حقیقت و نمایش


                         
۱. رابرت ردفورد بود به گمانم که برای یک کشاورز بادام زمینی دوره‌ی مختصر بازیگری گذاشت تا در کارزار دورخیز برای تصاحب ریاست جمهوری، راه رفتن، سخن گفتن، طرز استفاده از دست‌ها و لبخند زدن را بیاموزد تا بتواند چهره‌ی مقبول‌تری از خود نشان دهد و این چنین بود که جیمی کارتر به کاخ سفید راه یافت. گریم هم در سیاست جای خود دارد که از عمل‌های زیبایی کسی مانند برلوسکونی شروع می‌شود تا کاشت مو و چهره‌پردازی امثال گوردون براون که جاماندن وسایل بزک دوزک او در ماشین این اواخر خبرساز شده بود. طراحی لباس هم جزئی از نمایشگری است. تبدیل قبای آخوندی سنّتی کرّوبی به لبّاده‌ی شیک‌تر(همانند خاتمی) نشان از علاقه‌ی او به نشان دادن چهره‌ای متفاوت از خود داشت همانطور که برعکس آن یعنی بدل شدن لبّاده‌ی رئیس‌جمهور دوران جنگ به قبای روحانیان سنّتی و مدرّسان حوزه‌ی رهبر دوّم ایران نیز معنای خاص خودش را دارد.
در سیاست امروز بازیگری بر اساس فیلم‌نامه نیز اصلاً امر عجیبی نیست. نیازی نیست که حتماً فیلمی به جای حقیقت جا زده شود که حمله به عراق کم از حمله‌ی خیالی به آلبانی نبود؛ حمله‌ای بر اساس سناریوی ساختگی منافع آمریکایی جرج بوشی که هر قدر کاندولیزا رایس آنرا با مهارت بازی می‌کرد ولی کالین پاول با اکراه آنرا به نمایش در می‌آورد. گفته‌ی او پیش از نشان دادن عکس‌های دروغین مراکز ساخت سلاح‌های کشتار جنگی عراق و گزارش مربوط به آن در شورای امنیّت که‌:« من این مزخرفات را نمی‌خوانم» هنوز در یادها مانده است.


۲. ما در زندگی واقعی نیز بازیگریم و مدام متناسب با موقعیّت نقش خود را عوض می‌کنیم. زنی در کمتر از یک ساعت با لحن کودکانه و شکسته با فرزندش حرف می‌زند سپس با مهر و احترام به بزرگتر با پدر بعد با شوخ‌طبعی و اشاره به جنبه‌های خصوصی زندگی در هم‌کلامی با همسر سپس با خنده و کمی غیبت با دوست و... این خط را بگیر و بیا. امّا تفاوت این نقش‌های نه چندان متفاوت با بازی بازیگران این است که معنایی جدّی پشت آن است و مثلا گفتن « دوستت دارم» – به هر کدام از آنها- واقعا‌ به معنای ابراز علاقه است ولی وقتی یک بازیگر به دیگری می‌گوید«دوستت دارم» به این معنا نیست که او حقیقتاًً بازیگر مقابلش را دوست دارد بلکه  نقش اوست که به نقش مقابل اظهار علاقه می‌کند.همین تفاوت کلامی که قصد جدّی پشت آن باشد یا نباشد می‌تواند دستمایه‌ی طنز هم بشود. پس از ازدواج لیلا حاتمی و علی مصفّا وقتی مصفّا ابراز علاقه‌ی خود به او را- به شوخی- انکار می‌کند و حاتمی او را به یاد حرفهایش را در پشت صحنه‌ی فیلم لیلا می‌اندازد، مصفّا جواب می‌دهد که مشغول تمرین فیلم‌نامه بوده نه ابراز علاقه به لیلا و او اشتباه کرده و از هول حلیم در دیگ افتاده است!
سیاست مدّتهاست که در جهان ما نقش بازی کردن است و چه بسا بسیاری از اوقات قرار گرفتن یک کشور در لیست ناقضان حقوق بشر، بیشتر به معنای سرکشی آن کشور از فرمانبری از قدرت چیره‌ی جهانی است. آزادی و دموکراسی هم می‌توانند معانی کاملاً متفاوتی با آنچه ابتدا از این واژه‌ها به نظر می‌آید داشته باشند. برای فهمیدن معانی این لغات در کاربرد سیاسی آن، شناخت متنی که این واژه‌ها در آن ادا می‌شوند، از خود این واژه‌ها مهم‌تر است. 


   


۳. انگیزه‌ی نوشتن این ایما برملاشدن بازیگر بودن دو جوان موتورسوار در فیلم «مستند» انتخاباتی محمود احمدی‌نژاد است و یکی از وبلاگ نویسان بندرنشین آن دو را که از بازیگران جوان مرکز بندرعبّاس هستند شناسایی کرده است . آن دو سوار بر موتور به جمله‌ی معروف« آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» اشاره و بر آن تأکید می‌کنند. این صحنه به دست تکان دادن احمدی‌نژاد کات شده تا به نظر برسد که این صحنه‌ی ساختگی واقعاً در آن زمان بوده است.
بهرام بیضایی تا کنون چند بار به فیلم‌های مستندنمای کیارستمی و پیروان او- خصوصاً وقتی هنوز جشنواره‌ها به آنان توجّه می‌کردند و بازارشان داغ بود- اشاره کرده و رویکردشان را زیر سؤال برده است. از دید او هر نمایشی تصنّعی و بازنمایی و اصرار بر واقعی نشان دادن آن، یکجور دروغ گفتن است. همانطور که پیشتر هم گفته‌ام واقعیّت مهیب است و دست هیچ خیال‌پردازی به تقلید از آن نمی‌رسد؛ برای مثال مخوف‌ترین صحنه‌های هواپیماربایی در فیلم‌های هالیوودی را چگونه می‌توان با تکرار هزارباره‌ی برخورد هواپیماها با برج‌های دوقلوی نیویورک مقایسه کرد؟ حالا نیز وقتی کف‌گیر استدلال و بیان آگاهانه‌ی نتیجه‌ی دوران احمدی‌نژاد به ته دیگ می‌خورد، دست به دامن بازی‌های تصنّعی می‌شوند و آنرا به جای حقیقت غالب می‌کنند. گرچه واقعاً نیازی به این نبود و بسیاری هستند که احمدی‌نژاد را نه تنها بی‌کفایت، خودشیفته، لافزن و نافی کشتارهای جمعی بشری نمی‌دانند بلکه او را چونان معجزه‌ای می‌بینند. گفت‌وگو با آنها بسیار بهتر بود ولی من با طرز فکری که پشت این تقلّب هست کار دارم نه با نتیجه‌ای که با ساده‌لوحی از آن گرفته می‌شود.


۴. کار خوب و مفید در صورتی می‌تواند واقعاً خوب و مفید باشد که با قصد جدّی باشد و گرنه عملی ریاکارانه است و خوبی و مفید بودن آن زیر سؤال می‌رود. یادم هست که از ریای مفید نوشته بودم ولی اوّلاً آن نوشته کنایه‌آمیز بود و در ثانی ناظر به اعمال خیر راجع به دیگران بود. وقتی کسی در حال غرق است، شما او را نجات بده؛ اگر به خاطر نوع‌دوستی بود که چه بهتر، اگر به خاطر قهرمان و مشهور شدن هم بود اشکالی ندارد ولی نمایش خوبی خود بدون این فایده‌ی حداقلی به دیگری یا خیر همراه با منّت و کوچک کردن طرف مقابل نه تنها نامحمود بلکه مذموم خواهد بود. شوی بوسیدن دست دستکش‌دار معلّم- که عادتاً با او دست نمی‌دهد تا نوبت به دست‌بوسی برسد- و دست‌بوسی رهبر که امروز همه فهمیده‌اند که محمود به هیچ وجه از جانفدایان رهبر نیست بلکه سخنانی از سر نارضایتی هم در خفا از او خطاب به رهبر شنیده شده است، جزئی از این بازیگری محمود هستند. در اقدامی نمادین او اوّلین لحظه‌ی ریاست جمهوری خود یعنی گرفتن حکم از رهبر را با نمایش شروع کرد و تا کنون ادامه داده است. صدام حسین نیز در انجام این شوها ید طولایی داشت و خودش یا بدلش در بازی کردن نقش رهبری محبوب و پرطرفدار خبره بودند. یک بار بهنود از پرویز مدیر موفّق ایرانی می‌گفت که به کوبا رفته بود و شاهد بگومگوی دو نفر در خیابان شد که سروکله‌ی فیدل کاسترو پیدا شد و آنها را آشتی داد و به طور کاملاً تصادفی[!] با او برخورد کرد و با او سوار اتوموبیل شد و به سخن گفتن پرداخت که البته بعد او به ساختگی بودن این نمایش پی برد چون کاملاً وی را می‌شناخت و از هدفش از سفر به کوبا اطّلاع داشت.  نکته‌ی اصلی اینجاست که این انقلاب سودای درانداختن نظم و نظامی نوین داشت که از اساس با آنچه در جهان رایج است تفاوت داشته باشد. یکی از این تفاوتها حقیقی بودن کنش و گفتار اهل سیاست در ایران انقلابی بود که می‌بینیم پس از سی سال درست به جایی رسیده که سیاست‌ورزان مدرن غربی و دیکتاتورهای شرقی به آن رسیده‌ بودند.

تفاوت‌ وجهه‌ی خاتمی و احمدی‌نژاد

                        
یکی از موارد بررسی و قیاس وجاهت رجال سیاسی، چگونگی برخورد رؤسای دیگر کشورها، خصوصاً کشورهای منتقد یا حتّی دشمنشان با آنهاست. مردان بزرگ حتّی دشمنان خود را به تحسین و فروتنی وادار می‌کنند ولی مردان کوچک را کسی به شمار نمی‌آورد و آنان نیز جز چنگ‌انداختن بر چهره‌ی دیگران هنری ندارند.
فرانسه
احمدی نژاد را رؤسای جمهور کشورهای بزرگ مانند فرانسه به حضور نپذیرفتند.
نحوه‌ی استقبال از خاتمی در سفر به فرانسه- بر خلاف گفته‌ی کذب محمود- سه امتیاز داشت:
۱. شیراک متفاوت با استقبال از دیگر مهمانان که در سرسرای الیزه یا حدّاکثر جلو در کاخ از آنها استقبال می‌کرد، برای خاتمی به پایین پلّه‌ها آمد.
۲. شیراک به هنگام خداحافظی، خاتمی را تا کنار اتوموبیل تشریفاتی بدرقه کرد.
۳. در مهمانی شام به خاطر هیئت ایرانی برای اوّلین بار، به جای نوشیدنی الکلی از قهوه استفاده شد.
اسرائیل
نفرت از احمدی‌نژاد در اسرائیل به حدّی است که علامت شلیک به وی را بر اتوبوس‌های عمومی نصب کرده‌اند و هر روز صحبت از حمله‌ی قریب الوقوع اسرائیل به ایران است.
امّا خاتمی چنان شخصیّتی دارد که موشه کاتساو را وادار می‌کند – راست یا دروغ- اصرار کند که در مراسم تشییع جنازه پاپ ژان پل دوّم با خاتمی دست داده و دو سه کلامی هم به فارسی با او حرف زده است.( موسی قصّاب اصلیّت یزدی دارد)
آمریکا
در طول دوران احمدی‌نژاد دیپلماسی آمریکا همیشه با تحقیر از وی یاد می‌کرد و بوش نامه‌ی او را بی‌جواب گذاشت در حالیکه دولت جدید برای برقراری ارتباط آشکارا از خود اشتیاق نشان می‌داد ولی این آمریکا بود که جواب رد به دولت احمدی‌نژاد داد. احمدی‌نژاد در سازمان ملل پای سخنان بوش نشست ولی بوش حاضر نشد چنین کاری را برای احمدی‌نژاد انجام دهد.
در دوران خاتمی این کلینتون بود که به خاتمی نامه نوشت( گیرم با ایراد اتّهام) و باز این کلینتون بود که در جواب عمل خاتمی به نشستن پای سخنان وی، در اقدامی متقابل به سخنان خاتمی گوش داد و حتّی برای ملاقات با او پیش قدم شد. ابتدا می‌خواست به طور اتّفاقی با او ملاقات کند و بعد که نتوانست، به اتاق استراحت او در سازمان ملل رفت که او را نیافت.
پ. ن: یکی از دوستان خارج کشور که زودتر از بقیه از خبر کاندیداتوری خاتمی باخبر شده بود برایم پیام گذاشت که دوران سرشکستگی گذشت و شخصی می‌آید که باعث سربلندی ایران و ایرانی می‌شود؛ متأسّفانه چنین نشد ولی همین چند مثال تفاوت افراد را نشان می‌دهد. تازه توجّه داشته باشید که خاتمی و کلینتون قرار گذاشته بودند( مثلاً تصادفی!) با هم ملاقات کنند ولی پیام از تهران آمد که نباید چنین شود. امیدوارم انتخابات به سوی انتخاب فردی برود که چهره‌ی بین‌المللی ایران را ترمیم کند و آن « پیام‌فرست» هم همانطور که احمدی‌نژاد را آزاد گذاشت( و خاتمی را نه) بگذارد رئیس جمهور منتخب ملّت کارش را بکند. ‌

در پیاده‌رو کنار دانشگاه


       
موج جمعیّت از نرده‌ی دانشگاه بالا می‌زد
در پیاده‌روها
صوت داوودی«عبدالباسط»
شانه بر شانه‌ی آواز « پریسا» می‌رفت
مثل خون در رگ جمعیّت می‌چرخیدم
می‌زدم گاهی هم‌
ناخنک در بحثی.
بر سر شاخه‌ی فکر
مرغ جویای حقیقت می‌خواند
و نسیم آغاز
لب هر غنچه‌ی نورس را خندان می‌کرد
در دلم می‌گفتم:
چه کسی بود که پرپر شدن خیل شقایق‌ها را ساده گرفت
گو بیاید به تماشا اکنون
یک نفر دانشجو
دو نفر کارگر چیت جهان
زورق بحثی را
روی دریای سیاست با هم می‌راندند
پسر دانشجو می‌گفت:
« کفتر آزادی
ساده بر بام سرامان ننشست
کوچه‌ها را با خون
آب و جارو کردیم
لیک امروز ببین
کو کجا آزادی؟»
پاسخش می‌گویم:«تند نرو
گر بگویی که چو کشتیبانی در طوفان
نگرانی گاهی از کشش موج بلند
می‌پذیرم از تو
مرگ آزادی را امّا
کی توان باور کرد...»
و پی حرفم را می‌گیرد کارگر چیت جهان:
« پدر آمرزیده
من از این جمعیّت
و بساط پهن این‌همه تصویر و کتاب
بوی آزادی را می‌شنوم
من و تو تا دیروز
سازمان با اینکه گل به گل آهنگ مخالف می‌زد
لیک دیدیم پراکندگی دلهامان نگذاشت
به سراپرده‌ی آزادی نقبی بزنیم
و« خمینی» تنها رهبر بود
که زن و مرد جوان، کودک و پیر
همه‌ی ما را چون دانه‌ی تسبیح به یک رشته کشید
و اگر کاخ ظلمت را ویران کردیم
تیشه‌ی وحدت ما بود که یاریمان کرد
انقلاب مردم طالبی و گرمک نیست
که اگر طعمش در ذائقه‌مان خوش ننشست
رو ترش کرده و ردش بکنیم»
دگری می‌گوید:
« لیک باید بپذیریم که مثل صیفی
به وجین کردن محتاج است و پاییدن
روی قانون طبیعت هرگز پا ننهیم
و به سر وقت هر میوه به فصلش برویم
من زحمتکش هم
زیر شلّاق فقرم امّا
تا مبادا ببرد نفعی از فریادم دشمنمان
می‌گذارم دندان بر جگرم
کاسه‌ی وحدتمان را نگذاریم ترک بردارد
دشمن اصلی ما آمریکاست
گر بساطش را از خاک وطن برچینیم
می‌توان گفت یکی گام بلند
سوی آزادی برداشته‌ایم
با فریب دشمن
خاک کردستان را دشت شقایق نکنیم
و به زلف گنبد
با ندانمکاری دسته‌گل خون نزنیم»
موج جمعیّت از نرده‌ی دانشگاه بالا می‌زد
گاه از گوشه کنار
حمله‌ی چوب و چماق
روی پیشانی جمعیّت چین می‌انداخت
و به فکرش می‌برد
در پیاده‌روها
صوت داوودی«عبدالباسط»
شانه بر شانه‌ی آواز « پریسا» می‌رفت
و من از آواز گرم چکاوکها سرخوش بودم
جعفر کوش‌آبادی- ۱۳۵۸

یک هیچ به نفع سعید الصحّاف



      
همانطور که فکر می‌کردم احمدی‌نژاد برنده‌‌ی اوّلین بخش تبلیغات تلویزیونی شد. او با آن چنان اعتماد به نفسی حرف زد که یک آدم خالی الذّهن یقین می‌کرد که الآن ایران در اوج موفّقیّت و درآستانه‌ی بدل شدن به یک ابرقدرت است. تمام دستاوردهای دولتهای دیگر یک طرف و این چهار سال یک طرف، تمام ملّتها به ایران چشم دوخته‌اند و از ما الگو برداری می‌کنند حتّی به هنگام پرتاب ماهواره‌ی امید در کشورهای زیادی شیرینی پخش کرده‌اند. در حالیکه اقتصاد جهان غرب رو به افول است ولی در ایران ما شاهد ثبات نسبی و پیشرفت کشوریم. ما دیگر نه تنها- آنچنان که جواد لاریجانی باب کرد- امّ القرای جهان اسلام بلکه کعبه‌ی آمال تمام ملّتهای مظلوم و توده‌های مردم همه‌ی کشورها نیز هستیم. تنها جایی که وی عدد و رقم گفت زیاد شدن آمار تولید چند محصول بود که واضح است حاصل کارهای عمرانی دوران هاشمی و خاتمی است ولی از درصد زیاد تورّم، افت سرمایه‌گذاری خارجی و ارقام معیار دیگر برای سنجش اقتصاد یک کشور هیچ نگفت و به گفتن پایین آمدن آمار بیکاران و رونق اقتصادی به طور کلّی اکتفا کرد.


علاوه بر اینکه احمدی‌نژاد در دادن همین آمارهای اشتباه نیز سابقه‌ی بدی دارد، نحوه‌ی تفسیر یک واقعه نیز گونه‌ای از تحریف اخبار است؛ مثلاً وقتی افتخار می‌کند که دیگران می‌گویند باید در اداره‌ی منطقه از ایران کمک خواست، باید بداند که این حرف لزوماً معنای مثبتی ندارد. ممکن است به این معنا باشد که ایران در کشورهای دیگر دخالت نابجا می‌کند و تنها راه برای تدبیر امور این است که با ایران کنار آمد و گرنه ایران که از کار خود دست نمی‌کشد و فشار بر ایران نیز فایده‌ای ندارد؛ پس بهترین راه، کنار آمدن با ایران است. آمریکا در افغانستان در مورد طالبان نیز به همین نتیجه رسیده ‌است.


رضایی نفر دوّم است که حرفهایش را نسبتاً منظّم، منسجم و سریع گفت و کرؤبی نفر سوّم که در حرفهایش بیشترین نیش و کنایه به دولت نهم بود ولی موسوی بسیار شلخته حرف زد و به خاطره‌گویی پرداخت. گویا به وی سپرده‌ بودند فقط از اقتصاد بگوید ولی او نتوانست حرفهایش را جمع‌بندی کند و تنها کسی که دو سه دقیقه اضافه حرف زد او بود. او که نتوانست حرفهایش را سر وقت تمام کند معلوم بود که با اخطار مواجه شده و کف دستش را سه چهار بار بالا آورد یعنی «الآن تمام می‌کنم» که بسیار نامناسب می‌نمود.


همانطور که دو روز پیش نوشتم از روحیّه‌ی احمدی‌نژاد- به عنوان یک آدم سالم نه روان‌نژند- سر در نمی‌آورم؛ حتّی ماکیاولیست‌های حرفه‌ای دوران ما وقتی دروغ می‌گویند می‌دانند که دارند دروغ می‌گویند و بعد در خاطراتشان به آن اشاره می‌کنند یا در خفا چیز دیگری می‌گویند؛ چطور او می‌تواند اقتصادی دچار فروپاشی را در اوج معرّفی کند و در چهره‌اش جز یقین به آنچه می‌گوید چیزی نباشد؟


پ. ن۱. از سعید الصحّافی که عراق ِدر آستانه‌ی اشغال را در حال پیروزی معرّفی می‌کرد، پوزش می‌خواهم؛ حتّی او نیز می‌دانست که دروغ می‌گوید ولی محمود نمی‌داند. باید عنوانی انتخاب می‌کردم ولی کسی که مشابه او باشد نیافتم البتّه از این پس اگر چنین کسی را یافتیم به راحتی او را با الگوی تمام عیارش یعنی محمود احمدی‌نژاد می‌سنجیم.
پ. ن۲. رنگ محل سخنرانی چهار نامزد به شکلی زننده و گل‌درشت، قرمز(رنگ انتخاباتی احمدی‌نژاد در تلویزیون) است.
پ. ن۳. مجری برنامه‌ی «ایران ۸۸» پس از گفتن اینکه« با توجّه به اینکه بعضی توانسته‌اند از فیلتر شورای نگهبان رد شوند و گرنه آقا نمی‌گفت که به کسی که بیگانگان را خوشحال می‌کند رأی ندهید»، از مهمانان می‌خواهد حتّی‌الامکان برای راهنمایی مردم در مورد احساس خطر آقا چیزی بگویند. این همه گرادادن صداوسیما به مردم در تاریخ چند دوره‌ی گذشته بی‌سابقه است.

داستان ناتمام جنگ


         
۱. یک پرسش اگر پاسخ واضح و روشنی دریافت کند، مدام تکرار نمی‌شود و گرنه تکرار پرسش نشانه‌ی ناکامل بودن جواب خواهد بود. هر سال و در سوّم خرداد پرسیدن از امکان پایان بخشیدن به جنگ گریبان دولتیان آن زمان را می‌گیرد و معمولاً با پاسخ‌هایی آشنا و ناکافی مواجه می‌شود.


۲. علی اکبر ولایتی در برنامه‌ی «دو قدم مانده به صبح» با سؤال محمّد صالح علا در مورد امکان پایان دادن به جنگ پس از خرّمشهر روبه رو شد و گفت که:« یکی دو گروه برای مذاکره آمدند ولی چون مبلغ پیشنهادی آنان برای غرامت کم بود، ما نپذیرفتیم و مبلغ بالاتری گفتیم و آنها هم رفتند و کار را ادامه ندادند؛ همین نشان می‌دهد که اراده‌ی پایان جنگ از طرف ما بوده ولی امکان اجرا نیافته است.» به فرض اینکه این حرف تمام حقیقت باشد، چند نکته را در مورد آن می‌توان گفت:
الف. سالهای سال از «جنگ جنگ تا پیروزی» شنیده بودیم و حرفهای این چند ساله که « ما از اوّل هم می‌خواستیم که جنگ را پایان دهیم ولی امکانش نبود»، خلاف آن حرفهاست و کسانی که در یک مورد خلافگویی کنند بسیار محتمل است موارد دیگر را هم مرتکب شوند.
ب. پایان جنگ در درجه‌ی اوّل به معنای بازگشتن دو کشور بر سر مرزها و پایان یافتن خون و خونریزی است نه دریافت غرامت. با توجیه ولایتی، همه‌ی جوانانی که از آن زمان به بعد در طول شش سال کشته شدند، قربانی آن اختلاف مبلغ- هر قدر می‌خواهد باشد- شدند.
ج. ادامه یافتن جنگ علاوه بر ادامه یافتن خونریزی و نابودی کشور، مبلغ خسارت- یعنی چیزی که اینقدر برای آقایان مهم بود- را هم مدام زیادتر می‌کرد و جبران آنرا مشکلتر. خسارتی که توسّط سازمانهای بین‌المللی محاسبه می‌شود، درصدی از خسارت واقعی است و گرنه واقعاً چگونه می‌توان بر هشت سال تخریب و نابودی و از همه مهم‌تر خون هزاران هزار جوان و خانواده‌ی نابودشده قیمت گذاشت.
د. الآن و پس از بیست سال، چه مبلغی و توسّط چه کسی تعیین شده و کی قرار است دریافت شود؟


۳. این مطلب را من پارسال به همین مناسبت نوشتم.


۴. خواندن دو مطلب را به کسانی که نخوانده‌اند توصیه می‌کنم. اوّل « بنی‌صدر و جنگ» است که از صفحه‌ی ۵۲ به بعد به پیشنهادهای اتمام جنگ اختصاص دارد. مطلب دیگر « جنگ هشت ساله» است. به نکات مربوط به «آخرین» سخنرانی سیّداحمد خمینی در صفحه‌ی پنجم  نوشته‌ی اخیر دقّت کنید. طبعاً اگر آنجا که به گفته‌های بنی‌صدر استناد می‌شود شائبه‌ی جانبداری از وی وجود داشته باشد، آن قسمتهایی که به منابع مکتوب ارجاع می‌دهد جای بحث نمی‌گذارد. خواندن این گفته‌ها و نوشته‌ها نشان می‌دهد که ولایتی چقدر در ادّعای خود صادق بوده است.

حاشیه‌ای بر دو تصویر


     
کاریزما یا فرّهمندی، هدیه‌ای ماورایی و نیرویی بی‌پایان برای تأییدبخشی ِمطلق به اعمال و گفته‌های کسی است که منزلتی آسمانی یافته و به جایی رسیده که دست دیگر آدمیان خاکی، عادی و معمولی به او نمی‌رسد. چنین کسی گاه- بی‌سخت‌گیری زیاد در داوری- فردی مثبت است یعنی تاریخ به نیکی از او یاد می‌کند مانند پیامبران و رهبران مصلح سیاسی و گاه کسی است که تاریخ جز بدی و سیاهی و تباهی از او ندیده است ولی عجیب است که معاصران وی تمام بدی‌هایش را نیکی می‌بینند و نادرستی‌هایش را درستی و از قربانی کردن فردیّت خود- که همانا درک و قضاوت مستقل خود است- در پای او لذّت می‌برند. فقط بسیجیان ایرانی نبودند که به عشق امام روی مین می‌رفتند بلکه سربازان مصری هم در جنگ با اسرائیل به عشق جمال عبدالناصر خود را روی سیم‌خاردارهای برقدار اسرائیلی می‌انداختند تا دیگران از روی آنها رد شوند. این اعمال را من و شما شگفتی‌آور می‌پنداریم زیرا چنین احساسی مانند عشق یا بلوغ جز با تجربه‌ کردن آن به دست نمی‌آید. برای همین است که ناظران و تحلیل‌گران، رهبران کاریزماتیک را فقط توصیف می‌کنند؛ البتّه حکایت کسانی که خود یک‌بار طعم چنین شیفتگی را چشیده باشند و حالا پس از شفایابی بتوانند از آن بنویسند، چیز دیگری است. نوشته‌های گروه دوّم در صورت تمایل به فاش‌نویسی بسیار خواندنی است. برای همین است که من تصویر بالا را که راز و نیاز گروهی از جوانان با زیلوهای حسینیّه‌ی جماران است، می‌توانم درک کنم، یعنی به آنان حق بدهم که چنین احساسی داشته باشند. حتّی اطاعت کورکورانه‌ی پیراهن قهوه‌ای‌های نازی از پیشوا را کمابیش می‌فهمم و این درک و فهم هیچ ربطی به تأیید این احساس یا داوری درباره‌ی شخص فرّهمند ندارد. 


                       


امّا... احساس این طلبه را که‌ دیوانه‌وار بر دست محبوبش افتاده و مشغول بوسیدن آن است در نمی‌یابم. احمدی‌نژاد هیچ کدام از مشخّصه‌های خوبان یا بدان ِدارای کاریزما را ندارد، پس چرا کسی- با هر میزان دانش و شعور- او را معجزه‌ی هزاره‌ی سوّم می‌خواند؟ اکسیر احمدی‌نژاد هنوز آنقدر مؤثّر است که در نظرسنجی برخی استانها از موسوی جلوتر باشد و عجب این که تأییدکنندگان او فقط از عامّه‌ی مردم نیستند.


این جمله از اوّلین ماههای ریاست وی زیاد شنیده شد که « رفتارهای احمدی‌نژاد هنوز انتخاباتی است» شاید این موضوع بتواند کلید درک روش او باشد. در دوران تبلیغات، نامزدها آسوده و بی‌دغدغه از مرحله‌ی عمل، فقط ادّعا و شعار- درست یا نادرست- ردیف می‌کنند و چنین و چنان می‌کنم، می‌گویند. احمدی‌نژاد همیشه توانسته وضعی ایده‌آل را برای عامه‌ی مردم چنان تصویر کند که انگار در دو قدمی آن است و با همّتی کوتاه می‌توان به آن رسید، فقط  گاهی دشمنان خارجی و گاه مافیای داخلی مانع توانستن‌ها شده‌اند. اقدام‌های پیاپی و من درآوردی، مجال تفکّر را از جناح مقابل وی گرفت و عملاً اصلاح‌طلبان و عقلای محافظه‌کار را منفعل کرد تا این خوبی و خیر ِنزدیک، همچنان خواستنی و جذّاب به نظر برسد. من شبیه‌ترین چیز به امید بستن به وی را قمار کردن می‌بینم که علیرغم باخت‌های پیاپی هنوز وسوسه‌کننده است و اعتیادآور. تورّم و گرانی جایی برای دفاع از عملکرد اقتصادی او بین مردم نگذاشته ولی « شصت سفر استانی» و کار دیگران (دستاوردهای پزشکی، صنعتی، انرژی هسته‌ای و هوافضا) را به نام خود ثبت کردن، گویا باعث شده که احمدی‌نژاد سال 88 چیزی از احمدی‌نژاد سال 84 کم نداشته باشد و چه بسا بیشتر هم باشد و این همان چیزی است که همه عکس آنرا پیش‌بینی می‌کردند. 


توجّه داشته باشیم که سیّد روح‌الله موسوی خمینی یک مرجع مذهبی بود که به تکلیف و وظیفه می‌اندیشید نه نتیجه، پس او در هر حال به احدی‌الحسنیین می‌رسید و جایی برای محک تجربه در میان نبود. هرگاه هم شعار «راه قدس از کربلا می‌گذرد» با آتش‌بس زیر سؤال می‌رفت، سرکشیدن جام زهر آنرا حل می‌کرد ولی احمدی‌نژاد یک مأمور اجرایی است که نمی‌تواند بگوید چنین می‌کنم و نتواند و باز هم محبوب بماند. او نه طرح و نقشه‌ای دارد، نه تئوریسین است و نه موفّقیّتی در گذشته داشته است( برای مثال در دوران شهرداری او میلیاردها تومان گم شده و این را قالیباف می‌گوید نه یک اصلاح‌طلب). او هر شعاری داده، خلاف آن عمل کرده، هرگاه لازم بوده نوچگان وی در مقابل مراجع نیز ایستادند( مانند جریان رفتن زنان به ورزشگاه‌ها) و هویداست که از جانفدایان رهبری نیز نیست و به طور کلّی عمل و کردارش- نه گفتار و ادّعایش- نشانی از اعتقاد عمیق به مذهب ندارد، پس چرا واقعاً می‌تواند به عنوان معجزه‌ی هزاره‌ی سوّم مطرح شود؟ چطور کسی که مرد عمل است، می‌تواند چندین بار ناکام بماند و باز هم اطمینان‌ها را جلب کند؟ به نظرم به جای جواب دادن عجولانه به این پرسش، فعلاً باید به یک علامت سؤال بزرگ بسنده کنیم. به نظر من پدیده‌ای به نام محمود احمدی‌نژاد هنوز درست فهم و تعریف نشده است و این اصلاً خوب نیست.   

معمّای کرم و سیب


         
۱. دکتر علی رفیعی نمایش‌نامه‌ای نوشته و اجرا کرده است با نام« خاطرات و کابوس‌های یک جامه‌دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی». این نمایشنامه مرور کابوس‌ها و اوهام جامه‌داری است که شاهد قتل میرزاتقی‌خان بوده و اکنون پس از سالها به دلّاکی در حمّام مشغول است ولی گاهی به گذشته برمی‌گردد و صحنه‌ی قتل امیرکبیر را در رؤیای خود باز می‌بیند. نمایش‌نامه از دید رفیعی در چند جمله خلاصه می‌شود و آن، گفته‌ی جامه‌دار به امیر است که:« حکایت تو و سلطنت، حکایت کرم و سیب است که کرم یا باید سیب را بخورد تا زنده بماند و یا باید سیب را سالم نگه دارد که خودش نابود می‌شود. تو می‌خواهی هم سیب را سالم نگه داری و هم خودت باقی بمانی و این نشدنی است.»


۲. سالها از آن زمان گذشت و دوراهی سیب و کرم دقیقاً در مورد مصدّق و محمّدرضا شاه جوان نیز تکرار شد و باز مصدّق خواست هم خودش سالم باشد و اصلاحات لازم را انجام دهد و هم از هر اقدامی برای سرنگونی سلطنت ( مثلاً اعلام جمهوری) سر باز زد و نتیجه‌اش را هم دید. در سطحی بسیار پایین‌تر نیز محمّد خاتمی خواست که اصلاحی هرچند کوچک انجام دهد ولی از هر گونه تقابل با نفر اوّل پرهیز کرد پس از همه‌سو در محاصره‌ی نیروهای تاریخی تمامت‌خواه قرار گرفت. او بختیار بود که محافظش برای قتل او احساس کرد به فتوا نیاز دارد و برای گرفتن فتوای قتل او به قم رفت و گرنه الآن نبود تا بگوید:« پیروزی موسوی را پیروزی خود می‌دانم».


۳. با توجّه به اینکه سیب امروز از زمان شاهان جوان قاجار و پهلوی بسیار بزرگتر است، به نظر می‌رسد معمّای کرم و سیب اگر قرار باشد به نفع کرم حل شود، یک جواب دارد و آن هم این است که سیب خود با رضایت خود تن به خورده شدن بدهد. این نتیجه اگر آیت‌الله خمینی به قول خود عمل می‌کرد و در اوان انقلاب به قم بازمی‌گشت و تنها نقش نظارت و ارشاد را به عهده می‌گرفت حاصل بود. حالا هم تنها یک راه حلّ قطعی هست که رهبر فرضی، خود قبول کند که قانون اساسی بازنویسی شود و اسلامیّت« جمهوری اسلامی» تنها در اسلامی بودن قوانین آن- با نظارت شورای نگهبان- حفظ شود و تمام نهادها و مقام‌های سیاسی به شکلی آزادانه منتخب مردم باشند. اگر چنین اراده‌ای در اوّل شخص نباشد، معمّای سیب و کرم همواره به ضرر کرم خواهد بود و به فنا شدن او می‌انجامد.

ما، کشتی و دریای متلاطم


                                   
حسین کاظم‌پور اردبیلی دیپلمات و نماینده‌ی کهنه‌کار ایران در اوپک، از زمان رجایی تا بخشی از دوره‌ی احمدی‌نژاد در دولت‌های گوناگون کار کرده است. اگر نبود خواست قدرت‌های بزرگ و عناد کشورهای عربی حالا پست دبیرکلّی اوپک را هم در کارنامه‌ی خود داشت. حرف‌های کاظم‌پور از این جهت جالب است که برخلاف بیشتر منتقدان احمدی‌نژاد (خصوصاً در فضای وب) که به آزادی‌های سیاسی و فرهنگی می‌پردازند، انگشت روی اقتصاد و سیاست خارجی و نحوه‌ی مدیریّت گذاشته است. بی‌طرف بودن او و بی‌بدیلی جایگاه و کاردانیش باعث می‌شود که به حرف او بیش از یک اظهارنظر ساده نگاه کنیم. کاظم‌پور الآن طرف مشورت بعضی از بزرگترین کشورها و کمپانی‌های تولید نفت است و در کشوری که متخصّصان آن از پیش بینی دقیق آینده عاجزند، در زمانی که نفت زیر بیست دلار بود به یاد دارم که از نفت صددلاری می‌گفت و همان زمان بسیاری حرف او را جدّی نمی‌گرفتند. دیگر مصاحبه‌های او در باره‌ی نفت و آینده‌ی آن در دیگر نشریّات نیز بسیار خواندنی است. او در اعتراض به نحوه‌ی تصمیم‌گیری‌ها در دولت نهم الآن پس از سی سال کار کنارکشیده و خانه‌نشین شده است. گفتار صریح و بی‌تعارف او در شماره‌ی بیست و ششم دوهفته‌نامه‌ی «مشق آفتاب» برای کسانی که نخوانده‌اند حتماً جالب است. گزیده‌ای از سخنان او درباره‌ی دولت نهم را بخوانید: 


«... در کابینه‌ی رجایی شایسته‌سالاری حاکم بود و برای مثال مهدوی کنی و باهنر هم بودند نه اینکه رئیس دولت بخواهد بقیّه را کوتاهتر از خود انتخاب کند.او تحمّل‌پذیری بسیار بیشتری از احمدی‌نژاد داشت و از او دروغ نمی‌شنیدید یا وعده‌ی خلاف نمی‌داد و نمی‌خواست که با رشوه‌های اقتصادی محبوبیّت به دست آورد...احمدی‌نژاد فکر می‌کرد قیمت نفت صدوسی دلاری به سیر صعودی خود ادامه می‌دهد و خودش گفت که به دویست دلار هم می‌رسد ولی وقتی کفگیر به ته دیگ خورد آن شعارها را پس گرفت... ایجاد عدالت باافزایش بستر تولید، اشتغال و درآمد ملّی است نه اعانه دادن؛ باید به مردم به جای ماهی، توری برای ماهی‌گیری داد... در تمام دوره‌ی آقای احمدی‌نژاد اهداف انتخاباتی دنبال می‌شده است و حالا هم رئیس ستاد ایشان شده وزیر کشور و مسؤول برگزاری انتخابات.


به طور عمومی فضای سیاست خارجی ایران بسیار پر تنش شده و هیچ زمینه‌ای برای حضور سرمایه‌گزاران خارجی حتّی کشورهای شرقی مانند چین، هند ، پاکستان و کره در ایران فراهم نیست... بیش از هشتاد درصد کار پروژه‌هایی که در عسلویه افتتاح می‌شود از قبل انجام شده بود و شما حتّی یک کار را که این دولت شروع کرده باشد و به بالای شصت هفتاد درصد پیشرفت رسیده باشد، نمی‌توانید ببینید. برای سنجش بهتر امور می‌توان تعداد پروازها را به عسلویه با قبل مقایسه کرد... از روی کار آمدن دولت جدید سهم ما در تصمیم‌سازی اوپک کاهش پیدا کرده است. علّت آن از سویی روابط ما با همسایگان ماست که رقبای اصلی ما در اوپک هستند و از سوی دیگر شعارهای نامستجاب. وقتی شما به آقای اوباما نامه می‌نویسید که قرار نیست جوابی بدهد، تنها آبروریزی آن باقی می‌ماند و این یعنی از حیثیّت ملّی برای تبلیغات داخلی و عوام‌فریبی استفاده کرده‌ایم.


وقتی شما شوراهای متعدّدی را منحل می‌کنید و مجمع تشخیص مصلحت نظام این کار را خلاف قانون می‌شمارد و برای کارهای دیگر هم از مجلس اجازه نمی‌گیرید یعنی قانون‌گریزی رخ داده است. مجمع می‌گوید که 13 شورای منحل شده را احیا کنید ولی شما نمی‌کنید و می‌خواهید سازمان حج و زیارت را هم جزو گردشگری کنید... اصرار به شنا خلاف جهت رودخانه، تنها زباله دور ما جمع می‌کند.


وضعیّت سفرای ما اگر در گذشته حدود 90 درصد به وضع ایده‌آل نزدیک بود، حالا حدود 10 درصد است. سفرای خارجی مقیم ایران در گذشته سابقه‌ی دو دوره‌ی سفارت و یک دوره معاونت وزارت داشتند، ولی الآن سفرای ما در دیگر کشورها رایزن 1، 2 و 3 هستند و دیپلمات‌های دوّم و سوّم کشورهای دیگر در تهران سفیر شده‌اند. این دو شاخص یعنی جایگاه سفرای ایران در دیگر کشورها و سفرای دیگر کشورها در ایران نشان می‌دهد که جایگاه روابط ما در کجاست... دولت بعد اگر هرکاری را که دولت نهم شروع کرده رها کند، اوضاع بهبود می‌یابد و نیاز به کار خاصّی نیست‌‌‍[!‌]


در سفرهای استانی وقتی شما 850 مصوّبه را در یک جلسه‌ی چهارساعته تصویب کنید می‌بینید که برای هر مصوّبه دو دقیقه و نیم هم صرف نمی‌شود. دولت‌ها می‌توانند قسمت شوند و هر بخش به یک استان برود و مسائل را از نزدیک ببینند و به مرکز بیاورند تا برای هر استان ده تا پانزده مصوّبه- آن هم نه در قالب یک استان بلکه در سطح ملّی- تصویب شود و گرنه اینکه بروید و قول هفتاد هزار تومان به مردم بدهید که بعد بلافاصله مجلس قدرت پرداخت آنرا تکذیب کند، باید بدانید که مردم این بازی‌ها را می‌شناسند... رفتار آقای احمدی‌نژاد با نظرات برایم جالب است. من در جلسه‌ای بودم که 15 نفر در آن شرکت داشتیم. قاعدتاً ایشان باید یک پانزدهم وقت را حرف می‌زد ولی چهارده پانزدهم وقت را حرف زد و تأکید حرف ایشان در کلامش این بود که اگر فلان کار انجام نشود عزلتان می‌کنم؛ این‌ها رفتار رجایی نیست....»


حاشیه: چه کسی چهارسال پیش فکر می‌کرد که ما الآن اینجا باشیم؟ شاید بدبین‌ترین ِبدبینان نیز نمی‌توانست عمق فاجعه را حدس بزند. ولی اتّفاق، بی‌اجازه یا بااجازه‌ی ما افتاده است؛ به هوش باشیم که رأی نیاوردن احمدی‌نژاد از رأی آوردن موسوی یا کرّوبی هم مهم‌تر است. حتّی محسن رضایی با آن مدرک دکترای نیمه‌واقعی خود با ده درصد بازده نیز از احمدی‌نژاد بهتر است. بدانیم که رأی پایین به احمدی‌نژاد به مهم‌بودن رأی آوردن نامزدی است که به او علاقه‌مندیم پس کاری نباید کرد که اختلاف بین آقای الف با آقای ب ( یا حامیان آنها، اتّفاقی که مدام در حال رخ‌دادن است) باعث شود که اصل فراموش شود. ما و سیاستمداران اصلاح‌طلب مثل آن غلامی هستیم که قدر عافیت کشتی ندانست تا مدّتی در آب دریا انداختندش و پس از تجربه‌ی غرق‌شدن، آرام گرفت. بعد از ندانستن قدر فرصت دوران خاتمی این چهار سال شوم را باید همیشه به یاد داشته باشیم تا بدانیم که اگر منفعلانه کار را به قضا و قدر بسپاریم چه بر سر ما خواهد آمد.

جاذبه و دافعه‌ی امیرکبیر


                                     
یکی از وعده‌های من در گذشته به ایماخوانان، آوردن گاه به گاه حکایات دوران صدارت کوتاه امیرکبیر بود که الآن دو مورد از آن را می‌آورم. قاطعیّت رفتار و روشنی اندیشه‌ی او در مواجهه با افراد، داوری بر اساس گفته و عمل نه نام و نشان، مردود دانستن منطق خودی و غیرخودی، کنش‌مندی و بی‌تفاوت نبودن او در مقابله با رویدادها، اهمیّت منصب قضا، ارج گذاشتن به مقام دانشمندان، رعایت بی‌طرفی و جاذبه و دافعه‌ی قوی او تنها چند مورد از نکات آموختنی این دو حکایت هستند که متأسّفانه در تقابل با رفتار حاکمان فعلی است.


۱. امیرکبیر به روحانیان و عالمان دین احترام می‌گذاشت. یکی از اینان کسی بود که وی را به منصب قضاوت گمارده بود ولی این علاقه دیری نپایید. جریان از این قرار بود که مردی، از یکی از خدمتگزاران امیر شکایت کرده بود و این قاضی به وی جواب درستی نمی‌داد تا بالأخره شکایت را پیش صدراعظم برد. امیر به او گفت مگر مدرک یا سند نداری؟ مرد جواب داد: چرا دارم ولی با وجود این شیخ امروز و فردا می‌کند و مرا سر می‌دواند. امیر آن شیخ را به حضور طلبید و مانند گذشته او را تکریم کرد و در کنار خودش نشاند و موضوع را جویا شد. قاضی گفت که اگر اجازه دهید خصوصی عرض کنم. در خلوت به امیرکبیر گفت که حقیقت این است که حق با این مرد است ولی از آنجا که رأی من به ضرر خادم شما می‌شد صبر کردم تا امر به اطّلاع شما برسد و بعد شما هرچه بفرمایید عمل کنم. امیر از سر خشم آن‌چنان نگاه تندی به او کرد که وی بلافاصله رخصت خواست و خداحافظی کرد و رفت. امیر به آن مرد گفت که به زودی طلبت را بازمی‌ستانیم و به تو می‌دهیم و پس از آن نیز با آن شیخ نه حرف زد و نه به خانه‌ی خود راهش داد.   


۲. همان روزها شیخ عبدالحسین که مردی فقیه و دانشمند بود از عتبات عالیات برگشته بود ولی به دلیل فقر در یکی از محلّات فقیرنشین ساکن شد و پس از مدّتی هم مقدار زیادی به کسبه‌ی محل مقروض شد. یکبار با راهنمایی فردی به روضه‌خوانی یکی از عالمان بزرگ رفت و پایین مجلس در درگاه نشست. پس از تعزیه، بحثی علمی درگرفت و هرکس چیزی گفت و او هم اجازه‌ی سخن‌گویی گرفت و مسأله را به طور کامل شکافت و تبیین کرد به طوریکه تحسین حضّار را برانگیخت و او را دعوت کردند و در بالای مجلس نشاندند. پس از بازگشت به خانه، مردی در لباس فرّاشان درباری به در خانه‌ی او آمد و گفت که فردا صدراعظم می‌خواهند به دیدار شما بیایند. شیخ گفت که لابد اشتباه گرفته‌اید چون ایشان مرا نمی‌شناسد. خادم گفت که مگر شما شیخ عبدالحسین تهرانی که امروز در مجلس روضه مسأله‌ی علمی دشواری را جواب داد، نیستید؟ گفت: چرا. خادم گفت که پس درست آمده‌ام و امیر فردا به اینجا خواهد آمد. شیخ گفت که من محل پذیرایی مناسب ندارم چون خانه‌ام تنها یک اتاق است که آنرا با یک پرده به دو نیم کرده‌ام؛ نیمی برای خود و نیمی برای عیالم. خدمتکار گفت که امیر به همین‌جا خواهد آمد. امیرکبیر فردا آمد و بعد از اینکه از فضل و دانایی مرد مطمئن شد به او گفت که این خانه مناسب شما نیست و من خانه‌ای را با وسایل کامل در یوسف‌آباد برای شما در نظر گرفته‌ام؛ و مبلغی نیز برای پرداختن قرض‌ها به او داد.


از آن روز به بعد شیخ عبدالحسین به سبب درستکاری و پارسایی خود مورد احترام بسیاری از بزرگان و علما قرار گرفت . اعتقاد امیر به او به جایی رسید که او را برای رسیدگی به امور شرعی گماشت و حتّی وی را وصّی خود قرار داد. پس از شهادت امیر، شیخ عبدالحسین از محل ثلث ارث او مدرسه و مسجدی ساخت که بعدها به نام خود شیخ معروف شد.


داستان‌هایی از زندگانی امیرکبیر، محمود حکیمی، صص ۸۶-۸۳ 


ایمای مرتبط: امیرشهید

سه خبر خوش


                  
1. مهندس میرحسین موسوی در بیانیّه‌ای کامل و همه‌جانبه تمام آنچه را که می‌توان از او انتظار داشت برشمرده و قول داده که برای تحقّق آنها از هیچ تلاشی فروگذار نکند. تعادل بین عقیده و وطن‌دوستی، گسترده بودن موضوع‌ها و اشاره‌های صریح به چهارسال گذشته‌ی کشور از مشخّصات این بیانیّه است. خود من داشتم فهرستی از مطالبات را ردیف می‌کردم که حالا می‌بینم موسوی بیشتر آنها را پیش از شروع زمان تبلیغات رسمی آورده است. پیش از این فقط از نامزدها شعار شنیده بودیم و بسیار نیاز بود که چنین متنی در اختیار همه قرار بگیرد تا بعد بتوان بر اساس آن، وی را به پرسش کشید.
رأی‌دهنده‌ای که میرحسین ترسیم می‌کند کسی است که به ایرانی بودن خود مفتخر است چون کوروش اوّلین منشور حقوق بشر را نوشته و به خاطر آئینش هم سرش را بالا می‌گیرد زیرا که خداوند به وی کرامت بخشیده است و حقّ او ناشی از لطف فلان حکمروا نیست، هرچند خود را از طرف خدا بداند. ایرانی، آزادی را «به همان معنای جهانی خود» منافی با جمهوری اسلامی (نه اینکه الآن هست بلکه آنچه در سال 57 امید می‌رفت پا بگیرد) نمی‌داند. ایرانی حق دارد که آزاد و رها باشد و بی‌سانسور حرف خود را در سطح جامعه بزند و زمامداران را بازخواست کند. یک ایرانی بدون توجّه به جنسیّت، مذهب، قومیّت، اقلیّت یا منتقد بودن خود باید بتواند از تمام مواهب استفاده کند و این لطف حکومت در حقّ او نیست بلکه حقّ طبیعی خود اوست.


موسوی می‌گوید در تنظیم لوایح و اجرای قوانین، عرف جامعه و حقوق بشر را در کنار آموزه‌های معنوی اسلام لحاظ می‌کند. تأکید او بر معنویّت اینجا در تقابل با کسانی است که دین را در چند بند مقرّرات خشک و بی‌انعطاف خلاصه می‌کنند و به وضوح تفسیر شورای نگهبان از اسلام را نقد می‌کند. او وقتی می‌گوید از سانسور، شکنجه و ناامنی جلوگیری می‌کند یا می‌کوشد افراد را از ترس و نیاز برهاند یا امکان ابراز شادی را در جامعه مهیّا کند و به حریم خصوصی افراد احترام بگذارد، معنایش این است که تمام اینها- و بعضی دیگر که در متن اصلی هست- الآن بالفعل موجود نیست و این بسیار شایان تقدیر است.
مطالعه‌ی متن اصلی را به دوستان وامی‌گذارم ولی یک نکته را دورادور به حاکمان بگویم که میرحسین برای تصاحب قدرت شما نیامده است، بلکه آمده که امنیّتت، اشتغال، آموزش و پرورش، درمان و بهداشت و دیگر مایحتاج‌ اوّلیّه را فراهم کند و خرابی‌های چهارساله‌ی اخیر را جبران کند. باور کنید که یک رئیس جمهور مقتدر و دانا و یک کشور آباد به نفع شما- و اگر واقعاً باور دارید اسلام- هم هست.


2. یادداشت محسن مخملباف را که دیدم، بیش از آنکه برای این خوشحال شوم که یکی به حامیان میرحسین اضافه شده است، برای خود مخملباف خوشحال شدم. مخملباف را مجبور کردند که مهاجرت کند و شهروند فرانسه شود تا این منتقد ناآرام سالهای جنگ که به تنهایی در بازکردن فضا در کشور سهمی عمده داشت و برای فیلمهایش چه صفهای طولانی‌ای که به پا نمی‌شد، هم خودش از اوج خلّاقیّت فرو افتد و هم سینمای ایران از او محروم شود. قلم مخملباف بسیار خواناست و من شخصاً یادداشت او درباره‌ی احمد بورقانی را هنوز فراموش نکرده‌ام. بیشترش را هم در تقبیح عمل تحریم‌کنندگان و تعریف از میرحسین خودتان بخوانید.
یک نکته‌ی دیگر هم هست؛ در حالیکه فضای کشور تا کنون بسیار آرام و راکد بود ولی موضع‌گیری‌های اخیر میرحسین که فهمید با ادبیات اوّلین نامه‌اش نمی‌تواند در دهه‌ی هشتاد کامیاب باشد، حتّی هنرمند گوشه‌گرفته‌ای مانند مخملباف را بر سر شوق آورده است. من فکر می‌کنم که پس از انتشار بیانیّه‌ی فوق این حضور بیشتر هم خواهد بود همانطور که هنرمندانی مانند مهرجویی و دیگران هم فارغ از مصلحت‌جویی‌های عافیت‌طلبانه حمایت خود را از وی اعلام کرده‌اند. همه باید بدانند که کسانی که می‌خواستند موسوی را از نخست‌وزیری به زیر بکشند و در مقابل مخالفت آیت‌الله خمینی نتوانستند- و حرفهای زشتی را نیز در خفا خطاب به بنیادگذار انقلاب زدند- الآن بر مناصب گوناگون تکیه زده‌اند و خوش ندارند که آن نخست وزیر، امروز رئیس جمهور شود. فقط یک رأی قاطع می‌تواند آنان را «موقّتاً» ساکت کند. موسوی غیراز رأی مردم هیچ تکیه‌گاهی در آینده نخواهد داشت.


3. خاتمی نیز پس از همایش برج میلاد آرام آرام دارد از لاک خودش در می‌آید( مثل اینجا) و نام موسوی را بیشتر بر زبان می‌آورد. بعضی از دوستان خاتمی مانند ابطحی مصرّ بودند که او به شخص خاصّی نظر ندارد ولی حالا خاتمی صریح می‌گوید که رأی وی به موسوی است. تداوم این صراحت می‌تواند به سود اصلاحات در ایران باشد و کاری کند که تشتّت‌های چند ماه اخیر اصلاح‌طلبان را زودتر فراموش کنیم.

رحلت بهجت


                                 
 آیت‌الله بهجت درگذشت. ایشان یکی از بزرگترین فقها و عرفای دوران غیبت و مفاخر شیعه بودند که بی‌شک فقدانش با هیچ کس پر نخواهد شد. استعداد محمّدتقی کوچک از اوان کودکی در دو بعد علم و عرفان آشکار بود و پاکی کسب و کار پدر و مال حلالی که در این روزگار کم‌یاب‌تر از کیمیاست، از او نوجوانی تیزبین و جویا ساخته بود. از اوایل نوجوانی درس خود را در شهر نجف پی گرفت و بسیار زود به عارف نامی سیّدعلی قاضی رسید و به گونه‌ای متفاوت از دیگران از او بهره برد و در بعد علمی نیز از استاد فقیه و فیلسوف خود مرحوم غروی اصفهانی( کمپانی) درجه‌ی اجتهاد گرفت. پس از بازگشت به قم بسیاری که از دقّت آرای کمپانی باخبر بودند، به درس او آمدند تا نکات درس استاد را از زبان او بشنوند ولی به زودی دریافتند که حضور در درس بهجت کار هر کس نیست و از شدّت دشواری، از پیگیری درس ایشان منصرف شدند. ایشان نحوه‌ی خاصّی در تدریس داشت که برخلاف دیگران که ابتدا نظر دیگر استادان را نقل و یکی یکی رد می‌کنند تا به نظر خودشان برسند، فقط مسأله را طرح می‌کرد و نظر خود را توضیح می‌داد. این هم به دلیل بود که ایشان به شدّت مقیّد به مسائل اخلاقی بودند و حاضر نبودند نظر دیگران را رد کنند و آنان را اشتباه‌کار بخوانند؛ پس شاگردان باید تمام آرای دیگران را مدّ نظر می‌داشتند تا متوجّه شوند که اشاره‌های ایشان به کدام موضوع و مسأله است و این کار هر کس نبود.


مقام عرفانی او- علیرغم تبلیغات فراوان این اواخر- بسیار ناشناخته است؛ بی آنکه تمایلی به نوشتن در این باره داشته باشم، یک قضیّه را از یکی از شاگردان علّامه طباطبایی نقل می‌کنم. سیّدمحمّد حسین طباطبایی عارفی کم‌نظیر و صاحب کرامت بود و آنان که کنجکاو بوده‌اند به اندازه‌ی کافی از این موضوع باخبرند. طباطبایی در نجف مقداری از معالم را هم به بهجت نوجوان تدریس کرده بود ولی در یکی از تشییع جنازه‌ها یکی از شاگردانش او را می‌بیند که پشت سر آیت‌الله بهجت راه می‌رود. وقتی آن طلبه می‌بیند که عبای استاد از روی شانه‌اش افتاده و می‌خواهد درستش کند، طباطبایی که می‌بیند باید بایستد و از بهجت عقب بماند با بی‌حوصلگی به او می‌گوید رهایم کن که پشت سر این شیخ چند قدمی راه بروم. تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.


برای دانستن بیشتر در مورد ایشان به سایت صالحین مراجعه کنید. کتاب « در محضر بهجت» نوشته‌ی آقای محمد حسین رخشاد نیز منبع بسیار خوبی از اشارات ایشان است که من شخصا این همه ایما و نکته‌سنجی در عین سادگی را در کلام غیرمعصوم ندیده‌ام یا کمتر دیده‌ام. ایشان اظهارنظرهای خلاف عرف اهل علم یا روحانیان زیاد دارد. در همین کتاب ایشان برای یکی دو نفر از روحانیان که خودکشی کرده‌اند طلب مغفرت می‌کنند که می‌دانید- با توجّه به حرام بودن خودکشی- خیلی مرسوم نیست. در بعضی جاها نیز از ناراحتی خود و امام عصر(عج) از جنگ ایران و عراق- که آن زمان عین خیر و برکت پنداشته می‌شد- پرده برداشته‌اند. در چهارسال اخیر برخی می‌خواستند که رابطه‌ی استاد و شاگردی بین ایشان و مصباح از یک‌طرف و ارادت احمدی‌نژاد و اطرافیانش به مصباح را مایه‌ی اعتبار احمدی‌نژاد کنند که این ادّعا پس از عکس‌العمل تند مرحوم بهجت و ترک اتاقی که احمدی‌نژاد در آن می‌خواست جریان معروف هاله‌ی نور را تعریف کند دیگر دنبال نشد؛ و این در حالی بود که کسی مانند آقای جوادی آملی تمام آن حرفهای غلوآمیز را شنید و الحمدلله، الحمدلله گفت.


وجود کسی مانند بهجت باعث می‌شد که احساس کنم که از انسان بودن خود در این عصر پرآشوب ِپر از علم، تدیّن و هنر سیاست‌زده، پشیمان نیستم. حکایت تلاش ما برای نوکردن دانش و ایمان خود حکایت آن کسی است که برای یافتن گنجی که زیر پای خودش است به سفر مصر می‌رود. ایمان که حکایت خود دارد، علم هم به فرموده‌ی معصوم نوری است که در دل تابانده می‌شود و بی‌گمان محمّدتقی بهجت یکی از این روشندلان بود که اگر حالا در میان ما نیست، راه و روش و گفتار او باقی است.


دلایل حمایت از احمدی‌نژاد


       
پشتیبانی غیرصریح رهبر از احمدی‌نژاد را با چهار دلیل می‌شود تبیین کرد:
1. چهار نامزد عمده در این دوره هستند که قطعاً کرّوبی و موسوی( و اطرافیان آنها) دلخواه او نیستند.


2. محسن رضایی نیز سابقه‌ی اختلاف نظری عمده را با او دارد. از زمان جنگ و اتّخاذ راهبردهای جنگی تا نوع برخورد فرمانده‌ سابق سپاه با وی که حاضر به دادن گزارش جبهه‌ها به رئیس‌جمهور وقت نبود و در مقابل چنین درخواستی می‌گفت که من تحت امر فرمانده کلّ قوا هستم و گزارشم را به ایشان می‌دهم و شما اگر خواستید می‌توانید از امام بگیرید. محسن رضایی سزای استقلال رأی خود را به هنگام استفعا به نیّت نامزدی ریاست جمهوری در سال ۷۶ دید که رهبر به عمد استعفای او را تا زمانی که زمان ثبت نام بگذرد نپذیرفت تا هم موضع قویتر خود را نشان دهد و هم بعدها با به کار گماردنش در مجمع تشخیص مصلحت نشان دهد که امثال رضایی توانایی استقلال از ساختار قدرت را ندارند. رضایی به همین دلیل در مراسم تحلیف خاتمی حضور نداشت.


3. رهبر هیچگاه در این چهارسال انتقاد مهمّی از دولت نکرد و در حالیکه اعمال نودولتان عقلای دو جناح را به ستوه آورده بود، با آنان هم‌سخن نشد؛ در مقابل تعویض مدام و بی‌منطق وزیران یا دروغگویی‌ها سکوت کرد و انتقادهای وی از بعضی اعمال احمدی‌نژاد- مانند نامه نوشتن به بوش- خصوصی و ملایم بود. به عکس بارها و بارها از دولت حمایت کرد و این بسیار بیش از حمایت عادی و همیشگی رهبر از رؤسای جمهور وقت بود. سیّدعلی خامنه‌ای پیش از این  و به هنگام انتخابات، مطلق ِسیاه‌نمایی را رد می‌کرد ولی این بار سیاه‌نمایی نامزدهای مخالف احمدی‌نژاد را با گفتن اینکه « من از اوضاع کشور اطّلاع بیشتری دارم و اینطور که می‌گویند نیست» به طور خاص رد می‌کند و این حمایت صریح به معنای دفاع از دولت اوست گرچه مانند سخنرانی نوروزی بگوید که من منظورم حمایت از شخص خاصّی نیست.


4. این حمایت ضمنی یک دلیل عمده‌ی دیگر هم دارد. رأی توده‌ی مردم متمایل به دو جناح در کشور کمابیش معلوم است و اگر دو نفر به طور مشخّص این دو جناح را نمایندگی کنند، حمایت مراجع یا رهبر تفاوت عمده‌ای ایجاد نمی‌کند ولی موسوی میان قشر اصولگرا نیز پایگاه دارد و حتّی نمایندگانی چون ابوطالب و افروغ به سوی حمایت از او می‌روند. اینها و توده‌ی مردم همفکر آنها طرفدار اصلاح‌طلبان نیستند و چه بسا خود را پیرو عملی و نظری رهبر نیز به شمار آورند ولی به موسوی به دلیل سابقه‌ی نخست‌وزیری دوران جنگ و تأیید آیت‌الله خمینی نظر مثبت دارند. از طرفی رضایی نیز با آمدن خود رأی بخشی از اصولگرایان پیرو ولایت را با خود همراه کرده است؛ حمایت ضمنی رهبر از احمدی‌نژاد می‌تواند رأی اصولگرایان متمایل به موسوی و رضایی را به نفع احمدی‌نژاد برگرداند.


از دید من طبق بندهای یک تا سه، رأی وی به احمدی‌نژاد است و طبق بند چهار اشاره‌ به این تمایل را تا زمان انتخابات ادامه خواهد داد.

آموزش سفسطه


        
سفسطه، حرکت برعکس مسیر درست اندیشیدن یعنی از نتیجه به مقدّمات است. سوفسطاییان به جای اینکه ابتدا مقدّماتی بیابند که به نحو معقولی موثّق و مطمئن باشد سپس به سوی نتیجه حرکت کنند، ابتدا نتیجه را- به هر دلیل- ثابت می‌انگارند و پس از آن مقدّمات را جوری تنظیم می‌کنند که نتیجه‌ی مفروض از دل آن بیرون آید و این کار خیلی هم ساده نیست؛ یعنی هنر می‌خواهد و گرنه دم خروس بیرون می‌ماند و مایه‌ی آبروریزی می‌شود.  


وکلای مدافع در عصر ما موجّه‌ترین سفسطه‌گران هستند و همه این نقش آنها را به نوعی پذیرفته‌اند. آنان برای رسیدن به حقیقت تلاش نمی‌کنند بلکه بی‌گناهی موکّل خود را- تا جایی که شواهد اجازه دهد- مفروض می‌گیرند و از هر راهی برای اثبات آن سود می‌جویند. شاید البتّه این نقش در تقابل با دادستانی که به عکس در پی اثبات جرم است تا دادوستد آنها بتواند مجالی فراخ برای قضاوت قاضی و هیئت منصفه جور کند، به نفع داوری ِدرست هم باشد ولی نفس عمل- بی‌آنکه آنرا جزئی از یک مجموعه ببینیم- عملی حقیقت‌جویانه نیست.


این سرسپردگی به نتیجه را در حدّ زیادی در عمل سیاسی حزبی و کمتر از آن در گروه‌های هم‌فکر اندیشگی نیز می‌توان مشاهده کرد. عمل حزبی اگر یک‌پارچگی می‌طلبد، کمی- و نه بیش از آن- دفاع‌پذیر است چون فکر و اتّخاذ مسیر، ابتدا و پیش از پیوستن به حزب انجام گرفته و حالا تفاوت مصادیق است که تفاوت نظرها را ایجاد می‌کند و اختلاف بیش از حد، اساس حزب- و به تبع آن  ساختار سیاسی- را بی‌ثبات می‌کند مگر آنکه مشکل بسیار ریشه‌ای و مهم باشد که بحث دیگری است. گروه‌های فکری ولی باید بسیار مراقب باشند که به جایی برای سرسپردگی تبدیل نشوند که در کشور ما متأسّفانه بیشتر اوقات اینگونه بوده است و شکافتن آنرا به زمانی دیگر وامی‌گذارم.


یکی از بهترین نمونه‌های بررسی سفسطه‌گری، بازخوانی و تحلیل دانشی و بی‌طرفانه‌ی سرمقاله‌های کیهان است. به گمانم نوع و زاویه‌ی دید کیهانیان اگر برای یونانیان باستان بازگو می‌شد آنها را هم به شگفتی می‌آورد. با خواندن این شبه‌مقاله می‌توان این عناصر را بی‌نیاز از اثبات و مفروض ‌گرفته دید:« توانایی خواندن ذهن اصلاح‌طلبان( شکست مساوی با مرگ مطلق است، یقین خاتمی به باخت حتمی، دوستان خاتمی به فکر خود بودند نه او و ... )، خیالات دیدن رأی‌های سازماندهی شده، خاتمی به لحاظ سیاسی تمام شده است، سلامت انتخابات در ایران برای «همه» ثابت و مسجّل است[!]، اصلاح‌طلبان خود را بازنده‌ی قطعی می‌دانند و همین دلیل ِپیش کشیدن موضوع سلامت انتخابات است و ...»


جالب این است که سرمقاله‌های کیهان گاه در تناقض با هم قرار می‌گیرند و در این چند ماهه انواع شبه‌تحلیل‌های مختلف از انتخابات را دیده‌ایم که البتّه لابد از دید آنها ایرادی ندارد چون آنها چاکر سلطان هستند نه بادمجان و شرایط کشور نیز مدام تغییر می‌کند و به تبع آن سخنان اینان نیز عوض می‌شود. پس لازم نیست بپرسیم در صورتی که این شکست قطعی برای موسوی حاصل نشد، این حرفها کجا می‌رود، چون می‌توان انتظار داشت بنویسند که مردم به یادآور روزهای جنگ رأی دادند نه اصلاح‌طلبان و موسوی نیز باید مراقب باشد که به این اعتماد خیانت نکند! در هر حال خواندن مدام سرمقاله‌های کیهان دستورالعمل بسیار مناسبی برای کسانی است که می‌خواهند نحوه‌ی تفسیر تحریف‌گر حقیقت را به سود خویش بیاموزند.
Real Time Web Analytics