منطق شرط لازم ماجراست

            
حامد قدّوسی در در این یادداشت، لزوم عدم خلط انگیزه و انگیخته در داوری را زیر سؤال برده و اشاره‌ای هم به نوشته‌ی من کرده است. به نظرم کار خوبی است که این بحث را ادامه بدهیم تا هم دیگران تأّملی کنند و هم- از آن مهمتر- نشان دهیم که دو نفر از نویسندگان وبلاگستان، یکی اقتصادخوانده و دیگری فلسفه‌خوانده، می‌توانند بحثی مفید و بدون تنش با هم داشته باشند. گرچه خواندن تخصّصی منطق برای اهل فلسفه واجب است ولی احاطه‌ی نسبی بر آن برای همه‌ی تحصیل‌کردگان الزامیست و گرنه حتّی در بحثهای تخصّصی خود ناخودآگاه دچار اشتباه می‌شوند.
۱- منطق صوری و بحث مغالطات بستگی تام و تمام با هم دارند. نمی‌توان یکی را پذیرفت و دیگری را نه. برخی مانند بعضی متفکّران چپ، اصل منطق صوری را زیر سؤال می‌برند؛ بدیهی است شکل بحث با آنان متفاوت است. ملکیان جایی گفته بود که من با آنان اصلاً وارد بحث نمی‌شوم چون وجه مشترکی نداریم ولی- من شاید به دلیل جوانتربودن و خوش‌بینی ذاتی- چنین نمی‌کنم و برای مثال در نقد نظرات ابوالحسن بنی‌صدر ( که منطق صوری را قبول ندارد) ایمایی نوشتم که ایشان نیز پاسخ داد. ( ذیل این پاسخ آقای بنی‌صدر می‌توانید چهار یادداشت مرتبط مرا بیابید)
قدّوسی در نوشته‌ی قبل وبلاگش نشان داده است که برای بحث با دیگران از مغالطات منطقی استفاده می‌کند. «خلط انگیزه و انگیخته» هم یکی از همین مغالطات است و قانون بودن منطق به این است که همیشه مراعات شود نه گاهی بله و گاهی خیر. رد کردن آگاهانه‌ی یکی از مغالطات، دومینووار به ارتکاب مغالطات دیگری می‌انجامد که خواهیم دید.
۲- ابتدا به مثال پایانی که از دید وی مضر و مخرّب بودن مغالطات منطقی و لزوم توجّه به انگیزه را در برخی موارد ثابت می‌کند، توجّه کنید.(گزاره‌ی «آسمان آبی است» و شخص در حال غرق.)
الف. لازم است ابتدا توضیحی درباره‌ی تعریف مغالطه بدهم. مغالطه تعاریف زیادی دارد که یکی از آنها این است : «استدلالی که نتیجه در آن تابع مقدّمه یا مقدّمه‌هایش نباشد» چنان که می‌بینیم مغالطه، مجموعه‌ی دو یا چند گزاره است و در برابر استدلال صحیح قرار دارد امّا صدق یا کذب مربوط به یک گزاره‌ی تنهاست. تنها یکی از مغالطه‌ها مغالطه‌ی دروغ است (و دو سه مغالطه‌ی خویشاوندش: توریه، تحریف و...) امّا اکثر قریب به اتّفاق مغالطات دارای مقدّمات درست هستند امّا شکل استنتاج غلط است و همین هم باعث اشتباه می‌شود. به عبارت دیگر اگر بگوییم گرچه این گزاره درست است امّا کلیّت ماجرا اشتباه است، توصیف ساده‌ای را از اکثر مغالطات بیان کرده‌ایم.
ب. آنچه ایشان توصیف کرده مثالی از یک مغالطه به نام «مغالطه‌ی پارازیت» است که ممکن است با آن آشنا نباشد. من آنرا توضیح می‌دهم تا ببینیم انگیزه‌یابی لازم است یا نه.
اگر کسی در فرایند ایراد یک سخن ( یا انجام یک عمل) خللی ایجاد کند که سخن گوینده به مخاطب نرسد (یا عمل ناقص بماند) مرتکب مغالطه‌ی پارازیت شده است. این امر ممکن است از روی غرض‌ورزی یا بدون نیّت سوء یا حتّی خیرخواهانه باشد. فرض کنید دو برادر دارند سر یک مسأله‌ی سیاسی بحث می‌کنند، دستکم سه صورت ممکن است روی دهد:
یک: برادر مغلوب به خاطر ناتوانی از بحث بگوید: « سریال کانال سه الآن شروع میشود».
دو. خواهر کوچکتر به خاطر اینکه حوصله‌اش سر رفته همین را بگوید.
سه. مادر برای اینکه بین دو برادر بیش از این شکرآب نشود، جمله‌ی بالا را بگوید.
دلیل مغالطه بودن کلام فوق، بی‌ربطی آن به سخن مخاطب و ایجاد خلل در بیان آن است نه غرض داشتن در مورد الف، چون موارد ب و ج هم مغالطه هستند. اگر کسی در حال غرق باشد و گوینده‌ای به مردم گزاره‌ی درستی بگوید مثل « در آن فروشگاه اجناس را نصف قیمت می‌دهند» مرتکب مغالطه‌ی پارازیت شده است که ممکن ناآگاهانه یا از روی سوءنیّت باشد، ما از درون مردم بی‌اطّلاعیم و بر اساس ظاهر کلام آنها قضاوت می‌کنیم. چون گزاره‌ی «آسمان آبی است» یا گزاره‌ی پیشنهادی من خللی در امر کمک‌رسانی ایجاد کرده صحیح ولی کلیّت ماجرا مغالطه و اشتباه است.
ج. قدّوسی اینجا مرتکب مغالطه‌ی « مصادره به مطلوب» هم شده است. این مغالطه جاییست که ما نتیجه را به نحوی در مقدّمات خود فرض بگیریم: تمام بحث من این بود که اوّلاً انگیزه‌یابی ناممکن است و ثانیاً ربط دادن انگیزه به انگیخته برای اثبات درستی یا نادرستی آن اشتباه است. او ابتدا دانستن اینکه فلان کس از روی سوءنیّت آن گزاره را گفته مفروض می‌گیرد و بعد یکی از آن مغالطات را مثال می‌زند ولی آنرا بی‌ربط به بحث مغالطات می‌داند، سپس نتیجه‌ای که می‌خواهد می‌گیرد و توجّه به مغالطات را مضر می‌خواند! هم مثالش یکی از موارد مغالطه است، هم نیّت‌خوانی ناممکن است و هم بدون نیّت‌خوانی می‌توان اشتباه بودن آنرا ثابت کرد.
۳- لبّ مطلب نویسنده: «بحث تفکیک گوینده از گفته، توصیه‌ای منطقی و کاملاً پذیرفته است امّا از آنجا که در برخورد با برخی متون خارج از تخصّص خود نتوانیم به درستی یا نادرستی آنها پی ببریم یا انتخاب درستی بین یک یا چند استدلال مخالف داشته باشیم، انگیزه‌ها و دیگر مشخّصات نویسنده را در داوری خود دخالت می‌دهیم».
منطق شرط لازم یک استدلال و داوری درباره‌ی آن است نه شرط کافی. برای استنتاج صحیح در یک رشته‌ی خاص هم به منطق نیاز است و هم به احاطه‌ی نسبی بر آن دانش خاص، توأم بودن این دو شرط لازم، شرط کافی یک استنتاج صحیح و داوری پیرامون آن است. اگر در برخورد با یک متن خارج از حوزه‌ی تخصّصی نتوانیم با استفاده از قوانین منطق، داوری و نقد مناسبی داشت باشیم (که معمولاً اینگونه است)، لاجرم باید ضعف خود در شرط دیگر یعنی احاطه بر آن دانش را جبران کنیم نه اینکه منطق را زیر پا بگذاریم. جواب سؤال عنوان این است: « نه، منطق همه‌ی ماجرا نیست ولی شرط لازم ماجراست که نمی‌توان آنرا زیر پا گذاشت» و گرنه ممکن است مرتکب مغالطه‌های گوناگونی شویم که بعضی از آنها را مثال می‌زنم:
۴- «مغالطه‌ی یا این یا آن»: اگر امری تنها دو شق داشته باشد( زوج و فرد بودن عدد)، می‌توان از استدلال «اگر این نه، پس آن» استفاده کرد و گرنه مرتکب مغالطه‌ی «یا این یا آن» می‌شویم. مثل: « اگر فلانی دوست ما نباشد، دشمن ماست» (ممکن است بی‌طرف باشد). نویسنده می‌گوید اگر توانستیم با به کارگیری منطق به نتیجه برسیم که خوب است (مانند مثالهای پست پیش خودش) و اگر نشد، لاجرم به انگیزه‌ها و پایگاه طبقاتی و ... روی می‌آوریم. مسأله دست کم دو شق سالم دیگر دارد. اوّل اینکه در آن دانش کاستی خود را جبران کنیم (که دشوار است) و دیگر اینکه در برابر یک بحث تخصّصی وقتی نتوانیم هیچ یک از دو قول را بر دیگری ترجیح دهیم، بی‌طرف بمانیم و بگوییم در این مسأله صلاحیّت اظهارنظر نداریم نه اینکه مرتکب مغالطه شویم. او مدام می‌گوید «مجبوریم...». دلیلی برای اجبار به نقد خارج از حوزه‌ی تخصّص نیست. با اطّلاع از دو قول مختلف در یک زمینه‌ی خاص و بدون داوری درباره‌ی آنها هم می‌توان به‌روز بود.
۵- «مغالطه‌ی سنّت‌گرایی»: جاییست که بگویم انجام چندباره‌ی کاری در گذشته نشانه‌ی درستی آن بوده است. بحث ما درباره‌ی درستی یا نادرستی خلط گفته و گوینده است، نویسنده در بند اوّل می‌گوید که در مواجهه با سروش و ناقدان هر بار چنان می‌کرده پس طیّ یک روند عملگرایانه به این نتیجه رسیده که باید انگیزه‌ها را هم وارد کند. (درستی عمل خود در نوجوانی و نتیجه‌گیری از آن را مسلّم فرض کرده است)
۶- «مغالطه‌ی تکرار»: جاییست که ما مدّعای خود را بی‌استدلال فقط تکرار کنیم. «باید درصدی از باور خود را از راه اعتماد به گوینده به دست بیاوریم» به «در یک رویکرد عملگرایانه این نتیجه برسیم...»، «مجبوریم بحثهای دیگری از جمله انگیزه‌ها را وارد کنیم...» تکرار مدّعا کمکی برای اثبات آن نیست.
۷- مغالطه‌ی « این که مغالطه است» جاییست که ما بی‌استدلال، سخن کسی را مغالطه بخوانیم. او به نوشته‌ی من اشاره کرده و بدون آنکه مثالهای مرا ذکر کند آنها را خطا و خلط خوانده است. تنها با ذکر مثال و تحلیل آن است که می‌توان چنین نتیجه‌ای گرفت نه اشاره‌ی تنها.
متن می‌توانست طولانی‌تر از این هم باشد، امیدوارم تکرار واژه‌ی «مغالطه» دافعه‌برانگیز نبوده باشد، خود وی در پست پیش وبلاگش چنین کرد و من نیز بناچار چنین کردم. امیدوارم او، هم این نوشته و هم نوشته‌ی پیشین مرا نقد کند. بحث ما بر سر یک اختلاف کوچک نیست، به نظر من خلط گفته و گوینده، ماقال و من قال، دوراهی بین دانش (علم به جهل، می‌دانم که نمی‌دانم) و جهل مرکّب است. هرکس آگاهانه در آن افتاد، بر او نمرده به فتوای من نماز کنید. بی‌جهت نیست که عبدالکریم سروش چنان اسمی برای کتابش برگزید (انا خیر منه، خلقتنی من نار و خلقته من طین). این اواخر دوبار از مخاطب خودم انتظار اصلاح داشتم یکی گنجی (اینجا) و دیگری حنایی کاشانی (اینجا واینجا). اوّلی که پشت گوش انداخت و خود را به نشنیدن زد و دوّمی پس از یک پاسخ و دریافت جواب آن، کم‌کار شد و کمتر در وبلاگش نوشت در حالیکه هردو نفر می‌توانستند واکنش مناسبتری داشته باشند. امیدوارم این تجربه عاقبت بهتری داشته باشد.   
پ.ن: الآن دیدم وبلاگ «یادداشتهای معترض» هم این این یادداشت را نوشته است. با او دربست موافقم که این گفتگوها همه‌اش خیر و برکت است و امیدوارم ادامه یابد.

نقد گفته یا گوینده؟

          
ایماخوانان حواسشان را چندبرابر جمع کنند که این بار به شعار همیشگی ایمایان می‌پردازم. این پرسش که ارزش یک سخن را با استحکام منطقی و علمی آن می‌سنجند یا با داوری درباره‌ی گوینده‌اش، جوابی دارد که همه از بریم: «ارزش یک سخن به خودش است نه به گوینده، پس یک سخن درست از زبان هرکس درست است و سخن نادرست از زبان هرکس نادرست. داوری ما درباره‌ی گوینده‌ی یک سخن ربطی به خود آن سخن ندارد.» امّا آیا به لوازم این رأی پایبندیم یا مانند بسیار سخنان دیگر فقط ادّعاییست که در مرحله‌ی عمل یا فراموش می‌شود یا به عکس آن عمل می‌شود؟ برای بررسی این موضوع چهلمین مغالطه را به تنهایی برمی‌رسم و تلاش می‌کنم با مثالهای متعدّد آنرا واکاوی کنم. دوستان این مغالطه را بیش از دیگر مغالطه‌ها جدّی بگیرند که هرچه همه خوبان دارند، این یکی به تنهایی دارد. کاربرد ناآگاهانه‌اش هم زشت و نفرت‌پراکن است چه رسد به تکرار چندین باره‌ی آن یا بدتر از آن اعتیاد به آن و از همه بدتر آنرا آگاهانه به عنوان یک شیوه‌ی تحلیل به کار گرفتن. این مغالطه را اگر از در بیرون کنی از پنجره داخل می‌آید و اگر پنجره را ببندی، روزنی جدید برای نفوذ می‌یابد. به رغم اینکه تمایز گفته از گوینده شعار اصلی ایمایان بوده ولی گاهی دوستان به من تذکّر داده‌اند که فلان جا مراقب نبوده‌ام و البتّه در ادامه خواهید دید که کار ما از این هم خرابتر است. بهتر است به جای حاشیه‌روی به سراغ خود موضوع برویم. پس از دو دسته‌ی اوّل مغالطات (تبیینهای مغالطی و ادّعای بدون استدلال) به دسته‌ی سوّم آنها می‌رسیم یعنی «مغالطات مقام نقد».این مغالطات جاییست که کسی در پی نقد یک گفته است امّا به جای پرداختن به آن و ارائه‌ی دلیل از راههای متفاوتی تلاش می‌کند آنرا نادرست جلوه دهد.
۴۰- مغالطه‌ی خلط انگیزه و انگیخته (argumentum ad hominem)
هرگاه به جای پرداختن به محتوای یک عقیده به خاستگاه آن عقیده و انگیزه‌های آگاهانه یا ناخودآگاه گوینده توجّه می‌کنیم مرتکب مغالطه‌ی خلط انگیزه و انگیخته شده‌ایم. درباره‌ی این مغالطه دو نکته گفتنی است:
اوّل اینکه شناخت انگیزه‌ی یک سخن جز با تصریح خود گوینده فهمیدنی نیست. پس اساساً انگیزه شناخت‌پذیر نیست تا کار به مرحله‌ی بعد برسد و بر اساس آن گفته‌اش را داوری کنیم. روانکاوی به عنوان یک دانش به زوایای پنهان ذهن و روح انسان می‌پردازد ولی اوّلاً همین دانش از سوی فیلسوفان علم «شبه علم» نامیده می‌شود و ایرادهایی جدّی به آن وارد شده است که پرداختن به آن کلام را بی‌جهت طولانی می‌کند ولی آنچه به ما مربوط می‌شود این است که به کارگیری دانش روانکاوی در نقد هنری و دانشی و فلسفه بسیار آفت‌خیز است. هر کسی با اندک مایه‌ای از اصطلاحات آن و زمینه‌ی مورد بحث می‌تواند به نقد خود نویسندگان بنشیند و حتّی دو نفر دو رأی متفاوت درباره‌ی روانکاوی یک فرد خاص بدهند که هر دو نه اثبات‌پذیر باشند و نه ابطال‌پذیر. تفصیل را حین بررسی مثالها می‌آورم.
دوّم اینکه به فرض محال که انگیزه‌ی کسی را شناختیم، نه انگیزه‌ی نادرست الزاماً به بیان گفته‌ی نادرست می‌انجامد و نه انگیزه‌ی خوب و پسندیده به گفتن سخن درست و صحیح منجر می‌شود. مثالهای بسیاری برای هر دو مورد می‌توان یافت. یکی از کتابهای مناسب برای بررسی بی‌ربطی انگیزه به انگیخته «ایدئولوژی شیطانی» عبدالکریم سروش است. متأسّفانه مسأله خیلی جدّی‌تر از آن است که ابتدا به نظر می‌رسد. به جای شرح بیشتر سراغ مثالها می‌رویم:
یک- چندی پیش یکی از سربیران مجلّات سینمایی مدّعی شد که سخن منتقدان کیارستمی در ارائه‌ی تک‌بیتهایی از اشعار حافظ به علّت حسادت آنها از جایگاه رفیع هنری او در جهان است بی آنکه وارد بررسی دلایل آنها شود. برایش نوشتم که داوری درباره‌ی سخن مردم بر اساس صفتی که به هیچ وجه نمی‌توان آنرا در درونه‌ی آن گویندگان خاص اثبات کرد، نادرست است. مثال آوردم با اینکه رضا میرکریمی و سینمایش را دوست دارم ولی او هم چندی پیش در واکنش به داستان‌نویس بی‌حاشیه‌ای که ادّعا کرد فیلم «به همین سادگی» ممکن است بر اساس داستان او ساخته شده باشد، جواب داد که برخی«می‌خواهند» خود را به این وسیله مطرح کنند. او از «خواسته‌» آن فرد از کجا آگاهی یافته بود؟ سردبیر محترم گفت اوّلاً من بر سر حرفم هستم و تازه چه خوب شد که فضای وبی ایجاد شد تا بعضی در آن بنویسند و فضا طبیعی‌تر شود. یعنی من و امثال من کمبودهای خود را بدین وسیله رفع کنیم و کمی آرام شویم. ( شد سه نمونه: حسادت و ناقدان کیارستمی، شهرت‌طلبی و داستان‌نویس مذکور، کمبودهای روانی و امثال بنده)
دو- «به تازگی کتابی درباره‌ی عواض سوء استفاده از داروهای شیمیایی نوشته شده که با توجّه به اینکه نویسنده‌ی آن عطّاریست که به طبّ گیاهی علاقه دارد نباید آنرا خیلی جدّی گرفت، زیرا آنرا طبعاً برای اهداف مالی و تبلیغ کار خود نوشته است. (ارزش کتاب براساس شغل و انگیزه‌ی نویسنده تعیین شده)
سه- مجید جلالی: « فدراسیون برای این مراحل پایانی مسابقات حذفی را پس از لیگ قرار داد تا یکی از دو تیم قرمز یا آبی قهرمان شوند». اوّلاً او به هیچ وجه نمی‌تواند انگیزه‌ی فدراسیون‌نشینان را ثابت کند و بعد اعمال نفوذ برای قهرمان کردن آنان در حین لیگ هم ممکن بود و ربطی به انداختن آن پس از لیگ نداشت.
چهار- کسی مثل کیارستمی بر موج سینمای هنری جهان سوار می‌شود؛ جشنواره‌ها هم او را کشف می‌کنند و متوجّه نمی‌شوند که او ادا در می‌آورد. کیارستمی هم آدم باهوشی است که رگ خواب جشنواره‌ها را پیدا می‌کند و موفّق هم می‌شود (خسرو دهقان، شماره ۳۱۱ همشهری جوان) متوجّه شدید؟ با اینکه ریشه‌ی سینمای هنری در غرب است و آنها سالهاست که اصلش را دیده‌اند ولی گول یک تازه‌ از راه‌رسیدی شرقی را می‌خورند و کیارستمی رسماً آنها را سر کار می‌گذارد! تمام این سناریونویسی‌ها به جای اینکه بگوید من به فلان دلیل از فیلمش خوشم نمی‌اید.
پنج. سینمایی‌نویس‌ها در به کارگیری این مغالطه ید طولایی دارند که چند نمونه از آنرا بدون شماره‌گذاری می‌آورم. چندی پیش حسین معزّزی‌نیا از مصاحبه نکردن برخی بازیگران و عوامل فیلم شکوه می‌کرد ولی ناگهان فرار از مواجهه با مصاحبه‌گر را به «ضعف نفس» داشتن آنها مرتبط کرد! امیر پوریا در شماره ۴۲۶ فیلم نوشت که «همه می‌دانیم که در جامعه ی هنری حسودی کار و زندگی می‌کنیم یعنی فیلمی را می‌بینیم و تفاوت آنرا با این سینمای لاغر و طفلکی تشخیص می‌دهیم ولی تلاش می‌کنیم از آن خوشمان نیاید و بی‌استدلال درست ساز مخالف کوک می‌کنیم. ( تلاش برای یک‌دست سازی مخاطبان یک فیلم در این گفته حیرت‌آور است. چند نفری که خلاف جمع سخن می‌گویند- بدون قضاوت درباره‌ی درستی یا نادرستی سخن آنان - از بین برنده‌ی دیکتاتوری اکثریّت هستند. زیرپا گذاشتن اقلیّتی بدون استدلال و با توجّه به صفاتی مانند حسادت و واکنش نشان ندادن دیگران مایه‌ی تأسّف است). علی معلّم در آغاز بحث درباره‌ی فیلم «جرم» در برنامه‌ی هفت گفت که من اساساً نقد نمی‌نویسم و برای ارزیابی یک فیلم باید به جایگاه و سابقه‌ی سازنده‌ی آن توجّه کرد. (دخالت دادن آشکار سابقه و اعتبار صاحب اثر در ارزیابی اثر)   
شش. مطهری و هدایت: «صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟ یکی از علل خودکشی اواین بود که اشراف‌زاده بود؛ او پول توجیبی بیش از حد کفایت داشت، اما فکر صحیح و منظم نداشت. او از موهبت ایمان بی بهره بود؛ جهان را مانند خود بُلهوس و گزافه‌کار و ابله می‌دانست. لذت‌هایی که او می‌شناخت و با آنها آشنا بود، کثیف‌ترین لذتها بود و از آن نوع لذتها دیگر چیز جالبی باقی نمانده بود که هستی و زندگی ارزش انتظار آن‌ها را داشته باشد.» ( آثار، زندگی و خودکشی هدایت را باید در اندیشه‌ی درست یا نادرستش جست و نقد کرد امّا مطهّری اشراف‌زادگی هدایت را دخیل می‌داند و از زبان او جهان را توصیف می‌کند، شاید نظر او درباره‌ی ایران آن زمان این بود ولی درباره‌ی جهان، خیر)  
هفت. وی.اس. نایپول: «من وقتی یک قطعه ادبی می‌خوانم با یک یا دو پاراگراف در می‌یابم نویسنده‌اش زن بوده یا خیر. نوشته‌های زنان پر از احساسات‌گرایی ظریف زنانه و نگاه محدود به دنیاست.». نورمن میلر:«بویی که از جوهر زنان به مشامم می‌رسد همیشه هذیان‌گونه، تکراری، وارفته، مد روز، صلب و ... بیش از اندازه ناموزون یا از ابتدا ناموفّق است. (جنسیّت نویسنده می‌تواند مانند طبقه، شغل، سن و سال و بسیاری از صفات او به اشتباه ملاک سنجش کردار و گفتار او شود. مثال در فرهنگ ما خیلی زیاد است، به عمد نمونه‌هایش از فرهنگ غرب برگزیدم)
هشت. به این نوشته در بررسی منتقدبودن طبقه‌ی تکنوکرات- روشنفکر توجّه کنید:«... منافع ِ طبقاتی ِ آن‌ها اقتضا می‌کند که در همین سطوح باقی بمانند...خلاصه آن که حاملانِ یگانه‌یِ عقل ِ ابزاری‌اند. چه زمان رؤیایِ یک انتقادِ اساسی را می‌پرورانند؟ وقتی بخواهند موانعی که در راهِ اثر ِ واقعی‌شان قرار دارد را تشریح کنند، منتها نه در حدّی که جایگاه‌شان را از دست بدهند، نه در حدِ رادیکال. این را بی‌فایده می‌دانند. نیرویی در درون‌شان آن‌ها را از جلو زدن از مرزهایِ فایده بازمی‌دارد...». طبقه و کشف «نیرویی در درونشان» می‌شود ملاک سنجش آنها. دلبستگان تفکّر چپ پیش‌کسوتان این نوع شبه‌استدلال هستند. امید مهرگان درباره‌ی جدال قلمی بین اکبر گنجی و علی پایا نوشت که پایا این سخنان را در انحصار آکادمیسینهایی مانند خود می‌داند پس جایگاه آکادمیک خود را با سخنانی که گنجی می‌گوید در خطر می‌بیند و علّت واکنش پایا نیز همین است (نقل به مضمون، سایت رخداد در دسترس نیست) مراد فرهادپور درباره‌ی علّت توحّش صربها در کتاب عقل افسرده می‌نویسد: «حسّ قهرمان‌بازی صربها با فروپاشی آسان حکومت تیتو برآوده نشده بود، پس با کشتار بالکان تلاش کردند این حس خود را ارضا کنند». کتاب «پاریس- تهران» نیز مملوّ از انگیزه‌یابی‌ها ریز و درشت است.
نه. هرگونه آمیختگی جایگاه گوینده با گفته به نقد ضرر می‌زند. بی‌اخلاقی و رعایت‌نکردن همدلی و اصول نقد همانطور که برای یک نویسنده بد است، برای ناقد او هم بد است، برای ناقد ناقد او هم بد است و این اصل تبصره برنمی‌دارد. در این نوشته، دستکم سه صفت برای گوینده بیان شده که به رغم چند سطر پایانی، در ارزیابی گفته به کار رفته است.
الف. نیّت‌یابی و انگیزه‌خوانی: جمله‌ی « نقد اخلاقی می‌کنم، پس روشنفکرم» انگیزه‌خوانی آشکاری است که اثبات‌ناپذیر است، آنرا درباره‌ی هرکس می‌توان به کار برد و او را به ریاکاری متّهم کرد. به فرض که ثابت شود کسی در پی روشنفکرنمایی است، اگر حرفش درست باشد، ریاکاری او از درست بودن حرفش نمی‌کاهد و به عکس، صداقت گوینده نمی‌تواند حرف نادرست را درست کند.  به بیان واضحتر، نیّت گوینده ربطی به گفته‌اش ندارد.
«جنبه مبتذل خودمحورانه، ژست اخلاقی فخرفروشانه‌ی روشنفکری» مقداری از صفاتی است که نویسنده به ناقد مفروض نسبت می‌دهد. اگر فرض کنیم که ناقد به جای نقد تمسخر کرده، این نوشته هم تمسخر حرف اوست و با نقد او فرقی ندارد. خود این نوشته دعوت به پرهیز از تمسخر توهین‌گر و تشویق به همدلی با اوست پس نقد اخلاقی به شمار می‌آید؛ آیا عنوان نوشته را درباره‌ی نویسنده به کار ببریم یا نه؟
ب. فرودست یا مسلّط بودن: همدلی کردن با فرد توهین‌گر فقط جایی که متعلّق یه طبقه‌ی فرودست باشد لازم است یا اگر جزو طبقه مسلّط هم بود، الزامی است؟ رعایت شروط نقد و به کارگیری اخلاق در مواجهه با هرکس مناسب است و ربطی به طبقه‌ی او ندارد. از طرف دیگر طبقه یا پس‌زمینه‌ی یک نظر، ربطی به درستی یا نادرستی آن ندارد. هر توهین‌گر، دروغگو یا ناروانویسی انگیزه‌ای پشت سخنانش دارد ولی دانستن یا حدس زدن آن، از قبح کلام او کم نمی‌کند.  
ج. منفعت داشتن یا نداشتن، هزینه داشتن یا نداشتن: هیچ نوشته‌ای بر اساس هزینه یا منفعت داشتن داوری نمی‌شود. اگر نوشته‌ای نژادپرستانه برای نویسنده‌اش هزینه‌بر باشد و او را به زندان بیندازد، باارزش نمی‌شود و هیچ نوشت‌ی بامنفعتی (مانند تحسین قیام مردم بحرین) اگر برایش جایزه و تحسین حکومتیان را در پی داشته باشد، بی‌ارزش نخواهد شد. اگر جز این است، دلیل آورده شود و اگر دانستن این مسأله، جزو همان حرفهای بدیهی و خنک است، آوردنش در متن ضرورتی نداشت.
ده. عبدالکریم سروش پیش‌کسوت بحث خلط انگیزه و انگیخته است؛ امّا در نقد یکی از آخرین نقدهای صادق لارجانی بر قبض و بسط نوشت: «لاریجانی که متوجّه شده است، رأیش ارزش ندارد و اشتباه می‌کرده است، چون جسارت توبه‌ی دلیرانه و عالمانه نداشت، تز قبض و بسط را به دو تز ضعیف و قوی تقسیم کرد. برای حفظ ظاهر اوّلی را پذیرفت و با دوّمی مخالفت کرد تا تسلیم و تنازل از سوی وی به شمار نیاید». (دعوی درویشی و وعده‌ی خاموشی، قبض و بسط تئوریک شریعت، چاپ چهارم) صادق لاریجانی در ملاقاتی که در ترکیه  با وی داشت گفت ممکن است تمام حرفهای من اشتباه باشد ولی شما از کجا دانستی که من متوجّه اشتباه خودم شدم ولی به روی خودم نیاوردم و این برنامه را برای پوشاندن شکست خود طرّاحی کردم؟ بنا به گفته‌ی لاریجانی سروش پس از کمی تفکّر اعتراف می‌کند که این بخش از نوشته‌اش اشتباه بوده است که این هم انصاف وی را می‌رساند و هم اینکه وقتی کسی که این همه در ذمّ انگیزه‌یابی نوشته، خود در دام آن می‌افتد، بنده و شما باید حساب کار دستمان بیاید.
پ.ن: مغالطه‌ی سی‌ونهم را در پایان ایمای مربوط قبل گذاشتم.
پ.ن۲: دو تن از دوستان با تعابیر مختلف نوشتند که اگر سخت‌گیری در گفتار و نوشتار اینقدر باشد هیچ حرفی نمی‌توان زد و آشنای عزیز گفت که از وقتی نوشتن درباره‌ی مغالطات را آغاز کردی، وقت گفتن و نوشتن دست و دلم می‌لرزد. خُب کمی بله و کمی خیر؛ یعنی مثالها حدّ ایده‌آل هستند و طبیعی است که ما نتوانیم در تک‌تک اعمال و کردار خود آنرا رعایت کنیم ولی می‌توانیم مراقب باشیم که آگاهانه مغالطه نکنیم و اگر متوجّه شدیم خود را ویرایش کنیم. از طرفی بله، ما (اوّل از همه خودم را عرض می‌کنم) خیلی بیش از آنچه می‌دانیم و می‌توانیم، می‌گوییم. اگر به این نتیجه برسیم که مثلاً یک سوّم حرفهایمان را نباید بگوییم و یک سوّم دیگر را باید تصحیح کنیم، همین خود دستاورد بزرگی است.

پیرامون اعتصاب غذای اخیر


     

اعتصاب غذای سیاسی اخیر امر فردی محض نیست تا بگوییم تنها به خودشان ربط دارد. بنا بر تأثیری که می‌تواند بر جنبش سبز بگذارد، ناظران حقّ انتقاد کردن و پیشنهاد دادن دارند. به فرض اگر عمل فردی کسی به جنبش ضرر بزند، نمی‌توان گفت که به فقط به خودش مربوط است (همان تمثیل معروف کشتی و سوراخ). همینگونه است اگر عمل آنان جز ضرر برای خود و خانواده‌شان در بر نداشته باشد. پس یک نکته‌ی مهم را که نمی‌بینم کسی به آن اشاره کند، یادآوری می‌کنم:
اعتصاب غذا برای رسیدن به دستاوردی معیّن یا در امان ماندن از ضرری مشخّص انجام می‌شود. مثلاً اگر یک زندانی از حقّ ملاقات یا مرخّصی بر خلاف قانون محروم شود یا بی‌جهت در زندان انفرادی نگه داشته ‌شود، می‌تواند اعتصاب غذا کند. این کار می‌تواند در اعتراض به محرومیّت دیگران هم باشد ولی یک چیز در اعتصاب غذا بدیهی به نظر می‌رسد که نباید آسیب‌رسانی صرف و بدون نتیجه باشد بلکه باید طرف مقابل را برای دادن امتیازی در فشار قرار دهد.
اعتصاب غذای زندانیان اخیر، اعتراض به امری در گذشته (قتل سحابی و صابر) است و طبعاً حکومت نه قرار است امتیازی دهد و نه آنها دستاوردی به دست می‌آورند. چرا باید بدون به دست‌آوردن دستاوردی جان خود را به خطر انداخت؟ اعتصاب غذای نوری‌زاد و پناهی برای محدودیّتهایی بود که بر آنان اعمال می‌شد و نتیجه هم داد؛ الآن اگر من بپرسم اگر چطور شود این عزیزان دست از اعتصاب غذا برمی‌دارند، جواب چیست؟ حتّی اگر درخواستشان - مثلاً- کالبدشکافی هاله یا هدی بود نیز بالاخره هدفی به شمار می‌رفت، نه اینکه فقط اعتراض خشک و خالی باشد. من متأسّفانه هدفمندی و عقلانیّتی پشت این اعتصاب غذا نمی‌بینم و بهتر است که عقلای قوم برای پایان دادن به آن تلاش بیشتری کنند.

کتابت واژه‌ی «الله»

۱- کلمه‌ی «الله» تشدید ندارد.
۲- در رسم‌الخطّ عرب کلمات مشدّد را نیز با یک حرف می‌نوشتند و این باعث اشتباه در قرائت می‌شد؛ پس کاتبان به این فکر افتادند که با گذاشتن علامتی، حروف مشدّد را از غیر آن متمایز کنند. علامتهای زیادی پیشنهاد شد که دست آخر پیشنهاد خلیل بن احمد معروف که سه دندانه‌ی شین ِکلمه‌ی تشدید بود، عمومیّت یافت. امّا  در کتابت کلمه‌ی «الله» و برخی کلمات مشابه علامت تشدید را روی حرف لام دوّم آن گذاشتند در حالیکه هر دو حرف لام این کلمه در کتابت نوشته می‌شود و نیازی به تشدید نیست. در قرآنهای چاپ ایران این تشدید در تمام کلماتی که دو لام پیاپی دارند و اوّلی ساکن و دوّمی دارای حرکت است، وجود دارد و در قرآن عثمان طه بعضی کلملات مانند «اللیل» را «الّیل» نوشته و برخی لغات مانند «اللات» را «اللّات» که قاعده‌ی یکسانی در نگارش آنها به کار نرفته است. واژه‌ی «الله» با تشدید می‌شود «الللاه» یعنی انگار دارای سه لام است.
۳- وقتی اوّل بار این نکته را در یکی از آثار مرحوم سیّدمحمّدحسین طهرانی خواندم، برق از سرم پرید. ابهامی در کتابت لفظ جلاله در تمام قرآنها- و پرچم بسیاری کشورها از جمله خود ما- جلو روی چشم میلیاردها نفر و نسلهای پیاپی بوده، کسی نفهمیده و رفع نشده است. به کدام باور قطعی خود می‌توانیم اطمینان کنیم؟ 
پ.ن: یکی از دوستان اشاره کرد که لام حرف شمسی است، لام اوّل تلفّظ نمی‌شود و لام دوّم مشدّد می‌شود که نکته‌ی خوبی است امّا صرف نظر از باقی بودن دوگانگی در شیوه‌ی نگارش عثمان طه، نباید فراموش کرد که در قرآنهای اوّلیّه، تشدید در کار نبوده و قرارداد کاتبان است، مانند شمسی دانستن لام. 
پ.ن۲- نکته‌ی مهمّی که از قلم افتاد این است که- بنا به انواع تحلیلهایی که از اصل این واژه وجود دارد-حالا دیگر الف و لام در «الله» جزء کلمه شده نه مانند دیگر لغات، حرف تعریفی که به آن اضافه شده است. یعنی دیگر لغات بدون الف ولام هم به کار برده می‌شوند ولی الله بدون الف و لام نداریم.

جوی خونین

سخن شاملو را درباره‌ی سپهری شنیده‌اید که می‌گفت وقتی می‌بینم انسانی را لب جوی سر می‌برند چطور می‌توانم بسرایم: «آب را گل نکنیم»( نقل به مضمون). اهل داوری درباره‌ی کارهای نکرده‌ی انسانها نیستم و با کارهای کرده‌شان نیز جز به ضرورت کاری ندارم امّا وقتی خبر قتل، تجاوز، زندان، شکنجه و اعتصاب غذا بیداد می‌کند، چطور می‌توان فقط از دلمشغولیهای شخصی یا حرفه‌ای و تخصّصی نوشت؟ فردوسی‌پور بهترین نمونه از کسانی است که در بسته‌ترین رسانه‌ی ایران حتّی اگر شده با یک جمله در طول برنامه موضع فکری خود را معلوم می‌کرد؛ پس بهانه‌ای برای کسی نمی‌ماند که محذور داریم. هرکس با هر سلیقه و تخصّصی می‌تواند با انتخاب و پرداخت دقیق موضوع، نشان دهد که بی‌تفاوت نیست. سپهری شاعری عارف‌مسلک بود نه روشنفکری اجتماعی امّا برای بسیاری از نویسندگان وب که شاید حتّی پرداختن غیرمستقیم به این مسائل را سیاست‌زدگی بدانند، نگرانم. تاریخ داور بی‌رحمی است.

خطبه‌ی ۲۹ خرداد و محک زمان

                   
خطبه ۲۹ خرداد رهبر نظام نکات زیادی داشت که بازخوانی سیزده مورد از آن فعلاً کفایت می‌کند. زمان بهترین محک است برای سنجش ادّعای کسی که دیگران را به داشتن بصیرت دعوت می‌کرد و طرفدارانش از آینده‌بینی او داستانها می‌گویند.
۱- از دو سه ماه پیش از این. من اول فروردین در مشهد گفتم هى دارند دائماً به گوشها می‌خوانند، تکرار می‌کنند که بناست در انتخابات تقلب بشود. می‌خواستند زمینه را آماده کنند. من آنوقت به دوستان خوبمان در داخل کشور تذکر دادم و گفتم این حرفى را که دشمن میخواهد به ذهن مردم رسوخ بدهد، نگوئید. (برخی اصولگرایان همین اواخر از احتمال تقلّب همان دولت در انتخابات مجلس گفتند)
۲- این رقابتها کاملاً رقابتهاى آزاد، جدى و شفاف بین نامزدهاى مختلف بود؛ همه دیدند... فرض ما این بود و هست که این رقابتى که وجود دارد بین چهار نامزد انتخابات، این رقابت میان افراد و جریانهاى متعلق به نظام اسلامى است. بعضى را براى خدمت به کشور مناسبتر از بعضى دیگر میدانم؛ اما انتخاب به عهده‌ى مردم بوده و هست. مردم انتخاب کردند. خواست من، تشخیص من، نه به مردم گفته شد، نه مردم لازم بود آن را مراعات کنند.( رهبر در کردستان ابتدا چنین از دولت نهم دفاع کرد که نقد نامزدها درباره اقتصاد و وضع کشور نادرست است- تا بعد با وجود قیمتهای افسانه‌ای نفت به سال «جهاد اقتصادی» برسیم-، سپس اینطور از نامزدهایی که برای جلب توجّه غربی‌ها حرفهای آنان را تکرار می‌کنند انتقاد کرد. یامین‌پور در برنامه‌ی «ایران ۸۸» خود را به آب و آتش زد تا بدون اسم آوردن بگوید وقتی رهبر غیرمستقیم می‌گوید به چه کسی رأی بدهید و به چه کسی نه، مردم باید تکلیف خود را بدانند)
۳- مردم احساس کردند که در نظام اسلامى بیگانه به حساب نمى‌آیند، نظام کشور اندرونى و بیرونى ندارد. همه چیز در مقابل مردم آشکار، همه‌ى نظرات در مقابل مردم بیان شد. ( اوضاع قوّه‌ی قضائیّه بهترین نمودار نبودن بیرونی و اندرونی در نظام است)
۴- اگر این جور مناظره‌ها در طول سال و در طول چهار سال ادامه داشته باشد، دیگر وقتى در هنگام انتخابات پیش آمد، حالت انفجارى پیدا نمیکند؛ همه‌ى حرفها در طول زمان گفته خواهد شد، شنیده خواهد شد. (مناظره‌های ادّعایی پس از انتخابات در برنامه «دیروز، امروز، فردا» تنها دو جلسه به طور صریح ادامه پیدا کرد و بلافاصله به گفتگوی طرفداران حکومت تقلیل یافت)
۵- به کسى که رئیس جمهور قانونى کشور است، متکى به آراء مردم است. نسبتهاى خلاف دادند، رئیس جمهور مملکت را که مورد اعتماد مردم است، به دروغ‌گوئى متهم کردند! (فیلم دروغگویی او موجود بود، کیهان ولایت هم بعدها دروغگویی او را برای رأی آوردن کردان فاش کرد تا امروز و ردکردن تهدید به استعفا و معلوم شدن صحّت آن از زبان نمایندگان حاکمیّت)
۶- رئیس جمهور را خرافاتى، رمال، از این نسبت‌هاى خجالت‌آور دادند. ( درباره‌ی نسبت ارتباط با جن‌گیر و مرتاض از زبان گروه مصباح هم چیزی نگوییم بهتر است)
۷- البته این آقایان را کسى متهم به فساد مالى نکرده؛ حالا در مورد بستگان و کسان، هر کس هر ادعائى دارد، بایستى در مجارى قانونى خودش اثبات بشود و قبل از اثبات نمیشود اینها را رسانه‌اى کرد. اگر چیزى اثبات بشود، فرقى بین آحاد جامعه نیست؛ اما اثبات نشده، نمیشود اینها را مطرح کرد و قاطعاً ادعا کرد. ( برای یک فقیه این نوع اظهار نظر عجیب است چون اصلاً  کافی نیست، اگر اتّهامی هست باید رسیدگی شود و گرنه شخص اتّهام‌زن باید به دلیل نشر اکاذیب محاکمه شود و از متّهم اعاده‌ی حیثیّت شود که هیچ کدام انجام نشد)
۸- البته بین ایشان (هاشمی رفسنجانی) و بین آقاى رئیس‌جمهور از همان انتخاب سال ۸۴ تا امروز اختلاف‌نظر بود، ... و نظر آقاى رئیس‌جمهور به نظر بنده نزدیکتر است. ( بدترین و مهلک‌ترین گاف رهبر نظام که دست او را امروز برای برخورد با احمدی‌نژاد بسته است، نامه‌ی هاشمی رفسنجانی به رهبر نشان می‌دهد که وی صلاح رهبر را بهتر از خود او تشخیص داده بود)
۹- مناظره‌هاى زنده‌ى تلویزیونى خوب است؛ اما این آسیبها باید برطرف بشود. من همان وقت - بعد از مناظره - به آقاى رئیس جمهور هم تذکر دادم؛ چون میدانستم ایشان ترتیب اثر میدهند. ( یکی از موارد ترتیب اثر دادن، برکناری مشایی بود که احمدی‌نژاد با تأخیر و اکراه پذیرفت و بعد تا توانست در دولت به او پست داد، ماجرای مصلحی هم که نیازی به یادآوری ندارد.)
۱۰- نظام جمهورى اسلامى، همین امروز یکى از سالمترین نظامهاى سیاسى و اجتماعى در دنیاست. ( تلاش برای خرید نه میلیون رأی به نام سهام عدالت پیش از انتخابات و پرونده‌های رحیمی، بقایی و مشایی در قوّه قضائیّه نمونه‌اش)
۱۱- الان همین چند نفرى که در این قضایا کشته شدند؛ از مردم عادى، از بسیج، جواب اینها را کى‌ بناست بدهد؟ ( پروژه‌ی شهیدسازی برای نظام ثمری نداشت و افراد ادّعایی یا سبز بودند، یا قاتلان بسیجی آنها مشاهده شده بودند و آخرین آنها حسین غلام‌کبیری هم تصادفی از کار درآمد تا کسانی که شایعه‌ی ترانه موسوی را بارها به کلّ جنبش سبز سرایت دادند و ده‌ها شهید سبز دیگر را ندیدند، در برابر دروغهای خبرگزاریهای نظام مانند فارس، منفعلانه فقط سکوت کنند)
۱۲- بروند توى کوى دانشگاه، جوانها را، دانشجوها را - آن هم دانشجوهاى مؤمن و حزب‌اللهى را، نه آن شلوغ‌کن‌ها را - مورد تهاجم قرار بدهند، آنوقت شعار رهبرى هم بدهند! دل انسان خون میشود از این حوادث. (سرانجام پرونده‌ی کوی دانشگاه چه شد؟ دانشجویان زودتر از حمله‌کنندگان احکام محکومیّت خود را دریافت کردند)
۱۳- در داخل کشور هم عوامل این عناصر خارجى به کار افتادند و خط تخریب خیابانى شروع شد؛ خط تخریب، خط آتش‌سوزى، اموال عمومى را آتش بزنند، حریم کسب و کار مردم را ناامن کنند، شیشه‌هاى دکان مردم را بشکنند، اموال بعضى از مغازه‌ها را به غارت ببرند، امنیت مردم را از جانشان و مالشان سلب کنند؛ امنیت مردم مورد تطاول اینها قرار گرفت. این ربطى به مردم و طرفداران نامزدها ندارد، این مال بدخواهان است، مال مزدوران است. ( عکس و فیلم افرادی که به اتوموبیلها خسارت می‌زدند از لباس‌شخصی‌ها و نیروهای انتظامی موجود است، شهادت شاهدان هم هست؛ اینها به کنار، حمله آشکارا به دفتر آقای صانعی بدون هیچ اثبات جرمی چه معنا داشت؟ محافظ مجتبی خامنه‌ای در میان حمله‌کنندگان چه می‌کرد؟ یک تصویر نیمه‌واضح از عکس پاره‌ی آیت‌الله خمینی شد بهانه‌ای برای تظاهرات گسترده ولی قرآنها و عکسهای پاره در حمله به دفتر صانعی هیچ معنایی نداشت و ...الخ)

حدیث نفس با صدای بلند

          
مقاله‌ای در صفحه‌ی «حدیث نفس» شماره‌ی دوازدهم مهرنامه آمده با عنوان فرعی «چهار آموزه‌ی روشنفکران دینی برای نواصولگرایان» که گرچه مهر یادداشت مدیرمسئول خورده است امّا نثرش شباهتی به نوشته‌ی صفحه‌ی بعد مدیرمسئول ندارد. خلاصه‌اش این است که همچنان که بر اساس نظر هگل، هر تزی آنتی‌تزش را در دل خود پرورش می‌دهد، از دل روشنفکری دینی هم نواصولگرایان برآمدند که گرچه با آنها ضدّیّت دارند ولی از چهار آموزه‌شان استفاده کرده‌اند: یک. نظریه مهدویّت سیاسی، دو. نظریّه اسلام منهای روحانیّت، سه. نظریّه ولایت معنوی، چهار. نظریّه اسلام آریایی. نوشتن چند حاشیه بر آن بی‌فایده نیست:
۱- در آغاز مقدّمه و مؤخّره‌ی این نوشتار با تأکید آمده است که «چه بخواهیم و چه نخواهیم» این دو گروه مصداق بارز نظریّه هگل هستند، «ولو اینکه امروز با تیغ‌های آخته در برابر هم صف‌آرایی کرده باشند»، «حتّی اگر معتقد باشیم دو خط موازی به هم نمی‌رسند» و ...
گروه اوّل، گروهی فکری هستند که هیچ‌گاه قدرت را در ایران به دست نگرفتند؛ به قدرت رسیدن سیّدمحمّد خاتمی گرچه بی‌ارتباط با نقد روشنفکران دینی بر سنّت و حاکمیّت نبود امّا نماینده‌ی آنان هم نبود و برای نمونه خاتمی و اطرافیانش هیچ‌‌کدام از این چهار آموزه را تبلیغ نمی‌کردند و به آن معتقد نبودند؛ امّا گروه دوّم گروهی سیاسی است که پشتوانه‌ی فکری روشنی ندارد و آنچه از آنان نقل می‌شود، چند نقل قول از رحیم مشایی است و نه بیشتر. این گروه «از دل» روشنفکری دینی بیرون نیامده است و ارتباط فکری با آنها ندارد تا مصداقی برای آن تئوری کذایی باشد. اینها نه نواصولگرا هستند و نه بنیادگرای دینی، از ابتدا راه خود را از اصولگرایان جدا کردند و هیچ‌کدام از مشخّصات بنیادگرایی دینی و مهمترین آن که حسرت‌خواری گذشته‌ای طلایی باشد در آنها نیست بلکه عکسش در آنان دیده می‌شود.
روشنفکری دینی کل یکپارچه‌ای نیست و علی شریعتی هیچگاه خود را روشنفکر دینی نخواند؛ در آثار او فقط عبارت روشنفکر مسلمان هست. مهمترین تفاوت روشنفکران مسلمان و خلف آنها یعنی نواندیشان دینی با روشنفکران دینی جهت‌گیری آنان است. گروه اوّل هم اسلام سنّتی را نقد می‌کردند و هم رژیم سابق و روشنفکران عرفی را امّا گروه دوّم تحت تأثیر استیلای ولایت مطلقه در نقد چارچوبهای فکری اسلام سنّتی افراط کردند و در تبیین و بازسازی معارف دینی کم گذاشتند و حالا به سکولاریسم سیاسی – و به تدریج معرفتی- رسیده‌اند. دو نماینده از این دو گروه را نمی‌توان کنار هم گذاشت و برای تأیید مطلب خود گاهی از این و گاهی از آن شاهد آورد.
۲- تمام نقل قولهای این نوشته از شریعتی و سروش است و خبری از نقل قول مستند از کسانی که نویسنده نواصولگرا خوانده نیست. چرا؟ همین به تنهایی می‌تواند ارزش مقاله را زیر سؤال ببرد. چیزهایی شبیه به این چهار آموزه را منتقدان مشایی به وی نسبت می‌دهند ولی حتّی از آنان نیز نقل قول نشده است.
۳- نظریّه اوّل چیزی جز تبیین امروزی شریعتی از مسأله غیبت و «مفهوم» انتظار نیست که مشابه آن در معارف شیعی به وفور یافت می‌شود، امّا آنچه از نودولتان نقل می‌شود ارتباط با «مصداق» آن یعنی امام غایب است که تفاوتشان از زمین تا آسمان است.
۴- پیرامون «اسلام منهای روحانیّت» هیچ نقل قولی نیمه‌مستندی از نودولتان در دست نیست و آشکارا گروه مصباح برای خرد کردن آنان از این اتّهام استفاده می‌کنند. از دید آنان مصداق بارز «روحانیّت» یعنی ولیّ فقیه، شاید - باز هم بنا به گفته‌ها- چون احمدی‌نژاد و گروهش خود را مستقیم وصل به امام غایب کرده‌اند از آن نفی روحانیّت را نتیجه گرفته‌اند. حتّی در باره‌ی شریعتی و سروش این نسبت درست نیست و «نفی انحصار روحانیّت در تفسیر دین» با «اسلام منهای روحانیّت» بسیار متفاوت است.
۵- درباره‌ی آموزه‌ی سوّم، رویکرد باطنی شیعه که لااقل از معروف کرخی تا عرفای شیعه‌‍‌ی معاصر و نظریّه پردازانی چون سیّدحسین نصر و مطهّری ادامه یافته، نادیده گرفته می‌شود و فقط یکی دو نقل قول از عبدالکریم سروش، می‌شود «آموزه‌ی روشنفکران دینی». نویسنده در ادامه می‌گوید که نباید بین ولایت معنوی و ولایت سیاسی پیوند برقرار کرد و ادامه می‌دهد «امّا چه کسی مسؤول مهار نظریّه‌هاست و چه کسی می‌تواند دیگران را از استفاده یا سؤءاستفاده از نظریّه‌ها منع کند؟» جواب این است که هیچ‌کس و این ربطی به نظریّه‌ها ندارد. قرآن نیز به گفته‌ی خودش، هم گروهی را هدایت می‌کند و هم باعث گمراهی عدّه‌ای می‌شود. این حرف را درباره‌ی کسی باید زد که ولایت فقیه آیت‌الله خمینی را با نقد تسرّی دادن ولایت باطنی به عرصه‌ی سیاست نقد نکرده باشد. از منبع انتساب این نظریّه به نودولتان هم اثری نیست گویا نویسنده نیازی نمی‌دیده وقتی از ربط بین دو گروه می‌گوید اشاره‌ای مختصر به منابع ارجاع خود داشته باشد.
۶- آموزه‌ی چهارم نیز حتّی در عنوان ربط چندانی به متن ندارد. شریعتی از «مسلمان ایرانی» می‌گوید و در نقل قولها از عبارت پرطمطراق «اسلام آریایی» خبری نیست. این حرف ما را یاد خیلی‌های دیگر می‌اندازد از اسلام ایرانی کربن تا تأکیدهای مطهّری بر اینکه فقه- و اسلام- هر فقیه و عالمی بوی فرهنگ خودش را می‌دهد. دکتر سروش نیز پیرامون درآمیختن سه فرهنگ ایران باستان، اسلام و غرب در ایران امروز حرف دارد. آن چه از مشایی نقل شده تبلیغ مکتب ایران است که - گذشته از اینکه مانند دیگر سخنانش نامنسجم است- ارتباطی با آنچه شریعتی و سه متفکّر یادشده می‌گویند، ندارد.
۷- نویسنده در پایان می‌گوید «الزاماً هر روشنفکر دینی به بنیادگرایی یا سکولاریسم ختم نمی‌شود» و بازرگان و مطهّری را نمونه می‌آورد. مطهّری دست‌بالا روحانی نواندیشی بود، نه روشنفکر و بازرگان نیز نه شباهت چندانی به شریعتی داشت و نه به سروش. توصیه‌ی پایانی نویسنده هم دو چیز است: راه اصلاح دینی از اصلاح روحانیّت می‌گذرد یعنی «الف. استقلال روحانیت از دولت و ملّت و ب.اجتهاد روحانیّت در جهان جدید.». احتمالاً منظور از «استقلال از ملّت»، استقلال مالی است که با توجّه به فقه شیعه و پرداخت وجوه غیرممکن است، اتّفاقاً مطهّری وجه ممیّز روحانیت شیعه را از اهل سنّت همین می‌داند که روحانیّت به همین دلیل نیازی به دولت ندارد، اگر همین ممرّ درآمد هم حذف شود روحانیّت چطور باید از دولت مستقل باشد؟ توصیه دوّم هم که توصیه‌ی قدیمی اقبال لاهوری است ولی برای تمام عالمان دینی و نه فقط روحانیان؛ معلوم نیست نویسنده چرا عالمان دینی را غیرمستقیم منحصر در روحانیان کرده است.
آغاز و پایان توفنده، شاید برای جذّاب‌کردن نیم ستون مطلب سیاسی خوب باشد ولی برای نوشتاری فکری خیر. آغاز مطلب که وصله‌پینه‌کردن بی‌ربط هگل به نوشته بود و در پایان هم نویسنده نقل قولی جالب از مطهّری را که بر افلاطون و مسأله «چه کسی باید حکومت کند» ایراد می‌گیرد، با این جمله خراب می‌کند «این سخن کارل پوپر در دهه نود شمسی نیست، سخن مرتضی مطهّری در پنجاه سال قبل است.» پوپر که امروز زنده نیست و حرف او هم سالها پیش به ایران آمده، «دهه نود شمسی» یعنی چه؟
پ. ن: چندی پیش نوشته‌ای از محمّد قوچانی با همین شیوی استدلال چیزهایی درباره‌ی جنبش سبز و سکولاریسم و روشنفکری دینی به هم آمیخته بود و حالا در کمال شگفتی ادّعا می‌شود که مشایی و احمدی‌نژاد «از  دل» روشنفکری دینی بیرون آمده‌اند و ظاهراً این داستان ادامه دارد. اینگونه ربط دادن افراد به هم به محض دیدن اندک شباهتی، طوطی کچل حکایت مثنوی را هم شرمنده می‌کند. تازه اگر قرار به کنار هم گذاشتن شباهتها باشد، می‌توان پرسید که تلاش افراد مدافع نظام را برای یافتن «شباهتهای جریان انحرافی با اسلام لیبرال (دولت خاتمی، فتنه ۸۸ یا ...)» با این نوشته به چه معنا بگیریم؟ درآمدن این نوشته درست در زمانی که احمدی‌نژاد مغضوب واقع شده – و نه پیش از آن- چطور؟ اگر این را که هر گفتنی، گونه‌ای «از خود گفتن» است در پرانتز بگذاریم، حدیث نفس یعنی با خود سخن گفتن، ولی چرا با صدای بلند؟

صبر زرد، صبر سرخ

                                                                                                              به یاد هدی صابر
                         
آنانکه صبر را به معنای بردباری الاغ‌منشانه و بارکشی حمّال‌مآبانه تفسیر کرده‌اند و از آن فلسفه‌ی تسلیم‌پذیری و ذلّت و تن‌دادن به زور و ظلم و حق‌کشی و تجاوز و سکوت کردن در برابر هر فاجعه‌ای و جنایتی و هر منکری را دیدن و هر ستمی را کشیدن و هر قلدری و قدّاره‌بندی و غارت و خیانتی را دیدن و هر تعدّی را به حقیقت، به اسلام، به مردم به ارزشهای انسانی، به مقدّسات اعتقادی و حتّی به شرف خویش تحمّل کردن و دم برنیاوردن و سروکار همه را به قیامت انداختن و سرنوشت عدالت و انتقام و اصلاح و احقاق حق و طرد قدرتهای ظالم و فاسد ضدّ انسان را به آخرالزّمان و ظهور حضرت موکول کردن استنباط کرده و به خورد مردم داده‌اند، همه کارگزاران جور و سحره‌ی فرعون و نفّاثات فی العقد و خنّاسهای وسوسه‌گری بوده‌اند که از خون حسین افیونی ساختند و از صبر نیز هروئین، قرص خواب و واکسن مرگ و داروی بیهوشی تا راه تجاوز و چپاول و جنایت پیش پای تاتارهای غارتگر و آدمکش هموار گردد و خانه برای ورود دزدها امن و آرام باشد و نمرودها در خدایی کردن و قارونها در غارت کردن خیالشان راحت باشد و مطمئن که از هیچ‌کس صدایی برنمی‌خیزد، هیچ‌کس لب به اعتراض نمی‌گشاید و هیچ‌کس دستی بلند نمی‌کند و سری بالا نمی‌کند و حتّی از جایش جنب نخواهد خورد که سمّ صبر به اینها تزریق شده است . پیکرشان فلج و خونشان مسموم و سرشان بیهوش شده است و آثار حیات جز در روده‌هایشان به کلّی محو شده است و در برابر هیچ ضربه‌ای عکس‌العملی نشان نمی‌دهند. سمّ صبر! راستی هم که که «صبر» نام نوعی دوای تلخ و زهر است، «صبر زرد»! که هم برای اسهال انداختن در طب به کار می‌رود و هم برای رنگ کردن در صنعت و آنهم رنگ زرد!
صبر یعنی مقاومت و تحمّل مثبت سختی‌ها و خطرها در راه ایمان و مبارزه و انسان ماندن، نه «بردباری» چهارپایانه‌ی زبون و ذلیل... صبر اسلام صبر سرخ است، صبر سرخ شکلی از شهادت است که یک زنده‌ای بتواند شهید باشد.
(علی شریعتی، م.آ. ج۱، ص ۲۳۲ و ۲۳۶ و م.آ ج ۱۹، ص ۳۵۳)

کاگه‌موشا

کاگه‌موشا یا بدل (در ایران: شبح جنگجو) یکی از شاهکارهای کوروساوا، روایتی کم‌نظیر از کشمکش ازلی اصل و بدل است که داستانش نیازی به بازگویی ندارد. چه چیز اصلها را از بدلها متمایز می‌کند؟ مهمترین تمایز حقیقی بودن ویژگی خاصّی است که اصل را در آن جایگاه نشانده است و قراردادی بودن بدل است. قدرت، دانش، وراثت، محبوبیّت، هوش و فراست، هنر و هر صفتی که باعث شده کسی اصل باشد، ربطی به خوش‌آمد یا بدآمد کسی ندارد، خود او دارای آن شده است امّا بدل با توافق و قرارداد جمعی کوچک یا بزرگ به آن دست می‌یابد. صاعقه‌ای که از آسمان می‌آید معلوم نیست که گوسفند را می‌رباید یا دسته‌ی گندم را و هابیل وارث آدم می‌شود یا قابیل؟ برادران یوسف از اینکه پسرکی جانشین پدر شود ناراحت بودند و کردند آنچه کردند. به یک معنا دعوای سقیفه هم کشاکش اصل و بدل بود، اختلاف آنچه با وحی آمد و آنچه با توافق گروه ریش‌سفیدان اهل حلّ و عقد.
در صورت مضحک آن که به حدّ توهّم می‌رسد، فقط بدل است که خودش را قبول دارد مانند حسین سبزیان در ماجرای شبیه‌سازی مخملباف. هرچه جمع پذیرندگان بدل بزرگتر باشد، امکان بقای او در آن جایگاه بیشتر است. جمع کوچکتر به معنی خطر بیشتر لورفتن است، در فیلم هم برای مثال اگر زنان بدل شینگن یا خادمان او می‌دانستند که خودش نیست، افتادن از اسب مصیبتی نبود و می‌شد آنرا رفع و رجوع کرد.
افتادن از اسب کلیدی برای فهم دلیل شکست است. اسبی که تن به سواری کسی جز صاحب اصلی نمی‌دهد همان فوت کوزه‌گری اصل است. اصل چیزی بلد است که دیگری - از جمله بدل- بلد نیست، اگر بخواهد جا پای او بگذارد، زمین می‌خورد. اگر بدلها عاقل باشند، پایشان را به اندازه‌ی گلیم خود دراز می‌کنند، و به آن سوی مرز توانایی خود خطر نمی‌کنند امّا مشکل اینجاست که آنها پس از مدّتی وهم برشان برمی‌دارد که «من» هم می‌توانم و اینجا آغاز سقوط است. البتّه در زمان ما بعضی بدلها نعل وارونه می‌زنند یعنی برای پوشاندن بدل بودن خود وانمود می‌کنند که از اصل هم بزرگترند؛ عناوین عظیمتر، ادّعاهای عجیب‌تر، اغراق بیشتر طرفداران و جز آن. درباره‌ی اینها فقط می‌توان سکوت کرد.
پ.ن: عکس تزیینی است.

به یاد هاله سحابی -۲

       
اینها را جسته و گریخته خواندم. بدون توجّه به گوینده که موافق یا مخالف نظام است و بدون تکرار اصطلاحات منطقی حاشیه‌ای کوتاه بر آنها می‌زنم:
۱- مسئله این نیست که هاله کشته‌شده یا او را کشته‌اند، مسئله این است که... .
مسئله احتمالاً به معنای موضوع اصلی یا چیزی شبیه به این است. یک خبر یا تحلیل خاص می‌تواند دارای چند جنبه یا «مسئله» باشد. این نیست بلکه آن است («این» و«آن» هرچه باشد) فروکاستن بی‌جهت موضوع و ساده کردن آن به اندازه‌ی ظرفیّت ذهن ماست. اینکه ما دوست داشته باشیم از چه جنبه به یک موضوع نگاه کنیم مسئله‌ای فردی است، برای اولویّتهای دیگران احترام قائل شویم.
۲- پس از شنیدن خبر گریستم و ...
گریستن خلوت کردن شخص با خویشتن است، تجلّی خصوصی اندوه است؛ برای وجه عمومی آن چه کرده‌ایم؟
۳- در زمان علی هم خلخال از پای زن در آوردند، یک موضوع را به کل حکومت تعمیم ندهیم.
در یکی دو روز گذشته تمثیل از این بی‌ربط‌تر ندیده‌ بودم. دوستان از تاریخ اسلام فقط همین را دیده‌اند؟
چه کسانی خلخال از پای آن  زن در آوردند؟ دشمنان محارب! علی از اینکه امنیّت آنقدر حاکم نیست که مانع دست‌درازی آنان به زیورآلات زنان شود، ناراحت است (خطبه ۲۷ نهج‌البلاغه) این را حدّاکثر می‌توان با دزدیها یا زورگیریهای خیابانی مقایسه کرد ولی متّهم اصلی در این ماجرا و ماجراهای مشابه افرادی هستند که منتسب به خود حکومت هستند. فرض کنید علی می‌فهمید در آن ماجرا یکی از سربازان حکومتش چنین کرده است، واکنش او را حدس بزنید. در ضمن، درآوردن خلخال با کشتن، مختصر تفاوتی با هم دارند.
۴- آیا باید هر اتّفاقی را به پای نظام گذاشت؟
 
این نوشته ظاهراً در واکنش به یادداشت دیروز من یا نوشته‌ای مشابه آن نگاشته شده است. اوّلاً از حضور دائمی «نظام» در یادداشتهای مدافعان «نظام» خرسندیم، بعد هم این انتساب یک ادّعای نابجا به طرف مقابل و نقد آن است. چه کسی گفت «هر اتّفاقی» را می‌توان به حکومت نسبت داد؟ اگر کسی متوجّه رشوه‌گیری، قتل، تجاوز در جایی از کشور شد و گفت، این هم از حکومت آخوندی، تعمیم نابجا کرده است ولی سروکار ما با اخباری است که بازتاب عمومی گسترده و حتّی بین‌المللی می‌یابد، جهت‌گیری درباره‌ی آن، محکوم کردن و تنبیه عاملان آن کمترین انتظار است.
۵- رهبر نظام این وسط چه تقصیری دارد؟
وقتی نادرستی و ناراستی روی داد و خبرش تا بالاترین مقامات رفت، واکنش نشان دادن به آن و تنبیه عاملان بر همه واجب است. اگر فقط فرد مباشر را مسؤول بدانیم، هیچ اشکالی بر محمّدرضا پهلوی یا بسیاری از حاکمان خودرأی مخلوع یا موجود وارد نیست چون خود آنان در اجرای بسیاری از جرایم نقش نداشته‌اند و سازمانهای زیر نظر آنها چنین می‌کردند. همین دیروز مادر مسعود باستانی گفت که پسرش را جلو روی او می‌زدند، واکنش مقامات عالی نظام پس از شنیدن خبرهای مشابه این خبر چه بوده است؟
۶- سوگواری بس است، چه کنیم؟
سؤال خوبیست. برای تغییر جامعه باید خود را تغییر داد، برای تغییر خارج نیز ابتدا باید از ذهن آغاز کرد. مدّتهاست در ایمایان و حتّی وبچین واکنش خاصّی به احمدی‌نژاد نشان نمی‌دهم مگر این اواخر که با رهبر نظام درگیر شده بود. نظم حاکم، بر خوش‌بینی، اعتماد و حتّی بی‌تفاوتی برخی نسبت به رهبر نظام بنا شده است. توصیه‌ی من به این مدافعان این است که این
این نقل قولها را بخوانند و از خود توضیح بخواهند، در صورت نداشتن جواب، فکر خود را تغییر دهند، جامعه خودبه‌خود به سوی تغییر خواهد رفت. این گروه از توده‌ی مردم دارای بیشترین نقش در آینده‌ی ایران خواهند بود و دلیل اینکه بیشتر روی سخن من در این وبگاه با آنان است، نیز همین است.
پیشنهاد من به منتقدان نیز گفتگو با مدافعان است؛ دیواری بین دو گروه کشیده شده که تنها گفتگو می‌تواند آنرا بردارد. برخی دوستان از گذشته اینجا و آنجا از من انتقاد می‌کردند که بی‌جهت روی سخنم بیشتر با مدافعان نظام است، آنها تصمیمشان را گرفته‌اند و هر تلاشی برای تغییر نظر آنها بی‌فایده است. گذشته از اینکه همین الآن برخی از ایماخوانان کسانی هستند که در دوسال گذشته تغییر کرده‌اند و من از آن باخبرم، راه دیگری برای تغییر پایدار و مسالمت‌آمیز نمی‌شناسم، یا جنگ و جدال به شیوه‌ی کیهان و بالاترین یا گفتگو و تفاهم. 
۷- در اوّلین نکته عرض کردم یک موضوع شاید چند جنبه داشته باشد، یک هموطن درگذشته است امّا توجّه به سابقه‌ی فکری او نیز بد نیست. او خود را نواندیش دینی می‌خواند و برداشتی از قرآن ارائه می‌کرد که دو جناح را به خشم می‌آورد. یکی کسانی که ملّی مذهبی یا نواندیشی دینی را عنوانی جعلی و رقیبی برای اسلام سنّتی می‌دانند و دیگر کسانی که فکر می‌کنند این گروه با ارائه‌ی چهره‌ای معتدل از دین، جلو انتقادهای تند آنان را می‌گیرند. این گروه نخبگان از دید من تعیین‌کننده‌ترین گروه فکری برای آینده‌ی ایران خواهند بود. (مکمّل بند شش)
پیشتر جایی خوانده بودم که هاله سحابی در آیه‌ی سی‌وچهار سوره نساء ‌ تلاش کرده بود نشان دهد که «ضرب» معانی گوناگونی مانند روبرگرداندن دارد و در این آیه معنایش الزاماً زدن زنان نیست، بدون داوری درباره‌ی برداشت او ( که خیلی‌های دیگر نیز چنین عقیده دارند) انگار با زدن او خواستند به وی یادآوری کنند که از دید آنان معنای دقیق «ضرب» چیست!

به یاد هاله سحابی

               
۱- بعضی دوستان اهل افغانستان پس از اخراج اجباری و گاه وحشیانه‌ی اتباع افغانستان از ایران به برخی طلّاب هموطنشان سپردند که در دیار با رهبر نظام، موضوع را به اطّلاع وی برسانند بلکه گشایشی شود. نوبت به سخن گفتن نماینده طلّاب افغانستان که رسید، گفت که کار به جایی رسیده که مأموران از دیوار خانه مردم بالا می‌روند و شبانه آنها را از مرز رد می‌کنند. گاه شده که بچّه‌ای صغیر بی‌مادر اخراج شده یا مادر را برده‌اند و بچّه مانده است. شیعیان به دلیل تبعیّت از فتواهای ریز و درشت مراجع شیعه در وجوب جهاد با ظالم، امروز در افغانستان مورد غضب هستند و ناچار به کوچ شده‌اند؛ اگر به واقع ایران امّ‌القرای جهان اسلام است، رحمی به حال ما بکنید.
رهبر نظام تأمّلی کرد و گفت: « من باور نمی‌کنم «نظام» این کارهایی که می‌گویید انجام دهد!»
۲- مغالطه‌ی سی‌ونهم را ننوشتم چون مثالهای دکتر خندان روشن و گویا نبود؛ گذاشتم برای بعد. مغالطه‌ی «تجسّم» یعنی اینکه برای یک واژه یا لفظ، یک مصداق خارجی و عینی بینگاریم. یکی از موارد آن این است که امور انتزاعی مانند عدالت، شجاعت، نظم و مالکیّت را دارای تجسّم و عینیّت بدانیم. «نظام» در عالم واقع وجود ندارد بلکه افرادی هستند که ساختار سیاسی ایران را می‌سازند. رهبر نظام، ابتدا «نظام» را به غلط دارای عینیّت فرض می‌کند، بعد هر نابسامانی را به افراد نسبت می‌دهد نه «نظام». بماند که در بند یک، حتّی همین را هم نمی‌کند و بدون تحقیق مسأله را از اصل منکر می‌شود.
دلدادگان رهبر نظام هم در انکار حوادث دو سال گذشته جا پای او گذاشتند:« من نمی‌دانم حکومت چه نفعی می‌برد دختر جوانی را در خیابان به ضرب گلوله بکشد؟»، «چرا باید نظام، جوان مردم را روی پشت بام خانه‌اش هدف قرار دهد؟» و ...الخ. ما یک «نظام» یا «حکومت» نداریم به مثابه‌ی یک کلّ متشکّل که تمام اجزایش به فرمان رأس آن باشند؛ افرادی هستند که گاه به دستور و گاه سرخود اعمالی انجام می‌دهند. اگر به کارهای ناپسند آنها بلافاصله واکنش نشان داده نشود، مانند دانه‌ی کوچک شنی که بهمنی می‌زاید، بر دامنه‌ی فاجعه افزوده خواهد شد؛ آن وقت همه‌ی افراد سهیم در قدرت، مسؤول خواهند بود.
۳- مرحوم سیّد جمال‌الدّین گلپایگانی مرجع تقلیدی بود که البتّه بیشتر به عرفان اشتهار داشت. سیّدحسین فاطمی از طرف دکتر مصدّق نزد او می‌رود و می‌گوید: «آقای دکتر (مصدق) مرا مامور کرده‌اند که خدمت شما برسم، دست شما را ببوسم و از قول ایشان عرض کنم که فرموده‌اند من مقلّد شما هستم؛ هر امری داشته باشید اطاعت می‌شود.» گلپایگانی جواب می‌دهد: «من که کاری ندارم. از طرف من به ایشان بگویید این مسئولیت‌ها خیلی سخت است. تا شما در این مقام هستید، در هر جای ایران، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، به هر کسی ظلم شود شما هم در آن ظلم شریک هستید! خیلی مواظب باشید.»
۴- هر نابسامانی امروز، ریشه در همه‌ی گذشته‌ی ما دارد؛ امّا به گمانم هاله سحابی زمانی به قتل رسید که رهبر نظام همین دیروز، ناسزاگوی به فائزه هاشمی را«جوان بااخلاص، مؤمن و خوب» توصیف کرد.

کتاب «توحید» آشوری


 
حبیب‌الله آشوری از دوستان سابق سیّدعلی خامنه‌ای و از روحانیان مخالف رژیم پهلوی و منتسب به سازمان مجاهدین خلق بود که پس از درگیری بین این سازمان و جمهوری اسلامی اعدام شد. وی مؤلّف کتاب معروف «توحید» است که به دلیل نوشتن همین کتاب، کسانی مانند مصباح و خزعلی وی را تکفیر کردند و مرتد دانستند.
احمدقابل در نامه‌ای به رهبر نظام می‌نویسد: «در هنگامه محاکمه و اعدام دوست و همراه و همفکر سابق شما، مرحوم شیخ حبیب‌الله آشوری به اتهام ارتداد سکوت کردید و شاهد جان باختن فردی شدید که به جرم انتشار کتاب «توحید» و اصرار و شهادت آقایان شیخ ابوالقاسم خزعلی (عضو سابق شورای نگهبان) و شیخ محمد تقی مصباح یزدی مبنی بر کفرآمیز بودن مطالب و مرتد بودن نویسنده‌ی آن کتاب اعدام شد... وجدان شما بهتر از هرکسی گواهی می‌دهد که در جلسات متعدّد و تلاش‌های مکرر و ناموفق دوستان مشهدی و خراسانی برای آشتی دادن شما با مرحوم آشوری (پیش از پیروزی انقلاب(، سخن اصلی شما این بود که «مطالب کتاب توحید از من است که این آقا به نام خودش چاپ کرده‌است». شگفت‌انگیز نیست که از دو نفر با یک دیدگاه، یکی اعدام شود و دیگری تکریم؟ یکی شایسته گور باشد و دیگری شایسته رهبری نظام اسلامی؟... البته کم نیستند کسانی که سخنان پر شور شما در مسجد امام حسن (ع) را در مشهد و قبل از انقلاب را به یاد دارند که پس از قرائت آیه‌ی « و نرید ان نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض ، و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین» با صدای بلند ، فرمودید: « ماتریالیسم تاریخی ، آقا ، ماتریالیسم تاریخی!».
آشوری در گفتار و نوشتار خود با روحانیان دیگر بر سر مهر نبود و برخوردهای تندی با مرحوم مطهّری داشت. پس از اینکه آقایان فلسفی ، مطهری ، بهشتی ، مهدوی کنی ، انواری، علی دوانی و مفتح در جلسه‌ای در خانه‌ی امامی کاشانی محتوای کتاب وی را نقد کردند، علی دوانی با آشوری در انتشارات غدیر ملاقات کرد که حکایت آن را چنین بازگو می‌کند. در انتهای کتاب توحید، مشخّصات کتاب دوست سابق وی از همین انتشارات نیز آمده است: «چاپ سوّم، گفتاری در باب صبر، نوشته‌ی سیّدعلی خامنه‌ای، ۳۵ ریال»
اگر نقل قول احمد قابل درست باشد، مطالعه‌ی کتاب توحید برای پی بردن به ریشه‌های فکری رهبر نظام بسیار مفید خواهد بود. کتاب توحید حبیب‌الله آشوری را از اینجا دانلود کنید.
  
مرتبط: کتاب ممنوع مطهّری ، نگاهی به «توحید» آشوری
Real Time Web Analytics