یکی از معلّمان دوران تحصیل حکایت میکرد که یکی از شاگردان نزدیکش به خاطر اختلاف عقیدهای حرمت نگه نداشته بود و هرچه از قلمش تراویده بود در نامهای برایش نوشته و فرستاده بود. میگفت چندین بار جواب نامه را نوشتم و پاره کردم؛ یک بار به سبک خودش جواب دادم، یک بار شعری نوشتم، یک بار طنز و مطایبه، یک بار حدیث و آیه، یک بار نصیحت، یک بار استدلال، یک بار نقل قولی از یکی از بزرگان ولی هر بار راضی نمیشدم. تا اینکه فکری به ذهنم رسید. یک برگهی سفید کاغذ را تا کردم، در پاکت گذاشتم و فرستادم. گاهی بعضی جوابها مثل این نامه یا این نگاه، چون یک کانون معنایی خودجوش است، از گفتن بازنمیماند با اینکه خاموش است.
سخنی نیست جز معرّفی این نوشتار از دکتر محمّد مطهّری آخرین فرزند استاد مرتضی مطهّری.
وامّا پنج نکته:
یک. وقتی نوشتم« فقه مظلوم، فقه متروک» طبعاً دو نوع فقه را مدّ نظر نداشتم ( مثل آنکه میگویند فقه سنّتی و فقه پویا) بلکه منظورم این بود که اگر به همین فقه سنّتی نیز درست عمل شود جایی برای بسیاری از آلودگیهای فعلی نمیماند، فقه مترقّی پیشکش.
دو. همچنان که میبینید این نوشته اصلاً داعیهی روشنفکری، نواندیشی دینی یا مانند آن ندارد و برای مثال از اجرا نشدن اعدام و قطع ید شکوه میکند و نمایش دادن «مارمولک» را ناپسند میشمارد. این را در جهت تکمیل مطلب بالا و تأکید بر اینکه این نوشتاراز دیدگاهی کاملاً آشنا نوشته شده است آوردم.
سه. مطهّری مینویسد:« نقش روحانیت درنظام اسلامی تملّقگویی نسبت به نظام نیست، بلکه همان طور که شهید مطهّریتاکید داشت ـ و البته تا حد زیادی مغفول ماند ـ رویکردی نظارتی و منتقدانهبا تکیه بر عدالت است.». اگر عدّهای به اقتضای زمان به این باور رسیدند که روحانیّت باید پستهای اصلی حکومت را در دست داشته باشد، حالا وقت آن است که عدّهای از درون این نهاد به فکر بازگردادن آن به همان نقش نظارتی باشند. دلیل تأکید من در ایمایان بر نقش روحانیّت همین است که اصلاح از درون بسیار بهتر، درستتر و کاراتر از فشار بیرونی است که اگر هم تأثیرگذار باشد، ممکن است در آینده واکنشی دیگر را در پی داشته باشد.
چهار. محسن رضایی در یکی از مناظرههای انتخاباتی «بعضی از مسؤولان» را در محاصرهی اطّلاعاتی عدّهای خاص دانست. همین بلا به سرش خودش آمد و «آن مسؤولان» در خطبهی بیست و نه خرداد، نمودار فسادی را که رضایی تهیّه کرده بود، تحت تأثیر منابع اطّلاعاتی پیرامون خود،- مانند احمدینژاد- کار صهیونیستها دانستند. بحث «دادهها و داوریها» را که همین اواخر مطرح کردم( بخش اوّل و دوّم) را میتوان برای کسانی که به آنها انتقاد داریم نیز لحاظ کرد. بولتنها و مجاری اطّلاعاتی خاص نهادهای امنیّتی در قضاوت و جهتگیری سران حکومت حرف اوّل را میزند. یکی از راهکارهای تغییر این است که راهی برای آگاهی دادن به مخالف خود نیز بیابیم. این را نوشتم تا بگویم از جایجای نوشتهی مطهّری (مانند اشاره به خبر- شایعهی قتل ترانه موسوی) کاملاً آشکار است که اهل وب است.
پنج. محمّد مطهّری که ظاهراً در ایران الکترونیک و در کانادا فلسفه خوانده است، مقالات خواندنی دیگری در تابناک دارد. بعضی از نوشتههای ایشان اینجا معرّفی شده است. نوشتههایش نکتهسنجانه و معتدل است؛ امیدوارم با تشویق دوستان هرچه زودتر سایت یا وبلاگی راه بیندازد و جدّیتر از این وارد فضای مجازی شود.
علم پزشکی بسیار پیشرفت کرده است ولی تا چندی پیش، گاهی پیش میآمد که وضعیّت زن باردار و جنینش به جایی میرسید که باید بین مادر و فرزند یکی را انتخاب میکردند. یا باید بچّه را نجات میدادند و مادر تلف میشد یا برای حفظ جان مادر باید جنین از بین میرفت. این بهترین تشبیهی است که برای رابطهی دوگانهی محمود احمدینژاد و سیّدعلی خامنهای به نظرم میرسد. خیرهسریهای محمود در عزل و نصبها و تصمیمگیریها، حامی او را نیز به دردسر انداخته است و عجب اینکه رهبر این موضوع را نمیبیند یا لااقل نشانهای از اینکه موفّق به دیدن آن شده از خود بروز نمیدهد.
شاید اگر خطبهی بیست و نه خرداد نبود، حالا تصمیمگیری سخت نبود:« محمود احمدینژاد به دلیل مقاومت در عزل رحیم مشائی و برکناری وزیرانی که به خاطر حمایت از رهبری با وی درگیر شدند، شخصی بیولایت معرّفی میشد و مجلس ولایتمدار رأی عدم اعتماد به وی میداد و رهبر هم حکم ریاست جمهوری مجدّد او را – به خاطر احترام به رأی مجلس- تنفیذ نمیکرد.» این کار در داخل و خارج ایران با استقبال فراوان روبه رو میشد امّا وقتی احمدینژاد از رفسنجانی- که زمانی رهبر در بارهی او گفته بود:«هیچ کس برای من هاشمی نمیشود»- به رهبر نزدیکتر باشد، حالا دیگر نمیتوان چنین کاری کرد و حالاست که متوجّه میشویم آن بیانیّهی تبریک و آن خطبه چقدر نسنجیده بود.
این موضوع یک وجه دیگر هم دارد و آن این است که در مثال مادر و فرزند، ما به هر دو آنها دلبستگی داریم و ناگزیر باید یکی را انتخاب کنیم ولی اینجا اگر به هیچکدام علاقه نداشته باشیم چه؟ من پیشتر هم نوشته بودم که موتور اتّفاقات اخیر بیش از آنکه توان و خلّاقیّت نیروهای معترض باشد (که تأثیر دارد و بسیار هم مغتنم است)، اشتباهات پیاپی حاکمیّت است. حکومت متوجّه نیست که در سرازیری افتاده ولی معترضان که میفهمند. آنان همانگونه که اعتراضهای خود را ادامه میدهند، میتوانند با کمی شیطنت منتظر فروریزی درونی حاکمیّت نیز باشند. این دو نیروی منفی و مثبت مکمّل هم هستند و شاید همین فروریزی محتوم است که در بحبوحهی مرگ و میر و شکنجه، نور امیدی بر دلها تابانده و شوخی و شنگی به قلمهای معترض بخشیده است.
یکی از نزدیکان رهبر تعریف میکرد که پزشکان پس از حادثهی انفجار توصیهی اکید کرده بودند که او به قطع دست خود رضایت دهد چون این دست- که آن اوایل از بازو به پایین مطلقاً حس نداشت-، ممکن است عفونت کند و به دیگر نقاط بدن صدمه بزند. سیّدعلی امّا مخالفت کرد و گفت که صبر میکنیم، اگر اشکالی پیش آمد، آن موقع قطع کنید. معاینات پزشکی و درمانها ادامه یافت و مانع ایجاد عفونت شد و او هم به قول خودش آنقدر با دستش ور رفت که حالا (زمان نقل قول) انگار دارد برایش دست میشود. اگر رهبر فکر میکند که احمدینژاد هم مثل دست راستش است، به گمانم اشتباه میکند. او عضوی از بدنهی ولایت نیست، بلکه غدّهی بدخیمی است که خود را به عنوان عضوی خودی جا زده است. سؤال اینجاست که چه زمانی خامنهای متوجّه خواهد شد که زمان دورانداختن اوست و آیا آن زمان دیر نخواهد بود؟ این سؤال برای طرفداران ولایت و منتقدان آن، دو جواب متفاوت دارد.
شنیدن این سخنان قالیباف از آن جهت که میگوید وزیر احمدینژاد شرب خمر میکند، حمید مولانا فلان است یا افشای دروغهای احمدینژاد، شاید برای بعضی جالب باشد ولی نکتهی مهم این سخنان، نادانی ناشی از عدم تحلیل و بینش اوست، آنجا که تمام بدیهای احمدینژاد را برمیشمارد ولی میگوید اگر «آقا» از او دفاع کند من هم به او رأی میدهم.
پیشتر به حدیث مشهور امام یازدهم که مردم را به «تقلید» از فقهای پس از خود فرا میخواند اشاره کرده بودم. ایشان در تفسیر آیهای به قوم یهود رسید و عالمانی که به انحراف رفتند و مردمی که از آنان تبعیّت کردند که هر دو نزد خداوند گناهکارند. کسی از آن میان پرسید که مردمی که از عالمان منحرف تبعیّت کردند که نباید به گناه آنان بسوزند و مگر یهودیان نیز مثل ما نبودند که از علما تقلید میکنیم و امام در جواب گفتند که شیعهی ما مثل آنها نیستند و در صورت دیدن انحراف، از عالمان دین خود رو برمیگردانند. شما نیز اگر کسی پاسدار نفس خود و فرمانبردار خدا باشد از او تقلید کنید ولی اگر فقیهی از فقها مرتکب کار نادرستی شود، سخنان ما را از او نپذیرید و حرمتی برایش قائل نباشید( الحیاة، ج۲، ص ۳۰۳)این روایت یک نکته دارد و آن هم این است که ما در تشیّع، تبعیّت محض نداریم. با هر کسی تا جایی باید باشیم که راه درست را برود و در صورت کمترین لغزش به کناری گذاشته میشود. اگر کسی گفت که راه درست تبعیّت محض- حتّی در صورت دیدن اشتباه- از فقهاست، مانند قوم بنیاسرائیل میشود و اگر کسی تیغ نقد خود را برای سنجش عالمان دین تیز نگه داشت مانند شیعهی حقیقی. قالیباف آن همه در ذمّ احمدینژاد داد سخن میدهد و بعد میگوید در صورت حمایت آقا ما هم سکوت- بلکه حمایت- میکنیم. مگر حمایت آقا میتواند بد را خوب کند؟ حتّی امام معصوم هم نمیتواند بگوید که دو به اضافهی دو میشود پنج یا دروغگویی از این پس بیاشکال است، چه برسد به آقا. اگر بدی احمدینژاد بر قالیباف ثابت شده، - با توجّه به اینکه میگوید هر چه من میدانم یقیناً آقا هم میداند- حمایت خامنهای از وی، هم مهر تأیید بر اعمال اوست و هم مهر ابطالی بر شایستگی رهبری خود.
مصطفی ملکیان در آستانهی انتخابات، مشکل اصلی جامعهی ما را نبود اخلاق میدانست؛ من با او موافق نیستم. ضعف اصلی جامعهی ما نبود بینش و معرفت است نه اخلاق. اخلاق ما تابع معرفت ماست و نه به عکس. بود و نبود اخلاق فردی، فرق شریعتمداری است با قالیباف. درست است که این دو تفاوت زیادی با هم دارند ولی در یک جا به هم میرسند و آنهم جایی است که شریعتمداری امروز مقاله مینویسد و احمدینژاد را نکوهش میکند و فردایش میگوید حرفم را پس میگیرم چون«آقا» از او حمایت کردند و هر چه آن خسرو کند شیرین بود. قالیباف نیز در فایل صوتی بالا همین را میگوید و هر دو مصداقی از یک فرقه هستند: تشیّع بنیاسرائیلی.
شیّادی گیسوان بافت که من علویم و با قافلهی حجاز به شهر در رفت که از حج همیآیم و قصیدهای پیش ملک برد یعنی خود گفتهام. نعمت بسیار فرمودش و اکرام کرد. تا یکی از ندیمان ملک که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت: من او را عید اضحی در بصره دیدم حاجی چگونه باشد؟! دیگری گفت: من او را میشناسم. پدرش نصرانی بود در ملطیّه؛ پسر علوی چگونه باشد؟ و شعرش را همان روز در دیوان انوری یافتند. ملک بفرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ در هم چرا گفت. گفت: ای ملک یک سخن دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبتی که خواهی سزاوارم. گفت: بگوی تا چیست. گفت: غریبی گـرت ماسـت پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ گر از بنده لغوی شنیدی ببخش جـهـانـدیـده بـسیـار گـویـد دروغ ملک را خنده گرفت، گفت: از این راستتر سخن تا عمر تو بوده است نگفتهای. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیّا دارند تا به دلخوشی برود.
بخشهای دیگر این کتاب به طرح مباحثی آشنا مانند تفاوت توحید قرآنی با توحید فلسفی یا معاد قرآنی با معاد فلسفی و مباحثی از این دست اختصاص دارد. نگاهی کوتاه به عنوان کتاب و این بخشها متوجّه سادهترین نوع مغالطهی این نوع نگاه خواهیم شد. «فلسفه از منظر قرآن و عترت» یا «تفاوت برداشت نصیری از فلسفه با برداشت نصیری از قرآن و عترت»؟ فیلسوفان اسلامی خود بزرگترین مفسّران آن نیز بودهاند، طبعاً آنان بین تلاشهای عقلانی خود و آنچه از قرآن میفهمیدند منافاتی نمیدیدند. اگر از ابتدا بنا را بر این بگذاریم که دو نوع توحید یا معاد داریم، یکی قرآنی و دیگری فلسفی که دیگر محکوم کردن فلسفه، زحمت زیادی نمیخواهد.
قصد من از نوشتن این ایما نگاهی کوتاه به بخش چهارم این کتاب بود و بحثی با نام« خاستگاه علم و حکمت کجاست؟». او در این بخش آشکارا از میان گفته و گوینده با اتّکا به برداشتهای خود از روایات، اولویّت را به گوینده میدهد. نصیری ابتدا نقل قولی از طباطبایی میآورد که به این پرسش چنین پاسخ میگوید:« حق حق است، هر جا که باشد و به هر طریقی که به دست آید و از هر منبعی گرفته شود، ایمان و کفر و تقوا و فسق حامل حق تأثیری در حقّانیّت آن ندارد» ( المیزان- ج۵- ص ۲۸۵) به نظرم این گفته، اوج آزادگی فکری سیّد محمّد حسین طباطبایی را نشان میدهد و کیمیاییست که به زحمت به دست میآید. من ادّعا ندارم که خود چنینم ولی لااقل تلاش کردهام چنین باشم . این اعتقاد یک جملهی ساده نیست که گفته و تکرار شود بلکه اجرای آن نیاز به تلاش طاقتفرسای ذهنی و عملی دارد. بیشتر مشکلات فکری و تعصّبات، ناشی از ناپایبندی به همین عقیده است. نصیری در ادامه دو گونه روایات که از دید او دو معنای متفاوت دارند میآورد که من نیز بخشی از آن را میآورم. برای دیدن منابع میتوان به خود کتاب از صفحهی ۱۰۷ به بعد مراجعه کرد.
گروه اوّل روایات: پیامبر اسلام: دانشآموزی بر هر مسلمانی واجب است، پس دانش را از جایگاه شایستهاش جویا شود و از اهلش برگیرید. آنکه دانش را از فرد مورد اعتمادش بیاموزد برتر از هزار رکعت نماز گزارده است. من شهر حکمتم و علی باب آن است و کسی جز از در، وارد شهر نمیشود. امام علی: ای کمیل جز از ما مگیر(علم و حکمت و اعتقادات) تا از ما باشی. امام باقر: هر آنچه( علم و معرفت) از خاندان وحی بیرون نیامده باشد، باطل و گمراهی است. امام کاظم: هرکس که ادّعای معرفت ما را دارد و به ریسمانی غیر از ما چنگ میزند، دروغ میگوید.
گروه دوّم روایات: پیامبر اسلام: حکمت را دریاب که حامل آن به تو زیانی نخواهد رساند. امام علی: حکمت را از هرکه برای تو آورد بپذیر و در گفتار بیندیش نه گوینده. حکمت گمشدهی مؤمن است ، پس حکمت را ولو از منافقان بگیر. دانش گمشدهی مؤمن است، پس آنرا برگیر گرچه در دست مشرکان باشد. . نباید از پذیرش حکمت از هر کسی که شنیدید عارتان آید. امام صادق: حکمت را از دهان دیوانگان نیز بگیرید.
نصیری گروه اوّل روایات را قویتر میبیند و در کشاکش تفسیر- و از دید من توجیه- خود آن همه تصریح به گرفتن حکمت ولو از دیوانگان و مشرکان و منافقان را نادیده میگیرد. اندکی تأمّل نشان میدهد که گروه اوّل روایات به معارف دینی نظر دارد و طبیعی است که پیشوایان یک مذهب تنها خود را بر حق بدانند و دیگران را از رجوع به دیگران نهی کنند. برای سادهکردن موضوع میگویم که برای فهم معنی لفظی قرآن باید علم نحو و بلاغت و لغت را از هر که لازم است بیاموزیم تا معنی قرآن را دریابیم. چه ایرادی دارد که علوم عقلی نیز آموخته شود تا دستمایهی فهم بهتر قرآن و روایات شود؟ علّامه طباطبایی پس از تدریس فلسفه سراغ روایات و قرآن رفت تا بگوید که به دنبال فهمی عقلی و عمیقتر از قرآن است. نصیری که ادّعا میکند فیلسوفان مسلمان چارچوبهای فکری خود را از دیگران گرفتهاند میتواند بگوید طباطبایی و صدرای شیرازی و شاگردانشان کجا خلاف قرآن و روایات گفتهاند؟ اختلاف برداشتها البتّه امری عادیست که بین همه وجود دارد.
در ادامه او به سراغ آیهی مشهور« فبشّر عبادی الّذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه» میرود و شأن نزول آنرا میآورد که در بارهی فلان موضوع است نه آن معنای گستردهای که از آن مراد میشود. چند معنایی که امامان معصوم برای این آیه میآورند از باب ذکر مصادیق است نه انحصار معنا در آن و این خود بحثی گسترده در علم تفسیر است. روایاتی مانند« در شگفتم از کسانی که غذایی که میخورند را وارسی میکنند ولی به غذای عقل و روحشان توجّهی ندارند» هم کمکی به او نمیکند چون بحث ما در بارهی آشپز بود که آیا خوبی و بدی او در غذا دخالت دارد یا نه. همینگونه است، آیهی بشارت دادن به کسانی که از لغو اعراض میکنند. بحث ما دربارهی حکمتی است که از دیگران اخذ شود و اگر آنرا مانند شما لغو میپنداشتیم که دیگر جدالی نبود.
تلاش درافکندن طرحی نو در سیاست ایران و نفی تمام تجارب گذشته ممکن است به عرصهی عقلیّات نیز-با شعار رجوع به قرآن و عترت- برسد. شاید این تلاش نصیری – که گویا جلد دیگری با نام «عرفان از منظر قرآن و عترت» در دست نگارش دارد- فردی باشد و شاید نیز طلیعهی نوع خاصّی از مخالفت با فلسفه باشد؛ باید منتظر ماند و دید.
مخالفت با فلسفهی اسلامی بیشتر کار فقیهان و متنسّکان است و به طور منسجم و هماهنگ، عمدةً گروهی که به تفکیکی معروف شدهاند به آن شهرهاند ولی شاید بتوان برای این مخالفت نمونههایی جدید نیز یافت که چندان هم به کسانی که گفتم شباهت ندارند. کتاب« فلسفه از منظر قرآن و عترت» نوشتهی مهدی نصیری از همین دسته است. نصیری در مقدّمهی کناب از انگیزه و دلیل مخالفت خود با فلسفه میگوید که با آنچه تفکیکیان میگویند تفاوت دارد. آنها برای حراست از آنچه معارف اسلام و اهل بیت میدانند به جنگ فلاسفه و عرفا میروند و کاری با فلاسفهی غرب ندارند؛ نصیری امّا گرچه منظورش از ابتدا تا انتها فلسفهی اسلامی است و جز چند ارجاع به فلاسفهی یونان کاری با دیگران ندارد ولی در مقدّمه بیش از آنکه نگران ایرادهای فلسفهی اسلامی باشد، نگران رخنهکردن اندیشههای مدرن است. او میپندارد با فروکشیدن فلسفهی اسلامی، کلّ فلسفه را زیر سؤال میبرد و اشتباه بودن هرگونه رجوع به فلسفه – از جملهی فلسفهی نوین- را ثابت میکند و با یک تیر، دو یا چند نشان میزند.
او در بخشهایی از مقدّمهی کتاب اینگونه میگوید:« رشد گرایشهای مدرن به ویژه وجه لیبرالی آن عرصه را بر مدافعان آموزههای دینی مبتنی بر قرآن و عترت تنگ کرده است. چرا که علیرغم تفاوتهای بسیار بین فلسفهی ارسطو و افلاطون با فلسفههای جدید، همهی آنها در دفاع از خودبنیادی معرفتی و بینیازی از معرفتی خارج از ذهن و اندیشهی انسان یکسانند... به همین دلیل هرگاه مدرنها خاطرشان از جانب گرایشهای مذهبی و دینی آسوده گردد، تاب تحمّل افلاطون و ارسطو را نیز ندارند و سخت به آنها میتازند. امّا هرگاه از سوی اهل معرفت و و دیانت احساس خطر کنند بدون کمترین تردیدی به دفاع از ارسطو و فلسفهی کلاسیک میپردازند...اکنون و در ایران خودمان میتوانیم تجلیل از ملّاصدرا و سهروردی را در میان برخی روشنفکرانی که یا با گرایشهای دینی سر ستیز دارند یا اعتنایی بدان ندارند مشاهده کنیم که به نظر نگارنده این خود میتواند مایهای برای تأمّل متدیّنانی باشد که از سویی در مقابل هجمههای فکری و عقیدتی مدرنها ایستادگی مینمایند و از سویی دیگر نیز تعلّق خاطری به فلسفه دارند...چرا در شرایطی که یک گرایش فکری- سیاسی متأثّر از مدرنیته در عرصهی فقه و در حوزههای علمیّهی کشور به دنبال حرفهایی نو، بیمبنا و متفاوت با آرای بزرگان تشیّع تا کنون است، کسانی باید از اینکه گرایشهای فلسفی عالم یا عالمانی بزرگ نقد شود، امتناع بورزند و صحنههای دفاع از معارف قرآن و اهل بیت را خالی نمایند؟...»
اینکه مهدی نصیری از نوشتههای آنچنانی کیهانی به نقد و تحلیل رسیده بسیار خوب است ولی باید بتواند در زمینهی جدید قواعد آنرا رعایت کند. ابتدا باید بداند که نقد برخی نکات فلسفهی اسلامی- مثلاً معاد جسمانی- تا نقد دستاوردهای فلسفههای نو راهی طولانی و شاید نرسیدنی است. یعنی نمیتوان از این به آن رسید و با ردّ ملاصدرا و طباطبایی نمیتوان پوپر و کانت را کنار گذاشت و گفت:«همهشان از یک قماشند» . دوّم اینکه انصاف در نقدنویسی این است که طرف مقابل را افرادی دارای اختیار و تشخیص بدانیم که اندیشهای را برای خود انتخاب کردهاند و گرنه همان ابتدا گروه مقابل را «فکری-سیاسی» و ستیزهگر با دین نامیدن خلاف اخلاق است و تازه همانگونه که گفتم نقد فلسفهی اسلامی چه دخلی به اینان دارد؟ اندیشههای لیبرالی را باید با رجوع به منابع اصلی آن نقد کرد نه با تفاوت نهادن بین توحید قرآنی و توحید فلسفی و ردّ آرای ابن عربی و ملّاصدرا.
در همین مقدّمه و صفحهی اوّل حدیثی از امام علی نقل میکند که «خداوند عالم را خلق کرد امّا نه از موارد ازلی» و آنرا ردّی بر عقیده به قدم عالم میداند. خوب اگر میشد که با همین پاورقیها فلسفهی اسلامی را نقد کرد که مشکلی نبود. او ابتدا باید بتواند از پس ردّ دلایل امثال طباطبایی برآید که اخبار آحاد- یا همان احادیث- را جز در احکام فقهی حجّت نمیداند و این یعنی برای اثبات اعتقادات نمیتوان به حدیث اکتفا کرد و خلاص. تازه اگر نصیری بر کیفیّت خلق دم به دم عالم از دیدگاه عرفان و فلاسفهی اسلامی وقوف یابد درمییابد که این حدیث منافاتی با اندیشهی قدم زمانی عالم ندارد. بدون آموختن مقدّمات که نمیتوان به جنگ فلسفه رفت.
فصل اوّل کتاب به این نتیجه ختم میشود که باید تمام اعتقادات و دانش خود را هماهنگ با قرآن و عترت بنماییم. خوب این حرف خوبی است ولی اوّلاً همهی فلسفهی اسلامی، مباحث اعتقادی نیست و ثانیاً پیش از قبول دین با- به قول نصیری- همین عقل خود بنیاد باید خدا و نبوّت و دین را اثبات و انتخاب کنیم. این عقل چیزی نیست که بشود به او گفت:« ممنون که ما را به دین رساندی، حالا برو!» عقل هست و در فهم تک تک جزئیّات و مناقشات و برداشتهای بسیار گوناگون از دین باید به حکمیّت طلبیده شود که اگر نشود چه راهی باقی میماند؟
در فصل دوّم نقد فلسفه به نقد عقل بدل میشود و اثبات ناتوانی عقل از فهم برخی پدیدهها. نصیری فراموش میکند انبوه احادیثی را که حرفی جز این میگویند بیاورد و جایی که چنین میکند، روایت بیش از آنکه به نفعش باشد به ضررش به نظر میرسد مثلاً در فصل سوّم او پس از نقل قولی از ملّاصدرا میگوید که وی به کفایت عقل پس از نبوّت معتقد است. این نقل قول نه چندان دقیق از ملّاصدر در شرح اصول کافی پس از حدیث بسیار جالبی از امام جواد است که در گفتوگویی با یکی از یارانش میگوید که حجّت خدا بر مردم، معجزهی هر پیامبر بود که از جنس همان چیزی بود که در آن عصر بر مردم غلبه داشت؛ مثلاً جادوگری در زمان حضرت موسی و بیماریها در زمان حضرت عیسی و فصاحت و سخنوری در زمان پیامبر اسلام(ص) بر مردم غلبه داشت و معجزهی این پیامبران هم هماهنگ با آن مسائل بود چون مردم به امور محسوس بیش از امور معقول گرایش دارند. ایشان بعد میافزاید که اکنون- یعنی در زمان ایشان- آن قوّهی فصاحت و بلاغت دیگر بر مردم حاکم نیست ولی الآن و از این به بعد« عقل» حجّت است و قرآن هم در معرض عقول انسانهاست و مردم از این راه میتوانند به حجّت بودن کلام خدا پی ببرند.( شرح اصول کافی، صدرالدین شیرازی، تصحیح محمّد خواجوی، ج۱، ص ۵۴۵) نصیری در حقیقت ایراد بر امام نهم میگیرد نه صدرالدین شیرازی. سپس از میان تمام پیامبران جرجیس را برمیگزیند که بله، زکریای رازی هم فیلسوف بود و دیدیم که سر از کجا درآورد. رازی شهرت به فیلسوف بودن-آنهم از نوع اسلامیش- ندارد و تازه از این مثالهای نقض تا دلتان بخواهد هست که هر دانش و نحلهای را میتوان به وسیلهی آن تخطئه کرد.
قصدم نقد و تحلیل نبود، فقط برایم جالب بود که بعضی در نقد اندیشههای مدرن نیز به نفی فلسفه رسیدهاند. به فصل چهارم این کتاب از آنجا که به رابطهی گفته و گوینده و نقل احادیثی آموزنده در این زمینه اختصاص دارد، در یادداشت مستقلّی خواهم پرداخت. جالب اینجاست که کتاب نقل قولهایی دلبخواهی و اندک از طباطبایی دارد و به کتابهای متعدّد شاگردان او نیز چندان مراجعه نمیکند و تقریباً هیچ ارجاعی به آیتالله خمینی نمیکند. در پایان نقل یک خاطره در این باب شاید بیمناسبت نباشد:« آن زمان فکرم این بود که فلسفهی ارسطویی چیزی در برابر مکتب انبیاست و فلاسفهی اسلامی همان مطالب را با نوعی بیان اسلامی بیان میکنند و گرنه همان اصول را حفظ کردهاند. از این رو من به فلسفهای که خود را مستقل از انبیا بداند و به جهان بدون واسطهی آنها نظر کند با دید دیگری نگاه میکردم. بر این اساس با رابطهای که با علّامه طباطبایی پیدا کردم مطالبم را برایش نوشتم و ایشان هم به خط خود تفاوت فلسفهی کلاسیک و فلسفهی دیالکتیک را برایم توضیح داد امّا کلام امام که گفت: شمایی که فلسفه را نمیشناسید چرا فلسفه را رد میکنید، مرا نجات داد.»(خبرگان ملّت، دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری،ج۲، صص۴و۱۳۳، محمّد صادق حائری شیرازی)
«حالا که احمدینژاد رئیس جمهور شده، خدا إنشاءالله حمایت و هدایتش کند. حمایتش کند چون دشمن زیاد دارد و هدایتش کند چون خیلی جاهل است». این جملهی تاریخی از دهان احمد جنّتی در جلسهای خصوصی درآمده است. از ناقل پرسیدم که دلیل پشتیبانی و گریبان چاک کردن برای او( یعنی یک جاهل) چه بوده و چطور شده که تازه پی به جهالت او برده است؟ جواب داد که نظر آقای جنّتی در مورد او پس از مناظرههای انتخاباتی کمابیش برگشته است و پیش از آن فکر نمیکرد که او تا اینجا پیش رود.
اگر خوب دقّت کنید، جنّتی این اواخر بسیار ساکت بوده و اگر حرفی هم زده، آن جنّتی گذشته نیست و وظیفهی حمایت از محمود بیشتر بر دوش یزدی و مصباح و دیگران افتاده است. فکر میکنید چرا جنّتی نظرش برگشته یا تعدیل شده و از آن حمایتهای داغ گذشته خبری نیست؟ بله، حمله به هاشمی و ناطق و دیگران بیتأثیر نیست ولی شاید دلیل اصلی چیز دیگری باشد که البتّه همه آنرا بارها گفتهاند و راز مگویی نیست ولی انگار شیخ احمد تازه به آن رسیده است.
در جریان بحث در مورد ورود زنان به ورزشگاهها(آیندگان برای اینکه چه موضوعهایی زمانی فکر ما را به خود مشغول کرده بود به ما خواهند خندید) وقتی بعضی مراجع مخالفت کردند، واکنش کسانی مانند شمقدری بسیار نامنتظر بود حتّی برای کسانی مثل من که مدافع حضور زنان در تمام عرصههای اجتماع هستند و آنرا آبی بر آتش خشونت و زمختی فرهنگ عمومی مردسالار ما میدانند. شمقدری با تندی گفت که «بعضی» هنوز پیام تغییرات جدید در جامعهی ایران را درنیافتهاند( نقل به مضمون). امروز تقابل مراجع با رئیس دولت به جایی رسیده که هیچ یک- جز یک نفر- به او تبریک نگفتند و دیگر روحانیان هم به فکر فرار از مراسم تحلیف او هستند و کسانی مانند سیّد مهدی طباطبایی در رسانهی ملّی به صراحت از وی انتقاد میکنند. اینان اصلاحطلب نیستند ولی دانستهاند که احمدینژاد تا جایی با روحانیان است که با او باشند و پس از آن دیگر دوست و آشنا نمیشناسد. او کاری با مباحث نظری ندارد تا مانند مصباح یزدی به پای کسی بیفتد که نایب امام زمانش میداند. مصباح هم تا زمانی مصباح است که با اوست و گرنه وی را نیز کنار خواهد گذاشت. نامهی سیّدعلیمحمّد دستغیب به رفسنجانی چکیدهی نظرات بسیاری از روحانیان دربارهی وقایع اخیر است. حدسزدن اینکه چرا حتّی کسی مانند جنّتی این مسأله را دریافته ولی رهبر هنوز درنیافته خیلی سخت نیست امّا با دیدن مقاومت دولتیان در برابر توصیه به عزل مشّائی شاید بتواند به اشتباهبودن اعتماد به معاونی چون احمدینژاد پی ببرد.
کتاب «انتخابات نهم ریاست جمهوری» از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی را که مطالعه کنید متوجّه میشوید که به جای آنکه گزارشی حتّیالامکان بیطرفانه از آن انتخابات بر پایهی اسناد و مدارک باشد، تحلیلی کاملاً جانبدارانه بر پایهی گزینش دادهها از روند انتخابات به دست میدهد به گونهای که به خوانندهی ناآگاه چیزی جز جهلی مرکّب نمیدهد. اگر فرصتی شد به ادبیات پیش پاافتاده، دستچین کردن اطّلاعات و مسکوت گذاشتن عمدی برخی از گفتهها و منابع و بررسی نادقیق آن خواهم پرداخت امّا یک نکته را همینجا باید بگویم. اینگونه تحقیقهای جامع تنها از سازمانها و نهادهایی برمیآید که دسترسی گسترده به انواع منابع داشته باشند و با صرف هزینه، وقت و نیروی انسانی کارهایی اینچنین را به سامان برسانند. طبعاً انجام چنین کارهایی به دست یک فرد یا گروه محدود بسیار دشوار است ولی ناممکن نیست. نمیتوان صبر کرد ورقی برگردد تا بتوان گزارشی دقیق از تاریخ برای آیندگان به جا گذاشت. پس بد نیست هرکه در توان خود میبیند با انتخاب محدودهای خاص مثل یک نشریّه، رخداد یا مانند آن کارکی کند و گرنه دل بستن به نقد و نفیهای جزئی ممکن است ما را به دوبارهنویسی و تکرار مکرّرات دچار کند.
گروهی به نام «انجمن حرفهای متفکّران و محقّقان» کتابی نوشتهاند به نام «دروغهای کیهان» با موضوع بررسی شگردها و ترفندهای جعل حقیقت روزنامهی کیهان در دو دههی هفتاد و هشتاد که انواع تهمتزنی، پروندهسازی، تحریف اخبار، توّابسازی و دیگر شگردهای جنگ روانی کیهان را با ارائهی منابع و اسناد نشان میدهد. این کتاب برگرفته از تحقیقی چند جلدی است که امیدوارم، آن نیز به زودی منتشر شود. با تأکید بر اینکه این کتاب خود نیز به نقد و تحلیل نیازمند است ولی حاصل کار حتماً ابزاری در دست محقّقان و نویسندگان برای نقد روشهای کیهانی در آینده خواهد بود. فراموش نکنیم که امروز- و برای نمونه در انتخابات ریاست جمهوری اخیر- وسیلهشدن هر چیز برای رسیدن به هدف ظاهراً مشروع، به رجزخوانی دروغ در برابر حقیقت رسیده است و مهمترین اتّهام نامزد حاکمیّت نیز همین بود.
این کتاب را از اینجا دریافت و به دیگران نیز توصیه کنید.
در بارهی حرفهای محمّد یزدی در اعتراض به سخنان هاشمی بسیار میتوان نوشت که من فقط به مهمترین نکتهی آن اشاره میکنم:
مشروعیّت را اگر - اینجا- به معنای دستور و امر شارع بگیریم و مقبولیّت را پذیرش مردم، چهار صورت تصوّرپذیر است: الف. برای یک شخص مشروعیّت و مقبولیّت با هم وجود داشته باشد، مانند پیامبر اسلام در مدینه. ب. برای کسی مشروعیّت باشد ولی مقبولیّت نباشد، مانند سالهای خانهنشینی امام اوّل شیعیان. ج. برای کسی نه مشروعیّت باشد و نه مقبولیّت، مانند یزید. د .برای کسی مقبولیّت باشد ولی مشروعیّت نباشد، مانند خلفای سهگانه.
با مفروض گرفتن تمام آنچه یزدی و یزدیها به آن معتقدند، یعنی نیابت تام و تمام فقها از امامان در همهی مناصب و برحق بودن کسی که هماکنون این منصب را در اختیار دارد، چهار نکته را میتوان به یزدی گوشزد کرد:
یک. از حدیثی که هاشمی خواند برمیآید که التزام به رأی مردم - یا همان مقبولیّت- حالا دیگر دستور شارع(یعنی پیامبر) هم هست و مراعات کردن آن نه تنها امری عقلایی بلکه شرعی نیز محسوب میشود. بحث مفاهیم عقلی و شرعی و رابطهی آنان بحثی درازدامن است ولی اینجا همینقدر میگویم که پذیرفن رأی مردم علاوه بر عقلایی بودن، پس از دستور پیامبر امری شرعی نیز هست و حالا دیگر ملتزم بودن به مقبولیّت، جزئی از مشروعیّت است. یعنی دستور شارع نصب امام علی« به شرط قبول مردم» است. پس اگر امام علی پس از بیعتشکنی مردم، به زور خود را بر همه تحمیل میکرد، به دلیل مخالفت با امر پیامبر کاری غیرمشروع انجام داده بود.
دو. ممکن است در حدیث چون و چرا شود که ضعیف است یا به قول یزدی، هاشمی فقط گوشهای از تاریخ اسلام را دیده و ...الخ. عمل حضرت علی نشان میدهد که این روایت درست است و به فرض نبودن چنین روایتی، تشخیص فردی او نیز کنارهگیری از قدرت بوده است.
سه. تا اینجا بحث در بارهی تبعیّت امام از پیامبر بود ولی فعل امام خود به تنهایی برای فقیه حجّت است. اگر در صحّت روایت بتوان چون و چرا کرد در فعل امام که به تواتر ثابت شده نمیتوان. در فقه اسلامی حکم شارع را از سه راه« قول، فعل و تقریر» میتوان به دست آورد. پس بیآنکه امام علی در بارهی وجوب التزام به رأی مردم( هرچه میخواهد باشد) حدیث یا امرو نهیی داشته باشد، صرفاً بر اساس عمل وی میتوان حکم را استخراج کرد. ایشان با دیدن نداشتن مقبولیّت، کنارهگیری کرده است و جانشینان ایشان نیز باید چنین کنند.
چهار. یزدی میگوید که همهی تاریخ اسلام را باید لحاظ کرد. با نگاهی گذرا به تاریخ اسلام میتوان کنارهگیری امام حسن از قدرت را هم در همین راستا دید. پس از شهادت امام علی، با تهدید و تطمیع معاویه بسیاری از یاران او تنهایش گذاشتند و او نیز که –به تعبیر آقایان- مقبولیّت خود را از دست رفته دید، با طرح و امضای پیمان صلحی هوشمندانه از قدرت کناره گرفت.
در پایان اضافه میکنم که اصطلاح مشروعیّتی که یزدی اینجا استفاده کرد با آنچه در علوم سیاسی رایج به کار برده میشود متفاوت است؛ از طرف دیگر قیاس منتقدان رهبر فعلی با معاویه و ابوبکر هم از آن حرفهاست. دیگر آنکه وقتی قرار باشد حرف بیمبنا بزنیم ممکن است، هر سخنی از دهان ما دربیاید. مثلاً عقل عرفی میگوید که امام علی خلیفهی برحق پیامبر بود که حقّش سالها غصب شد. منصب امامت ایشان باقی بود ولی کسان دیگری خلافت ظاهری و سیاسی را به ناحق از آن خود کردند تا بعدها به او بازگردانده شد. یزدی امّا میگوید که علی در همان زمان هم خلیفه بود چون مردم به او مراجعه میکردند! در آخر نیز میگوید که پس از مرگ عثمان، امام خلیفه شد. اگر خلیفه بود، چطور دوباره خلیفه شد؟
آیتالله خمینی در کتاب صحیفهی نور جاهایی به مشخّصات ولی فقیه اشاره میکند و وجه سیاسی او را قویتر از وجه فقهی او میداند. حتّی جایی میگوید که اگر هیچ فقیه سیاستدانی نبود، کسی مثل محمّدعلی رجایی- از سر ناچاری- میتواند عهدهدار منصب رهبری شود. این روزها با اعتدال و موضعگیری درستتر مراجع و ائمّهی جمعهی قم به نظرم میآید که سواد علمی و فقهی یک نفر بسیار مهمتر از اشتهار سیاسی اوست؛ شاید خبرگی و اطّلاعات کسی که عمرش را در سیاست گذرانده نداشته باشند ولی از اینکه دینشان را تابع تمایلات سیاسی خود قرار دهند نیز ابا دارند. سیاستبازان مدّعی فقاهت با یک اشتباه، هر دو را درمیبازند ولی فقیهان سنّتی غیرسیاسی لااقل فقه و دینشان سالم میماند.
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مثل پرندگان راست راست میچرخند در هوا
سر ماه
حقوقشان را میگیرند
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مرگ تو را ندیدند.
کاش پروبالشان در آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغالشان
شعار خیابانی بنویسیم.
پس این فرشتگان پیرشده
جز جاسوسی ما
به چه کار بد دیگری مشغولند
که فریاد ما به کسی نمیرسد
محمّد شمس لنگروی- ۲ تیر۸۸
پ. ن: مجموعه شعر« ۲۲ مرثیه در تیرماه» را از اینجا دریافت کنید.
آلبوم صوتی این مجموعه شعر را هم با صدای شاعر از اینجا دریافت کنید.
۱. تذکّر به دولت چین، نشاطی که به هنگام انتخابات بود و ادامه نیافت، تردید در اینکه رأی مردم با حکومت اسلامی است، وجود بحران در کشور، عملکرد نادرست صداوسیما، تأیید نکردن نتیجهی انتخابات، اعتماد ِاز دست رفته مردم، آزادی زندانیان، دلجویی از آسیبدیدگان، رسانههای قانونی ِمحدود شده، مطلوب نبودن عملکرد نیروهای انتظامی و امنیّتی و رنجش مراجع از بارزترین نکات خطبهی هاشمی رفسنجانی بود. هاشمی هیچ ارجاعی به رهبر نداد و آشکارا او و فصلالخطابش را نادیده گرفت. امّا اینها- حتّی آخرینشان- همه در کنار مهمترین اتّفاق ۲۶ تیرماه ۸۸ موضوعهای کوچکی هستند.
۲. دستگاه تبلیغاتی ایران در دو دههی گذشته همیشه یک دوراهی را برای عموم مردم ایران ترسیم کرده است:
راه اوّل: حکومت موجود که بر اساس تئوری ولایت فقیه است. ولایت فقیه از دید اینان نه تنها یک موضوع فقهی، بلکه مسألهای کلامی و ادامهی امامت امامان شیعه است. امامان مناصبی را که خود در اختیار دارند پس از خود به فقها بخشیدهاند. یکی از این مناصب- با قرائت آیتالله خمینی- حکومت است. یک فقیه «به سه روش»؛ میتواند به حکومت و ولایت برسد و آنگاه اطاعت از او بر دیگران- حتّی دیگر فقیهان- واجب خواهد بود. در نوع افراطی این دیدگاه فقیه منتخب مردم نیست بلکه نخبگان«کاشف» او هستند و خداوند آنان را واسطه قرار میدهد که بهترین فرد را انتخاب کنند و پس از آن فقط اطاعت است و انقیاد. نقد هم نوعی اعتراض به نایب امام زمان است و اعتراض یا شکوه- مانند نامهی رفسنجانی به رهبر- نوعی حرمتشکنی تلقّی میگردد، چه رسد به درانداختن طرح شورای رهبری یا برکناری رهبر. از آنجا که کلام معنی دارد و منظور متکلّم را میرساند، حالا میتوانیم دلیل استفاده از «مصدر» را برای نفر اوّل حکومت متوجّه شویم. مثلاً به جای رهبر میگویند« مقام رهبری» یا به جای « ولی» میگویند« مقام ولایت»؛ زیرا یک فرد، همیشه کسی در کنار دیگر کسان است ولی مصدر، شامل همهی معناست. شما اگر از ولی فقیه انتقاد کنی از یک فرد انتقاد کردهای ولی اگر ولایت انتقاد کنی، با اساس مذهب و چه بسا دیانت مخالفت کردهای.
راه دوّم: راه دوّم، راه منتقدان نظام موجود است که حرف دشمنان نظام را بازگو میکنند. صداوسیما به عنوان دستگاه تبلیغاتی نظام و کسانی مانند جواد لاریجانی در روزهای اخیر با گفتوگوهای فراوان، تئوری انقلاب مخملی را مطرح میکنند و وانمود میکنند که آن کسانی که به هر نحو منتقد وضع موجود هستند، به دنبال ایرانی مشابه جمهوریهای تازه آزادشده یا ترکیهی ظاهراً مسلمان هستند. حکومتی که منتقدان میخواهند، هماهنگ با نظام سلطهی جهانی است و دین مردم در آن از بین میرود. مهمترین مدافع ایدهی دوگانهانگاری اسلام- کفر( یا: هواخواه ما- هواخواه دشمن) سیّد علی خامنهایست. سالها پیش در جمعی از نوجوانان به مناسبتی مذهبی ملاقاتی خصوصی با وی داشتیم. او آنجا بی توجّه به مناسبت آن روز و جمع حاضر که هیچیک سیاسی نبودند، به نقد فضای سیاسی کشور پرداخت و نهضت آزادی را ملامت کرد که از وضع موجود انتقاد میکند؛ نه به این دلیل که حرفشان نادرست است، بلکه به این دلیل که آب به آسیاب دشمن میریزند و خوراک تبلیغاتی به آنها میدهند. به یاد دارم که او برای ترسیم نظر خود دربارهی آنان از مثال«هواپیماهایی که مواضع خودی را بمباران میکنند» استفاده کرد. دوراهی «من- دشمن» در خارج و «خودی- غیرخودی» در داخل مهمترین موْلفههای بینش سیاسی سیّدعلی خامنهای در تحلیل اوضاع هستند. او بدون توجّه به درستی یا نادرستی یک کلام و صرفاً بر اساس گویندهی آن، آن کلام را در دستگاه فکری خود میگذارد و نتیجهگیری میکند. در رویدادهای اخیر نیز مهمترین پیام او خطاب به معترضان این بود که« ببینید با این اعمال و گفتههای خود چه کسانی را خوشحال میکنید». این دوراهی تا کنون توانسته کارکرد مطلوب طرّاحانش را داشته باشد، بسیاری از مردم که به دلیل دسترسی نداشتن به اخبار و اطّلاعات آزاد و نشنیدن تحلیلهای گوناگون، خود نیز قادر به راهیابی مناسب نبودهاند، به این نتیجه میرسیدند که وضع موجود به فرض هم ایرادهایی داشته باشد، از بیایمانی و بیدینی بسیار بهتر است.
۳. مهمترین نکته و اتّفاق ۲۶ تیر ۸۸ ادامهی روند منهدم کردن این دوراهی بود. من نمیگویم که تمام کسانی که در نماز جمعه حاضر شدند، به قصد قربت آمده بودند ولی قطعاً بسیاری از نمازگزاران، هم طرفدار موج سبز و هم متدیّن بودند. ارجاعهای موسوی و رهبران اصلاحات به متن قرآن و سیرهی امامان در نقد حاکمیّت، شعارهای مذهبی مردم و سکوت یا انتقاد مراجع تقلید و روحانیان بلندپایه این پیام را داشت که منتقدان و معترضان یا پایبند به مذهب هستند یا به آن احترام میگذارند و انتقاد از یک فقیه به معنای جایگزین کردن او با یک فقیه درستکار و دادگر دیگر است نه کمرنگ کردن اسلام؛ همانگونه که انتقاد از نظام سیاسی ایران لزوماً به معنای بیدینی یا ترویج فساد و لاابالیگری نیست. آن سربازی که جاهلانه باتون به دست میگیرد و بر سر برادر و خواهر خود میزند تا زمانی میتواند مطیع محض باشد که توجیه شده باشد دارد از اسلام در برابر بیدینی دفاع میکند ولی وقتی یک اسلام در برابر یک اسلام دیگر قرار گرفت، این یقین بیپایه و نادرست، خدشه میپذیرد. با سخنان هاشمی رفسنجانی دوراهی جدیدی نمایان میشود: اسلامی که به رأی مردم احترام میگذارد در برابر اسلامی که به رأی مردم بیاعتناست، اسلامی که طرفدار نقد و آزادی رسانههاست و اسلامی که آزادی بیان را برنمیتابد، اسلام مخالف خشونت و اسلام خشونتخواه، اسلامی که اصل بر برائت است و اسلامی که اصل بر ظنّ حاکمان در بارهی افراد است، اسلام آزادیخواه و اسلام اجبارگر و بالاخره اسلامی که در آن هدف، وسیله را توجیه نمیکند در برابر اسلامی که در آن حاکمان برای حفظ دین مجاز به هر کاری هستند.
هیچ حکومتی بدون داعیهی بسط عدل، امنیّت و رفاه تشکیل نمیشود حتّی حکومتهای جور. پس برای شناختن ماهیّت حکومتها راهی نمیماند که به انتظار روزنهای باشیم از گفته ، عمل، قانون یا شخصی که بتواند چیزی از درونهی آن حاکمیّت را به ما نشان دهد. در ایران نیز میتوان یک سخنرانی خاص( مثلاً نماز جمعه) یا حتّی فرازی از آن، نکتههایی در قانون اساسی یا عادی، تصمیمی ویژه یا مانند آن را در حکم «دم خروس» دید و راهی به ورای دیوارهی ادّعاهای حکومت یافت. برای همین در عنوان ننوشتم،« یعنی که؟».
از ابتدای این انقلاب، تئوریپردازان آن اصرار داشتند که تافتهای جدابافته است؛ خود انقلاب ماهیّتاً با دیگر انقلابهای تاریخ نو بشری متفاوت است، جنگ آن با دیگر جنگها، رهبر آن با دیگر رهبران و نمونههایی از این دست. یکی از موارد تفاوت، ماهیّت قدرت در حکومت اسلامی بود که میگفتند برای دیگران« شرّ لازم» است نه ما. شرّ جایی است که قدرت در اختیار افراد بیپروا و پرهیز باشد، در این صورت چارهای نیست جز اینکه با قراردادن انواع سدها، مانعها و چشمها، قدرت را در بند کرد که مبادا پای از حدود خود فراتر نهد ولی وقتی کسی که قدرت دارد، پرهیزکار بود، تقوای درونی او باعث میشود که دست به هر کاری نزند. به چنین کسی با خیال راحت میتوان قدرت فراوان و مصونیّت نسبی از حسابرسی داد.
هاشمی شاهرودی از فعّالان سیاسی کشور عراق بود که به همراه بسیاری از اعضای خانوادهی خود دستگیر شد و زیر بازجویی و شکنجه قرار گرفت به گونهای که آثار آن هنوز بر بدن وی موجود است و برادر وی نیز در تلویزیون عراق مجبور به اعتراف غیر واقعی شد. این تجارب تلخ را به مقام فقاهت و تقوایی که لازمهی آن است اضافه کنید تا ببینید که اگر قرار بود سخن تئورپردازان حکومت اسلامی فقط یک مصداق داشته باشد، آن شخص کسی جز سیّدمحمود هاشمی شاهرودی نمیبود.
امّا...در دوران او اعمال گذشته ادامه یافت و اصلاحات او به محاکم عادی و بازگرداندن دادسراها و مانند آن محدود شد. افراد سیاسی و فرهنگی مانند گذشته زیر فشار بودند و بزرگترین دوران توقیف و برخورد با مطبوعات چه به طور خاص( بهار ۷۹) و چه به طور عام( دیگر اوقات ریاست وی) در زمان او اتّفاق افتاد. ربودن بدون حکم خاص قضایی، بیخبری خانوادهها از زندانیان، سلّول انفرادی، شکنجه، دسترسی نداشتن به وکیل و ملاقات حضوری با خانواده، برپانشدن دادگاههای علنی، نبود هیئت منصفه، برداشتهای غیرمتعارف قضات از قوانین و تطبیق آن با متّهمان و متأسّفانه اخذ اعترافات اجباری، همه در دوران او دیده شدند. میتوان از هاشمی شاهرودی پرسید که از بازداشتشدگان وقایع اخیر چند نفر طبق قانون در مدّت زمان تعیینشده تفهمیم اتّهام شدند، به وکیل دسترسی داشتند یا توانستند با خانوادهی خود ملاقات حضوری کنند؟ در زمان او یکی از بدنامترین قاضیان ایران به مقام دادستانی پایتخت رسید و این به تنهایی برای اثبات نمرهی منفی کارنامهی او کفایت میکند.
حالا وقت پاسخ به پرسش بالاست. «هاشمی شاهرودی» یعنی همهی ابنای بشر از یک قماشند. یعنی تقوای درونی اگر هم باشد، امری شخصی است بین وجدان فرد و خدای خود و نباید در تعیین جایگاهها و قانونگذاری لحاظ شود. یعنی صندلی قدرت تأثیر یکسانی بر افراد میگذارد و این تأثیر به گونهای است که جای کسی که خود مزّهی زندان و شکنجه را چشیده است، میتواند به راحتی با بازجو و شکنجهگر عوض شود. بیاطّلاعی یا راضی نبودن او بهانهی خوبی نیست؛ به هر حال این اعمال در دستگاهی که وی ریاست آنرا به عهده دارد انجام میشود و مسؤولیّت آن با وی است. «هاشمی شاهرودی» یعنی آزموده را آزمودن خطاست و افکندن طرحی نو در عالم سیاست که با تمام یافتههای دانش بشر ناسازگار باشد، خواب و خیالی بیش نیست. فکر کنم جوادی آملی در آخرین خطبهی جمعهاش وقتی بر اصل تفکیک قوا-به عنوان یک مثال- اشاره میکرد و میگفت که عقلای بشر به آن رسیدهاند هم به چنین استنتاجی کمی نزدیک شده بود.
فیلم«خداحافظ لنین» داستان جمعوجور و جالبی است از هنگامهی فروریختن دیوار برلین. زنی چپگرا و متعصّب درست پیش از فرو ریختن این دیوار بر اثر حادثهای به کما میرود و پس از مدّتها، زمانی که دیگر اثری از آلمان شرقی سابق برجا نمانده به هوش میآید ولی فرزندش بیش از آنکه خوشحال باشد، نگران است چون ناراحتی یا شوک عصبی برای مادرش کشنده است زیرا او هنوز نمیداند که از یک جهان به جهانی دیگر قدم نهاده است. در صورتی که به این واقعیّت پی ببرد که کاخ آرزوها و مدینهی فاضلهاش از دست رفته و جای آن را فرهنگی گرفته که سالها به آن بدوبیراه میگفت، احتمال از دست رفتنش بسیار زیاد است. پسرش دست به هرکاری میزند تا او این مسأله را نفهمد پس او را در قرنطینهی خبری قرار میدهد. به اتّفاق دوستش برنامههای جعلی ویدیویی درست میکند و به نام اخبار تلویزیون به زن بیچاره نشان میدهد و اخبار را هم وارونه برایش تفسیر میکنند مانند اینکه سرمایهداری به پایان خط رسیده است و تخریب دیوار برلین هم برای این است که مردم غرب آلمان کرور کرور در حال فرار به سوی اردوگاه کمونیسم هستند! ولی مانند هر راز دیگری این جریان نیز برملا میشود و زن که حالا بهبود نسبی یافته است، با دیدن مجسّمهی لنین که جابهجا میشود، تلخی واقعیّت را میچشد. پایان داستان که رفتن پسر پیش پدرش در آلمان غربی سابق است هم وجهی عاطفی به فیلم میدهد و هم فیلم را از این اتّهام که تنها بر اساس یک ایده ساخته شده، رهایی میبخشد.
دستکاری حقیقت در رسانه، مسألهی روز ماست و اگر آن زن در اتاق خود تنها بود و هر آن امکان رهایی از زندان خبری فرزندش را داشت ولی بشر امروز- خاصّه آنکه جستوجوگر نباشد- به زحمت بتواند از دیوار ضخیم رسانهها عبور کند و آنچه ورای آن است، ببیند. بسیاری از شهروندان عادی آمریکا به هنگام سفر به خارج با واقعیّت جنگی که بوش علیه عراق راه انداخت مواجه میشدند و این تنها گوشهای از بازی رسانههای امروز است.
در ایران وضع از این نیز مضحکتر است. انحصار رادیو و تلویزیون رسمی و تلاش حاکمیّت برای مانعتراشی در راه آگاهی یافتن شهروندان ایران از اخبار آزاد، ایران را به یکی از محدودترین کشورهای جهان از لحاظ اطّلاعاتی تبدیل کرده است. فیلترینگ در ایران غوغا میکند و لایحهی جرائم رایانهای شاید حتّی وبلاگهایی که راههای دورزدن فیلترینگ را عرضه کردهاند نیز شامل شود. هماکنون وبلاگنویسان زیادی در بند هستند که وبلاگ برخی از آنها هنوز موجود است و به زحمت بتوان چیزی مانند تشویش اذهان یا مانند آن در آنها یافت.
متأسّفانه آنچه در انتخابات ریاست جمهوری گذشته بیداد میکرد تعمّد دولتیان در ارائهی آمار غلط و جلوگیری رسانهی رسمی از نمایش برنامههای مورد نیاز و ورود به حیطهی نقد جدّی دولت بود. تا جایی که میرحسین موسوی به جای اینکه در مناظرههایش بتواند از رایانه برای اطّلاعدهی استفاده کند- کاری که در یک برنامهی عادی فوتبال انجام میپذیرفت-، مجبور بود که برای ارائهی نمودارها کاغذهایی را روبه بینندگان بگیرد؛ گویی به سالها پیش و نمایش نقّاشی بچّهها در برنامه کودک بازگشته بودیم.
اینترنت هنوز رسانهی فراگیری نیست و امواج متوسّط رادیوهای خارج نیز با پارازیت از کار افتادهاند و تلویزیونهای ماهوارهای، هم کیفیّت مناسب را ندارند و هم با برخورد مأموران روبهرو هستند؛ نبود رهبری واحد برای تغییرات باعث شده که ایدهی تلویزیون جدید نیز بازیچهی این و آن شود امّا این واقعیّت که دیگر انقلابی وجود ندارد( چون قرار نیست رژیمی برافتد) و امامی وجود ندارد (چون پیدایش کاریزما در افراد با انتخاب مجلس خبرگان صورت نمیگیرد) و خوشبینی و امیدی نیست، آرام آرام رخ مینمایاند. گریههای دستوری پای سخنان رهبر هم هجو زاریکردن کسانی است که به خاطر امامشان روی مین میرفتند و جعل القاب وعناوین و ادّعاهای بزرگ مانند تلاشهای فرزند آن زن شاید برای مذّتی توانست کسی را که قبایی بزرگتر از اندازهی خود به تن کرده بود، موجّه نشان دهد ولی نه برای همیشه. زندگی صحنهی اشتباهات است؛ سانسور، گرچه پیروزی موقّت و ظاهری است ولی با برملاشدن آنچه پوشیده میشود، تأثیر عکس خواهد گذاشت. در ایران مجسّمهی چندانی نیست امّا تصاویر بزرگی که شهروندان را زیر نگاه خود دارد، دیر یا زود پاک خواهد شد و بسیاری را با این پرسش مواجه خواهد کرد که:« به همین راحتی؟».
۱. چندسال پیش مروه کاواکچی با حجاب به پارلمان ترکیه وارد شد که به محض ورود با اعتراض نمایندگان لائیک که حضور او را در مجلس منافی با لائیسیتهی نظام سیاسی ترکیه میدانستند روبهرو شد. تابعیّت دوگانهی آمریکا و ترکیهی او دستاویزی شد برای اخراج او از پارلمان. برخی زنان ایرانی چون فائزه هاشمی و مرضیه وحید دستجردی در دفاع از او نامه نوشتند و راهپیمایی راه انداختند ولی او در واکنشی نامنتظر گفت که دوست ندارد در کشوری که حجاب در آن اجباری است و زنان حقّ انتخاب ندارند از او و گزینش آزادانهی حجاب دفاع شود.
۲. مروه شربینی پس از شکایت به دادگاهی در آلمان به خاطر اینکه یک آلمانی روسیالاصل به دلیل حجابش وی را تروریست خوانده بود، در صحن دادگاه به دست او به طرزی وحشیانه به قتل رسید. در حالیکه عمل انجام شده به وسیلهی فردی عادی و دربارهی شهروندی غیرایرانی است و صدراعظم آلمان هم پیام تسلیت به مصر داده و عمل وی را نکوهیده، ایران سفیر آلمان در ایران را احضار میکند و بسیجیان برای وی تشییع جنازهی نمادین برگزار میکنند. پدر مروه در مصاحبهای اعلام میکند که از ملاقات با وکیل گروههای تندرو مصری خودداری کرده و نمیخواهد که خون دخترش آلت دست افراطگرایان شود.
۳. اسلامگرایان ترک از ده سال پیش تا کنون قدم به قدم جلو رفتهاند؛ از فراز انواع موانع گذشتهاند و مناصب دولتی را یکی پس از دیگری به تصرّف درآوردهاند. ترکیه به ریاست سازمان کنفرانس اسلامی رسید و در داخل نیز توانست بسیاری از قوانین را به سود اسلامگرایان کشور خود اصلاح کند و هماکنون بلندترین صدا را در اعتراض به برخورد خشن دولت چین با شهروندان مسلمانش دارد ولی ما از دولت خاتمی و احترام بینالمللی که نثار او میشد، از سال گفتوگوی تمدّنها به نفی قتل عامهای هولناک بشری رسیدیم. ایران روز به روز منزویتر شده و احتمالاً و شوربختانه باز هم خواهد شد. اعتراض شخصی به برخورد جهتدارانهی پارلمان ترکیه، به احضار ناموجّه سفیر آلمان به خاطر خطای یک شهروند آن کشور در مورد شهروندی دیگر رسیده است. در بارهی کشتار چین امّا دریغ از یک بیانیّهی خشک و خالی از سوی مجلس یا دولت. دوستان ترک ما ده سال بزرگتر شدهاند و ما ده سال کوچکتر شدهایم.
خواندن این نوشته از سیبستان مرا بر آن داشت که چند نکتهای را به اختصار بیاورم.
۱. بحث بین علم متعارف و علم غیرمتعارف( مثلاً علم به آینده) از بحثهای همیشه داغ بوده است؛ چه این علم برای خود شخص به دست آمده باشد و چه برای کسی نقل شده باشد. مثلاً اخبار آخرالزّمانی که در کتب روایی شیعه- بلکه دیگر فرقهها- هست، از این دسته است. غیرشیعه هم روایت دربارهی مهدی فاطمی دارند با این تفاوت که او را غایب نمیدانند بلکه از دید آنان کسی است که بعداً متولّد خواهد شد. ابن عربی، عارف مشهور ابیاتی به رمز گفته و ظهور او را به عدد پیشبینی کرده است.
۲. آنچه به اختصار برداشت من دربارهی شکل صحیح دادوستد این دو نوع علم طبق موازین دینی این است، این است که بشر هیچگاه نباید از منطق عادی و بشری خود عدول کند، چه علم به آینده داشته باشد چه نداشته باشد. حکایت و عاقبت آن مرد که در زمان موسای نبی از او فهم زبان حیوانات را خواست که میدانید؟ در معارف و تاریخ شیعه هم رفتار علی با ابن ملجم پیش از شهادت وی از بارزترین نمونههاست. جنجالیترین مورد اختلاف نظر متکلّمان و تاریخدانان شیعه دربارهی این دو نوع علم، قیام امام حسین و دلیل آن است که عدّهای را بر آن داشته که ایشان «با علم به شهادت خود» از ابتدا برای شهادت از شهر خود خارج شد. (اینجا سه برداشت از قیام امام حسین را به اجمال آوردهام) اندک التفاتی به سیرهی امامان و اینکه آنان بر اساس علم عادی بشری رفتار میکردند، میتواند برای حلّ مشکل قیام سیّدالشّهداء مفید باشد. یکی از عارفان تازه درگذشته هم در شمال ایران زمینهای کشاورزی داشت که در جوانی خبر از تصرّف آنها به وسیلهی دولت داده بود ولی در برابر اصرار شاگردان خود که چرا آنها را نمیفروشی، تسلیم نشد تا زمینها از دست رفت؛ ایشان بیگمان به سیرهی امامان خود اقتدا کرده بود. خلاصه اینکه هیچ خبر و علامتی از آینده عقلاً و شرعاً نباید موجب اتّخاذ تصمیم یا اعتقاد به مسألهای شود. ملاک همین عقل متعارف بشری است.
۳. این مباحث آخرالزّمانی در ادیان دیگر نیز وجود دارد و دربارهی تأثیر آن بر بعضی عالمان یهود و دولت سابق آمریکا چیزهایی شنیده و خواندهایم که بررسی آنرا به کسانی که تخصّص بیشتری در این زمینه دارند واگذار میکنم. مهردل اینجا چیزهایی دربارهی موعود در دیگر ادیان و تأثیر سوء آن بر سیاست بعضی دولتها نوشته است. امیدوارم نویسندهاش زودتر از شوک اتّفاقات اخیر بیرون بیاید و نوشتن را آغاز کند.
۴. حکایت سیّد خراسانی و یمانی و تلاش برای یافتن مصادیق آنها طبعاً بسیار بیشتر از آن چیزی است که سیبستان لینک داده که با کمی جستوجو به دست میآید. بماند که مشخّصات آنان به سختی با حضرات قابل تطبیق است خصوصاً که روایات را هزار جور میشود تفسیر- و تحریف!- کرد. مثلاً جریان سیّد حسنی را که شنیدهاید؟ خوب بعضی از نسخهها یک دندانه و دو نقطه اضافه دارند و آنرا «سیّد حسینی» نوشتهاند که در رسالهای از علّامه مجلسی دیدم و از این نوع تفاوت نسخه و نامها کم نداریم. اگر میخواهید ببینید که محمود احمدینژاد این وسط چه کاره است هم اینجا را ملاحظه کنید.
۵. ماه رمضان چند سال پیش مشهد بودم و متوجّه شدم که سیّدی از خاندان میلانی- که بعدها خبرساز شد- بعضی افراد عوام را دور خود جمع کرده و ادّعای سیّد حسنی بودن کرده است. ابتدا باور نکردم چون به نظر آدم معقولی میآمد ولی بعد که طرفداران دو آتشهاش را دیدم، فهمیدم که خیر، قضیّه جدّی است. او به آنها گفته بود که من سیّد حسنی هستم ولی شما تقیّه کنید و بگویید سیّد حسنی، آقای خامنهای است! یک بار ناغافل یکی از آنها در مجلسی مرا گیر و آورد و گفت که خبر داری علائم ظهور چقدر نزدیک شده؟ گفتم: نه. گفت که هجوم ترک و کرد علیه هم یکی از آنهاست.( پ. ک. ک با دولت ترکیه درگیر شده بود) خواستم بگویم که این درگیری، حکایت امروز و دیروز نیست ولی سکوت کردم. ادامه داد که ناوگان آمریکا در خلیج هم جزو علایم است و تا پایان ماه رمضان، آقا ظهور میکنند. هرچه خواستم تصوّر کنم که چطور لفظ «ناوگان» در روایات صدر اسلام آمده یا به «آمریکا» چطور اشاره شده، نتوانستم. خلاصه زمان گذشت و آن اتّفاقات افتاد. چند وقت پیش از دوستان پرسیدم طرفداران فلانی چه شدند؟ گفتند هیچ، سکوت کردهاند و در مجالس شرکت نمیکنند؛ پس از دستگیری میلانی، عکسهای مقتدایشان را که به در و دیوار خانهها زده بودند، پاره کردند و در خاکروبهها ریختند مبادا برایشان دردسر درست کند.