نکات سبز- ۱۹

                
۱- حذف مجاهدین و مشارکت
اقدام برای توقیف سازمان مجاهدین و جبهه مشارکت نکات زیر را در بر داشت:
الف: حاکمیّت - این بار به ضرس قاطع می‌توان گفت- شناخت درستی از آنچه در یکسال گذشته روی داده ندارد. جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین با ادامه‌ی فعّالیّت و قصد شرکت در انتخابات باعث یکی از مهمترین انشعابهای عملی در جبهه‌ی سبز می‌شدند. وقتی موسوی راه به راه از بی‌معنی بودن انتخابات دو مرحله‌ای (یعنی از فیلتر شورای نگهبان) می‌گوید و خواستار انتخابات آزاد است، اینکه دو گروه در همین انتخابات بی‌معنا شرکت کنند- و البتّه شکست بخورند- نفس شرکت آنان جدایی از راه جنبشی بود که مسالمت‌آمیزترین تغییرات را نیز از راه انتخابات می‌طلبد امّا از نوع آزادش.
ب: آن چنان که پیشتر نوشتم اعتدال همیشه در میانه‌روی نیست. این اقدام برای توقیف، هشداریست برای اعضای این دو حزب تا بدانند که در این ساختار و با این افراد و این نوع برخورد سرسری با قانون، شرکت نکردن در انتخابات تنها راه شرافتمندانه و عقلایی است و ابداً تندروی به شمار نمی‌رود. تا کی باید اشتباهات حاکمان، پیش‌برنده‌ی جنبش سبز باشد؟
۲- جنگ زرگری
مجتبی واحدی یادداشت خوبی نوشته درباره‌ی اختلاف بین مجلس – دولت یا لاریجانی- احمدی‌نژاد که برداشتش پر بیراه نیست. این گونه جنگ خیلی هم زرگری نیست چون دو طرف واقعاً با هم همدل نیستند ولی اداره‌ی کننده‌ی آن با این تمهید در پی دستکم سه دستاورد است:
الف. فضای نشاط ساختگی حاصل از این برخوردها و اختلاف نظرها.
ب. پندار بی‌نیازی از احزاب اصلاح‌طلب که در بند پیش به آن اشاره کردم.
ج. یادآوری نیاز کشور به رهبر؛ چون با هر برخورد و تقابل هر دو طرف یا یکی از آنها به رهبر مراجعه می‌کنند و او هم مدام رهنمود می‌دهد. این‌گونه به نظر می‌آید بدون رهبری که مشکلات را حلّ و فصل کند، اوضاع کشور به هم می‌ریزد و نقش محوری او از هر زمان دیگر پررنگ‌تر جلوه می‌کند.  
امّا این راهکار با بیرون گذاشتن بخش عظیم جامعه از ساختار سیاسی بسیار شکننده است و هر آن احتمال فروپاشی آن می‌رود و در حقیقت این همان زلزله‌ایست که از یک‌سال قبل، پیش‌لرزه‌هایش آغاز شده است و بعید می‌دانم با صدقه دادن و استغفار بتوانند از آن جان سالم به در برند.
۳- فروغ
فروغ شاعری با زندگی نامتعارف، ویژگی‌ها و اشتباههای خاصّ خود بود که هنوز آنچنان که باید، نصیبی جز تحسین احساسی طرفداران خود یا نکوهش و حذف قدرت‌طلبان نیافته است. فروغ هیچگاه نتوانست وزن را به کنار بگذارد گرچه وزن را به گونه‌ای به کار می‌گیرد که به چشم نمی‌آید و به قول خود مانند نخی از درون کلمات رد می‌کند امّا شاملو توانست در اقدامی جسورانه وزن را کنار بگذارد ولی این کار به قدری برای زمان او زود بود که ناچار شد زبانی وام‌گرفته از پارسی زیبای قرون گذشته را جانشین آن کند و همین باعث شد که شعر او برای برخی کهنه‌تر به چشم بیاید.
غوغای موج‌های کذایی و جانشین کردن تلاشهای وارداتی تئوریک با شهود شاعرانه- داستان‌گویانه شاید برخی را از ادبیات واقعی بازدارد ولی زمان بازگشت به سرچشمه‌ها فرا خواهد رسید. کسانی که امروز از بازگشت به زبان روزمرّه می‌گویند باید نشان دهند که چند سطر مانند اینها گفته‌اند:« چقدر من از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید و من چقدر دلم می‌خواهد که گیس دختر سیّد جواد را بکشم» یا « پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد» چرا کسی نمی‌توان چون سپهری بگوید « من ندیدم بیدی سایه‌اش را بفروشد به زمین» یا «بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید» که از واژه‌های روزمرّه هستند، چرا کسی از این اشعار عادی نمی‌تواند بگوید؟ آنچه درباره‌ی فروغ بزرگترین سؤال و حسرت است این است که او تازه در آغاز شکوفایی خود بود، اگر حرف حقوقی را بپذیریم که هر شاعری یک دهه‌ی اوج دارد، آغاز اوج او از سال سی و هشت بود و در سال چهل و پنج درگذشت، واقعاً در صورت ادامه‌ی حیات تا کجا می‌توانست به پیش برود؟ 
آوردن یا نیاوردن نام فروغ در فلان کتاب حکومتیان نه چیز به او می‌افزود و نه کم می‌کرد. شاید اینان اندیشیده‌اند که حذف چهره‌های فرهنگی هم مانند حذف یک حزب یا یک شخص از فرهنگستان یا هیئت مؤسّسه‌ی دانشگاه است. داستان آشتی کسانی که به نام شاعر انقلاب معروف شدند با چهره‌هایی مانند فروغ چیزی شبیه آرام شدن فضای انقلاب و بازگشت انقلابیان به الگوهای معتدل سیاسی مانند مصدّق و بازرگان بود. به هنگام وزارت مهاجرانی و مرور بیست ساله‌ی ادبیات داستانی نام کسانی از تریبونهای دولتی شنیده شد که چند سال پیش از آن ممکن نبود. سیّدحسن حسینی تعریف می‌کرد که سلمان هراتی در یکی از سفرهایش به تهران با آن نارنگیهای معروف بر سر مزار فروغ رفته و فاتحه‌ای خوانده و بعد از او پرسیده که کار اشتباهی کردم یا نه؟! این را بازگشت به درونه‌ی هنری افراد و آثار و کنار رفتن «حجاب انقلاب» هم می‌توان نامید که داوریهای شخصیّتی را در پرانتز می‌گذارد و تابع دستور و صلاحدید فلان مسئول هم نیست. همین حسّاسیّتها به نام و شعر فروغ از زنده بودن او و امثال او در حیات اجتماعی ما حکایت می‌کند.

آزمون زلزله‌پژوهي

        
ابتدا دو مقدّمه به عنوان پیش‌فرض و سپس پرسش ارائه می‌شود:
۱- اولیا قادرند که آینده و وقوع بلایایی چون زلزله را پیش‌بینی کنند. 
در قرآن انبیای الهی مانند نوح و موسی و دیگران، رخدادن برخی حوادث چون طوفان یا بلایای طبیعی چندگانه‌ی دیگر را پیش‌گویی کرده‌اند. پیامبر اسلام نیز فتح مدائن به دست مسلمانان و بسیاری مسائل دیگر را از قبل خبر داده است. اولیای الهی هم بسیاری از وقایع را پیش‌پیش گفته‌اند که البتّه جز به اندکی از خواص نمی‌گفتند و سالها پس از مرگ آنان فاش می‌شد. اندک کسانی که واقعاً در زمان حیاتشان به درستی به نام ولیّ خدا شناخته شدند نیز هیچ‌گاه از اینگونه اخبار به زبان نمی‌آوردند.
۲- حضور یکی از اولیای خدا در یک مکان یا استغفار همگانی، دو عاملی هستند که باعث رفع بلا می‌شود. 
خداوند در قرآن به پیامبر اسلام می‌گوید که ما اهل این مکان را عذاب نمی‌کنیم تا زمانی که تو در آنجا هستی و یا اینکه آنان استغفار کنند (انفال-۳۳). وقتی فرشتگان برای عذاب قوم لوط آمدند، ابتدا نزد ابراهیم رفتند. ابراهیم به آنان گفت که مگر نمی‌دانید لوط در آن شهر است و آنها پاسخ دادند که ما بهتر می‌دانیم که چه کسی آنجاست، لوط و اهلش را به جز همسرش نجات می‌دهیم (عنکبوت- ۳۱) معمولاً این آیات را به گونه‌ای می‌فهمند که گویا ابراهیم خواسته بگوید که مبادا با آمدن عذاب الهی لوط هم از بین برود ولی با توجّه به آیه‌ی بالاتر از سوره‌ی انفال، منظور ابراهیم این است که مگر نمی‌دانید تا لوط آنجاست، عذاب بر آن مردمان نازل نمی‌شود؟ و فرشتگان می‌گویند که چرا و برای همین هم برای بردن او آمده‌ایم، نه برای اینکه عذاب بر او نازل نشود بلکه برای اینکه قوم لوط که کار را به گرفتن جلو کاروانها و تجاوز به دیگران رسانده‌اند، از نعمت حضور لوط در میان خود محروم شوند. اولیای خاص خدا از این جهت مانند پیامبران و امامان هستند چون آنچه پس از ختم نبوّت بسته شد باب وحی بود نه دیگر مسائل.
پرسش: صرف نظر از جمله‌ی پایانی بند یک، فرض کنید در کشوری به نام ایران، قرار است در سه شهر به نام رودبار، بم و تهران زلزله بیاید، یکی از اولیای الهی در شهر تهران ساکن است،- با توجّه به سطر اوّل بند دو- او خبر وقوع عذاب و لزوم استغفار را به کدام شهرها خواهد داد؟

شاخ

        
مقداری از حرفهای حسن عبّاسی را در برنامه‌ی«دیروز، امروز، فردا» دیدم. قرار بود پیرامون اسلامی‌کردن علوم و سکولار بودن استادان دانشگاه سخن بگوید ولی در عرض چند دقیقه آن قدر چرند شنیدم که شاخ درآوردم. از ریشه‌یابی رایت و راست و حقوق وLaw  گرفته (آیا هر حقّی راست است؟!) تا افشای غلط‌بودن ترجمه دانش روان‌شناسی (چون این واژه ترجمه‌ی سپیریتولوژی است نه سایکولوژی) و جامعه‌شناسی (چون عربها به سوسیالیسم می‌گویند اشتراکیّه) و اینکه کسی جز او این بدیهیّات را نفهمیده‌ است.
ایشان به ما یاد داد که Peace را هر کس صلح ترجمه کرده خائن بوده چون عربها صلح را در مقابل فساد می‌آورند ولی ما این را در مقابل جنگ به کار می‌بریم( ربط آن به جایزه‌ی صلح نوبل شیرین عبادی،  دادگاه شریعتمداری و صلح امام حسن یک مقدار خارج از درک و شعور بشری من بود). مولوی هم این اشتباه را کرد که صلح و جنگ را در مثنوی در برابر هم گذاشت ولی متأسّفانه استادان ادبیات ما اشتباه او را اصلاح نکرده‌اند.
فرض کنید کسی بگوید:« چرا بهwatch  می‌گویید ساعت؟ این واچه نه ساعت، چون نسبتی با اقتربت السّاعه‌ی قرآن ندارد»! شما باشید او را به روانکاو معرّفی نمی‌کنید؟ 
پ. ن: حکایت حکومتی که کارش به جایی رسیده که ناچار است برای دفاع از خود دست به دامن امثال شجونی، قاسمی، ده‌نمکی و عبّاسی شود، بسیار عبرت‌انگیز است.

حميد گارسون

              
۱- روز- داخلی  
دو مشتری شکم‌گنده می‌آیند تو و می‌نشینند.
اوّلی: ببینیم به خاطر چی ما رو کشیدی اینجا.
دوّمی: یه بار امتحان کنی مشتری می‌شی. آدم باحالیه. چلوکباب و جوجه رو همه جا میشه گیر آورد، غذای خونگی می‌ده حرف نداره، قیمتاش هم مناسبه.
اوّلی: چه کاره هست طرف؟ چرا توی خونه؟
دوّمی: چه میدونم، کار کاره دیگه، عار نیست که. کار دیگه‌ای بلد نبوده لابد.
۲- پیشتر ایمای «عبّاس لبوفروش» را نوشته بودم. دنبال این بودم که آنچه از حافظه نقل کردم بیابم که به صورت ناقص اینجا یافتم:
« اوایل انقلاب به دلایلی نمی‌توانستم تآتر اجرا کنم و در طبقه‌ی پایین خانه‌ به همراه دانشجویانم غذا درست می‌کردیم و به مردم می‌فروختیم. یک روز«ابی»(ابراهیم حقیقی) به رستوران من آمد و خواست که شیشه‌ها را رنگ کند تا کسی نبیند که من رستوران‌دار شده‌ام چون ناراحت بود که یک آدم هنری در حرفه‌ای غیر هنری مشغول به کار شده است.»
۳- هما روستا کجا بوده؟ توی مطبخ؟!
۴- بعدها حکایت آدامس فروختن آذر شیوا را خواندم و فیملنامه‌ای که بهرام بیضایی بر اساس آن اعتراض هنرمندانه نوشت. امیدوارم حمید سمندریان روزی حکایت تراژیک غذافروختن یک کارگردان برجسته تآتر و استاد دانشگاه را در اوایل انقلاب بنویسد و روی صحنه ببرد.
  
پ.ن: نام رستوران آنها «۱۴۱» بوده و حمید لبخنده، احمد آقالو وجلال اجلالی هم در گرداندن آن بین سالهای ۶۰ تا ۶۳ با سمندریان همکاری می‌کردند. (مجلّه فیلم، شماره ۴۱۱، ص ۴۲) این پی‌نوشت را زمانی می‌گذارم که سمندریان دیگر بین ما نیست امیدوارم آرزویی را که در بند۴ کردم، یکی از شاگردان یا دوستدارنش برآورده کند.

ما مثل آنها نيستيم


                     
نکاتی که پس از دیدن فیلم والکری درباره‌ی قیام از درون یک نظام بسته و ربط آن با وضع امروز ایران – صرف نظر از تفاوت جنبش مردمی با کودتای نظامی- به ذهن می‌رسد از این قرار است:
۱- استفاده از ظرفیّتهای داخل یک ساختار و تغییر شیوه‌ی استفاده از آن، بهترین راه برای پیروزی است.
۲- همیشه کسانی هستند که در یک رژیم توتالیتر از درون نظام اعتراض کنند: 
الف. کسانی که بر اساس عقل سلیم، زمان حال را به سراب مدینه‌ی موعود فردا نمی‌فروشند.
ب. کسانی که اهل استدلال نظری نیستند ولی عقل عملی دارند و وقتی یک نظام رو به شکست می‌رود، برای حفظ کشور حاضر به حذف کسانی هستند که به ضرر مملکت عمل می‌کنند.
ج. کسانی که جزو هیچ کدام از دو گروه بالا نیستند ولی به حفظ خود می‌اندیشند و در صورت دیدن چشم‌انداز پیروزی، همرنگ جماعت می‌شوند.
۳- گروه اوّل حتّی اگر جوانتر و کم‌تجربه‌تر باشند، خواه‌ناخواه در موضع هدایت و رهبری قرار می‌گیرد.
۴- هر تغییری تنها با یک برنامه‌ی دقیق شدنی است. این برنامه کار مشترک گروه اوّل و دوّم است.
۵- پس از رسیدن به یقین نظری، تردید در عمل فاجعه‌بار است؛ دودلی و بی‌عملی سه ساعته در آغاز عملیّات یکی از عوامل به شکست کشاندن آن بود.
۶- لحظات سرنوشت‌ساز را نباید به قضا و قدر سپرد. پیش‌بینی و واکنش به موقع در برابر وقایع از شکست جلوگیری می‌کند و به عکس.(دفتر گوبلس)
۷- نتیجه مهم است ولی گاه نفس عمل از آن بسیار مهمتر است. افسرانی که قیام کردند اگر چنین نمی‌کردند، یا در جنگ کشته می‌شدند یا پس از شکست آلمان آنها را به عنوان اسیر و جنایتکار جنگی محاکمه می‌کردند ولی حالا به جهان نشان دادند که همه‌ی آلمانیها، یک مشت نازی شست‌وشوی مغزی شده نیستند. یک جنبش اعتراضی می‌تواند از یک ملّت یک‌دست فرض شده اعاده‌ی حیثیّت کند. این جمله‌ی کلنل استافن‌برگ زبان حال جنبش سبز ایران هم هست:« ما خواستیم بگوییم که هیچ‌کداممان مانند آنها نیستیم.»

اشكنك و سرشكستنك اتمي


            
بعضی از گفته‌های رهبر درباره‌ی ماجرای بحران اتمی درست است و برخی دیگر جای امّا و اگر دارد. سریع می‌گویم تا به خودمان برسیم. در اینکه در یا زود سلاح اتمی اختراع می‌شد که شکّی نیست و همینطور در اینکه از آن بدتر تولید شد و بدتر از آنچه هست، تولید خواهد شد. پیشرفت دانشی بشر گنجا یا ظرفی است که هر دو محتوای خوب و بد را در خود می‌پذیرد و جدال بین ایندو برای همیشه ادامه خواهد داشت. آنچه اجتناب‌پذیر بود، استفاده از سلاح اتمی بود. امروز آشکار شده که پایان جنگ و پیروزی متّفقین بدون استفاده از سلاح اتمی هم به دست می‌آمد ولی ماجراجویی جنگ‌سالاران امریکایی باعث ایجاد فاجعه‌ای شد که تا تاریخ هست داغ ننگ آن بر چهره‌ی آنان خواهد بود. استفاده از یک بمب اتمی کوچک برای نشان دادن قدرت هم کافی بود نه دو تا و آن یکی هم می‌توانست در میدان جنگ یا یک منطقه‌ی نامسکونی صرفاً برای نشان دادن قدرت و تهدید به کار رود نه اینکه بر سر شهروندان بی‌دفاع انداخته شود.
پس از ساختن بمب اتم چاره‌ای جز اینکه دو ابرقدرت نوظهور به وسیله‌ی این سلاح همدیگر را مهار کنند، نبود. اگر اتّحاد جماهیر شوروی چنین نمی‌کرد، هیچ تضمینی نبود که آمریکا بار دیگر چنین سلاحی را برای رسیدن به اهداف خود به کار نگیرد. امّا وضع دیگر کشورها از چه قرار است؟ انگلستان، فرانسه برای دفاع از خود در مقابل غول سرخ و چین برای اعلام ابرقدرتی خود به این کاروان پیوستند و هند و پاکستان نیز در پی دعوای بی‌حاصل خود به این سلاح مسلّح شدند و البتّه اسرائیل که از متزلزل بودن جایگاه خود در منطقه و جهان باخبر بود و می‌پنداشت که این سلاح می‌تواند تضمینی برای بقای او باشد. ایران در این میان کجا ایستاده است؟
تمام آنچه نوشتم بر اساس منطق قدرت در قرن بیستم بود، امروز قدرت نظامی دیرزمانیست که جای خود را به قدرت اقتصادی داده است و فردا قویترینها کسانی هستند که شاهراههای اطّلاعاتی و تولید، کشف و اختراع علمی را در دست داشته باشند. از طرفی بسیار قدرتهای دیگر مانند ژاپن و آلمان و برزیل هم بی آنکه نیازی به بمب اتم داشته باشند، به صف کشورهای قدرتمند جهان پیوسته‌اند. برخی سلاحهای غیراتمی امروز، قدرت ویرانگری بیشتری از سلاحهای اتمی چند دهه‌ی پیش دارند.
تمام کشورهای مسّلح اتمی، کمبودی را با این بمب می‌خواهند پر کنند؛ اسرائیل ناقض تمام معاهدات بین‌المللی و کشوری کوچک در بین مسلمانان منطقه است. هند و چین خلأ امنیّتی دارند و فرانسه و انگلستان، شاید اگر نبود مسلّح‌شدن آنان در دوران جنگ سرد، امروز به طرف این سلاح نمی‌رفتند.
اگر در ایران تمایلی برای داشتن سلاح اتمی در کار باشد، این تمایل معلول سه امر است یکی تئوری صدور انقلاب در زمان رهبر اوّل، دوّم تئوری ابرقدرتی و سوّم دشمن‌هراسی در زمان رهبر دوّم. واژه‌ی دشمن از زبان سیّدعلی خامنه‌ای نمی‌افتد و طبیعیست که این دشمن هراسی بی‌مرز، به طرف پیش‌گیری از این تهدید به هر قیمت متوسّل شود.
بدون این تقابل خودخواسته حتّی با اسرائیل جنگی در کار نیست و نبود تا به خاطر آن نیاز به سلاح باشد. حمایت ایران از حزب‌الله و حماس نیازی به حمله‌ی اتمی و غیر اتمی ندارد. افغانستان و عراق اشغال شدند زیرا اوّلی جایگاه طرّاحان اصلی حمله‌ی یازده سپتامبر بود و دوّمی- از دید من- اشتباه محاسباتی بوش بود که صدّامی را که می‌توانست با ایران موازنه‌ی قوا داشته باشد و حماقتهایش کشورهای منطقه را به مشتریان دائمی سلاحهای آن کشور بدل کنند، به حکومتی بدل کرد که شیعیان در آن قدرت اصلی را دارند و زمینه‌ی نفوذ ایران را در آن فراهم کرد. ضمناً آمریکا به دلیل ماجراجوییهای اخیرش توان درگیری جنگی زمینی در کشوری به بزرگی ایران را ندارد و تازه برای چه؟ طالبان و صدّام شیوه‌هایی برای اداره‌ی این کشورها ارائه می‌کردند که از زمانه‌ی ما بسیار عقب‌تر بود و همین توجیه‌گر امکان حمله به آن کشورها بود. نارضایتی شدید اجتماعی چندسال اخیر، به ویژه پس از انتخابات، این احساس را در حاکمان ایران به وجود آورده که- صرف نظر از آنچه من «ادبیات تلقینی» نامیدم و در ظاهر از بیعت دهها میلیونی مردم با خود می‌گویند- پایگاه اجتماعی رو به زوالی دارند و ضامن تبدیل نشدن ایران به افغانستان یا عراق هم آن هم چیزیست که دیگران را از حمله به ما بازدارد. در حقیقت تلاش فرضی ایران برای دستیابی به بمب اتمی، خود مهمترین دلیل برای برافروختن آتش جنگ است. بنابراین، پس از ایجاد این تهدید خودخواسته، نمی‌توان از استدلال سلاح اتمی برای امنیّت‌بخشی خود استفاده کرد، چون ما خود این تهدید را به وجود آوردیم.
وضع کنونی ایران یکی از سه حالت زیر است:
الف. ایران تلاشی در راه رسیدن به سلاح اتمی نکرده و این تبلیغات سراسر نادرست باشد( مانند عراق در آخرین روزها صدّام که سلاح کشتار جمعی نداشت).
ب. ایران بمب اتمی داشته باشد(مانند کره شمالی یا پاکستان).
ج.ایران در راه رسیدن به بمب اتمی باشد(مانند عراق چند دهه قبل و پیش از حمله‌ی اسرائیل یا لیبی).
مورد الف با اعتراف عبدالقادرخان پیرامون تلاش ایران به خرید بمب از پاکستان، پنهان‌کاری درباره برنامه اتمی، حرفهای ضدّ و نقیض ایرانیان مانند فتوای بودار رهبر و برخی سخنان حواریان وی کمابیش ضعیف به نظر می‌رسد. شکست امریکا در تبلیغات دروغین پیرامون سلاحهای کشتار جمعی در عراق، امکان این را که این سناریو درباره‌ی ایران نیز تکرار شود، به کمترین حدّ ممکن می‌رساند.
مورد ب نیازی به مثال‌آوری ندارد. آینده‌ی ایران امروز کره شمالی خواهد بود. از آنجا که ایران هیچ گونه سیاستی در بازی با کارتهای خود در سیاست جهانی از خود نشان نداده است، به خاطر چند شعار که استفاده‌ی داخلی دارد، نمی‌تواند منتظر باشد که مدارایی که با پاکستان شد با ایران نیز بشود. توجّه کنید که مدارس علمیّه پاکستان مهمترین پرورشگاه پیروان القاعده بودند و هستند. آنان در حملات یازده سپتامبر حضور داشتند و هنوز نیز از بن لادن حمایت می‌کنند، امّا سیاست دولتمردان پاکستان در استفاده از فضای پس از یازده سپتامبر باعث شد که کسی با «بمب اتمی اسلامی» کاری نداشته باشد. حکایت ایران، حکایت آش نخورده و دهان سوخته است. حاکم ایران دشمن و نیاز به دشمنی به نام امریکا را چنان جزو هویّت نظام کرده که کمترین سازش عقلایی که منافع ایران را تأمین کند، ناممکن شده است؛ چون هویّت نظام به خطر می‌افتد. کره شمالی الگویی نیست که ما راغب باشیم به آن برسیم.
مورد ج آن چیزیست که به نظر می‌رسد به حقیقت نزدیکتر است. دو راه پیش روست یا تحمّل حمله به تأسیسات اتمی (عراق در دهه هشتاد) و یا سازش و عقب‌نشینی (لیبی). پذیرفتن حمله به ایران نیز صحیح نیست چون خوردن چوب و پیاز توأمان است، هم تأسیسات از بین می‌رود و هم به ایران حمله می‌شود. مذاکره با شیطان بزرگ برای پنهان کردن عقب‌نشینی ایران در قبال به پایان رساندن هرگونه برنامه در جهت رسیدن به سلاح اتمی و امکان بهره‌برداری صلح‌آمیز از انرژی اتمی، بهترین راهکار به نظر می‌رسد.

پیرامون حرمت کاربرد بمب اتمی


             
پیش از این نیز به این نکته اشاره‌ای کرده بودم ولی به دلیل رعایت مصالحی از آن گذشتم ولی حالا با حسّاس‌شدن کار و نزدیک شدن به روز مبادا لازم می‌دانم که مطالبی را واضح‌تر بگویم.
پیام سیّدعلی خامنه‌ای به اجلاس بین‌المللی خلع سلاح بیش از آنکه به پاک کردن ایران از اتّهام رفتن به سوی سلاح اتمی کمک کند، این شائبه را ایجاد می‌کند که اتّهامهای جامعه‌ی بین‌الملل در این باره درست باشد. ابتدا متن پیام را اگر نخوانده‌اید، اینجا بخوانید.
بررسی نکات مهم این پیام را به یادداشت بعد وامی‌گذارم و تنها به جایی که رهبر فتوای خود را بیان کرده می‌پردازم: او هم این بار و هم پیش از این گفته است که:« ما کاربرد این سلاحها را حرام می‌دانیم».
برای آشنایان با زبان فقها واضح است که این فتوا فقط حرمت کاربرد را به صورت حکم اوّلی بیان می‌کند و نه بیشتر. وقتی بارها و بارها چنین حکمی بیان می‌شود این گمان را به شدّت تقویت می‌کند که لابد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و گرنه چرا واضح‌تر، هرگونه تلاش برای دستیابی به این بمب، حرام اعلام نمی‌شود؟ اگر بنا را بر راستگویی رهبر نظام بگذاریم و اینکه –آنچنان که یک‌بار رئیس جمهور الجزایر گفت شیعیان به راحتی با توجیه تقیّه دروغ می‌گویند!- دروغی مشروع و مصلحت‌آمیز در کار نیست، از این فتوا دو نتیجه گرفته می‌شود که دوّمی ناشی از اوّلی است:
۱- ایران تلاش برای دستیابی، تولید و انبار کردن این سلاح را برای خود حرام نمی‌داند، چون حکم حرمت فقط به کاربرد تعلّق گرفته و نه جز آن.
۲- در صورت بروز تهدید اتمی جدّی، ایران می‌تواند به تهدید متقابل یا کاربرد محدود و غیرنظامی مانند آزمایش اتمی در خاک خود دست بزند.
حالا سؤال این است که آیا با بودن امکان حمله‌ی اتمی دیگران، وجود اسرائیل اتمی در منطقه و پذیرفته‌بودن بازدارندگی متقابل در عرف سیاسی، آیا معقول نیست که ایران به طرف تولید چنین سلاحی برود؟ این توانایی به ایران این امکان را می‌دهد که در صورت جدّی شدن تهدید علیه خود با تهدید متقابل، کشور را از خطر حمله‌ی اتمی برهاند. فراموش نکنیم که عبدالقادرخان همین اواخر از سفر علی شمخانی به پاکستان و تقاضای او برای دریافت بمب اتمی گفته بود. به این سؤال- که بسیاری صراحتاً به آن جواب مثبت می‌دهند- می‌کوشم در یادداشت بعد بپردازم. 
پ.ن: این متن ابتدا کمی مفصّلتر بود ولی بدون ریزه‌کاریهایی مانند بیان احکام اوّلیّه و ثانویّه نیز مطلب ساده‌ و به اندازه‌ی کافی رساست.‌

نامه‌هاي سرگشاده به رهبر -۲


           
پس از درگذشت دکتر سحابی صاحب یکی از معروفترین نامه‌های سرگشاده، حکم محکومیّت محمّد نوری‌زاد آمد؛ بی‌خبری از طبرزدی، وضع نامشخّص دکتر ملکی و درگذشت شجاع‌الدّین شفا باعث شد که بخش دوّم نامه‌های سرگشاده را نیز بگذارم.

«امر به معروف»‌ به عنوان جرم


         
از میان کسانی که نامشان را در این ایما آوردم، اکنون سه نفر گرفتارند که از قضا مهم‌ترین اتّهامشان جرأت یافتن برای نامه‌نگاری به رهبر است. رهبر از دید نظام حاکم، فقط متکلّم وحده است، می‌گوید ولی نمی‌شنود. مصباح یزدی نفس نامه نوشتن هاشمی به رهبر را (که بعداً راجع به آن می‌نویسم) خطا برشمرده بود. رهبر می‌گوید و دیگران باید بشنوند، در هیچ جلسه‌ی مصاحبه‌ی مطبوعاتی حضور پیدا نمی‌کند و حتّی مجریان متملّق صداوسیمای ولایی هم اجازه ندارند، آن چنان که مثلاً با محمّد یزدی یا مهدوی کنی وارد گفتگویی محتاطانه و غیر زنده می‌شوند، با او گفتگو کنند. یک سؤال در جلسه پرسش و پاسخ دانشجویان (محمود وحیدنیا) یا طلّاب (مرتضی جوادی آملی) وی را برمی‌آشوبد و وادار به ترک مجلس می‌کند.
احمد قابل مدّتهاست که تبعید و زندان خود را از همان نامه‌ی معروف دارد که سابقه‌ی فکری رهبر را کمی روشن می‌کند و جالب اینکه یکی از فقرات نامه‌ی او- آنجا که می‌گوید او و اطرافیانش به کسانی که نام او را بدون لقب بیاورند حسّاسیّت دارند- درباره‌ی یک نامه‌نویس دیگر مصداق می‌یابد که به قول نزدیکان زیدآبادی، بازجویان او را مؤاخذه می‌کردند که چرا واژه‌ی «معظّم» را برای رهبر نیاورده است!
محمّد نوری‌زاد به سه سال و نیم زندان و پنجاه ضربه شلّاق  محکوم شده است. حکم شلّاق برای اهل قلم از ابداعات جدید قوّه‌ی قضای ایران است که آشکارا قصد تحقیر آنان را دارد. این پنجاه ضربه به خاطر اشاره‌ی نوری‌زاد به علم‌الهدی امام جمعه‌ایست که از وقت ظهور خود، گوی سبقت را در چرندگویی از حسنی امام جمعه‌ی ارومیّه ربوده است. مایه‌ی شرمساری اهل مشهد است که کنار بارگاه امام رضا شاهد پرت‌وپلاگویی کسی باشند که جز موی زنان و آنتن ماهواره فسادی نمی‌شناسد و حرفی برای گفتن ندارد و حاصل تربیت او هم می‌شود شازده پسری که پیشتر درباره‌اش نوشتم.
این حکم عجیب نه تنها برای نوری‌زاد که خطّ و نشانی برای دیگر دوستان و همقطاران او هم هست که حقّ تغییر مسیر ندارند واگر در پی تبعیّت از فرمان دین در پی امر به معروف و نهی از منکر یا همان نصیحت ائمّه مسلمین برآیند، چه خواهند دید؛ یا تبعیّت یا سکوت و البتّه سکوت هم در بعضی گفته‌های رهبر خیانت شمرده شده است و چه بسا از فردا برای خواص ساکت هم محکومیّت در نظر گرفته شود (اگر خودشان نشد، پسرشان). چه کسی فکر می‌کرد به اینجا برسیم؟  
من البتّه این را ادامه‌ی همان تیشه به ریشه‌ زدن می‌بینم و همچنان امیدوارم بلکه امیدوارتر می‌شوم چون چهره‌ی مخوف قدرت، خود را عریان و بی‌نقاب نشان می‌دهد و امکان قضاوت صحیح را برای همگان فراهم می‌کند. کافیست کسی سه نامه‌ی نوری‌زاد به رهبر را بازبخواند و ببیند که آنچه در حکم قضایی درباره‌ی او آمده تا چه حد ناعادلانه است. این زمان می‌گذرد و کسانی که با بیان و بنان خود به تغییر کمک کردند، فرداروز سرفرازتر از هرکس دیگر خواهند بود. این حکم، مایه‌ی مباهات نوری‌زاد و کارنامه‌ی قبولی او در حیات اجتماعی وی خواهد بود.

ايران و يك قرن تجربه

                   
پس از شنیدن خبر خروج‌ممنوع شدن سیّدمحمّد خاتمی، نوشته‌ای را که پیشتر می‌خواستم با تفصیل بیشتر بنویسم، فعلاً اشاره‌وار می‌آورم:  
۱- سخنان زیباکلام همین اواخر درباره‌ی رضاشاه خبرساز شده بود. حرفهایی که البتّه بسیاری می‌گفتند ولی به این صراحت از یک برنامه از رمازا («رسانه‌ی ملّی ارشاد زورکی ایرانیان» به پیشنهاد ایشان) پخش نشده بود. خلاصه‌ بگویم تا بعد اگر مجالی شد آنرا بسط بدهم که گذشته از امیدواری و خوش‌بینی ذاتی من، کلّاً روند صد سال گذشته‌ی ایران خیلی هم بد نبوده است. گذشته از اشتباهات کوچک و بزرگ اگر کلّی به قضیّه نگاه کنیم حق با زیباکلام است که اگر ایرانی یک‌پارچه داریم مدیون رضاشاه هستیم. کار کمی نیست قلع و قمع تمام مدّعیان جدایی‌خواهی به علاوه‌ی تأسیس نهادهایی مانند دانشگاه (گیرم با پی‌گیری دیگران، امثال حسابی) و بسیاری از اقدامات عمرانی  که امروز هم عجیب به نظر می‌رسد چه رسد به آن زمان. دوره‌ی محمّدرضا پهلوی را دوره‌ی مدرنیزاسیون و اصلاحات از بالا نامیده‌اند. این دوره گذشته از اینکه مانع فروافتادن ایران در اردوگاه کمونیسم بود که اگر چنین می‌شد پس از انقلاب فرضی، ایرانی توسعه‌نیافته با اقتصادی عقب‌مانده به جای می‌ماند، بسیاری از اقدامات عمرانی و اقتصادی این دوره بعدها در دوره‌ی جمهوری اسلامی نیز با نام یا عنوان دیگر ادامه یافت. آنچه انتقاد مهم به ایران این دوره است، عدم استقلال سیاسی و حضور مستشاران فراوان خارجی بود که البتّه الآن نیز، هم اثرپذیری خارجی وجود دارد و هم مستشاران هستند ولی پوشیده‌تر و همان کارها را می‌کنند امّا منتشر نمی‌شود. دین‌ستیزی پهلوی اوّل و بی‌اعتنایی به دین پهلوی دوّم، دو عاملی بودند که به سقوط آن دو کمک کردند و این را منتقدان امروز نیز نباید از نظر دور بدارند.
۲- دوره‌ی اخیر دوره‌ای تلخ همراه با جنگ و تحریم و سختی بود امّا آن چنان که پیشتر هم گفتم یک‌بار برای همیشه باید این که جایی مثلاً درون حوزه‌ی سنّتی نسخه‌ای هست که هم دین و هم دنیا را به ما می‌دهد آزمایش و ناکارآمدی آن معلوم می‌شد. شعارهای سالهای اوّل انقلاب را در صداوسیما ببینید و با الآن مقایسه کنید. روحانیان به عنوان قدرتی که همیشه پنداشته می‌شد با ورود آنها به عرصه‌ی قدرت اوضاع تغییری اساسی می‌کند این مجال را می‌یافتند تا نشان دهند که بشر بشر است و تجربه‌ی قرون وسطی در ایران نیز پیاده می‌شود. این انقلاب آمد تا ثابت کند آموزه‌ی اینکه «قدرت ذاتاً شرّ است» و «نباید قدرت با نهاد تدیّن درآمیخته شود» اشتباه است و به صاحب تقوا و دیانت با خیال راحت می‌توان قدرت فراوان بی‌پاسخگویی سپرد  و دیدیم چه شد. گرچه برای بسیاری که کودکی و نوجوانی و عمر خود را در این سه دهه باختند، شنیدنش سخت است امّا این آزمون یک‌بار باید برگزار می‌شد تا بغض نهان‌مانده‌ی شیعی از غصب قدرت در صدر اسلام می‌ترکید و کار بر روال می‌افتاد.
امروز بهترین کار همانیست که آیت‌الله خمینی در پاریس گفت یعنی کناره‌گیری از قدرت و نقش ناظر و مشاور را بازی کردن و این چیزی بود که هم منتظری عملاً هم پس از واگذاری امامت جمعه تهران به سیّدعلی خامنه‌ای انجام داد و هم پس از کناره‌گیری از قائم‌مقامی رهبری؛ نظیر آنرا در عراق و رویّه‌ی آیت‌الله سیستانی نیز می‌بینیم. برای همین است که کناره‌گیری نهاد تدیّن از مناصب دائمی و مادام‌العمری باید با حدّاکثر مسالمت باشد تا کناره‌گرفتگان، نطفه‌ی انقلاب دینی دیگری در آینده نشوند. به عبارت دیگر، وسیله در اعتراض سبز مردم ایران، همان هدف است.
۳- به ظهور احمدی‌نژاد انتقاد زیادی می‌شود ولی سؤال مهمّی که می‌توان پرسید این است که بدون او آیا نظام ولایی تا این حد ضعیف می‌شد؟ قالیباف یا رضایی یا لاریجانی در دو دوره‌ی گذشته با اعتدال نسبی و کارآمدی بخشی از نیروهای تخصّصی کشور، مملکت را اداره می‌کردند و بسیاری از کاستیهای فرهنگی، قضایی و ساختار سترون سیاسی مانند گذشته ادامه می‌یافت ولی به حدّی چنین تنش‌زا نمی‌رسید. گفتن «با آمدن خاتمی عمر جمهوری اسلامی بیشتر شد» حقیقتی است که مخالفان نظام می‌گفتند و برای همین از دوره‌ی او متنفّر بودند ولی دلسوزان و مصلحان خیر؛ پس نباید به امید آمدن فردی بی‌قابلیّت برای زمین خوردن این نظام بود ولی اگر واقعاً چنین شد، چرا آن را به فال نیک نگرفت؟ احمدی‌نژاد مانند پسربچّه‌ای که با میراث گذشتگان خود (نفت و مشروعیّت باقیمانده از دوران بنیادگذار انقلاب) آن قدر ولخرجی می‌کند تا ورشکسته می‌شود، همان موریانه‌ایست که موسوی می‌گفت به پایه‌های مشروعیّت نظام افتاده است.
آنقدر که حمله‌ی احمدی‌نژاد به هاشمی، ناطق، افراد معتدل اصلاح‌طلب و این اواخر علی لاریجانی و هرکس که روبه‌رویش بایستد، به نظام ولایت لطمه زده است، جنبش سبز نزده است. خاتمی که به گفته‌ی خود با منش همیشگی خود در پی آرام کردن موسوی بود، خروج‌ممنوع می‌شود تا در فضایی بزرگتر از اوین زندانی شود. چنین کارهایی فضای راکد سیاسی- اجتماعی را دوباره ملتهب خواهد کرد. به تعبیر دیگر احمدی‌نژاد را می‌توان ستون پنجم ناخودآگاه نیروهای آزادیخواه در نظام دانست؛ من یکی شک ندارم که اشتباههای او در آینده تا آنجا ادامه می‌یابد که حذف او هم کمکی به بقای حکومت مطلق نخواهد کرد. مدّتهاست از شنیدن اخبار عجیب بگیروببند، دشنام بازجوها، پرونده‌سازیها، محدودیّتها، دروغهای رسانه‌ها، فیلترها و توقیفها ناراحت نمی‌شوم. ما در پی غرس کردن بودیم و هستیم امّا عدّه‌ای دارند تیشه به ریشه‌ی خود می‌زنند، خُب بزنند.

نامه‌هاي سرگشاده به رهبر


          
داستان نامه‌های سرگشاده به رهبر دوّم جمهوری اسلامی، داستان مفصّلی است که بررسی آن را به بعد وامی‌گذارم. در سالگرد درگذشت مرحوم یدالله سحابی ابتدا نامه‌ی معروف او به سیّدعلی خامنه‌ای را در وبچین گذاشتم، سپس دیدم بد نیست منتخبی از نامه‌های این چند ساله را برای دوستان بگذارم تا بعد اگر چیزی به نظرم رسید، پیرامون آن بنویسم:

نكات سبز -18

                    
۱- قرقیزستان 
صداوسیما این روزها اخبار قرقیزستان را با خوشحالی پوشش می‌دهد و یادش نمی‌رود که مدام تکرار کند «دولت مخملی سقوط کرد». چیزی که آنان باید بدانند و نمی‌خواهند بدانند این است که سقوط یک دولت به دست مردم نشان از قدرت اکثریّت دارد و اینکه دولت (هر دولتی) در صورت تقابل با نظر بیشتر مردم دیر یا زود سقوط می‌کند، می‌خواهد مخملی باشد یا غیرمخملی. همین دولت جدید اگر نتواند نارضایتی مردم کشورش را جلب کند، سرنوشت بهتری نخواهد داشت. البتّه یک گزینه‌ی دیگر هم هست که برپایی حکومت وحشت نظیر سرمشق صدّام حسین است.
صداوسیما مهمترین جایی بود که به دست مردم در قرقیزستان فتح شد. دوستان صداوسیمایی می‌گویند که تک‌تیراندازان مستقر در صداوسیما در روزهای پس از انتخابات دستور تیر مستقیم به سر داشتند تا با رعب و وحشت ناشی از پخش شدن مغز مردم روی زمین نگذارند کسی جرأت ورود به صداوسیما را پیدا کند و این در حالی بود که رفت‌وآمدهای مدیران از راههای زیرزمینی و مخفی به آن محوّطه انجام می‌پذیرفت. از این مقایسه به دست می‌آید که حکومت ایران در صورت نیاز الگوی صدّام حسین را پیاده خواهد کرد. این باعث می‌شود که هم در اتّخاذ تصمیمها پیرامون رفتن به صداوسیما در سالگرد انتخابات خرداد معقولتر عمل شود، هم اینکه حکومتی که به زور سرنیزه بخواهد بماند، نمی‌تواند ادّعای مردمسالاری داشته باشد، آنهم از نوع دینی آن.
۲- قایقران و آوینی 
این روزها همه درباره‌ی آوینی می‌نویسند کما اینکه چندی پیش پیرامون قایقران نیز می‌نوشتند. همانطور که این دوست ما اینگونه کمی از پشت پرده‌ی زندگی قایقران را به اشاره گفته، مسعود بهنود هم پیشتر درباره‌ی آوینی چنین گفته بود و البتّه درباره‌ی هرکسی الزماً «بود» با «نمود» یکی نیست، چه مثبت و چه منفی. اینها همه تأمّلی ست تا انسان را عمیق‌تر و ژرف‌تر از آنچه به نظر می‌آید ببینیم و کسی را به خاطر کاری ساده‌انگارانه ملامت نکنیم. تصاویری که در رسانه‌ها از اشخاص ارائه می‌شود بسیار تک‌بعدی و محدود است و همه از جمله خود ما مدام در حال تصحیح مسیر زندگی (یا آنچه می‌پنداریم صحیح است) هستیم. اختیار انسان و نیروی انتخاب او نخ تسبیحی است که این چهره‌های متفاوت از یک فرد را به هم وصل می‌کند و همین است که انسان را انسان کرده و نه مثلاً حیوانی که همانطور که به دنیا می‌آید، می‌زید و می‌میرد.
در گفتگویی همین اواخر از احمدرضا احمدی پرسیده بودند که خلاصه‌ی آنچه از زندگی آموخته چیست؟ (قریب به مضمون) او هم جواب داد که یاد گرفتم که هرگز- درباره‌ی خود افراد- داوری نکنم. همین جمله به نظر من می‌تواند بهترین نتیجه در برخورد ما با این روایات متناقض باشد.
امّا هر قدر داوری درباره‌ی خود افراد ناممکن است، داوری درباره‌ی اعمالشان بجاست آن هم با معیار حق و نه به عکس. هر دو گروه مخالف در ایران فعلی، اختلاف نظری داشتند که اگر آوینی حالا بود، این ور بود یا آن ور. این حرفها چه اهمیّتی دارد؟ اگر او کنار نوری‌زاد بود، خوشا به حالش و اگر کنار سلحشور بود، بدا به حالش.( یا از دید مدافع حاکمیّت، برعکس!) مهم این است که افراد بر اساس حق سنجیده شوند و نه به عکس.  
به روایتی، جدال فکری در ایران امروز بر سر همین دوراهی است، فرد را بر اساس حق بسنجیم یا حق را بر اساس فلان فرد، آیا دین می‌گوید از فلان کس تحت هر شرایطی پیروی کنید حتّی در صورتی که بدانید اشتباه می‌کند یا نه، هر کس در هر مقام به دلیل ارتکاب اشتباه و اصرار بر انجام آن، باید کنار گذاشته شود؟ پیرامون این موضوع هم تا کنون بارها نوشته‌ام و هم از این پس برای کسانی که فکر می‌کنند«ولایت» اکسیری است که می‌تواند حق را باطل یا باطل را حق کند، خواهم نوشت.
۳- چند پرسش بی‌جواب
رهبر در احمدی‌نژاد چه امتیازی بر قالیباف دید؟
چرا ملک‌الموت بعضی افراد را از قلم انداخته است؟
دلیل اینکه می‌توان به رضا پهلوی به اندازه‌‌ی یک سرسوزن توجّه کرد چیست؟
چرا باید یک سرباز گمنام امام زمان در سن سی و یکی دوسالگی با رأی کمیسیون پزشکی بازنشسته شود؟
چرا نویسنده‌های ایرانی تا ایران هستند زیر نوشته‌هایشان نمی‌نویسند تهران- دانشگاه ... ولی در خارج محلّ اقامت یا دانشگاهی که هستند را حتماً باید بنویسند یا حتّی گاهی به همراه تاریخ میلادی؟

انواع توهّم سیاسی


          
۱- اگر مهم‌ترین هدف سیاسی فعّالان آزادیخواه برقراری ساختاری سیاسی باشد که تضمین‌کننده‌ی به قدرت رسیدن اکثریّت به همراه حق حیات سیاسی-اجتماعی اقلیّت، امکان رقابت آزاد، آزادی مبادله‌ی اطّلاعات و گردش قدرت سیاسی باشد، بزرگترین پندار نادرست یا توهّم بر سر این راه را باید از آن کسانی دانست که یا با حاکمیّت اکثریّت مخالفند و به جای آن چیز دیگری را می‌گذارند (حاکمیّت خدا یا سکولاریسم آمرانه یا ...) یا کسانی که نمی‌توانند حقّ حیات اقلیّت را بپذیرند. برخی از گروه اوّل- مانند ولاییان- روی آنکه حرف خود را صریح بگویند ندارند و با آوازه‌گری و برپایی نمایشهای خیابانی وانمود می‌کنند اکثریّتند ولی باز هم نمی‌توانند منتقدان را تحمّل کنند. بزرگترین مشکل فکر سیاسی برای مردم عادی و سیاست‌ورزان این است که نتوانند «دیگری» را تحمّل کنند. حال آنکه جامعه‌ی ایران متکثّر است و این چندگونگی برای همیشه باقی خواهد ماند. تلاش برای رفع این توهّم یکی از مهمترین تلاش اندیشه‌ورزان خواهد بود چون راهی برای زیست مسالمت‌آمیز نخواهیم یافت جز اینکه بدانیم چگونه این سلیقه‌های ناهمگون می‌توانند کنار هم زندگی کنند.
 ۲- اشغال محوطه سفارت ایران در هلند، اتّفاق غریبی نبود که نیاز به پرداختن آن چنانی داشته باشد. در برابر این حادثه دو رویکرد می‌توان داشت، یکی اینکه ببینیم«چه کسانی» چنین کردند و آنان و اعمالشان را نقد کنیم و دیگر اینکه صرف نظر از اینکه آنان کیانند «نفس عمل» را بسنجیم. راه دوّم را فرّخ نگهدار و درویش‌پور رفتند و در این گفتگوی محتاطانه هم از دوری از خشونت گفتند و هم از امکان شکستن قانونهای نادرست و استبدادی، طبعاً در ایران.
 امّا ابراهیم نبوی در این نوشته با عنوانی که مخاطب ناهمفکر را برمی‌آشوبد، آنان را«عوضی» نامیده و روش و منش بسیاری از خارج‌نشینان را رد کرده است. بسیاری از اعمال آنان مانند حمله به سران سبز و نپرداختن به ارباب ولایت در جای خود باید بررسی شود ولی آنچه ناگفته می‌ماند خود کنش است که اشغال محوطه‌ی سفارت از سوی عدّه‌ای اندک- با هر انگیزه یا عنوانی- ربطی به جنبش سبز مردم ایران ندارد و نمی‌تواند آبروی یک جنبش را ببرد. ولی امید حبیبی‌نیا این جواب را به او می‌دهد تا مصداق واقعی مخاطبان نبوی آشکار شود. به یک چوب راندن دو جناح موجود در کشور، تفاوت فاحش خاتمی و خامنه‌ای یا موسوی و احمدی‌نژاد را ندیدن و گوسفندوارخواندن عمل تمام رأی دهندگان- همه‌ی آن جمعیّت دهها میلیونی- چیزی بیش از اشغال محوّطه‌ی سفارت است. 
در هوش و درایت نویسنده همین بس که هنوز فکر می‌کند شرکت نکردن در انتخابات درست بوده، انگار نه انگار که اگر انتخابات و نامزدی موسوی و کروبی نبود، الآن اعتراضی هم نبود. سرآمدان جنبش سبز مالک خروش پس از خرداد ۸۸ نیستند ولی در شکل گرفتنش بسیار سهم دارند. نبوی با ادبیات چپ که به کننده و گوینده بیش از کنش و گفته بها می‌دهد، عملی کمابیش خنثی را بر اساس کنندگان آن سنجید که خیلی مهم نیست ولی باعث شد تا بیگانگان با جنبش سبز بیش از پیش آشکار شوند. من از موسوی و خاتمی- و هرکس دیگر- آنچنان که در جواب نظردهنده‌ای در یادداشت پیش نوشتم، بت نمی‌سازم امّا برای کسانی که اصلاح‌طلبان و اعضای هنگامه‌ی سبز ایران را عوضی می‌خوانند، احساس ترحّم می‌کنم.
۳- بر این اساس سه گونه متوهّم را در فضای سیاسی امروز می‌توان برشمرد:
الف- ولاییانی که جنبش سبز را فریب‌خورده و جلبکی یا سبز اموی و لجنی می‌خوانند و خواهان حذف آنان از ساختار سیاسی هستند. اینان تاب تحمّل اقلیّت ادّعایی را ندارند، یا به این دلیل که از اکثریّت بودن آنان باخبرند و یا به این دلیل که در ساختاری نیمه آزاد نیز هر آن، احتمال بدل شدن اقلیّت به اکثریّت هست حتّی اگر قدرت اصلی( رهبری) همیشه در اختیار آنان باشد. ( بیشتر اشخاص حاضر در تریبونهای رسمی مانند نماز جمعه)
ب- افراد مدّعی همراهی با جنبش سبز که برای بسیجیان جوک می‌سازند و تصویر سران نظام را با دستکاری تمسخر می‌کنند. طرفداری یک‌جانبه از سکولاریسم( گیرم سیاسی) نادیده گرفتن تمام کسانیست که هنوز دل در گرو مذهب و حضور اجتماعی آن دارند. طرفداران حاکمیّت به هرحال با دادن اطّلاعات ناقص یا تحریف شده دارای پایگاه مردمی خصوصاً بین مذهبیان هستند، و در ایران آینده نیز حضور خواهند داشت. حتّی نویسندگان سبز نیز رویارویی موجود را رویارویی «مردم- حاکمیّت» تفسیر می‌کنند ولی در حقیقت این رویارویی، رویارویی دو نوع فکر یا دو گروه از مردم است، من هنوز تلاش چشمگیری برای نزدیکی یا گفتگو با طرفداران نظام حاکم از سوی سبزنویسان ندیده‌ام. ( روشنفکرانی که به جای یافتن ایرادهای عینی و موجود، ساختارهای فکری را هدف حمله قرار داده‌اند؛ اینان تفاوت مرحله‌ی نظر و عمل را در نیافته‌اند چون در مرحله‌ی نظر می‌توان آرمان‌گرا بود ولی در مرحله‌ی عمل باید به فکر همراهی مسالمت‌آمیز با مخالف نظری یا یافتن راه‌حل میانه بود)
ج- کسانی که تمام اقشار طرفدار دو گروه سیاسی را حزب‌الله و سبزالله می‌خوانند و مخالفت با آیین، جمهوری اسلامی و تمام حرکت انقلابی سه دهه‌ی گذشته را هدف خود کرده‌اند. اینان سکولاریسم سیاسی را نیز کافی نمی‌دانند و با تأکید بر سکولاریسم فلسفی (خصوصاً در نقد نظرات اخیر دکتر سروش) برای فکر و اندیشه‌ی مردم نیز تعیین تکلیف می‌کنند.(پرویز صیّاد برابر محلّ نمایش فیلمهای کیارستمی تابلو برمی‌دارد و او را به صرف اینکه در ایران فیلم ساخته و آزادانه به خارج سفر کرده، نماینده‌ی ج.ا می‌خواند!)
تمام تلاش من در این مدّت یافتن راهی برای گفتگو و مفاهمه با دو گروه اوّل و دوّم بوده ولی واقعاً برای توهّم گروه سوّم درمانی نمی‌بینم.

حاشیه‌ای بر نخودیها و سیاهی‌لشکران


        
۱- فضای مجازی تنها راه ممکن بیان آزاد عقیده در ایران است و به گمان من تا کنون تأثیر خود را گذاشته است، چه افراد حاکمیّت و چه منتقدان آنان وقت زیادی صرف مطالعه‌ی این محدوده‌ی ممنوع می‌کنند. واکنش موسوی به انواع اتّفاقات و ردّ و تأییدهای حوادث روز و بحثهای عالم وب در بیانیّه‌هایش نمونه‌ای از این تأثیرپذیریست و من نمونه‌های دیگری را پیشتر آورده‌ام. هر فعْال اینترنتی سبز تنها سخنگو و رسانه‌ی خود است و اصراری به قبولاندن نامعقول نظر خود ندارد؛ من این را در ایمای پیش نیز گفتم.


۲- درباره‌ی نادرست بودن شرکت در انتخابات با ویژگیهای فعلی پیشتر نوشته بودم. برخی اصلاح‌طلبان (مانند کرباسچی) در هنگامه‌ی ناآرامیهای تیر و مرداد با خونسردی می‌گفتند که خوب حالا این انتخابات هرچه بود تمام شد، باید برای انتخابات بعد دورخیز کنیم و من هم طبعاً جدّی نمی‌گرفتم یا وقت پرداختن به آن گفته‌ها را آن هنگام نمی‌دانستم ولی وقتی فرّخ نگهدار در نوشته‌ای مستدل بیان کرد که باید برای انتخابات نهم مجلس آماده شد، ایمای« بن بست انتخابات در ایران» را نوشتم و هنوز بر همان نظرم. آقای نگهدار ذیل آن یادداشت نظری گذاشت و من هم جواب دادم که به فرض دولت و مجلس مانند دوره‌ی خاتمی به دست اصلاح‌طلبان بیفتد، چه اتّفاقی قرار است بیفتد که آن وقت نیفتاد؟


۳- می‌توان جواب داد که پس چرا از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دفاع کردی؟ جواب این است که خاتمی در دوران خود اشتباهها و کوتاه‌آمدنهایی داشت که کاملاً طبیعی بود امّا باعث شد اصلاحات به نتیجه نرسد ولی خود خاتمی با درس گرفتن از دو دوره‌‌ی پیش یا فردی با ویژگیهای متفاوت و بیان و کنش صریحتر«شاید» می‌توانست منشأ اثر باشد. می‌گویم «شاید» تا نشان دهم تا جایی که ممکن بوده از تغییر در چارچوب تفسیر فعلی از قانون حمایت کرده‌ام ولی دیگر بیش از این ممکن نیست.  


۴- انتخابات آزاد خواسته‌ایست که معقول، مجاز و مشروع است ولی به سادگی به دست نخواهد آمد. پس باید به فکر راهکارهای جانشین بود. من اینجا حرفهای گذشته را تکرار نمی‌کنم، از تشکیل دولت سبز گرفته تا انتظاراتم –به عنوان یک شهروند ساده- از فعّالان خارج از کشور. کمترین میزان تغییر در کشور، عوض شدن مجریان و عمل به همین قانون اساسی با افراد و سلیقه‌های متفاوت است و برای تغییر افراد تنها راه از دید من همانیست که در ایمای« راهکاری برای جنبش سبز» نوشتم.


۵- موسوی در دیدار با اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی گفته است که با ادامه‌ی وضع فعلی، «مجبوریم بایستیم». طبعاً شرکت در انتخابات بدون هیچ تغییری در رفتار حاکمان، به دست نیاوردن هیچ کدام از مطالبات بیانیّه‌های موسوی و بازگشت منفعلانه به چرخه‌ی عقیم ساختار سیاسی در ایران با «ایستادگی» تفاوت می‌کند و این را اعضای سازمان مجاهدین حتماً باید بدانند.

نخودیهای صغیر، سیاهی‌لشکران حقیر


        
اتّفاقات یک سال گذشته، تجاوزها، فتح‌المبینها، تقلّبها، دروغها، خس و خاشاک‌ و بزغاله و گوساله و فاحشه خواندنها، تجاربی که به دست آمد، آزادیهایی که گرو گرفته شد، حرمتهایی که با تهمت و بهتان و اعترف اجباری و برچسب‌زنی زیر پا گذاشته شد، اشخاصی که گفته‌های آنان ابزاری شد برای بیشتر در قدرت ماندن عدّه‌ای قلیل و خونهایی که بر زمین ریخت، همه‌ی ما را به چیزی متعهّد می‌کند و من می‌خواهم درباره‌ی این «تعهّد» بنویسم:


ما به هیچ وجه نباید و نمی‌توانیم به پیش از خرداد هشتادوهشت برگردیم، به هیچ وجه. روی همدیگر را ببوسیم و بگوییم میان اعضای یک خانواده اختلاف نظر پیش می‌آید و از این بعد دیگر فلان می‌کنیم و بهمان. نه تنها خود این کار را نمی‌کنیم که به دیگران نیز اجازه نمی‌دهیم و دیگران اگر خواستند چنین جسارتی بکنند، آنان را کنار می‌گذاریم و اگر این «دیگران» خیلی زیاد شدند، ما خودمان را کنار می‌کشیم و اگر ضمیر «ما» مرجعی کثیر نیافت، «من» خود را کنار می‌کشم. یک نفر هم یک نفر است، بگذار حضرات در عفونت وهن‌زار انقیاد و تبعیّت و حلقه به گوشی بمانند و تقلّا کنند و بچرند و دیگران- یا من- را تندرو بخوانند.


خواسته‌ی جنبش سبز را اگر در یک عبارت خلاصه کنیم، انتخابات آزاد است؛ این حدّاقل است نه حدّاکثر. یعنی با تحقّق این خواسته، یا فقط ترکیب مجلس عوض می‌شود یا رئیس جمهور آینده یا بیشتر از آن مثلاً مجلس خبرگان تغییر می‌کند و امکان تعویض رهبر پیش می‌آید و یا بسیار بیش از اینها قانون اساسی عوض می‌شود و البتّه احتمال اینکه این کمترین خواسته با بسیار قید دیگر همراه شود هست، تا جایی که مردم احساس کنند در سرنوشت خود دخیلند و آرامش ناشی از اطمینان به این امر، به کشور بازگردد. کمترین عدول از این خواسته، پشت پا زدن به تمام آن چیزهاییست که در یک سال گذشته به دست آمد یا از دست رفت.


خبر شرکت احزاب اصلاح‌طلب را در انتخابات شورا ابتدا شایعه‌ای مضحک از سوی رسانه‌های حاکمیّت تلقّی کردم ولی انگار قضیّه لااقل برای برخی جدّیست. محمّد سلامتی خبر از برنامه‌ریزی سازمان مجاهدین برای شرکت در انتخابات شوراها داده است و ناصری (از اعضای بنیاد باران) از امکان پیروزی اصلاح‌طلبان در انتخابات شوراها گفته است (اینجا). گمان می‌کنم هیچ کدام از دروغها، تهمتها، شایعات و حقّه‌بازیهای رسانه‌ای اقتدارگرایان تا کنون این قدر به شعور من توهین نکرده بود.


این گفته‌های کوته‌فکرانه یعنی نادیده گرفتن یک سال مصیبت‌بار و شرکت خفّت‌بار در بازی ولایی استصوابی و این یعنی برخی از اصلاح‌طلبان می‌خواهند راه خود را از مردم معترض جدا کنند. اجازه دادن به آنان برای ورود به شوراها شبیه به نخودی‌شدن ما در دوران بچّگیست که بزرگترها وقتی نمی‌خواستند ما را به بازی بگیرند، ما را گول می‌زدند و در آن جایگاه قرار می‌دادند. گرچه ممکن است که حاکمیّت اینقدر احمق باشد که حتّی شوراها را هم «فقط» برای خود بخواهد ولی اگر اندکی عقل داشته باشد، مقداری جا را باز می‌کند تا عدّه‌ای را سر سفره‌ی ولایت بنشاند و نمک‌گیر کند تا به عنوان نخودی یا سیاهی‌لشکر حکومت در مناصبی کم‌خطر با ولایت تجدید عهد و صف خود را از معترضان جدا کنند و پایان جنبش سبز اعلام شود. نه تنها شرکت در چنین بازی وهن‌آلودی- به نام اصلاح‌طلب- توهین به همه‌ی جنبش سبز است بلکه حتّی سخن گفتن از آن نیز شعور پایین گویندگان آنرا نشان می‌دهد و باید از سوی سران سبز محکوم شود.


آنچه که من «اصلاحات اوّل» نامیدم، مرده است و تنها راه برای اصلاحات، پافشاری بر لغو نظارت استصوابی، برگزاری انتخابات شّفاف و ادامه دادن اعتراض برای رسیدن به این مقصود است. از دید من این روند به تغییر منجر خواهد شد و تمام تلاش سرآمدان سبز باید برای این باشد، که تغییر با کمترین مقدار خشونت و هزینه باشد. البتّه یک فرض با کمترین احتمال نیز هست که حاکمیّت، لغو نظارت استصوابی و سایر لوازم یک انتخابات سالم را بپذیرد که به نظر من در حدّ صفر است ولی به هرحال چنین احتمالی را نیز نباید از نظر دور داشت.


بعضی نوچه به دنیا آمده‌اند باید سر سفره‌ی کسی بنشینند، باید اطاعت امر کنند، اگر مولایشان رفت به دنبال بت جدیدی می‌گردند تا بپرستند. در یکی دو سال گذشته کم نداشتیم کسانی را که با انتخاب نادرست خود، مسیر زندگی خویش را عوض کردند و مفتضح و رسوا شدند. ضمن اینکه مخالفت با شرکت در هر انتخاباتی که گماشتگان قدرت به عنوان قیّم مردم افراد را احراز صلاحیّت می‌کنند، از دید من وظیفه‌ی هر فعّال دنیای مجازی و فعّالان سیاسی سبز داخل و خارج از کشور است، بد نیست کسانی را که می‌پسندند ریزه‌خور خوان بزرگتران باشند، به حال خود رها کرد تا مگر به پاره استخوانی پس مانده‌ از طبق غذای آنان دلخوش گردند و شریک بازی آنان و رقص خر برفت و خر برفت بر اجساد سهرابها و نداها شوند؛ خلایق هرچه لایق. معلوم شد دلیل اینکه بسیاری از اصلاح‌طلبان در این چند ماه فقط سکوت کردند یا سروکارشان به هیچ دادگاهی نیفتاد چه بوده است؛ بسیار خوب ولی حضرات این گفته‌های احمقانه را باید پایان عمر سیاسی خود تلقّی کنند و منتظر عواقب آن باشند مگر اینکه سخنان نابخردانه‌ی خود را اصلاح کنند.  

پيشنهاد سه كتاب

سه کتاب زیر، کتابهایی هستند که هر کدام به دلیلی در خارج از کشور منتشر شده‌اند. مطالعه‌ی آنها را به کسانی که نخوانده‌اند توصیه می‌کنم:
۱- «لولیتاخوانی در تهران»، کتاب معروف آذر نفیسی، حکایت انقلاب فرهنگی، اخراج او از دانشگاه تهران و برپایی جلسات بازخوانی رمانهای بنام انگلیسی با برخی از شاگردان خود در خانه‌اش است. این کتاب ماهها جزو پرفروشترین کتابها در امریکا بود، به زبانهای زیادی ترجمه شد و توجّه و تحسین زیادی برانگیخت. این مقاله از حمید دباشی در انتقاد از آن، همان زمان بسیار خبرساز شد. متن انگلیسی «لولیتاخوانی در تهران» را از اینجا دریافت کنید.
۲- «در حکایت ساختن مبال در بم» داستانی شاد و طنزآمیز از سهیلا بسکی درباره‌ی روزهای پس از زلزله در بم است. شهرنوش پارسی پور اینجا آنرا بیشتر معرّفی کرده است. این هم از بخشهای اوّل، دوّم، سوّم و چهارم این داستان.
۳- پیشتر پیرامون انفجار حرم امام رضا در ایمایی به نام«حرمت حرم» در حدّ اطلاعات آن زمانم نوشته‌ام. بعدها روایات دیگری نیز شنیدم ولی هنوز این روایت اطمینان‌پذیرتر به نظر می‌رسد. خواندن حکایت مسجد تخریب شده کوچه‌ی خامنه‌ای مشهد از زبان اهل سنّت حتماً لطف خودش را دارد. کتاب «آخرین فریاد مسجد فیض مشهد» نوشته‌ی مولوی موسی کرمپور، امام جماعت این مسجد است که گویا بعدها به افغانستان گریخت و همانجا به دست سربازان گمنام کشته شد. این کتاب را از اینجا دریافت کنید.

جدال با جهل


              
روایت رایج از اسطوره‌ی آرش از نظر فکری و ساختاری ضدّ خودش است، هم با دامن زدن به این نظریّه که زمانه هر وقت نیاز داشته باشد، قهرمان خودش را می‌آفریند که معنی عملیش این است که ما وظیفه‌ای نداریم جز اینکه منتظر شویم تا زمانه هر وقت دلش خواست قهرمانی برای نجات ما بزاید و دیگر اینکه در پایان به رغم نیّت و خواست راوی که منظورش بیداری است، همه پای داستان آرش خوابشان می‌برد.
در واقع قهرمانها از جایی نمی‌آیند، موقعیّتها آدم‌ها را در شرایطی قرار می‌دهد که به کارهایی که اصلاً فکرش را هم نمی‌کنند دست می‌زنند. اگر بگویید که آن روایتها از آرش امیدساز است، می‌گویم امید دروغین از ناامیدی بدتر است چون تا کنون امید دروغین و خودفریبی سالها ما را عقب انداخته است امّا ناامیدی برعکس باعث می‌شود که ما دست به کاری بزنیم.
جدال با جهل، (بهرام بیضایی در گفتگو با نوشابه امیری، ص۲۶) با کمی ویرایش
به دو ایراد بیضایی بر روایت معروف از آرش (اینجا آرش کسرایی) می‌توان این را هم افزود که به فرض که قهرمانی، اسطوره‌ای، آرشی پیدا شود، نباید منتظر نجات و رهایی بود چون از آن جا که او محصول یک تعمیم نابجاست، در برابر هر نقدی مقاومت می‌کند و پیروان و طرفدارانش آنقدر بر دور از دسترس بودن او پای می‌فشارند که نیاز به آرش دیگری می‌شود تا او را با زور به زیر بکشد و این دور باطل همچنان ادامه می‌یابد. در تاریخ معاصر ما این آونگ بودن بین صفر و صد، به راحتی مشاهده‌پذیر است وفاصله‌ی «یا مرگ یا فلانی» تا «آی رپتو...» بسیار اندک. احمد شاملو همان اوایل انقلاب وقتی در ادامه دادن به حضور اجتماعی خود تجدید نظر کرد که پس از آن شعارهای تند علیه شاه به فاصله‌ی کمی همان مردم، چراغهای اتوموبیلهای خود را در روز به یاد روزگار گذشته روشن گذاشتند. این فرهنگ عمومی چیزی نیست که با افشاگری و اعتراض خیابانی یا حتّی رفتن این و آمدن آن عوض شود؛ اشکال جاییست که به سادگی و سرعت رفع نمی‌شود، تازه اگر بدانیم که گیر کار کجاست. 
پ.ن: بیضایی خیلی وقت پیش (اینجا) در شبهای شعر گوته هم درباره‌ی سانسور این مسئله را مطرح کرد که افکار عمومی نیز به نوبه‌ی خود می‌تواند مانع باشد و نباید همه چیز را از چشم حاکمیّت دید. او در گفتگوی بالا نیز می‌گوید که ملّت اسطوره‌ساز خود بخشی از مشکل است. وضع فرهنگ عمومی ما را- جز در وب که روز به روز بیشتر به «کیهان»ی مجازی تبدیل می‌شود- در امثال این نوشته هم می‌توان دید.

نامها و نشانه‌ها

 امیرکبیر، بوعلی سینا، نیما، مولوی، سیّدمحمدحسین طباطبایی، میرعماد قزوینی، عزّت‌الله انتظامی، حافظ، محمود فرشچیان، محمّد مصدّق، پروین اعتصامی، غلامرضا تختی، محمّدرضا شجریان، سعدی،علی حاتمی، مهدی بازرگان، خیّام، دهخدا و... پیشنهادهایی هستند برای دو روی اسکناسهای فردا. 
ایمای دوسال پیش: سیزده؛ روز راستگویی

انتخاب آزاد

در سال پنجاه و هفت انقلابی روی داد که تا پیش از همه‌پرسی نمی‌شد برای آن انقلاب یا حکومت نامی گذاشت. حساب شعارهای خیابانی هم از انتخاب روشمند اکثریّت جداست. رفراندوم فروردین پنجاه و هشت به این معنا بود که مردم حق داشتند نوع حکومت خود را آزادانه انتخاب کنند. البتّه با توجّه به سابقه‌ی شعار استقلال آزادی، جمهوری اسلامی و نفوذ بی‌چون و چرای رهبر انقلاب، احتمال اینکه نام ساختار سیاسی چیزی جز «جمهوری اسلامی» می‌شد نزدیک به صفر به نظر می‌رسد امّا آیت‌الله خمینی در گفتارهایی که این روزها از صداوسیما پخش می‌شود، تأکید دارد که انتخاب نوع حکومت آزاد است ولی از این گفته‌های هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطراتش( در رابطه با انقلاب اسلامی) چیز دیگری برداشت می‌شود؛ بخوانید:
پ.ن: متن کامل خاطرات هاشمی رفسنجانی را(سالهای شصت تا شصت و سه) از اینجا دریافت کنید.
Real Time Web Analytics