استادی داشتیم در درس«ریشههای انقلاب» که میدانستم سر و سرّی با نهادهای امنیّتی دارد. به رغم ظاهر سادهلوحش حرفهایی از دهانش در میآمد که عجیب بود و بسیاری از پیشبینیهای او پس از مدّت کمی درست از کار درمیآمد. با او ساعت دوی ظهر درس داشتیم؛ بچّهها سیر از ناهار، سر کلاس مشغول چرتزدن بودند و او هم وقتی چانهاش گرم میشد با خیال راحت هرچه میخواست میگفت. یک بار پیرامون دشمنشناسی حرف زد و گفت که لازم است که ما از هر راهی میتوانیم به دشمن خود ضربه بزنیم و مثلاً باید بدانیم که دشمن ِدشمن ما، دوست ماست؛ برای نمونه اگر با انگلیس دشمنی داریم میتوانیم به آزادیخواهان ایرلند کمک کنیم. پس از مدّت کوتاهی ایران وسایل شنود را در سفارت خود در لندن کشف کرد و به انگلیسیها گفت که چه یافته است و تهدید به افشای آن کرد. آنها هم گفتند که از مدتها پیش از کمک کردن ایران به ایرلندیها باخبرند و اگر ایران آن را علنی کند، ما هم این را اعلام میکنیم. ایرانیها خندیدند که انواع اتهامهای از این دست به ما در جهان زده میشود، این یکی هم روی آن و یک طرفه نصب وسایل استراق سمع در سفارت ایران در لندن را رسانهای کردند و طبعاً آنان نیز عمل متقابل انجام دادند. بعد که به استادمان گفتم من این موضوع را پیشتر از شما شنیده بودم، او گفت که خیر من چنین چیزی نگفتهام و تو اشتباه میکنی؛ از ما اصرار و از او انکار. این را علاوه بر برداشتهایی که به طور مستقل میتوان از آن داشت، داشته باشید تا بعد.
یک بار دیگر در اوقات چرتآور بعد از ظهر، استاد بحث را به مقابله با دشمنان کشاند و از آیهی« و اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه» گفت و اضافه کرد که باید ما آنچه برای رویارویی با دشمنان لازم است داشته باشیم که این ابزار روزی تیروکمان است و یک روز بمب اتم! من را میگویید، نیم خیز شدم. پس از کلاس به او گفتم که خوب پس ما میتوانیم این را از شما نقل کنیم که ما دنبال ساختن بمب اتم هستیم. استاد اصلاً گفتن این حرف را از اساس انکار کرد و طبق معمول گفت که نخیر من کجا همچه چیزی گفتم؟ آن موقع نه هنوز بحث اتمی در کار بود، نه غنی سازی و اصلاً انرژی هستهای و نیروگاه بوشهر، مسئلهای فراموش شده بود.
هیاهوی سبز همه جا را گرفته است؛ این اگر از جهتی خوب باشد، از جهاتی دیگر نیست. تمرکز ِهمه روی وقایع جاری خوب است ولی غافلماندن از موضوعات دیگر، اصلاً خوب نیست. یکی از موضوعاتی که رهبران و طرفداران سبز خیلی به آن نمیپردازند، بحران اتمی است. شاید ملّی دیدن قضیّه و بهانه ندادن به دست بیگانگان از مهمترین دلایل این سکوت باشد ولی اینها برای بیتفاوتی دلیل مناسبی نیست. حرف حاکمیّتی را که به آسانی در بارهی موضوعات داخل کشور به شهروندانش دروغ میگوید، نمیتوان به راحتی قبول کرد. حرام بودن استفاده از بمب اتم نیز بیشتر به توریه یا دوپهلوگویی میماند. استفاده از بمب، حرام است ولی بمبهای اتم را بیش از آنکه برای حمله بسازند، برای بهرهبردن از قدرت بازدارندگی آن میسازند. کشوری که بمب اتم دارد میتواند طرف مقابل خود را به صِرف تهدید، از تعدّی به کشورش باز دارد و تعادل هستهای هدف است نه پرتاب موشک. بماند که رئیسجمهور الجزایر چندی پیش به سران کشورهای بزرگ میگفت که به این شیعیان اعتماد نکنید چون چیزی دارند به نام تقیّه و هر وقت لازم بدانند دروغ میگویند!
نظامی که هر روز بیش از پیش هم پایگاه مردمی داخلی و هم جایگاه بینالمللی خود را از دست میدهد خیلی بعید نیست که بخواهد با توسّل به سلاحهای خاص بقای خود را تضمین کند. همانطور که ملّی مذهبیها در باره پولهای مشکوکی که در ترکیه یافت شده، با نهادهای بینالمللی مکاتبه کردهاند، سران اصلاحطلب نیز باید در این مورد احساس وظیفه کنند و تلاش کنند ته و توی ماجرا را دربیاورند و گرنه حملهی دیگران به تأسیساتی که با پول بیتالمال بنا شده، اصلاً بعید نیست. شاید برخی عقیده داشته باشند که چنین حملاتی میتواند نظام ولایی را که بیش از هر زمان دیگر به نظامیگری روی آورده، بسیار تضعیف کند ولی نه تلفشدن پول و سرمایهی ملّت امر مطلوبی است و نه اجازهدهی به بیگانگان برای دستدرازی به خاک این مرز و بوم. امروز باید فکری اندیشید چون فردا ممکن است خیلی دیر باشد.
یادداشت کوتاه مجید جلالی را در آستانهی شهرآورد پایتخت بخوانید. او کوشیده است که ضعف اصلی فوتبال ما را پیدا کند ولی مسائلی را به هم ربط داده که تصدیق آن بسیار دشوار به نظر میرسد. از دید او فوتبال به ابزاری در دست قدرتمندان ایران تبدیل شده تا به وسیلهی هیجان کاذب فوتبال بتوانند ضعف و ناتوانی خود را بپوشانند و مردم را سرگرم کنند. آنها به توصیهی انگلیس در دههی چهل، با تأسیس دو تیم بزرگ پایتخت، دو قطبی کردن فوتبال را طرّاحی کردند که تا به الآن ادامه دارد و باعث تمام بدبختیهای فوتبال ماست.
جمع و جور کردن پراکندههای نوشتهی جلالی کار سختی است ولی من تلاش میکنم از آنها سر در بیاورم. او نوشته که برای درست کردن دو تیم قرمز و آبی، دو تیم شاهین و داریی از هم فروپاشید. این درست، ولی چرا؟ مگر قصد اهل سیاست غافل کردن مردم نبود، این که با دو تیم دیگر هم میشد، حالا به جای قرمز و آبی، دو رنگ دیگر؛ مگر رنگها با هم فرق میکنند؟ اصلاً با کشتی هم میشد مردم را غافل کرد، غرض سرگرمی است دیگر چه فرقی میکند. در کشتی هم اگر از یک طرف تختی مصدّقی بود، فردین و امامعلی حبیبی هم بودند. او میگوید که انگلیسیها این کار را در تمام شهرهایشان پیاده کردهاند. منظور او را نفهمیدم. اگر منظور خود انگلیس است که بیش از دو قطب داشته است و دو قطبی یا چند قطبی بودن فوتبال در بیشتر کشورهای اروپایی و صاحب فوتبال وجود دارد و اصلاً منحصر به فوتبال نیست و در تمام رشتههای ورزشی چنین است. آنجا چطور؟ آنجا هم کار انگلیسی هاست؟ ابزارکردن ورزش و از آن چیزی برای سرگرمی ساختن، منحصر به فوتبال نیست و البتّه فقط تا حدّی میتواند جلو نارضایتی مردم را بگیرد، نمونهاش همین حکومت پهلوی که فوتبال یا هر چیز دیگر نیز به دادش نرسید. جلالی تمام این ها را با استناد به حافظهاش از مقالهای در کیهان در سی سال پیش میگوید که احتمالاً چیزی شبیه به مقالات امروز کیهان بوده است.
اینکه چرا هنوز انگلیس چنین پایگاهی در ذهن عوام و خواص ما دارد، درست نمیدانم؛ یعنی همهاش به خاطر همان گذشتهی تاریخی است؟ انگلیس پس از ورود امریکا به عرصهی سیاست ایران چندان محلّی از اعراب نداشته است. پس از سالها رهبر ایران به هنگام برشمردن دخالت خارجیها در ایران ابتدا نام انگلیس (دولت خبیث انگلیس!) را با تأکید میآورد و بعد دیگر کشورها از جمله آمریکا و مربّی فوتبالش هم ریشهی مشکلات امروز فوتبال را به جای اینکه در مدیریّت هرکی به هرکی دولتها و ضعف ساختاری، علمی سختافزاری و دولتی بودن ورزش ببیند ، به دنبال توصیهی سازمان امنیّت انگلیس به حکومت پهلوی در دههی چهل است. نکته اینجاست که هر دو میپندارند که یک سازمان امنیّت پلید میتواند میلیونها نفر را سر کار بگذارد، کرور کرور هوادار درست کند برای یک تیم فوتبال یا مردم معترض را به خیابان بیاورد ولی اشتباه میکنند؛ هیچ سازمانی چنین قدرتی ندارد و گرنه آمریکا پس از سالها تلاش میتوانست که فوتبال را به عنوان یک پدیدهی اجتماعی- سیاسی در کشور خود مطرح کند و سری میان سرهای دنیا درآورد ولی هنوز این ورزش با کیلومترها فاصله پشت سر بیسبال و بسکتبال ایستاده است؛ اگر سازمانهای امنیّتی قدرت مهار و جهتدهی به میلیونها نفر را داشتند، انگلیس از یک ابرقدرت افسانهای به کشوری کوچک تبدیل نمیشد.
پ. ن: در مورد نگاه خود انگلیسیها به توهّم ایرانیان هم مطلب زیاد است( مثل این). در کوران اخبار پس از انتخابات مقالهای خواندم از روزنامهنگاری خارجی که از قول یکی از مقامهای سابق سفارت انگلیس در ایران نوشته بود که با خنده به او گفته است که ایران تنها کشور در جهان است که در آن فکر میکنند انگلیس هنوز دارای قدرت و اثرگذاری در جهان است. چه میتوان گفت؟
الف. اعتراف احمدینژاد به حقّ حاکمیّت یهودیان مهاجر اسرائیل او با محال دانستن ارجاع یک سرزمین به ساکنانی که پیش از ورود مهاجران بعدی ساکن آن بودهاند( مثل بازگرداندن امریکا به سرخپوستان) تلویحاً حقّ فلسطینیها را در روز قدس برای بازپسگیری سرزمینشان انکار کرد.
ب. اعتراف حدّاد عادل به اولویّت حفظ حکومت بر گسترش قسط و عدل چنانکه میدانیم خود دروغ ممکن است امر مهمی را پنهان نکند ولی شخص گویندهی آن شرط عدالت و صلاحیّت برای تصدّی پستهای مذهبی یا اجتماعی را از دست میدهد مثلاً دروغ کذایی کلینتون مربوط به زندگی شخصی او بود ولی به دلیل« دروغ بودن» موجی از مخالفت برانگیخت. همینطور است اگر یک سیلی در زندان به کسی بزنند، آسمان به زمین نمیآید ولی اگر به تظلّم برخیزد ولی هیچ جا جوابگوی او نباشند، صلاحیّت تمام دستگاه قضایی زیر سؤال میرود. حالا خود قضاوت کنید در بارهی گفتهی حدّاد که مردن سه نفر در کهریزک (با کشتهشدن اشتباه نشود) مسئلهی اصلی نیست. فاجعه بودن این کلام گذشته از اینکه یک مسلمان نمیتواند چنین بگوید- چون در کتاب آسمانیش کشتن یک نفر با کشتن تمام انسانها برابر دانسته شده- این است که حدّاد هدف ایجاد حکومت( اسلامی یا غیراسلامی) که عدالت است را فرع حفظ آن میداند و این همان دور فاسدی است که پیش از این گفتم.
ج. اعتراف خبرگان به اختلافنظر با رهبر خبرگان در حالی از همراهی مردم با رهبر در به شکست کشاندن اختلافات پس از ریاست جمهوری میگویند که رهبر خود عبارت« هتک حرمت نظام» را راجع به اعتراضات به نتیجهی انتخابات به کار برده بود. اگر مردم همراه اویند یا مخالفان عدّهی کمی بودند که آبروی نظام نمیرفت. از طرف دیگر در حالیکه رهبر حمله به کوی دانشگاه و فجایع کهریزک را پذیرفته است ولی خبرگان جز روشنی و درخشش نظام چیزی نمیبینند. اگر هم مشکلی باشد، مشکل حجاب است!
۲. گدایی رابطه نشستن یا ننشستن پای سخنان یک سخنران در عرف دیپلماتیک معنای خاصّ خودش را دارد. گذشته از سخنرانی محمود برای صندلیهای خالی که به اندازهی کافی پیرامون آن گفتهاند، یکبار پیشتر نوشته بودم که خاتمی به شرطی به درخواست کلینتون برای گوش کردن به سخنرانیش جواب مثبت داد که او هم چنین کند و چنین شد گرچه تدابیر رهبر منتخب خبرگان نگذاشت که ملاقاتی صورت بگیرد؛ امّا احمدینژاد هم پای سخنان بوش نشست، هم پای سخنان اوباما در حالیکه هیچکدام حاضر نشدند که به حرفهای او گوش فرا دهند. وقتی طرف مقابلت به سوی تو نمیآید، دویدن دنبال او چه معنایی دارد؟ رهبری که واضع راهبرد «حکمت، عزّت و مصلحت» در سیاست خارجی است چرا به محمود تذکّر نمیدهد که خودش و «نظام» را اینقدر کوچک و ذلیل نکند؟
مربّیان فوتبال میگویند بهترین دفاع حمله است، پس اگر خواسته یا ناخواسته چنین فرصتی به دست آمد، نباید آنرا مفت از دست داد. جنبش خلّاق امروز ملّت ایران هر روز راهی جدید برای قدرتنمایی و به رخکشیدن خود ابداع میکند تا جایی که به جرأت میشود گفت که ساختار حاکم دارد از حالت مسلّط و تهاجمی به لاک دفاعی فرو میرود. اگر تا کنون این ابداعها، واکنشهایی غریزی و بیبرنامه بوده، چرا از این پس آگاهانه و حسابشده نشود؟
تأخیر در پخش بازی فوتبال استقلال و استیل آذین و دستپاچگی صداوسیما نشان داد که نقطه ضعف سیمای غیرملّی کجاست: برنامههای زنده. در این برنامهها از آنجا که تسلّط بر حاضران حضوری یا تلفنی در کمترین حد است، احتمال هر اتّفاقی میرود. در بازی پرسپولیس- راه آهن جلو ورود سبزپوشان به ورزشگاه را گرفتند ولی جلو شعارهایشان را که نمیتوانند بگیرند. در برنامههای زنده مانند مسابقات تلفنی به راحتی چنین اتّفاقی میافتد و این چیزی است که امکان تکرار دارد. در برنامه «جمعه ایرانی» یک اشتباه و به کار بردن عبارت جمهوری ایرانی کار برنامه را به تعطیلی میکشد که پیش از بیست و دو خرداد، با یک تذکّر ختم به خیر میشد. آنها در مقابل چه کار میتوانند بکنند، برنامههای زنده و مسابقات را تعطیل کنند؟ از نزدیکان خود برای تماس با برنامه استفاده کنند؟ در مسابقهی فوتسال ایران و برزیل که صداها در سالن امکان انعکاس بیشتری دارد، علی سعیدلو هو شد و در مسابقهی دوّم غیر از چند نمای محدود، تماشاگران را نشان ندادند؛ اینها را چه میشود کرد؟
فرستادن کامران نجفزاده به پاریس به چه دلیل بود؟ خبرنگاری که به خارج میرود قاعدتاً کمتر دیده میشود در حالیکه نجفزاده از نورچشمیهای صداوسیمای ولایی و برنامه بیست و سی بود. شاید دلیل اصلی اعزام او تنگشدن فضای کار و بیاعتمادی عمومی به وی بود، شاید مرآتی را هم به زودی به کشور دیگری بفرستند؛ درست مانند دولتیان بی کار که پس از کنارگذاشتهشدن به سفارت این کشور و آن کشور فرستاده میشوند. همان طور که گفتم سبز بودن دارد به یک مد تبدیل میشود و اینچنین است که سیّدجواد هاشمی با بوسیدن خاتمی به عرش می رود و شریفینیا اینگونه به فرش میآید.( البته هاشمی پیش از دوم خرداد هم مجری برنامههای انتخاباتی خاتمی در اجتماعات مردمی بود)
برنامهی دیشب نود با حضور فردوسیپور نشان داد که هم میتوان افکار خود را داشت و نقش ویژهی اجتماعی خود را ایفا کرد و هم حذف نشد. خبرهایی که از زندان میآید شامل نمایشدادن اخبار دروغین صداوسیما به برخی زندانیان ویژه با اجرای یک مجری معروف نیز میشود. وقتش است به طور جدّی برای کسانی که خود را آگاهانه در اختیار دستگاه دروغ و تزویر قرار می دهند فکری شود تا دیگران حساب کار دستشان بیاید؛ مرتضی حیدری حتماً در اولویّت قرار دارد.
رابطه با امریکا همیشه یکی از خطّ قرمزهای سیاست خارجی ایران به رهبری سیّدعلی خامنهای بوده است. بازگشایی سفارت آمریکا یا نزدیکشدن به این کشور همواره این نگرانی را در دل حاکمان ایجاد کرده است که هم از شعارهای همیشگی انقلاب عدول کنند و هم آمریکا آسانتر بتواند کسانی را که از لحاظ گرایشهای فکری و سیاسی میانهرو هستند، تقویت و زمینهی تغییر نظام را فراهم کند.
عطش شدید احمدینژاد به برقراری رابطه با آمریکا- که همیشه جزو تکرویهای او محسوب میشد- حالا با چراغ سبز کیهان همراه شده است. کیهان بسیاری از اوقات چیزی نوشته و حرفی زده که بعدها به واقعیّت پیوسته و این روزنامه به نوعی طلایهدار اعلام برخی نقشههای اتاق فکر حکومت ولایی است. جا دارد که با احتساب اتّفاقات اخیر نگاهی دوباره به این موضوع بیندازیم.
حاکمیّت فعلی نشان داده است که هر چیز برایش در برابر« حفظ نظام»( یا: حفظ خود در قدرت) در درجهی دوّم اهمیّت برخوردار است. طبیعی است که وقتی کشتن، شکنجه، اعترافگیری اجباری و هر عمل دیگری مباح شد، ارتباط با امریکا طبق قانون« هدف وسیله را توجیه میکند» به راحتی ممکن و مجاز میشود.
آمریکایی بد است که به عنوان رهبر جهان آزاد، انقلاب مخملی راه میاندازد و ما را ساقط میکند ولی در صورت رابطه با امریکا ما این برگ برنده را از دست اصلاحطلبان خارج میکنیم. حکومتهای عربی منطقه مثال خوبی هستند از کشورهایی که از دموکراسی در آنها خبری نیست ولی رابطهی خوبی با آمریکا دارند. ما نیز زمانی شعار مرگ بر شوروی سر میدادیم و نه شرقی و نه غربی میگفتیم، مشکل شرق که حل شد و این شعار از خیابانها و نمازجمعهها حذف شد، چرا مشکل نیمهی دوّم آن حل نشود؟
رابطه با آمریکا میتواند انواع فشارهای اقتصادی را بردارد و باعث شود که با ایجاد رفاه اقتصادی جلو نارضایتی سیاسی مردم گرفته شود. تحریمهای سازمان ملل و آمریکا به خاطر پروندهی هستهای و معضلهایی مانند ناوگان هواپیماهایی ایران که روسی، مستعمل و حادثهساز است میتواند به بروز نارضایتی گسترده بینجامد. ریختن طرح دوستی با امریکا از این مسئله جلوگیری میکند. خبر دریافت هواپیماهای بوئینگ هم بسیار معنیدار بود. ابتدا خبرگزاری فارس ( خواهرخواندهی کیهان) آنرا با آب و تاب مطرح کرد و جام جم مقالهای نوشت با عنوان«آیا بوئینگ فاصلهها را کم میکند؟». قشقاوی نیز به جای ردکردن این موضوع چنین گفت:« هیچ مقام و منبع رسمی آمریکایی در این زمینه اظهارنظری نداشته است.». دولت آمریکا نیز خبر فروش بیست فروند هواپیمای مسافربری بوئینگ را به ایران با هدف متقاعد کردن ایران به مذاکره تکذیب کرد. من از این سخن دوپهلو تکذیب به قید «متقاعدکردن ایران» یا «تعداد هواپیماها» را میفهمم نه نفی کلّ ماجرا را. به سخن بهبهانی هم در پایان خبر بیبیسی دقّت کنید.آیا این موش و گربه بازی ِخبری نشانهی نوعی دادوستد پشت پرده نیست؟ نشانهی ابتدای معاملهی آمریکا با ایران که یکی به اهدافش در منطقه برسد و دیگری بقایش را تضمین کند؟
بعضی از آرمانهای انقلاب این اواخر به صورت ابزاری مطرح شده است مثلاً دفاع از مردم فلسطین که زمانی فقط یک هدف عقیدتی بود چندی پیش از سوی فیروزآبادی به عنوان «اهرمی سیاسی برای کسب امتیازات منطقهای و بینالمللی» اعلام شد که بسیار هشداردهنده است. شیوهی جوابدادن احمدینژاد به مصاحبهگر انبیسی در جواب سؤالهایی مانند احتمال حمله اسرائیل به ایران و پرهیز از مقصّردانستن آمریکا در همین راستاست. ایران میتواند مثلاً با صرف نظر کردن از برنامهی احتمالی هستهای یا بعضی کارها و شعارهای دیگر خود به نوعی توافق با دولت معتدل آمریکا برسد.
محمّدرضاشاه بر خلاف پدر کلّهشقّش که سیاست نمیدانست هروقت لازم بود بقای خود را در آن سوی مرزها میجست و یک بار با سفری ساده به آمریکا و دادن قولهای لازم، از قدرت گرفتن علی امینی که میرفت به تهدیدی علیه سلطنت او تبدیل شود جلوگیری کرد؛ آیا حالا حاکمان فعلی همین کار را برای«حفظ نظام» خواهند کرد؟
بهتر است این بحث و احتمال از سوی سیاسینویسان جدّی گرفته شود تا دولت دموکرات اوباما اشتباهی را که کارتر انجام داد و به هنگام ضعف مفرط محمّدرضا پهلوی زبان به تحسین وی گشود و ایران را جزیرهی ثبات خواند، تکرار نکند. گرچه جنبش اعتراضی ایران وابستگی به خارج ندارد و مستبدترین دولتهای مرتبط با قدرتهای جهانی نیز در برابر ارادهی مردم خود به زانو در آمدهاند و حاکمان ایران هم با این کار درونهی خود را بیش از پیش آشکار میکنند امّا گوش به زنگ بودن فعّالان سبز بسیار الزامی است.
امسال هم مانند سالهای پیش اعلام عید فطر با امّا و اگر روبهرو شد. موضوعی که اگر در زمان رهبر اوّل انقلاب بیشتر دلیل علمی داشت و کمتر علّت سیاسی، در زمان رهبر دوّم بیشتر علّت سیاسی دارد و کمتر دلیل علمی.
در زمان رهبر اوّل اختلاف نظر بین آقایان خمینی و خویی به یکی از شرایط ثابتشدن اوّل ماه برمیگشت که آقای خمینی و اکثریّت فقهای شیعه دیدن ماه را در هر منطقه فقط برای اهل همان منطقه و شهرهای همافق کافی میدیدند ولی آقای خویی دیدن ماه را در هرکجای کرهی زمین ثابتکنندهی اوّل ماه برای دیگران نیز میدانست. نظر آقای خمینی، گذشته از اینکه او یک مرجع مسلّم و دارای مقلّد فراوان در ایران بود، مشابه فتوای اکثریّت فقها و مراجع بود و طبیعی بود که به عنوان رأی غالب مطرح شود. در عین حال برخی که میپنداشتند که اعلام متفاوت آقای خویی در بعضی سالها با ولایت فقیه منافات دارد، شیطنتهایی کردند و بعضی از نمایندگان ایشان را آزار دادند که من پیشتر اینجا در بارهاش نوشتهام.
در زمان رهبر دوّم دلیل تفاوت نظرها به این برمیگردد که سیّدعلی خامنهای جزو اقلیّتی است که رؤیت ماه را با چشمان مسلّح جایز میدانند ولی دیگران فقط رؤیت را با چشم غیرمسلّح معتبر میبینند. از آنجا که فتوای ایشان میان فقها در اقلیّت است و در قیاس با آقای خمینی مقلّد بسیار اندکی نیز دارد، اعلام نظر ایشان در رسانهها از دید من اشکال دارد. شنیدهام کسی در تلویزیون گفته است که او حاکم شرع است و نظرش برای دیگران هم حجّت است ولی این زمانی است که ملاک چگونگی رؤیت ماه بین مرجع یک فرد و حاکم شرع یکی باشد و گرنه این حرف صحیح نیست و نشانهی جهل گوینده است. کافی است که تصوّر کنید که اگر اکثریّت نمازگزاران امروز که مقلّد رهبر نیستند، در نماز حاضر نشوند و ایشان نماز را با نمازگزارانی بسیار اندک برگزار کند، برای وجههی او که ادّعای ولایت امر مسلمین جهان را دارد چقدر نامناسب خواهد بود؛ امّا مردم را در جهل نگه داشتن به بهانهی ترویج رأی یک فرد هم کار نادرستی است. بسیاری از کسانی که به فتوای رسانهها امروز افطار کنند- حتّی کسانی که بر تقلید از آقای خمینی باقیماندهاند-، در حقیقت روزهی آخرین روز ماه رمضان خود را خوردهاند و مسؤولیّت این عمل به عهدهی کسانی است که از موضوع باخبرند و چیزی نمیگویند.
اگر رهبری سیاسی در ایران با مرجعیّت دینی در هم آمیخته نمیشد هر کس از نظر مرجع خود آگاه میشد یا از هر طریق صحیح دیگر به اوّل ماه پی میبرد نه اینکه تلاش شود یک نظر را بر دیگران حاکم کنند. از این پس باز هم از این خودسریها خواهیم داشت.
پ. ن: برای اطّلاع دقیقتر از دلیل اختلاف نظر فقها خواندن این مقاله توصیه میشود. پ. ن-۲: این هم نقشه رؤیتپذیری ماه شوّال است که نشان میدهد حتّی احتمال رؤیت باابزار آن نیز در ایران ناچیز است که مؤیّد نظر مرکز مطالعات فلکى ـ نجومى وابسته به دفتر آقای سیستانی است.
۱. برخی میگویند:« ترکیه به ایران هجده میلیارد دلار ناقابل پول بدهکار است» و ایرانیان میگویند:« نه بابا... چه پولی؟» ۲. خبرگزاریهای بسیار معتبر میگویند:« محافظان کروبی به سوی مردم گاز اشکآور پرتاب کردند.» ۳. فلسطینیان میگویند:« این مردم فلسطینند که باید برای آزادی مردم ایران تظاهرات کنند.»
پ. ن: این هم گرچه یک اشتباه لپّی است ولی در همین راستاست. پ. ن-۲: عکس بالا را هم از اینجا برداشتم.
ناجی العلی در یکی از کاریکاتورهایش حنظله را بر مزار عقلانیّت میبرد که جملهی معروف دکارت «من فکر میکنم، پس هستم» بر آن نقش بسته است تا بگوید که بیداد و تجاوز جایی آغاز میشود که خرد میمیرد. برداشت او کاملاً درست است و البتّه محدودهای بسیار گستردهتر از فلسطین را در بر میگیرد و شامل هر جا و زمانی میشود که بیخردی بخواهد حکمفرما شود. خوشبختانه عقل مانند انسان نیست که انسانی دیگر نتواند او را احیا کند و رستاخیزی خدایی بطلبد؛ دفاین عقول را میتوان با تاباندن نور اندیشه استخراج کرد و زنگار جهل را از روی آن سترد. یادآوری دو نکته بیفایده نیست:
اوّل اینکه فراموش نکنیم که کس یا کسانی که خود متّهم به ستمگری و بیخردیند نمیتوانند داعیهی دفاع از ظلم و ستم را داشته باشند، چون عملاً چنگ بر چهرهی خود میافکنند. آن کسانی میتوانند پرچم دفاع از مظلوم بردارند که خود بیداد نکنند و فریاد دیگران از دستشان به آسمان بلند نباشد؛ مدافعان راستین مظلومان در هر کجای عالم کسانی هستند که نمیپذیرند ظلمی بر خودشان برود.
نکتهی دوّم دعوت به آرامش و پرهیز از خشونت است. پرتاب سنگ نیز چه در آثار او و چه در عمل جوانان هموطنش، بیشتر کاری نمادین است چون واضح است که با فلاخن و تیروکمان اتّفاقی نمیافتد. در تظاهرات اخیر ایران آنچه برای مدافعان نظام خشمآور و برای منتقدان شگفتیآور بود، راهپیمایی آرام و بیصدای مردم بود که واقعاً کاری بیسابقه و بسیار مؤثّر بود. اگر شعار تندی داده میشد یا زد و خوردی صورت میگرفت، میشد پاپوشی برای راهپیمایان دوخت ولی به کسانی که آرام و ساکت راه میروند، چه میشود گفت؟ آنها دارند میگویند «آفتاب آمد دلیل آفتاب» یا «من هستم، پس نمیتوانی مرا انکار کنی». شعار برای جایی است که بخواهی پیامی را به دیگری برسانی یا نکتهی مبهمی را روشن کنی ولی وقتی خودت و خودش میدانید اصل قضیّه چیست، فقط میایستی و حنظلهوار در چشمانش مینگری و همین کافی است.
امیدوارم امروز و هر روز دیگر، آرامش، شکیبایی، ادب و پرهیز از خشونت، سرمشق رفتاری همهی کسانی باشد که به امید ایرانی سبز و آزاد ایستادهاند.
فرهنگ عامّه همیشه راه خودش را میرود. سالها تسلّط ایدئولوژی رسمی نتوانست حتّی سبکترین خوانندگان لسآنجلسی را از این فرهنگ جدا کند. انواع طرح اصلاح لباس و مبارزه با برخی پوششها نتوانست تصویر خوانندگان و هنرپیشههای آمریکایی را از روی تیشرت جوانان محو کند. اینها تازه نسل سوّمیاند و هر روز به سویی متمایل میشوند، فرهنگ دیرپای عشایر و اقوام و سنّتهایشان که جای خود دارد. وقتی خبر میرسد که برقع سبز «موسویچی» در جنوب به بازار آمده و طرفدار دارد یعنی جنبش سبز وارد فرهنگ دورترین کسان از اینترنت و ماهواره هم شده است، یعنی قضیّه خیلی جدّیتر از آن چیزی است که بعضی فکر میکنند اتّفاقی افتاد و تمام شد. اعتراض سبز دارد به مُد یا وسیلهی تشخّص تبدیل میشود و آرام آرام در جای جای فرهنگ و باورهای عامّه رسوخ میکند و این چیزی بود که به هیچ وجه در سالهای اصلاحات خاتمی دیده نشد.
با توجّه به ادامهیافتن جنبش سبز و فرارفتن آن از بحث انتخابات ریاست جمهوری و در پیش بودن روز قدس، امروز هدفگزینی و راهیابی بیش از پیش ضروری به نظر میرسد. آنچه در آخرین بیانیّهی موسوی به عنوان خواستهها مطرح شده بود، نه امکان وقوع دارد و نه در صورت محقّق شدن ( به فرض محال)، چارهی درد خواهد بود. پس من به سهم خودم آنچه را که اکنون مهمترین هدف میتواند باشد و کمترین منافات را با قانون، شرع و عقل دارد و مستلزم کمترین خشونتورزی است، پیشنهاد میکنم؛ چون احساس میکنم هیاهوها فقط بیان اعتراض است و حداکثر ِمطالبات، چیزی مانند آزادی زندانیان و این خواستهی حکومت فعلی هم هست که سقف خواستهها را خود تعیین کند. بهتر است هرچه زودتر تعارف را کنار بگذاریم و بگوییم که چه میخواهیم و برای رسیدن به آنچه میخواهیم از چه راهی باید برویم. این چیزی است که من تا کنون در نوشتهها به آن برخورد نکردهام؛ پس پیشنهاد خودم را همینجا عرضه میکنم:
مقدّمهی اوّل: قانون اساسی کنونی با دادن اختیارات گسترده به یک فرد، عملاً زمینهی ایجاد حکومتی فردمحور و ناپاسخگو را فراهم کرده است. میپذیرم که شاید اگر کسی مانند خاتمی رهبر بود الآن بسیاری از مشکلات را نداشتیم و چه بسا اختیارات گستردهی او باعث میشد که اوضاع کشور سریعتر رو به بهبود رود ولی قانون خوب قانونی نیست که در صورت اینکه فرد مناسبی بر مسند امور باشد، درست اجرا شود بلکه قانونی است که اجازه ندهد کسی خلاف میل اکثریّت بر مسند نشیند یا اگر نشست بتوان او را عوض کرد. قانون اساسی ایدهآل ویژگیهایی دارد که باید در جای خود بحث شود ولی انتخابی کردن تمام مناصب مهم و کلیدی و برداشتن تمام فیلترها برای شرکت نامزدها در انتخابات مهمترین ویژگی آن خواهد بود.
مقدّمهی دوّم: طبق قانون اساسی ، تغییر قانون اساسی به شیوهی مسالمتآمیز فقط و فقط با اجازهی رهبر ممکن است و هیچ نیرویی نمیتواند او را وادار به چنین کاری کند. رهبر فعلی هیچ گاه اجازهی این کار را نخواهد داد بلکه اگر زیر نظر او چنین شود، قانون اساسی بازنویسیشده به احتمال قوی سروشکلی بسیار نزدیک به حکومت اسلامی و بسیار دور از جمهوری اسلامی خواهد داشت.
مقدّمهی سوّم: برای تغییر قانون اساسی رهبر باید عوض شود. تعیین رهبر از سه راه ممکن است:
۱- یکی از فقیهان در گرفتن حکومت و بدست آوردن وظایف رهبری از سایرین «سبقت» گرفته و عملا اقدام نماید. همانند رفتار آیت الله خمینی در رهبری انقلاب و نهایتا حکومت بر ایران. ۲- یکی از فقیهان از لحاظ علم و تدبیر و سایر ویژگیهای رهبری میان اکثریت مردم مقبول افتد (اقبال عمومی به یک فرد یا شیوع) (اصل ۱۰۷ قانون اساسی). ۳- خبرگان رهبری یکی از فقیهان را شناسایی کرده و به مردم معرفی می نماید. همانند رهبر فعلی که پس از درگذشت آیت الله خمینی، از سوی خبرگان معرفی گردید.
از این سه راه فقط راه سوّم بسته است و دو راه اوّل باز است. راه اوّل چون مستلزم شوریدن یا انقلاب فقیهی علیه فقیه دیگر است هم دور از ذهن به نظر میرسد و هم چون متضمّن نوعی انقلابیگری است –که ما از آن زخم خوردهایم- از دید من بهتر است به عنوان یک گزینه مطرح نشود ولی راه دوّم کاملاً عملی است. اگر اقبال عمومی مردم به سوی یک فرد خاص برود و با راهپیماییهای مسالمتآمیز- مانند آنچه در بیست و پنج خرداد دیدیم- در سراسر کشور نشان دهند که اکثریّت قاطع او را به رهبری میخواهند، منتخب فعلی مجلس خبرگان دیگر اعتباری نخواهد داشت زیرا فقهای مجلس خبرگان را همین مردم برگزیدهاند و حالا کس دیگری را به رهبری میخواهند.
نتیجه: به نظر من در صورت اقبال مردمی هم یکی از شیوههای صحیح انتخاب رهبر محقّق شده و هم فرض اصرار حاکمان فعلی بر بقا و خونریزی و حکومت نظامی بر کشور ممکن نخواهد بود و هم بهترین راه برای تغییر است. بدیهی است که با فردی که به جایگزینی رهبر انتخاب میشود باید پیشاپیش اتمام حجّت شده باشد که قانون اساسی فعلی پر از ایراد است تا در صورت به قدرت رسیدن تشکیل یک حکومت ولایی مطلقهی دیگر را ندهد و اوّلین کار او تشکیل شورای بازنویسی قانون اساسی با شرکت نخبگان سیاسی کشور باشد. کسانی مانند موسوی، خاتمی و کروبی باید حالا نقش متفاوتی را ایفا کنند و به واسطه از طرف مردم این سخنان را با کسی که چهار شرط« فقاهت، درایت، عدالت و محبوبیّت» را داشته باشد در میان بگذارند و تمام تبلیغات و فشار افکارعمومی را به سود او سوق دهند. او نیاز نیست برای خود تبلیغ کند بلکه همین که موضوع را نفی نکند و خود را کنار نکشد کافی است؛ این مردم و نخبگان هستند که باید او را نامزد کنند و به صحنه بیاورند. گزینهها برای این مقام چندان زیاد نیست و من هم ابتدا به نیّت آوردن نام کسی این ایما را نوشتم ولی احتمال دادم که حرف اصلی را تحت تأثیر قرار دهد.
اگر قرار است کاری کنیم، اگر قرار است تغییری صوت گیرد با شعار، رنگپاشی، رسانهسازی و افشاگری صرف انجام نمیشود، هدفگذاری میخواهد که من به سهم خود آنرا پیشنهاد دادم. انتظار ندارم که سخن من دربست از جانب خوانندگان احتمالی پذیرفته شود ولی کمترین توقّع این است که اگر مخالفتی با این نوشته هست- چه در هدفگذاری و چه انتخاب روش- بیان، نقد و تحلیل شود و نسخهای جایگزین عرضه شود و گرنه دامنهی اعتراضها محدود به فجایع کهریزک و تجاوزها و زندانیان خواهد ماند و مسائل مهمتر مشمول مرور زمان خواهد شد. یقین دارم که با دهان به دهان گشتن نام فرد منتخب و ترویج شایستگی بیشتر وی برای رهبری با وسایل ارتباطی مردمی، لرزهای بر ارکان ساختار سیاسی فعلی خواهد افتاد که جان سالم از آن به در نخواهد برد. احمدینژاد همان احمدینژاد چهارسال پیش است ولی زمانی که جایگزینی برای او پیدا شد، جنبشی همهگیر شکل گرفت؛ همین روند باید در بارهی مقام مافوق او انجام شود و گرنه صرف اعتراض، چرخیدن دور خود و تکرار مکرّرات خواهد بود.
شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتّابش آن روز سائق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم؟ چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم که داند چو در بند حق نیستی اگر بی وضو در نماز ایستی؟ پس این پیر از آن طفل نادانترست که از بهر مردم به طاعت دَرست کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز اگر جز به حق میرود جادهات در آتش فشانند سجادهات
رهبر دیروز در نماز جمعه مطالبی گفته است که راجع به آن نکاتی به نظرم میرسد:
مردم مراقب باشند که بعضی از این روز برای ایجاد تفرقه استفاده نکنند. «مردم» و «بعضی» نیاز به ایضاح دارند: آیا«بعضی» یعنی جمعیّت میلیونی بیست و پنج خرداد و شرکتکنندگان در نماز جمعهای که هاشمی خطیبش بود و «مردم» یعنی حاضران در سخنرانی «خس و خاشاک» احمدینژاد؟
علی برای«احقاق حق، ایجاد عدالت و مبارزه با ظلم» حکومت را پذیرفت. اینها مفاهیمی الزاماً دینی نیستند و با یک حکومت سکولار متّکی بر عقل عرفی نیز به دست میآیند، پس اینهمه تلاش برای اجبار ظواهر دینی برای چیست؟ علی بیتالمال را به تساوی قسمت میکرد و هیچگاه دغدغهی اصلیش حجاب زنان نبود. توصیف حکومت علی با مفاهیم عام انسانی، حکومت اسلامی ولایی را به شدّت زیر سؤال میبرد.
یکی از ویژگیهای سیاست ورزی حضرت امیرالمومنین علیه السلام، پرهیز از مکر و فریببود در حالیکه در نظامهای سکولار و نگرشهای مبتنی بر جدایی دین از سیاست، استفادهاز هر روشی از جمله مکر و حیله اشکالی ندارد. قسمت اوّل آن درست ولی اوّلاً دیانت برای سیاستورزی تنها یکی از ضامنهای رفتار درست است؛ ثانیاً ادّعا چیزی است و عمل چیز دیگر. در یک کشور مکّار فریبگر، یک وزیر به خاطر کوچکترین دروغ یا استفاده از اموال عمومی مجبور به استعفا میشود و اینجا فوق دیپلمی خود را دکتر میخواند و رئیسجمهورش از نرخ تورّم تا وضعیّت دانشجویان محروم از تحصیل( ستارهدار) را به دروغ اعلام میکند.
حضرت علی علیه السلام بطور جدی از مردم می خواستند که با تملق و چاپلوسی با او سخننگویند. آیا« ولی امر مسلمین جهان» گفتن به رهبر ایران، نشانهی فروتنی و تواضع وی است؟ ایشان رهبر سیاسی مردم ایران از مسلمان و یهودی و زرتشتی و مسیحی است. این لقب جز اینکه وی را مایهی تمسخر دیگر مسلمانان مانند اهل سنّت نکند، فایدهای ندارد. ما به حاکمان سعودی که خود را «خادم الحرمین» میخوانند طعنه میزنیم و آنها را لایق این لقب نمیدانیم، آنها دربارهی کسی که ادّعای ولایت بر آنان دارد، چه میگویند؟
مدارا با مخالفان و حتی دشمنان تا حد ممکن. «حدّ ممکن» یعنی چه؟ منتظری استاد رهبر فعلی است( خامنهای قسمتی از اسفار اربعه را پیش او خوانده است) با یک انتقاد از بازیچهکردن مسألهی مرجعیّت حبس شد. حرف او انتقادی شخصی به یک نفر بود نه کلّ نظام و دست آخر با تلاش و توصیهی بسیاری از مراجع از جمله مرحوم بهجت حصر وی برداشته شد. «حدّ ممکن» اصطلاح گل و گشادی است که از دید ایشان احتمالاً این است:« کمترین انتقاد یا حتّی نزدیکشدن به ساحت رهبر». مصباح یزدی، نامهنوشتن رفسنجانی به رهبر را نیز اسائهی ادب خوانده بود.
آن حضرت در مقاطع و حوادث مختلف تا آنجا که امکان داشت با مخالفان و معارضان باتسامح و خوش رفتاری برخورد می کردند اما اگر در نهایت چارهای باقی نمی ماند، باقاطعیت مقابل آنها می ایستادند. قاطعیّت زمانی بود که آنان شمشیر برمیداشتند نه اینکه انتقاد کنند. خوارج علی را تکفیر کردند ولی او چیزی نگفت تا زمانی که سپاه تشکیل دادند و به جنگش آمدند.
رفتار آن حضرت با همه افراد و جریانهای معارض و مخالف، یکسان نبود و میان آنهایی کهبا وجود داشتن اهداف حق، از روی جهالت و قشریگری، به راه انحراف و اشتباه میافتادند، با افرادی که از ابتدا در راه باطل بودند تفاوت قائل می شدند ضمن اینکه آنحضرت در مقابل انحراف و توسل به ظواهر دینی، قاطعانه می ایستادند. اوّلاً کسی که سالها در مسجد امام حسن مشهد درس تاریخ اسلام داده است، نباید اینقدر کلّی حرف بزند و باید مثال هم بیاورد. در ثانی جنگهای علی همه تدافعی بود. کسی در کوچه زبان به ناسزای علی گشود، حاضران خواستند به او حمله کنند، امام گفت که او به «علی» فحش میدهد، از کجا میدانید کدام علی؟ این همه علی داریم! او تکفیرگران و ناسزاگویان به خود را میبخشید ولی معتقدان به خدایی خود را مجازات میکرد، حالا وضع برعکس است.
این گونه برخوردهای امام حتی در سطوح بالاتر از رئیس جمهور هم دیده می شد به گونهای که امام (رض) در اواخر عمر با کسانی که احساس کردند مدارا با آنها دیگر امکانندارد، برخورد کردند. نکته اینجاست که اوّلا برخورد به معنای کنار گذاشتن از حاکمیّت بود نه تهدید و حبس و حصر، دوّم اینکه تاریخ ثابت کرد که منتظری در تمام انتقادهای خود بحق بود و ثالثاً سیّد روحالله خمینی، معمار اصلی انقلاب ایران بود و او بود که هرگاه خواست، توانست کسی را - درست یا نادرست- از گردونه خارج میکرد ولی خامنهای، خمینی نیست و گرنه پس از پیام تبریک او به احمدینژاد آن همه جمعیّت به خیابان نمیآمدند. از من بشنوید که این «خودامامپنداری» کار دست رهبر خواهد داد. او شاید این نکته را زمانی بفهمد که راهی برای بازگشت نداشته باشد.
این اختلاف سلایق باید در چارچوب اصول یعنی «اسلام، قانون اساسی و رهنمودها ووصیتنامه امام» باشد، نه مسائلی که اسمش را اصول می گذارند اما در حقیقت با مبانی واصول انقلاب بیگانه است. بسیار خوب است، آیا طبق موازین اسلام، اعتراف در زندان ارزش دارد؟ طبق قانون اساسی هر تجمّع خلاف میل حاکمیّت باطل است و باید افراد را زندانی کرد و بدون امکان ملاقات یا گرفتن وکیل، تا سی روز خانوادهشان از آنها بیخبر باشند؟ بگیر و ببندهای اخیر با فرمان هشت مادّهای امام چه نسبتی دارد؟
ایشان جذب حداکثری و دفع حداقلی را سیاست نظام در قبال جریانهای مختلف کشور اعلامکردند و افزودند: نظام تا جایی که مجبور نباشد با جریانی برخورد نمی کند بنابرایناگر کسی و جریانی دنبال خشونت نرود، برای بر هم زدن امنیت و آسایش جامعه تلاش نکند،با مبانی نظام معارضه نکند و دنبال دروغپراکنی و شایعهسازی نباشد، در فعالیت ها وابراز عقاید خود، آزاد است و هیچ کسی با او کاری نخواهد داشت. کوتاه میگویم «مبانی نظام» مانند دم رضاشاه شده است، هر روزنامهای با کمترین انتقاد بسته میشود و حتّی به افراد گوشهگرفته مانند حجاریان نیز رحم نمیشود. دامنهی مبانی نظام تا کجاست؟ اگر دروغپراکنی و شایعهسازی گناه باشد، اوّل از همه تمام مدیران ارشد صداوسیما و روزنامههای دولتی باید دستگیر شوند.
اگر مسائلی نظیر شکاف عظیم طبقاتی، استفاده از آزادی در جهت فساد و فحشا، و احساس ضعف و عقبنشینی در مقابل زورگویان جهانی به وجود آید اینها نشانه بیماری نظام اسلامی است. با این حساب نظام اسلامی خیلی وقت است که بیمار است. شکاف عظیم طبقاتی به وجود آمده، فساد و فحشا با ظاهری قانونی و موجّه، ایران را فراگرفته است. البتّه بله،«احساس» ضعف در برابر قدرتهای جهانی وجود ندارد ولی واقعاً چنین ضعفی وجود دارد امّا مانند بیماری که هنوز به دلیل درد نداشتن از بیماری خود آگاه نیست، هنوز در بیخبری به سر میبرد.
هیچ حکومتی در جهان نیست که مردم داخل یا خارج آن کشور، همه با او خوب یا همه با آنبد باشند همانطور که در طول تاریخ نیز هر حکومتی، مخالفان و موافقانی داشته است، ومهم این است که دقت شود مخالفان و موافقان هر حکومت چه کسانی هستند. موافقان ایران در خارج، کرهشمالی ، ونزوئلا و سوریه (که با کمترین احساس منفعت از سوی دیگر، ایران را رها خواهند کرد) و در داخل مدّاحان و چاکران رهبرند و مخالفان اکثریّت روشنفکران و هنرمندان داخل و خارج و کشورها و نهادهای بینالمللی هستند.
مخالفتها مایه افتخار ملت است و نباید کسی را بترساند و یا به تسلیم در مقابلدشمن بکشاند ضمن اینکه ملتهای مؤمن و استقلالطلب در سراسر جهان و سیاستمدارانمستقل، هوادار این ملت و این نظامند و این صف بندی، نشان دهنده حقانیت جمهوریاسلامی است. بد نیست این ملّتهای مؤمن را نام میبردند تا ما آنها را بشناسیم؛ یمن و عراق و لبنان که نیستند، چون صدای سیاستمداران آنان به شکوه از دخالتهای ایران در اوضاع کشور خود به هوا بلند است و کرهشمالی و ونزوئلا هم ظاهراً خیلی مؤمن نیستند، پس این هواخواهان ما- جز طرفداران تیم فوتبال ایران در فلان قهوهخانهی آفریقایی- کجا هستند؟
مردم مراقب باشند که برخی، با تحرکاتی که در ده سال گذشته هم گاهی انجام دادهانداما با هوشیاری مردم مهار شده است برای ملت یک جمهوری اسلامی تقلبی درست نکنند وشعارهای همیشه جذاب و پر طراوت و پرثمر امام و انقلاب را تضعیف نسازند. اوّلاً که معلوم شد که «مردم» همان خودیها یا نظامیان و پیروان رهبری هستند چون اینان بودند که مجلس منتخب«مردم» را وادار به استفعا کردند و نامزدهای مردم را با تیغ نظارت استصوابی قلع و قمع نمودند. ثانیاً خود رهبر فهمیده که منتقدان، باز هم به دنبال جمهوری اسلامی هستند و با ترساندن مردم از روی کار آمدن بیدینی دیگر نمیشود کاری کرد. جمهوری اسلامی واقعی از دید ایشان یعنی همین حکومت ولایی تکنفره که نقاب«جمهوری اسلامی» به چهره زده است و« جمهوری اسلامی تقلّبی» هم یعنی یعنی حکومت متّکی بر رأی جمهور که منافاتی با احکام اسلام نداشته باشد و همهی راهها در آن به یک نفر ختم نمیشود. با این حساب: زندهباد جمهوری اسلامی تقلّبی!
تلقین یکی از راههای باوراندن چیزی که نیست یا باید باشد، به خود یا دیگران است. وقتی از چیزی میترسی، با خود میگویی: «هیچ خطری مرا تهدید نمیکند» یا « اینجا امن است» یا مطالبی مانند آن تا بتوانی بر ترس درونی خود چیره شوی که البتّه خیلی هم بد نیست امّا میتواند به بهترین وجه درونهی تو را آشکار کند. نوشتههای کیهان و گفتههای رهبر در مورد نامیدن یا تحلیل حوادث و رساندن سررشتهها به دشمن و خارج از کشور یا مقایسههای ناقص با تاریخ (چه نزدیک مانند اوایل انقلاب و چه دورتر مانند صدر اسلام) بیش از آنکه گزارش یا تحلیل واقع باشد، بیانگر نوعی تمایل برای آن چیزی است که باید باشد یا ای کاش باشد. بهترین اصطلاحی که میتوان برای این ادبیات به کار برد، «ادبیات تلقینی» است.
ن۲- بازی تمام نشده یکی از موارد ادبیات تلقینی در کلام رهبر نامدن جنبش سبز به «امتحان»، «رزمایش» یا مانند آن است که صرف نظر از محتوای این نامگذاری، بیشتر با فعل گذشته بیان میشود. منظور او این است که چیزی بود و گذشت و تمام شد که این هم نوعی تلقین است، یعنی:« ای کاش به پایان رسیده باشد» ولی ایشان اشتباه میکند. این حرکت به همّت دوستان بیتدبیر ایشان که به جای آرامتر کردن فضا، با دستگیری و حمله به این و آن، باعث تندتر شدن آتش مخالفتها میشوند، همچنان ادامه خواهد یافت.
ن۳- بازخوانی دلایل سقوط شاه یکی از راههای نگاه به جنبش سبز مقایسهی اجمالی آن با اواخر دوران پهلوی است. اگر اختیار مطلق حاکم را بازتولید بخشی از رژیم پیشین بدانیم چرا نشود چنین مقایسهای کرد؟ مثلاً عدّهای از ثروت نفت میگویند و زیادشدن درآمد نفتی (همچون چندسال گذشته) مانند اینجا یا مقالهی رسول جعفریان که« کیش شخصیّت» و «جهل اطّلاعاتی» را از مهمترین دلایل انقلاب شمرده که با توجّه به غلوهای عجیب در بارهی رهبر و بولتنهایی که مدّتهاست اطّلاعات رسیده به وی و سران نظام را ساماندهی میکند، قابل تطبیق بر زمان حال است. او نوشته است:« انقلاب اسلامی مهم ترین هدفش را تحقق استقلال، آزادی و ایجاد یک نظام اسلامی به هدفایجاد جامعهای سالم و دینی بیان کرده است. اگر نتواند این اهداف را در جامعه محققکند، در معرض تردید و سپس تغییر قرار میگیرد.» یکی از مهمترین دلایل سقوط پهلوی، تقابل با تحصیلکردگان به عنوان طبقهای مرجع بود( برای مثال اینجا). این گروه- که از لحاظ کمیّت با امروز قیاسپذیر نیستند-، خطدهی فکری قشر عظیمی از جامعه را به عهده داشتند. حالا بهتر میشود دلیل نگرانی از علوم انسانی و تأکید روی عدد دو میلیون دانشجو را متوجّه شد. ولی این آبی است که از جو رفته و باز نخواهد گشت؛ نه میشود این تعداد را نادیده گرفت و نه میشود از شمار آنان کم کرد. آنچه به شوخی«همایش نخبگان دانشجویی» در زندان نامیده شد، بسیار جدّی است و در رژیم گذشته هم یکی از عوامل سقوط بود و حالا به همّت طرفداران نادان حاکمیّت، تاریخ دوباره تکرار میشود.
پیش از انقلاب بعضی از عالمان و مراجع بزرگ، همراه با انقلاب نبودند؛ آیا میتوان امروز سکوت مراجع را با آنان مقایسه کرد؟ به نظر من به دلایل زیادی، خیر. چهار دلیلی که به نظرم میرسد، اینها هستند:
۱. آن زمان دولت حاکم از نظر مراجع، دولت طاغوت بود و کارهایش ظلمی از سر بیاعتقادی ولی حالا به اسم اسلام دارد چنین میشود. ظلم بد است ولی اگر ظلم به نام دین انجام شود، بسیار بدتر. اگر آن زمان سکوت برای حفظ حوزه یا کرسی تدریس یا بینتیجهدیدن انتقاد توجیهی داشت، امروز ندارد.
۲. آن زمان ظلمها تأثیری بر اسلام مردم نداشت بلکه به عکس، جامعه را به سوی اسلام به عنوان مکتبی اجتماعی که در صورت حکمفرمایی میتوانست عدالت و معنویّت و آزادی به همراه بیاورد، سوق میداد؛ ولی حالا ستمکاری به نام دفاع از نظام، مردم را به اسلام بدگمان میکند. یکبار گفتم که حکومت اسلامی برای بسط عدالت بود ولی حالا اگر قرار باشد، برای بقای این حکومت، عدالت زیر پا نهاده شود، دور فاسدی پیش میآید. در این شرایط که بیم بریدن بسیاری از اعتقاد خود میرود، سکوت علما بسیار مضر است. اگر در زمان پهلوی اعتراضی نمیشد چون بدون تأثیر عملی بود ولی حالا نفس اعتراض تأثیر دارد؛ اثری بر حکومت هم نداشته باشد، بر مردم دارد که بفهمند همهی اسلام آن چیزی نیست که از رسانهها تبلیغ میشود و هستند کسانی که مسائل را جور دیگری ببینند.
۳. الآن بعضی از روحانیان خود بر مصدر امرند و در صورت سکوت ظالم به شمار میآیند. خطیبان جمعه و فقهای مجلس خبرگان جزئی از حاکمیّت به شمار میآیند و در صورت ساکت ماندن، دامنشان از فجایع اخیر پاک نخواهد بود. انتظار میرود که بسیاری مانند دستغیب داشته باشیم که الحق به وظیفهاش عمل کرده است و هیچ انگی هم نمیتوانند به او بچسبانند.
۴. در آن زمان اینجور نبود که بسیاری اعتراضی کوچک در حدّ یک نامه هم نکنند؛ حتّی امضای افرادی بیحاشیه و ساکت مانند مرحوم طباطبایی هم پای برخی بیانیّهها دیده میشود ولی انقلابیان و جوانان آتشینمزاج هرکس را که طرفدار آیتالله خمینی نبود، غیرانقلابی میدانستند. بحث انتخابات و تقلّب نیست، دیگران هم میتوانند مانند مکارم شیرازی به بعضی فجایع پس از انتخابات، اعتراضی ساده و از سر نصیحتگویی کنند.
پ. ن: در عکس بالا از راست به چپ، آقایان گلپایگانی، شریعتمداری، مرعشی نجفی و خمینی نشستهاند. آنرا از اینجا برداشتم.