجتماعی است؛ آنچه که با مهر و تعصّب و کینه و اشک و آه و نذر و نیاز بسیاری درآمیخته است پس باید آنرا چیزی فراتر از سرگرمی دید.


پی‌دار Lost با صرف هزینه‌ای بیشتر از یک سریال عادی آغاز شد. مدیر وقت شبکهABC که سرمایه‌گذاری بیست و چهار میلیون دلاری را برای دو فصل اوّل آن در نظر گرفت- آن هم به قیمت اخراج خود- گویی می‌دانست که قرار است چه موجی راه بیفتد. موجی که از مرزهای علاقه‌مندان پی‌دارهای آمریکایی فراتر رفت و رنگ و بویی جهانی یافت.


در این سال‌ها فیلم‌های بسیاری با موضوع گم‌شدن یا قرارگرفتن در موقعیّتی که قبل و بعد از آن معلوم نیست تهیّه شده‌اند که در وجه تجاری آن سری فیلم‌های ارّه یا جدّی‌تر «یادآوری» از آن جمله‌اند. این‌بار گروهی از ملیّت‌های متفاوت هرکدام با گذشته‌ای سزاوار ملامت- یا شاید مجازات- به دست سرنوشت یا خدا دور هم می‌آیند تا امتحانی را پشت سر بگذارند.

با استعدادهای خود چه می‌کنیم؟

      
بین درگذشت خسرو شکیبایی و پیشنهاد حقوق ماهانه‌ی ثابت به فرهاد جعفری در قبال نوشتن سالی یک رمان و شکستن رکورد رضازاده چه رابطه‌ای است؟ عرض می‌کنم.


پرویز جاهد پس از درگذشت شکیبایی- شاید در وقتی نه چندان مناسب- دست روی مسأله‌ی اعتیاد بین هنرمندان ایرانی گذاشت که با واکنش‌هایی بیشتر منفی روبه‌رو شد. حالا که یک ماهی از آن زمان گذشته بد نیست به حافظه‌ی خود رجوع کنیم تا ببینیم که در دو سه سال گذشته چند سینماگر و موسیقی‌دان را بر اساس عارضه‌ی کبدی- که متأسّفانه‌ی یک دلیل شایع بیشتر ندارد- از دست داده‌ایم؟ نام نمی‌آورم ولی چقدر سرمایه و امید و حمایت باید صرف شود که یک هنرمند یا دانشور به باردهی برسد، آیا از دست دادن آنان آنهم به این شیوه‌ی دردناک و بی‌موقع صلاح است؟ همین الآن از نوشخواری افراطی برخی بازیگران مطرح سینمای ایران و اعتیاد برخی دیگر خبرهایی موثّق در دست است،آیا باید صبر کنیم تا اینان نیز به مرحله‌ای بی‌بازگشت برسند؟ کی و چگونه و چه کسی قرار است پیش قدم شود تا آنان را نجات دهد؟


یکی از فنّی‌ترین کشتی‌گیران بعد از انقلاب ایران که موفّق به دریافت مدال طلای جهان نیز شده، پس از کسب افتخار به دامادی یکی از خوانین منطقه‌ی خود درآمد و متأسّفانه او را پای منقل نشاندند و الآن در حالیکه هنوز بیست و چند ساله است، حتّی بین چند مدّعی اوّل وزن خود نیست. سرباززدن او از دادن تست دوپینگ در زمان خود سروصدای زیادی کرد؛ او از نتیجه‌ی پیداشدن اثر داروهای نیروزا نمی‌ترسید بلکه از آشکار شدن اعتیاد خود هراس داشت.


غلامحسین ساعدی به دلیل افراط در نوشیدن از دست رفت و بهرام صادقی را هرویین با خود برد و این فهرست ادامه‌دار است. گفته‌ی پزشک شاملو بر سر مزار او که شاملو ده سال آخر عمر خود را از آیدا داشت، معنای خودش را دارد.


شاید «کافه پیانو» شاهکار نباشد ولی تأمین زندگی یک داستان‌نویس با هدف سامان‌مند کردن تولید هنری و کاستن از دغدغه‌های معیشتی یک هنرمند، کاری بسیار ستوده است که تحقّق آن در کشور ما به خواب و خیال می‌ماند. دیگر هنرمندان و نویسندگان را کدام نهاد صنفی یا خصوصی حمایت می‌کند؟ درباره‌ی کم‌کاری بسیاری از سینماگران دو روز پیش نوشتم و این کارنامه‌های کم‌بار، حاصل نیرو و استعداد یک ملّت است که به باد می‌رود. فرقی ندارد که این استعداد در چه زمینه‌ای باشد؛ مهم این است که شناخت و زیر بال و پر گرفتن استعدادها، همّتی فوق‌العاده می‌خواهد که گویا هنوز بین ما شکل نگرفته است. خبر مهاجرت المپیادی‌های علمی ایران به آمریکا و اروپا و سپس درخشیدن آنها در آن سامان نیز نیازی به بازگویی ندارد. در هیاهوی کناره‌گیری رضازاده از المپیک شاید کسی خبر رکورد شکنی بهداد سلیمی را نشنید. او رکورد رضازاده را در جوانان آسیا شکست؛ کاری که به نظر می‌آمد به این زودی از کسی برنمی‌آید. اوچهار سال دیگر می‌تواند قهرمان بلامنازع المپیک باشد، آیا به فکر زندگی، تحصیل، معیشت و اوضاع روحی او و دیگر استعدادهای ورزشی، هنری یا علمی خود هستیم؟

بازوانم بوی سدّ شکسته را دارند


                  
هیچ توفانی به پراکندن برگهای غایبشان قادر نیست من این را می‌گویم و وارد قبرستان درختها می‌شوم( جاذبه‌ای بیست و پنج دقیقه از شهر آیوا) از لابه‌لای ستونهای قهوه‌ای و درگاههای تودرتو می‌گذرم هیچکس جلو مرا نمی‌گیرد که بپرسد کیستم و با چه کسی کار دارم بیماری هرچه بود یک آغوش یک مهندس سد یک سیل لوح گوری و دسته گلی به یادگار نگذاشت پس من بی‌نامی را لمس می‌کنم هوا را رنگهای غروب و قامتهای بلند مرگ را تا ثابت کنم که دیگر هیچکدام منظره نیستند( همیشه عاجز بودم که بگویم در برابر یک منظره چه احساس می‌کنم) بازوانم ادامه‌ی پاهایم در قیامهای بیهوده‌شان بر گرد تنه‌های خاموش درختان می‌پیچند درختان با چشمهای آبی سبز قهوه‌ای‌شان به من خیره می‌شوند بازوانم حسّ پیچکها را دارند آیا همیشه حسّ پیچکها را داشته‌اند آیا مادرم که دلگیر است که ماهی یک‌بار هم نامه نمی‌نویسم تعجّب خواهد کرد اگر بداند بازوانم پیچک آفریده شده‌اند.


خانم صاحبخانه در اتوموبیلش در جاده انتظار مرا می‌کشد و غر می‌زند که این درختان به درد الوار هم نمی‌خورند من می‌دانم دیرگاهی است در اینجا مانده‌ام امّا آیا از کسی تقاضای تسلیتی هم کرده بودم.
طاهره صفّارزاده

سینمای ملّی، سینمای ده‌رقمی


                          
برنامه‌ی دیشب« دو قدم مانده به صبح» مرا بر آن داشت که مثالی که چند بار پیش از این آورده‌ام بازسازی کنم. فرض کنید برگه‌ی املای سینمای ایران از بیست سطر نوشته، نمره‌ی ده بگیرد؛ «سینمای ملّی» را با تقلّب آن ده سطر درست معرّفی می‌کنیم و غلط‌هایش را نادیده می‌گیریم. انگار صفت ملّی می‌تواند چونان اکسیری مس سینمای ایران را طلا کند. برعکس وقتی دور هم می‌نشینیم که « مشکل» سینمای ایران را بیابیم- که معمولاً بحث فیلم‌نامه به میان می‌آید- فقط به آن ده سطری که غلط دارد نگاه می‌کنیم.


منظورم را واضح‌تر بگویم؛ وقتی درباره‌ی سینمای ایران حرف می‌زنیم ، همین فیلم‌های موجود را مدّ نظر داریم ولی آیا اینها همه‌ی سرمایه‌ی سینمای ایران است؟ وقتی بیضایی هر ده یا هشت سال یک‌بار فیلم‌می‌سازد یا کیمیاوی مجال فیلم‌سازی نمی‌یابد و فیلم‌های مهرجویی، قبادی و پناهی توقیف می‌شود و از آن طرف فیلمی سخیف مانند ده‌رقمی که اصلاً برای تلویزیون ساخته شده سر از سینما در می‌آورد و ماحصل ِکار می‌شود فیلم‌های حاضر روی پرده یا فیلم‌های زیر متوسّط جشنواره، سخن گفتن از مشکل سینمای ایران راه به جایی نمی‌برد چون درباره‌ی فیلم‌هایی حرف می‌زنیم که نماینده‌ی سینمای ایران نیستند.


کجای دنیا اگر فیلمی نظر خواص را جلب کرد و پرفروش هم بود، کارگردانش نباید تا مدّتها مجال کار پیدا کند؟ چه کارگردانی باسابقه مانند بیضایی و فیلم سگ‌کشی، چه کارگردانی تازه‌کار مانند نعمت‌الله و فیلم بوتیک. از طرف دیگر کجای دنیا کارگردان فیلمی زیرمتوسّط و کم‌فروش، پشت سر هم می‌تواند فیلم بسازد؟ شاید بزرگترین مشکل سینمای ایران مسؤولانی نالایق باشد که نمی‌توانند از سرمایه‌ی موجود سینمای ایران درست استفاده کنند و به آنها مجال کار بدهند. این در صورتی است که نخواهیم بدبینانه سخن بگوییم که اصلاً کارگردانان مستقل به عمد فرصت کار نمی‌یابند تا کوتوله‌ها بیلان کاری پشت میزنشینان را پر و پیمان نشان دهند.


به راحتی می‌توان نام شصت کارگردان ایران را آورد که اگر سه سال یک‌بار هم کار کنند، جشنواره به راحتی بیست فیلم خوب خواهد داشت و اکران سال بعد نیز پرفروش و سلیقه‌ساز خواهد بود. در این شصت فیلم من جای چندانی برای جیرانی و قاسمعلی یا کریمی نمی‌بینم که حالا این آقایان به فکر رفع مشکل از سینما یا فیلم‌نامه‌نگاری ایران باشند.

گفتگو پیرامون نماز -2


                  
4. نمازهای مختلف هم مسئله‌ی نمونه‌ی اصلی و جایگزین است نه نمونه‌های هم‌ارز و  در عرض هم. مثلاً برای کفّاره‌ی روزه ما نمونه‌های هم‌ارز داریم که شخص می‌تواند به دلخواه برای کفّاره‌ی عمد، به جز آن یک روز که قضا شده شصت روز روزه بگیرد یا اطعام مساکین کند. امّا خواندن نماز مسافر یا نماز آیات به دلخواه به جای نماز اصلی امکان ندارد تا ما در نمازهایی که شبیه هم هستند- از لحاظ اذکار و حرکات- نمازهای مشابه داشته باشیم چه رسد به اینکه عملی عبادی فاقد این شرایط باشد. اگر به خاطر ناتوانی از ایستادن، نماز نشسته بر شخص واجب باشد، به این معنا نیست که این هم نمازی است در کنار نمازها و شخصی که آن ناراحتی را ندارد می‌تواند آنگونه نماز بخواند. حکایت نماز جمعه هم مانند نماز جماعت است که فرق‌هایی با نماز فرادی دارد و می‌تواند جایگزین آن شود. در نماز جماعت هم شخص نباید حمد و سوره را بخواند- که در حالت عادی باعث بطلان نماز می‌شود- و در نماز جمعه هم دو رکعت به علاوه‌ی دو خطبه جایگزین نماز ظهر می‌شوند. این نماز به فتوای اکثر در حضور معصوم واجب و در غیر آن واجب تخییری است یعنی چه نماز ظهر را بخوانیم و چه نماز جمعه را درست است. فتوای آن عدّه‌ی قلیل به حرمت می‌تواند از روی برداشت خاص از تلازم نماز جمعه و حضور معصوم باشد. هیچ کدام از نمازهای مستحبّی یا آیات یا میّت هم نمی‌توانند جایگزین نماز واجب باشند و مثال‌ها اصلاً ربطی به موضوع ندارد. اینجا می‌توان برعکس از کسی که هر نیایشی را نماز می‌شمرد و برای ردّ ادّعای خود دلیل قرآنی می‌خواهد می‌توان پرسید که با چه دلیلی دعا یا زمزمه‌ای ساده را می‌توان نماز شمرد و کجای قرآن چنین چیزی آمده است؟


5. نماز حضرت مریم و شعیب و دیگر پیامبران مانند نماز محمّد مصطفی نبوده است و درست به همین دلیل است که محمّد، محمّد است و موسی، موسی است و به همین دلیل است که ما مسلمانیم و نه یهودی. اختلاف مذاهب  گذشته از استعداد مردم زمانه‌ی آنها، ناشی از قوای روحی پیامبری است که برای آنان مبعوث شده و « این نماز» به تعبیر آیت‌الله خمینی حاصل کشف تامّ محمّدی است؛ یعنی برترین فرد نوع بشری توانسته برترین نوع عبادت را از خدای عالم دریابد و آنرا به دیگران ابلاغ کند و چنین کاری نه از عیسی و نه از موسای نبی برنمی‌آمده است. همین طور است حکایت قرآن که پیامبری می‌خواسته که شأنیّت نزول بر او را داشته باشد. پس در مذهب محمّد، خواندن نماز زرتشتی چه معنا دارد؟ نسخ ادیان ماضی چه می‌شود؟ مهاتما گاندی کجای فکر اسلامی ایستاده است که از آن بی‌خبریم؟


6. نکته‌ی دیگر، استبدادی خواندن شکل نماز فعلی و آنرا شبیه کرنش نزد پادشاهان قدیم دانستن آن است که بسیار عبرت‌آموز است. چون اینجا نویسنده بسیار افراطی‌تر از بعضی از سلیقه‌های روشنفکری دینی سخن می‌گوید حال آنکه خود از منتقدان آنان است. معنای اینکه شکل فعلی نماز حاصل فرهنگ گذشته است، این است که آن فرهنگ بر پیامبر اثر گذاشته است و شکل عبادت را به رنگ خود درآورده است و مثلاً اگر پیامبر در زمان ما مبعوث می‌شد، عبادتی که می‌آورد چنین نبود. من در جای خود این نظر اشتباه عبدالکریم سروش را نقد کرده‌ام و این چنین نظری از آنجا مستلزم راه یافتن خطا و اشتباه( عمل منافی کرامت ذاتی انسان) به وحی است، « عصمت» پیامبر در دریافت و ابلاغ وحی را زیر سؤال می‌برد و چنین پیامبری اصلاً شایسته‌ی پیروی نخواهد بود. تازه در نظر داشته باشیم که سروش این تأثیر را شامل عبادات نمی‌داند. همان خدایی که پیامبر را مبعوث کرد و به او وحی کرد و عبادت آموخت، می‌تواند او را از تأثیر سوء فرهنگ زمانه مصون بدارد. کرامت انسان به پیروی از کسی است که به او کرامت داده، به آن نحو که او خواسته است و گرنه انسان ِناچیز، کرامتش از کجا بود که بخواهد در مقابل خالقش، عدم خضوع و خشوع خود را با کرامتی توجیه کند که معلوم نیست در دوران مدرن از کجا آورده است؟  


7. از سخن گفتن پیرامون« دکترین‌های ابداعی شیعه» در می‌گذرم که رنگ و بوی سخنان غیر دارد و البتّه اگر نویسنده امامان شیعه را هم از مبدعان چنین دکترینی می‌دانند که معلوم می‌شود از ابتدا همراه نبوده‌ایم و گرنه می‌توانند به ما نشان دهند که چه دکترینی نبوده و بعد ابداع و اختراع شده است. من پیشتر به کوتاهی روشنفکری دینی در پرداختن به احادیث امامان نوشته بودم و اینجا مکرّر نمی‌کنم. اگر پیامبر کتاب‌الله و عترتی گفت و شما تابع آن پیامبرید، در کنار استشهاد به آیات چرا اثری از احادیث امامان شیعه نیست؟ به یک دلیل واضح: چون با انبوه احادیثی که حتّی نماز شب را برای شیعه‌بودن لازم میداند دیگر مجالی به رجوع به روانشناسان و رفتارشناسان- غیر مسلمان و عمدةً ملحد- مدرن به جای نمی‌ماند.


محمّد مصطفی از ابتدا شخص متمایزی بود چه از زمان کودکی و چه بزرگسالی و چه زمانی که هنوز در ابتدای رسالت بود و اهالی مدینه با طوع و رغبت زمامدارای مدینه را به او سپردند. گفتارش فصل‌الخطاب بود و اعرابیان متحوّل‌شده حتّی آب وضویش را برای تبرّک از دست هم می‌ربودند و گاه حتّی خلاف دستورات قرآن، خون حجامت وی را می‌نوشیدند.آیا چنین کسی فردی عادی بوده است و دیگران از وی تصوّر فردی خاکی داشته‌اند، نمازش قضا می‌شده و حال نماز نداشته است؟ به دلیل مهملات فلان نویسنده‌ی عرب؟ تاریخ را باید چگونه بررسید؟ در مقابل یک روایت او چند ده روایت بیاوریم کافی است؟ به خاطر افسانه‌ی غرانیق هم آیات شیطانی را نوشتند، به هوش باشیم که برای توجیه عملی، پایه‌های عقیدتی خود را انکار نکنیم.


حسین بن علی در ظهر عاشورا نمی‌توانست نمازش را بر روی اسب و در حال جنگ و به شکل ادای اذکار و با اشاره بخواند؟ آن نماز استثنایی بر تارک عبادت عابدان نوع بشر، با جانفدایانی که سپر او شده بودند و یکی پس از دیگری در مقابل تیرهای دشمن از پای درمی‌آمدند، چه پیامی برای ما دارد؟ شنیدن موزیک عرفانی به جای نماز؟


پس از استقرار اسلام و خصوصاً پس از فتح مکّه نمایندگان برخی قبایل پیش رسول اکرم می‌آمدند که ما مسلمان می‌شویم ولی به یکی دو شرط مثلاً شراب بخوریم یا زنا کنیم و مسلمان هم باشیم. بعضی می‌گفتند که مسلمان باشیم امّا نماز- همین نماز فقهی موجود- را نخوانیم و ایشان نمی‌پذیرفت. ایمان را اعتقاد قلبی و اقرار به زبان و عمل به ارکان دانسته‌اند که این شقّ ثالث، رابطه‌ی ضروری و همیشگی نماز – یا هر عبادت تشریع‌شده- را با ایمان به خدا و توحید و حق‌جویی وحق‌پرستی نشان می‌دهد. حق‌پرستی با سرباززدن از فرمانی از فرمانهای حقیقت محض سازگار نیست. کوتاهی در به جای آوردن فرایض، مشکل همه‌ی ماست ولی ایراد از جایی پیدا می‌شود که به این فکر می‌افتیم این کوتاهی خود را تئوریزه کنیم و آنرا معقول هم نشان بدهیم.

گفتگو پيرامون نماز -1


                                   
چندی پیش مقاله‌ای از آقای محمّد جعفری درباره‌ی نماز به دستم رسید که با نقد آقای رضایی و جواب متقابل آقای جعفری مواجه شده بود. نوشتار آقای جعفری درباره‌ی اهمیّت نماز است که- جز تلاش برای تبیین اهمیّت آن با نظریّه‌ی موازنه‌ی عدمی که پیش از این نظرم را درباره‌ی آن گفته‌ام- با احادیث و آیاتی از آن دست که بسیار دیده‌ایم، همراه شده است. بخشی از آن نوشتار که به گونه‌ای ملامت کسانی است که مسلمانند ولی به اقامه‌ی نماز آنچنان که باید و شاید پایبند نیستند، واکنش آقای رضایی را برانگیخته است. نوشته‌ی ایشان درباره‌ی انواع نیایش و عدم لزوم پایبندی به نوع خاصّی از آن است. ابتدا می‌خواستم که بدون آوردن نام افراد این نوشته را بنویسم که اصل گفته است نه گوینده ولی با اعلام استقبال هر دو عزیز، متن کامل نوشته‌ی هر دو را اینجا آپلود کردم. در آستانه‌ی ماه رمضان هستیم و نمی‌شد از این موضوع به راحتی گذشت، چون استدلال‌های آقای رضایی احتمالاً  طرفدار زیادی بین نسل‌ جدید داشته باشد؛ کسانی که هم به دیانت گرایش دارند و هم تقیّدی به بعضی اعمال عبادی آن- کم یا زیاد- ندارند یا ترجیح می‌دهند آن عمل را به شیوه‌ای که بیشتر می‌پسندند به جا آورند. ایمای پایانی مشروطه باقی است و دیگر مطالبی که در انتظار نوشته شدنند، امیدوارم بتوانم در دو روز این موضوع را تمام کنم. گرچه نتیجه‌ی بحث بسیار مهم است ولی ریشه‌ها و مقدّمات رسیدن به چنین نتیجه‌ای، از خود آن نتیجه مهم‌ترند.


1. تا جایی که یادم هست آقای بنی‌صدر در بررسی نوشته‌های آقای سروش می‌گفتند باید بگذاریم خود قرآن سخن بگوید نه اینکه اندیشه‌ی خود را بر آن تحمیل کنیم. با رجوع به قرآن تمایزی آشکار بین دعا و صلوة- به معنای نماز نه درود فرستادن بر پیامبر- می‌یابیم. به عبارت منطقیان بین نماز و نیایش رابطه‌ی عموم و خصوص مطلق هست یعنی هر نمازی نیایش هست ولی هر نیایشی نماز نیست. پس اینطور نیست که ما بگوییم که ما می‌توانیم نمازهای متنوّعی داشته باشیم، چه رکوع و سجوددارش و چه زمزمه با خدا در جنگلهای آلمان و دلیلی بر ترجیح آن بر این نیست. درباره‌ی نمازهای مسافر و جمعه و جماعت و ... بعداً توضیح خواهم داد.


2. یکی از ساده‌انگارانه‌ترین برداشت‌ها از ایده‌ی تعدّد قرائتها، صادق دانستن همه‌ی آنهاست. به رسمیّت شناختن تعدّد تفاسیر، اذعان به امکان برداشت‌های متنوّع از یک موضوع فکری است نه اینکه لزوماً همه‌ی آنها درست باشد. گذشته از اینکه من برای بار اوّل است که می‌بینم تفسیری از دین وجود دارد که نماز خواندن به شکل فقهی آن را لازم نمی‌داند، به فرض وجود چنین تفسیری، به راحتی می‌توان آن را رد کرد. با پذیرفتن صدق تفاسیر مختلف، سر از ناکجاآباد مغالطه و بی‌استدلالی در خواهیم آورد. شرط عدم تعارض با حقوق دیگران نیز اینجا اصلاً کاربرد ندارد چون درباره‌ی عملی فردی و دینی است و در بحث‌های نوین هم این شرط برای تحدید آزادی افراد است نه اینکه هر فرد اگر کاری کند که با حقّ دیگری تعارض نداشت، آن عمل« درست» هم باشد چه رسد به اینکه« دینی» باشد. می‌دانیم و می‌دانید که با این معیار، زنا و هم‌جنس‌بازی با رضایت طرفین هم درست خواهد بود ولی چنین اعمالی از دیدگاه دین ابداً پذیرفتنی نیست.


3. ترک نماز و بی‌توجّهی به آن یکی نیستند و می‌شود کسی آن را موقّت یا دائم ترک کند ولی گهگاه به جا آورد یا لااقل بی‌اعتنا به آن نباشد ولی این ربطی به بحث ما ندارد. بحث ما راجع به شخصیّت افراد نیست بلکه بحثی ساده درباره‌ی عملی عبادی است و حقّ قضاوت درباره‌ی افراد و طرز به جا آوردن مناسکشان از آن ِکس دیگری است. همین حرف را درباره‌ی کسانی که چندان اهتمامی به نماز نداشتند ولی در راه دین از جان و مال خود مایه می‌گذاشتند می‌توان زد؛ ارزش آن اعمال آنان به جای خود و اشتباه بودن ترک نماز به جای خود. جز استثناهایی مانند معصومان، میان انسانها سیاه یا سپید مطلق نداریم و قرار نیست که اگر کسی بسیاری از اعمالش درست بود و فرد صادقی نیز بود، برخی کوتاهی‌هایش توجیه شود.

این هم از المپیک


                   
از امیدهای ایران فقط یکی طلا گرفت تا صداوسیما مجال چندانی برای استفاده از سرودهای حماسیی که ساخته بود، پیدا نکند. این المپیک به هر حال حاصل سه سال نامدیریّتی دولت فعلی بود. برگشتن به ریشه‌ها و بحث نونهالان و نوجوانان، انحرافی است؛ از هر المپیک تا المپیک بعد باید روی آنچه که آماده‌ی بردادن است سرمایه‌گذاری شود و نودولتان در این زمینه بازنده بودند.


فوتبال فقط و فقط به علی‌آبادی باخت تا به المپیک نرود، علیرغم اصرار کسانی مانند جلالی که تیم امید واقعی را به بازیهای آسیایی بفرستند، قبول نکردند و تیمی را به آنجا فرستادند که سن بیشتری داشت و تیم امید وقتی تشکیل شد که دیگر مجالی برای آماده‌سازی نبود و به راحتی حذف شد. والیبال با عدم درایت و نظارت مسؤولان به یک مربّی پروازی که بی هیچ توجیهی دست به جوانگرایی زد و با غرور از جوابگویی به رسانه‌ها سربازمی‌زد سپرده شد تا برای اوّلین‌بار به یک تیم آفریقایی ببازیم و ژاپنی که در این چندساله همیشه به ما باخته بالاتر از ما بایستد. حساب بسکتبال و مدیر لایقش مشحون را باید از مدیران فعلی جدا کرد.


نتیجه‌ی عدم نظارت بر کار ورزشکاران و مربّیان این شد که احسان حدّادی با عدم درایت مربّی خود- و علیرغم هشدار مربّیان ایرانی مانند بیژن شادمهر- یک ماه پیش از المپیک به اوج آمادگی برسد و در المپیک دچار افت شود و هشت متر از یک ماه پیش خود کمتر پرتاب کند. کسی که طلای المپیک را برد یک متر از رکورد حدّادی کمتر پرتاب کرد. در برنامه‌ای پیش از المپیک، مسؤولان فدراسیون کشتی گفتند که« این المپیک» بدترین دوره‌ی آماده‌سازی المپیک از لحاظ نظارت و رسیدگی مسؤولان بوده است که ماحصل آن سخنان را در المپیک دیدیم.


حکایت« خسن و خسین دختران معاویه‌اند» را که شنیده‌اید؟ گاهی برای قضاوت درباره‌ی توانایی فکری یک فرد، اظهار یکی دو جمله کافی است. پس از بازیهای آسیایی گذشته محمّد علی‌آبادی گفت که ما می‌توانیم در بازیهای آسیایی آینده « سوّم» شویم. این یعنی ایرانی که در بازیهای آسیایی به زحمت ده تا طلا می‌آورد، در دوره‌ی بعد شصت تا طلا بیاورد و بالاتر از ژاپن با آن همه سابقه و گروه فراوان زنان و مردان بایستد. به گمانم همین یک گفته برای نشان دادن میزان درک او از واقعیّات ورزش ایران، آسیا و جهان کفایت می‌کند. محمّد دادکانی که گفته بود پس از بازیهای جام جهانی – در صورت کسب هر نتیجه‌ای- استعفا خواهد داد، چرا باید برکنار شود تا فوتبال و ورزش ایران یک سال و نیم دچار بحران شود؟ ما زمانی پیشاپیش در المپیک باختیم که مدیران نالایقی را بر سر کار آوردیم که مدیریّت را با عقده‌گشایی اشتباه گرفتند.

داستان ناتمام مشروطه -5


                                         
8. نگاه به« امروز» یا نگاه به« فردا» برای تغییر. فقیهی برای تبلیغ به یکی از شهرهای هند رفت که مردم آن مسلمان بودند ولی نماز نمی‌خواندند. به آن گفت که هفته‌ای یک نماز دورکعتی صبح بخوانید کافی است، پس از یک ماه گفت که اگر روزانه این دو رکعت را بخوانید خیلی خوب است و پس از مدّتی نماز ظهر را به آن افزود. پس از مدّتی نه چندان طولانی مردم آن سامان نمازهای روزانه‌ی خود را کامل به جا می‌آوردند. وقتی شرح سفر خود را برای دوستانش می‌گفت یکی به اعتراض گفت که چطور از پیش خود به آنان گفتی که یک نماز صبح کافی است؟ و گناه نخواندن باقی نمازها آیا به دوش تو نیست؟ او جواب داد که من آنها را نمازنخوان نکرده بودم تا گناهش به گردن من باشد، وظیفه‌ی من تغییر آنان بود و بهترین راهش هم از دید من این بود. شخص معترض نگاه به وضع ایده‌آل داشت و می‌خواست امروز را به شکل دستوری به آن فردا برساند ولی فقیه مورد بحث امروز را می‌دید و اینکه آرام آرام باید اصلاح شود. شیخ فضل الله هم به دنبال مشروعه‌ای بود که تا رسیدن به آن فاصله‌ی زیادی بود، برعکس آخوند خراسانی که می‌دید مجالی پیش آمده که قیدی بر دستان گشاده‌ی شاهان ایران بزند و می‌گفت همین از هیچ بهتر است. جمهوری‌خواهانی مانند گنجی می‌گویند:« خامنه‌ای باید برود» که ما را یاد سخن آیت‌الله خمینی می‌اندازد:« شاه باید برود». هر دو به یک نحو زمان حال را به کل نفی می‌کنند؛ یکی نیست که از آنان بپرسد که « شاه» یا « خامنه‌ای» یک نفر نیستند، یک دیدگاه هستند، آن دیدگاه کجا برود؟ شعار ایران برای ایرانیانی که خاتمی می‌گفت نفی این نظر بود که ایران ملک عقیده‌ای خاص است و دیگران باید بروند. چه مشروطه‌خواهی و چه روایتی نو از جمهوری‌خواهی باید به دنبال این باشند که کسی از اینجا نرود، همه بمانند و کنار هم یکدیگر را تحمّل کنند. راه آینده‌ی ما از راهی باید بگذرد که شاهد صحنه‌هایی مانند تصویر فوق- برای هر کس و هر عقیده‌ای- نباشیم.


9. تمایز بین عمل و عامل. مسعود بهنود- مانند بسیاری دیگر- پرسشی معروف را چندی پیش درباره‌ی تاریخ معاصر ایران مطرح کرده بود. چنان که می‌دانیم، رضاشاه آن زمان که هنوز سردار سپه بود برای قبضه کردن حکومت، ابتدا طرح لغو نظام شاهنشاهی و تأسیس جمهوری را داد که با برکناری شاه، خود به عنوان رئیس جمهور قدرت را قبضه کند. مدرّس و دوستانش که پی برده بودند که در سر او چه می‌گذرد در مجلس با این طرح مخالفت کردند و از نظام شاهنشاهی دفاع کردند. بهنود می‌پرسید که با بقای نظام شاهنشاهی دیدیم که خود رضا و فرزندش عاقبت شاه شدند و برای کنار زدن آنها حاجت به انقلاب و چه و چه افتاد؛ آیا اگر مدرّس می‌پذیرفت و رضاخان رئیس جمهور می‌شد، بعدها برای کنار زدن او نمی‌شد از همان انتخابات استفاده کرد و در صورت فرمایشی بودن، برای انتخابات آزاد تلاش کرد؟ تعویض یک رئیس جمهور آسان‌تر است یا شاه؟ مدرّس بین عمل و عامل تفاوتی ننهاد و از عملی درست به دلیل اینکه عامل آن فردی مغرض بود، دفاع نکرد. او اگر وانمود می‌کرد فریب خورده و نظام شاهنشاهی ملغا می‌شد با تدوین یک قانون اساسی که محدودیّت‌هایی برای رئیس جمهور می‌گذاشت به علاوه‌ی امکان استیضاح و ...، می‌توانست در دراز مدّت ریشه‌ی یک نظم جبّارانه‌ی هزاران ساله را از ایران برکند. می‌دانم که رضاخان بی‌کار نمی‌ماند و تمام تلاش خود را برای رسیدن به حکومت مطلقه انجام می‌داد ولی هیچ کاری بی‌دردسر نیست و این راه به نظر من بهتر بود. تمایز بین عمل و عامل، همان شعار همیشگی ایمایان( تمایز بین گفته و گوینده) است امّا اینجا در مرحله‌ی عمل. چند روز پیش به سکوت اصلاح‌طلبان درباره‌ی سخنان مشّائی اشاره کردم و از این موارد- بی‌تفاوتی یا بدتر از آن نفی سخن حقّی که از دهان غیر درآید- کم نداشته‌ایم. شیخ فضل الله هم با دیدن فرصت‌طلبانی که در هیاهوی مشروطه به دنبال کسب قدرت بودند، عملاً رودرروی آن ایستاد، در حالیکه می‌توانست در کنار آنان و با برنامه‌ریزی در طول زمان و قدم به قدم اصلاحاتی را ایجاد کند. او می‌گفت:« من هم همان مشروطه‌ای را می‌خواهم که آخوند خراسانی می‌خواهد» ولی مشروطه‌‌خواهان را افراد صادقی نمی‌دید. شاید او اشتباهی را کرد که مدرّس در برابر رضاخان انجام داد. الآن و پس از گذشت سالیان، گفتن این سخنان ساده است ولی برای یافتن راهی برای آینده، چاره‌ای جز نگاه نقّادانه به تاریخ نیست.

سرزمین ملوک الطوایفی

                                                       
پی‌دار امام حسین پس از صرف یک میلیارد و دویست میلیون تومان و فیلم‌برداری صد دقیقه از آن به دلیل مخالفت دو تن از مراجع تقلید متوقّف شد. استدلال آنها این بود که پیدارهای پیشین نتوانستند انتظارات را برآورده کنند پس نباید پیدار جدید ساخته شود. در این باره چند نکته به نظرم می‌رسد:
1. قاعدتاً اصل ولایت فقیه اگر یک فایده داشته باشد، فصل الخطاب بودن حرف« یک نفر» برای اداره‌ی کشور است و اگر همین یک ویژگی هم از دست برود، فایده‌ی آن اصل زیر سؤال خواهد رفت. در جریان آمدن زنان به ورزشگاهها دیدیم که موضع‌گیری مراجع تقلید، آنرا منتفی کرد یا حتّی در سطوح پایینتر، مجتهدان شورای نگهبان در صورت لزوم از اجرای توصیه‌ی رهبری سرباز می‌زنند و این همین موضوعی است که روی آن انگشت گذاشته‌ام. در این گونه مواقع، مدافعان ولایت کجا هستند؟
2. پیدار امام علی ساخته‌ی یکی از معدود آگاهان عرصه‌ی هنر ایران در زمینه‌ی تاریخ اسلام بود. میرباقری البتّه خود به برخی اشتباهها بعدها اعتراف کرد مثل نامگذاری پیدار که همه را به این گمان انداخته بود که « انحصاراً» درباره‌ی زندگی پیشوای پرهیزگاران است. پیدار امام حسن- آنچنان که پیشتر نوشتم- به فخیم‌زاده سپرده شد که کارگردان و بازیگری متوسّط در سینمای ایران بود و پیدار امام رضا هم اصرار بر تکرار اشتباه بود. سریال امام حسن مانند شخصیّت آن حضرت مظلوم و مهجور ماند و پیدار امام رضا به مدد استفاده از امکانات گسترده‌تر و زنان شمشیرزنی که برای خود همسر انتخاب می‌کردند و مردان را در جنگ شکست می‌دادند و البتّه بار دراماتیک بیشتر، مقبولیّت بیشتری یافت. باقی سریالهای صداوسیما به اهلش سپرده نشد مگر جایی که میرباقری « معصومیّت از دست رفته» را ساخت. امثال حاتمی‌کیا هم به ساخت موضوع‌هایی غیرجذّاب و کم‌فایده پرداختند. میزان بهره‌دهی صداوسیما مانند حمل آب در آب‌کش است. سازمانی گسترده با هزاران کارمند رسمی و غیررسمی با کمترین بازده که حتّی برای نشان دادن چهره‌ی رهبر فقید باید دست به دامن شبکه‌ی کوچک المنار و مجموعه‌ی « روح الله» شود. در چنین سازمانی با چنین اتلاف پول و سرمایه، ساخت هر فیلم و پیداری از هیچ بهتر است، حتّی اگر اصحاب کهف یا مریم مقدّس یا یوسف پیامبر باشد.
3. این استدلال که چون آن پیدارها ناموفّق بوده‌اند پس نباید پیدار جدیدی درباره‌ی امامان ساخت، گذشته از اینکه نظری تخصّصی نیست، به این می‌ماند که دانشمند یا مخترعی برای یافتن جواب مسأله‌ای بکوشد و چون چند بار نتوانست، آن کار را برای همیشه ترک کند. چه کسی گفته که چند تجربه‌ی ناموفّق، دلیل بی‌فایدگی تجربه‌کردن است؟ تا پیش از انقلاب اسلامی بارها تلاشهای مشابه‌ی برای تأسیس حکومت اسلامی به شکست انجامیده بود، پس با این استدلال باید آیت‌الله خمینی دست از اعتراض و خروش برمی‌داشت و چون دیگران گوشه‌ی دنجی می‌جست. صدها میلیون تومان از بیت‌المال صرف شده و احتمالاً قسمت اعظم کار انجام شده( ساخت دکور و انتخاب بازیگر و تست گریم و انتخاب محل و ...) و پس از گرفتن صد دقیقه از سریال، باید متوقّف شود؛ چه کسی پاسخگوی این همه نیرو و سرمایه‌ی تلف‌شده خواهد بود؟

دست حاکمان بر گلوی هنرمندان


                               
1. قوِّه‌ی قضائیّه‌ی ایران به هیچ وجه مستقل نیست و مانند صداوسیما و سایر ارگان‌های حاکمیّت ایران، ید طولایی در ملعبه‌ی دست قدرت‌‌شدن دارد. دیروز که مطلب عمل خلاف قرآن این قوّه را نوشتم، انگیزه‌یابی نکردم که فلان قصد را دارند و بهمان نقشه را چیده‌اند ولی اشتباه مضحک آنان در وادار کردن خانواده‌ی مقتول به شکایت از سینماگران، مرا به یاد لاپوشانی‌هایی انداخت که در این سه دهه بسیار دیده‌ایم و نشان می‌دهد که نقشه‌کشان حاکمیّت ایران بهره‌ی هوشی بسیار اندکی دارند. انتشار مدرک کردان را همین اواخر یادمان هست که بد از بدتر بود و باقی اتّفاق‌های خنده‌دار. دقّت کنید که اوّل قوّه‌ی قضائیّه این سه هنرمند را احضار می‌کند و تازه دو روز بعد خانواده‌ی مقتول شکایت می‌کند در حالیکه باید برعکس می‌بود! پس از احضار غیرقانونی انتظامی و پرستویی و پوراحمد و مشاهده‌ی واکنش جامعه‌ی فرهنگی ایران، به توصیه‌ی آنان خانواده‌ی مقتول نیز شکایت کردند تا بهانه‌ی خوبی در دست باشد ولی این تقدّم و تأخّر نشان می‌دهد که ما شاهد یک بازی خنده‌دار بیش نیستیم.
2. اگر به عکس هم بود باز کمکی به حال قوّه‌ی قضائیّه نبود زیرا به هنگام شکایت، باید جرمی اتّفاق افتاده باشد، یعنی عمل انجام شده باید وصف مجرمیّت داشته باشد و گرنه شکایت بی‌معنی است. اگر بنا را بر این بگذاریم که عمل انجام شده باید در قانونی از قوانین موجود، جرم تلقّی شده باشد، جمع‌آوری مبلغ دیه یا تلاش برای عفو یک قاتل، در کدام قانون جرم تلقّی شده تا باعث احضار آنان شود؟ اینجاست که باید به این عمل قوّه‌ی قضائیّه شک کرد.
3. لیلا حاتمی و گلشیفته فراهانی به وزارت ارشاد احضار شده‌اند و خبرهای مشابه‌ی درباره‌ی محمّدرضا گلزار نیز منتشر شده است. گلزار در دوبی عکس‌هایی با دوستداران خود گرفته که طبعاً پوششی مانند زنان داخل ایران ندارند و حاتمی نیز عکس‌هایی بدون روسری در یک جشنواره‌ی خارجی دارد. گلشیفته فراهانی هم که جریانش در این چند روزه دهان به دهان چرخیده است، علاوه بر احضار، به شکلی کاملاً غیرقانونی ممنوع الخروج شده است. هر سه عمل این سه نفر- فارغ از اینکه درست یا نادرست بوده است- خارج از مرزهای ایران اتّفاق افتاده است و نمی‌توان کسی را به خاطر کاری در یک کشور خارجی، در ایران مؤاخذه کرد مگر اینکه جرمی باشد و شاکیانی از طریق پلیس بین‌الملل با دستگاه قضایی ایران هماهنگ کنند.
4. اتّفاق‌های این چند روزه یکجورهایی به هم ربط دارد. می‌خواهند رویش هنرمندان را در چارچوب بسته‌ی فکر خود معنی کنند و نمی‌شود. احضار پوراحمد به هیچ وجه با انتقاد تند او از سانسور در ایران در تلویزیون بی‌ارتباط نیست و این اواخر کسان دیگری هم در سیما یا از طریق رسانه‌های دیگر از سیاست- بخوان بی‌سیاستی- فرهنگی حاکم بر کشور انتقاد کرده بودند که لازم بود زنگ خطری برای آنان به صدا درآید، انتظامی هم در فیلم « مینای شهر خاموش» بازی کرده که شمقدری(عامل اصلی توقیف «سنتوری») آنرا توهین به انقلاب و مردم ایران دانسته است. راهکار خودم درباره‌ی محدودیّت‌ها در ایران را در چند روز آینده می‌نویسم ولی اگر توانستند جلو آمدن فصول را بگیرند یا تابش مهتاب را غیرمجاز اعلام کنند، خواهند توانست از گسترش مرزهای مُجاز و سالم ِهنر و دانش نیز با این بچّه‌بازی‌های سانسور و احضار و شکایت، جلوگیری کنند.

مخالفت عملی قوّه‌ی قضائیّه با قرآن


                                                                 
درباره‌ی مجازات قصاص بدون در نظر گرفتن امکان برداشت‌های جدید می‌توان سه نظر را از هم تفکیک کرد. اوّل تلاش برای اجرای حکم به هر قیمت با نیّت اجرای احکام اسلام است. دوّم هم اصرار بر لغو مجازات اعدام حتّی در مواردی که شخصی قتل انجام داده است و سوّم عمل به دستور قرآن است که می‌گوید:« ای اهل ایمان حکم قصاص در مورد کشتگان چنین است که آزاد در مقابل آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در مقابل زن قرار داده شد. پس اگر کسی از خون برادر دینی‌اش بگذرد و او را عفو کند کاری پسندیده کرده است و دیه‌ی او را در مقابل ادا کند. این رحمت و آسان‌گیری پروردگار شماست و اگر کسی پس از آن - به قاتلی که عفو شده- تعدّی کرد، عذاب دردناکی خواهد کشید.»( بقره- 178). جای دیگر قرآن هست که:«اگر آشکار یا پنهان نیکی کنید یا در مقابل بدی عفو کنید، خداوند نیز در عین قدرت، عفو کننده است»(نساء- 149).
چنانکه می‌بینید دیدگاه اوّل دیدگاهی طالبانی است با خدایی قهّار و عذاب‌کننده که یادمان نرفته بر جنازه‌ی مردانی که ریشی کمتر از یک قبضه داشتند نیز تازیانه می‌زد. و دیدگاه دوّم متأثّر از فرهنگ نوین است ولی راه تطابق آن با بینش دینی ما را نمی‌داند و دیدگاه سوّم هم علیرغم آنکه بر اصل بدیهی « مقابله به مثل» تأکید دارد، دعوت به عفو و گذشت می‌کند. لحن قرآن به هنگام سخن گفتن از قصاص جدّی است ولی به بحث عفو و گذشت که می‌رسد ناگهان مهربان می‌شود و قاتل و ولی دم را « برادر» ِهم می‌بیند و عمل عفو را « معروف» می‌خواند و در مقابل کوچکترین تعرّض به شخصی که عفو شده به شدّت اخطار می‌دهد.
شیرین‌کاری جدید قوّه‌ی قضائیّه‌ی ایران احضار سه تن از هنرمندان خوشنام این مرزوبوم به دادگاه به خاطر سعی در جهت جمع‌آوری دیه و تلاش برای گرفتن رضایت از خانواده‌ی مقتول و نجات جان یک نفر است. همان یک نفری که در قرآن احیای او احیای تمام مردم شمرده شده است(مائده- 32) اگر عفو کسی در قرآن عملی « معروف» و نیک شمرده شده تلاش برای اینکه کسی از خون دیگری درگذرد هم « امر به معروف» خواهد بود و ما هیچ جا نداریم که نباید چنین کاری کرد و باید قاتل را بلافاصله قصاص کرد؛ بلکه این عمل و جلوگیری از عفو او، عملی خلاف صریح آیه‌ی قرآن است. از دید من کسانی که این سه تن را به دادسرای جنایی فراخوانده‌اند باید به دلیل جهل نسبت به احکام دین از کار برکنار شوند. چگونه کسی که خلاف قرآن عمل می‌کند می‌تواند بر مسند قضاوت اسلامی بنشیند؟ یک‌بار دیگر جرم انتظامی و پرستویی و پوراحمد را از دید قوّه‌‌ی قضائیّه بخوانید:« قصد در تلطیف احساسات عمومی»! 
مطالب مرتبط:
لغو اعدام و قوانین اسلامی، نگاهی به این نوشتار از آقای رضایی درباره‌ی لغو اعدام
مجازاتها در اسلام، مکاتبه‌ی آقای سیّدمحمّدی با عالمان دینی درباره‌ی اعدام در اسلام

روح المپیک در اسارت


                                
 1. اخباری که از اردوی تمرینی ورزشکاران چینی‌ برای المپیک به گوش می‌رسد، از دید من نه تنها اساس المپیک بلکه اصول ورزش قهرمانی را در جهان زیر سؤال می‌برد. چینی‌ها به مدّت دو سال ورزشکاران را در قرنطینه قرار داده‌اند و حتّی اجازه‌ی ملاقات با خانوادهایشان را به آنان نداده‌اند تا فقط بر مسابقات تمرکز کنند و با تمریناتی طاقت‌فرسا بتوانند مقام اوّل را برای دولت‌مردان چینی که می‌خواهند ابرقدرتی خود را اعلان کنند، به ارمغان بیاورند( اینجا). برخی سازمان‌های حقوق بشر به این عمل چینی‌ها اعتراض کرده‌اند که نوشداروی پس از مرگ سهراب بوده است. وزنه‌بردار چینی پس از کسب مدال طلا گفت که به خاطر کسب مدال طلا خیلی خوشحال است و بیشتر از آن به دلیل اینکه می‌تواند خانواده‌اش را پس از دو سال ببیند( اینجا). اینها ورزشکارند یا موش آزمایشگاهی؟


2. یکی از دوچرخه‌سواران ایرانی پس از ناکامی در مسابقات المپیک گفت که دلیل برتری رقبا، استفاده از داروهای نیروزایی است که هنوز فرمولشان لو نرفته است! این به نظرم صادقانه‌ترین حرف یکی از کاروانیان ایران در این یکی دو هفته بوده است. برتری خیره‌کننده‌ی دونده‌ی دو صد متر بر دیگران و ثبت رکوردی بالاتر از بن جانسون افسانه‌ای تنها به خاطر شیوه‌ی تمرینات است؟ علی کفّاشیان سخنان او را رد کرد ولی به نظرم خود بهتر بداند که چرا تنها با وجود ایوانف، وزنه‌برداران ایران طلا پشت طلا می‌آوردند. متأسّفانه امروز باید اعتراف کرد که سرنوشت مسابقات به جای میادین، در آزمایشگاههایی رقم می‌خورد که دانشمندانی با دانش سیاه خود، دلار را با طلا معاوضه می‌کنند و انسانیّت خویش را به بهایی ناچیز در می‌بازند.


3. در زبان زیبای فارسی، دو سر رقابت و بازی را به برده و باخته تقسیم می‌کنند. برنده که رقابت را برده و بازنده و باختن از همان ریشه‌ی« بازی» است. یعنی شخص مغلوب« بازی» کرده و باخته؛همین کافی است که لذّت بازی و رقابت را چشیده و سلامتی جسم و روح خود را تضمین کرده است. دیدن اشک‌های حدّادی و سپهوند و سرافکندگی فرنگی‌کاران پس از بازگشت و امتناع از مصاحبه نشان می‌دهد که المپیک از اهداف خود خیلی دور افتاده است. روح المپیک، آماتوریسم، رقابت زیبا، مدح پهلوانی و جوانمردی بود. با ورود ورزشکاران حرفه‌ای، این روح در اسارت ِسیاست، قدرت و سرمایه قرار گرفته است.

داستان ناتمام مشروطه -4


                   
7. دادوستد نهاد مذهبی و ساختار سیاسی به جای سلطه‌ی یکی بر دیگری. دیدگاه خاصّی در مذهب هست که از صدر اسلام مدام در پی قیام علیه قدرت و قبضه کردن آن بوده است. من به دلایلی امامان شیعه را – بر خلاف نظری که سه دهه  در ایران تبلیغ می‌شود- جزو آنان نمی‌دانم. اکثر این قیام‌ها یا ناکام ماندند و یا نتوانستند دوام بیاورند. برخلاف اینان بسیاری از فقها و متدیّنان کار روی بخش معرفتی و انسان‌سازی مذهب را کار عالمان دین دانستند و ورود در قدرت را در دوران غیبت مستلزم آمیزش در مسائلی دیدند که آنان را از وظیفه‌ی اصلی خود باز می‌دارد. از نظرات مرحوم آخوند خراسانی، بیش از مشروطیّت، حتّی حکومتی که حقّ« جمهور مردم» است نیز استفاده می‌شود.


سه دهه‌ی اخیر می‌تواند سنگ محکی برای حاکمیّت نهاد رسمیی که خود را متولّی دیانت می‌داند( روحانیّت) بر کشور باشد. حذف تمام سلیقه‌های منتقد، نفی دیگر مراجع در زمان رهبر فقید – در حدّی که به دست آوردن توضیح المسائل مرحوم خوئی باید پنهانی و قاچاقی صورت می‌گرفت- قتل عام‌هایی که آنان را به مجریان منتسب می‌کنند ولی نمی‌توان نقش فتوای رهبر فقید را نیز از نظر دور داشت( تابستان 67)، ادامه‌ی شش ساله‌ی جنگ با تحمّل خسارات مادّی و معنوی فراوان و از بین رفتن اقتصاد کشور گوشه‌ای از انتقادهای وارد بر یازده سال ابتدای ولایت ِیک فقیه بر کشور است.


در ادامه و دوران رهبر فعلی دامنه‌ی انتقادها بسیار گسترده‌تر شد و از گرفتن مصّرانه‌ی امضای اجتهاد ایشان از آقای اراکی با این استدلال که کشور در خطر است و ...( آن هم در حالیکه آقای گلپایگانی که زعیم حوزه در آن زمان بود از امضای آن به دلیل یقین نداشتن به اجتهاد ایشان سر باز زده بود و به همین دلیل رسانه‌های دولتی از همان زمان آقای اراکی را بیش از ایشان تبلیغ می‌کردند) تا قرار دادن نیمه‌اجباری نام ایشان در فهرست مراجع تقلید جامعه‌ی مدرّسین و حصر اجباری منتقدانی چون منتظری و بازگذاشتن دست کسانی که فتوا به حذف مخالفان ایشان دادند که متأسّفانه شامل تنها فرزند رهبر فقید نیز شد و از بین رفتن تمام و کمال جمهوریّت نظام با فرمایشی شدن انتخابات، ظهور نظارت استصوابی و ردّ صلاحیّت افرادی که سابقه‌ی حضور بیش از بیست سال در دولت‌های متعدّد ایران داشته‌اند و ... .


در صورتی که این امور از طرف شخص یا ساختاری غیر مستند به مذهب شکل می‌گرفت، نهاد رسمی مذهب می‌توانست با حفظ استقلال خود، نقش منتقد را ایفا کند ولی حالا هم بخش گسترده‌ای از آن، خود مورد انتقاد است و هم اجازه‌ی اظهار نظر را به منتقدان روحانی خود نمی‌دهد و در صورت تنگ آمدن قافیه هم « گفته‌ی دین» را در مقابل « نظر مردم» قرار می‌دهد و این استدلال تاکنون که عامّه‌ی مردم را ساکت نگه داشته است ولی به نظر بسیاری موجب دین‌گریزی جوانان و از دست رفتن شور و شوق اوایل انقلاب میان مردم شده است.


مرحوم مطهّری، یکی از برتری‌های روحانیّت شیعه را بر روحانیّت تسنّن و ارباب کلیسا مستقل بودن آن از قدرت و وابستگی مالی نداشتن به حکومت دانسته است. چنین وجه تمایزی امروز دیگر وجود ندارد و مشکلات سیاسی و اقتصادی حتّی روحانیان عادی و ناوابسته به حکومت را نیز از دید مردم در معرض اتّهام قرار داده است.


از طرف دیگر کنار گذاشتن دستوری دین از ساختار سیاست به آنجا منجر خواهد شد که نطفه‌ی انقلابی مذهبی با شعار« شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما» از الآن شکل بگیرد. در مشروطیّت با قبول شرط شیخ فضل الله نوری در مورد گنجاندن وجود پنج مجتهد که قوانین مجلس را با اسلام تطابق دهند، او موقّتاً آرام شد. کاری ندارم که واقعاً به آن عمل نشد و باعث شد که هم‌فکران شیخ فضل الله چند ده سال بعد دوباره قدرت را در دست بگیرد، ولی اگر واقعاً به آن عمل می‌شد هم بهانه‌ای برای درگیری طرفداران دو طرف نمی‌ماند و هم افکار خراسانی  و نائینی مجال استقرار و بروز می‌یافت و کشور نه به طرف استبداد مطلق می‌رفت و نه به طرف انقلاب مجدّد.


هم اکنون نیز حذف فرضی ولایت یا حرکت به سوی جمهوری سکولار می‌تواند ما را گرفتار چرخه‌ی تکرار تاریخ کند. فقیه ِبا قدرت محدود و مقیّد، از ظهور مجدّد مذهبیان خواستار قبضه‌کردن حکومت جلوگیری می‌کند. حتّی جمهوری‌خواهان عرفی نیز باید جایی برای نیروی قدرتمند تشیّع به عنوان یکی از مؤلّفه‌های مهم جامعه‌ی ایران باز کنند و گرنه طرح آنها برای دموکراسی، خیال‌بافی ساده‌ای خواهد بود که روی کاغذ باقی خواهد ماند.  

دگرديسي فرهنگي


                           گلشیفته فراهانی به همره دی‌کاپریو در فیلم جدید ریدلی اسکات
خبر بازی گلشیفته فراهانی در فیلمی هالیوودی در حدّ شایعه مطرح شده بود و نه بیشتر. ظاهراً به عمد پنهان ماند تا از جلوگیری احتمالی بعضی پیش‌گیری شود. به هر حال او در فیلم کارگردان گلادیاتور با دی‌کاپریو و راسل کرو هم‌بازی شد تا پس از همایون ارشادی که در بادبادک‌باز بازی کرد، دوّمین بازیگر ساکن ایران باشد که در فیلمی آمریکایی بازی می‌کند. ارشادی هم‌چنان که پیشتر نوشتم قرار است در فیلم جدید آلخاندرو آمنابار بازی کند و خودش می‌گفت که بعضی کارگردانان از او بازیگر جوان زن ایرانی هم برای فیلم‌هایشان خواسته‌اند که چون نقش‌ها به گونه‌ای نبوده که مناسب آنان باشد، گزینه‌ای را پیشنهاد نکرده است؛ به هرحال دور جدیدی از رخنه کردن ایرانی جماعت به تصویر گسترده در برابر کسانی که از ایران و ایرانی شناختی ندارند، باز شده است.
چند روز پیش از هنر به عنوان بهترین تبلیغ گفتم و حالا باز بر آن تأکید می‌کنم که مگر دادوستد ایرانیان در قالب هنر یا ورزش و جز آن بتواند تصوّر مخدوش جهانیان از ایرانیان را اصلاح کند. این را زمانی می‌نویسم که بحث دشمنی نداشتن ایران با مردم اسرائیل از طرف معاون رئیس جمهوربحث‌برانگیز شده و اصلاح‌طلبان عافیت‌طلبانه سکوت کرده‌اند؛ آیا پیام دوستی ایرانیان با مردم جهان نیازی به دفاع ندارد؟ من می‌دانم که بعضی از کودکان آنان روی بمب‌هایی که بر سر فلسطینیان می‌ریختند، یادگاری می‌نوشتند ولی چگونه می‌توان آن کودک یا والدینش را آگاه کرد که اگر بنا به سابقه‌ی قومی برای سکونت در محلّی باشد، الآن سرخپوستان باید تمام آمریکائیان مهاجر را از آن قارّه بیرون بریزند؟ در اخبار داشتیم که خود اسرائیلیان از سخنان مشّائی استقبال نکرده‌اند. به نظرم واضح است که دولت‌مردان اسرائیلی، ایرانی خشمگین و دشنام‌گو را که خواهان محو آنان و انکار هولوکاست باشد، ترجیح می‌دهند چون رفتار تجاوزگرانه‌ی آنان را توجیه می‌کند. گاهی از رفتار دشمن خود باید به راه درست پی برد. ایرانیان می‌توانند با سلاح هنر و ادب و فرهنگ خود دشمنان خود را رام و اهلی کنند. حکایت آن شاهزاده‌ی ستاره‌نشین است و روباه با این تفاوت که همه‌ی روباه‌ها این درک را ندارند که باید اهلی شوند و ما خود باید برای این کار آستین بالا بزنیم. سینما یکی از راه‌های اهلی کردن است.

داستان ناتمام مشروطه -3

جمعی از متحصّنان کنار سفارت انگلستان                              

جام آينده‌نما


                           
بارها از نقش خیال در شکل بخشیدن به جهان آینده نوشته بودم؛ از ژول ورن و داوینچی در ایده دادن به مخترعان عصر ما تا فیلم‌های هالیوودی هواپیماربایی و مسبّبان حادثه‌ی یازده سپتامبر. خیال‌بازان حرفه‌ای، آنچه را که رؤیای امروزشان است به تصویر می‌کشند تا عالمان و فن‌آوران آنها را یکی یکی به جهان واقعی وارد کنند و فردا را بسازند.


از شنیدن اینکه بیشتر آتش‌بازی مفصّل المپیک پکن، با کمک جلوه‌های رایانه‌ای بوده اصلاً خوشم نیامد. نمی‌دانم این چشم‌بادامی‌های سرتق چرا پیش خود فکر کرده‌اند که آتش بازی مفصّل ولی قلّابی از مراسم مختصرتر ولی واقعی بهتر است و آیا این نوعی فریب‌دادن بینندگان نبوده است؟


از طرف دیگر جهان دارد سریعتر از آنچه فکر می‌کنیم پیش می‌رود و فیلم خیال‌بازانه‌ی Wag the dog بسیار زود دارد تعبیر می‌شود. امروز بازی‌های المپیک و فردا میدان جنگ واقعی یا هرجا که لازم باشد. وقتی بتوان از این فکر در فریب‌دادن چند میلیارد نفر در مسئله‌ای نه چندان مهم استفاده کرد، چرا نتوان از آن در جاهایی که لازم باشد و منافع قدرت‌مدارن اقتضا کند، استفاده کرد؟ حتّی در جهان سوّم الگوی رابطه‌ی درون خانواده‌ها از ارتباط چند نفره با هم به ارتباط چند نفر با رسانه تبدیل شده است و رسانه‌ها حرف اوّل و آخر را در اطّلاع‌رسانی به عهده دارند. با تسلّط بر فن‌آوری به راحتی می‌توان تصوّر افراد از واقعیّت را دست‌کاری کرد و آن گاه است که عملاً به جهانی« ماتریکسی» وارد می‌شویم که اگر کسی واقعاً هم به حقیقت پی ببرد و به دیگران بگوید او را دیوانه فرض خواهند کرد.
Real Time Web Analytics