هانتینگتون، فردید و تفسیر تغییرگر



1. پیشتر اینجا ذکر خیری از هانتینگتون کرده بودم و گفتم که «برخورد تمدّن‌ها» و« گفت‌وگوی تمدّن‌ها» منافات و معارضه‌ای با هم ندارند زیرا یکی توصیف است و دیگر توصیه. چه بسا بتوانند مکمّل هم باشند، یعنی با پذیرش احتمال برخورد، دعوت به گفت‌‌وگو کرد یا حتّی - بر خلاف پندار خاتمی- این دو نظر مؤیّد هم نیز هستند؛ امّا حالا از زاویه‌ی دیگری به موضوع نگاه می‌کنم.


2. تقسیم فلسفه به تغییرگر و تفسیرگر –آن‌چنان که مارکس می‌گفت- خیلی دقیق نیست. هیچ تغییری نمی‌تواند بدون تفسیری از آنچه می‌خواهد تغییردهد، انجام شود و هیچ تفسیری نیز حوزه‌ی شناخت خود را بی‌تغییر نمی‌گذارد. پیش از گفته‌ی مارکس هم هر تفسیری جهان را در حدّ خود تغییر می‌داد گاه کم و گاه زیاد. گاه کم مانند یک گزاره‌ی ساده چون« خانه‌ی بهمانی فلان جاست» یا بیشتر مانند «لا اله الّا الله» . کلمه‌ی توحید یک گزاره‌ی اخباری است و ظاهراً دعوت به چیزی نمی‌کند ولی محال است که بدانی موجودی هست قائم به ذات و غنی که همه محتاج اویند و جهان بر مدار اراده‌ی او می‌چرخد و بی‌تفاوت باقی بمانی. کسانی که درباره‌ی زبان دین بحث می‌کنند، بر سر یک چند راهی ایستاده‌اند که یک سر آن به واقع‌نمابودن این زبان ، دیگری به تمثیلی دانستن آن، سدیگر به نمادین بودن آن، چهارمی به کاربردمحور بودن آن می‌انجامد. چه بسا راه دیگری نیز پیشنهاد شود ولی تمام آنها یک پیش‌فرض دارند که« تنها یکی از اینها درست است» مثلاً کسانی که زبان دین را کاربرد محور می‌دانند- مانند فیلیپس و بریث‌ویت تحت تأثیر بازیهای زبانی ویتگن‌اشتاین- برآنند که آمدن دوزخ در زبان دین لزوماً به این معنا نیست که چنین جایی وجود دارد بلکه برای ترساندن مؤمنان از ارتکاب عمل بد است. من فعلاً با این نظرات کاری ندارم ولی پیش‌فرضشان را نمی‌پذیرم چرا که زبان دین پیچیده‌تر از آن است که در یکی از اینها خلاصه شود و می‌توان ترکیبی از همه باشد. در جهان اسلام اخوان‌الصّفا به طرز جالبی به بسیاری از جنبه‌های زبان دین در آثار خود اشاره کرده‌اند که بررسی آن را به اهلش وامی‌گذارم. در زندگی عادی نیز وقتی دو نفر به یک لیوان که نیمی پر و نیمی خالی است می‌گویند« نیمه‌پر» یا « نیمه‌خالی» هیچ‌کدام دروغ نگفته‌اند ولی با انتخاب نوع بیان، امید یا ناامیدی را نیز القا کرده‌اند و« بیان» آنها نوعی «کنش» هم هست.


3. تمدّنها نیز مانند هر پدیده‌ی انسانی، بین خود نقاط مشترک و نقاط اختلافی دارند، در توصیف آنها بسته به اینکه کدام قسمتها را بیشتر ببینیم، راهی برای آینده نیز پیشنهاد داده‌ایم. اگر مرزها و فرق‌ها را برجسته کنیم خواسته یا ناخواسته زمینه‌ی برخورد را تشدید کرده‌ایم و اگر اشتراک‌ها و همانندی‌ها را ببینیم، پیشنهاد دوستی و تفاهم و گفت‌وگو داده‌ایم. نظریّه‌ی هانتیگتون با چنین پیش‌بینی و مرزبندیی مسلّماً پیغام صلح و دوستی نبود. پیشتر از این نیز مخالفت خود را با تقسیم‌بندی زن- مرد یا شرق- غرب بیان کرده‌بودم. انسان‌ها بسیار بیش از آنچه می‌پنداریم به هم شبیه هستند و محصور کردن آنها در این تقسیم‌بندی‌ها آغاز دیوارکشی و مشوّق ستیزه‌گری و تقابل است.


در ایران نیز فردید و فردیدیان خرافه‌ی تقابل بین غرب و شرق را اشاعه دادند تا جایی که حتّی در کسانی که از این نحله بریدند- مانند شایگان و آشوری- هنوز رگه‌های باریکی از آن دیده می‌شود. جای تعجّب نیست که امثال زرشناس از جلسه‌های انصار حزب‌الله سر در آوردند چون می‌توانستند خوراک فکری مناسب ذائقه‌ی آنها را مبنی بر تقسیم‌بندی ساده‌انگارانه‌ی خودی- غیرخودی و حق- باطل، تحویل آنها دهند. پس همانان نمی‌توانند وقتی نتیجه‌ی اعمال زشت انصار را دیدند از آنها برائت جویند که کار ما فقط تئوریک بود؛ خیر! ما کار تئوریک محض نداریم و هر تئوری با خودش عملی را در پی خواهد داشت. چه تئوری مرزبندی بین تمدّنهای هانتیگتون و چه مرزبندی بین غرب و شرق فردید.


4. ولی‌رضا نصر هم عضو همان مکتبی است که هانتینگتون را پرورید. او نیز شاگرد مکتب برنارد لویس، خاورشناس یهودی و از منتقدان سرسخت اسلام است که حتّی پیش از هانتیگتون اصطلاح« برخورد تمدّن‌ها» را بر زبان راند. نصر توانسته که مرزبندی جدید شیعه- سنّی را تعریف کند و با جعل هلالی خیالی به نام« هلال شیعی» زمینه‌ی تئوریک دخالت سیاست آمریکا و متّحدانش را در خاورمیانه فراهم کند. نظرات او را به اختصار پیش از این اینجا بررسیدم. پس از انتشار کتاب نصر(احیای شیعیان: چگونه کشمکش‌های درونی جهان اسلام، آینده را شکل خواهند داد؟) این اصطلاح( هلال شیعی) هم از زبان ملک عبدالله سعودی شنیده شد و هم جرج بوش. این نشان می‌دهد که قدرت اصلی، «معرفت» است و تحلیل‌گران و تئوری پردازانند که جهت إعمال قدرت را تعیین می‌کنند. با این موضوع- یعنی نقش معرفت در جهت‌دهی و تأثیر بر قدرت- کار دارم و در چند روز آینده، آنرا بیشتر باز می‌کنم.

ما و فلسطین- 1- دوست ِدشمن شما، دشمن شما نیست




دشمن ِدشمن من، دوست من است، قاعده‌ای است که بسیاری به آن اعتقاد دارند. من آنرا نه به این صورت کلّی ولی به شکلی محدود می‌پذیرم. کسی که با او نقاط مشترک اندکی داری نمی‌تواند دوست تو باشد ولی اگر با دشمن تو دشمنی بورزد، می‌توانی در جهت پیروزی بر دشمن خود یا در امان ماندن از شرّش، ارتباطی محدود و مهارشده با او داشته باشی؛ امّا آنچه نوشتم معادله‌ای ریاضی نیست که اگر منفی در منفی بشود مثبت، پس مثبت در منفی هم می‌شود منفی!
غزّه امروز زیر وحشیانه‌ترین حملات رژیمی سفّاک و خونریز است که به هیچ‌یک از قوانین بین‌المللی احترام نمی‌گذارد، هرچه بخواهد انجام می‌دهد و ترسی هم از کسی ندارد. بهتر است بنویسم« ترسی هم از کسی نداشت» چون امروز پس از اتّفاقات لبنان و الگوبرداری فلسطینیان از آنها در روش، ادبیات و حتّی گرایش به تشیّع و سیره‌ی سالار آزادگان جهان، ترس از باور مردمی که سلاحی جز ایمان خود ندارند را تجربه می‌کنند.
اگر کسانی به هر دلیل از« جمهوری اسلامی» بدشان می‌آید و بر خلاف آنچه در عنوان نوشتم می‌اندیشند و امروز برای فلسطینیان قدمی برنمی‌دارند و قلمی نمی‌زنند، لابد اگر در گذشته بودیم به نسل‌کشی مسلمانان در بوسنی و آپارتاید هم اعتراض نمی‌کردند، چرا که جمهوری اسلامی در همان زمان از آنان حمایت کرد ولی بسیاری از کشورهای مدّعی آزادی سکوت کرده بودند؛ امّا ایران پای حرف خود ایستاد و تاوانش را هم داد. آیا اینان حاضرند چنین ذلّتی را بپذیرند؟
سکوت بسیاری از روشنفکران و بعضی نوشته‌های دن‌کیشوت‌های وب‌نویس که از بدوبیراه گفتن به رژیم فعلی ایران – به بهانه‌ی فلسطین- آغاز کرده‌اند و تا حمایت از اسرائیل و نسل‌کشی پیش رفته‌اند نشان می‌دهد که فرهنگ قبیلگی چقدر عمیق و ریشه‌دار است. اذهانی که ملاک سنجششان گفته و عمل افراد و گروه‌ها نیست بلکه این است که آنان« که» هستند و آیا با قبیله‌ی دشمن ما پیمان مودّت دارند، یا نه؟ اینان در دنیایی سیاه و سفید می‌زیند که همه یا خوب، یا بد هستند، نه اینکه مثلاً می‌توان با درصدی از گفته‌های یک فرد، سلیقه یا نظام موافق بود و با درصدی دیگر مخالف. اگر شخص بدکاری، یک حرف خوب زد، آن حرف به دلیل اینکه گوینده‌اش هزار حرف بد زده است، از خوبی نمی‌افتد و به عکس؛ اگر آدم خوبی، حرف بدی زد، دلیلی برای لاپوشانی آن نیست و باید حرفش را نقد کرد و البتّه آنرا به دیگر خوبی‌‌هایش تسرّی نداد. در هر دو حالت باید از قضاوت درباره‌ی درونه‌ی افراد پرهیخت.
در چنین نظام فکری تک‌بعدی، به شدّت واپس‌گرا، بدوی و غیرعقلانی، چقدر نان به نرخ روز خوردن و نامی به هم زدن و گدایی شهرت و محبویّت و کلیک کردن آسان است. کافی است که منتظر هر اتّاق نویی باشی و بسته به جهتی که با نظامی که دشمن توست دارد برای آن چرندی به طنز یا به جد بنویسی و به فاضلاب پیوندهای فارسی بفرستی. در این صورت، فکر و اندیشه و تحلیلی برای آن اتّفاق وجود ندارد چون تأیید کامل یا ردّ کامل آن در فرمولی از پیش تعیین‌شده مشخّص است.
در ایّامی هستیم که دوستی با خوبان و اعلام برائت از بدان، محک انسانیّت هرکسی است ولو آن بدان یا خوبان، بیش از هزار سال پیش می‌زیستند. شرم بر قلمی که امروز به دفاع از جانیان صهیونیست چیزی بنویسد یا در دفاع از مظلومان فلسطینی آگاهانه سکوت کند. بالاتر از فرهنگ قبیلگی نوشتم که به نظرم جفا در حقّ قبایل باشد چون بدوی‌ترین ساختارهای اجتماعی بشری هم خوب و بد را می‌فهمیدند ولی امروز برخی با چشمانی کورشده از نفرت و نادانی، قدرت درک خوبی و بدی را نیز از دست داده‌اند.
این بحث را در روزهای آینده، روز در میان از زوایای دیگر برخواهم رسید.    

سایه‌ی سنگین انگلیسی


                   
انگلیسی مانند هر زبانی دارای خصوصیّات، امکانات و محدودیّت‌هایی برای تلفّظ  واژگان است که به خودی خود ایرادی ندارد ولی وقتی بخواهد معیاری برای دیگر زبان‌ها باشد، بی‌مشکل نخواهد بود. زبان عربی اگر دارای برخی حروف نیست، این محدودیّت در دایره‌ی همان زبان باقی می‌ماند ولی زبان انگلیسی به دلیل اینکه زبان واسطه‌ی بسیاری از زبان‌ها با هم است، این محدودیّت را به زبان‌های دیگر نیز منتقل می‌کند مگر اینکه آگاهانه با آن برخورد شود.


مثلاً اگر نام خانوادگی کسی« گرامی» باشد و آنرا به این شکل بنویسند«Gerami» اگر ملاک، نحوه‌ی تلفّظ در زبان انگلیسی باشد، « جرامی» تلفّظ خواهد شد. چون حرف e پس از حرف   gباعث می‌شود که «ج» تلفّظ شود. این نوع تلفّظ دست‌کم در اسامی خاص نادرست است و درست این است که نام هرکس را با تلفّظ زبان مادری او ادا کرد. ما نمی‌توانیم برای عرب‌ها یا انگلیسی‌ها دستورالعمل صادر کنیم- گرچه می‌توانیم از اینکه زبانی داریم که معایب تلفّظی بسیار کمتری دارد، به خود ببالیم- ولی می‌توانیم ویژگی زبانی آنان را به زبان فارسی وارد نکنیم.


انگیزه‌ی نوشتن این سطور طرز نوشتن نام تئودوروس آنگلوپولوس، فیلمساز شهیر یونانی بود که در نوشته‌ای« آنجلوپولوس» نوشته شده بود. طرز نگارش نام او به زبان انگلیسی طبعاً ایجاب می‌کند که- مانند گرامی- حرف« گ»، «ج» تلفّظ شود؛ امّا درست‌ آن است که طبق تلّفظ یونانیان، نام او را با گاف تلفّظ کنیم درست مانند« ونگلیس» آهنگساز بنام یونانی که او نیز« ونجلیس» نوشته و تلفّظ می‌شود. این نمونه تنها یک مورد از سرایت ویژگی یک زبان- در اینجا انگلیسی- به زبان فارسی بود. با اندکی دقّت می‌توان نمونه‌های بسیار زیاد دیگری نیز یافت که نیاز به اصلاح دارد. 


فلّ السّفه


                          
 فل سفه، نام وبلاگ محمّدسعید حنایی کاشانی است که آنرا به معنای «زایل‌کننده‌ی نادانی» ترجمه کرده است. ابتدا که با نام این وبلاگ برخورد کردم، از آنجا که عبارت عربی را در عنوان وبلاگ اشتباه (یعنی بدون الف و لام برای سفه) نوشته بود، نگاهی به فرهنگ لغت انداختم و به نظرم معنای دقیقی نیامد ولی دنبالش را نگرفتم چون فکر می‌کردم شاید با اتّکا به منبع معتبری این را می‌گوید. کتاب «نصیرالدین طوسی فیلسوف گفت‌وگو»ی دکتر دینانی (ص ۱۹۸) را می‌خواندم که دیدم در فصلی که عبارات مخالفان فلسفه را آورده است، اشاره‌ای هم به این عبارت (فلّ السّفه) کرده و آنرا توهین به فلاسفه با ترکیب دو واژه‌ی فلّ (کندی) و السّفه (نادانی) دانسته است. لازم شد که دقیق‌تر معنای این عبارت، مراد کسی که آنرا ساخته و معنای اجزایش را ریشه‌یابی کنم.

شعری که دینانی آورده بود مصرعی از شعر کتاب «قری الضیف» اثر عبدالله بن محمّد بن عبید بن سفیان بن قیس است که چنین می‌گوید: خف الله و اطلب هدی دینه – و بعدهما فاطلب الفلسفة / لئلا یغرّک قوم رضوا – من الدّین بالزّور و الفلسفة/ ودع عنک قوم یعیدونها – ففلسفة المرء فلّ السّفه. ترجمه: از خدا بترس و در پی هدایت دینش باش و پس از این دو کار به جست‌وجوی فلسفه برآی تا گروهی که به جای دین، به دروغ و باطل و فلسفه پرداختند، تو را نفریبند. کسانی که به آن می‌پردازند را ترک کن چرا که فلسفه‌ برای شخص، کندی و ناکارایی نادانی اوست.

آنچنان که می‌بینید شعر دعوت به آموختن فلسفه می‌کند ولی برای اینکه فریب فیلسوفان را نخوری نه اینکه خود فلسفه نکته‌ی مثبتی دارد. شاعر فیلسوفان را کسانی دیده که از دین توشه‌ای برنگرفته‌اند و در پی هدایت و تقوای الهی نیستند. او زور (دروغ، باطل، شرک) و فلسفه را همنشین و همراه هم می‌بیند و و در مصرع پنجم هم دعوت به دوری‌کردن از فیلسوفان می‌کند، صدالبتّه اینجا «فل السّفه» نمی‌تواند معنای مثبت «زایل‌کننده‌ی نادانی» داشته باشد و به همان معنایی است که دینانی نوشته است.

شاید کسی بگوید که درست است که این شعر توهین به فلسفه است ولی فارغ از این شعر، شاید بتوان معنایی مثبت برای این عبارت یافت چون فلّ هم به معنای فعل لازم آمده است (کندشدن) و هم معنای متعدّی دارد (کندکردن) اگر این شاعر آنرا کندی فلسفه (یعنی به معنای لازم) گرفته، شاید بتوان آنرا به معنای متعدّی استعمال کرد. امّا بررسی موارد استعمال این فعل نشان می‌دهد که فلّ جایی به کار می‌رود که چیزی دارای یک ویژگی مثبت باشد و بعد آنرا از دست بدهد. مثلاً شمشیر تیز است و وقتی کند شد می‌گویند فلّ السّیف. گروهی که دارای قدرت و توانایی باشند و آنرا از دست بدهند، می‌گویند فلّ القوم ولی سفاهت دارای هیچ ویژگی مثبتی نیست که آنرا از دست بدهد. از همه بدتر یکی از استعمال‌های این واژه است که «فلّ العقل» است، به معنای کسی که موقّتاً عقلش زایل شود و بعد دوباره برگردد. با قیاس به این استعمال که نزدیک‌ترین مورد مشابه فل السّفه است، معنای فلّ السّفه می‌شود اینکه فرد سفیهی بپندارد که با پرداختن به فلسفه می‌تواند نادانی را از خود دور کند ولی به دامن سفاهت مضاعف بیفتد، امّا اگر ابتدا جهلش بسیط بود این بار به جهل مرکّب (شاید هم مکعّب) مبتلا می‌شود!


سه مورد بالا (برداشت دینانی، قصد سازنده‌ی این عبارت و معنای لغوی واژه) به علاوه‌ی نگارش اشتباه اصل عبارت به زبان عربی، نشان می‌دهد که حنایی در انتخاب اسم وبلاگ خود اشتباه کرده و تعبیر کنایی و توهین‌آمیز مخالفان فلسفه را بر وبلاگ خود گذاشته است؛ یا ایشان توضیح مناسبی برای دفاع از این نام‌گذاری خواهد داشت و یا می‌توان میزان پایبندی او به حقیقت را با عوض کردن یا نکردن نام وبلاگ سنجید. 


پ. ن: حنایی این نوشته را اینجا نقد کرده و من نیز اینجا جواب نقد او را داده‌ام.

امان از ظنان



یکی از آشنایان تعریف می‌کرد که دوستی طلبه داشت که به دلیل بیماری خاصّی که او را تا پای مرگ برد، از تحصیل بازماند. پس از دعا و درمان فراوان، شفا یافت ولی دیگر در حوزه او را نمی‌پذیرفتند چون بین تحصیلش وقفه افتاده بود؛ باید می‌رفت سربازی و بازمی‌گشت و امتحان ورودی می‌داد. پس از بازگشت از خدمت وظیفه به این جوان مراجعه کرد که او را در امتحان‌دادن کمک کند چون تقریباً تمام درس‌ها را فراموش کرده بود و حالا می‌خواست که یک دوره نحو پیشرفته‌ی عربی پیش او بخواند. جوان که اصلاً وقت نداشت، به شوخی گفت که ما دانشگاهی هستیم و شما حوزوی و ما باید از شما درس بگیریم نه به عکس ولی او جواب داد که حالا وقت تعارف نیست، اگر در امتحان موفق نشود ممکن است اصلاً دور درس حوزه خطّ بکشد و دنبال کار دیگری برود. تهدید زبانی بود یا جدّی، جوان تصمیم گرفت که به او کمک کند تا سیّد اولاد پیغمبر راه پدرانش را دنبال کند؛ به زحمت بین دروس صبح و بعد از ظهر، وقت چرت عصرانه‌ی پس از ناهار را برایش کنار گذاشت و با هم در یکی از رواق‌های حرم امام رضا قرار گذاشتند.


درس قرار بود مباحثه باشد ولی به مرور به تدریس تبدیل شد چون دوستش آنچه پیشتر خوانده بود را کمابیش از یاد برده بود. یک روز درس به افعال قلوب یعنی ظنّ و اخواتش رسیده بود که از نواسخند؛ بر مبتدا و خبر داخل می‌شوند و آنها را مفعول و منصوب می‌کنند. ابیات و شاهد مثال‌ها هم بیشتر از اشعار جاهلی بود که گاهی معنایی آنچنانی داشت. آنها غرق درس بود و متوجّه نشدند که زنی رفته توی نخ آنها. کمی که از درس گذشت، پیش‌تر آمد و بالای سر آنها ایستاد. ابتدا محل نگذاشتند ولی بعد از او پرسیدند که آیا با آنها کاری دارد؟ جوابی در کار نبود. باز مقداری از درس گذشت که خانم مربوطه در حالیکه صدایش بالا و بالاتر می‌رفت شروع به پرخاش کرد:« شما کار و زندگی نِدِرن؟»... دو جوان هاج و واج مانده بودند...« خاک دگه‌ای ندرن به سرتا بکنِن؟»...« انا مثلاً درسه که ماخوانن؟» کار به فریاد کشید:« چی مِخن از جون ما؟ چرا ولِما نمُکنن؟» جوان به حرف آمد که آخه حاج‌خانم ما چکار به کار شما داریم؟ زن فریاد زد:« حاج‌خانم ننه‌ته، حاج‌خانم بی‌بی‌ته، مگه مو چن سالمه که بم میگی حاج‌خانم؟» طلبه‌ که سن و سالدارتر و پخته‌تر بود پادرمیانی کرد که ببخشیدش؛ نفهمید، خواست احترام بگذارد ولی ما هنوز نمیدانیم که چکار کرده‌ایم. زن چادری گفت که:«همی که حرفاتا همش راجب زنایه... شما بِچّه شیخا درن تمرین مکنن بزرگ برن مث باباهاتا بشن، اونا دنبال زنای تاق و جفتن و تِموم زندگیشا زن و زن بازیه، شمایم درن درسشه ماخوانن که فردا مث اونا برن...شما پول امام زمانه مُخورن که فکر و ذکرتا زنا بِشن؟ خجالت نمکِشِن؟ حیا نمُکنن؟» جوان دید الآن است که یکی از خدّام بیاید و دردسر شروع شود آمد توضیح بدهد که اینها« ظن» است و« زن» نیست که طرف از کوره در رفت:«إ ... مو ره گول مزنی؟ فکر کردی مو سواد ندرم؟ مو قرآن ماخوانم، مو مفاتیح ماخوانم، فک کردِن مو خرُم؟ مو نمفهمُم؟ هاااا؟» دوست طلبه به او اشاره کرد که کتابها را بردارند و محترمانه بگریزند تا کار به جاهای باریک نکشیده ولی مگر زن ول می‌کرد؟ به قسمت مردان رفتند، کفشها را برداشتند و... الفرار.


از فردا هم جای قرار را عوض کردند و بحث« ظن» را هم گذاشتند برای بعد. قبل از درس هم نگاه می‌کردند که کسی نزدیک نباشد که حرف آنها را گوش دهد و تُن صدایشان را هم پایین‌تر آوردند، گرچه تا چند روز آن خاطره‌ی کذایی نمی‌گذاشت درس بخوانند.


نتیجه‌ی اخلاقی1: آقایان محترم! در برابر بانوان- آن هم از نوع خشمگینشان- فقط تسلیم باشید، بی‌زحمت!
نتیجه‌ی اخلاقی2: شیخای محترم! چرا دست از سر زنان برنمی‌دارید؟ بروید دنبال کار و زندگیتان دیگر... دهه!
نتیجه‌ی اخلاقی3: آدم‌های محترم! از هرگونه ظن بپرهیزید. اگر هم باشد، ظن و پندار خوش باشد به همه. از کوچک و بزرگ، بنا را بر این بگذاریم که همه خوبند و بی‌تقصیر و بد ِما را نمی‌خواهند. اگر هم کسی کاری کرد که یقین کنیم ظن خوب به او داشتن یعنی خودفریبی، کمترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است که ظن ( از هر دو نوعش) به او نداشته باشیم. با ظن بد داشتن، او تغییر نمی‌کند، فقط ماییم که خود را آزار می‌دهیم.

مسأله‌ي شوراي رهبري



                        
وقتی روزنامه‌ها جرأت نوشتن و تحلیل کردن ندارند و فضای مجازی هم مشغول سرگرمی‌های خود است، یکی از مهم‌ترین چالش‌های سه دهه‌ی اخیر در پس پرده در جریان است. نمایندگان ولایت‌ فقیه در نهادها از بدوبیراه گفتن به او کوتاهی نمی‌کنند و البتّه در خفا به کمتر از هتّاکی و ناسزاگویی راضی نیستند؛ کسی که در جایگاهی است که به راحتی نمی‌توان او را حذف یا ساکت کرد؛ کسی که همواره مرد دوّم جمهوری اسلامی بوده است و هر وقت احساس کرده که به حضورش نیاز هست ، با کلام و کنش خود به شدّت تأثیرگذار بوده است؛ شخصی که به قول مصباح یزدی« کسی است که نام آیت‌الله بر خود نهاده» یعنی اکبر هاشمی رفسنجانی دوباره خبرساز شده است.


او مدّتهاست که آرام آرام با رجوع به خاطرات گذشته و بحث قانون اساسی و شورای رهبری، زمینه را آماده کرده بود و این اواخر گاه‌گاهی کلامی در مورد آن می‌گفت ولی در همایش بزرگداشت شیخ بهایی صریح‌تر از گذشته به میدان آمد. گرچه به ظاهر در مورد فقه و فقاهت و حوزه و شورای فقهی سخن گفت ولی بعید است که با توجّه به دیگر سخنان او در این دو سه سال به یاد چیز دیگری نیفتیم. او پس از نقل قولی مشهور از شیخ بهایی که علّامه‌ای ذوفنون بود و گفته بود که:« من با هر کس که دارای علوم و فنون گوناگون بود مناظره کردم، بر او برتری یافتم ولی هرگاه با کسی که فقط در یک علم یا فن متخصّص بود مناظره کردم، شکست خوردم» بحث را به اینجا کشید که نمی‌توان کشور را با یک نفر که جامع فنون باشد، اداره کرد و اداره‌ی کشور باید شورایی باشد.


بیماری رهبر کنونی امری مخفی نیست و من نیز از حال فعلی او خبر ندارم ولی هرچه هست، هاشمی را به این نتیجه رسانده است که از حالا برای رهبری ایران پس از او زمینه‌چینی کند. واقعاً فردی که بتوان به عنوان رهبر پس از وی روی او حساب کرد، وجود ندارد و هاشمی می‌داند که بین بسیاری از مدافعان ولایت و خصوصاً نظامیان جایگاهی ندارد پس لازم است که یکی دو نفر به همراه خود او چنین امری را به عهده بگیرند ولی طبعاً او مغز متفکّر و هدایت‌کننده باشد.


یکی از دو نفر که قرار است خلأ فقاهتی را پر کند بی‌شک هاشمی شاهرودی است. او که به عنوان یکی از گزینه‌های پس از آقای خامنه‌ای سکْان  قوّه‌ی قضائیّه را به عهده گرفت و چفیه‌ی بسیجیان را به گردن انداخت و به سفرهای استانی رفت، آنچه که فکر می‌شد نبود و با ضعف مدیریّت خود، نتوانست گروهی خاص که این قوّه را در دست دارند، بر کنار کند و گاه دیده شد که با کنار رفتن کسی، فردی به مراتب ضعیف‌تر از او روی کار آمد و افرادی که بسیار مورد انتقاد بودند، ارتقای درجه نیز یافتند. امّا در این ضعف نکته‌ای هست که آنرا بعد می‌گویم.


منتقدان رفسنجانی نمی‌توانند به این سؤال جواب دهد که راه‌کار جایگزین آنان چیست و به گفتن اینکه خدا خودش انقلاب را حفظ خواهد کرد و مگر کسی فکر می‌کرد که رهبر فعلی به قدرت برسد یا اینکه چه کسی گفته خود ایشان کسی را در نظر نداشته باشند و ...اکتفا می‌کنند. آنان در مقابل نداشتن جواب، می‌کوشند که این حرفهای رفسنجانی را حمل بر قدرت‌طلبی او کنند و با تخریب او و مرده‌ی سیاسی پنداشتن او در مقابلش جبهه‌گیری کنند.


نکته‌ای که در مورد شاهرودی خواستم بگویم این است که وی امتحان خوبی را- از دید برخی- در قوّه‌ی قضائیّه پس داد و آن هم رهبری آرام و با لبخند این قوّه- به خلاف یزدی- است که زیر نظر او همان کارهای زمان یزدی را- به شکلی حساب‌شده‌تر و بی‌سروصداتر- بتوان انجام داد. همین الگو را شاید بتوان در رهبری نیز پیاده کرد، امثال جنّتی نه امکان گرفتن رأی دارند و نه محبویّتی بین مردم دارند ولی این سیّد خوش‌چهره می‌تواند همچنان ولایت فقیهی که میراث فکری آیت‌الله خمینی است را سرپا نگه دارد. طبعاً او در این هنگام به عنوان ویترین خواهد بود ولی هدایت اصلی کشور و نظارت بر انواع« انتصابات» به عهده‌ی شورای نگهبان و افرادی مانند دبیر این شورا خواهد بود. هاشمی این را- و بسیار مسائل که از آن بی‌خبریم- می‌داند و برای همین دست پیش را گرفته است.


منتقدان شورای رهبری می‌گویند که اصلاً شورا یعنی چه و مگر آن عشق به ولایت را می‌توان نسبت به شورا داشت و چه کسی به خاطر شورا خود را زیر تانک می‌اندازد؟ آنان راست می‌گویند؛ شورایی کردن رهبری، فاتحه‌خواندن بر تئوری حاکم است که بر فردمحوری تأکید دارد. اینجاست که به یاد گفتار مشهور زنده‌یاد بازرگان می‌افتیم که گفت:« ولایت فقیه قبایی است که تنها بر تن آقای خمینی راست می‌آید». این قبا را برای فرد بعدی کوتاه و کوچک کردند که البتّه تا کنون اندازه‌اش نشده است ولی بسیار خنده‌دار است که سه نفر بخواهند آنرا به تن کنند؛ دو نفر دست در آستین برند و یکی سرش را از یقه‌اش در آورد. هاشمی با این کار پرونده‌ی تاریخی قدرت فردی در ایران را خواهد بست و این برای مدافعان فردمداری از هر خبری تلخ‌تر است. باید منتظر اتّفاقات آینده ماند زیرا که این چالش، از دعوا بر سر انتخابات ریاست جمهوری آینده و آمدن یا نیامدن این کس و آن کس بسیار مهم‌تر است. 


اقسام جهل



۱. جهل بسیط: آن‌ کس که نداند و بداند که نداند.
۲. جهل مرکّب: آن ‌کس که نداند و نداند که نداند.
۳. جهل مثلّث: آن‌ کس که نداند و نداند که نداند و جهل خود را علم پندارد.
۴. جهل مربّع: آن‌ کس که نداند و نداند که نداند و جهل خود را علم پندارد  و نخواهد که بداند.
۵. جهل مکعّب: آن‌ کس که نداند و نداند که نداند و جهل خود را علم پندارد و نخواهد که بداند و اگر کسی  بخواهد به او چیزی بیاموزد، خواهر و مادرش را عروس نماید.
السّیف البتّار فی محو أوهام الصّغار - مبرّزالدین سعید کاشغری( قرن ۱۰ هـ . ق) چاپ سنگی، ص ۲۲
در پاسخ به دعوت علی‌رضا مازاریان، انتخاب و نوشته شد.

نقد و طنّازی هدایتی


                                              
صادق هدایت نقدواره‌ای بر یکی از مجموعه واژگان فرهنگستان زمان خودش نوشته است که نشان می‌دهد واکنش به واژه‌های تصنّعی ادبیاتچی‌های فرهنگستانی که بیش از آنکه آفریننده باشند، از میان ادیبان انتخاب شده‌اند، سابقه‌ای طولانی دارد. طنز بی‌نظیر هدایت بی‌آنکه گل‌درشت باشد و خود را به رخ بکشد، بعضی جاها آدم را از خنده روده‌بر می‌کند. این طنز مؤدّب، گزیده‌گو، آگاهانه و آمیخته به نقد دقیق را مقایسه کنید با طنز امروز ستون‌های طنز روزنامه‌ها و طنزنویسان خارج‌نشین که با اطناب و به زور تمسخر، به هر قیمتی در پی خنداندن مخاطب خود هستند و البتّه- در مورد من یکی که- موفّق نمی‌شوند. با اینکه لینک اصل مطلب را گذاشتم ولی آوردن حاشیه‌ی صادق‌خان بر چند واژه را محض تیمّن و تبّرک لازم می‌دانم:


« آب باز = غواص» . گر چه عموماً به غلط این لغت را شناگر می‌نامیدند و در زبان عوام فقط بچّه آب‌بازی می‌کند، لکن از لحاظ تشویق خردسالان به فن شناگری، اتخاذ آن بسیار مفید می‌باشد.
«آبریز = سرازیری‌هائیکه آب آنها به رود می‌رسد ». در برهان بمعنی. WC. و ابریق آمده است و البته مناسبت آن آشکار است: زیرا مکان اوّل دارای سرازیری است و لوله‌ی ابریق را هم در همان مکان سرازیر می‌گیرند.
«آبفشان » این حقیر تصور نمود که در مقابل « آتشفشان » مثلا باید مقصود چاه آرتزین باشد. ولی در معنی آن نوشته: « سوراخهائی که آب گرم از آن رانده می‌شود »: در این صورت باید مقصود آبکش باشد. اما معلوم شد لغت اخیر در گیاه‌شناسی معنی تازه‌ای به خود گرفته! بنا بر این سر آبکش مطبخ بی‌کلاه می‌ماند. لذا این حقیر لغت رشتی کرتی خاله و یا اصفهانی سماق پالان و یا شیرازی ترش پالا را برای آبکش مطبخ پیشنهاد می‌کند!
«آویزه = آپاندیس » در لغت بمعنی گوشواره آمده است و بهتر بود آپاندیس که گوشواره‌ی شکم است، شکمواره نامیده شود.
«آتلس = استخوان اطلس » در اینصورت مخمل را که بمعنی استخوان مخمل است از قلم انداخته‌اند!
« بالا رو = آسانسور » در صورتیکه پلّه و نردبان همین خاصیت را دارند. گویا در زمانیکه این لغت وضع شده هنوز آسانسورها پائین نمی‌رفته‌اند، بعلاوه این لغت فارسی است و مرکب از آسان و سراست یعنی به آسانی سر می‌خورند.
« بس شماری = عمل ضرب » کلمه‌ی زدن نیز بمعنی ضرب انتخاب شده، لکن معلوم نیست کدام یک از آنها بمعنی دنبک زدن و ضرب گرفتن است.
« پایان نامه = تز » بر وزن شاهان‌نامه. کتاب معتبری است در باره‌ی پایان و او یکی از پهلوانان ناکام خانواده شکمپائیان است که با قوم پا بر سر آن دست و پنجه نرم کرده است (به این دو لغت مراجعه شود.)
« پت = کرکهای ریز درهم تافته. » در لغت اسدی بتفوز بمعنی پک و پوز آمده (ص 180) و بزبان لری پت بمعنی دماغ است و شخصی بنام اصغر پت‌پاره )بینی شکافته) مشهور بوده چنانکه از توضیح فرهنگستان بر می‌آید معلوم میشود دماغ او پشمالو بوده است.
« جر = تراکهای زمین ». این لغت از افعال جر زدن و جر دادن گرفته شده چنانکه تاجر به معنی کسی است که پارچه را تا می‌کند و جر می‌دهد.
«خون‌چکان = جراحاتی‌ که آلوده به خون باشد ». از این قرار قطره‌چکان جراحاتی است که آلوده به قطره باشد.
« دربند = کوچه‌های پهن و کوتاه ». از این قرار: تجریش = کوچه‌های دراز و باریک.
« رخساره = وضع عمومی آشکوبهای زمین ». چنانکه حافظ راجع به طبقات زمین می‌فرماید: یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالم، رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جائی؟
« کلید = مفتاح » جای آن را داشت که در اینصورت لغات: خر = حمار و درخت = شجر را نیز توضیح می‌دادند.
« گردنا = استخوان مکعّبی سر زانو ». در این صورت باید مکعّبنا نامیده شود.
« لگن = خاصره » ولی ضمن تعریف، لغت میانین این هر دو کلمه را هم آورده‌اند. برای رفع اشتباه بهتر بود آفتابه را هم به معنی ستون فقرات انتخاب می‌فرمودند.

ما عادت‌زدگان


                                              
1. یکی از کسانی که آثارش را زیر عنوان ادبیات زنانه قرار می‌دهند، بی‌شک زویا پیرزاد است که یکی از بارزترین مصداق‌های شهرزاد قصّه‌گو در ادبیات داستانی تئوری‌زده و بی‌هویّت ماست. او کسی است که می‌توان رمان‌هایش را- بی‌آنکه ادّعا کنیم شاهکار یا عالی هستند- به دیگران توصیه کنیم تا لذّت فراموش‌شده‌ی داستان‌خوانی ایرانی را تجربه کنند. کاری که درباری« کافه پیانو» یا« بی‌وتن» هم می‌توانیم انجام دهیم. فرهاد جعفری که تازه به این کار رو آورده و امیرخانی که پرنویس‌تر از آن دو است هم این ور و آن ور می‌گوید که مباحث تئوریک داستان‌نویسی را نمی‌دانم و نخوانده‌ام. خبرهایی از اینکه پیرزاد نوشته‌هایش را پیش از چاپ به خلوت‌گزیده‌هایی چون« شمیم بهار» برای نقد و رفع اشکال می‌دهد به گوش می‌رسد که البتّه کاری عاقلانه است. نمی‌خواهم درباره‌ی او یا آثار او بنویسم، فقط می‌خواهم به نکته‌ای که بی‌مناسبت با ایمای دیروز نیست، اشاره کنم.


2. خرافه آن باوری است که بی‌استدلال پذیرفته شود. گلشیری برخی از خرافه‌های ادبیات داستانی ما را در «باغ در باغ» آورده است. مدیا کاشیگر چندی پیش از سانسور می‌گفت که شامل سانسور ناشر، منتقد و خواننده هم می‌شود، پس لازم نیست که دولت هم با اداره‌ی سانسورش بر آن بیفزاید. آنچه مثلاً باعث سانسور منتقدی می‌تواند بشود، یکی همین خرافه‌هاست. در بسیاری از محافل شبه‌روشنفکری، زنان داستان‌ها را دو گونه می‌خواهند، یا مظلوم و زیر ستم نرّه‌غولی که اشک و غیظت را درآورد و یا زنی جنگجو که سر مردها را روی سینه‌شان بگذارد. نمونه‌ی سخیف این نوع نگرش را در فیلم‌های تهمینه میلانی می‌توان دید. این نوع جانب‌داری در باقی عرصه‌ها هم هست؛ مثلاً پرتاب لنگه کفشی به رییس جمهوری بسته به موضع‌گیری پیشین شما دو نوع واکنش دارد: یکی واکنش کاملاً مثبت و ندیدن زشتی اعتراض با لنگه کفش( در مقابل ابراز اعتراض کلامی مثلاً) یا واکنش کاملاً منفی و هجویّه‌نویسی بر عمل او و فراموش‌کردن این است که آنکه امروز کفشی به سوی او پرتاب شد، خود بمب بر سر مردمان پرتاب کرده است. هر دو نوع واکنش از سر فکر نیست، بلکه واکنشی پیش‌بینی‌پذیر از دو مغز شرطی‌شده و «عادت‌زده» است؛ جهت آن دو فرق می‌کند ولی عمل‌کردشان یکی است.


3. زویا پیرزاد در دو داستانش « چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» و «عادت می‌کنیم» زنانی را تصویر می‌کند که با خرافه‌ی محافلی که گفتم خیلی نمی‌خواند. در « چراغ‌ها...» زنی شوهردار(کلاریس) به مردی که به همسایگی آنان نقل مکان کرده است، متمایل می‌شود ولی این تمایل به جایی نمی‌رسد. هم این تمایل زن به مرد، در مقابل بی‌اعتنایی مرد خیلی کم‌رنگ است و هم خرافه‌ی دیگری هست که در این داستان ضدّ آن کار می‌کند و آن هم خواست شبه‌روشنفکران به فراروی- همه از جمله زنان- از خطوط قرمز است(مانند تجلیل از بعضی اشعار فروغ) و چه چیز بهتر از یک زن شوهردار که عاشق شود؟ پس ضعف و تأثیر‌پذیری زن در برابر مرد خیلی به چشم نمی‌آید.


ولی در«عادت می‌کنیم» هم زن داستان(آرزو) در مقابل مردی که از ابتدای آشنایی، با گستاخی او را می‌خواهد- علیرغم بی‌نیازی مالی-، تمکین می‌کند و به حرفهای دوست مردستیزش(شیرین) که تجربه‌ای تلخ در زندگی زناشویی داشته گوش نمی‌کند و هم- از آن بدتر- همین دوست که کلّی درباره‌ی مردها نطق کرده، آنان را الاغ‌هایی با پالان‌های مختلف خوانده بود و نمونه‌ی بارزی از زنان خروس‌جنگی دلخواه حضرات است، در آخر داستان پس از اینکه مردش پس از سال تحویل به او تلفن کرده، به آرزو زنگ می‌زند و از خوشحالی می‌گرید. این دیگر گناهی نابخشودنی است! زویا پیرزاد نویسنده‌ای است که- صرف نظر از داوری درباره‌ی ساختار داستان‌هایش- از لحاظ محتوایی به ساز بسیاری از شبه‌روشنفکران نرقصیده و به خرافه‌های آنان احترام نگذاشته، پس می‌شاید و می‌باید که سانسور شود.

انسان، اندیشه و زنانگی


                   
صفات انسانی را در یک تقسیم‌بندی کلّی می‌توان به اصلی و فرعی یا ذاتی و عرضی بخش کرد. صفات ذاتی صفاتی هستند که به نحوی به صفت اصلی انسان یعنی عاقل و اندیشمندبودن او برمی‌گردد. ناطق در تعریف قدیمی « حیوان ناطق» نیز از آن جهت که گفتار، نشان‌دهنده‌ی فکر و اندیشه است به عنوان فصل ممیّز انسان با دیگر موجودات لحاظ شده است. در مورد اهمیّت گفتار و زبان در شناخت انسان و ماهیّت او در مباحث جدید فلسفی بحث‌های فراوانی مطرح شده است.


صفات فرعی یا عرضی صفاتی هستند که با نبود یا تبدیل و تغییر آنها، تفاوتی آشکار در سرشت انسان و اندیشه‌ی او به وجود نمی‌آید. دارابودن یک یا چند عضو البتّه در روحیّه و رفتار انسان تأثیرمی‌گذارد ولی نه تا بدان حد که او را از فکر و استنتاج بازدارد. مولد، وطن، پدر و مادر و زبان مادری بسیار مهم‌اند ولی نقشی تعیین‌کننده در عقلانیّت یک فرد ندارند. وطن‌پرستی و« پان»‌های افراطی با تأکید بیش از حد بر این صفات، انسان را در چارچوب تنگ ملیّت محصور می‌کنند و او را از آموختن و آمیختن با دیگر فرهنگها بی‌نصیب می‌گذارند. مهم نیست که ما با یک مذهب مخالف باشیم( اگر از سر اندیشه باشد) ولی وقتی می‌گوییم ما آن آیین را نمی‌پذیریم چون از آن ِتازیان است، خود را در حدّ یک شوونیست دوآتشه و نابخرد فروکاسته‌ایم. دین، هنر، اندیشه و عقلانیّت، سرزمین نمی‌شناسد و ما می‌توانیم هر متاعی را از هرجا که بپسندیم و ارزشمند بیابیم، برگزینیم.


جنسیّت نیز یکی از صفاتی است که در روح و روان انسان بسیار تأثیرگذار است، امّا« همه»ی او نیست. کمترین فایده‌ی تغییر جنسیّت‌های عصر ما این است که نشان می‌دهد یک زن با مردشدن، می‌تواند همچنان انسانی دارای فکر باقی بماند و به عکس. بعضی گرایش‌های افراطی فمینیستی با تأکید بیش از حد بر جنسیّت در دامی افتادند که سنّت مردسالار، سالیان سال مرتکب شده بود و آن قائل‌شدن امتیاز برای جنس خود بود. آنان به جای از بین بردن تقابل نادرست ِزن- مرد کوشیدند با واکنش به ستمی که قرن‌ها بر زنان رفته بود، آن را با با تلاش‌هایی تئوریک پاسخ گویند. همانطور که لزومی ندارد برای کارگردانان، دو بخش زن و مرد در سنجش و اهدای جوایز لحاظ شود، نیازی به چنین کاری در بازیگران نیز نیست. نیکی کریمی در مصاحبه‌ای چندسال پیش در جواب به این پرسش که نقش زنانگی را در هنر چه می‌بینید گفت که بهتر است زنان را بدون تأکید بر این ویژگی دید و ارج نهاد و از ایران درّودی مثال آورد که صرفاً به عنوان یک نقّاش مطرح است. گفتم خدا را شکر که یکی حرف حساب زد ولی چندی پیش در جواب به پرسش مشابهی گفت که بله، من اعتراف می‌کنم که فمنیست هستم. این عنوان به عنوان پناهگاه یا جایی برای اعتقاد و دل‌بستن بسیار فریبنده است و هر زنی را می‌تواند به طرف خود متمایل کند.


باید دقّت کرد که نفس وجود دوگانگی و تقابل در عرصه‌ی فرهنگ، خلاف شأن انسانی زنان- و مردان- است. البتّه نگاه زنانه، نثر زنانه، ادبیات زنانه، اندیشه‌ی زنانه یا فیلم‌های زنانه وجود دارد و حاصل تأثیر گریزناپذیر جنسیّت بر فرد است ولی از شما می‌پرسم که تا کنون عبارت نثر مردانه، ادبیات مردانه، روزنامه‌ی مرد، مجلّه‌ی مردان یا «...» ِمردانه را – جز برای نکوهش، مانند تاریخ مذکّر براهنی- شنیده‌اید؟ نه؛ چون هم مردان و هم زنان، مرد را به عنوان «انسان» می‌بینند، پس لازم نمی‌دانند  که صفتی دال بر جنسیّت، برای او بیاورند ولی برخی، در مورد زنان به عکس این عمل می‌کنند. آنان با این کار- ولو ندانند- آنان را به عنوان جنس دوّم مطرح می‌کنند، جنسی که «نمی‌تواند» فارغ از جنسیّتش، خود را تعریف کند. نگاهی به نام وبلاگهای دختران ایرانی بیندازید و ببینید که واژه‌های« دختر»، « زن» و دیگر کلمه‌های دال بر جنسیّت مؤنّث، چقدر به کار رفته است؛ چنین چیزی در وبلاگ‌های پسران بسیار کمتر است. قصد کوچک‌شمردن تلاش کسانی که ابزار نوشتن را برای انتشار افکار خود برگزیده‌اند- و به هرحال اهل فکر به شمار می‌آیند- را ندارم ولی بلوغ این عزیزان را زمانی می‌بینم که بتوانند فارغ از جنسیّت- ملیّت، دین، زبان و هر صفت فرعی دیگر- خود را به عنوان یک انسان ببینند.

نامه‌اي به زليخا

یوسف و زلیخا اثر فیلیپ ویت

سلام
خانم زلیخا،
اینکه کسی از ورای سالیان و قرون نامه‌ای به شما بنویسد عجیب نیست زیرا که آشنایی فاصله‌ها را کم می‌کند یا- چه می‌گویم؟- از بین می‌برد. شما را در عرف به عنوان نماد بلهوسی و خیانت به همسر می‌دانند امّا من می‌پرسم: چه کسی از کودکی و نوجوانی شما پرسید؟ چه کسی پرسید که با طوع یا به رغبت شما را شوهر دادند و چه کسی گفت که زنی که به ازدواج مردی عنین درآید، اگر از تشنگی ِخواهش، دست به جام زهر برد هم عتاب نمی‌پذیرد چه رسد به یوسفی که شربت عسل بود؟ امروز عشق‌ها، آشنایی‌های یک‌شبه و قهرهای  پس از اوّلین هم‌خوابگی است؛ لباسی که مانند لباس عروسی یک‌شبه مستعمل می‌شود. این عروسکان توخالی کجا و شمایی که از ابتدا گفتی یوسف و تا جان داشتی بر سر حرف خود ماندی کجا؟


گناه پیراهن چیست اگر پری‌رو تاب مستوری ندارد، گناه پیراهن‌دران چیست؟ برادرانی که پیراهن از تن زیبای کنعانی به در کردند یا شمایی که چنگ بر آن پیراهن انداختی یا اصلاً خودش که پیراهن را برای شفای چشمان پدر فرستاد. آخر تویی که می‌خواستی پیراهن درآوری چرا سالها دست دست کردی؛ پیری را کور کردی و برادرانی را گنه‌کار و زنی را بدنام؟ ها؟ بنازم بازی بازی‌گردان را که کسی چون موسی دلیر و کلّه‌شق می‌خواهد تا روبه‌رویش بایستد و بگوید: همه‌اش زیر سر توست؛ إن هی الّا فتنتک!


داستان احسن‌القصص را خود همین بازی‌گردان نوشته و گرنه چرا باید یوسف نبی در مجلس زنان مصر حاضر شود؟ به شما جواب رد داد، به درخواست حضور در مجلس زنان چشم‌چران نمی‌توانست جواب رد دهد؟ مگر مجلس، مجلس نظربازی گناه‌آلود نبود؟ چرا باید پیامبری در این مجلس حاضر شود؟ گفتم زنان چشم‌چران ولی همینان مگر نه اینکه وقتی او را دیدند به جای اینکه از چشم و ابرویش بگویند، گفتند که« فرشته‌ی بزرگواری» است. زیبایی یوسف اگر فرشته‌گون و روحانی بود و جسمانی نبود، پس عشق بر او هم روحانی است. مفتیان این نمی‌دانند، مگر عارفان بگویند که جزای عاشقان روحانی چیست؟


راست است که آنکه چشم بینا می‌کرد، زلیخا را هم جوان کرد و آنگاه بر وی عاشق شد و در چهل روزی که زلیخای جوان‌شده به او پاسخ رد می‌داد، به اندازه‌ی چهل سال او- یعنی شما- کشید؟ راست است که بازی‌گردان به او گفت که بیرون گود ایستاده بودی و مجسّمه‌ی عصمت و طهارت بودی، خواستم مزّه‌ی لذّت و ذلّت عشق را به تو بچشانم تا اندکی از آنچه بر سر این زن آوردی- یا آوردم!- دریابی؟


شادمانه باش و ببین که قرآن و خدای قرآن چه مهربان است با تو که از زبان زنان مصر می‌گوید شغفها حبّاً: عشق به عمق جانش رسیده است. آدم بدهای ماجرا که یک جا برادرانند و جای دیگر زنان مصر هر دو به دو محبّ یوسف می‌گویند که در« ضلال مبین»اند؛ و عجب که یک طرف یعقوب نبی است و یک ‌طرف شما. حالا من اگر شما را در عشق به یوسف با یعقوب مقایسه کنم، کار ناروایی کرده‌ام؟


سلام بر همه‌ی عاشقان، سلام بر یعقوب و آل یعقوب و سلام بر زلیخا.‌

در جستجوی خود


                      
اولیا را نباید به علّت کرامات و ضمیرگفتن معتقدشدن، که اگر تعلّق تو به شیخ از این جهت باشد، زود بریده گردد و بقایش نباشد؛ زیرا شیخ را مشغولیهاست به کارهایی از این عزیزتر و لطیف‌تر و بلندتر. چون به آن مشغول باشد و مستغرق، از او این نوع ناید که ضمیر تو گوید که کجا بودی و چه خوردی و چه کردی. چون به این علّت معتقد شده باشی و از شیخ آن را نبینی، منکر و بیگانه گردی.این که به تو یکی بگوید که:« دیروز  چه خوردی و چه گفتی»، آن را تو می‌دانی؛ پس تو را از گفت او زیادتی حاصل نشد الّا اسرار دیگر هست در اندرون که آن را می‌جویی و نمی‌یابی. چون شیخ آن را با تو بگوید، ضمیر تو را گفته باشد که آن ضمیر و آن سرّ را پیش از گفت شیخ نمی‌دانستی؛ پس از غیب‌گفتن این مفید باشد. نظیرش در صورت: مثلاً تو را در خانه‌ی خود دفینه‌ها باشد که آن را به دست خود نهاده‌ای و می‌دانی کجاست، به تو آن را نمودن و تو را از آن آگاه کردن، در آن چه فایده باشد؟ لیکن اگر در این خانه دفینه‌هاست و می‌دانی که هست و لیکن نمی‌دانی کجاست و شیخ آن را به تو بنمود و گنجهای مدفون خود را که نمی‌دانستی یافتی، غیب‌گفتن این مفید تو باشد که تو از آن غیب برخوردارگردی و غنی شوی. همچنین حق تعالی همه خزاین این عالم را در آدمی مدفون کرده است و هیچ چیز از آدمی بیرون نیست از علوی و سفلی، از عرشی و فرشی. پس چون آدمی این همه را ندیده باشد و از خود جزوی را دیده باشد، خود را تمام نیافته باشد و به خود نرسیده باشد و از خود برخوردار نگشته باشد. من عرف نفسه فقد عرف ربّه. چون خدا همه است و همه در آدمی است؛ پس چون خود را دیده باشد، خدا را دیده باشد.


معارف- بهاءالدّین محمّد بن جلال‌الدّین محمّد بلخی

زنده‌باد مخالف من


             
1. مدّتها پیش وقتی حسین درخشان و مهدی خلجی با هم درگیر شدند و خلجی در اقدامی عجیب و با شکایت، در پی حذف مطالب انتقادی درخشان برآمد، دیدم که با اینکه نه سر پیازم نه ته آن ولی وظیفه‌ی اخلاقی من ایجاب می‌کند که چیزکی بنویسم و با کار وی مخالفت کنم. نوشته‌های درخشان البتّه مانند دیگر مطالبش با لحنی زننده و توهین‌آمیز نوشته شده بود ولی این دلیل نمی‌شد که کسی در پی حذف او باشد. در فضای قدرت‌مدار حاکمیّت‌ها- فرقی نمی‌کند ایران یا جای دیگر- به اندازه‌ی کافی همه در پی حذف هم هستند، بهتر است فضای وبلاگستان را جایی برای نوشتن آزاد بینگاریم ولو بسیاری از آن سوء استفاده کنند. من وبلاگ‌خوان حرفه‌ای نیستم ولی به نظرم کسانی که آن زمان در برابر سیاست حذف وبلاگ هودر، چیزی نوشتند بسیار اندک بودند؛ برخی هم عملاً از اینکه چنین بلایی بر سر آدم شلوغ و بی‌ادبی مثل درخشان می‌‌آید، خوشحالی می‌کردند.


2. کاربران اوّلیّه‌ی اینترنت و بلاگرها را ابتدا افرادی با سنّ بسیار جوان تشکیل می‌داد و میانسالان، هم بعد داخل گود شدند و هم کمتر توانستند وارد دادوستد با جوانترها شوند. بسیاری امکان نظر گذاشتن را به طور آزاد نداشتند و ندارند و – مثلاً- روزنامه‌نگارانی که عادت به حقّ‌التحریر گرفتن داشتند، نمی‌توانستند مفت و مجّانی مطلب خود را روی نت بگذارند. هنوز که هنوز است بسیاری ترجیح می‌دهند نوشته‌ی خود را پشت اتوریته‌ی کاغذی رسانه‌ی نوشتاری پنهان کنند و بسیاری از نشریّات – اگر نه تام و تمام- ولی بیشتر نظراتی را بازتاب می‌دهند که تعریف و تمجید است؛ آنان از زمان عقب مانده‌اند ولی انگار خبر ندارند. خاطرات بانمکی از حذف کامنت‌های عادی و مؤدّبانه‌ی خود در سایت‌های افراد مدّعی اصلاح‌طلبی دارم که صدای آزادیخواهیشان گوش فلک را کر کرده است. یک‌بار برای یکی از سردبیران نشریّات معروف نوشتم که فلان نوشته‌ی شما اخلاقی نیست چون به جای نقد عدّه‌ای، آنان را با صفات نکوهیده،‌ توصیف کرده‌ای. در جواب نوشت که اوّلاً سر حرف خودم هستم! ثانیاً خوب شد که فضای وب به وجود آمد تا عدّه‌ای که تریبونی برای نشر افکارشان ندارند، بتوانند چیزی بنویسند تا فضا طبیعی شود. این یعنی وبلاگ‌نویسانی که عرضه‌ی نشر نوشته‌هایشان را ندارند به همین وبلاگ و چهارتا خواننده‌شان دلخوش باشند تا دستکم عقده‌ای نشوند! مشت نمونه‌ی خروار.


3. متوسّط سنّ وبلاگ‌نویسان که زمانی بیست سال و اندی بود، دارد از سی رد می‌شود و یک دهه‌ی بعد وبلاگستان، شاهد پختگی و اعتدالی به اقتضای سن و سال نویسندگانش خواهد بود.  آرام آرام، سلیقه‌های مختلف دعواهایشان را خواهند کرد و به نوعی تعادل خواهند رسید. اینها را نوشتم که بگویم وبلاگ‌نویسی در آینده، چه برای تازه‌کاران و چه برای حرفه‌ایها مهم‌ترین ابزار ارتباطی خواهد بود و می‌تواند به عنوان یکی از موتورهای پیشرفت ایران به شمار رود؛ پس حراست و حفظ مرزهای آزادی بیان و حمایت از یکدیگر وظیفه‌ی اخلاقی و عقلی همه است.


4. به همّت عدّه‌ای از بلاگرها نامه‌ای در اعتراض به دستگیری حسین درخشان که از پایه‌گذاران وبلاگ‌نویسی در ایران بوده، نوشته شده است. آن قسمت از متن که می‌گوید« دستگیری او به منظور ایجاد رعب و واداشتن دیگران به سکوت است»، می‌توانست نباشد به خصوص اینکه این اواخر، نسخه‌ی دوّم درخشان بیشتر مدافع حاکمیّت بود تا منتقد آنان. یک نکته که نباید فراموش شود این است که او به دلیل سفر به اسرائیل، طبق قوانین ایران مرتکب جرم شده است؛ پس با تأیید متن نامه، بر معلوم شدن مکان بازداشت وی، تفهیم اتّهام، امکان گرفتن وکیل و ملاقات با خانواده‌اش تأکید بیشتری می‌کنم که حقّ هر متّهمی است. درخشان ممکن است پس از بیرون آمدن همان نسخه‌ی دوّم باشد یا به نسخه‌ی اوّل برگردد یا نسخه‌ی سوّمی را رو کند و چه بسا حتّی سپاسی هم نثار امضاکنندگان این نامه نکند ولی آنچه مهم است، دفاع از شخصیّت حقیقی او نیست، بلکه دفاع از قانون فراموش‌شده‌ی حقوق متّهمان در ایران است.« زنده‌باد مخالف من» یکی از شعارهای سیّدمحمّد خاتمی است که این روزها جای خالی ادبیات و منش او بیشتر از هر زمانی احساس می‌شود.

پشت باغ مولوي


پشت باغ مولوی، پهلوی لوله هُوی
نشون خونت شُدادن، مه هُندم تو نخوی
یارم هندن از سفر، مه که اُمنینن خبر
هوای بندر که گرمِن، مه رفتم بالای کپر
دلبر مه مکن ناز، با گرم بندر بساز
اگر ناتونی بسازی، تفِرِستم بِی شیراز
مه نارم وا خیابُن، اَرَم توی بیابُن
اَنینُم وا سَرِ چشمه، غم اُمْهَستن فراوُن  
هو: آب، خُنت: خانه‌ات، شدادن: آنرا دادند، مه: من، هندم: آمدم، نخوی: خوابیده‌ای، اُمنینن: ندارم، نارم: نمی‌روم، انینم: می‌نشینم، اُمْهَسْتِن: دارم.
(
شعر و معنای لغات از کتاب«ای سیاه زنگی»، گردآوری: محمّد ذوالفقاری
« پشت باغ مولوی» یکی از ترانه‌های بندرعبّاسی است که سالها پیش فاطمه رضایی آنرا با شعری از خودش خواند( بشنوید). مرحوم ناصر عبداللّهی در آلبوم« هوای حوّا» آنرا با صالح آتون خواند و - شاید به دلیل منع ارشاد- نامی از رضایی نیاورد که باعث اعتراض او شد. موسیقی بندری گرچه غنای موسیقی دیگر نواحی ایران را ندارد ولی لطف و سادگی موسیقی فولکلور در آن هویداست.

فلسفه در غياب منطق

                             
منطق گرچه ساده و مختصر است ولی آموزش آن می‌تواند جلو بسیاری از اشتباه‌های اندیشگی ما را بگیرد. «صوری بودن» منطق به این معناست که این قواعد؛ فارغ از اینکه در چه زمینه‌ای به کار روند کارآمدند و این ویژگی، جلو تأثیر باورها را در فرایند نتیجه‌گیری می‌گیرد. برای دیدن فلسفه‌ورزی بدون پایبندی به منطق- یا تأثیر باور در شیوه‌ی استدلال- می‌توان مقاله‌ی« ایران اسلامی و زبان فارسی»  از آرامش دوستدار را بازخواند.
یکی از مباحث ساده‌ی منطق، نسبت‌های چهارگانه‌ی بین مفاهیم از راه بررسی مصداق‌های آنان است. مثلاً بین دو مفهوم« مثلّث» و «شکلی که مجموع زوایایش 180 درجه باشد» نسبت تساوی برقرار است. بین مفهوم «مثلّث» و« چهارضلعیِ» نسبت تباین و بین مفاهیم« مثلّث» و« مثْلث قائم‌الزّاویه» نسبت عموم و خصوص کامل (مطلق)؛ یعنی هر مثلّث قائم‌الزّاویه‌ای مثلّث است ولی هر مثلّثی، قائم‌الزّاویه نیست. نسبت چهارم، نسبت عموم و خصوص ناکامل (من‌وجه) است که مثلاً بین« سفید» و « کاغذ » برقرار است. بعضی کاغذها سفیدند و به عکس؛ ولی بعضی سفیدها کاغذ نیستند و بعضی کاغذها هم سفید نیستند. رابطه‌ی بین « ایرانی» و« اسلام» هم همینطور است. بعضی ایرانیان مسلمانند، ولی بعضی ایرانیان مسلمان نیستند و بعضی مسلمانان هم ایرانی نیستند.
دوستدار ایران اسلامی را – جدا از معنای عام آن یعنی ایران پس از اسلام- اینطور معنا می‌کند: « به ایران اختصاص یافتن یعنی جزو دارایی عمومی فرهنگ اسلامی محسوب‌نشدن.» این تعریف نادرست است، چون آنچه ایرانی است متعلّق به ایران است، آن قسمت از آن که بر باورهای اسلامی بناشده، متعلّق به جهان اسلام نیز هست و آن قسمت که بر باورهای اسلامی بنانشده، مختص ایران است و متعلّق به فرهنگ جهان اسلام نیست؛ پس نمی‌توان چیزی را به نام« ایران اسلامی» معنا کرد ولی گفت که متعلّق به جهان اسلام نیست. اگر اینطور است، صفت «اسلامی» بیانگر چیست؟
دوّمین اشتباه دوستدار، پاسخ نادرست به سؤالی است که خود طرح می‌کند؛ او می‌پرسد:« چه چیز است که بدون آن نه این بُعد فرهنگی ممکن می‌شده و مآلاً نه دیگر کارکردهای ایرانیان در جهان اسلامی از آن متمایز می‌گشته؟ دستاوردهای زبان فارسی و آنچه به‌گونه‌ای با سرشت و احساس و دریافت این زبان ممزوج است.» طبیعی است که وقتی مفهوم «ایران اسلامی» نادرست تعریف شد، باقی پرسش‌های مربوط به آن هم نامفهوم از کار دربیاید، چه رسد به پاسخ آنها. اگر منظور از ایران اسلامی، ایرانیان مسلمان است که ما عربی‌نویس هم میان آنها داریم و اگر زبان فارسی را معیار بگیریم، فارسی نااسلامی هم داریم. فارسی به عنوان زبان با عربی- یا هر زبان دیگر- تفاوت دارد، ایرانی با هر ناایرانی و اسلامی با هر نااسلامی. دوستدار اینها را با هم مخلوط می‌کند تا به این نتیجه‌ برسد که زبان فارسی، آنچنان معیاری برای « ایران اسلامی» اختراعی اوست که عربی‌نویسانی چون ابن سینا- گرچه او اثر به زبان فارسی هم دارد و دوستدار آنرا نادیده می‌گیرد- نماینده‌ی«ایران اسلامی» نیستند! ابن سینا هم ایرانی است و هم مسلمان، چرا نماینده‌ی ایران اسلامی نباشد؟
قصد من نشان‌دادن نتیجه‌ی پرهیز از پایبندی به منطق‌ بود و کاری به محتوای این مقاله ندارم و گرنه شناخت خیّام فقط با خواندن رباعیّاتش و چشم‌پوشی از فلسفه‌ورزی او- آن هم به پیروی از ابن‌سینا- چگونه ممکن است؟ یا اینکه یک فیلسوف چگونه می‌توان احکام من درآوردی خود را بدیهی بیانگارد. او معتقد است: «نابوده انگاشتن ایرانیان بزرگ عربی‌نویس از مایه‌ی ایرانی فرهنگ ما، یعنی از آنچه ایرانیت ما بدان است و شناخته می‌شود، ذره‌ای نمی‌کاست، در حالیکه تصور فرهنگ ایرانی در حیطه‌ی اسلام بدون فردوسی، خیام، نظامی، ناصرخسرو، مولوی، سعدی و حافظ با نابوده انگاشتن آن یکی می‌بود.» متوجّهید که ایشان درپی تعریف« ایران اسلامی» معتقد است که بدون ابن سینا، فارابی، ملّاصدرا، سهروردی، خواجه‌نصیر و انبوه ایرانیانی که آثار خود را به زبان عربی نگاشته‌اند، این مفهوم چیزی کم نداشت! طنز بودن این حرف تا به حدّی است که ما را از پرداختن به بقیّه‌ی سخن ایشان بی‌نیاز می‌کند. اگر او ایرانی بودن را چیزی جدا از اسلام تعریف می‌کرد و آثار مسلمانان را- هرقدر گرانقدر و باارزش باشد- از آن حذف می‌کرد، ایرادی نداشت؛ مشکل این است که او در پی تعریف« ایران اسلامی» است.
پ.ن: ایشان در انتهای مقاله‌ی خود، چند سطر را به عنوان « چکیده‌ی سخن» آورده است. اگر کسی بتواند آنرا به زبان روشن و مفهوم فارسی ترجمه کند، یک جایزه پیش من دارد.
Real Time Web Analytics